تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فقر چیست ؟

 

هنگامی که سخن از فقر به میان می آید اولین معنایی که در ذهنمان خطور می کند همان بی پولی است . اما این ظاهری ترین و یا دنیوی ترین تعریف از فقر است. اما در قبال فقر دنیوی باید از فقر دیگری نیز سخن گفت که آن فقر معنوی است. همانطور که میدانید هر آنچه که در جهان هستی وجود دارد دارای دو بعد است : مادی و معنوی . و هنگامی که سخن از تعادل می کنیم اساساً تعادل در ماده و معنا است.

و اگر بخواهیم در باب ماده و معنای انسان سخن گوئیم باید پول را عصارۀ مادیّت انسان و خدا را اسوۀ معنای انسان بدانیم  و اگر باور کنیم که انسان نیز مانند هر موجودی در این عالم هستی دارای تعادل است پس تعادل انسانی همان تعادل بین پول و خدا در اوست. و این به معنای این است که هر انسانی به میزان فقر مادی خود دارای ثروت معنوی است و به میزان ثروت مادی خود دارای فقر معنوی است.

به هر حال بشر در طول تاریخ نشان داده که تا مجبور نشود رو به خداوند یعنی منشاء و مطلق معنا نمی کند و به همین دلیل، بشر هنگامی که در تنگناهای دنیوی قرار میگیرد برای ادامه زندگی و یافتن احساس وجود ، نقصان دنیای خود را با رویکرد به خداوند جبران می کند و بدینگونه به تعادلی جدید از ماده و معنا در خود دست می یابد. همانطور که اگر به ناگاه گشایشی دنیوی در زندگیش شود و او به مقام و پول بیشتری دست یابد میزان معنویت در او کاهش می یابد.

هنگامی که سخن از معنا می کنیم این معنا در بیان واضحتر همان محبت و دوست داشتن دیگران است زیرا دوست داشتن خداوند تنها در دوست داشتن بندگان خداست که امری واقعی و قابل ارزیابی می گردد در غیر این صورت هر کس می تواند خود را عاشق خداوند بداند و چنین باوری را به خود تلقین کند اما چون خدا در جهان ماده وجود ندارد این امر میتواند تنها برخاسته از تخیّل و توهم و یک دروغ باشد.

شاید بگوئید که اگر چنین باشد پس گرسنگان آفریقا  باید دارای بیشترین معنا در خود باشند. آری همینطور است. کافی است که از نزدیک به زندگی آنان  نگاه کنید زندگی که در نگاه اول در چشم شما غیر قابل تحمل می نماید و به خود می گویید که اگر جای آنان بودید همان ابتدا خود را می کشتید اما آنان  خود را نمی کشند و در عینی که در فقر کامل بسر می برند دارای  آرامش و رضایتی هستند که برای  شما غیر قابل فهم است و اگر با آنان رابطه نزدیک برقرار کنید باز هم در میابید که چقدر زندگی را دوست دارند و با تمامی سختیها یی که در ظاهر وجود دارد از زندگی خود لذت می برند. که این لذتی معنوی است که هر فردی تنها باید آن را تجربه کند و باز برای باور این حقیقت سری به آمریکا بزنید کشوری  که ظاهراً مرفه ترین کشور دنیاست و می بینید که در این کشور چقدر انسانها تنهایند و چقدر از یکدیگر متنفرند.

پس اگر خود را فقیر میدانید یعنی بی پول ، کمی به درون خود نگاه کنید تا دریابید به ازای فقر دنیوی ، دارای چه ثروت معنوی می باشید . در این صورت است که دیگر در مقابل پولداران احساس حقارت نمی کنید و خود را مورد ظلم خدا نمی یابید زیرا اگر خدا  به  شما پول نداده بجایش معنویت داده و اینگونه است که عدل خداوند را در باب خود باور می کنید .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 19:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هدف از زندگی

 

قرنها پیش مولانا فرمود :

 

روزها فکرمن این است وهمه شب سخنم

کـه چـرا غا فل از احـوال  د ل خویشتـم

از کـجا آمـده ام ، آمـدنــم بــهـر چه بـود

بــه کــجا مــی روم آخــر ننمـا یی وطنم

مــرغ بــاغ ملــکوتم نیــم از عالم خاک

چــند روزی قــفسی ساختــه اند از بدنم

 

این سوالی است که عموماً هر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . هنگامی که شاهد مرگ دیگرانی و می بینی به محض اینکه هر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی هیچگاه نبوده است ، از خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام همانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا هستم همانطور که ممکن بود نباشم ؟

به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش می کنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافیانت باور می کنی و هنگامی که آنها فراموشت کردند گویی هیچگاه نبوده ایی . و گویی تنها موجودی که «بودن » تو برایش مهم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق نکند ؟

در دوران جوانی آرزوها و آرمانهای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما

هنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوهایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این آرمانها برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت را بگذرانی و زمان را نابود کنی .

عموماً بشر برای زندگی کردن خود اهدافی را در ذهن خود ایجاد می کند . اهدافی که امروزه اکثراً اهدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتهایش را بواسطۀ این هدف که نام کلی آن خوشبختی است  سمت و سو می بخشد.

در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اهداف دنیوی دست می یابد اهدافی که گمان می کرد اگر به آنان برسد خوشبخت خواهد شد اما هیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر همیشه در حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . همین تجربه خود نشانگر این است که بشر هیچگاه نتواسته هدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به همین دلیل حتی هنگامی که به هدف خود می رسد باز هم ناراضی است و آرامش ندارد .

بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جهان هستی خاصاً انسان چه بوده است ؟

در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید :« جهان هستی و انسان را خلق کردم تا خودم را معرفی کنم . »

پس شناخت خدا هدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و هر بشری به میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نهاده و دیگر اهداف بشر ، اهدافی نادرست است.

حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟

در تمامی دورانها خداوند ، پیامبری را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران هم صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمرد ند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..

اما دانستن ذهنی این صفات، هیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنها دور نمایی کلی از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطۀ شریعت، راه شناخت قلبی خداوند را در همان  اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت ها نیز هدف را فراموش کرد و شریعت را تنها راه و روشهایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و به همین دلیل است که قرنهاست که از شریعت انبیا تنها پوسته های ظاهری باقی مانده که هیچ محتوای باطنی ندارد.

پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون شک به او آرامش خواهد داد ؟

دانستن اینکه خداوند بخشنده و مهربان است هیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا زمانی که بشر مهربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند هیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به همین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را همیشه به تفکر دعوت کرده است.

بشر باید این را بداند که هیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر « خود » را علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا همه این وقایع را به خداوند نسبت دهد تفاوتی ندارد . وضعیت اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی همان خدا شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که همیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً وقایع خوب زندگی را به «خود» و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به همین دلیل نه از« خود » شناختی یافته و نه از خداوند.

فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جهل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و...خودش بوده و یا تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دهد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در هر دو حال به شناخت خدا خواهد رسید و در خواهد یافت که خودی جز خدا وجود ندارد.

و تنها در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگیها و سرگردانی بین

« خود» و خدا رها خواهد شد که این شناختی توحیدی است.

پس بیایید از همین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و... را پیش روی خود قرار دهیم و یا در « خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را درک کنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سیمای نخبگان

«درصدای آمریکا»

 

براستی چه خبراست ؟ چرا همه سخن گویان مبارزه با امپریالیزم واستعمار ومدافعین ملت وعدالت وانسانیت وایرانیت وعرفان وآزادی وانقلاب و..... یکی پس از دیگری سرازصدای آمریکادرمی آورند ؟ چه شده که صدای آمریکا مدافع اینهمه حق پرستان است ؟ نکند که براستی شیطان بزرگ مبدل به رحمان بزرگ شده است . چرا آقای بوش اینقدر عاشق وشیدای ملت ایران گردیده است ؟

اززمانی که آقای کلینگتون پرچم اسلام رادرکاخ سفید برافراشت گوئی مدینه فاضله همه اسلام پناهان ناب شد وجملگی یک شبه تامغزاستخوان دموکرات شدند وحتی حزب دموکرات راهم ازرو بردند .

هجوم فزاینده به اصطلاح نخبگان کشور به دربهای پنهان کاخ سفید مارابه این سئوال می کشاند که : آیا این واقعه یک فاجعه است یا یک پیروزی برای اسلام وملت ؟ فاجعه به این معنا که فقط پخمگانند که می مانند وپیروزی به این معنا که نظام ما دیگر تاب تحمل هیچ شرک ونفاقی را ندارد وهمه رابه بیرون تف می کند . امیدواریم که دومی باشد وگرنه خسرالدنیا وآخرتیم .

                                                                                        ع - خ

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تهمت ناحق به مثابه قتل

«بازخوانی یک پرونده»

 

روزی آدم ثروتمندی برای مشاوره به دفترم آمد ومشکل اواین بود که هرسال به طرزی حیرت آوربواسطه اتومبیل خود کسی را درخیابان زیر می گیرد وبه قتل میرساند که البته قتل غیرعمد محسوب شده ولی کل زندگیش را ازبابت دیه این قتلها پرداخته واینک بدهکار است وبرای مابقی عمرش باید کارکند تا این بدهی را جبران نماید ودرآخرین تصادف اتومبیل موجب قتل فرزند خودش شده است .

بنده که یاد آیه وحدیثی ازرسول اکرم افتادم که تهمت ناحق مخصوصا به مومنان ، مترادف قتل است . ازاین دیدگاه فرد مذکور را مورد سئوال قرار دادم وبالاخره معلوم شد که سالها مشغول متهم کردن ناحق وافترا به دیگران است وازاین طریق به شیوه ای خاص مشغول ثروت اندوزی نیزمی باشد واین ثروت اندوزی ناحق را هم بواسطه همان اتهامات ناحق موجه می سازدولذا کل ثروت خودراازبابت این قتلهای غیرعمد دیه میدهد .

این فرد با تصدیق این حقیقت وتوبه ازاین افتراها دچارآرام وقرار گردید وماجرای این تصادفات عجیب پایان یافت .

                                                                                               ع - خ

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سرّ «باد» و «هوا»

 

جهان معلق در هوا است و مرتبط بواسطه باد است و انواع بادها .

باد را همان حرکت وجریان هوا نامیده اند که بر اشکال گوناگونی برخاسته از مبادله بین اشیاء واجرام ومناطق متفاوت جوی میباشد که یکی از معروفترین بادها حاصل مبادله دما بین اجرام و کرات و مناطق متفاوت زمینی می باشد . بدین ترتیب بادها وطوفانهای مغناطیسی هم داریم که مشهورترین آنها طوفانهای خورشیدی است. جاذبه بین کرات  هم از همین مقوله است. در اینجا "باد یک پدیده و معنای بسیار کلان است که طیف وسیع و متنوع دارد که هوای نفس و باد اندیشه و طوفان عواطف و عشق هم نوع بسیار ویژه و انسانی آن محسوب می شود.

فاصله و خلا بین ذرات و کرات و اشیا را هوا می نامند. و این هوا به اشکال گوناگونی دارای حرکت است. یعنی حاصل باد است که کل موجودات عالم را به هم مرتبط می سازد و به  وحدتی جهانی می کشاند . می دانیم که طبق مکاشفات و قوانین علم فیزیک جهان ماده از ذرات پدید آمده است که هر ذره ای چون اتم نیز باز متشکل از ذرات کوچکتر است تا آنجا که عاقبت این تجزیه به ذره ای فرضی می رسد که " ضد ماده " خوانده می شود که در واقع همان " عدم " می باشد در واقع در دل هر ذره ای هوا حضور دارد و کل عالم ماده بر عدم استوار است که همان هوا و خلا مطلق می باشد یعنی جهان هستی در جریان تجزیه مبدل به عدم می شود و همه آنچه که به صورت اشیا و کرات حضور دارد یک صورت نمادین و خلاف واقع است و گویا پندار محضی است و وضعیت نهایی همان عدم و یا هوای محض می باشد که همان باد محض است که در زبان قران " ریح " نامیده شده است  که اساس " روح " است . در واقع کل جهان ماده در روح شناور است و صورت روح است وانواع درجاتی از انبساط و انقباض روح : ارواح جمادی ، ارواح نباتی و حیوانی و بشری و ارواح بادی و نهایتا روح محض و واحد که کل جهان را در بر گرفته و به هم متّحد و متصل نموده است.

در فیزیک نظری این قانون تجربه شده است که اگر انسان بتواند حجم هرچند اندکی از فضا را مطلقا از ذرات تهی سازد خلا مطلق پدید می آید که همان عدم است و کل کائنات در همان حجم اندک فرو می ریزد مثلا یک میلی متر مکعب خلا مطلق پدید آورد که همان " نابودن" است به واسطه همین مقدار نابودی می تواند کل جهان هستی را نابود سازد و می دانیم که کل فیزیک اتمی در جریان ساختن رآکتورهای اتمی و تبدیل عناصر به یکدیگر و ساختن بمب اتمی حاصل پدید آوردن یک خلا نسبی است که اینهمه قدرت تخریب و نابودی دارد.

در واقع آنچه را هم که ریح محض یا روح می نامیم همان آستانه عدم است و یک لحظه مانده بر نابودی و بدینگونه است که عارفان در وادی فناست که قدرت حضور پروردگار و روح و اراده او را درک می کنند که البته این واقعه حاصل تزکیه نفس از مادیات جهان و پاکسازی دل از هرچه غیر خدا می باشد یعنی دل خود را بر آستانه خلا مطلق یا روح می رسانند تا قدرت دریافت روح الهی را می یابند در حقیقت بنیاد جهان و انسان بر باد است الا اینکه انسان بتواند خود را به آستانه روح برساند و از این بی بنیادی نجات یابد . ذات هستی بر نیستی قرار دارد.

                                                                                ع - خ

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا دروغ می گوییم ؟

 

شاید بارها در طول زندگیمان خواسته ایم که راست بگوئیم اما نتواسته ایم. چرا ؟

انسان همیشه راستگویی و دروغگویی را از خود آغاز می کند. هر فردی به میزانی که به خود راست می گوید ، شهامت راستگویی رابه دیگران نیز خواهد داشت همانطور که به میزانی که به خود دروغ می گوید به دیگران نیز دروغ خواهد گفت و دیگر اینکه انسان اگر به دیگران راست  نمی گوید برای این است که آنان نیز به او راست نگویند.

اما آیا تا به حال از خود پرسیده اید که چرا از صداقت و راستگویی بدتان می آید و از دروغ گویی خوشتان می آید؟

آنچه که انسان را از راستگویی به خود منزجر کرده زشتیهای است که در نفس خود دارد زشتیهای که تلاش می کند هم آن را از چشم خود پنهان دارد و هم از چشم دیگران .

آخر اگر او بخواهد به خودراست بگوید باید چه بگوید ؟

اینکه چه انسان بزدلی است و یا اینکه چقدر احمق و جاهل است و یا اینکه تا چه حد نفسش عیاش و هوسباز است  و یا اینکه تا چه حد مال پرست است و یا اینکه هیچگاه کسی را دوست نداشته و هر کاری که می کند تماماً برای رسیدن به مقاصد خود می باشد و اینکه تا چه حد انسان متکبر و خود خواهی است و....

اما اگر این حقایق زشت نفس او آشکار شود دیگر هیچکس او را دوست نخواهد داشت .پس تمام این دروغگوئیها برای این است که دیگران او را دوست بدارند و به او احترام بگذارند.

 اما آیا تمامی این دروغها باعث شده است که یک نفر را بیابیم که ما را واقعاً دوست داشته باشد. بدون شک چاپلوسی و تملق دیگران هیچ به معنای تأیید ما نمی باشد . تمام عمرمان دروغ گفتیم تا به پول و قدرت و شهرت دست یابیم که بواسطه آن دیگران را به تحسین خود وا داریم اماهمه ما می دانیم که همۀ کسانی که ما را چاپلوسی می کنند در دلشان چه کینه ایی از ما دارند و تمام این چاپلوسیها و تحسین های دروغین نیز تنها برای این است که از ما برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کنند و هنگامی که این حقیقت تلخ را در مییابیم، از همه کینه می کنیم و خود را انسانی مظلوم می یابیم که هیچکس قدر وجودی ما را درنیافته است.

آیا زمان آن فرا نرسیده که دست از دروغ برداریم و یک بار هم که شده راستی را تجربه کنیم . آغاز راستگویی و صداقت ، راست گفتن به خود است . به میزانی که ما زشتیهای نفس خود را ببینیم و آن را باور کنیم انگیزه ایی خواهیم یافت که برای خوب بودن ، پاک بودن ، زیبا بودن و... تلاش کنیم .

و در این صورت است که شهامت راست گفتن به دیگران را خواهیم داشت و از راست گفتن آنان نیز نمی هراسیم .

عمری نمایش انسانیّت دادیم حال بیایید برای یک بار هم که شده برای انسان بودن تلاش کنیم. اما این تلاش خود منوط بر پذیرش این حقیقت تلخ است که ما تا اکنون انسان نبوده ایم بلکه حیوانی حریص و هوسباز و طماع بوده ایم .

 بیایید این حقیقت تلخ را باور کنیم که اگر کسی ما را دوست ندارد به این دلیل است که ما دوست داشتنی نیستیم . آخر چگونه یک انسان متکبر و خود خواه می تواند دوست داشتنی باشد.

بدون شک صداقت باعث می شود که تمامی دنیای دروغینی را که برای خود ساخته ایم از دست بدهیم. دنیایی که ممکن است شامل روابطمان ، شغلمان ، ثروتمان و... باشد اما اگر بدانیم که به ازای تمامی این از دست رفته ها ، خدا را در خود خواهیم یافت خدایی که حضورش به ما آرامش ، عزت نفس ، قدرت و شهامت می بخشد دیگر از راستگویی و صداقت پشیمان نخواهیم شد.

آنچه که ما بواسطه دروغ در صدد یافتنش هستیم با صداقت بدست می آید.

آیا ارزش ندارد که برای یک بار هم که شده راستی را در زندگیمان تجربه کنیم ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه آبرو

 

نوجوان چهارده ساله مفلوج ولاعلاجی را به نزد ماآوردندومعلوم شد که این بیچاره دردوران کودکی به بهانه یک بیماری بسیار ساده درمسیری ازدوزخ پزشکی افتاده که درجریان تشخیص ودرمانهای مالیخولیائی بینائیش را ازدست داده وتکلم او فلج شده ونهایتا سیستم عصبی اش ازکارافتاده وزمین گیر شده است وگام به گام با هرعمل تشخیصی ودرمانی مرض جدیدی براواضافه گردیده است. واماوالدین این بچه با اینکه شاهد این روند نابود کننده بودند ولی شهامت قطع این درمان جنون آمیز را نداشتند چرا که : اولا نمیتوانستند جلوی زبان ونگاه شماتت آمیز اطرافیان را بگیرند که گوئی ازدرمان فرزندشان غفلت کرده اند ووالدین بی وجدان وبی مسئولیت هستند . ودوم تهمت عقب ماندگی وامل گری بودکه گریبانشان را گرفته ونهایتا جان ومالشان را بر باد داده بودواینان قادر نبودند ازعقل وتجربه خود تبعیت کنند . برای حفظ آبروی خود هم به لحاظ اقتصادی به خاک سیاه نشسته بودند وهم جان فرزند خودراازدست می دادند .

بهرحال ما از طریق نجات این والدین ازستم آبرو ، هم آنها را از ورشکستگی نجات دادیم وهم از هلاکت فرزندشان . وجالب اینکه این بچه هم بتدریج خودبخود روی به بهبود نهاد فقط بخاطر اینکه دست ازادامه درمان برداشت .

براستی آیا عقل بهتر است یا آبرو ؟آیا جان برتر است یا آبرو ؟

براستی که بقول قرآن کریم پیروی از وسوسه مردمان ، موجب گمراهی است . این وسوسه که همان وسواس خناس واجنه وشیاطین است که اززبان ونگاه مردمان القاء می شود «آبرو»نام دارد . لعنت برشیطانی که نام مستعارش «آبرو»است . براستی که خداپرستی ومردم پرستی درست در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند . براستی که وسوسه مردمان موجب سقوط عقل ودل وجان ووجدان شده ونهایتا آبروی انسان را درنزد خدا می برد.

برای اینکه دیگران به ما لبخند بزنند ومارا عاقل وسعادتمند بخوانند خودرا به خاک سیاه می نشانیم درحالیکه می دانیم که همین ها پشت سر ما فقط مارا تمسخر می کنند وبد می گویند وتهمت می زنند وبه حماقت ما می خندند . با اینحال راضی به همین چاپلوسی وتظاهر هستیم وبه این قیمت حقیر حاضریم عقل ووجدان خود را بازیچه سازیم ودیوانه شویم . وآنگاه حتما مردم را علت بدبختی خودبدانیم واز همه کینه کنیم . این همان روند کفر است . مردم پرستی به نفرت از مردم می انجامد زیرا ناحق است . فلسفه آبرو ،فلسفه بدبختی ما مردمان جهان سوم است . وهمین فلسفه است که نهایتا مارا بسوی غرب می کشاند وخاصه آمریکا را مدینه فاضله ما می سازد زیرا آنها درست برخلاف ما به بی آبروئی خود مفتخرند . آیا براستی هیچ راه وروش سوم وبرتری موجود نیست ؟

آنکه رضایت دیگران را ملاک زندگی خود قرار می دهد رضای خدا ووجدانش را از دست می دهد  .

اراده به محبوبیت در نزد دیگران علت العلل این بیماری وبدبختی عظیم است که نهایتا موجب کینه ونفرت متقابل است . اگر فقط یکبار محبوبیت خود درنزد خدا را ملاک قرار دهیم ازمحبت ریائی خلق خدانجات می یابیم .

                                                                                            دکتر علی اکبر خانجانی      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حماقت مردومکرزن

 

حماقت مردومکرزن دوروی سکه جهل وکفربشروعلت ومعلول همدیگراست .

وقتی ازحماقت مردسخن می گوئیم درواقع ازجنبه ذهنی کفرش سخن می گوئیم زیرا عقل وایمان قرین همدیگرند وجهل وکفرنیز .

درقبال مردی کافرزن هم مکارمی شود زیرا ضعیفه است ومکرحربه ضعف است همانطورکه حیوانات ضعیفتر        موذی ترند . مرداگرموٌمن باشد وبه عقل عمل کند زن هم هرچند که کافرباشد مکرنخواهد کردبلکه یاایمان خواهد آورد ویا تن به تن با ایمان شوهر خواهد جنگید وبالاخره جدا خواهد شد . زیرا مردکافر؛ ستمگروزورگو می باشد وزنش را وادار به مکرمیکند هرچند که موٌمنه باشد . آنچه که زن را بهرحال چه درکفروچه ایمانش به صدق می کشاند وسرنوشت رابطه اش با شوهر را یکسره می کند عقلانیت وشهامت وعدالت وگذشت مرد است که مصداق «لااکراه فی الدین»می باشد . مکرزن محصول اکراه واجباری است که مرد برزندگی وارد می کند . این قاعده درکل جامعه نیزحکمفرماست یعنی آنچه که مردم را ریاکاروموذی می کند حماقت وجباریت کارفرمایان ومدیران است . جامعه صورت کلان خانواده است . جبر وزور گوئی واضح ترین نشانه حماقت است زیرا مسئله را پیچیده ولاینحل می سازد .

                                                                                          دکترعلی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«فلسفه او»

آرامش درحضوردیگران

 

هرمن توئی نیازمند به «او»است تابتواند مربوط گردد . درواقع اوی هررابطه ای به مثابه خط فاصله «-» بین     من – تو است که من را به تو متصل می سازد . این امردررابطه زناشوئی شدیدترین نمود رادارد . اوی هررابطه ای به مثابه امام رابطه است که یا امام دین وهدایت است ویا امام کفروضلالت .

البته یک من – توی مومنانه درکمالش جزخداوند ، اوئی (هو)ندارد . ولی من – توهای کافرانه مستمراً نیازمند روابط اجتماعی گسترده ترند ولحظه ای بدون اوئی قادر به تحمل یکدیگر نیستند . اینان یا باید مهمانی بدهند ویاباید مهمان باشند . جنون معاشرتهای فامیلی یا به اصطلاح دوستانه برخاسته ازمن – توهائی است که به واسطه کفرشان هیچ رابطه ای ندارند وبدون دیگران لحظه ای یکدیگر را تحمل نمی کنند که در سالمترین وضعیت می تواند فرزند باشد که درچنین حالتی زباله دان کفر ودروغ رابطه زناشوئی است که آن فرزند را به انزجار می رسانند .

یک اوی خانگی رابطه زناشوئی نیزتلویزیون است که جامعه رابه رابطه وارد ساخته وقابل تحمل می سازد . ودراین صورت کافیست که شبی تلویزیون خراب باشد .

این اوهای دروغین به مثابه محلل های رابطه اند .

اوی یک رابطه اگر انسان مومن باشد آن دوراهم نزدیک وصمیمی می سازد ودعوت به دین واخلاص می کند که اگرتصدیق نکنندبه انقراض می روند .

بزرگترین اوهای تاریخ انبیا واولیای خدا هستند . حضرت مسیح می فرماید : برخی می پندارند من فرشته صلح هستم درحالیکه شمشیری هستم که بررابطه ها فرود می آیم . هرکه مرا تصدیق کند به وصال می رسد وهرکه مرا انکارنماید به فراق می کشد .

درمعنای نهائی اوی هررابطه ای یا خداست ویا ابلیس است : رابطه صادقانه ورابطه دروغین !

                                                                                                       دکترعلی اکبرخانجانی        
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |