تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفۀ اعتیاد

 

گریز از آنچه که هست و پناه بردن به آنچه که باید باشد :

تصور می کنم تمامی راز اعتیاد در همین جمله خلا صه می شود. همیشه آنچه که هست تلخ و آنچه که باید باشد شیرین است و بشر تمامی تلاشش را در طول زندگی می کند تا به آنچه که باید باشد برسد ولی هیچگاه موفق نمی شود و همین شکست او را به سمت اعتیاد می کشاند.

اعتیاد حاصل گریز از واقعیت است و هر چه واقعیت یعنی «هستی » زشت تر باشد تمایل بشر به اعتیاد بیشتر می شود.

هر بشری از ابتدای زندگی خود ، آرزویی را در سر می پروراند . آرزوی بهشتی که باید آن را برای خود بسازد و هر چه در این رسیدن ناموفق تر باشد تمایل او به گریز بیشتر می شود که این گریز همان «خود فراموشی » است. بنابر این اگر بخواهیم بپرسیم چه کسانی به دام اعتیاد می افتند  ، کسانی که از «خود » بسیار توقع  دارندیا کسانی که برای «خود » آرزوهای بزرگی  دارندو هیچگاه به واقعیت زندگی خود ، بسنده نمی کنندو آن را در شأن خود نمی یابند.

اما آیا توقع داشتن از «خود» بد است؟

هر بشری به میزانی که از« خود» توقع دارد برای برآورده کردن توقعاتش، تلاش می کند . شاید تفاوت بشر با سایر حیوانات در همین امر است که بشر هیچگاه به آنچه که بود بسنده نکرد و همیشه در آرزوی بهتر شدن بود و همین امر موجبات پیشرفت و رشد بشر را فراهم کرد که چنین آرزوئی، نشأت گرفته از غرور نهاده شده در بشر بعنوان اشرف مخلوقات است. غروری که به بشر اجازه نمی دهد که به «هستی »خود بسنده کند و او را به سمت «بایستی» ها می کشاند. بایستی هایی که بشکل آرزو و ارمان در بشر آشکار می شود و همین غرور است که بشر را مبّدل به ناراضی ترین مخلوق خداوند کرده است. و در عین حال همین غرور، انسان را در مقابل شکستها ، شکننده کرده است .

تمامی همّ و غمّ بشر در طول زندگی این است که برتری خود را به دیگران اثبات کند و حال هنگامی که او در زندگی شکست می خورد و در آرزویی ناکام می شود دو راه پیش روی دارد : اگر خود را عامل شکست بداند تمامی برتری و غرور از میان میرود و پوچ می شود اما اگر خود را عامل شکست نداند ، می تواند همچنان غرورش را برای خود حفظ کند. اما تمامی عقل و شعور و وجدانش به او می گویند که «خود » عامل این شکست است. و او برای حفظ غرورش چاره ایی ندارد تا عقل و وجدان خود را خاموش کند که در این صورت است که او میتواند شکست خود را به گردن دیگران ( جامعه ، حکومت ، خانواده ، فرهنگ ، اقتصاد و.) بیاندازد و اینجاست که مواد مخدر و اعتیاد دآور از هر دست چه طبیعی وچه  شیمیایی ، کاربرد پیدا می کنند . پس تمامی مواد اعتیاد آور به بشر توانایی خود فریبی می دهند یعنی توان فرار از حقیقت.

بنابر این می توان گفت اعتیاد نتیجه غرور بشر و گریز از مسئولیت وی در قبال شکستهای زندگیش می باشد.

اما هر شکستی ، بشر را به سمت اعتیاد نمی برد.

تمامی تلاش های بشر در طول زندگی برای دست یافتن به احساس وجود است و هر کس احساس وجود را در چیزی و در جایی جستجو می کند :عده ایی در دنیا و عده ایی در معنا.

احساس وجود یک معنا ست معنایی که اگر بخواهیم از آن بیان عامیانه ایی داشته باشیم باید آن را میزان محبوبیّت هر فردی در جامعه بدانیم.

هر بشری به میزان محبوبیت خود در میان اطرافیان و جامعه خود است که می تواند وجود خود را بعنوان بشری منحصر بفرد  درک و باور کند. زیرا در میزان محبوبیّت است که هر بشری بین بود و نبود خود تفاوت احساس می کند که همین تفاوت ، وجود بخش است . تفاوت بین بود و نبود همان تفاوت بین هستی و نیستی است . هر بشری در تمایز خود از دیگران و اثبات ضرورت وجود خود است که میتواند بین «بود » و «نبود»خود تفاوتی قائل شود. و احساس خوشبختی و موفقیت همان احساس ضرورت در «بودن » است و احساس بدبختی و ناکامی حاصل عدم این ضرورت. و اینجاست که مواد مخدر بعنوان تنها راه فراموشی ، تبدیل به نیازی واجب می گردد. بطور مثال هر مردی به میزانی که وجود خود را برای خانواده اش بعنوان نان آور امری ضروری بداند و به این باور برسد که بدون وجود او ، خانواده اش توان ارتزاق ندارند تا حدودی توانسته به این احساس وجود دست یابد و یا زنی که وجود خود را برای همسر و فرزندانش ضروری بیابد و به این باور برسد که همسر و  فرزندانش بدون وجود او قادر به زندگی نمی باشند تا حدودی به این احساس وجود دست یافته است. بنابر این احساس وجود امری برخاسته از روابط بین انسانهاست.

هر بشری در هر مقامی که باشد :پدر ، مادر ، فرزند ، عاشق ، معشوق ، رئیس ، مرئوس و... هر چه بیشتر به این باور برسد که وجودش در آن مقام امری ضروری است و هیچکس نمیتواند جایگزین وی شود و به قولی

بی همگان بسر شود اما بدون او بسر نمی شود موجودیت خود را بیشتر باور می کندو اما هر چه وجود خود را عامتر بیابد و اینکه اگر او نباشد جانشین های زیادی به جای او خواهند بود ، اینجاست که احساس وجود تبدیل به احساس نابودی می شود.

اگر امروزه مواد مخدر چنین گسترش روز افزونی یافته است به این سبب است که هر فردی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجود او هیچ ضرورتی برای اطرافیانش ندارد. اگر او نباشد افراد زیادی جای خالی او را پر خواهند کرد.

در گذشته هر مردی وجود خود را برای خانواده اش یک ضرورت می یافت اما امروزه هر مردی بسرعت این حقیقت تلخ را در مییابد که وجود خود او برای خانوده اش هیچ اهمیتی ندارد وتنها اهمیت او میزان پولی است که به خانه می آورد پس هر کسی که تأمین کننده این پول باشد براحتی جانشین او خواهد شد و یا هر زنی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجودش بعنوان معشوق برای مردش ضروری نیست و هر زنی بسرعت جانشین او برای مردش خواهد شد و حتی برای فرزندانش نیز وجود او ضرورتی ندارد و همه خیلی زود او را فراموش می کنند.

اگر هر کدام از ما به تلاشهای روزمرۀ خود کمی دقت کنیم این واقعیت را درمی یابیم که چگونه هر تلاشی در هر بابی تنها برای اثبات ضرورت وجودمان می باشد و اینکه بدون ما هیچ کاری پیش نمی رود اما گاه وقایعی برای هر کدام از ما اتفاق می افتد که به دروغ بود ن این امر پی می بریم و در می یابیم که بدون وجود ما نیز دنیا در حال گذر است، چه ما باشیم و چه نباشیم.

اما میزان ضرورت وجود همان میزان دریافت محبت از دیگران است. و آنچه که بشر را به سمت اعتیاد می کشاند، دیدن این حقیقت تلخ است که هیچکس او را دوست ندارد. و حال که بین «بود»و نبود » او تفاوتی وجود ندارد چاره ایی نیست جز اینکه این «بودن » را با مواد مخدر از میان ببرد و شّر خود را از همه کم کند . در واقع اعتیاد یک خود کشی تدریجی است.

اما اینکه چرا این دوران عصر مواد مخدر و خود فراموشی است به این سبب است که بواسطه صنعت بسیاری از نیازهای تاریخی بشر اجابت شد و صنعت جانشین یاری انسانها به یکدیگر شد و همین بی نیازی باعث شد که فقدان محبت ، آشکار شود و انسان مواجه با احساس نابودی در خود گردد در واقع تکنولوژی باعث شد که بی محبتی بشر آشکار شود نه اینکه ایجاد شود . زیرا در طی هزاران سال انسان عصر سنّت، بستگی های معیشتی و دریوزه گیهای حاصل از آن را تعبیر به محبت مینمود ولی اینک نیازی به چنین نمایشاتی عاشقانه ندارد. تکنولوژ ی شرایطی را ایجاد کرد تا امکان رابطه ایی دوستانه در ورای نیازهای مادی پدید آید تا معلوم شود چه کسی براستی اهل محبت است  یا اهل تجارت قلوب.

بنابر این تلاش برای محبت و دوست داشتن کاملاً قلبی، تنها راه پیشگیری و درمان اعتیاد است انسان همیشه تلاش کرده با دریوزه گی و دوستی های ریایی ، فقدان محبت را جبران کند و این تلاش مذبوحانه اساس عاطفی گرایش به تخدیر است.

و از طرفی دیگر میدانیم که آدمی به خودی خود در هر شرایطی، از خودش راضی است و «هستی » نقد او همان « بایستی » اوست ولی آنچه که بین «هستی » و « بایستی » فاصله و بلکه تضاد می اندازد نگاه دیگران است.

و اما آنچه که این نگاه را برای فرد تبدیل به انگیزۀ شخصی می سازد و خود او را نیز با «هستی» نقدش به تضاد می کشاند ارادۀ به محبوبیت برتر است که مولّد احساس وجودی شدیدتر است : احساس وجود قلبی !

و همین امر وجه تمایز انسان و حیوان است و بدینگونه است که برای انسان ، «بودن » بخودی خود کفایت نمی کند الاّ اینکه توانسته باشد با خدای خودش ارتباط یافته و در نزد او محبوب شده باشد یعنی اولیای خدا که از نگاه مردمان بی نیازند .

 بنابر این بعنوان یک دستورالعمل باطنی برای ترک اعتیاد و یا  پیشگیری از آن باید گفت که انسان به میزانی که برای جلب رضایت و محبت خداوند و یا اولیای او تلاش می کند این تلاش اگر هم به شکست انجامد هرگز

 « هستی » او را در هم نمی شکند و بلکه موجب معنویت خالص تر می گردد. به بیان دیگر تلاش از قلمرو

 « هستی » نقد به « بایستی » ها اگر بر اساس تقوا و احکام فطرت و وجدان باشد هرگز فرد را به بطالت نمی اندازد تا برای فرار از آن به قصد خود فراموشی روی به اعتیاد آورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 3:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

درد تنهایی

 

شاید در هیچ برهه ایی از تاریخ مانند این دوران، بشر اینچنین احساس تنهایی نکرده است و گویی تن ، همان زندانی است که ما را در خود محبوس ساخته است.

هیچ کس ما را  درک نمی کند و حتی هنگامی که می خواهیم برای دیگری درد دل کنیم تنها باید شنوندۀ نصیحت های وی باشیم . اما همۀ ما از نصیحت خسته شده ایم . ازهنگامی که بدنیا آمدیم ما را نصیحت کردند و به ما گفتند خوب باشید ، راستگو باشید ، با گذشت باشید ، بخشنده باشید و...... و ما هر چه در اطراف خود گشتیم تا انسانی مهربان ، باگذشت ، راستگو و...  را بعنوان الگو  بیابیم ، نیافتیم. به ما گفتند پیامبران خدا چنین بوده اند اما 1400سال است که دیگر پیامبری ظهور نکرده است. که اگر هم چنین بوده است ما را چکار ؟

در تمام عمرمان در جستجوی انسانی بودیم که بتوانیم به او اعتماد کنیم .کسی که ما را با تمام زشتی هایمان دوست داشته باشد و به چشم حقارت به ما ننگرد .

دوستان زیادی پیدا کردیم اما هیچکدام به ما  وفا نکردند همانطور که ما نیز به آنها وفا نکردیم .

دوست نداشتیم دیگران  به چشم حقارت و اهانت به ما بنگرند پس مجبور بودیم تمامی ضعف ها، شکست ها و یأس های خود را در درونمان پنهان کنیم و هنگامی که به دیگران  میرسیم نمایشی از لبخند و خوشبختی بر پا کنیم.

و آنقدر در اثبات خوشبختی و شادیمان به دیگران نقش بازی کردیم که خودمان نیز فراموش کردیم که درد واقعی امان چیست و تنها چیزی که از خودمان، بیادمان ماند این بود که آرامش نداریم . و به همین دلیل مجبور شدیم دست به دامان مردم شویم و علت بی قراری امان را از آنان بپرسیم. می دانید آنان به ما چه گفتند ؟

گفتند تمام درد شما از بی پولی است اگر پولدار شوید آرامش می یابید. ما نیز حرف آنان را پذیرفتیم و برای پولدار شدن دست به هر کاری زدیم و سپس خانه خریدیم ،ماشین خریدیم و لوازم لوکس برای خانه امان تهیه کردیم . چند صباحی جمع آوری پول ما رابه خود مشغول داشت اما دیری نگذشت که دریافتیم که پول نیز نتوانسته تنهایمان را از میان ببرد و ما همچنان در درون خود غریب و بی کسیم . چرا؟

برای اینکه همان ابتدا پاسخ را داده باشیم باید بگوئیم که تنهایی بشر امروز، هیچ علاجی ندارد و شاید بتوان گفت که تنها راه علاج آن ، پذیرش آن می باشد.

تنهایی بشر امروز نشأت گرفته از دورانی است که در آن زندگی می کند . دورانی که آخرالزمان نامیده می شود . همانطور که در قرآن می خوانیم :«قیامت ان گاه است که هر کسی تک و تنها می شود و هیچکس را یاری کمکی به دیگران نیست و جز خدا یاوری نمی یابد.»

تجربۀ تاریخی نشان داده است که بشر تا زمانی که مجبور نشود روی به خدا نمی کند. و حال همان دورانی است که بشر مجبور است برای رسیدن به آرامش ، به خداوند روی کند زیرا دیگر هیچ چیز به او آرامش نمی دهد.  

اگر کمی به اعمال روزمرۀ خود دقیق شویم در خواهیم یافت که بسیاری از اعمالی که هر روزه آن را تکرار می کنیم تنها برای این است که نمی خواهیم تنهایی امان را بپذیریم و به همه چیز پناه می بریم به جز خداوند.

ساعتی در خیابان ها ول می گردیم و پسر بازی و یا دختر بازی می کنیم ویا  به خود القا می کنیم که عاشق شده ایم ،ساعتی پای کامپیوتر می نشینیم و چت می کنیم و یا به موبایلمان ور می رویم ، به میهمانیهای کسل کننده و یا دوره گردیهای  مضحک می رویم و با کسانی که از آنها خوشمان نمی آید رابطه برقرار می کنیم و.....

تمام اینها برای این است که تنهایمان را نابود سازیم اما هیچ موفقیتی حاصل نمی شود و باز تنهایی چون باری سنگین بر روحمان فرود می آید.

و در انجام همین تلاشهای مذبوحانه برای فراراز تنهایی است که مبتلا به بسیاری از گناهان می شویم بدون اینکه واقعاً اراده به انجام آن داشته باشیم.

آری دیگر هیچکس نیست که ما را درک کند وهمه ما ،در درون خود محبوس شده ایم.

 اما تمام احساس تنهایمان به این دلیل است که  فراموش کرده ایم که در درونمان یکی وجود دارد که از همان بدو تولد در انتظار ماست . اگر همیشه او را فراموش می کنیم به این دلیل است که او از خود جز نامی باقی نگذاشته است .او از  همان زمانی که جهان هستی را خلق کرد در انتظارمان بود که شاید روزی به او روی کنیم و تنها او را دوست داشته باشیم و تنها از او یاری بخواهیم زیرا تنها او بود که ما را دوست داشت به همین دلیل خلقمان کرد.

همیشه نگاهش را در درونمان احساس می کردیم اما هیچگاه نخواستیم به نگاه منتظر او پاسخ دهیم . او همیشه و در همه حال با ما بود اما آنچنان صداهای بیرون بلند بود که هیچگاه صدای خاموش او را نشنیدیم . به همه لبخند زدیم و چاپلوسی همه را کردیم و فقط به او لبخند نزدیم .

همه ما را تنها گذاشتند ، همه به ما خیانت کردند ، همه به چشم ابزار به ما نگاه کردند وتنها او بود که ما را تنها نگذاشت و به ما خیانت نکرد .

پس بیایید تنهایمان را در دنیا با تمام تلخی اش بپذیریم و دست از تلاشهای مذبوحانه برای اثبات شادمانی و خوشبختی امان برداریم و در این شبهای قدر با خودمان خلوت کنیم و  برای ساعتی تلویزیون را خاموش کنیم ، موبایلمان را خاموش کنیم ، با کسی چت نکنیم و  به خیابان نرویم ، چیزی نخوریم و و......و تمامی آدم هایی را که وارد خود ساخته ایم تحت هر عنوانی (دوست ، همسر و فرزند و معشوق ،همکار  و...)از خود بیرون کنیم و از همه مهمتر به پول فکر نکنیم که اگر توانستیم چنین کنیم آنگاه او را در درونمان خواهیم یافت و با یافتن او دیگر هیچگاه تنها نخواهیم بود.

بگذارید همه بفهمند که چقدر تنها و محزونیم  و بگذارید که همه بفهمند که آدم خوشبختی نیستیم و اصلاً بگذارید همه بفهمند که چقد رجاهل و احمق و دیوانه ایم و...

 دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد زیرا اکنون او را که تنها کس بی کسان است در خود یافته ایم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« فلسفۀ انقلاب »

 

«انقلاب » در لغت از مصدر «قلب » است به معنای زیرو رو کردن. و نیز به معنای «دل » است. و این دو معنا توأمان در واقعۀ انقلاب حضور دارد زیرا قدرت زیرورو کردن از دل انسان است. پس انسان انقلابی یعنی انسان صاحب دل و دل زنده.

در هر انقلابی یک یا چند نفر انسان صاحب دل و زنده دل وجود دارند که از قدرتمندترین قلوب بر خوردارند و آنان به مثابۀ قلب انقلاب هستند و کل جامعه ای تحت تأثیر قلب آنان، دل زنده می شود و لذا انقلابی رخ می دهد. و به همین دلیل چه بسا با از میان رفتن این قلبهای طپنده، آن جامعه نیز از جنبش انقلابی باز می ایستد و چه بسا گرایشات ضد انقلابی پیدا می کند.

پس انقلاب محصول شعارهای انقلابی یا برنامه ها و کتب انقلابی نیست بلکه محصول وجود انسانهای صاحب قلوبی زنده و بیدار است. و در معرفت قرآنی دل آدمی فقط به نور دین و ایمان و حکمت، زنده می شود. و قرآن می فرماید که اگر یکی دلش به این نور زنده شود کل مردم زنده میشوند. بنابراین هر کسی قادر به انقلابی کردن مردم باشد به همان شدت دارای ایمان و حکمت است هر چند که بظاهر مؤمن ننماید زیرا نشانه های دین وایمان نه شعائر دینی که اعمال صالح و عادلانه است.همانطور که مثلاً آیت الله طالقانی درمصاحبه ایی فیدل کاستروی

کمونیست را یک مؤمن اهل بهشت می خواند.

بنابراین هر انقلابی دارای ذاتی دینی است و لذا در جستجوی عدالت است و عدالت از ارکان دین می باشد و انسان عدالت جو نمی تواند کافر باشد.

بنابراین انقلاب بیش از آنکه نوعی علم باشد عشق است و لذا هرگز بر اساس برنامه ریزیها و تقلید از سائر انقلابات در هیچ کشوری انقلابی واقعی رخ نداه است.

انقلاب حاصل عشق حق پرستان به مردم و عدالت است و لذا نخستین بانیان انقلاب در تاریخ همان انبیای الهی بوده اند و انقلابیون عصر جدید جهان نیز اوصیای انبیاء محسوب می شوند و اولیای خدایند .

 

       ع-خ

 

آیا شما هم حیف شده اید ؟

 

هر کسی اعم از فقیر و غنی ، عالم و عامی ، کافر و مؤمن ، شهری و روستائی و زن ومرد دارای این احساس است که گوئی عمرش حیف و هدر شده و کسی قدر او را آنگونه که باید نشناخته است. این احساس اساساً مربوط به قدر نشناسی دیگران نسبت به خویشتن است. ولی معلوم نیست که این انسان حیف شده آیا خودش قدر خود را آنگونه که باید شناخته است یا نه. و اگر شناخته است آن قدر و حق چیست؟

این احساس که یک احساس جهانی نیز هست دال بر حقیقتی اسرار آمیز است و آن حق و عظمت روح خداوند در وجود انسان است که براستی هرگز نه بواسطه دیگران و نه بواسطه خود هر کسی شناخته نمی شود. بدون شک دیگران قرار نیست و نمی توانند حق و قدر ما را بهتر از خود ما بشناسند و تصدیق کنند.

دیگران هم قدر «من» را بهمان نسبت که من خودم می شناسم خواهند شناخت.

این احساس حیف در هر بشری به نوعی احساس نابودی و هلاک شده گی است. علی (ع) می فرماید «هر که قدر خود را نشناخت نابود شد. »

همه تلاشهای آدمی در زندگی فقط به این مقصد است که قدر و حق و عظمت خود را آشکار ساخته و به دیگران بشناساند و نیز بخودش بباوراند. در واقع «خود شناسی » یک هدف ذاتی در هر انسان است که غریزتاً عمل می کند ولی از انجا که عموماً بهمراه تعمق درونی و مکاشفات روحانی و شناخت عرفانی نفس نیست مواجه با شکست و ناکامی می شود و انسان را از حق و قدر و منزلت خویش راضی نمی سازد.

آدمی ذاتاً دارای احساس خدائی است چون حامل روح خداست و کل تکبر و غرورش از همین بابت است و توقعش از دیگران نیز ذاتاً بر حق است ولی عجب است که چنین توقعی را از خودش ندارد. آدمی انتظار دارد که دیگران زندگی خود را رها کنند و به شناخت او بپردازند در حالیکه خودش چه بسا ساعتی از عمرش را هم صرف این کار نمی کند. او فقط می خواهد خودش را به دیگران معرفی و ثابت کند ولی نه بخوادش . گوئی که هر کسی در درون خودش آن ذات کبریایی خود را درک کرده و اطمینان دارد و لذا نیازی به تعمّق و معرفت ندارد. در حالیکه این یک احساس کور و غریزی است و آدمی را کفایت نمی کند.

انسان به میزانیکه خودش قدر خود را درک میکند دیگران هم بالاخره قدر او را تصدیق خواهند کرد. وجود انسانهای بزرگ تاریخ دال بر این حقیقت است. هر که قدر خود را بشناسد دیگران هم دیر یا زود قدرش را تصدیق می کنند. هر که خود را بشناسد دیگران هم او را خواهند شناخت.

                           ع-خ
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 22:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نشانه های کفر

 

*کافر ، احمق است.

*کافر ، فحاش است.

*کافر ، بی قرار است.

*کافر ، ریا کار است.

*کافر ، بزدل است.

*کافر ، حریص است.

*کافر ، بخیل است.

*کافر ، زور گو است.

*کافر ، چاپلوس است.

*کافر ، سخن چین است.

*کافر ، بیوفا است.

*کافر ، نگران است.

*کافر ، ظاهر پرست است.

*کافر ، ثروت اندوز است.

*کافر ، خرافی است.

*کافر ، عجول است. 

*کافر ، بی حیا است.

*کافر ، بی غیرت است.

*کافر ، لاف زن است.

*کافر ، شاه پرست است.

*کافر ، کافر عبوس است.

*کافر ، بیرحم است.

*کافر ، شهرت طلب است.

*کافر ، بی انصاف است.

*کافر ، نژاد پرست است.

*کافر ، وسواسی است.

*کافر ، بد گمان است.

*کافر ، خود- فروش است.

*کافر ، مقلد است.

*کافر ، فن پرست است .

*کافر ، بازیچه است.

*کافر ، مجبور است.

 

ع-خ

 

فلسفۀ دموکراسی

 

دموکراسی نه در تعریف سیاسی آن بلکه در تعریف تاریخی و اجتماعی آن دارای حقی عظیم است که معمولاً بندرت مورد ملاحظه است و آن به معنای مردمی شدن و عمومی شدن امور خاص می باشد که در طول تاریخ فقط مختص افراد و گروهی ویژه بوده است مثل حکومت ، رهبری ،نبوّت ، تحصیل علم و هنر ، آزادی ، عیش و رفاه و آسایش. بدین لحاظ بایستی عصر جدید را عصر عامه شدن امتیاز خاص نامید.

و نیز اینکه نخستین دموکراتها حقیقی در تاریخ که این امتیاز ات ویژه را در اختیار عوام و مخصوصاً مستضعفترین طبقات جامعه قرار دادند  انبیای الهی بودند که همواره در نزدیکترین حد آنان ، بردگان و کنیزکان قرار داشتند که به عالیترین مدارج معنویت و علم و رهبری نائل می آمدند. این همان معنای انقلاب (زیرو روشدن جامعه ) است. در واقع نخستین بذرهای دموکراسی را پیامبران خدا و اوصیای آنان در تاریخ افشاندند. ولی مردم هرگز نتواستند این حقوق را برای خود در طولانی مدت حفظ کنند و بواسطه زور و تزویر دشمنان تاریخی خود (شاهان ) به انقیاد کشیده شدند و خلع ید گشتند.

بدون تردید مهمترین بستر رشد تاریخی ، مردمی شدن و عمومی گشتن امتیاز ات همانا توسعه سواد آموزی است. در واقع بایستی سواد آموزی را اساس دموکراسی دانست که نخستین بانیان این امر نیز انبیای الهی بوده اند که از حضرت ادریس آغاز شد و در پیامبر اسلام به اوج اهمیّت رسید و این امر از فرایض دینی قلمداد شد.

و اما براستی سواد آموزی یعنی امر خواندن و نوشتن چگونه توانست منشأ کسب سائر امتیازات مادی و معنوی دیگر شود. این واقعه در نفس بشری چه تغییرو تبدیلی پدید می آورد. فی المثل آزادیخواهی یا میل به رهبری و اراده به سائر قدرتهای مادی و معنوی چه ربطی به سواد دارد. و این مسئله آنگاه بیشتر خود نمائی می کند که بسیاری از پیامبران خدا را بیسواد و امّی می یابیم و نه اهل سواد و علم و اشرافیّت. در این واقعه خود یک تناقض بزرگ نهفته است.

دموکراسی به معنای تقسیم قدرتهای  مادی و معنوی بین همه مردم است. گوئی خداوند نخست قدرت خویش را به انگشت شماری از انسانها ( انبیاء ) تعویض نمود و سپس از طریق آنان به کل بشریّت تقسیم کرد و این همان جریان خلافت است که مقصود خداوند از خلقت انسان می باشد.

دموکراسی به معنای نزول خداوند از آسمان به زمین است همانطور که در مقام الوهیّت ذاتش نیز همواره یک خلیفۀ مطلق دارد(امام ) که مظهر ذات وحدانی اوست ولی صفات خود را به سائر مردمان بخشیده است.

در واقع سیر تاریخ بشری چیزی جز همین جریان بشری شدن خدا نیست که دموکراسی نامیده می شود که غایتش در آخرالزمانّ ظهور ناجی موعود مستضعفین است.

 در نخستین آیاتی که به پیامبر اسلام وحی شد (سوره علق ) سخن فقط بر سر خواندن و قلم و تعلیم است.

واما چرا امروزه که امکانات دموکراسی فراهم است مردمان جهان هنوز هم تحت سلطه مستکبرین هستند و نظام دموکراتیک، نمایشی دروغین بیش نیست و فقط حاکمیّت مستکبرین، نامرئی و پیچیده گشته است ؟

این به دلیل فقدان و نقصان ایمان مردمان است که قادر به حمل این امانت الهی نیستند و قدرت حکومت بر خود را ندارد و دارای اتکاء به نفس نمی باشند و هنوز در جستجوی جبّاران هستند و شاهان رامی پرستند و نه خدا را . فقط یک جامعه خداپرست  مؤمن می تواند به معنای راستین دموکراتیک باشد و لا غیر.

دموکراسی ، اساس و محور و هدف تاریخی نبوتها بوده است و در جامعه امام  زمان (ع) محقق خواهد شد. دموکراسی غیر دینی ممکن نیست و تا زمانی هم که اکثریت مردمان مؤمن نیستند حتی دموکراسی غیر دینی هم ممکن نیست . دموکراسی جمال دنیوی دین است.

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«احساس نابودی»

عصر پوچی

 

دردم از هیچ است ودرمانم به هیچ!

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر نابودی بشر دانست. امروزه هر کسی از پیر و جوان و فقیر و غنی و شرقی وغربی و کافر و مؤمن به نوعی دچار چنین احساسی است که عموماً هیچ دلیل منطقی هم ندارد. این وضعیت روانی از احساس پوچی آغاز شده و به احساس هراس از نابود شدن میرسد که آستانۀ اعتیاد و خود کشی و جنون و جنایت است .

نیچه بزرگترین فیلسوف آینده تاریخ تمدن غرب ، عصر جدید را عصر حاکمیّت جهانی نیهیلیزم (نیست انگاری ) و خود را هم پیامبر این عصر نامیده است. خود او نیز در قهقرای این هیچی و پوچی سقوط کرد و ده سال آخر عمرش را در جنونی بس عجیب ، خاموش ماند و فقط نظاره کرد. او تراژیکترین سیمای فلسفۀ غرب است. در فلسفۀ او از مطلق کفر تا غایت ایمان حضور دارد و لذا هر کسی می تواند خود را با او هم ذات پندارد. برخی او را نابغه و برخی او را دیوانه می خوانند برخی هم قدیسش می پندارند برخی هم عین شیطان. بهرحال او همه وجوه انسان مدرن را در خود دارا بود و کاملترین انسان مدرن محسوب می شود.

بهرحال احساس پوچی و نابودی بشر مدرن چند علت منطقی دارد :

1-شکم سیری و عیاشی و مصرف پرستی و آزادیهای بی قید و شرط.

2-به کام رسیده گی سریع.

3-دانائی و اطلاعات  بی خاصیت و بی معنا که حاصل سواد آموزی اجباری و رسانه های جهانی و انفجار اطلاعات است.

4-تضاد فزاینده طبقاتی بین فقیر و غنی.

5-ناامنی حاصل از امراض لا علاج و سلاحهای امحای جمعی.

6-نابودی اعتماد و وفا و محبت مخصوصاً در خانواده ها.

7-سبقت تکنولوژی از اراده بشری.

8-آثار روانی آلوده گیهای محیط زیست  مثل وآب و هوا و آلوده گیهای صوتی و امواج ماهواره ای.

 

ولی بنظر ما علت العلل این پوچی و نابودی واقعه ایی است که ما آنرا آخرالزمان و قیامت می نامیم که عرصه ظهور اعماق نفس بشر بواسطه تکنولوژی می باشد و قلمرو ظهور حق و رویاروئی با خداوند که غایت قیامت است. ظهور حق منجر به ابطال نفس بشر گشته است و بیهوده گیهای امیال و آرزوها و باورهای دیرینه انسان در طول تاریخ . بسیاری از اصول بدیهی علم در حال ابطال است. بسیاری از قواعد و قوانین اجتماعی در حال انقراض است. بسیاری از باورها و مقدسّات کهن در حال فروپاشی می باشد و بطالت و دروغ بسیاری از ایده الهای بشری محقق گردیده است و بسیاری از آرمانها و ایدئولوژیها در ورطه عمل به پوچی رسیده اند و بسیاری از ادعاها رسوا گردیده اند و هر کسی در نزد خودش هیچ و پوچ شده است. و این نتیجه اجتناب ناپذیر عصر خرد گرائی و علم پرستی است که بسیاری از عرفای قدیم قرنها پیش از این به آن رسیده و بطالت عقل علیتّی را درک نموده بودند.

بشریّت بر آستانه عقل و علم و عشق و آرمان برتری قرار دارد و نیز دین و آئین برتر و تمدنی دگر. ولی تا یافتن درب این انسان و جهان دگر قربانیان بسیار خواهند بود و نسل های میلیونی و میلیاردی فدا خواهند شد. و نیهیلیزم همچون مسلخ یک دوره از تاریخ رخ نموده و بشریّت را به فراسوی تاریخ می خواند و پروندۀ مدرنیزم را می بندد وجهان براستی پست مدرن را افتتاح می کند. برای نجات از این مسلخ تاریخی ایمانی ناب و معرفتی قلبی و عشقی خالص میطلبد. دیگر مذهب شرک و نفاق بکار نمی آید.

 

     ع-خ

 

 

 

«کفر مرد در رابطۀ زناشوئی »

 

*مردی که می خواهد خود را بجای خدا به همسرش غالب کند صداقت و درددل کردن با همسرش را از دست می دهد و این تکبّر مرد موجب می شود که زن هم امکان صدق و همدلی را با شوهر از دست بدهد و مکر پیشه کند. کبر مرد ، علت مکر زن است.

*از بی تقوائی و بی مسئولیتی و بی محبتی مرد نسبت به همسر و فرزندانش همین بس که شهامت امر به معروف و نهی از منکر را به آنان ندارد و نام این وضع را عشق می گذارد که موجب نفرت اهل خانه می شود.

 

*مردی که در خانه خود هیچ ولایت و تصدیق  وآرام و قراری ندارد  به سودای ریاست بر مرد م بر می آید و سیاسی می شود.

 

*از کفر مرد همین بس که نیاز به همسرش را خوار می دارد و انکار می کند. این تکبر منشأ فساد اخلاقی در مرد و موجب نفرت زن است.

 

*مردی که به زنش انتقاد و نصیحتی نمی کند از این روست که نمی خواهد انتقادی بشنود.

*مردی که با منّت ، نان به خانه می آورد موجب انزجار اهل خانه است.

 

*اگر در زیر لحاف عزت نباشد در هیچ جای دیگری هم نخواهد بود.

 

*مردی که با زنش درد دل نمی کند و این امر را در شأن خود نمی داند از خانه فراری می شود و روی به رفیق بازیها و عیاشیها می کند که در آنجا فقط سخن بر سر تحقیر زن است.

*مرد متکبر و کافر در قبال تمکین جنسی زنش به او بد گمان می شود و در قبال عدم تمکین جنسی زن نیز باز دچار همین سؤ ظن می گردد. مرد کافر در همه حال به زنش بد بین است.

*مردی که بر درآمد زنش حساب می کند محبت او را از دست می دهد. زن، کسی را دوست می دارد که رزقش را با عزّت می دهد.

*مردی که تحت عنوان عشق و آزادی ، غیرت خود را نسبت به زنش نشان ندهد بتدریج از او کینه نموده و متنفر می شود ، زن هم چنین می شود.

*مرد کافر نمی تواند زنش را دوست بدارد فقط می خواهد که تن و روح او را مالک باشد و نام این آدمخواری را عشق می نهد که مولّد نفرت زن است.

*عشق مرد به زنش ، عشق او به نفس خویشتن است زیرا زن جمال باطن مرد است. اگر مرد عاشق طبق حکم عقل و دین، زنش را نصیحت و امر به معروف و نهی از منکرنکند به غایت نفس پرستی مبتلا شده و هردو تباه می شوند و این عشق نابود می گردد.

*مردی که نیاز جنسی خود را به زنش انکار می کند یا از وی دوری می جوید و به فساد میگراید و یا به وی تجاوز می کند.

*مردی که توقّع محبت متقابل و متشابه از زنش دارد محبت خود را نیز به وی از دست می دهد.

 

   ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ جهانی شدن

بی تردید معضلۀ جهانی شدن یک جنبه واقعی دارد و یک معنای کاملاً سیاسی  - اقتداری. جنبه واقعی آن تماماً محصول رشد تکنولوژی مخصوصاً در عرصه ارتباطات جهانی است که مولّد اقتصاد و فرهنگ جهانی نیز می باشد. ولی جنبه سیاسی آن امری از جانب ابر قدرتها و شرکتهای چند ملیتّی است که اقتصاد و فرهنگ بومی را دشمن درجه اول خود میدانند که این یک واقعیت است. جهانی شدن در یک کلمه چیزی جز همسان شدن افراد بشری در سراسر جهان نیست که میزان این همسانی هم بیش از آنکه تمدن غرب و یا قدرتهای خاصی باشند خود تکنولوژ ی است که قدرت خود را حتی بر ابر قدرتها هم تحمیل کرده است. در واقع آنچه که تمدن غرب نامیده می شود همان تمدن تکنولوژیستی حاکم بر جهان است و غربی بودن آن بدان دلیل است که غرب مهد اولیه تکنولوژ یهاست . امروزه بیش از هر زمانی فلسفه مارکس از این بابت درست از آب در آمده است که فرهنگ حاکم بر جوامع معلول و روبنای شکل ابزار تولید و روابط اقتصادی است. بطو رمثال شاهدیم که در همه جای جهان همه کسانی که مثلاً با یک تکنولوژ ی واحدی سروکار دارند دارای فرهنگ و خلق و خوی واحدی می شوند و نیز همه کسانی که کالاهای مشترکی مصرف می کند دارای فرهنگ مشترک و واحدی می شوند. البته این یک ضایعه انسانی است ولی متأسفانه واقعیت دارد. این همان قدرتی است که سنّت ها را در هم شکسته و اعتقادات را پوچ نموده است. فقط یک انسان  مؤمن و عارف می تواند ایمان و هویّت خود را در چنین جهانی حفظ نماید و اکثریت قریب به اتفاق مردمان جهان چنین نیستند. و بدینگونه است که حتی ملی ترین و دینی ترین حکومتها و جوامع نیز دیر یا زود در مقابل این قدرت تکنولوژ یکی تسلیم می شوند و دست از مقاومت بر میدارند زیرا بقای خود را در خطر می یابند.

و اما از منظر معرفت دینی این واقعه دارای چه حقی می باشد؟ بدون شک آن دین و ایمان و هویّت و فرهنگی که مشروط و مقید به شرایط مادی و اقتصادی و دنیوی است در هر حال بی ریشه است و عمری ندارد و در هر امتحانی لو می رود. و امروزه در آخرالزمان که جز دین خالص و ایمان قلبی ارزش ندارد فرهنگ قهّار

 تکنولوژ یستی حاکم بر جهان، همه مذاهب و سنّت های مشرکانه و منافقانه و صوری را نابود می کند. عمر تاریخی این هویّت و فرهنگ بشری بسر آمده است . یعنی عمر تاریخی مذهب  اکراهی و ریائی و موروثی بسر آمده است و این حق جهانی شدن است.

امروزه به یاری تکنولوژی بسیاری از آرزوهای بهشتی بشر که قرار بود در آخرت محقق شود در همین دنیا رخ می دهد و این یکی از علل درجه اول ظهور کفر جهانی در قلمرو حاکمیّت مطلقه تکنولوژیزم می باشد . بی تردید این کفر بی ریا بهتر از دین ریائی و بی ریشه است. کفر بی ریا همسایه ایمانی خالص و قلبی می تواند باشد. خانه نشین بودن از فرط بی چادری ، ارزشی ماندگار ندارد. امروزه دینی که عارفانه و عاشقانه نباشد محلی از اعراب ندارد و این حق دین خداست که این حق به جبر روی می نماید. حق آمد و باطل رفت زیرا باطل رفتنی بود.

آیا براستی کفری جهانی و یکدست و بی ریا بهتر از صدها فرقه مذهبی ریاکا رانه و بی ریشه نیست ؟ این کفر جهانی زمینۀ یک ایمان جهانی می تواند باشد و بدون شک زمینۀ ظهور امام مطلق و ناجی موعود است. و بقول مولانا ، کافر نشدی حدیث ایمان چه کنی !

بدون شک این کفر جهانی هم امامی جز تکنولوژی ندارد که دعوی نجات و خوشبختی بشریّت را دارد و در واقع همان دجّال آخرالزمان است. این دجّال و صاحبان جهانی اش روی در روی امام آخرالزمان قرار خواهند گرفت. واین نبردی است که سرنوشت نهائی بشریّت بر روی زمین را رقم خواهد زد.

 

    ع-خ

 

 

اگر کسی را دوست بداری ...

 

*اگر کسی را دوست بداری مسلماً خدا را بیشتر دوست میداری (قرآن کریم ).

*اگر کسی را دوست بداری نمی توانی وی را مقتدرانه نصیحت نکنی.

*اگر کسی را دوست بداری نمی توانی به او دروغ بگوئی.

*اگر کسی را دوست بداری به او زور نمی گویی و وادار به ریا نمی کنی.

*اگر کسی را دوست بداری تاب تحمل تباهی او را نداری.

*اگر کسی را دوست بداری می توانی با وی قهار باشی و حتی ترکش کنی.

*اگر کسی را دوست بداری تسلیم هوسهای او نمی شوی.

*اگر کسی را دوست بداری اختیارش را بر سعادت او ارجح میدانی.

*اگر کسی را دوست بداری هرگز از وی کینه نمی کنی.

*اگر کسی را دوست بداری بدیهایش را بخودش می گویی و خوبیهایش را به دیگران.

*اگر کسی را برای خودش دوست بداری رستگار می شوی.

*اگر کسی را دوست بداری او را مقلّد خود نمی پسندی.

*اگر کسی را دوست بداری پاکدامنی اش را می خواهی.

*اگر کسی را دوست بداری دوست او را نیز دوست میداری.

*اگر کسی را دوست بداری او خواه ناخواه از ارادۀ تو پیروی خواهد کرد.

*اگر کسی را دوست بداری از او توقع دوست داشتن نداری.

*اگر کسی را دوست بداری به تو اعتماد می کند.

                      ع-خ

 

 

 

فلسفۀ صلواة(راز نماز)

 

صلواة در قرآن کریم فقط مؤمنان را مخاطب ساخته است و نه مسلمین را. در دهها آیه این امر بدون استثناء مبرهن است. ودر ضمن ایمان و مؤمن هم تعریف شده است که عبارت است از دین و اسلامی که قلبی و با شوق و عاشقانه باشد و نه اسلام موروثی یا اکراهی و از روی سهو یا ریا. یعنی دین و اسلامی صرفاً ذهنی و منطقی و فلسفی لزوماً مترادف با ایمان نیست. در واقع انسان می تواند یک اسلام شناس بزرگ  یاحتی یک عالم دینی باشد ولی لزوماً مؤمن نباشد. صفات مؤمنین در قرآن کریم در صدها آیه کاملاً تعریف و توصیف شده است که بدین گونه می توانیم درک کنیم که بسیاری از داعیان ایمان در حقیقت بی ایمان هستند. صفات مؤمنین در سلسله مراتب پائین تری از همان صفات اولیاء و ائمه اطهار می باشد.

در واقع نماز قرآنی نوعی عشق ورزی با پروردگار است. پس اگر ایمانی قلبی بخدا نباشد این عشق ورزی نوعی زنا و ارتباطی نامشروع محسوب می شود و از گناهان چنان بزرگی است که خداوند می فرماید: وای بر نماز گزارانی که از روی عادت یا ریا نماز می خوانند . پس وای بر کسی که خدا به او بگوید وای بر تو!

و اما در معارف و باورهای خاص امامیّه و شیعه ، صلواة دارای ویژگی و تعریف کاملاً منحصر بفرد و خارق العاده و روشنی است زیرا ایمان دارای معنائی ویژه است. در دهها حدیث از رسول اکرم (ص) و علی (ع) آمده است که : بی امام ، کافر است، بی امام را نماز نیست. وکسی که همه احکام شریعت را بجا آورد و امام  زنده ای نداشته باشد که در تبعیت او باشد باز هم کافر است منتهی کافری ریا کار یعنی منافق.

علاوه بر این در قرآن کریم نیز آمده است که پرستش خدای ذهنی ، شرک است که «ظلم عظیم » است و پرستش هوای نفس است. در واقع این همان دین و اسلام بدون امام است که نماز ش مصداق «وای بر نماز گزران » در قرآن می باشد در حقیقت چنین نماز گزارانی مشغول پرستش نفس خود هستند و لذا مبدّل به غولهایی متکبر و مقد سین آدمخوار همچون ابن ملجم و شمر و جعده و قطامه می شوند. ومی دانیم که همه پیامبران و امامان و عارفان شهید ما بدست این جماعت کشته شده اند . می دانیم که ابن ملجم پس از اقامه نماز صبح، علی (ع) را شهید کرد و شمر هم پس از اقامه نماز ظهر امام  حسین را شهید نمود. نماز بی اذن و ارادت امامی زنده از علل اصلی نفاق است. صلواة به لحاظ ریشه لغت به معنای نزدیک شدن و وارد شدن است . این  همان تقرب و ورود بر وجود امام به عنوان آستانۀ حق و خلیفه خداست که درب بهشت نیز می باشد. همانطور که نفس آدمی قلمرو حاکمیّت ابلیس است زیرا کارگاه منیّت اوست و درب دوزخ. همانطور که در قرآن کریم سخن از صلواة کنندگان بر جهنم است .همانطور که در دهها حدیث آمده است که وجود اولیای خدا و مخلصین به مثابه دربهای جنّت است. نیز در قرآن کریم آمده است که برخی از مؤمنین ، اولیای برخی دگرند و این همان معنای امامت است. پس لزوماً نیازی به امام  مطلق آخرالزمان نیست که تحت اراده و اطاعت او باشیم. بلکه او  امام  آخرین و کامل امامت است که در کمال این راه صلواة رخ مینماید. همانطور که بقول رسول اکرم (ص) دیدار دو مؤمن به مثابه دیدار خداست لذا صلواة هم محصول رابطه دو مؤمن مرید است.

نمازگزاران سهوی و موروثی و ریائی بتدریج بسوی جنون می روند همانطور که مثلاً اگر کسی به دروغ ویا سهوی و مکر مستمرآ به کسی ادعای ارادت و عشق نماید دچار جنون و مالیخوالیا می گردد همانطور که اکثر عشاق این دوران اینگونه اند. نماز هم عشق ورزی با جناب عشق است و بازی با آن خطرناکترین بازیهاست.

و اما مسئله دیگر پدیده ای بنام «نماز خواندن » است. ما در قرآن مطلقاً چنین معنا یی نداریم بلکه سخن از اقامه نماز است نه خواندن نماز. یعنی نماز یک واقعۀ وجودی است و فرد مؤمن بایستی صلواة را در وجود خود بر پا نماید و محقق گرداند.  چه بسا مؤمنی در تمام عمر این اقامه نمودن صلواة فقط چند بار موفق به این کار کبیر شود. این همان کاری است که بقول رسول اکرم (ص) بایستی معراج باشد که این معراج هم به تنهایی ممکن نمی شود همانطور که معراج رسول اکرم نیز در سر آغاز اقامه نماز رخ داد و بهمراه علی (ع) بود که دارای صدها حدیث می باشد که در اینجا مجال ذکرشان نیست. درست به همین دلیل است که در سورۀ حمد که درب قرآن و اساس نماز است می گوئیم :خدا یا «ما » را به راه راست هدایت فرما ! سخن از «ما» است و نه من. این همان رابطه مؤمن و امام اوست که بدون آن نمازی اقامه نمی شود.

و نکته آخر اینکه در قرآن کریم آمده است که نماز باید برای رسیدن به ذکر (یاد قلبی خدا ) باشد یعنی نماز نبایستی بخود ی خود هدف تلقی شود و بصورت یک عادت کور و فرمالیستی در آید. همچنین آمده است که ذکر (یاد قلبی خدا) از صلواة برتر است. نماز تنها عملی است که اگر از شوق قلبی و اخلاص نباشد نه تنها بی خاصیت که بغایت خطرناک است و عین بازی و مکر با خداوند است.

در قرآن دهها آیه دربارۀ صلواة وجود دارد که هر یک دارای رازی از نماز می باشد و نماز حقیقی و سهوی و مشرکانه را مشخص می کند.. نماز بی ایمان و بی امام موجب خود – فریبی و توجیه گناهان و موجب اختلال در هوش و حواس و حتی انواع وسواسها و جنونها و جنایت ها می شود. آنچه که امثال  ابن ملجم را چنین شهامتی داد تا امام را بکشد همانا ابلیس حاضر در اقامه صلواة جهنمی بود. صلواة از فروع دین است و فرع به معنای میوه است. پس نمی توان با چسبانیدن میوه های پلاستیکی به یک درخت آنرا زنده کرد.

در قلمرو دین و شریعت و اسلام و تشیع  فاجعه و مالیخولیای هولناکتر از نماز ریائی و سهوی رخ نداده است و قلمرو ظهور اشدّ نفاق و شقاوت و پلیدی است. در سورۀ ماعون این نوع نما زسهوی و ریائی از نشانه های عداوت با دین است . نماز حقیقی محصو ل عمل خالصانه به دین خداست.

تارخ مذاهب نشان میدهد که شقی ترین دشمنان انبیای الهی و اولیای خدا همانا نماز گزاران سهوی و ریایی بوده اند که ازنماز بعنوان یک حربه سیاسی و یا حق سکوت به خدا استفاده کرده اند.

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 20:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«جبر یا اختیار»

کلیّا ت و جزئیا ت

 

زندگی بشر به دو بخش کلی و جزئی تقسیم می شود .امور کلی شامل :تولد و مرگ ، زادگاه و قوم و فرهنگ ، ازدواج ، بلایا و....است و امور جزئی شامل :خوردن . خوابیدن ، جماع کردن ، تفریح ،معیشت و... می باشد.

بشر در امور کلی زندگی مجبور و در امور جزئی زندگی مختار است. و آنچه که سرنوشت نامیده می شود همان امور کلی زندگی است که بشر در  آن هیچ اختیاری ندارد و بشر در قبال کلیّات زندگی خود دو عملکرد کاملاً متفاوت دارد :عده ایی با این سرنوشت می جنگند و آن را حق خود نمی دانند و عده ایی تسلیم سرنوشت می باشند و تلاش می کنند که حق آن را دریابند و بر این اساس بشر به دو دسته کافر و مؤمن تقسیم می شوند. گروه اول کافران و دسته دوم مؤمنان می باشند.

این خداوند است که کلیّات زندگی هر بشری را تعیین می کند و تمام ستیزۀ بشر با خداوند نیز از این روست که بشر اختیار در امور جزئی  زندگی را در شأن خود نمی داند و در طول تاریخ همیشه تلاش کرده است تا امور کلی زندگی  را نیز در اختیار خود گیرد که البته هیچگاه موفق نبوده است.

از حدود دوران رنسانس که بشر توانست در علوم متفاوت به پیشرفتی چشم گیر دست یابد تصور کرد که دیگر توانسته است بر امور کلی زندگی خود نیزفائق آید و آن را در ید اختیار خود گیرد زیرا بشر اگر می توانست زمان مرگ خود را حتی اندکی به تعویق اندازد و یا که میتوانست جنسیّت جنین را معین کند و یا اگر میتوانست زمان تولد هر نوزادی را معین کند و... بی شک توانسته بود بر کلیات زندگی خود نیز فائق آید و تا مدتها چنین به نظر می رسید که بشر موفق شده است اما این رویای زیبا چند صباحی بطول نینجامید. زیرا زمانی که بشر تصورکرد بواسطۀ اکتشافات و اختراعات و علوم خود دیگر هیچ مشکلی نیست که نتواند حل کند مواجه با مشکلات و موانعی در زندگی خود گشت که از حل آن عاجز ماند .

کلیاّت ظرف زندگی است و جزئیات مظروف آن . اینکه بشر در ظرف زندگی خود چه چیزی را بریزد و آنرا با چه چیزی پر کند در اختیار بشر است : با محبت یا شقاوت ، با تجاوز یا ایثار ، با راستی یا دروغ و... و این اعمال جزئی است که ماهیّت و چگونگی زندگی وی را رقم می زند . همان اعما لی که در روزمره خود انجام می دهد.

 

زندگی انسان از لحظات و دقایق تشکیل شده است و انسان به میزانی که قدر لحظات زندگی خود را میداند در حال زندگی می کند که این قدر شناسی همان ایمان و شکر خداوند است. هر چه انسان زندگی خود را به ماه و سال و دهه تبدیل می کند از حال زندگی خود دور شده و در گذشته و آینده گم و گور می شود.

خروج آدم و حوا از بهشت همان خروج آنان از حال بود . این ابلیس بود که با بی ارزش کردن زمان حال و وعده خوشبختی در آینده ، آدم و حوا را از بهشت خارج و به جهنم افکند که جهنم چیزی جز گذشته پرستی و آینده پرستی نمی باشد. گذشته پرستی که به شکل نژاد پرستی خود نمائی می کند و آینده پرستی که بشکل بچه پرستی خود نمائی می کند.

بشر به میزانیکه از حال و اکنون زندگی خود غافل است و تنها در فکر ساختن بهشتی در آینده است از ذات خود که همان خودیّت و خدائیت وجودش است دور می باشد که این دور شده گی باعث از خود بیگانگی و بی هویّتی وجود اوست. و او برای کسب احساس وجود و هویّت ناچار است که یا به نژاد خود در گذشته و یا به اولاد خود در آینده پناه برد و بدینگونه برای خود هویّتی بسازد.

اما شیطان چگونه می تواند بشر را از حال زندگی خود  غافل کند . شیطان چنین در گوش فرزند آدم نجوا میکند

« ای فرزند آدم تو بزرگتر از آنی که تمام عمرت را صرف امور روزمره کنی . تو باید تمامی دنیا را در سیطرۀ خود بگیری . پس وقت خود را صرف امور روزمره مکن و به آینده بیندیش . »

بشر همیشه خود را برتر از خوردن و خوابیدن و جماع کردن و.. دانسته و از اینکه تمام عمر خود را صرف امور غریزی کند رنج کشیده است و به شکلهای متفاوت تلاش کرده تا از این غرایز فرا رود. اما بشر در لعن این غرایز حیاتی با دو مشکل عمده روبرو بود اول اینکه تنها بواسطۀ ارضای همین غرایز ، حیات دنیوی او ممکن می شود و از سو ی دیگر تمامی لذت های او نیز در ارضای همین غرایز پدید می آمد. همین دو عامل مانع این می شد که بشر بتواند دست از این غرایز بردارد. پس او باید تلاش می کرد در عین ارضای غرایز خود که تمامی روزمرۀ او را اشغال می کرد زمانی را نیز برای اثبات برتری و بزرگی خود داشته باشد. و بدینگونه بود که بشر عاشق سرعت شد و تمام همّ و غم خود را براین گذاشت تا با اختراع اسبابهای متفاوت ، زمان کمتری را صرف غرایز حیاتی خود کندو به همین دلیل آنچه که امروزه تعیین کنده کیفیّت یک کالای تکنولوژیکی است میزان سرعتی است که دارد.

بشر دیگر وقت نداشت تا برای غذا پختن و تهیه پوشاک و مسکن ورفت و آمد و... عمر خود را تلف کند. حال که او نمی توانست عمر خود را طولانی کند باید زمانهایی را که صرف ارضای غرایز حیوانی خود می کرد صرفه جوئی می کرد تا عرض زندگی خود را بیفزاید و زمان لازم برای اثبات بزرگی خود داشته باشد. اما درست زمانی که بشر تصور کرد با اختراع ماشین موفق شده که بسیاری از زمانهای تلف شده را صرفه جوئی کند با مشکل دیگری روبرو شد و آن هم تورم زمان بود زیرا بشر فراموش کرد که این همه کارها برای چه بوده و حال باید او بدنبال کشف راههایی جدیدی برای از میان بردن این زمان اضافی بود . زمانیکه بر روح او سنگینی می کرد و امروزه هر فردی در تلاش است که بسته به شرایط خود این زمان اضافی را از میان بردارد:شغل ، تفریحات ، مسکرات ، مواد مخدر و... همه و همه روشهای برای از میان بردن تورم زمان است.

درست است که کلیّات زندگی در اختیار بشر نیست اما این ما هستیم که با رفتارها و کردارها ی جزئی خود کل زندگیمان را سمت و سو می دهیم و باطن آن را معین می کنیم که اگر چنین نبود تمامی آنچه که دین نام دارد و تمام آنچه که مسئولیت و حساب و کتاب اعمال است امری پوچ و باطل بود.

گرچه بشر امروز به میزانی که نمیخواهد مسئول اعمال جزئی خود باشد ترجیح می دهد که خود را مجبور بداند و بر این اساس تمامی بار گناهان خود را بر دوش سرنوشت بگذارد.

هر انسانی به میزانیکه به اعمال جزئی خود در روزمره بها می دهد، در حال قرار دارد و از زندگی در خاطرات گذشته و تخیلات در آینده می رهد و بدینگونه دارای «هستی» میگردد که این« هستی» عین اختیار و آزادی است و هر انسان به میزانیکه دقت و تفکر در اعمال روزمره را در شأن خود نمی یابد به خاطرات گذشته و تخیلات آینده پناه می برد. گذشته ایی که از میان رفته است و آینده ایی که نیامده است و همین امر ایجاد کننده احساس« نیستی» در وجود او می گردد. احساس  نیستی که به او بی قراری می دهد . چنین انسانی همیشه خود را مجبور می یابد . انسان می تواند لحظات زندگی خود را سرشار از محبت ، گذشت ، تواضع و راستی و.. کند و یا میتواند برای دست یافتن به بهشتی موعود در آینده، دروغ بگوید ، ظلم کند و شقاوت پیشه کند که در این صورت آنچه که  از حال زندگی  به او می رسد تماماً تلخی و بار زمان است. آنچه که حال را در وجود انسان تبدیل به مقام وجودی می سازد و لحظات را دروجودش حل می کند ،عشق و محبت و راستی و...است و آنچه که حال را در وجود انسان نابود می سازد و لحظات را تبدیل به باری ثقیل بر روح می سازد شقاوت ، دروغ و ظلم و... است.

پس اگر خداوند انسان را دعوت به راستی ، خوبی ، پاکی و... کرده است تنها بخاطر جهنم پس از مرگ نیست بلکه به سبب این است که انسان بتواند از لحظات زندگیش برخوردار شود و بقولی اهل حال گردد.

بنابر این مهم است که انسان کجا زندگی می کند و چه هوایی را استنشاق می کند و مهم است که انسان چه غذایی می خورد و چه آبی مصرف می کند و مهم است که انسان چه پوشاکی بر تن می کند و مهم است که انسان کجا و چگونه می خوابد و مهم است که انسان با چه کسی دوستی می کند و لحظات روزمرۀ خود را در کنار چه کسی می گذراند و مهم است که انسان با چه کسی و چگونه جماع می کند و ......و حتی مهم است که انسان چگونه اجابت مزاج می کند و مهم است که انسان دقایق روزمرۀ خود را چگونه می گذراند و...

پس بیائید به جزئیات زندگیمان اهمیت دهیم تا باطن سرنوشتمان را آنچنان که شایسته است رقم زنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مالیخولیای واژه ها

«سرّ واژه»

 

چرا هر صفت و ادعائی که به لفظ می آید در غایت تحقق به ناگاه واژگونه از آب در می آید ؟این همان سرّ ناکامی انسان در جهان است و راز هر شکستی و هر جنونی و هر حیرتی.این سرّالاسرار عالم وجود انسان در جهان است. واقعیت اینست که واژه ها براستی واژه اند یعنی وارونه اند.

لفظ « واژه » یک لغت پهلوی اوستائی است که قدیمترین زبان بشر است. « واژه » هم به معنای کلمه است و هم به معنای وارونگی ، شومی و مالیخولیاست. علی (ع) می فرماید:« واژه ها در نزد عارفان واژگونه می شوند. »

در حقیقت در ذات هر واژه ای معنائی بر خلاف آنچه که در نزد عامه مردم تداعی می شود حضور دارد. این امر علت اصلی گمراهی جماعت اهل کتاب (سواد ) است که در قرآن نیز مذکور است. این سرّ واژه ها است که در واژۀ «واژه » عیان است. و فقط عارفان بر اسرار واژه ها آگاهند و این منشأ علم تأویل است.

درست به همین دلیل مردمان امّی و بیسواد که با الفاظ و واژه ها کمتر کار دارند به هدایت نزدیکتر ند و جماعت اهل کتاب بیشترین جدال و انکار  را نسبت به حقیقت دارا هستند الاّ اینکه در قلمرو معرفت  به عرفان واژه ها نائل آیند.

این سرّ به بیان فلسفی  همان دیالکتیک ذات واژه هاست.

    ع-خ

 

مصاحبه ای با «من»

 

*س: چرا کسی مرا دوست ندارد ؟

ج:زیرا تو خودت هم خود را دوست نداری.

 

*س:چرا مردم اینهمه بمن تهمت می زنند ؟

ج:زیرا تو خودت اینهمه بخود تهمت می زنی .

 

*س:چرا کسی قدر مرا نمی داند ؟

ج:زیرا تو خودت قدر خود را نمی دانی.

 

*س:چرا کسی مرا درک نمی کند ؟

ج:زیرا تو خودت را درک نمی کنی .

 

*س:چرا کسی بمن اعتماد ندارد ؟

ج:زیرا تو بخودت اعتماد نداری.

 

*س:چرا من خودم را قبول ندارم ؟

ج:زیرا وجود نداری.

 

*س:پس آنکه وجود دارد کیست ؟

ج:او خداست.

ع-خ
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |