تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

کدام آبرو را می پسندید ؟

 

آبرو یعنی محبوبیت.

و از میان تمامی صفات انسانی شاید بتوان گفت که تنها صفتی که همیشه از چشم مردم ارج نهاده شده و حرمت آفرین بوده است همانا قدرت بوده است.

بشر همیشه از ضعف چه در خود و چه در نزد دیگران منزجر بوده است و تمامی تلاشهای بشر در طول زندگی کسب قدرتهای متفاوت است : قدرتهای معنوی و قدرتهای مادی .

در دوران سنّت به سبب اینکه بشر در مقابلۀ با بلایا و مصائبی که از بیرون بر وی وارد میشد ، ضعیف بود، به خداوند و قدرتهای معنوی برخاسته از نزدیکی با وی نیازمند بودو به تمامی کسانی که دارای چنین قدرتهای معنوی بودند حرمت می گذاشت. حرمتی که برخاسته از ضعف خود و قدرت آنان بود. اما با رشد علوم وتکنولوژ ی به میزانی که بشر خود را در مقابلۀ با بلایا و مشکلات بیرونی ، قدرتمند یافت دیگر از خداوند و قدرتهای معنوی برخاستۀ از وی بی نیاز شد و همین بی نیازی ، وجود صفات معنوی را برایش بی ارزش ساخت .

در دوران سنّت دو گروه  افراد در نزد مردم دارای آبرو و حرمت بودند :

1- حاکمان و شاهان که دارای قدرتهای دنیوی بودند .                                      2-مؤمنان که دارای قدرتهای معنوی بودند.

و عامه مردم با رو کردن به این دو گروه تلاش می کردند که مشکلات و مسائل خود را حل و فصل کنند.

اما در دوران مدرنیته بواسطۀ پیشرفت علوم و تکنولوژ ی، کسب قدرتهای دنیوی امری همه گیر شد و هر کس بواسطۀ تلاشهای دنیوی خود می توانست به این قدرتها دست یابد و سپس با کسب این قدرتهای دنیوی که در میزان پول متمرکز بود بر تمامی بلایا و مشکلات بیرونی خود فائق آید و هر چه علوم و تکنولوژ ی پیشرفته تر گشت تکبر بشرو  بی نیازی وی از خداوند و معنویت نیز بیشتر گشت و تمامی آبرو در میزان قدرت دنیوی متمرکز شد.

بطور مثال اگر ما ملاک آبرو را در کشورهای پیشرفته ایی چون آمریکا با کشورهای جهان سوم چون ایران مقایسه کنیم بطور واضح می بینیم که در این کشورهای پیشرفته، ملاک آبرو تنها پول است اما در کشورهای جهان سوم هنوز ملاک های معنوی برای کسب آبرو کاملاً از میان نرفته است و حداقل در شهرستانها هنوز داشتن صفات دینی و انسانی تا حدی آبروآفرین است اما هرچه به سمت شهرهای بزرگتر و پیشرفته تر می رویم ملاکهای معنوی کم رنگ تر می شود . در واقع باید گفت در دوران سنّت هر فردی در کسب صفات انسانی و فضایل دینی می توانست دارای دو نیت باشد : کسب آبرو در نزد خدا و کسب آبرو در نزد خلق خدا. اما در دوران مدرنیته با رشد علوم و تکنولوژی ،خداوند شرایطی فراهم کرد که نیت هر فردی در کسب فضائل دینی تنها تقرب به خداوند باشد و بدینگونه راه اختلاط خدا و خلق را برای بشر بست و تنها نیت خالصانه را که تنها او را مد نظر داشت پذیرفت. و بدینگونه امروزه هر بشری براحتی میتواند تکلیف دین داری و بی دینی خود را مشخص کند زیرا فردی که برای محبوبیّت وآبرو در نزد مردم تلاش می کند برای رسیدن به این آبرو که همان کسب قدرتهای دنیوی است ناچار است که دروغ بگوید ، دزدی  کند ، خیانت کند و... و کسی که برای کسب آبرو در نزد خداوند تلاش می کند که حاصل این آبرو وجود صفاتی چون صداقت و پاکی ،تواضع و.. است باید بداند از چشم مردم بی آبرو می شود زیرا امروزه ما در دورانی زندگی می کنیم که صداقت و پاکی را حماقت و بلاهت و جنون می خوانند.

به هر حال بشر برای زندگی در دنیا نیازمند احساس وجود است و احساس وجود نیز حاصل محبوبیت است یعنی حاصل آبرو که این آبرو یا در نزد خداست و یا خلق خدا . در دوران سنّت، آبرو داری در نزد خدا و خلق مخلوط بود اما در دوران مدرنیته شرایطی فراهم آمد که بین این دو آبرو تفکیک انجام شد و این دو آبرو در تضاد با هم قرار گرفتند.

کسی که می خواهد در نزد مردم آبروداری کند آبرویش در نزد خدا می رود و کسی که می خواهد در نزد خدا آبرو داری کند در نزد مردم آبرویش می رود.

اما شما کدام آبرو را می پسندید؟

دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ماده و معنای وجود

 

 

"وجود" همان خداوند است ولا غیر. که آن را به انسان محول نموده و او را جانشین خود ساخته است . و اما وجود حق تعالی در آدم و حوا تجلی گشته است که حوا تجلی ماده وجود است و آدم نیز تجلی معنایش. و هرگاه که این دو به اتحاد رسیدند ذات حق آشکار می شود و دین او زنده می گردد همانطور که در رابطه محمد(ص) با خدیجه و سپس در رابطه علی(ع) با فاطمه(ع) رخ نمود .

هر کجا که دین زنده است آدم و حوائی به وحدت رسیده است.

                                                                                           دکترعلی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

"زن"

بزرگترین امتحان الهی برای مرد

 

 

بزرگترین ابتلا و امتحان خدا برای هر مردی همسر کافر و نا موافق و ابله است که محبت را چاپلوسی می داند و صداقت را وقاحت می پندارد و گذشت را بزدلی و حق حساب می نامد و وظیفه را ایثار می یابد و تعهد را خفت و خواری می فهمد و حرمت را رشوه.

این نوع انسانها را به قول قرآن گویی که دلی نیست زیرا دل آدمی کانون شعور و ادراک است.

چنین همسری همچون خاری در چشم و استخوانی در گلو و میخچه ای در پا و غده ای در مغز و موئی در دماغ و دریچه مسدودی در قلب است. نه می ماند و نه می رود نه هست و نه نیست . نه دوست است و نه حتی دشمن.

خداوند این نوع زنان را برای مهربانترین مردان قرار می دهد تا مهرشان را به کمال برساند که همان قهاریت عادلانه است که چنین زنانی را هم بالاخره بیدار و صاحب دل می سازد.

و لذا چنین زنانی همچون عایشه نصیب رحمه للعالمین و یا همچون جعده نصیب امام حسن می شود که صورتی از رحمت جدش بود و یا نصیب حکیمانی چون سقراط و شیخ فرقانی می شود که می گفت: هرچه از کرامت الهی دارم از صبرم بر این عفریته کسب نموده ام.

صبر بر همسر در همه حال به مثابه عمیق ترین و کاملترین امتحان خدا و قلمرو اشد تجربه و خود آزمایی و انسان شناسی و کسب معرفت است که نهایتا به خدا شناسی می انجامد.

صبر بر همسر  صبر بر نیمه پنهان خویشتن است و صبر بر حق است البته تا آنجا که موجب تباهی ایمان و عقل و عصمت نگردد. هیچکس بر چنین صبری زیان ندیده است . و بدانیم که مقام صبر در قاموس قرآن به مثابه کمال ایمان است ( سوره عصر). و این را نیز بدانیم که خداوند می فرماید که : از جنس نفس هر کسی برایش همسری قرار می دهد . پس صبر بر همسر صبر و تحمل بر خویشتن است  و قلمرو اشد خود شناسی و خدا شناسی .

و این را نیز بدانیم که زن را عموما دلی نیست  دمی کانون شعور و به همین دلیل همواره مرد است که عاشق است. و عشق زن چیزی جز عشق به عشق مرد و به خودش نیست . فقط زنان مخلص و عارفه هستند که صاحب دلند که تحت ولایت مردی مخلص به توبه ای نصوح رسیده اند.

و کلام آخر اینکه زن خود به مثابه دل مرد است و لذا مرد عاشق بر دل خویشتن است که هر گاه حقوقش را ادا نمود رستگار است و این رستگاری همانا گذشتن از دل خویش است در غایت گذشت : دل کندن از خویشتن خویش ؟ اینست کمال!

                                                                                        دکترعلی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بزرگترین دشمن دین وملت

 

مهلکترین دشمن دین ومردم ونظام ایجاد اکراه وزور دردین است زیرا کفررالباس ایمان پوشانیده ومخفی می سازد وهمچون ویروسی پنهان بجان جامعه می اندازد که دیگر نه قانون ونه نیروهای انتظامی وامنیتی قادر به کشف ومهار آن نیست . آیاخودکشی ای هولناکتر از این برای یک نظام ممکن است ؟ چنین ویروس مهلکی حتی بزرگترین خطر امنیت ملی نیزمی باشد وبرای دشمنان کشور بهترین بسترنفوذ وتهاجم وبراندازی خزنده است . در چنین وضعی بخش اعظمی از بودجه و نیروی انسانی صرف امور انتظامی و نظامی و اطلاعاتی و حقوقی و جزائی می شود و هرگز هم از پس این دشمن پنهان بر نمی آید.

ایجاد اکراه وجبر در دین نه تنها بزرگترین معصیت بر خدا که بزرگترین خصومت با خلق و بزرگترین حماقت درباره حفظ نظام است .

و بیهوده نیست که آیة الکرسی که حامل آیه لا اکراه فی الدین است  را به مثابه جگر قران دانسته اند. اکراه در دین به مصداق همین آیه بزرگترین عامل بازدارنده رشد است که موجب می شود که فرد یا جامعه ای نه در سمت دین رشد کند و نه در سمت دنیا. و این همان مصداق خسر الدنیا و آخرت است که ویژه وضعیت نفاق است. و می دانیم که دین در همه جای زمین و زمان دشمنی شقی تر و مهلکتر از نفاق نداشته است.

بیاییم پرچم دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد را یک بار دیگر برپا کنیم و کشور را تبدیل به حسینیه ارشاد نماییم و کشوری به راستی حسینی بسازیم. حسینی که تا آخرین لحظه در صحرای کربلا اکراه زدایی نمود و چراغها را خاموش کرد تا هرکه می خواهد برود تا آنانکه می مانند خالصانه بمانند . این است که واقعه کربلا سفینه نجات شیعیان است این همان نجات لا اکراه فی الدین است.

                                                                                            دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مذهب درجهان مدرن

 

مذهب بعنوان دین فطری بشردرحداقل معنایش که همه مذاهب را شامل شودعبارت است ازباوربه وجودخدای یگانه وگناه بودن اعمالی چون دروغ ، بیوفائی ، دزدی وزوروخویشتن داری درقبال این نوع اعمال .این باور وعملکرد بواسطه ظهورهزاران پیامبربتدریج درطول تاریخ تبدیل به یک فرهنگ جهانی شد . ولی درعصرجدیدوظهورصنعت ومدرنیزم این باور واخلاق به شیوه های متفاوت که توجیه گر شرایط است ، به زیر سئوال رفت ویکبار دگربشربه یاری دانش ومنطق جدیداصول دین رامخدوش ومنتفی نمود که قرن بیستم اوج چنین نبردی آگاهانه بادین بود که پرچم داراین جریان نیزغرب بود .

وامادرسرآغازهزاره سوم میلادی شاهدوضعیت نوینی درسراسرجهان هستیم وآن دوقطبی شدن مذهب است که بصورت کفرآشکار ومنطقی ومفتخرانه دریکسو ودین مومنانه درسوی دیگر خودنمائی می کند که قطب دوم البته اقلیتی بسیار کوچک محسوب می شوند . درواقع شاهد نابودی ومحال شدن مذهب شرک ونفاق هستیم واین انشقاق بین ذهن ودل بشرمدرن است که ذهنش کاملا کافر است ودرجناح نخست حضور دارد که گوئی دلی ندارد که سردمدار مدرنیزم وتکنولوژیزم می باشد .

واما قطب دیگرکه به مثابه دل بشراست که مومن است ودرعین حال درقبال قطب اول احساس حقارت دارد وتوان دفاع عقلی هم ندارد ولذا عمدتا ایمانش رادرتقیه می دارد .

واماجریان سومی وجود دارد که به لحاظ کمی فقط عده ای انگشت شمارند که عارفانندکه هم دلی عاشق دارند وهم ذهنی حکیم وخداپرست . که پیوند دهنده دل وذهن بشریت هستند وسخنگوی این هر دو قطب می باشند که هم حق کفر را درک وبیان می کنند وهم حق ایمان را .

                                                                                             دکترعلی اکبرخانجانی    

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ایمان وکفروشرک ونفاق واخلاص

در

قرآن

 

طبق تعریف قرآن کافران کسانی نیستند که اصلا قائل به وجود خدا نباشند بلکه معتقدند که خدادرجائی بسیاردور(آسمان)قرارداردودرواقع فعلادستش به آنها نمی رسدوکاری نمی تواندکردوتاقیامت هم بالاخره ستون به ستون فرج است ومی گویند که خیلی مهربان است وانشاءا... می بخشد . اینان دراواخرعمرکه به مرگ یعنی (آسمان)نزدیک می شوند چه بسانمازخوان وخیراتی می شوند تاپیشاپیش حق حسابی برای خدافرستاده باشند .

وامامشرکان به تعبیرقرآنی دارای خدای ذهنی هستند که همان هوای نفس آنهاست وآنرا می پرستند ودرواقع خود راخدا نامیده اند . که قرآن این نوع پرستش را معصیتی برخداوظلم عظیم نامیده است واعمال مشرکان راهم جملگی محکوم به ناکامی ورسوائی وبطالت می داند وحتی آنها رانجس می خواند .

وامامنافقان همان کافرانی هستند که تظاهربه دین رابه نفع دنیای خود می دانند ولذا درنزدکافران با آنهایند ودرنزدمومنان جانمازآب می کشند وبین این دو خبرچینی کرده وعداوت می اندازند که این خود بخشی از تجارت آنهاست وخداوند این گروه را پست ترین مردمان نامیده است .

ونهایتا مومنانند که خدارادردل خود می پرستند وباورشان بخدا ذهنی ومنطقی وچون وچرائی نیست وبراستی در حدتوان به احکام دین عمل می کنند ودرچشم کافران هم مردمانی ابله وگاه مجنون خوانده می شوند .

بنابراین درنزد بشرسه نوع خدا وجوددارد: آسمانی ، ذهنی وقلبی . اولی خدای کفر است دومی خدای شرک وسومی خدای ایمان می باشد .

واما انگشت شمارانی دگرهستند که موسوم به مخلص می باشند که خداوند آنهارا مظهراراده وفعل خود نامیده است . اینان خداوند را درهمه وجود خود حاضر وناظر دارند : درذهن ودل ووجدان وتن وخون وهوش وحواس ودرزمین وآسمان درهمه جا وهمه حال . وجزخدا نمی یابند وفنای درذات اویند . اینان اولیاءا... هستند .

                                                                                                دکتر علی اکبرخانجانی  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه امامیه

 

بنظر ما با مسمی ترین نام دین اسلام ومخصوصا تشیع ، بعنوان یک مذهب ومکتب ویژه همانا«امامیه»است چراکه نه تنها همه فرقه های شیعه رادربرمی گیردوذاتشان را مدنظرقرار میدهدبلکه حتی مذهب تسنن راهم مخاطب قرارمیدهدزیرااین شیعه ازاسلام وبانیانش جملگی براصل امامت به معنای امام اعتراف دارند ومسلمان بی امام راکافرمی دانند وتقریبااکثراحادیث مربوط به حق امام راباتفاسیرخاص خودشان تصدیق می کنندوواقعه غدیر خم راهم کلا قبول دارندهمانطور که بانیان نخستین وفرقه های اصلی اهل سنت به لقب «امام»خوانده می شوند مثل امام حنفی وامام شافعی وامثالهم .

درحقیقت تنها ویژگی اسلام محمدی باسائرمذاهب همان حق امامت است که راز ایمان وهدایت می باشد که علت ختم نبوت نیز هست .

بنظر مانام «شیعه»واقعادرشاٌن این مذهب حقه نیست وبیانگرمحتوای آن نیزنمی باشد . شیعه به معنای «پیرو»می تواند شامل همه مذاهب جهان هم بشودزیراهمه مذاهب به اصل «پیروی»استوارند .

وامامسئله دیگری که علت العلل تفرقه دراسلام وتشیع بوده همانامعضله چندامامی بودن است که براستی یک توهم وتهمت عظیمی برپیکره امامت ودین اسلام می باشد مثل شش امامی وهفت امامی ویازده امامی ودوازده امامی وپنجاه امامی وامثالهم .

مسئله اینست که دردین اسلام با ختم نبوت وواقعه غدیرخم ، کل دین وایمان درهدایت مردم منوط ومحول بروجودفردی به نام امام گردیده است که بدون وجودحی وحاضراش وبدون اطاعت بی چون وچرائی ازاوایمان ممکن نیست . بنابراین مسلمان امامیه درواقع درزندگی خودفقط یک امام داردولذا معضله چند امامی بودن دال برعدم درک اصل این حقیقت است . به همین دلیل آنان که به تعدادامامان پافشاری می کنندجملگی درراه ورسم عمل زندگی کمابیش یکسان هستنددرحالیکه درادعاهایشان بطرزی جنون آمیز تاسرحدقتال ونابودی همدیگربه پیش می روند.

هریک ازامامان صدراسلام درعصرخودشان امام عده ای ازمومنین بوده اند . لذا همه مومنان واقعی همواره تک امامی بوده اند . وماجرای غیبت امام دوازدهم دال براین واقعیت بوده که دیگرمومن درمیان نبوده وکسی نیازمند هدایت آن حضرت نیزنبوده است که این امردرهرزمانی می تواندمصداق یابد .

درقرآن کریم نیزآمده که برخی ازمومنان ، اولیای برخی دگرند . واین همان امراطاعت است که همواره جاریست . بنابراین مومنان سلسله مراتب امامت هستند که البته سلسله مراتب امامان را پدید می آورندکه درراٌس همه این امامان آن امام مطلق وکامل قراردارد.

پس هرامامی درهردرجه ای ازکمال ، امام مومنین خاص می باشد که قادر به درک واطاعت ازوی می باشند .

این واقعیت درباره امامان صدراسلام نیزمصداق دارد . فی المثل مگر درعصرحیات امام اول براستی چندنفرتحت ولایت آن امام بودند . تاآنجا که درتاریخ درک می کنیم آن حضرت درایام آخرعمرشان درتنهائی کامل قرارداشت وجزاهل بیت او گویادیگرکسی وجودنداشت وهمان چند نفرمثل عمارومالک اشترنیزشهید شده بودند .

طبق روایات دردوره غیبت همواره حداکثرچهارنفرمومن مخلص هستند که درایمان وارادت وهدایت مستقیم شخص امام کامل قرار دارندونه بیشتر . غیبت امام ازجهل وغفلت مردمان است ودال برزنده یا مرده بودن وحضوریا عدم حضور جان آنان نیست .

واماامام یک مومن مسلمان همواره علی است ولذا همه امامان بعد از ایشان علیین (علی ها)هستند . همانطور که امام صادق (ع)می فرماید که همه ماعلی هستیم . این بدان معناست که هرامامی درهردوره ای بایستی به درجه ای جامع فضائل علمی ودینی علی (ع)باشد . یعنی علی (ع)نه تنها امام اول بلکه اسوه امامت است وهرامامی درهر عصری قیامتی ازقامت اوست ودرجه ای از ظهور علییت اوست ودرهرعصری جنبه ای از حق اوامکان ظهور میابدهمانطورکه همه یازده فرزند علی(ع)هریک به مثابه ظهور وحبی ازوجود او بودند وجمعا مترادف ظهور کامل علی(ع)محسوب می شوند که یازده وجه وجود امام را به اثبات میرسانند که غیبت نیزیکی ازاین وجوه می باشد.

واقعیت تجربی هم نشان می دهد که امروزه نیزکسی که امام زنده ای نداردکه تحت ولایت اوباشد به امامان صدراسلام هم هیچ ارادت ومحبتی نمی تواند داشت جزازراه وراثت وتقلیدی بی مایه که هیچ اثری درکیفیت زندگی او ندارد .

امامت یعنی ارادت بی چون وچرا! وکسی که چنین وضعی را نسبت به یک امام مومن دیگری به مثابه امام ، تجربه ودرک نکرده است درواقع از شیعه گری هیچ درک وحس وباوری نداردودرواقع ازقلمروایمان به معنای خاص قرآنی واسلامی اش ، خارج است حتی اگربقول پیامبراکرم (ص) همه احکام شرع راموبه موانجام دهد.

ازکاذب بودن ادعاهائی که درباره تعدادامامان درتاریخ وجودداشته است همین بس که فی المثل ازمیان همین دوازده امام مشهور اکثریت قریب به اتفاق مردم فقط یکی دو راواقعا امام می دانندومابقی تعارفی بیش نیست . این بدان معناست که مثلا برخی از شیعیان علوی هستند برخی حسینی وبرخی جعفری وبرخی هم مهدوی و.... . این واقعیت نشان میدهدکه امامت که توحیدی ترین وجه دین است همواره دارای ذاتی واحداست وهیچکس نمی توانددارای بیش ازیک امام باشدهمانطورکه نمی تواند دارای بیش ازیک پیامبر باشد . واین امری قلبی است هرچند که به لحاظ ذهنی حقانیت همه پیامبران وامامان تصدیق می شود که این امری صرفا منطقی وروایتی وتاریخی وعاریه ای است وبقول علی(ع) وجه عاریه ای دین است که بی ریشه ترین دین هاست . همانطور که خدا یکی است امام هم همواره یکی است .

                                                                                            دکترعلی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه فطر

 

ماه رمضان ظهور عرصه امکان ظهور فطرت الهی ازذات انسان مومن است چراکه نفس بشردراین ماه به غایت تقوی رسیده واین ظهور را میسرمی نماید.

شب قدرهم شب انتخاب این فطرت است تاوعده گاه (عید) ظهور این انتخاب .

عید یعنی روز تحقق وعده وعهدی که انسان با خداوند بسته است وصورت زمینی قیامت است که امکان هرساله اش برای مومنان اهل عهد، میسرشده است . اگر آدمی بداند که چیست رمضان وچیست شب قدروچیست عید فطر،هرگز تا ابد خویشتن راازبابت اینهمه غفلت کبیر،نمی بخشد.

اگرماه رمضان ماه معراج محمدی ونزول قرآن وشفاعت علی (ع)وشب انتخاب سرنوشت خودورسیدن به قدرحیات وهستی خویشتن است پس جزازدرب امامت به هیچ چیزی نمی رسد چراکه حق وقدرازلی انسان رسیدن به خدا دریک انسان است که امام نامیده می شود . چراکه آن نجات وهدایت عظیم جزبواسطه وجود امام ممکن نیست وگرنه هیچ کس به اندازه ابن ملجم نمازنخواندوروزه های مستحبی نگرفت ونهایتا امام کش شد واین بود حق وقدرکسی که حضور خدا را دروجود انسان نمی پذیرفت وهمچون ابلیس مقام خلافت ودوستی آدم با الله را تصدیق نکرد .

پس عید فطربرای اهل عبادت به مثابه رسیدن به یکی از دو فطرت است : فطرت الهی وفطرت ابلیسی !فطرت اعلائی وفطرت اسفلی ! یکی تحقق عبادات با امام است ودیگری بی امام . چرا که عبادت انسان بی امام ، عبادت کفروسجده برابلیس دردوزخ است . چراکه ابلیس بزرگترین عابدوپرستنده خدای بی خلیفه خداست .

آنکه بی امام نمازخواندوروزه گرفت به فطرت ابلیس باز گشت ووعده گاه ابلیس گشت وامام رادرخود کشت .

                                                                                              دکترعلی اکبرخانجانی           

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حق امام

 

حق امام یعنی حق حضور وظهور خدادربشر!این همان معنای خلافت انسان برجای خداست که مقصود خدا از خلقت انسان می باشد .

پس اگردین خدا درامامت به کمال رسید ونبوت راختم کرد عین حق انسان درجهان است . چراکه هربشری چه کافر وچه مومن ، ذاتا درعطش خدائیت ذات خویشتن است زیرا صورتش از صورت خداست وروحش ازروح خداست . پس این حق اوست . وامامت حق مطلقه انسان درجهان می باشد .

پس دین اسلام وتشیع تنها دینی است که آرمان ذاتی بشررا محقق ساخته وراه وروش رسیدن به آن را نمایانده است که دردریائی از ادبیات وحکمت عرفانی درجهان اسلام تبیین گردیده است . امام ، حق انسان است .

                                                                                               دکتر علی اکبرخانجانی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا زمان پایانی دارد ؟

« فلسفۀ زمان »

 

زمان بر دو نوع است : زمان نجومی که همان سنجش حرکت دورانی زمین بر محو ر خویش و بر مدار خورشید است که بواسطۀ ساعت و شبانه و روز و ماه و سال محاسبه می شود. این زمان ظاهراً میتواند به اندازۀ عمر کائنات تا ابد استمرار یابد الاّ اینکه قوه جاذبۀ زمین و حرکت دورانی آن دچار اختلال و توقف شود که به معنای آغاز پایان عمر زمان زمینی است و پایان عمر بشر . این داستانی است که در باور به قیامت وجود دارد که ممکن است طبق محاسبات علمی میلیاردها سال دیگر رخ نماید و یا هرگز ننماید و یا به زعم قرآن ممکن است هر آن اتفاق افتد . این آخرالزمان نجومی است .

و اما یک زمان دیگر وجود دارد که زمان باطنی یا روحانی است و خاص انسان می باشد که میتوان آن را زمان عرفانی هم نامید . برای درک زمان باطنی می توان ساعاتی را که در خواب بسر می  بریم مثال آوریم . می دانیم که خواب مرگی خفیف است و لذا زمانیکه در خواب می گذرد یک زمان روحانی و اخروی محسوب می شود تجربۀ اصحاب کهف نیز از این جمله است .

آدمی گاه ساعاتی را در درون خود می رود و آنگاه که به خود می آید گویی که فقط لحظه ایی گذشته است . این زمان باطنی است یا زمان اخروی در نقطۀ مقابل زمان نجومی یا زمان دنیوی  قرار دارد . زمان اخروی حاصل باطن پیمایی انسان است هر چه که این عمق پیمایی در خویشتن بیشتر باشد می تواند در اندک زمانی ،زمان نجومی بسیار طولانی را طی کند . به مانند روز قیامت کبری که همه مردگان بر می خیزند حداکثر زمانیرا که برای این مدت عظیم تخیمن می زنند حدود نیم روز است ( قرآن ) .

زمان باطنی را می توان زمان الهی نیز نامید زیرا انسان در باطن پیمایی خویشتن به حریم جاودانگی که همان حضو رخداست نزدیک می شود . در قرآن کریم هزار سال بشر در نزد خدا فقط یک روز محسوب میشود و یا همانطو رکه شب قدر که حاصل باطن پیمایی انسان مؤمن است به لحاظ نجومی معادل هزار ماه است و ی همانطورکه قیامت پنجاه هزار سا له که اینک در آن قرا رداریم در نز خدا فقط یک روز است و یا همانطو رکه کل عمر پیدایش جهان برای خدا فقط شش روز بطول انجامید . این زمان الهی یا عرفانی یا اخروی یا باطنی یا زمان تکوینی هم نامیده می شود .

به لحاظی میزان قدرت روحانی و عرفانی انسان این است که به زمان الهی نزدیک شود که همان تقرب الی الله است که غایت آن لحظۀ صفر می باشد که همان حضو ر در اکنونیت و حال مطلق و بی زمانی کامل است که همان حضو رجاودانگی و لقاالله می باشد .

انسان به میزانی که از خدا دور است اسیر زمان نجومی می باشد و دچا رجبر وتورم زمان در روان خویشتن است و مجبور است که بواسطۀ انواع اشتغالات این زمان را برون افکنی و سپری نماید و لذا عدم اشتغال موجب احساس نابودی و لذا موجب گرایش به عیاشیها و مخدرات ومستی ها و نیز موجب جنون و جنایت می شود این همان بی صبری کافران است پس در واقع صبر همان صبر بر زمان به معنای جاودانگی است که در مؤمنان به میزان نزدیکیشان به خدا وجود دارد .

و اما امروزه که عرصۀ آخرالزمان است و بشر مدرن به یاری تکنولوژی دچار وقت آزاد و تورم زمان شده شاهد رشد اعتیاد و تبهکاری و جنون و جنایات هستیم اینهمه از عدم تحمل زمان است و این تازه در حالی است که بخش عمده زمان آزاد بواسطۀ تلویزیون بلعیده می شود .

هر چه که زمان آزاد شده در نزد بشر بیشتر می شود اگر به زمان باطنی دست نیابد به مهلکه می افتد و قلمرو زمان باطنی همان معرفت نفس و سلوک عرفانی است .

پیامبر اسلام (ص) می فرماید « من زمان هستم » این سخن عجیب بیان دیگری از معنای آخرالزمان و دین محمد به عنوان دین قیامت و ختم نبوت است . به همین دلیل بایستی پیامبر اسلام را « پیر کامل » در معنای عرفانی اش دانست و این بدان معناست که او به جاودانگی پیوسته است همانطور که علی (ع) می فرماید : من از خدا فقط دو سال کوچکترم .

ولی کسی که در حیات دنیا، زمان اخروی را درک نکرده باشد در قیامت کبری که پایان زمان است احساس نابودی می کند و بقول قرآن می گوید : ای کاش خاک می بودم . یعنی هرگز خلق نشده بودم . این همان احساس نابودی در وضعیت جاودانگی می باشد .                        ع-خ

زنان بچّه باز

 

بچه بازی در مردان یک عارضه است ولی در زنان یک غریزه است که اگر به قوه عقل و ایمان بر آن فائق نیایند تمام دنیای خود را که شوهر و بچه ها هستند از دست می دهند زیرا هر دو را از خود منزجر می سازند و آنگاه به انتقام از هر دو پرداخته و در این انتقام دین خود را هم تباه می کنند .

بچه بازی مادران صد البته چنان سیمایی مقدس به خود میگیرد که بر حسب ظاهر جای هیچ عیبی نیست و بلکه مستحق تمجید می نماید . ولی خود بهتر میدانند که در  این بازی مشغول چه فتنه و مکر و سودایی هستند . برای مادران کفری عمیقتر از این بازی هولناک وجود ندارد که بهشت زیر پایشان را مبدل به دوزخ ساخته و آنها را می سوزاند و شوهر و بچه ها را فراری میدهد .

زن پس از ناکامی در شوهر خواری به بچه خواری می پردازد که تا ابد در گلویش گیرکرده و به خفقانش

 می اندازد . این بچه خواری در حین بازی در زن سیمایی عاشقانه و ایثار گرانه دارد ولی فقط خدا میداند که در این سودای شیطانی چه شقاوت و جنونی حاکم است که بچه ها را نهایتاً در سن بلوغ به غایت نفرت و گریز از آنها می رساند و از آنجاست که تا به آخر عمر مشغو ل آق و داغ کردن فرزندان خواهند شد و به افسرده گی ابدی خوهند پیوست که عذاب آن شقاوت ملوس است . و آنگاه به یاد شوهر می افتند و به او روی می کنند که دیگر نیست  و آنگاه داغ یک حسرت ابدی بر دل انجمادی که شاید تا قیامت ذوب گردد .

 

ع-خ

 

 

چند معمای انقلابی

 

*چرا آنان که در انقلاب بیشتر سود برده و خورده اند ضد انقلاب ترند ؟

*چرا سینماگرانی که لامذهبتر و ضد انقلابترند فیلم های انقلابی تر و مذهبی تر میسازند ؟

*چرا آنانکه در انقلاب بیشترلطمه خورده اند به انقلاب وفادارترند ؟

*چر اانقلابیون آتشین قبل از انقلاب سخن گویان ضد انقلاب شده اند ؟

*چرا ضد امپریالیستهای حرفه ایی قبل از انقلاب جملگی خدمت گزاران بی مزد و بی منت امپریالیسم شده اند؟

*چرا هر انقلابی فرزندان خود را می بلعد ؟

*چرا هر انقلابی قربانی دموکراسی می شود ؟

*چرا د موکراسی ها به امپریالیزم پناه می برند ؟

    ع-خ

 

 

بیماری مقدّس

 

بقراط حکیم پدر علم طب در دسته بندی امراض بشری نوعی از بیماری را تحت عنوان «بیماری مقدس » تفکیک نموده که از آن مؤمنان و انبیاء و اولیاء و قدیسین است .

در مطالعۀ زندگانی همۀ بزرگان دین و معرفت شاهدیم که همۀ آنها در مرحله ایی از کمال معنوی به مرض عجیبی دچار می شدند که گاه تا پایان عمر تحملش می نمودند و آن مرض را پاس میداشتند . در قرآن کریم نیز می خوانیم که حضرت ابراهیم روی به آسمان کرده و می گوید : پروردگارا سخت بیمارم ! و می دانیم که حضرت مریم و مسیح (ع) در تمام عمرشان استخوان درد و دل درد داشتند مشابه این بیماری را در پیامبر اسلام ، حضرت فاطمه و نیز در علی (ع) شاهدیم . در زندگی بایزید بسطامی نیز بیماری عجیبی گزارش شده که با وارونه آویزان کردن خود تسکین می یافته است . در زندگی ابن سینا نیز شاهد یک بیماری مادام العمری هستیم که با مصرف شراب و افیون تحملش می نموده اشت . و همه امامان ما کمابیش دچار امراض عجیبی بوده اند که امام  چهارم از همه مشهورتر است .

این بیماریها به مثابه زنجیر صبری است بر بلایا و امتحانات الهی که جان وتن را پالایش نموده و آماده پذیرش ارادۀ حق می کند . مقدس بودن این بیماری از آنروست که وجود انسان را برای درک حضورقدسی پروردگار آماده میسازد .

به نظر ما همه امراض بشری ذاتاً مقدس هستند و اصلاً انسان تنها حیوان بیمار است و این بیماری حاصل

 حضور روح خدا در اوست و این روح هرچه در وجود کسی حاضر تر و خلاق تر باشد تن و جان را میفرساید . ولی اکثر انسانها بیماری را طرد و لعن می کنند و با آن می جنگند الّا مؤمنان عارف . آن یکی موجب هلاکت است و این یکی موجب اعتلای روح .

ع-خ

 

 

تبادل دین ودنیا

 

دینداران سه دسته اند : آنان که دین را وسیلۀ هوسها و آرزوهای دینوی خود می سازند چرا که دین به هر حال در همۀ جای دنیا بازار گرمی دارد زیرا اکثر مردمان امّی دارای فطرت مذهبی اند و لذا به اهل دین اعتماد میکنند . این جماعت دیر یا زود تمام دین را خرج دنیا کرده و با آن به بن بست و نفاق می رسند و بلاخره مجبور می شوند دست از آن بکشند اینان در این تجارت به ثروت و ریاست می رسند ولی از حیات باطنی و اخروی

 بی بهره اند . قرآن این گروه را کافران خوانده است .

و اما گروه قلیل دیگری از اهل دین هستند که دنیا را وسیلۀ اعتلای دین و معنویت و معرفت می کند . اینان به تعبیر قرآن مؤمناند که خداوند آنان را در حیات دنیوی بی نیاز میکند و قناعت می بخشد و با غناء و قدرت روحانی جبران می کند . زندگی حقیقی اینان همان حیات باطنی انهاست که توشۀ آخرت است و با مرگشان شکوفا می شود .

و اما گروه سومی هستند که چه بسا از ثروت و ریاستهای دنیوی  می گذرند ولی منظورشان حیات اخروی و باطنی نیست بلکه ریاست و جلوه گری معنوی در نزدمردمان در همین دنیاست تااز چشم مردمان تقدیس و پرستیده شوند . اینان منافقانند و براستی خسرالدنیا و آخرت می شوند که نهایتاً هم از نظر خدا و  خلق خدا طرد میشوند و لذا دشمنان قسم خوردۀ دین و مؤمنان هستند . اینان می پندارند که منظوراز دین خدا همانا  تقدیس و پرستیده شدن بواسطۀ مردمان است و یادشان رفته که پرستش فقط از آن خداست .

مردم پرستی دنیوی، کفر است ولی مردم پرستی دینی موجب نفاق است در حقیقت این هر دو دسته مردم را نمی پرستند بلکه میخواهند که بواسطۀ مردم پرستیده شوند ولی مردم هرگز  فریب نمی خورند زیرا خداوند محیط بر انها است . اگر انبیاء و اولیاء مورد تمجبد و تقدیس مردم هستند به دلیل عشق واقعی آنان به نجات مردم است و همین عشق اساس نبوت و امامت آنهاست .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا زمان پایانی دارد ؟

« فلسفۀ زمان »

 

زمان بر دو نوع است : زمان نجومی که همان سنجش حرکت دورانی زمین بر محو ر خویش و بر مدار خورشید است که بواسطۀ ساعت و شبانه و روز و ماه و سال محاسبه می شود. این زمان ظاهراً میتواند به اندازۀ عمر کائنات تا ابد استمرار یابد الاّ اینکه قوه جاذبۀ زمین و حرکت دورانی آن دچار اختلال و توقف شود که به معنای آغاز پایان عمر زمان زمینی است و پایان عمر بشر . این داستانی است که در باور به قیامت وجود دارد که ممکن است طبق محاسبات علمی میلیاردها سال دیگر رخ نماید و یا هرگز ننماید و یا به زعم قرآن ممکن است هر آن اتفاق افتد . این آخرالزمان نجومی است .

و اما یک زمان دیگر وجود دارد که زمان باطنی یا روحانی است و خاص انسان می باشد که میتوان آن را زمان عرفانی هم نامید . برای درک زمان باطنی می توان ساعاتی را که در خواب بسر می  بریم مثال آوریم . می دانیم که خواب مرگی خفیف است و لذا زمانیکه در خواب می گذرد یک زمان روحانی و اخروی محسوب می شود تجربۀ اصحاب کهف نیز از این جمله است .

آدمی گاه ساعاتی را در درون خود می رود و آنگاه که به خود می آید گویی که فقط لحظه ایی گذشته است . این زمان باطنی است یا زمان اخروی در نقطۀ مقابل زمان نجومی یا زمان دنیوی  قرار دارد . زمان اخروی حاصل باطن پیمایی انسان است هر چه که این عمق پیمایی در خویشتن بیشتر باشد می تواند در اندک زمانی ،زمان نجومی بسیار طولانی را طی کند . به مانند روز قیامت کبری که همه مردگان بر می خیزند حداکثر زمانیرا که برای این مدت عظیم تخیمن می زنند حدود نیم روز است ( قرآن ) .

زمان باطنی را می توان زمان الهی نیز نامید زیرا انسان در باطن پیمایی خویشتن به حریم جاودانگی که همان حضو رخداست نزدیک می شود . در قرآن کریم هزار سال بشر در نزد خدا فقط یک روز محسوب میشود و یا همانطو رکه شب قدر که حاصل باطن پیمایی انسان مؤمن است به لحاظ نجومی معادل هزار ماه است و ی همانطورکه قیامت پنجاه هزار سا له که اینک در آن قرا رداریم در نز خدا فقط یک روز است و یا همانطو رکه کل عمر پیدایش جهان برای خدا فقط شش روز بطول انجامید . این زمان الهی یا عرفانی یا اخروی یا باطنی یا زمان تکوینی هم نامیده می شود .

به لحاظی میزان قدرت روحانی و عرفانی انسان این است که به زمان الهی نزدیک شود که همان تقرب الی الله است که غایت آن لحظۀ صفر می باشد که همان حضو ر در اکنونیت و حال مطلق و بی زمانی کامل است که همان حضو رجاودانگی و لقاالله می باشد .

انسان به میزانی که از خدا دور است اسیر زمان نجومی می باشد و دچا رجبر وتورم زمان در روان خویشتن است و مجبور است که بواسطۀ انواع اشتغالات این زمان را برون افکنی و سپری نماید و لذا عدم اشتغال موجب احساس نابودی و لذا موجب گرایش به عیاشیها و مخدرات ومستی ها و نیز موجب جنون و جنایت می شود این همان بی صبری کافران است پس در واقع صبر همان صبر بر زمان به معنای جاودانگی است که در مؤمنان به میزان نزدیکیشان به خدا وجود دارد .

و اما امروزه که عرصۀ آخرالزمان است و بشر مدرن به یاری تکنولوژی دچار وقت آزاد و تورم زمان شده شاهد رشد اعتیاد و تبهکاری و جنون و جنایات هستیم اینهمه از عدم تحمل زمان است و این تازه در حالی است که بخش عمده زمان آزاد بواسطۀ تلویزیون بلعیده می شود .

هر چه که زمان آزاد شده در نزد بشر بیشتر می شود اگر به زمان باطنی دست نیابد به مهلکه می افتد و قلمرو زمان باطنی همان معرفت نفس و سلوک عرفانی است .

پیامبر اسلام (ص) می فرماید « من زمان هستم » این سخن عجیب بیان دیگری از معنای آخرالزمان و دین محمد به عنوان دین قیامت و ختم نبوت است . به همین دلیل بایستی پیامبر اسلام را « پیر کامل » در معنای عرفانی اش دانست و این بدان معناست که او به جاودانگی پیوسته است همانطور که علی (ع) می فرماید : من از خدا فقط دو سال کوچکترم .

ولی کسی که در حیات دنیا، زمان اخروی را درک نکرده باشد در قیامت کبری که پایان زمان است احساس نابودی می کند و بقول قرآن می گوید : ای کاش خاک می بودم . یعنی هرگز خلق نشده بودم . این همان احساس نابودی در وضعیت جاودانگی می باشد .                        ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |