تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه تکنولوژی وآخرالزمان

 

عصر مدرن عصر اصالت ماشین وتکنولوژی است . وماشین در یک کلام ماشین سرعت وشتاب است . وفلسفه ماشین هم فلسفه سرعت فزاینده است . وسرعت یعنی حرکت سریع در زمان وکوتاهتر نمودن زمان است تا آنجا که زمانِ یک اراده وعمل به صفر برسد و واین کمال وغایت این عصر وپایان وآخر زمان است . پس عصر ماشین عصر آخرالزمان است که تا رسیدن به لحظه صفر که لحظه قیامت است آیا چندان فرصتی باقیست ؟

تکنولوژی درنزد بشرهمان امکان رسیدن به قدرت «کن فیکون» می باشد همانطور که خداوند در خلقت جهان گفت : بشو! وبلافاصله شد .این رقابت بشربا خداست ودعوی خدائی بشراست وهمان کفر اوست . کفری که استادش ابلیس است که سلطان دوزخ صنعت است . آغاز زمان با هبوط آدم از بهشت شروع شد که سرآغاز صنعت گری نیز می باشد که درب دوزخ است که با کشف آتش باز شد . وزمان با رسیدن انسان به سرعت نور پایان می پذیرد یعنی آنگاه که انسان بتواند بواسطه تکنولوژی ماده را طبق نظریه نسبت انیشتن کاملاًنابود سازد وتبدیل به انرژی محض یعنی نورنماید .

خداوند از عدم ، جهان را آفرید وآدم نیز بقدرت تکنولوژی می خواهد جهان را به عدم باز گرداند . واین نیز معنای دگری از آخرزمان است . بهرحال این واضح است که قدرت کن فیکون در نزد آدمی ونیز تبدیل ماده به انرژی محض ونمایش خدایگونگی انسان کافر جمله بازی وبازیچه ای بیش نیست وبقول قرآن کریم ، این علمی که در نزد کافران است بازیچه ایست که بواسطه آن رسوا وهلاک می شوند . انسان براستی خدایگونه همان ناجی موعود است وموٌمنانش در سراسر جهان که برای اثبات خود نیازی به این بازی ندارند . انسان عاقل باید از این بازی مهلک بگریزد ودر انتظار بماند که خدا هم در انتظار است .

                                                                                                                    ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 8:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مطمئن ترین روش خداشناسی

 

همه ما خداوند را از طریق تعالیم وعرف وآموزه های اجتماعی می شناسیم ولی این یک شناخت صرفاًذهنی وناکجائی است که گوئی بهرحال خدائی هست . ولی این خدا بسیار بندرت بکار می آید ودر تجربه روزمره زندگی احساس وفهم نمی شود . این خدا فقط یک ایده است یک نظریه محض . پرستش این خدا در فرهنگ قرآنی پرستش مشرکانه وکافرانه می باشد زیرا خدای ظنّ (ذهن)است درحالیکه خداوندفقط در قلوب قابل پرستش حقیقی می باشد وخدای ذهنی همان هوای نفس وخیالات ماست وعین خود پرستی است . این خدای وراثتی – تاریخی است که به ما به ارث رسیده است مثل نامی که والدین بر ما نهاده اند . این خدای خودی نیست خدای بیگانه است ولذا در آسمان بسر می برد .

کافران می گویند: «خداوند درجائی بسیار دور است» قرآن .

وامّا خدای واقعی که حیّ وحاضر است وبا ماست آن خدائی است که به تجربه آید وامتحان شود که آیا براستی هست یا نیست .

علی (ع) به ما می آموزد که خدای خود را مراقب باشیم وامتحان کنیم همانطور که خدا مراقب ماست وماراامتحان می کند . در حکایتهای عرفانی می خوانیم که روزی کسی خواست خداراامتحان کند که آیا در هر شرایطی رزق او را میدهد یا نه . لذا بی هیچ توشه ای خود را در بیابانی گم وگور نمود تا اینکه از فرط گرسنگی به ضعف افتاد وبالاخره کاروانی که مثل اوراه را در بیابان گم کرده بود اورا یافت واز گرسنگی نجات داد .

بسیار لازم است که آدمی در موارد مهمّ وواجب زندگیش مثل امور معیشت خداوند را امتحان کند ووعده هایش را به محک بزند تااورا بشناسد درغیر اینصورت همواره کافر یا منافق می ماند ودینش عاریه ای وبی ریشه است . این روش برای آعاز خداشناسی امری واجب است هر چند در مراحل پیشرفته امری مشرکانه می آید وازعدم خلوص است .خداوند را بایستی در مادیّات وامر دنیوی امتحان کرد تا شناخت وبه او ایمان آورد . نخستین مراحل خداشناسی بدینگونه کاملاًتاجرانه است . خداوند هم به موٌمنانش این تجارت متقابل را پیشنهاد کرده است . آنگاه که این شناخت تبدیل به یقین شد بدون شک بایستی اورا بی حساب وکتاب پرستید واطاعت نمود ودر امتحاناتی که از ما بعمل می آورد صبور بود واورا خالصانه وعاشقانه پرستید . بهرحال هررابطه با تجارت ومعامله آغاز می شود واگرصادقانه ادامه یابد به عشق واخلاص می انجامد . عبادات نیز همینگونه اند . پس اساسی ترین ومطمئن ترین روش خداشناسی اینست که از او چیزی واضح ازروی یقین ونیاز طلب کنیم وبرآن اصرار ورزیم وصبور بمانیم وبه غیر او رجوعی نکنیم بدون شک اورا خواهیم یافت .

                                                                                                         ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 8:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تکنوکراسی بزرگترین دشمن انقلابات

 

با نگاهی به سرنوشت انقلاب روسیه دریک کلام می توان عاقبت شوم آنرا حاکمیّت تکنوکراتها (تکنولوژی پرستان)دانست که همه اهداف انسانی واجتماعی انقلاب را به پای پیشرفت تکنولوژیکی ورقابت با آمریکا ، قربانی کردند ونهایتاً به پابوسی آمریکا رفتند وهمه زحمات هفتادساله یک ملّت بزرگ را برباد دادند وروسیّه را مبدّل به بزرگترین حکومت مافیا وبزرگترین صادر کننده روسپی درجهان نمودند ونیز بدهکارترین کشور دنیا .

پس از فروپاشی انقلاب شوروی بسیاری از ماها گفتند که این فروپاشی برحقّ بودزیرا ایدئولوژی آنها ملحد بود ومادّی . ولی ما چی ؟ انقلاب ما اسلامی بود وایدئولوژی ماالهی ولی به تکنوکراسی مهیبی مبتلا گشته ایم ودررقابت با غرب وژاپن ، اصول دین خود را نیز درحال فراموشی هستیم .

ارکان اجرائی کشورمان بدست کسانی افتاد که جملگی غرب زده واکثرا تحصیل کرده غرب بودند واز غرب جز نمادهای تکنولوژیکی وزرق وبرقش را ندیدند وگمان کردند که اگر غرب مقداری اخلاقش را اصلاح کند ومینی ژوپ نپوشد همان مدینه فاضله وجامعه امام زمان است .

آنها درک نکردند که تکنولوژیزم (مکتب اصالت تکنولوژی)فرهنگ ویژه خاصی را پدید می آورد واین یک جهل عظیم است که دانش وفن غربی را خوب ولی فرهنگش را بد بدانیم .

گفتند که : ما تکنولوژی را از غرب می گیریم ولی اسلام را برآن سوار می کنیم . وسوار کردند ولی از این سوار کاری جز نفاق حاصل نشد . فقط فرهنگ ما نیست که منافق ورنجور ودیوانه است بلکه حتی تکنولوژی ما نیز چنین است .

در حالیکه هنوز سنجاق قفلی را از چین وارد می کنیم در حال پیوند ژنیکی وساختن ماهواره وغنی سازی اورانیوم هستیم . چگونه خانه ای که پی آن از کلوخ است می تواند مبدّل به آسمانخراش شود.

اسلام را نمی توان بر تکنوکراسی سوار کرد . اسلام دین تئوکراسی (خدا- سالاری) است نه فن – سالاری . اسلام دین خرسواری وخرسالاری نیست ولی دین موشک سواری وموشک سالاری هم نیست . اسلام دین انسان سالاری است . سیاستهای اقتصادی وعلمی وفنی بایستی در خدمت وتحت الشعاع منافع ملی ودینی باشد ونه بالعکس .

اسلام دینی است که حتّی حکم وحی را به مشورت می نهد ودین را به جبربه مردم تحمیل نمی کند . تشیع مذهبی است که امامش به نفع راٌی عامه مردم از حقّ خود می گذرد وخانه نشین می شود . اسلام دین مردم سالاری است که البته ربطی به دموکراسی لیبرالی ندارد .

وقتی عزّت وناموس وجان وسلامت تن وروان مردم در خطر است نانوتکنولوژی وتکنولوژی هسته ای وژنتیک به درد چه میخورد ؟ امروزه غرب زده گی عین تکنوکراسی وافسون تکنولوژی است وهمه انقلابات بدینگونه از محتوی تهی گشتند ونهایتا به شیطان بزرگ که صاحب تکنولوژیهای برتر است سرسپردند .

                                                                                                                 ع 0 خ        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان – درمانی یعنی چه ؟

 

اگرعرفان به معنای خود- شناسی است پس عرفان – درمانی به معنای درمان امراض وعلاج گرفتاریهای خود ازطریق خودشناسی است . امراض وعذابهای هرکسی حاصل راه وروشهای غلط درزندگیست برخی حاصل افکار وباورهای خطاست ، برخی حاصل عواطف وروابط نادرست است ، برخی حاصل اعمال غلط است وبرخی هم حاصل موقعیتهای نامناسب زندگیست . بنابراین همه مشکلات محصول جهل انسان درباره خودومحیط زیست اوست .

پس عرفان – درمانگرکسی است که به انسانها یاری می دهد تا راه وروش خطای خودرااصلاح نمایند وافکاروامیال وعواطف وکردارهای نادرست خودراتغییر دهد . واین همان خود – درمانی به یاری کسی است که باطن انسانها را می شناسد زیرا خودرا می شناسد . لذا این نوع درمان تنها درمان ریشه ای مشکلات است ومسکن نیست بلکه یافتن راه سلامت است . وبدین دلیل است که عرفان – درمانی همان عقل درمانی ودین درمانی است واین همان راه وروش انبیای الهی می باشد که امروزه از قلمرو حیات عملی انسانها خارج شده واز دین جز نمایشات عبادی باقی نمانده است .

پس عرفان – درمانی همان احیای دگر باره دین ومعرفت است وبه صحنه آوردن آن در زندگی روزمره .

بدینگونه است که نشریه آخرالزمان یک نشریه درمانی – دینی است وهرمقاله ای بیانگر یکی از علل بدبختی هاست وخودبخود راه حلّی برای هریک ازمشکلات عرضه می کند زیرا برای علاج هرمشکلی بایستی آنرا فهم نمود . مابقی درمانها وراه حلّ ها سطحی ومسکن ومقطعی وگاه فریبنده اندو سرنخ مشکلات وامراض را از بین میبرند وآنها را لاعلاج می سازند .

علی (ع) ، قرآن را بزرگترین نسخه شفای امراض بشری می داند . ما نیز تلاش کرده ایم که برهمین اساس به درک وحلّ امراض جسمی وروانی بشر یاری دهیم . این تلاش محصول یک عمر تحقیق وتفکّر درمعارف قرآنی می باشد . به بیان دیگر تلاش کرده ایم تا قرآن را به زبان ساده وفارسی در دسترس همگان قرار دهیم . این زمینه ای از تدوین ایدئولوژی اسلامی در عرصه عمل می باشد .

                                                                                                                   ع 0 خ  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق عرفانی

و

عشق جنسی

 

تجربه حیات زمینی انسان در تاریخ جزعشق هیچ چیز زیبا وماندگاری برجای ننهانده است وبه قول حافظ شیرازی تنها یادگار ابدی انسان درکائنات است . ودرعین حال این ماندگارترین وعالیترین وشیرین ترین تجربه سربرآورده ازحیرت آور ترین وتلخ ترین وتراژیکترین تجربیات نیز می باشد .

حکیمان عهد کهن از چین تا یونان باستان براین باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است وآنچه که موجودات وذرّات وکرّات را برپا می دارد واستمرار می بخشد نیز عشق است . آنها ذات وجود را عشق می دانستند وحتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند ، آنها عشق می خواندند یعنی انرژی نهفته درجهان ماده در نزد آنان عشق  بود . این معنا در عرفان اسلامی بیانی وسیعتر وکاملتر یافته وتبدیل به یک فلسفه گشته است واساس فلسفه ابن عربی ومولوی وسهروردی را تشکیل می دهد . علی (ع) نیز می فرماید پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزیابی قرار می گیرد عشق است . در سخنی دیگر آمده است که خداوند از محبّت وکرامت خود جهان را آفریده است . این مقوله در فلسفه های جدید که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محل از اعراب ندارد .

وامّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است : عشق غریزی وعشق عرفانی ! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است ونهایتا در غریزه ووصال جنسی تباه می شود . ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است وبرخاسته ازکمال است ووصالش نیز روحانی می باشد . وامّا آنچه که درتاریخ ماندگار شده ورشد یافته ودریائی از معرفت وبیداری آفریده ومبدل به یک فرهنگ وهویّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد یعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است وسیرت نه صورت وغریزه . به بیان دیگر بایستی ازدو نوع عشق بالا تنه ای وپائین تنه ای سخن گفت . البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است ومدنیّت را پدید آورده است زیرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج وتشکیل خانواده ممکن نمی شد . درواقع تمدن مادّی بشرمحصول عشق پائین تنه ای وجنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالاتنه ای وعرفانی است . بسیاری براین اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است . یعنی اگر کسی در عشق جسمانی پایدار بماند وحقوقش را ادا کند وآنرا تباه نسازد ومنجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد ومنجر به عشق عرفانی می شود . این همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است . وگوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به این امر عظیم شده اندو مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده ویا ساقط گشته اند .

به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک وتصدیق عشق جسمانی وناکامی این عشق در حیات دنیاست . یعنی عشق عرفانی محصول معرفت برذات فنا شونده عشق جسمانی وحیات دنیاست . لذا این عشق دارای ذاتی دینی است و از درک وتصدیق ایمان اخروی سر بر می آورد . به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد . همانطور که عشق جنسی که حقّش رعایت گردد وپاک بماند بقول رسول اکرم (ص)،انسان را به مقام شهادت می رساند . وشهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد . به لحاظی عشق عرفانی محصول حقّ فراق وناکامی در وصال است . در زندگی همه انبیاء واولیاء وحکیمان وعارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است . در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان»از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی وعشق عرفانی را درک نمود. این امردر زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است ودرغزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است ونیز سائر شاعران بزرگ وعرصه عرفان .

واما درعرصه عشق عرفانی بین دو انسان ، واقعه ای عظیم تر وماندگارتر از عشق مولانا وشمس به ثبت نرسیده است . واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر وشکوفاتر شده وجهانی تر می گرددوقلمرو پیدایش یک مکتب ومذهبی نوین گردیده است که کلّ بشریّت را به خود می خواند . واقعه ای که بهمان شدّت که عاشقانه است عارفانه وحکیمانه والهی می باشد ودریائی بی کران از ازمعرفت فزاینده است وخلقت جدید وروحانی یک انسان را همچون تولّدی دوباره وخلقتی دوباره عرضه می دارد .

دریک کلام عشق عرفانی تبدیل واعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه این پالایش وتعالی همانا تقوی وخویشتن داری در عشق شهوانی می باشد . درواقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت وعصمت وادای حقوق این غریزه وصبربراین امر است که قوّه شهوت را تبدیل به قوّه معرفت می کند وانسان را به کانون عرفانی یعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است وراه محبوب ازلی وابدی را آشکار می سازد وجاودانگی عشق را به ارمغان می آورد وبقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند وآدمی را از اسارت دنیاوعشق های مادّی میرهاند . پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی وپاکدامنی وعصمت است وبدون تقوا آدمی درعشق شهوانی ناکام وفرسوده وتباه می گردد ودرظلمت غرق می شود . درواقع آنچه که رشد وتعالی نامیده می شود همانا رشد وتبدیل وتعالی شهوت به معرفت است به یاری دین . وبدینگونه انسان پائین تنه ای تبدیل به بالاتنه ای می شود .

شهوت + تقوا  =  معرفت

عصمت + عشق = عرفان

عصمت وعفّت وتقوی است که شهوت را تبدیل به عشق قلبی می کند وشکم باره گی را تبدیل به عشق عقلی می سازد . درغیر اینصورت دل وعقل آدمی هرگز زنده وخلاق نمی گردد . فی المثل آنچه که بایزید بسطامی را به عشق عرفانی هدایت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجرید وتنهائی وعدم ازدواج بود .وآنچه که شیخ خرقانی مریدش را به آن کمال وکرامات رسانید صبراوبرهمسری نا موافق وکافرکیش بود وپاکدامنی اش در رابطه با این همسر . وآنچه که «رابعه»را به آن حدازمعرفت وکرامت رسانید حفظ عصمت درعشق ناکامش بود که از یک کنیزک ، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند .

                                                                                                                       ع 0 خ     

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه مقتول شفاعت قاتل می کند

 

شفاعت وبخشودگی قاتل بواسطه مقتول درساعات قبل از مرگش ، مسئله ایست که عارفان اسلامی پرورش داده واز این واقعه کمال محبّت انسان را ارائه می کنند . در اینجا مقتول هم خودش در دل خویش مقتول را می بخشد ومهمتر از این آنکه به درگاه خداوند هم شفاعت مقتول را می گیرد وبرای مقتول طلب بهشت می کند . چنین واقعه ای برای نخستین بار در مصلوب شدن حضرت مسیح گزارش شده وسپس در امامان شیعه ونخستین امام یعنی علی (ع) که قاتل خود یعنی    ابن ملجم مرادی را عفو نموده وبه درگاه خدا شفاعت می نماید . منتهی برای اینکه قتل ناحق در میان مردمان شایع ومباح نگردد درعین حال حکم قصاصی را درحد یک ضربت شمشیر برای ابن ملجم تجویز می کند .

این قتل وشفاعت مربوط به مردان حق درکمال اخلاص وعرفان است . شیخ خرقانی نیز می فرماید که : «خدایا مرابه جای مردمان به دوزخ فرست وبه جای همه آنها مراعذاب کن وآنان رادربهشت برین جای فرما .» این نیزنوع دیگری وبلکه برتری از شفاعت است وگناه مردمان را به گردن خود گرفتن .

کفروشقاوت وجنون مردمان دررابطه با مردان خدا به عرصه ظهور رسیده وبه غایتش بروز می کند ولذا درتاریخ شاهد اشد انتقامجوئی مردمان از این انسانهای خداپرست هستیم . این انسانها در عین حال که جز نجات وسعادت مردم هدفی ندارند وتمام حیات خود را وقف این امر می کنند آئینه نفس مردمان نیز هستند ومردمان کفروجفاوپلیدی خود را درآئینه وجود این مردان می بینند وآنها را با خود عوضی می گیرند . یعنی خود را انسانی عالی ومقدس می یابند وآنها را مردانی پلید وشقی می بینند . این راز آئینه بودن انسانهای موٌمن وعارف درمیان مردم است . ومردم بجای اینکه خودرابکشند آئینه را می شکنند . مردان خدانیز این راز را می دانند ولذا مردم را می بخشند . اینگونه است که مثلا حضرت مسیح بربالای صلیب می گوید :«الهی آنان را ببخش آنان نمی دانند که چه می کنند وگرنه چنین نمی کردند .» می دانیم که طبق احکام وآیات الهی ، خداوند نسبت به این مردمان شقی بسیار قهاروانتقامجواست با اینکه می داند که این شقاوت آنها از جهلشان است همانطور که می فرماید :«اگرخدانمی خواست آنها چنین نمی کردند .»

درواقع این اراده وسرّ الهی وامتحان او درباره مخلصان است که به دست کسانی که مورد اشدّ محبت آنها بوده ، به قتل برسند . واین مخلصین راز وامتحان خدا را درک کرده ومی پذیرند ولی از خدا هم می خواهند که قاتلشان را جزا نکند وبلکه به بهشت وارد نماید .

وامّا این چه سرّ وامتحانی است وچه معنائی دارد ؟

 حقیقت اینست که این کفروشقاوت و انکار وعداوت مردم نسبت به رسالت مردان خداست که این مردان را بسوی خدا می راند تا کاملا پاک وموحد شوند وجز اوغیری نبینند . این هم اراده خدا در مردم است که رسولان وامامانش را مورد تهاجم قرار دهند . این امردرقرآن کریم بوضوح آمده است . بنابراین مردان خدا اراده حق را در می یابند ودرواقع با شفاعت کردن دشمنان وقاتلان خود ازاراده خدا حمایت کرده وازاوتشکر می کنند که نسبت به آنها اینقدر لطف نموده تا جزاورا نخواهند وجزاورا نپرستند . درواقع این خودخداست که با دست مردمان کافر ،رسولان وموٌمنانش را بسوی خود می کشاند واین اجررسالت آنهاست . درواقع این شفاعت امری تعارفی وایثاری هم نیست بلکه عین حق وعدالت است زیرا هم مردمان کافربه امرخداعمل کرده اند وهم مردان حق . ولی مردان حق این امررادرک وتصدیق می کنند . این اجرعشق آنها به مردم است .

خداوند برای بیداری وهدایت مردم هیچ نیازی به رسالت انبیاءواولیاءوموٌمنانش ندارد وکافیست که اراده کند . این معنادرقرآن است وبارها هم به رسولان تذکر داده شده است . پس هدف ازرسالت مردان خدا نه مردمان که خود این مردان هستند تا بدینوسیله به خدا برسند . کفر وشقاوت وانکار مردمان است که رسولان وموٌمنان را خالص ساخته وبه حق ملحق می کند . زیرا هیچکس به اندازه ناجیان مستحق نجات نیستند .

                                                                                                            ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ازمادینه گی تا مادریّت

 

 

برخی می پندارند هرزنی که زائید مادر شده است . این قاعده شامل حال حیوانات وانسانهائی که هنوز از غریزه حیوانیّت خود نیز ساقط نشده اند مصداق دارد ولی درباره بسیاری از زنان مدرن فمینیست وآزادیخواه این قاعده مصداق ندارد . مادر شدن یکی از نتایج معنوی همسر وهم سر نوشت بودن با شوهر است . کسی که ولایت شوهر را در شاٌن خود نمی داند ودر همخوابگی با او تمکین ندارد الّا با هزار مکر وتجارت ، نمی تواند نطفه ای را که از او می ستاند به لحاظ روحی وقلبی پذیرا باشد وچنین نطفه ای در معنا یک نطفه ناخلف وحرام است ولذا هرگز اورا مادر نمی کند وبلکه آنچه که بیرون می آید مستمرا نا مادریت اورا با تمام وجود به وی خاطر نشان کرده ولذا آئینه دق اوست وعذاب روحش . زنی که از محبّت شوهر حربه ای برعلیه شوهر پدید می آورد ویا آنرا تبدیل به یک کالای تجاری می کند دارای هیچ رحم ورحمتی نیست ولذا رحِم او بی ذات است وآنچه که می پرورد یک بیگانه است وفرزند او نیست . وچنین فرزندی هم هرگز این زن را مادر خود نمی یابد واز وی گریزان وبیزار است . زنی که حقوق همسریّت وزنانیّت خود را درک وتصدیق وادا نکرده باشد با صد شکم زائیدن هم مادر نمی شود . وزنی که مادر نشود یک برزخ است وهیچ وجودی ندارد وزن هم نیست یعنی اصلا نیست . اویک موجود مفروض است که هنوز موجود نگشته است . همه زنان ضد مرد وضد ازدواج واستقلال طلب ومردوار امروز اینگونه اند که اگر بچه ای هم داشته باشند هیچ رابطه ای قلبی با این بچه ندارند واز او بیزارند ولذا شبانه روز در صددهستند تااورا به گونه ای گم وگور کنند درتلویزیون وبازیهای کامپیوتری وکلاسهای هنری واسباب بازی وقاقالی لی . بدون این ابزارها لحظه ای قادر به تحمل فرزند خود نیستند . این زنان را براستی دلی نیست روح اینان مصداق «عذاب عقیم»است واسوه پوچی وهیچی . مادریّت که مظهر یک وجودبهشتی است اجر ادای حق محبّت مرد ورعایت حدود وحقوق الهی می باشد . مادریّت همان هدایت زن است . کسی که شوهر را پذیرا نیست فرزندش را نمی تواند پذیرا شود ومادر گردد.

این فرزند براو حرام است .

                                                                                                          ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سید حسنی کیست ؟

 

درروایت شیعه آمده است که قبل ازظهور جهانی امام زمان (ع)یک سید حسنی ظهور می کند که امامتش بر مردم همچون امامت امام حسن (ع) مظهر رحمت وصلح وشفاعت برای همه خلایق اعم ازکافروموٌمن است ودارای هدایتی تماما رحمانی است ووجودش برای مردم سراسر رحمت وشفاعت بی قید وشرط می باشد ولی مردمان با او همان می کنند که با امام حسن (ع)شد که درغایت تنهائی وبی کس بدست همسر جاه طلب وقسی القلب خود شهید می شود . وآنگاه امام زمان در سیمای حسینی یعنی قهارانه ظهور می کند وهمه کفّار واشقیاء وتبهکاران را از دم تیغ می گذراند وهیچ شفاعتی پذیرفته نمی شود ودرحقیقت به مثابه تیغ انتقام حق آن امام حسنی است .

این نکته نیز قابل ذکر می باشد که امام حسین (ع)در میان ائمه اطهار بیشترین یاران ومریدان مخلص را داشت که در واقعه کربلا به حدود هفتاد تن رسیدند با اینکه امامی بسیار سخت گیر وقهار بود ودرامر دین به کمترازاخلاص راضی نمی شد در حالیکه امام حسن مهربانترین ورحمانی ترین وسهل گیر ترین امامان ونیز بیکس ترین آنها بود . ازاین مقایسه حقیقتی بس حیرت آور وغیر منطقی حاصل می آید . این بدان معناست که تساهل وتسامح در دین هیچ خیری   بحا ل سرنوشت مردم ندارد ولی بایستی این حجّت آشکار وتمام شود تا ظهور حسینی متجلّی ومحق آید . این بدان معناست که مردمان همواره از رحمت حق سوءاستفاده کرده وبرکفرشان می افزاید یعنی مردم ذاتا طالب قهاریت حق هستند وآنرا می ستایند واین شقاوت وکفر آنهاست .

                                                                                                                   ع 0 خ  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«عبدالکریم سروش»

«ازستادانقلاب فرهنگی تا ستاد انحطاط فرهنگی»

 

دکترسروش که از ستادانقلاب فرهنگی درسالهای آغازین این انقلاب بود وازایدئولوگهای ضد آزادی مخصوصاًدردانشگاه بودوفرهنگ مردمی را تئوریزه وفلسفی وعرفانیزه می کرد چه شد که گام به گام به ضدیّت با همه نوامیس فکری وایدئولوژیکی خودکشیده شد وبراستی دست به یک خود- کشیِ عقیدتی زد ؟

ایشان که مرحله ای خود را جانشین دکتر شریعتی می دانست ناگهان به این نتیجه رسید که دکتر شریعتی دشمن سرسخت آزادی ودموکراسی بوده است . ایشان که ایدئولوگ حکومت اسلامی بود چه شد که به ناگهان سردسته سکولاریزم گردید . ایشان که فیلسوف ایمان مردمی بود چه شد که به ناگاه معتقد شد که ایمان یک غریزه کوروعصبی است وجزتشنج وخونخواری کاری نمی کند . ایشان که حتی مقام نیابت امام را برای رهبر انقلاب کم می دانست چه شد که درعداوت با ایشان از کاخ سفید هم سبقت گرفته است . ایشان که زمانی تفسیر مثنوی مولوی می کرد چه شد که تنها فلسفه راستین را فلسفه پراگماتیستی – صهیونیستی پوپر می داند وهایدگررافاشیست می خواند و.....

براستی چه بلائی برسرمغز ایشان آمدوچه چیزی ایشان را اینسان شستشوی مغزی نمود ؟ چه شد که به کلّی ضد انقلاب شد وبرای نجات ورهبری مردم تریبونی جز درآمریکا نمی یابد . براستی چه شد که ازبوش هم دموکرات تر شده است واز آمریکا هم آمریکائی تر . این بلائی بود که برسرکل جریان روشنفکری دینی ای آمد که درسودای رهبری برمردم بود وبه میزانی که از این رهبری ماٌیوس شد به هر چه دین وروشنفکری بدبین گشت .

این پیش بینی شوم رادکترشریعتی برای همه امثال سروش ها ، نموده بود . آنچه که ایشان را اینسان واژگون ساخت یاٌس وناکامی در رهبری بود .

                                                                                                         ع 0 خ   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه فقر

 

«منم آنکه هستم » سخن خداوند به موسی (ع)

فلسفه فقر فلسفه به محاق افتادن جان وتن است درچنبره مرگ ونیستی . یعنی ابتلای وجود به عدم . ودرچنین وضعیتی آدمی متوجه تن وجان وروان واعصاب واعضا وجوارح خود می شود زیرا صدای ذرّات وجود در می آید وصاحبش را فرا می خواند .

واگر فقرصرفاً از جبر نباشد این صدا دارای ماهیّتی وحیانی واشراقی وروحانی است . یعنی در قلمرو فقر مادّی مادّۀ وجود به آستانه معنای وجود می رسد وتن به قلمرو روح نزدیک می شود . به بیان دیگری این همان قلمرو وتجربه ودرک وحدتِ وجود وعدم است یعنی توجیه ویگانگی ماده ومعنا ومرگِ زندگی . این مصداق سخن خداست که : گرسنه شو تا مرا ببینی !

اینگونه است که محمّد(ص)به تنها امری که فخر می فروشد از بابت اشدّ فقر است .

فلسفه ای مدرن ، حیات بشری را به دو نوع «بودن» و«داشتن» تقسیم می کند . انسانی که بر اساس داشته ها زندگی می کند وانسانی که بر اساس بودنِ محض .

در عرفان ، آنچه که بین انسان وخودش حائل شده است همان داشته های دنیوی اوست اعم از ثروت ویا دانش وعلایق دنیوی . آدمی به قدرت فقربه قلمرو وجود خودِخودش می رسد که بقول علی (ع)، خداهمان خودِخودانسان است . وفقیرمطلق همان خداست که هستی اش را به انسان بخشیده است فقط اوست که هست ومابقی در درجات نیستی قراردارند .

برای رسیدن به قلمرو وجود خودی ( در مقابل وجود بیگانه – داشته ها) که همان قلمرو عالم غیب وروحانیات وحقایق ابدی است ، انتخاب فقر امری واجب واجتناب ناپذیر می باشد . این سنت انبیاءواولیاءوعرفای حقه است .

اکثرمردمان وجودشان درنزدبانکها وحکومتها واربابان ودرآجروسنگ خانه شان است وفولاد اتومومبیلشان . و        اندکی اندکه وجودشان درتن وجان  ودل وروحشان است : وجودی خودی ووجود بیخودی !

حال اینکه امروزه برخی ثابت می کنند که علی (ع) هم یک ملاک بزرگ بوده وامامان مانیزجملگی اشراف وتاجران    بوده اندو خلاصه اینکه اشرافیّت هیچ منافاتی با دین ومعرفت ندارد وبلکه کسی خانه وماشین وموبایل وکامپیوتروبیمه و....ندارد وزیرخط فقر است ودرجهنّم است . حسابش با کرام الکاتبین می باشد . وآنانکه این سخن سلطان فقرتاریخ یعنی محمّد(ص) را وسیله ای برای تحریف وواژگونگی دینش می کند که : لا معاش له معاد له (آنرا که معاش نیست معاد هم نیست)- یعنی کسی که غذا ندارد کافر است وبه جهنّم می رود یعنی دین ندارد .

زیرا اگر معاد به معنای حساب وکتاب آخرت است . پس این حدیث بدان معناست که کسی که نان ندارد بخورد خداوند با او بی حساب است درست مثل مخلصین در قرآن کریم که اولیای خدایند . ولی اگر معاد به معنای روز قیامت کبری ودیدار با خداست که قرآن کریم این واقعه را برکل بشریّت از جمله کافران حتمی می داند . وتازه اگر این حدیث بدان معنائی است که مشهور شده ومکتب سوسیالیزم اسلامی است ، پس تکلیف گرسنگی های مستمر پیامبر(ص) وعلی(ع)وفاطمه(ع)چه می شود؟ اگربگوئیم که اینان امامانندوحسابشان از بشریت جداست (که این خود انکار امامت آنهاست) پس تکلیف ابوذر وخاندانش که همه از گرسنگی مردند چه می شود؟ ویا براستی میلیونها زنان وکودکان آفریقائی که از گرسنگی وفقرمی میرند همه به جهنم می روند ؟ آیا خدا اینقدر ظالم است ؟ خیر! این مائیم که از اشدّ ظلم خود ، سخن رسول را وارونه کرده ایم تا توجیه ثروت اندوزی وغارتگری ما باشد . این نیز مثل تفسیر حدیث « خیرالامور اوسطها»می باشد که وسط هر امری را میانگین ومعدل ریاضیاتی حساب کرده اند .

تفسیر صرفا اقتصادی احادیث یکی از علل رسوخ التقاط وشرک ونفاق در مسلمین بوده است که امروزه غوغا می کند . این هنوز ادامه سوسیالیزم اسلامی است .    

                                                                                                   ع0خ
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

میزان چیست ؟

 

می گویند : هرکس منطق خودش را دارد . بدون شک یک منطق علمی داریم که برذات اصول ریاضیات عمل می کند وهیچ توجیهی درباره انسان ومسائل روانی وشخصیتی اوندارد . وامامنطق دیگری وجود دارد که منطق خاص بشر است وبرقانون «قیاس» عمل می کند وبه لحاظ فلسفی ارسطو بانی آن است . ولی دو چیز هرگز درعرصه قیاس آدمی رابه هیچ قضاوت وارزیابی وانتخاب وتوجیهی نمی رساند الا اینکه یک میزان ثابت وجوددارد که این هردو چیز قابل قیاس بواسطه ارزشهائی به آن میزان محک زده می شوند وآن میزان یک انسان است بعنوان اسوه ،الگو ، رهبریا امام .واین قاعده ای ذاتی در بشراست اعم ازکافریا موٌمن ودرهردرجه ای از عقلانیت . به همین دلیل درقرآن کریم سخنی ازانواع امامان کفر وهدایت است که میزان افراد وگروههای بشری هستند ودرواقع میزان منطق محسوب می شوند وبدینگونه این امامان درحکم ترازوی ارزیابی وانتخاب وتوجیه می باشند . وهیچکس بی امام نیست آگاه یا ناخودآگاه وخواه نا خواه .وبدینگونه است که بطور کلی دو نوع منطق داریم : منطق هدایت ومنطق ضلالت یا منطق ایمان وکفردردرجات گوناگونش .

بنابراین واضح است آنکه امامش را براساس خردوتجربه وتاٌمل با انتخابی آگاهانه برمی گزیند درواقع منطق زندگیش را که همان بینش وآداب وطرزفکروارزیابی وراه وروش زندگی اوست برمی گزیند وبرآن احاطه دارد یعنی خود- آگاهی دارد واین همان منطق هدایت است که بدون شک منجربه انتخاب امامی برحق وعارف می شود ولذاصاحب منطقی برحق می گردد. ولی اکثریت مردمان چنین نیستند وامامانشان حتی امامان برحق وهدایت را هم باآگاهی انتخاب نمی کنند وبلکه طبق وراثت وعرف وشرایط وتبلیغات وآموزه های حاکم برزمانه دارای امامی کورمی شوند واین ضلالت است حتی اگر آن امام هدایت باشد . محمد(ص) ، فاطمه(ع) ، علی(ع) ، حسین(ع) ،مولانا(ع) و.....هیتلر ، راکفلر ، لنین ، مایکل جکسون ،گوگوش و.... اینان انواع امامان هدایت یا ضلالت مردمانند یعنی امامان منطق گروههای بشر هستند .وامابسیاراندکند کسانی که دارای امام هدایت زنده هستند یعنی دارای منطقی برحق وزنده اندو میزانی زنده دارند . واینان کسانی هستند که پیر یا مراد عرفانی دارند وتحت منطق او زیست می کنند . متاٌسفانه میزان اکثر مردمان مقدسین درجهان پیامبران وامامان وحکیمان مرده درتاریخند . منطق آنها نیز مرده وناکارآمد است . این منطق ها فقط در شعار وتظاهرات بکار می آید ودرعمل ومنطق روزمره امامان دیگری حضور دارند . چه بسا که آدمی الگوی مرده اش فلان پیامبر یا امام است ولی الگو ومیزان زنده اش فلان هنرپیشه یا سرمایه داراست وعملا از او پیروی می کند .

متاٌسفانه اکثریت مردمانی که دارای منطق وامام زنده هستند کافرانند واسوه آنان قهرمانان غارت وفسق وتباهی وستم هستند .

هرکسی خود را بواسطه یک اسوه توجیه می کند واین همان منطق اوست . پس اگر گفته می شود که هر کسی منطق خودش را دارد بدان معناست که هر کسی امام خودش را دارد وباطنا اورامیزان اندیشه وعمل قرار می دهد .

آنکه امامش راباآگاهی برمی گزیند صاحب منطق است حتی اگرامام کفر باشد در غیر اینصورت دارای منطقی نیست بلکه منطق جهل وجاهلان است که براو حکم می راند واین منطق در هیچ امری برای او انتخابی را ممکن نمی کند بلکه فقط جبرها را توجیه می کند .

                                                                                                                  ع 0 خ    

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کارل مارکس

اولین پیامبرکفر

 

ازجمله ویژگیهای آخرالزمان علاوه بر ظهور باطن عالم وآدم ، اینست که هرامرتخصصی وصاحب رسالت شده وحتّی جهل وجنون وکفر هم دارای فلسفه ومکتب ومذهب می شود که این همان بروز دجّالیّت است .

همواره اکثریت مردمان طبق قول قرآن ، کافرانند درانواع ودرجات کفر . ولی درکل تاریخ بشر، کفرهرگزدارای فلسفه ومکتب وایدئولوژی مدوّن ومهمترازآن دارای پیامبری صاحب رسالت ازجانب ابلیس نبوده است . وامّا کارل مارکس نخستین پیامبر کفر درتاریخ بشر است که کسانی چون انگلس ولنین ومائو وتروتسکی واستالین ازجمله امامان او محسوب می شوند .

همانطور که از میان موٌمنان ، حالص ترین آنها درطول تاریخ صاحب رسالت بوده اند درمیان کافران هم خالص ترین وبی ریاترین آنان صاحب رسالت می شوند وکارل مارکس یک کافر متفکر وفیلسوف خالص وکامل وبی ریا می باشد که کفرخالص وبی ریا را بنیان گزاری نمود .

کفردریک کلام به زعم قرآن وعرف بشری عبارت است از انکار وجود خدای خالق وعالم غیب وحیات پس از مرگ وحساب وکتاب است که این انکار ذهنی موجب بروز راه وروشی در زندگی است که راه کفر است . ومارکس این راه را تبدیل به مذهب ومکتب نمود وبرای آن مثل مذاهب الهی ، بهشت زمینی ومدینه فاضله قرار داد .

مارکس باارزشترین زندگی رادرقلمرو شکوفائی وکمال علوم وفنون و صنعت ممکن دانست ولذا نظام سرمایه داری را ایده آل ترین نظام درکل تاریخ بشر می دانست منتهی اشکالش براین نظام آن بود که گروه اقلیت کل ارزشها وحقوق این نظام را برای خودشان مصادره کرده اند که سرمایه دارانند ومابقی ( پرولتاریا) ازاستفاده این ارزشها محروم شده اند لذا بایستی انقلاب کرد تا همه به این ارزشها دست یابند واین ارزشها بطور مساوی تقسیم گردد . منتهی ارزشهای مدّنظر مارکس همان تکنولوژی وفرآورده های آن می باشد . معنویت وانسانیّت وتعالی بشرهم براساس همین امرممکن        می شود. دریک کلام یعنی اگربشرشکمش سیرباشد ودارای رفاه وآسوده گی خیال به لحاظ مادّی باشد وفرصت کافی برای استراحت داشته باشد خودش رشد می کند وانسان کامل می گردد . در نظر او انسانهای پیشرفته ومتعالی وکامل همان طبقات اشراف وحاکمیّت سرمایه داری است که هم صاحب بهترین رفاه هستند وهم از تحصیلات عالیّه برخوردارند وهم ازهنرها برخوردارند ولذا سعادتمند هستند ومابقی مردم هم بایستی همانطور باشند .در نظر مارکس همه باید سرمایه دار شوند واینست کمال سعادت بشر ورشد معنوی او . درنظر اوکمال معنویت وروحانیّت وانسانیّت در علم وفلسفه وهنرها متجلّی می شود که جز براساس تکنولوژی های برتر ونهایتا تکنولوژی تمام اتوماتیک ممکن نمی شود . درواقع مارکس نظام سرمایه داری را یک نظام کاملا ایده آل می دانست وعیبش فقط در تفاوت طبقاتی بود وبس . او درذات وارزشهای اصول این نظام کمترین انتقادی نداشت . اوفرهنگ بورژوائی را که خود نیز از آن بود عالی می دانست بشرط اینکه همگانی شود . این اندیشه آشکارا وبی ریا مادیّت محض ومکتب اصالت اقتصاد وپول ورفاه مادی است که مذهب را افیون بشر می داند وخدا را هم مذهب از خود – بیگانه وجهل وجنون وبدبختی می خواند .

تا قبل از مارکس هیچ بشری کفررا تا این حدّ خالصانه وبی ریا وکامل تبیین وفلسفی نکرده بود . او از فلاسفه سرمایه داری هم مادی تر واقتصادی تر می اندیشید زیرا آنان کافرانی مشرک وریا کار بودند ومذهب آنها فقط در توجیه ثروت اندوزی وانباشت سرمایه وضایع کردن حقوق کارگران بود ومارکس این شرک ونفاق را از میان برداشت ولذا بزرگترین خدمت را علیرغم میلش به اخلاص در دین نمود زیرا دین خدا دشمنی شقی تر وموذی تر از شرک ونفاق ندارد .

بهر حال مارکس بطور آگاه خدمتی بزرگ به معیشت طبقه کار درجهان نمود وموجب ارتقای رفاه کارگران درجهان شد هرچند که آرمان اوهرگز محقق نشد ولی رشدی بسیار عظیم در رفاه مادّی طبقه کارگر رخ نمود وماندگار شد .

پس مارکس خدمت بزرگی به دنیای کافران وکارگران نمود وعلیرغم میلش خدمتی بزرگتر به دین خالص کرد زیرا سیمای پنهان کفر را از اعماق تاریخ بیرون کشید ومجسّم ساخت وبه صدادرآوردولذابخش عظیمی ازبشریّت این مکتب را زبان باطنی کفر خود یافتند وبه آن گرویدند . امروزه کمونیزم مارکسیستی از قلمرو اقتصاد فراتر رفته ونوعی مذهب جهانی است که بیان مذهب خالص کفر جهانی می باشد در حالیکه نظام سرمایه داری ولیبرالیزم یک کفر مشرکانه ومنافقانه است .

                                                                                                             ع 0 خ             

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اولین پیامبر نفاق

«افلاطون»

 

بدون تردید این مقاله همه فیلسوفان وفلسفه زدگان را به خشم می اندازد ولی خواهشمندیم که اندکی تاٌمل کنند وصبرفلسفی داشته باشند وبراستی فیلسوف(حقیقت جو)باشند .

با مطالعه ای درمهمترین اثر افلاطون یعنی «دیالوگ» که خاستگاه فلسفی اش را نشان می دهد بوضوح یک تناقض گوئی آشکار رادرک می کنیم . افلاطون از یک طرف کل روش استدلال خود را از حکیمانی چون جورجیاس وپارمنیدز واگزنوفانس می گیرد وآنان را استادان وبانیان علم کلام می داند وتبحرآنان را جادوئی می خواند وازطرفی دیگر دیدگاههایشان را در مورد فلسفه وجود ومعنای حقیقت وآداب تعلیم وتربیت به باد سخره می گیرد وطردشان می کند . برای یک فیلسوف تضاد بین روش (متدولوژی)وحقیقت راه ، تضادی نابخشودنی است وآن فلسفه ای که اینگونه وبرچنین تضادی بنا شود برابطال آشکار است وعین نفاق وشقاق فلسفی می باشد .

افلاطون از طرفی دیگر سقراط (استاد مستقیم خودش) را هم در این کتاب یکی از طرفین ثابت دیالوگها قرار داده که در واقع یک دیالوگ فرضی وداستانی است وبدینگونه می خواهد نظرگاه خودش درباره حکیمان الئات را که نخستین حکیمان توحیدی آن دوران از غرب بودند . اززبان سقراط بیان کند وبواسطه سقراط این حکیمان را مسخره وتکذیب کند وآنان را اهل سفسطه (سوفسطائیان)بخواند . درحالیکه خود سقراط از پرورش یافتگان ومریدان مستقیم همین حکیمان از جمله پارمنیدز(برمنداس) بوده است وبه آنان عشق می ورزیده وآنانرا درمقامی برتر از فیلسوف قرار می داده وسوفیست می خوانده که به معنای «مظهر حقیقت» است درحالیکه فیلسوف یعنی حق جو . وسوفیت یعنی کسی که به حق رسیده وخود اسوه حق است .

افلاطون پس از شهادت استادش سقراط ، پس از دوره کوتاهی زندان ، بکلی از راه استادش منحرف گردید وبراستی حکمت توحیدی سقراط ومکتب خود – شناسی اوراواژگون ساخت . این امر در اثر دیگرش یعنی «جمهوری»واضح تر است ودال برتوبه ای کاملا سیاسی در زندان آتن است . بهرحال افلاطون فیلسوفی به غایت تناقض گو ولطیفه پرداز بود ولذا آثار نهائی این واژگونگی ونفاق را تاحد امکان پنهان داشت ولی این نفاق وخیانت عظیم در مکتب مریدش یعنی ارسطو عیان شد وبدینگونه بود که برای نخستین بار حکمت تبدیل به حکومت شد وسراز دربار پادشاه مقدونیه درآورد واسکندر را پرورش داد وبرای غارت وقتل عام جهان گسیل داشت . این عاقبت همان جمهوری افلاطون بود .

درتاریخ فلسفه هرگز خیانتی اینچنین لطیف وهولناک رخ نداده است . افلاطون برای تبدیل حقیقت یگانه به یک حقیقت مصلحتی – سیاسی دچارتناقض شد ونام این تناقض را «دیالکتیک» گذاشت وآنرا «عرش معرفت»نامید وبدینگونه نفاق خود را به اوج قداست رسانید . تا اینکه دو هزارواندی سال بعد فیلسوف کافر وبی ریائی بنام کارل مارکس این نفاق رسواشده را ختم نمود وتبدیل به پیامبر کفر شد مٌثٌل افلاطونی تبدیل به ماتریالیزم دیالکتیک گردید وپرونده عشق دروغین افلاطونی هم بسته شد.همانطور که « مٌثٌل » تبدیل به «ماده»شد عشق هم تبدیل به سکس گردید .

 

تذکر : چالش ونبردمابا فلسفه وفلاسفه غربی وغرب زده ای چون فارابی وبوعلی وامثالهم درقبال دفاع از منطق توحیدی در عرفان اسلامی می باشد ودفاع از حکمت قرآنی .

                                                                                                                  ع 0 خ   

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 16:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شعارراست وشعاردروغ

 

«شعار»ازشعور است وصدائی فراسوی زمان است وموجب حرکت به سوی مطلق . انسان بی شعار انسان بی شعور است ودرواقع حیوانی بیش نیست .

اما شعار نیز همچون همه ارزشهای دیگر دارای دو ماهیت است : اصلی وجعلی ، راستین ودروغین . شعاری که ازحمایت حزبی ومنابع قدرتهای دنیوی وسیاسی بر نمی خیزد از جمله شعارهای شعوری وراستین وبرحق است درست مثل ادعای عشقی که به حمایت حساب بانکی وجیب نباشد عشقی قلبی است نه زیر شکمی .

اما امروزه که عصر فروپاشی باورها وآرمانها وقداست هاست وجز «پول» خداوشعاری باقی نمانده است حتی شعار دادن دروغین هم یک امر برتر ونشانه زنده بودن آدمیت است ویا تلقین به آدم بودن وتظاهر به وجدان . که پیامبر فرمود : درهمه حال تظاهر به دین بهتربه کفر است .

در حکایت است که در دوران حاکمیت کفر ، به پادشاه خبر رسید که کسی در شهر ادعای پیغمبری میکند . گفت : اورا بیاورید و صله بسیار دهید که یادخدا ورسولان را زنده کرده است ومردم را به یاد دین انداخته است .

دردورانی که حتی امر به معروف ونهی از منکر هم تبدیل به شغل شده است . هرکسی که این کاررا بی مزد انجام دهد باید براستی جایزه داد .

آری . درآخرالزمان که عصر حاکمیت مطلقه دلار است سخن از خدا ورسول وقیامت ووجدان وآدمیت بسیار تاٌسف بار است برای کسانی که بتازگی موفق شده بودند که وجدانشان را خواب کنند . این تاٌسف حاصل از بیداری وجدان است . ما هم متاٌسفیم که خواب برخی را آشفته ایم ومیزان دوا را بالا برده ایم وموجب خماری گشته ایم .

شما هم اگر راست می گوئید شعار دهید منتهی نه شعار آزادی ، بلکه شعار آزادگی وآدمیت ! شما هم ادعای خدائی کنید ودعوی نجات بشر سر دهید . این کمترین نشان آدمیت وسنت مردان حق است . خداوند ادعا کنندگان بزرگ را دوست می دارد .

                                                                                                           ع 0 خ

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیادموکراسی ممکن است؟

 

دموکراسی به معنای حاکمیت اکثریت مردم است . حال اگراکثریت مردم دریک جامعه موٌمن باشند این دموکراسی دینی می شود ودرعیراینصورت دموکراسی کافرانه ویامنافقانه خواهد بود .

واماطبق معرفت قرآنی وهمچنین تجربه بشری می دانیم که همواره تاقبل از پیدایش جامعه امام زمانی ، اکثریت مردمان هرجامعه ای کافرومشرک ومنافقند وموٌمنان همواره گروهی بسیاراندک وپراکنده اند . واین سنت خدا درمیان خلق است که دردهها آیه قرآنی بسیاربارز است که اکثریت مردم را همواره کافرومشرک وظالم می داند . پس اگرچنین است پس دموکراسی دینی فعلا مقدور نیست الابواسطه دیکتاتوری وایجاد اکراه وریای دردین که موجب هزاران فساد وفتنه است واصل دین رانیز از میان می بردومرزحق وباطل را مخدوش می سازد وهمه مردم را بسوی بدترین کفریعنی نفاق می کشاند .

شورای سقیفه درصدراسلام نخستین نماد ازیک دموکراسی دینی واسلامی بود که آنهمه فسادوفتنه پدید آوردوعلی (ع)وموٌمنان زیر بار آن نرفتند .وحتی دموکراسی دینی پنج ساله ای که علی (ع)بااکراه وتهدیداطرافیان پدید آورد وپیشاپیش فاتحه آن راخواند که «شماتاب تحمل عدالت مراندارید .» نیزسندتاریخی بزرگی برای موٌمنان است که تازمانیکه اکثریت جامعه موٌمن نیستند بهتراست که موٌمنان حقیقی ازدخالت درحکومت بپرهیزند .

بهرحال همواره اکثر مردمان جاهل وکافرند ولذا طبعا طالب جبروجبارند وفقط به جباران راٌی می دهند . بنابراین این نوع دموکراسی چیزی جز دیکتاتوری وسلطنت پنهان نیست . این دموکراسی ها همان امپراطوریهای قدیم است که حتی مسئولیت اعمال خودرا هم به گردن مردم می نهد وازکوچکترین مسئولیت هم مبراست .

دموکراسی دینی به معنای واقعی کلمه همان جامعه امام زمانی است ولاغیر .

ازدموکراسی دینی که بگذریم واقعیت اینست که حتی دموکراسی غیر دینی هم ممکن نیست .

مثلا درکشور آمریکا که مهد دموکراسی محسوب می شود همواره حدود نیمی از مردم هرگز در انتخابات شرکت نمی کنند ونیمی از آن نیم دیگر موفق می شوند یک کاندیدا را به ریاست برسانند . یعنی حدود یک چهارم مردم بر سه چهارم حکم می رانند . واین همان دموکراسی ضد دموکراسی است .

از این امر که بگذریم واقعیت دیگر اینست که حکومت مظهر نفس اماره جامعه است که برآن جامعه حکم میراند ولذا درهمه حال برحق است وعدالت جاریست . آن گروه اندک از موٌمنان هم کاری به حکومت ندارند وتحت امر امام واراده پروردگارند وازبابت حکومتها هم هیچ گزندی به آنان نمی رسد . درست به همین دلیل علی (ع) موٌمنان را از در افتادن با حکومتهای جبار منع کرده است تا زمانیکه اکثریت مردم موٌمن نیستند وبهر حال با حکومت خود کنار می آیند . علی (ع) برای موٌمنانی که می خواهند علی رغم میل اکثریت مردم با حکومت بجنگند عذابهای بزرگی پیشگوئی نموده است زیرا این موٌمنان با عدالت حاکم برآن جامعه می جنگند .

درحقیقت همه حکومتها درطول تاریخ تا به امروز دارای ماهیتی دموکراتیک (مردمی) بوده اند . هیچ حاکم عادلی نمی تواند برجامعه ای ظالم حکومت کند ونباید بکند .

حکومتهای دموکراتیک فقط ریاکارتر از سلطنت هستند .

                                                                                                   ع 0 خ  

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ارتباط مستقیم با خدا ؟

 

امروزه در سراسر جهان شاهد ادعاها واحساساتی هستیم که معتقد به ارتباط مستقیم با خداوند می باشد . یکی از ویژگیهای مشترک همه این نوع ادعاها همانا انکار احکام سائر انبیای الهی است که ارتباط کمابیش مستقیمی با خداوند داشتند وازجانب او حامل وپیام آور اموری برای بشر بوده اند . ازهمین نشانی می توان کاذب بودن چنین احساسات ودعویهائی را بوضوح درک واثبات نمود . درحقیقت این نوع آدمها با برپا نمودن چنین ادعائی قصد انکارکل دین وبلکه وجود خدا رادارند وگرنه می بایستی حقوق وپیام مشترک همه کسانی را که درگذشته با خداوند ارتباط داشته اند تصدیق کنند . این نوع آدمها مصداق این کلام خداونددرقرآن هستند که می فرماید برخی از کافران می گویند که به خود ما نیز وحی می شود ومانیازی به دین رسولان نداریم .

همه این داعیان ارتباط مستقیم با خدا درعمل ظالمان وفاسقان هستند درحالیکه خداوند به همه کسانی که قبل از این سخن گفته است احکام وارزشهای مشترکی را ارائه کرده است که از اصول فطری اخلاق بشر محسوب می شوند مثل دعوت به صدق ووفا وحیاوتقواوقناعت ومحبت وعدالت و....

اگردقت کنیم اکثریت این مدعیان دروغین مبتلا به الکل وافیون ونیاگ وداروهای روان گردان می باشند ودردرجاتی از جنون قرار دارند واز هیچ گناهی روی گردان نیستند .

ارتباط مستقیم با خدا همان راه معرفت نفس است که آنهم بدون وجود یک پیر ومعلم روحانی ممکن نیست . خداوند ازآغازخلقت آدم تا به امروز همواره درروابط بین انسانهای مومن وعارف آشکارشده وهرگز بخودی خود با کسی ارتباطی برقرار نکرده است . این بدان معناست که خداوند درقلمرو عشق واعتماد است که نشانه هایش را آشکار می کند.یعنی آنجا که منیت انسان از میان میرود . زیرا منیت وخودیت نفس هرکسی همان ابلیس اوست . درواقع این مدعیان ارتباط مستقیم با خدا درغایت خودپرستی وشیطان زدگی دچارتوهم وجنون گشته اندو آنچه که به آنان القا می شود وحی شیطانی است زیرا طبق کلام قرآن ، شیطان نیز به پیروانش وحی می کند وآنان را به تباهی ورسوائی وهلاکت می کشاند.خداوند فقط با عاشقان پاک ومومن سخن می گوید ولاغیر .

                                                                                                         ع 0 خ      

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حق انتخاب

 

خداونددرقرآن کریم تنها انتخاب وحقی را که درانتخاب برای انسان قرار داده وامری واجب وسرنوشت ساز نموده است انتخاب بین دنیا وآخرت است ومی فرماید : آنان که دنیارابرآخرت برگزیدندازآخرت هیچ ندارند جزدوزخ . دردنیا هم به اندازه تلاش به آنان رزق می دهیم واینان کافرانند . واما آنان که آخرت را به دنیا برگزیده اند درآخرت سعادتمندند ودردنیا هم خداوند آنانرا به اندازه نیازشان رزق می دهد وبی نیازشان می سازد . واینان موٌمنانند . واماآنان که هرگز انتخاب نمی کنند ودرهر امری بین دنیا وآخرت ایستاده که به گمان خود ازهردو به بهترین وجهی برخوردار باشند درهردوزیان می بینند واینان جاهلانند که اکثریت مردمانند . واماگروه چهارمی هستند که دنیا را انتخاب کرده ولی دین راهم جدا بعنوان وسیله درخدمت دنیا گرفته واینان منافقانند . وقتی ازآخرت سخن می گوئیم از جهان معانی وارزشهای پایدار سخن می گوئیم . پس درواقع بین دنیا وآخرت یکی را برگزیدن به معنای انتخاب بین ماده ومعناست ،انتخاب بین حقیقت وپول ، صداقت وریا ، محبت ونفس پرستی ،رضای خدا ورضای مردمان است . 

خداوند قول داده که دنیای کسانی را که آخرت رابرگزیده اند تاٌمین کند ولی آنان که دنیاراانتخاب کرده اند خودشان مسئول رزق خود هستند . این همان تفاوت بین رزق الهی ورزق بشری است ،رزق حلال وحرام . رزق با عزت ورزق با ذلت .

آنان که آخرت را انتخاب می کنند اصولا درقلمرو انتخاب واختیار قرار می گیرند ودرهرامرووواقعه ای با آن دست وپنجه نرم می کنند وامتحان می شوند ورشد می کنند . اینست که خداوند می فرماید سالی یکی دوبارموٌمنان را امتحان می کند . پس موٌمنان دریک کلاس بی پایان قرار دارند وبسوی او بالا می روند که معنای مطلق ویکدانه است . این امتحانات هربار با دنیائی پررونق تر پیش روی نهاده می شود . ولی آنان که دنیا را برای همیشه برگزیده اند ازقلمرو انتخاب واختیار خارجند ورشدشان فقط درمادیات است وهمواره بین دو دنیای چرب وچرب تر مخیرند وطبعا بسوی چرب تر می روند . ولی موٌمنان نهایتا بسوی انتخاب بین مرگ وزندگی وبود ونبود میروند که بایستی مرگ ونیستی را برگزینند که قلمرو معنای مطلق وغیب الغیوب است . لذا موٌمنان رهرو وادی غیب وماوراءالطبیعه هستند ومستمرا برعلم ومعرفت آنها افزوده می شود که تماما امری باطنی است . درواقع موٌمنان بین جهان ظاهری وجهان باطنی (غیبی)، باطنی را برمی گزینند .

درواقع فقط چنین امری دارای معناوحق انتخاب واختیار است که معنائی ویژه انسان می باشد ومابقی امور فقط قلمرو سنجش است که دنیا راوزن میکند ، ونه قلمرو انتخاب .

انتخاب کردن برذات عشق وایمان قرار دارد ودرقیاس دنیوی همچون قمار است که به توکل وایمان به خدا انجام می گیرد . کسی که آخرت را انتخاب می کند درواقع نادیده را انتخاب می کند وبرعالم محسوسات ترجیح می دهد . واین به لحاظ عقل دنیوی امری جنون آمیز است ولذا کافران به موٌمنان همواره نسبت بلاهت وجنون میدهند .

حق انتخاب وقدرت اختیار واراده ٌانسان آنگاه پدید می آید که بین آنچه که نیست وآنچه که هست ، نیستی را برگزیند . اینست منشاٌقدرت واراده واختیار انسان که منوط به هیچ چیزی جزخودش نیست . درواقع انسان موٌمن ، خودِخودش راانتخاب می کند وبرغیرخود خط بطلان می کشد . واینست که علی (ع) می فرماید : خداوند همان خودِخودانسان است . این همان رهرو راه خدا وعالم غیب است که برای رزق دنیایش مجبور به خود- فروشی نیست . فقط درچنین انتخابی است که انسان با قدرتهای نهفته درخود آشنا می شود وخودراکشف می کند واهل معرفت نفس می گردد.

آدمی حتی اگردنیاراهم خالصانه انتخاب کند خیلی سریع به غایت آن رسیده وچه بسا توبه می کند . ولی اکثر آدمها متاٌسفانه هرگز انتخاب نمی کنند ودرنفاق بین دنیا وآخرت سرگردانند ولذا نه دین دارند ونه دنیای با عزتی . آنان که ازفرط زرنگی می خواهند دین ودنیا را تواٌمان داشته باشند .

                                                                                         ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رازمگوی زن

 

وقتی تاریخ تمدن بشری راورق می زنیم هیچ نشانی ازنقش زن جزدرجنبه های مخرب نمی یابیم . وگوئی میلیاردها زن درطول تاریخ که آمده ورفته اند هیچ کاری نکرده وهیچ نقشی درمدنیت وعلم وفرهنگ نیافریده اند . آیااینطور نیست ؟

سرنوشت زن درطول عمرفردی اش نیزهمینگونه است . سرنوشت زن بسیار نامرئی است ودرپس پرده حجاب وچهاردیواری خانه ها ودرلابلای دیگ وکاسه ولحاف وتشک رقم می خورد . این سرنوشتی بسیار خفت بار می نماید . آیا اینطور نیست ؟

حتی بخت وسرنوشت باطنی زنانی چون کلئوپاترا و مادام کوری هم بواسطه آنچه که بدان مشهورند رقم نخورد بلکه درپس پرده رابطه شان با شوهروفرزندان ومشاغل حقیر وکثیف آشپزخانه واطاق خواب نقش بست وبرسرشان خراب شد که کلئوپاترارابه خودکشی ومادام کوری را به افسردگی وجنون کشانید . زن اگر بمب نوترونی هم بسازد بواسطه آن لحظه ای احساس وجود وخوشبختی ندارد . زن خوشبخت کسی است که خودرادرهمه حال محبوب یگانه همسرش بیابدومطلوب ومقبول فرزندانش . که البته دومی معلول اولی است .

سرنوشت زن هرگزدرملاء عام رقم نخورده ونخواهد خورد برای زن آنچه که دربیرون ازخانه رخ میدهد دروغی بیش نیست ویا حداکثر ابزاری درخدمت قلمرو سرنوشت حقیقی او درخانه است . سرنوشت زن ، خوشبختی یا بدبختی باطنی اوکه کسی جزاوازآن خبر ندارد درزیرلحاف رقم می خورد . همانطور که آلت زنانگی یک ارگانیزم اندرونی وپنهان دربدن اوست ، سرنوشت اونیز پنهان است وبستگی به این دارد که بازنانگی خوددرزیرلحاف چه معامله ای با نیاز مرد انجام دهد . واین تماما بستگی به اراده خوداو داردودرگرو هیچ جبربیرونی نیست . اینکه باعشق مرددرزیرلحاف چه می کند .

سرنوشت زن معلول این امر است که وی بامردی که او رادوست می دارد چه کند . همه زنان این حقیقت را درنزدخودمعترفند . اینست رازمگوی سرنوشت زن !

                                                                                                        ع 0 خ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه مسئولیت

 

مسئولیت برخلاف آنچه که درمیان عامه مردم رایج است به معنای احساس تعهدوایثاردرقبال دیگران نیست بلکه مسئول بودن درقبال اعمال وسرنوشت خویشتن است . لااقل درمعرفت اسلامی درچندین آیات درقرآن کریم شاهدیم که هیچکس مسئول سرنوشت دیگران نیست وخداوند نیز درقیامت هرگزازکسی درباره سرنوشت دیگران سئوال نخواهد کرد. بنابراین مسئولیت درقبال دیگران ازمنظر معرفت دینی امری باطل ودروغ است همانطور که درآیه ای می خوانیم که اگردرآنروز بگوئید که باعث بدبختی ما والدین وفامیل ودوستان ورهبران و....هستند ازشماپذیرفته نمی شود چون دروغ می گوئید ومی دانید که دروغ می گوئید .

یک انسان مومن درفرهنگ قرآنی کسی است که خود را علت خودش بداند ومسئولیت کلیه اعمال وسرنوشت خودرا تماما به گردن گیرد وجزخود کسی رامسبب نداند . بدین ترتیب درک می کنیم که خداوند هیچ جبری برای انسان قائل نیست واورامختارکامل می داند ولذا اورامورد محاسبه وموٌاخذه قرارمی دهدواجروعذاب می دهد . فقط بادرک وپذیرش چنین مسئولیت تمام عیار واختیار کامل است که حق بهشت وجهنم وقیامت قابل تصدیق می آید ولاغیر .

بنابراین دغدغه ونگرانی برای سرنوشت دیگران ازجمله سرنوشت عزیزان خود ، ازجمله نشانه های جهل وکفراست ودرست به همین دلیل چنین نگرانیهائی همواره نتیجه ای باطل یا حتی معکوس ببارمی آورد وجزجبرونفرت پدید نمی آید .

پرواضح است که انجام برخی وظایف درقبال دیگران همچون وظایف زناشوئی ، ووظایف متقابل والدین وفرزندان واموری همچون خیرات وانفاق هیچ ربطی به مسئولیت درقبال سرنوشت دیگران ندارد . یعنی آدمی وظایف خوددرقبال دیگران را انجام نمی دهد تادیگران سعادتمند ورستگارشوند . این امری مربوط به خود فردباوجدان وخدای خویش است وربطی به هیچ کس ندارد . هیچکس مسئول خوشبخت ورستگار ساختن عزیزان خودویاجامعه نیست . چنین احساس ویاادعاهائی ذاتا دروغ وباطل است وجز عذاب ورسوائی حاصلی ندارد . ادعای مسئولیت درقبال سرنوشت دیگران به معنای ابطال حق انتخاب وآزادی اراده است که گوهره ذاتی انسانیت بشرمی باشد . پس چنین اتهامات وادعاهائی به معنای ابطال حق انسانیت ومهمترین عنصر خلقت ویژه بشر است ودرست به همین دلیل این نوع احساسات وتلاشهای مذبوحانه همواره مولد نفرت وانزجار می باشد زیرا باطل کننده مهمترین حق انسان است ورابطه فردراباوجدان وخدایش منکراست . پس این نوع احساس مسئولیت برخاسته ازذات کافرانه بشراست وجنگ آشکار با خداست . آن والدینی که به زور میخواهند فرزندخود راطبق امیال وآرزوهای خودخوشبخت سازندویاآن رهبرانی که می خواهند به هر قیمتی جامعه ای را سعادتمند ورستگارسازند مبدل به دیکتاتورهائی بیمارودیوانه می شوند وجزنفرت دریافت نمی کنند ونهایتا آرزوی مرگ ونابودی آن عزیزی را می کنند که آرزوی خوشبختی اش را درسر می پروراندند .

به تجربه درک می کنیم انسانهائی که درقبال اعمال وسرنوشت خودمسئول نیستندتلاش می کنند که تحت عنوان عشق به دیگران ونجات خلق ، دیگران را سپربلای این کفرخودنمایند . ونیزشاهدیم والدینی که سرنوشت خودراتباه کرده اند بطرزجنون آمیزی داعیه خوشبخت سازی فرزندان خودرادارند وآنان رابه نفرت می کشانند .

آنکه بارهستی خودرابردوش می کشد دیگرهیچ قدرتی مازاد برای کشیدن باردیگران ندارد.

هرکسی باید بار هستی خودرابکشد ولاغیر .

                                                                                                  دکترعلی اکبرخانجانی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 9:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جنی بنام نبوغ

 

 

جنون ورفتارهای مالیخولیائی وبیقراریهای حاد وفراگیر درکودکان ، یکی دیگرازویژگیهای مدرنیزم است .

در تجربه  به درمان  امراض روانی به دو منشاٌ  اساسی برای این نوع امراض دربچه های زیر سن بلوغ پی برده ام : تلویزیون ووالدین (بخصوص مادران). برنامه های مالیخولیائی تلویزیونی وماهواره ای وویدئوئی ذهنیت بچه هارامسخ می کنند وحالات وامیال مالیخولیائی والدین  و خاصه مادران هم قلوب وعواطف بچه ها رامسخ می نماید . این نوع جن زدگی وشیطان زدگی دربچه هاست که بندرت درگذشته ها گزارش شده است .

مثلا موجوداتی بنام سوپرمن ومردعنکبوتی مبدل به جن بسیاری ازبچه ها شده اندکه شبانه روز دست ازسرذهنیت بچه هابرنمی دارند . به  تجربه درمانی مسلم شده  است  که با  فاصله گرفتن از تلویزیون و این نوع برنامه ها بسرعت شفا حاصل می شود . ولی آنچه که لا علاج تر است جنون والدین ومخصوصا مادران است که روابطی عاطفی با بچه ها دارند وبچه ها نیزازآنان رهائی ندارند .

یک  نمونه  واقعی مثال می زنم : پسر بچه ای چهارساله به ناگاه از خواب شب برخاست و نعره کشان و ضجه زنان و  دیوانه وار برسروصورت مادرش که درکنارش خوابیده بودمی کوبید ومستمرا داد می زد که : آزادی ،آزادی ،آزادی .... بسیار جالب است که آن مادر همان شب جدا قصد طلاق گرفتن از شوهرش را داشته و شعار اوهم علنا رهائی ازاسارت زناشوئی بوده یعنی دراین طلاق درجستجوی آزادی بوده وآزادی مبدل به جن نفس اوشده بود.

جالب اینکه این پسر بچه وابستگی بسیار شدید وغیرعادی به مادرش داشته وبه کمترین تغییروتحول روانی درمادرش واکنش نشان می دهد .

می دانیم که جنون حاصل از  خود – بیگانگی انسان از واقعیت است . گاه انسان  به حدی دچار  خود – فریبی ودروغ وانکار واقعیت می شود که پدیده های کاذب محیط به آسانی در او رسوخ کرده و وجودش را تسخیر می کنند وتبدیل به هویت وملکه جان او می شوند . واگرهم به وجود اجنه وشیاطین باورداشته باشیم وبدانیم که تا چه حدی درعطش رسوخ وتسخیروجود آدمیان هستند وشبانه روز درجستجوی انسانهای بی صاحب وبی اراده وبی شعورند آنگاه جنون رابه معنای جن زدگی وورود اجنه دربشربهتردرک می کنیم .

اثرمسخ کننده برنامه های تلویزیونی بعنوان علت جن زدگی ازاین بابت است که شعور وآگاهی کودک را سلب می کند . درواقع این نوع برنامه ها زمینه ساز جنون هاوشیطان زدگی هستند . کلا تلویزیون یکی ازاساسی ترین علت امراض حاد روانی  خاصه  در کودکان و نوجوانان است زیرا ذهن آنها را از واقعیت بیگانه می کند مخصوصا فیلم های سینمائی ودر راٌس آنها سینمای تخیلی . هرچند که رئالیستی ترین فیلمها  نیز تخیلی هستند و اثر تدریجی آنها درروان بزرگ وکوچک نامرئی می باشد ودرطولانی مدت آشکار می شود . ولی بچه ها واکنش سریعتر وشدیدتری نشان میدهند ولذا نمونه های بسیار خوبی برای درک اثر تلویزیون وسینما برروان انسانها محسوب می شوند .

امروزه بسیاری از جن ها و شیاطین تحت عناوین و شعارهای بسیار لطیف وپر طمطراقی همچون  آزادی ،  استقلال ، خوشبختی ، برابری ، عشق وپیشرفت بروجود انسانها حکم میرانند. عملا هم شاهدیم که بسیاری ازجنون ها وجنایتهای عصرجدید تحت این عناوین به فعل می آیند وتقدیس می شوند . امروزه حتی بسیاری از جنونهای کودکان تعبیر به بلوغ و نبوغ زودرس می شوند و بدین طریق امکان می یابند که کل وجود کودک را به  تسخیر آورند و بواسطه  والدین  هم موردحمایت قرار گیرند . والدین مدرن بزرگترین پروارکننده اجنه وشیاطین درکودکانند چراکه خودشان این اجنه وشیاطین رادارا هستند منتهی درخودشان امکان ظهور و بروز ندارند و لذا آنها رابه وجود بچه هایشان منتقل می کنند و به  ناگاه  بچه هایشان مبدل به  دیوهای عذاب والدین می شوند و سراز بیمارستان و تیمارستان درمی آورند . وبدین طریق جنون و مالیخولیای بچه های عصرجدید تعبیربه نبوغ می شود وگوئی که نسل جدید قربانی نبوغ شده اندو عشق والدین خود ؟! درحقیقت قربانی بی شعوری وشقاوت هستند . شقاوتی که نام مستعار آن آزادی است واستقلال . جنونی که نام مستعارش هنر و نبوغ است . اجنه و شیاطین نیز به تبع آدمها آموخته اند که برای خود نامهای مستعار شاعرانه وعلمی و فلسفی وعاشقانه قرار دهند تامطلوب طیع قربانیان خودقرارگیرند واین قربانیان با رغبت بیشتری جان وروان واراده خودراتحت فرمان آنان قرار دهند.

                                                                                     علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 9:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |