تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفۀ بنی اسرائیل

 

در قرآن کریم در دو آیه بطور واضح مذکور است که خداوند، بنی اسرائیل را بر جهانیان برتری داده است. برخی از علما و مفسّران جهان اسلام این آیات را در نهان و آشکار از جمله دخل و تصرفات منافقان یهود در صدر اسلام و در دستگاه عثمان خلیفه سوم می دانند که تحت نظر آنان این کتاب (قرآن )جمع آوری شد. همانطور که بسیاری از علمای شیعه بر این باورند که قرآن حقیقی همان بود که علی (ع) تدوین نمود که مورد قبول دستگاه خلافت واقع نشد و بطرزی اسرار آمیز محو گردید و این قرآن که معروف به «قرآن علی »یا «کتاب علی » می باشد در نزد امام زمان (ع) است و از جمله نشانه های حقانیّت ظهور او در آخرالزمان است.

و اما برخی دگر از علمای اسلامی و شیعی بر این باورند که این کتابی که بنام قرآن در نزد مسلمین است کاملاً درست و مبرا از هر دخل و تصرفی می باشد ولی برخی آیات در جایگاه خود قرار ندارند. ما خود به عقل و تجربه ای که دربارۀ این کتاب داریم تا به امروز این نظر یۀ دوم را به حقیقت نزدیکتر می دانیم هر چند که قرآن علی (ع) را نیز تصدیق می کنیم که نوعی تدوین ویژه بر اساس شأن نزول بوده و گوئی دارای هفت فصل یا وادی بوده است که مد نظر عارفان شیعی نیز می باشد که هفت شهر عشق و معرفت را پدید آورده است.

و اما دربارۀ این دو آیه مذکور که بنی اسرائیل را مخاطب ساخته است باید گفت که در این دو آیه از لفظ

 «فضل »استفاده شده که بر طبق معارف قرآنی نوعی برتری می باشد و آنان را بر عالمیان تفضل داده است که امتحانی می باشد بر آنان .

این یک واقعیت جهانی است که امروزه نیز شاهدیم که اکثریت ارکان علمی و فنی و اقتصادی و سیاسی تمدن مدرن بر اساس دستاوردهای دانشمندان یهود بنا شده است . می دانیم آنچه که تمدن غرب نامیده می شود اساساً به لحاظ علمی و فنی و سیاسی و اقتصادی محصول تبدیل و تلفیقی است که از تمدن یونانی و مسیحی بواسطه دانشمندان و فلاسفه یهود صورت گرفته و حتی از عناصر اسلامی و ایرانی هم بهره گرفته اند.

همانطور که حضور دانشمندان یهود در تکوین و تکامل تمدن اسلامی نیز ازهمان صدر اسلام کاملاً مبرهن است. این حضور و نقش را حتی در تکامل و تطّور تمدن ایران باستان و خاصّه در عصر هخامنشی شاهد بوده ایم . نقش دین و حکمت به لحاظ قدمت تاریخی آن و پراکندگی این قوم در سراسر زمین در همه فرهنگها و تمدنهای جهان غیر قابل انکار می باشد.

امروزه نیز شاهدیم که بسیاری از ارکان تمدن مدرن غرب بر اساس اندیشه های متفکران یهود استوار است : آلبرت اینشتن ، کارل مارکس ، زیگموند فروید ، فرانتس کافکا ، ادموند هوسرل ، اسپینوزاو غیره . هر چند که جمله این بزرگان یهود در عصر خود از جانب مرکز مذهبی خود مورد طرد و لعن و تکفیر بوده اند. اگر آثار فکری همین چند دانشمند و فیلسوف بزرگ را از تمدن مدرن غرب حذف کنیم تقریباً تصوری از این تمدن ممکن نخواهد بود.

می دانیم که قوم یهود به لحاظ تاریخی از نخستین بانیان سواد آموزی ، ذوب فلز ، بانکداری و علم سیاست و کشور داری نیز بوده اند. می دانیم که فیلون نخستین فیلسوفی بود که فلسفه ارسطو را یهودی ساخت و نظام حکومت کلیسائی را پی ریزی نمود . این قوم از استعداد ویژه ای در تبدیل دین به دنیا برخوردار بوده و لذا بانی مدنیّت مادی محسوب می شود و پدر تمدن مادی غرب است. این واقعیت اساس فلسفه سیاسی هرتسل فیلسوف یهودی قرن بیستم آلمان شد که به صهیونیزم موسوم است و دعوی حکومت جهانی دارد و امروزه نیز شاهدحضور مافیائی آن در پس پرده حاکمیت امپریالیزم غرب می باشیم .

همانطور که در قرآن کریم میخوانیم که سامری نخستین کسی از یهود بود که در زمان حضرت موسی با استفاده از برخی حکمتهای موسوی موفق به اختراع آن گوساله حیرت آور شد که سخن می گفت و همه پیروان موسی را در زمان حیات خود او فریب داد. این تبدیل دین به دنیا و تبدیل حکمت به حکومت از ویژگی تاریخی این قوم بوده است و به همین دلیل خداوند در کتابش آنان را بیش از هر قومی مورد سرزنش و وعده های عذابش قرار داده است بهرحال این رازی حیرت آور در تاریخ تمدن و مذهب است که تا به امروز ادامه دارد و هم اینک نیز بخشی از این قوم در سرزمین فلسطین باعث بزرگترین تشنج در جهان است و میرود که سرنوشت این تمدن را رقم زند. حضور مافیائی و مخوف و بغایت مرموز این قوم در سرنوشت  ملل و مذاهب جهان امری بس در خور تأمل است و شایسته است که براستی فلسفه ای تحت عنوان «فلسفه بنی اسرائیل » مورد مطالعه و تحقیق اهل معرفت باشد زیرا تاریخ بشر و خاصّه بشر مدرن شدیداً با سرنوشت  و ماهیّت این قوم گره خورده است و از آن راه گریزی ندارد.

به زبان ساده تر باید گفت که این قوم بنیانگزار دجالیّت در جریان تاریخ بشر بوده است و دجلاّن هر عصری سر بر آورده از کارخانه تبدیل دین به دنیاو تحریف بسیار مکّارانه آیات خداست که متفکران این قوم در رأس این کارخانه قرار داشته اند.

     ع-خ

 

 

 

 

زناشوئی آخرالزمان

 

در طی هزاران سال نظام خانواده و زناشوئی بر حاکمیت ولایت مرد و یا به زبانی بر مرد سالاری طی شد که این دوران را می توان عرصه سنّت نامید . و اما در عصر مدرنیزم که قلمرو ظهور باطن  انسانها و آشکاری مخفیگاه روابط است اوضاع به روند دیگری افتاده است. در گذر انتقال از سنّت به مدرنیّته ایدئولوژی

برابری زن و مرد حاکم شد که عمری نسبتاً کوتاه و کمابیش شیرین و عاشقانه ای داشت و گویا اینک بر آستان پُست مدرنیزم و آغاز هزاره سوم میلادی دیگر عمر مفید برابریها در همه امور بسر آمده و نوبت حاکمّیت زن و زن سالاری می باشد. این زن سالاری به لحاظ باطنی همان ماهیّت عرصه سنّت است زیرا در آن دوران حاکمیّت خانواده بصورت ظواهر امور در اراده مرد بود ولی باطناً اراده زن بود که به دست مرد اجرا می شد. اینک این حاکمیّت پنهان در حال آشکارشدن است و ظاهر و باطن این رابطه یکی می شود. همانطور که امروزه شاهد بر سر کار آمدن زنان سیاستمدار در سراسر جهان هستیم حال آنکه در دوران سنّت در پس پرده سیاست ها، پنهان بودند و اینک آشکار می شوند.

اگر بخواهیم از منظر تاریخی بنگریم بایستی  زن سالاری جدید را یک جبر تاریخی بدانیم ولی از منظر عدالت یک واقعه کاملاً منصفانه است که روی می دهد. هزران سال امور جهان بدست و اراده آشکار مردان بود و اینک نوبت زنان است تا چه کنند. این همان فلسفه فمینیزم (مکتب اصالت زن ) است که جهانگیر می شودو هیچ چیز مانع وقوع این حق نیست و بلکه بیش از زنان خود مردانند که به لحاظ تاریخی در حال بازنشسته شدن هستند و مایلند که اراده امور را به دست زن بسپارند همانطور که در اواخر عمر هر زناشوئی ، زن سالاری رخ می دهد در اواخر عمر تاریخی بشر (آخرالزمان ) هم شاهد زن سالاری هستیم . بهرحال نظام جهانی مردان به پدیدۀ امپریالیزم و تکنولوژیزم انجامید که آستانه نابودی بشریّت است . حال ببینیم که زنان چه دسته گلی به آب می دهند. بهرحال فمینیزم در مراحل کودکی اش چیزی جز مکتب اصالت سقط جنین و همجنس گرائی زنان و نابودی نسل بشر ارمغانی دگر نداشته است مگر اینکه در مراحل رشد بلوغش عاقلتر شود . امیداوریم که چنین شود شما هم بهتر است امیداور باشید چون چاره ای جز این نداریم .

       

 

«خود» چیست ؟

 

*عشق همان خود- پرستی است.

*کفر همان خود – انکاری است.

*جنون همان خود – فراموشی است.

*عرفان همان خود – شناسی است.

*توحید همان خود – خدائی است.

*تقوی همان خود – داری است.

*آزادی همان خود – رهائی است.

*عبادت همان خود – براندازی است.

*خوشبختی همان خود – رضائی است.

*تنهائی همان خود – کفائی است.

*غرور همان خود – فریبی است.

*بخل همان خود – خواری است.

*تکبر همان خود – برتر بینی است.

*عادت همان خود – کاری است.

*تزکیه همان خود – سازی است.

*تخدیر همان خود – کشی است.

*خواب همان خود – فنائی است .

*عقل همان خود – مهاری است.

*استمناء همان خود – زنی است.

*ایمان همان خود – باوری است.

*خدا همان خود – آئی است.

*«خود »همان عدم است.

    ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مهربانی کن

 

مهربانـی کـن ای مهــربـان   مــن

قــهــر رهــا کـن ای میـزبـان مــن

بی تو دود غمـم با تو  نور  سماع

هم زمیـنی و هــم آسـمــانی  مــن

مهــربانی کن ای حـزن بی  انتـها

مهــربانی کن ای شمع جان  مــن

تو حبیـب منـی تــو طـبیــب  منـی

زهری شیرین ده ای شوکران کن

مــهربـانی ای جـان سـتـان  مــن

مـهربـانی کـن ای جان جان مــن

مـهربـانی کـن ای مهربـان  مـن

ع-خ

روانکاوی ابن ملجم

 

«از من تقلید نکنید که کافر می شوید». علی(ع)

روانکاوی ابن ملجم در حقیقت روانکاوی نوع کثیری از هویّت بشر در قلمرو تقلید نسبت به یک مرجع دینی است بخصوص که این مرجع اسوۀ محبت و شفاعت باشد. علی (ع) در حقیقت به مثابۀ پدر خواندۀ ابن ملجم بود که محبت را در حق او به کمال رسانید. بخل و احساس حقارت این فرزند ناخلف در قبال مهر علی (ع) وی را به تقلیدی جنون آسا نسبت به آن حضرت کشانید تا بتواند با وی برابری کند. همانطور که اراده به برابری ذاتاً

 بر خاسته از کفر و سلطه و بخل بشر است که مولّد تقلیدی کور کورانه می شود و موجب تناسخ شخصیت مقلّد می گردد تا آنجا که خود را با مرجع و مراد و امامش عوضی می گیرد و همه کفر و جهل و فساد نفس خود را در او می بیند و محبت و کرامت و حق او را هم از خود می پندارد  این عاقبت تقلید است که اساس نفاق در مذاهب تاریخ بوده است.

مردان حق نظر بر قلوب و ذات مردم می کنند و الوهیّت وجودشان را مخاطب می سازند و این همان قلمرو  کرامت و شفاعت و معجزه روحانی این مردان خدا در وجود دیگران می باشد. و اینهمه در یک کلام بر خاسته از قدرت عشق بی قید و شرط این انسانها نسبت به خلایق و خاصّه مستضعفترین آنهاست. و ابن ملجم یک یتیم

 بی خانمان بود که بواسطه علی (ع) به بی نیازی و قدرت و هویّت رسید ولی بجای اطاعت و ارادت بی قید و شرط به تقلید بخیلانه پرداخت تا به مقام علی (ع) برسد البته نه مقام معنوی که مقام اجتماعی آن حضرت. زیرا عشق به معنویت موجب بخل و عداوت و تقلید نمی شود بلکه عشق به قدرت است که چنین جنونی را پدید می آورد . آدمی هرگز از تقلید به مقام مرجع خود نمی رسد بلکه از طریق ارادت و اطاعت چنین می شود. از همان آغاز جوانی چنین بخل و تقلیدی در ابن ملجم بارز شد و مورد اخطار و تنذیر پیامبر اسلام و علی (ع) قرار گرفت. حتی به روایتی رسول اکرم (ص) به او گفت که اگر دست از این راه و روش بر ندارد  قاتل امامش خواهد شد. ولی ابن ملجم توبه نکرد و فقط پیچیده تر شد تا اینکه کارش در این مالیخولیا به آنجا رسید که امامش را کافر و ملحد و خارجی نامید و خود را امام و ناجی مسلمین پنداشت و دست بکار قتل علی (ع) شد آنگونه که

می دانیم. همه اهل تقلید دیوانه اند و اگر بتوانند امام کُش هستند.

نکته بسیار دقیق و سرنوشت ساز در امر دین همانا تفاوت اطاعت و تقلید است. بسیاری اطاعت را تقلید می پندارند. در حالیکه خداوند در قرآن کریم مؤمنان را حتی دعوت به تقلید از قرآن نکرده است بلکه امر به اطاعت از رسول و امامان زنده نموده است. قرآن فقط برای مطالعه و تفکر است و نه برداشت نسخه های خوشبختی برای سعادت دین و دنیا . ولی همه منافقان (کافران پنهان ) به راه تقلید خود سرانه میروند. و تقلید نه تنها عملی میمون وار است بلکه واکنشی خصمانه است که در لباس دوستی پنهان گشته است.

تشیّع راه تقلید از سنّت رسول و یا آداب امام نیست بلکه اطاعت از امر مرجع دینی است. زیرا راه دین ، راه تقواست یعنی راه فائق آمدن بر منیّت و ارادۀ شخصی است که همان ابلیس نفس می باشد . بنابر این تقلید

 خود سرانه از قرآن یا رسول و امامی همان خود پرستی و کفر است که لباس دینی بر تن کرده است و این همان راه نفاق است که خداوند آنرا پست ترین راهها نامیده و پیروان این راه و روش را از اهالی درک اسفل السافلین خوانده است. نفاق که بزرگترین دشمن دین می باشد محصول این راه وروش است و ابن ملجم اسوۀ تاریخی آن می باشد . همه امامان بدست این افراد شهید شده اند. یادمان باشد که یهودا یکی از حواریّون مسیح یک ابن ملجم دیگر بود که مسیح را به چند سکه فروخت . این عاقبت ریاست طلبی دینی و اراده به قدرت تحت عنوان دین و معرفت می باشد .

    ع-خ

 

« زبان سنگسری »

دائرةالمعارف زندۀ زبانهای منقرض شده جهان

 

سنگسر (مهدیشهر )یکی از اصیل ترین شهرهای کشور ماست که از تهاجم و تداخل فرهنگهای بیگانه تا حدود زیادی جان سالم بدر برده است و نمونه کم نظیر برای مطالعه فرهنگ است.

من خود بعنوان یک سنگسری در مطالعه زبانهای گوناگون به ناگاه متوجه واژه هائی در زبانهای آلمانی و  اردو و هندو شدم که به عینه در زبان مادری ام حضور داشتند. و از این امر مهمتر بتدریج در مطالعه زبان پهلوی و سانسکریت که دو زبان مرده محسوب می شوند متوجه واژه هائی سنگسری  شدم که هم اکنون در گویش روز مزه مردم حضور دارد. و حتی به تعدادی واژۀ عبری در متون عهد عتیق روبرو شدم که عیناً سنگسری بودند. از اینهمه تنوع زبانی از سراسر جهان و طول تاریخ کهن در زبان مادری ام به شورو شگفت آمدم تا با نگاهی عمیق تر و جدی تر به زبان و فرهنگ و نژاد این قوم بپردازم. شاید این ویژگی در هر زبان زنده دیگری هم در جهان موجود باشد. در قران کریم می خوانیم که دورانی همه انسانهای روی زمین به یک زبان سخن می گفته اند. این واقعیت را به عینه می توان در زبان سنگسری به اثبات رسانید که دائرةالمعارف زنده همه زبانهای منقرض شده در طو ل  تاریخ بروی زمین است و از هر زبان مرده یا زنده ای می توان چند واژه را در این زبان پیدا نمود. آلمانی ، چینی ، پهلوی ، عربی ، عبری ، سانسکریت و هندو. به اساتیدی که بطور تخصصی در

 زبان شناسی فعالیت دارند مطالعه زبان سنگسری را جداً پیشنهاد می کنم و خود نیز در این با ب حاضر به همکاری می باشم.

و علاوه بر این در وادی معرفت نفس، درک عمیق زبان مادری از اهمّ امور است چرا که خدا شناسی حاصل از خود شناسی ،از امیّت و زبان مادری بر می خیزد همانطور که خداوند با هر قومی با زبان مادری آنها سخن گفته است. پس شناخت زبان مادری جنبه ای از وظیفه دینی و  معرفتی می باشد و گامی در خود شناسی و خدا شناسی.

زبان مادری هر کسی همان زبانی است که خدایش با او سخن می گوید. همانطور که بقول رسول اکرم (ص) حبّ وطن از ایمان است حبّ زبان مادری نیز از عرفان است. به همین دلیل عبادات و راز و نیاز هر کسی جز از طریق زبان مادری مقبول و معلوم در گاه حق نمی افتد. زبان مادری زبان خداست. به همین دلیل شیخ بهائی سلطان فقه شیعه ، مثنوی مولوی را قرآن ایرانیان می نامد.

          ع-خ

 

مصاحبه ای با یک ثروتمند

 

س:آیا علم بهتر است یا ثروت؟

ج:البته که ثروت بهتر است زیرا بواسطه آن می توان علم و علما را هم خرید.

 

س:آیا دین بهتر است یا ثروت ؟

ج:البته که ثروت بهتر است زیرا بواسطه خیرات و مبرات می توان خدا را هم خرید.

 

س:آیا عشق بهتر است یا ثروت ؟

ج:البته که ثروت بهتر است زیرا بواسطه آن می توان هر محبوبی را خرید.

 

س:آیا خودت بهتری یا ثروت ؟

ج:البته که ثروت بهتر است زیرا بدون آن خودی ندارم.

 

          ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 1:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دکتر شریعتی و پیروانش

 

دکتر شریعتی به معنای واقعی کلمه فرهنگبد دوران ما بوده است.هرچند که وی مسلمان شیعه آتشینی بود ولی وسعت و عمق نظر او موجب شد که فراسوی فرقه ها و مکاتب زمانه قرار گیرد و و مبدل به یک مرجع فرهنگی در جهان معاصر اسلام شود .وی بدین لحاظ از سلاله عرفان است ولی عارفی چریک از تبار حسن صباح.

همه انسانهای این چنینی باعث و بانی گروههای فکری کثیر و متناقضی در تاریخ بوده اند که گاه تضاد بین پیروانشان به جنگهای خونین رسیده است.و این از وسعت و عظمت فکر انسانهاست و نه از ضعف و انحطاط .مثل تضاد بین شیعه وسنی از همان صدر اسلام و نیز تضاد بین شیعیان.همه مکاتب بزرگ و جدی دارای چنین ویژگیهایی هستند مثل تضاد بین مسلکهای سوسیالیستی در تاریخ جدید چهان.

به لحاظی فرهنگ مسلط در انقلاب اسلامی ایران فرهنگ دکتر علی شریعتی بوده است که به پیروزی انقلاب انجامید و از همان آغاز شاهد کثرت و تناقضات خونین بین پیروان این فرهنگ بوده و هستیم.

اندیشه او دارای چند عنصر ذاتی و ویژگی خلاق است که مولد گروههای مختلفی بوده است: انقلابیگری( عشق به دگرگونی) ، عدالت خواهی (سوسیالیزم)، اصالت طلبی ( بازگشت به خویشتن خویش ) ، قران پژوهی ، دیالکتیک، شهادت طلبی و ایثار ، عشق شاعرانه ، آزادیخواهی ، ضدیت با تمدن غرب، ضدیت با ارتجاع و کهنه پرستی، گرایشات پست مدرن ، عرفان و خود شناسی و نهایتا حق امامت و رهبری روحانی .

شاید اکثر این عناصر و اندیشه او کم و بیش تا به امروز به بار نشسته و خیر و شرش بارز گردیده باشد ولی متاسفانه به نظر ما کلیدی ترین این عناصر که همان عنصری بود که شریعتی را پرورد تا کنون مسکوت و منفعل مانده است و آن عنصر خود شناسی عرفانی است.درست به همین دلیل از دوران او تا به امروز که لا اقل دو نسل می گذرد جامعه ما موفق به پرورش حتی یک شریعتی دیگر هم نشده است حال آنکه می بایستی دهها شریعتی داشته باشیم . فی المثل حدود یک نسل پس از پیامبر اسلام شاهد ظهور دهها علی وار در مکتب ((صفه)) هستیم .ویا در عصر جدید پس از ظهور مارکس در طی یک نسل چندین ایدئولوگ سوسیالیست رخ نمود . ویا ازپس فردریک نیچه چندین فیلسوف بزرگ اگزیستانسیالیست و نهیلیست پدید آمد .

هر چند که در سالهای پس از انقلاب بسیاری به تقلید از شریعتی پرداختند ولی هیچ یک آن گوهره یعنی معرفت نفس را نداشتند ولذا نهایتا باعث تحریف اندیشه وشخصیت شریعتی شدند وجز فتنه نیافریدند وبا این تقلید جوانان را بر باد دادند .

از جمله ویژگیهای شریعتی غیر سیاسی بودن ذات اندیشه وهویت او بود . و متأسفانه این امر را نیز کسی از وی نیاموخت وبلکه بسیاری ازاین بابت وی را سرزنش نموده واین امر را نشانه نقص اندیشه او تلقی نمودند و حتی اندیشه اش را استعماری خواندند و نهایتا خود به مزدوری استعمار درآمدند .

همه انسانهای خلاق که بانی فرهنگ وبیداری خلایق بوده اند ازاهالی معرفت نفس هستند وشریعتی ازاین نوع بود که رازخود-آموختگی ونبوغ حیرت آوراوست . واین همان جنبه ازاندیشه وهویت وحیات شریعتی است که نادیده گرفته شده وخودموجب سوء تفاهم های عظیمی ازاندیشه اوگردیده وگمراهیها پدید آورده است .

بلاغت خارق العاده کلام او نیزمثل همه عارفان ازذات خودشناسی اوست . همه بدعتهای او ازهمین منشا می باشد وربطی به تحصیلات وتحقیقات آکادمیک ندارد . آنکه این حق رادرنیافته است شریعتی وافکارش رانیزنشناخته است وبه تناقض وگمراهی افتاده است .

                                                                                                 دکترعلی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معنای توکل

 

تو کل از جمله مفاهیم و ارزشهای دینی –اخلاقی است که شاید بیش از سائر ارزشها مورد سوء تفاهم و حتی سوء استفاده بوده است . توکل در معنای لغتش عبارت است از وکیل قراردادن خداوند در امور زندگانی . و یا توسل به غیب در امور دنیوی . بدون شک یکی از علائم توکل نوعی انفعال در قلمرو فعالیتهای دنیوی می باشد . گوئی که انسان اهل توکل برخی از کارهایش را به خدا می سپارد . لذا یکی از انتقاداتی که به این امر وارد شده است همانا بروز تن پروری وبی عملی می باشد . گوئی توکل توجیه کننده تنبلی وبی مسئولیتی است و بی عملترین و لاابالی ترین آدمها بیشترین توکلها را دارند و از این معنا استفاده ای بیشتر می کنند . این نکته مورد انتقاد شدید بسیاری از متفکرین عصر جدید از جمله مارکس و سوسیالیستها بوده است واز بابت همین معناست که مذهب را افیون مردم دانسته اند . گوئی که توکل به خدا موجب ستم بری وذلت پذیری است و هر نوع قدرت تهاجمی وحتی تدافعی را که راز بقای بشر است نابود می سازد . آیا به راستی مسئله چیست ؟

این واضح است که در معرفت دینی مقام توکل از مقامات بسیار بالای یک انسان متقی و عارف است که در صبر و رضای بر بلایا آشکار می شود . ولی مردم عادی از چنین قدرتی بندرت برخوردارند . در عین حال همین مردمان عادی و حتی بی اعتقاد به خداهم در سختی های اجتناب ناپذیر و از سر ناچاری مجبور به صبر هستند و گاه متوسل به معنای توکل می شوند تا این صبر را ممکن سازند . به هر حال توسل به توکل برای عارف و عامی در معنای نهایی امری اجتناب ناپذیر و جبری و ذاتی و از فرط بیچارگی می باشد. زیرا آدمی تا حد توانش در قبال مسائل زندگی واکنش نشان می دهد و برای تحقق آرزوهایش عمل می کند. و برایش می جنگد مگر اینکه دیگر از فرط خستگی و بیماری و درماندگی و ناچاری منفعل و تسلیم گرددکه آنگاه هیچ فلسفه ای همچون توکل بکار نمی آید.و این یک توفیق اجباری است که آدمی را در سخت ترین بن بست ها امکان ادامه حیات می بخشد و بهتر از افیون است.

توکل حتی از جنبه توفیق اجباری نیز مانع ارتکاب به جرم و جنایت و خود کشی و تخدیر می شود.و آدمی را برای یک بار هم که شده بر سر جایش می نشاند و با خودش روبرو ساخته و مبتلا به خود می کند و این واقعه ای بسیار مهم و سرنوشت ساز در زندگی هر انسان است زیرا انسان را بر آستانه خود شناسی قطعی و وجودی قرار می دهد که نعمتی بس بزرگ است.

در حقیقت توکل به خدا در معنای نهائی همان توکل به خودی خویشتن است زیرا آدمی از هر غیری مایوس شده است ودستش از هرچه غیر خویش کوتاه است و لذا مجبور است که به ذات انفعالی خویش متوسل شود که همسایه مرگ و نیستی است و این آستانه غیب و توسل به قدرت غیبی وجود خویش است .

بدون شک توکل برخاسته از غایت ناتوانی و نادانی انسان است همانطور که خداوند هم در چنین وضعیتی از وجود انسان پیدا می شود.

به هر حال آدمی همواره تلاش می کند که خود را در نزد خویش توجیه کند و توکل توجیه غایت ناتوانی می باشد و این زیباترین و معنوی ترین توجیهات ممکن است.

به هر حال توکل مربوط به قلمرو ناتوانی بشر است ولی از آنجاییکه توانائیها ی هر کسی متفاوت از دیگران است لذا ناتوانی هم تعریف محسوسی ندارد پس توکل هم در چهارچوب محسوسات قابل تعریف نیست و امری واقعا خصوصی و باطنی و احساسی است و راز ویژه هر کسی در نزد خود اوست .

این نکته نیز بدیهی است که توکل هرگز نمی تواند منجر به گناه شود و اگر چنین شود توکل نیست بلکه یک سوء استفاده عمدی از این معنا است زیرا توکل قرار است مانع ارتکاب به گناهان بزرگ شود نه اینکه توجیه ارتکاب به گناه گردد.

                                                                                         دکترعلی اکبرخانجانی  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمای" ایدئولوژی"

 

یک بار دیگر دعوایی بر سر ایدئولوژی ، بازار شام روشنفکری بی عمل ما را داغ کرده است . بی پایان بودن این دعوائی که حدود نیم قرن در کشور ما برپاست اساسا بدان دلیل است که خود "ایدئولوژی" هیچ تعریف واضح و بدیهی ندارد.این اصطلاح که از جمله محصولات عصر روشنگری و رنسانس اروپاست، در آن قلمرو به معنای هر فلسفه و راه و روش آرمانگرا بوده است که بر اساس عقل و علم بتواند جامعه بشری را از بدبختی به سوی خوشبختی هدایت نماید . پس اساس هر "ایدئولوژی" یک باید و نباید کلان اجتماعی است بر اساس یک نسخه از پیش تعیین شده و آرمانی . "ایدئولوژیهای " غربی اساسا محصول یک بخود آئی تاریخی- اجتماعی از بطن ظلمت قرون وسطای اروپا بوده است. و لذا دارای ذاتی ضد مذهبی است و ضد دیکتاتوری . ولی این بخود آئی و بیداری هرگز به قلمرو نفسانیت  و خودیت فرد بشری نرسید .از تاریخ به جامعه رسید ولی از جامعه به فرد انسانی نرسید الا در انگشت شماری از فلاسفه عارف مشرب  مثل کی یر که گارد و نیچه و هاید گر که در جوامع غربی طرفدارانی نیافت و بلکه عمدتا طرد و لعن گردید.

"ایدئولوژی" به  لحاظ لغت به معنای ایده  شناسی است . و اما ایده به کل محصولات ذهن و آگاهی بشر گفته می شود . پس ایده شناسی همان معرفت شناسی است و از آنجاکه ظرف معرفت همان نفس خود آگاه و ناخود آگاه بشر است پس ایده شناسی عملا همان معرفت نفس است . ولی آیا براستی کدامیک از این   "ایدئولوژیهای "  عصر جدید اصلا سخنی در باب معرفت نفس عرضه کرده اند: سوسیالیزم ، لیبرالیزم ، پراگماتیزم و ....الا اگزیستانسیالیستها که فقط شعار خودشناسی دادندو عملا جز از مجردات فلسفه وجود سخنی به میان نیاوردند که ربطی به خود شناسی نداشت.

پس باید اعتراف کرد که مغز "ایدئولوژی" همان معرفت نفس است و عمیق ترین باید ها و نبایدها هم از بطن خودشناسی سر بر می آورند که البته جز خود فرد را مخاطب قرار نمی دهند و همو را امر به تغییر و تبدیل و اصلاح عمل می کنند و نه مردمان را و یا تاریخ را. و عدالت همین است . پس اگر تقریبا همه "ایدئولوژیهای" مدرن در قلمرو عمل به ستمی مضاعف و از خود بیگانگی پیچیده تر انجامیدند و مولد نهضت های ضد"ایدئولوژیکی" شدند از بابت غفلت عظیم درباره ماهیت خود بوده  است.

به هرحال در نهضت حدود سیصد ساله عصر "ایدئولوژیهای " مدرن غرب ، اگزیستانسیالیزم آخرین فاز "ایدئولوژی" بود که بر آستانه معرفت نفس رسید و لذا همسایه عرفان است. ولی بدلیل افکار پیشاپیش خود نسبت به دین و اخلاقیات فطری موفق به ورود بر این عرصه نگشت و لذا دچار هویتی برزخی و بی عمل گردید و نهایتا منافق ومذبذب از آب در آمد و توجیه گر هر فساد و ستمی گردید.اگزیستانسیالیزم مسیحی یاسپرس و مارسل و                    تیلیخ هم به دلیل افکار و اکراهش نسبت به شریعت عملا مبتلا به سرنوشت سارتر و هایدگر شد.

پس می بینیم که ایدئولوژی همان معرفت نفس است که درمکتب عرفان اسلامی دارای اصول وفروع ومفاهیم ومضامینی مدون وکامل می باشد وهمه عارفان بزرگ جهان اسلام به مثابه پیامبران اجرائی این ایدئولوژی هستند . وازآنجا که شریعت حضرت مسیح (ع) ازهمان آغازدچارخلاء ومسئله ای درماهیت بود هرگزموفق به تدوین یک دستگاه مدون اخلاقی نشد وهرآنچه هم که تحت عنوان شریعت مسیح درطول تاریخ رخ نمودحاصل روحانیت منافق یهود بودکه اینک تحت عنوان مسیحیت درکلیساها سلطنت می کردند . زیرا ازانجیل هاهیچ دستگاه روشنی ازیک شریعت عملی برنمی آید . واصلا بسیاری از علمای بزرگ دین مسیح ، حضرت عیسی راپیامبری بدون شریعت دانسته اند واورااساسا پیامبر محبت می خوانند که دعوت به همان شریعت موسی نمود . وشریعت موسی (ع) نیزچند هزارسال است که ازخلاقیت بازایستاده است ودرواقع فقط درشریعت محمدی است که یکبار دگراحیاء وکامل شده است .

به هرحال معرفت نفس اگرمتکی براخلاق فطری نباشد چیزی جز مجموعه نظریات فریبنده روانشناسی ومجردات فلسفی نیست که فقط بکارخود-فریبی می آید وبس ، وجلوه های ویژه سینمائی وتاتری .

پس ایدئولوژی نهایتا منجربه عرفان اسلامی می شود ولاغیر .

                                                                                                دکترعلی اکبر خانجانی              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

(چند روایت سیاسی)

 

از دموکراتی پرسیدم: چرا هم رای میدهی و هم فحش میدهی؟ گفت: رای میدهم تا بتوانم علت بدبختیهایم را به گردن کسی بیندازم و بجای خودم به او فحش بدهم.

 

از محمد رضا پهلوی پرسیدم : چه شد که سرنگون شدی؟ گفت : از بس بالا را نگریستم جلوی پاهایم را ندیدم و افتادم.

 

از آقای راکفلر پرسیدم: ثروت چیست؟ گفت: چیزی است که به واسطه آن می توانی همه را عاشق خود سازی.

 

از کمونیستی پرسیدم: تو که حیات پس از مرگ را دروغ می دانی پس چرا خودت را به کشتن میدهی؟ گفت: درست به همین دلیل که گفتی.

 

از سیاستمدار بازنشسته ای پرسیدم: سیاست چیست ؟ گفت : بدی ای که آنرا لباس خوبی می پوشانند.

 

از ژنرالی پرسیدم : چرا شرورترین آدمها را استخدام می کنید؟ گفت: زیرا فقط اشرارند که حریف شر می شوند.


از آقای بن لادن پرسیدم: تو که شریک بوش بودی پس حالا چرا با او می جنگی ؟ گفت: اینهم بخشی از شراکت ماست.

                                                                                          دکترعلی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه می توان خود را شناخت؟

 

"هرکه خود را شناخت همه چیز را شناخت." علی (ع)

 

خودشناسی به لحاظی امری سهل وممتنع می نماید بدین معنا که عامه مردمان می پندارند که اگر هیچکس و هیچ چیز را هم نشناسد لا اقل خود را می شناسند .و لذا دعوت به خودشناسی در نزد اکثریت مردم عامی و حتی تحصیل کردگان و علما دعوتی مهمل و تعارفی شاعرانه است.چرا که هرکسی به خودش می گوید:من خود را به خوبی می شناسم زیرا می دانم که نامم چیست؟و شماره شناسنامه و حساب بانکی ام را می دانم و بخوبی بر آرزوهایم واقفم و ... و خلاصه اینکه می دانم که چه کنم.

درست بر همین اساس است که هر کسی که  این سخن عرفانی را می شنود که " خود شناسی خدا شناسی است" بلافاصله این امر بر او مشتبه می شود که پس خدا را هم می شناسد و اصلا خود خداست.ولی آدمی فقط اواخر عمر خویش ازپس دریائی  ناکامی است که به ناگاه احساس بیگانگی نسبت به خود پیدا می کند و باور می کند که براستی هرگز خود را نمی شناخته است و همیشه از خود بیگانه بوده است.

بقول علی (ع) خود شناسی کم مشتری ترین علمهاست .همو می فرماید " هر چیزی به ضدش شناخته می شود " این حقیقت در وادی فلسفه و تجربه بشری از بدیهیات است .کم مشتری بودن خود شناسی بدان دلیل است که انسان برای شناخت نقس خویش بایستی خود را به ضد امیال نفس خویش مبتلا سازد و بر علیه خویش جهاد کند. و این همان مکتب انبیای الهی یعنی راه تقوی است.

بنابر این پر واضح است که مکتب خود شناسی همان فلسفه دین خدا و مقصود دین است تا انسان در این وادی به خداشناسی برسد که ذات خود انسان است.

پس ورود به دین و قلمرو تقوی همان ورود به عرصه خود شناسی است.ولی این فقط مقدمه راه است و آنکه در این راه به پیش می رود اگر صادق باشد درک می کند که بیش از این توان ادامه راه ندارد به دو دلیل کلی: اول اینکه به تجربه می بیند که بخودی خود توان بسیاری از خویشتن داریها و رعایت تقوی را در بسیاری از امور ندارد و نفس اماره او را به ارتکاب بسیاری از خطاها و گناهها می کشاند و به گرفتاری و تباهی می اندازد.و خلاصه اینکه خودش حریف خود نمی آید.و دوم اینکه درک می کند که تا چه حدی قدرت خود فریبی دارد و می تواند خطاهایش را برای خود زیبا سازد و دچار غرور و جهل و جنون گردد.

امر کلی دیگر اینست که هدف از دین و تقوی شکستن تکبر و غرور به عنوان اساس کفر و فریب است ولی آدمی چه بسا به واسطه احکام دین مبتلا به کبر و غروری بسیار ویژه و لطیف می گردد و گاه مبدل به یک دیو مقدس مثل ابن ملجم میشود . یعنی اینکه«خود»هرکسی ذاتا خود پرست و خود فریب است و بقول حافظ خود هر فردی حجاب خویشتن اوست . پس در اینجا بطور طبیعی نیازمند یاری یک انسان صدیق و عارف و پاک است که وی را دوست بدارد و به او اعتماد کند.این همان معنای امام یا پیر و یا مرشد معنوی می باشد.یعنی یک انسان مومن دیگری که لا اقل اندکی از من صادقتر و عارفتر باشد.همانطور که قران کریم مومنان را اولیای یکدیگر نامیده است و این حق امام و پیر طریقت می باشد . و بی پیر نمی توان سد خود  و منیت را شکست و به باطن خویشتن راه یافت و روی بسوی خدا نهاد که همان ذات و حق" خود " انسان است.

                                                                      دکترعلی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه خوشبختی

 

خوشبختی یک احساس است : احساس رضایت ! این واضح ترین ومحسوس ترین وجهانی ترین تعریف از خوشبختی است وامامسئله اینست که احساس رضایت ازچه ؟!

به تجربه می دانیم که انسانهای متفاوت درشرایط یکسان اززندگی اقتصادی واجتماعی وسیاسی واعتقادی دارای احساسات متفاوت وبلکه متضاد درباره بخت خود هستند .درشرایطی یکسان یکی احساس خوشبختی دارد ودیگری بدبختی ، مثل دوفرزند ازیک خانواده . پس مسلم است که موضوع این احساس یک پدیده بیرونی نیست بلکه وجود وماهیت باطنی خود فرداست . یعنی احساس خوشبختی یا بدبختی مربوط می شود به احساس رضایت یا عدم رضایت از خویشتن ونه ازدیگران وشرایط اقتصادی وفرهنگی و... . هرچند که اکثرآدمها بواسطه جهل وغفلت ازخویشتن همواره علت بدبختی خود را عوامل بیرونی می پندارند: والدین ، حکومت ، فرهنگ ، اقتصاد ، سیاست ، زمانه و.... وسرنوشت وحتی خدا . اینها همه عوامل غیرخودی هستند . وکاذب بودن این احساس واندیشه همین بس که چنین انسانهائی هرگز علت خوشبختی خود را دیگران وعوامل غیرخودی نمی دانند وبلکه اتفاقا هوش واستعداد وپشتکارخود راعلت خوشبختی خود می دانند . یعنی خوبی راازخود وبدی را از غیرخود می دانند . به لحاظ اعتقاد دینی این همان کفراست که درقرآن نیز ذکرش رفته است که کافران علت بدبختی خود را والدین وفرزندان ومردمان ورهبران ومعلمان و... میدانند که این دروغ است وخود می دانند که دروغ می گویند.

دریک کلام احساس خوشبختی یا بدبختی همان احساس رضایت یا شکایت ازخویشتن است درنفس وآگاهی انسان . به بیان دیگر این احساس حاصل رضایت یا شکایت وجدان انسان ازعملکردوافکاروراه وروش اوست . کسی که وجدانش ازاوراضی باشد درهرشرایط کمابیش احساس خوشبختی دارد که عبارت است از آرامش ، اتکابه نفس ، قناعت ، صبر ، عزت نفس و.... .

واماوجدان چیست ؟ گوئی وجدان کانونی ازروح ودل وروان انسان است که هرگز قابل فریب نیست وبه هیچ فلسفه ورفتاری نمی توان به دروغ وی را راضی نمود . گوئی وجدان همان منظر پروردگار بعنوان قاضی ذات است . گوئی وجدان نوعی هشیاری وبصیرت وآگاهی روح است ونه آگاهی ارادی اندیشه . برخی معتقدند که وجدان همان دل انسان است . بهرحال دعوابرسرجایگاه وجودی وجدان تفاوتی پدید نمی آورد ومهم اینست که چنین کانونی دروجود انسان حضور دارد ودرواقع همان الوهیت وجود انسان می باشد. وجدان همان شاهد وجود است .

برخی این اعتقاد رادارند که انسان می تواند به واسطه خود-فریبی یااستمرار درستم ، وجدان خودرابکشد ویا به خواب برد وازکاربیندازد . تبهکاران واشقیای حرفه ای نمونه ای براین مدعا تلقی شده اند که به آسانی دست به هرستمی می زنند وبسیار هم شاد وازخود راضی به نظر می رسند. ولی به نظر ما امکان ندارد وجدان انسان نابود شود یا حتی به خواب رود بلکه آنگاه که بشری حجتهای عقلی ودینی واخلاق را درطولانی مدت نادیده گرفت وبه ستم اصرار ورزید وجدان هم ازاوقهرکرده وبه اعماق ناخودآگاه فرو می رودوافسارصاحبش را به خودش می دهد  تا گم شود . بیان چنین وضعی درقرآن کریم مذکوراست که خداوند برخی از کافران را بحال خود می نهد که تاپایان عمرشان غرق درحیات جانوری باشند وآنگاه پس ازمرگ به حسابشان می رسد . ولی می دانیم وشاهدیم که حتی تبهکاران حرفه ای وبه اصطلاح بی وجدان ها هم براستی آرامش وعزت ولذتی ندارند ولذا مجبورند خود راغرق درمسکرات ومخدرات وداروهای مسکن وروان گردان کنند تابتوانند خودرا تحمل کنند . یعنی وجدان حتی درحالت قهر وغضب هم به صاحبش اجازه نمی دهد که حتی در عین عیاشی خوش بگذراندولذت برد .

درواقع وجدان همان کانون وهسته مرکزی «وجد» است که مصدر «وجود» می باشد . وجدان همان آشیانه گوهره وجود است که خداست . به زبان ساده تر وجدان همان روح خدا درانسان است واین به غیراز روان بشری می باشد .

درفرهنگ روانشناسی مدرن ، وجدان را Super ego یا Alter egoمی نامند ، یعنی خودبرتر یا آگاهی ماورائی .

بااین اوصاف می توان گفت که میزان رضایت یا شکایت خدا ازانسان همان میزان احساس وجود واحساس خوشبختی یا بدبختی است زیرا احساس بدبختی همان احساس پوچی ونابودی است .

وامارضای خدا از بشر بر میزان دین اوست . انسان به میزانی که تقوی وسخاوت ونیکوکاری وگذشت وقناعت ومحبت اختیار می کند به رضای وجدان یعنی احساس خوشبختی می رسد هرچندکه فقیر وتنها وبلکه زندانی ودرزنجیرباشد. آنچه که موجب می شود تا امام موسی کاظم (ع) را تاآن حد شکنجه کنند احساس رضایت ولبخند وی نسبت به زندان وشکنجه بود زیرا خدایش یعنی وجدانش ازوی راضی بود. علی (ع) می فرماید میزان رضایت خدا ازشما همان رضایت شما ازخودتان است زیرا خداوند همان خود خود خویشتن شماست .

وجود انسان برقوانین وفطرتی خلق شده است که نمی تواند به واسطه شقاوت وخودپرستی وستم و بد عهدی وحرام احساس خوشی داشته باشدواحساس سعادت کند . این امردال بر فطری بودن دین واخلاق الهی است .

                                                                                                                 دکترعلی اکبرخانجانی    

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ رمضان

 

«گرسنه شو تا ببینی مرا »     حدیث قدسی

فلسفه رمضان ، فلسفه گرسنگی است و درست به همین دلیل ماه رمضان ماه علی (ع) است چرا که علی (ع) گرسنه ترین انسان تاریخ است و درست به همین دلیل است که می گوید:«من هرگز خدای نادیده را پرستش نکرده ام و در هر چیزی اول خدا را و سپس آن چیز را می بینیم ». خداوند به پیامبرش در معراج می گوید :

« گرسنه شو تا ببینی مرا » . در واقع گرسنگی همان راه و راز معراج رسول نیز بوده است و این واقعه نیز در ماه رمضان رخ داده است.

گرسنگی فقط موجب سلامت روح نیست بلکه موجب سلامت تن نیز می باشد همانطور که علی (ع) می گوید: «گرسنگی و بیماری در یک جا جمع نمی شود.»یعنی هرگز شکم گرسنه بیمار نمی شود. و این ادعا درست برخلاف دانش مدرن می باشد که امروزه به ابطال همه جانبه تا سر حد خود – براندازی رسیده است.

علمی که علی (ع)بر بشریّت عرضه نمود جز از درب گرسنگی قابل حصول نیست زیرا علم او نیز از همین راه عایدش گردید و اصحاب صفّه نیز که تنها کسانی بودند که به جنبه ائی از علم او دست یافتند نیز جملگی اصحاب گرسنگی اختیاری بودند :سلمان ، کمیل ، مقداد و...

 دوست او یعنی محمد (ص) بانی این راه بود و از همین رو می فرمود : «من فقط از بابت فقر خود بر بشریّت فخر می کنم.»فلسفه رمضان ، فلسفه نزول قرآن بر قلب مؤمن نیز می باشد زیرا تا شکم گرسنه نشود دل مؤمن  تشنه حق نمی شود همانطور که «رمض » در لغت عرب به معنای عطش است :عطش دیدار حق ! فلسفه رمضان ، فلسفه معراج است.

همانطور که اقامه صلواة برای رسیدن به یاد قلبی خداست و بخودی خود هدف نیست روزه هم برای رسیدن به مقام قناعت و کم خوری دائمی است وگرنه ماه رمضان ،  ماه عیش و عشرت و شکم چرانی خواهد بود و لذا متعاقب این ماه ، بیماریها عود میکنند و کفر افزون می شود. ولی بسیار جای تأسف است که همه امور عبادی مبدل به ضد خود گشته اند : نماز ضد ذکر ، روزه ضد گرسنگی و اسلام ضد اسلام .

کسی که حق گرسنگی را درک و تجربه نکرده باشد نمی تواند از گوهرۀ دین محمد (ص) و عرفان علی (ع) بهره ای داشته  باشد. کسی که فقر و گرسنگی را نکبت می داند و نه نعمت، اصولاً از دین خدا بهره ایی ندارد. کسی که بر سر سفره چرب شاد است و بر سفره ساده ، اخم می کند کافر است (حدیث قدسی ).

امروزه شاهدیم که همه امراض و مفاسد به گردن فقر و گرسنگی افتاده است و از این لحاظ حتی گوی سبقت را از فرهنگ غرب هم ربوده ایم  و کمونیزم و ماتریالیزم را رو سفید کرده ایم و به همه آموخته ایم که هر فساد و فحشاء و دزدی و تبهکاری را به گردن فقر بیندازیم.

معلوم نیست که از میان اینهمه احادیث در عظمت  عزت فقر و گرسنگی و قناعت چرا فقط این حدیث مشکوک ورد زبان عالم و عا می شده است که : آنرا که معاش نیست معاد نیست؟! با این حساب بایستی پیامبر(ص) و علی(ع) و فاطمه(ع) و اصحاب صفّه را جملگی کافر مطلق بی معاد دانست زیرا همه آنها از گرسنگی سنگ به شکم می بستند و خدا را به چشم خود می دیدند . آیا معادی برتر از این ممکن است ؟ شاید هم منظور از این حدیث این باشد که آدم گرسنه در همین دنیا به معاد می رسد و لذا معاد اخروی ندارد.

کسی که گرسنگی را نمی شناسد از شناخت روحانی بیگانه است . علی (ع) چربی بدن را بزرگترین حجاب علم و دین می داند و سلامت تن و اعتلای روح و رشد دین و علم را در گرسنگی آدرس می دهد. این فلسفه رمضان است : گرسنگی درمانی !

کسی که گرسنگی را نمی شناسد امام را نمی شناسد و لذا خدا را نمی شناسد زیرا خود را نمی شناسد. کسی که گرسنه را دوست نمی دارد دشمن دین است ( سورۀ ماعون ) زیرا امام گرسنه ترین انسانهاست.

           

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« شفاعت وشقاوت»

 

همه مردان خدا وانسانهای مخلص حامل شفاعت پروردگار درنزد خلایق بوده اند . این شفاعت به قدرت کرامت ومحبت وجودی این انسانها نصیب مردمان دردمند می گشته است وبی هیچ مزد ومنتی گرفتاریها وبن بست های ظاهری وباطنی خلق راعلاج می نموده است . ولی عجب اینکه همین نجات یافتگان وادی شفاعت مبدل به شقی ترین دشمنان این حق پرستان شده وبطرزی حیرت آورازآنان انتقام می گرفته اند . ماجرای شفاعتهای حضرت مسیح (ع)درتاریخ مشهور است ومی دانیم که قوم خود اویعنی بنی اسرائیل که بیشترین خیروبرکات راازاودیده بودند وی رامحکوم به مرگ نموده وشکنجه هاکردند . واصلا یهوداکه ازحواریون اوبود محل خفای اووسائریارانش رابه دشمنان اودادومسیح را به چندسکه فروخت .

این ماجراکمابیش درباره سائرحکیمان واولیای خدامصداق دارد . می دانیم که تقریبا همه امامان مابدست کسانی شهید شدند که بیشترین محبت وشفاعت وخیرراازائمه دیده بودند وبرخی ازآنان روزی ازمریدان محسوب می شدند . براستی این چه رازی است ؟

نویسنده این سطور سالها درباره این معما تعمق نمود ولی نتوانست از آن پرده بگشاید تا اینکه خود بنوعی دگرباچنین حقیقت تلخی روبرو شد وبالاخره توانست این معما را فهم کند . وآن اینکه خداوند عالم به این بنده علم وقدرت معنوی ویژه ای عطا نمود تاتوانستم به علاج معجزه آسائی ازامراض لاعلاج مردمان بپردازم چراکه عمری درعطش خدمت به مردمان درمانده بودم وخداوند نیزامکان چنین خدمتی را بمن هدیه فرمود . ولی باکمال حیرت یکی پس ازدیگری شاهد بروزفاجعه ای دراین درمان شدگان گشتم . وآن اینکه این بیماران لاعلاج که بناگاه بی هیچ زحمتی درمان می شدند دچارکبروغروری مالیخولیائی گشته وبسیاری ازآنان کوس انالحق می زدند وچون دیوی به جان اطرافیان خودافتاده ونهایتا خودرانیزتباه می ساختند ونهایتا به عداوتی جنون آمیز با من می رسیدند وبرخی حتی درصدد انتقام برآمدند .

این واکنش برای بنده دارای دوجنبه ومعنابوده است ، یکی ازطرف پروردگارم ودیگری ازجانب خود مردمان .

 جنبه اول به آن معنا بود که دل به خلق نبندم واوراازیاد نبرم وبلاوقفه درسوی اودرحرکت باشم وجزاویاری نیابم وجزازاواجری نخواهم . پس درواقع این اجرخداوند بود بمن درراه خدمت به خلق او.

واماازبابت جنبه دوم مسئله این است که هرمرض وگرفتاری درهرفرد وگروهی ازجانب خداست وبه مصلحت آنهاست وتعادل نفس ونظم زندگانی راباعث می شود .یعنی بناگاه وبی هیچ توبه ومعرفتی بار ودردوثقلی راازکسی برداشتن موجب ازدست رفتن تعادل وجودش می شود .این بدان معناست که هرانسانی بمیزان معرفت وایمانش قادربه درک وحفظ وهضم سلامتی وسعادت وعزت است .یعنی هرمرضی به مثابه افساری برنفس اماره ووحشی است وازجمله راز بقای بشرکافرمی باشد . انسان کافروبی معرفت تاب تحمل عزت وسلامت راندارد ونهایتا به جان خودش می افتد وخلایق از شراودرامان نخواهند بود . بدین ترتیب درمان وگشایشی که ازجانب بنده نصیب آنها می شد درواقع به مثابه ظلمی ناخودآگاه وازروی ترحمی کوربود . درواقع خداوند خالق بسیار مهربانتر و دلسوزتر ازمن وامثال من نسبت به مردمان است وصلاح کارشان را بهترمی داند . وبدینگونه بود که کار درمانگری رابه کنارنهادم وروش عرفان درمانی راابداع کردم تاهرکسی خود علت بیماری وبدبختی خودرافهم کرده وبه توبه بپردازد واعمال خودرابرمبنای دین خدااصلاح کندتاظرفیت سلامت رابیابد . ازهمین تجربه عظیم بود که به راز دیگری ازختم نبوت وختم معجزه دردین محمد (ص) پی بردم ودرک کردم که چرا تنها معجزه پیامبر اسلام (ص)همان کتاب اوست یعنی حکمت ومعرفت نفس . واینگونه بود که ایمان آوردم که بقول علی (ع) « دوزخی جز بی معرفتی نیست .»

                                                                                              دکترعلی اکبرخانجانی  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |