تلویزیون
یا
گوسالۀ سامری خانگی
هنگامی که از تلویزیون سخن می گوییم تنها از یکی از اشیاء خانه سخن نمی گوئیم چون تلویزیون و نقش آن در زندگی ما هیچ شباهتی به دیگر اشیاء خانه ندارد.
دورانی تلویزیون را جعبه جادوئی می نامیدند این عنوان بدون شک بر واقعیتی استوار است زیرا هنگامی که به تأثیرآن بر زندگی خود نگاه می کنیم به چیزی کمتر از جعبه جاودئی نمی توانیم اعتراف کنیم.
کمی به زندگی خود بنگرید : اینکه چه می خورید ، چه می پوشید ، چگونه حرف می زنید ، چگونه راه می روید ، خانه اتان را چگونه تزیین کرده اید ، برای آینده اتان چه آرزوهایی دارید ، حتی اینکه چگونه می اندیشید و چگونه احساس می کنید و... آیا می توانید به صراحت و یقین بگوئید که هیچکدام از این موارد از تلویزیون نشأت نگرفته است ؟ اما اگر کمی شهامت و صداقت داشته باشید این اعتراف تلخ را خواهید کرد که حتی اندیشه و احساس شما برداشت شده از آن چیزی است که در تلویزیون نمایش داده می شود ؟ آیا اینطور نیست ؟
آنچه که باعث شده تلویزیون این چنین نقش مؤثری در زندگی بشر امروز بازی کند بی هویتی بر خاسته از بی ایمانی وی است . به هر حال بشر برای زندگی کردن همیشه نیازمند به الگوست در گذشته این الگو همان شاهان و یا مردان و زنان مؤمن تاریخ بوده اند که سر گذشتشان سینه به سینه نقل می شد . اما حال این رسانه های عمومی هستند که با ایجاد الگوهای متفاوت برای مردم هویت سازی می کنند.
تمای سیاستمداران بزرگ جهان این را میدانند که چگونه باید از طریق وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو ، تلویزیون ، سینما ، ماهواره ، اینترنت و... افکار و ایده الهای خود را بر مردم وارد سازند و به همین دلیل است که امروزه در هر حکومتی سرمایه کلانی از دولت خرج رسانه عمومی می شود و بدینگونه برای بشر هویت سازی میکنند و براحتی می توانند هر فردی که می خواهند بواسطۀ تبلیغات تبدیل به بتی برای پرستش کنند.
اگر در گذشته برای از میان بردن سنتها و باورهای دیرین یک جامعه باید زمانی طولانی صرف می شود وهزینه کلانی خرج میشد امروزه کافی است تلویزیون را وارد آن جامعه کرد، می بینند براحتی تمامی این سنت ها واعتقادات از میان می رود و فرهنگ جدیدی بر اساس آموخته های این رسانه ها وارد آن جامعه می گردد. شاید بتوان به جرأت گفت که تمام آنچه که مدرنیته نامیده می شود تماماً بر اساس همین رسانه های عمومی استوار گشته است و اگر امروز سخن از جهانی شدن است این جهانی شدن تنها بوسیله همین وسایل ارتباط جمعی ممکن می شود که باعث شده تمام بشریت در هر نقطه ایی از روی کره زمین تبدیل به انسانهای تکراری با طرز پوشش و گویش و خورد و خوراک و... یکسان شوند. و بدون شک هدایت چنین انسانهای مشابه ایی
کا ر ساده ایی است. و از میان تمامی این رسانه های عمومی تلویزیون به نسبت عمومی تر بودنش نقش
مؤ ثرتری را در جامعه ایفا میکند. بطور کلی برنامه های تلویزیون بر سه دسته است : اطلاع رسانی، آموزش و سرگرمی. که برای عموم مردم برنامه های سرگرم کننده بیشترین جذابیت تلویزیون را سبب می شود که این برنامه ها شامل سریالهای تلویزیونی ، فیلمهای سینمایی، طنزها و.. می باشد.
و همین برنامه ها ست که بیشترین تأ ثیر را بر روی مردم می گذارد. جذابیتی که تماماً بر دروغ استوار است زیرا همیشه واقعیت و حقیقت تلخ است به همین دلیل دروغ برای بشر اینچنین جذاب می باشد زیرا بواسطۀ آن می تواند از بسیاری از حقایق تلخ زندگیش بگریزد .
امروزه بشر توانسته است با ساختن فیلم های دروغین و واقعی جلوه دادن آن ،تمامی زشتیهای نفس خود را زیبا سازد. هنگامی که در سریالی شاهد یم که چگونه از یک بشر دروغگو و تبهکار، تصویری زیبا ارائه می دهند دیگرنمی توانیم دروغ را زشت بیابیم.
اگر شیطان رسالت دارد که تمامی زشتیها را برای بشر زیبا جلوه دهد و بدینگونه بشر را به اعمال زشت وا دارد باید به جرأت بگوئیم که امروزه سینما و بخصوص بخش سریال سازی تلویزیون چنین رسالتی را بر عهده دارند.
کافی است کمی به این سریالها و فیلم ها دقت کنیم در خواهیم یافت که چگونه زشتی به زیبایی مبدل می شود و قباحت تمامی اعمال زشت برای بیننده از میان میرود. و یا با به طنز کشانیدن گویش و اعمال و رفتارهای غلط و خطای روزمره چگونه زشتی این اعمال از میان می رود و برای مردم امری عادی و موجه میگردد ؟
ظاهراً بهترین بخش تلاش رادیو وتلویزیون، ساختن فیلم ها و سریالهایی است که با برداشت از زندگی واقعی مردم پندهایی دینی به آنان می دهد و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می کند و سعی دارد انسانیت ، محبت و یاری به دیگری و گذشت را به مردم آموزش دهد. اما سوال این است که چگونه دروغ می تواند صداقت را آموزش دهد؟
بطور مثال هنرپیشه ایی که در فیلم نقش یک قدیس و انسان نیکو کار را بازی میکند در واقعیت زندگیش ، بشری دروغگو و هرزه و تبهکار است و یا خانم هنرپیشه ایی که در مقابل دوربین کاملاً محجبه است و قرار است نقش یک زن پاک و با ایمان را بازی کند در واقعیت زندگیش نه حجابی دارد نه پاکی. و حال قرار است که وی با حجابی که بر سر نهاده کل جامعه زنان را به حجاب تشویق کند . آیا چنین چیزی ممکن است؟ که اگر ممکن باشد پس دجّالها بر حقند و انبیای الهی دارای رسالتی بیهوده بودند زیرا تمامی این دجالها ظاهری زیبا دارند.
شاید بگویید که اکثر مردم از واقعیت زندگی این هنرپیشه ها اطلاعی ندارند و او را همانگونه که در فیلم ظاهر می شود باور میکنند حتی اگر هم چنین باشد باید پرسید که چگونه دروغ می تواند مروج راستی باشد ؟
یک انسان به میزانی میتواند دیگری را به راستی و پاکی هدایت کند که خود پاک و راست باشد .
این اساسی ترین دروغ تمامی این سریالهای پند آمیز است اما دروغ دیگری که در این فیلم ها وجود دارد تناقض های آن است که در هر یک از شخصیت های فیلم وجود دارد بطور مثال دزدی که عاشق می شود و همین عشق وی را وادار به دزدی می کند و یا عاشقی که جنایتکار می شود و یا تبهکاری که به ناگاه در جایی ایثارگر می شود. اما حقیقت این است که هیچگاه یک دزد عاشق نمیشود و آنچه که او عشق می نامند تماماً هوسبازی است و یا اینکه هیچگاه یک عاشق، جنایتکار نمی شود و هیچ تبهکاری حتی اگر هم بخواهد نمی تواند ایثارگر باشد .
آنچه که دراین فیلمها آموزش داده می شود معجونی از دروغ و توهم و خیالات است که به عنوان واقعیت و حقیقت بخورد مردم داده می شود .
شیطان شناسی در قرآن به ما می آموزد که شیطنت و مسیر گمراهی بشر چیزی جز زیبا سازی زشتی ها نیست و این رسالتی است که امروزه بر دوش سریالهای تلویزیونی نهاده شده است و شیطنت را محقق می سازد و ثابت می کند که آدمی در آن واحد می تواند هم زناکار ، تبهکار ، دزد و جنایتکار باشد و هم عاشق و ایثارگر و مؤمن و... باشد و این همان دجالیت است که همچون گوسا لۀ سا مری بواسطۀ تلویزیون پرستیده می شود . این گوساله ایی که مولد همه نوع صداهاست و در بهترین جای خانه همچون سلطانی بر کل اهالی اش فرمانروایی می کند.
صدق با خویشتن
وقتی از صدق با خود سخن می گوییم در وهلۀ نخست می پنداریم که براستی اگر با هر کسی که صادق نباشیم با خود صادقیم که البته منظور از چنین صدقی همان پیروی از هوسهای آنی می باشد که همواره منجر به پشیمانی می شود. ولی اگر اندکی در این معنا تأمل کنیم در میابیم که این ادعایی بس گزافه است زیرا صدق با خود به معنای درک و موافقت و با کدام جنبه از خود است : دل و احساسات آنی خود ، اندیشه و باورهای علمی خود ، غرایز حیوانی خود ، آرزوها و آرمانهای خود ، خواب و خیال خود ، آموزه های اخلاقی و اجتماعی خود ، وراثت خانوادگی و نژادی خود ، وجدان و فطرت خود و.... کدام خود ؟ بدون شک نمیتوانیم در آن واحد با همه این خودهای ضد و نقیض در خویشتن صادق و موافق باشیم . بنابراین اگر صدق با خویشتن تا این حد ناممکن است صدق با دیگران ناممکن تر است . واضح است که برای صادق بودن با خود نخست باید همۀ این ارکان و طبقات وجود خود را شناخت و سپس آنها را متحد نمود و نهایتاً با آن هویت یگانه به توافق رسید . آیا اینطورنیست ؟ اگر اینطو راست پس صدق با خود از هفت خوان رستم سخت تر است مگر اینکه راه دیگری داشته باشد . و اما راه عملی این صدق همان راه عرفان اسلامی است که اطاعت بی چون و چرا از یک یار عرفانی است که خود انسانی موحد و صادق است . و از آنجا که همه انسانها دارای نفس واحده هستند پس اطاعت از یک انسان صدیق تنها راه رسیدن به مقام صدق است .
ع-خ
عرفان انقلابی
و
انقلاب عرفانی
عرفان بواسطۀ ذاتش که وحدت اضداد است در آن واحد به همان شدت که انقلابی است ضد انقلاب نیز هست . عرفان ، معارف قلبی را گویند و قلب کارخانه انقلاب در وجود انسان است و اما از طرف دیگر منطق عرفانی حامی صبر و تسلیم و رضاست و از این منظر دارای هویتی ضد انقلابی میشود . لذا از اندیشه های عرفانی در آن واحد میتوان شعارهای انقلابی و ضد انقلابی استنباط نمود . و نیز اینکه همه انقلابیون بزرگ جهان دارای اندیشه ایی عرفانی هستند و به لحاظ منطقی حامل وحدت اضداند و همین امرموجب می شود که هر انقلابی در ذاتش به ضد انقلاب منجر شود . عرفان در مرحلۀ نخست همان عرفان انقلابی است ولی در مرحلۀ پس از پیروزی منجر به انقلاب عرفانی می شود . کشو رما اینک در مرحلۀ دوم قرار دارد .
ع-خ
زنی که مردش را در خانه تحمل نمی کند
زنان عصر جدید عموماً بیگانه و فراری از شوهرند . یا به بهانه شغل از خانه می گریزند تا شوهر را نبینند و یا اگر خانه دار باشند کاری می کنند که شوهر از خانه فرار کند . آنچه که بین زنان و شوهران فاصله می اندازد روابط بیمار گونه و نامشروع با فرزند و فامیل و سایر روابط اجتماعی است که در واقع به خاطر نامعقول بودنش پنهان از شوهر می ماند . همچنین روزمره گی نادرست از جمله بی نظمی و بی نظافتی علت دیگر این گریز است و اگر شوهر نکته گیر هم باشد این گریز دو صد چندان است . به هر حال عاقبت فاصله و گریز به ناگاه به بهانه ایی منجر به تشنج و چه بسا جدایی می شود زیرا زن به تدریج تحت تأثیر ولایت بیگانگان از نگاه شوهرش زجر می کشد و او را بیگانه و نامحرم خود می یابد . این فاصله بتدریج روابط جنسی را هم رنجور و مختل ساخته و گاه زن را بسو ی خیانتی آنی و حتی ناخواسته می کشاند که این عذاب کل این ماجراست .
ع-خ
دو نوع آدم
آدم ها بر دو نوعند : آنان که از خود می ترسند ولی از مردم هراسی ندارند . و آنان که از مردم میترسند ولی از خود هراسی ندارند . دسته اول متّقیان هستند و دسته دوم فاسقان .
آنان که به خود مفتخرند و در هر آنچه که می اندیشند و می کنند هیچ تردیدی ندارند . و آنان که از خود شرمنده و هراسانند و در پندار و کردار خود شدیدآ تأمل کرده و از حماقت نفس خود ایمن نیستند .
آنان که رضای وجدان را که همان رضای خداست مد نظر دارند و آنان که به حرف و قضاوت مردم می اندیشند و نگران مردمند . آنان که در عقل خود شکی ندارند . و آنان که همواره نگران جهل خویشند .
آنان که اهل معرفت نفس هستند . و آنان که فقط اسیر فوت و فن می باشند . آنان که اهل معنا و هدایت می باشند و آنان که رشد خود را فقط در میزان قدرت نمایی ومانور دادن می دانند .
این دو نوع آدم همان میزان کفر و ایمان هستند .
ع-خ
چرا اینقدر رکیک می نویسیم ؟
برخی به ما انتقاد دارند که چرا رکیک و خارج از آداب می نویسیم .پاسخ ما این است که اولاً حقایق همواره چاره ایی جزرک بودن ندارند و رکیک شدن از رک بودن است وهمۀ آثار ماندگار جهان معرفت کمابیش اینگونه اند . حکایات مثنوی مولوی یک نمونه مشهور و جهانی است . و دوم اینکه در عصر رسوخ ماهواه ها و پورنوگرافی در اعماق خانواده ها دیگر عصر ادبیات ملوس و تعارفی سپری گشته و نمی تواند در خدمت بیان حق باشد . و ثالثاً اینکه در عصر کرختی اعصاب و روان و پوچی اندیشه ها رک گویی و رکیک نویسی نوعی داروی ضد بیهوشی است . علاوه بر این رسالت قلم ما اندکی بیشتر از درس و مشق مدرسه است . برای خود ما نیز این نوع سخن گفتن تلخ تر است و دشمنان حقیقت را بدست خود بر علیه خود مسلح می کنیم و خود را سپر بلای حق می سازیم . به هر حال منطق عرفانی به مانند جراحی و تشریح قلب و مغز و وجدان می باشد و لذا اندکی بی حیا مینماید مگر اینکه در خدمت عشق به حقیقت و اشاعه تقوا باشد . در فاحشه خانه جهان نمی توان جانماز آب کشید .
ع-خ
حق و خلق
روانـم بـا همـه مـردم ز هـر خو به هرقلب وبه هرمذهب به هرسو
چو از خود وارهیدم بهرعشقش شــدم آیینــه هر چشــم و هــر رو
چو لبریز آمـدم از لطف یــارم شــدم طوفانی و جاری به هر جو
بجوشیــدم کرامتــهای بســیار همه گفتند کاین وهم اسـت وجادو
بیفزودنــد اندر کــفــر و انکار بیفــزودم مــن اندر صلـح و دارو
هزاران تهمت و تزویر کردنـد ولــی ستـّـار گردیـد م من از هــو
از این ستّاری و لطـف خدایـی بگفتند بولعجب کور است و هالو
به ناگه قهر حق برجانشان شد بیــامــد آن عــذاب زجــر زائــو
چو اینـک از میـان خلــق رفتم همه گویند کجا رفته ست پس کو
بود حق ساده و دریای رحمت ولــی مــردم بجویند برج و بارو
کجا باشنــد مردم طالـب جــان همــه دریـوزۀ گرگــنـد و زالــو
اگر صــد بار دیگــر حق برآید همان تکرار کفراست وهمان خو
ع-خ
دیالکتیک بود و نبود
*عاقل کسی است که خود را جاهل میداند.
*مؤمن کسی است که خود را کافر میداند.
*عاشق کسی است که خود را فاسق میداند.
*مخلص کسی است که خود را مشرک میداند.
*کامل کسی است که خود را ناقص میداند .
*زنده کسی است که خود را مرده میداند .
*آنکه هست خود را نیست میداند .

