تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

تلویزیون

یا

گوسالۀ سامری خانگی

 

هنگامی که از تلویزیون سخن می گوییم تنها از یکی از اشیاء خانه سخن نمی گوئیم چون تلویزیون و نقش آن در زندگی ما هیچ شباهتی به دیگر اشیاء خانه ندارد.

دورانی تلویزیون را جعبه جادوئی می نامیدند این عنوان بدون شک بر واقعیتی استوار است زیرا هنگامی که به تأثیرآن بر زندگی خود نگاه می کنیم به چیزی کمتر از جعبه جاودئی  نمی توانیم اعتراف کنیم.

کمی به زندگی خود بنگرید : اینکه چه می خورید ، چه می پوشید ، چگونه حرف می زنید ، چگونه راه می روید ، خانه اتان را چگونه تزیین کرده اید ، برای آینده اتان چه آرزوهایی دارید ، حتی اینکه چگونه می اندیشید و چگونه احساس می کنید و... آیا می توانید به صراحت و یقین بگوئید که هیچکدام از این موارد از تلویزیون نشأت نگرفته است ؟ اما اگر کمی شهامت و صداقت داشته باشید این اعتراف تلخ را خواهید کرد که حتی اندیشه و احساس شما برداشت شده از آن چیزی است که در تلویزیون نمایش داده می شود ؟ آیا اینطور نیست ؟

آنچه که باعث شده تلویزیون این چنین نقش مؤثری در زندگی  بشر امروز بازی کند بی هویتی بر خاسته از بی ایمانی وی است . به هر حال بشر برای زندگی کردن  همیشه نیازمند به الگوست در گذشته این الگو همان شاهان و یا مردان و زنان مؤمن تاریخ بوده اند که سر گذشتشان سینه به سینه نقل می شد . اما حال این رسانه های عمومی هستند که با ایجاد الگوهای متفاوت برای مردم هویت سازی می کنند.

تمای سیاستمداران بزرگ جهان این را میدانند که چگونه باید از طریق وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو ، تلویزیون ، سینما ، ماهواره ، اینترنت و... افکار و ایده الهای خود را بر مردم وارد سازند و به همین دلیل است که امروزه در هر حکومتی سرمایه کلانی از دولت خرج رسانه عمومی می شود و بدینگونه برای بشر هویت سازی میکنند و براحتی می توانند  هر فردی که می خواهند بواسطۀ تبلیغات تبدیل به بتی برای پرستش کنند.

اگر در گذشته برای از میان بردن سنتها و باورهای دیرین یک جامعه باید زمانی طولانی صرف می شود وهزینه کلانی خرج میشد امروزه کافی است تلویزیون را وارد آن جامعه کرد، می بینند براحتی تمامی این سنت ها   واعتقادات از میان می رود و  فرهنگ جدیدی بر اساس آموخته های این رسانه ها وارد آن جامعه می گردد. شاید بتوان به جرأت گفت که تمام آنچه که مدرنیته نامیده می شود تماماً بر اساس همین رسانه های عمومی استوار گشته است و اگر امروز سخن از جهانی شدن است این جهانی شدن تنها بوسیله همین  وسایل ارتباط جمعی ممکن می شود که باعث شده تمام بشریت در هر نقطه ایی از روی کره زمین تبدیل به انسانهای تکراری با طرز پوشش و گویش و خورد و خوراک و... یکسان شوند. و بدون شک هدایت چنین انسانهای مشابه ایی

 کا ر ساده ایی است. و از میان تمامی این رسانه های عمومی تلویزیون به نسبت عمومی تر بودنش نقش

مؤ ثرتری را در جامعه ایفا میکند. بطور کلی برنامه های تلویزیون بر سه دسته است : اطلاع رسانی، آموزش و سرگرمی. که برای عموم مردم برنامه های سرگرم کننده بیشترین جذابیت تلویزیون را سبب می شود که این برنامه ها شامل سریالهای تلویزیونی ، فیلمهای سینمایی، طنزها و.. می باشد.

و همین برنامه ها ست که بیشترین تأ ثیر را بر روی مردم می گذارد. جذابیتی که تماماً بر دروغ استوار است زیرا همیشه واقعیت و حقیقت تلخ است  به همین دلیل دروغ برای بشر اینچنین جذاب می باشد زیرا بواسطۀ آن می تواند از بسیاری از حقایق تلخ زندگیش بگریزد .

امروزه بشر توانسته است با ساختن فیلم های دروغین و واقعی جلوه دادن آن ،تمامی زشتیهای نفس خود را زیبا سازد. هنگامی که در سریالی شاهد یم که چگونه از یک بشر دروغگو و تبهکار، تصویری زیبا ارائه می دهند دیگرنمی توانیم دروغ را زشت بیابیم.

 اگر شیطان رسالت دارد که تمامی زشتیها را برای بشر زیبا جلوه دهد و بدینگونه بشر را به اعمال زشت وا دارد باید به جرأت بگوئیم که امروزه سینما و بخصوص بخش سریال سازی تلویزیون چنین رسالتی را بر عهده دارند.

کافی است کمی به این سریالها و فیلم ها دقت کنیم در خواهیم یافت که چگونه زشتی به زیبایی مبدل می شود و قباحت تمامی اعمال زشت برای بیننده از میان میرود. و یا با به طنز کشانیدن گویش و اعمال و رفتارهای غلط و خطای  روزمره چگونه زشتی این اعمال از میان می رود و برای مردم امری عادی و موجه میگردد ؟

ظاهراً بهترین بخش تلاش رادیو وتلویزیون، ساختن فیلم ها و سریالهایی است که با برداشت از زندگی واقعی مردم پندهایی دینی به آنان می دهد و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می کند و سعی دارد انسانیت ، محبت و یاری به دیگری و گذشت را به مردم آموزش دهد. اما سوال این است که چگونه دروغ می تواند صداقت را آموزش دهد؟

بطور مثال هنرپیشه ایی که در فیلم نقش یک قدیس و انسان نیکو کار را بازی میکند در واقعیت زندگیش ، بشری دروغگو و هرزه و تبهکار است و یا خانم هنرپیشه ایی که در مقابل دوربین کاملاً محجبه است و قرار است نقش یک زن پاک و با ایمان را بازی کند در واقعیت زندگیش نه حجابی دارد  نه پاکی. و حال قرار است که وی با حجابی که بر سر نهاده کل جامعه زنان را به حجاب تشویق کند . آیا چنین  چیزی ممکن است؟ که اگر ممکن باشد پس دجّالها  بر حقند و انبیای الهی دارای رسالتی بیهوده بودند زیرا تمامی این دجالها ظاهری زیبا دارند.

شاید بگویید که اکثر مردم از واقعیت زندگی این هنرپیشه ها اطلاعی ندارند و او را همانگونه که در فیلم ظاهر می شود باور میکنند حتی اگر هم چنین باشد باید پرسید که چگونه دروغ می تواند مروج راستی باشد ؟

یک انسان به میزانی میتواند دیگری را به راستی و پاکی هدایت کند که خود پاک و راست باشد .

این اساسی ترین دروغ تمامی این سریالهای پند آمیز است اما دروغ دیگری که در این فیلم ها وجود دارد تناقض های آن است که در هر یک از شخصیت های فیلم وجود دارد بطور مثال دزدی که عاشق می شود و همین عشق وی را وادار به دزدی می کند و یا عاشقی که جنایتکار می شود و یا تبهکاری که به ناگاه در جایی ایثارگر می شود. اما حقیقت این است که هیچگاه یک دزد عاشق نمیشود و آنچه که او عشق می نامند تماماً هوسبازی است و یا اینکه هیچگاه یک عاشق، جنایتکار نمی شود و هیچ تبهکاری حتی اگر هم بخواهد نمی تواند ایثارگر باشد .

آنچه که دراین فیلمها آموزش داده می شود معجونی از دروغ و توهم و خیالات است که به عنوان واقعیت  و حقیقت  بخورد مردم داده می شود .

شیطان شناسی در قرآن به ما می آموزد که شیطنت و مسیر گمراهی بشر چیزی جز زیبا سازی زشتی ها نیست و این رسالتی است که امروزه بر دوش سریالهای تلویزیونی نهاده شده است و شیطنت را محقق می سازد و ثابت می کند که آدمی در آن واحد می تواند هم زناکار ، تبهکار ، دزد و جنایتکار باشد و هم عاشق و ایثارگر و مؤمن و... باشد و این همان دجالیت است که همچون گوسا لۀ سا مری بواسطۀ تلویزیون پرستیده می شود . این گوساله ایی که مولد همه نوع صداهاست و در بهترین جای خانه همچون سلطانی بر کل اهالی اش فرمانروایی می کند.

 

 

 

 

 

صدق با خویشتن

 

وقتی از صدق با خود سخن می گوییم در وهلۀ نخست می پنداریم که براستی اگر با هر کسی که صادق نباشیم با خود صادقیم که البته منظور از چنین صدقی همان پیروی از هوسهای آنی می باشد که همواره منجر به پشیمانی می شود. ولی اگر اندکی در این معنا تأمل کنیم در میابیم که این ادعایی بس گزافه است زیرا صدق با خود به معنای درک و موافقت و با کدام جنبه از خود است : دل و احساسات آنی خود ، اندیشه و باورهای علمی خود ، غرایز حیوانی خود ، آرزوها و آرمانهای خود ، خواب و خیال خود ، آموزه های اخلاقی و اجتماعی خود ، وراثت خانوادگی و نژادی خود ، وجدان و فطرت خود و.... کدام خود ؟ بدون شک نمیتوانیم در آن واحد با همه این خودهای ضد و نقیض در خویشتن صادق و موافق باشیم . بنابراین اگر صدق با خویشتن تا این حد ناممکن است صدق با دیگران ناممکن تر است . واضح است که برای صادق بودن با خود نخست باید همۀ این ارکان و طبقات وجود خود را شناخت و سپس آنها را متحد نمود و نهایتاً با آن هویت یگانه به توافق رسید . آیا اینطورنیست ؟ اگر اینطو راست پس صدق با خود از هفت خوان رستم سخت تر است مگر اینکه راه دیگری داشته باشد . و اما راه عملی این صدق همان راه عرفان اسلامی است که اطاعت بی چون و چرا از یک یار عرفانی است که خود انسانی موحد و صادق است . و از آنجا که همه انسانها دارای نفس واحده هستند پس اطاعت از یک انسان صدیق تنها راه رسیدن به مقام صدق است .

ع-خ

 

 

عرفان انقلابی

و

انقلاب عرفانی

 

عرفان بواسطۀ ذاتش که وحدت اضداد است در آن واحد به همان شدت که انقلابی است ضد انقلاب نیز هست . عرفان ، معارف قلبی را گویند و قلب کارخانه انقلاب در وجود انسان است و اما از طرف دیگر منطق عرفانی حامی صبر و تسلیم و رضاست و از این منظر دارای هویتی ضد انقلابی میشود . لذا از اندیشه های عرفانی در آن واحد میتوان شعارهای انقلابی و ضد انقلابی استنباط نمود . و نیز اینکه همه انقلابیون بزرگ جهان دارای اندیشه ایی عرفانی هستند و به لحاظ منطقی حامل وحدت اضداند و همین امرموجب می شود که هر انقلابی در ذاتش به ضد انقلاب منجر شود . عرفان در مرحلۀ نخست همان عرفان انقلابی است ولی در مرحلۀ پس از پیروزی منجر به انقلاب عرفانی می شود . کشو رما اینک در مرحلۀ دوم قرار دارد .

 

ع-خ

 

 

زنی که مردش را در خانه تحمل نمی کند

 

زنان عصر جدید عموماً بیگانه و فراری از شوهرند . یا به بهانه شغل از خانه می گریزند تا شوهر را نبینند و یا اگر خانه دار باشند کاری می کنند که شوهر از خانه فرار کند . آنچه که بین زنان و شوهران فاصله می اندازد روابط بیمار گونه و نامشروع با فرزند و فامیل و سایر روابط اجتماعی است که در واقع به خاطر نامعقول بودنش پنهان از شوهر می ماند . همچنین روزمره گی نادرست از جمله بی نظمی و بی نظافتی علت دیگر این گریز است و اگر شوهر نکته گیر هم باشد این گریز دو صد چندان است . به هر حال عاقبت فاصله و گریز به ناگاه به بهانه ایی منجر به تشنج و چه بسا جدایی می شود زیرا زن به تدریج تحت تأثیر  ولایت بیگانگان از نگاه شوهرش زجر می کشد و او را بیگانه و نامحرم خود می یابد . این فاصله بتدریج روابط جنسی را هم رنجور و مختل ساخته و گاه زن را بسو ی خیانتی آنی و حتی ناخواسته می کشاند که این عذاب کل این ماجراست .

ع-خ

 

 

دو نوع آدم

 

آدم ها بر دو نوعند : آنان که از خود می ترسند ولی از مردم هراسی ندارند . و آنان که از مردم میترسند ولی از خود هراسی ندارند . دسته اول متّقیان هستند و دسته دوم فاسقان .

آنان که به خود مفتخرند و در هر آنچه که می اندیشند و می کنند هیچ تردیدی ندارند . و آنان که از خود شرمنده و هراسانند و در پندار و کردار خود شدیدآ تأمل کرده و از حماقت نفس خود ایمن نیستند .

آنان که رضای وجدان را که همان رضای خداست مد نظر دارند و آنان که به حرف و قضاوت مردم می اندیشند و نگران مردمند . آنان که در عقل خود شکی ندارند . و آنان که همواره نگران جهل خویشند .

آنان که اهل معرفت نفس هستند . و آنان که فقط اسیر فوت و فن می باشند . آنان که اهل معنا و هدایت می باشند  و آنان که رشد خود را فقط در میزان قدرت نمایی ومانور دادن می دانند .

این دو نوع آدم همان میزان کفر و ایمان هستند .

 

ع-خ

 

 

چرا اینقدر رکیک می نویسیم ؟

 

برخی به ما انتقاد دارند که چرا رکیک و خارج از آداب می نویسیم .پاسخ ما این است که اولاً حقایق همواره چاره ایی جزرک بودن ندارند و رکیک شدن از رک بودن است وهمۀ آثار ماندگار جهان معرفت کمابیش اینگونه اند . حکایات مثنوی مولوی یک  نمونه مشهور و جهانی است . و دوم اینکه در عصر رسوخ ماهواه ها و پورنوگرافی در اعماق خانواده ها دیگر عصر ادبیات ملوس و تعارفی سپری گشته و نمی تواند در خدمت بیان حق باشد . و ثالثاً اینکه در عصر کرختی اعصاب و روان و پوچی اندیشه ها رک گویی و رکیک نویسی نوعی داروی ضد بیهوشی است . علاوه بر این رسالت قلم ما اندکی بیشتر از درس و مشق مدرسه است . برای خود ما نیز این نوع سخن گفتن تلخ تر است و دشمنان حقیقت را بدست خود بر علیه خود مسلح می کنیم و خود را سپر بلای حق می سازیم . به هر حال منطق عرفانی به مانند جراحی و تشریح قلب و مغز و وجدان می باشد و لذا اندکی بی حیا مینماید مگر اینکه در خدمت عشق به حقیقت و اشاعه تقوا باشد . در فاحشه خانه جهان نمی توان جانماز آب کشید .

 

ع-خ

 

 

حق و خلق

 

         روانـم بـا همـه مـردم ز هـر خو      به هرقلب وبه هرمذهب به هرسو

         چو از خود وارهیدم بهرعشقش      شــدم آیینــه هر چشــم و هــر رو

         چو لبریز آمـدم از لطف یــارم        شــدم طوفانی و جاری به هر جو

         بجوشیــدم کرامتــهای بســیار        همه گفتند کاین وهم اسـت وجادو

         بیفزودنــد اندر کــفــر و انکار        بیفــزودم مــن اندر صلـح و دارو

        هزاران تهمت و تزویر کردنـد         ولــی ستـّـار گردیـد م من از هــو

        از این ستّاری و لطـف خدایـی         بگفتند بولعجب کور است و هالو

        به ناگه قهر حق برجانشان شد         بیــامــد آن عــذاب زجــر زائــو

        چو اینـک از میـان خلــق رفتم         همه گویند کجا رفته ست پس کو

         بود حق ساده و دریای رحمت         ولــی مــردم بجویند برج و بارو

         کجا باشنــد مردم طالـب جــان         همــه دریـوزۀ گرگــنـد  و زالــو

         اگر صــد بار دیگــر حق برآید         همان تکرار کفراست وهمان خو

 

 

ع-خ

 

 

 

دیالکتیک بود و نبود

 

*عاقل کسی است که خود را جاهل میداند.

*مؤمن کسی است که خود را کافر میداند.

*عاشق کسی است که خود را فاسق میداند.

*مخلص کسی است که خود را مشرک میداند.

*کامل کسی است که خود را ناقص میداند .

*زنده کسی است که خود را مرده میداند .

*آنکه هست خود را نیست میداند .

 

 

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 22:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ موسیقی مدرن

 

هرگز بشر در طول تاریخ تا این حد بطور روزمره محتاج موسیقی نبوده است که امروزه هست . به لحاظی بایستی عصر جدید را عصر حاکمیّت جهانی موسیقی دانست این نیاز به حدی  ست که حتی در حال کار کردن و خوردن و خوابیدن هم بایستی صدای موسیقی حضور داشته باشد.

موسیقی یک واژۀ یونانی است و از مصدر«موس»می باشد که نام یکی از خدایان اساطیری یونان است که خدای موسیقی و مستی می باشد . معنای دیگر این واژه در فرهنگ غرب از «اشتغال » و نیز « قدمت » است . پس موسیقی در نفس بشری همانا اشتغال به قدمت و خاطره هاست و این  واقعیت را هر کسی در احساس موسیقیایی دریافت می کند : خاطره انگیزی !

گویی که در آخرالزمان به میزانیکه پایان زمان به  آغازش نزدیک می شود این خاطره انگیزی برخاسته از موسیقی به اوج می رسد و اینک یک بار دگر در پایان تاریخ به یاد آغاز میافتیم از این  دیدگاه موسیقی یکی از عمیق ترین وسیله ذکراست . عصر حاکمیت جهانی موسیقی به مثابۀ تجلی زمینی صور اسرافیل از وجود بشر است ک موجب به خود آیی جهان و جهانیان و زنده شدن مردگان و آستانه محشر کبری و حضور پروردگار است  

به هر حال این اشتغال و ذکر و  رجعت به ازلیّت در پایان تاریخ امری اجتناب ناپذیر و یک واردۀ ماورای طبیعی می باشد . آنان که گوش شنواتر دارند برای شنیدن صوراسرافیل حتی نیازی به سازو صدا ندارند و کم شنواترها محتاج موسیقی هستند و یبز هم کم شنواترها جز به موسیقی الکترونیک قادر به شنیدن نمی باشند و مابقی فقط به یاری مخدرات و محرکات و روان گردانها می توانند بشوند . به هر حال نیاز به این شنیدن نیاز ذاتی و تاریخی و متافیزیکی است و از آن راه گریزی نیست . و این نکته که نخستین شنوندگان بزرگ تاریخ و نیز نوازندگان بزرگ در معابد به چنین  قدرتی رسیده که وحی یکی از نشانه های آن می باشد . و میدانیم که حضرت داوود بواسطۀ نواختن سازی ذکر می گفت و پرندگان و کوهها با او همنوایی می کردند بنابر این موسیقی دارای ذاتی دینی و  وحیانی است . به نظر ما « موس » در اساطیر یونان همان اسرافیل است که در صورش دمیده است و نیچه بزرگترین فیلسوف پیشگوی عصر جدید نیز این صدا را شنید و آینده را عصر « ظهور تراژدی از بطن موسیقی » نامید . به نظر ما تراژدی برخاسته از موسیقی مدرن به لحاظی وقوع این فاجعه است که بشر مدرن که گوشش در غوغای صنعت و امواج الکترو مغناطیسی و تشعشعات اتمی کر شده است مجبور است که با استفاده از مسکرات و مخدرات، تن و هوش و روان خودرا از هم بدرد تا قدرت شنوایی یابد . بشر هرگز تا این حد محتاج شنیدن نبوده است زیرا در محضر پروردگا ر است و مجبور است صدای او را بشنود . این  صدا را برای نخستین بار انبیای الهی شنیدند و اینک در آخرالزمان همه باید بشنوند . ولی موسیقی مدرنی که به یاری اینهمه مواد روان گردان شنیده می شود و محصو ل تبهکاری نوازندگان مدرن است به جای صدای خدا صدای ابلیس را القا می کند و از این روست که امروزه شاهد ظهور فرقه های شیطان پرست از بطن  این گروههای موسیقیایی می باشیم .

فلسفۀ موسیقی فلسفۀ وحدت و حشر بشری نیز می باشد  هیچ چیزی همچون موسیقی موجب احساس مشترک نمی شود همانطور که صوراسرافیل موجب گرد همایی بشریت است و تمدن مدرن حاصل این راز موسیقیایی در بشر است .

ع-خ

 

حکمت مدرن و طب کذایی

 

بسیاری از حکیمان و متفکران بکر عصر جدید جهان که در معنویت و به خود آیی و خود شناسی این دوران مؤثر بوده اند پزشکانی هستند که به جعلی و کذایی بودن این علم آگاه شده و از آن توبه نموده و به جنبه هایی از حکمت و معرفت دست یافته و بانی اندیشه هایی بکری گشته و براستی قلوب و روان گروه هایی از مردم را شفا داده اند .

در این قلمرو در کشور خودمان می توانیم از کسانی چون صادق هدایت نام بریم که آثارشان در فرهنگ و معرفت مردم ما معروف است و  از جمله ارکان انقلاب محسوب می شوند . در کشورهای دیگر جهان می توان از کسانی چون چخوف پدر طنز سیاه و از بانیان روانکاوی اعماق نام برد که آثارش در شکوفایی و به خود آیی انقلاب روسیه نقشی مهم ایفا نمود . کارل یاسپرس که بزرگتری فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی در قرن جدید است و نیز فروید که پدر علم روانکاوی مدرن محسوب می شود از این جمله اند . آلبرت شوایتزر که امروزه بعنوان یک قدیس تصدیق شده و جانش را در خدمت به سیاه پوستان آفریقا از دست داد و ماهیت دروغین پزشکی مدرن و دانش و تمدن غرب را رسوا کرد نمونۀ دیگری است . ویلیام جیمز که از بانیان روان شناسی تجربی و پدر فلسفۀ پراگماتیزم و پلورالیزم  دینی است و نیز اینک در کشور خودمان دکتر پوران میرشاهی . هر یک از حکمتی جعلی توبه کرده و به شعبه ایی از حکمت حقیقی نائل آمده اند .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سرّ « مو»

و اما چه دانی که چیست مو ؟

 

موی بدن انسان بی جان ترین و زائد ترین عضو بدن اوست و در عین حال سرّ هویت جمال اوست و با اندک تغییری در آرایش موی سر و صورت دچار انقلابی در جمال می گردد که کلّ ذات روابط اجتماعی فرد را دگرگون می سازد . هر آنچه که در انسان موسوم به زیبائی جمال است از مو می باشد . مو ، سرّ هویت جمال و راز زیبائی است که دربارۀ زن کلّ راز سرنوشت او محسوب می شود چرا که عشق مرد به زن که اساس این سرنوشت است چیزی جز عشق به جادوی مو نیست .

سرّ مو در کل ادبیات عرفانی ما از جمله موضوعات محوری بوده و شاید در هیچ اثری همچون غزلیات حافظ به کمال نرسیده است چرا که حافظ عارف جمال است . به ندرت در غزلی از حافظ سخن از مو در میان نیست :

زلف ، گیسو ، طرّه ، خط ، خال ، مژگان و ابرو .

به لحاظی بایستی حافظ را عارف مو  نامید . او مو شناس ترین متفکر جهان است و بزرگترین کاشف جمال انسان و بانی علم پدیدار شناسی مو می باشد . همو می گویید که هیچکس ز سرّ موی  تو نگفت .

همو عا لم هستی را به زلف یار تشبیه می کند که حجاب رخسار اوست و کل جهانیان اسیر ظلمت زلف هستند و عارف باید این زلف را کنار زده و از جمالش کشف حجاب کند .

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را        تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

همانطور که راز جلوه گری و دلبری زن نیز تماماً از مو است راز افسونگری جهان و دلبری اش از انسان نیز بواسطۀ موی یار است که نهایتاً بواسطۀ معرفت مو به مو از زلفش بایستی از آن در گذشت و این فرا رفتن از وادی معرفت و ورود بر آستانه عشق است .

ولی یار بی زلف و بی خط و خال و ابرو مطلقاً قابل تشخیص نیست . کافی است که انسان همه موهای سرو صورت و ابرو و مژه اش را بزند در این صورت هیچکس او را نخواهد شناخت . در واقع آنچه که علم و معرفت نامیده می شود چیزی جز مو شناسی نیست .

اهمیت مو و خاصه زلف در شریعت خاصه شریعت اسلامی نیز واضح است که راز حجاب می باشد .

ای که با سلسلۀ زلف دراز آمده ایی          فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ایی

افسانه مو امروزه در آخرین نظریات فیزیک کیهان شناسی و فیزیک ذره ایی و نوری مبدل به واقعیتی حیرت آور شده که تصدیق مکاشفات حافظ است و آن نظریه « طنابی بودن جهان » است که بیان کلان تا رهای نوری می باشد . این نظریه معتقد است که کل جهان هستی در عرصۀ ماده ونور و فضای تهی از اجرام دارای بافتی شبیه زلفهای به هم بافته شده و تو در تو همچون طنابهایی به هم پیچیده شده است و جالب اینکه از بانیان این نظریه یک دانشمند ایرانی می باشد. این نظریه اثبات کننده همان مثال عرفانی ماست که جهان هستی را زلف یار میداند و تصدیق کننده این ضرب المثل نیز می باشد که : جهان پشم است و یا پشمش بدان ! در اینجا به مفهوم حبل الله ( طناب خدا ) در قرآن کریم می رسیم .

اگر سرّ نهان تاریخ بشری همان عشق آدم و حوایی است پس تاریخ بشر را بایستی تاریخ مو و موپرستی دانست همانطور که سرّ عشق را بایستی سرّ مو دانست . گویی که هستی روحانی انسان از افسون مو است : این عضو و بی جان و بی خاصیت و زائد وجود انسان .

خم زلف تو دام کفر و دین است        ز کارستان تو یـک شمـه این است

مشـو حافظ ز کیـد زلفـش ایمن         که دل برد و کنون در بند دین است

و اما اهل معرفت از زلف آشکار او نیمه شبها شرح دهد غمش را نکته به نکته و مو به مو . و این موهایی که هر شب دزدکی از گیسوانش بر می چیند طناب دار خود را می بافد که با آن طناب ( حبل الله ) عاشقان به سوی رخش بالا میروند  هر نیمه شب . که هر شب عاشقان لیله القدر است و قدر زلفش را می یابند بواسطۀ ملائک که زلفش را بدست میدهند .

آنان که زلفش را می شناسند مو شکافان جهانند .   

 

ع-خ

 

 

 

آنگاه که هیچکس ننویسد

تفسیری بر سورۀ قلم

 

« سوگند به قلم و آنچه که می نویسد که تو به نعمت پروردگارت مجنون نیستی و تو را اجری بی منت است و براستی که بر خلقت عظیمی ».   سورۀ قلم

در حدیث قدسی آمده است که خداوند اول چیزی که خلق کرد قلم بود و سپس لوح . و آنگاه نوشت و سپس به آنچه که نوشته بود امر به شدن فرمود ( کن فیکون ) و بدین گونه جهان خلق شد .

و نیز نخستین آیاتی که به پیامبر اسلام وحی شد امر به خواندن و نوشتن بود . پس خدا نخستین نویسنده است و آخرین رسولش را نیز بر همین کار گماشت این ماجرای خلقت است خلقت ازلی که به قلم خدا رخ نمود ولی خلقت جدید و روحانی به قلم رسولانش واقع گردید .

در سورۀ قلم سخن از قداست آن است چرا که به آن سوگند رفته است و نیز سخن از فقدان جنون اهل قلم و اجر بی منّت و بی پایانی که دارند و همان خلقت عظیمی است که در حال نوشتن پدید می آورند . نوشتن همان خلقت جدید وموجب  خلق عظیم است ومانع جنون میگردد چرا که آدمی اصلاً از جن است (قرآن ) و لذا مستمراً در وسوسۀ اجنه و مبتلا ی به جن زده گی می باشد و جز بواسطۀ قلم از جن نجات نمی یاید و به مقام انسانیّت نمی رسد که همان خلقت عظیم است .

و اما در این سوره خداوند رسول اهل قلمش را از تردید دربارۀ جنونش می رهاند که : براستی  تو در جنون نیستی و بلکه آنان که تو را متهم به جنون می کنند مجنونند .

آنکه براستی اهل قلم است  به حق و از نعمت خدا ( فقر و تنهایی ) و فقط برای خدا مینویسد به بوضوح می بیند که قلم در دست او نیست و بلکه این دست هم دست خداست که با دست او مینویسد پس نکند که جنونی در کار باشد ؟ هرگز ! هر چند این تو نیستی که مینویسی ولی اجنه هم نیستند که با دست تو مینویسند بلکه خداست که در حال خلق عظیم است .

و اما وای بر آن نویسندگانی که قلمشان در دست اجنه و شیاطین است . و وای بر آن جامعه ایی که یک اهل قلم راستین نداشته باشد که بنویسد . چنین جامعه ایی مبتلا به جنون میشود .

 

ع-خ

 

مستی و راستی

 

در ضرب المثلی می گویند : مستی و راستی ! آری این درست است ولی آن راستی که در مستی بر زبان میآید فتنه آفرین است زیرا به اراده نبوده و در سیر طبیعی زندگی رخ نداده است و لذا موجب عداوتها شده و به تهمتهامی گراید و چه بسا آن راستی تحریف و انکار میشود . به همین دلیل در قرآن کریم آمده آنگاه که با دوستان خود خمر می نوشید شیطان در میان شما فتنه و عداوت می افکند . زیرا آدمی در مستی اعترافاتی می کند که در هشیاری پشیمان میگردد ولی رازی را به نا اهلی سپرده و همواره می لرزد و همان حداقل اعتماد هم از دست می دهد و کینه میکند و این است القای شیطان . به همین دلیل دوستیهای محافل عیش و نوش عاقبتی فجیع دارند . آن راستی ای بر حق و سفینۀ نجات است که بواسطۀ عقل و اراده و اعتماد و هوشیاری باشد نه به مدهوشی و از سر ناچاری . و میدانیم که امروزه د ربسیاری از زندانها از مواد سکر آور برای اعتراف گرفتن استفاده می کنند .

 

ع-خ

 

 

بزرگترین گناه

چگونه میتوان دلیر شد؟

 

علی علیه السلام ترس را بزرگترین گناه نامیده است. ولی بنظر ما ترس علت العلل گناه و ذات همۀ گناهان است و نه نوعی از گناه . از آدم بزدلی پرسیدند : چرا اینقدر می ترسی کمی دلیر باش . در پاسخ گفت : ترس که در جیبم نیست که آن را بیرو ن بیاندازم بلکه در دل من است و متاسفانه دستم به دلم نمیرسد .

براستی وقتی که از آدم ترسو سخن می گوییم از دلی ترسو سخن می گوییم . و اما دل  ترسو همان دل غیر مؤمن است چرا که ایمان به معنای احساس امنیت است و دلی که ایمان ندارد همواره در ترس و دغدغه است حتی در ایمن ترین شرایط . از این نکته میتوان فهمید که ترس عین بی ایمانی است و منشاء باطنی ارتکاب به هر گناهی می باشد . به همین دلیل آدمهای ترسو مجبورند در زندگی خود مستمراً بواسطۀ ثروت اندوزی و قدرت اندوزی و لشگر آفرینی و نهایتاً بواسطۀ بیمه ها از بیم خود بکاهند هر چند که همه این عوامل بیرونی کاهندۀ ناامنی موجب افزایش هراس قلبی می شود که جنونها و جنایت ها و خشم ها و سکته های مغزی و قلبی از نشانه های این هراس هستند و نهایتاً به مصرف مسکن ها منجر می شود.

ترس گناه نیست بلکه گناه آفرین است پس ترس را باید امّ الذنوب نامید همانطور که دروغ را امّ الفساد . و اصلاً بعنوان زایندۀ مفاسد خود حاصل ترس است ترس از فقر و بیکسی و بی آبرویی و مرگ و نابودی .

و میدانیم ک منشاء همۀ ترسها ترس از نابود شدن است . بنابرای ایمان به حیات بعد از مرگ تنها داروی ترس است . ترس بزرگترین بیماری دل انسان است و علاجی جز ایمان ندارد و برای فائق آمدن بر این مرض عظیم کافی است که در حد توان دست از اعمال نادرست برداریم زیرا خداوند می فرماید که هیچ دلی بی اذن او ایمان نمی آورد و دلی که اذن ایمان ندارد به دلیل تبهکاری صاحبش می باشد . پس برای شجاع شدن باید نیکو کار شد.

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دیدگاه علی (ع)دربارۀ زن

 

از میان مردان خدا هیچکس رک گو تر از علی (ع)نبوده است . از جمله نظریات آن حضرت دربارۀ زن است : هر آنچه که برای مرد نیکو است برای زن زشت است .... عقل زن ناقص و ایمانش ناتمام است .... غیرت و حسد زن نسبت به مرد از کفر اوست ....

در ضمن این حقیقت را نیز باید به یاد آوریم که همسر علی(ع) زنی چون فاطمه بوده که اسوۀ کمال زن است و همسر دوم ایشان نیز زنی دیگری به نام فاطمه است که او نیز دست پروردۀ همسر اول اوست که وی قبل رحلتش به عقد علی در آورد . یعنی علی این سخنان را دربارۀ زن،از روی تجربه اش با کامل ترین نمونه از زنان تاریخ بر زبان آورده است . یعنی این نظریات علی در باب زن حاصل تجربه ایی تلخ و ناکام از زناشویی نبوده است . هر چند هم اگر همسر علی بد ترین زن هم می بود باز هم تفاوتی نمی کرد و او حقیقت را از ورای خیر و شّر نفس خویش بر زبان می راند . این حقایق دربارۀ هویت ذاتی زن بیانگر این واقعیت است که زن در همه حال و در هر مرحله از دین و معرفت برای حفظ سلامت و عزت و ایمانش بایستی تحت ولایت یک مرد باشد و این واقعیت را بیش از هر چیزی تجربه تاریخی به ثبوت رسانیده و همه زنان خردمند نیز بر این امر واقفند و در نزد خود اعتراقف دارند و درست به همین دلیل هرگز بدون ولایت وجودی یک مرد احساس امنیت نمی کنند حتی زنان بد کاره و فاسد نیز محتاج ولایت مردی تبهکارند . تجربه زندگی تراژیک عایشه همسر مؤمن و فقیه و حکیم رسول خدا سند دیگری بر این حقیقت است . زیرا زن اگر تمامیت اراده و نفس خود را تحت ولایت واحد  یک مرد قرار ندهد خواه ناخواه به انحراف کشیده می شود زیرا محتاج مردی دگر خواهد بود درست به همین دلیل خداوند در کتابش برای القای ولایت مرد بر زنش در مرحلۀ نهایی به روشهای تهدید و تعزیر متوسل شده که غایتش طلاق است زیرا برای زن تنبیهی باز دارنده تر از طلاق نیست چون وی را از چشم همه مردان می اندازد و لذا مجبورش می سازد تا خود را با پذیرش حقارت تحت ولایت مردی در آورد که این عذاب عدم پذیرش ولایت با محبت است . و اما آنچه که زن مدرن را به غایت وقاحت و و بردگی کشانیده و مبدل به بی ارزش ترین کالای سکسی در بازار ساخته است همان امری است که علی بدان اشاره دارد یعنی غیرت و بخل و رقابت زن نسبت به مرد و میل به برابر شدن با او و بدینگونه زن مدرن مبدّل به بی اراده ترین موجود عالم گشته است زیرا نه مرد است و نه زن . و این همان عقیم شدن اراده و عقل و ایمان اوست و نیز زنانگی او .

ناقص بودن عقل و ایمان و اراده زن که او را اسوۀ بلهوسی ساخته است بدان دلیل است که در خلقت ازلی از وجود آدم خلق شده و در واقع مخلوق مرد محسوب می شود و نیز در خلقت معنوی اش نیز مخلوق نگاه و محبت مرد است لذا برای حفظ وجود خویش بایستی تحت ولایت مردی باشد که به او وجودبخشیده است در غیر این صورت اراده ایی ندارد و بازیچۀ نگاه های هرزه است .

در کل تاریخ بشر فتنه ایی جهنمی تر از آزادی و برابری زن پدید نیامده است . این همان نجوای ابلیس در گوش حوا می باشد که وی را از میان آنهمه نعمات و میوه های بهشتی فقط متوجۀ همان یک میوۀ ممنوعه ساخت . آزادی زن فقط آزادی برای منکرات است . این امر را تجربۀ زن مدرن اثبات کرده است . زن از آزادی خود هرگز در جهت  خیر و صلاح و رشد خود استفاده نکرده و نمی کند . اگر مرد مدرن این حقیقت را باور نکند و زن مدرن هم دست از آزادی نکشد نسل بنی آدم منقرض می گردد . آزادی زن جز به کار اسارت او نمی آید .

زن دو صد چندان بیش از هر مرد احمقی در کامل بودن عقل خود تردیدی ندارد وهمین امر دلیل کافی بر نقص عقل اوست .

غایت کبر و انکار زن در قبال مردی است که او را دوست می دارد و این نیز دلیل کافی بر ناقص بودن ایمان اوست .

و همینکه زن عموماً محبت هر مردی غیر شوهر خود را باور دارد و ترجیح می دهد دلیل کافی بر این نقص عظیم و حقانیّت امر تنبیه و تعزیر در حکم الهی نسبت به زن است تا او را از تباهی مصون دارد .

 

ع-خ

 

 

 

فلسفۀ پفک

 

به لحاضی دگر تمدن مدرن را بایستی تمدن پفکی نامید که دوران پف کردن و ورم نمودن همه چیز هاست :

اشیاء ، مصنوعات ، میوه جات ، آدم ها ، اندیشه ها ، عواطف و کل معیشت و اقتصادی که ذاتش بر تورم است . و این خود یکی از بر جسته ترین شاخصه های رشد مدرن می باشد که خود از ویژ گی دوزخ است که در آن همه چیز در حال پخته شدن و پف کردن و نهایتاً سوختن و تفاله شدن است .

صورتهای پف کرده ، شکم های ورم کرده به همراه اندیشه ها و احساسات متورم و در حال انفجار . عصر جدید عصر انفجار است از انفجارات اتمی تا عصبی و روانی و اجتماعی و انفجار اطلاعات تا انفجار کل زمین . زمین پف کرده و آسمان نیز پف کرده و در حال انفجار است و منفجر نیز گشته است ( پاره شدن لایۀ اوزون ). گویی کل تاریخ بشر به غایت تورم رسیده و در حال ترکیدن است . غایت دانش و تکنولوژی هم در علوم ذره های بنیادین رسالتی جز پف کردن در دل ذرات ندارد که آنها را بترکاند گویی کل تمدن مدرن تمدن پف کردن و منفجر ساختن است .

خداوند با دمیدن روح خود ، جهان و جان و انسان را آفرید و عدم را بوجود آورد و انسان هم با دمیدن نفخه دوزخی نفس و اندیشه خود در حال منفجر کردن جهان است . گویی انسان به تقلید از خالق به جنون افتاده که به جای آفریدن نابود میکند. پف کردن خدا کجا و پف کردن بشر کجا .

ع-خ

 

حیوان سیاسی

 

ارسطو ، انسان را یک حیوان سیاسی نامیده است که از منظر خودش کمال است همانطور که خودش در اواخر عمرش به این به اصطلاح کمال رسید و معلم سر خانۀ شاه مقدونیه شد و حیوان جهان خواری چون اسکندر را پرورش داد که برای یونانی ساختن جهان بر روی زمین حمام خون به راه انداخت که هنوز هم ادامه دارد زیرا تمدن مدرن غرب یک تمدن تماماً ارسطویی است که دست در دست سامری دارد و گوسالۀ دیوانه ایی چون اسرائیل را تولید کرده که سودای بلعیدن جهان در سر می پرورد .

برخی بر ما خرده می گیرند که چرا سیاسی نیستیم و به مسائل سیاسی نمی پردازیم و از تجزیه و تحلیل سیاسی گریزانیم و این را یک سیاست بزدلانه و حتی یک عقب ماندگی فکری تفسیر میکنند و غافل از اینکه یکی از طاعون های فرهنگی جامعۀ ما سیاست زده گی است که یکی از مهمترین علل مفاسد به شمار می آید . به نظر ما سیاست یکی از سطحیترین معضلات بشر می باشد که به میزان دروغ بودن ذاتش کل بشریت را افسون کرده است و همه را سیاست مدار و بازیچۀ سیاست ها نموده است . به نظر ما سیاست را هم فقط با چشم غیر سیاسی فهم توان نمود. سیاسی کردن امور به معنای از سر وانمودن امور است . سیاست ترمینال همۀ جهالت ها ، دروغ ها و بی مسئولیتی در قبال سرنوشت خویشتن است . سیاست در بطن مدار بسته خود هرگز نه قابل فهم است و نه قابل علاج . انقلاب اسلامی ما در پیروز ی خود این حقیقت را به اثبات رسانید و درست به همین دلیل مغزهای سیاست زده هرگز موفق به درک آن نشدند و به هذیان افتاده و کل انقلاب را یک توطئه تفسیر نمودند .

انسان ، حیوان سیاسی نیست بلکه حیوانی الهی است و سیاست زده گی او همان شیطان زده گی اوست لذا اگر خود را در جهان اندیشه های سیاسی محصور نماید مبدل به علیل ترین و وحشی ترین و دیوانه ترین حیوانات می شود .

ع-خ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاه مادر به فرزند

 

در ابتدای هر زناشویی مرد از زن خود توقع پرستش دارد و زن نیز همین توقع را از شوهر خود دارد. مرد نیاز معیشتی زن را حربه ایی بر علیه او می سازد تا او را به چنین پرستشی وا دارد . زن نیز نیاز جنسی مرد را حربه ایی بر علیه او می سازد تا او را به چنین پرستشی وا دارد. و مرد به میزانی که در این امر شکست می خورد از خانه گریزان می شود تا در بیرون از خانه و در روابط دوستانه خود ، این پرستش و اثبات وجود خود را بدست آورد و زن نیز به میزانی که شکست می خورد یا مانند مرد به بیرون از خانه میرود تا در آنجا هویتی برای خود بیابد و یا به کود ک خود پناه می برد تا در رابطۀ با او به چنین پرستشی دست یابد.

وجود کودک دو جایگاه کاملاً متفاوت را برای زن ومرد دارد .

عموماً نگاه مردان به فرزند خود تا قبل از بلوغ نگاهی نشأت گرفته به زنان خود است و کودک به خودی خود ارزشی برای آنان ندارد و فرزند زمانی برای مرد ارزشی به خودی خود و جدای از زن می یابد که به سن بلوغ رسیده باشد یعنی زمانی که فرزند بعنوان یک فرد بالغ پا به جامعه می گذارد و در اینجاست که  می تواند ناکامیها و شکست های پدررا در جامعه جبران کند.

اما برای زن وجود کودک از همان بدو تولد امری ضروری است بخصوص برای زنی که در رابطه عاطفی با شوهرش شکست خورده و حال باید از طریق کودک آن احساس وجود را برای خود مهیا کند.

بنابر این باید گفت که تا قبل از بلوغ ، کودک زیر نگاه مادر است که رشد می کند.

برای فهم بیشتر مطلب، مادران را و نگاه آنان را به کودک بر سه دسته تقسیم می کنیم :

1-نگاه محبت آمیز : مادرانی که رابطۀ عاطفی مناسبی با همسر خود دارند و محبت کافی را از وی دریافت می کنند لذا نگاه آنان به کودک نگاهی سرشار از آرامش و محبت است و کودکان چنین مادرانی نیز کودکانی سالم و آرام با رشدی طبیعی می باشند.

2-نگاه خود خواهانه: مادرانی که در رابطۀ عاطفی با شوهرشان شکست خورده اند و در قلبشان جز کینه نسبت به او ندارند و تلاش می کنند با رفتارها و کردارهایشان آن محبوبیتی را که از همسر دریافت نکرده اند از کودک خود دریافت کنند و کودک را مبدل به ابزاری برای خود خواهی و اثبات منیّت و انتقام از شوهر می کنند. چنین زنانی هیچگاه خواهان خود کفایی و استقلال فرزندانشان نیستند زیرا در این خود کفایی، احساس وجودشان که منوط به ارضای نیازهای کودک است از میان میرود. اینان همان مادران همیشه نگران هستند که هیچگاه فرصت تجربۀ زندگی را به فرزندانشان نمی دهند که البته توجیه این خود خواهی  ونگرانیهای بیمار گونه همان عشق مادری است .

چنین کودکانی فاقد اعتماد به نفس کافی می باشند و در عین حال بواسطۀ توجهات بیمار گونه مادر دارای تکبری ویژه اند که همین تکبر مانع بر قراری ارتباط سا لم آنان با هم سالان خود می شود. وجود این کودکان سرشار از کینه نشآت گرفته از مادر است کینه ایی که بشکل بی قراری و شیطنتهای مخرب و رفتارهای تهاجمی در قبال دیگران بروز می کند و در اصطلاح عوام به این کودکان بچه ننه میگویند. احساس این کودکان به مادرشان احساسی بسیار متناقض است در عین وابستگی شدید به مادر خود ، از وی منزجرند که گاه این احساس تا پایان عمر باقی می ماند. چنین مادرانی خود را مالک تمامیت وجود کودک می دانند .

3-نگاه نفرت بار : مادرانی که در رابطۀ عاطفی با همسرشان شکست خورده اند اما در جامعه  دارای یک هویت اجتماعی مطلوب می باشند که کمبود محبت شوهر را جبران می کند. و این زنان عموماً میلی به بچه دار شدن ندارند زیرا بچه را مانعی برای رشد اجتماعی خود می دانند  و تنها بواسطۀ نگاه جامعه، بچه دار می شوند . اینان هیچگاه مادریّت را تجربه نمی کنند و تا سر حد امکان تلاش میکنند که فرزند را از سر خود باز کنند .

کودکان چنین مادرانی در زیر نگاه نفرت بار مادر، بزرگ می شوند زیرا مادر هیچگاه آنان را نخواسته بود. این کودکان هیچگاه طعم محبت را نمی چشند و به همین دلیل همیشه از خانه  گریزانند . نگاه نفرت بار مادر وجود این کودکان  را از همان ابتدا سرشار از کینه به همه میکند  کینه ایی که با رفتا رهای ضد اجتماعی بروز میکند و بدینگونه کودک انتقام خود را از مادر و تمای جامعه می گیرد . اکثر کودکان بزهکار و فراری از خانه جزو این گروه می باشند.

بنابر این مادریت معنایی است که نه بواسطۀ افعال بلکه بواسطۀ نگاه به کودک منتقل می گردد . تا قبل از بلوغ کودک آیینه ایی برای مادر است تا خود را بشناسد و پس از بلوغ آیینه ایی برای پدر . پس بیایید برای تربیت فرزندانمان خود را و نگاهی که به آنان داریم تربیت کنیم. و فراموش نکنیم که آنان مایملک ما نیستند تا هر کاری که بخواهیم با آنان بکنیم .                             دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

لطیف ترین امور

 

*لطیفترین کفر : دعا .

*لطیفترین ظلم : برابری.

*لطیفترین نفرت : عشق.

*لطیفترین مکر : صداقت.

*لطیفترین منطق : سکوت .

*لطیفترین وصال : فراق .

* لطیفترین تهمت : چاپلوسی .

*لطیفترین انتقام : عفو.

* لطیفترین عمل : انفعال .

* لطیفترین چیزها : عدم.

* لطیفترین واژه ها : لطیف. 

           ع-خ

نشئگی

« پلی برای برقراری ارتباط »

 

همه می دانیم که گرایش به مستی و نشئگی به هر روشی پلی برای برقراری یک رابطۀ بی ریا و صمیمی است و معمولاً از این روش برای برقراری رابطه با سختترین انسانها استفاده می شود . این تلاش بسرعت پاسخ میدهد و بسرعت منجر به بن بست شدیدتری می گردد و آنگاه از این تلاش فقط اعتیاد به مواد است که باقی می ماند که موجب نابودی سائر ارتباطات سالم می شود و ما را بسوی ریا سوق می دهد اینجاست که به جادوی شیطانی این عمل آگاه می شویم .

بی محبتی و فقدان رابطه ای صادقانه موجب رویکرد به تخدیر شده و همان موجب نابودی رابطۀ نیم بند گذشته می گردد . معلوم می شود که اعتیاد ما به مواد، معلول اعتیاد ما به روابط ریایی است که سیمائی صادقانه و خاشعانه دارد . در واقع اعتیاد، ما را به ریایی ترین روابط می کشاند و هم پالکی کسانی میکند که صورتی فرشته خو و سیرتی پلید دارند .

فقدان عاطفه و محبت مستلزم جهادی نفسانی بر اساس تقوا و گذشت و غلبه بر کبر و غرور می باشد . کبر و غرور ما را در روابط با نزدیکان به بن بست می کشاند و آنگاه به یاری تخدیر بطورمصنوعی و موقتی آنهم به هنگام نیاز می توانیم بر تکبر خود فائق آییم و برای لحظاتی صادق باشیم تا نیاز خود را برآورده کنیم و بدینگونه خود را مدیون انسانهای رذل سازیم و از آنان تمام وجود خود را مملو کینه نماییم .

اگربر کبر و غرور در روابط خانوادگی فائق آییم و تقوا پیشه کنیم و انجام وظایف را به حساب ایثار نگذاریم و توقعات ناحق نیابیم اسیر آدمهای نابکار نمی شویم تا خود را به پای آنان خوارو  ذلیل سازیم . لذا بازگشت صادقانه و متواضعانه به روابط از دست رفته خانوادگی تنها راه نجات از اعتیاد است زیرا آنچه که از خود اعتیاد عذاب آور تر است دریوزه گی ناکسان است که اعتیاد، عذاب این  دریوزه گی می باشد . اعتیاد به روابط  وعواطف دروغین علت العلل اعتیاد به مواد است اگر محبت های دروغین را کنار بگذاریم مواد نیز ما را ترک خواهند گفت .

ع-خ

 

فلسفۀ فالگیری

 

عصر جدید عصر جهانی شدن همۀ امور است از جمله جهانی شدن فالگیری و استخاره و انواع خرافات . گرایش به فالگیری و انواع شعبات آن، بر خاسته از بن بستهای زندگی مدرن است . در واقع میل به فا لگیری همان پناه بردن به جهل خویشتن است و نیز راهی برای خروج از آن . می توانیم این امر را نوعی گرایش جاهلانه به ماوراء طبیعه نیز تلقی کنیم . فالگیری نوعی گریز از فهم مسائل است درست  به همین دلیل عاقبت آن به خرافات جنون آمیز و گاه به روان پزشک و  تیمارستان می انجامد . گاه آدمی به بن بستی می رسد و بر سر دو راهی یک انتخاب، سرگردان می شود و با اینکه به واسطۀ عقل و تجربه راه درست را میداند ولی میل به انتخاب نادرست دارد ولی از عاقبت شوم این انتخاب میترسد و لذا برای فرار از مسئولیت آن، به فال روی میا ورد . و جالب اینکه در پاسخ هر فال و استخاره ایی اگربه نفی انتخاب مطلوب نفس خود برسد باز به تکرار و  تفسیر و تبدیل فال میپردازد و آنقدر ادامه می دهد تا به تصدیق عمل نادرست برسد و بدینگونه مسئولیت آن عمل نادرست را به گردن ما وارء طبیعه و در واقع به گردن خدا می اندازد. پس واضح است که چه عملی جنون آمیز ومنافقانه می باشد. در کلام آخر فالگیری از هر نوعی چیزی جز شرّ و گناه  اعمال خود را به خدا نسبت دادن نمی باشد و گناهی بزرگتر از این  نیست . گناهی که از اصل آن عمل زشت، نابخشودنی تر است و درست به همین دلیل عاقبت این راه و روش به غایت حماقت و جنون می انجامد . و میدانیم که حماقت عذابی غیر قابل شفاعت است .

 

ع-خ

 

جنگ بی پایان زناشویی

 

زناشویی ها بطور معمول با این جنگ پنهان و بسیار لطیف آغاز می شود که : چه کسی عاشق تر و ایثار گرتر است ! این جنگ احمقانه و کافرانه و خلاف واقع به سرعت به نفرت و تهمت می انجامد و عملاً به هر دو ثابت می شود که هیچکس نه عاشق است و نه ایثار گر .  بلکه هر دو نیازمند یکدیگرند و بایستی حقوق متقابل این نیاز را بدون منّت ادا کنند تا به نیازشان برسند . ولی از آنجا که این نیاز و وظایف، لباس ایثار برتن می کند هر دو دچار قحطی عاطفی شده و  به کینه و انزجا رمی رسند . از اینجا به بعد جنگ دیگری در می گیرد که بی پرده تر و تن به تن است و آن اینکه : چه کسی نیازمند تر است ! و غایت منطقی و صادقانۀ این جنگ احمقانه ، طلاق است . و در غیر این صورت خیانت می باشد .

کبر آدمی که همان کفر اوست موجب خود فریبی عظیمی است که کانون جنون می باشد : لباس عشق پوشانیدن به نیاز خویش و لباس ایثار پوشانیدن به وظایف خویش . و با این حال بلاخره این کفر و نفاق رسوا می شود

 ولی  بندرت توبه ایی انجام می گیرد و تلاش برای بلعیدن همدیگر تا سر حد نابود سازی به پیش میرود .

             ع-خ

 

آنان که سوراخ دعا را اشتباه گرفته اند

 

*سوراخ دعای زنان کافر پایین تنۀ آنهاست .

* سوراخ دعای مردان کافر جیب آنهاست .

*سوراخ دعای اهل رشوه ، درز قلّک خیریه هاست .

*سوراخ دعای جهان خواران ، دهان آنهاست .

*سوراخ دعای بخیلان ، بینی آنهاست .

*سوراخ دعای دزدان ، سوراخ قفل است .

*سوراخ دعای مرده پرستان قبر است .

* سوراخ دعای بی هویّت ها ، تلویزیون است .

***

سوراخ دعای حقیقی دل انسان است که خانه خداست که دربش جز به توبه و عمل صالح و معرفت نفس گشوده نمی شود .

 

 

بد بخت ترین زنان کیستند ؟

 

*کسانی که محبت مرد را دلیل عظمت خود می پندارند .

*کسانی که محبت مرد را جنون او می پندارند .

*کسانی که محبت مرد را بر علیه او بکار می گیرند .

*کسانی که محبت مرد را به پول محک می زنند .

*کسانی که محبت مرد را انکار می کنند تا به آن پاسخ گو نباشند .

*کسانی که محبت مرد را به سخره می گیرند .

*کسانی که محبت مرد را به خدمت بلهوسی خود می گیرند .

*کسانی که محبت مرد را دلیل نیازش می پندارند .

*کسانی که محبت مرد را در رختخواب تحقیر میکنند .

*کسانی که محبت مرد را چاپلوسی میدانند .

*کسانی که محبت مرد را در فرزندان خود نابود  می کنند .

 

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 18:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا هیچکس عبرت نمی گیرد؟

 

«عبرت» از مصدر «عبر»یعنی عبور کردن است:گذشتن از خطر!

به لحاظی تاریخ بشریّت ، تاریخ مکرر یک حماقت مستمر و فزاینده است تا سر حد جنون و خود بر آندازی . بدین لحاظ تاریخ، یک دور باطل است . میلیاردها انسان، نسل بعد از نسل می آیند و می روند و جز حماقت های یکدیگر را تکرار و توسعه نمی بخشند و بلکه آن را تقدیس هم می کنند و بدینگونه شهید وار به دست خود هلاک می شوند تا شاید در هر دورانی یکی بیدار شود  عبرت گیرد و از این حماقت کهن در گذرد .

از این دیدگاه فلسفۀ بغایت تلخ و سیاهی  از تاریخ بشر حاصل می شود که می تواند تا سر حد یأس مطلق که همان کفر است به پیش رود و پوچ گرائی مهلکی پدید آورد حتی اگر دارای انگیزۀ  مؤمنانه باشد همانطور که در بارۀ فردریک نیچه رخ نمود .

عبرت در فرهنگ قرآنی «ذکر » نامیده می شود که اساس و محور دین و اهل دین است . آنک عبرت نمی گیرد یعنی اهل ذکر (بیاد آوری ) نیست و لذا خطای دیگران را به شیوه و شرایط و توجیه خاص خودش تکرار می کند چنین کسی در واقع اهل ایمان نیست زیرا مؤمن در فرهنگ قرآنی مستمراً اهل بیاد آوردن مردم و گذشتگان و نیز گذشته جاهلانۀ خویشتن است .

و اما راز عبرت ناپذیری بشر چیست ؟ یعنی بشر بواسطۀ چه نوع منطقی  دچا رغرور و غفلت گشته و ادامه دهندۀ جهل خویشتن و حماقت دیگران می شود ؟

مستثنی کردن خویشتن از سایرین : این است آن راز نهان عبرت ناپذیری و کفر و حماقت فزایندۀ بشر !

من زیرکترم ، من مؤمن ترم ، من خوش شانس ترم ، خدا من را بیشتر دوست دارد و... این همان منطقی است که مرگ را مختص دیگران می پندارد و به زبان ساده این همان منطق کفر است که همۀ ما به آن مبتلا هستیم .

مگر می شود که من با این هوش و عظمت چنان حماقت بزرگ و واضحی را مرتکب شوم ؟ نه اصلاً امکان ندارد که من هم به سرنوشت دیگران مبتلا شوم . هرگز ! مگر می شود که من آنقدر دیوانه شوم ؟ نه هرگز !

چنین حدیث نفس شیطانی دال بر حضور حماقت است . به قول علی (ع) « احمق کسی است که خود را از حماقت مبرّا میداند » اصلاً خود چنین طرز فکری ذات حماقت است استثنا کردن خود از دیگران یک تفکر شیطانی است زیرا خدا را دربارۀ دیگران ظالم خوانده است و همین معصیت بر خدا موجب حماقت بعنوان عذاب الهی می شود

« مگر می شود که آنقدر احمق و دیوانه شوم » این نجوا به لحاظی درست است زیرا آدمی در حال ارتکاب به یک حماقت بزرگ دچار یک جنون و از خود بیگانگی عظیم است و اصلاً وجود ندارد پس آنکسی که دچار حماقت می شود وجود ی ندارد بلکه وجودش در تصرّف اجنه و شیاطین است .

 

ع-خ

 

« امّی و عارف »

مادون و ماوراء بود ونبود

 

«بود و نبود »اساس تشخیص و ادراک و انتخاب است و همۀ ارزش ها بر ذات این محک دوگانه قرار دارند از آن برمی خیزند و به همان مبداء رجعت می کنند : خیر و شر ، کفرو ایمان ، صدق و کذب ، قدرت و ضعف ، آزادی و اسارت ، زندگی و مرگ و...

آدمی در عرصۀ جاهلیّت خود که همان دورۀ ماقبل از بیداری فطرت و وجدان و عقل و مسئولیت است هنوز مقیم عرصۀ مادون بود و نبود است که همان حیوانیّت می باشد طبق منطق قرآنی اکثر مردمان در هر عصری از این دسته اند که اینان را تشخیص و انتخابی نیست و پیرو شرایط و جبر های زمانه هستند و غرایز حیوانی .

و اما در عرصۀ بیداری عقل و فطرت که همان دین است تشخیص و انتخاب آغاز میشود که همان انتخاب بین بود ونبود است زیرا آدمی در هر انتخابی ذاتاً مواجه با این احساس و شعار میشود : بودن یا نبودن ! این همان خوب بودن یا بد بودن است ، صادق بودن یا کذاب بودن ، و خلاصه انسان بودن یا نبودن که همان متعهد بودن به عهد خدا در فطرت خویشتن است این همان قلمرو آگاهی و آزادی است . ولی این قلمرو دارای ذاتی دوگانه می باشد و جهاد انسان در جهت حرکت از حیوانیت به انسانیت و از منیت به هویت (حق ) . این  همان قلمرو شرک نیز می باشد یعنی شراکت بین خود و خدا . و کل تلاش یک مؤمن شرک زدایی است یعنی من زدایی .

رسیدن به مقام اخلاص و و یگانگی همانا رسیدن به فراسوی بود و نبود است که درآنجا بود و نبود یکی است ولی صد البته مساوی نیست . تساوی بود و نبود همان قلمرو جاهلیت و کفر است که امییون به آن مبتلا می باشند که دارای ذات انتخاب نیست . ولی فراسوی بود و نبود جهان عارفان است که ورای خیر و شر می باشد جهانیکه دارای ذاتی دگر است جهانیکه از منظر رهروان وادی بود و نبود همچون جنون و گاه الحاد می آید این همان ماجرای رویاروی فقها و علما با حکیمان و عارفان است .

و اما ساکنان وادی مادون بود و نبود خود را به اهالی فراسوی بود و نبود بسیار نزدیک می پندارند و گاه دچار هم ذات پنداری می شوند در حالیکه مطلقاً چنین نیست این فاصلۀ بین حیوانیت و الوهیت است . این سوء تفاهم عظیم حاصل این امر است که یگانگی را تساوی می پندارند زیرا ساکنان مادون بود ونبود در قلمرو تساوی گری زندگی می کند یعنی کفر و ایمان ، پاک و ناپاک ، حق و باطل را مساوی میدانند و آنچه که می کنند بر اساس منافع و شرایط آنی می باشد . و لذا این جماعت خود را همچون عا رفان می پندارند . این همان راز تجمع امییون در اطراف انبیاء و اولیاء خداست . چون عارفان در هرچیزی حق می بینند و جز خدا را نمی بییند لذا جاهلان این توحید را دال بر لاابالیگری می پندارند یعنی یگانگی را بی تفاوتی می فهمند فرق بین این دو همان فرق بین بود و نبود است .

تشخیص بین یگانگی و تساوی به مثابۀ عالیترین حد از معرفت توحیدی می باشد که فقط در نزد عارفان موحد است و در قلمرو فلسفۀ محلی از اعراب ندارد.

 ع-خ

 

اخطار خدا را جدّی بگیریم

 

بسیار اتفاق می افتد که پی در پی خطراتی از بغل گوش ما می گذرد که اگر اهل معرفت و عبرت  باشیم نظری جدّی به راه و روش و اعمال جاری خود می اندازیم و توبه و اصلاحی بعمل می آوریم . در غیر این  صورت به خود مغرور شده و حتی می گوییم : « ببین خداوند چقدر مرا دوست دارد که تا این حد مراقب من است » و یا حداکثر صدقه ایی میدهیم و با خیال راحت در مسیری که می رویم به پیش می تازیم ولی به ناگاه در اوج اطمینان سقوط می کنیم  آنگاه مجبورم باور کنیم که براستی موجود ی استثنایی نبودیم و مرگ فقط برای همسایه نیست .

 

ع-خ

 

اعترافات یک اسطورۀ مدرن

آنتونی کوئین

 

آنتونی کوئین یکی از ده هنرپیشۀ درجۀ اول و با حیثیت جهان سینما است که تقریباً همۀ فیلم های او برندۀ جایزۀ اسکار بوده و مورد تمجید منتقدان بزرگ و اسوۀ سینمای جدی و به اصطلاح فلسفی و مذهبی و مردمی می باشد . او در کتابی که زندگینامۀ اوست که به فارسی هم ترجمه شده است اعترافاتی از زندگی هنری خود نموده که براستی مو را بر بدن هر انسان با شرف و علاقمند به سینمای حقیقت ، سیخ می کند . وی که از نوابغ عالم سینما است و با بهترین کارگردانان جهان کار کرده است از زندگی هنری خود جز دروغ ،  تبهکاری ، زنا و خیانت عرضه نکرده است . آدمی در حیرت می ماند که چگونه می شود که از چنین هنرمندی و از چنان فضای هنری که همه اینکاره و بدتر از این هستند آنگونه شاهکارهایی تولید شوند . در اینجا بایستی اصلاً دربارۀ ذات سینما تجدید نظر نمود و نیز دربارۀ هویت دجاّلی آن اندیشید . در این باره مقاله ایی تحت عنوان

 «فلسفۀ سینما »در همین وب لاگ قابل مطالعه می باشد .

    ع-خ

 

 

 

مزد سخن چین

 

روزی مریدی به نزد شیخ رفت و گفت : یا شیخ دیروز فلانی را دیدم که از شما بسیار بدگوئی می کرد و شما را مردی شیّاد و رذل نامید . شیخ مکثی نمود و آهی کشید  سپس گفت :خدا رحمتش کند که اینقدر باشرف بود که این فحاشی ها را پیش من نگفت .

اقتباس از «کشکول »شیخ بهائی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«از شماست که بر شماست»   قرآن کریم

 

*هیچکس دروغ نمی گوید الاّ به خودش.

*هیچکس فریب نمی دهد الاّ خودش را .

* هیچکس ظلم نمی کند الاّ به خودش.

*هیچکس خد مت نمی کند الاّ یه خودش .

* هیچکس خیانت نمی کند الاّ به خودش.

*هیچکس هدایت نمی کند الاّ خودش را.

* هیچکس گمراه نمی کند الاّ خودش را .

* هیچکس دوست نمی دارد الاّ خودش را.

* هیچکس دشمن نمی دارد الاّ خودش را .

*هیچکس نیست الاّ خودش .

 

تذکر :همۀ سخنان فوق مفاهیمی قرآنی هستند.

 

ع-خ

 

 

چند مصاحبۀ عرفانی

 

* عارفی را پرسیدم : کجائی ؟گفت : در جائی که هیچکس نیست حتّی خودم.

 

*دیوانه ایی را پرسیدم :چرا تورا به دارالمجانین آوردند ؟ گفت :زیرا اینجا مجانی است و من در بیرون از اینجا جائی نداشتم چون پولی نداشتم.

 

*از مریدی پرسیدم : چرا از پیرت اطاعت نمی کنی ؟ گفت : لزومی ندارد زیرا او از من اطاعت می کند و اطاعتش را به پای من می نویسد.

 

*از بچۀ ننه ای پولدار پرسیدم : چرا از مادرت نفرت داری ؟گفت : زیرا او هرگز اجازه نداد تا بزرگ شوم .

 

*از یک زن فمینیست (مرد وار)پرسیدم : چرا اینقدر از مردان متنفری ؟ گفت : زیرا هرگز نتوانستم مرد شوم.

 

ع-خ

 

 

 

 

مصاحبه ایی با یک دختر دانشگاهی

 

س:برای چه به دانشگاه میروی ؟

ج:برای رفع بیکاری . برای اینکه عقدۀ حقارت والدینم را در فامیل جبران کنم . برای اینکه آرمان ناکام مادرم را برآورده سازم . برای اینکه از غرولند و تجسّس والدینم نجات یابم. برای اینکه مجبور نباشم فوراً شوهر کنم . برای اینکه بتوانم آزاد باشم و آزادی ام را تقدیس کنم . برای اینکه بتوانم در آینده شوهر خوبی تور کنم . برای اینکه در مقابل شوهر آینده ام کم نیاورم . برای اینکه با مدرکم شغلی بدست آورم و مستقل باشم . برای اینکه دیگر کسی مرا احمق نداند . برای اینکه تو دهن همه بزنم و.....

 

س: پس تکلیف علم چه می شود ؟

ج: گور پدر علم !علم اگر نتواند مرا خوشبخت و سر بلند سازد و نیازهایم را برآورده کند به چه دردی میخورد . تازه مگر چه کسی بخاطر علم درس خوانده که من دومی اش باشم.

 

ع-خ

 

 

مصاحبه ای با یک هروئینی

 

س:چرا به این روز افتادی؟

ج:پدر عشق بسوزد !

 

س:به عشق چه ربطی دارد ؟

ج:بی وفائی و خیانت !

 

س:پس از فرط بزدلی و ناتوانی در انتقام به این روز افتادی ؟

ج:نخیر آقا !برای اینکه بتوانم این خیانت را تحمل کنم !

 

س:یعنی اگر به مخدر روی نمی کردی چه می شدی ؟

ج:نمی دانم شاید خودکشی می کردم !

 

س:حالا هم که مشغول خودکشی تدریجی هستی آیا آن خودکشی یکباره بهتر نبود ؟

ج:شاید شهامتش را نداشتم !

 

س:پس از فرط بزدلی معتاد شدی . اینطور نیست ؟

ج:ولم کن آقا نشئه گی ما را پراندی پس فوراً پولش را هم بده بچه پرروی مزاحم .

 

س:تو شهامت نداشتی که حرف دلت را به او بگوئی چون می ترسیدی رهایت کند اینطور نیست ؟

ج:خیلی دوستش داشتم و نمی خواستم از من برنجد و برود . ولی بلاخره رفت .

 

س:می ترسیدی تورا متهم به قلدری کند و به عشق تو شک نماید اینطور نیست ؟

ج:آره . ولی مرا متهم به بزدلی کرد و عشق مرا هم به صورتم تف کرد و به اتهام معتاد بودنم رفت .

 

س:پس بخاطر بزدلی معتاد شدی اینطور نیست ؟

ج:آره بابا ولم کن بگذار به حالم برسم خدا هیچکس را عاشق نکند چون بزدل و معتاد می شود.

 

س:آیا میتوان گفت که اگر تو همیشه حرف دلت را می زدی نه او میرفت و نه تو معتاد میشدی ؟

ج:آره بابا !

 

س:آیا میتوان گفت که تو از بابت غرور و بی صداقتی ،هم او را از دست دادی و هم خودت را ؟

ج:آره بابا . صداقت خیلی شهامت می خواهد .

 

ع-خ

 

مصاحبه ای با یک زن مطلّقه

 

س:آیا شما خودتان طلاق خواستید یا شوهراتان ؟

ج:راستش من کاری کردم که مرا طلاق دهد در حالیکه تظاهر می کردم که طلاق نمی خواهم .

 

س:چرا چنین مکری کردید مگر چه مشکلی داشتید ؟

ج:البته مشکلات زیادی داشتیم ولی هیچکدام موجب نشد که قصد جدئی کنم . همه اش منّت می گذاشت همه اش احساس ایثار داشت همه اش متلک می پراند و غر میزد و.... ولی آنچه که مرا جداً به فکر طلاق انداخت توقع او در پرستیدن او بود و من هر چه که تلاش کردم نتوانستم قلباً او را بپرستم . او مرا دوست می داشت ولی می خواست که من هم او را مثل خودش و به روش خودش دوست داشته باشم و من هرچه کردم او را راضی نکرد ونهایتاً یا مرا بی عاطفه می خواند و یا ریاکار. تا اینکه تصمیم گرفتم کاملاً طبیعی باشم که کم کم به من مظنون شد و رابطۀ جنسی اش نیز با من مختل گردید و در بهانۀ طلاق بود ومرتباً از من دربارۀ احساس قلبی ام دربارۀ خودش سوال میکرد و منظورش این بود که از من بشنود که او را دوست ندارم . بلاخره این رابطه دچار عذاب جنسی و عاطفی شد و من هم علیرغم احساس قلبی ام به او گفتم که دوستش ندارم و هرگز هم نداشته ام . از آن پس در رابطۀ جنسی نیز مثل جسدی بیروح تسلیم بودم که او نیز دچار عذاب می شد تا اینکه بلاخره پیشنهاد طلاق داد و من هم با هزار منّت پذیرفتم در واقع به او کمک کردم تا تصمیم خودش را بگیرد با این کار هر دو را راحت کردم این بود مکر من.

 

س:آیا او دقیقاً چه رفتاری را از شما طلب می کرد که شما نمی توانستید ؟

ج:در یک کلام او همان رفتا رعاطفی و جنسی را ازمن توقع داشت که خودش با من داشت وقتی هم که از او تقلید می کردم آن را ریا میدانست .

 

س:آیا چنین مشکلی را از همان آغاز زندگی داشتید ؟

ج:خیر . این اواخر مسئله دار شده بود در واقع خودش در محبت به من کم آورده بود و در میل و توان جنسی نیز مسئله دار شده بود و تقصیرش را به گردن بی محبتی من می انداخت .

 

س:آیا علت اصلی طلاق شما مشکل جنسی بود ؟

ج:همینطور است ولی او سعی می کرد علت عاطفی پیدا کند آنهم درمن و نه در خودش . من هم تقصیر را به گردن گرفتم و هر دو را راحت کردم زیرا خود من هم واقعاً مسئله دار شده بودم و علتش را نمی دانستم .  

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ شب قدر

«تعّـین اید ئولوژی امامیّه»

 

شب قدر به معنای قرآنی شب نزول ملائک به همراه «روح» است که کلّ امر (اراده)خدا را بر قلوب مؤمنان فرود می آورند که ارزش کمّی آن چیزی بیشتر از هزار ماه (83سال)می باشد. (ترجمۀ سورۀ قدر ).

در واقع شب قدر شبی است که امر خدا بر دل مؤمن فرود می آید و او را صاحب این امر و روح نموده یعنی صاحب قدرت اراده و اختیار میکند. در اینجاست که معنای لغوی «قدر» به معنای اختیار درک می شود. پس شب قدر شب رسیدن به مقام اختیار و انتخاب است آن هم با قدرت ارادۀ الهی . پس شب قدر شب جشن آ زادی انسان در عالم وجود است. شبی که هر کسی می تواند به دست و اراده اش سرنوشت خود را یک بار دیگر آنگونه که خود میخواهد بنویسد . و این « قََدَر » است که در نقطه مقابل قضاء (جبر) قرار دارد. پس شب قدر شب رهایی از قضاء و سرنوشت ازلی و خروج از جبر وجود و ورود به قلمرو اختیار مطلق است یعنی حیات و هستی خود را انتخاب کردن . فقط در چنین شبی چنین امکان کبیری ممکن می آید که عین« کن فیکون »می باشد. در چنین شبی روح و کلّ امر خدا بر دل مؤمن فرود می آید و لذا به قدرت چنین نزول و تفویضی است که انسان می تواند سرنوشت خود را بدست خود بنویسد و مسئولیت هستی خود را بر عهده گیرد و این همان مقصود خدا از خلقت انسان است ومعنای دین کامل است .

شب قدر که همه سال ماه رمضان می آید بدان معناست که آدمی تقریباً به تعداد سالهای عمر عقلی خویش امکان انتخاب دگربارۀ سرنوشتی دگر را داراست . ولی آیا براستی کدامیک از ما از این شب، چنین قدری را

 درمی یابیم ؟اگر به غرور مسلمانی ما بر نخورد با برداشت وارونه ای که از مفهوم شب قدر در فرهنگ ما وجود دارد قرار هم نیست که از قدر این شب کبیر صاحب قدری شویم و از این  بی مقداری بدر آئیم و از قلمرو جبر سرنوشت به خلقت نوین که همان اختیار است وارد شویم . زیرا در ذهنیت اکثریت ما گویی که شب قدر ،خداوند سرنوشت ما را رقم می زند و کار ما فقط استغاثه بدرگاه اوست تا این سرنوشت را نیکو رقم زند! و این معصیتی بر پروردگار است و یک وارونه پنداری عظیم در معرفت ما. پس در یک کلام در شب قدر بایستی سرنوشت ازلی خود یعنی قضای الهی را که موجب خلقت قدیم و جانوری ماست به قدر انسانی برسانیم و آن را تحویل بگیریم . بدین گونه است که در شب قدر ملائک ، یک بار دگر روح را به انسان باز می گردانند تا به قدرت آن بتواند صاحب اختیار گردد زیرا به تعبیر قرآن، روح همان امر و اراده خداست در قدرت«کن فیکون» . در حقیقت شب قدر همان واقعۀ دمیده شدن روح در کالبد حیوان دو پاست تا او را خلیفۀ خدا سازد و ملائک را یک بار دگر به سجده می کشاند همانطور که این واقعه دربارۀ پدرمان حضرت آدم رخ داد .

در چنین شبی کلّ بشریّت صاحب این روح می گردند زیرا اسلام دین کل بشریّت است ولی فقط مؤمنان اهل معرفت و هشیار و شب زنده دار قدرش را درمی یابند . پس شب قدر شب قدر هستی انسان است و نیز قدر هستی جهان است چرا که کلّ عالم هستی برای انسان است و در این  شب انسان صاحب اقتداری می شود که امر به اختیار است و این همان مقام خدایی انسان در جهان است . ولی اگر ایمان و معرفت لازم در این شب نباشد این اقتدار و اختیار به  جنون و شیطنت می گراید همانطور که معمولاً پس از ماه رمضان به طرز حیرت آوری شاهد رشد جرم وجنایات هستیم .

و اما آیا مصادف شدن ضربت و شهادت علی (ع) با شب قدر از روی اتفاقی بی معناست ؟ خیر ! این تصادف نه تنها اتفاقی نیست بلکه شب قدر معلول شهادت علی (ع) است و بدون آن ممکن نیست زیرا شهادت علی (ع) بزرگترین شهادت انسان در تاریخ است چرا که این شهادت عرصۀ شفاعت خلیفۀ خدا و مظهر قهاریّت عشق الهی دربارۀ شقی ترین و نمک بحرام ترین بشر یعنی ابن ملجم مرادی است . می دانیم که جمجمۀ آن حضرت با همان نخستین ضربه کا ملاً شکافت ومطلقاً امکان حتی دقیقه ایی زنده ماندن نبود ولی می دانیم که آن حضرت دو شب بعد، از دنیا رفت یعنی این مدت را از خداوند مهلت خواست تا بتواند شقاوت بشریّت را که از وجود ابن ملجم آشکار شده بود شفاعت کند. وا ین شفاعت ذات کفر بشر بود زیرا همانطور که قرآن می فرماید بشریت نفس واحده است . بدین ترتیب علی(ع) به عنوان انسان کامل و مظهر جمال حق و بر پا کننده قیامت این امکان را به بشریّت بخشید تا بتواند به واسطۀ این بخشودگی عظیم یک بار دگر به قدر وجودش برسد و رستگار گردد.

و علاوه بر این میدانیم که شبهای قدر مصادف با بزرگترین واقعۀ رسالت محمدی یعنی معراج است و این بدان معناست که محمد (ص) با قدرت نزول روح و امر الهی توانست به قدر مطلق وجود خویش نائل آید و هر مؤمنی باید چنین باشد  اگر پیرو دین اوست.

و نیز اگر ماه رمضان ماه گرسنگی است این امر را نیز میدانیم که گرسنگی، بستر جسمانی معراج است (گرسنه شو تا مرا ببینی ) . تن آدمی با ذوب کردن چربیها که موجب کودنی و کوری چشم دل است آماده عالیترین قدر وجود یعنی دیدار با خدا می شود و این همان واقعۀ خلقت ازلی می باشد که اینک در قیامت رخ مینماید :الست بربکم . قالو بلی .

پس شب قدر شب قیامت است که تا صبحش چیزی نمانده است . و اینگونه است که اسلام دین آخرالزمان  و مظهر کمال نعمت خدا و صراط المستقیم هدایت است و مذهب امامیّه ( تشیع ) نیز قلب آن است زیرا این امکان برای بشر پیدا شد که سالی یکبار سرنوشت خود را یک بار دگر رقم زند و انتخاب کند.

 

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

 

 

 

بیعلــی

 

نیست عشقی دردوعالم بی علی           نیست علمی بهر آدم بی علی

بی علی سمتی نباشد در جهـان            بی علی سوئی ندارد راه جان

علتی در خـود نیا بی بی عـلـی             در عبث غرق سرابی بی علی

بی علی آدم بود دریـوزه ایــی             بی علی آبــی ندارد کوزه ایـی

جمله هستی دوزخ آید بی علی            جنـّت جان بـرزخ آید بی علـی

بی علی بیمار و بی یار آمـدی             بی علی گمگشته اسرار آمدی

عاشقی صادق نیا یـد بی علی             عا قـلی بـا لغ نیـا ید بـی علـی

بیعلی هیچ مست درهست نیست           بیعلی را درجهان هیچ دست نیست

زخم را مرهم نیا ری بـی علی             مونسی جز غم نداری بی علی

بی علی دینت خیالی بیش نیست          بی علی علمت وبالی بیش نیست

اختیـارت جـبـر آیـد بی علـی               افتــخارت زجـر زایـد بی علی

بی علی فسق است انفاق و نماز          بی علی  ظلم است  ایثارو نیاز

لانه جن است جا نـت بی علی              مطبخ زهر است خوانت بی علی

بی علی درویش افیون خواره ایی        بی علی آخوندک زن باره ایـی

قبله ات بانک است و بیمه بی علی       توشه ات نفت است و هیمه بی علی

بی علی واری سَقَر خواری و بس        بی علی واری تو مرداری وبس

زندگـی مـردار گـردد  بی علی            هستی بر خود دار گردد بی علی

بی عـلی اهل کتابـی و یهـود              بی علی اهـل حسـابی و حسـود

با خدا دم کی زنی تو بی علی             دم ز آدم کی زنی  تو بی علی

بی علی را راه بر اعلاء نیست           بی علی را جز به دوزخ راه نیست

 

ع-خ

 

فلسفۀ معراج محمدی (ص)

 

از نظر شیعه و احادیث شیعی ، معراج محمدی بدون وجود علی (ع) مطلقاً قابل بررسی و و معنا نیست . در این نگرش اصلاً مقصود از معراج رسول (ص) چیزی جز درک حق علی(ع) در نزد خدا نیست همانطور که در حدیثی از معراج آمده است که : « ای محمد تو را به این مقام نیاورده ام الّا اینکه علی را به تو معرفی کنم » . کل ّ قلب و روح مذهب امامیّه از احادیث معراج نشأت می گیرد که مقام امامت و وجود علی (ع) را الوهیت می بخشد و حتی از این مقام هم فراتر میرود و علی را در مقامی برتر از پروردگارش قرار میدهد که این حدیث دا ل بر چنین واقعه ایی عظیمی است که خداوند به محمد (ص) می فرماید : «ای محمد نسبت تو به من مثل نسبت من به علی است » و ای سخن علناً بدان معناست که خداوند مرید ارادۀ علی می باشد همانطور که در سخنی از

 رسول اکرم آمده که : « حق با علی و علی با حق است و علی به هر سو بگرود حق نیز به همان سو

 می گرود » . این حقیقت در قلمرو معرفت قرآنی هم حضور دارد زیرا انسان کامل و امام همان جانشین خداست و خداوند اراده اش را به او محول کرده است و خود بر عرش فنا مستقر است و در مقام شاهد محض می باشد : « هر چیزی در جهان هستی متمرکز و متحصن در وجود امام  آشکار است » قرآن .

معراج پیامبر دلیل و حجّت و واقعه ای است که ختم نبوّت را حقانیّت می بخشد و نیز آغاز آخرالزمان و قیامت را در دین محمد . چر ا که مقصود خدا از خلقت انسان بلاخره محقق میشود یعنی خداوند از عالم غیب به عرصۀ عین می آید و این همان واقعه لقاالله است که مختص دین محمد می باشد. احادیثی از عرصۀ معراج پدید آمده است که در کل تاریخ مذاهب سابقه ندارد : « علی مخزن  وحی من است . علی نور باطن من است . علی تقسیم کننده بهشت و جهنم است . علی بر پا کننده قیامت است . و...» در واقع تنها تمایز و برتری دین محمد (ص) نسبت به سایر مذاهب همین واقعه معراج است که انسان کامل و خلیفۀ خدا و محبوب پروردگار را معرفی می کند . در واقع با معراج است که دین خدا کامل و نبوت ختم می شود زیرا منشاء خبر آمده و دیگر نیازی به مخبر ندارد .

خود حضرت رسول (ص) می فرماید که بسیاری از پیامبران سابق معراج داشته اند مثل معراج موسی در

 طورسینا و معراج یونس در شکم ماهی و ... ولی خود آن حضرت در وجود اشرف مخلوقات و اشرف انسانها یعنی علی (ع) معراج نمود . به هر حال چنین معراجی در درجات متفاوت بقول ابن عربی برای هر مؤمن دین محمد ممکن و بلکه واجب است همانطور که مولوی در وجود شمس معراج نمود. این همان راز رابطۀ مراد ومرید در عرفان اسلامی می باشد که قلمرو قیامت های صغری است و مقدمات قیامت کبری .

 

    ع-خ

 

 

 

 

 

 

 

علی (ع) :شهید تنهایی

 

افسوس که در مراکز دینی و فلسفی رشته و تخصصهایی همچون بو علی شناسی و خواجه نصیر شناسی و امثالهم داریم ولی علی شناسی نداریم . شاید هم از این بابت  بایستی شکر نمود . بگذریم .

می گوییم که علی (ع) سلطان موحدان است ولی هرگز گفته نشده است که انسان موحد یعنی چه در حالیکه خود علی می گوید توحید یه معنای یکی دانستن خدا نیست بلکه جز خدا ندیدن است . براستی که فقط بواسطۀ کلام علی میتوان او را شناخت . زیرا فقط خود علی جز خدا نمی دید . انسان موحد یعنی انسان یگانه و یکی شده . هر انسانی اگر بخواهد هویت ها و وجوه هستی خود را بشناسد و نام ببرد نخست به ناگاه می بیند که دوتاست و اگر دقت کند  می بیند که سه تاست و چهار تاست و... آن هم قطعاتی متفرق و در جدال و جنگی بی امان با همدیگر . ولی علی یکی است و بلکه سلطان عرصۀ یکی شدن انسان است همانطور که ابلیس سلطان عرصۀ تکه پاره شدن انسان است .

تمام مشکل و جدال مردمان و نیز اصحاب رسول با علی (ع) بر سر همین یکی بودن او بود . آیا براستی این یگانگی چه مشکلی برای مردم ایجاد می کرد ؟ و اما بیاد اوریم که علی (ع) مظهر اشدّ وحدت اضداد نیز بود و هر وجه از شخصیت وی به مقیاس عقل علیتی در تضاد با جنبه های دیگرش محسوب می گردد : اسوۀ اشدّ صبر و خشم ، اشدّ فعل و انفعال ، اشدّ عفو و انتقام ، اشدّ مهر و قهر ، اشدّ کبر و خشوع و... بدون تردید اگر کسی نتواند این اشدّ اضداد را امری واحد فهم کند دچار جنون شده و این جنون را به علی نسبت می دهد . پس یگانگی و وحدت وجود مطلقاً به واسطۀ منطق علیتی قابل فهم نیست و نکته همین است یعنی اگر کسی بتواند در همۀ صفات ضد و نقیض خویش دارای نیت و احساس واحدی باشد انسانی موحد است . و فقط در وجود علی بود که حتّی بود و نبود امری یگانه بود زیرا فراسوی بود و نبود می زیست و کسانیکه در چنین جهانی  نبودند قادر به فهم او نبودند . آنچه که علی را مبدل به تنهاترین انسان تاریخ نمود همین یگانگی او بود تا انجا که حتی نزدیگترین یارانش نیز نهایتاً درباره اش تردید کردند . درک وتصدیق یگانگی همان درک و تصدیق خداست و بقول خود او خداوند جز در وجود او شناخته و پرستیده نمی شد . و او در غایت این یگانگی که علت غایت این تنهایی است قرار داشت که در این غایت بدست کسی که روزی مرید او بود و اینک به او تردید کرده و او را یک کافر مرتد می پنداشت به شهادت رسید در واقع ابن ملجم نمایندۀ کل جامعۀ آن دوران بود.

علی شهید تنهایی است و تنها ترین شهید تاریخ.  تنهایی او همان تنهایی خداست . و فقط از این منظر است که این جمله معروفش محسوس می آید : به خدا که رَستم ! از چه ؟ از مطلق بی کسی و تنهایی و از اقیانوسی از انواع اتهامات ناحق ! کسی که تنهایی و یگانگی علی را درک و تصدیق نکند شیعۀ علی نیست و امامتش را در نیافته است . و یک مؤمن نیز به میزانیکه در وادی اخلاص تنها می شود به علی ایمان می آورد : تنها شو تا ببینی مرا!

ع-خ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 5:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |