بچّه های طلاق
هر روزه بر آمار بچه های طلاق افزوده می شود شاید به جرأت بتوان گفت که ما امروزه در عصر طلاق بسر می بریم. از زمانی که زنها از زن بودن خود و مردها از مرد بودن خود شاکی شدند وسر به شورش برداشتند طلاق آغاز شد.
بدون شک اگر ما بخواهیم طلاق را تنها منوط به امضائی که در محضر صورت می گیرد بدانیم هیچ فهمی از طلاق نداشته ایم. کافی است کمی به اطراف خود بنگریم آیا زن وشوهر جوانی را می یابید که در طلاق نباشد ؟ تمام آنچه که امروزه در خانه ها حکم فرماست طلاق است مردان فراری از خانه و زنان فراری از خانه و کودکان فراری از خانه همه گویای این است که سالهاست که ارتباطی بین اعضای خانواده وجود ندارد و کانون گرم خانواده، سالهاست که به سردی گرائیده و تنها تفاوت اینکه طلاق در پشت دربهای بسته پنهان باشد و یا در بیرون آشکار شود تفاوت در شرایط است.
پس باید در اینجا از دو نوع بچه های طلاق سخن گوئیم :
دسته اول بچه های که در طلاق پنهان والدین خود زیست می کنند.
دسته دوم بچه های که در طلاق آشکار والدین خود زیست می کنند.
گروه اول زن و شوهرهایی هستند که از ترس بی آبرویی ، شهامت طلاق آشکار را ندارند که البته این بی شهامتی را تبدیل به ایثاری نسبت به فرزندان خود می کنند و اینکه ما برای فرزندانمان این زندگی پر از شکنجه و تنفر را تحمل می کنیم. و گروه دوم کسانی هستند که یا شرایط طلاق را دارند و یا شهامت آن را.
بهرحال در جوامعی مانند ایران که هنوز سنّت ها کاملاً بی ارزش نشده و هنوز آبرو برای مردم دارای ارزش است طلاق کاری سخت می باشد و زن و مردها ترجیح می دهند عمری را درکنار هم با شکنجه زیست کنند اما طلاق ندهند . اینکه چرا زناشوئی ها در این دوران از همان ابتدا مبّدل به طلاق می شود بحثی است که دربارۀ آن بسیار سخن گفته ایم اما بطورخلاصه باید بگوئیم که اساس و پایه دوران مدرنیزم طلاق بین زن ومرد است به همین دلیل هر چه جامعه ایی مدرن تر می شود آمار طلاق افزایش می یابد. این امر از اراده فردی هر زن ومردی خارج است.
اما ما در اینجا قصد پرداختن به کودکان رشد یافته در این دوران را داریم. و بحث خود را با این سوال آغاز می کنیم که آیا بهتر است کودکان در کنار مادر و پدری زندگی کنند که از زناشوئی تنها تئاتر آن را ایفا میکنند و در خلوت خود جز انزجار نسبت بهم چیزی ندارند و یا بهتر است کودکان در کنار مادر یا پدر خود به تنهایی زندگی کنند ؟
کودکانی که در خانه ایی رشد می یابند که والدین آنان تنها بواسطه ترس از بی آبرویی تن به یک زناشوئی تئاتری برای دیگران می دهند ، در فضایی از دروغ و کینه رشد کرده اند.
عموماً چنین والدینی کودکان خود را مبّدل به حربه ایی بر علیه یکدیگر می سازند و هر کدام در تلاشند تا نفرت خود را به دیگری به فرزندان خود نیز وارد کنند تا بدینگونه عشق و ایثار و محبت خود را اثبات کنند که البته چنین وضعیتی در طلاقهای آشکار نیز وجود دارد اما تفاوت این وضع در این است که هنگا می که کودک در کنار والدینی زیست می کند که تنها بواسطه ترس از آبرو این زناشوئیی را تحمل می کنند در زیر بار منتّی است که هر لحظه از طریق والدینش بر او وارد میشود. زیرا هر کدام از والدین او (پدر و مادر ) بارها و بارها در رفتار و گفتار به او می گویند که فقط به خاطر اوست که این زناشوئیی را تحمل کرده اند که این یک دروغ بزرگ است . زیرا کودک سالها طو ل می کشد که دریابد تنها چیزی که برای والدینش اهمیت نداشته سرنوشت او بوده و اگر آنان این زناشوئی را ادامه دادند برای او نبوده بلکه برای آبروی خودشان بوده است و دیگر اینکه او متوجه دو رفتار و کردار کاملاً متفاوت در والدین خود می شود رفتار و کردار والدینش در خلوت خانه و رفتار و کردار والدینش در مقابل چشم دیگران. پدر و مادری که در خلوت خانه با گفتاریهای تحقیر آمیز و متلکهای فراوان و رفتارهای سرشار از کینه با یکدیگر رفتار می کنند و کودک را بعنوان تخلیه گاه نفسانیت خود بکار می گیرند به ناگاه در مقابل چشمان دیگران مبدل به پدر و مادری مهربان و زن و وشوهری عاشق می شوند و این دروغ بزرگ دیگری است که کودک هر لحظه شاهد آن است. و کودک هیچ مجال این را نمی یابد تا حقیقت را دریابد زیرا فضائی که او در آن رشد می کند آکنده از دروغ است.
اما زن ومردی که شهامت این را می یابند که به این دروغ زناشوئی پایان دهند اولین درس راستی و شهامت را به فرزند خود داده اند و دیگر اینکه کودک در کنار هر کدام از والدینش هم که زیست کند (پدر و مادر ) مجبور نیست شاهد کینه و جدالهای بی پایان والدین خود باشد کینه وجدالی که عموماً در نهایت خود کودک را مخاطب قرار میدهد زیرا زن ومردی که به دروغ این ادعا را میکنند که تنها بخاطر فرزندانشان این زناشوئی را تحمل کرده اند بتدریج خود نیز این دروغشان را باور می کنند و به همین دلیل هر گاه که بینشان جدالی خونین سر می گیرد هر دو فرزند را مقصر این زندگی سراسر شکنجه می یابند و پر واضح است که نهایتاً این کودک است که هدف تمامی کینه زن ومرد نسبت به هم قرار می گیرد.
واگر ما اکنون مواجه با کودکانی هستیم که از همان بدو تولد کاملاً عصبی و بی قرار و افسرده هستند و فاقد نشاط کودکانه به این سبب است که این کودکان در چنین محیطی رشد می کنند . بدون شک طلاق در هر زناشوئی گویای شکست زن ومرد در پیمانی است که با یکدیگر در ازدواج بسته اند مبنی بر اینکه تا پایان عمر به یکدیگر وفادار باشند و آنچه که باعث می شود زن ومرد، زناشوئی دروغین را بر طلاق آشکار ارجح دهند تکبر آنان می باشد و اینکه هیچکدام شهامت پذیرش این شکست را ندارند. اگر حضرت علی صدق را سفینه نجات می یابد ،این صداقت در زندگی هر بشری پذیرش شکست های خود می باشد و بدون شک از میان تمامی شکست های زندگی ، شکست در زناشوئی تلخ ترین شکست می باشد و به همین دلیل پذیرش این شکست برای هر زن ومردی بسیار تلخ است.
در واقع باید گفت آنچه که باعث شده طلاق در یک جامعه تبدیل به یک واقعه ایی زشت شود نشأت گرفته از تکبر بشر است . زیرا هر زن ومردی که تن به طلاق آشکار می دهد با صدای بلند شکست بزرگ خود را در زندگی اعلان می کند . همین اعلان است که به نظر می رسد آبروی فرد را در جامعه از میان می برد زیرا دیگر پس از طلاق همه او را به چشم یک انسان شکست خورده می نگرند و دیگر پس از طلاق او نمیتواند به دیگران ثابت کند که انسانی شکست ناپذیر بوده است و به همین دلیل چنین فردی ترجیح می دهد تا پایان عمر تن به چنین همزیستی شکنجه باری بدهد اما شکست خود را در زندگی خود نپذیرد وحال او برای اینکه زشتی چنین خود پرستی و تکبری را از چشم خود ودیگرن پنهان کند ناچار است تا کودکان خود را وسیله زیبا سازی این زشتی کند و آن اینکه من تنها برای کودکانم و عشق به آنان است که این زندگی را تحمل می کنم و این دروغی است که کودک فطرتاً آن را دریافت می کند و به همین دلیل کودکانی که در چنین خانوده هایی رشد میکنند با تمام وجود از والدین خود بیزارند و همیشه مترصد فرصتی هستند تا از این خانه آکنده از دروغ و نفرت بگریزند. اگر امروزه آمار بچه های فراری از خانه رو به افزایش است خود گویای افزایش پیشرونده چنین زناشوئی ها ی دروغینی است و از سوی دیگر گویای افزایش پیشرونده تکبر بشر است . بشری که هیچگاه حاضر نیست ضعف ها و شکستهای خود را باور کند و همیشه می خواهد به خود ودیگران اثبات کند که انسانی است مقتدر و شکست ناپذیر. و این عدم پذیرش شکست همان کفر بشر است که او را وادار به دروغ و ریا می سازد و نهایتاً آبروی جعلی او را بر باد می دهد.
اگر دروغ ام الفساد و منشأ کفر و تباهی بشر است چنین کودکانی سرنوشتی سالم و صادق و مؤمنانه و عاقلانه نخواهند داشت تا زمانی که با چنین پدر ومادری ریاکار زندگی می کنند. بنابراین فرزندان طلاق آشکار از سرنوشت سالم تری نیز برخوردارند و این واقعیت را تجربه بوضوح نشان می دهد که بخش عظیمی از بزهکاری کودکان و نوجوانان حاصل زناشوئی های نمایشی است. و همچنین بخش عظیمی از فحشاء و مفاسد اخلاقی نیز حاصل این نوع زناشوئی های دروغین می باشد که زنا را بر طلاق آشکار ترجیح داده اند. واما ملعون بودن طلاق در چشم عامه مردم در حقیقت همان ملعون بودن صداقت و شهامت است.
و نیز اینکه طرد و لعن مردمان نسبت به طلاقهای آشکار حاصل کفر و بخل آنهاست که چرا خود شهامت و صداقت پایان بخشیدن به یک زندگی جهنمی را ندارند. و بدین طریق زن ومرد های طلاق گرفته را متهم به بی عاطفگی می سازند. در حالیکه در دل خود میدانند که دروغ می گویند.
ماجرای وصیت نامۀ دکتر شریعتی
متأسفانه اکثریت پیروان دکتر شریعتی به مصرف او وآثار و جاذبه هایش پرداختند و لذا بسرعت به بن بست و پوچی رسیدند و هنوز فرد یا جریانی مشاهده نشده است که ادامه دهندۀ راه و رسالت ایدئولوژیک او باشد.
همه پیروانش می دانند که وصیّت شریعتی چیزی جز تدوین ایدئولوژی اسلامی در رجعت به قرآن نبود ولی آیا کسی به این وصیّت گوش داد؟ هرچند که وصیت نامه رسمی ایشان دربارۀ آثارش به آقای محمد رضا حکیمی بود که ایشان هم حدود ربع قرن بعد از شهادت دکتر تازه به افشای این وصیت نامه پرداخت که لااقل ازنظر ما کاری بغایت مشکوک و نامعقول می آید. هر چند که این یک وصیت نامه شخصی تلقی می شود ولی وصیّت دکتر به همه پیروانش پر واضح بوده است و تا به امروز مسکوت است.
امروزه پس از حدود سی سال از انقلاب اسلامی بیش از هر زمانی خلاء تدوین ایدئولوژی اسلامی فریاد می زند و معلوم می شود که هیچکس چون دکتر شریعتی بر نیاز امّت اسلامی اشراف و آگاهی نداشت.
هر چند که دولت جدید تلاش بسیار می کند تا به اصول انقلاب باز گردد ولی متأسفانه اصلی ترین اصول انقلاب همان تدوین ایدئولوژی انقلاب است که خبری از آن در میان نیست. در واقع می بایستی بجای اینهمه ستاد ، یک «ستاد اعراف » متشکل از مراجع دینی و اسلام شناسان و عالمان و عارفان و قرآن شناسان و اساتید فلسفه و عرفان اسلامی و مجاهدین انقلاب پدید می آمد که به کار تدوین ایدئولوژی اسلامی بر مبنای کتاب و سنّت و عرفان علوی همّت می نمود تا این رجعت به اصول و آرمانها ی انقلاب دارای مبنای ایدئولو ژیکی باشد وگرنه این اقدام نیز همچون سائر مجاهدتها در نطفه ناکار می شود و عقیم می ماند و یکبار دگر لیبرال دموکراسی غرب کوس انالحق می زند.
گرایش دولت جدید به افکار و آرای دکتر شریعتی جای بس امید است ولی کافی نیست.
بهرحال شاهدیم که درمیان نسل جدیدی که نسل انقلاب و نسل شریعتی هستند نیر یکبار دیگر رویکردی هویّتی به شریعتی در حال روی دادن است. گوئی نسل جوان ما جز در شریعتی احساس هویتّی پایدار نمیکند. دولت مردان و مسئولین فرهنگی نظام بایستی از این رویکرد بهره ای کافی گیرند و این موقعیت یکبار دگر از دست نرود. زیرا نسل جوان ما دردی جز درد بی هویتی ندارد.
هر گروهی تلاش دارد تا بگوید که شریعتی مال ماست. شریعتی ما ل هیچکس و جریانی نیست شریعتی مال اسلام و ایران است و مخصوصاً مال جوانان است. در هیچ نسلی چون امروز جامعۀ ما محتاج شریعتی نبوده است. حال که انواع اسلامهای التقاطی و مشرکانه را آزموده ایم و به بن بست رسیدیم یکبار دیگر بیائیم و اسلام ناب شریعتی را بیازمائیم همان اسلامی که فرهنگ انقلاب شد می تواند فرهنگ احیای انقلاب نیز باشد.
بیائیم حقارتهاو حسادتها را کنار بگذاریم و یکبار دیگر به شریعتی اجازه دهیم تا به جامعه باز گردد ولی نه قاچاقی . هر امری که قاچاق شود فتنه آفرین است و ما چوب این فتنه را در دهه اول انقلاب خورده ایم پس دگر تکرارش نکنیم.
هر آنچه که شریعتی گفت راست از آب در آمد پس بیائیم واقعیت را تصدیق کنیم و راه شریعتی را باز بگذاریم تا وصیتّش بدست جوانان این کشور به اجرا درآید. تدوین ایدئو لوژی اسلامی همان تدوین ایدئولوژی جامعه امام زمان است و تنها راه آماده سازی فرهنگ برای این ظهور.
ع-خ

