تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

آیت الله طالقانی

«تجسّم کلمۀ توحید »

 

در میان احیاگران دینی در جهان اسلام در عصر جدید آیت الله طالقانی منحصر بفرد است . ویژگی احیا گری او مربوط به قلمرو ایدئولوژی و معرفت قرآنی است . احیاگران قبلی از سید جمال اسد آبادی و میرزا کوچک خان و مدرس تا آیت الله خمینی جملگی پرچمداران عرصۀ احیای حیثیت اسلامی بودند و جملگی حافظان سنّت .

به موازات این احیاگری سنتی خط دیگری وجود داشته است که احیاگران ایدئولوژی را بر عرصۀ ظهور رسانیده که سعی در زنده و نوساختن معارف قرآنی داشته و همۀ بدبختیهای مسلمین را از جهل می دانستند . از این میان بایستی میرزا آقاخان کرمانی  را از بدعت گزاران این وادی در تاریخ جدید دانست . و اما سید محمود طالقانی این احیاگری را در دو عرصۀ عدالت و معرفت بنیان گزاری نمود و آن احیای حیثیت را به علم و معرفت آورد و لذا وجود و آثار مبارزاتی و معرفتی او زیر بنای کل جریان احیاگری در نسل جدید گردید که هردو جنبه را در حوزه و دانشگاه و حتی عامه مردم رهبری نمود و تقریباً هیچ حرکت فکری و عدالت جویانه در دوران ما نبود که از ایشان تأثیر نپذیرفته باشد . ایشان را بایستی روشنفکرترین روحانی تاریخ معاصر ایران و اسلام دانست که تمام عمرش را غرق در قرآن بود آنهم نه در کنج عافیت حوزه و خانه که در زیر شکنجۀ مخوف ترین زندان سیاسی جهان .

جهاد او برای احیای عدالت زمینۀ قدرت خلاقۀ فکر او در مکاشفات قرآنی بود . هیچ کس در انزوا و زندگی شخصی خود به هیچ حقی نرسیده الا اینکه تبدیل به غولی متکبر شده است .

و اما عدالت چه ربطی به معرفت دارد ؟ عدالت به قول علی (ع) یعنی هر چیزی را سر جای خودش نهادن . و اما معرفت یعنی حق هر چیزی را فهم نمودن . پس واضح است که بدون معرفت نمی توان به عدالت رسید و معرفت یعنی عدالت معانی . همۀ عارفان و علمای حقیقی احیاگران عدالت بودند .

اتهام مرحوم طالقانی به کمونیزیم از جمله افتخارات یک روحانی است و دال بر عشقش به عدالت . طالقانی را باید از سلالۀ امامان و پیرو مکتب مزدک و سقراط و حسن صباح دانست که از بطن حکمت به عدل حکومت رسیدند . او جهان بین ترین و به معنای حقیقی کلمه دموکرات ترین روحانی مسلمان قرن بیستم جهان است . هیچ فرد و گروهی نتوانست بر او خرده گیرد و هیچکس نتوانست او را دوست نداشته باشد . او برخاسته از درد و داغ مردم بود و کل مردم ما در دل او جای داشتند . او جمال عشق به خلق بود . لقب ابوذر زمانه از جانب رهبر انقلاب به ایشان عین واقعیت بود .

وجود او در انقلاب ما تجسم وحدت کلمه بود که با رفتنش این وحدت از میان رفت و به ناگاه ملتی متحد فرو پاشید و به جان خودش افتاد . همه می دانند که اگر طالقانی نبود همان سال اول انقلاب جنگ داخلی در کردستان آغاز می شد . همه می دانند که اگر طالقانی می بود هرگز جنگ گروهکها آغاز نمیشد و هرگز جنگ ایران و عراق  انقدر ادامه نمی یافت . او حقاً یک امت واحد بود .

هیچکس در دوران ستم شاهی چون او اینهمه شکنجه نشد و یا این حال هرگز از این مسئله سخنی به میان نیاورد و با اینحال بی ادعاترین انقلابی کل انقلاب ما بود . تقوای او نیز منحصر بفرد خود او بود .

او تجسم وحدت انقلاب بود و با رفتنش این روح هم رفت و حمام خون به راه افتاد . قدرش دانسته نشد و پس از انقلاب به او جفای بیشتری شد . جفای دوست کشنده تر است و او را کشت .

او سیمای معصومیت و مهجوریت اسلام و قرآن نیز بود . او تنها کسی بود که براستی قرآن را از طاقچه به صحنه زندگی ما آورد و با رفتنش قران هم از این صحنه رفت .

سال اول انقلاب بود که برای توصیه ایی به منزل ایشان رفتم که در بدو ورود به محله اشان مواجه با خیل عظیمی از زنان مفلوک و بد نام تهرانی شدم که به خانه ایشان پناه آورده بودند . بدون وجود هیچ محافظ و دربانی وارد شدم وعرض منظور نمودم که

 گفت :پسرم مگر نمی بینی .........! که  من گریه ام گرفت زیرا به چشم خود دیدم که کلمۀ وحدت خانه نشین شده است .

دکتر شریعتی با از دنیا رفتن، انقلاب را بدنیا آورد ولی مرحوم طالقانی با رفتنش گویی روح وحدت انقلاب را با خود  برد .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مظلومیّت تاریخی حسین (ع)

                            (خلیفه ناکام)           

 

مظلومیّت حسین (ع) در دوران حیاتش نیز دوگانه بود . یکی آن بود که امویان کردند ولی بدتر از آن خیانت شیعیانش در کوفه بود . ولی مظلومیّت سوّم حسین در تاریخ تشیع نهفته است وآن تحریف او وهویت وجهاد ورسالت و امامت اوست که استمرار تاریخی همان جریان کوفه است.خود او نیز پیشگویی کرده بود که نخستین گروهی که برای من عزا برپا می کنند کوفیانند.زیرا بازماندگان سفینه کربلا به رهبری زینب هرگز بر حسین سوگواری نکردند بلکه زینب در محفل یزید در شام گفت : « که سپاس خدای را که نعماتش را بر ما به کمال رسانید که در این واقعه جز جمال ( سیمای حق- زیبائی ) ندیدیم .»وامّا اهل کوفه وفرزندان تاریخی آنان در این واقعه جز بدبختی ونکبت وزشتی ندیدند وبه همین دلیل عزا برپا ساختند وچرا که حسین را موفق به کسب خلافت ندیدند . این همان نگرشی بود که ابن ملجم را از یک مرید تبدیل به قاتل نمود وشمر را نیز . ایندو از شیعیان دو آتشه بودند . اگر تشیع تبدیل به مکتب «حسینیزم» شده وحسین را از کالبد امامت جدا کرده ومابقی امامان را به بوته نسیان وتعارف سپرده حاصل یک جهل عظیم است که امامت را خلافت سیاسی می داند . همین نگرش درباره امام زمان (ع) وجود دارد .

اگر بدبختی های ما موجب یاد کربلا می شود این یک نگرش بغایت کافرانه وغیر اسلامی وغیر شیعی وبلکه غیر دینی است وبلکه ضد دینی است وضد حسینی است که عروسی خدا در کربلا را لباس عزا پوشانیده ایم . این همان نگرش حاکم بر مسیحیت درباره مسیح است که اصرار می ورزد تا مسیح را حتماً مصلوب سازد . بیهوده نیست که بخش عمده مراسم عزای حسینی به تقلید از عزای مسیحی پدید آمده وهنوز هم بسیاری از علم وکتل ها دارای نقش صلیب هستند که با پارچه مخفی می شوند . این یک نفاق ومکر بنی اسرائیلی است که برکل جهان مسیحی واسلامی سایه افکنده است .

تا زمانی که نتوانسته ایم بواسطه معرفت ، خلافت را از امامت پاک کنیم اسلام وتشیع در سایه بنی اسرائیل است وایمان نیز ودنیای مانیز .

                                                                                                                  ع 0 خ  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پیوندهای ایران وآلمان

                         «یک ملّت در دوقارّه»     

 

هیچ فرهنگی در جهان جدید همچون آلمان با ایران شباهت و سنخیّت ندارد و تا این حد دارای علایق و هوّیتهای مشترک نیست. این اشتراک و وحدت بینش شامل هر دو قلمرو ایران قبل از اسلام و بعد از اسلام است خاصّه ایران شیعی. گویی که قطعه ای از ایران در خاک اروپا افتاده است و براستی فقط آلمان را می توان ملیّت برادر خواند و نه حتّی سائر کشورهای اسلامی . درست به همین دلیل بزرگترین اسلام شناسان و ایران شناسان بزرگ جهان، آلمانی ها هستند عشق آنها به ایران واسلام و ایران اسلامی بسیار بیشتر ازخود ایرانیان عصر جدید است.

فی المثل مولوی ما در آلمان و در فضای دانشگاهی آلمان بسیار معروفتر و مقبولتر و مقدّستر از خود ایران است.و نیز خیّام ما. به ندرت یک دانشجوی آلمانی، مولوی را نمی شناسد در حالیکه به ندرت یک دانشجوی ایرانی، گوته را می شناسد. متاسفانه این سنخیّت ذاتی امروزه یکطرفه عمل می کند و بسیار منفعل افتاده است در حالیکه به اتکای بر همین اشتراکات معنوی می توان بزرگترین اتّحاد بین دو تمدن بزرگ جهان را پدید آورد و در سرنوشت انسان مدرن اثر بخشید. علاقه آلمانی ها به ایران در همه زمینه ها مبرهن است. رویارویی هیتلر با بریتانیا در باره ایران و حمایت آلمانها از استقلال ایران پس از جنگ جهانی اوّل و خدمات بی مزد و منّت آلمان در توسعه اقتصادی و علمی کشورمان در آن دوران یک سند تاریخی است. و آنچه که موجب سقوط رضا شاه شد حمایت آلمان بود که بریتانیا را به وحشت انداخت. آلمان تنها کشور بزرگ اروپا بوده که هرگز نظری استعماری به ایران نداشته است در حالیکه می دانیم کلّ تمّدن مدرن غرب در همه امور وامدار آلمان است و بخش بنیادی اکتشافات علمی و فنّی و هنری و مکاتب بزرگ فلسفی و سیاسی که بنیادهای تمدّن مدرن را پدید آورده از آن آلمانهاست. وجود کسانی چون هگل، مارکس، انیشتین، پلانک، فروید، گوته، یونگ و نیچه و هرسرل و هایدگر به تنهایی سند کافی بر محوریّت آلمان در ساختار تمدّن معاصرجهان است.

علمای هیچ کشوری چون آلمان موّفق به کشف و درک فرهنگ و مفاخر علمی و عرفانی و ادبی ایران زمین نشده اند.در واقع گوته به مثابه حافظ آلمان است، هگل به مثابه مولوی آلمان است، نیچه به مثابه خیّام آلمان است و الی آخر. فلسفه آلمان تبیین عرفان نظری ما درقلمرو فلسفه است.

راز این پیوند روحانی جای بس تأمل و تحقیق دارد که بر عهده متخصصین امر است.

                                                                                                                        ع . خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

افسانه طالبان در افغانستان

(دکترین اسلامی کردن منطقه)

 

یک تحلیل اینست که طالبان همراه بن لادن تماماً دست پرورده سازمان سیا در وزارت اطلاعات پاکستان بودند ومقصود این بود تا اسلام ومسلمین بدنام شوند وبدین طریق اسلام زدائی شود یعنی اسلام را بنام اسلام نابود کنند. و سیطره جهانی غرب کامل شود و مسلمین برای نجات خود از شرّ چنین اسلامی دست به دامن آمریکا شوند.

به هر حال چنین نتیجه ای علیرغم چنین تحلیلی کما بیش رخ داده و به پیش می رود. یکی از دکترین های «کمیسیون سه جانبه » که بزرگترین اتحادیه مافیایی نئوامپریالیزم است در دهه 1970 همین « به خود وانهاده گی جهان سوم» و « اسلامی کردن منطقه » و حمایت از انقلابات اسلامی و برپایی انقلابات ضد انقلاب بوده است که در بسیاری از کشورهای اسلامی به وقوع پیوسته است. همانطور که حمله به برجهای نیویورک هم بر همین مبنا تحلیل می کنند و نیز عملیات بن لادن را در سراسر جهان. به هر حال اگر پرونده پیدایش طالبان را تحت حمایت وزارت اطلاعات پاکستان که از حامیان درجه اوّل آمریکا در خاور میانه است بررسی کنیم و نیز سوابق زندگی بن لادن را در آمریکا و شراکت و دوستی اش با امپراطوری بوش و شرکتهای نفتی مدّ نظر قرار دهیم ، چنین تحلیل و استنباطی چندان هم بی ریشه نیست. و نمی تواند شعبه ای از « تئوری توطئه» و صرفاً توهّم باشد. به گزارش برخی از خبرنگاران آمریکایی در طی  دهه های 70 و 80 میلادی تعداد کثیری از افراد تیپ طالبان با آن لباس و ریش بلند در مراکز نظامی آمریکا در خاک آمریکا و مخصوصاً در تگزاس ( ایالت تحت فرمانداری بوش ) زیسته و مشغول آموزش و تربیت بودند که به ناگاه جملگی محو شدند  یعنی به افغانستان و پاکستان برای انجام مأموریت خویش بازگشتند.

دکترین اسلامیزه کردن حکومتهای خاور میانه به واسطه اجرای شریعت منهای معرفت و آنهم قشری ترین و مستحبّی ترین وجه شریعت به اجرا در آمده است که در افغانستان به اجرا در آمد و مقصود حاصل شد و در عراق هم در حال اجرا می باشد و این بار قصد تشیّع زدایی به دست تشیّع منظور است.

این همان اسلام آمریکایی است که دارای دو آلترناتیو ( گزینه) می باشد: شریعت قشری و اسلام لیبرالی ( مثل اسلام نهضت آزادی ) . خوشبختانه مسئولین نظام ما این هر دو خطر و توطئه را شناخته اند و با آن در حال مبارزه اند هرچند که مبارزه ای اصولی یعنی مبارزه معرفتی آنگونه که باید نیست و لذا موجب پیدایش دهها سوء تفاهم و سوء استفاده شده است. در تاریخ معاصر ما شاید هیچ کس همچون دکتر شریعتی به ذات این دو خطر و این دو نوع اسلام آگاهی و احاطه نداشته است.

                                                                                                                        ع.خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه پیشرفت

 

پیشرفت  امری در مسیر زمان است وهمانطور که زمان به پیش می رود پیشرفت هم امری جبری است . این پیشرفت درهمه پدیده های جهان هستی حضور دارد . هر ذرّه وکره ای دارای حرکت وضعی (به دور خود) ونیز حرکت انتقالی است که این حرکت صوری وفیزیکی می باشد . ولی در عین حال دارای حرکتی در درون خویش نیز می باشد که آنرا حرکت جوهری می نامیم . این دو نوع حرکت درونی وبرونی علت ومعلول یکدیگرند که موجب تغییر وتکامل ظاهری وباطنی پدیده هاست . انسان برروی زمین حرکت می کند وزمین بر مدار خورشید در حرکت است وکل منظومه شمسی در کهکشانی حرکت می کند وکهکشان هم در کل فضای نامتناهی در حرکت است واین حرکت ظاهری موجب حرکتی باطنی وتغییر وتحول پدیده هاست . وهمه این پدیده ها در مسیر زمان به پیش می روند . پیشرفت یعنی به پیش رفتن وتغییر .

آدمی نیز هم در درون خود در حرکت است هم  برروی زمین وهم در جریان تاریخ وهم در کل کائنات . زمان ، موجودیتی مستقل نیست . بلکه یک معنای محض حاصل حرکت وتغییر است یک مفهوم است مثل عشق .

زمان ، محوری ترین ادراک ومعنائی است که ذهن انسان در می یابد وبر همین درک خود پیشرفت را هم تعبیر می کندومی فهمد . خود پیشرفت یکی از عوامل ادراک زمان است . اگر پیشرفت نمی بود پیری ومرگ هم نمی بود . لذا بسیاری از پیشرفتها مطابق میل بشر نیست . در مسیر پیشرفت برخی از موجودات از عالم غیب به عین می آیند وبرخی به عالم غیب می روند ، برخی کوچک یا بزرگ می شوند برخی شاد ویا غمگین می شوند و....

بهرحال پیشرفت امری جبری است وحاصل جبر وجود است . فرق انسان از سائر موجودات اینست که می تواند در کمّ وکیف پیشرفت دخل وتصرّف کند وحتّی می تواند متوقّف گردد وبه پیش نرود ویا حتی به پس باز گردد . انسانی که قدرت توقف وپس رفت داشته باشد بایستی قدرتی برتر از زمان داشته باشد وبتواند از گردونه کائنات خارج شود واین قدرت خاص بشر در قلمرو پیشرفت زمان است . وفقط در قلمرو دین به قوه معرفت است که انسان می تواند دارای چنین قدرتی شود یعنی باز ایستد وبرگردد . کل امر دین به مؤمنان همین است وبس . مسلماً این باز ایستادن وبه عقب برگشتن یک واقعه فیزیکی نیست بلکه واقعه ای باطنی در قلمرو حرکت جوهری است . کل دین خدا امر به چنین واقعه ای است .

این بدان معناست که انسان در حالی که در جهان بیرون به پیش می رود در جهان درونش به پس رود . چنین پسرفتی در حین پیشرفت بدون شک واقعه ای فوق منطقی ودر واقع نوعی معجزه وجادو گونه است ولذا مردان حق متهم به جادو می شوند . در چنین واقعه ای است که از وجود آدمی مسائلی چون کرامت وقدرتهای فوق العاده آشکار می شود از جمله پیش بینی وپیشگوئی امور . واین عجب است که انسان در حالی که باطناً به عقب باز می گردد می تواند پیشاپیش واقعیت را ببیند ودرک کند . گوئی در این پسرفت از همه مردمان پیشتر می افتد . در یک کلمه پسرفت همان قلمرو ذکر (یاد)ومعرفت نفس در درجات است تا رسیدن به آستانه ازلیّت وحضور حضرت حقّ .

در پیشرفتن هیچ هنر وجهادی نیست عالم وآدم جبراً به پیش می رود وهر کسی بسته به شرایط وامکانات مادی ومعنویش به پیش می رود  وتا پایان جهان وقیامت کبری خواه ناخواه به حضور پروردگار می رسد . ولی در پسرفت این دیدار با خدا به نوعی دیگر به پیش می افتد واین همان سبقت گرفتن از حرکت جبری تاریخ در مسیر معکوس است ومصداق السّابقون والسّابقون واولئک المقرّبون است .

در قلمرو فلسفه وحکمت وتئوصوفی ، بازگشت در زمان یکی از معماها بوده وافسانه ها پدید آورده است ولی این افسانه در قلمرو دین عرفانی واقعیت می یابد کل وقایع کشف وشهود عرفانی محصول این بازگشت است . علی (ع) می فرماید :« ای مؤمنان باز ایستید وبسوی پروردگار تان رجعت کنید .» این قلمرو پیشرفت روحانی انسان است ودر غیر این صورت برای بشر پیشرفتی جز در قلمرو تکنولوژی نیست که نفس اورا نیز تکنولوژیکی نموده واز جوهره انسانی ساقط می سازد . در هیچ دوره ای همچون امروزه بشر محتاج این پسرفت باطنی نیست تا در تکنولوژی فنا نشود وبه مصرف آن نرسد وبتواند احاطه خود را بر زمانه وتکنولوژی حفظ کند وتعادلش از دست نرود .چون در عرصه آخرالزمان ، زمان شتاب فزاینده دارد اگر باطناً به پس نرویم در ظاهر جهان بیرون ، سرنگون می شویم وهلاک می گردیم .

این پیشرفت مدرن بدون پسرفت عرفانی موجب انحطاط وهلاکت بشر است ودر این امر تردیدی نیست .آخر زمان اگر به اول زمان پیوند نخورد ، بشر در مادیت خود منهدم می گردد .

                                                                                                                 ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نفی اثبات واثبات نفی

                                                               

وقتی می گوئیم فلان چیز یا فلان نوع از فرهنگ ،دوزخی است بدان معنا نیست که باید نابود شود . مگر می شود که دوزخ را نابود کرد . ما حق دوزخ را هم نشان می دهیم . برای انسان اهل کفر جائی جز دوزخ برای ادامه حیات نیست . برای او بهشت عرصه نابود شدن است . همانطور که مثلاً یک آدم کافرکیش اگر بیماری وبدهکاری ونگرانی وهزار دغدغه نداشته باشد ودر آرامش وسلامت باشد همه اطرافیانش را هلاک می کند . اینها غل وزنجیرهائی بر دست وپای کفر هستند تا انسان امکان ادامه بقا ونیز مهلت توبه  داشته باشد . کافر بی عذاب ، دشمن جان خویش است . بنابراین ما با دانش وفنون ودموکراسی ولیبرالیزم ورایانه وبمب اتمی و.... سر جنگ نداریم حتی با ایدز . « آنچه که هست دلالت دارد بر آنچه که نیست » علی (ع) – همانطور که آنچه نیست دلالت دارد بر آنچه که هست . ما بیانگر فلسفه بود نبود هستیم .

دین ومعارف دینی هنگامی قابل اجرا وناجی بشر است که بواسطه معرفت وانتخاب وشوق کافی باشد وگرنه اکراه در دین جز تباهی نمی آفریند . وبیشترین لطمه را بر دین وارد می سازد ومعرفت را بدنام می کند . بنابراین ما در قلمرو دین ومعرفت جز راه آزادی انتخاب واختیاری عارفانه هیچ راه دیگری را پیشنهاد نمی کنیم . زیرا آزادی فقط برای دین واهل دین است ، که نجات بخش می باشد . آزادی حتّی برای اهالی کفر هم نهایتاً نجات بخش است زیرا آنان را بسرعت وبه اراده خودشان با تمامیت آرمان خودشان به بن بست می رساند ولذا امکان توبه خالصانه ممکن می شود . بنابراین آزادی در هر حال نهایتاً در خدمت دین ورشد بشر است . نقد ما بر آزادی کافرانه هم در خدمت آگاهی بخشیدن است تا قبل از رسیدن به درک اسفل که هیچ راه بازگشتن نیست امکان توبه پدید آید وآدمی ندیده ها ونکرده هایش را در قلمرو معرفت نفس پیشایش ببیند وتجربه کند ودست بکشد .آدمی فقط در قلمرو خودشناسی می تواند همه طبقات دوزخ را بدون ورود بر آن درک وتجربه کند وبرآن وارد نشود واز وسوسه های دوزخ دست بکشد . نقد ما بر تمدن وفرآورده هایش ، به منظور پیشگیری از هلاکت آن واهالی آن است ونه نابودی آن .

معرفت نفس قلمرو صلح با جهان وجهانیان است وما با کل جهان واهلش از هر فرقه واعتقاد وطبقه ای در صلح هستیم وهمه را به صلح دعوت می کنیم ، صلحی عارفانه ونه تاجرانه .

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ شهوت جنسی

(سرنوشت سازترین راز زناشویی)

 

نیاز و رابطۀ جنسی همان عنصری از هستی است که جان را در جهان عینیت بخشیده و توسعه و تکامل می دهد . جان آن گوهرۀ هستی جهان است که مو جو دات را باطناً به هم مربوط می کند و لذا گوهرۀ اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید کردن

 ویژۀ  جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوهره از جان که موجب تحرک و عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شهوت جنسی است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی در عرصۀ جان و کمالش در جان انسان به ظهور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوهری عالم هستی است همانطور که آخرین و جوانترین مخلوق می باشد .

در فرهنگ اساطیری یونان الهه ایی به نام « اِروس » وجود دارد که همان خدای عشق شهوانی است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جهان و متحد نمودن جهانیان به یکدیگر می باشد . در این فرهنگ باور بر این است که جهان هستی تا قبل از ظهور اروس غرق در بی نظمی و بی قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس همان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جهان در شش روز تکوینی ( آسمانی ) بر عرش نشست و به نظارت و فرماندهی جهان و ساما ندهی جهانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد : عروس ! و همچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .

در اساطیر هندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش هستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که « کریشنا » نامیده می شود که نام دیگری در زبان پهلوی دارد که « عریشا » است که عرشیا تلفظ شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یک مرد جوان مسلح بنام « آرجونا » قرار دارد که اراده اش را به اجرا می گذارد و در تحقق آن می جنگد و گویی همچون « داماد » است .

از این مفاهیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابطۀ آدم و حوا می یابیم که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شهوانی است بر قلمروی نظم و قانون و تعهد وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . همانطور که مرد هر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .

در اینجا اروس همان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به همین دلیل مورد پرستش مرد قرار گرفته است و نیز به همین دلیل این اروس ( زن ) هیچ دشمن و هوویی ذاتی تر از خدای مرد خود ندارد . به همین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شهوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده می دهد و لذا اگر در این رابطه از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچۀ بلهوسیهای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورس یا عشق شهوانی را که همان امر به نظم و قانومندی است به تباهی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دهد هم در زمین و هم بر عرش .

و نیز به تجربۀ تاریخی بشر همه می دانند که زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتی علیرغم ارادۀ آگاهانه اش از مردانی که بازیچۀ بلهوسیهای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً خواهان مردان مقتدر و صاحب اراده و قهار و قانونمند است و لذا از  مردان لاابالی و بلهوس حتی به لحاظ جنسی هم بیزار می شود و این راز بزرگی است .

و زن هم به میزانی که پذیرندۀ ارادۀ قانومند مرد باشد و حکم خدا را گردن نهد بر این تخت باقی می ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .

و اما شهوت جنسی در هم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه خروج اسپرم از مرد می باشد که اوج لذت جنسی را برای طرفین به همراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر روی زمین را پدید می آورد و این رابطۀ دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و پایدار است و اساس قانومندی و سازمان دهی می باشد .

جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت جنسی را « اورگاسم » می نامند که از مصدر « اورگ » به معنای سا زمان دهی می باشد . چرا که سازمان دهی و انتظام مستلزم وحدت است و اورگاسم جنسی واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و روانی می رسند که نطفۀ بچه حاصل این اتحاد است که قلمروی خلقت و جاودانگی بر روی زمین است . و لذا کودک هم پس از تولدش قلمروی هماهنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوهر است که این هستۀ اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .

پس واضح است که شهوت جنسی در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و ذاتاً هدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل بسوی قحطی می رود و موجب تباهی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است همانطور که امروزه شاهد چنین  وضعی در جهان هستیم که همجنس گرایی ها و عقیم شده گیها و جنون های جنسی واضح ترین نشانه انهدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغتشاش و توحش و جنون بشریت است و شیرازۀ تاریخ و تمدن را از هم می گسلد .

پس شهوت جنسی ظهور ذات قانومندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق است همانطور که پیامبر اسلام می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا هر کسی که دارای قوه شهوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاهدیم که پیامبران خدا یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شهوت ها برانگیخته شده اند و بانی ازدواج و حقوق هستند . همانطور که پیامبر اسلام می فرماید : که ما پیامبران همچون خروس سفید دارای قدرت شهوت هستیم . بنابراین مردانی که شهوانی تر هستند و همچنین زنان شهوانی اگر مؤمنانی مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .

بنابراین حقوق بشر بر روی زمین بر اساس حقوق زناسویی است پس واضح است که حقوق بشر مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعهد و آزادی جنسی و انهدام  ازدواج است حقوق بشر ضد حقوق بشر است .

همانطور که  در عمل جنسی هم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی هم چنین است و لذا در هر عمل جنسی روحی از امر خدا و حقوق الهی بر نفس زن وارد شده و او را در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلهوسی و هرج و مرج و کفر را  در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن محصول مرد پذیری و تمکین جنسی می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل می کند . در حقیقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن که کانون ارادۀ اوست منتقل می شود و زن را به قوانین الهی  مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین جنسی از جانب زن که واضح ترین نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی همین یک دلیل می تواند علت طلاق او شود همانطور که به لحاظ عرفی هم منجر به طلاق می شود .

زن به میزانی که به شوهرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری می رساند دین پذیر می شود . پس کل سرنوشت زن در گرو همین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی  جنسی زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این زنان فقط در قبال شوهر خود چنین هستند . پس این سرد مزاجی زمینۀ انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوهر کافرو حق نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابطۀ جنسی موجب نابودی ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان  بایستی با مؤمنان ازدواج کنند و کافران هم با کافران .

پس زن مؤمن اگر دارای شوهر کافر باشد ایمانش را از دست می دهد و میل به فسق پیدا میکند و در این صورت طلاق امری واجب است .

پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه جنسی با شوهر و ماهیت شوهر است و نیز اینکه یک رابطۀ جنسی متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشانۀ سلامت دین و دنیای زناشویی می باشد و بلعکس نیز . اورگاسم جنسی متقابل در زناشویی واضح ترین نشانۀ سلامت و صداقت و هم دلی و سعادت زناشویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنها نشانه بدیهی و اجتناب ناپذیر در دین پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی زنانه است در صورتی که یک اورگاسم مهبلی و کاملاً طبیعی باشد .

زنی که در رابطه با شوهرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معنا ست که به شوهرش دل ندارد و هم سرنوشت او نیست .

و کلام آخر اینکه مرد از طریق  انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت ارادۀ خود را به او منتقل می کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر همدل و همراه می شوند و این جاودانگی  رابطۀ آنهاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی بقای جاودانه معنوی و اخروی همان گونه رخ می دهد که ذکرش رفت . پس بهتر درک می کنیم که روشهای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به زناشویی و مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاهد یک زن و شوهر همدل و هم سرنوشت هستیم و این است راز انهدام خانواده که زمینۀ انهدام بشریت است .

و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح زناشویی است که سقط می شود . و اما آن زنانی که به هر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که همان جهان عشق و همسری و همدلی است از وجود خود بر می اندازند .

اخرالزمان عرصۀ عیان کردن اسرار نهان است تا دیگر هیچ بهانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد و کسی نگوید که : نمی دانستم .

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« دوستی» چیست؟

                                             

عصر مدرن را به لحاظی بایستی عصر عطش برای « دوستی» دانست. این بدان معناست که در عصر جدید به واسطه اینکه بسیاری از نیازها از طریق رشد تکنولوژی و دموکراسی و رفاه عمومی و برابریهای حقوقی و معیشتی بر آورده شده است آن روابط و عواطف کهن عصر سنتها ، انگیزه های وجودی اش را از دست داده و منتفی گشته است . یعنی آنچه که تا دیروز عاطفه و محبّت و دوستی و ایثار نامیده می شد امروز دیگر زمینه خود نمایی و عمل ندارد و بسیاری از آنها باطل گردیده و دروغ بودنش بر ملا گردیده است . مثلاً تا دیروز لقمه ای نان می توانست موجب برقراری عاطفه و رابطه شود ولی امروز دیگر به ندرت کسی نیازمند نان است. به بیان دیگر نمی توان از طریق مادیات دلی به دست آورد.

در واقع بشر مدرن به عرصه نیاز به یک محبّت و رابطه ای خالص و کاملاً انسانی و قلبی و بی غلّ و غش وارد شده است و آن را جستجو می کند ولی نمی یابد.

در واقع عصر جدید را نبایستی عصر بی عاطفگی نامید بلکه بایستی عصر رسوایی بی عاطفگی قدیم دانست. همانطور که عصر مدرنیزم عصر برون افکنی و قیامت نفس بشر است و نهانها، عیان می شود. و این وضعیت علت العلل عمر کوتاه رابطه هاست زیرا دروغها و ناخالصیهای روابط به سرعت عیان و رسوا می شود.

در یک کلام دوستی حقیقی عبارت است از دوست داشتن کسی برای وجود خودش و نه برای نیازهای خویشتن. و این ادعایی بس عظیم است و ادعا کننده اش یا باید عارفی موحّد باشد و یا یک احمق یا شارلاتان. این همان معنای واقعی عشق است.

خداوند در قران کریم می فرماید: اگر کسی را براستی دوست بدارید خدا را شدید تر دوست می دارید.

این محک دوست داشتن در نزد خداست و مابقی دروغ است.

انسان فقط خدا را می تواند خالصانه دوست بدارد . زیرا فقط او لایق دوست داشته شدن است زیرا مظهر مهر و بی نیازی مطلق است و ما را فقط برای خودمان دوست دارد.

و کسی که خدا را شناخته باشد دوست می دارد و لذا او را در روح هر انسانی می یابد و دوست می دارد . پس    « دوستی » حاصل خدابینی در مخلوق است. در واقع فقط خدا را می توان در وجود مخلوقاتش دوست داشت و بس.

حال که چنین است پس بیائیم از این دعویهای گزافه و جنون آمیز دست بکشیم و بر اساس نیازهای متقابل ، انجام وظیفه کنیم این همان راه دین خداست که ما را به او می رساند و لایق دوستی می سازد.

                                                                                                           ع . خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز پس پرده طلاق

 

همه قضات امر زناشوئی وطلاق به خوبی می دانند که همه طلاقها بدون استثنا یک دلیل دارد وآن عدم تمکین جنسی زن ویا ناتوانی جنسی مرد است .

درباره ناتوانی جنسی مرد نیز بندرت کار به طلاق می انجامد واگر هم چنین شود عمدتاً از جانب مرد است ونه زن زیرا زن معمولاً در ناتوانی جنسی مرد دچار یک احساس قدرت وبرتری وسلطه ویژه می شود که برایش به طرزی شیطانی ارضا کننده است واز این ضعف مرد صدها امتیاز ناحق می گیرد .

در مواقعی که مرد طلاق می گیرد تماماً بواسطه عدم تمکین جنسی زن می باشد ومابقی امور جملگی بهانه ای بیش نیستند .

وامّا عدم تمکین جنسی زن بدان دلیل است که زن تا مرد را وادار به پرستش خود نکند به وی تن در نمی دهد واگر هم تن در دهد با چنان سردی واکراهی است که مرد را از برقراری رابطه منصرف می نماید ودچار بی میلی می سازد .

زن متکبر که در واقع همان زن کافر است دشمن همه علایق قلبی وباورهای دینی مرد است حتی اگر خودش هم مؤمن باشد ولی دشمن ایمان ومعرفت ومعنویت مرد است ولذا خداوند زنان را دشمنان آشکار ایمان مرد نامیده است .زنی که تمکین جنسی نمی کند تدریجاً جسماً وروحاً رنجور شده وبه لحاظ اخلاقی نیز تباه می گردد .

در اینجا مرد مواجه با بزرگترین وشاقه ترین امتحان در دین است که آیا پا برروی ایمان وحقوق حقه خود بگذارد ولحظه ای به ارضای جنسی برسد ویا اینکه زن را دچار تحریم جنسی نماید وایمانش را حفظ کند . مردانی که ایمان وحقوق خود را برای لحظه ای شهوت زیر پای می نهند دچار قحطی شهوانی شده وبه عذابی آتشین مبتلا گشته وبطور روزافزونی به دریوزه گی زن می پردازند وکل هویت وعزت وشرف خود را از دست می دهند وبه پیروی از کفر زن به جهنم می روند وزن را نیز دیوانه کرده وبه فساد می کشند وخود نیز بواسطه قحطی عاطفی بسوی مفاسد اخلاقی می روند .

در قرآن کریم تمکین جنسی زن، اصل اول دینی اوست وزنی که این اصل را رعایت نکند کافر است ولایق تنبیه ونهایتاً طلاق می باشد .

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زنان متنفر از خویشتن

                                                                     

نفرت انسان از جنسیت خویشتن همان نفرت از حق وحقوق ووظایفی است که در آن جنسیت ، حضور دارد وصاحبش موظف به ادای آن است . این نفرت منشأ از خود بیگانگی انسان وعلت تقلید او از جنس مخالف است ونیز دلیل همجنس گرائی . این از خود بیگانگی همان جهل وغفلت انسان درباره حق خویشتن ونیازهای خویش است وگریز از جنس مخالف بعنوان جنسی که بدان محتاج است وباید ادای وظیفه کند . ولذا به تقلید از جنس مخالف می پردازد تا به گمان خویش از جنس مخالف بی نیاز گردد وامّا همجنس گرائی که برخاسته از عقیم شدن روانی وناکارآمدی جنسی است بعنوان یک عذاب حاصل از این کفر وانکار خویشتن روی می نماید . یعنی کسی که از جنس خودش بیزار است بالاخره به آن مبتلا ونیازمند می گردد که یک نیازمندی هلاک کننده وبغایت زجر آوراست .

زنان بیزار از زنانگی ، همسرانی بس ثقیل ومتکبرند که تلاش می کنند تا شوهر باشند ولذا فقط مجذوب مردان متنفر از جنس خویشند یعنی مردان زن صفت وفراری از مسئولیت مردانه . ولذا امروزه شاهد زناشوئی های فراوانی هستیم که در آن زنها شوهرند و مردها هم زن هستند . که اشدّ عذاب چنین واقعه ای در رابطه جنسی خودنمائی می کند که هر دو رایا بسوی فسق زنا می کشاند ویا بسوی همجنس گرائی . چنین زن وشوهرهائی بایستی محترمانه چشم فرو بندند وبه یکدیگر اجازه زناکاری بدهند تا این زناشوئی مالیخولیائی استمرار یابد . اشد کفر بشری در نفرت از جنسیت خویشتن رخ می نماید که امروزه شاهدش هستیم که معنای انکار خلقت خویشتن وجنگ تن به تن با پروردگار خالق است .

چنین زنانی علاوه برعذاب زناشوئی دارای عذاب مضاعف وبغایت تلخ تری نیز هستند وآن مادریت مالیخولیائی است فرزندان این زنان از مادران خود نفرت دارند واین مادران جز از طریق خدمات روزافزون ودفع کردن آنها از خود به شیوه های گوناگون هیچ چاره ای دگر ندارند که نهایتاً به گریز از خانه به قصد تحصیل واشتغال می انجامد . فرزندان چنین مادرانی همان فرزندان فراری از خانه هستند ویا طلسم شده در پای تلویزیون وکامپیوتر . وهمه این ماجرا به حساب پیشرفت ومدرنیزم نوشته می شود وعشق وایثار .

                                                                                                                   ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاهی به چپ از راست :

قداست ماتریالیستی

 

تعصب مارکسیسم – لنینیزم مخصوصاً در کشور ما تعصبی به مراتب شدیدتر وهولناکتر از تعصبات دینی در کل تاریخ بشر بوده است ومطالعه وفهم این پدیده براستی از ارزشی حیاتی برخوردار است زیرا این تعصب سرشته ایدئولوژی هاست که در کشور ما در اوجش خودنمائی کرده وتراژدیها پدید آورده است . فی المثل با اندک انتقادی که میرزا کوچک خان جنگلی به سیاستهای لنین وارد کرد ، چپی های این نهضت جملگی خیانت کردند وعجب که این نهضت وسر میرزا را هم به رضا خان فروختند . مشابه چنین خیانتی در دهه 1350 در سازمان مجاهدین رخ داد  که یک فاجعه ملی بود ودودش به چشم کل مردم رفت وبنیاد چپی ها را هم در ایران بر کند .

قداست ماتریالیستی والحادی یک پدیده کاملاً مدرن است وبراستی هرگز فهم نشده است . ماتریالیزم که اساساً به قصد قداست شکنی پدید آمد وحتی علم را هم قابل نقد می دانست چرا دچار چنین قداست ودگماتیزم مرگباری شد که خود از علل فروپاشی شوروی بود . آیا ماتر(ماده) اینقدر مقدس وانتقاد ناپذیر است ؟ ویا ماتریالیستها هستند که اینقدر مقدس شده وحتی از مقدسات دینی هم مقدس ترند . براستی مسئله چیست ؟

با نگاهی به تاریخ مارکسیزم در می یابیم که هر چه که این ایدئولوژی بسوی عمل حرکت کرد وقهارتر شد ودر سودای انقلاب وقبض قدرت جدی تر گشت وجانباز تر شد ومجبور شد که پدیده ای بنام «شهادت»را که امری ذاتاً مذهبی ومتافیزیکی بود بپذیرد وخود را برای آرمانش فداکند دچار احساس قداست گردید که این واقعه با ظهور لنین وچه گوارا وپیدایش جنگهای چریکی به کمال خود رسید . به همین دلیل چنین قداستی را در حزب توده که حزبی محافظه کار واشرافی بود نمی یابیم ولی در سازمانهای چریکی غوغا می کرد ولذا روی در روی شهادت دینی واسلامی قرار گرفت ومجبور شد تا قداست خود را اثبات کند ولذا قداست مبارزین دینی را تخطئه نمود وتاب تحمل آنها را نکرد .

وقتی قرار باشد که یک ماتریالیست بی دین وبدون اعتقاد به خدا وآخرت ، برای نجات مردمش جان فدا کند بدون شک بایستی خود را مقدس تر از مبارزین مذهبی بداند . آیا اینطور نیست ؟

                                                                                                               ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظری برهویت ویژه رهبر انقلاب اسلامی

                                                      

امام خمینی متأسفانه تا به امروزه بعنوان یک شخصیت ، بسیار اندک مورد توجه ایدئولوژیک قرار گرفته است . در اینجا فقط تیتر وار این ویژگی ها را بر می شماریم :

1-   زبان امّی : این همان عنصری از شخصیت ایشان است که بزرگترین دست مایه ضد انقلاب ، برای تخطئه شخصیت ایشان ولذا کل انقلاب بوده است وگاه حتی انقلابیون ومسلمانان انقلابی هم در این باب متحیر بوده اندو سکوت کرده اند . زبان ومنطق ولهجه ایشان بزرگترین راز وجودی ایشان در رسیدن به رهبری وجای گرفتن در قلوب مردم بود که موجب اتحاد وپیروزی شد به منطق قرآنی این همان زبان امٌی انبیاء الهی است که از جمله نشان حقانیت وبلاغت آنهاست .بسیاری از روشنفکران دینی وغیر دینی هرگز نتوانستند این راز را بگشایند ودرک کنند لذا این نفوذ مردمی ایشان را به حماقت وامّلیت ایرانیان نسبت دادند ولذا با همه دعوی های دموکراتیک خود ، در تضاد افتادند . زبان ومنطق ولهجه امام همان نطق دل مردم بود وحتی بر قلوب ضد انقلاب هم نفوذ می کرد این همان راز صدق است که آدمهای ناصادق درکش نمی کنند .

2-   تنهائی : امام هم در بین روحانیت قبل وبعد انقلاب وهم در بین همه انقلابیون حرفه ای تنهاترین فرد بود . این تنهائی حاصل بی تائی وهویت ذاتی ایشان بود ولذا بسیاری را دچار بخل وعقده حقارت ساخت ونهایتاً در مقابل ایشان وانقلاب صف کشیدند ورسوا گشتند . در همه مراحل قبل وبعد انقلاب ودر شدیدترین بحرانها فقط نظر ایشان بود که حلال مشکلات بود واین امر را همه می دیدند . این تنهائی در همان سال اول انقلاب از طرف دفتر ایشان اعلام شد .

3-   روشنفکری : امام نه تنها روشنفکرترین روحانی تاریخ معاصر اسلام بلکه از همه روشنفکران دانشگاهی هم روشنفکرتر بودولذا مواضع ایشان همواره در رأس مواضع همه افراد وسازمانهای روشنفکری قرار می گرفت وهمه را کیش ومات می نمود مثل جریان گروگانگیری در سفارت آمریکا . ویا مثلاً در قبال دکتر شریعتی وآرایش تمام تلاشهای مذبوحانه گروه کثیری از روحانیون ولیبرالها برای صدور فتوائی بر علیه ایشان در تمام دوران قبل وبعد انقلاب عقیم ماند . وایشان حتی به خاندان خود از اینکه اکثراً از دوستداران وپیروان نظریات دکتر بودند کمترین خرده ای نگرفت این آزادگی بسیار به ندرت در اهل بیت مراجع دینی گزارش می شود . ایشان یک دگر اندیش برتر از دوران خود بود .

4-   عرفان: متأسفانه تا به امروز هنوزهم بینش ونظرگاههای عرفانی ایشان بجز اشعارش که جنبه عاطفی وخصوصی دارد، به اطلاع مردم نرسیده است جز پخش یک مصاحبه عرفانی از ایشان درباره وحدت وجود که براستی شگفت انگیز وبدعتی عظیم بود که هیچکس را یارای باورش نبود . بسیار جای تأسف است که پس از حدود دو دهه از رحلت ایشان هنوز هم ناشناخته مانده اندو این از غفلتهای انقلاب است .

                                                                                                       ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ملّتی که تکنولوژی نان ندارد

ولی تکنولوژی نانو دارد

 

اگر ملاک فقر، کمیّت وتناژ مصرف نیست وبلکه کیفیت وصحّت است ، پس امروزه ایران در عین حال که در رده یکی از ده کشور ثروتمند جهان وثروتمند ترین ملت جهان سوّم است، ولی به لحاظ کیفیت ، یکی از ده کشور فقیر وگرسنه طراز اوّل جهان است . زیرا به لحاظ جسمانی رنجورترین ملتهاست . چراکه نان ندارد .یعنی واجب ترین ماده غذائی که اساس تغذیه است ، تبدیل به تفاله ای اسیدی ونفّاخ وغش دهنده شده وباعث همه امراض گوارشی ولذا کلیوی وکبدی وخونی ونهایتاً عصبی وروانی است . ونیز یکی از پرخورترین ملل جهان است . وقحطی زده ترین ملل به لحاظ سوء تغذیه . ملتی که نان خوردن را در شأن خود نمی داند وبجایش بیسکویت می خورد . این جریان فانتزی شدن اندیشه یک ملت است .

جایگزینی پلو با نان یکی از بزرگترین خطای تاریخی ایرانیان بوده است وعلت العلل یک مصیبت ملی که صدها معلول دارد که علتش نا معلوم است . این اشراف زده گی ابلهانه بنیاد سلامت جسمانی جامعه را که اساس سلامت روانی است وسلامت اقتصادی ، را تباه ساخته است . اگر این جنون پلو خوری وبیسکویت خوری نباشد ، حتماً فکری به حال نان می شود . واز طرفی دیگر بدترین نان جهان در ایران پخت می شود. نانی که بجای سبوس جوش شیرین دارد وبیش از ده سال است که کل دولت بسیج شده وهنوز این مشکل را حل نکرده است واقدامات دولت در جهت حل این بدبختی ملی ، فقط منجر به پیدایش انواع واقسام نانهای رنگارنگ با قیمتهای حیرت آور شده است وبر کیفیت نان عادی مردم هیچ افزوده نشده ، وفقط نرخش چند برابر شده است . مشکل نان در کشورمان بتدریج تبدیل به یک معمای فلسفی ومتافیزیکی می شود . ملتی که تکنولوژی اتمی ونوترونی بدست آورده وبه اسرار سلولهای بنیادی پی برده وپیوند ژنتیکی می کند ودر صدد نانو تکنولوژی است ، ولی بلد نیست که اندک تغییری به چرخ دنده های آسیاب هابدهد ویا غربالهای برقی را گشادتر کند تا آردش در آسیاب نسوزد وسبوسش نابود نگردد تا نان اسیدی نخورد وامعاء واحشایش نپوسد . آیا این یک سرّ متافیزیکی نیست ؟ متافیزیکی بنام غرب زده گی وبی هویتی ! وبه یاد آوریم که عقل سالم در بدن سالم است وبدن سالم از نشانه های عقل سلیم است .

                                                                                                          ع 0 خ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو قلوهای بشری

 

o     عشق ونفرت

o     حماقت وشقاوت

o     لوده گی ولا ابالیگری

o     دین وعلم

o     ادب ومعرفت

o     صبر وخداشناسی

o     بزدلی وعربده

o     صداقت وشهامت

o     قناعت وآزاده گی

o     بوالهوسی وبی وفائی

o     وقاحت وغرور

o     بی غیرتی وخیانت

o     نژاد پرستی وکفر

o     حرّافی وهرزه گی

o     چاپلوسی وعداوت

o     بی نظافتی وفحشاء

o     بخل وحقارت

o     حکمت وآرامش

o     فحاشی ونفاق

o     خشم وجنون

o     مردم پرستی وحرام خواری

o     مکروجهل

o     بیقراری وریا

o     بیماری وبصیرت

o     خودشناسی وتواضع

o     عدالت وعرفان

o     سیاست ودروغ

o     خرافه وظاهر پرستی

o     ساده زیستی وسعادت

o     افراط وتفریط

o     بلاغت ویقین

o     ثروت اندوزی وهراس 

o       محبت وتنهائی

                ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                         فلسفه غرب زده گی      

 

اگر بخواهیم انقلابی ترین کتاب عصرجدید ایران زمین را نام ببریم که انقلاب اسلامی شدیداً به آن مدیون است کتاب « غرب زده گی » آل احمد است . معلوم نیست که چرا او را  انقلابی نمی خوانند . لابد به این دلیل که فحش نداده وزنده باد ومرده باد نگفته وتفنگ وترقه ای هم در نکرده است . بگذریم .

غرب زده گی به معنای پیروی از غرب یا تقلید از غرب ویا حمایت از تمدن غرب  نیست بلکه یک مرض روانی واختلال مشاعر است . وقتی کسی برق ندارد ولی وسایل برقی دارد ، بنزین در دسترس ندارد ولی اتومبیل دارد ، نان ندارد ولی تلویزیون دارد ، آب ندارد ولی کوکاکولا دارد این دیگر ربطی به غرب بیچاره ندارد مثل اینست که تب کردن را تقصیر آفتاب بدانیم ویا سرماخوردن را تقصیر برف پنداریم . این نفت زده گی وبرق زده گی وآهن وآسفالت زده گی است . این جن زده گی وبلکه شیطان زده گی است . وقتی انسان از خود بی خود شد هر شیء بیرونی در او رخنه می کند ووجودش را به تسخیر خود در می آورد اینم تقصیر سازنده آن شیء نیست . امروزه خود غرب در حال توبه از خویشتن است وما کاسه داغتر از آش هستیم .

مرحوم آل احمد نیز در ایام آخر عمرش به این راز پی برد ودر مقدمه آخرین اثرش که ترجمه ای از یک اثر آلمانی بود اعتراف کرد که او اصلاً پدیده غرب زده گی را درک نکرده است واین یک پدیده اقتصادی وسیاسی واستعماری وحتی فرهنگی نیست بلکه یک معضله فلسفی است . که البته بهتر می بود که می گفت یک پدیده وجودی است .

همانطور که یک کودک وقتی در سرآغاز به راه افتادنش هر گاه که به زمین می خورد مادرش را می زند کشورهای جهان سوم که فقط مصرف کننده محصولات غرب هستند به هنگام زمین خوردن خود به غرب فحش می دهند در حالی که بیش از پیش به غرب نیازمند می شوند زیرا اینک بایستی دوای زخم زمین خوردن را هم از او بگیرند . این ماجرای انقلاباتی است که بر اساس غرب زده گی پدید آمدند . این انقلابات به مثابه حمله کودک به مادر است .

غرب زده گی حتی یک معضله فلسفی هم نیست بلکه یک معضله دینی است وحاصل بی هویتی در دین می باشد که معلول شرک ونفاق در دین است که نهایتاً عقل را که نور دینی است مختل می کند . غرب زده گی بت پرستی مدرن جهان سوم است وادامه گاو پرستی ومجسمه پرستی ومرده پرستی وعَلََََم وکُتَل پرستی وپرستش اشیاء متبرک است یا مثل اسفند دود کردن است برای ترکاندن چشم حسود . غرب زده گی یک بیماری روانی حاصل از بی ایمانی در عرصه مدرنیزم است . غرب زده گی ادامه تاریخی عرب زده گی ماست واین مرض در جان ماست وربطی به غرب یا عرب ندارد .

                                                                                                                     ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هدایت، آل احمد، شریعتی

 مثلث هویت مدرن ایرانی – اسلامی

                                                                      

دکتر شریعتی در مرگ نابهنگام جلال دچار چنان حزن وحیرتی شده بود که هر گز ماقبل ومابعدش در وی مشاهده نشده بود . خود او عجب است که در میان استادان ومعبودهایش هرگز نامی از جلال نبرد در حالی که مرید راستین جلال وادامه دهنده برحق راه اوبود در عین حال که شدیداً به لحاظ عاطفه دینی برمرادش اثر گذاشت ودر ایمان عرفانیش به اسلام نقش تعیین کننده ایفا نمود .

جلال آل احمد در قلمرو سخن وادب از صدیقین است وهمطراز هدایت وشریعتی . وحائل وواصل بین این دو ودوست صمیمی هر دو . براستی این سه نفر تشکیل دهنده مثلث فرهنگ نوین وخلّاق ایران مدرن هستند وجریان واحدی می باشند این سه تحصیل کرده غرب ولی بزرگترین نقّاد تمدن غرب هستند وتنها به فرنگ رفته ای که غرب زده نشدند بلکه خویشتن خویش را یافتند . این سه تن ، بانیان خود- شناسی هویت ایرانی – اسلامی ما به زبان تحصیل کردگان هستند .

درباره صادق هدایت از شریعتی سئوال کردند که پس از سکوت طولانی گفت : «هنوز خیلی زود است» آل احمد مرید هدایت بود وشریعتی هم مرید آل احمد . واین سه تنهایان قلمرو خود- شناسی ایرانی – اسلامی هستند ولذا هر سه جوان مرگ . واولی که بدعتگزار بود بدست خودش شهید شد وزخم این شهادت بر جگر ایرانیان هنوز هم می سوزد وکسی راهم یارای دم برآوردن نیست که حتی او را به جرم این «گناه» لعن کند .

آدمی هنگامی که هیچ شاهدی نداشته باشد خودش شاهد بر خود می شود وهدایت رخ می دهد . آل احمد شاید تنها کسی بود که با مرگ هدایت از خواب بیدار شد ودیدکه بقول هدایت در آخرین یادداشتش به آل احمد«ما رفتیم شما در زندگی نکبت بار خود بلولید .» وخود را از نکبت سوسیالیزم روسی نجات داد واز اینجا به بعد است که آل احمد است .

این سه بنیانگزارصمیمیت وصدق در عرصه اندیشه وقلم ایران نوین هستند وبراستی پدران فرهنگ واقعه ای که منجر به انقلاب شد وحق این هرسه در این انقلاب ادا نشد ولذا انقلاب ما از حقّش فاصله گرفت ونسبت به خودش دچار نفاق گردید واین همه بلا ومصیبت کشیده ومی کشد .

                                                                                                               ع 0 خ  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شریعتی های 2و3و4و...چه کرده اند؟

 

با رحلت جانسوز وهنوز باور نکردنی دکترشریعتی جریان تازه ای در میان روشنفکران دینی ما آغاز شد که به زبان ساده تلاشی برای شریعتی شدن وپر کردن خلاء وجود این هویت ملی ما در عرصه نسل جوان بود بطور نمونه می توان از کسانی چون عبدالکریم سروش ، الهی قمشه ای ، رحیم پور نام برد این سخنگویان نسل جوان مادر قلمرو روشنفکری دینی پس از انقلاب دارای چند تفاوت ذاتی نسبت به شریعتی بودند ولذا هرگز نتوانستند اندکی هم آن خلاء هویت را جبران کنند بلکه فقط امیدی نو آفریدند وپس از اندک مدتی هم همه را مأیوس وخمار ساختند وباز این تشنگان هویت را به خاطره دکتر شریعتی باز گردانیدند والبته بهترین مأمن موجود است وبهتر از رجعت به پای منقل وماهواره واینترنت بعنوان مجاری هویت است . هر چند که بسیاری هم از فرط ناامیدی به این مجاری افتادند .

 این شریعتی های جدید فقط زبان ومنطق وفرآورده های فرهنگی شریعتی را به عاریت گرفتند ولی راه وهویت او را نگرفتند. راه او نقّادی بنیادی بر زمانه ونیزوضع موجود جامعه وحاکمیت بود وهویت او خود- شناسی عرفانی بود . شریعتی مستقل از حاکمیت سیاسی عصر خود عمل کرد ولی اینها بطور کاملاً حکومتی عمل نمودند . شریعتی از نزد خودش می گفت ولی اینها از نزد دیگران می گویند . شریعتی مولد فکر بود واینها مصرف کننده اند . شریعتی درد جوانان را مخاطب می نمود ولی اینها بی دردی هاوبی دردهارا مخاطب می سازند ویادردهای سطحی شکم سیران را مخاطب می سازند . شریعتی فوق حساب حرف می زد ولی حرفهای اینان تماماً حرف حساب است . ودر قلمرو حساب وهندسه هرگز هویتی بر نمی خیزد . شریعتی امّی سخن می گفت  ولی اینان بسیار اشرافی (شاعرانه وفلسفی ودیپلماتیک)سخن می گویند . ونهایتاً از همه مهمتر اینان حقوق می گیرند وشریعتی تازه پول  جیبی خودرا هم صرف کارش می کرد هر چند که همه اینها وامدار شریعتی هستند ولی هیچکدامشان حقوق این وام را ادا نکرده اندو هر گاه هم که خواسته اند یادی از وی کنند اول خاطر نشان کردند که شریعتی بی عیب نیست واشکالاتی دارد و... در ضمن خیلی هم بد نبوده است. اینها حتی به لحاظ مصلحت هم نتوانستند خوب حرف بزنند . خوب حرف زدن هم دل می خواهد .

                                                                                                                    ع 0 خ           

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند حکایت در باب دوستی زناشوئی

                                                                  

·   مردی بالاخره دل به دریا زد واز زنش پرسید : راستی توهم مرا دوست داری ؟ زنش با مکثی بسیار طولانی وبا رنگی برافروخته وبغایت غضبناک گفت : تا همین الان داشتم .

 

 

·   از زنی که از شوهرش طلاق گرفته بود پرسیدم : علّت اینکه طلاق خواستی چه بود ؟ گفت : برای اینکه دیدم دارم از او متنفر می شوم وبه عشقش تردید می کنم . رفتم تا او وعشقش را در خودم نجات دهم .

 

 

·        مردی از زنش پرسید : چرا اینقدر ناز میکنی ؟ گفت : زیرا تو فقط نازم را دوست می داری .

 

 

·   از زنی که مستمراً از شوهرش کتک می خورد پرسیدم : چرا طلاق نمی گیری ؟ گفت : زیرا از پس هر کتکی عشقش بمن افزون می شود . این یک نوازش استخوانی است .

 

 

·   از زنی در پشت درب دادگاه پرسیدم : چرا طلاق می خواهی ؟ گفت : از بس که دروغگوست وفحش وتهمت می زند ومن هم روز به روز بدتر می کنم تا مرا بزند اگر راست می گوید . ولی هرگز مرا نزده است .

 

 

·   زنی از شوهرش پرسید : راستی تو از کجا وکی عاشق من شدی ؟ گفت : در خواستگاری اوّل که بمن جواب رد دادی دوست داشتنی شدی ودر خواستگاری دوم که درب را به رویم باز نکردی عاشق تو شدم .

 

 

·   از دختری که نامزد داشت پرسیدم : پس از چند سال نامزدی چرا عروسی نمی کنی ؟ گفت : هر گاه که عروسی فرارسد طلاق می گیرم . این نامزدی چهارم من است . زندگی عاشقانه همین است واز عروسی به بعد فقط بدبختی است چون عسل تمام شده وگندش در می آید .

 

                                                                                                    ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                           راز قبیله هو     

 

اکثر مورخین جهان بر این اعتقادند که مهد تمدن بشری چین باستان بوده است که در منتهی الیه خاور دور قرار دارد وآغاز مدنیّت است .

در چین قبیله ای در قرن کهن قرار داشته که در غارهائی در ارتفاعات برفگیر ویخبندان بصورت نیمه برهنه می زیستند وبا ذکر الهی شکم خود را سیر می کردند . نام این قبیله «هو» بوده است .

وراثت وادامه تاریخی این قبیله ، امروزه در ایالت مسلمان نشین چین زندگی می کنند که حدود صد میلیون نفرند وبه لحاظ فرهنگی نیز شباهتی عجیب به ایرانیان دارند وبرداشتهایشان از اسلام بسیار بکر وشبیه سنّت وآداب اصحاب صفه است . وزندگی عرفانی دارند .

می دانیم علی (ع) همه فارغ التحصیلان مدرسه صفه را برای اشاعه اسلام وعرفان ، به سراسر جهان گسیل داشت . گوئی یکی از این اصحاب صفه بایستی به این سرزمین آمده باشد وبربستر فرهنگ «هو» بذرهای دین هو راافشانده باشد . می دانیم که «هو» اسم اعظم عرفان علوی است واینکه نخستین تمدن بشری بالاخره با آخرین تمدن الهی، پیوند خورده است می تواند واقعه ای میمون تلقی شود ومحصولاتی حیرت آور ببار آورد وچه بسا این سفیر علی(ع) یک ایرانی بوده باشد .

                                                                                                               ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آخرین یادگار سوسیالیزم

وپیرترین انقلابی جهان

                                                                   

بسیار بندرت اتفاق می افتد که مریدی مؤمن تر از مرادش باشد وفیدل کاسترو یکی از این استثنائات است . فیدل کاسترو بهمراه دوستش چه گوارا که بدست آمریکائیها بطرز ناجوانمردانه ای شکنجه وشهید شد نخستین مشعل انقلاب در آمریکای لاتین را برافروختند . همه می پنداشتند که پس از فروپاشی شوروی وسازش چین با امپریالیزم وانهدام اروپای شرقی ، کوبا بسرعت مبدل به یک مستعمره آمریکائی می شود .مخصوصاً که کل اقتصاد کوبا در گرو شوروی بود ونیز حراست نظامی وامنیتی این کشور بسیار کوچک که درست زیر پاشنه آمریکا قرار دارد . ولی با کمال حیرت دیدیم که نه تنها چنین نشد بلکه کوبا بهمراه رهبرش کاسترو در نبرد با آمریکا قهارتر شد ونه تنها فرو نپاشید که دچار رشد همه جانبه اقتصادی وسیاسی گردید وامروزه فقیرترین کشور براستی مستقل در جهان است که به نسبت فقرش دارای عالیترین امکانات رفاهی وعدالت اجتماعی برای مردم خویش است ورکورد دار بسیاری از پیشرفتها وسلامتی های اجتماعی واقتصادی وسیاسی وفرهنگی است وبه قاره غول پیکر آمریکای جنوبی استاد وپزشک ومستشار نظامی اعزام می کند واین قاره را بسوی عدالت دعوت می کند .

فیدل کاسترو که حدود نود سال دارد از سلامتی حیرت آوری نیز برخوردار است وگاه سه ساعت بلاوقفه سخنرانی می کند . وعجیب ترین واقعه این سالهای اخیر اینست که درست در اوج انحطاط انقلابات وایدئولوژیها ونابودی سوسیالیزم ، این مرد توانسته است تا کنون سه تا از کشورهای بزرگ آمریکای لاتین را بسوی سوسیالیزم هدایت ورهبری کند وبالاخره آرمان دوستش چه گوارا را محقق سازد . در حالیکه نور انقلاب در جهان در حال افول است این واقعه پیام بخش یک امید تازه در قلب تاریکی است . واین پیر مرد رشید با سیمای پیامبر گونه اش کاخ سفید را می لرزاند . فیدل کاسترو با اینکه به لحاظ سنتی یک کمونیست است ولی ثابت کرد که زیر بنای سوسیالیزم واستقلال یک ملت اقتصاد وابزار تولید نیست . وجود او جهش واصلاحی در ایدئولوژی مارکسیزم است . گرایش اخیر کشورما به کوبا نشانه ای بسیار زیبا وبراستی اسلامی است وامیدواریم موقتی نباشد . در اینجا به یاد سخنی از مرحوم طالقانی می افتیم که درباره بهشتی بودن یا جهنمی بودن فیدل کاسترو از ایشان سئوالی شد که فرمودند : اگر کاسترو به بهشت نرود پس من مفنگی به بهشت خواهم رفت . ونیز این سخن سارتر که مصداق انسان کامل در عرصه جهان مدرن را کسی چون چه گوارا دانسته بود . کل انقلابات نیمه دوم قرن بیستم جهان مدیون چه گوارا می باشد از جمله انقلاب اسلامی ما .

                                                                                                                      ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق اگر خیمه زند

 

وقتی کسی عاشق می شود دیگر در کل جهان هم نمی گنجد ولذا کل زندگی این جهان در نظرش حقیر می آید واعمالی شگرف انجام می دهد که دال برجنون می آید .

عاشق به آنسوی مرزهای هستی نظر دارد تا میخهای خیمه عشقش را بکوبد زیرا این خیمه بسیار وسیعتر از جهان است ولذا هرگز موفق به نصب این خیمه نمی شود واین خیمه را به دوش کشیده وشهر به شهر ودر به در می چرخد تا جائی برای کوبیدن میخهای خیمه بیابد که خاکش سست نباشد . این سرّ خانه بدوشی عاشق است وبی خانمانی او .

عاشق برای برافراشتن این خیمه نیازمند چهار میخ است (چهاراوتاد)، چهار یار . ولی گاه تعداد یاران به سه می رسد ولی هرگز چهارمی از راه نمی رسد ویا اگر چهارمی رسید یکی از آن سه می رود .

می گویند که امام زمان (ع) به هنگام ظهور چهار یار اصلی دارد که معروف به چهار اوتاد هستند واوتاد از الفاظ قرآنی می باشد وبه معنای میخها هستند .

پس مشکل دو تاست : یکی میخها ودیگری زمین است . چهار جان پاک وچهار نقطه از جهان پاک برای استقرار این چهار میخ .

نکته ای  هست   ولی   هر   دل   عاشق   داند ......

عشق اگر خیمه زند کل جهان این اینهمه نیست

                                                                                                          ع 0 خ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جنون روابط عمومی

 

امروزه یکی از سرمایه های واجب وسرنوشت ساز هر فردی همانا میزان وتعداد روابط عمومی او در جامعه محسوب می شود . هر کس که تعداد آشنایان بیشتری داشته باشد موفقتر بحساب می آید واین از اساس فرهنگی نظام امپریالیزم جهانی است که تبدیل به هویت افراد بشری شده است . مکتب اصالت سود دهی است . در اینجا انسانها هر یک همچون کالائی محسوب می شوند که برروی آن سرمایه گذاری می شود . در این قلمرو برای انتخاب رابطه هیچ ملاکی وجود ندارد همانطور که فرق نمی کند که آدمی پول را از کجا کسب کند زیرا پول ، پول است . لذا در روابط اجتماعی مدرن مطلقاً انتخابی وجود ندارد البته آن روابطی که در آمدزاترند ارجحیت دارند .

روابط اجتماعی مدرن هر چند که هدفی جز در آمد زائی ندارد ولی برای حفظ این درآمد هم نیازمند حراست وپشتیبانی است ولذا این روابط اجتماعی به نوعی نقش بیمه را هم ایفا می کنند . یعنی آدمی هر چه که روابط بیشتری داشته باشد بیمه تر است . اینست که می بینیم در لیست روابط عمومی هر کسی در دفتر تلفن هر آدمی پیدا می شود هر چند که ممکن است در تمام عمر با بسیاری از این آدمها تماس هم گرفته نشود در این لیست حتی شماره تلفن دشمنان هم وجود دارد : فامیل ، آشنایان ، همکاران ، آشنای فامیل ، همکاران آشنایان ، فامیل همکاران ، رمّال ، دزد ، جیب بر ، قاچاقچی ، پزشک ، جن گیر ، تبهکاران ، زناکاران ، فواحش ، پلیس ، اطلاعات ، رسانه ها ، همسایه های قدیم وجدید وحتی لیست کسانی که یک روزی با آنها تصادف کرده ای ویا در گیر شده ای و....  . هر چه تعداد افراد این لیست بیشتر باشد احساس امنیت وقدرت بیشتری پدید می آید .

آدمی بمیزانی که خود در درونش تهی واز خود بیگانه است وحتی یک نفر که دوستش بدارد موجود نیست نیازمند روابط عمومی بیشتری به لحاظ تعداد می شود وهر شب وروز بی هیچ کار خاصی به چند نفر از این لیست تماس می گیرد تا مطمئن شود که وجود دارد : من شماره تلفن خیلی ها را دارم پس هستم !

واز این گذشته این روابط عمومی ناهمگون ومتناقض که همچون آشی است که درآن هر چیزی پیدا می شود خاصیت دیگری هم دارد وآن تجارت واشتغال وسیاست است که حاصل خبرچینی ودو بهم زنی بین این همه آدم است . بقول معروف تفرقه افکندن واخبار راست ودروغ جابجا نمودن وحکومت کردن . البته این یک حکومت مالیخولیائی وتوهمی است وفرد بتدریج رسوا ومنفور همگان می شود وبه جنون می افتد . از ویژه گی این نوع روابط عمومی چاپلوسی است . این نوع آدمها بخصوص بین آدمهائی که اختلاف دارند بیشترین پرسه را می زنند وبا اختلاف افکنی بین آنان برای خود کسب هویت می کنند ومتوجه نیستند که همه این آدمهای رنگارنگ ومخالف تمام وجودش را تسخیر کرده اند ودردرون او مشغول جدال وجنگ هستند ووجودش به غارت می رود وتباه می گردد . هویت این آدمها بطور مستقیم برخاسته از تجارت کلام است که با مکر وشیطنت تدارک می شود . آدمفروشی کل هویت آنها را تشکیل می دهد . کار این آدم فقط خرید وفروش احوال وافکار وکردار وشرایط ومسائل دیگران است . یکی از ترفندهای او اختلاف افکندن وسپس مصالحه نمودن بین افراد است . تنها شغلی که واقعاً برای این نوع آدمها ذاتی است تجسس وکسب اخبار برای اداره اطلاعات است هرچند که اداره اطلاعات بواسطه استفاده کمابیش مجانی از این آدمها دچار گمراهی می شود وبازیچه می گردد ونهایتاً بواسطه لطماتی که به مأموران این اداره وارد شده از وی انتقام می ستانند وشدیداً تنبیه اش می کنند ونیز رسوای همگان می شود . واین آخر عاقبت این هویت در جامعه است که امروزه در سراسر جهان بسرعت در حال رشد می باشد وتبدیل به یک هویت جهانی می شود ونهایتاً در بازی با مراکز اطلاعاتی ساقط وهلاک ورسواشده وبه پوچی خود مبتلا می گردد ومنفور همه آن روابطی می شود که تمام عمرش را صرف آن نموده بود .

در قرآن کریم تجسس وخبر چینی از احوال خصوصی مردم از جمله گناهان بزرگ است که مختص کافران ریاکار می باشد .

                                                                                                              ع 0 خ  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق :نردبان عروج یا چاه سقوط

 

حلقه مفقوده داروین در مسئله تبدیل ناگهانی میمون به انسان ، همان عشق است که ماجرای دمیده شدن روح خدا در دل انسان است .اولین میمونی که عاشق شد انسان شد وتاریخ انسان آغاز گشت . وحرکت شروع گردید بسوی بالاویا پائین .

بسته به اینکه موضوع ومخاطب عشق چیست سرنوشت عشق وعاشق پیشاپیش معیّن است . وامّا جنبه مهمتر وسرنوشت سازتر عشق ، راه وروش عاشق در رابطه با معشوق است که می تواند از جبر ماهیّت معشوق فرا رود . یعنی گاه انسان می تواند در عشق به یک چیز یا انسانی ناحق ، بسوی حق برود از طریق راه وروش بخردانه ودینی وعارفانه .

عشق ، راه نیست بلکه قدرت حرکت وانگیزه براه افتادن است آنچه که راه را معین می کند عقل ومعرفت دینی است . آنانکه عقل ودین را مادون عشق می دانند محکوم به سقوط ونفرت از معشوق هستند .

از آنجا که عاشق شدن امری ارادی وانتخابی نیست لذا معشوق را همواره خداوند تعیین می کند ولی سرنوشت این عشق بواسطه عقل واطاعت دینی در اختیار ما قرار می گیرد واگر عقل ودین را کنار بگذاریم در عشق تماماً مجبور ومحکومیم وبه جنون می رویم .

عشق ، جنبش روح است . این جنبش یا بواسطه عقل وامر خدا بسوی خدا که منشأ عشق وروح می باشد میرود ویا بسوی ابلیس که قلمرو یأس وانتقام است ساقط می شود .

                                                                                                           ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرفت وهستی

 

              دوزخش  جهل است  و جنّت معرفت

                                                       هر یکی زاید  هزار وصد  صفت

             شکوه ها جهل است ورضوان واقعه 

                                                    واقعه حق است و شکوه  شایعه

            خوب نقد است  وبدی  بد بینی   است

                                                      چونکه بدبینی همه بی دینی است

            راه دین از  نیستی  تا  هستن    است  

                                                      زین  گذرگاه معرفت بربستن است

            معرفت   در    قلب  هستی   جا  شده

                                                      هستی  از این  نوردل  پیدا   شده

           توشه  ره   چیست  ؟   نور    معرفت

                                                      نیست چیزی  جز  حضور معرفت

            معرفت    برتر    ز    هستی    آمده

                                                      چونکه  هستی زین اثر برپا  شده

            هر که  هستی را شناسد هستی است

                                                      اندراین ره صدهزاران پستی است

            هردمی  بشکستن  و   نابودی  است

                                                     بعد هر نابودی ات را سودی  است

            چونکه قلب  هستی ات بشکسته شد

                                                     گلستانِ    معرفت    گلدسته     شد

             معرفت را هر دمی  بشکستن  است

                                                    چونکه هستِ نوزخاکش رستن است

             گر  شکستی  خویش را  صدمرحبا

                                                    ورنه   بشکسته   شوی  با صد جفا

             ظرف  هستی  مکر  شیطانی  بود

                                                    ظرف   را  بشکن  که  انسانی  بود

             پوسته را بشکن که مغز آید  پدید

                                                    مغز  را بشکن  که  آید   چشم   دید

             چونکه  چشم  قلب  تو  بیدار شد

                                                    معرفت  زین  دیده  هستی  دار  شد

                                               

                                                                           ع 0 خ                        

                                                            

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مردان عاشق وزنان عاقل

 

یکی دیگر از تصوّرات عرصه واژگون سالاری بشر اینست که می پندارد زنان اسوه عشق هستند ومردان هم مظهر عقل . چنین باوری مستلزم اینست که انسان توانسته باشد واقعاًوارونه وکله پا شده باشد وروان وادراک وحواس خود را واژگون نموده باشد . درک جریان این وارونگی البته از اسرار وجود انسان است که چگونه اصلاً چنین واژگون شدن ممکن است وآدمی با خود چه می کند که چنین می شود .

مردی که همواره عاشق است وزن تا ابد قدرت این عشق را ندارد ولذا مستمراً در تدارک امتحانات عشق مرد است تا شاید اثبات شود . وزنی که جز اندیشه گری ومکر وتدبیر ومحاسبه در قبال عشق مرد کاری ندارد وتمام همّ وغمش اینست که بتواند عشق مرد را فهم کند وخودش هرگز کمترین عشقی ندارد وفقط مجذوب عشق مرد است . این واقعیتی عینی ومحسوس ومعقول از این دو موجود ورابطه شان است . پس چگونه است که زن را عاشق اهل عاطفه ومحبّت می پندارند ومرد را هم موجودی خشک وبی عاطفه وصرفاً اهل عقل وحساب .

البته پر واضح است که علم وفن ربطی به عقلانیّت ندارد ویک احمق هم می تواند یک دانشمند شود وهمواره احمق باقی بماند که معمولاً هم احمق ترین آدمها را می توان از میان دانشمندان قلمرو تکنولوژی پیدا کرد .

درست است که عقل زن در قلمرو عشق تماماً در مدار مکرش عمل می کند وچنان لطیف وپیچیده است که برای مرد یک عمر تمام بطول می انجامد تا کشف نماید وشاید هم هرگز . واین هم بدان معنا نیست که مردان مکّار نداریم . ولی سخن از عمومیت بشر است .

عقل در معنای واقعی کلمه که همان احاطه بر اراده وتمرکز زندگی است یک پدیده ای تماماً دینی است وهر زن یا مردی در دین صاحب درجه ای از عقل است . ولی سخن بر سر پیچیده گی اندیشه است که در روابط بشری ومخصوصاً روابط زن ومرد پدید می آید که پیچیده گی اندیشه علمی - فنی در مقایسه باآن بس حقیر است زیرا دارای حدود وقانونمندی است . ولی اندیشه گری در رابطه زن ومرد لامتناهی می باشد .

اندیشه زن در قبال مرد عاشق ، تماماً برمحور سلطه کشانیدن اراده مرد وفرمانروائی مطلقه براوست . باید گفت که این تعقل بر دیگری است زیرا تعقل یعنی به بند کشیدن ومسلط شدن وسوار گشتن وراندن . عقل دینی تعقل بر خویشتن است . وزن در تعقل بر دیگری درباره اکثریت مردان وخاصّه مردان غیر مؤمن ، موفق است واگر این تعقل را درباره خودش بکار گیرد یک شبه از قدیسین وعارفان خواهد شد . پس این تعقل در ذات زن حضور دارد ودر رابطه عشق مرد به حرکت وخلاقیّت در می آید همانطور که عشق هم در ذات مرد حضور دارد ودر رابطه با یک زن عاقل به حرکت وجنبش در می آید . زیرا آنچه که مردی را عاشق بر زن می کند همین تعقل زن درباره مرد جهت بدام انداختن اوست . این تعقل غریزی است همانطور که آن عشق . این عشق وعقل معلول متقابلند .

اصولاً عقل زنانگی تماماً بر مدار عاشق کردن مرد ومسلط شدن بر اوست ولذا تمام محصولات این عقل مکرها وکیدها وحیله های حیرت آور است که مبدل به افسانه ها شده است .

یکی از شگردهای عقلانی زن اینست که با کرشمه ای به مرد آری گوید وسپس تا مدتها از او روی برگرداند واورا انکار نماید تا کاملاً عاشق وتشنه اش نماید . تعقل فاز دوم زن همان پدیده ناز اوست که مرد را تا حماقت کامل به پیش میراندوگاه دیوانه می سازد . وآن تبدیل نیازهای خود به نیازهای مرد است تا مرد نیازهای زن را با منّت والتماس برآورده سازد . حال تصدیق کنید که کدامیک مظهر عقل است .

عقل مردانه فقط در قلمرو دین ومعرفت نفس پدید می آید ودر قلمرو عشقش تحلیل می رود . عقل در مرد آخرین پدیده است همانطور که عشق در زن ، آخرین پدیده است اگر نوبتش برسد . زن اگر اهل دین باشد می تواند عقل مکارانه اش را تبدیل به عقل سلیم نماید وخود را رستگار سازد که آن فائق آمدن بر عشوه وناز خویشتن است وبعد از این نوبت عشق زن است .

                                                                                                         ع 0 خ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                      فلسفه های ضد فلسفه    

 

فلسفه در لغت یونانی متشکل از دو واژه فیلو(عشق) وسوفیا(حقیقت) می باشد که همان عشق به حقیقت است وفیلسوف هم یعنی عاشق حقیقت . در یونان باستان افراد دیگری موسوم به سوفیست بودند که در لغت به معنای مظهر حق یا به حق رسیده می باشد که به لحاظ زندگی شبیه به سوفیان اسلامی بودند . فرق بین فیلسوف وسوفیست مثل فرق بین      ابن سینا وشیخ خرقانی است .

وامّا فلسفه به معنای «عشق به حقیقت» در تمدن غرب هرگز آثار وجریانی که دال براین معنا باشد پدید نیاورده است . پیروان آنها در جهان اسلام هم مثل کسانی چون فارابی وبوعلی همینگونه اند . فقط آثار علمی وطبی اینان بکار آمده است وبی خاصیت ترین وجه آثارشان همان آثار فلسفی بوده است نه بدین دلیل که جریان اجتماعی پدید نیاورده بلکه هیچکس از طریق آثارشان به هیچ عشقی از حقیقت نرسیده است ولذا مثلاً شفای بوعلی را در طی این هزار سال جز انگشت شماری آنهم بعنوان تدریس ومشغله نخوانده اند که هیچ کاربرد عملی ویا جوهری هم در آنان پدید نیامده است جز تکبری نخوت بار ومخرّب که توانسته احکام دین خدا را به چالش بگیرد وتمام هنرش جز این نبوده است . این چه حقیقتی است که هیچکس نمی تواند آنرا فهم کند وهیچ خاصیتی ندارد .

براستی این افراد وآثارشان را بایستی از قلمروحقیقی فلسفه به معنای عشق حقیقت ، خارج ساخت ودر جرگه فلسفه ضد فلسفه قرار داد مثل مذهب ضد مذهب (نفاق). اینان را باید بانیان نفاق فلسفی دانست .

سقراط که براستی یکی از انگشت شمار فلاسفه وسوفیست ها ی حقیقی در تاریخ است می گوید که فلسفه جز خودشناسی نیست ومابقی انحراف از فلسفه است ویکی از مهمترین محصولات فلسفه نیز تعریف دگر باره واژه ها ومفاهیم کهن است که دارای هویتی واژگونه گشته اندو فیلسوف بایستی آنها را برجای خودشان قرار دهد . علی(ع) نیز می گوید که عارف بایستی واژه ها را سرنگون سازد تا بر سر جایشان قرار گیرد . زیرا بقول علی (ع) عدالت یعنی هر چیزی را سر جای خودش نهادن .

فلسفیدن در ذات انسان است وسیر اندیشه تماماً سیر فلسفه می تواند بود بشرط اینکه در سمت خودشناسی هدایت شود وگرنه موجب واژگونی فکر وتحریف واژه ها و تولید فلسفه های ضد فلسفه می شود وواقعیت را وارونه می کند .

                                                                                                            ع 0 خ   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

علی (ع)که بود؟

 

v     کسی که حتّی حاصل دسترنج خود را از آن خود نمی دانست .

 

 

v     کسی که جان دوستش را بر جان خود ترجیح می داد .

 

 

v     کسی که دشمنانش را بیشتر از دوستانش ، دوست می داشت .

 

 

v     کسی که 25 سال شبانه روز کار کرد تا قرض دوستش را بپردازد .

 

 

v     کسی که با نان جو ونمک هرگز دچار سوء تغذیه وبیماری نشد .

 

 

v     کسی که حتّی دشمنانش هم او را دوست می داشتند .

 

 

v     کسی که هرگز نان به خانه نبرد .

 

 

v     کسی که هرگز از حکومت حقوق نگرفت .

 

 

v     کسی که از ریاست کردن نفرت داشت .

 

 

v     کسی که خدا از زبانش سخن می گفت .

 

 

v     کسی که بر مؤمنان سخت گیر وبرکافران مهربان بود .

 

 

v     کسی که تمام عمرش بلاوقفه در نماز وروزه بود .

 

 

v     کسی که تا قاتلش را شفاعت نکرد از دنیا نرفت .

 

 

v     کسی که خداوند بر او نماز می خواند .

 

 

v     کسی که خدا مریدش بود .

 

 

v     کسی که «خود» را نابود کرد وخدا را عیان نمود .

 

 

v     کسی که بواسطه انتخاب فقر مطلق ، به اسرار وجود آگاه شد .

 

 

                                                                                                            ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عقل ناب

                                               

ایمانوئل کانت که یکی از پنج فیلسوف بنیانگذار فلسفه غرب شناخته شده است وپدر فلسفه نقادی خوانده می شود که عقل را به کمال رسانیده است دو شاهکار فلسفی دارد : نقد عقل تجربی ونقد عقل ناب . این دو اثر وبخصوص دومی یکی از غامض ترین اثر فلسفی می باشد که حتی متخصصین فلسفه هم بندرت آنرا مطالعه می کنند . بهر حال کانت را پدر منطق عقلانیت مدرن غرب می دانند واصطلاح عقل ناب یا عقل مطلق را همو پدید آورده است ولی بر خلاف عنوان این اثر ، در محتوایش هیچ نشانی از عظمت وقداست ناب ومطلق بودن عقل نیست وعقل مطلق او طبق ادعایش هرگز قادر به درک «مطلق» و«ناب» و «یگانه» نیست ولذا این کتاب براستی نوعی تف سربالا ویک خماری فلسفی پدید آورده است که کسی چون نیچه که با هیچکس شوخی وتعارف ندارد او را به یک عنکبوت پیری تشبیه نموده که دام تنیده است ولی حتی قدرت بلعیدن صید خود را هم ندارد .

وامّا هگل بزرگترین فیلسوف پس از کانت تا به امروز تلاش نمود تا استادش را از این بن بست وحیرانی برهاند وبالاخره عقل مطلق را تعریف نماید که این تعریف عبارت است از : آگاهی بر کل جریان اندیشه وعقلانیت . ولذا هگل را در فلسفه غرب پدر مکتب خود- آگاهی فلسفی دانسته اند که در اثر مشهور وخوانده نشدنی اش بنام «پدیدار  شناسی روح» تبیین شده است . از خود هگل در اواخر عمرش سئوال شد که منظور تو از «مطلق» در اثر مذکورت چیست ؟ ایشان گفت : آنموقع که می نوشتم می دانستم که منظورم چیست ولی حالا فقط خدا منظورم را می فهمد ! البته این اعتراف شامل حال همه آثار فلسفی جهان است ولذا بودونبود این آثار در سرنوشت بشریت یکسان بوده است وبه همین دلیل دکتر شریعتی از سر لج می گوید که « فلاسفه پفیوزهای تاریخند » . از این داستان مکرر که بگذریم عقل ناب یا مطلق براستی همان خود- آگاهی است ولی نه خود- آگاهی فلسفی که چیزی جز تجزیه وتحلیل منطق از راه دور نیست وتماماً یک بازی مالیخولیائی با الفاظی مجرد وقراردادی وفرضی است که نام پر طمطراق «شناخت شناسی»را یدک می کشد که جنون واژه هاست .

 عقل ناب همان عقل عقل است . همان معرفت نفس به راه وروش عرفان اسلامی است که به قلمروآن ناب مطلق یکدانه یعنی پروردگار راه می جوید که عقل کل است .

                                                                                                            ع 0 خ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شیطان شناسی 2: هیچگاه دیر نیست

                                    (زمان زده گی)     

 

آنچه که یأس نامیده می شود که القای ابلیس است وابلیس همانطور که از نامش پیداست (بلس- یأس)قلمرو مأیوسیت است واین مأیوس شدن یک پدیده زمانی است به معنای دیر شده گی وجبران ناپذیری ویا آرمان پروری برای ناکجا آباد .

یکی از عرفای اسلامی ، در مکاشفه ای حیرت آور ، ابلیس را همان چشم زخم زمان در انسان می داند که جاودانگی انسان را خدشه دار نموده واین احساس را در او به تردید وهراس می افکند واز همین جا سلطه ابلیس در نفس بشر آغاز می شود . بشری که اسیر زمانیّت شده است . پس ابلیسیّت بشر همان زمان زده گی است . به همین دلیل همه فلسفه هائی که از قلمرو جبر تاریخ وتاریخیگری بر می خیزند ویا مدینه های فاضله ای برای آینده تدارک می بینند حامل اشد ابلیسیّت هستند وغایت فریب وستم ونسیان را پدید می آورند وآدمی را به خاک مذلّت می نشانند . مثل مارکسیزم ویا بهشت پرستی اخروی ویا برنامه های پنج وده ساله برای خوشبخت سازی مردم .

همه فلسفه ها، ایدئولوژیها وآرمانهای زمان دار ماهیت ابلیسی دارند یعنی از یأس سر برآورده ودچار زمان زده گی وجبر زمان شده وبه آرزوهائی رنگارنگ مسلح شده وبسوی سقوط هدایت می کنند . بیهوده نیست که علی(ع) آرزوها را کمینگاههای شیطان می نامد زیرا اسیر زمانیّت هستند وانسان را به زمان زنجیر می کنند ولذا از اکنونیّت جاودانه روح خود غافل نموده ودچار غفلت از خویشتن ونسیان درباره واقعیت می نماید وبه تصویری در ناکجا آباد طلسم می سازند .

ابلیس دزد جاودانگی انسان است .

امروز همان فردائی است که دیروز در انتظارش بودی : این معنائی کاملاًً ضد زمان داردوزمان زدائی می کند وانسان را وا می دارد تا همین امروز برای همیشه نور سعادت در اکنونیّت وجود خود را بیابد . دیروز وفردا کمینگاه ابلیس است اکنون قلمرو حضور خدا وحق جاودانه انسان است . کسی که هم اکنون خوشبخت نیست هرگز خوشبخت نخواهد بود ولی چون به عقب می نگرد می بیند که خوشبخت بوده ولی پرده ای در مقابل نگاهش او را از این سعادت کور ولذا بی بهره کرده است . ابلیس در ظرف آرزوها کمین کرده وامروز نقد را از انسان می گیرد وعمر آدم را تباه می کند واز او می دزدد.

                                                                                                           ع 0 خ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                           روانشناسی قاطر    

 

در مثنوی مولوی هر گروه از افراد بشری مصداق یک مقام حیوانی است مثل خر، خوک ، سگ وغیره . می دانیم که قاطر تنها چهارپائی است که نه نر است ونه ماده ودر واقع به لحاظ هویتی یک موجود عقیم وسرگردان است وموجودی بسیار موذی می باشد وبه سختی به صاحبش خدمت می کند وهر کسی قادر به نگهداری وکارکشی از قاطر نیست ولی آنان هم که بالاخره بر او مسلط می شوند می توانند شاقه ترین کارها وبیشترین بارها را در بدترین شرایط جغرافیائی از او بکشند . ضرب المثلی درباره قاطر وجود دارد که از او می پرسند که چرا بار نمی کشد که در پاسخ می گوید : «مگر من خرم .» از او می پرسند چرا سواری نمی دهد . که در پاسخ می گوید :«مگر من اسبم.» . می دانیم که قاطر حاصل جفتگیری خر واسب است ودر واقع به لحاظ ژنتیکی یک موجود مصنوعی وبه نوعی حرام زاده است .

غرض از روانشناسی قاطر همانا شباهتش با زنان فمینیست وداعیان برابری با مرد است که نه مردند ونه زن . نه مسئولیت ووظایف زنانه را در شأن خود می دانند ونه هویت مردانه دارند وقادر به پذیرش مسئولیت زندگی هستند . نه بار می کشند ونه سواری می دهند . نه همسرند ونه مادرند . وهیچیک را در شأن خود نمی دانند . ولی فقط جامعه امپریالیستی ونظام بهره کشی سرمایه داری است که از پس اینان بر می آید وآنها را برای خود تربیت می کند واز آنان با کمترین مزدی بیشترین کار را می کشد وتن وروح وناموس آنها را غارت می کند وفقط به آنان مرحبا می گوید ودستشان را می بوسد .

این نه مرد ونه زن ، مخلوق نظام تکنولوژیستی – امپریالیستی مدرن است وچون مهره ای بی خاصیت وبی عاطفه وبی هویت وبی اراده مفت ومجانی تمام هستی اش را وقف می کند ودلش خوش است که برابر وبلکه برتر است ومعلوم نیست که با چه چیزی برابر شده واز چه چیزی برتر است . در حالیکه تبدیل به یک ربات افسرده ورنجور وعقیم گردیده است وکوس انالحق می زند ودر عطش یک مرحبای ارباب مردش هر کاری می کند . گویا فمینیست ها مصداق قاطر در آخرالزمان هستند .

                                                                                                                  ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

روانشناسی معشوق

                                                              

معشوق کسی است که به ناگاه وبی هیچ بهانه ودلیلی مورد نظر وتوجه عاشق قرار گرفته است وبدون اینکه ارزشی داشته باشد پرستیده می شود . این وضعیت معشوق را مواجه با تردیدها وناباوریها وقضاوتهائی حیرت آور می سازد که ظاهراً معقول هم می باشند : چرا مرا اینقدر دوست می دارد ؟ من که چیزی قابل پرستش ندارم ؟ نکند منظوری در سر دارد ؟ نکند توطئه ای در کار است ؟ نکند آدم احمق ودیوانه ای است ومرا عوضی گرفته است ؟ و....  واینگونه است که معضله ای جنون آمیز تحت عنوان « اگر راست می گوئی وواقعاً عاشق منی پس ...» . از اینجا به بعد عاشق در صدد  اثبات عشق خویش است ومعشوق هم در صدد به محک زدن وبر شک افزودن وناز نمودن وبرتوقعات خود افزودن وهزار ادا واطوار دیگر ومکرهائی نوع به نوع در جهت امتحان کردن عشق عاشق؛ واز اینجاست که عاشق بتدریج خسته شده ودچار نفرت می گردد ودوری می جوید . که از این مرحله یا معشوق بالاخره از جاده عشق نجات یافته وبه خود می گوید « بالاخره فهمیدم که همش دروغ بود .» ویا به ناگاه عشق معشوق آغاز می گردد . معشوق ذاتاً کافراست زیرا عشق شناسی عین خداشناسی است . ومعشوقی که عشق را درک وتصدیق نکند وحقش را ادا ننماید به لحاظ دینی واخلاقی هم کافر باقی می ماند .

مسئله اینست که معشوق ، عشق را درک نمی کند چون دارای عشق نیست ولی بی جهت وبی هیچ هزینه ای مشمول برخورداری های عظیم می گردد ومنطق خود را می بازد ودچار خود- باختگی تا سرحد جنون می شود . وگاه در قبال عشق بی مزد ومنّت عاشق خود دچار احساس حقارت وبخل شده وبه انکار عشق می پردازد تا حقارت خود را علاج کند ولذا تمام بهانه گیری هایش در جهت انکار وابطال عشق است برای نجات از این احساس حقارت تا سر حد نابودی فقط برای اینکه حق عشق را ادا نکند . حق عشق همان اخلاق دینی است . معشوق فقط در صورتی می تواند عشق را هضم وجذب کند ودیوانه نگردد که عاشق را خدمت نماید وقدر عشقش را بداند وحرمت نهد ومصرف کننده صرف نباشد .

                                                                                                          ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عقل وقدرت

 

اراده به قدرت وسلطه ، گوهره واحد علم وجود وشاید تنها صفت مشترک همه موجودات عالم است که در هر گروه از موجودات دارای قوانین خاص خود است . این اراده در قلمرو جان واضح تر وگویا تر است وگویاترین وجه اراده به قدرت در انسان است وشاید هم شدیدترین نوع این اراده از انسان بروز کرده است که میل به سلطه بر کل جهان را دارد ودر عطش قدرتی جهانی است . ونیز آنچه که عقل نامیده می شود تدارک وبرنامه ریزی برای رسیدن به این اراده ذاتی است . پس در واقع عقل همان قدرت اراده واراده ای است که انسان را به قدرت می خواند وخود نیز امکاناتش را فراهم می سازد .

وامّا قدرت چیست ؟ قدرت یعنی قدرت به اثبات رسانیدن وجود خویش . قدرت یعنی قدرت وجود داشتن ؛ ووجود یافتن واین داشته ویافته را به اثبات رسانیدن .

بودن برای آدمی یا در خود بودن وهستی در خویشتن است ویا در غیر بودن وهستی در دیگران است . اوّلی نوع دینی وعرفانی است ودوّمی هم نوع کافرانه وسلطه گرانه است سلطه برخویشتن وسلطه بردیگران واین دونوع عقل را می طلبد ونیز دو نوع علم را ودوراه وروش از زندگی را پدید می آورد . عقل اوّلی قدرت در خود قرار گرفتن ومسلط بر خویشتن شدن وخویشتن را قلمرو وجود ساختن وجهان وجود نهان خویش را تسخیر نمودن وبر آن سلطنت کردن . وعقل دوّمی قدرت مسلط شدن بر دیگران است که عقل فنی وسیاسی است .

عقل اول قدرت رسیدن به قلمرو کبریائی خدا در خویشتن است به قصد فنا شدن در ذاتش . وعقل دوم قدرت رسیدن  به مردم است برای مسلط شدن بر آنان وآنان را درخود فنانمودن . عقل اول ، خدایی است وعقل دوم هم مردمی است . عقل اول همان دین است وعقل دوم هم سیاست است . ابزار عقل اول خودشناسی است و ابزار عقل دوم هم فن واقتصاد است .

عقل اول مردم دوست است وعقل دوم مردم خوار است . عقل اول با جهان در صلح است وعقل دوم با جهان در جنگ بی امان است .

                                                                                                                ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

موسیقی ، سکس وعبادت

                                                               

ارتباط موسیقی وسکس سابقه بس قدیم دارد. از زمانی که موسیقی بعنوان یک وسیله ذکر وارتباط روحانی از معابد خارج شد به خدمت عیش ونهایتاً سکس در آمد واز بالا تنه به پائین تنه تنزّل یافت .

ارتباط موسیقی وسکس مربوط به ارتعاشات وحرکات بدن بواسطه امواج موسیقی است همانطور که تحریکات جنسی محصول تحرکات جسمانی می باشد ودر نقطه مقابل موسیقی خلسه آور است که موجب سکون وسکوت تن وروان است که باعث تمرکز قلبی وذهنی وارتباط روحی می شود : موسیقی آرام بخش وموسیقی محرّک . مقایسه کنید موسیقی سیتار معابد هند را با موسیقی دیسکو در غرب : موسیقی ایمان وآرامش وموسیقی کفر وبیقراری .

پس موسیقی در آنِ واحد دارای دو خاصیّت ورسالت در تاریخ بوده است مثل همه پدیده های فرهنگی بشر مثل علم وعبادت .

این دو نوع موسیقی برخاسته از دو نوع نیاز حیاتی برای دو دسته از بشریت است : بشری که باطناً در جنبش است ونیاز به آرامش وقرار دارد (موسیقی معبد ) وبشری که باطناً در سکون وافسردگی است ونیاز به جنبش دارد (موسیقی غنائی ورقص ). موسیقی آرام بخش قوّه اروتیک (شهوانی)وموسیقی محرک این قوّه .

مؤمنان به قوّه ایمانشان دارای جنبش حیاتی ولذا شهوانی قدرتمندی هستند ومحتاج تسکین وقرار وفروکش نمودن ومهار این قدرت می باشند وکافران به واسطه قلوب مرده ونیمه جانشان محتاج تحرک ورقص می باشند تا ادامه حیات دهند وغرایز حیاتی را به جنبش در آورند . در واقع نیاز کافران به موسیقی شهوت انگیز مثل نیاز مؤمنان به موسیقی آرام بخش وذکر ونماز است . رقص به مثابه عبادت کافران است ویک نیاز حیاتی محسوب می شود وگرنه دچار افسردگی وعقیم شده گی قوای جنسی وارگانهای حیاتی می شوند واز حیات جانوری خود نیز ساقط می گردند .

حدیثی از رسول اکرم(ص) می فرماید « ما پیامبران به لحاظ قوای جنسی همچون خروس سفید هستیم ». ودر جائی دیگر می فرمایند : « بخدا سوگند! که شبی بدون جماع با همسرانم بسر نبرده ام ». این امر دال بروجود قدرت اروتیک عظیمی در اهل ایمان می باشد ولذا خداوند مؤمنان را دعوت به نماز وذکر وتقوی وحفظ حجاب نموده است تا این قوی را مهار وتربیت نموده وتبدیل به یک انرژی معنوی وروحانی سازند وگرنه تباه می شوند .

                                                                                                              ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

درسی از زندگی و هویّت فروغ فرخزاد

 

فروغ فرخزاد در ادامۀ نهضت آزادی زنان ایران رخ نمود . از خرّمه  که یک قدیس جنگجو مثل ژاندارک بود تا رابعۀ عدویه که تحت الشعاع عرفان اسلامی از یک کنیزک مطرود تبدیل به عارفی زاهد و شاعر شد که نهایتاً بدست برادر غیورش (؟)به قتل رسید تا طاهره قرةالعین که در آغاز جوانی مبدل به مجتهدی عارف و شاعر و چریک شد و نهایتاً به امر ناصرالدین شاه بواسطۀ نفی خواستگاریش در چاه زنده بگور شد  و تا پروین اعتصامی  که او نیز شاعری عارف مشرب وآزادیخواه بود و در جوانی دق مرگ گردید به فروغ می رسیم ک همۀ اینها را تواماً به همراه داشت ولی همچون همۀ انسانهای مدرن عمقی چندان نداشت .

آزادیخواهی و نبوغ و جوانمرگی ویژگی مشترک همۀ این سا لکان هویت زنانه است . امروزه فروغ امام بخش عمده ایی از زنان جوان ماست ولی امامی نیمه کاره که خودش هم به غایتی نرسید لذا پیروانش جملگی دچار سرگشتگی هستند . فروغ یک آغاز بود ولی به بواسطه فقدان مربی کاملی به سرعت از عرصۀ کمال خارج شد و زنانگی غریزی و کورش تحت تأثیر مربی غربزده اش وی را دامن گیر نمود که در اشعارش نیز شاهدیم که گاه بسوی پورنوگرافی میرود .

استاد او ابراهیم گلستان بود که یک هنرمند فکور و نابغه ولی بی ریشه و غربزده بود که خودش نیز به لحاظ فکری به عاقبت روشنی نرسید و در نیهیلیزم ادبی خاموش شد . او نابغه ایی بود که ده ها هنرمند مشهور معاصر ما به مثابۀ مریدان او هستند . فروغ نیز تحت تأثیر او نمی توانست بیش از این ره به حقیقتی ببرد و لذا به هنگام مرگش در قلۀ شکوفایی و سر آغاز افول قرار داشت . به لحاظی شهادت وی موجب رستگاری او شد بخصوص که به تازگی ره فرنگ را در پیش داشت و زنی جوان و مشهور بود .

زندگی فروغ مثل سایر اخلاف تاریخی اش بسیار پر شکوه ولی تراژیک بود تراژیک نه به لحاظ جوانمرگی که به لحاظ زود مرگی معنوی . به نظر ما این امر از نقص مراد معنوی اش گلستان بود که خود نیز سر گشته ایی بیش نبود هر چند که یکی از شریفترین هنرمندان  مدرن ماست که این شرافت را نیز به فروغ منتقل کرد و از یک زن جوان یاغی و مطلقه و مطرود خاندان ، متفکر و هنرمندی خلاق آفرید و به این لحاظ بدعتی نهاد هر چند خام و بری از ارزشی که بتوان آنرا الگوی زنان نمود . با این حال بهترین زنان تاریخ معاصر ما کمابیش تحت تأثیر فروغ قرار داشتند . فروغ یک پیامبر نیمه تمام برای زنان ماست پیامبری فراسوی سنت و مدرنیزم مبتذل که رهی بسوی پسامدرنیزم انسانی نیافت . بدون تردید او از مظاهر صدق زنانه در زمانه خود بود و علت نفوذ و بقایش جز این نیست . به نظر ما به لحاظ یک شاعر هم بهترین شاعر مدرن ماست و حتی از سپهری هم سالمتر و صادق تر است .

زنان جوان ما بایستی فروغ را ادامه دهند نه اینکه تکرارش کنند که : خلق را تقلیدیشان بر باد داد . و برای ادامۀ او باید او را شناخت . او براستی قهرمانی یکه تاز در عصر خودبودو همۀ ارزشهای کاذب سنتی و مدرن حاکم بر جامعه خود را در هم شکست که البته بدون رهنمایی و حمایت گلستان ممکن نبود . در اینجا نیز درس دیگری از حق امامت در مرتبه ایی هرچند ابتدایی قابل حصول است .

در آخرین اشعار فروغ خودآگاهی دینی اش اعتراف می شود و حتی علناً در جستجوی ان امام و ناجی به عطش افتاده و ان گمشدۀ عرصۀ مدرنیزم را همان ایمان میداند . گلستان ، فروغ را از اسارت سنت و مدرنیزم قاجاری نجات داد ولی نتوانست او را به مرحلۀ ایمان و خرد پست مدرن رهنمون شود و حداکثر چیزی که به او عرضه کرد هنر مدرن و انقلابی بود که فروغ با تمام وجودش ان را به عرصۀ ظهور رسانید و دوباره به عطشی برتر مبتلا شد که عطش ایمان بود .

بنابراین زنان جوان ما بایستی از جایی شروع کنند که فروغ تمام کرد . درس دگری که از زندگی فروغ بدست می آید این است که نبوغش از خود شناسی بود و درست به همین دلیل به سرعت بر آستانۀ ایمان و نیاز به امام رسید .

و اما نظری هم به زندگی زناشویی او بیندازیم تا مجرای عاطفی رشد فروغ بهتر درک شود .

 وی در پانزده سالگی به خواسته خودش با شاپور قریب که وی را دوست میداشت و از هنرمندان فکور کشور ما محسوب می شود ازدواج کرد ولی این ازدواج به محض تولد پسرشان به بن بست رسید . گویی فروغ با این ازدواج فقط در جستجوی آزادی از اسارت خانواده بود که با ازدواج با یک هنرمند فکور و اصیل وآزادیخواه به یک رهایی عظیم دست یافت و طبق معمول عامۀ زنان از این آزادی قصد ایجاد استقلال شخصی بدون شوهر برای خودش پیدا نمود و لذا علیرغم میل شوهرش طلاق گرفت ولی شوهرش او را از فرزندش محروم کرد تا باز گردد ولی فروغ در رابطه با گلستان به راهش ادامه داد و ثابت کرد که علیرغم باورش برای ادامۀ این راه نیز نیازمند یک مرد است . ولی  داغ فراق فرزند و شرافت گلستان که هر دو یک نعمت الهی بود فروغ را از تباهی حتمی نجات داد و بلکه براه تعالی کشانید .

شاپور قریب یک هنرمند پست مدرن ولی اصیل و متدین بود و لذا بسیار بهتر از گلستان می توانست همسر محبوبش را هدایت کند ولی این از کبر و کفر غریزی زن است که هر مردی را بر شوهرش ترجیح می دهد . به نظر ما فروغ پس از بیداری وجدان دینی می بایستی به سوی شوهر و فرزندش باز می  گشت تا هم از حزن نجات یابد و هم از بن بست معنوی . ولی غرور حاصل از شهرت به او امکان این رجعت را نداد . این نیز درس عبرت دیگری برای زنان جوان است . زندگی فروغ شباهت زیادی به لو سالومه نامزد نیچه و دوست ریلکه دو نابغه آلمانی دارد و گویی این یک سنت تاریخی برای رشد زنان است .

گویی که زن نمی تواند شوهرش را هر چند انسانی مهربان و خردمند و آزادیبخش باشد به عنوان مربی و امام خود بپذیرد و این همان ذات کفر زنانه و بزرگترین خطر برای اوست .

استفادۀ زن از شوهر فقط بعنوان یک آزادیبخش ، ابلهانه ترین و غیر منصفانه ترین سو استفاد ه هاست . و بزرگترین اشتباه فروغ همین امر بود که به لطف الهی برای او مبدل به یک توفیق اجباری شد ولی اشتباهی بزرگتر عدم رجعت به شوهر و فرزندش پس از رسیدن به آزادی فکری و اجتماعی بود .

کندن از نژاد و رویکرد به یک امام : این است اصل اول همۀ حرکتهای معنوی بشر در طول تاریخ که بدون تردید برای یک زن سنتی کاری بسیار پر مخاطره و بزرگ است .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 23:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                        چند طنز عرفانی مدرن    

 

v   آیا می دانید چرا امروزه دست هیچکس نمک ندارد وهمه بی نمک شده اند ؟ تقصیر علم پزشکی است که نمک خوردن را برای همه ممنوع کرده وهمه نمک یددار می خورند که نمک بی نمک است .

 

 

v   رئیس ژاندارمری سربازی را مأمور تدارک نهار کرد وسرباز از پادگان بیرون آمد ولب خیابان در انتظار شکار ایستاد تا اتوموبیلی از راه رسید . سرباز : گواهی نامه  .راننده : بفرمائید . سرباز : معاینه . راننده : بفرمائید . سرباز : سند ماشین . راننده : بفرمائید . سرباز : شناسنامه . راننده : بفرمائید . سرباز : کارت پایان خدمت . راننده : بفرمائید سرباز : بیمه . راننده : بفرمائید . سرباز : سند ازدواج : راننده : بفرمائید . و ..... به ناگاه سرباز دیوانه شد وفریاد کشید که : پس شما بفرمائید که ژاندارمری تعطیل ! نهایتاً راننده را باز داشت کردند ومجبور شدند از نان وماست خودشان به او هم بدهند . وسپس آزادش کردند . راننده به هنگام خداحافظی گفت : سرکار حالا ژاندارمری تعطیل .

 

 

v     از یکی پرسید : آقا ساعت چنده ؟ گفت پنج هزار تومان . پرسید : دو هزار تومان نمی شه ؟ گفت : ساعت یازده است آقا .

 

 

v     از دیوانه ای پرسیدم چه شد دیوانه شدی ؟ گفت از بس همه بمن گفتند دیوانه من هم دیوانه شدم تا باورم کنند وراحتم بگذارند .

 

 

v   از کسی که به چوبه دار بسته شده بود ولحظات قبل از اعدام را سپری می کرد ، پرسیدم : چه شد که به اینجا رسیدی ؟ گفت : عشق ! پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت چیزی است که تا به دامش نیفتاده ای بی عاطفه ای . چون بدامش افتادی دیوانه ای . وچون از دامش رها شدی بی جانی .

 

                                                                                                                   ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ایدز: ویروس تروریزم

                                                       

ایدز یک مرض تروریست است یعنی وحشت افکن . ومحصول این تمدن ترور می باشد وبشر تروریست را به اشدّ ترور افکنده است تا مهار نماید . ایدز ظهور نفس تروریست بشر مدرن می باشد . در یک کلام ویروس HIV که مولد ایدز است هیچ بیماری خاصی پدید نمی آورد . یعنی ایدز اصلاً بیماری نیست که هیچ نشانه ویژه ای داشته باشد که دال بر حضور این ویروس باشد . ایدز یعنی نابودی سیستم ایمنی بدن . یعنی بدن آدمی سپر ایمنی خود در قبال هر مرضی را از دست می دهد ووجود فرد بی صاحب وبی حفاظ می شود ولذا یک سرما خوردگی یا یک عفونت کوچک فرد را می کشد . خیلی جالب است که به لحاظ لفظ هر سه کلمه ایمان ، ایمنی وایمیونولوژی از یک ریشه واحد هستند .

ایمان به معنای ایمنی وامنیت وجود است ولذا بزرگترین ویژگی ایمان به لحاظ احساسی وفکری هم آرامش وقرار وصبر واحساس امنیت در قبال خطرومرگ ونیستی است . همانطور که از ویژگی جسمانی یک مؤمن هم سلامت تن است .

ویروس HIV در واقع حاصل انهدام ایمان در بشر مدرن است ویک ویروس شیطانی است که از اعماق دوزخ به انسان رسیده واورا خلع سلاح کرده ودر هراس نابودی انداخته است . آنچه که از خود این بیماری مهلکتر وعذاب آورتر است هراس حاصل از آن است وبشری را که با حربه وحشت افکنی زندگی می کند را به اشدّ وحشت دچار ساخته است ولذا از نشانه های عدالت خداست .

ایدز حاصل بی خدا شدن انسان است . بنابراین این بزرگترین ومهلکترین ولا علاجترین بیماری کل تاریخ بشری علاجی جز توبه ورویکرد به پروردگار ندارد وفقط او می تواند قدرت ایمنی را به انسان باز گرداند . ایدز حاصل روی برگردانیدن خدا از بشر است .

هر چند که امروزه تقریباً هیچ مرضی علاج ندارد مگر اینکه خودبخود بهبود یابد . طب مدرن از درمان یک سرماخوردگی عاجز است . طب مدرن خود بیمارترین ولا علاجترین فرآورده این تمدن است همانطور که اکثریت پزشکان مدرن در رأس کافرترین انسانهایند وخود اشاعه دهنده ناامنی می باشند . زیرا تجارت پزشکی فقط یاقی به استمرار وافزایش ناامنی در بشر است لذا پزشکی مدرن دارای ذاتی تروریستی (هراس افکن )است وویروس ایدز را هم خود در مرکز MIT تولید نمود.

                                                                                                                 ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دل مؤمن

                                                      

« در کل عالم هستی مخلوقی حیرت آورتر از قطعه گوشت خون آلوده ای که دل نام دارد ندیده ام .» علی(ع)

ولی حیرت آورترین دلها دل مؤمنان است که مظهر نور خداست . دل آدمی قلمرو جهان غیب ومخلوقات ماوراء طبیعی است ودل مؤمن کانون عالیترین غیب الغیوب یعنی نور حق می باشد وبیهوده نیست که در احادیث اسلامی ، دل مؤمن را خانه خدا نامیده اندو مهمّتر از این کتاب قرآن است که بایستی به یک لحاظ آنرا کتاب دل شناسی وتنها مکتب «اصالت دل» دانست که همه مسائل وصفات واعمال ومقامات مادی ومعنوی بشر را از دل او می داند . وبهمین دلیل همه احکام خدا برای مؤمنان در جهت احیای دل وتوسعه وتعمیق وتزکیه دل ومصون ماندن دل از آفات دنیا والقاعات اجنه وشیاطین ووسوسه های مردمان است .

در عالم هستی پدیده ای لطیف تر وحساس تر از دل انسان وخاصّه انسان مؤمن وجود ندارد در یک کلام وظیفه یک مؤمن چیزی جز مراقبت از دل خویش نیست این مراقبت همان آداب واحکام فردی واجتماعی ومعیشتی وعبادی وعلمی است . فی المثل دل یک مؤمن در روابط با افراد وجریانات کافر وشقی وتبهکار سیاه می شود وچه بسا می میرد . دل قلمرو عواطف است ولذا دشمنی مهلکتر از روابط نادرست با آدمهای بد کار ندارد. گناه هر عملی نهایتاً بدان دلیل است که دل را سیاه وچرکین وعقده ای ورنجور می سازد و گاه هلاک می کند .

تقوی وخویشتن داری موجب مصونیت دل است گذشت وایثار وانفاق موجب توسعه وعمق دل است عبادات وخاصّه تفکرات تنهائی موجب منوّر شدن دل است . همنشینی با کودکان ودرد دل نمودن با آنان موجب تقویت وتزکیه وتسکین دل است حکمت موجب یقین واطمینان دل است ونهایتاً آنچه که کافر یا مؤمن ، عالم یا جاهل ، لطیف یا شقی وحقیر یا عظیم است دل انسان است .

 دل بایستی آنچنان پاک ووسیع ولطیف وعالی وعاشق شود تا لایق اقامت خداوند گردد واینست کمال انسان مؤمن !

وامّا بدترین عاقبت برای دل یک مؤمن همان نفاق است که حاصل استمرار در شرک ودین فروشی می باشد که دل را دو شقّه می کند وهر شقّه را به جان شقّه دیگر می اندازد ووجود فرد را در جنگی بی امان با خودش قرار داده ونهایتاً هلاک می سازد وعمیقترین نفاق حاصل روابط عاطفی با کافران ، اشقیاء ودشمنان دین است که در دل رسوخ می کنند ودل را به قتل می رسانند .

                                                                                                          ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بار هستی

 

آنچه که صبر وتحمّل وبردباری ورضا وتسامح نامیده می شود مجموعه ای از واژه هائی است که بیانگر ابعاد گوناگون یک واقعه در انسان است وآن وقوع وجود در انسان ونزول بار هستی بر دوش روان اوست که باید آنرا حمل وتحمل کند واین بار را ببرد وبردباری نماید و بر سنگینی این بار عظیم صبور باشد وتازه لبخند هم بزند وتسامح ورزد وراضی وشاکر هم باشد . انسان به میزانی که چنین باری را می کشد انسان است وانسانیّت را درمی یابد .

هستی  یک بار است که واضح ترین صورتش آن است که کل کائنات از درب هوش وحواس ووجدان وروح آدمی بروی نازل شده وفرود آمده است . حمل بار روح دارای سختی ذاتی است که آنگاه کل کائنات وبشریت هم بر این روح سوار می شود واین است که بقول باباطاهر عریان

                          فلک در قصد   آزارم  چرائی                           گلم گر نیستی خارم چرائی

                          تو که باری زدوشم بر نداری                           میون بار  سربارم   چرائی

در اینجا کل کائنات مخاطب قرار گرفته است واین دوبیتی باباطاهر یکی از کامل ترین وزیباترین بیان وضعیت وجود انسان وخاصّه انسان کامل در جهان هستی است آدمی ذاتاً خلیفه خداست ومسئول عالم هستی می باشد وانسان عارف که این مسئولیت را آگاهانه می پذیرد ومسئولیتش را می پذیرد تازه سنگینی این بار را احساس می کند . همانطور که آدمی غریزتاً نسبت به نزدیکانش وظایف ومسئولیتی دارد ولی می تواند از زیر بارش شانه خالی کند ویا این بار را بپذیرد .

آیا چه چیزی به انسان امکان وقدرت حمل بار هستی خود وسپس بشریت وآنگاه « کل کائنات » را می بخشد . انسان به میزانی که خود را می شناسد در واقع بار هستی خود را می پذیرد ودر قلمرو خودشناسی جهان را هم می شناسد وبدین گونه کل بار هستی را بر دوش خود می یابد زیرا شناختن همان مسئول شدن است مسئولیت حاصل معرفت است . در قرآن درباره وجود امام آمده است که هر آنچه که هست متحصّن ومتمرکز است در وجود امام آشکار !

پس معرفت موجب سوار شدن بار هستی بر انسان می گردد به انسان قدرت حمل این بار را می دهد تا نیمه راه بار را ننهد ونگریزد زیرا حمل این بار همان مقام جانشینی او بر جای خداست ومقام الوهیت انسان در جهان می باشداین بار تبدیل به هستی خود  انسان می شود وانسان جهانی رخ می دهد : انسانی که کل هستی است .

                                                                                                            ع 0 خ   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پاسخ یک نامه

 

س: چرا نقل قولهای شما در مقالات مستند نیستند وآدرس مرجع را نمی دهید وفقط بطور ضمنی مفاهیم را عرضه می کنید که چه بسا استنباط شخصی شما از سخنان بزرگان است ؟

ج : اولا در مقاله نویسی چنین سنتی رایج نیست وامر واجبی محسوب نمی شود آنهم مقالاتی ده سطری .

ثانیاً اساس کار ما کلاسیک وتحقیقاتی نیست وما در قلمرو علوم منقول کار نمی کنیم بلکه اساس کار ما توسعه علوم معقول است آنهم از نوع عقل ناب که همان معرفت نفس است .واگر هم گهگاهی نقل قولی می کنیم برای اثبات ادعای خود نیست بلکه برای تصدیق آن سخن منقول است . بنابراین برفرض هم استنباط ما از سخنان بزرگان کاملاً شخصی وتفسیر به رأی باشد باز هم هیچ خدشه ای به آن شخصیت وسخن وارد نمی کند زیرا ما همان مفهوم ادعا شده را ملاک قرار می دهیم ونهایتاً به تصدیق آن سخن یا شخصیت می انجامد ونه تکذیب .

 ثالثاً کار نشریه ما مفهوم سازی است ومکاشفه وتصدیق حکمت است ونه صدور احکام شرعی یا حقوقی وقضائی .

رابعاً اکثر نقل قولهای ما از مراجع دینی در قلمرو فرهنگ مردم ما معروف هستند وما عمدتاً برمحکمات دینی ومعرفت استناد می کنیم که جزو بدیهیات باور های عقلی ودینی ماست لذا نیازی به ذکر آدرس دقیق مرجع نیست .

خامساً اگر هر کسی در درستی نقل قول ما تردید دارد واین مسئله در نظرش اهمیت دارد برود وآدرس دقیق را پیدا کند تا راستی یا ناراستی نقل قول ما را اثبات کند که بسیار بندرت کسی مبادرت به چنین امری می کند وای کاش که بکند که امروزه با وجود این همه مراجع متنوع کلاسیک ورایانه ای چنین کاری بس آسان است .

سادساً یکی از اهداف نشریه ما همانا امّی کردن وعامی نمودن وعرفی ودموکراتیزه کردن معارف دینی است تا وارد گویش روزمره مردم شود وحجّت منطق گردد وهر کسی برای حجت آوردن یک آیه یا حدیثی مجبور نباشد حافظ قرآن ومتخصص علم حدیث باشد ودر حال نقل قول حتماً کتاب مرجع را هم باز کند تا مخاطب باور نماید متد اینست که می خواهیم معارف قرآنی وحدیثی را معقول نمائیم وبرای اثبات درستی آن عقل را سند قرار دهیم . هدف ما معقول کردن دین است ولذا عمداً این قاعده کلاسیک مدرن را نادیده می گیریم همانطور که مدارس دینی به همین دلیل موجب جداسازی دین از زندگی روزمره مردم بوده اند  .

تا مردمان همواره برای ابتدائی ترین مسائل دینی خود محتاج به متخصصین باشند واعتبار وعظمت نادرست این تخصص تا ابد حفظ شود آنهم به بهانه حفظ دینی .

                                                                                                                 ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                          فلسفه نفس ناطقه     

 

امام محمد باقر (ع) نخستین شکافنده علم ، نفس ناطقه را قلمرو الوهیت (تجلّی پروردگار)در وجود بشر می داند . یعنی نطق ومنطق بشری همان حضور خداست وسیطره القای اراده وعلم وفعلش در انسان است . با اندک دقتی در نفس خود در می یابیم که مستمراً دو نفر در حال گفتگو هستند . این گفتگوی خالق ومخلوق است . از میانه این گفتگو واز سنتز این تز وآنتی تز است که آدمی به جریان می افتد وشدن آغاز می شود .

هیچ متفکری در تاریخ بشر همچون امام باقر (ع) در ذات نطق بشری مکاشفه نکرده وتا ذات الفاظ وحروف به پیش نرفته است ودر هر یک از حروف واصوات یکی از صفات پروردگار را نمایانده است . آنچه که در ذهن ما می گذرد وبه زبانمان جاری می شود ترمینال این گفتگوست .

همینکه آدمی درباره آرزوها وافکار خود وحتی کلام خود باید بیندیشد که منظورش از آنچه که می خواهد و می گوید چیست همینکه انسان همواره درباره پندار وگفتارش مردّداست دال برحضور یک ناطق دیگر در نفس بشر است . یعنی این واقعیت که اندیشه وگفتار آدمی همچون اعمالش همواره مخلوق ومفعول است منتهی نه بطور کامل ومطلق . زیرا بخوبی درک می کنیم که خود ما هم در آن نقش داریم ولی یک نقش نسبی ونیمه آگاه ونیمه ارادی . پس آن نیمه دیگرش خداست .

به طور کلی سه کانون نطق در وجود انسان حضور دارد که با یکدیگر در ارتباطند وگفتگو می کنند وعلت ومعلول یکدیگرند : نطق دل ، نطق ذهنی ونطق زبان . هرچند که در بطن رفتارهای ما نیز نطقی دیگر نهفته است که همان نطق زبان ودل واندیشه ماست . اعمال ما ترمینال نهائی سه کانون نطق وجود است وبه مثابه منطق عینی ومحسوس است که به دیگران عرضه می شود وکاملترین نطق محسوب می شود که با دیگران سخن می گوید ودیگران نطق ما را بدینگونه در می یابند که حاصل نهائی مجموعه نطق های ماست وبر آیند گفتگوی بین انسان وخداست .

به بیان دیگر نطق آدمی در همه قلمروهای پنهان وآشکارش حاصل نطق روح باطن است . در واقع نفس بشر برآیند تداخل واتحاد روح وتن است که ناطقه است .

سخن دل به گوش ذهن می رسد وسخن ذهن به گوش زبان می رسد ونیز به گوش سائر اعضای بدن . واعضای بدن مجری سخنان مذکور هستند . واعمال بشر نیز نهایتاً برای خود عامل ونیز سائر مخاطبان تبدیل به نطق ومنطق دیگری می شود واین یک دور دائم است ودایره نفس ناطقه انسان . ونطق است که از انسان باقی می ماند وبقول فروغ فرخزاد تنها صداست که می ماند وبقول حافظ خوشترین صداها همان صدای سخن عشق است . وامّا صدای عشق آنگاه در می آید که آدمی از میانه تن وروح خویش برخیزد .

تااین دو متحد ویگانه شوند وهم صدا این از میانه برخاستن همان واقعه عشق است وآنکه بر می خیزد تجلی حضرت حق است : دوست !

                                                                                                               ع 0 خ  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                  عرفان واطاعت بی چون وچرا    

 

عرفان چیزی جز رابطه بین مراد ومرید نبوده است ومیزان رشد وتعالی عرفانی هم منوط به اطاعت بی چون وچرا می باشد . چرا؟

عرفان قلمرو شناخت توحیدی است که همان خداشناسی در قلمرو نفس خویشتن است یعنی شناخت خدا در خود ! شناخت توحیدی شناختی در فراسوی منطق علیّت است که تماماً در دوگانگی قرار دارد . منطق علیّتی که همان منطق چون وچرائی است که تماماً دیالکتیکی می باشد یعنی شناخت هر چیزی به ضدّش ممکن می باشد ولاغیر وخداوند در چنین عرصه ای قابل شناخت نیست الّا اینکه شناختی کافرانه ومشرکانه می باشد که موجب گمراهی است . وانسان موحد کسی است که از چنین شناختی فرا رفته باشد یعنی از وادی چون وچرا رسته باشد آنهم نه به صرف ادعا واستدلال ذهنی بلکه در قلمرو تجربه وروزمره گی زندگی در اطاعت بی چون وچرا وصادقانه از پیر عارف که به مثابه امام است وخود مقیم وادی توحید وبی چون وچرائی می باشد .

چرا که خداوند تنها موجود بی چون وچرای عالم وجود است  .

پس آنکه اطاعت بی چون وچرا نمی شناسد خدا را نمی شناسد یعنی خود را نمی شناسد ولذا اصلاً چیزی را فی الواقع نمی شناسد زیرا هر چیزی یک چیز واحد ویگانه است نه دوگانه . ویگانه را نمی توان با عقل دوگانه شناخت پس در واقع وادی عقل عرفانی تنها راه شناخت واقعیت جهان نیز می باشد وخدا هم در همین واقعیت شناخته می شود خدای واقعی ، خدای واقعیت است ونه خدای خیالی .

بنابراین شناخت رئالیستی همان شناخت عرفانی است که از راه اعمال بی چون وچرا تحت ارادت یک پیر موحّد ممکن می شود .

                                                                                                           ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 16:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ «هولوکاست »

 

قوم بنی اسرائیل در طول تاریخ بارها قتل عام شده است و هولوکاست جدیدترین آن است که بواسطه حزب نازی در آلمان صورت گرفت که تعداد قربانیان آن از ششصد هزار تا شش میلیون تخمین زده شده است .

می دانیم که در دوران حزب نازی حدود نیمی از یهودیان جهان یعنی بالغ بر هفت میلیون نفر یهود در آلمان می زیسته اند پس معلوم است که آلمان امن ترین جای جهان برای یهود بوده است یعنی قوم آریایی یعنوان مهربان  ترین اقوام بشری همواره حامی خدا پرستی و عدالت بوده است همانطور که یک بار دگر در دوران هخامنشی بیشترین یهودیان جهان از قتل عام پادشاه بابل به ایران پناهنده شده  و از نابودی حتمی نجات یافتند ولی مدتی بعد خشایار شاه مبادرت به اخراج و کشتار یهودیان نمود .

و اما چه شد که این آریاییهای مهربان و میهمان دوست به ناگاه به تنگ آمده و آنچنان ضد یهود شدند ؟ عدوات و نفرت  آلمانیها با قوم یهود از حدود یک قرن قیل از جنگ جهانی دوم در آلمان آشکار شده بود که این یک نفرت عامیانه هم نبود این نفرت را در آثار بزرگان اندیشه آلمانی از جمله نیچه نیز شاهدیم .

تردیدی نیست که انبیای بنی اسرائیل یکی از نخستین پیامبرانی بودند که مروّج یکتا پرستی و اخلاق انسانی و دانش و سواد آموزی بر روی زمین بوده اند . و نیز اینکه هیچ پیامبری در قومش اینقدر زجر نکشیده و به قتل نرسیده است که پیامبران قوم بنی اسرائیل . ظهور آن همه پیامبر در یک قوم کوچک دال بر غایت کفر و شقاوت این قوم است وگرنه ایرانیان در طی چند هزاره با دین

 زرد تشت زندگی کرده اند و انسانی ترین مدنیّت را بروی  زمین بر پا نموده اند و همین دین آنها را کفایت نمود تا ظهور اسلام .

جز بنی اسرائیل هیچ قومی پیامبران و ناجیان خود را به قتل نرسانیده است . بنابراین حساب انبیای بنی اسرائیل از قومش بکلی جداست همانطور که حساب پیامبر اسلام و امامان از عرب جداست و خداوند در قران کریم در ده ها آیه دو قوم را بعنوان کافرترین اقوام بشری معرفی کرده است : بنی اسرائیل و عرب . و اینک حدود نیم قرن است که این دو شقی ترین اقوم زمین به بهانه قدس مشغول جنون آمیزترین جنگ تاریخ هستند . این جنگ بین اسلام و یهود نیست بلکه جنگ دو جناح از نفاق و شقاوت بشری است به بهانه دین . جنگ بر سر اراضی اشغالی است جنگ بر سر دین نیست . اگر چنین بود مسلمانان لااقل در این منطقه در جهان با یکدیگر متحد بودند و این همه احزاب کوچک و متفرق اسلامی وجود نمیداشت که خود با یکدیگر در جنگند مثل جنگ درونی سازمان فتح و حماس و زمانی جنگ بین سازمان  امل  و فتح .

جنگ بین دو قوم شقی و منافق است که یکی در موضع قدرت و دیگری در موضع ضعف می باشد که دفاع مسلمین از اعراب فقط دفاع از حق ضعیف است که خانه اش غصب شده است . گویی این همان تکرار دگر باره جنگ های صلیبی می باشد که جنگ بین دو ابر قدرت در سودای فتح جهان بود آن هم به بهانه قدس .

به لحاظ تاریخی می دانیم که بنی اسرائیل در هر کشور پناه یافتند در خفا بر علیه میزبان چه فتنه ها نمودند و نهایتاً بر علیه مصالح مردم آن دیار چه خیانت ها کردند . تجربه کشور خودمان در دوران قبل انقلاب سندی زنده و انکار ناپذیر است که چگونه برخی یهود با تغییر منافقانه مذهب در همه ارکان کشورمان نفوذ کرده و یک اقلیت نیم درصدی بر کل جامعه ما حکومت می کرد که جز اشاعه فساد و غارت ثروت ملی و نابودی فرهنگ و فروش اسرار ملی به دشمنانان هیچ کار دیگری نمی کرد و جالب اینکه همانها نهایتاً عمداً دربار شاه را نیز فریب داده و گریختند و به خدمت اربابان دیگری درامدند . مشابه چنین واقعه ایی در زمان خشایار شاه و در قرن جدید در آلمان رخ داد . در حالیکه آلمانیها در شکست خود در جنگ جهانی اول مشغول باز سازی کشور خود بودند یهود ها فقط مشغول غارت کشور و ایجاد تورم (ربا) و فروش اسرار ملی به بریتانیا بودند تا آن خشم ملی بر انگیخته شد وو آن قتل عام پدید آمد . واقعیت این است که گهگاهی در طول تاریخ بشر خون ریزهای بزرگی چون اسکندر وچنگیز  و هیتلر پدید می آیند و همچون آیه عذاب و انتقام الهی عمل می کنند که برخی از اقوام بشری حجامت می شوند . اینها اگر شیطان هم باشند فرستاده  خشم خدا هستند درست مثل ناجیان که فرستاده رحمت خدایند .

اتحاد یهود - انگلیسی در آن  دوران یک واقعه ایی آشکار بود  و کل وجدان ملی آلمان را جریحه دار کرده بود و درست به همین دلیل هیتلر برای ملت خود جز این دو دشمنی سراغ نداشت . لذا پس از جنگ دوم جهانی انگلیسی  ها بودند  که سرزمین فلسطین را غصب نموده و در اختیار یهود  منافق قرار دادند در حالیکه اگر قرار بر انتقام و جبران خسارت باشد می بایستی ایالتی از آلمان را محل اسکان یهود می کردند که کشور خودشان نیز محسوب می شد .

یهودیان مؤمن بیش از هر مذهب دیگر از نفاق بنی اسرائیل نفرت دارند و با اسرائیل عداوت می ورزند . شاهد بودیم که آلبرت اینشتن تا آخرین لحظات حیاتش مشروعیت اسرائیل را نپذیرفت و به آن کشور سفر نکرد و از پذیرش نامزدی خود بعنوان اولین رئیس جمهور اسرائیل از جانب صهیونیزم سر باز زد تا آنگاه که بعنوان یک پناهنده در کشور آمریکا تحت فشارهای روانی و سیاسی تصمیم گرفت از طریق نامه ایی تشکیل این دولت را تبریک بگوید که در حال نوشتن  این نامه سکته کرد و مرد . این واقعه نشان می دهد که تحت چه فشاری وادار به نوشتن این نا مه شده است . تبلییغات  امریکایی و صهیونیستی برای انتقام از اینشتن او را متهم به جنون نمودند و حتی تلاش کردند که اریک فروم بعنوان یک نویسنده و روانکاو خود فروخته را بسراغ او بفرستند تا برای او تشکیل پرونده جنون بدهد همانطور که مشهورترن کتابش تحت عنوان « آناتومی ویران سازی انسان » که به سفارش صهیونیزم نوشته شده بود به طرزی مذبوحانه و مفتضحانه هیتلر را متهم به جنون مادرزادی کرده بود .

مسئله دیگر این است که در جنگ دوم جهانی حدود پنجاه میلیون انسان غیر نظامی کشته و معلول شدند ولی تبلیغات غربی هرگز برای اینهمه انسانهای غیر یهود اشکی نریختند و اتفاقاً مستمراً امار آن را نیز کاهش میدهند در حالیکه کشته شدگان یهود مستمراً افزایش می یابد . روژه گارودی فیلسوف و مورخ فرانسوی در کتاب معروفش که بدان واسطه محاکمه شد بطور مستند ثابت کرده است که چگونه این آمار بطور تصنعی رشد کرده است . این یک پدیده کاملاً بی سابقه در تاریخ بشر است که عدم پذیرش یک آمار جرم قانونی محسوب شود آن هم در مهد دموکراسی غرب یعنی فرانسه . و این نشان میدهد که یک تمدن و دموکراسی بنی اسرائیلی است .

خیانت بنی اسرائیل در کشورهای میزبان و پناهنده اش در طول تاریخ یکی از ویژه گیهای برجسته این قوم است همانطور که در صدر اسلام با همه خدماتی که به انان شد و حتی از بودجه مسلمین برای آنها معبد ساخته شد و شخص پیامبر (ص) و علی (ع) به فقرای این قوم شخصاً خدمت می کردند نهایتاً از این قوم جز خیانت به مسلمانان چیز دیگری بر نیامد و اینکه نهایتاً شخص پیامبر در میهمانی منزل یک پیرزن بیوه یهودی  مسموم شد و از همین مسمومیت نهایتاً از دنیا رفت در حالیکه این پیرزن و خانواده اش  تحت کفالت شخص  پیامبر بودند و این صفت ویژه میزبان کشی انها را با میهمان کشی تکمیل می کند .

هولو کاست جزای تاریخی این نمک به حرامی است اگر واقعیت داشته باشد . اصولاً صفت نمک به حرامی در فرهنگ عامه بشری نشانۀ غایت پلیدی است . علی (ع) می فرماید :« از نشانه های یک انسان پلید آن است که پاسخ خدمت را با خیانت می دهد ».

 

   ع-خ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بهترین دوستان شهر بیکسی

 

خداوند در قرآن به مؤمنانش وعده می دهد که دین را برای خدا خالص کنند هر چند که تنها وبیکس می شوند ولی خداوند انبیاءوشهداءوصدیقین را با آنان محشور می کند واینان خوب رفیقانی هستند . این حشر با مخلصین است در حیات دنیا . این بدان معناست که آنهازنده اند ومخلصان را تنها نمی گذارند ویاریشان می دهند .

به لحاظ معرفتی این واقعه حیرت آور بدان معناست که عالم وجود دارای درجات وطبقاتی است وهر کس بمیزان سعی در دین ومعرفت وصدقش به لحاظ باطنی در مقامی ویژه از جهان قرار دارد وبا همه اهالی همان طبقه از جهان محشور است چه زنده وچه مرده .

مؤمنان از اهالی آخرت هستند حتّی در همین دنیا . تن آنها در این دنیا مشغول انجام وظیفه است ومرارتها می کشد ولی دل وجانشان در جهانی دگر اقامت دارد وبا همطرازان خود همزیستی می کند . تن آنها محبوس در خاک است ولذا گفته شده که حیات دنیا حبس مؤمنان است . واین تن در این جهان به غایت استضعاف می رودوفقیر وبیمار وبیکس می گردد وامتحانی بزرگ برای خلایق است . واینانند خلفای خدا ووارثان زمین .

هرچند که بهترین دوست همنشین آدمی ، خداست . وخوشا بحال کسانی که با او زندگی می کنند وهمچون چوپان مولوی ، دستانش را می شویند وپاهایش را می مالند وموهایش را شانه می کنند . این حدیث شام آخر مسیح هست که گفت: یاران ، مرا به شما نیازی افتاده است تا پاهای شما را بشویم . پاهایش را شست وآنگاه از صلیب بالا رفت تا رخسارش را نظاره کنند . در آنجا کمی معطل ومنتظر ماند وکم کم تردید آمد وگفت : پروردگارا چرا تنهایم نهادی پس کجائی ؟

 وامّا بزرگترین تراژدی عرفانی اینست که یار در خانه دل باشد ومحروم زرویش .

                                                                                                                  ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنگاه که بخت در می زند

 

می گویند که بخت هر کسی فقط یکبار در می زند که اگر باز نکردی دیگر باز نمی گردد هر چند اگر صد بار دگر هم بیاید باز نخواهی کرد زیرا امکان خوشبخت بودن را باخته ای . آدمی فقط در یک دوره خاصی از زندگی قدرت وروح وشهامت بخت پذیری دارد .بخت پذیری همچون قمار است . آنچه که موجب می شود که اکثرآدمها همواره پشت درب بسته بخت خود بمانند حسابگری های نامعقول وبزدلانه است .

گاه ندای بخت چنان داد می زند که هر کسی می شنود الّا خود فرد . گوئی که گوش دل کر شده است ویا نجواهای دنیا پرستانه وحسابهای روتین وبی بنیاد زمانه امکان پاسخگوئی به انسان را نمی دهد بخت همواره در سیمای یک نعمت الهی رخ میدهد که صورتی مردم پسند وکلیشه ای وبیمه شده ندارد ومستلزم توکلی خالصانه است ودل به دریا زدن ویک بار هم که شده ندای فوق حسابی دل را گوش دادن وبرشهوات وحرص خود فائق آمدن .

بسیارند که حتی بر دروازه بخت خوش خود وارد شده و در آن واقعاً با دلی خوش زیست می کنند ولی وسوسه های شیطان و تبلیغات زمان و القاعات بخیلان نمی گذارند که به دل خود اعتماد کنی و احساس واقعی خود را بپذیری. لذا به قیاسهای احمقانه می پردازی. و دل خوش و آرام و زندگی با عزّت و هر چند ساده را به یک زرق و برق ابلهانه و بی خاصیت می فروشی . و بعد تا قیامت آه و حسرت می کشی.

گاه وجدان آدمی تا پایان عمر ، حماقت و کفر بشر را نمی بخشد و او را سرزنش می کند. از حماقت آدمی یکی این است که هرگز بخت خوش و سعادت بی مزد و منّت و بی دنگ و فنگ را باور نمی کند و سعادت و عزّت را هم قیمت گذاری می کند و لذابخت خود را می بازد زیرا بخت هر کسی مفت به سراغ او می آید و منّت نمی نهد و حتی منّت هم می کشد. و این است که آدمی را فریب می دهد و احمق می کند .

آنچه که بشر مدرن را تا ابد پشت درب بسته بخت مات و مبهوت نموده است. جادوی پول است . بخت بشر مدرن را پول بسته است . آیا براستی با چه چیزی می توان این جادو را خنثی نمود و بخت بسته را باز کرد؟ خدا پول را لعنت کند که انسان را تا این حد بد بخت و احمق نموده است و دربهای بخت را یکی پس از دیگری بر روی بشر می بندد.

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز یک بدبینی ملّی

                                                         

متأسفانه مردم ما مدّتهاست که دچار یک بدبینی عظیم نسبت بهر حقیقت وباوری شده اندو براستی «تئوری توطئه»همچون سایه ظلمت یا اختاپوسی جگرخوار ، هر شهامت وصداقت را در نظرها تبدیل به عفریت توطئه ساخته است .چرا؟ مدّتی است که مردم ما فقط دروغها را باور می کنند ونسبت به هر حقّ وصدقی بد گمانند واز آن می گریزند این بی اعتمادی هولناک نهایتاً بصورت یک عدم اتکا به نفس وخود مسخره گی همه جائی خود نمائی می کند تا آنجا که همه مقدسات دینی وملی وانقلابی وعلمی وعرفانی مبدّل به انواع روز افزون جک وهجو وهزل شده واین خود-             مسخره گی بصورت نوعی هویت در آمده است . این مصیبت بزرگ فقط در جوانان بیشتر خود نمائی می کند زیرا بی ریاترند وگرنه در پیران هم به همان شدت وبلکه عمیق تر حضور دارد وپیران ما منشاً این بی اعتمادی وبی هویتی می باشند وعلت این خود- بدبینی ملی هستند . بسیاری این وضعیت را مربوط به ناکامی های آرمانهای انقلاب وخلف وعده های دولتها می دانند ووعده های سر خرمن ریاست جمهورها وبی وفائی آنان به رأی هائی که گرفته اند . این وضعیت علناً در مشارکت مردم در انتخابات تأثیری واضح داشته است که مسئولین امر نیز اذعان کرده اند . ولی این فقط یک روی سکه است . روی دیگر سکه بی اعتمادی در قلمرو عواطف وخانواده هاست که به مراتب مهلک تر است ولاعلاجتر . ودیگر این جنبه را نمی توان به گردن انقلاب ودولتها انداخت . زیرا تجربه جوامع مدرن نشان داده که بی اعتمادی نسبت به حکومتها اتفاقاً موجب انسجام عاطفی بین مردم ودر خانواده می شود .

 پس مسئله چیست ؟ بنظر ما مسئله همان بحران هویت است که مردم ما بواسطه تعلّقات شدید عقیدتی شدیدتر واکنش نشان می دهند ودچار نوعی لجاجت وعداوت با خود شده واز خود انتقام می گیرند . بحران هویت حاصل بحران معرفت دینی است وفقدان یک ایدئولوژی ذلال غیر سیاسی . زیرا خود سیاست زدگی یکی از علل این بحران بوده است.

                                                                                                       ع 0 خ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

وای به ایثار زنانه

 

همانطور که مکرراً نشان داده ایم دعوی ایثار از جانب آدمی یکی از ابلیسی ترین وناحق ترین ادعاها واحساسات است . مخلوق ناتوان ومیرائی چون آدم را چکار به ادعای ایثار . ایثارگر فقط خداست وآدمی فقط می تواند از نداشتن ها وعذابها وماست ریخته شده اش ایثار نماید ! همه عداوتها وکینه های تراژیک بشر محصول چنین ادعا واحساس مالیخولیائی است .

وامّا ایثار زنان مالیخولیائی برتر ودگر است . زن که در قبال عشق مرد احساس خدائی وبی نیازی دارد ولذا کارخانه بی انتهای ناز است وپرستش خود بواسطه مرد را وظیفه مرد می داند اگر بخواهد ایثارگر هم بشود آنگاه یک دیوانه افسار گسیخته می شود . اکثریت زنان حتّی تمکین جنسی در قبال شوهر را از ایثار خود می دانند واین علت العلل طبع روسپی گری زن است که به تن فروشی می رسد .

وامّا یک ایثار نوینی که زن مدرن بدامش افتاده وزندگیش را تباه ساخته ، درآمد زائی واشتغال اوست که به معنای ایثار اقتصادی است . لذا اکثر زنان شاغل علناً زن سالارانی ظالم هستند که یا مرد را به برده گی می کشند ویا فراری اش می دهند ویا به طلاق غیر رسمی می انجامد .

اصولاً زن در هر عمل ووظیفه ای احساس ایثار دارد واین همان نکته گمراه کننده ای است که چنین پندار وارونه ای را پدید آورده که زن اهل عشق است ومرد هم اهل عقل . در واقع این مقام را زنان به خودشان داده اند . ورنه هر مردی می داند که تنها چیزی که در اکثریت زنان مطلقاً وجود ندارندعشق است . زن فقط عاشق بر عشق مرد نسبت به خویشتن است که همان عطش مرد خواری وسلطه است . درست به همین دلیل زنانی که دچار چنین ادعا واحساسی هستند به ناگاه سیمائی بس ستمگر ومتجاوز ودیوانه ای از خود بروز می دهند .

زنی که اصولاً برای خود وظیفه ای در قبال مرد قائل باشد زنی مؤمنه است وکیمیای دورانهاست .

                                                                                                                       ع 0 خ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                  دین زنانه    

 

اکثریت زنان حتّی آنگاه هم که جداً روی به دین وزندگی با معرفت می نمایند برای جلب نظر یک مرد ویا مردانی است . یعنی این رویکرد هم خود جلوه ای برتر از جلوه گری وعشوه وناز است بدین معنا که : من که دین را نمی خواهم حالا که تو می خواهی پس بخاطر تو ! وطبیعی است که هدف این نوع از دین داری هم طبق معمول بدست آوردن دل مرد وسپس براو مسلط شدن واراده اش را در اختیار گرفتن است جهت یک بوالهوسی بسیار اساسی تر . در این نیت از دین داری زن ، دین وسیله ای برای دین براندازی در مرد است . این دین ضد دین ومعرفت ضد معرفت است وعاقبتی بس فجیع دارد . اگر مرد تسلیم هوس زن شود که مجبور است هم خود از دین خارج شود یا منافق گردد وبه زنش هم این امکان را بدهد . واگر تسلیم هوس زن نشود بدون تردید زن از طریق رها کردن احکام دین ومخصوصاً زیر پا گذاشتن حجاب وعفت از مرد انتقام می ستاند . این حربه زنان در قبال مردان متدیّن است . یعنی می گوید : اگر تسلیم من نشوی فاحشه می شوم وآبروی تو ودین توراهم می برم . از این وقایع در جوامع دینی واسلامی بسیار فراوان رخ می نماید . واین بزرگترین امتحان مرد در دین خداست . در اینجا مرد بایستی بین خدا وزنش انتخاب کند . این واقعه در صدر اسلام هم درباره عایشه زن رسول خدا رخ نمود وخداوند این تهدید عایشه را خنثی کرده وعایشه پس از رحلت رسول یکبار دگر در ماجرای «جمل» از دین شوهرش انتقام گرفت وبسیاری از مؤمنان را فریفت وبه کشتن داد ومبدّل به بزرگترین فتنه زن در تاریخ دین شد . داستان جعده همسر امام حسن (ع) نیز دقیقاً برهمین اساس رخ نمود ونیز همسر امام جواد(ع).

این بزرگترین درس عبرت برای زنان اهل دین ومردان مؤمن در قبال زنانشان می باشد .

                                                                                                                   ع 0 خ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

از گفتن تا باور داشتن

 

امروزه اکثر ما مستمراً آیات الهی واحادیث رسول وائمه را برزبان می آوریم وبا اینحال غرق در هزار جهل وبدبختی ومفاسد اجتناب ناگریزیم . چرا؟

اینهمه سخنان الهی وآسمانی آیا نباید هیچ خاصّیتی بخشند ؟ آیا این کلام فقط برای مؤعظه ودرس واشتغال وتوجیه زندگی ماست ؟ یک سخن طبی یا فنّی یا سیاسی بسیار بیش از این خاصیّت دارد ولااقل برای لحظاتی ذهن ما را مشغول می کند . براستی این چه رازی است ؟ خداوند آیات قرآن را رحمت وشفا برای مؤمنان خوانده است پس این خاصیّت چه شده است ؟ آیا به مرور زمان از دست رفته است ؟

مسئله اینست که به آنچه که می گوئیم باوری نداریم . واین فقدان ایمان است . حضرت رسول می گوید : هر کس چهل حدیث از مارا بداند مجتهد است . مجتهد یعنی کسی که می تواند مسائل را درک کرده وحل نماید . چگونه است که ما کل قرآن وچهل هزار حدیث از برهستیم وروز به روز گرفتارتریم ومشکلات ما را بایستی علوم وفنون غرب پاسخ گویند . این فقدان باور است وآنچه می گوئیم درس ومشق وشغل وتبلیغات است . اگر باور می بود امروزه می بایستی با اینهمه رسانه های دینی وعرفانی ، یک ملّت نجات یافته وبهشتی می داشتیم که الگوی بشریت باشد .

پس بیائیم فکری بحال ایمان کنیم .

                                                                                                               ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مصاحبه ای با زنان خوشبخت تاریخ

                                                                     

ü   از مرده ای در قبرستان پرسیدم: آیا هیچ حسرتی از گذشته داری گفت : آری ای کاش در زندگی دنیائی می توانستم یک روز مثل الان سر جای خودم بنشینم ولخت خودم را بی آرایش ببینم .

ü      از زنی که به خوشبختی شهره شهر بود پرسیدم : آیا هیچ آرزوئی دیگر داری ؟ گفت: آری ای کاش هرگز خوشبخت نمی شدم .

ü      از زن هنرپیشه مشهوری پرسیدم : سینما چیست؟ گفت: فحشای مقدس!

ü      از قطّامه پرسیدم: علت آنهمه کینه تو از علی(ع) چه بود؟ گفت : از این بود که در تمام کوفه تنها مردی بود که نتوانستم از او دل ببرم .

ü   از عایشه پرسیدم: علت آنهمه کینه تو از علی(ع) چه بود ؟ گفت: از آن بود که او تنها کسی بود که می دانست که من در باطن کافرم ولی بااین حال مرا رسوا نکرد بلکه من خودم را رسوا نمودم .

ü   از کلئوپاترا پرسیدم :آیا براستی تو عاشق کدامیک از آن دو امپراطور رومی بودی . گفت: هیچکدام من فقط عاشق پسرم بودم ومی خواستم او را به سلطنت برسانم .

ü   از همسر ملکشاه سلجوقی (ترکان خاتون)پرسیدم :آنهمه عداوت تو با حسن صباح از چه بود؟ گفت : از اینکه هر چه کردم به خواستگاری من نیامد .

ü      از معشوقه اسکندر مقدونی پرسیدم: بزرگترین مکر زن چیست ؟ گفت: اینکه عشق مردش را انکار می کند واز او اثبات می طلبد .

                                                                                                       ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                       چند حکایت مالیخولیائی    

 

o    ازرمّال ودعا نویس پرسیدم : چرا آیات قرآن را می پزی وبه خورد مردم می دهی ؟ گفت : مگر نخواندی که در خود قرآن آمده که «این کتاب رحمت وشفائی برای مؤمنان است»

o    کسی از فرط دندان درد تا صبح دعای دندان درد را زمزمه کرد وهیچ تسکین نیافت تا از درد بی هوش شد فردایش گفت : بالاخره اثر کرد وباز دعا را آغاز نمود .

o    شبی در عین دلبری زنی به شوهرش گفت آیا واقعاً عاشق منی وجز خوشبختی برای من نمی خواهی مرد گفت: همینطور است . زن گفت: اگرراست می گوئی مهریه ام را تماماً ونقد بپرداز وطلاقم بده . مردنیز همین کار را کرد . زن بهنگام خداحافظی گفت : اگر براستی عاشقم می بودی این کار را نمی کردی . توعاشق نبودی احمق بودی . مرد گفت : احمق خودتی من از تو بیزار بودم وفقط اینگونه می توانستم از شرّت راحت شوم .

o    روزی دختری به دوست پسرش گفت : این را بدان که تو نه اولین دوست من هستی ونه آخرین آن . پسره گفت منظورت اینست که اصلاً نگران هیچ چیزی نباشم مرسی خیلی لیبرالی .

                                                                                                   ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

               روسپی اشرافی وفاحشه محترم              

 

ژان پل سارتر فیلسوف شهیر فرانسه داستانی مشهور دارد بنام « فاحشه محترم» . سیمون دوبوار ناهمسر محترم ایشان هم در کتاب معروفش«جنس دوم» بعنوان فصل نهائی کتاب یک زن خوشبخت امروزین را نهایتاً یک « روسپی اشرافی» می داند که دو امتیاز بزرگ دارد یکی اینکه از مشتریان مستقیماً پول نمی گیرد بلکه هدیه هائی گران قیمت مثل اتوموبیل ،جواهرات وغیره قبول می کند چون برده نیست بلکه انسانی آزاده وعاشق است . امتیاز دیگرش اینست که مشتری خود را گزینش می کند واین دو امتیاز به مثابه آرمان یک زن آزادیخواه ودموکرات است که از اسارت تاریخی مرد رها شده است . واما « فاحشه محترم » آقای سارتر ، زنی است به غایت ایثارگر که مردان را از قحطی وناتوانی جنسی نجات می دهد ویک راهبه عصر جدید محسوب می شود او نیز پول نمی گیردفقط صدقه ونذر ونیاز قبول می کند والتماس وتضرع جنس مردان واحساس ناجی گری او بطور کامل اورا ارضاء می کند این نیز سیمائی دیگر از زن رستگارشده مدرن است ودو سیما از فمینیزم (مکتب اصالت زن)می باشد .

امروزه در سراسر جهان مدرن شاهد پیدایش چنین نسلی از زنان هستیم که بتدریج بصورت یک هویت جهانی در می آیند.

نوع نگاه این دو نویسنده شهیر به این دو هویت واحد از زن مدرن بگونه ای است که بسیار جای تفسیر دارد . معلوم نیست که آیا براستی این هویتی که معرفی شده یک هویت واقعاً ایده آل است  ویا الگوی طنز آلوده وکمدی – تراژیک است . بهرحال دریافت عامه خوانندگان جهانی این دو از نوع اول است ولذا این دو اثربه مثابه فلسفه تقدیس روسپی گری عمل کرده وپیروانشان را به تباهی کشانیده است . واما مدل دیگری از روسپی گری مدرن هم که ماهیتاً با این دو مدل یکسان است قابل طرح می باشد که ما آنرا روسپی گری روشنفکری ویا فلسفی می نامیم که خود خانم دوبوار یک نمونه کامل واولیه آن محصول می شود وخود در حکم یک پیشوا والگو می باشد که در تمام عمرش بدون هیچ ازدواج وتعهدی با سارتر زیست ومستمراً می رفت وچند سال بعد باز می گشت ونهایتاً سر پیری واز سر ناچاری در اواخر عمر در کنار سارتر قرار گرفت . بدینگونه است که فقط فواحش خیابانی که هنوز اٌمٌل و غیر روشنفکر وغیر عارف هستند به «روسپی» شهیر و بد نامند ومابقی جملگی اشرافی ومحترم وقدیس وروشنفکر وفیلسوف وعارفند ودرخور تحسین وجایزه صلح نوبل .

                                                                                                                    ع 0 خ    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                        وحشت انتخاب همسر     

 

همه ما می دانیم که همسر را فقط در نیمه دوّم عمر ومخصوصاً دوران کهولت می توان شناخت یعنی آنگاه که دیگر کاری نمی توان کرد این یک شناخت جبری ولذا بی ارزش است شناخت موجودات غیبی وماوراء الطبیعی آسانتر از شناخت همسر است ولذا هیچکس بواسطه آشنائی وتحقیقات قبل از ازدواج کمترین خیری از باب شناخت همسر ایده آل کسب نکرده ولذا اکثراً بلافاصله پس از ازدواج احساس فریب خوردگی دارند وطرف مقابل را حقّه باز می دانند .

بدون تردید آشنائی قبل از ازدواج یک آشنائی سینمائی است همانطور که شخصیت واقعی هیچکس را نمی توان از روی نقشی که در فیلمی ایفا نموده تشخیص داد بنابراین این آشنائی ها مخصوصاً در قلمرو دوستی های مدرن بزرگترین قلمرو فریب است ولذا ازدواجهای حاصل از این نوع روابط ناکامترین ازدواجها هستند . درست به همین دلیل دخترانی که در این نوع روابط ایده آلترین نقشها را بازی می کنند بندرت حاضر به ازدواج با دوست پسر خود هستند چون می دانند که در زندگی روزمره خود نمی توانند این نقش را بازی کنند ولذا لو می روند .

وحشت انتخاب همسر به لحاظ معرفت دینی یک وحشت بیهوده است زیرا طبق کلام خداوند در قرآن این خود خداست که برای هر کسی از جنس نفس خودش همسر قرار می دهد . یعنی همسر هر کسی جمال نفس خود اوست وبه همین دلیل زن وشوهر با هم انس والفت می گیرند بنابراین تنها وحشت واقعی وبر حقّ آدمی در قلمرو انتخاب همسر نه نگرانی درباره خوب یا بد بودن همسر بلکه نگرانی درباره ماهیت خودش باید باشد زیراهمسرش خواه ناخواه از جنس نفس اوخواهد بود پس آدمی قبل از اقدام برای انتخاب همسر اگر می خواهد همسرش انسانی پاک ودرست کار وبا وفا باشد بایستی نفس خود را تربیت نماید واز امیال واعمال ونگرش نادرست توبه کند تا همسری خوب از جانب خداوند برایش پدید آید طبیعی است که این انتخاب خدائی از بطن نفس آدمی رخ می دهد یعنی بقول معروف «کبوتر با کبوتر باز باباز جمع خواهد شد.»

وحشت ونگرانی درباره همسر آینده یک پدیده جاهلانه است . خوب باش تا همسری خوب بسویت آید . ازدواجهای حاصل از دوستیهای نامشروع سند حقّانیّت این ادعاست که هرگز بواسطه کلیشه های اجتماعی نمی توان تشخیص واقع بینانه ای پیدا نمود .

                                                                                                                       ع 0 خ   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                  معضلۀ اشتغال زنان درجامعه      

 

زن مدرن امروز بخوبی می داند که علت العلل انگیزه او در کار بیرون از خانه ویا حتّی تحصیل علم چیزی جز آزادی وروابط آزاد با مردان بدور از نگاه خانواده وهمسر نیست ومسئله یاری اقتصادی به شوهر در اکثریت موارد بهانه ای بیش نیست . اصل همان مسئله گریز از خانه است که تحصیل وکار دو بهانه وتوجیه زیبا برای آزادی خلاف عرف وشرع می باشد .

زنی که در انجام کارهای واجب خانه زجر می کشد واحساس نابودی می کند واز برای هر کاری هزار منّت بر اعضای خانه وخاصّه شوهر می نهد در بیرون از خانه مثل یک برده با لذّت کار می کند ومعمولاً چند برابر یک مرد کارائی دارد ومسئله حقوق هم در نزد او یک امری درجه چندم است . این مسئله یکی از ارکان استثمار زن در جامعه سرمایه داری جهانی است که یک استثمار خود خواسته می باشد وحقوق او فقط کفاف هزینه فقدان اودر خانه است وگاه کفاف همین امر را هم نمی کند توجیه اقتصادی کار زن در جامعه یکی از شیطانی ترین ورسوا ترین وکذائی ترین توجیهات مدرن است .

خانه ذاتاً خانه شوهر است زن به خانه شوهر می رود ودر این خانه وقتی می تواند آرام وقرار وعزّت ولذّت واحساس وجودی داشته باشد که از ولایت ( محبّت) شوهر هم برخوردار باشد . این محبت شوهر که محصول اطاعت عاقلانه وعاطفی از شوهر است خانه را خانه زن می کند وزن را صاحب خانه می کند محبتی که حقوقش ادا نشود دریافت وهضم وجذب نمی شود وبلکه موجب احساس حقارت ونفرت هم می شود . آنچه که زن را از خانه بیرون می راند فقدان این حقوق است ولذا زن در بیرون از خانه در جستجوی محبّت مردان بیگانه است وبه این مردان بیگانه خدمت می کند ، استثمار می شود ومنّت می کشد تا یک مرحبا بشنود ومورد نظری واقع شود این کفران وعذاب کتمان حقوق ولایت زناشوئی می باشد . استثمار این نوع محبّت نامشروع بدون شکّ به روابط زنائی کشیده شده وبه ناگاه زن خود را یک روسپی ای می یابد که هم بردگی می کند وهم تن خود را مجانی تقدیم می نماید واین غایت بردگی زن است واینست که دیگر آن خانه برایش یک جهنّم است واو را بیرون می راند برای یک زن سالم ووظیفه شناس خانه شوهر شاهانه ترین قلمرو هستی اوست .

                                                                                                         ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                               صداقت مدرن     

 

v     کسی در کنار خیابان بساط گدائی پهن کرده ودر تابلوئی بالای سر خود چنین نوشته بود : بخداسوگند که من گدا نیستم .

v     روزی یک قاچاقچی در دادگاه می گفت : ما برای برآوردن نیاز واجب تر از نان مردم ، جان خود را به بازی گرفته ایم .

v     شبی اتومبیلی برای زن بد کاره ای ایستاد وپرسید : چنده؟ زن جلو آمد وبا جیغ وفریاد گفت : مرتیکه جنده خودتی .

v     روزی مردی از دیوار خانه ای بالا می رفت که رهگذری را دید که نگاهش می کند . دزد گفت : دارم از دیوار مردم بالا می روم .

v   از زن تحصیل کرده وقیح وروسپی صفتی پرسیدند : حیف نیست ؟ گفت : من درس خواندم تا آزاد باشم وکسی شهامت تهمت بمن را نداشته باشد .

                                                                                                    ع 0 خ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نرخ محبّت

 

درحیات زمینی هر چیزی قیمتی دارد . خداوند که خود اسوه عشق و ایثار مطلق است این واقعیت را به بشر گوشزد می کند که حیات دنیا کالائی است که فروش آن به مفت ومجانی به خدا ارزش این تجارت را دارد ومابقی تجارتها سراسرزیان است .

وامّا غیر تجارت ترین ویا به لحاظی گران قیمت ترین کالاها هماناعشق ومحبّت است . آیا شما تا کجا وبه چه قیمتی حاضرید که محبّت کنید وبه آن ادامه دهید ومحبّت کردن را به صرفه می دانید ؟

بی تردید محبّت تنها کالائی است که مشتریان بسیار بسیار فراوان دارد ولی هیچکس حاضر نیست نرخی برایش بپردازد وبلکه در اکثر موارد جواب محبّت ، جفا وخیانت وعداوت وانتقام است . اینست که در دوران حاکمیت مطلقه پول ، محبت یک کالای بی ارزش ونایاب است . مسئله اصلی اینست که آنکه محبّت می کند خودش بیشتر به آن محتاج است واینست که مخاطبانش تازه منّت هم می نهند تا محبّتی را بپذیرند . این داستان همیشگی محبّت در تاریخ بشر بوده است . وامّا اهل محبت تا کجا وبه چه حدّی از منّت پذیری وجفاپذیری حاضر است که به محبت خود ادامه دهد .

اهل محبّت بایستی از مال ووقت وانرژی واحساس وفکر وتن خود سرمایه کند وگاه به قیمت حیثیت خود وحتّی جان خود وگاه انواع تهمتهای دیگر از جمله کفروالحاد به پیش برود . وکسی که محبّت را کل هدف زندگی خود می سازد بایستی از همه اینها به نوبت عبور کند ونهایتاً دل خود را هم قربانی نماید آنجا که محبوب فرد کل جریان محبت را توطئه وخیانت ومکر می نامد وحتّی جادوگری .

فقط انبیای بزرگ واولیای خدا این راه را تا به آخر طی نموده اند . ما بقی بشر ، بسیاری که هرگز براین وادی که وادی انسانیت است وارد نمی شوند وما بقی هم بین راه پشیمان شده وباز می گردند واز خدا وخلقش کینه می کنند .

بهر حال نرخ محبت نرخی مطلق است وبه  قیمت کل حیات وهستی است وفقط عاشقان فنا (خدا) این راه را طی می کنند .

                                                                                                                ع 0 خ  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |