تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

پدیده ای بنام «صدام حسین»

 

براستی که همه وقایع وآدمهای عصر آخرالزمان ، پدیده هائی نو درتاریخ محسوب می شوند . ازجمله صدام حسین ، رئیس جمهور پیشین عراق است که چون قهرمانی قدیس مآب در دادگاه از خود دفاع کرد وپیروان اونیز چند سال است که شبانه روز به نیروهای متجاوز لحظه ای امکان خواب خوش نداده اندو بیشترین عملیات کماندوئی وانتحاری را در طی این مدت انجام داده ورکورد این نوع مبارزه را در تاریخ جدید جهان شکسته وآمریکائیان را به گریه انداخته اند .

این مرد دیکتاتور وقسی القلب که مردم خود را بمباران شیمیائی نمود ودهها قبر دسته جمعی پدید آورد وبه بهترین حامی ودوست خود در جهان یعنی جمهوری اسلامی ایران نا جوانمردانه حمله کرد وبی امان شهرها را بمباران نمود . وامّا او بمدت لااقل بیست سال بزرگترین حامی ومدافع ویاری دهنده مبارزان فلسطین برعلیه اسرائیل وآمریکا بود . وسپس با حمله آمریکا با اینکه به آسانی مثل هزاران دولتمرد عراقی می توانست به گوشه ای از جهان بگریزد وجان خود وخاندانش را نجات دهد ومابقی عمرش را به خوشی واستراحت پردازد ، ولی با کل خاندانش در عراق ماند وعده ای از عزیزانش را از دست داد وخودرا زندانی آمریکائیان نمود .

آیا براستی این یک پدیدۀ معماوار نیست ؟ آیا صدام حسین حقیقی کدام است ؟ کدامیک از این دو وجه از هویّت اوراستین است وکدامش جعلی ویا جنون آمیز است ؟

اندکی تفکّر کنید ! تفکّر درباب این نوع پدیده های شدیداً متناقض ودیالکتیکی اگر هم منجر به حلّ معمّا نشود بدون شکّ موجب رشد وتعمیق اندیشه می گردد وانسان را از ساده لوحی وبلاهت نجات می دهد تا بتواند عصر آخرالزمان را که عصر ظهور اشدّ وحدت اضداد است درک کند وخودراازاین مهلکه ومالیخولیای عظیم نجات دهد .

                                                                                                                  ع 0 خ   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا فرزند شماهم ناخلف است ؟

 

فرزند ناخلف یعنی فرزندی که وصی وجانشین والدین خود نیست ولذا والدین احساس نابودی می کنند زیرا برای خود در جهان هیچ ادامه ای نمی بینند وبه این نوع فرزندان شدیداً کینه می کنند . فرزند ناخلف بدترین عذابهاست وتقریباً گریبانگیر همه است .الّا مؤمنان که دراین جهان برای خود ادامه ای نمی خواهند زیرا خود را درآن جهان دارای حیاتی بهترمی دانند وخود ادامه خود هستند .

آیا خود شما تکرار وجانشین والدین خودتان بوده اید ؟ هرگز! پس فرزندان شما هم نمی توانند تکرار شما باشند . آنها اگر هم واقعاً وصی وخلف شما شوند تازه ادامه دهنده وبقیه راه شما هستند ونه تکرار شما . فرزندان ما همواره از ما شدیدترند : یا کافرترند ویا مؤمن تر . یا عالمترند یا احمق تر . ولی بهترین فرزندان آنهائی هستند که به ما هیچ شباهتی نداشته باشند زیرا همه عذابهای رابطه معلول شباهتها یعنی وراثت هاست .

همه ما می خواهیم فرزندان ما از ما عبرت بگیرند وخطاهای ما را تکرار نکنند . واین توقّعی کاملاً برحقّ است وهمین هم می شود . زیرا آنهابراستی بطرزی حیرت آور از ما عبرت می گیرند وبهرحال تکرار ما نخواهند بود زیرا هیچ چیز تکراری در جهان هستی ممکن نیست . منتهی ما شیوۀ عبرت آنها را درک نمی کنیم وجهانی را که آنها در قلمرو عبرت (عبور ازما)یافته اند احساس وفهم نمی کنیم . بدون شکّ آنها از ما بهترند واین امری اجتناب ناپذیراست . وما اگر بخیل ورقیب آنها نباشیم با آنان مشکلی نخواهیم داشت . اگر آنهارا ظرف آرزوهای خود نخواهیم وزباله دانه حسرت خود نکنیم با آنان دوست خواهیم بود . کافیست که به یاد آوریم که آنها مخلوق ما نیستند.

                                                                                                     ع 0 خ                

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«یک معمّای فقهی»

 

درطی هزاره ها ، مؤمنان مذاهب فقط نگران این مسئله بودند که مبادا لقمه ای نان حرام بررزقشان وارد شود . ولی امروزه باید همچون کیمیائی در به در به جستجوی لقمه ای نان حلال بود .

روزی یکی از خوانین مشهور را گفتند که بیا وخمس وزکوة مالت را بده تا پاک شود . این خان رند پیغام فرستاد که : آیا مگر با برداشتن چند سطل از چاه فاضلاب ، مابقی آن پاک می شود؟

حال این مصداق رزق بشرمدرن است . براستی رزق بشرمدرن یعنی بشر دوزخی که غرق در نفت بعنوان ماده اولیّه جهنّم است ، تماماً سَقَر است . وگوئی آن دوران فرارسیده است که بقول علی(ع) ، لقمه ای نان حلال یافت نمی شود ومؤمنان با ذکر خدا باید شکم خود را سیر کنند .

در چنین عصری براستی چه باید کرد؟ این است مسئله فقه معاصر ما ، که مات ومبهوت شده است .

                                                                                                             ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مصاحبه ای با یک روسپی

                                 

س : آیا شما براستی فاحشه وروسپی هستید وخودتان را به این اسم می شناسید ؟

ج  : خیر! ما خودمان را علنی کرده ایم که ما بقی روسپی ها بتوانند در عزّت وحرمت کامل بعنوان زنان با عصمت وپاک به زندگی خود ادامه دهند . ما پیش مرگ جامعه هستیم . ما زباله دان فساد زناشوئی شده ایم . ما دستمال کاغذی هستیم .

س:چه شد که به این سرنوشت مبتلا شدید ؟

ج : راستش به همسرم خیلی ناز وعشوه ومنّت فروختم وخیلی نرخم را بالا بردم وتمکین نکردم تا بتدریج از من متنفر شد ومن هم به مردان دیگر میل پیدا کردم وچشم که باز کردم خودم را اینکاره یافتم زیرا همه مشتریانم منّت مرا می کشند ونرخم را بخوبی می پردازند واز من ممنون هستند .

س: آیا از خدا چه می خواهی ؟

ج : می خواهم که یک بار دیگر این امکان را بمن بدهد که مردی پیدا شود که مرا یک سوراخ نبیند . اوّلی را که باختم امیدوارم بعدی را نبازم .

                                                                                                          ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«هستیِ نیستی»

 

ý    حرف حق را فقط در سکوت می توان گفت .

ý    عمل خالصانه را فقط در انفعال می توان نمود .

ý    زندگی حقیقی فقط پس از مرگ آشکار می شود .

ý    محبّت کامل فقط برای دشمنان ممکن می شود .

ý     معنای هر چیزی فقط در ضدّش عیان می گردد.

ý    وجود فقط از فنا رخ می نماید .

                                                                            ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکومت بزهکاران حرفه ای بر جهان

 

افلاطون در اثر معروفش یعنی «جمهوری»پیشگوئی واظهار امیدواری کرده بود که بشریّت درآینده به مرحله ای برسد که حکیمان به حکومت برسند ونخبگان فکری رهبری مردمان را دردست گیرند . ولی تا به اینجای کار این آرمان افلاطون کاملاًمعکوس عمل کرده است ودرطول تاریخ گام به گام شاهد تحقق ماکیاولیزم هستیم که حکومت تبهکاران حرفه ای است که برای رسیدن به قدرت از هیچ پلیدی روی گردان نیستند . فی المثل حکومت آمریکارا نمونه می گیریم که امروزه دارای سلطه ای جهانی است . این حکومت از رهبری مردان نسبتاً خردمندی چون ابراهام لینکون وجیمز مدیسون آغاز شد واینک به بزهکاران وابلهان رسوائی چون کلینگتون وبوش رسیده است . یعنی کسانی که علناًوبا افتخار از طریق دفاع از همجنس بازان ومصرف کنندهٌ موادمخدر وحمایت از سقط جنین ، راٌی آورده وبه حکومت رسیده اند .

آقای کلینگتون که علناًکاخ سفید را مبدّل به روسپی خانه کرده بود واهالی یک شهرک مسیحی نشین درتگزاس را که مخالف میخانه ورقاص خانه وهمجنس گرائی ومواد مخدر بودند را بمباران کرد وجملگی را بهمراه زن وبچه سوزاند وصدای کسی هم در نیامد . آقای بوش هم که در جوانی اش از گردانندگان مشهور مافیای کوکائین واز شرکای قدیم ریگان بود ودخترش نیز به راه پدرش ادامه می دهد واستاد افتخاری دانشگاه خانوادگی خودشان (دانشگاه رایس)می باشد وحقوق سیاسی تدریس می کند ؟!

آمریکا بعنوان الگوی جهانی تمدن وآزادی وبرابری وعلم وهنروفرهنگ ، چنین است وپرواضح است که کل حکومتها بسوی این اسوه درحرکت هستند .

در اینجا به یاد آن پیشگوئی علی (ع) در نهج البلاغه می افتیم که میگوید : هنگامی فرا میرسد که حکومتها به دست بزهکاران واحمقان می افتد .....  . آن شب فرارسیده است وصبح بسیار نزدیک است .

                                                                                                             ع 0 خ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                        کنکور: مفرّبی هویتی!     

 

براستی جامعه مااز هر حیث منحصر بفرد است از خوبیها وبدیها . معضله کنکور نیز در کشورمان هیچ مشابه ای در جهان ندارد .

مسئله اصلی قبول شدن است وسپس قبول شدن در رشته ای که بیشترین شدّت وعظمت رادرنظر مردم تداعی می کند . پس کنکور قبل از اینکه ربطی به تحصیل علم ویا رشته تحصیلی دلخواه داشته باشد یک مسئله هویتی وحیثیتی واحساس وجود است . به همین دلیل عدم قبولی منجر به افسرده گی وپریشانی وحتّی جنون وامراض روانی واعتیاد وبزهکاری می شود . این مسئله دال بر غوغای بی هوّیتی در نسل جوان است که کنکوررامترادف با بود ونبود خودمی یابد . عدم قبولی در کنکور عموماً عین نابوده گی است وعوارض روانی واخلاقی بغایت هولناکی دارد . این دیگر هیچ ربطی به معضله علم ندارد وحتّی ربط چندانی به مسئله کسب مدرک برای آینده شغلی ومعیشتی ندارد . این یک مرض مسری وبغایت خانمانسوز است که همه جوانان وهمه خانوادهایشان را به جنون می کشاند . عشق به تحصیل علم هرگز نمی تواند مولّد مرض وفساد اخلاقی گردد واینهمه بخل وحرص وعداوت برانگیزد .

آنان که قبول می شوند پس از چند سال دیگر تازه مواجه با یک بحران وعذاب عظیم نوینی می شوند . با مدرکی در دست وجیب خالی ووامدار والدین وفامیل وبانکها وبامغزی مملو از کبروغرور که با چند شعار وفرمول به اصطلاح علمی مقدّس شده است . واینک باید بهر قیمتی دنیا را فتح کرد . در اینجا براستی خوشا بحال کسانی که قبول نشدند وبه راه دیگری رفتند . این دکتر – مهندس های توخالی وجهانخوار چه ها که نمی کنند . تا آنجا که به یاد می آوریم ودر تاریخ می خوانیم اهل علم از مظاهر تواضع وتقوا وقناعت وادب وخدمت بی مزد ومنّت به خلق بوده اند . ولی دانشگاههای امروز جز بچه غول نمی پرورند . کل نظام آموزش جهان شدیداً بیمارومجنون است ولی نظام ما بدین لحاظ دچار سقط جنین شده است وهیچ عالمی نمی پرورد وانگشت شماری هم که بطور اتفاقی اهل علم می شوند فرار را برقرار ترجیح می دهند وباعث معمائی بنام «فرار مغزها»هستند .

مدرک سالاری در کشورمان به مرحله «بالاتر از خطر»رسیده است که بسیار فراتر از انگیزه های شغلی واقتصادی است وای کاش همین بود.

من مدرک دارم ، پس هستم وهر کاری که دلم بخواهد می کنم : اینست راز مالیخولیائی که کنکور نامیده می شود . براستی کدام والدین جراًت دارد از فرزند دانشگاهی خود بپرسد که : چه میکنی ؟

اگر قرار باشد کفررا در جامعه عینیّت دهیم وطبقه بندی کنیم این مالیخولیای کنکور را بایستی از مظاهر یک کفر افسار گسیخته وجنون آمیز بدانیم که دین ودنیای جوانان وخانواده ها را برباد می دهد .

                                                                                                        ع 0 خ     

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«مرادومرید»

 

هر منی حاصل رابطه با «تو»است . «تو»نیز محصول رابطه با «من»هستی . وهستی ونیستی هرکسی از این رابطه بر می خیزد . هر منی مخلوق مخاطب قرار گرفتن از جانب دیگران است واین خطاب هرچه شدیدتر وعمیق تر باشد خلقت قدرتمند تری رخ می نماید و«من»بزرگتری پدید می آید . ونخستین خطاب از جانب مادر وسپس پدر است . ولذا خالق معنوی هر کسی دیگرانند که نطفه آن از جانب والدین بسته می شود . هرچه نگاهی عالیتر وخدائی تر باشد منهائی متکی به نفس تر ومن تر پدید می آیند . زیرا «من» یعنی اتکاءبه تن وموجودیت خویشتن . ولذا من ترین آدمها محصول خطاب ونگاهی عاشقانه اندو هر چه این عشق نابتر باشد این مخلوق هم خدایگونه تر است وروحانی تر . وبمیزانی که این خطاب ونگاه کاهش می یابد احساس نابودی رخ می دهد ونفرت وچه بسا عداوت آغاز می شود .

براستی وجود انسانیِ بشر ، مخلوق رابطه بین انسانهاست . هر وجودی یک واقعه من – توئی است ومستحکمترین وجودها در رابطه با یک عارف خدابین خلق می شود زیرا اونظر به ذات وخدائیت دارد وخدایت را درتو مخاطب می سازد وخدارا درخود می یابی . واین سرّ تربیت وارادت عرفانی است که ره صد ساله را یک شبه میسّر می سازد . این همان واقعه «الست بربّکم»است که اگر پاسخ «بلی»نیاید ودر اطاعت پیر نیاید از آن «من» الهی به ناگاه یک غول پدید می آید . ودر اطراف هر عارفی شاهد چنین غولهائی هستیم .

مراد یا پیر به مثابه پدر ومادر روحانی است وحقّش به مرید بسیار اساسی تر است . اطاعت از پیر وخدمت به پیر حداقل وظیفه مرید است تا مرید بتواند آن روحی که مرادش در او با نگاهش دمیده در خود قرار بخشد وآن نور نگاه را جذب سازد وتبدیل به معرفت واخلاص وصفات الهی نماید . در غیر اینصورت مرید بی عمل ومتکبّر ویاغی بسرعت آن قدرت وجودی را از دست می دهد وبه ورطه نابودی می افتد وبه پیرش کینه می کند وچه بسا خونش را می ریزد . این همان داستان یهودا وعمرعاص وابن ملجم وقطامه وجعده است که در اطراف هر عارفی نیز همواره رخ میدهد .

                                                                                                            ع 0 خ

    

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه می خواهی ؟

 

جوان  سالکی به نزد عارفی آمد وگفت : ای پیر مرا به سوی حق رهنمون نما! پیر گفت : حق چیست ؟ جوان گفت : نمیدانم اگرمی دانستم که از شما نمی جستم ! پیرگفت : پس اگر نمی دانی که حق چیست پس از چه روی آنرا می خواهی ؟ جوان گفت : ای پیر من بدنبال گمشده ای هستم که نمی دانم چیست فقط می دانم که چیزی را گم کرده ام وسرگردانم آیا می توانی مرا بسوی آن راهنما باشی ؟ پیر گفت من هم مثل تو هستم وتمام عمرم را در جستجوی این گمشده بوده وهنوز نیافته ام آیا حاضری که با یکدیگر به این جستجو ادامه دهیم ؟ جوان گفت : اگرتوپس از یک عمرکامل که موهایت را سپید کرده ای هنوز نیافته ای زین پس هم نخواهی یافت . پیر گفت : ای جوان من دیگر پیر وکاهل وخسته ام وتوجوانی بیا وبمن یاری رسان تا شاید با هم بیابیم ، از تو خواهش می کنم برای رضای خدا مرا یاری ده تا تو را یاری دهم . جوان به ناگاه منقلب شد ودر محضر پیر به سجده افتاد . اندکی بعد به خود آمد ونشست وگفت : ای پیر من حق را هم اینک یافتم . حق همان دوستی ومحبّت وعمر عاشقانه برای جستجوی حقیقت است . حقیقت همان عشق به حقیقت است وعشق به جویندگان حقیقت . حقیقت همان عشق است .

                                                                                                                 ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

غیبت کردن چیست ؟

 

بسیاری می پندارند که از بدیهای دیگران در غیاب آنان سخن گفتن بهرحال گناه است . اوّلاً بستگی دارد که این دیگران موٌمنان هستند که از روی جهل مرتکب اشتباهاتی شده اندو یا اینکه تبهکاران واراذل حرفه ای هستند . ودوّم بستگی دارد به اینکه نیّت از این نقل چه باشد .

نقل بدیهای موٌمنان گناه است مگراینکه به نیّت مشورت ودرس عبرت باشد وتلاشی برای امر به معروف ونهی از منکر . ولی نقل بدیهای ظالمان نه تنها گناه نیست که صواب هم هست زیرا هم هشدار است وهم عبرت ومراقبت .

                                                                                                   ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مذهب شریعتی چه بود ؟

 

ژان پل سارتر فیلسوف شهیر ومبارز ضد استعمار فرانسوی در مصاحبه ای می گوید : «من مذهبی ندارم ولی اگر می داشتم مذهب شریعتی می بود .»یک شرق شناس شهیر انگلیسی نیز درباره حافظ شیرازی عین همین نظر را ابراز داشته بود .

براستی مذهب شریعتی چیست که هر کسی با آشنائی با او وآثارش خود را با وی همذات می پندارد . این همذات پنداری شامل حال همه عارفان عاشق مردم می شود . می دانیم که در تشییع جنازه مولوی از همه مذاهب وفرقه ها حضوری حیرت آور داشتند وگوئی که پیامبریا امام خود را از دست داده اند وهرفرقه ای اورا از آن خود می دانست .

یک عارف موحّد در فراسوی نیک وبد ودر ورای مذاهب ومکاتب قرار دارد واز بود ونبود فرا رفته است وحق واحده انسان را دریافته واز همان منظر به مردمان می نگرد وذات انسانی همه را مخاطب قرار می دهد وخدایگونگی آنان را برمی تاباند . این ویژگی را بیش از همه عارفان درباره شخصیت علی(ع)در می یابیم که کافروموٌمن را بخود جلب می کند وحتّی کسی چون معاویه را به ارادت وتصدیق می کشاند . اینان از منظر فرهنگ قرآنی از علیّین (علی واران) هردورانی هستند . دکتر شریعتی برهر دلی می نشست وزبان حال هر مکتب ومذهبی بود وحقّ هر فرقه ای را آشکار می کرد وبه همین دلیل به هر مکتبی متهم بود : کمونیست ، اگزیستانسیالیست ، بودائی ، وهابی ، اسماعیلیه ، بهائی ، مسیحی وحتّی یهود وفراماسونی  . اوهمه را درک می کرد زیرا خودش را می شناخت . این هویّت همه خود- شناسان (عارفان)جهان است زیرا خود شناسی به مثابه مغز هر شناختی است واهلش را به حقّ یگانه پدیده ها می رساند واین مقام توحید است . همانطور که همه آدمها متعلّق به هر مکتب ومذهبی بالاخره خدا را قبول دارند حتّی کمونیست هاونیهیلیست ها . وآنکه خدارا شناخته باشد همه اورا تصدیق خواهند کرد وحتّی علیرغم میل وآگاهی شان درقلوبشان راه می یابد ونمی توانند که اورا دوست نداشته باشند . زیرا هرکه حق مردم را شناخت مردم را دوست می دارد ومردم هم نمی توانند که اورا دوست نداشته باشند . محبّت محصول معرفت است . واین نشان می دهد که دکتر شریعتی در چه مرتبه ای از عرفان قرار دارد که دل از عالم وعامّی ودانشگاهی وحوزه ای وکافر وموٌمن برده است .

مذهب شریعتی توحید است : خدابینی در همه !

مادر بزرگی رنجور وبیسواد وامّی وروستائی داشتم . سال اوّل پیروزی انقلاب بود وازرادیو سخنرانی شریعتی پخش می شد . مادر بزرگم از جا پرید واز من پرسید که این مرد کیست که حرف می زند . گفتم : تو نمی شناسی ! گفت صدای او مثل صدای علی است . این اظهار نظرش مرا به حیرت انداخت زیرا او اصلاً حرفهای شریعتی را هم نمی فهمید زیرا فارسی نمی دانست وفقط نوای صوت شریعتی چنان در دلش رخنه کرده بود که گوئی صدای امامش را می شنید . این صدای عشق وایمان بود که برقلوب اثر نمود وموجب انقلاب (قلبی شدن)شد .

براستی مرگ شریعتی موجب پیروزی انقلاب شد همانطور که خودش در یکی از اشعارش پیشگوئی کرده بود که با مرگش ملّتش از بند خواهد رست .

                                                                                               ع 0 خ   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه جنگهای ایدئولوژیک

 

به لحاظی قرن بیستم را بایستی قرن ایدئولوژی ولذا جنگهای ایدئولوژیک دانست .«ایدئولوژی»درفرهنگ رایج به معنای مکتب مدوّن است که یک آرمانشهر یا مدینه فاضله وبهشت زمینی را مدّنظر دارد وجهت تحقق آن مبارزه می کند .

ایدئولوژی به معنای مدرن یک پدیده کاملاً غربی وبرخاسته از فلسفه وتفکر اروپائی ومخصوصاًآلمانی است .

نخستین ایدئولوژی مدرن «لیبرالیزم»است که ریشه در رنسانس اروپائی دارد که مکتب اصالت آزادی فردی برابری حقوق اجتماعی می باشد که فلاسفه ای چون هیوم ، جان لاک ، مارتین بوبرواستوارت میل از بانیانش می باشند . وامااز بطن این ایدئولوژی یک مکتب جدی تر دیگری سربرآورد که سوسیالیزم بود که نوع مارکسیستی آن به عرصه عمل آمد وقرن بیستم را جولانگاه تحقق خود نمود که یکی از اهداف ذاتی اش جنگ بی پایان با لیبرالیزم ونظام سرمایه داری بود وموجب انقلابات بزرگی در جهان شد وانقلابی ترین ایدئولوژیها گردید که سائر ایدئولوژیها را هم تحت الشعاع ورهبری خود قرار داد . وامّا از بطن سوسیالیزم ومارکسیزم نیز چند ایدئولوژی دیگر سر برآورد که جملگی سوسیالیستی محسوب می شدند ولی در جنگ با یکدیگر قرار گرفتند لنیزم ، استالیزم ، مائوئیزم ، تروتسکیزم وحتّی فاشیزم وآنارشیزم وتروریزم سوسیالیستی مثل مکتب جنگهای چریکی که تا به امروز تحت عناوین متفاوت حضوردارند .

وامادر دهه های آخرقرن بیستم ایدئولوژیهای اسلامی آشکار شدند که آگاه وناآگاه ادامه تکاملی انواع سوسیالیزمها بودند وامروزه از کل جنگهای ایدئولوژیهای اسلامی به حیات خود ادامه می دهند ووارد عرصه نوینی می شوند که مهد اصلی این نهضت ایدئولوژیک ما ایران است که در بطن خودش حامل جریان ضد ایدئولوژیکی می باشد که بزرگترین معضله نظام ما شده است . گوئی کشور ما ترمینال آخرین مرحله جنگ ایدئولوژیکی بین سوسیالیزم ولیبرالیزم گشته است . که حامل دو نوع اسلام کاملاً متفاوت وبلکه متضاد است : اسلام لیبرالی واسلام سوسیالیستی .

جنگ بین سوسیالیزم ولیبرالیزم در سراسر جهان به پایان رسید واین هردو مکتب براصل خود یعنی تکنولوژیزم به صلح رسیدند . اینک سوسیالیزم مارکسیستی فقط در کشورکوبا که شدیدترین نوع سوسیالیزم را بر می تاباند روز به روز کمرنگتر شده وعملاً به راه وروش لیبرال دموکراسی وبازار آزاد میرود واز طریق اتصال با کشورهای ضد آمریکای لاتین (مثل ونزوئلا)میل به احیای دوباره دارد که البته چندان امیدی نیست زیرا این کشورهای به تازه گی انقلابی شده عمدتاً با هیئت حاکمه قلدرآمریکا دعوای خصوصی دارند ونه با نظام سرمایه داری .

بسیاری براین عقیده اند که تا پایان قرن بیستم ، عصر اصالت ایدئولوژیها هم بسر رسیده است وتلاشهای ایدئولوژیکی محکوم به شکست است . این ادعا به لحاظی برحق است . ایدئولوژیهای عصر جدید هریک تا حدودی به بسیاری از اهداف خود نائل آمدند هر چند که به آرمان خود نرسیدند ولی بسیاری از ستمهای کهنه تاریخی را درهم شکستند وتا حدودی موجب پیدایش مساوات شده واز همه مهمتر فرهنگ مساوات را درجهان مستقر نمودند وتبدیل به یک ایده جهانی ساختند . در واقع بسیاری از اهداف اقتصادی – سیاسی این ایدئولوژیها تاحدودی محقق شد ولی اهداف معنوی آنها تقریباً بطور کامل شکست خورد زیرا همه ایدئولوژیها دارای ذات وفلسفه ای مادی بودند وفرهنگ ومعنویّات را امور ثانویه می دانستند ولذا در این امور موفقیتی نیافتند .

بنابراین زین پس آن ایدئولوژی ای قادر به عمل وموفقیت تاریخی خواهد شد که دارای ذاتی معنوی واهدافی انسانی وروحانی باشد . عمر تاریخی ایدئولوژیهای لیبرالی وسوسیالیستی بسر آمد زیرا هر دو تکنولوژیکی بودند . واینک خود تکنولوژیزم مبدّل به بزرگترین دشمن بشر شده است واراده بشری وهمه ایدئولوژیهای تکنولوژیکی را نیز نابود ساخته وموجب جنون است . امروزه آن ایدئولوژی ای قادر به بیان حقیقت ودردبشراست که بتواند این بزرگترین دشمن انسان را درک ومهار نماید وانسانیت را نجات دهد . این ایدئولوژی باید دارای قدرت درک ونقادی کامل درباره ماهیت کل تمدن مدرن باشد وراه حل بنمایاند . ولی ایدئولوژی در معنای راستین که همان مکتب معرفت نفس (ایده شناسی)است بایستی بتواند انسان مدرن را درک کند وعلل بدبختی هایش را بیان نماید وذات این تمدن تمام علمی – فنی – اقتصادی را بشکافد وحق وابطال آنرا عیان سازد . این نخستین مرحله از تدوین ایدئولوژی رهائی بخش انسان مدرن است که به نظر ما جز از بطن دین اسلام ومعارف قرآنی وعرفان علوی قابل استخراج نیست . واین همان آرمان ووصیت دکتر شریعتی بعنوان نخستین ایدئولوگ عرصه پست مدرن در جهان اسلام است . این ایدئولوژی قلمرو نبرد تمام عیار بین انسان وتکنولوژی است .بین معناوماده ، بین کفر وایمان ، بین خدا وشیطان . این ایدئولوژی آخرالزمان وقیامت است .

این ایدئولوژی با یک تمامیت جهان مدرن وبشریت را دربر گیرد وفراسوی ملیّت ومذهب ومکتب می باشد : ایدئولوژی واحد جهانی برای نجات بشریت از اسارت دجّال تکنولوژی !

این ایدئولوژی ظهور ناجی موعود است . این ایدئولوژی باید بتواند دارای چنان ظرفیتی باشد که همه ایدئولوژیهای دیگر را نیز در خود دارا باشد وهضم وجذب کند : ایدئولوژی ایدئولوژیها !

ونهایتاً اینکه جنگ بین ایدئولوژیها ، جنگ بین بهشتهای زمینی است . تصوّر هر ایدئولوژی وپیروانش از یهشت در تضاد با دیگر ایدئولوژیهاست . آنقدر که بین تصوّرات بهشتی جنگ وتضاد هست بین بهشت وجهنّم نیست . واین یک معمّاست . همانطور که در طول تاریخ خونین ترین جنگها را بین مذاهب شاهد بودیم ونه بین کفر ودین . آدمی ذاتاً در آگاهی خویش در جستجوی بهشت گمشده است ولی در نهایت تلاشهایش سر از جهنم در آورده است . ولذا تلاشهای ایدئولوژیکی هم منجر به بدترین دوزخها گشته است مثل شوروی سابق ویا حکومت طالبان .

 

همه جنگها بر سر بهشت است وآنچه بهشت را مبدّل به جهنم می سازد همین جنگهاست همانطور که در بهشت ازلی هم مشاجره آدم وحوا موجب اخراج آنها از بهشت گردید . جهنم روی زمین محصول بهشت گردید . جهنم روی زمین محصول بهشت پرستی بشر است .

پس آیا بهتر نیست که دست ودل از بهشت بشوئیم واندکی هم به فکر معنائی برتر وحقی جهانی تر وانسانیتی زیباتر وجامعه ای لطیف تر وعزیزتر باشیم ؟

جز یک ایدئولوژی عرفانی پاسخگوی انسان مدرن نیست : ایدئولوژی فراسوی کفروایمان ، فراسوی بایدونباید . . یک ایدئولوژی توحیدی !

                                                                                                      ع 0 خ   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آخر زمان یعنی چه ؟

 

اگرزمان همان چیزی باشد که ساعت اندازه می گیرد وگردش دورانی زمین موجب می شود مسلماً هنگامی پایان می پذیرد که زمین از حرکت باز ایستد یعنی منظومه شمسی فروپاشد ونهایتاً کائنات از حرکت ونظم باز ایستد . البته چنین وضعیتی بعنوان پایان جهان درهمه مذاهب الهی پیشگوئی شده است . ولی آخرالزمان در قلمرو ادراک وصفات بشری امری دگراست ووضعیتی کاملاً روحانی می باشد که البته مقدمه بشری آن قیامت جهانی است . هرچند که این مقدمه به تعبیر قرآنی پنجاه هزار سال بطول می انجامد که این همان عرصه آخرالزمان است که در لفظ قرآنی ودر نزد خدا به مثابه یک روز است .

وامّا زمان در ادراک وحسّ بشری امری تماماً منوط به انتظار است : انتظار فرارسیدن شب وروز وفصل وماه وسال و.... . این انتظار امری تماماً بشری است وچنین انتظاری در هیچ حیوانی نیست .

در حقیقت انتظار حاصل آرزو وآرمان وامید است وبمیزانی که آدمی یا بدلیل به کام رسیده گی ویا از فرط اشدّ ناکامی ویاٌس از آرزو وآرمان خود دست می کشد وانتظارش به پایان می رسد دچار وضعیت آخرالزمانی می شود . وچنین وضعی امروزه در افراد وجوامع بشری کمابیش در حال پیدایش است . این حالت نوعی وضعیت صفر ورکود است که گوئی حرکت زمان را در بشر به پایان میرساند ولذا گردش زمین ودگرگونیها اثری به حال چنین انسانی ندارد . وآنگاه که این انتظار به پایان میرسد ناجی از راه میرسد .

بدون شکّ چنین وضعی در موٌمنان حقیقی دارای ویژگی کاملاً متفاوت ومتضادی است وآن اوج واشدّ انتظار است در غایت نومیدی .

بسیاری از نشانه های چنین وضعیت روانی در انسان ، امروزه کمابیش در حال روی دادن است : بروز فزاینده جنون وجنایت ، گرایش به مخدرات ، خودکشی ، رشد فزاینده کفر وتبهکاری .... . که جملگی محصول یاٌس واز میان رفتن حسّ انتظار و به پایان رسیدن حرکت زمان در روان بشر است . این همان وضعی است که اندیشه را عقیم می سازد واحساس را می کشد واراده را فلج می کند وارزشها دچار پوچی می شوند وقوانین بی اعتبار می گردند وعهد ووفا ناممکن می آید و.... اینها جملگی در پیشگوئی ائمه اطهار (ع) درباره آخرالزمان وجود دارد . وعجیب اینکه این اختلال در حرکت زمان در نفس انسان در جهان واقعیت بیرونی ونظام طبیعت نیز کمابیش خود نمائی می کند که امروزه   شاهدیم .

نشانه های آخرالزمان آنقدر محسوس وعینی است که امروزه لامذهب ترین آدمها را نیز به اعتراف کشانیده است . آخرالزمان یک واقعیت است ونه صرفاً یک باور مذهبی .

                                                                                                            ع 0 خ  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت آخرالزمان

 

o       نخورتا سیر شوی .

o       میندیش تا فهم کنی .

o       بنشین تا برسی .

o       مگو تا فهم شوی .

o       برو تا بمانی .

o       ببخش تا بخشیده شوی .

o       مخواه تا بی نیاز گردی .

o       قهارباش تا محبوب شوی .

o       بیدار باش تا استراحت کنی .

o       تنها باش تا دوست بداری .

o       رها کن تا رها شوی .

o       بیمار شو تا سالم بمانی .

o       بترس تا درامان باشی .

o       بازی مکن تا دیوانه نشوی .

o       نگاه مکن تا مسخ مگردی .

o       فنّی مباش تا فنا نشوی .

                                                                                    ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چراهیچکس تورادرک نمی کند؟

 

هرکسی معتقد است که دیگران اورا اصلاً درک نمی کنند . همین امرموجب انزوای درونی وبیگانگی از همه می شود وتاسرحد انزجار به پیش می رود در حالیکه خودش را اهل فهم ودیگران را احمق می داند . چنین وضعی شاید هرگز به این شدت وفراگیر وجهانی نبوده است در حالیکه عصر سواد وعلم وخبرورسانه های جمعی وارتباطات جهانی است آنچه که عملاً درنفوس بشری رخ می دهد انزوا واحساس تنهائی وبیگانگی از عالم وآدمیان است وعصر سوءتفاهماتی که قلمرو پیدایش انواع جدال وجنگهاست .

دراین امرکه « هیچکس نمی فهمد» همه مشترکند . براستی این چه معمائی است ؟

آیا تکنولوژی ارتباطات موجب اینهمه بیگانگی وسوء تفاهم وجنگهاست .ویا بالعکس . چرا اطلاعات تحصیلات مشترک موجب تفرقه وتضاد شده است ؟ چرا مشکلات ودردهای مشترک بجای همدلی وهمدردی وتفاهم به بیگانگی ونفرت انجامیده است ؟ چرا باورها ودانش مشترک بجای ایجاد اندیشه واحساس مشترک موجب بیگانگی وعداوت شده است ؟ چرا دانائی موجب نادانی شده است ؟ چرا آرزوها وامیال مشترک موجب تفرقه وانزجار شده است ؟ چرا آنگاه که شرایط وامکانات درک متقابل واتحاد پدید آمده نتیجه ای وارونه ببارآورده است ؟ چرا مذاکره وتبادل نظر وارتباطات کلامی مدرن که در تاریخ سابقه نداشته حاصلی معکوس داده است ؟ چرا اشتراک موجب افتراق شده است . آیا جهل موجب اتحاد ودانائی موجب تفرقه وتضاد است ؟ این بزرگترین معمای عصر جدید است که هنوز پاسخی نیافته است . گوئی دوری موجب دوستی ، ونزدیکی موجب عداوت است .گوئی سخن گفتن موجب تشنج وانزوا وبدبینی ونفرت است . این نیز یکی دیگر از آرمانهای عصر جدید ودوران شکوفائی تکنولوژی است که محصول وارونه داده است . این بیان دگر از واقعه «حشر ونشر» در قرآن کریم است که از ویژگی عصر آخرالزمان می باشد : جمعی که موجب تفرقه می شود وتمدن مدرن را مبدّل به جمع تنهایان منزجر از یکدیگر ساخته است .

ولی اگر اندکی به خود آئیم در می یابیم این دیگران نیستند که مارا نمی فهمند بلکه خود مائیم که اصلاً خود رادرک نمی کنیم وچون خود را نمی شناسیم دیگران هم ما را نمی فهمند وآنگاه این خود - نفهمی را به گردن دیگران می اندازیم .

در حالیکه اکثر فلسفه های عصر جدید بر مبنای خود- آگاهی بنا شده اندو اساس همه آنها روانشناسی وروانکاوی جدید است بیش از هر دورانی دچار جهل نسبت به خویشتن هستیم . در حالیکه اکثر انسانهای امروز لااقل یک کتاب روانشناسی مطالعه کرده اند ودر اکثر خانه ها کتابهای روانکاوی یافت می شود ودر رسانه های جمعی نیز شبانه روز شاهد تجزیه وتحلیل روانشناسانه امور هستیم ولی در جهل وظلمت وسوءتفاهمی فزاینده غرق می شویم وروابط اجتماعی وعاطفی وخانواده گی بسوی جنگ خونین میرود وجامعه بشری گوئی درحال انفجار است وهیچکس تاب تحمل دیگران را ندارد . براستی چه خبر است ؟

قرآن می گوید قیامت آن گاه است که هر کسی تک وتنها می شود وهیچکس را یارای کمک به دیگران نیست وجزخدا یاوری نمی یابید . پس بیائیم این تنهائی تاریخی ومتافیزیکی را درک وتصدیق کنیم واز آن نگریزیم ودیگران را مسبب این وضع ندانیم وجنگ را پایان دهیم ولااقل در این تنهائی به وحدت وصلح برسیم چرا که این تنهائی همان محضر پروردگار وآستانه ظهور حقّ ومقدمه قیامت است . این جنگ با یکدیگر در واقع جنگ با تنهائی است وعین جنگ با خداست . دست از این جنگ برداریم وخدا را بپذیریم . خداهمان تنهائی ماست . فرار از این تنهائی یا منجر به عداوت وجنگ وجنون وجنایت می شود ویا به اعتیاد وخودکشی می انجامد . فرار از این تنهائی یکی از علل ذاتی فروپاشی خانواده ها نیز می باشد زیرا در هیچ رابطه ای همچون رابطه شدید عاطفی ، این تنهائی تشدید وتعمیق نمی شود واگر درک وتصدیق نگردد موجب سوء تفاهمات وبدبینی ها وانزجار وفروپاشی است.

تنهائی برترین حق انسان است چرا که انسان خلیفه خداست ومحل هبوط احدیت است . تنهائی پذیری همان خداپذیری وتوحید است . این واقعه امروزه بصورت یک جبر جهانی ونزول ماورائی برنفوس بشرفرود آمده است ویک توفیق اجباری والهی است . همه تنهایند وتلاش مذبوحانه برای گریز از تنهائی منجر به عداوتها می شود . هیچکس نمی تواند دیگری را از این تنهائی خارج کند بخصوص دوستان وزن وشوهرها . امروزه بیش از هر زمانی راز بقای صالحانه هر رابطه ای بر درک حق تنهائی استوار است . دیگر کسی نمی تواند به دیگران پناه برد ودر دیگران جای گیرد وایمن شود . این به معنای پایان تاریخ عشق نیز می باشد . وبعلاوه غایت وکمال عشق نیز تنهائی است . تنهایی ، حق عشق است وهر که آنرا تصدیق ودرک نکند به نفرت وعداوت می رسد .

اینک جز عشق به پروردگار ممکن نیست . تنهائی همان حضور خداست وهمین حضور است که همه را تنها ساخته وعشق ها را برملا نموده وناممکن کرده است . بیائیم تا به خدا عشق ورزیم وبه اوپناه بریم تا بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم ولااقل تحمل کنیم .

اگر تنهائی خود را دوست بداریم دیگران را هم دوست می داریم . اگر تنهائی خود را فهم کنیم دیگران را هم فهم می کنیم . جز این راهی برای تفاهم ودوستی وجود ندارد .

اگر نتوانیم تنهائی را درک وتصدیق کنیم ودوست بداریم هیچ چیزوهیچ کس در این جهان را نه درک وتصدیق توانیم کرد ونه دوست توانیم داشت .

امروزه ذات هر ادراکی بر درک تنهائی بشر است وفقط تنهایانند که می فهمند ودوست می دارند .

                                                                                                      ع 0 خ   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«دُعا»

 

     هرچه خواهی هر زمان آن می شود                   لاکن اندر پرده پنهان می شود

     تا  که  لایق  گردی     از  بهر  ثمر                    تا  نیاید از  برایت  جور وشرّ

     تا    بُود   در   خواهشت   تردیدکی                   کی  دعا گردد عجابت با  شکّی

     گر  بدانی   خواهشت   را   از  یقین                  آن  یقین شاهت  نماید بر زمین

     کی  دهد  مادر به   کودک  سینه اش                 تا   ببیند    گریه    دیرینه اش

     گه   نمی دانی   چه   می باید  تو را                  از  بر دردی  چه  می آید  دوا

     نام    چیزهائی    ادا   بر   لب  کنی                  بر   و بال  درد  ناگه  تب  کنی

     تب   کند    دردت   دوا    و  غافلی                  نعمت  حق را  بدینسان  جاهلی

    هر دعائی  گرچه  با  اخلاص   ودین                  شرک  باشد   در  بر اهل  یقین

    هر  دعا  از   جهل  و  غفلت   آیدت                  کفر  دین  و شرک  می افزایدت

    آدمی    بنشسته    بر   جای     خدا                 بی نیاز  مطلق  است از هر دعا

    بی نیازی  ای   پسر  خاموش  باش                  در مقام هستی اش باهوش باش

    از   دو  عالم   بی نیازی   و  صمد                  دست دو عالم به تو کی می رسد

    زین  گدائی  توبه کن  سلطان  باش                  چشم  بگشا  جان  جاویدان باش

    گر دعائی   هم  کنی  گاهی  ز جهل                  رو  به  درگاه  دلی  عالی  واهل

    یا   خدا را در دلت  آری  به  دست                  یا  زدست  آنکه برجایش نشست

    پس  رها  کن   این  خدایای  گمان                  باد  نفس  است  و خدای  کافران

                                   گفت قرآن این سخن را ای پسر

                                   هست  الله  از  خودت  نزدیکتر

                                                                        ع 0 خ  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اصول دین چیست ؟

 

متاٌسفانه بسیاری بر این گمان هستند که دین عبارتست از نماز وروزه وخیرات وحجّ وامثالهم . درحالیکه اینها فروع دین هستند . «فرع» به معنای میوه وثمره ومعلول است که بطور طبیعی از اصل یک واقعه ای رخ می نماید . اصول دین دو جنبه دارد : عملی واعتقادی ! اصول اعتقادی دین ما همانها هستند که همه می دانیم یعنی توحید ونبوّت ومعاد وعدل وامامت . اینها جنبه ذهنی واحساسی دین است وامری درونی ونامرئی است . واما اصول عملی دین همانهائی هستند که اکثر ما از یادشان می بریم وعبادات (نماز ،روزه و....)را همان اصول عملی دین می پنداریم . در حالیکه عبادات محصول ثانویه عمل به اصول دین هستند واموری کاملاً شخصی ومعنوی محسوب می شوند .

وامّا اصول عملی دین چیست ؟ صداقت ، قناعت ، سخاوت ، صبر، عفّت ، ادب ، خویشتن داری ، محبّت ، رزق حلال ، دوری از زنا وربا وریا و.... اینها همان اخلاق فطری بشرند وارکان همه مذاهب حقّه الهی می باشند .

انسان به میزانی که این اصول را در زندگی روزمره به فعل در می آورد به باور قلبی اصول اعتقادی دین می رسد و به تدریج عبادات که میوه های وجود یک موٌمن هستند بصورت نیازی روحانی آشکار می شوند که جملگی قلمرو پرستش پروردگارند . درواقع اصول عملی دین موجب تقرّب انسان به خداوند شده واین تقرّب موجب پرستش می شود ونماز وروزه وانفاق وجهاد وابلاغ معارف دینی پدید می آیند .

برخی می پندارند که برای دین دار شدن وایمان آوردن بایستی عبادت کرد وخیرات داد وامثالهم . در حالیکه برای ورود بر دین خدا وقلمرو ایمان الهی بایستی زندگی را براساس فطرت واحکام اخلاق اصلاح نمود . بایستی دروغ وریا وحرص وبخل وتهمت وحرام خواری وروابط نامشروع را از اعمال خودپاک نمود واین همان رویکرد به خداوند است . این همان ورود به دین وحرکت بسوی اوست . این حرکت چون به حریم الهی می رسد موجب عبادات می شود همانطور که انسان به هنگام ورود به خانه یک سلطان یا استادی ، کرنش می کند وادب بجا می آورد واظهار ارادت می کند . در غیر اینصورت انجام عبادات یک تاٌتر است یعنی دین نمائی . واین همان نفاق است .

کسی که دروغ می گوید وتهمت ناروا می زند ونماز هم می خواند . کسی که شغل حرام دارد و زکوة می دهد . کسی که ربا می خورد وبه حجّ می رود و..... در واقع مشغول اشدّ معصیت به خداست وخداوند را به گمان خود فریب می دهد . این نفاق است که پست ترین مقام بشر در جهان می باشد ومنافقین هم ملعون ترین مردمان در نزد خدا هستند .

دین از توبه آغاز می شود که همان ترک امیال ورفتار نادرست است وسپس انابه آغاز می گرددکه رویکرد به فروع دین است . اول باید از دنیا پرستی ومردم پرستی دست کشید وسپس به خداپرستی یعنی نماز روی آورد. اوّل بایستی از حرام خواری دست کشید وسپس روی به خمس وزکوة وانفاق نمود . اول بایستی از اشاعه جهل ودروغ وجنون دست کشید وسپس به ابلاغ دین وامر به معروف ونهی از منکر پرداخت . اول بایستی از نژاد پرستی وخانه وخاندان پرستی دست کشید وسپس روی به خانه خدا (حج)نمود اول بایستی از جنگ برای دنیا دست کشید وسپس برای دین خدا جهاد کرد و.....  .

مرحله اول همان اصول عملی دین است ومرحله دوم نیز فروع عملی دین محسوب می شوند که متعاقباً پدید می آیند .

ولی بسیاری بطور وارونه عمل می کنند واینگونه است که یک دین وارونه ویک زندگی وهویت وارونه رخ میدهد . هم عرق می خورد وهم نماز می خواند . هم مال مردم می خورد وهم خیرات میدهد  . هم دروغ می گوید وهم قسم بخدا می خورد و.... واین موجب پیدایش جنون است . « ودر آن روز ملائک می گویند پروردگارا اکثر مردم که خود را خداپرست می نامند پس چرا دیوانه اند .» قرآن .

یکی از بزرگترین علّت نفاق وجنون وپوچی وبی هویتی ما اینست که فروع دین را بجای اصول دین گرفته ایم واصول عملی دین را از یاد برده ایم .

حتی اصول اعتقادی دین (توحید ونبوت ومعاد ) تا زمانیکه اصول عملی دین اجرا نشود تبدیل به یک باور قلبی ویقین نمی شود . آنچه که موجب ایمان به خدا وقیامت می شود نماز وروزه نیست بلکه صدق وقناعت وعفّت است یعنی تقوا . عبادات محصول ایمان قلبی هستند وگرنه ابن ملجم می پرورند . وایمان قلبی محصول عمل به تقوا می باشد . انسان بی تقوائی که نماز می خواند وبه حجّ می رود وامر به معروف ونهی از منکر می کند در واقع برعلیه دین خدا می جنگد وموجب بی آبروئی دین است . به همین دلیل خداوند در سوره ماعون ، نمازگزاران سهوی وریائی را از دشمنان دین نامیده است . دین راهی است که به خدا می رسد . وکسی که بواسطه اصلاح اعمال به حریم الهی رسید اقامه صلواة می کند یعنی به خدا سلام می کند وبا اوسخن می گوید . در غیر اینصورت نماز وروزه وحج وخیرات به مثابه حق حساب ورشوه دادن به خداست وخدا هم رشوه نمی پذیرد ورشوه دهندگان را رسوا می کند وعباداتشان را تبدیل به عذاب می کند .

دین از تقوا آغاز شده وسپس موجب ایمان به توحید ونبوت ومعاد می گردد ومولد عبادات است . ولی بسیاری از مردم این راه را وارونه می پیمایند ولذا بجای اینکه بخدا برسند به شیطان ودوزخ می رسند وآنگاه می گویند که دین خرافه است وموجب بدبختی می شود چون هر چه نماز خواندیم وخیرات دادیم پاسخی نشنیدیم .

                                                                                                           ع 0 خ   

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 9:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه کسی می تواند صادق باشد ؟

 

v      کسی که شهامت از دست دادن را داشته باشد :

v      یعنی کسی که بداند از بابت هر چه که از دست می دهد چیز بهتری می یابد .

v      کسی که جراٌت تنها شدن داشته باشد :

v      یعنی کسی که بداند دروغگویان اورا رها می کنند وصادقان بسویش می آیند .

v      کسی که از مرگ نهراسد :

v      یعنی کسی که به زندگی آخرت ایمان داشته باشد وبداند که بهرحال بهتر از دنیاست .

v      کسی که به خدا ایمان داشته باشد واورا دوست بدارد :

v      یعنی کسی که بخواهد حقّ (خدا) راآشکار کند ومعرفی نماید .

v      کسی که بخواهد خود را ثابت کند هرگز نمی تواند صادق باشد ، زیرا خودی جز خدا وجود ندارد .

v      فقط خداپرست می تواند صادق باشد .

                                                                                                ع 0 خ 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 9:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«دشمنان انتخاب»

 

حضرت فاطمه (ع)می فرماید «خداوند به انسان آزادی وانتخاب بخشید وبدینگونه حق را از باطل وخیر را از شر جدا کرد.»

انبیای الهی نخستین بشری بودند که صاحب آزادی شدند وحق را انتخاب کردند وسپس بشریت را نیز قدرت انتخاب بخشیدند تا بین حق وباطل انتخاب کنند . طبق کلام قرآن ، انبیای الهی مسئول هدایت مردم نبوده اند بلکه فقط مسئول آگاهی بخشیدن به مردم بودند تا بین درست ونادرست تشخیص دهند وانتخاب کنند . واین انتخاب هر چه باشد باعث رشد است : رشد بهشتی یا جهنّمی ! آیةالکرسی که به مثابه جگرقرآن است حامل لا اکراه فی الدین است که بیانگر همین امر است . بنابراین هرکه مردم را دراین انتخاب مجبور کند از دین خداوسنت انبیاءخارج است واز ظالمین می باشد زیرا دشمن انتخاب است چرا که حق برتر از انتخاب برای انسان وجود ندارد . این حق از بهشت هم برتر است زیرا ذات انتخاب حامل رشد است . برتری انسان نسبت به ملائک در همین امر است که ملائک را به سجده آدم کشانید . هرکه این حق را طرد کند از گروه شیطان است که حق انتخاب آدم را سجده نکرد.

                                                                                                       ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرق تقوا وریا

 

ü      انسان با تقوا می خواهد خوب باشد وبرای خوب بودن تلاش می کند زیرا خوبی را خوب می داند .

ü   انسن ریاکار نمی خواهد خوب باشد زیرا خوبی را بد می داند ولی برای فریب مردم ، خوب نمائی می کند ولذا از مردم کینه می کند زیرا ریاکاری زجرآور است . اوهمواره اسیر تن خویش است .

ü      انسان ریاکار همه را مثل خود ریاکار می داند واصلاًتقوا ودین داری را ریا کاری می خواند تا وقاحت واعمال زشت خود را صداقت بنامد .

ü   انسان بی تقوا می داند که هرگز بواسطه بی تقوائی قادر به دلبری وجلب نظر دیگران نیست لذا ریاکار ومنافق می شود ودر دلش از همه کسانی که فریبشان داده است نفرت دارد واین همان نفرت او ازخداوند ورسولان خدا ودین است .

ü   انسان بی تقوا همواره روابط بی ریای خود را پنهان میدارد واز نزدیکانش مخفی می کند ومستمراًاز نزدیکان وخانواده اش دورتر می شود واصولاًاجنبی پرست است الّا اینکه خاندانش نیز جملگی همچون او بی تقوا باشند که چنین خانواده ای مهد شقاوت ووقاحت هستند وجملگی در عین اتّحاد قلباًاز یکدیگر بیزارندوفقط در حضور دیگران تاب تحمل یکدیگر را دارند وبدترین جای جهان همان خانه آنهاست که در آن قرار ندارند .

ü   آنچه که انسانها را ظاهراًوباطناًبه هم مربوط می سازد تقواست . اساس مدنیت به معنای تجمع بشری ، همان تقواست . یعنی بانیان تمدّن همان انبیای الهی بوده اند که بانی تقوا هستند . واگر جوامع وتمدّنهای بی تقوا را اسوه جمع تنهایان می یابیم از همین روست که هر کسی در اطاق وآپارتمان شخصی خود محبوس است وچون جانوران زیست می کند . ولی صورت بیرونی این جوامع هم بدلیل رعایت ریاکارانه آداب تقوا پا برجاست که البته بقائی گذراست ومحکوم به نابودی می باشد .

ü   انسان بمیزانی که بسوی تقوا واخلاص در دین میرود تنهاترمی شودزیرا دیگران در حضور اورسوا می شوند ومی گریزند . این تنهائی همان امامت است واز همین رو امام تنهاترین انسان وغایب از همگان است .

ü   در هر انسانی دو اراده وجود دارد که یکی امر به خیر می کند ودیگری امر به شرّ . پیروی ازخیر وجود همان صدق اهل تقواست وپیروی از شرّوجود هم صدق اهل کفراست . لذا صدق اهل دین همان خویشتن داری است وصدق کافران هم وقاحت آنهاست .

ü   غایت آرمان موٌمن همان صدق کامل است که نابودی کانون شرّدروجود اوست همانطور که آرمان کافر اینست تا کانون خیر وجودش را نابود کند تا کاملاً درکفرش صادق شود وازدوگانگی وعذاب وجدان نجات یابد .

ü   صدق در هر انسانی یک اراده ذاتی است که این اراده یا اورا مظهر خیر مطلق می سازد ویا شرّمطلق می کند . یکی فرشته خود می شود ودیگری شیطان .

                                                                                                    ع 0 خ    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                          ظلم چیست؟    

 

برخی گمان می کنند ظلم کردن فقط مال مردم خوردن یا زور گفتن است . ظلم به معنای به ظلمت (تاریکی)انداختن وموجب گمراهی وفریب وتحمیق شدن است . پس دروغگوئی وریاکاری ، اساس هر ظلمی است وسائر ظلم ها جملگی معلول وفروع این ظلم عظیم هستند . وبیهوده نیست که دروغ را ام الفساد نامیده اند .

فی المثل دزدی کردن بدان دلیل ظلم است که زمینه گمراهی را پدید می آورد که یکی بدگمانی وتهمت به دیگران است ودیگری به مضیقه افتادن مالی است که خود امکان گمراهی دارد وبدگمانی وهراس نیز دلیل دیگر ظالمیت این عمل را به نوعی ودیگران را به روش دگر بر ظلمت می اندازد .

بنابراین هرگناهی یک ظلم است وگناه بودن هرعملی بدلیل ظلمانی بودن وگمراه سازی آن است . هرعمل بدی بدان دلیل بداست که باعث به تاریکی وجهالت افتادن انسان می شودوفریب می آفریند .

بنابراین زورگوئی ودروغگوئی به یک اندازه ظلم هستند .

                                                                                               ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا عشق دروغ است ؟

 

بسیاری از مردمان نهایتاً به این باور میرسند که عشق تماماً توهّم وجنون ودروغ است . چرا؟

عشق یک لطف وهدیه الهی به انسان است تا بتواند با محبت وعزّت ورحمت زندگی کند . واین امانت الهی درقلوب انسانها دارای حقّی است که اگر ادا نشود از دست می رود وآنگاه این باور ناحق پیدا می شود که گوئی عشق از همان آغاز دروغی بیش نبوده است . وامّا حق عشق چیست؟

عاشق ومعشوق هر یک دارای حقوقی هستند که بایستی متقابلاً رعایت شود . عشق از دل عاشق به معشوق می رسد . یکی از بزرگترین خطری که عاشق را تهدید می کند اینست که خود را خالق وصاحب عشق می پندارد ولذا به معشوق منّت می نهد وعشق را مبدّل به تجارت می سازد وتلاش می کند که تن وروح واراده معشوق را تصاحب کند . این بزرگترین ناحقی درباره عشق از جانب عاشق است .

وامّا بزرگترین ناحقی معشوق اینست که خودش را قابل پرستش می پندارد وعاشق را به پرستش بی چون وچرای خود می کشاند . یعنی معشوق درک نمی کند که وجود او بخودی خود مطلقاً قابل پرستش نیست بلکه این از لطف الهی است که وی را در دل عاشق تا این حد عزیز نموده است وعاشق را مبدّل به مرید وخدمتگزاری بی مزد ومنّت ساخته است .

اگر معشوق این حقیقت را درک وتصدیق نکند ومتقابلاً به محبت وایثار عاشق پاسخ ندهد وفقط مصرف کننده ای با ناز وعشوه باشد بزودی این عشق را از دست میدهد ونهایتاً به این باور میرسد که عشق از همان آغاز فریبی بیش نبوده است .

یکی دیگر از علل تباهی عشق آنست که عاشق توقّع می یابد که معشوق هم بایستی همچون خودش وی را دوست بدارد واین امری محال است . تصوّر عشق دوجانبه تصوری خطاست الّا در انسانهای عارف وکامل .

عاشق ، معشوق را همچون خدا می پرستد ومعشوق هم بایستی این عشق را قدر شناسد وارج نهد وخدمت کند وتوقعات نا حق وخلاف عقل ودین از عاشق نداشته باشد واورا مرید نماید .

باید بدانیم که عشق ، بستر رشد دین واخلاق ومعرفت است واگر از قلمرو تقوا خارج شود مبدّل به آتش سوزان و   دیوانه کننده می گرددوهردو را به کفروفساد می کشاند .

از عشق ، آدمی یا بخدا میرسد ویا به شیطان . یا به بهشت می رسد ویا به جهنّم . بواسطه عشق است که آدمی براستی ره صد ساله را در هر سو ، یک شبه طی می کند که یا به عرفان می رسد ویا به جنون .

همه انبیاءواولیاءوعرفای بزرگ تاریخ از یک عشق زمینی به عشق الهی رسیده اند .

وهمه تباه شدگان ودوزخیان روی زمین نیز از یک عشق زمینی که حقش را ادا نکردند به جهنّم مبتلا شده اند . بهشت وجهنّم دو محصول از برخورد انسان با عشق است .

عشق همان خداست .

« هر که عاشق شود وعفّت گزیند هرگاه که بمیرد شهید است »  رسول اکرم (ص)

                                                                                                           ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معنای «حق»

 

«حق»همانا حقِ همان چیزی است که واقع می شود .

پس حق همان حقِ واقعیتهاست . گوئی واقعیتها پرده ای برجمال حق هستند ولذا انسان با واقعیت ها به جدال می افتد ونیرویش را مستهلک می کند ورنجور ومعذب می شود که این بدلیل در افتادن با حق وقایع است .

پس انسان اهل حق وعارف کسی است که حق هر واقعه ای را درک وتصدیق می کند ولذا با جهان وجهانیان ونیز با کل زندگیش در صلح واتحاد است .واین مستلزم معرفت درباره واقعیت است . وعلم ومعرفت حقیقی همین است که موجب رضایت انسان می شود .

ولی عامّه انسانها از هر آنچه که موافق نفس خودشان باشد خوششان می آید وآنرا حتی می دانند ومابقی را ناحق می پندارند وبه جدال بر می آیند . در واقع جبرها وآدمهاووقایع برحق وناحق نداریم یا همه حق است ویا همه ناحق . تقسیم جهان به حق وناحق همان باطل است . پس باطل همان ناحق دیدن امور است هرچند که این باطل هم دارای حق است وآن حق ابطال می باشد که لطیف ترین وعمیقترین جنبه از درک حقیقت است . آنکه همه امور را ناحق می داند کافراست . آنکه برخی را حق وبرخی را ناحق می داند مشرک است . وآنکه همه را حق می داند مخلص است یعنی واقع گرا ورئالیست است وحق شناس . واین انسان موحد وخداشناس می باشد .

پس باطل واقعیّت بیرونی ندارد . باطل همان ناحق دیدن وناحق پنداشتن است . پس باطل امری صرفاً مربوط به قلمرو ادراک ومعرفت بشر است ویک نقصان وخلل شعوری می باشد . وانسان از طریق شناخت خویشتن برقلمرو باطل بینی خود وارد شده وآنرا اصلاح ومنور می کند . درواقع باطل دیدن همان ندیدن است ونفهمیدن .

علی می فرماید: ای اهل ایمان هرگاه در کار جهان وجهانیان ناحقی دیدید توبه کنید که از غفلت شماست .

                                                                                                               ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دیالکتیک چیست ؟

 

دیالکتیک یک واژه یونانی است که معنای لغوی آن عبارت است از : از میانه دو ویا فراسوی دو ! دیالکتیک مهمترین واژه فلسفه یونان وشاه کلید این فلسفه است که به معنای کشف جدال ودوگانگی درجهان معانی وحتّی عالم وجود است .

مترادف فلسفی این واژه به زبان وفرهنگ فلسفه ایران واسلام همانا «وحدت اضداد» است . کاشف دیالکتیک را نخستین صوفیان قرن پنج وشش قبل از میلاد در بندر الئات از یونان باستان می دانند که در راٌس آنها پارمنیدز(برامنداس)واگزنوفانس وزنون قرار داشتند که کاشف معنای بود ونبود در عالم اندیشه اندو این تضاد را منشاٌهمه تفکرات فلسفی ساختند ووحدت اضدادرا درفلسفه بنا نهادند . این حکیمان که خود تحت تاٌثیر مغان ایران باستان بودند با طرح مفاهیم دیالکتیکی در میان مردم وخاصّه جوانان قصد تحریک اندیشه وتعمق را داشتند وهدف اصلی آنها تحریک خود-شناسی بود . این تحرکات موجب نگرانی حکّام آن دوران گشت ولذا این حکیمان را به تحریک مردمان ، مورد آزار قرار می دادندوآنان را کافر وجادوگر ویاغی می خواندند که گوئی قصد بر هم زدن نظام اجتماعی وسیاسی آن دوران را داشتند . لفظ واتهام «سفسطه» به معنای مغلطه وفریبکاری به این حکیمان نسبت داده شد . یکی از مشهورترین شاگردان این مکتب سقراط حکیم بود که بانی فلسفه غرب ومکتب خود- شناسی بود که به همین جرم محاکمه وشهید شد ولذا مرید او افلاطون راه تقیّه وپنهانکاری پیشه نمود وبا حکومت یونان راه مصالحه در پیش گرفت وپیروان وی بتدریج به دربارها وارد شدند واین جریان موجب تحریف حکمت اصیل یونانی گشت ومورد سوءاستفاده قرار گرفت که یکی از مشهورترین این تحریف کنندگان وسازشکاران که مکتب سقراط را بکل دگرگون کرد ارسطو بود . که حکمت را به خدمت حکومت گرفت واز میان تهی ساخت . افلاطون ، دیالکتیک را عرش معرفت خوانده است . در جهان اسلام نیز همه فلاسفه وحکیمان این مسئله را در راٌس اندیشه خود قرار دادند وتلاش نمودند تا اضداد جهان معانی را به توحید برسانند وجهان هستی را قلمرو حاکمیت خداوند یگانه معرفی کنند . معنای «مثنوی»اثر مولای رومی نیزدال برهمین دوگانگی است .

دیالکتیک به معنای جدال یا تضاد، مهمترین مسئله در امر معرفت نفس می باشد زیرا موتور محرک اندیشه واحساسات واعمال بشر است . دیالکتیک شناسی به مثابه غایت معرفت شناسی است که در عرفان به اوج کمال رسیده وتوحید را آشکار می سازد . قدرتمندترین متفکران تاریخ کسانی بوده اند که دارای اندیشه ای دیالکتیکی هستند . درمیان فلاسفه عصر جدید اروپا نیزهگل بزرگترین دیالکتیک شناس مدرن است ومارکس نیز با تکیه برهمین اهمّیّت بود که فلسفه تاریخ وسوسیالیزم را بنا نهاد ونقش سرنوشت سازی در تاریخ جدید جهان ایفا نمود.

در قرن بیستم اروپا نیز نهضت اگزیستانسیالیزم بر اساس همین اصل فلسفی وتلاش برای فرا رفتن از این دوگانگی ، پدید آمد ومفهوم ترانسدانس(جهش – عروج)را به مثابه تنها راه رهائی ازجدال ودوگانگی نفس پیش روی نهاد که مقدمه ای بر عرفان است ومترادف واقعه کشف وشهود می باشد که یک سالک را به قلمرو یگانگی ارتقاء می دهد .

قابل ذکر است که به لحاظ تاریخی نخستین کاشف دیالکتیک (دوگانگی)حضرت زرتشت است که تضاد بین نور وظلمت ونیز نیکی وبدی واهرمن واهورامزدارا وارد فرهنگ بشری نمود ولذا او را بایستی بانی حکمت واندیشه وتعقّل درتاریخ بشردانست . به همین دلیل حکیمان یونان باستان نیز این راز را از مغان زرتشتی آموختند . درحقیقت بایستی فلسفه یونان را که اساس تمدن غرب است از ایران باستان دانست واز مذهب زرتشت .

نکته آخر اینکه ، هرکسی که تضاد های درونی خودرا بیشتر درک می کند ودر آن تاٌمّل می نماید عمیق تر می اندیشد وجدّی تراست ودرمسیر رشد معنوی وعرفانی قرار می گیرد زیرا درک تضاد منشاٌ عطش بشربسوی وحدت وتوحید است.

«هرچیزی به ضدّش شناخته می شود.»  علی(ع)

                                                                                                         ع 0 خ 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها

 

یکی از آرمانهای اصولی انقلاب وهمه انقلابیّون درسرآغاز کار ، پیشگیری ازمهاجرت جنون آمیز روستائیان به شهرها وبلکه پدید آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود . ولی با همه تدابیری که اندیشیده شد وبه اجرا درآمد حاصل کار بطرزی فجیع معکوس از آب در آمد ودرطی مدت ربع قرن ازپیروزی انقلاب طبق آمار رسمی حدود هشتادهزار روستا بصورت کاملا متروکه درآمدند ومهاجرینش در شهرها مولّد بزرگترین مشکل اقتصادی وفرهنگی برای نظام شدند . وهمین امربه تنهائی بسیاری از اهداف وبرنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانید وحاصلی هولناک ببار آورد . چرا؟ برهراهل عقل وانصافی واضح است که انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی وصنعتی ورفاهی وآموزشی وبهداشتی به روستاها وشهرهای کوچک ودور افتاده ، یکی از موفقترین انقلابات تاریخ معاصر جهان بوده است واین واقعیت حتی از زبان دشمنان انقلاب نیز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تغییری وارونه .

خدمت به مستضعفین یکی از آرمانهای درجه یک هرانقلاب مردمی است وانقلاب ما در این امر با وجود هشت سال جنگ تحمیلی ، باز هم موّفق بوده است . به اعتراف فیدل کاسترو یکی از بزرگترین انقلابیون جهان معاصر ، انقلاب ما از این لحاظ موفق تر از انقلاب کوباست با اینکه عمرانقلاب کوبا بیشتر از انقلاب ماست ومواجه با هیچ جنگ بزرگی هم نبوده است .

پس علّت این وارونگی چیست ؟ زیرا به وضوح شاهدیم که این آرمان بزرگ درجنبه فرهنگی به نتیجه ای معکوس رسیده است ونیز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری محسوب می شود . این شکست دوم معلول شکست اول است . چرا با اینکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در این جنبه شکست خورد ؟ زیرا می دانیم که یکی از علل اولیّه رشد اعتیاد وبزهکاری ومفاسد اخلاقی ومشاغل کاذب وخلاف شرع وخلاف مصالح انقلاب همین مسئله مهاجرت حیرت آور ومیلیونی روستائیان به شهرها بوده است . وهمین امر از علل درجه اول رشد بی هویّتی ولا مذهبی بوده است وشهرهای بزرگ ما نیز متقابلا از این مهاجرتها دچار خسارتهای عظیم فرهنگی واخلاقی وبهداشتی ومتعاقباً اقتصادی شده اند .

چرا در حالیکه تکنولوژی پیشرفته ورفاه مدرن وبهداشت ودرمان وآموزش تا اعماق کوره دهات رسوخ نمود ولی به جای اینکه روستائیان را در زادگاه خود امیدوار سازد ونگه دارد آنها را به نفرت از وطن رسانید واز روستاها فراری داد وبه شهرها کوچاند ومجال وامکان سیر طبیعی انتقال از سنّت به مدرنیته را از آنها گرفت وهمه را دیوانه ومفتون    ساخت ؟

این فاجعه دلایل بسیار دارد ولی به نظر ما دلیل درجه یک آن چیزی جز حضور دکل های تلویزیون بر قلل کوهها نیست . ما این واقعیت را به عینه مشاهده کرده ایم . زیرا اولین چیزی که به روستاها رفت تلویزیون بود که خیلی زودتر از تلفن ومدرسه واداره بهداشت وحمام ولوله کشی آب همچون طاعونی بر سر روستائیان فرود آمد وهمه را از خود بیگانه ودیوانه ساخت وفراری داد .

یک روستائی هنگامیکه در مقابل تلویزیون نشست برای اولین بار خود را بدبخت ترین انسان جهان یافت زیرا او نمی دانست که در تلویزیون فقط سیمای خوشبختی تاًتری شهرها به نمایش در می آید . او نمی دانست در پس پرده این نمایش ، چه جهنّمی برپاست . او آنگاه به این واقعیّت پی برد که دیگر راه برگشت نداشت . درست مثل شهریانی که به فرنگ می روند .

آنانکه تلویزیون را سنگ زیر بنای پیشرفت می دانستند این تراژدی را پدید آوردند . هنوز هم بسیارند روستاهائی که مدرسه ندارند ، پزشک ندارند ، آب بهداشتی ندارند ، مجاری فاضلاب ندارند ، حمام ندارند ولی تلویزیون وماهواره دارند . در این روستاها هر کسی هم که باقی مانده است یا مفلوج است ویا افسرده ومعتاد وروانی شده است . پسران به شهرها رفته ودختران مانده ومبدل به همسران دوم وسوم پیرمردها می شوند . وبسیاری خودکشی می کنند . بسیاری ازروستا می گریزندودر شهرها به فحشاء واعتیاد کشیده می شوند .

براستی این دکل ها چه می کنند ؟ روستائیان را به شهرها وشهرستانی ها را به مراکز استان وسپس به پایتخت واز آنجا به فرنگ می فرستند . واین سلسله مراتب هبوط از بهشت وسقوط در جهنّم است : جهنّمی که از راه دور عین بهشت می ماند . گوئی رسالت تلویزیون بهشت جلوه دادن جهنّم است .

شاید گفته شود که این راه اجتناب ناپذیر است که دیر یا زود دارد ولی سوخت وسوز ندارد . بنظر ما اصلاً چنین نیست زیرا چنین فاجعه ای در کشورهای پیشرفته صنعتی که این روند را بطور طبیعی طی کردند رخ نداده است . متاٌسفانه چنین می اندیشیم که با وارد کردن تکنولوژیهای جدید به کشور واسلامیزه کردن وکلاه شرعی برسرآن نهادن می توان آنرا مهار نمود وبدرستی بکار گرفت .

روزی از پیرزن سیّدی که عمامه سبز نیز بر سر داشت وپای فیلمهای مستهجن نشسته بود پرسیدم : مادر آیا اشکال شرعی ندارد ؟ با قاطعیّت تمام گفت : خیر ! ما از آقا سئوال کردیم گفت صواب هم دارد چون مانع غیبت کردن می شود . جالب اینکه این پیرزن در طویله خود با گاوش زندگی می کرد وتلویزیون هم داشت ولی بخاری نداشت وبا بچه هایش می لرزید .

براستی آیا چه کسی مسئول این فاجعه ملی است ؟

من که خود هرگز کمترین پست ومنصبی نداشته ام در قبال این فاجعه احساس جنایت می کنم وخود را به عنوان یک شهروند متمدن مقصر می یابم . شما چطور ؟

                                                                                                      ع 0خ   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دانشگاه کارخانه انجماد روح

 

عصر جدید که به لحاظی عصر تعلیم وتربیت اجباری است بخصوص درمرحله تحصیلات دانشگاهی مولّد نسلی با ارواح یخ زده بوده است . این انجماد روح در زنان دو صد چندان شدیدتر خود نمائی کرده است چرا که اصولاً زن مظهر علم ورحمت ورقّت روح است . این ارواح منجمد در قلمرو تشکیل خانواده به سرعت به بن بست رسیده وفرو می پاشند ودر عذابها وداغ وفراقهای این فروپاشی بتدریج تا آخر عمر روی به رقّت ولطافت ازدست داده خود می کنند وعموماً زندگی تراژیکی را رقم می زنند . وامّاارواح یخ زده درقلمرو فعالیتهای اجتماعی وفرهنگی وسیاسی وعلمی واقتصادی مولّد نظام بی روح وشقی هستند که جزفرمولها وکلیشه های آکادمیک نمی شناسند وانسانها را همچون اشیائی بیجان در خدمت علوم وفنون می گیرند همانطور که خودشان همینگونه زیسته اند .

تعلیم وتربیت اجباری مولّد جبّاریّت ومجبوریّت است . روح آدمی در قلمرو انتخاب واختیار است که امکان پرواز می یابد ولطیف گشته وتعالی می پذیرد .

مهلکترین سیمای این انجماد روح درزن خودنمائی می کند زیرا قرار است کانون عاطفه ولطف جامعه باشد . امروزه شاهد زنان جوانی هستیم که حتّی قادر به تظاهر به مهرورزی وعطوفت نیستند . مردان چنین زنانی گوئی که با قطعه سنگ خارائی زیست می کنند ولذا از خانه فراری می شوند . فرزندان این مادران نیز دچار افسردگی شده وبه انواع امراض عصبی وروانی وتربیتی مبتلا می شوند . درست به همین دلیل زنان تحصیل کرده در زندگی پس از تحصیل خود در همه وجوه شکست می خورند . گوئی تحصیل علوم عاریه ای در مدارس ودانشگاهها موجب نابودی روح ودل آنهاست . واین تحصیلات هر چه طولانی تر وجدّی تر باشد مهلکتر است ومولّد زنان جوانی است که گوئی آنان را دلی نیست . همه این زنان افسرده ودل مرده اند واز روح زندگی بیگانه . تنها ویژگی شخصی این زنان تعدادی رفتارهای مردوار است که به هیچ کاری هم نمی آید ومردان را نیز دفع می کند . دکتر ومهندس هائی بی روح وبی عاطفه که زندگی را از دست داده اند .

اگر آنگونه که بزرگان قدیم گفته اند که علم باعث معراج روح وتکامی معنویّت وزندگی است پس باید به علم بودن آنچه که امروزه درمدارس ودانشگاهها تعلیم می شود جداًتردید نمود همانطور که همه عارفان تردید کردند وبزرگترین نابغه علوم مدرن جهان یعنی آلبرت انیشتن نیز تردید نمود .

همانطور که قرآن کریم علوم کافران را «علم بغی» می نامد که علم تکبّر وسلطه وانکار است وموجب رسوائی وهلاکت آنهاست . درواقع بایستی اکثر تحصیل کردگان علوم جدید را هلاک شده های دل وروح دانست که به ارزانی به خدمت مستکبرین در آمده واین فنون را برای غارت وسلطه بر مردمان بکار می گیرند وموجب هلاکت بشریّت می شوند همانطور که خودشان پیشاپیش هلاک شده اند .

                                                                                                            ع 0 خ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق چیست؟

 

عشق به زبان ساده همان نیاز ذاتی انسان به برقراری رابطه ای قلبی وروحانی وتمام عیار با یک انسان دیگر است . عشق همان راز گریز ونجات انسان از زندان تن خویشتن است ، راه خروج روح از حبس تن است . راز خروج از خویشتن وورود به دیگری است ودیگری را برجای خویشتن نشاندن وجانشین «خود»ساختن . این همان راز خلقت انسان است که خداوند هم انسان را خلق کرد تا اورا جانشین خود سازد .

پس عشق همان قدرتی است که عالم وآدمیان را آفرید . پس عشق منشاٌ قدرت کن فیکون است. وامّا به زبانی دگر بایستی عشق را منشاٌهمه جنونها ومالیخولیای بشری دانست که خودرا بجای دیگری ودیگری را بجای خود می گیرد . عشق همان راز از خود بیگانگی انسان وراز انسانیّت انسان است . پس در واقع همه حقوق واصول وقوانین جهان هستی وعالم بشری از عشق است وآداب عشق محسوب می شود . دین خدا نیز تماماً آداب وحقوق این واقعه است . انسان ذاتاً عاشق است چون انسان است . ولی اگر بواسطه معرفت، حقوق عشق را نشناسد وبواسطه تقوی، این حقوق را رعایت نکند در این جنون الهی ساقط وهلاک می شود که بقول رسول اکرم (ص) «العشق کلّهاآداب».

این عشق است که انسان را به بهشت ویا دوزخ میرساند ، به مقام اعلی العلیین ویا درک اسفل السافلین می کشاند . واین بستگی به میزان معرفت وتقوای انسان دارد .

حق محوری عشق همان ایثار است وهمه آداب دین خدا برهمین اساس قرار دارد . هر که این حق را رعایت کرد به حق انسانی خود یعنی خلافت اللّهی میرسد ودر غیر اینصورت خلیفه شیطان می شود .

بدین ترتیب عشق به دو نوع متفاوت وبلکه متضاد تقسیم می شود : عشق ایثاری وعشق تصرّفی !

عشق ایثاری همان راه هدایت است وعشق تصرّفی هم راه ضلالت .

در میان همه عشق ها مثل عشق به انسانها ، عشق به قدرت وثروت وشهرت وریاست وشهوت و....  . عالیترین عشق همان عشق به یک انسان دیگر است وعالیترین عشق نیز عشق به یک انسان موٌمن وصدیق وعارف است که همان عشق عرفانی می باشد که صراط المستقیم هدایت است . ولی هیچکس از همان آغاز به چنین عشقی ومعشوقی نمی رسد بلکه بمیزانی که در همان عشق های غریزی ومادّی ، حقوق آنرا رعایت نمود وتقوی پیشه کرد بتدریج به عشق ها ومعشوق های برتر میرسد که کمالش عشق به یک عارف است که همان امام می باشد که تجلّی پروردگار است واین عشق الهی می باشد وراه رسیدن انسان به ذات خویشتن است ومقام توحید که مقصودخدا از خلقت انسان می باشد .

زیرا عشق به معنای تحویل دادن روح خود به دیگری است حال اگر این دیگری در مقامی پست تر ویا پلید باشد پر واضح است که با آدمی چه می کند . پس واضح است که سرنوشت هرکسی منوط به معشوقهای اوست . در واقع آدمی معشوق ومحبوب ومطلوب خود را می پرستد .

وآدمی هر چیزی را که بپرستد همان می شود . بقول مولانا ، گردرطلب لقمه نانی ،نانی ! بنابراین پرستش پول واتوموبیل وخانه وتکنولوژی وکلاً مادیات موجب سیاهی وثقل ومرگ روحانی انسان می شود ودل را می میراند . ویا آنکه انسان پستی را می پرستد پست می شود . به همین دلیل عالیترین عشق ها ، عشق به خداست وبهترین پرستش از آن اوست منتهی نه خدای خیال وهوی وهوس . به همین دلیل پرستش واقعی خدا جز در عشق به یک انسان عارف وخداپرست ممکن نیست . چون آدمی بهرحال عاشق جمال است وهرگز عشق به خیال ممکن نیست ولذا عشق به خدای خیالی توهّم وخود- فریبی است . به همین دلیل در دین اسلام عشق وسلام وصلوات برجمال محمّد، یکی از عالیترین عبادات تلقی می شود ونیز عشق به جمال امام ومخلصین . زیرا مخلصین مظهرِ جمال کمال حق هستند واین جمال پرستی موجب دریافت کمالات آن صاحب جمال می شود . زیرا جمال هر کسی همان صورت کمالات اوست .

«هیچ چیزی در سیرت نیست الّا اینکه در صورت آشکار است .» علی(ع)

                                                                                                              ع 0 خ  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |