تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفۀ «بنیاد گرائی»

 

به لحاظ مذهبی هزاره سوم میلادی را بایستی دوران بنیاد گرائی دینی در همه مذاهب جهان دانست. بشر از زمان خروج آدم و حوا از بهشت از اصل و بنیاد دین خدا جدا شد و بتدریج در طول تاریخ دچار استحاله و تناسخ گردید و خود را گم کرد و در آخرالزمان درست آنگاه که در انتظار ظهور بهشت زمینی و مصنوعی خود بود مواجه با آتش دوزخ از بطن صنعت و تکنولوژی شد و همه آرمانها و تلاشهای خود را وارونه یافت. و اما اینک یکبار دگر به ازلیّت و اصل  بنیاد خود باز می گردد. و ما اینک در سر آغاز این رجعت کبیر تاریخی قرار داریم.

بدون شک این آغاز در مراحل اولیه اش بسیار عجولانه و خام و  مشرکانه و حتی جنون آمیز است و این بدلیل گدازنده گی فزاینده آتش دوزخ است که بقول قرآن کریم آشکار شده است. عملیات خشونت بار و نابخردانه  مخرب این رجعت همچون عملیات ارتجاعی و ضد بشری و ضد مدنی برخی از گروهها و جریانات ، نشانه ای از  این واکنش کودکانه است مثل انقلاب دهقانی پولپوت در کامبوج و یا جریان موسوم به «طالبان » در افغانستان و برخی واکنش های کور دیگر.

این رجعت جاودانه دینی بیش از هر امری نیازمند معرفت نفس فردی و تاریخی است بدانگونه که نخستین

 جرقه هایش را در اندیشه علامه اقبال لا هوری و دکتر شریعتی در جهان اسلام شاهد بوده ایم و نمونه دیگرش را در مذهب هندو می توان در نهضت گاندی سراغ گرفت. در جهان مسیحیت نیز مشابه چنین جرقه های فکری را میتوان در اندیشه کسانی چون هایدگر ، یاسپرس و تیلیخ درک نمود و حتی در جهان یهود هم کسی چون مارتین بوبر از پیشگامان این بنیاد گرائی عرفانی می باشد. و همه این جنبش های نو پا دارای ماهیت و گوهر های واحدند و آن رجعت جاودانه به اصل ناب حقیقت دین است. این ناب گرائی  اجتناب ناپذیر است زیرا آتش دوزخ روز به روز سوزاننده تر می شود.

     ع-خ

هرگز مباد که مباد       

    

    هرگز مباد روحی به بنــد تن شــود          هرگز مباد عشقی اسیر «من» شود

     هرگز مباد زعفران به آخور خررود          هرگز مباد مـردی محتــاج زن شود

     هرگز مباد که نیلوفری از لجن روید          هرگز مباد رسولی سوی وطن شود

     هرگز مباد که بلبـلی همـشاخه زغن           هرگز مباد عــارفی اسیر فــن شود

     هرگز مباد شهیدی محتاج کفن ودفن         هرگز مباد حقــی درگیر رهــن شود

     هرگز مباد که این دعا مستجاب آیــد          هرگز مباد حسینی بـی حســن شود

 

 

       ع-خ

 

 

«فلسفۀ خود کشی»

 

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر خود – کشی نیز نامید همانطور که کل این تمدن را بایستی تمدنی

 خود – بر انداز دانست زیرا دارای ذاتی کافرانه است و کفر به معنای انکار خویشتن است. لذا هر کسی که از اصول کافرانه این تمدن که دارای ماهیتی غربی است بیشتر پیروی کند زودتر به خود – کشی میرسد. می دانیم که خود –کشی نیز مثل اکثر پدیده های این دوران از غرب آغاز شد .و بصورت فرهنگی جهانی در آمد . در قرن بیستم حتی شاهد بروز فلسفه هائی از اروپا هستیم که توجیه و تقدیس خود – کشی است.

می دانیم که به لحاظی ، ارسطو پیامبر غرب است و بسیاری از پیروان او مثل لوکرتیوس و از جمله خود او مرتکب خود کشی شدند. در کشور ما نیز کسی چون صادق هدایت به دام فلسفه نیهیلیستی سارتر و کامو و کافکا افتاد و خود کشی کرد.

به لحاظ روانشناسی ، خود کشی  حاصل غایت خود – پرستی و خود – محوری می باشد تا آنجا که خودیّت فرد همچون دیوی به جانش می افتد و از صاحبش انتقام می ستاند. و به لحاظ معرفت دینی می دانیم که کفر همان خود پرستی و منیّت افراطی می باشد. در واقع یک فرد خود – پرست بجای اینکه «خود » و منیّت را در نفس و اعمال خود سر کوب و ادب نماید و آنرا تضعیف سازد و بکشد، تن خود را بجای نفس خود اشتباه گرفته و به قتل می رساند. در حقیقت نفس او از تن او که قلمرو اعمال خود پرستانه است انتقام می گیرد. تمدن مدرن قلمرو اصالت فردیّت و خود پرستی و آزادیهای بی قید و شرط است و همین امر زمینۀ روانی خود کشی می باشد . خود کشی معلول آزادیهای بی قید و شرط است.

       ع-خ

 

 

 

درد دل یک خود پرست

 

روزی یکی از بستگانم چنین درد دل می کرد:«بنظر من بدترین مردم دنیا ایرانی ها هستند. و بدترین ایرانی ها همشهریهای ما هستند. واما بدترین همشهریان ما هم فامیل خود ما هستندو...»به اینجا که رسید به ناگاه رنگ از صورتش پرید و به لکنت افتاد که گفتم :یک جام دگر بگیر ! گفت: بخدا که نتوانم !                 ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سه نوع دوست داشتن

 

اگر کسی را دوست داشته باشی که تو را دوست می دارد این تجارت است. اگر کسی را دوست داشته باشی که تو را دوست نمیدارد این سخاوت است. اگر کسی را دوست داشته باشی که تو را دشمن می دارد این عبادت است.

                                           ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«مصاحبه ای با دکتر علی اکبر خانجانی »

 

س:آیا شما با علم و پیشرفتها ی تکنولوژیکی مخالف هستید ؟

ج:من ماهیّت هر چیزی را نشان می دهم و اگر در ماهیّت چیزی ، شرّی مشاهده شد من با آن شرّ مخالف نیستم بلکه هشدار میدهم. زیرا شرّ صورت دیگر خیر است. من شاهد و ناظر و نشان دهنده هستم نه قاضی.

 

س:وبلاگ شما اساساً بدبین و مأیوس و گزنده و تلخ است ، چرا؟

ج:همه خوش بین و امیداوار و بذله گو هستند بگذار یکی هم به گونه ای دگر ببیند و بگوید تا تعادلی پدید آید.

 

س:دین شما چیست ؟

ج:من پیرو دین خدا هستم و اگر عموماً از اسلام و تشیّع سخن می گویم بدان دلیل است که از این درب بر دین خدا وارد شده ام همانطور که زبان من فارسی است و از درب این زبان بر جهان منطق وارد شده ام .

 

س:شما دانش خود را از چه مکتب و فلسفه و یا استادی فرا گرفته اید؟

ج:در این باره در یک زندگینامۀ کوتاه در همین وبلاگ سخن گفته ام ، از مکتب معرفت نفس.

 

س:وبلاگ شما با توجه به وسعت و عمق مطالب و تلاش شما ،  مخاطبین اندکی دارد، چرا؟

ج:اولاً اینکه فقط سه ماه از آغاز کارمان می گذرد و هیچ تبلیغ هم نشده ایم . و ثانیاً اگر هیچ مخاطب و بیننده ای هم نداشته باشیم باز هم انجام وظیفه می کنیم و با خودمان حرف می زنیم در ملاء عام.

 

س:زمزمه می شود که شما جادو گرید!

ج:این جادوی صدق و معرفت نفس و ایمان است.

 

س:چگونه بیماران لاعلاج را درمان می کنید ؟

ج:به روش همدردی و همدلی و بواسطه همان جادو.

 

س:آیا همه بیماران را شفا می دهید؟

ج:صادقان و کافران منکر را . دسته اول بواسطه صدقشان شفا می یابند و دسته دوم اگر از کفر خود توبه نکنند دو باره به همان مرض یا مرض بدتر مبتلا می شوند و این از اراده بنده کاملاً خارج است.

 

س:مقالات شما تقریباً همه رشته های علمی و تخصصی را در بر می گیرد. این چگونه است ؟

ج:هر که خود را شناخت همه چیز را شناخت.

 

س:آیا شما مرید هم دارید؟

ج:من خودم در همه عمرم مریدی صدها نفر را نموده ام. من بهترین مرید این دورانم. هر کسی هم فکر کرده که مرید من بوده است خودش بهتر می داند که دروغ می گوید البته اگر دیوانه نباشد.

 

س:آیا شما از زندگی راضی هستید در حالیکه نه هیچ دنیایی دارید و نه منصب و شهرت.

ج:من فکر میکنم که یکی از راضی ترین آدمهای رو ی زمین باشم.

 

س:آیا خود شما هرگز بیمار شده اید ؟

ج:من یک بیمار مادرزاد هستم و از بیماری خود نیز با تمام وجود ممنونم و هرگز به طبیبی هم رجوع نکرده ام.

 

س:با اینکه هیچیک از حدود هفتاد جلد کتابهای شما منتشر نشده است هنوز هم شبانه روز می نویسید . چرا؟

ج:اول اینکه من در درجه اول خودم هرگز قلباً مشتاق انتشار آثارم نبوده ام. دوم اینکه نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و بدون آن می میرم. من می نویسیم پس هستم. من قلم خدا هستم.

 

س:چند سال است که شب زنده دار هستید؟

ج:از پنج سالگی تاکنون.

 

س:آدمها یا شما را شدیداً دوست دارند و یا شدیداً نفرت دارند. چرا؟

ج:هیچکس نمی تواند مرا دوست نداشته باشد زیرا من همه را دوست دارم. منتهی برخی از دور و برخی از نزدیک تاب تحمل مرا دارند.

 

س:چرا اکثر آدمها در رابطۀ شما بسرعت احساس ناجیگری می یابند وکوس انالحق می زنند ؟

ج:زیرا من نظر بر ذات و حق وجود شان دارم و خدای هر کسی را مخاطب می سازم و او را به خدایش متصل می کنم.

 

س:نظر شما دربارۀ سلسله های درویشی چیست؟

ج:رهبران اکثر این سلسله ها را از نزدیک درک کرده ام. من هنوز درویشی ندیده ام.

 

س:آیا شما درویش هستید؟

ج:من درویش نیستم ولی کسی در من است که درویش است.

 

س:آیا بنظر شما مهدی موعود یا مسیح موعود واقعیت دارد؟

ج:آری . ولی نه در آسمانها و  نه در چاه. بلکه مثل یک آدم عادی در میان مردم زندگی می کند ولی فقط انگشت شماری او را درک و تصدیق می کنند. هر گاه تعداد شان به سیصد و اندی رسید ظهور جهانی می یابد.

 

س:آیا شما این موعود را هرگز در بیداری دیدار کرده اید؟

ج:آری . من حتی خدا را هم نادیده نپرسیده ام.

 

س:آیا هدف شما از این وبلاگ چیست ؟

ج:آماده سازی برای ظهور ناجی آخرالزمان .

 

س:در یک کلام ، بنظر شما امروزه تعریف کافر و مؤمن چیست ؟

ج:مؤمن کسی است که در درجات به زنده بودن امام یا ناجی آخرالزمان بعنوان تجلّی حق، یقین دارد و شبانه روز در انتظار دیدار یا ظهور اوست. و در این راستا از پای نمی نشیند. غیر از این کافر است متعلق بهر مذهب و مسلکی . این حداقل ایمان است.

 

س:نام مذهب شما چیست ؟

ج:امامیه . به معنای باور به تجلّی پروردگار در یک انسان.

     

 

 

  

مصاحبه ای با بزرگان تاریخ

(2)

 

*از فردریک نیچه پرسیدم :چه اصراری داشتی که ثابت کنی که آلمانی نیستی در حالیکه ثابت شده که لااقل هفت جدّ تو آلمانی بوده اند. گفت :برای اینکه می خواستم ثابت کنم که اصلاً خودم نیستم .

****

*از حسن صباح پرسیدم :تو که اثنی عشری بودی چرا به ناگاه به لباس اسماعیلیه در آمدی ؟گفت :حقیقت از زبان غیر بهتر به گوش دوست می رسد بخصوص که دشمن باشد.

****

*از ژان پل سارتر پرسیدم :چرا بالاخره با خانم سیمون دوبووار رسماً ازدواج نکردی ؟ گفت :می ترسیدم که به من خیانت کند.

****

*از سقراط حکیم پرسیدم :چرا خود کشی را بر گزیدی؟گفت :به این امید که شاگردم  افلاطون از خواب غفلت بیدار شود که نشد.

****

*از بزرگی پرسیدم :از چه مُردی؟گفت:از خجالت!

 

                             ع-خ

 

 

«تکنولوژی فکر »

یا

نا بود سازی وجدان

 

علی (ع)می گوید «براستی که حیا همان ایمان است. » حیا به معنای شرم از زشتی ها ی نفس خویشتن است و همین امر باعث تقوا می باشد که از ایمان بخداست. و اما امروزه که عصر غوغای آزادی عمل بی قید و شرط است و عصر افتخار به بی حیائی می باشد حیاء را نوعی بیماری روانی و افسر ده گی می دانند که باید مداوا شود. و لذا بواسطه داورهای روان گردان ، وجدان فرد دچار کرختی شده و رفتارهای رکیک و افسار گسیخته بارز می گردد که از علائم درمان محسوب می شود. در واقع این داروهای به اصطلاح نشاط آور، داروهای ضد حیاء هستند و هلاک کنندۀ وجدان. ولی آنچه که از این داروها مهلکتر است روانکاوی و روان درمانی جدید است که تلاش  میکند همه خطا ها و گناهان را توجیه و بلکه تقدیس نماید. امروزه شاهدیم که جریانی تحت عنوان «تکنولوژی فکر »هنری جز این ندارد که همه جنون و جنایات را افتخار سازد و وجدان را تخدیر کند و احساس گناه را بکُشد. در واقع بایستی این مکتب شیطانی را «تکنولوژی نا بودی وجدان » نامید. همانطور که همه

 فارغ التحصیلان این مکتب یک شبه ره صد ساله هر شیطنت و جنونی را طی میکنند و مبدّل به شیطان مجسم می شوند و به ناگاه سر از تیمارستان در می آورند و یا برای ادامه این خود – فریبی به انواع مخدرّات روی

 می کنند. این نگرش شیطانی تا آنجاست که امروزه در جوامع غربی اگر دختری به هنگام ازدواج باکره باشد یک بیمار روانی تلقی می شود. متاً سفانه این فکر شیطانی در کشور ما نیزشدیداً رونق یافته و کسی را جرأت هیچ انتقادی نیست. شو من ها شیطان صفتی  که تحت عنوان انرژی درمانی و تکنولوژی فکر مشغول غارت

 ما ل و وجدان مردمند.

                   ع-خ

 

 

 

 

«چند راز دربارۀ دروغ و ریا »

 

*دروغ می گوئی و ریا می کنی که کسب اعتما د کنی در حا لیکه بالاخره آنرا نابود می سازی زیرا دروغ محکوم به رسوائی است. پس دروغگوئی ، حماقت است.

****

*دروغ می گوئی تا در نزد دیگران زیبا ولی در نزد خودت زشت شوی.

****

*دروغگوئی و ریا موجب دو گانگی و تناقض در سیستم اعصاب و روان شده و نهایتاً این جدال به بدن و همه اعضاء و جوارح سرایت میکند و تن را نیز بیمار می سازد. دروغگوئی تن و روان را به فساد می کشاند.

****

*دروغگو بتدریج دروغ خود را باورمی کند و این اسا س نسیان و هذ یان و جنون است.

****

*آنچه که موجب دروغ و ریا می شود تلا ش برای گرفتن تأیید از دیگران است یعنی مردم پرستی علت العلل دروغگوئی بعنوان امّ الفساد و اسا س کفر است.

****

*تلاش برای محبوب شدن علت دروغ و ریا می با شد که نها یتاً موجب نفرت می شود. پس «دروغ »براستی دروغ است.

****

*تلاش برای اثبات هستی خویش منشاء همه دروغهاو ریاکاریها ست زیرا فقط خداست که صاحب هستی است.

****

*ریاکاری دینی، بد ترین ریا کاریها ست (نفاق )زیرا فردی می خواهد ثابت کند که خداوند فقط با او و فرقۀ اوست و لا غیر . یعنی خدا مال اوست.

 

        ع-خ

 

 

«عذابی بنام تربیت کودک »

 

هرگز در طول تاریخ بشرهمچون امروز بچه داری و تربیت فرزندان پدیده ای چنین معما وار و عذابی خانمانسوز نبوده است. به لحاظی این پدیده مولود معما و عذابی بنیادی تر است که همان رابطه زناشوئی می باشد. این عذاب آشکار حاصل آن عذاب پنهان است. این مسئله موجب شده که بار داری برای والدین تبدیل به یک بد بختی بزرگ شود و حتی اصل زناشوئی و ازدواج را منتفی نماید. نگرانی مهلک حاصل از بار دار شدن نیز مهمترین بخش زناشوئی یعنی رابطه جنسی را نیز تبدیل به یک عذاب نموده است و این عذاب کل رابطه را بسوی هلاکت می کشاند و لذا نسل بشر را بر روی زمین با خطری جدی مواجه ساخته است.

کودکان به راستی آئینه رابطه پنهان زن و شوهر هستند. به همین دلیل حضور کودکان در روابط اجتماعی مایه بی آبروئی شده و لذا روابط اجتماعی نیز در خطر افتاده است. این چه معما و عذابی است و چه علتی دارد؟

کودکان بی قرار و مخرب و رنجور که همچون خاری در چشم و استخوانی در گلوی والدین حداقل عزت و آسایش را در خانه ها نابود کرده اند که مهد کودکها و کلاسهای مالیخولیائی را آباد نموده و خانوده ها را به تخریب می کشانند. این کودکان آخرالزمان چه می گویند؟ قتل کودکان بدست مادران و نیز قتل والدین بدست کودکان تبدیل به یک پدیدۀ جهانی شده است. این یعنی چه؟ بچه هائی که در رحم مادران خود قطعه قطعه می شوند حامل چه پیامی هستند ؟ فرزندان فراری از خانه و مادران فراری از بچه های خود بیانگر چه واقعه ای هستند ؟ بخش مهمی از علت ازدواج نکردن نسل جدید نیز مربوط به همین نفرت است.

آیا براستی بشر به پایان تاریخ خود رسیده و دیگر میلی به ادامه بقای خود بر روی زمین ندارد؟ هرگز بشریّت تا این حد مواجه با آق والدین نبوده است. در گذشته فرزندان موجب احیاء و استمرار زناشوئی بودند و اما امروزه نقشی کاملاً معکوس ایفا می کند. چرا؟

بچه های امروز پر هزینه تر و متوقع تر و متکبر تر از بچه های دیروز هستند همانطور که والدین امروز نیز عیاش تر و کافرترند . بچه های امروز رنجور تر و دیوانه تر و جفا کارتر ند همانطور که والدینشان . و همواره بچه ها یک نسل جلوترند در همه امور.

می توان همه این بد بختی ها وعذابها و جنون و جنایتها را به گردن زمانه و حکومتها و سرنوشت و نهایتاً خدا انداخت و گریخت و خود را تبرئه نمود و همچنان به این تباهی ادامه داد. و نیز می توان بخود آمد و یکبار دگر عقل و فطرت را زنده ساخت و برای مدتی درب تلویزیون را بست و راه نجاتی در فراسوی زمانه یافت . در درون زمانه هیچ نور امیدی نیست.

     ع-خ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

توحّش مدرن

 

گاندی رهبر فقید هند که رسالتی پیامبر وار برای کل جهان به ارمغان آورد در کتابش می گوید که بسیاری گمان می کنند که من آمده ام تا مردم هند را به نیروانا (کما ل روحانی ) برسانم در حالیکه آمده ام تا آداب خوردن و خوابیدن و ریدن و گائیدن را بیاموزانم.

این سخن حیرت آور گاندی شامل حال کل بشر مدرن هزاره سوم نیز می شود. این انسان متکبّر که مشغول آسمان است زیست جانوری خود را نیز نمیداند.

یکی از این به اصطلاح روشنفکران دینی می گفت که این رساله های عملیّه بدرد عصر حجر می خورد. به او گفتم اگر تو از نزدیک مردم را می شناختی چنین ادعائی نمی کردی و چه بسا خود تو هم بسیاری از ابتدائی ترین آداب زندگی حیوانی را هم رعایت نمی کنی و به همین دلیل دهها مشکل بهداشتی و عاطفی داری که رازش را در آسمانها جستجو می کنی .

بنده نیز در تجربه درمانگری خود با کمال حیرت متوجه شدم که اکثریّت حتی تحصیل کرده های ما حداقل آداب واصول طهارت و بهداشت را نمی دانند و حتی در عصر غوغای ماهواره ها و فیلمهای جنسی، روش سالم و طبیعی جماع کردن را نیز بلد نیستند و دچار مشکلات بسیار پیچیده جنسی و عاطفی با همسر خود هستند . و دراینجاست که این سخن قرآن مصداق می یابد که اکثر مردمان در مقام حیوانات و بلکه پست تر از آنهایند حتی

اگر آپولو هوا کنند.

     ع-خ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مارکس و موسی(ع)

 

پس از انبیای بزرگ هیچکس دیگری چون کارل مارکس یهودی نتوانست نهضتی این چنین عظیم و جهانی بر اساس عدالت پدید آورد و در سرنوشت کل بشّریت تا این حد اثر گذارد. همه انقلابات و نهضت های رهائی بخش قرن بیستم جهان خواه ناخواه تحت تأثیر مارکسیزم پدید آمده است.

ولی مارکسیزم بعنوان یک ایدئولوژی اجتماعی –اقتصادی و نه بعنوان یک فلسفه و جهان بینی ، چیزی جز احیای جامعه بنی اسرائیل در عصر حضرت موسی (ع) نیست منتهی به روشی متفاوت و علمی –فنی. زندگی بنی اسرائیل تحت فرماندهی و معجزات موسی (ع) در طی حدود چهل سال ، بیان یک جامعه کاملاً کمونیستی می باشد که نهایتاً قوم یهود را به اعتراض کشانید و آن رزق جیره بندی شده و محدود آسمانی را مورد طعن و لعن قرار داد و بالاخره معجزات موسی و مائده آسمانی هم متوقف گردید و با مرگ موسی ، قوم او عملاً به راه وروش سامری دانشمند رفت و تا به امروز در همان مسیر قرار دارد که مذهب ربا است.

مارکس حکیمی از تبار حکمت موسوی بود که بر راه و روش سامری خط بطلان کشید و راز ربا خواری  را تحت عنوان «ارزش افزوده »کشف کرد و برای نابودی آن مبادرت به تدریس مذهب کمونیزم نمود که همان بر اندازی رباخواری قوم یهود است که اینک جهانگیر شده و نظام سرمایه داری را پدید آورد ه است . این نظام سامری است که ما رکس بر علیه آن قیام نمود . گوئی مارکس تجلی مدرن موسی بود که همچون همو عمری در فقر زیست و از گرسنگی مرد.

مارکس نیز همچون موسی از خاندانی اشراف بود که بر علیه فرعونیت طبقه خود شورش نمود. او می خواست مدینه فاضله موسی (ع) را یکبار دیگر احیاء و جهانی سازد منتهی نه بواسطه معجزه بلکه به همت دانش و تکنولوژی مدرن و به قیمت جانبازی کمونیست ها و بر اساس خود- آگاهی تاریخی.

ایده مساوات مطلق اقتصادی بر آمده از الگوی جامعه موسوی بود که در اندیشه مارکس مبدل به یک ایدئولوژی علمی گردید.

سیمای فیزیکی مارکس نیز بسیار به تمثالهای موسی شباهت دارد. بنظر ما مارکس به مثابه رجعت موسی بود. همانطور که بایستی در انتظار رجعت عیسی (ع) و محمد (ص) نیز بود.

                                       ع-خ

 

 

مکتب اصالت معرفت

 

براستی فرق بین ایمان و خرافه چیست ؟فرق بین عشق و مالکیت چیست ؟ فرق بین عرف و جاهلیت چیست ؟ فرق بین هویت و نژاد پرستی چیست ؟ فرق بین آزادی و جنون چیست ؟ فرق بین رفاه و اشرافیت چیست ؟ فرق بین بی غیرتی و نوع دوستی چیست ؟ فرق بین ازدواج و زنا چیست ؟ فرق بین محبت و هرزه گی چیست ؟ فرق بین ایثار و وظیفه چیست ؟ و... فرق بین این و آن چیست ؟ فرق بین شباهت و تفاوت چیست ؟ فرق بین اتحاد و تضاد چیست ؟ فرق بین شباهت و تفاوت چیست ؟ فرق بین یگانگی و تساوی چیست ؟ فرق چیست ؟

فرق همان موجودیت است ، درک احساس وجود است . فرق همان جهان تشخیص و فهم و احساس است. فرق همان معرفت است. و معرفت برای درک بی تفاوتی و توحید و بی فرقی است و جز این مقصودی ندارد. معرفت مقصودی جز حیرت ندارد. بقول علی (ع) آنچه که هست دلالت دارد بر آنچه نیست. بود همان نبود است. غایت هدف و ذات جهان هستی و وجود است. غایت هدف و ذات جهان هستی و وجود انسان همانا رسیدن به بودِ نبود است. همه فرقها چیزی جز فرق بود و نبود نیست و همه یگانگی ها چیزی جز یگانگی بود و نبود نمی باشد.

جهان هستی برای معرفت خلق شده است و از نور معرفت است و کمال این نور همانا یگانگی بود و نبود است.

این مکتب اصالت معرفت است.

                       ع-خ

 

 

عرفان ما

 

برخی می پندارند که سخن از عرفان ، سخن از جهان ماورای طبیعت ، و عوالم ارواح و ملکوت و هبروت و از ما بهتران است. البته چنین عرفانی که جز به شعر و استعاره و حکایت و واژه های جنی سخن نمی گوید نیز همواره وجود داشته و شب چرۀ بساط عیش اشراف و پای منقل هذیان باز نشسته ها و ورد تاجران جن و پری و سوداگران گنج است. ما را البته با چنین عرفانی نه تنها کاری نیست که نبردی بی پایان است زیرا این عرفان ضد عرفان است. عرفان ما ، عرفانِ عرف زندگی عادی و واقعی بشر است که اتفاقاً در جستجوی راه حلی برای دردهای بی درمان تن و جان و دل و روان انسان امروز است بخصوص دردهای پائین تنه ای . چرا که بشر مدرن از فرط تکبرش در حالی که غرق در پائین تنه است کمترین نظری هم به آن ندارد زیرا در شأن خود

 نمی داند.

عرفان ما ادامه عرفان علی (ع) و مولانا ست که به زبان بشر امروز سخن می گوید. عرفان ما ، عرفان درد و داغ و فراق و ایدز و سرطان و اعتیاد و جنون و جنایت و بمب و دلار و گرسنگی و تلویزیون و سکس و دل و روده و خاک و آب است. عرفان ما ، عرفان بخود –آئی و بیداری و هوشیاری است نه مستی و مدهوشی .  عِرفان ما ، عُرفان است و با آدم زنده آنهم در همین دنیا و در عصراتم  سرو کار دارد. عرفان ما با ملکوت و لاهوت کاری ندارد زیرا معتقد است که ماوراء طبیعت در ذات طبیعت حضور دارد.

 

                              ع-خ

 

 

 

بزرگترین زن گمنام تاریخ ایران

«خرّمه »

 

نهضت مزدک در ادامه نهضت عرفانی مانی ، آخرین موج انفجار حکمت دین زردتشت بود که یکبار دگر برای آخرین بار در پایان اجل این نخستین دین توحیدی جهان ، حقیقت مغانه را به عرصه ظهور رسانید و مورد سرکوب خونین موبدان منافق دستگاه ساسانی قرار گرفت و دستور قتل عام و نسل کشی مزدکیان آغاز شد و مزدک نیز شهید گردید و همه رهبران این نهضت نابود شدند.

خرّمه همسر مزدک با لباس مردانه سوار بر اسبی راهی غرب ایران شد و حکمت همسرش را در این ناحیه از ایران احیاء نمود که به نام همو یعنی مذهب خرّم دینی مشهور گشت. و بدینگونه حقیقت ناب مذهب زرد تشت از استحاله و تناسخ موبدان وابسته دربار شاهان ساسانی نجات یافت و بستر رشد اسلام ناب محمدی و حکمت علوی شد و بدینگونه اولین دین توحید تاریخ با آخرین دین خدا پیوند خورد و اول و اخر دین حق در سرزمین ایران به وصال رسید و این واقعه کبیر تاریخی جز به همت خرّ مه این زن اسطوره ای ایران ممکن نمی شد. وی عامل پیوند او ل و اخر دین خدا در خاک آریاست. و میدانیم که ادامه مذهب خرم دینی بود که مولد اساطیری چون ابو مسلم خراسانی و بابک خرّم دین گردید که موجب نابودی خلافت بنی امیه گشت و بستر فرهنگی رشد تشیّع شد. پس در واقع این زن ، ناجی حق دین زرد تشت و بانی بستر رشد تشیع در ایران می باشد.

 

                       ع-خ

 

 

«چند معمای عرفانی »

(1)

*چرا زندگی از گندیده گی بر می خیزد ، عشق از خشوع ، قدرت روح از فقر و نهایتاً هستی از نیستی !

****

*چرا صدّیقین را رند می نامند!

****

*چرا عارفان را ملحد می خوانند!

****

چرا مؤمنان را ابله می پندارند!

****

*چرا چون دشمنی بمیرد عداوتش از دل می رود!

****

*چرا قاتل همه انبیاء و اولیای خدا، خر مقد سین بوده اند!

****

*چرا عشق موجب نفرت می شود!

****

*چرا جستجو گران برابری جملگی ظالمند!

****

*چرا همه منکران دین خدا نها یتاً خرافاتی می شوند !

****

*چرا همه آزادیخواهان نهایتاً دیکتاتور می شوند !

****

*چرا هر چیزی ضد خویشتن است !

****

*چرا آدمی خصم خویشتن است !

****

چرا خداوند موجود یّت ندارد!

 

     ع-خ

 

 

 

نظم و انضباط بعنوان اساس عدالت

 

به زعم علی (ع) عدالت عبارت است از هر چیزی را سر جای خودش قرار دادن . این تعریف از عدالت در نخستین مفهومش عین نظم و نزاکت و نظافت و آرام و قرار در زندگیست. مثلاً در خانه ای که برای پیدا کردن هر چیزی بایستی ساعتی جستجو نمود بدون شک روابط اهالی آن خانه نیز دچار اختلال و تشنج شده و چه بسا به زور و تهمت و ستم می انجامد . این قانون در کل جامعه کلان از هر حیث اقتصادی و قضایی و فرهنگی و شرعی نیز مصداق دارد.

در خانه ای که تفاوتی چندان بین آشپزخانه و اطاق خواب و توالت و میهمان خانه وجود ندارد و هر شی ای می تواند هر جائی قرار گیرد هیچیک از افراد آن خانه نیز دارای هویت و وظایف مشخص نیستند و آن خانه دچار سوءمدیریت و هرج و مرج و تجاوز و ستم است و در آن عدالت و تعادلی موجود نیست. یا مثلاً در جامعه ای که هر کسی می توان هر کاره ای باشد و هیچکس سر جای خودش نیست نه قانونی اجرا می شود و نه عدالتی وجود دارد.

ابتدایی ترین و اساسی ترین تمرین عدالت در خانه آغاز می شود و آن نظم و انضباط در اشیاء خانه و تقسیم کار  واضح بین افراد می باشد . کسانی که دریک خانه بی نظم و کثیف و بی قانون زیست می کنند در جامعه نیز آدمهای ستمگر و ستم برند. هر شی ای باید کار خاص خودش را داشته باشد و هر فردی باید دارای وظیفه معین باشد. این اساس عدالت است . لا ابالیگری اساس ستمگری است.

                           ع-خ

 

 

 

طریق یاری

 

      ما در طریق یاران از جان خود گذشتیم

از نام و خانمان و از نان خود گذشتیم

 

     کاری محال و سهل است یاری اهل دوزخ

چون بحر بیکرانه در آتشـش برفتیـم

 

    ما را نبود میلی اندر حریق لیلی

آتش به خرقه افتاد لخت وعیان جستیم

 

   آتش بجان باید کمتر از این نشاید

تا جان خـام داریـم بیـهوده و پلشتیـم

 

   یا رب دوئی ما را از هوی خود بر انداز

تا فقرهو نیاید نه نیستیم نه هستیم

 

   اندر طریق یاری ما را نبود کاری

دریـوزۀ وفـا و فـرسـودۀ السـتیـم

 

 

      دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

 

 

 

حکمت جاوید

(2)

 

*خدا را تعریف کن تا تو را تعریف کنم !

*مگو «من»تا دروغ مگوئی !

*انسانیّت «رنج » است که بر دو نوع است :کُشنده و زنده کننده !

*آنکه هست نیازی به جلوه گری ندارد همچون خدا .

*دین واقع گرئی است و کفر خیا لبافی و آرزو پردازی .

*آزادی روح حاصل مهار نفس است.

*عذابهای بزرگ حاصل عیش های کوچک است.

*معمولی بودن : اینست کار بزرگ .

          ع-خ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«روانشناسی کفر»

 

  *کافر بخیل است مخصوصاً نسبت به سلامت و عزت خودش .

  *کافر منکر است مخصوصاً واقعیتهای وجود خویش را .

  *کافر ،دشمن دوست خویش است و دوست دشمنان خویش .

  *کافر از آرامش بیزار است .

  *کافر از بدبختی دیگران احساس خوشبختی می کند و از خوشبختی دیگران هم          ا حساس بدبختی .  

  *کافر نمی تواند قلباً عزیزانش را دوست بدارد .

  *کافر وقاحت را صداقت می داند و ادب  را ریاکاری .

  *کافر از تنهایی همچون مرگ می هراسد .

  *کافر ارزش هر امری را در قیمت آن می یابد .

  *کافر یا منکر عالم غیب است و یا خرافاتی .

  *کافر یا چاپلوسی می کند و یا فحش می دهد .

  *کافر در انجام وظیفه احساس ایثار می کند .

  *کافر از خود گذشتگی را جنون می داند .

  *کافر فراری از واقعیت و عاشق شعر و افسانه و خواب و خیال است .

  *کافر دو آرمان دارد : ثروت و آزادی بی قید و شرط .

  *کافر هر کاری که می کند برای جلب نظر دیگران است .

  *کافر در قبال محبت احساس حقارت می کند .

  *کافر از نظم و نظافت دچار کلافگی می شود.

 

                ع-خ

 

 

فلسفۀ تروریزم

 

تروریزم بمعنای ایجاد هراس و ناامنی به قصد رسیدن به امیالی ناحق است. بدین ترتیب نخستین نطفه های پیدایش تروریزم را در کانون گرم خانواده ها می یابیم آنگاه که برای آرام کردن کودکی متوسل به لولو خرخره می شویم و یا برای ارضای امیال خویش همسر خود را تهدید به طلاق یا خیانت می کنیم .

اگر تمدن مدرن ما یک تمدن تروریست است و اگر جامعه به مثابه یک خانوادۀ کلان است پس علل پیدایش تروریزم را بایستی در روابط پنهان زناشوئی و رفتار با فرزندان خود جستجو کنیم . این یک مسئله تربیتی است و نه سیاسی.

ترور و تروریزم را فقط هم در قلمرو تسلیحات و قتال جستجو نکنیم. امروزه بخش عمده ای از تجارت و تبلیغات بازرگانی عین تروریزم است. مثلاً صنعت جهانی بیمه که پر سودترین صنایع است تماماً محصول هراس افکنی می باشد. بخش عمده ای از صنعت پزشکی نیز به همینگونه است که امپراطوریهای داروئی و شیمیائی را بر پای می دارند. هر خبر هراس آوری موجب بالا رفتن نرخ طلا و نفت و سائر کالاهاست . و نهایتاً خود تروریزم به زعم غربی ها نیز مبدل به بزرگترین تبلیغات تجاری در جهان شده و امپریالیستها را مستمراً پروارتر می سازد . امروزه هیچ تجارتی پر سود تر از تروریزم نیست و لذا خود سازمانهای اطلاعاتی شبانه روز مشغول اختراع و تولید گروهای تروریستی در جهان هستند که عملیات یازده سپتامبر را نیز بایستی یکی از این تجارتهای کلان دانست.

تروریزم پنهان در خانواده ها اینک در حکومتها خود نمائی می کند . این همان است. و کلام آخر اینکه انسان  کافر ، انسانی وحشت زده است و در عرصه آخرالزمان که قلمرو ظهور کامل نفس بشر است این وحشت نهان به میدان ظهور آمده است. و لذا شاهد، جهانی تماماً وحشت زده و هراس آوریم . تروریزم ، فلسفه قیامت کفر است.

 

 

   ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دموکراسی و عدالت

 

 

 حاکمیت اکثریت و رعایت حقوق اقلیت:اینست تعریف دموکراسی !

 سئوال اول اینست: آیا چنین واقعیتی تاکنون بر روی زمین در کشوری اتفاق افتاده است؟

 بر هر عاقلی که چشمی بینا دارد مبرهن است که چنین اتفاقی رخ نداده و در سمت رخ دادن هم نیست . کشورهای به اصطلاح دموکراتیک قلمرو حاکمیت ثروتمندان و قدرتمندان است که اقلیت کمتر از یک در صد آن 

 جوامع را تشکیل میدهند . ولی آنچه که عقول و چشم ها را فلج و ناکار ساخته است ماجرای انتخابات و تعداد رأی هایی است که در صندوق ریخته می شود. یعنی بنظر میرسد که اکثریت قاطع مردم حق حاکمیت را به اقلیتی ثروتمند و صاحب اقتدار میدهند . در واقع این بدان معناست که دموکراسی واقعه ایی است که  اکثریت مردم برای خود شاه انتخاب می کنند. در واقع حکومتهای دموکراتیک همان سلطنت ها انتخابی از جانب مردم است و مردم صاحبان ثروت و قدرت را به خود ارجح می دانند و خود را تا ابد رعیت و برده  می خواهند. در واقع شاهان دموکرات به شیو ه هایی بس رندانه حکومت می کنند که اهرم اصلی این حکومت تبلیغات است یعنی مردم فریبی . پس در واقع خود مردم خواهان قدرت خود نیستند چرا که قدرتی در خود نمی یابند و حقی برای خود قائل نیستند. بنابراین مردم ذاتاً شاه پرست هستند الااینکه بقول قرآن کریم در نفس هایشان تغییر و تحولی پدید آید تا سرنوشت آنان نیز تغییر کند. مردم به نفس خود رای می دهند و هر کسی که بهتر و بیشتر بیانگر امیال نفسانی آنان باشد بیشتر رأی میدهند. و ازآنجا که طبق تجربه تاریخی و نیز به قول قرآن کریم اکثریت مردم همواره جاهل و غافل و کافرند لذا هرگز منافع حقیقی خود را نیز نمی دانند و چون بقول قرآن اکثر مردمان کافر و خصم آشکار خویشتن می باشند لذا مردم به دشمنان خود رای میدهند . واین عین عدالت است که از ذات مردم بر مردم واقع می شود . چرا که دوستان واقعی مردم، خدا و رسولان و اولیاء و مؤمنین هستند ولی اکثر مردمان بواسطه کفرشان که همان جهلشان است با دین خدا در ستیزند و همین ستیزه موجب عدالت می شود و آنان به اراده خود

دشمنان خود را بر خود حاکم می کنند . پس در واقع دموکراسی قلمرو ظهور عدالت اجتماعی از دست و اراده

خود مردم بر خودشان می باشد. و این عدالت الهی است که علیرغم آگاهی مردم رخ میدهد ولی بدست مردم. در اینجا به یاد کلام خدا در قرآن می افتیم که هیچکس به شما ظلم نمی کند بلکه خود بر خود ظلم می کنید. این ظلم عین عدالت است. پس دموکراسی جبراً دینی هستند :الدین الواقع!

 

 

                دکتر علی اکبر خا نجا نی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«بخل عُلما و علم بخیل »

 

حدیثی از رسول اکرم (ص)علم را حجاب اکبر می داند یعنی بزرگترین پردۀ ظلمتی که میتواند در مقابل بصیرت اهل علم قرار گیرد و او را از مشاهده و تصدیق حقیقت کور سازد. یکی از مشهورترین نمونۀ تاریخی چنین حجاب اکبری را در ماجرای رابطه مولای رومی با شمس تبریزی شاهدیم که تا مولوی دل و اندیشه از علوم عاریه ای نکشید آفتاب حقیقت را در وجود شمس ندید . ولذا همو در کل مثنوی خود در یک کلام هدفی جز نشان دادن این حجاب ندارد.

از جمله نشانه های ظلمانی و زشت این حجاب اکبر در عُلما همانا بخلی حیرت آور و بس احمقانه است که در اکثریت آنها غوغا می کند و گاه آنها را به غایت ظلم می کشاند و حتی دینی ترین عُلما را به ورطه کفر می اندازد . بخل و حسد و تکبر ی که در میان عُلما دیده می شود بسیار بندرت در عوام قابل مشاهده است. این همان عاملی است که عُلما را به خدمت حکّام ستمگر می کشاند تا حقیقت را برای مردم وارونه سازند و از علم خود برای اسارت خلق بهره گیرند. قرآن کریم بخل را از جمله نشانه های کفر قرار داده است . بدینگونه می توان گفت که علومی که در نزد این عُلما وجود دارد علم حقیقی نیست بلکه از همان علمی است که در قران کریم به «علم بغی »معروف است که علم از روی بخل و کفر و سلطه و ستم است و بازیچه ای است که پیروانش را رسوا و هلاک می سازد.

علم بغی که دارای ماهیتی حسود و کافر و ستمگر است همان علوم عاریه ای و مدرسه ای می باشد که ریشه ای در جان و دل صاحبش ندارد و لذا بکار اصلاح زندگی خود او نمی آید و جز در بازار فروش خاصیتی ندارد و خاصیت بازار هم چیزی جز کفر و بخل و رقابت و سلطه و خود فروشی نیست.

بنابر این باید گفت که علم حقیقتی که علم خدمتگزار و متواضع و شریف و مؤمن و صادق است جز از راه معرفت نفس حاصل نمی آید.

                   ع-خ

 

 

 

« فرق عدالت و برابری »

 

در قرن بیستم دو مکتب مشهور بنامهای لیبرال دموکراسی و سوسیالیزم تلاش نمودند تا آرمان عدالت را در امر برابری و مساوات صوری محقق نمایند. یکی در آمریکا و دیگری در شوروی سابق این آرمان را با تمام امکانات لازم فراهم آوردند ولی آنچه که حاصل شد اشّد ستم و خفقان و آدمخواری بود. سوسیالیزم در شوروی فرو پاشید و دموکراسی هم در آمریکا در آستانه فرو پاشی قرار دارد. پس به تجربه مسلم شد که عدالت از طریق برابر سازی ممکن نیست چه از روش لیبرالی و آزادیخواهانه اش و چه از روش سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا.

و اما علی (ع) عدالت را اینگونه تعریف می کند : هر چیزی را بر جای خودش قرار دادن ! پر واضح است که عامل و مجری عدالت کسی جز انسان عادل نیست . پس نخست بایستی این تعریف را مشمول انسان نمائیم تا زمینه اجرائی عدالت را فراهم سازیم . طبق این تعریف مذکور انسان عادل کسی است که بر جای خویشتن قرار گرفته و خودش باشد.. بنابر این انسان عادل یک انسان یگانه و مقیم در خویشتن است که در نقطه مقابل انسان بیگانه از خویش قرار دارد که همان انسان ظالم است و دیوانه . پس در اینجا عدل و عقل در یکسو قرار دارد و ظلم و جنون هم در سوی دگر . درست به همین دلیل علی (ع) را در آن واحد هم مظهر عدل می یابیم و هم مظهر عقل و معرفت.

و اما انسان مقیم در خویش که از اسارت جهان بیرون و وسوسه های دنیوی رهیده و در ذات خویشتن به جاودانگی وصال محبوب رسیده باشد مسلماً انسان اهل معرفت نفس و سلوک روحانی و به معنای کامل کلمه عارف واصل و موحّد است که به خود کفائی و صمدّ یت وجود خود نائل آمده و خودِ خودش باشد.

 

                     ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« فلسفۀ 11 سپتامبر »

 

یازدهم سپتامبر و فاجعۀ برجهای دو قولوی نیویورک مبدل به نقطۀ عطفی در تاریخ تمدن مدرن جهان گردید . حق این واقعه آنقدر واضح است که همه تئوریهای توطئه را بی خاصیت و مهمل ساخته است. اینکه چنین

 فاجعه ای کار بن لادن بوده یا توطئۀ صهیونیزم و یا مفرّ امپریالیزم ، چندان تفاوتی ندارد.

نتیجه نهائی این واقعه دو امر مسلم است: ظهور روزبروز اشدّ توحّش و جهانخواری و خونخواری ماهیّت تمدن غرب و ابطال همه شعارها و مقدسات ریائی این تمدن و ظهور اشدّ دیکتاتوری و خفقان از بطن جوامع غربی و بروز اشدّ کینه و نفرت این تمدن نسبت به ارزشهای اخلاقی و دینی و عقلی و الهی  وقطبی شدن جوامع بشری در قبال این تمدن به دو کانون کفر و ایمان .

بهرحال این واقعه به اراده و دست هر فرد یا گروهی که به فعل در آمده نهایتاً امری برحق است و افراد و جوامع بشری را جبراً بسوی انتخابی واضح و صادقانه سوق می دهد تا یا رومی روم باشند و یا زنگی زنگ. این انتخاب مستمراً اجتناب ناپذیرتر می آید و جای هیچ تردید و تذبذب و نفاقی باقی نمی گذارد. این دو برجی که فرو ریخت همچون فرو پاشی دو بت لات ومنات بود. آنچه که فرو ریخت عظمت و قداست و قدرت مطلقه علم و تکنولوژی بود که بت اعظم این تمدن جهانی می باشد و آمریکائی را که تا قبل از این واقعه بهشت کافران جهان بود مبدل به جهنم نمود و بلکه همه جای زمین را برای جهانخواران نا امن نمود و کشور آمریکا را مبدل به یک جامعه تماماً اطلاعاتی –امنیتی – نظامی – جاسوسی ساخت و حداقل آزادی فردی را ناممکن نمود . قداست علم و آزادی باطل شد. 11سپتامبر سر آغاز افول تمدن غرب است یعنی آغاز آخرالزمان این تمدن .

 

                           ع-خ

جمال و کمال (آدم و حوا )

راز جنگ بی پا یان زناشوئی

 

حوا به مثابۀ باطن آدم است یعنی صورت معنای اوست. این واقعه در راز خلقت آدم در قرآن کریم مذکور است. و آدم به مثابۀ کمال و معنای غیبی حوا است. این دو به مثابۀ صورت و سیرت وجود انسان هستند. حوا بدون آدم یک صورت محض است بی هیچ معنا و کمال و صفتی . آدم بدون حوا نیز یک معنای محض است که در جستجوی ظرف وجود خویشتن است تا در آن قرار گیرد . حوا ظرف قرار آدم است و آدم هم معنای فرّار حواست. این همان داستان نیاز و عشق آدم و حوا به یکدیگر است. مرد معنای وجود است و زن هم مادۀ آن. معنا بر ماده وارد می شود و این وجود کامل می گردد. و اما راز این ورود و حلول معنا در ماده همان ماجرا عشق آدم به حواست ، عشق کمال به جمال . هر چه که این کمال بیشتر باشدقدرت نفوذ بیشتری در جمال را دارد و عشق عمیقتری رخ می دهد. این عشق همانا عشق به جمال است. پس جمال همان مدخل ورود معنا و کمال مرد است در زن. همانطور که در وصال جنسی نیز چنین واقعه ای رخ میدهد. ولی اگر این ورود جنسی مرد بر زن بواسطه عشق بر جمال ( صورت )نباشدو مرد نتوانسته باشد بر جمال زن وارد شود این رابطه نامشروع و یا زنا محسوب می شود و یا بهرحال رابطه ای ناقص و رنجور  با اکراه و ریا خواهد بود و وصالی رخ نخواهد نمود. واما زن نیز بایستی امکان این ورود و وصال را برای همسرش فراهم آورد و این همان مسئله

«تمکین »است که در قلمرو معنویّت همان پذیرش ولایت مرد می باشد و دربهای ورود وجود خویش را بر غیر از همسرش بستن. زیرا بر یک زن بیش از یک مرد وارد نمی تواند شد. در اینجا سخن بر سر حفظ حجاب و عفّت زن است که هیچ مرد دیگری را بر جمال خود راه ندهد. مصداق این سخن حافظ است که :

 

              زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم           ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

زنی که زیبائیهای وجودش را بر غیر از همسرش ممنوع می سازد و دربهای ورود وجودش (فروج ) را بر نامحرمان مسدود می سازد و جز از امر و معنا و کمال و صفات همسرش پیروی نمی کند می تواند وصالی سالم و خلاّق را ممکن سازد (تمکین ) و در غیر این صورت این رابطه در عذاب است و دچار انواع و درجات طلاق می گردد  در حین زناشوئی . که این وضعیت اگر هم به طلاق منجر نشود به انواع فسق و مفاسد اخلاقی و جنسی میرسد.

عناصر و مناطق زیبای وجود زن همان دربهای ورود مردان بر اوست که در قرآن کریم موسوم به «فروج » (دربها ) است که زنان بایستی این دربها را بر نامحرمان مسدود نمایند. این زیبائیها شامل صورت و همه اعضای بدن از جمله نگاه و کلام و رفتار و اطوار می باشد که نهایتاً به ارگان جنسی ختم می شوند. زنی که این دربها را بر نامحرمان باز می گذارد در رابطه جنسی و عاطفی و رفتاری و کلامی با شوهرش دچار درگیری و تناقض و جدال می شود و این همان جنگ بی پایان زناشوئی است که به هلاکت می انجامد . پس آنچه که از حفظ حجاب و عفت اساسی تر است رویکرد به شوهر و تمکین جنسی می باشد. بنابر این عشوه و جلوه گریهای زن در رابطه با نامحرمان علت العلل همه سو تفاهمات و تضادهای فکری و عاطفی و جنسی زناشویی می باشد. چنین زنی حتی در عادی ترین امور زندگی با شوهرش دچار درگیری است و به مردش امکان ورود نمیدهد و نمی تواند داد که غا یت این جدال در رابطه جنسی خود نمایی می کند . زنی که جمال و جذابیتهای خود را در خانه بر شوهرش مسدود و منع می کند لاجرم بر نامحرمان می گشاید و لذا با شوهرش در تضاد می افتد. قدرت کمال مرد و حفظ جمال زن ، راز سلامت زناشوئی است. قدرت جمال زن از عفت و عصمت اوست و قدرت کمال مرد هم از ایمان و تقوی و معرفت و جوانمردی اوست.

          ع-خ

مصاحبه ای با خدا

 

*خداوندا چرا مرا آفریدی ؟

ج:برای اینکه همین را بپرسی !

 

****

*خداوندا مرا از چه آفریدی ؟

ج: از خود ِخودم !

****

*خداوندا چرا اینسان کافرم ؟

*ج:زیرا بر جای من نشسته ای و خودت را با من اشتباه گرفته ای. از جای من

 بر خیز !

 

****

*خداوندا از من چه می خواهی ؟

ج:خود ِخودت را !

 

****

خداوندا وعده نموده ای که دعاهایم را مستجاب نمائی پس چرا نمی نمائی ؟

ج:نموده ام . تو در نسیانی !

 

****

خداوندا اینهمه تضاد از چیست ؟

ج:از جهل توست!

 

****

خداوندا آیا مرا دوست می داری ؟

ج:این سئوالی است که هر کس از محبوب خود دارد!

 

****

خداوندا پس کی و کجا تو را خواهم دید؟

ج:هم اکنون و همین جا !

             

            ع-خ
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

"چند دستور العمل برای بهبود رابطه زناشویی"

ü    چیزی خانمانسوز تر از دروغ مصلحتی در رابطه زناشویی نیست.

ü    برای تحریک غیرت و انتقام از همدیگر هرگز تظاهر به فسق و خیانت نکنید که از خود عمل فسق خانمانسوز تر است.

ü    ناز و بی رغبتی در رابطه جنسی منشا اصلی اکثر بدبینی هاست .

ü    عمل جنسی را وجه المصا لحه هیچ امری نسازید.

ü    محبت تنها امری است که تظاهر به آن منجر به محبت قلبی می شود.

ü    هرگز از فرزندان به عنوان حربه و جبهه ای بر علیه طرف مقابل استفاده نکنید.

ü      هرگز وظیفه نان آوری به خانه و وظیفه همخوابگی را منتی بر یکدیگر نسازید.

ü      هرگز وظایف خود را تبدیل به ایثار نکنید.

ü      برای طلاق گرفتن هرگز بهانه گیری و زمینه سازی نکنید، نفرت و زجر کفایت می کند.

ü      جز برای همسر خود زیبا و لطیف نباشید.

ü      محبت همسر را انکار نکنید که از دست می دهید.

ü      اطاعت مرد از احساس زن است و اطاعت زن از منطق مرد: اینست حق تفاهم متقابل

ü      نظافت و نزاکت در خانه موجب آرامش و حرمت و محبت است .

ü      فرزندان آیینه خود شناسی رابطه زناشویی هستند.

ü      آنکه با همسرش صادق نیست با هیچ کس صادق نیست.

ü      دوستی با همسر از نشانه کمال است.

ü      زن و شوهری که یک دوست مشترک ندارند در واقع دوستی ای بایکدیگر ندارند.

 

                                                                                                دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان مولانائی

 

پر واضح است که به لحاظ عقلی وعاطفی ، مسلط ترین و پر رونق ترین عرفان حاکم بر جهان اسلام همان عرفان مولوی مرید شمس تبریزی است . این قدرت به جهان غیر اسلامی هم رسیده وامروز در مراکز آکادمیک و تحقیقاتی سراسر جهان ، عرفانی معروف تراز مولانا نیست و این تازه آغاز کار است .

شاهدیم در آمریکا نهضت مولانا شناسی براه افتاده وهمچون یک ناجی عصر پست مدرن مورد ملاحظه قرار گرفته است . شهرت حافظ وخیام در جهان غرب و حتی شرق دور اساسا از جنبه هنری وادبی و عاطفی است ولی شهرت مولای رومی اساسا از بابت حکمت و معرفت وعلمی است که دراشد عشق خود نمائی می کند وعشق ومعرفت را امری واحد می نماید .

این ویژگی عرفان مولوی که درعصر جدید وارد شکوفائی جهانی خود می شود ازچیست ؟ چرااکثر فرزانگان عصر مدرن نیز به مولای رومی اظهار ارادت می کنند : گوته ، هگل ، اقبال لاهوری ، آلبرت شوایتزر و... که مولانا را همچون آپولون خدای خرد ستایش کرده اند .

عرفان کسانی چون حافظ وخیام وعطار وابن عربی وغیره عرفانی اساسا فردگرا وخصوصی است ولی عرفان مولوی یک عرفان کاملا اجتماعی می باشد ولذا امروزه بیش ازهرزمانی مورد درک وتوجیه جهانیان است چرا که درعصر شکوفائی مدنیت (جمع گرائی )ودهکده جهانی ، دردرون خوددچارفروپاشی می باشد وگویا جزراه حل مولوی راه نجاتی نمی یابد چراکه درعصراشد جمع گرائی بشرشاهد اشد انزواوتنهائی بشرمی باشیم که درخود پوچ ونابود می شود .

عرفان مولوی حاصل عظمت رابطه اش با شمس تبریزی می باشد ویک عرفان دوقلو(مثنوی)واجتماعی است که انسان راازچاه تنهائی اش بیرون می کشد ودرعشق به یک دوست غوطه ور می سازد وبحرکت وتکاپومی اندازد .

حکایتهای مثنوی حامل وبیانگر پیچیده ترین معماهای روان شناسی شخصیت ونیزجامعه شناسی می باشد ودرست ازهمین بابت مورد توجه متفکران مدرن قرار گرفته است .ژرژ سوروکین یکی ازخدایان جامعه شناسی سوسیالیستی ولیبرالیستی عصرما ، نظریه امیتولوژی خودرابرمبنای رابطه مراد ومرید بنانموده است که بعنوان تنهاراه نجات انسان مدرن ازسیطره ستم وفریب موردملاحظه است .

این نابغه علم جامعه شناسی مدرن نظریه خودراتحت تاثیربرخی ازسخنان شیخ خرقانی ومولای رومی پدید آورده ورابطه مرادومرید راتنهارابطه انسانی وتعالی بخش وناجی انسان مدرن می داند که فقط بدینوسیله می توان ازدوزخ تکنولوژی وصنعت ومصرف پرستی وهراس تنهائی وناامنی نجات یافت .

بهرحال درعظمت وحقانیت رسالت وپیام مولوی کسی چون شیخ بهائی که ازخداوندان فقه شیعی نیزمی باشد مثنوی اورا«قرآن فارسی»می نامد. درست به همین دلیل حدودهفت قرن است که همه ایرانیان اهل ایمان ومعرفت اتصالی به مثنوی داشته اند .

بنظر ما پیام اول وآخر مولوی چیزی جز عطش وجستجوی یک پیر نیست . پیری که همان ناجی آخرالزمان وآئینه گردان جمال حق است .

                                                                                                 دکترعلی اکبر خانجانی  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |