تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

سخنی با جوانان

 

(ساعتی در خود نگر تا کیستی )

 

یک جوان حدود بیست ساله ، زنده ترین ، پاکترین ، و هوشیارترین موجود عالم هستی است . عشق و ایمان و قدرت ادراک و جهان بینی و حق پرستی بطور فطری در وجودش در حال غلیان و جوش و خروش است . جوانی به این معنا یک ارزش الهی و روحانی است و لذا همۀ اهل جنت جوان می شوند و در جوانی جاودانه می گردند . حضرت رسول اکرم (ص) در گزارشی از معراجش ، جمال پروردگار را به یک مرد جوان تشبیه نموده است . جوانی در گوهره اش دارای کمال است و مطلق را می جوید و آنکه این گوهره را به راه عشق و معرفت بکشاند آن را به بار نشانده و جاودانه ساخته است . و آنکه آن را به غفلت و بازی بگذراند جاودانگی را به هدر داده است که احیای دوباره اش به هزار جان کندن است که بندرت ممکن می آید .

پس شما ای جوانان ، جاودانگی خود را به بازی نگیرید که برای بازی آفریده نشده است . این گوهره را در بازار آزادیهای احمقانه هدر ندهید و قدرش را بدانید که جوانی شما الوهیّت شماست .

بدانید که هیچ راه وروشی همچون خود شناسی قادر نیست که این گوهرۀ الهی را شکوفا سازد و هزاران ثمر ببار آورد . جوانی را دریابید تا هرگز به کهولت نرسید . هیچ چیزی چون بازی این گوهره را حیف و هدر نمیکند .

 

ع-خ

 

 

جنگ بی پایان آدم و حوا

(رابطه جنسی)

 

در داستان آدم و حوا در قرآن می خوانیم که ابلیس موجب القای شهوت جنسی در حوا شد و حوا هم آن را به آدم منتقل کرد و این امر موجب عداوت آندو گشت و این عداوت موجب خروج آن دو از بهشت شد :از بهشت من خارج شوید که دشمن یکدیگرید !

در این باب در مقالۀ « فلسفۀ لباس » مفصل تر بحث کرده ایم .

این جنگ در رابطۀ هر زن و شوهری حضور دارد و علت همۀ مشکلات زناشویی است . به زبان ساده عداوت بین زن و شوهر ازمنت و معامله ایی است که در رابطه جنسی رخ می دهد . زن می گوید : چون تو نیازمندی پس بایستی نازم را بکشی و همه امیال مرا در زندگی ارضاء نمایی تا به تو تمکین جنسی کنم . ولی مرد می گوید: اگر من به لحاظ پایین تنه ام به تو محتاجم تو نیز محتاجی هر چند که آن را کتمان می کنی . و علاوه بر این تو احتیاج دیگری هم به من داری و آن نیاز به معیشت است . مگر تو از بابت این نیازهایت منت مرا می کشی  و من برایت ناز می کنم که قرار باشد من هم برای نیازم منت بکشم و تو ناز کنی .

این است بگو مگوی پنهان و آشکار زناشویی که در تمام عمر استمرار دارد و بتدریج پیچیده تر و مزمن شده و اصلش به نسیان رفته و تبدیل به دهها بهانه می گرد د و خانه را تبدیل به دوزخ می کند .

حقیقت امر این است که کل این جنگ بی پایان برخاسته از عشق مرد به زن است که در زن چنین ناز و توقعی ناحق پدید میآورد و این وضع آنقدر ادامه می یابد تا این محبت نابود شده و بر جای آن در دل مرد نفرت و در دل زن کینه پدید می آید و انتقام آغاز می شود .

فقط زن مؤمن است که حق محبت را می شناسد و از آن حربه ایی بر علیه شوهر نمی سازد و مرد مؤمن است که حاضر نیست فقط برای نیاز جنسی اش پا بر حقوق و حدود الهی بگذارد . مردی که بخاطر امرار معیشت بر زنش منت نگذارد و زنی که بخاطر تمکین جنسی بر مردش منت نگذارد و از عشق حربه نسازد این جنگ را پایان داده و لایق رجعت به بهشت است.

 

ع-خ

 

 

 

 

چند مصاحبه خصوصی

 

*از دانشجویی پرسیدم : چرا با اینهمه هزینه گزاف دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی شده ایی  ؟

گفت :واقعاً به آزادیش می ارزد : آزادی از دانش ،اسلام و مخصوصاً خانواده .

****

از دروغگویی پرسیدم : چرا اینقدردروغ می گویی ؟

گفت : زیرا هیچکس باورم نمی کند .

****  

از زنی پرسیدم : عشق بهتر است یا ثروت ؟

گفت : عشق بهتر است با ثروت .

****

از نو مسلمانی پرسیدم : چرا متدیّن شده ایی ؟

گفت : زیرا بازار کفرم کساد شده بود .

****

از مؤمنی پرسیدم : چرا اینقدر نماز می خوانی ؟

گفت : کار از محکم کاری عیب نمی کند .

از جهودی پرسیدم : بانکداری اسلامی چیست ؟

گفت: جهودی که می خواهند بزور مسلمانش کنند .

ع-خ

 

چند معمای جامعه شناختی

 

*چرا هر چه تبلیغات دینی بیشتر می شود مردم بی دین تر می شوند ؟

 

*چرا هر چه جاده ها اتوبانی و خیابانها چراغانی و اتومبیلها مجهزتر می شوند آمار تصادفات و مرگ و میر حاصل از این امر بیشتر می شود ؟

 

*چرا هر چه خدمات بهداشتی و درمانی بیشتر و علم پزشکی کاملتر می شود بیماریها هم بیشتر و لاعلاج تر می شود ؟

 

*چرا هر چه مردم مرفه تر می شوند شاکی تر می شوند ؟

 

*چرا حاصل مهر و عطوفت ، شقاوت و عداوت است ؟

 

*چرا هر چه آزادی بیشتر می شود مردم آزادیخواه تر می شوند ؟

 

*چرا هر چه مردم سیرتر می شوند بیشتر احساس قحطی می کنند ؟

 

*چرا هر چه تحصیلات بالاتر می رود جوانان لاابالیتر و احمق تر می شوند ؟

 

*چرا هر چه آمار سواد بالاتر می رود شمارگان انتشار کتاب کمتر می شود ؟

 

*چرا هر چه کنترل و نظارت قانون بیشتر می شود نرخ جرم و جنایات بالاتر میرود ؟

 

*چرا هر چه خدمات روستایی بیشتر می شود مهاجرت به شهرها هم بیشتر می شود ؟

 

*چرا هر چه ایمنی و بیمه ها بیشتر می شوند نا امنی مردم هم بیشتر می شود ؟

****

پاسخ ما :زیرا آخرالزمان است و ارزشهای دنیوی بی خاصیت شده و بلکه حاصلی معکوس ببار می آورد .

 

ع-خ

 

نیویورک

آخرالزمان تمدن غرب

 

یک ضرب المثل اآمریکایی می گوید « اگر در نیویورک نابود نشوی هرگز نابود نخواهی شد ».

شهری که صد ها هزار کارتون خواب دارد ، صدها هزار دیوانه زنجیری دارد ، صدهها هزار بیمار جنسی دارد ، صدها هزار همجنس گرا دارد ، صدها هزار معتاد دارد ، صدها هزار الکلی دارد ، صدها هزار تن فروش دارد ، صدها هزار گدای علنی دارد ، صدها هزار قاچاقچی دارد ، صدها هزار ایدزی دارد ، صدها هزار جیب بر و آدم کش حرفه ایی دارد  ......و همچنین صدها هزار هنرمند دارد و صدها هزار میلیاردر و صدها هزار شاه و شاهزاده و اشراف بازنشسته .....

و بخاطر آسمان خراشهایش برجسته ترین شهر جهان است و نیز پر جمعیت ترین شهر جهان و نیز به لحاظ تکنولوژ پیشرفته ترین شهر جهان و نیز پر موزه ترین شهر جهان و نیز تجاری ترین شهر جهان و نیز سیاسی ترین و مافیایی ترین شهر جهان و نیز تروریسیتی ترین و ناامن ترین  شهر جهان .

اینجا نوک تیز پیکان تمدن و پیشرفت و آزادی است . اینجا به معنای واقعی ترمینال تاریخ تمدن و آخر زمان این تاریخ است . در اینجا ادم هر کاری که دلش بخواهد می کند .

در این شهر معنایی  بنام بدی و نباید وجود ندارد اینجا قلمرو فرمانروایی مطلق پول است .

سلطان این شهر خاندان راکفلر است . یک بار از آقای راکفلر پرسیدند که چرا برای ریاست جمهوری امریکا کاندید نمی شوی .         گفت : شهردار نیویورک یعنی شهردار کره زمین . در همین شهر بود که آقای راکفلر بزرگترین مافیای علمی – صنعتی –بانکی – نظامی – اطلاعاتی  تاریخ جهان را بنام « کمسیون سه جانبه » تشکیل داد .

در ضمن این شهر پر دانشگاهترین شهر جهان هم است . حمله به برجهای دو قولو به مثابه حمله به قلب تمدن غرب بود و نیز حمله به قلب کارخانه بدبختیهای بزرگ جهان . این شهر محل کشف و اختراع و تولید و صدور همۀ فتنه های مدرن به کل جهان است .

این شهر مقر جهانی صهیونیزم هم می باشد . همۀ تروریست های جهان و همۀ مغزهای شیطانی در این شهر مرکزیت دارند . زندگی در این شهر زندگی در شکم ابلیس است . اینجا دوزخی ترین بهشت روی زمین است .

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نسبیّت

و

عدم قطعیّت

 

« نسبیّت»و « عدم قطعّیت»دو نظریۀ برخاستۀ از فیزیک مدرن می باشد که اولی از انیشتن و دومی از هایزنبرگ است که مکمل یکدیگرند . این دو نظریۀ بنیاد فلسفه و منطق و علوم غربی را لرزانیدند و به لحاظ فلسفی یکی از ارکان علمی نیهییلیزم ( نیست انگاری ) و شکاکی گری و فلسفۀ  لا ادری ( اصالت جهل) محسوب می شوند . این هر دو نظریه بر اساس ورود عنصر زمان در علم فیزیک و مکنایک جدید پدید آمد و معنقد است که هر چیزی در عالم ماده در هر لحظه ایی از زمان وابسته به سرعتش در فضا دارای جرم و خواصی متفاوت است و لذا مطلقاً قابل اندازه گیری نیست . بنابراین سنجش که اساس دانش مدرن است بی بنیاد و فریبنده است زیرا زمان در احاطۀ بشر نیست و بشر خود اسیر جبر زمان است . این دو نظریۀ در حقیقت اثبات کننده حقایق عرفانی است که اندیشه مادی و فنی و سنجشی بشر را محکوم به ابطال میداند و کل علوم دنیوی را بازیچه و فریبنده می خواند .

ع-خ

 

 

برهان گودل

یا

فروپاشی منطق علمی

 

کورت گودل بزرگترین فیلسوف ریاضیدان مدرن اروپا است که نظریۀ منطقی – ریاضی او به نام همو و تحت عنوان « برهان گودل » مشهور است . این فیلسوف ریاضیدان در تدارک یک فلسفۀ مبتنی بر ریاضیات که بتواند منطق بشر را تبدیل به فرمولهای ریاضی کند نهایتاً به این گزارۀ منطقی رسید که : « هر گزارۀ منطقی  به همان میزان که درست است نادرست است  و درستی هر امری از نادرستی آن است » .

این نظریۀ نیز همچون نظریۀ نسبیت و عدم قطعیت توانست نیهیلیزم را که یک فلسفۀ بسیار کهن یونانی بود یک بار دیگر به لحاظ علمی  به اثبات برساند . این فلسفه را جورجیاس حکیم در سه مرحله بدینگونه بیان میکند : اولاً هیچ چیزی وجود ندارد . ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست . ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل آموزش به دیگران نیست .

اصل اول نیهیلیزم جورجیاس که یک حکیم صوفی و موحد بود همان بیان گر مکتب اصالت فنا می باشد که مذهب عا رفان اسلامی است . اصل دوم بیانگر مکتب لاادری ( من نمی دانم ) و شکاکی گری و نیهیلیزم فلسفی و عبث گرایی منطقی می باشد که یکی از دیگر ارکان عرفان اسلامی در نقطه مقابل فلسفه است . و اما اصل سوم بیانگر مکتب تصوف و عرفان عملی در اسلام است که علم حقیقی را قابل اکتساب و تدریس نمیداند و بلکه امری قلبی و اشراقی می خواند که بواسطه تزکیه نفس و خودشناسی در رابطه با یک پیر عرفانی ممکن می آید .

عجیب است که حکمت همه حکیمان عصر کهن که قرنها مورد طرد و ابطال و نسیان قرار گرفته بود و بسیاری ازآنان همچون سقراط بر این ادعای خود شهید شده بودند امروزه به واسطه دانش و دانشمندانی که منکر ان حکمت بودند و ان را محاکمه و طرد نموده بودند علیرغم میلشان اثبات می شود .

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

استراتژی نخبگان نئو امپریالیزم

برای رهبری جهان

 

حدود بیست و اندی سال پیش کتابی تحت عنوان فوق بواسطه اینجانب به رشتۀ تألیف در آمد و تا به آستانۀ انتشار رفت ولی در محاق افتاد . چند سال بعد یک سریال تلویزیونی تحت عنوان « روند سلطه » بر مبنای همین کتاب تحت نظر بنده ساخته شد که سه

 برنامه اش به آنتن رفت و مابقی نیز در محاق افتاد. و اما اینک خاطره ای از آن اثر محروم و گزارشی خلاصه از این کتاب ناکام که در همان سالها بواسطه برخی از افراد « متعهد » به سرقت رفت و در اینجا و آنجا به نام خودشان و تحت عنوان مکاشفات غیبی انتشار یافت! بهرحال اینک قطراتی از نوش دارو پس از مرگ سهراب :

عصر جدید و جهان مدرن سرمایه داری و نئو امپریالیزم به یک لحاظ محصول تدریجی تکامل گروههای نخبۀ مافیائی در پس پرده سیاسهای استعماری می باشد که از دوران رنسانس پیدا شدند و اساساً در بریتانیا و فرانسه و آلمان  نخستین  بنیادهای مخفی خود را پدید آوردند که مجموعه ای از بانکداران و صاحبان صنایع بزرگ و سیاستمداران و گاه فلاسفه و ایدئولوگهای وابسته به اشرافیت در حال انقراض اروپا بودند. نخستین تشکیلات بنام این جریان مافیائی  موسوم به « فراماسونری » می باشد که کمابیش دارای شهرت جهانی است و افسانه هایی حیرت آور را بخود اختصاص داده که بخشی از آن نیز ساخته و پرداخته خودشان بوده است که از خود هویتی اساطیری در اذهان جهانیان بسازند.

نخستین فعالیت جهانی و علنی این تشکیلات در « کمپانی هند شرقی » تجلی یافت که حدود لااقل دو قرن در سراسر جهان مشغول استعمار و غارت ملل بود که در دو جنگ جهانی دچار فروپاشی گردید و در جنگ دوم منحل شد زیرا رهبر اصلی آن بریتانیا ی کبیر بود که سیطره جهانی اش را از دست داد.

در سالهای نخست پس از جنگ جهانی دوم از بطن این فروپاشی یک جریان نوینی از یک مافیای بسیار پیچیده تر و نخبه تر و جهانخوارتر روی به پیدایش نهاد که تصمیم گرفت که آمریکا را مقر فرماندهی این سلطه جهانی سازد و به رهبری جهان برساند زیرا پس از جنگ جهانی دوم  فقط آمریکا بود که سالم ماند و به ناگاه ره صد ساله را یک شبه طی نمود و مهد پناهندگی سرمایه داران و بانکداران و دانشمندان و سیاستمداران فراری از اروپا شد.

این مافیای جدید تحت عنوان گروه «بایلدربرگ » شکل گرفت و نخستین جلسۀ مخفی خود را در شهر بایلدربرگ آلمان برقرار نمود که رهبری ایدولوژیکی  آنرا دکتر رتینگر یک سیاستمدار نابغه آلمانی بر عهده داشت که از بطن حزب شکست خورده نازی سر برآورده بود و مجدداً در سودای جهانخواری و حکومت واحد جهانی به رهبری غرب بود. به پیشنهاد و رهبری همین دکتر یک سازمان مخفی دیگری تحت عنوان « شورای روابط خارجی » پدید آمد که مسئول یک ارتباط جهانی با نخبگان جهان سرمایه داری بود و مقرش در آمریکا قرار داشت و این سازمان هنوز هم وجود دارد و مقر تصمیمات استراتژیک امپریالیزم می باشد و برخی از نخبگان جهانی امپریالیستی در آن عضویت داشته اند که بسیاری از آنان به سمتهای بزرگی در آمریکا و اروپا نائل آمده اند.

در دهه های پس از جنگ جهانی عمده تصمیمات و اقدامات استراتژیک جهان سرمایه داری غرب به رهبری آمریکا در این دو سازمان مخفی طراحی شده است و بسیاری از کودتاها در جهان سوم و انقلابات ضد انقلاب نیز بر اساس دکترین های این دو تشکیلات بوده است ، از جمله کودتای 28 مرداد 1332 و انقلاب سفید در ایران.

و اما در سال 1973 میلادی تحول نوینی در ماهیت و ساختار و ایدئولوژی و استراتژی جهان امپریالیزم رخ نمود و پدیده ای بنام

« نئو امپریالیزم » را با سیمائی پیامبر گونه بوجود آورد که مترصد نجات بشریت است و قصد بر پایی یک حکومت واحد جهانی را دارد. این تشکیلات نوین که از ادغام آن دو سازمان مخفی پدیدآمد به « کمیسیون سه جانبه »  موسو م گشت . نخستین جلسه این سازمان عظیم و مافیائی در شهر نیویورک و به ریاست دیوید راکفلر رئیس امپراطوری جهانی راکفلر تشکیل شد و کسانی چون دکتر کیسینجر ، دکتر هانتینکتون ، پرفسور کوتام ، دکتر بال و دکتر برژینسکی از ایدئولوگهای مشهور این اجلاس بودند که بعنوان مغزهای بزرگ نئوامپریالیزم همواره در خدمت حاکمیت پشت پرده امپریالیزم آمریکا بوده و سازنده پست های ریاست جمهوری و نخست وزیری در کل جهان غرب بوده اند و تا به امروز همه ریاست جمهوریهای آمریکا از هر دو حزب و اکثر اعضای کابینه کاخ سفید و دول اروپای غربی و ژاپن از اعضای رسمی این کمیسیون بوده اند.

دانشگاه راکفلر ، انستیتو بروکینگز و مؤسسه « رند» از نهادهای اصلی تدوین ایدئولوژی این اتحادیه اند. این کمیسیون در همان آغاز تأسیس خود همه کشورهای آمریکایی شمالی و اروپای غربی و ژاپن و چین کمونیست و برخی از ایدئولوگهای بلوک شرق را بهمراه حدود 800 بانک و صنایع چند ملیتی و شرکتهای بین المللی  و دانشگاهای بزرگ را در عضویت رسمی خود داشت که برخی ازآنان عبارتند : جنرال موتورز ، زیمنس ، فورد، آی. تی. تی، بانک چیس مانهاتان ، دانشگاه  ام.ای.تی ، دانشگاه توکیوو....

سه جانبه بودن نام این تشکیلات در وحله اول مربوط به اتحادیه جهانی آمریکا –اروپا- ژاپن بود . امروزه اکثر شرکتهای چند ملیتی و بانکها و مؤسسات پژوهشی جهان از اعضای این اتحادیه می باشند.

در واقع این یک اتحادیه سیاسی –دانشگاهی –نظامی –بانکی –صنعتی –اطلاعاتی است و اتحادیهای مثل ناتو نیز یکی از اعضای آن محسوب می شود و برای خود یک سازمان اطلاعاتی خاصی هم به نام « آیریس » پدید آورده که سازمانی بین المللی است که از همکاری مشترک همه سازمانهای اطلاعاتی غرب مثل سیا و موساد و اینتلیجنت سرویس و دیگران پدید آمده است . علاوه بر فعالیتهای استراتژیک سیاسی و اقتصادی و نظامی  برنامه های تربیت کادرهای نخبه را نیز از همه ملل جهان در اهداف خود قرار داده و سالیانه بورسیه های بسیار گرانقیمت و ویژه به فارغ التحصیلان ممتاز همه رشته های علمی اعطا نموده و آنان را به خدمت خود در آورده است و بزرگترین شکارچی نخبگان جهان است. این اتحادیه در واقع احیای دگر بارۀ فراماسونری نیز محسوب می شود و در طی دهه های اخیر اکثریت دولتمردان جهان غرب و گاه حتی جهان سوم و ژاپن و چین و اخیراً روسیه از اعضا  و تربیت شد گان این اتحادیه بوده اند.

از دکترینهای این اتحادیه که بسیاری از آنها تاکنون به مرحله اجرا درآمده اند عبارتند از : دکترین جهان چهارم ، دکترین بخود وانهاده گی جهان سوم ، دکترین اسلامی کردن خاورمیانه ، دکترین خاورمیانه بزرگ ، دکترین نظم نوین جهانی ، دکترین جنگ ماهواره ها ، دکترین اتحادیه اروپا ، دکترین انقلابات ضد انقلاب ، دکترین حقوق بشر ، دکترین دهکدۀ جهانی و دکترین جهانی شدن و.....

قابل ذکر است که فروپاشی شوروی سابق نیز از دکترین های این کمیسیون بود و بسیاری از سردمداران و ایدئولوگهای انقلاب ضد سوسیالیستی شوروی  مثل گورباچف و یلتسین و پوتین از اعضای مخفی این اتحادیه بودند. رهبران اخیر چین کمونیست نیز از اعضای مخفی این اتحادیه می باشند. خاندان راکفلر و بوش از مهمترین فعّالین و بانیان اولیه این اتحادیه محسوب می شوند و کارتر نیز بعنوان مجری دکترین حقوق بشر بواسطه همین اتحادیه به کاخ سفید رفت.

خلاصه همه این دکترین ها در خدمت یک استراتژی صد ساله بعنوان «پیش بسوی یک نظام واحد جهانی » عمل کرده است.

به زبان اعتقادی باید گفت این همان حکومت واحد جهانی به رهبری دجّال است که داعیه نجات بشریّت را دارد و درست در نقطه مقابل حکومت واحد جهانی ناجی موعود قرار دارد.  

ع-خ
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ گریز از ازدواج

 

پیامبر اکرم (ص) بعنوان خاتم انبیاء و اسوۀ کمال رحمت خدا بر بشر می فرماید : «ازدواج سنت من است و هر که از این امر سرپیچی کند از من نیست »یعنی مسلمان نیست یعنی از رحمت خدا خارج است و مشمول شفاعت من نمی باشد .

می دانیم که دین خدا در یک کلام یعنی عهد و وفای به عهد . و قلمروی عملی این عهد که حداقل و اساس عهد و وفا می باشد همان ازدواج و تعهد زناشویی و وفای به حقوق یکدیگر است . این حداقل دین و انسانیّت است چرا که آدمی در این رابطه دچار اشدّ نیاز است و اگر در این نیاز حیاتی اش متعد و با وفا نباشد پس در هیچ رابطه و کار دیگری نمی تواند عهد و وفایی داشته باشد . لذا کسی که ضد ازدواج است و به هر بهانه ایی از این امر میگریزد و یا آن را به تأخیر می اندازد در واقع ضد دین خدا و رحمت محمدی است و از حداقل ارزش انسانی یعنی عهد ووفا گریزان است و انسانی غیر قابل اعتماد است .

فلسفۀ گریز از ازدواج به هر توجیهی که باشد اساس کفر است و اساس عداوت با ارزشهای اخلاقی است و جنگ تن به تن با خداست . زیرا دین به معنای عهد با خدا در نخستین رابطه جدی با یک انسان دیگر آنهم برای نیاز خویشتن پایه ریزی می شود . و کسی که از این امر گریزان است عهدش با شیطان است .

یکی از علل اساسی  رشد فزاینده تبهکاری و جنون و جنایت در عصر ما همانا گریز از ازدواج و به تأخیر انداختن آن است . این گریز همانا جنگ با فطرت خویشتن است و لذا به جنون و خباثت می انجامد .

                     ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا اسلام دین عرب جاهلیّت است ؟

 

اگر چنین بود :

*همۀ امامان این دین بدست اعراب کشته نمیشدند .

*در قرآن ، اعراب به اشدّ کفر و نفا ق متهم نمی گشتند .

*عمدۀ مریدان مخلص رسول و امامان ، غیر اعراب نمی بودند (مثل آفریقاییها ، ایرانیان ، یمنی ها و...)

*تمام سنّت رسول و امامان بر خلاف سنتهای اعراب جاهلی نمی بود .

*اکثریت علما و عارفان اسلامی از غیر اعراب پدید نمی آمدند .

*همۀ سوره های قرآنی با رحمان و رحیم آغاز نمیشد که بر خلاف خشونت و شقاوت اعراب است.

*اکثریت اسلام شناسان بزرگ جهان مدرن از غیر اعراب پدید نمی آمدند .

*جها نی ترین فرهنگ و معرفت بشری از مسلمانانی همچون حافظ شیرازی ومولای رومی به عرصۀ ظهور نمی رسید .

*و نهایتاً در هزارۀ سوم میلادی که عصر ظهور کفر آشکار و انقراض مذاهب است اسلام وارد عصر شکوفا یی و جهانی شدن خود نمی گشت و روی در روی کفر جها نی قرار نمیگرفت در حالیکه اکثریت حکومتهای عربی

 حا می کفر جهانی هستند.

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا تفکّر برترین عبادات است ؟

 

علی (ع)تنها انسانی در تاریخ است که تفکّر را برترین عبادت و خود شناسی را برترین تفکر میداند و لذا معرفت نفس اکمل عبودیت است . ولی آیا براستی چرا تفکر برترین عبادات است ؟

عبادت یعنی بر مدار وجود یگانه و مطلق قرار گرفتن . و آنچه که مانع رسیدن به قلمرو یگانگی می شود ثنویّت و دوگانه پنداری ذهن است که امری ذاتی برای اندیشه می باشد . تفکر یعنی رهرو ی قلمروی دوگانگی شدن و این دو گانگی را درک کردن و این ادراک را وحدت بخشیدن و یگانگی را در ذهن یافتن و کل اندیشه را بر این امر بسیج نمودن .

تفکر بواسطۀ ذات دو گانه اش حجاب یگانگی است و لذا تفکر دربارۀ ذات تفکر که محور خود شناسی می باشد و نام دیگرش شناخت شناسی است به هستۀ مرکزی دو گانگی راه می یابد و ذات یگانه را در پس پردۀ این دو گانگی درک می کند و این راه عبودیت و پرستش احدیّت است . زیرا پرستش خدای واقعی همان پرستش احدیّت ذات است و نه پرستش صفاتی که دوگانه اند . علی (ع) پرستش خدا بواسطۀ  صفاتش را شرک و معصیت می نامد لذا پرستشی که از طریق معرفت بر یگانگی نباشد گناهی عظیم است و چنین معرفتی جز از طریق خود شناسی ممکن نیست . عبادتی که حاصل درک یگانگی در نفس خویش نباشد تولید شرک و نفاق میکند که بزرگترین دشمن دین است زیرا عبادت مشرکانه که برخاسته از صفات پرستی می باشد که دارای ذاتی دو گانه اند موجب ابطال دعای فرد شده و فرد را باطناً کافر می سازد و دینش را به نفاق می کشاند.

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

صبر دل              

    

    بسته ام دل را به صدزنجیرصبر                    روز و شب بنشسته در تفسیر صبر

    هر شبی دل بگسـلد زنجیـرهـا                        کرده ام زندانبــانش شــیر صبر

    بوالعجب آرام و سر جنبان شده                     میر جانم زان همه تخدیر صبر

    بعد ایمان صلح باید در عمل                         بعد اصلاح ، حق کند تدبیر صبر

    ترسم آخر دل بمیرد در قفس                        پیش چشم شاهد تعذیر صبر

    صبر کامل لایق الله بُود                               پس شهید زنده باشد میر صبر

   پس صبوران  اهل حقند و وفا                      کافر است آنکه نمود تحقیر صبر

   مکتب علم لدنّی صابریست                           از قضا بالا رود تقدیر صبر

   عبرت از موسی بگیر و شو خموش               کلّ بودت را نما تسخیر صبر

   از علی آموز راه اعتلا ء                              شاه عشق و معرفت شد پیر صبر

   صابر کامل رسد در نزد یار                          غیبت مهدی بود تقصیر صبر

   جمله پاکان جهانند صابران                         پاکی دل آید از تطهیر صبر

   راست قامت کی شوی از شیر ما م                جز ز پستان حقیقت شیر صبر

   پس جهاد اکبرت صبر است و بس                می کشی ابلیس را با تیر صبر

   چون خدا با صابرانش همدم است                 زلف یار است کامده زنجیر صبر

   هان !صبوری صبر بر هستی بُود                هستی گر خواهی بباید سیر صبر

   علم هستی برترین علمهاست                     عالم هستی بُود تصویر صبر

   چونکه بنشستی بجای خویشتن                  عالم آید منقلب در زیر صبر

   خواه ناخواه جز صبوری چاره نیست           پس برو در وادی تحریر صبر

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شیطان شناسی

(1)

 

بسیاری از ما می پنداریم  که شیطان و وسوسه هایش وحشتناک و غول آسا و سخیف و زننده است . گویی شیطان چون لولو خرخره می باشد . در حالی که توصیف قران دربارۀ شیطان اتفاقاً بر عکس پندار ماست و می فرماید که شیطان امیال و اعمالتان را برایتان زیبا و لطیف می سازد و شما را به آن مغرور می کند و اتفاقاً شما را از فقر و نداری به وحشت می اندازد و بدین گونه در شما رخنه می کند . بقول قرآن تنها کالای شیطان برای انسان همان غرور است . و آدمی فقط از طریق زیبا سازی افکار و اعمال زشت خود مغرور می شود . بنابر این واضح است که قدرت توجیه گری ما دربارۀ اعمال نادرست همان حضور شیطان است .

شیطان در قلمرو منطق و ذهنیت ما از درب مفاهیمی چون عشق ، خدا ، سعادت ، پیشرفت ، علم ، افتخار ، خدمت و قداستها وارد می شود و بدینگونه است که میتواند فسق را عاشقانه سازد و خیانت را لباس خدمت بپوشاند و بخل را تعبیر به غیرت نماید و.... پس یادمان باشد که رد پای شیطان رادر خود شیفتگی ها و افتخارات و قداستها و عظمتهای خود بشناسیم و نه در حقارت ها و بدبختیها .

 

ع-خ

 

 

فلسفۀ لباس

 

فلسفۀ لباس همان فلسفۀ پوشانیدن عریانی بدن و در معنای وسیعتر همان فلسفۀ کلی حجاب برای مرد و زن است . در قرآن می خوانیم که آدم وحوا با خروج از بهشت پوشش را آغاز نمودند که نخستین لباس، برگ درختان بود که عورت را می پوشاند . آنچه که عامل خروج آنها از بهشت شد زشت دیدن عورت بود لذا اولین جایی از بدن که پوشیده شد عورت بود . گویی تا قبل از وسوسه ابلیس ، عورت زشت دیده نمی شد و همچون سایر اعضای بدن بود . پس واضح است که زشت دیده شدن عورت که سرآغاز خروج از بهشت و لباس پوشیدن است همان سرآغاز شهوت جنسی است .

پس ادامۀ پوشش از عورت به سایر اعضای بدن همانا استمرار مخفی داشتن شهوت و شهوت انگیزی است . پوشش از پایین تنه آغاز شد و نهایتاً به سر رسید . پس فلسفۀ لباس در آغازش ربطی به سرما وگرما نداشته و تماماً مربوط به شهوت جنسی بوده است و روشی برای کنترل این شهوت . پس لباس از پایین تنه آغاز و به سر و صورت رسید و نهایتاً در انسانهای مخلص تمام صورت را هم فراگرفت که در لباس روحانیون همۀ مذاهب کمابیش شاهدیم . در مذاهبی هم که سر و صورت پوشیده نمی شود یا موهای سر را تیغ می زدند مثل برهمن های بودایی و یا صورت خود را رنگ می کردند و همچون ماسک در می آوردند مثل کاهنان آفریقایی یا سرخپوستان آمریکایی . که جملگی اشکا لی از لباس به معنای حجاب محسوب می شوند.

بنابراین به عقل و تجربه می توان درک نمود که اولین عضوی از بدن که شهوانی شد عورت بود و سپس این شهوت به سایر اعضا سرایت نمود و کل بدن را به آتش کشید . لذا لباس به مانند خاکستری بروی این آتش است که سایرین را نسوزاند . و مسلماً این آتش بواسطۀ نگاه در می گیرد و لذا حجاب نگاه برای مردان اصل حجاب و مهمترین عامل پیشگیری از آتش گرفتن است .

به نظر می رسد که ابلیس در بهشت آنچه را که به حوا و از طریق او به آدم القا نمود همان آتش شهوت بود که جرقه ایی از آتش دوزخ است که موجب عداوت بین آدم و حوا گردید و خداوند فرمود : از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمن همدیگرید. !

پس درک می کنیم که عداوت بشری از جنس شهوت جنسی است که مولد دوزخ می باشد . و لباس و حجاب برای زن و نگاه نکردن برای مرد حداقل  پیشگیری و مصونیت در قبال آتش دوزخ میباشد که عداوت انگیز است .

پس امری حیاتی تر از لباس و حجاب و عفت نگاه برای بشر در طول تاریخ نبوده است و خاصه امروزه که این امر مبدل به امری اضطراری شده زیرا عدم رعایت آن نسل بشر را بسوی نابودی می برد .

پس لباس شعبه ایی از فلسفۀ زیبایی نیست بلکه مهمترین عامل پیشگیری از عداوت و جنگ می باشد و مهمترین عامل دوری از آتش دوزخ است .

ع-خ

 

 

فلسفۀ حقوق بشر

 

مفاد حقوق بشر اصولاً به لحاظ عقلی و مخصوصاً عاطفی جملگی مقبول و خوشایند عامۀ بشر است . این مقبولیت ذاتاً برخاسته از معنای برابری است که یک ارزش فطری و آرمان شهری در انسان می باشد .

در نخستین نگاه بیانیه حقوق بشر دارای دو تناقض ذاتی است : اول اینکه بانیانش و نیز حامیانش امروزه در جهان ابر قدرتها و جها نخواران هستند . دوم اینکه ضمانت اجرایی اصول و مفاد این بیانیه همچون همیشه تاریخ قدرت تسلیحاتی است.

بانیان این بیانیه قدرتهای غربی بودند که در رأسشان آمریکا قرار داشت آنها تا قبل از این  بیانیه با حربه ارادۀ به قدرت و حق سلطه و برتری خود بر جهان حکم می راندند و زان  پس با حربه برابری . بهرحال آنها هستند که باید حکم برانند تحت عنوان قوانین متفاوتی که خودشان وضع میکنند . و اما ضامن اجرایی این برابری نیز همان ضامنی هست که قبل از برابری عمل می کرد و آن قدرت تسلیحاتی می باشد .

می گویند که نخستین بانیان حقوق بشر در تاریخ کوروش پادشاه هخامنشی و بخت النصر پادشاه بابل بوده است که دو ابر قدرت عصر خویش محسوب می شدند . امروز هم ادامه دهنده گان این برابری جبارانه، ابر قدرتهای حاکم بر جهان هستند و این معمای در خور تأمل است . یعنی آنان  که در مواضع قدرت هستند خواهان برابری همۀ افراد و گروههای بشری با همدیگرند ولی نه خواهان برابری خود با مردمان . آیا اینطو رنیست .؟

انها می گویند : همه با هم برابرند ولی ما برتریم ! در واقع برای حفظ این برتری بایستی همه با هم برابر باشند چرا؟ زیرا سلطه بر جهانی همسان و متحد بسیار آسانتر است . فرمانروایی بر چیز واحد ممکن تر است از فرمانروایی بر چیزهای متفاوت و متناقض . این یک اصل ذاتی در امر رهبری می باشد که شامل مدیریت خانه نیز می شود . پس فلسفۀ حقوق بشر که همان اساس دموکراسی است چیزی جز فلسفۀ سلطه مطلقه بر بشریت نیست . فلسفۀ حقوق بشر همان فلسفۀ پوچ سازی و بی هویت کردن افراد و گروههای بشری می باشد زیرا فقط صفرها برابرند . مثلاً برابری جنسی هرگز ممکن نیست الاّ اینکه هر دو جنس از جنسیت تهی و عقیم شوند و یا فلسفۀ برابری مذاهب ممکن نیست الاّ در لامذهب شدن همۀ مذاهب . به همین دلیل از جمله  ارکان اجتماعی حقوق بشر بصورت دفاع از همجنس گرایی و سقط جنین و زیر پا نهادن سنتها و اصول اخلاقی خود نمای میکند . فلسفۀ حقوق بشر فلسفۀ نابودی هویت بشر است . زیرا حق ذاتی بشر این است که دارای هویتی منحصر بفرد باشد لذا حقوق بشر همان حقوق ضد بشر است .

 

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

باز آفرینی

«دادگاه سقراط» 

 

قاضی :جناب سوفیست ، مذهب شما چیست ؟و آیا برای خود رسالتی قائل هستید ؟

 

سقراط :مذهب ما خود – شناسی است و لذا رسالت من هم اینست که به مردم یاری دهم تا خودشان را بشناسند .

 

قاضی:این مذهب من درآوردی را از کجا  آورده اید ؟ علاوه بر این آیا آدمها خودشان را نمی شناسند و دیگری  باید آنها را بخودشان بشناساند ؟ آیا این یک جنون نیست ؟ آیا  قصد دیوانه کردن مردم را ندارید ؟ آیا  قصد ندارید که دموکراسی  نو پای یونان را نابود  کنید؟ هر کسی می داند که نامش چیست ، پدرو مادر ش  کیستند ، اهل کجاست، چه نیازهایی دارد .و چه چیزهایی می خواهد یا نمی خواهد  وتوانائیها و ضعفهای  خود را نیز بهتر از شمامیداند. پس شما چه چیزی را می خواهید  به آنان  بیاموزید ؟

 

سقراط :این مذهب را من خودم در آورده ام زیرا کشف کرده ام که هیچکس خودش را نمی شناسد و اینهایی هم که شما گفتید خودشناسی نیست بلکه جهان  شناسی فردی هر کسی است که مربوط به خود او نیست بلکه شرایط اوست او حتی نام خودش را هم برنگزیده و لذا مال او نیست . من می خواهم هرکسی  را به او نشان دهم و بشناسانم ، روح او را.

 

قاضی:عجب ! آیا خودتان توانسته اید که روح خود را دستگیر کنید و بشناسید ؟ اگر موفق شده اید لطفاً کمی برای ما هم بازگو کنید تا شاید ما هم علاقه مند  شویم.

 

سقراط:شما اینک شاهد روح من هستید . من توانسته ام که روح خود را از تنم  استخراج و عیان سازم .

 

قاضی :اگر چنین باشد  این علمی بسیار وحشتناک است زیرا گمان نمی کنم در شهر آتن مردی زشت روی تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آیا می خواهید همه مردم  یونان را شبیه خودتان همچون دیو نمائید؟

     

سقراط:آری. دقیقاً همینطور است ؟

 

قاضی:ما هم درست به همین دلیل شما را زندانی و محاکمه می کنیم تا زیباروی ترین مردم جهان یعنی یونانیان  را تبدیل به زشت ترین اقوام بشری  چون  خودتان نسازید و رنگ طلایی مارا سیاه  ننمائید.اما سوال من اینست که راز جذابیّت و جادوی سیمای زشتی چون تو چیست که همه مردمان را از هر طبقه جلب کرده  و مرید خود ساخته اید؟                                  

 

سقراط:این همان جذابیّت و افسون روح من است که در من آشکار شده و چون  شما روح ندارید مرا از چشم    بدن خودتان اینطور زشت می بینید . شما هم اگر خودتان را بشناسید مرا زیباترین انسان خواهید دیدو خودتان هم زیبا خواهید شد و همه شما را دوست خواهند داشت.

 

قاضی : چرا فقط آدمهای بدبخت و حقیر و بی سروپا و طُفیلی جامعه شما را زیبا  می بینند؟ آیا فقط آدمهای  بیچاره می توانند خود را بشناسند؟

  

سقراط: اینطور نیست . در میان شاگردان من آدمهای خوشبخت و پولدار هم هستند ولی بدبختها بیشتر میل  خود  شناسی دارند زیرا نمیتوانند خودشان را در پول تما شا کنند چون پول ندارند. پس مجبورند خودشان را در خودشان پیدا کنند.

 

قاضی :چرا فقط جوانان در اطراف شما هستند . آیا از ساده گی و بی تجربگی آنان سوء استفاده نمیکنید؟ آیا از  پولشان و زیبائی جما لشان سوءاستفاده نمی کنید ؟ ما شواهدی در این باره پیدا کرده ایم .  آیا شما حاضرید از این راه رسالت خود  توبه کنید و مثل سابق به شورای شهر ملحق شوید و به مردم  یونان خدمت کنید تا دموکراسی پایدارتر شود و رونق و رفاه توسعه یابد ؟

 

سقراط:ابداً .

 

قاضی : پس باید بین تبعید از یونان و مرگ ، یکی را برگزینید .

 

سقراط: مرگ را انتخاب می کنم.

 

قاضی: آیا مگر رسالت ندارید تا همه را بخودشان بشناسانید پس چرا نمی خواهید این رسالت را برای مردم غیر یونانی ادا کنید ؟ آیا رسالت شما فقط برای یونانیان است ؟

 

سقراط : رسالت من برای جهانیان است و من اولین پیامبر خود –شناسی هستم تا مردم را از این راه به خدا  برسانم زیرا سریعترین راههاست. ولی بشریّت هنوز آماده نیست و دو هزار سال دیگر طول می کشد تاآماده گردد. من پیر و خسته شده ام اگر کشته شوم هم برای من بهتر است و هم برای رسالت من. درغیر این صورت بشریّت تا ده هزار سال دیگر هم برای این امر آماده نخواهد شد. خون ما باید ریخته شود تا زمین بدان آغشته شود و خاک نسل های آینده از این خون بر خوردار شود. بدینگونه من در خون آینده  بشریت، آنان را بخودشان معرفی خواهم کرد.

  

قاضی : این هذیانها هم از خودشناسی توست ؟ بهرحال ما تو را بگونه ای می کشیم که خونت ریخته نشود و هدر گردد تا بشریت  را از این جنون نجات داده باشیم. ما به تو زهری خواهیم خوراند تا خونت را  تجزیه و نابود کند. ولی ازآنجا که دوست قدیمی من هستی . باز هم به تو نصیحت می کنم که یا توبه کن و به حکومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بیاموز تا هوشمند شوند و یا تبعید را برگزین.زیرا قتل تو برای من ناگوار است  زیرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو برای من مثل خود کشی است. از تو خواهش میکنم بخودت ظلم نکن و  دست از این خود-کشی بردار. آیا عاقبت خودشناسی ، خود کشی است ؟ مرا وادار به قتل خودت مکن.  اگر تو از طرف خدایان رسالت داری من هم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از این راه برگردانم تا  روی به مردم کنی واز امر من که حکم مردم است اطاعت نمائی. من نماینده پارلمان هستم و مأمور مردم.      

 

سقراط: تو مأموریت خودت را انجام بده و من هم مأموریت خودم. تو مأموری که مرا اعدام کنی ومن هم مأمورم  تا در این رسالت کشته شوم . پس مأموریت هر دوی ما در این باره به امر واحدی میرسد . پس من و تو  با یکدیگر در این باره دوست و همکار یم . من از تو بعنوان شاگرد قدیمی خودم  ممنونم که مرا در انجام  رسالتم یاری  می دهی.             

 

 قاضی : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتی اینقدر لجاجت نمی نمودی . ما میدانیم که تو تحت آموزش  مغان زردتشتی ایرانیان هستی که دشمنان دیرین ما هستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و خدایان یونانی هستی.

  

سقراط : تو درست می گویی. من فرستاده خدای یگانه زردتشت هستم و این علم را از او دارم . و فلسفه یونانی  هم تماماً از همان اقلیم است. و رسالت مرا نیز حدود هزار سال دیگر همان مردمان تصدیق خواهند کرد  و کاملترین صوفیان ازآن دیار ظهور خواهند کرد و بشریت را نجات خواهند داد. شما امروزه صوفی بودن  را بزرگترین گناه و جرم می دانید و ولذا مرا صوفیست می نامید تا راحتر بکشید. ولی بزودی بشریت این  عنوان را برتر از مقام خدایان قرار خواهد داد . و من نخستین صوفی شهید هستم که به  جرم خودشناسی   کشته می شوم . بزودی نام مرا همه خردمندان جهان برتر از نام زئوس وآپولون قرار  خواهند داد. هر چند که  در یونان تا قرنها تحت عنوان نام ومکتب من سواستفاده ها خواهد شد و  فلسفه های دروغین بر پا   خواهد گشت و فتنه ها خواهد آفرید . در پایان این فتنه بزرگ، صوفی   بزرگ تاریخ ظهور خواهد نمود وخدای یگانه را از وجود خود معرفی خواهد کرد.

 

فردای آن روز نزدیکترین شاگرد سقراط یعنی افلاطون که با استادش زندانی بود و قرار بود بهمراه وی کشته شود  به نزد استاد آمد و بسیار عجز و لابه کرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولی نتوانست . سقراط جام زهر را سر کشید و افلاطون رفت و سپس آزاد  شد و اندکی بعد به دستور پارلمان آتن نخستین دانشگاه فلسفه را تاسیس نمود و شاگردانی چون ارسطو را تربیت کرد که به دربار مقدونی رفت و اسکندر را پرورش داد تا برای فتح جهان و استقرار دموکراسی ، بشریت را به خاک و خون بکشد . و این جریان هنوز ادامه دارد. جریانی که حاصل تبدیل خودشناسی به فلسفه است که مولّد تمدن غرب است که حامی دموکراسی و جهانخواری میباشد.

دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 18:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پاسخ به یک نامه

 

س:از مقالات شما بوضوح درک می شود که شما دشمن تمدن و مدرنیزم و همه فرآورده های جدید بشر هستید : علم ، تکنولوژی،

مبارزه ، آزادی،دموکراسی،هنر،رفاه،مدرنیزم و....... آیا واقعاً منظور شما از این جنگ چیست ؟بدون تردید در این جنگ رسوا و منزوی خواهید شد و احدی شما را تصدیق نخواهد کرد . این واقعیت را تا هم اکنون نیز شاهد بوده اید . پس چرا دست از این کار بر نمی دارید ؟ هدف شما چیست ؟ آیا این جنگ با کلّ بشریّت نیست ؟ 

 

جواب ما : اولاً از صداقت و شهامت شما در طرح مسئله ممنونیم زیرا این مسئله در ذهن هر خواننده ایی پدید می آید که تا کنون مطرح نشده است . ثانیاً  ما در آن واحد خیر و شّر هر امری را نشان میدهیم . و اگر اکثراً به شرّ امور می پردازیم بدان جهت است که دیگران مشغول پرداختن به خیر امور هستند و اکثر مردمان بر اساس همین امر است که به شرّ مبتلا شده اند . ثالثاً ما حتی در ناحق ترین امور هم نهایتاً حقش را آشکار می کنیم که همان حق ابطال است . رابعاً فرق ما با دیگر تحلیلگران در این است که شهامت تردید نمودن در بدیهیات و مقدسات این تمدن را داریم و دیگران در دلشان ما را بطرزی جنون آمیز جسور می دانند . چه بسا معتقدند که اینها اسرار است  و نباید گفت .

آنچه که می گوییم حرف دل همه و توضیح واضحات است و همه قلباً ما را تصدیق می کنند حتی خود شما . شاید مسئله شما این باشد که چرا اصولاً بایستی دردی را که درمان ندارد مطرح نمود و نمک بر زخم پاشید .

و نکته آخر اینکه حقیقت همواره تلخ بوده است و تلخترین وجه آن در قلمرو خود آگاهی آشکار می شود ولی با پذیرش و تصدیق آن، شیرین می گردد .

آدم تا چیزی را قبول نکند اصلاً نمی تواند آن را فهم نماید بنابراین شاید هیچکس به اندازۀ ما واقعیت جهان مدرن را قبول نکرده باشد . جنگ ما با جهل است نه با واقعیت .  

ع-خ

 

 

راز آزادیخواهی

 

بی تردید آدمی هر چیزی را که شدیدتر طلب کند نیازش به آن، شدیدتر است و فقدانش در او نیز شدیدتر . اگر انسان مدرن آزادیخواه تر از انسان قدیم و سنتی است آیا بدان معناست که احساس آزادیش را از دست داده است و به قحطی آزادی دچار شده است و یا بدان معناست که اصولاً آزادیخواه تر از قدیم شده و نیازش به آن بیشتر گردیده است ؟

آزادی در یک کلام به معنای آزادی عمل است که آزادی بیان نیز یکی از این اعمال محسوب می شود . از آنجا که عصر جدید عصر ظهور کالاها و امکانات فنی تازه ایی است لذا بشر هم به فعالیتهای جدید ی میل یافته وآرزوهای جدیدی بدست آورده است و نیز نیاز جدیدی به فراهم آوردن این کالاها و این امکانات جدید . در یک کلام آزادیخواهی مترادف است با مصرف بیشتر و متنوعتر ، بازیها و عیاشیهای بیشتر ومتنوعتر ، داشتن ها و جلوه گریها و ماجراجویهای متنوعتر.و به همین دلیل در کشورهای صنعتی تر شاهد آزادیخواهی بیشتری هستیم . بدین لحاظ این آزادیخواهی تماماً محصول علوم و فنون جدید است و پدیده ایی کاملاً فیزیکی و صنعتی می باشد و لذا فعالیتها و آزدایهای فیزیکی بیشتری را می طلبد : تحرک و سرعت بیشتر ، جنب و جوش بیشتر ، خوردن بیشتر ، رقصیدن بیشتر و.... این آزادی معلول مادیّت محض است .

و اما از طرف دیگر از بطن همین آزادیهای بیشتر شاهد ظهور هرج و مرج و تخریب و ترور و اعتراضات بیشتری هستیم : آزادی عربده و تخریب و تباهی و نابود سازی کل نظام صنعتی . و غایت آن به جنون و جنایت و اعتیادها و خود کشیها می رسد . این آزادی در ذاتش خود بر انداز و ضد انسان و ضد کل این نظام علمی و فنی می باشد و حاصل بی معنا شدن و بی اراده شدن بشر در اسارت صنعت است . عصر جدید عرصۀ تن شده گی بشر و انقطاع از فطرت خویشتن است و این است راز آزادیخواهی عصر جدید . ماشین و تکنولوژیهای برتر موجب از خودبیگانگی و بی اراده گی بشر شده واو را به جنون انداخته است . این آزادیخواهی دارای ذات جنونی است وتلاش کور کورانه بشر برای بازگشت به روح خویشتن است . این آزادیخواهی نهایتاً انسان را به جان خودش و کلّ تمدن مدرن می اندازد تا روح ومعنا و اراده خود را از اسارت آن خارج کند.

 

ع-خ
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 18:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرفت برای معرفت

 

معرفت برای چی ؟

اگر فکر کردن برای یک نفع منظور شده از قبل باشد آن دیگر فکر کردن  به معنای مکاشفه و ره یابی به عوالم ناشناخته نیست بلکه حسابگری و فوت و فن است.

همه مکاشفات بشری حتی مکاشفات علمی و فنی محصول پیش فرضهای انتفاعی نبوده است. اگر زندگانی کاشفان و بانیان علم را مطالعه کنیم به این حقیقت اعتراف می کنیم. درست است که هر مکاشفه ای  بالاخره روزی فایده ایی هم پیدا کرده است و تبدیل به فوت و فنی هم شده است ولی معلول این فایده نبوده و بلکه فایده معلول آن بوده است .

معرفت برای معرفت مثل شناخت و پرستش خدا برای حق اوست و نه فوایدش برای ما. همانطور که پرستش خدا به غیر از این باشد شرک است و محکوم به ابطال  می باشد. معرفت هم اگر به نیت فایده ای باشد شرک است و حاصلش محکوم به ابطال می باشد مثل بسیاری از علوم و فنون و نظریات مدرن در علوم اجتماعی.

خدا شناسی هم یکی از عالیترین و نتیجۀ نهایی مکتب اصالت معرفت است زیرا خداوند در فراسوی خیر و شر و صفات و امیال و اندیشه های نفع جویانه بشر قرار دارد. خداشناسی توحیدی فقط از طریق معرفت محض ممکن می شود . همناطور که رویکرد به دین اگر به نیت منافع دنیوی باشد منجر به نفاق  می شود که اشدّ کفر است. رویکرد معرفتی هم اگر چنین باشد منجر به جهل مرکب می شود و اشدّ گمراهی را بهمراه دارد.

اندیشه ومعرفت توحیدی فقط در مکتب معرفت برای معرفت ممکن است که نتایجی اخروی و ابدی دارد. همه حکمتهای جاوید بشری محصول این مکتب است. کسب معرفت برای هر چیزی به غیر از حق معرفت باشد معرفت ببار نمیاورد و بلکه دکانهای معرفتی که قلمرو گمراه سازی مردم است آباد می شود.

دانشگاههای امروز بهترین دلیل حقانیّت ادعای ماست که محل تولید اشدّ کفر و نفاق و پلیدی گردیده است زیرا دیگر کسی به عشق علم به دانشگاه نمی رود.

,

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |