تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

اگر بر من نظر داری

 

تو ای رند جگر خواره چه آشوبی بسر دار

تو ای زیبای مکّاره چه رقصی در کمر داری

منم دُردی کش دوران دل خونبارۀ انسان

بر این دیوانۀ داغان چه داغی نو نظر داری

ز مهری اینچنین عریان زجانی اینچنین بی جان

ز صبری اینچنین آسان چه طوفان در سفر داری

در این خوف و رجاء ما در این سیر فنای ما

درین درد خفای ما چه  تیری پشت  سر داری

منم مفقود کوی تو منم آن نای هوی تو

منم مجنون بوی تو هنوزم هم در بدر داری

گهی از ترس چون بیدم گهی چون قاف امیدم

من اندر بحر تردیدم که آتش مستمر داری

بکن رحمی بر این مجنون بر این سرگشته بی چون

که میغلطم به خاک و خون به کی در پشت در داری

به مویی بندم ای دلبر به بادی می شوم پرپر

به داغ  دُرد آن حیدر مباد آندم که قهر داری

اگر خواهی تو تاب من دو صد کن این عذاب من

زافیون ده شراب من اگر بر من نظر داری

تو با من آنچنان بودی که با عالم نه آن بودی

به حالم عشق و جان بودی مرا کی در ضرر داری

چه میدانم که چیستم من که هستم یا که نیستم من

چنین مجنون زیستم من چه محفوظ از خطر داری

منم آن چشم و اَبرویت منم آن زلف شب بویت

منم مشهود آن رویت زخود بر خود نظر داری

درین خُمخانه مُردم من به مستی جان سپردم من

غریق برّ دُردم من تو از موتم خبر داری

تو موتی نو به این جان کن جنونی نو به میدان کن

هرآنچه خواهی خود آن کن خدا را خیره سر داری

قسم بر جان کررارت که بعد وصل این بارت

بپرهیزم  ز اغیارت  اگر زیرم  زبر  داری

به جز یاری تو ننگ است بجز  آغوش تو سنگ است

چه بوی تو خوش آهنگ است مرا هر دم ببر داری

بجز تو با که گویم من بجز رویت  چه جویم من

بجز زلفت چه بویم من به هر ذره مقرّ داری

زآبی آتش افروزی زآتش قلب شب سوزی

که شب گردد زنو روزی سحر گه دیده تر داری

هنوز هم غافل و زارم به پیشت شرمها دارم

به این دردم سزاوارم تو عفوی سربه سر داری

در آغوشت قرارم نیست ولی جای فرارم نیست

در این میدان کنارم نیست قراری در مفرّ داری

گدای  گنج رحمانم زرحم تو چه ویرانم

فقیر شاه  قرآنم زفقرم  کان  زر  داری

تو مهرت مستمر داری بجان خشک و تر داری

به کافر هم نظر داری عجب خیری به شرّ داری

به نور مصطفای تو به عشق مرتضای تو

به خون کربلای تو خلاصم کن تو بر داری

 

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 18:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قیامت الموت

 

حدود هفت قرن پیش حسن صباح آن چریک قدیّس ایرانی در قلعه الموت اعلان قیامت نمود . تا به امروز این راز و واقعه حیرت آور تاریخ اسلام و ایران مورد تحقیقی جدی قرار نگرفته و در هاله ایی از افسانه و اتهام باقی مانده است .

امروزه شاهدیم که بسیاری از پیشگوییهای مربوط  به آخرالزمان و قیامت در کل جهان در حال تحقق است و با این حال بندرت کسی را یارای تصدیق این بزرگترین واقعه عرصۀ دین و معرفت و سرنوشت بشریت ، می باشد . متأ سفانه یا خوشبختانه در جهان مسیحیت به این امر توجهی بیشتر میشود همانطور که محقیقین مسیحی دربارۀ قیامت الموت تحقیق بیشتری کرده اند و چه بسا مسلمانان و شیعیانی که از انتساب حسن صباح به خود عار دارند . و بدینگونه است که تکلیف هویت این غیورترین ایرانی شیعه در تاریخ جهان هنوز نامعلوم است .

حسن صباح بعنوان بنیان گذار جنگ چریکی مقدس و عملیات انتحاری در تاریخ جهان بلاخره توانست در قرن بیستم  مکتب و مذهب خود را برای همه حق پرستان جهان به میراث نهد و تنها راه بقای دین و حقیقت سازد و مدخل عصر آخرالزمان و قیامت تاریخ جهان کند . عصر جدید عصر انقلابات است که همان عصر قیامت هاست که شیوه ایی جز جنگهای چریکی و انتحاری نمی یابد . قیامت الموت در سراسر جهان برپا شده است . آیا چنین نیست ؟

 

ع-خ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 18:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اعلان قیامت

 

« هشدار که رشته های بقای دنیا بریده شد . دنیا با اهلش وداع نموده ، نشانه های خیرش مفقود گشته و با شتاب اهل خود را به نابودی می برد و حتی همسایگانش را تباه می کند . آنچه از دنیا در کام شیرین می نمود تلخ گردید و آنچه صاف می نمود آلوده شد . از دنیا جز ته دیگی مسموم و آبی زهرآگین باقی نمانده است که جز بر گرسنگی و عطش نمی آفزاید . ای بندگان خدا مصمم شوید و از چنین خانه ایی که نابودی اش حتمی است کوچ کنید . مبادا که آرزو بر شما غلبه کند . تأخیر مکنید  مبادا که مکثی شما را مشغول سازد . آمرزش طلبید و بسوی خدای خود باز گردید که برای شما امیدوارم وگرنه از عاقبت سرنوشتی که در پیش دارید بس بیمناک و متأسفم . »

 

امام علی (ع) – نهج البلاغه 

 

مدرسه ، مسجد و خانقاه

 

بس که اندر مدرسه تحقیر انسان کرده اند

فارغ التحصیل علم را همچون حیوان کرده اند

بس که در مسجد ریا در حلق مردم ریختند

شرع احمد را لبا س مکر  شیطان   کرده اند

بس که اندر خا نقاه کشف و کرامت بافتند

جهل و نیرنگ را مضاعف در مریدان کرده اند

عاقبت معلوم   شد ملاّ  و پیر  و عا لمش

چنته   خا لی  خود را پر ز عنوان   کرده اند

چون علی مرتضی این کهنه رندان فا ش کرد

هر زمان وی را به نوعی طرد و زندان کرده اند

 

 

ع-خ

 

 

 

 

 

خصـــم جــان می پرورانـــم در خفا             ماری اندر آسـتین باشد مرا

عاشقان را نیست جز این حرفه ایی           خانۀ عاشق بود دشمـن سرا

 

 

ع-خ

 

 

**********

 

 

شأن نزول لا اله الا الله

 

بـس که دل در داغ هـجـر یار هر دم آه کشیـد   

زهر لا اله را جان هر نفس بالا کشید

دل چو شد خاکستر و جان هم بشد خاکش بسر

ناگهان خاکستر دل نقش الا الله کشید

اندک اندک نقش بر خاکســتر دل پاک شــد     

یار آمــد  در میان و نعره الله  کشـید

چون که آن نقّاش نا پیدا عیان شد در میان     

جای دیرین دلم را صورت مولا کشید

چون بود ال لا ، مطلق لای معروف  وجود     

پس جمال د لبران در پرده های لا کشید

هر که شد در پرده های لا به لای دل فنا          

در پس آن آخرین پرده حجاب از لا کشید

از پس هر پرده ایی آهی زند آتش به جان        

آه آخر شعله اش اندر دل مولا  کشــید

عـا قبت مشهود آمـد آن رخ عیّـا رمـان           

پرده ها در مرتبت از منظر الله کشید .

 

 

ع-خ

 

 

 

«سُماع »

نماز عشّاق

 

سماع ، رقصی را گویند که در حلقۀ ذکر عارفان در می گیرد که به مثابۀ خلسۀ الهی و نمازی در حضور حق در قلمرو فنای صفات است و درجه و نوعی از معراج روحانی محسوب می شود . یکی از مشهورترین بانیان و عارفان مکتب سماع ، مولوی است که این مقام از عبودیت را از پیرش شمس تبریزی آموخت و شهد و جذبۀ این عبادت در ذائقه اش چنان شد که از نماز شرعی در گذشت و لذا متهم به ارتداد و الحاد شد و به همین دلیل پسرش برای نجات پدر از این رسوایی ، شمس تبریزی را به قتل رساند . در واقع بایستی شمس را شهید مکتب سماع دانست .

سماع در لغت از مصدر « سَمَع» به معنای شنیدن است . لذا این مقام از عبادت که در حالتی از مدهوشی رخ می دهد محصول شنیدن صدای خدا ست و به مثابه اجابت دعاست بعکس نماز که جریان دعا و حرف زدن انسان با خداست . در حقیقت سماع ادامۀ تکاملی صلاة است . و اجر اهل صلاة محسوب می شود . این همان مقام ذکر کامل است که هدف اقامۀ صلاة می باشد . به بیان دیگر صلاة یاد ذهنی و زبانی خداست و سماع یاد قلبی خداست . در صلاة انسان ذاکر است ولی در سماع مذکور است .

این نکته قابل توجه است همانطور که صلاة سهوی و ریایی داریم ذکر و سماع مصنوعی و تئاتری هم داریم . و اگر خداوند به این نوع نمازگزاران می فرماید : وای بر نماز گزاران ! بی تردید در خطاب به سماع گران اینچنینی هم باید گفت که : هزاران وای بر شما !که به زور مخدرات و محرکات یکی از قدسی ترین همایش الهی را به بازی گرفته اید .

نکته دگر اینکه سماع عارفانه در واقع نماز مؤمنین کامل می باشد که دارای امام زنده هستند و این نماز با حضور پیر طریقت و به اذن و قدرت روحانی او ممکن می شود . در حقیقت سماع ، نماز عشق است عشق به مراد و پیر عرفانی . در اینجا معنای کامل واژه صلاة به معنای « ورود » رخ می نماید : ورود به دل پیر که عرش خداست . مؤمنی که بتواند به چنین حدی از رابطه با امام خود برسد در مقام اخلاص است . در یک کلام بایستی کل مثنوی مولوی و دریای خروشان غزلیاتش را محصول بیاد آوردی علم لدنّی دانست که در واقعۀ سماع رخ نموده بود .

 

 

ع-خ

 

 

آیا سوسیالیزم ممکن است ؟

 

پایان قرن بیستم را بایستی پایان عمر انقلابات ایدئولوژیکی و مخصوصاً سوسیالیزم دانست چراکه پدر سوسیالیزم جهان یعنی شوروی فرو پاشید و به آغوش امپریالیزم  پناه برد و یک دهه قبل ازآن نیز چین کمونیست این راه را به طرزی رندانه تر آغاز کرد تا قبل از فروپاشی ذات خود را تغییر داده باشد . مابقی کشورهای کوچک سوسیالیستی مثل کره شمالی و کو با هم در حال جان کندن می باشند و کل اروپای شرقی نیز از خود جهان سرمایه داری هم سبقت جسته است .

راز رجعت این سوسیالیزم به آغوش امپریالیزم همانا ذات واحد این دو فلسفه بود که همان مکتب اصالت تکنولوژی می باشد . سوسیالیزم مارکسیستی که فعال ترین نوع سوسیالیزم است می پنداشت که پیشرفت تکنولوژی می تواند زمینه را برای عدالت جهانی فراهم کند . فلسفه مارکسیسم  در واقع مکتب  اصالت ابزار تولید است و این ابزار قرار بود که خالقش یعنی انسان را نجات دهد و این یک نگرش ظالمانه به انسان است . عدالت از این منظر یک انحراف از اصل آن فلسفه محسوب می شود . روند طبیعی اصالت تکنولوژی همان نظام سرمایه داری و امپریالیزم است . بنابراین سوسیالیزم بر اساس چنین بینشی ممکن نبود الا اینکه پدیده ایی مالیخولیایی از جنس شوروی سابق رخ نماید که یک سرمایه داری دولتی بود و به مثابه یک نظام امپریالیستی  که بر سرش ایستاده است .

بی تردید سوسیالیزم برخاسته از اندیشه های مجموعه ایی از فیلسوفان انقلابی رنسانس اروپا بوده است . این اندیشه که مالکیت را اساس همۀ ستم ها و بدبختیهای بشر میداند  بر حقیقیتی بدیهی استوار است که ریشه در معرفت دینی و حکمت الهی دارد ولی راه و روش لغو مالکیت در نفس بشر و حیات اقتصادی و اجتماعی همان است که کل دین خدا و  حکمت و عرفان مد نظر داشته است و بر محور دو ارزش بنیادی توصیف و تمهید گردیده است : تقوا و عشق ! که تماماً بر امر انتخاب و معرفت استوار است و نه زور و دیکتاتوری حزبی و پرولتاریایی .

سوسیالیزم حقیقی  همان بود که عدل در حکومت پنج ساله اش در تدارک استقرارش بود ولی نگذاشتند . چه کسانی ؟ اساساً همین مردمان ستم دیده ایی که با تهدید علی را به حکومت خوانده بودند و علی نیز با آنها گفته بود که تاب عدل او را ندارند . علی حریف دشمن آشکار عدالت یعنی  امویان شد ولی حریف توده های مشرک و جاهل نشد و بدست همانها کشته شد . این واقعه با ماهیتی دگر در شوروی هم تکرار شد . لنین توانست  اشراف روسیه را به همراه فئودالیزم نابود سازد . استالین نیز توانست بر بورژوازی و خرده بورژواها مسلط گردد ول حریف دهقانان پا برهنه نشد .

افسانۀ سوسیالیزم افسانۀ عشق انسان به  رهایی روح و عدالت اجتماعی است که دشمنی جز مالکیت خصوصی ندارد . فقط انسانهای متقّی و عارف هستند که دل از مالکیتها کنده و هستی خود را در ذات حق فنا ساخته و از خود نیست شده اند اینانند کمونیست های واقعی که از مظاهر عشق و عدالت خدا بر روی زمین هستند . کسی چون علی که حتی درآمد بازوی خود را هم از ان خود نمی دانست .

نخستین کمونیست های تاریخ جهان حکیمان سوفیست یونان باستان بودند که سقراط از مشهورترن آنها بود که شهید شد این حکیمان نیز به گواه تاریخ تحت تأثیر مغان زرد تشتی در ایران بودند که آخرین سخنگو مشهور آنها  مانی و مزدک هستند . این حکمت الهی به اشدش در دین اسلام و مکتب علی (ع)  شکوفا شد که فقر را فخر بشر میدانستند و نخستین مدرسۀ حکمت کمونیستی را تحت عنوان اصحاب صفه پدید آوردند اینان ظهور دگر بارۀ مکتب مغ ایران باستان و سوفیسم یونان  باستان بودند . تصوف در حقیقت در نماد حیات دنیوی عین کمونیست کامل است هر چند که درمعنای باطنی مقام اتصال با ذات حق است . این مکتب یک بار دگر در نهضت حسن صباح آشکار شد و در قرن اخیر در نهضت جنگل شکوفا گردید ولی به همان دلیل تاریخی شکست خورد .

کمونیزم از ذات توحیدی  دین و حکمت الهی برخاسته است ولی در طول تاریخ بتدریج از محتوا و حقیقت روحانی تهی شد و تبدیل به یک فلسفه مادی و الحادی شد درست مثل پوستۀ شریعت مذاهب که از معرفت تهی گشت و جز خرافه باقی نماند . همانطور که عبادات عامیانه حاصل تقلید از آداب انبیای الهی بوده سوسیالیزم هم حاصل تقلید از سنت حکیمان و اولیای خداست ازآن تقلید جز نفاق نماند و از این تقلید جز کفر و الحاد .

بهرحال سوسیالیزم محصول عشق است که بصورت عدالت و مدینۀ فاضله به وعدۀ دین خدا مخصوصاً در تشیع ممکن است و آن جامعه امام زمان است که مظهر یک کمونیزم عاشقانه و الهی می باشد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

علم چیست؟

 

علم به لحاظ ماهیت بر دو نوع است : علم بغی و علم باقی . علم بغی در قرآن کریم علمی از منشاء کفر و بخل و ارادۀ به سلطه است که از آن کافران می باشد و محکوم به ابطال است . خداوند می فرماید علمی که در نزد کافران است بازیچه ایی بیش نیست که بواسطۀ آن رسوا و هلاک می شوند . و اما علم حقیقی را خداوند به مؤمنانش به میزان تلاش و نیازشان اعطا می کند . بنابراین از منظر قرآنی علم وجهی از دین و ایمان است . و نیز می فرماید که کافران علیرغم دنیا پرستی ولی هیچ علمی دربارۀ دنیا نیز ندارند و حتی علوم دنیوی نیز در نزد مؤمنان است . بنابراین علوم کافران را حتی نمی توان علم دنیوی هم نامید .

بر همین اساس چند مسئله قابل طرح و تأمل است : یکی اینکه آیا این علومی که در نزد امپریالیست ها و استعمارگران جهانی قرار دارد که فقط تفاله هایش را به دیگران هم صدقه میدهند آیا علم بغی است یا علم حقیقی و باقی . اگر علم بغی و ذاتاً باطل باشد پس آنان کافرانند در غیر این صورت مؤمنانند و ما مسلمانان در سراسر جهان که این علوم را نداریم و از آنها گدایی می کنیم پس کافرانیم . و یا اینکه اگر ما مؤمنان هستیم پس آن علم حقیقی و باقی که باید داشته باشیم کدام است ؟

پیامبر اکرم (ص) علما را اوصیای انبیاء می نامد و امام صادق علم حقیقی را آن میداند که موجب اصلاح دنیا و رستگاری آخرت شود در غیر این صورت جهل است که تظاهر به علم میکند . بنابراین آیا این دانشمندانی که لااقل امروزه شاهدیم که در خدمت ستمگران جهانی و در جهت استکبار آنها تولید علم میکنند آیا جانشینان انبیاء هستند و آیا صاحبان این علوم مظهر اصلاح دنیاو رستگاری آخرت هستند . بهرحال ما اگر علم حقیقی داشته باشیم در مقابل علوم غربی احساس حقارت نمی کنیم و برای کسب این علوم خود را نمی فروشیم پس علمی نداریم بنابراین نمی توانیم خودمان را مؤمن بدانیم .

پیامبر اسلام طلب علم را بر هر مرد و زن مسلمانی واجب دانسته است . اگر علم همین باشد که امروزه شاهدش هستیم بنابراین میلیاردها انسان و مسلمانان در طول تاریخ ازان بی بهره بوده و لذا واجب الهی را زیر پا نهاده اند و جملگی به این دلیل گناهکارانند . از این تناقضات معلوم میشود که منظور خدا و رسول و امامان از علم، اینها که ما آن را علم میدانیم نیست و بلکه اینها ذاتاً علوم بغی هستند و لذا صاحبان اصلی اش نیز ستمگرانند و هر که نیز صاحب این علوم گردد بر عرصۀ ستم وارد شده است .

«علم»در فرهنگ قرآنی از مصدر «عَلَمَ» به معنای نشانه گذاری کردن راه است . پس علم در حقیقت همان راه شناسی و راه یابی و راه پیمایی است . و این راه همان دین است که معنای لغوی اش نیز « راه » می باشد : راهی که به خدا می رسد . آیا علومی همچون فیزیک و شیمی و ریاضیات و ادبیات و اقتصاد و طب و جامعه شناسی و غیره به انسان در یافتن راه خدا یاری میدهند ؟

و اما علم در فرهنگ لاتین که  «ساینس»است در لغت به معنای یافتن و مسلط شدن است . این همان علم بغی است که علم تملک و تسلط و تکبر و جهان خواری می باشد . بنابراین اگر اینها علم باشند نه تنها نمی توانند یک فریضۀ دینی محسوب شوند بلکه برای رسیدن به آن امروزه آدمی مجبور است که کل اصول دین را هم زیر پا نهد مثلاً ازدواج نکند و سپس ربا بگیرد تا بتواند هزینۀ تحصیل بپردازد و بعد که مدرک گرفت به هزار دریوزه گی به جستجوی شغلی بر آید . بنابراین عقل سلیم نمی تواند این چیزها را طبق معرفت دینی علم بداند .زیرا فقط اشراف زاده گان می توانند به آن دست یابند و فقرا بایستی جاهل بمانند و به جهنم بروند .  

ولی اگر بخواهیم کلام عالمان راستین خود را همچون مولوی ، غزالی و شیخ بهایی ملاک قرار دهیم به آسانی می توانیم ماهیت علوم مدرن را درک کنیم . همانطور که شیخ بهایی که خود زمانی از خدایان فقه و تفسیر بود و نابغه ایی منحصر بفرد در فیزیک و ریاضیات محسوب می شود همه این نوع علوم را لباس ابلیس و سنگ استنجای شیطان می خواند .

بهرحال اگر یکی از ویژگیهای مشترک همۀ فارغ التحصیلان این علوم، کبر و بخل و غرور و سلطه گری و جهان خواری است پس در بغی بودن این علوم تردیدی نیست .  

 

ع-خ

 

فلسفۀ هنرهای پُست مدرن

 

مکاتبی همچون کوبیسم ، سمبولیزم ، سؤ رئالیسم ، دادائیزم و آبستره در ادبیات و نقاشی و موسیقی و سینما جملگی علت و جوهره ایی جز مواد مخدر و توهم زا و روان گردان بخصوص ال . اس . دی نداشته است . استفاده از این مواد در بررسی زندگی بنیان گذاران این مکاتب در نقاسی مثل ونگوگ ، گوگن ، دالی ، پیکاسو و دی اشتل کاملاً مستند است . آنچه که هنر پست مدرن نامیده می شود تماماً حاصل واکنش این مواد بر روان هنرمندان بوده است . در عرصۀ موسیقی آوانگارد کل جریان موسوم به موسیقی راک و الکترونیک که گروه های مثل بیتلها و پینک فلوید و کلاز شولتز از بانیانش هستند استفاده از ال. اس . دی اعتراف شده است که رهبر مشهورترین این گروه ها یعنی پینک فلوید که کسی بنام سید بارت بود در همان آغاز مبتلا به جنون کامل شد و چند سال بعد از دنیا رفت . به همین دلیل آثار هنری این جریانات هم جز از طریق مصرف این مواد قابل هضم و پذیرش نیست . لذا خود این هنرها از اساسی ترین مروّجین استفاده از این مواد در جهان بوده اند . در قلمرو ادبیات نیز حضور این مواد کمابیش علناً اعتراف می شود که ادبیات بودلر ، کاستاندا ، اوشو  و مارکوز از مشهورترین آنهاست . در قلمرو سینما نیز رد پای این مواد حتی در بزرگان صاحب مکتب سینما آشکار است و اعتراف می شود مثل ژان کوکتو ، تارکوفسکی ، جان هیستون ، اورسون ولز  و فلینی . استفاده از این مواد در عرصۀ سینما و تئاتر بسیار وسیعتر است و جهان بازیگری بدون آن از هر خلاقیتی تهی می شود .

در اینجا سخن از جنبه های اخلاقی و بهداشتی استفاده از این مواد نیست بلکه درک جوهرۀ هنر مدرن است . در کشور خودمان نیز به تبعیت از غرب کمابیش شاهد چنین امری بوده ایم . آثار صادق هدایت و نیما یوشیج و مخصوصاً سهراب سپهری بیانگر چنین حالاتی می باشند .

مسئله این است که این مواد با روان هنرمند چه میکند و آثاری که پدید می آید گویای چه حق و ابطالی است و نهایتاً با سرنوشت جوامع مدرن چه میکند زیرا امروزه نقش هنرها در ساختار هویت و فرهنگ و سرنوشت جوامع به مراتب شدیدتر است از نقش مذهب و علم و هر نوع تعلیم و تربیت است . نقش گروه های موسیقیایی در تولید فرهنگ و هدایت نسل جوان از هر انقلابی قدرتمند تر است .

به لحاظی بایستی فرهنگ حاکم بر عصر مدرن را فرهنگ ال.اس . دی نامید و سایر مشتقات شیمیایی ان که تحت ده ها نام در بازارهای جهان به مصرف می رسد و نیز انواع دارویی آن که در دسترس همگان است . آنچه که  امروزه معنویت نامیده می شود اساساً محصول حضور ال.اس.دی در انواع هنرهاست . انچه که از آن بر میخیزد انواع خرافات مدرن است که تحت عنوان عرفان نو طبقه بندی میشود .

از ویژ گی این روان گردانها ان است که مصرف کننده را به طرزی شیطانی به درون خودش می کشد و از واقعیت بیرونی بیگانه می سازد لذا مصرف کنندگان این مواد اکثراً دجار انواع اسکیزوفرنی (دو شخصیتی ) هستند و همه آنها به یک خود شیفتگی مالیخولیایی مبتلا شده و خود را نابغه و ناجی بشریت می پندارند . این فرهنگ جهانی که نوعی باطن گرایی تصنعی و شیمیایی را به همراه دارد خیرش همان رویگردانی از دنیا پرستی و تکنولوژیزم است در حین اشدّ ابتلا به آن . این هنرها بزرگترین عامل پوچ سازی و انهدام هویت ها و باورها و سنتهایی است که عمر تاریخی اشان به سر آمده است .

 

 

 

ع-خ

 

 

 

نظری بر بی هویتّی نسل جوان

 

متأسفانه تهمت بی هویتی همواره متوجۀ نسل جوان است در حالیکه پیران ما بسیا ر بی هویت تر هستند منتهی در پس نقاب . درست به همین دلیل نهایتاً این پیرها هستند که تن به همان بی هویتی جوانان می دهند و لذا نسل آینده را می سازند . جوانان به خاطر صدقشان رسوا کنندۀ بی هویتی والدین خود می باشند منتهی والدین این بی هویتی خود را در پس پردۀ نمایشهای عرفی و شرعی پنهان می دارند و درست به همین دلیل عملاً مشوق بی هویتی  فرزندان خود هستند زیرا خود از این ریا در عذابند و نمی خواهند که فرزندانشان هم عذاب بکشند تنها مشکل انها با جوانان این است که در قلمرو فامیل حافظ نمادین هویت باشند ولی در روابط پنهان خود هر چه می خواهند بکنند . جنگ فرزندان با والدین و کلاً جنگ نسل جوان و پیر همان جنگ بین صدق و ریا می باشد . انچه که پیران را رنج می دهد ان است که بواسطۀ جوانا ن خود لو می روند و آبرویشان بر باد است .

متأسفانه آنچه که در نزد پیران جامعه هویت نامیده می شود همان آبرو است یعنی ریاکاری . بیائیم باور کنیم که جوانان آیینه باطن پیران هستند و به جای اینهمه برنامه ریزی و هزینه برای پرده پوشی و یا به اصطلاح علاج بی هویتی  جوانان، فکری به حال بی هویتی و ریای پیران کنیم که زیر بنای هویت جامعه  هستند . هویت ذاتی جوانان همان صدق است که اصل دین است پس بیاییم بر این سرزمین بذر معرفت بکاریم نه سیاست و مصلحت و تزویر و ریا . به یاد اوریم که نخستین مؤمنان و مریدان همۀ انبیاء و اولیای خدا جوانان بوده اند و نه پیران . بهتر است ما پیران به خود تکانی بدهیم و خود را اصلاح کنیم و دست از سر جوانان برداریم . کفر آشکار جوانان از نفاق پیران است بیاییم این نفاق کهنه را درمان کنیم .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |