تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

یک ادعای زنانه

(علت فحشای زن شوهر دار)

 

همۀ زنان مدعی هستند که شوهرشان موجب فحشاء و فساد اخلاقی آنها می شوند . این ادعا هم درست است و هم نادرست . درستی این ادعا بدان جهت است که زن می خواهد که شوهرش او را همچون خدا بپرستد و مرید هوسهای او باشد . در اینجا دو حالت پیش می آید : یا مرد این ارادۀ زن را تحقق می بخشد که در این صورت نهایتاً بصورت جاکش و دلال زنای زن خود می شود که طبعاً او را به سمت فحشاء کشانیده است . و یا اینکه تسلیم ارادۀ زن نمی شود و در عین حال او را تحت نصیحت و ولایت خردمندانه خود هم قرار نمی دهد و زن هم از او اطاعت نمی کند و تمکین جنسی هم نمی نماید و مرد از خانه فراری شده و چه بسا بسوی هرزه گی می رود  و زن هم برای انتقام از او و نیز به قصد اینکه بلاخره مرد دیگری را پرستنده و مرید خود سازد به زنا مبتلا می شود . پس می بینیم که بر حسب ظاهر در این هر دو حالت مرد باعث فحشای زن است .

فقط مردانی که زن خود را به قدرت ایمان و عقل خود تحت ولایت خود در می آورند مانع فساد اخلاقی زن می شوند . و در این صورت اگر زن تسلیم نشد و طغیان نمود او را طلاق می دهند که از این طریق نیز او را از ابتلای به خیانت و زنا باز می دارند . پس مردی که نه قدرت ولایت بر زنش را دارد و نه شهامت و صداقت طلاق را دارد مسلماً زن را بسوی فحشاء سوق می دهد .

در اینجا یک سوال دینی و معرفتی قابل طرح است و آن اینکه آیا خداوند در آخرت زن را مسئول سرنوشت خود قرار نخواهد داد و فقط شوهرش را  مؤاخذه خواهد کرد ؟ پاسخ به این سوال از لحاظ معرفت دینی  کاملاً منفی است . و اما از لحاظ عقلانی و بخصوص ادعاهای آزادی خواهانه و استقلال طلبانۀ زن مدرن هم زن حق ندارد که مرد را مسئول سرنوشت خود قرار دهد . اینکه زن به لحاظ سرنوشت بازیچۀ شوهر خود می شود عذاب کفر اوست که نمی خواهد به حقوق و وظایف عقلی و دینی خود تن در دهد و لذا نیاز جنسی مرد را حربه ایی می سازد تا او را بردۀ خود نماید و همین امر او را به سمت فحشاء می کشاند . پس او خود باعث فاحشگی خود می شود .

ع-خ

 

 

 

دکتر مصدّق که بود ؟

 

یک اشراف زادۀ قاجار ، تحصیل کردۀ فرنگ که پای بر نژاد و جایگاه طبقاتی خود نهاد و برای نجات مردمش از اسارت استبداد و استعمار ، به نبرد با دربار و استعمار گران پرداخت . شاید در هیچ شخصیت سیاسی در تاریخ معاصر ایران نتوان اسوۀ ایی اینچنین پاک و صدیق از میهن پرستی را سراغ گرفت . مصدق از جمله شخصیتهای سیاسی نادری در تاریخ ایران است که تقریباً همۀ افراد و گروههای صادق تصدیقش می کنند . او از پرچمداران نبرد ضد استعماری در تاریخ جهان است و بانی اندیشۀ ملی کردن سرمایه های عمومی در جهان مدرن می باشد . پس او فقط یک میهن پرست ایرانی نبود بلکه یک ناجی عدالت جهانی  نیز بود و همۀ ملل جهان سوم به او مدیون هستند و بسیاری از نهضتهای ملی و ضد استعماری تحت تأثیر نهضت او قرار داشته اند . او پیامبر « ملی کردن » در عصر جدید است . علاوه بر این دولتمردی پاک و مؤمن بود که این ویژگی نیز از نوادر تاریخ است . او همچون مولایش علی (ع) شمع بیت المال را خاموش می کرد .

او نیز همچون همۀ دولت مردان پاک مورد خیانت قرار گرفت و همۀ خائنان به میهن و مردم و ریاکاران عرصۀ دین و سیاست در قبال او با هم متحد شدند و حکومتش را سرنگون ساخته و تنهایش نمودند و خانه نشینش کردند . کودتای امریکایی  28 مرداد پس  از وقوع چنین خیانتی به میدان آمد  و دوباره شاه را بر مسند قدرت نشاند بنابراین در این واقعۀ کل تقصیر و خیانت را به گردن امریکا انداختن به مثابه کتمان اصل واقعیت است .

نظریۀ « اقتصاد منهای نفت » از جمله بدعتهای به غایت هوشمندانه و مؤمنانه مصدق بود که در تاریخ جهان مدرن بی نظیر است و اهمیت و درستی این نظریۀ اقتصادی امروزه بیش از هر زمانی اثبات می شود . این یک دکترین علمی  - دینی بود که یک اقتصاد مستقل و بهشتی را برای ملل صاحب نفت پیش روی می نهد که تنها راه نجات از سلطۀ جهانی امپریالیزم است و تنها راه رشد واقعی کشورهای نفت خیز جهان می باشد .

دکتر مصدق در آن واحد در چندین جبهه می جنگید : شوروی ، بریتانیا ، دربار شاه و گروههای مزدور و مرتجع داخلی . ولی آنچه که موجب شکست او شد خیانت این گروههای داخلی بود که او را در تنهایی کامل قرار داد و به همراه تنها یار صدیقش یعنی دکتر فاطمی زندانی شد . مصدق بواسطۀ شهرت جهانی اش کشته نشد و بلکه در حبس خانگی بسر برد که حتی حق دیدار با دوستانش را نداشت و اما دکتر فاطمی به طرزی بغایت ناجوانمردانه در زندان شاه با آمپول هوا شهید شد .

مصدق را بایستی گاندی ایران دانست و تنها یارش یعنی دکتر فاطمی را همچون نهرو ایران  شناخت که قربانی جهل مردم و بخل و نفاق افراد و گروههای سیاسی و مذهبی شد . و دیدیم که پس از سقوط دولتش ملت ایران و بخصوص آن گروههای خائن به یکی  از سیاهترین و خفقان زا ترین دوران تاریخ خود مبتلا شدند  که عذاب این  قدر نشناسی و خیانت به رهبری اینچنین مخلص و پاک بود .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ذات و ژن

 

«ذات»در لغت به معنای اصالت وجنبه ثابت وازلی وتغییر ناپذیر هر چیزی از جمله انسان است . امروزه در قلمرو علم این معنا مترادف «ژن» است وگوئی که ذات هر کسی بالاخره کشف شده وحتی قابل تبدیل به هر چیز دیگری است زیرا همه صفات وخلق وخو وشرایط وویژه گی جسمی وعصبی وروانی واخلاقی مثبت ومنفی هر کسی را منوط به ژن او می دانند . در واقع «ژن»: همان مادیت ضمیر ناخودآگاه است وقلمرو سرنوشت ازلی هر انسانی . بدین ترتیب جبری بودن وجود وسرنوشت انسان مسجل شده وبه اثبات علمی هم رسیده است . لذا معضله ای بعنوان تعلیم وتربیت واصلاح ورشد وتکامل و اختیار وانتخاب بکلی مهمل می آید الّا از طریق دستکاری در ژن او از طریق مهندسی ژنتیک. در واقع بایستی این علم وتکنولوژی را نوعی دخالت در ذات بشر وکارگاه خلقت ازلی دانست وعالی ترین علم وفنی دانست که بشر بدان نائل آمده است . این ادعائی است که علم ژنتیک اقامه می کند وبرآن اصرار می ورزد . این علم به بیانی اثبات مکتب جبر مطلق است که تلاش می کند این جبررا بشکند وهر کسی زین پس براساس آنچه که دوست می دارد به خلقت وذاتی دگر دست می یابد . این ادعای کمی نیست وبلکه بزرگترین ادعای بشر در کل تاریخ علم واندیشه است . علم ژنتیک در قلمرو علم حیات هم ردیف ذره های بنیادین اتمی در فیزیک است . از فیزیک اتمی که تا به امروز جز فساد وفتنه صادر نشده وبقای مادی بشر را در جهان مواجه با نابودی کرده است امیدواریم علم ژنتیک موجب فساد وفتنه ای در قلمرو جهان نباشد هر چند که تا به امروز جز ادعاهای نمادین هیچ خیری پدید نیاورده است . ولی از آنجا که این علوم در اراده قدرتمندان جهانخوار وضد بشر است نمی توان به آن امیدی داشت حتی اگر خود این علوم دارای ماهیتی بر حق باشند .

بنظر می رسد که علم ژنتیک بتواند نسل آینده بشر را بر اساس ژن بزرگان تولید کند وهمه بشریت را از ژن انیشتن وافلاطون وپیامبران ونوابغ خلق نماید وبدین گونه بشر رستگار شود . بهر حال این یک آرمان بسی کودکانه ومضحک است آنگاه که می بینیم تلاش برای درمان سرماخوردگی منجر به پیدایش ویروسهائی مهلک شده ونسل بشر را تهدید می کند . بقول انیشتن بشر مدرن بازیچه کور وکر دانش جدید است وکمترین احاطه ای برآن ندارد .

این سخن تصدیق آن کلام خداست که علومی که در نزد کافران است اسباب بازی مهلک است که کافران را بازیچه ورسوا وهلاک می سازد .

                                                                                                      ع 0 خ                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مزد رسالت یا تجارت دین

 

خداوند در کتابش خطاب به رسول می فرماید « بگو که من از شما از بابت رسالتم هیچ مزدی نمی خواهم » در واقع اگر قرار باشد آدمی از بابت اشاعه معنویت ودین خداشناسی وامر به معروف ونهی از منکر از مردم مزد بگیرد مصداق کامل «دین فروشی » در عرف مردم است ومصداق خود فروشی وفروش عهد خدا به مردم است که در قرآن مکرراً به مؤمنان هشدار داده شده است که عهد خود با خدا را مفروشید که کافر می شوید .

اگر مؤمنان وعلمای امّت محمد (ص) به مثابه اوصیای او هستند ورسولان عرصه غیبت وآخرالزمان می باشند پس اینها هم حق ندارند از بابت تعلیم وتربیت دینی از مردمان به هیچ شیوه ای مزدی دریافت کنند وفرقی هم نمی کند که این مزد را بواسطه حکومت بگیرند .

جدای اصل دینی وحکم الهی که برتر از هر دلیلی است بواسطه عقلانیت وتجربه هم درک می کنیم که تجارت دینی ومعرفت موجب شرک می شود زیرا هنگامیکه از مردم مزدی می گیریم خواه ناخواه مجبوریم در ادای حق اخلاص رعایت امیال ناحق مردم را هم بکنیم تا از ما راضی  باشند وحقوق ما را بپردازند . این امر در رابطه با حقوق دولتی مواجه با مشکل اساسی تری می شود ویک معلم روحانی مجبور است که رعایت سیاست را هم بکند وسیاست بهرحال دین وحکمت را برای مصلحت قدرت حاکمه می خواهد . عالم دینی بایستی شغل جداگانه ای داشته باشد . این یکی از ارکان سنّت وعترت است که باید رعایت شود.

به لحاظ تاریخی هم شاهدیم که چگونه بسیاری از علمای بزرگ ومخلص دینی در قلمرو استخدام حکومتها گام به گام از مواضع واصول حقّه دینی تنزل کرده ونهایتاً کل دین را قربانی قدرت ومقام وحقوق معیشتی خود نموده اند . این امر در قلمرو آموزش عمومی دینی هم به وضوح دلالت بر تحلیل وتحریف دین ومعرفت دارد . این مسئله یکی از علل تاریخی رشد خزنده شرک در قلمرو تعلیم وتربیت بوده است . یکی از محسنات حوزه های دینی ما رعایت همین حق بوده است که متأسفانه در عصر جدید دچار اختلال گشته است . استقلال علمای دینی وتعالیم اسلامی منوط به مزد نگرفتن است وبهمین دلیل سنت علمای شیعه در امر معیشت یک زندگی فقیرانه وتوأم با فخر بوده است . امر تعلیم وتربیت اگر با فقر قرین نباشد موجب شرک ونفاق است .

عالم دینی باید در فقر وقناعت محض زیست کند تا عالم دینی بماند وعلم ودینش از دست نرود ورسول شرک ونفاق نگردد .

                                                                                                                   ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظری بر هنر خوشنویسی:یک رهنمود

( تجلّی جمال واژه ها)

 

گویند هنر خوشنویسی را علی (ع) بنیاد نهاده است به همین دلیل به طرزی حیرت آور یکی از محوری ترین واژه هایی که در این هنر تمرین می شود کلمه « علی» است که به دهها شکل عجیب خود نمایی می کند. این هنر بر مدار سرّ واژه ها پدید آمده است همانطور که آدمی هر چه دارد که علّت تمایزش از کلّ جهان و برتری اش از ملائک است همانا دارا بودن کلمات الهی در ذات خویش است . هرچند که کلمات ، علائم جهان معانی و مجردات و اسرار الهی هستند ولی این هنر بر محور صورت واژه ها می چرخد و از عالم معانی موجود در الفاظ بیگانه است و لذا می رود که مبدّل به شعبه ای از نقّاشی و گرافیک و هنرهای تجسمی شود آن هم از نوع مکاتب آبستره . و این مرگ خوشنویسی است که با معضله ای به نام خطّاشی آغاز شده است .

به نظر ما به عنوان کسی که چند صباحی دستی بر این هنر آورد و گنجی عظیم حاصل نمود و سپس رهایش کرد ، هنر خوشنویسی می بایستی همچون سایر هنرهای تجسمی دارای هدفی مطلق باشد تا عقیم نگردد و نمیرد همانطور که مثلاً هدف هنر نقاشی ثبت کامل طبیعت بر بوم بوده است و این هدف تمام راز رشد این هنر است و همچنان ادامه دارد و موجب پیدایش چندین مکتب شده  که جنبه هایی از این هدف را جستجو می کند.

اگر قداست و اهمیت کلمات در معنای نهفته در آن است پس بایستی خوشنویسی به سمت تجلی معنا از بطن واژه حرکت کند. یعنی معانی را از کالبد کلمات به صورت جمال آشکار کند یعنی فی المثل در واژه « گًل» بتواند روح گل را هم تماشا کند و ببوید .

بنده در تجربه کوتاهم از خوشنویسی درباره برخی از کلمات موفق به چنین جلوه جمالی گشتم. فی المثل توانستم کلمه « عشق » را چنان بنویسم که شکل ذوالفقار دو دم علی (ع) باشد.

یک نمونه آوردم تا خوشنویسان عزیز به جای حرکت به سوی نقاشی آبستره و گرافیک که قلمرو مرگ خوشنویسی است به سوی پدیدار سازی جمال معانی از واژه ها حرکت نمایند که توحید این هنر محسوب شده و ظاهر و باطن واژه ها را یگانه آشکار می کند. بدون شک برای وارد شدن به این مرحله از هنر خوشنویسی نیاز به معرفت نفس و استغراق در مفاهیم واژه هاست . و در این استغراق است که روح هنرمند از طریق دست و قلم ،جمال باطن کلمات را استخراج می کند و این به معنای یک کشف و شهود است و هنرمند باید بتواند در حالت خلسه ای روحانی که حاصل عشق به معانی واژه هاست ، بنویسد . این شدنی است و عملاً نخستین تمرینات از این نوع را به یکی از اساتید خوشنویسی عرضه کردم و توانست به ناگاه به طرزی معجزه آسا جمال باطن کلمه «حی ّ» را بر کاغذ آورد.

قابل ذکر است که در این قلمرو تجلی صورت معانی از واژه ها هیچ دخل و تصرّفی در شکل واژه رخ نمی دهد و واژه را هر انسان با سوادی بوضوح می خواند و جمال معنایش را به چشم می بیند. در غیر این صورت از هم اکنون بایستی انحلال خوشنویسی را در گرافیک تسلیت بگوییم و فاتحه این هنرناب شیعی را هم بخوانیم.

                                                                                                        ع 0 خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                       آیا دین ، عاقلانه است؟    

 

وقتی می خواهیم دروغی بگوییم دچار اضطراب و پریشانی می شویم و پس از دروغ گفتن هم تا دم مرگ نگران رسوا شدن آن هستیم و آنگاه هم که رسوا شد اعتماد را نابود کرده و در ورطه بدبینی سقوط می کنیم و همه تلاشهای ما  در نزد  دیگران مهمل و مضحک و بی ارزش می شود . پس دروغگویی واقعاً بد و امّ الفساد است زیرا عقل تجربی ما این امر را تصدیق می کند.

وقتی کسی را فریب داده و زنا می کنیم به طرزی جادویی به او مبتلا شده و به دامش می افتیم و مجبوریم که خود را عاشق جلوه دهیم و در این دروغ بزرگ نیز مجبور به ریاکاری می شویم که یا مجبوریم با او ازدواج کنیم که رابطه ای بر بدبینی و تهمت است و جهنّمی برپا می کند که در آن می سوزیم و یا اگر فرار کنیم یاد و ابتلای این رابطه نا مشروع تا دم مرگ مارا دو شقّه می کند و آب خوش از گلوی ما پایین نمی رود و دل ما هرگز نمی تواند کسی را دوست بدارد و وفا کند. آیا چنین نیست ؟ پس براستی که زنا کاری احمقانه و عذاب آور و نا حق است.

این دو تا از کبیره های گناه می باشد که از محرّمات همه مذاهب حقّه است که برخاسته از فطرت بشر می باشد و ریشه در عقل و وجدان دارد که بطور اتوماتیک عمل می کند . مابقی امور هم به همین ترتیب است . پس اگر فقط طالب آسایش و سعادت و آرامش و عزّت  در همین دنیا هم باشیم و حیات پس از مرگ و قیامت را هم درک و تصدیق نکنیم باز هم کفایت می کند که اهل دین باشیم . پس دینداری ، حکم عقل است و عقل هم وحی بدن است.

این از خاصیّت دنیوی دین . و امّا اگر طالب حیات ابدی باشیم که این هم یک نیاز و عطش ذاتی بشر است بهتر است که دین و معارف آن را هم باور کنیم تا هراس مرگ و نابودی از وجود ما برود تا در همین دنیا با عزّت و آرامش بیشتری زیست کنیم. به عنوان یک مصلحت دنیوی هر مصلحتی بهتر و آسانتر از دین نیست . پس باور به آخرت و خدا و قیامت هم یک باور کاملاً عقلانی و طبیعی است و براستی که آدمی از راه عقل به دین وارد می شود به شرط این که عقل خود را تخطئه نکنیم و با آن صادق باشیم. پس هر آدم صادقی نمی تواند دین را طرد کند و لذا صدق نیز از اساس دین است. آنکه عاقل و صادق باشد خود به خود اهل دین می شود . کفر محصول حماقت بشر است.

                                                                                                            ع . خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                 بود و نِمود

 

«بودن و نِمودن » یکی از مباحث محوری فلسفه جدید اروپاست که مکتب پدیدار شناسی هوسرل و پیروانش بر همین امر تکیه دارد که بایستی از طریق نمود پدیده ها به بود آنها رسید و این همان راه کاهش منطقی یا صفت زدایی است تا ذات یگانه هر چیزی آشکار شود. ولی در این مکتب آنچه که از ذات یگانه پدیده ها آشکار شد پوچی و عدم بود. و این اساس پیدایش نیهیلیزم ( نیست انگاری ) در جهان فلسفه و هنر و حتی اخلاقیّات شد که هیپی گری یکی از نتایج اجتماعی آن است .

علی (ع) می فرماید: « آنچه که هست دلالت دارد بر آنچه که نیست » . جورجیاس حکیم می گوید : « آنچه که هست ، نیست » . فلوطین بزرگترین فیلسوف عارف مشرب غرب می گوید « جهان هستی ، صورت عدم است .» عجیب است که نیهیلیزم به عنوان پایان و کمال فلسفه غرب که در قرن بیستم رخ نمود یکی از کهن ترین حکمتهای یونان و ایران باستان بوده است و در عرفان اسلامی ، مقدمه اشراق و کشف و شهود است . یعنی آنچه که در غرب کل ّ جریان تفکّر را به پایان رسانید در جهان اسلام سر آغاز فکر حقیقی است و زمینه توحید محسوب می شود.

بدون تردید در کل ّ جهان هستی فقط یکی است که هست و خودش است و مابقی هست نمایند و آدرس و علائم ( آیات) کسی هستند که هست.

خداوند در معرفی اش به موسی (ع) می گوید « هستم آنکه هستم » . یعنی خود را با هستم تعریف می کند به گونه ای که بغیر او نیست و این امر را عملاً به واسطه اژدها نمودن عصا و منوِّر کردن دست موسی ( ع) ، به او ثابت می کند.

بر روی زمین درعالم بشری هم همواره فقط یکی است که هست و مابقی بشریت از تقلید وی هستی نمایی  می کنند . خوب و پاک و حکیم و مهربان هموست و مابقی فقط تلاش می کنند تا خوب و پاک و حکیم و مهربان باشند و بسیاری در این تظاهر به وجود خسته شده و کافر می شوند و بدی را انتخاب می کنند یعنی نابودن را . زیرا برای آدمی هستی همانا خوب بودن و حکیم بودن و مقتدر بودن و ... است که جملگی صفات آن کسی است که واقعاً هست و او « امام » است . در هر دورانی و در هر اجتماعی و در هر گروهی. و آدم فقط هموست و مابقی همه آدم نمایند. درست به همین دلیل امامان را « وارث آدم » می نامند یعنی تنها کسانی هستند که آدمیت را به ارث برده اند و واقعاً آدم هستند.

ولی فقط کسی استحقاق آدم بودن را دارد که برایش زحمت کشیده و سپس از آدمیت صادقانه توبه کند و بگوید: خدایا من نمیتوانم آدم و خلیفه تو باشم. از اینجاست که آدم شدن آغاز می شود و نمود به بود می انجامد.

 

                                                               ع . خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ستیز پیغمبرشاهی در تاریخ

 

در طول تاریخ عده ای پیغمبر بودند . و عده ای هم فقط شاه بودند . این شاهان و پیامبران کاری با یکدیگر نداشتند و چه بسا شاهانی که به پیامبران پناه داده و از آنان در قبال ستم ملِّایان مذهب دفاع کردند  مثل حمایت برخی شاهان هخامنشی از انبیای بنی اسرا ئیل .

و امّا عدّه ای هم شاهانی بودند که دعوی پیامبری و شاهی داشتند که پیامبران حقّه و مومنان را تحت آزار و کشتار قرار می دادند مثل فراعنه مصر و یا شاهان ساسانی. اینان را پیغمبر شاه می نامیم که خلفای بنی عبّاس هم در همین جرگه میباشند که همه امامان و مومنان را قتل عام کردند. این پیغمبر شاهان که خود را خدا و یا سایه خدا و یا جانشین خدا و فرستاده خدا می دانستند رسالتی جز پیامبر کشی و امام کشی و مؤمن کشی نداشتند و همین ها کارخانه تحریف و تبدیل دین بودند و نفاق را مبّدل به فلسفه و ایدئولوژی کردند وهمه دانشمندان را گرد آوردند وبه آنها صله های فراوان دادند تا دین را وارونه سازند وحتی در کتب آسمانی دست کاری کنند مثل شاهان ساسانی که بخش عمده ای از اوستا را تغییر داده واز نو کتابت نمودند ویا مثل عثمانیان وصفویان که حتی سیمای اسلام را بکلی تغییر دادند .

یکی از بزرگترین ویژه گی مشترک این پیغمبرشاهان زن باره گی وزن ذلیلی جنون آمیزشان بوده است که تمام فرامین را تحت تأثیر والقائات زنان حرمسراهای خود صادر می نمودند وشاهان اصلی در واقع کنیزکان وفواحش بودند ودستور قتل مردان حق را همین ها صادر می کردند وخود این پیغمبرشاهان اکثراً دائم الخمر بودند ولذا وزرای دربارشان نیز تحت تأثیر وفرمان مخفیانه این زنان حرمسرا قرار داشتند . فقط انگشت شماری از این زنان لو رفته ومشهور ومعروف شدند مثل زن فاسق هارون الرشید یا ترکان خاتون زن ملک شاه سلجوقی که برای خودش لشکر ودربار ووزرائی مستقل داشت وخواجه نظام الملک در حقیقت از او دستور می گرفت وشیعیان را قتل عام می کرد .

مطالعه شجره این پیغمبرشاهان نشان می دهد که جملگی از شجره ملایان منافق مذاهب هستند که در سودای سلطنت بودند که در صف مقدم دشمنان هر پیامبر جدیدی قرار داشتند وشاهان را ترغیب به کشتن پیامبران ومؤمنان می نمودند  مثل ملایان یهود که قیصر را وادار به قتل مسیح کردند ویا ملایان دربار خسروپرویز وانوشیروان که فتوای قتل عام مانویان ومزدکیان را صادر کردند واوستا را تبدیل نمودند زیرا در اوستا ظهور مانی ومزدک به عنوان اوصیای دین زرتشت پیشگوئی شده بود . اسکندر مقدونی نیز یکی از این پیغمبرشاهان بزرگ بود وداعیه نجات ورهبری بر کل جهان را داشت وهمواره با یک لشکر از زنان روسپی در سفر بود ومعروف است که تخت جمشید به امر یکی از این روسپی ها ودر حضور همو به آتش کشیده شد تا عیش شبانه را تأمین کند ودر هر سرزمینی ادعای رسالت آسمانی داشت وهنوز هم اقوامی وجود دارند که او را پیامبر می دانند .

انوشیروان نیز نهایتاً پس از قتل عام مزدکیان دعوی رسالت نمود ومعروف است که دوازده هزار زن در حرمسرا داشت . فرعون مصر نیز تحت فرمان معشوقه اش به جنگ با موسی (ع) وقومش پرداخت وبنی اسرائیل را قتل عام نمود . بخت النصر نیز دعوی پیامبری داشت وخود را فرستاده خدا می دانست که به قتل عام پیامبران بنی اسرائیل ومؤمنان پرداخت .

تنها پیامبر راستینی که به مقام شاهی بر روی زمین رسید حضرت سلیمان بود که البته درباریان ولشکریانش را جملگی اجنه وملائک وحیوانات روی زمین تشکیل می دادند ویک سلطنت متافیزیکی داشت که او نیز از سلطنت خود استعفا نمود زیرا دید که قادر به اقامه عدل روی زمین نیست وخداوند هم عذرش راپذیرفت ولذا بزودی از دنیا رفت . وعظمت او بقدری بود که تا مدتها مردمان جسارت کفن ودفن او را نداشتند  به نظر می رسد که حضور حضرت سلیمان یکی از مراجع تقلید ووسوسه بسیاری شده تا بواسطه پیامبری سلطنت کنند . وهمین وسوسه است که صهیونیزم را پدید آورده وحکومت اسرائیل را ساخته است که این نیز یک پیغمبرشاهی دموکراتیک است که در سودای فتح جهان می باشد والبته امدادهای غیبی آن برخلاف حضرت سلیمان ، گروههای کثیری از جاسوسان در سراسر جهان می باشند .

پیغمبرشاهی وسوسه بس فریبنده وخطرناکی است که در جهان اسلام وتشیع نیز حضور دارد فی المثل این وسوسه را می توان تحت عنوان درویشی گریها درک نمود که نام رهبران اکثرشان با پسوند «شاه» میباشد مثل فلان علیشاه .وبارها در طول تاریخ شاهد نبرد این اقطاب برای رسیدن به سلطنت نیزبوده ایم مثل آقاخان محلاتی واخلافش . این سنت اساساً از مذاهب هندو به جهان تشیع وارد شده است مثل مهاراجه های هندی که جملگی خود را نماینده کریشنا می دانند . صفویان نیز از همین درب به سلطنت رسیدند وبه ناگاه از مذهب اهل سنت بریده ومبدل به شیعیان دو آتشه شدند .

همه شاهان صفوی نیز زن باره ها وشهوت پرستانی دیوانه والکلی بودند . می گویند که در عصر شاه عباس در شهر اصفهان حدود ده هزار روسپی حرفه ای وجود داشت که تحت نظارت دربار بودند ودر واقع حرمسرای غیر مستقیم شاهان صفوی محسوب می شدند واین روسپیان کل شهر اصفهان را تحت رهبری مافیائی خود داشتند ونقش جاسوسان شاه را هم ایفا می نمودند واز شاه حقوق می گرفتند .

بنظر می رسد که با پیدایش دموکراسی وسوسیالیزم ، عمر تاریخی پیغمبرشاهی هم در حال پایان است ولذا عمر تاریخی نفاق حکومتی در حال به سر آمدن است . واین شاید یکی از خیرهای دینی دموکراسی باشد که از غرب پیدا شده است چرا که اصولاً در مغرب زمین پیغمبرشاهی رایج نبوده وهمواره کفر سیمای آشکاری داشته است به استثنای دوران سیاه حکومت کلیسا در قرون وسطی که از پیغمبرشاهی های بغایت مخوف ومافیائی بوده که البته ربطی به تمدن غرب که دارای اساس یونانی ورومی هست نداشته است واین همان روحانیت منافق یهود بود که بر تخت سلطنت عیسی مسیح نشست و چندین قرن به قتل عام مؤمنان مسیحی پرداخت که حتی شاهان اروپا از این قدرت می هراسیدند وبه آن حق حساب می دادند .

وپیغمبرشاهی یک وسوسه ابلیس در نفس هر بشری است که داعیه دین دارد ومی توانیم در قلمرو معرفت نفس با این ابلیسیت مواجه شویم که چه سیما وتوجیه مقدسی دارد همانطور که امروزه در سراسر جهان هزاران نفر در این وسوسه ادعای نجات بشریت را دارند حتی آقای بوش . در آخرالزمان همه می خواهند پیغمبرشاه باشند .

ولی کل بشریت در انتظار ظهور یک پیغمبر حقیقی است که بالاخره برکل جهان سلطنتی از روی عشق وعدالت داشته باشد . بهر حال این حق پیامبران است که بر بشریت سلطنت کنند زیرا عاشقان خدمت وسعادت بشر هستند بشرط آنکه بشریت هم طالب سلطنت آنها باشد .

                                                                                                                   ع 0 خ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خود فریبی اهل کتاب

 

چون می دانم که دزدی بد است پس من دزدی نمی کنم بلکه با دزدان مبارزه می کنم و حق خودم را می گیرم .

 

چون می دانم که ناز ، بد است پس من ناز نمی کنم بلکه خویشتنداری پیشه می کنم .

 

چون می دانم که خبر چینی بد است پس من خبر چینی نمی کنم بلکه با دیگران درد دل می کنم .

 

چون می دانم که ربا بد است من ربا نمی خورم بلکه مشا رکت می کنم .

 

چوم می دانم که تریاک بد است من تریاک مصرف نمی کنم بلکه دوا مصرف می کنم .

 

چون می دانم که فاحشگی بد است من فاحشگی نمی کنم بلکه بی ریایی پیشه می کنم .

 

چون می دانم که تهمت ناحق بد است من تهمت ناحق نمی زنم بلکه انتقاد می کنم .

 

چون می دانم که منت بد است من  منت نمی نهم بلکه دلسوزی می کنم .

 

..............

 

چون می دانم که بدی بد است پس من بد نیستم .

 

چون میدانم که جهل بد است پس من علامه دهر هستم .

 

 

ع-خ

 

 

 

 

« صمد بهرنگی »

اسطورۀ یک معلّم عا شق

 

عشق به مردم در جهت اعتلای فکر و فرهنگ و مخصوصاً عشق به کودکان در این راستا ، از جمله صفات بنیادین پیامبران خداست . از این منظر است که معلم بودن یک رسالت پیامبرانه است و هر که این ذات را احیا نکند و معلم باشد در واقع یک معلم ضد معلم است مثل یک پیامبر کذّاب یعنی یک دجال .

و صمد بهرنگی از این دیدگاه در جهان مدرن و در کشور ما یک اسوۀ بی نظیر است که هیچ سودا و ادعایی هم نداشت . همۀ انقلابیون معاصر می دانند که زندگی وآثار صمد بهرنگی در احیای و اعتلای فرهنگ انقلابی و خود شناسی فرهنگی چه نقشی ایفا نموده است . بندرت جوانان انقلابی نسل انقلاب از آثار بهرنگی بیگانه بودند . « ماهی سیاره کوچولو» به تنهایی یک بیانیۀ خود آگاهی انقلابی است . انقلابیون تربیتی در کشور ما بسیار اندکند و نسلشان در حال انقراض می باشد و او از بانیان این نسل مدرن است .

او یک روستایی فقیر آذری بود که حقوق ناچیز معلمی خود را تماماً خرج کتاب و دفتر و مداد و کفش و کیف و نان و پنیر بچه های روستا می کرد تا به مدرسه بیایند و درس بخوانند . خود او که حتی دیپلم هم نداشت مسئله گوی صد مدرّس بود . خود – آموخته ایی عاشق و فقیری که از نان شبش می زد و یک نسل را بیدار کرد و خود به خواب رفت . چقدر جای صمد بهرنگی در نظام آموزشی و پرورشی ما خالی است .

 

 

ع-خ

 

 

 فلسفۀ لوطی گری

 

                                               پای باید بر سر عالم زنی        نی که عالم از طمع بر هم زنی

 

                                                                «صفی»

این شعر مصداق کامل  احوال و اعمال جماعتی به نام لوطی است اعم از زن و مرد که از فرط طمع و حرص و جاه طلبیها به ناگاه دیوانه شده و کل زندگی خود را در هم می ریزند و کوس انالحق می زنند  در حالیکه جز جنون و لاابالیگری و فسق و فجور در کارشان نیست که گاه هرزه گی و دزدی  را به حساب لوطی گری و جوانمردی می گذارند . امروزه لوطی گری تبدیل به یک فرهنگ و هویّت جهانی شده است که کل بزهکا ران و هم جنس گرایان و معتادادن و قاچاقچیان  و کلاهبرداران و رباخواران و گردانندگان عشرتکده ها و اماکن فساد را در بر می گیرد و مهد و اسوۀ جهانی آن آمریکا است . فلمثل خود آقای بوش یک لوطی بین المللی است و لذا امام همۀ الواط جهان است .

هویت تاریخی یک لوطی از فرهنگ قوم لوط پدید آمده  که قومی  منحرف جنسی بوده که نهایتاً به عذاب الهی هلاک شدند ولی این فرهنگ و واژه در تاریخ ادامه یافته است . متأسفانه شاهدیم که این اصطلاح در فرهنگ ما به عنوان یک ارزش برتر جای باز کرده و تبدیل به نوعی هویّت شده است که به معنای تقدیس مفاسد اخلاقی است که فساد را لباس قداست و عرفان پوشانیده است و مفاسد را خیرات می کند و اشاعه می دهد که دو مادۀ اصلی آن مخدرات و فساد جنسی می باشد .

 

ع-خ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                        نوشتن برای چیست ؟    

 

سارتر فیلسوف شهیر فرانسه می گوید : نوشتن در ذاتش برای دیگری است . ولی این فقط یک روی وحقیقت وصورت ظاهر است . نوشتن در صفاتش برای دیگران است ودر ذاتش برای خویشتن است . در صفاتش که برای دیگران است همان گوهره امر به معروف ونهی از منکر است در انواع ودرجاتش . همانطور که مثلاً یک اثر محض فلسفی هم دارای رسالت امر به معروفات شناخت است ونهی از منکرات آن . یک قطعه شعر ویا داستان هم چنین است وحتّی یک اثر محض علمی در فیزیک یا زیست شناسی وپزشکی وامثالهم .

یک نویسنده برای دیگران می نویسد تا بدین واسطه به دیگران برسد . این همان سرّ بلاغت به معنای رسانائی است ورسیدن به کمال بلوغ .

آدمی فقط در دیگران است که به خود می رسد . اینست راز نوشتن !هیچکس بخودی خود ودر خود به خود نرسیده است . این حقیقت در مکتب عرفان اسلامی بوضوح تبیین شده است که همان سرّ رابطه مراد ومرید می باشد . هر کسی ذاتاً در جستجوی خود است حتّی در خدا هم ذات خود را می جوید ولذا علی (ع) می فرماید که خودِ خود هر کسی همان خداست .

همه تلاشهای مادی ومعنوی بشر ذاتاً هدفی جز رسیدن به خود ندارد . ولی هیچ خودیابی سریعتر ومستقیم تر از نوشتن نیست مخصوصاً در قلمرو خود – شناسی .

آنکه فقط می خواند دیوانه می شود واز خود بیگانه می گردد . آنچه که انسان را بخود می رساند نوشتن است واین نوشتن هر چه که بررسالت امر به معروف ونهی از منکر ودر قلمرو معرفت نفس باشد این سرعت بیشتر است . این همان معنای عشق است .

                                                                                                                    ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرفت نفس

                                                  

      راه    دیدار خدا  معرفت نفس است    و     بس

                                                      باب  علم اولیاء      معرفت نفس است وبس

      در شگفتم از کسی  گمگشته   دارد   در   جهان

                                                       وادی  گمگشته ها  معرفت نفس است وبس

      هر که خود رامی شناسد هستی اش آئینه ایست  

                                                       خانه   آئینه ها      معرفت نفس است وبس

      گر تو اهل  علمی ، علمت را به  وحدت  سازکن

                                                       وحدت اندیشه ها  معرفت نفس است و بس

      گر صراط المستقیم  جوئی  مجو در  این  و  آن

                                                       مغز   دین   انبیاء  معرفت نفس است وبس

      گر تو بیزاری  از  این  حال  پریشان   و  خراب

                                                       انشراح سینه ها   معرفت نفس است  وبس

      گو  به  آن  اهل  تفکّر ، فکر  اندر   ریشه  کن

                                                       وصلگاه ریشه ها  معرفت نفس است وبس 

      ای  تو  مشتاق  خلوص وعدل وانصاف و صفا

                                                       قاتل  ظلم   و ریا   معرفت نفس است وبس

      سالک  اندر  خانقاه  مکرش مضاعف  می شود

                                                       خانه   پیر  صفا    معرفت نفس است وبس 

      اعظم  دانش  ،  شراب   عشق   و  وادی  یقین

                                                       گفت علی مرتضی  معرفت نفس است وبس 

      محکمات  آن   کلام الله   بجز   این    کی   بود

                                                       قلب شرع مصطفی معرفت نفس است وبس

      شاهدان  ،  هیبت   ما  را   به  خطا  می نگرند

                                                       علم  مشهود  خدا معرفت نفس است وبس

                                                                                        

                                                                                      ع 0 خ               

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«دعای تنهائی»

                                                         

پروردگارا، خالقا ، رزّاقا ، حافظا

ای اهورا مزدا ، ای کریشنا ، ای یهوه یا الله

به کدام نام بخوانمت که دوست میداری مرا

به خودی ترین نامها می خوانمت ای خود – آ

ای کسِ بیکس

ای خدای تنهائی تنهایان

ای انیس ومونس ، ای رئوف ولطیف ، ای رفیق وشفیق ، ای عزیز ورحیم

ای علی وولی ، ای مولا ونعیم ، ای سلطان ونصیر

 ای باقی ومقیم ، ای مالک وای صاحب وای قدوس

ای ودود وای خلیل

ای جلیل وای جمیل

ای احد وای صمد وای سرمد

ای کافی وای وافی .

برای تنهائیم کفایت کن ومرا محتاج غیر مکن

ای مهربان وای تنها مهربان ،

با من مهربانی کن که جز تو مهری نیست .

                                                                        آمین .

                                                                                         ع 0 خ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                          چشمان کور حسود     

 

می گویند که چشمان حسود کور می شود . ودر قرآن است که جماعتی از کافران پس از مرگ کور برانگیخته می شوند ومی گویند : پروردگارا ما که در آنجهان بینا بودیم . به اینان گفته می شود کوری شما از این روست که چشم خود را برنعمات خدا فرو بستید وآنرا انکار نمودید .

معمولاً صفت بخل وحسد درباره ارزشهای میرای دنیوی پدید نمی آید وحداکثر اینست که در تقلید وپیروی از صاحبان قدرتهای مادی میروند به درجه ای از آن قدرتها می رسند . ولی آن بخل وحسدی که انسان را به انکار وتهمت می کشاند در قبال نعمات خداست که ارزشهای ماندگار معنوی وصفات برجسته انسانی هستند ونشانه هائی از حقیقت را دارا می باشند .

چنین انسانهائی حتی به لحاظ دنیوی هم دارای هوش وحواسی بسیار ضعیف وکرخت می شوند وآنقدر بر کفر وانکار خود اصرار می ورزند که چشم وگوش وهوش ودلشان از بین می رود ومصداق این کلام خدایند که : اینان کورند وکرند ولالند ودیگر بسوی حق برنمی گردند . واین بدترین عاقبتی است که انسان مبتلا می شود ودر آخرت هم از آن رهائی ندارد .

چه عاقلانه است که آدمی در قبال نعمات وجودی دیگران علیرغم امیال کافرانه نفس خود جهاد کند وبجای انکار واتهام به مراکز این نعمات وگریز از آنها ، بسویشان برود وبا آنان دوستی نماید وخدمتشان کند تا از این نعمات برخوردار شود ولذا بخلش که بدترین امراض است معالجه گردد .

انکار علم وهنر وصفات حسنه دیگران موجب تحمیق وجنون وبسیاری از امراض لاعلاج می شود وبراستی که حسد یکی از انواع آتش دوزخ است که روح را می گدازد وشعور ووجدان وعاطفه را زائل می کند .

چه احمقانه است که آدمی بجای برخوردار شدن از یک ارزش خوب ، آنرا تخطئه کند وخود را از آن محروم نماید . آیا ظلمی بزرگتر از این به خویشتن ممکن است .

«ودر آن روز سئوال می شود که آیا با نعمات خدا وصاحبان این نعمات چه کردید .»  قرآن

آدمی فقط بدبخت بخل خویشتن است .

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه لیلی ، مجنون می شود !

 

سرّ عشق مجنونی دو مرحله دارد . مرحله اوّلش قهر لیلی وداغ فراق مجنون است که در اینجا لیلی اسوه کفر است همچون همه معشوق ها که کافر کیش هستند وگوئی که دلی ندارند . ومجنون غافل از اینکه این کفر وبی دلی لیلی از آن است که دلش را ربوده است ودل لیلی در نزد مجنون است ولذا به لیلی بدبین می شود . ولیلی هر چه چانه می زند که دلم را بده نمی دهد تا به ناگاه با غمزه مکری دل خود را از مجنون باز می ستاند ومی گریزد چون گریخت ورفت به ناگاه مجنون متوجه می شود که خودش دل ندارد وبی دل است وآنچه که در سینه اوست دل لیلی است واین واقعه خلافت عشق است وداستان داغ فراق که هر کسی در وجود خویش دل دیگری را دارد وخود بی دل است . وامّا مرحله دوم عشق مجنونی آنست که لیلی به نزد رقیبان ودشمنان مجنون می رود که خصم عشق او بودند . به این گمان می رود تا دل خود را بانرخ بیشتری به دشمنان مجنون بدهد ولی هر چه که می جوید دلش را نمی یابد جز دل مجنون . ولذا دل مجنون است که بدست دشمنان او می افتد . واینگونه است که تن لیلی ولی دل مجنون است که در آغوش رقیبان وخصمان عشق مجنون است . ولذا لیلی مطرود ومنفور می گردد ومافات حقی را که به مجنون ادا نکرد می پردازد . لیلی می بیند که دشمنان مجنون بطرزی حیرت آور عاشق مجنون شده اند وبیزار از لیلی اینگونه است که دل لیلی در نزد مجنون وتنش در نزد دشمنان مجنون به غارت واسارت رفته است اینگونه است که لیلی هم مجنون می شود وسر به کوه می نهد .

راز عشق هرگز اینسان برملا نشده است .

                      چونکه لیلی سرنهد در کوهسار                       عالم هستی شود مجنون عشق

           

                                                                                                                ع 0 خ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مشیّت الهی ومشیّت انسانی

                                                                

یکی از مهمترین وبغرنج ترین ولاینحل ترین حکمت وباور مذهبی در طول تاریخ جهان ، مسئله ای به نام مشیت الهی درباره سرنوشت ازلی افراد بشر است . اینکه خداوند در روزازل سرنوشت نهائی هرکسی را معلوم کرده است مبدل به مهمترین خرافه وفریب وکفر ونفاق گشته است وبدترین تهمت به خداست .

در قرآن کریم مطلقاً معنائی دال برچنین امر ناحقی وجود ندارد وهر کجا که سخن بر سر مشیت الهی درباره هدایت یا ضلالت بشر است بلافاصله ویا در آیه ای دگر اصل اختیار انسان خاطر نشان شده است .

مشهورترین آیه ای که موجب چنین تفسیر گمراه کننده ای شده است اینست که :«خداوند هر که را بخواهد هدایت یا گمراه می کند .» ولی آیه دیگری وجود دارد که چنین استنباط جبری وظالمانه را بوضوح نفی می کند :«هرکه بخواهد خود هدایت ویا گمراه می شود .» ونیز آمده است که : هیچ دلی بدون اجازه خداوند ایمان نمی آورد وآنچه که مانع ایمان آوردن کافران است اعمال زشتی است که هم اکنون مرتکب می شوند . این آیات برای اصل جبر الهی در امر انتخاب بشری محلی از اعراب باقی نمی گذارد در غیر اینصورت کل دین خدا بیهوده وستم تلقی می شود واصل مسئولیت وحساب وکتاب باطل می شود .

حتی درباره علم خداوند در باب سرنوشت نهائی هر فردی نیز آیه ای وجود دارد که سند قطعی در ابطال این باور کافرانه است که لباس دین برتن نموده است :«خداوند هر سالی یک یا دو بار مؤمنان را امتحان می کند تا بداند که آیا در ادعای خود صادق هستند یا نه .» این آیه که به لحاظی علم خدا درباره حال وآینده هر مؤمنی را نیز به چالش می گیرد وگوئی که خداوند بر احوال مؤمنانش آگاه نیست مگر آنکه آنان را عملاً بیازماید . این بمعنای ناآگاهی خدا براحوال مؤمنان نیست بلکه دال بر اختیار مطلق است که به مؤمنان داده است که هر آن می توانند بین کفر ودین مجدداً انتخاب کنند .

خداوند به همه مردمان قدرت اختیار وانتخاب سرنوشت را بخشیده واین قدرت درمؤمنانش دوصد چندان است واین امر دال بر حقانیت لااکراه فی الدین می باشد .

«یاری کنید مرا تا یاری کنم شما را .»   قرآن – این کلام خداوند اصل انتخاب وهدایت را بر اساسی برتر ولطفی عالی تر قرار داده است وآن دوستی ویاری متقابل با بندگان است . درک این آیه به مثابه درک مغز اراده وانتخاب و ایمان وهدایت است که معمای تاریخی تقابل بین اراده بشر واراده خدا راپاسخ میدهد وبر اساس یاری وعشق ودوستی تفسیر می کند. این همان « امر بین الامرین » ویا حقی فراسوی جبر واختیار است . حتی قدرت اراد ه وانتخاب بشر نیز از گوهره محبت الهی تغذیه می شود وانسان به میزانی که پروردگارش را در امر دین یاری می دهد واطاعت می کند یاری می شود یعنی صاحب اختیار وقدرت انتخاب برترمی گردد واین قدرت وموضوع انتخاب مستمراً تعالی وپالایش می یابد ونردبانی بی انتهاست .

حتی مجبور بودن نیز امری انتخابی در بشر است یعنی انسان مختار است تا جبر را انتخاب کند که این همان راه کفر است همانطور که رسول اکرم می فرماید « براستی که اهل جبر اهل دوزخند.»

آدمی مجبور است که انتخاب کند . واین تنها جبر حاکم بر ذات بشر است . هر چند که این اختیار را هم دارد که هر گز انتخاب نکند وخود را اسیر شرایط وزمانه سازد که بنوعی همان انتخاب جبر است .

آدمی یا اختیار را بر می گزیند ویا جبر را اوّلی راه اطاعت از عقل ودین وامتحانات الهی است ودوّمی هم اطاعت از جبرهای اجتماعی وتاریخی واقتصادی وسیاسی وامثالهم می باشد . وفقط آنکه اختیار را برمی گزیند از همه جبرها رهیده است واین راه دوستی با خداست .

                                                                                                                       ع 0 خ    

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمّای گفتگوی تمدنها

                                                           

فرح پهلوی مدعی شد که نهضت « گفتگوی تمدنها» برای نخستین بار به واسطه ایشان بیان شده است و آقای خاتمی با اندک تغییر لفظ آن را دزدیده است. جالب اینکه خلق و خوی اجتماعی – سیاسی این دو چه شباهتی عجیب دارند: تمدن بازی، قدمت پرستی شعاری و پوپولیستی ، و زنان و جوانان را بازی دادن و به همه لبخند زدن و همه را خوب دانستن و حتی آمریکا را مهد دین و حرّیت خواندن و ... و کم مانده بود که اسرائیل را هم مهد نبوّت و الوهیت بنامد و بدینگونه عرفانش را کامل و جهانی سازد. و جالب اینکه همه طرفداران این دو هم به سرنوشتی مشابه مبتلا شدند و جملگی از کشور گریختند و به تمدّن ملحق شدند. بگذریم از این مزاح تلخ که گفتگوی تمدّنها به خود فروشی تمدّنها منجر شد و به پابوسی کاخ سفید منجر شد.

براستی تمدّنها چیستند که باید مذاکره و گفتگو کنند؟ این حرف کذایی را برای نخستین بار آقای « توین بی» فیلسوف و مورّخ اینتلیجنت سرویس بریتانیا اختراع کرد و نهایتا بر این اساس جنگ تمدّنها را تئوریزه کرد و جنگ بین تمدّن مسیحی و اسلامی را اجتناب ناپذیر خواند. این تئوری مضحک بعدها به واسطه هانتینگتون ایدئولوگ نئو امپریالیزم در « کمیسیون سه جانبه » احیا شد و باز به دهانها افتاد و بازیچه سیاستهای جهانخوارانه بوش گردید و بسیاری از روشنفکران ما هم بازیچه این تئوری جعلی شدند و به گمان خود برای نبرد با این واقعه ، گفتگو و صلح تمدّنها را پیشنهاد کردند که بیشتر مسخره گردید. و حالا هم سازمان ملل یک ارگانی را تحت همین عنوان پدید آورده تا روشنفکران بازی خورده جهان اسلام را گرد هم آورد و با سازش و معامله با آمریکا و غرب بکشاند و در واقع به خدمت تمدن غرب به کار گیرد . همانطور که شاهد آقای خاتمی هستیم که چگونه سر کارش گذاشته اند و نیز آقای سروش که بزرگترین مبلّغ و سخنگوی این تئوری نئو امپریالیستی شده و نعل وارونه می زند. بگذریم.

آیا براستی « تمدّن » یعنی چه؟ و امروزه چه نوع تمدّن در جهان حضوری زنده و فعّال و سازمان یافته و دارای ساختار اقتصادی- اجنماعی- سیاسی – فرهنگی خاصّ خود است؟ یادمان باشد که تمدّن یک پدیده واقعی است و نه آرمانی . آرمانشر ربطی به تمدّن ندارد. ما امروزه تمدّن اسلامی و مسیحی و بودایی و یهودی نداریم. فقط یک تمدّن است که در مناطق و جوامع مختلف حکومت می کند و بتدریج تاریخها و سنتها و باور ها و آرمانهای ملّی و مذهبی جوانان رابه خدمت گرفته و در خود حل و جذب می کند. البته حکومتهایی هستند که می خواهند تمدنهای ویژه ایدئولوژیکی خود را پدید آورند. ولی تماماً در سیطره یک تمدّن واحد جهانی به رهبری تکنولوژی و باندهای جهانی و تسلیحات امحای جمعی ادامه حیات می دهند و با سایر حکومتها دارای تناقض و ستیزه اند که همان جنگ قدرت است و جنگ فدرتها ، جنگ تمدنها نیستند.

امروزه حتی فرهنگهای کهن هم همچون گوشواره هاپی هستندکه بر گوش این تمدن واحد جهانی در مناطق گوناگون آویزانند که آنهم بتدریج تبدیل به یک گوشواره می شوند. حتی تمدن اروپایی و روسی و ژاپنی و هندی و عربی و ایرانی هم نداریم.

بنابراین جنگ تمدنها یک توهم و دروغ است . لذا گفنگوی تمدنها هم یک نمایش است زیرا اصلاً قرار است که بر سر چه چیزی جنگ یا صلح درگیرد؟ جنگ و صلحی جز بر سر قدرت نیست دعوا بر سر تصاحب تکنولوژی برتر و انرژی برتر و تسلیحات برتر و تبلیغات قوی تر است و همه اینها تکنولوژیزم است: تمدن تکنولوژیستی!

تفاوت لباسها و زبانها تفاوت تمدنها نیست هر چند که این تفاوت هم تا یک سده دیگر از میان می رود.

جنگ واقعی فقط می تواند بر اساس آرمانشهر( مدینه فاضله) باشد که آنهم مستلزم ایدئولوژی دیگر و برتر است . کدام است آن ایدئولوژی برتر و دگر.

فقط یک تمدن دگر می تواند ممکن باشد که آن تمدن امام زمان (ع) است که مسلماً یک تمدن تکنولوژیکی نیست زیرا سوسیالیزم شوروی آن را به محک زد و بر بشریت اتمام حجت شد که تمدن تکنولوژیستی تحت هر عنوانی که باشد دارای ماهیتی واحد است. و وای به آن روزی که تکنولوژی بخواهد دعوی ناجیگری کند و لباس امام زمان بر تن نماید که در آن صورت همان دجّال کبیر قبل از ظهور امام است.

                                                                                                                 ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه اینترنت

                                                      

مثبت ترین وانسانی ترین کاربرد اینترنت در قلمرو دوست یابی نهفته است . دوستی یعنی ارتباط وارتباط اینترنتی یعنی ارتباط از راه دور وآن هم دورترین ارتباطات نه فقط به لحاظ جغرافیائی وفرهنگی بلکه به لحاظ منطقی وعاطفی . این غیر مستقیم ترین ارتباطات ونیز وسیعترین ارتباطات است نه فقط به لحاظ کمّی بلکه به لحاظ فضای وجود در رابطه . زیرا هر چه که رابطه ای مستقیم تر ونزدیک تر باشد به لحاظ فضا هم محدود تر است درست به همین دلیل ارتباط اینترنتی در نقطه مقابل ارتباط درون خانواده هاست . در واقع ارتباط اینترنتی ، به لحاظ کمّ وکیف ، آزادترین ارتباطات است وهر کسی می تواند به هر گونه وصورتی بخواهد خود را به طرف مقابل معرفی کند واز خود یک انسان آرمانی نقش زند وطرف مقابل را عاشق برخود نماید . اینک منظورما را بهتر متوجه می شوید ونیز راز جاذبه افسانه ای رابطه اینترنتی را بهتر درک می کنید . فضای خالی وآزادی که می تواند شما را برای طرف مقابل مبدّل به یک اسطوره سازد. در اینجا منظور همانا فریبکاری است .

ارتباط اینترنتی یک ارتباط مطلقاً کلامی وسوادی وادبی است واگر صورت هم به میان آید یک ارتباط کاملاً تئاتری است . منتهی تئاتری است که استمرار دارد ومی تواند تبدیل به یک واقعیت مالیخولیائی گردد .

پس فلسفه ارتباط اینترنتی ، فلسفه خلق عشق های مجازی تا سرحد دروغ ومالیخولیای کامل است برای رهائی از تنهائی عصر تکنولوژی .

آدمی در قلمرو روابط مستقیم وتنگاتنگ درون خانوادگی ودرون نژادی ودرون حرفه ای ودرون فرهنگی ، همواره دچار خفقان ولذا احساس تنهائی وتنگی اندیشه وعاطفه وظهور وبروز گفتاری ورفتاری است . در نقطه مقابل چه وضعیتی ، ارتباط اینترنتی همچون یک ناجی به میان آمده است تا این خفقان وتنهائی وخود سانسوری بشر مدرن را در هم بشکند واورا از بی کسی برهاند ودوستی بیابد که به تمام وکمال تصدیقش نماید وبپرستد بر اساس هویتی که فرد از خود به روشهای ادبی وتئاتری ارائه می کند . در اینجا دو تا انسان کاملاً مالیخولیائی وغیر واقعی با یکدیگر در ارتباطند دو تا انسانی که مطلقا ً وجود خارجی ندارند واینست معنای واقعی ارتباط مجازی که برخاسته از موجودات مجازی وکاملاً تخیلی است . در اینجا شاهد یک جهان کاملاً برزخی هستیم که همه چیزهایش در مرز بین بود ونبود دچار یک سرگردانی وتردید ابدی هستند . نه یک من واقعی وجود دارد ونه یک توی واقعی . یک من - توی کاملاً مجازی وآرمانی وجود دارد واین یک هویت برهوتی است که اینترنت پدید آورده است . بنظر می رسد که اینترنت می تواند انسانها رااز تنهائی وانزوای در تن خود نجات دهد ولی آنچه که اتفاق افتاد تنهائی دو صد چندان مخوفتر است که فرد حتی شاهد تنهائی خود هم نیست ودر واقع در تنهائیش دفن شده است . وآنچه که در اینترنت ثبت می شود وبه مثابه یک سنگ قبر شاعرانه است وتوصیف انسان بدانگونه که می بایست می بود ولی نبود . هویت اینترنتی یک هویت بود نبودی است . وکل این مالیخولیا محصول گریز بشر مدرن از تنهائی است تنهائی ای که قلمرو حضور خداوند بعنوان ذات بشر است.

وامّا رسالت ما در قلب این شبکه مالیخولیائی ودجّال چیست ؟ واین سئوال که آیا می توان بواسطه شیطان با شیطان مبارزه کرد واو را برانداخت ؟ آری می توان منتهی با سلاح حضور ویاد خدا . وکار ما بیاد آوردن خدا واحیای تنهائی شماست تا تنهائی خود را پذیرا شوید واز جادوی چشم ابلیس (رایانه واینترنت) نجات یابید .

تا آدمی براستی تنها نشده وتنهائیش را نیافته ودر آن مقیم نشده قادر به برقراری یک رابطه واقعی با دیگران نیست ولذا دوست هم پیدا نخواهد شد . هرگز بین دو موجودی که وجود ندارند دوستی ای هم نیست . تا هر کسی خودش نشود نمی تواند با خود هر کس دیگری مربوط شود . رابطه فقط بین موجودات واقعی ممکن است نه موجودات مجازی – تخیلی – مالیخولیائی . همانطور که هرگز قهرمان سینما قادر نیست در قلمرو سینما یک رابطه ای واقعی برقرار کند : اینترنت قلمرو پیدایش وظهور کامل ترین وجامع ترین دروغ وفریب در تاریخ بشر است ومولد دورغترین روابط .

                                                                                                                         ع 0 خ   

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرفی چند دجّال ومکتب دجّالی

                                                                    

v    او شو

..........................................

v    دموکراسی

..........................................

v    انرژی درمانی

..........................................

v    خام خواری

..........................................

v    کارلوس کاستاندا

..........................................

v    کریشنا مورتی

..........................................

v    سیمون دوبوار

..........................................

v    سینمای حقیقت

..........................................

v    جهانی شدن

..........................................

v    پیوند ژنتیک

..........................................

v    شیمی درمانی

..........................................

v    کارل پوپر

..........................................

v    برابری زن ومرد

..........................................

v    فمینیزم

..........................................

v    اینترنت

..........................................

v    اشعه درمانی

..........................................

v    بیمه ها

..........................................

v    بانکها

..........................................

v    داروهای روان گردان

..........................................

v    عشق غیر متعهد

..........................................

v    واکسن ها

..........................................

v    تعلیم وتربیت اجباری

                                                                                    ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هان ! هستم                    

 

گویند که فاسقی بگو هان هستــم          گوینــد منافقی  بگـو هـان  هستــم

گویند که عین دیـوی و شیطــانی          گو بدتر از این و هم از آن هستــم

گویند که عمر خود تباه می سازی        گوبی دل و بی خانه و بی جان هستم

گویند مسلمانی تــو پس چونســت         گو بیـخبران کافـــر دوران  هستــم

گویند چرا به صدق و ایمان خوانی       گو دیـده و قلب وجـان قرآن هستـم

گویند کجاست شاهد تو ای مجنون        گو واحـد و بی نیـاز انسان  هستـم

گویند کشیم تو را از این کفر عیان        گو کشتـه صد هزار جانـان هستـم

گویند برو ز شـهر مـا ای   مفتـون        گو در گـرو زلفی پریشـان  هستـم

خواهم بروم به غار زین شهر خراب     لیکن چه کنم به امر ایشان هستـم  

 

 

ع-خ

 

 

 

گریز از آزادی

(نگاهی عرفانی به دهۀ 1360 )

 

نفس انسان در قلمرو اراده که هسته مرکزی هویّت است دارای یک انشقاق دیالکتیکی عظیمی است  که از یک سو میل به آزادی مطلق دارد و از سوی دگر از آن می هراسد و می گریزد زیرا آزادی ذاتاً عرصۀ مسئولیت انسان است . این گریز در عین حال دارای ماهیت تقوایی نیز می باشد . این همان دیالکتیک جبر و اختیار است : آدمی آزاد است که مجبور باشد و مجبور است که آزاد باشد . این همان جبری است که در ذات اختیار حضور دارد و اختیاری که در بطن جبر واقع شده است . و این است که خط سوم و فراسوی جبر و اختیار همان عشق عرفانی است که راه توحید و رستگاری بشر است .

تجربۀ بشر هم در زندگی فردی و هم اجتماعی نشان می دهد که همواره هر نوع آزادی به نقطۀ عطفی رسیده و منجر به جبر می شود و نیز بلعکس .

جامعۀ ایران در سال  1357 شمسی از اشدّ جباریت و خفقان به یک آزادی عظیم رسید که برای آن شکنجه ها کشید و خون ها داد ولی عمر این آزادی بسیار کوتاه بود و در  1360 یعنی در کمتر از سه سال به غایت خود رسیده و منجر به خفقانی دو صد چندان شدیدتر گردید . اینکه چه عواملی موجبات این تراژدی شدند و چه دستهای داخلی و خارجی در کار بود و تقصیر چه افراد و گروه هایی بود هیچ ارزش خلاق اجتماعی و معرفتی ندارد و جز نمک پاشیدن به زخم های کهنه و تحریک عداوت های جاهلانه خاصیتی ندارد . بدون تردید نسل جوان دهه شصت این دوران را سیاه ترین دهه عمر خود می داند و بلکه این دهه را اصولاً بایستی دهه تراژیک تاریخ معاصر ایران دانست به این دلیل که حدود یک صد سال مبارزه برای آزادی با دریایی خونی که پشت سر داشت به این سرعت بر سر خود شکست و ملت  به جان خودش افتاد و از خودش حجامت نمود آنهم از رگهای بهترین فرزندانش . و این تراژدی در حالی اتفاق افتاد که کل ملت و انقلاب درگیر یک دشمن بیرحم خارجی بود که مستمراً بر سرش بمب می ریخت .

این یک تراژدی ملی بود که تک تک افراد و گروهها به یک اندازه در آن مقصر و گناهکارند و در عین حال یک جبر اجتماعی و تاریخی به حساب می آید .

در حالیکه عراق بر سر ما بمب می ریخت ما بجای یک اتحاد ملی در شهرها مشغول ترور و اعدام هم بودیم و هیچکس تاب تحمل صدای دیگری را نداشت و این خود بر اندازی ملی تا اعماق خانواده ها جریان داشت و گاه برادری، برادر ش را ترور و یا اعدام می کرد و یا پدری، پسرش را . در درون یک خانواده یکی شاه پرست بود دیگری توده ایی و سومی حزب اللهی و چهارمی مجاهد و پنجمی فدایی و... این وضع به یک لحاظ واقعه ایی به غایت مبارک بود ولی این برکت عظیم بازیچۀ اراده به قدرت شد و جنون آفرید و گویی هر ایرانی می خواست یک شاه باشد و جای خالی شاه را اشغال کند  . گویی آزادی بیش از حد و ناگهانی ایجاد خفقان کرده بود و به ناگاه آنهمه گروه و تریبون و نشریه و صدا و ایده و فلسفه و مدینه های فاضله موجب هذیان و مالیخولیا گردید و ملت در اینهمه شعار سالاری شعورش را از دست داد . دقیقاً  مثل زندان بزرگی بود که به ناگاه درب هایش گشوده شده و زندانیان برای فرار از آن در بین راه همدیگر را له کردند .

در صورتی که وجود یک دشمن خارجی مثل عراق برای یک وحدت دو صد چندان پیش از انقلاب کفایت می نمود ولی نتیجه کار معکوس از آب درامد . رهبر انقلاب جنگ ایران و عراق را از این منظر یک نعمت بزرگ نامید ولی این نعمت به ثمر نرسید گویی که صدام به خانه هر ایرانی وارد شده بود . هرگز ملت ایران  تا این حد دچار خود – بد بینی و خود – آزاری نشده بود که مبدل به خودکشی گردید و همین تفرقۀ درونی موجب شد که عراق جسورتر گردد و این جنگ هشت سال به طول انجامد  و در کنار این حمام خون داخلی یک حمام خون دگری در جنوب و مرزها بر پا شد و دهها هزار تن از پاک ترین جوانان ما را از میان برد  و معلول نمود . این دهه تراژیک ترین دهه قرن بیستم در تاریخ ایران است .

آنهمه جنون فرد گرایی و سازمان پرستی و کیش شخصیت و حمام های خون به گردن رهبر انقلاب افتاد و ایشان را به غایت انزوا و تنهایی سوق داد و وضع از آنچه که بود هم بدتر شد . این تفرقه و تشدد هیچ خانه ایی را مستثنی نکرد و حتی به قلب شورای انقلاب و دولت موقت هم رسوخ کرد و نهایتاً بین رهبرو قائم مقام رهبری هم نفاق انداخت و همه  منفرد شدند و هر گروه و سازمانی مبدّل به جمع تنهایانی منزجر از یکدیگر گردید و هر روز انشعابی جدید آنهم با خصومت مسلحانه آشکار شد .

یک نظریه جامعه شناختی این است که اصولاً جوامع شرقی و اسلامی قدرت هضم و جذب آزادی و دموکراسی را ندارند زیرا این جوامع بر اساس عشق و عاطفه و ارادت زندگی می کنند و به همین دلیل رئیس جمهور های این ممالک اکثراً مادام العمرند این امر شامل نظام های سوسیالیستی نیز می باشد مثل چین و شوروی . گویی معضله آزادی و دموکراسی به لحاظ ژنتیک با مشرق زمین سازگاری ندارد این قاعده در کشور شیعی مثل ما دو صد چندان شدیدتر است چرا که ما دارای فطرت امامیه هستیم و امام در تعبیر سیاسی یعنی شاه آسمان و قدسی . این فرهنگ حتی شامل حال گروه های ملی  و ماتریالیستی هم شده بود و دیدیم که رهبران این سازمانها به مراتب امام تر بودند . واقعیت این بود که به ناگاه صد ها مدعی امامت پیدا شده بود و ما شاهد نبرد بین امامان یا شاهان و خدایان بودیم . به بیانی دگر لقب امام و قدرت نفوذ توده ایی رهبر انقلاب بسیاری را به وسوسه انداخت که : مگر ما چه کم داریم ! اینگونه بود که حتی برخی از مراجعی که در انقلاب دخالتی نداشتند و حتی ضد انقلاب بودند دعوی رهبری کردند و حتی برخی از مریدان رهبر انقلاب به این وسوسه افتادند . قلب فاجعه به مثابه بزرگترین امتحان و نعمت الهی  که منجر به پیروزی معجزه آسای انقلاب شده بود مربوط به زبان و منطق به غایت امّی و حتی مادون  عامیانه رهبر انقلاب بود . و بدین گونه هر کسی از عامی و

 عا لم به خود می گفت : منکه باسواد تر و خوش بیان تر و بلاغتر از او هستم چرا من نه !!!؟؟؟ این نگرش و قضاوت حاکم بر کل ملت و مخصوصاً بر جماعت اهل سواد و کتاب دال بر غایت غرب زده گی و قشری گری و از خود بیگانگی و بی ایمانی بود . برخی از تحلیل گران معتقدند که بیان و منطق رهبر انقلاب باز تاب جهل مردم بوده است . بطلان این ادعا  وقتی آشکار است که حتی رهبران و ایدوئولوگهای ملی و کمونیستی هم به طرزی طلسم گونه تحت تأثیر جاذبه رهبر انقلاب قرار داشته و نمی توانستند که ایشان را « امام» ننامند . چه بسا شاهد بودیم که بسیاری از نزدیکان امام و صاحب منصبانی که تحت شعاع ارادت به امام به قدرت هایی رسیده بودند در خفا ایشان را هجو میکردند . همینها بزودی رسوا شدند . مسئله این بود که براستی قدر این نعمت الهی در اکثریت قریب به اتفاق جامعه ما شناخته نشد و بدین گونه بود که امام هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که یکه و تنها ماند و این واقعیت از دفتر ایشان نیز اعلان گردید زیرا کسی از ایشان اطاعت نمی کرد و هر کسی ساز خودش را می زد . شاهد بودیم که چگونه تمام برنامه های عدالت گسترانه ایشان به عمد مواجه با بن بست می شد . و نیز بیاد می آوریم که چگونه دولت موقت و نیز نخستین رئیس جمهور همۀ  اصول بنیادین انقلاب و قانون اساسی را زیر پا گذاشتند و آن را یا مرتجعانه و یا کمونیستی و خلاصه غیر قابل اجرا می دانستند در حالیکه همین آرمانها در یکی از فقیرترین و حقیرترین کشورهای دنیا یعنی کوبا در حال اجرا بود . در یک کلام آمریکا را شیطان بزرگ را نامیدن  دال بر یک شناخت عرفانی بود و شهامت اعلان این حقیقت در مقامی برتر از انقلاب و سیاست بود .

در یک کلمه بایستی تراژدی فروپاشی آزادی را در سالهای اول انقلاب به واسطۀ  واقعه ایی دانست که ما آن را « امام – شاهی » می نامیم . شاه پرستی سه هزار سا له ایرانیان و اما م پرستی بیش از هزار ساله توأماً منجر به پیدایش آن بیماری تراژیک شد . با رفتن شاه به ناگاه همه شاه شده بودند و گویی با مرگ شاه روحش در یکایک مردم حلول نموده و بواسطۀ فرهنگ امامیه این احساس شاهی لباس امامت پوشید . این جنون موجب تفرقه و انشعابات پی در پی در همۀ انجمن ها ونهادها و سازمانهای انقلابی شد .

تضاد بین آزادی و احساس امام – شاهی در ملت ما منجر به انفجار شد و آنگاه که جبراً یک بار دگر زندانهای سراسر کشور پر شد مردم یک نفس راحتی کشیدند و از اسارت آزادی ، آزاد شدند .

همانطور که در آغاز مقاله متذکر شدیم « گریز از آزادی » یک پدیده وجودی است و در قلمروی معرفت نفس درک می شود . این پدیده در آخرالزمان جوامع شرقی و اسلامی  دو صد چندان شدیدتر خود نمای می کند چرا که تقوا ریشه در اعماق ذات شرق دارد زیرا در انتظار ناجی و حامی امام زنده است . لذا آزادی ناپذیری و به زبانی کم ظرفیتی در قبال  دموکراسی را از این منظر بایستی یک ارزش به حساب آورد . این امر توجیه و تقدیس خفقان و دیکتاتوری حزبی نیست چرا که حکومت های آخرالزمانی جبراً موجودیتی جهانی دارند و تحت الشعاع جنون آزادیهای فزاینده قادر نیستند که برای مدت طولانی باقی بمانند الّا اینکه حداقل آزادی بیان و عدالت اجتماعی  را فراهم کنند و مخصوصاً اصل بنیادین لا اکراه فی الدین رعایت نمایند که اصل آزادی دین است که دین بدون آن به خدمت کفر جهانی در میآید و لذا حکومتهای ملی را به سقوط می کشاند .و نکته آخر اینکه بر اساس معرفت شیعی همواره هر قومی لایق حکومت خویش است . یعنی حاکمیّت ما اگر خوب است یا بد از ماست که بر ماست  : ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست . – قرآن .

 

ع-خ   

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                       شریعت مسیح چه بود؟             

 

می دانیم که مسیح (ع) ناجی قوم بنی اسرائیل بود وآمده بود تا قوم یهود را که تماماً در شریعت شاقّه موسی که دچار نفاق شده بودند برهاند در واقع او پیامبر کمال رحمت وبخشایش ومحبّت بود ومی گفت : به من ایمان آورید ومرا دوست بدارید تا زنده ورستگار شوید همین وبس! در واقع او شفیع بزرگ بود که می خواست مردم را از ناتوانی در دین برهاند . او آورنده هیچ شریعتی نبود . آنچه که در طی قرون واعصار در کلیساها شکل گرفت وتبدیل به یک دستگاه بغایت بغرنج وپیچیده تر از آئین موسی شد وشریعت مسیح نام گرفت محصول آن روحانیت یهود بود که بواسطه جبرهای زمانه اسماً از یهود به مسیحیت گردیده بود درست مثل آن یهودی که در صدر اسلام از روی ناچاری وسودای قدرت به اسلام گرویدندوهمان ماجرا را در اسلام پدید آوردند وبسیاری از باورهای مشرکانه وآداب منافقانه یهود را لباس اسلام پوشانیدند که در تاریخ اسلام موسوم به « اسرائیلیات » است که یکی از بغرنج ترین وظایف علمای راستین جهان اسلام را تشکیل می دهد که این پدیده را از بطن اسلام کشف وخارج کنند .

آنچه که مسیح آورد وگفت همان سخن ومکتبی است که امامان ما احیایش نمودند . علی (ع) نیز عین همین سخن مسیح را بارها بر زبان آورد که : به من ایمان آورید تا بخشوده شوید . ویا سخن مشهور پیامبر اسلام که : محبّت علی (ع) موجب نجات از دوزخ است .

وامّا مسئله اینست که چگونه محبّت به مسیح (ع) وعلی(ع) وکلاً اولیای خدا موجب نجات از عذاب ورستگاری می گردد . آیا این امر بدان معناست که آدمی اینها را دوست بدارد وسپس هر کاری که می خواهد بکند ولی بخشوده می گردد ؟ چنین باوری متأسفانه برکل مسیحیت حاکم است (به استثنای چند فرقه بسیار کوچک ) ومشابه آن در جهان تشیع نیز رایج است خاصّه در فرقه های درویشی . ودرست به همین دلیل شاهد اشدّ تبهکاریها وپلیدیها وجنایات از بطن پیروان چنین باورهائی هستیم .

این یک قانون طبیعی است که آدمی هر کسی را جداً وقلباً دوست بدارد بطور اتوماتیک به راه وروش آنان علاقه مند شده وبتدریج شبیه آنان می شود . آدمی همواره دارای خلق وخوی محبوب خود می شود . بنابراین هر که ادعای محبّت مسیح یا علی یا دیگران را دارد ولی فاسق وفاجر وتبهکار وکذّاب است عملاً خودش را رسوا می کند که اتفاقاً نه تنها این مردان را دوست ندارد بلکه بسیار هم دشمن می دارد وخداوند هم بالاخره رسوایشان می کند همانطور که امروزه شاهدیم که بخش عظیمی از داعیان مسیحیت علناً بواسطه تهمتهائی که به او می زنند وشبهاتی که در مورد هویت او طرح می کنند او را انکار می کنند . همین امر را دربرخی از فرقه های درویشی وعلی اللهی هم شاهدیم . در واقع بقول دکتر شریعتی اینان شیعیان اموی هستند . همانطور که این نوع مسیحیان هم مسیحیان یهودی هستند . همانطور که ادعای خدا وپسر خدا بودن مسیح را هم اینان به راه انداختند وادعای خدا بودن علی را هم عمرعاص ومعاویه براه انداختند تا پلیدیهای خود را موجه سازند که: « علی خداست ونمی توان مثل خدا بود !» در واقع محبّت مردان خدا موجب آسان شدن وعملی شدن بی ریا وزجر احکام فطری دینی می شود وانسان در دین صادق می گردد. این محبّت به معنای انکار شریعت نیست بلکه امکان شریعت است .

                                                                                                        ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

همسایه جان

 

در همسایگی جان

سایه ای است نامش زن

سایه ای گه بسته و گه نبسته به تن

دوست می دارد تنهایی را در من

گه بهر داشتن

و گه بهر بودن

و گاه جایش می گذارم

و می گریزم به خلوتکده بی من

از هراس در آغوش می گیرد مرا در تن

لیک نمی یابد نشانی ز من

من این سوی من

و او آن سوی من

می ماند دیواری سیاه زجنس تن.

                                                                                    ع . خ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                           معمّای علم حدیث      

 

براستی ملاک تشخیص حدیث راست از دروغ چیست؟ این واضح است که اگر پیامبر اکرم(ص) تمام عمرش را جز حرف زدن هیچ کاری نمی کرد و حتّی در خواب هم حرف میزد نمی توانست این همه حدیث بگوید. همین یک دلیل کافی است که در جستجوی میزانی برای تشخیص باشیم بخصوص که صدها حدیث متناقض هم در باره امور واحد وجود دارد.

بدون شک میزان تشخیص حدیث راست از دروغ چیزی جز عقل و تجربه نمی تواند بود زیرا سنّت و عترت هم یک روایت تاریخی است و درست مثل حدیث نیازمند محکی برای راستی یا ناراستی می باشد که آنهم جز به واسطه عقل و تجربه ممکن نمی آید .

به هر حال هر سخن و حدیث از هر فردی در گذشته مستلزم عقلانیّت شنونده و خواننده است و عقل محک اوّل و آخر بشر است. و تردید ناپذیر ترین و جهانی ترین و نا مشروط ترین میزان است که فراسوی هر باور و راست و دروغی قرار دارد.

پس علم حدیث چیزی جز عقلانیت نمی تواند بود و هیچ عقلانیتی هم مطمئن تر از معرفت نفس و تجربه فردی نیست. پس علم حدیث بدون معرفت نفس یک دام فریبنده و خطرناکی است. خداوند هم عقل را مقدم بر دین و درب ورود بر آن خوانده است.

بنابراین در جهان هستی برای آدمی، چیزی مطمئن تر و مقدس تر از عقل و تجربه شخصی نمی تواند بود . که مطمئن ترین و مقدس ترینش نیز خود شناسی است . زیرا هیچ چیزی به اندازه خود فرد به او نزدیک تر نیست و خود هرکسی اگر بخواهد به خود راست بگوید راستگو ترین است .  پس عقل کل و علم الیقین هم همان معرفت نفس است.

بنابراین در علوم دینی و حوزه های علمیه ما نیز اساس کار بایستی بر معرفت نفس باشد و گر نه چیزی جز شکّیّات حاصل نمی آید و قداستی میان تهی که با کمترین استدلال فرو می پاشد.

                                                                                                          ع.خ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                               دین وواقعیت     

 

قرآن می فرماید : « براستی که دین هر آن واقع است .» بنظر ما هیچ آیه همچون این آیه مذکور دین را بعنوان یک جهان بینی کامل عرضه نمی کند . جهانی که عین دین است ودینی که بیان واقعیت است . از این منظر دین یک ایدئولوژی آرمانشهری وباید ونبایدی نیست همانطور که در جای دیگری می گوید :«در دین هیچ جبری نیست ». در واقع کل جهان وجهانیان در دین است وکل عالم هستی همان دین به معنای «راه» است راهی که به خدا می رسد وهیچکس را از این راه گریزی نیست همانطور که قیامت کبری همه به حضور خدا می رسند خواه ناخواه .

همانطور که بهشت ودوزخ وبرزخ وهمه طبعات وطبقاتش در دین است . وانسانها یکی از این سه روش ومکتب را در دین انتخاب می کنند وهمه به خدا می رسند .

از آیه مورد بحث درک می شود که دین همان مکتب رئالیزم است منتهی رئالیزمی صرفاً مادی بلکه یک رئالیزم کامل که همه ابعاد ووجوه واعماق وطبقات عالم هستی را شامل می شود ولذا آنان که دین را بواسطه معرفت انتخاب می کنند از راه بهشت بخدا می رسند ولذا با واقعیت جهان آشنا شده ودرباره اش علم می یابند ومابقی که دین را انتخاب نمی کنند از راههای دوزخی وبرزخی وارد واقعیت جهان شده ولذا آن را فهم نمی کنند وعلومشان تماماً فرضی وتوهمی ومحکوم به ابطال است . واین راه را ظالمانه طی می کنند یعنی بازور.

ولذا در دین بسته به راه وروشی که انسان برای زیستن وبودنش انتخاب می کند دچار صفات کافرانه ، مشرکانه ، منافقانه یا مؤمنانه ومخلصانه می شود . وهمه اینها در دین هستند وخواه ناخواه در مسیر هدایت می باشند منتهی یا هدایتی در ظلمت است ویا روشنائی . این راه یا بواسطه معرفت طی می شود وبابصیرت ویا بواسطه جهل وتوهم . یا باشوق ویا بافحش ، یا با تسلیم ورضا ویا با اکراه وزور ، یا انسان دین را انتخاب می کند ویا دین ، انسان را انتخاب می کند .

واقعیت عالم وآدم ، دین است وفقط بواسطه دین درک می شود .

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا کسی کمبود عقل ندارد؟

 

براستی که آدمی وخاصّه انسان مدرن جز کمبود پول هیچ کمبود دیگری احساس نمی کند . برای این سئوال دو جواب متضاد وجود دارد . یکی اینکه خداوند به همه آدمها عقل کامل بخشیده است ولذا هیچکس احساس نقص در عقل ندارد . در اینصورت پس کاملاً مسئول حیات وهستی خویش است وباید خوب وبد سرنوشت خود را به گردن بگیرد . وامّا پاسخ دوم اینست که چون اکثریت مردم احساس کمبود عقل نمی کنند هرگز بدنبال رشد عقلانی نمی روند وبه همین دلیل این همه بدبخت هستند وجهان تبدیل به دیوانه خانه شده است وهیچ جائی برای عقلا نیست وعاقلان یا محکوم به مرگند ویا در انزوا وسکوت زندگی می کنند ولذا عقل قاچاق ترین چیزهاست وعقلا نیز همچون بهلول باید تجاهل کنند تا زنده بمانند . بنظر ما این هر دو پاسخ به ظاهر متضاد درست است وبه مثابه دو روی یک سکّه واقعیت بشری است . خداوند به همه عقل کامل بخشیده ودرست به همین دلیل از همه مأخذه می کند . ولی این عقل مثل کالائی نقد وبیرونی نیست که قابل مصرف باشد ومثل غذا مواد حیاتی را تأمین کند هر چند که بشر حتی در امور تغذیه هم جاهل تر از حیوانات است .

مسئله اینست که عقل مثل یک ذخیره وگنج نهان در گوهره وجود بشر است که بایستی کاویده واستخراج شود . واینست معنای این آیات که پس چرا در خود نظر نمی کنید ، چرا در خود تفکر نمی کنید و....  . این دعوت به استخراج نور عقل است . عقل چیزی نیست که در مدرسه وبازار قابل اکتساب باشد . آنچه که در مدرسه وکتاب کسب می شود اطلاعات واخبار گذشتگان است ومحصولات عقلانی آنهاست . آدمی با مصرف میوه درختان هرگز به بار نمی نشیند ومیوه نمی دهد . عقل همان علم زیستن است ودر مدرسه علم گذشتگان (اموات) تحصیل می شود . عقل بواسطه خود – شناسی وتأملات درونی ودقت وتفکر در احوال وامیال واعمال وتناقضات خویشتن پیدا می شود . کارگاه عقلانیت بشرمعرفت نفس است . بهمین دلیل علی (ع) می گوید : کسی که خود را نمی شناسد هیچ چیز را نمی شناسد . واین یعنی فقدان عقل . بقول علی (ع) عقل وحکمت گمشده انسان است .

                                                                                                             ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                       چند حکمت درباره مرگ    

 

o       یکی گفت: راستی فلانی هم مرد.دومّی گفت: عجب ! او که دو تا دکترا داشت!

 

 

o   روزی رعیّتی برای عرض تسلیت به محفل تعزیه بزرگی رفته بود. پس از فاتحه خوانی روی به صاحب عزا کرد و گفت: ببخشید که مرد!

 

 

o   وقتی پولدارها می میرند مردم به حالشان بسیار گریه می کنند . ولی وقتی فقرا می میرند هیچ کس به حالشان گریه نمی کند. می دانید چرا؟

 

 

o   آنان که می خواهند بمیرند هرگز نمی میرند زیرا وقتی مردند تازه زنده می شوند. ولی آنان که اصلاً نمی خواهند بمیرند هر روز می میرند.

 

 

o   روزی کافری که حیات پس از مرگ را باور نداشت عزیزش را از دست داد. پس از این واقعه می گفت : من تازه باور کرده ام که حیات پس از مرگ راست است زیرا حالا که عزیزم را از دست داده ام هر لحظه به یادش هستم در حالیکه در هنگام حیاتش هرگز یادش نمی کردم.

 

 

o   شاهان قدیم تمام ثروت خود را تبدیل به طلا می کردند و با خود وارد مقبره های بزرگ می نمودند. ولی ثروتمندان مدرن نیازی به مقبره های بزرگ مثل فراعنه ندارند چون به حساب بانکی خود واریز می کنند.

 

 

o   اگر بینا باشیم بسیاری از اموات شهر و محیط خود را در سیمای صخره ها ، درختان ، حیوانات و حتی اشیاء می بینیم.

 

 

o       برخی قبرهای گران قیمت در کنار مقبره بزرگان دینی می خرند تا مبادا به جهنّم بروند.

 

                                                                                 ع . خ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند حکمت زنانه

 

·   از زنی پرسیدم : چرا همش از شوهرت قهر می کنی ؟ گفت : برای اینکه بیهوده می گوید دوستت دارم فکر می کند نمی فهمم .

 

 

·   از زنی پرسیدم : چرا هر روز خودت را برای شوهرت یکجور آرایش می کنی ؟ او که بدون آرایش تورا دیده است . گفت : برای اینکه هرروز برایش یک زن دیگر باشم . گفتم : مگر اینجا ... خانه است ؟

 

 

·   اززنی که دچاربیماری افسرده گی شده بود پرسیدم : چرا اینطور شدی تو که زنی واقعاً خوشبخت هستی ؟ گفت : از بس که در رختخواب خود را به افسرده گی زدم یک دفعه افسرده شدم .

 

 

·        از زنی پرسیدم : آیا واقعاً شوهرت را دوست داری ؟ گفت : خودش را نه بلکه ناز کشیدنش را . یعنی حماقتش را .

 

 

·   از زنی پرسیدم : ناز یعنی چه ؟ گفت : یعنی اینکه تظاهر کنی نیاز نداری وشوهرت نیز این تظاهر تو را باور کند وبرای برآورده شدن نیاز تو نازت را بکشد .

 

 

·        از زنی پرسیدم : چرا طلاق گرفتی ؟ گفت چون نازم را باور نکرد .

 

 

·   از زن تحصیل کرده ای پرسیدم : چرا اینقدر تحصیل کردی وخودت را پیر ساختی وشوهر نکردی ؟ گفت : راستش می خواستم نازم را گران کنم . ولی آنقدر گران شد که دیگر مشتری نداشت .

 

                                                                                     ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                            پاسخ به یک نامه     

    «چرا این قدر بد بین هستید؟»

 

 

س : آقای سردبیر شما که عالم وآدم را تکفیر ولعنت می کنید چگونه خودتان در چنین جهانی زندگی می کنید وبواسطه آن پیام می دهید . ممکن است این معما را روشن کنید ؟

ج  : اولاً اینکه شناخت واقعیت های زشت بمعنای تکفیر نیست زیرا تکفیر دارای حکم است وما فقط بواسطه معارف دینی معرفی می کنیم ونظر شخصی خود را مثل هر آدمی ابراز می داریم . اینکه طبق کلام خداوند ، اکثریت بشریت از اهالی دوزخ است که بنده هم یکی از آنان هستم ، تقصیر بنده نیست .

ثانیاً تقریباً در همه مقالاتی که ارزیابی رخ می دهد همواره از ضمیر «ما» استفاده می کنم وخود راهم عموماً در جناح بدها قرار میدهم واین هم تعارف نیست .

ونیز اینکه هرکسی یا چیزی را لعنت نکرده ایم چرا که آدمی حتّی حق ندارد شیطان را لعنت کند (قرآن)بلکه خداست که هر مخلوقی را که بخواهد لعنت می کند . آدمی باید از شیطان فاصله بگیرد اصلاً کسی توان لعن کردن را ندارد وکلمه لعنت یکی از منفعل ترین واژه های بشر است وواژه ناحقی هم می باشد . ما فقط لعنت شده گیها را نشان می دهیم .

ونیز اینکه استفاده از همین شرایط وامکانات کافرانه برای اشاعه معرفت هیچ منافاتی با حق ندارد . اصلاً کل دنیا به زعم قرآن تماماً بازی وبازیچه وفریبنده است وانسان باید تا حد امکان از آن فاصله بگیرد ولی در عین حال در دنیا زندگی می کند واتفاقاً در همین دنیای بد ، افشاندن بذرهای حقیقت ورویاندن آن ، بزرگترین عشق وهنر است .

خداوند می فرماید که کافران در دوزخ از فرط عذاب ، ایمان می آورند. پس در دوزخ هم می توان خدارا یاد کرد که واجب ترین یادها ست .

ونیز اینکه ما همواره حقّ ابطال را هم نشان می دهیم واین از ویژگی کار ماست واز خصیصه پدیده شناسی عرفانی است . پس لعنتی در کار نیست . در قلمرو خوش بینی مدرنیزم ، بدبینی موجب تعادل است .

اگر دوران دیگری می بودیم خوش بینانه تر سخن می گفتیم . بدبینی موجب احتیاط است وما در عصر بحران بسر می بریم واحتیاط واجب است .

                                                                                                      ع 0 خ 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تاریخ ایالات متّحده آمریکا

 

می دانیم که ایالات متّحده آمریکا به لحاظ تنوّع و غنای طبیعت و ثروت ملّی برترین کشور دنیا ست. اگر کره زمین آخرین و نو ترین و خلّاق ترین سیّاره در جهان هستی است، آمریکا نیز به لحاظ تاریخی و جغرافیایی همین وضع را نسبت به سائر قارّه ها دارد.

آمریکا به لحاظ تاریخی یک تمدّن پسا تاریخ یعنی آخر الزمانی است و به مثابه ترمینال و بارانداز ثقل کلّ تاریخ تمدّن بشر است . همانطور که تمدّن اروپایی توانست از کلّ قوای تمدّن های دیگر در خدمت اقتدارش بهره گیرد این تمدن در آمریکا لنگر انداخت و در آنجا متمرکز گردید. آمریکا، آخر الزمان تاریخ تمدن بشر است.

می دانیم که صاحبان اصلی و چند هزار ساله قارّه آمریکا تمدّنهای « از تک» و « مایا» بودند که در طی سه قرن مهاجرت اروپائیان به این قارّه ، مرحله به مرحله قتل عام و نابود شدند و مابقی در تمدّن اروپایی حل و محو گردیدند و آخرین مقاومت این تمدن چند هزار ساله امروزه در کمپ هایی در چند ایالت به صورت پادگانهای شبه نظامی و همچون اسرای جنگی آخرین ایّام عمر تاریخی خود را به کمک الکل و مخدّرات و روان گردانها و ال اس دی ، به سر می برند. که هراس آمریکا از این سرخ پوستان هزاران بار شدید تر از هراسش از کمونیزم و تروریزم و بنیاد گرایی بوده است. و این واقعیّت امروزه بکلی از چشم جهانیان و رسانه های حقوق بشری پنهان مانده  و این اقلیّت در بند به کلّی فراموش شده اند. و ما بدین وسیله موجودیت در حال زوال این آخرین بازماندگان تمدّن ازتک و مایا را به اطّلاع جهانیان می رسانیم و اعلان می کنیم که صالحترین و مهربان ترین و عارف ترین و کهن ترین تمدّن بشری در خاک ایالات متّحده و در مهد آزادی و حقوق بشر در حال جان کندن است.

به اعتراف همه مورّخان و متخصّصان تاریخ تمدّن و باستان شناسان جدید، اگر تمدّن هندوستان نخستین تمدّن بشری در جهان است ( روایات اسلامی هم دالّ بر  این امر است) این تمدّن کهن شعبه ای از تمدّن سرخ پوستان تمدّن قارّه آمریکا است که در طول اعصار به واسطه حرکت بطنی کره زمین و جدا شدن قارّه ها از یکدیگر ، شبه جزیره هند از قارّه آمریکا دور شده است و بیهوده نیست که سرخ پوستان آمریکا را هندی indian می نامند زیرا از یک نژادند.

بنده با مطالعه اندکی در فرهنگ سرخ پوستان آمریکا با کمال حیرت متوجّه شدم که الفبای معارف عرفانی و مکتب وحدت وجود در همه مذاهب جهان ، ریشه در عرفان سرخ پوستی دارد و در این قوم بشری ، عرفان وحدت وجود تبدبل به فرهنگ و عرف عامیانه شده است و این امر دالّ بر کمال رشد معنوی یک قوم است که امروزه در شقی ترین اسارتها در حال نابود شدن است و هر روزه صدها نفر دست به خود کشی می زنند تا روح خود را از این نابودی نجات دهند.

بلایی که آمریکا بر سر این قوم در خاک خودش آورده هزاران بار شقی تر از فاجعه ویتنام و فلسطین و افغانستان و عراق است و هیچ خبر نگاری حق ندارد کمترین گزارشی از وضعیّت این کمپها مخابره کند. کمپهایی که موسوم به کنسرویشن است که در واقع کارخانه های تبدیل سرخ پوستان به کنسرو است. هولوکاست واقعی در اینجا جریان دارد که تحت رهبری صهیونیست امپریالیستی، نخستین تمدّن عارف بر روی زمین را به ابلیسی ترین روشها زنده زنده به گور می کند و آنان را به خود کشی وا می دارد.

و امّا پس از نابود سازی سرخ پوستان و تبدیل آنها به کنسروهای متحرّک ، دزدان دریایی از بریتانیا و اسپانیا و پرتغال و هلند ، مردمان آفریقا رادر کشتی ها بسته بندی کردند و به بنادر آمریکا وارد نمودند و همچون عصر فراعنه از آنان بیگاری کشیدند. می دانیم که پولداران صهیونیست از اروپا راهی آمریکا شدند تا سرزمین موعود خود را در آنجا برپا کنند. لذا زندانیان و تبهکاران و تبعیدیان و بیکاران را از اروپا با خود به آمریکا بردند و از آنان نیز به عنوان سر کارگران خود استفاده کردند. و همچنین از آغاز تا به امروز گلّه گلّه گرسنگان مکزیکی را به طور قاچاق و بدون هیچ ملّیتی به عنوان کارگران یک وعده غذا ، وارد آمریکا کرده اند که از بچّه هایشان نیز به عنوان کالای سکسی استفاده می کنند.

بنابراین تمدّن آمریکا با پول صهیونیستهای اروپایی و کار مجّانی مهاجرین گرسنه و بر خون سرخپوستان و استخوان سیاه پوستان بنا شده است و تا به امروز نیز به همین روند به پیش می روند .

پس واضح است که آمریکا ، تعیّن طبقه هفتم دوزخ و قلمرو فرمانروایی ابلیس بر روی زمین است که در آخر الزمان آشکار شده است و منادی ابلیسی ترین شعارها و وعده هاست: آزادی، عشق، برابری ، خوشبختی، فتح کائنات و....  .  و امّا حیرت آور تر از این فجایع فوق تراژیک ، نامه رئیس جمهور سابق ما یعنی آقای خاتمی خطاب به ملّت آمریکاست که آمریکا را تمدّنی دانست که بر اساس « حرّیت و دینداری» پدید آمده است. معلوم نیست که ایشان تاریخ آمریکا را از چه منبع ودر چه مدرسه و کتابی مطالعه کرده است. این نامه ایشان حتّی آمریکائیان را به خنده انداخت.

یک دوست آمریکایی داشتم که می گفت « بزرگترین شومی بخت من این است که آمریکایی هستم و شرم دارم که در روز قیامت بگویم که آمریکای ام.» این دوست که نمی خواست آمریکایی زندگی کند با این که سه تادکترا در ادبیّات انگلیسی و آلمانی و روسی داشت ولی در انبار اداره پست ، حمّالی می کرد و حقوق یک کارگر صفر را می گرفت. او یک آمریکائی مو بلوند و چشم آبی و اصیل بود که می دانست که آمریکا چیست. ولی رئیس جمهور فیلسوف ما که خود را ناجی تمدّن بشر می دانست نمی دانست که آمریکا تنها دشمن قسم خورده تمدّن است . گویی آمریکای ذهن ایشان یک آمریکای عرفانیزه شده بود که در آن بر ابلیس کبّاده عشق پوشانیده بود. خدا رحم کرد که نگذاشت تا عرفانش را در کشور پیاده کند هر چند همان قدر هم که پیاده کرد جز فساد نیافرید .

آمریکا تجسّد ابلیس و طبقه هفتم دوزخ است که کلّ بشریت را قربانی می کند تا خودش باقی بماند .

                                                                                                      ع 0 خ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ولایت وخلافت

                                                 

            عالم    از   روز   ازل  بی یار بود                           

            آدمی     باید     کشیدن     عالمی

                                                              آدمیان  وا    نهادند    بار  خویش

                                                              بر    من    آمد    کلّ   بار   آدمی

            من نهادم بارخود را پشت دوست

            برکشیدم    عالمی   را  با   دمی

                                                            هرکه خود را وا نهاده  بی حد ست   

                                                            هفت دریا  در  وجودش   شد  نمی

        

           آنکه  بار  یار  را   بر  می کشد         

           پاک   می آید   زبار  هر   غمی

                           

                                                                               ع 0 خ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قاعده بازی

                                                       

هر نوع فعالیت بشری بخصوص در عصر مدرنیزم برای خود دارای قاعده وقانونی مدوّن است واین از ویژگیهای مدرنیزم است که حتی غریزی ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع قوانین خاص انجام می شود وآدابی معین دارد که حتی آموزش داده می شود مثل روابط جنسی .

وامّا بازیها که یکی از مهمترین فعالیت بشر مدرن هستند وبرای خود دارای سازمانهای ملی وبین المللی است ودر دانشگاهها نیز تدریس می شود دارای چه قاعده ای اصولی وبدیهی است . قاعده بازی چیست ؟ ورزشها ، هنرها ، تفریحات و....؟

اصولاً فرق بازی از سائر اموری که جدی تلقی می شود همانا بی قاعده گی وبی قانونی آن است  وهمین امر ذات بازی را تشکیل می دهد وگرنه از ذاتش بیگانه می شود . زیرا بازی مربوط به پر کردن زمان خارج از قاعده وقانون است ولذا به معنای استراحت وتفریح است تا بتواند خستگی حاصل از فشار قانون را دفع کند .

ولی شاهدیم که امروزه بازیها هم دارای قواعد وقوانینی مدون هستند وطبق اصولی تدریس می شوند ودارای دستگاه قضائی هم می باشند وبصورت حرفه رسمی بسیاری از افراد بشری در آمده است . این تضاد ذاتی چگونه فهم می شود . یعنی چگونه یک عمل غیر قانونی که ذات وجودیش بر بی قاعده گی است می تواند قانونمند شود . چطور می شود بازی را جدی کرد . ولی بهرحال چنین اتفاقی افتاده است وبسرعت در حال توسعه می باشد . این به چه معنائی است ؟

از طرفی دیگر شاهدیم که بسیاری از فعالیتهای جدی بشر که جزو جدیت ذاتی وتاریخی او بوده در حال شوخی وبازی شدن یعنی در حال بی قاعده شدن وغیر قانونی شدن است . این همان جریانی است که بسیاری از ارزشهای تاریخی بشر را باطل نموده است زیرا هر ارزشی بدان دلیل ارزش است که دارای جدیت مستحکم وهویت قانونمند است . مثلاً شاهدیم که عشق وازدواج که یکی از جدی ترین احوالات واعمال بشر بوده تبدیل به بازی شده وهمه قواعد خود را در حال باختن است . ویا شاهدیم که بدن واعضای بدن تبدیل به یک اسباب بازی شده وبا آن هر کاری می شود مثل جراحیهای پلاستیک . ویا کل جامعه بشری تبدیل به موش آزمایشگاهی واسباب بازی وآزمون تئوریها وخیالبافی های گروهی گردیده است مثل ایدئولوژیهای آرمانشهری وآزمونهای علمی –فنی . دوستی که مبدل به یک بازی دائمی شده ورفیق بازی بخش عمده ای از عمر هر فردی را مشغول می کند در حالی که یک رفیق واقعی وماندگار نیست . یا کل جریان حکومتهای دموکراتیک که همچون یک بازی کودکانه (شاه بازی) رخ می دهد و...  .

پس باید گفت که امروزه جای بازی وجدی یعنی جای قانون وبی قانونی عوض شده است یعنی واقعیت ومجاز جانشین همدیگر شده اند . به همین دلیل است که امروزه شاهد سلطه مطلقه سینما برهمه ارکان زندگی بشر هستیم حتی در تعیین حکومتها . زیرا سینما ذاتا ً بر بازی است ومکتب اصالت بازی می باشد وبه همین دلیل پر جاذبه ترین حرفه هاست .

علی (ع) می فرماید « هر جنگی اولش بازی بوده است » . ولذا عصر مدرنیزم عصر جنگ بلاوقفه برروی زمین است وهیچ جای زمین بدون جنگ نیست واین جنگ تاقلب خانواده ها جاریست . این حاصل مکتب اصالت بازی است . اصلاً مدرنیزم حتی در معنای لغتش دارای این ماهیت است زیرا «مد» یعنی بت ، صورت ، ماسک . واین قاعده هر بازی کودکانه است مثل عروسک بازی . همانطور که عصر بت پرستی بشر ، عصر کودکی تاریخی او تلقی می شود امروزه هر چیزی یک بت است ومدرنیزم یعنی مکتب اصالت بت ومد ، عروسک وشکالک وماسک . مدرنیزم یعنی عصر تجسم بخشیدن به امیال وتوهمات وتخیلات . وهر چه که دارای صورت نباشد بی ارزش است . واین ماسک پرستی است . ولذا شاهدیم که امروزه هر مرد وزنی یک ماسک است ماسکی که مستمراً تغییر می کند . واین بازی ماسکهاست . ماسک ، قاعده بازی است .

                                                                                                     ع 0 خ    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                 فلسفه ناز

 

ناز به معنای کتمان نیاز است منتهی با دو نیّت متضاد :

یکی نیّت اینکه صبر وقناعت پیشه سازد به دلایلی مثل تزکیه نفس وتقوی ، منّت نکشیدن از نااهل وزیر بار ستم نرفتن ، ویا طرف مقابل را تحت فشار قرار ندادن . که این هرسه دلیل برحقّ است ومی تواند با هم جمع باشد . این ناز در قبال یک فرد دیگر است که ناز حق ّ است ومهمترین عنصر دین ومعرفت وشرافت وتعالی می باشد .

امّا ناز دیگرداریم که ناز ناحق است وتماماً بر مکر وستم است که ویژگی عامّه زنان است یعنی انکار نیاز خود بدلیل منّت نکشیدن ویا متعهد نبودن وانجام وظیفه نکردن از فرط تکبّر وکفر . وخود را بی نیاز جلوه دادن وشوهر را بطریقی بس رندانه مجبور به انجام نیازش نمودن وتازه منّت هم نهادن بر شوهر ویا هر فرد دیگری .

معضله ناز از مهمترین عناصر روابط بشری است در همه حوزه های خانوادگی واجتماعی که از جمله تعیین کننده ترین عوامل سرنوشت بشر است . وامّا این عنصر در قلمرو خانواده ومخصوصاً زناشوئی به مثابه کل سرنوشت است .

ناز نوع اوّل با حفظ وظیفه شرعی ووجدانی خود باعث سعادت وتعالی فرد است ولی ناز دوم که ناز ناحق ّ وابلیسی است وهمان ناز ابلیس برای خداست که موجب لعنت ابدی شد وموجب تباهی رابطه ومخصوصاً زناشوئی می باشد وجز سوءتفاهم وکینه وجنون وانتقام حاصلی ندارد .

وامّا ناز انسان در مقابل پروردگار ماجرای دیگری است وپر واضح است که انسان تا سر حد توانائی تقوائی خود وقناعت که گمراه نشود نبایستی از خداوند چیزی مادی برای ارضای نیاز بخواهد مگر اینکه نیازی واجب باشد که در این صورت ناز کردن همان کفر وکبر در مقابل خداست وجز عذاب حاصلی ندارد .

وکلام آخر اینکه ناز از آن بی نیازاست وبی نیاز هم خداست واو را سزاست . وآدمی بهتر است درباره نیازش صادق ونیز متواضع ووظیفه شناس باشد که صراط المستقیم سعادت وسلامت است . وبخش عمده ای از بدبختی های بشر از ناز اوست که تلطیف کبر وکفر است .

                                                                                                               ع 0 خ  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه توبه ممکن می شود؟

                                                                   

اکثر ما وقتی از توبه سخن می گوئیم ومدنظر داریم منظورمان نه شرم از گناهان وخطاها ودست کشیدن از آنهاست بلکه شرم وندامت از رسوائی است ولذا از رسواشدن بیش از پیش توبه می کنیم . وبدینگونه است که فقط ریاکارتر وپیچیده تر ومنافق تر می شویم واعمال نادرست خود را در لباسهای شرعی تر وعرفانی تر می پوشانیم وبا توجیهات لطیف تر می آرائیم تا دیگر رسوا نشویم . در حالی که رسوائی یکی از عذابهای اعمال نادرست ماست ( عذاب مٌهین ) واز طرف خداست . پس نمی توان از عذاب توبه کرد زیرا نمی توان دست خدا را بست بلکه باید از علت عذاب ورسوائی که افکار واعمال ناحق وپلید است توبه نمود . اینست که این توبه گرگی است که بدام افتاده وتوبه گرگ هم مرگ است . اکثر ما دارای این نوع توبه هستیم ولذا نه تنها حاصلی ندارد که فقط گناهان مارا پیچیده تر می سازد وگمان می کنیم خداوند نمی تواند حریف این پیچیده گی وپنهان کاری شود وآنرا باز افشا کند .

توبه یعنی توبه از اعمال ناشایست قبل از نزول عذاب . زیرا خداوند می فرماید آنگاه که عذاب نازل شد دیگر هیچ شفاعتی پذیرفته نیست ودوره آن عذاب باید طی شود .

مسئله دیگر درباره ماهیت توبه حقیقی اینست که شخص توّاب باطناً از عمل زشت خود شرمسار است واز خودش خجالت می کشد نه از مردمی که در نزدشان رسوا شده است . توبه یعنی شرمساری از خویشتن همانطور که ایمان هم یعنی حیا (علی ع) توبه ای که چنین نباشد پذیرفته نمی شود یعنی آن اعمال نادرست همچنان بطور پیچیده تری استمرار می یابد . وامّا شرمساری از خویشتن فقط وفقط حاصل معرفت بر نفس گناهان است که به اعتراف به گناه می انجامد . واعتراف هم به لحاظ لغت از عرفه (معرفت) است .

توبه حاصل معرفت نفس است .

                                                                                                               ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 20:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا حقیقت تلخ است ؟

                                                     

v    زیرا جهل ما را می شکند .

 

 

v    زیرا غرور ما را خدشه دار می کند .

 

 

v    زیرا دروغ ما را رسوا می کند .

 

 

v    زیرا فریب ما را باطل می کند .

 

 

v    زیرا ادعای ما را پوچ می سازد .

 

 

v    زیرا مرگ ما را خاطر نشان می کند .

 

 

v    زیرافنای ما را به یادمان می آورد .

 

 

v    زیرا واقعیت مارا آشکار می کند .

 

 

v    زیرا خدارااثبات ومارا نفی می کند .

 

                                                                                  ع 0 خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                   سوادآموزی و واژگون سالاری    

 

سواد جریان تبدیل واقعیّت به موجودات سیاهی به نام واَژه است وثبت وآرشیو این موجودات در ذهن . وزان بعد کل جهان را به واسطه این موجودات درک ودریافت نمودن . با سواد شدن در هر مرحله ای از تحصیل به معنای بیگانه شدن از جهان است وتبدیل جهان به مقداری خطوط عجیب وغریب بنام واژه . با سواد شدن یعنی واژه ای کردن جهان . وواژه ای کردن جهان به معنای واژگون سازی جهان نیز می باشد زیرا آدم باسواد از طریق این واژه می تواند کل جهان را در ذهن کند واژگون ساخته وتبدیل به هر تصویر ومفهومی ایده آل سازد . پس باسواد شدن به معنای ایده آل ساختن جهان نیز می باشد وبرای ایده آل کردن جهان بایستی جهان را زیر ورو نمود ونابود کرد زیرا جهان حاضر نیست که تحت فرمان وحاکمیّت مطلقه ذهن بشر درآید . پس باسواد شدن به معنای بلعیدن جهان نیز هست . سوادقلمرو جهان خواری بشر بوده است این همان جریان جهانی شدن بشر وبشری شدن جهان نیز می باشد .

تبدیل جهان به واژه ، ثبت این جهان واژه ای در ذهن وسپس ورود به جهان بواسطه این واژه ها به قصد ایده آل کردن وخودی کردن جهان وتغییر وتبدیل جهان به چیزی برای بلعیدن وتملّک جهان : اینست کل خاصیّت سواد وآنچه که تحصیل علم نامیده میشود وکل تکنولوژی نیز حاصل نهائی این جریان است که جهان را تبدیل به کالاهائی برای بلعیدن می کند .

وامّا به لحاظ معرفت دینی این واژه ها همه کلمات الله هستند که در ذات حقیقت آدم سرشته اندو آدمی فقط آنها را در قلمرو سوادبیاد می آورد ونه اینکه می آفریند . کلمات الهی ترین پدیده های بشری هستند ولذا جادوی اسرارشان هرگز در علوم وفنون بشری نمی گنجد وآدمی طلسم این کلمات است . انسان حیوان واژوی است ولذا واژگون سالار . الا اینکه ایمان آورد واعمال خود را صالح سازد یعنی با جهان صلح کند ودست از واژگون کردن آن بردارد ومتوسل به حق این جهان شود وصبور بماند (سوره عصر) وبقول علی (ع) ، واژه در نزد اهل معرفت وارونه می شود . یعنی چون واژگون سالارند دوباره وارونه می شوند تا بر سر جایشان قرار گیرند وحقّشان آشکار شود.

در واقع آدمی سواد می آموزد تا کلمات خدارا بیاد آورد وبیابد وبواسطه آن جهان را درک نموده وبا آن صلح کند نه اینکه واژگونش نماید .

                                                                                                                      ع 0 خ    

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفانیزه کردن گناه

                                              

شاید هیچ پدیده ای از قلمرو فرهنگ بشری و از نعمات ویژه پروردگار به اندازه عرفان ، مهجور و مظلوم و مغموم و محروم و منسوخ و معیوب و استحاله نشده باشد. براستی که عارفان مظلوم ترین انسانهای جهانند و دچار مظلومیّتی دوگانه و مضاعف هستند یکی از جانب دشمنان دین و معرفت و دیگری از جانب به اصطلاح پیروان خود . ظلم دوّمی به مراتب دردناکتر است.مثلاً نگاهی به ادبیات کاستاندا و پیروانش بیندازید که چگونه مفاهیم ناب حکمت و عرفان شرق و غرب جهان با وقاحت تمام تحریف و استحاله شده و به توجیه و تقدیس تبهکاری و جنون و تخدیر درآمده است. و یا نگاهی به برخی از محافل درویشی بیندازیم که با بیچاره مولانا و حافظ چه می کنند. و این دکّان « تکنولوژی فکر» را بنگرید که با توسّل به برخی آیات و اشعار، بشکن زنان همه مفاسد و جنون بشر را تقدیس کرده و الوهیِت می بخشد و خیال همه را از هر گناه و خطایی راحت می کند که مثلاً «خدا ارحم الرّاحمین است» و گفته که همه گناهان را می بخشد پس بی خیال. گویی که بشر در نان قرض دادن و تقدیس نفس خود و فخر کردن به تبهکاریهای خود کم آورده است که تا این حد افسرده و دیوانه گشته است . از خدا بترسید و اینگونه مغز و جیب و جان مردمان درمانده را غارت نکنید. ای داعیان و مبلّغان ابلیس ، ای تبهکاران ملوس، ای جانیان عاشق پیشه و ای قاریان امام کش. بترسید که قیامت در راه است و غضب الهی در حال نزول است .

گویی که بشر مدرن از فرط تقوی و حیا و ترس از خداست که به این روز افتاده است و این دجّالان ملنگ تقوی زدایی می کنند که : از خدا مترسید که خیلی خیلی مهربان و باحال است؟!

و ما می گوییم که ای اسیران در بند جور و جفا از خدابترسید و بسیار بترسید که مهر الهی از همین درب نازل می شود و نه از درب فخر کردن به گناهان خود. از غیرت حق بترسید و اینقدر نسبت به ذات خود بی غیرت مباشید و خود را مسخره نکنید.

ای تکنولوژیستهای فکری و هنری و روحانی و عرفانی و متافیزیکی که هنوز اسیر بند تنبان خویشید و شهامت اندیشه ندارید و شهوت پرستی و جنون جنسی خود را عشق می نامید و به حساب خدا واریز می کنید، بترسید!

                                                                                                                        ع.خ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تقوی

 

تقوی به معنای ترس و پرهیز و فاصله گرفتن از خود و نیز خداست. این معنا به وضوح در قران حضور دارد.

بی تقوائی یعنی زندگی دل بخواهی زیرا دل آدمی کانون امیال و اراده اوست. و تقوی یعنی مرید امیال دل خود نبودن . زیرا دل همان قلب و مرکزیت نفس بشر است. و نیز می دانیم که خداوند صاحب دل و مالک اراده بشر است و دل خانه و منظر خداست. و نیز می دانیم که به قول علی (ع) ، خود خویشتن هر کسی همان خداست. پس ترس و پرهیز از خود و خدا یک امر واحد است و بلعکس نیز.

در اینجا سوال اینست که آیا نباید همواره به سوی خدا رفت و تقرّب الی الله جست؟ این مسئله و سوء تفاهم و جهل کبیری است که گاه تحت مفاهیم عرفانی تقدیس هم می شود و مکتب فاسد معروف به « اهل عشق و حال» را پدید می آورد که هر فسق و تبهکاری توجیه می شود حقیقت امر این است که خدا را فقط بواسطه معرفت و شناخت اراده و کلام او می توان مریدی کرد وبه سویش تقرّب جست . و امّا این شناخت فقط به واسطه تقوی( پرهیز از خود- خدا) ممکن می آِید که بستر خود  شناسی – خداشناسی است. وقتی که این معرفت به کمال رسید و معرفت قلب حاصل شد آنگاه مرحله دوّم دین آغاز می شود که عرصه « تقرّب» است. یعنی نزدیک شدن به خدا که همان اطاعت امر دل خود نمودن است که مقام عرفان است که از کمال تقوی پدید می آید.

همانطور که آدمی در غربت تازه به خود می آید و خود و وطن و همه تعلّقات خود را درک می کند تقوی هم به معنای فاصله گرفتن از خود موجب قلب شناسی می شود که همان خداشناسی است. آنانکه از روی جهل و بوالهوسی مرید دل خود هستند بدون آنکه امر دل را بخوانند طبق شهوات و حرص ها عمل میکنند که تماماً گناه و خطا از آب در می آید و عذاب پدید می آورد. این همان رویکرد ناری( دوزخی) به خداست ولی تقوی به مثابه رویکرد نوری (بهشتی )  به خداست.

              آنکه نزدیک آمدستی دور شد                                                ظلمت اندر مطلق خود نور شد

                                                                                                             ع .خ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اخطار: ویروس واقعی کامپیوتر

کابران را نابود می کند

 

آنچه که معروف به ویروس رایانه ای است یک نام کاملاً مجازی ونامربوط وغیر علمی است . یک نام باصطلاح استعاره ای وشاعرانه می باشد . این ویروس عملاً جنگ آدمها به واسطه کامپیوتر است جنگ اطلاعات است در اینجا کامپیوتر یک سلاح است . این ویروس در واقع خود آدمها هستند وهمه کسانی که با رایانه زیاد سروکار دارند دیریا زود تبدیل به یک ویروس جدید می شوند بنابراین به تعداد کابران رایانه می تواند ویروس باشد وبسرعت به چنین وضعی دچار خواهیم شد وآنگاه دیوانه خانه بزرگ تکنولوژی به تمام معنا خود نمائی می کند که واقعاً آخرالزمان عصر مدرنیزم خواهد بود که آغاز شده است وهیچکس را یارای پیشگیری از آن نیست. این نبرد تکنولوژی با صاحبش می باشد . مخلوقی که بجان خالقش افتاده است . واما بدتر از این ویروس دیگر است ویروس دیگری که از کامپیوتر ساطع می شود که میتوان آنرا واقعاً ویروس کامپیوتری نامید که مختص خود دستگاه است وربطی به کابران ندارد بلکه کاربران را موجب تهاجم وجودی قرار می دهد ومولد انواع امراض عصبی وروانی ویژه ای می شود که سابقه نداشته است ولی ما بعنوان درمانگر چندین مورد از این نوع را در کودکان ونوجوانان کشف کرده وخوشبختانه درمان نمودیم که درمانش جز ترک کامپیوتر نبود .

این ویروس که در واقع بصورت تشعشع وامواج وسوخت مواد نرم افزار به سیستم عصبی ومغز می رسد موجب خنگی ، سرگیجه ، رفتارهای تیک مانند ، تهوع وسپس هذیان ، غش وحالت کوما خودنمائی میکند . چند موردی که به تور ما خوردند ونجات یافتند در جریان روتین روانپزشکی بسوی تیمارستان ونابودی کامل روان به پیش می رفتند بی کمترین تشخیصی .

به والدین خیلی مدرن اخطار می دهیم که به قیمت پست مدرن شدن ونابغه شدن فرزندان خود ، آنان را نابود نکنند بی زحمت .

حالا بهتر می توانید از ما بپرسید که : پس چرا شما با رایانه پیام رسانی می کنید ؟

پاسخ ما : بدلیل اینکه شما را بیدار کنیم چون جز در رایانه قابل دسترس نیستید .

                                                                                                        ع 0 خ   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دروغ راستین

 

تنهاواقعه ای که در آن همه صفات متضاد وارزشهای متناقضی جمعند وبه راستی وحدت همه اضداد است ، عشق است که در رأس ومحور همه این اضداد همانا وحدت راست ودروغ است ولذا می توان عشق را یک دروغ راستین ویا دروغترین راستی ها وراست ترین دروغهایش نامید . واین دو وجه راست ودروغ عشق را هر دو طرف واقعه در تمام مراحلش شاهدند ولذا عشق یکی از مرددترین ومذبذبترین وحیرت انگیز ترین تجربه بشر است ولذا آنرا قلمرو جنون الهی می نامند وتنها جنونی که از عقل برتر است زیرا عقل به معنای تسلط بر اراده است وعشق عین بی اراده گی .

ماه عسل عشق تماماً راست می نماید ودر آن شکّی پیدا نیست ولی بتدریج راست ودروغ به هم می آمیزد ونهایتاً فقط دروغش می ماند وپرونده بسته می شود . عشق عرفانی هم دارای همین مراحل ودیالکتیک است .

راستی عشق از این روست که از آن گریزی نیست وچون جادوست . وامّا دروغش از این است که اثبات شدنی نیست . یعنی عقلانی نیست . یعنی راستی عشق از جنونش می باشد ودروغش هم از عقل است .

از زمانی که توقعات متقابل پیدا می شود دروغش خودنمائی می کند ولی در عین حال اگر توقعات نباشد بدان معناست که تعهدی در میان نیامده ویک بازی غیر متعهد است واین امر مترادف با مرگ است . یعنی اگر عشق بخواهد تماماً راستین باشد بایستی غیر متعهد باشد واین امر در تقابل با وجود عشق است .

عشق قلمرو یگانگی راست ودروغ ، جفا ووفا، مرگ وزندگی ونهایتاً بود ونبود است . وبهمین دلیل ماندگارترین تجربه حیات بشر است ودر غایت فروپاشی وخیانت هم نابود نمی شود واین واضح ترین معنای وحدت بود ونبود عشق است . فقط در عشق است که فرد می بیند که خود نیست ، خداست .

عشق ، محسوس ترین وتجربی ترین وبشری ترین درک انسان از خداست .

عشق ، خداست که بود ونبودش یکسان می نماید زیرا فراسوی بود ونبود است .

                                                                                                                    ع 0 خ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ «بره ره»

 

«بره ره»در کشور ما مبّدل به یک مکتب و فلسفه و حتی ایدئولوژی اجتماعی و هویت ملی گشته است  و بدین گونه یک گروه معین از بازیگران که هنری جز خود مسخره گی و استهزای فرهنگ ندارند مبدل  به« ستاد هویت ملی » شده اند که بقول رئیس صدا و سیما با برنامه هایشان بسیاری از مشکلات لاینحل اقتصادی و سیاسی و خانوادگی و حتی دیپلماتیک کشور را حل و فصل می کنند . این بدان معناست که تمام مشکلات ما حاصل کبر و غرور و دروغ است که فقط با مسخره شدن گامی به صداقت و واقعیت خود نزدیک می شویم و از خفقان خود شیفتگی نفس راحتی می کشیم . کارهای این ستاد حتی از مخدر هم مشکل گشا تر است و در واقع یک مخدر ملی است .

آیا بجای خود مسخره گی بهتر نیست که خود انتقادی پیشه کنیم ؟ آیا این به عقل و دین ما نزدیک تر نیست ؟ آیا بهتر نیست بجای مسخره کردن تاریخ و فرهنگ و سنت خود به نقد بنیادی به وضع موجود و باز نگری بپردازیم ؟ و بجای لوث کردن همه چیز به کثافت زدایی از نفس خود بپردازیم ؟ چنین حدی از خود مسخره گی را امروزه فقط در کشوری همچون آمریکا شاهدیم در حالیکه دشمن درجه یک آمریکا در جهان محسوب می شویم . گویی انسان به هر چیزی که بیشتر فحش بدهد به آن مبتلا می شود .

خود مسخره گی عاقبت و عذاب خود ستا یی و خود شیفتگی است که اسوۀ چنین هویتی خود بازیگران این ستاد هستند و در رأس آن رئیس این ستاد که امروزه تبدیل به یک امام هویت شده است .

امروزه خود مسخره گی بره ره ایی برای بخش عظیمی از کودکان و نوجوانان و حتی بخشی از پیران ما تبدیل به یک هویت گشته و این یک انقلاب بره ره ایی است از پس انقلاب سفید و سرخ و مخملی و....

براستی همۀ مردم می خندند ولی به ریش خودشان و به قیمت تباهی یک نسل خود مسخره ایی که بزودی به سن کمال رسیده و عنان جامعه را در دست می گیرند و یک جامعه سراپا خود مسخره تحویل جهان می دهند .

آیا سر لوحۀ هویت ملی ما در چشم جهانیان چیست : عداوت و نفی و انکار ارزشهای غربی و مخصوصاً امریکایی ! در حالیکه به لحاظ علایق و ایده آلها و ارزشهای روزمره زندگی از آمریکائیها هم امریکایی تر عمل می کنیم . پس لازم است که خود را در مقابل چشم جهانیان مسخره کنیم . و این است که بسیاری از شبکه های ماهواره ایی دشمن مستمراً این سریال را پخش می کنند و پیروزی خود را جشن می گیرند .

امروزه هر ایرانی خود را یکی از شخصیت های سریال برره می یابد . هرگز در هیچ فیلم و سریالی  این حد مالیخولیایی ،

 هم ذات - پنداری در یک ملت آشکار نشده است . این سریالها فقط یک شعار دارد و آن این است : مرگ بر من !

آیا براستی کسی هم از تماشای این سریال خجالت می کشد و گریه اش می گیرد ؟

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                               تنبلی ومنبلی           

 

تن – بلی محصول من- بلی است چرا که تن همان ظرف من است . وامّا من هر فردی دروغترین معنای وجود اوست چرا که تن او نیز تماماً یک مخلوق است ومال او نیست اگر مال خدا هم نباشد واضح است که مال والدین وطبیعت ومحیط زیست اوست واو خودش موجب خلق تن خود نبوده است وگرنه می توانست نمیرد .

من هر فردی محصول احساس خالق بودن خویشتن است ولذا دروغ است وهر چه که بعنوان دروغ وریا از فرد تولید می شود محصول این احساس وباور دروغین است ومحصول «من» است . تن پروری ومن پروری امری واحد است وعلت ومعلول همدیگرند . آدمی عاشق مخلوق خویش است لذا اگر خود را خالق تن خود پندارد تن پرست می شود واین تن پرستی موجب بیماری وتباهی تن است وهمین امر نشان دهنده دروغ بودن این پندار است چون انسان نمی تواند بدینگونه حتی سلامت ظاهری تن خود را تأمین کند . وعلاوه بر این تن پروری نیز خود یکی از زمینه های دروغگوئی می شود زیرا فرد حاضر به ادای هیچ حق ووظیفه ای نیست وباید برای گریز از انجام وظیفه دروغ بگوید مثلاً تمارض (مرض نمائی) . وبعد به ناگاه این مرض نمائی تبدیل به نوعی بیماری عجیب ولاعلاج می شود که در واقع یک مرض روانی حاصل از دروغ ومن پرستی است که تن را مبتلا نموده است ومن را هم رسوا ساخته است .

من – بلی باعث رسوائی وانحلال من است همانطور که تن – بلی موجب بیماری وزجر تن می شود .

                                                                                                                    ع 0 خ 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ملّی گرائی یا مرده گرائی ؟

 

امروزه ملّی گرائی بس بیمار گونه ومالیخولیائی ونوستالژیکی (خاطره پرستانه) بر کشور ما حکم می راند که آدمی به حیرت می افتد که این دیگر چه مرضی است وویروسش از کجا وارد شده است .

در این جماعت وقتی سخن از ملیّت وایرانیّت وافتخار نژاد آریا به میان می آید جز نام چند مرده در کار نیست : کوروش ،خشایار ، نادر و... وحتی رضا قلدری که همچون شاهان قدیم بقدرت خود سلطنت نیافته بود وبلکه بواسطه انگلیسی ها به حکومت رسید وبه واسطه همانها از کار برکنار شد . این کیش شخصیت مردگان است که این جماعت را مات(مرده)ساخته است . گوئی که ایران وایرانیّت یک موجود مرده است وبراستی معلوم نیست که خود نیز هم اکنون به ایرانی بودن خود مفتخرند یا شرمنده . آیا براستی اینان ایرانی هستند ویا اینکه بودند .

پیامبر اسلام حبّ وطن را از ایمان می داند منتهی وطنی که فی الحال هست ونه اینکه یک زمانی در هزاران سال پیش بوده است .

حبّ وطن براستی که از ایمان است ولی حبّ تاریخ تماماً از کفر است چرا که چیزی جز جبر پرستی وجبّار پرستی وتوجیه مجبوریّت وبی مسئولیتی نیست . وبقول رسول اکرم(ص) : «اهل جبر، اهل دوزخ است» وجبری شدیدتر از جبر تاریخ وتاریخیگری نیست . حبّ این جماعت چه درباره وطن همچون حبّ جماعتی است که شبانه روز به فکر زیر خاکی هستند . اینان نه تنها حبّ وطن ندارند بلکه حبّ حیات هم ندارند .

اینان مردگانند هر چند که راه می روند (قرآن کریم).

                                                                                                      ع 0 خ    

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                   «ببینید که چقدر مهم هستم ! لطفاً»      

 

این شعار سرلوحه ندای قلبی والتماس آدمها در هر رابطه وجمعی است . این شعار به لحاظ شدّت ووسعت هرگز همچون عصر جدید خودنمائی نکرده است وتبدیل به عمیقترین وملتمسانه ترین تمنّای قلبی هر انسانی شده است که : لطفاً نظری هم به من بی وجود کنید تا وجود یابم !

انسان همواره به لحاظ وجود باطنی وروحی ، مخلوق نگاه دیگران است وبدون این نگاه گوئی که نیست . این مسئله را در وجود یک کودک بهتر می توان درک نمود ولی در آدمهای بزرگ سال بسیار پیچیده وغیر مستقیم است . گاه وقتی کسی کشته می شود دلیلش اینست که قاتل را نگاه نکرده است وبه تمنای قلبی اش پاسخ نداده است . منشأ همه کینه های عمیق همین امر است . آدمی بمیزانی که نگاه خدا یا مردان خدا را از دست داده وبه ظلمت گرفتار شده دچار قحطی وجود است ونگاه هزاران نفر هم اندکی از این نابوده گی نمی کاهد . این نابوده گی همان فقدان ایمان به معنای آرام وقرار در خویشتن واحساس وجود است . انسان بی ایمان در خود نیست پس اصلاً نیست ودر این وآن التماس می کند تا به او نظری کنند واو را به حساب آورند واهمیّت بودنش را تصدیق کنند .

انسانهای مدرن از بس که بی هویّت ومیان تهی وکپی همدیگرند دیگر نظر هیچکس را به خود جلب نمی کنند آنچه که نظری را جلب می کند هویّت وبی تائی است . هر انسانی ذاتاً بی تا وخدایگونه است به شرطی که حق این امر را که حق وجود است ادا کرده باشد ودر محیط وزمانه گم وگور نشده باشد . انسان مدرن در بیرون از خانه وجودش گم شده ودیگر راه خانه را هم فراموش کرده وبلکه اصلاً خانه را از یاد برده است . ودر غربت وجود در نزد هر کسی وجود را گدائی می کند وکسی هم ندارد که ذره ای به او بدهد الّا به مکر ونیرنگ وبرای بدام انداختن .

 انسانی که دوستی صدیق ندارد در واقع هستی ندارد .

«من یک دوست دارم پس هستم ». اینست تنها تعریف انسانی از معنای هستی انسان ! هستی همان دوستی است . ولی دوست کجاست وخانه اش در کجا .

                                                                                                                 ع 0 خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                           فلسفه خط راست     

 

امروزه به لحاظ علمی مسلّم شده است که خطّ راست وجود ندارد و یا لا اقل برای انسان چنین خطّی ممکن نیست. این واقعیّت حیرت آور تحت الشّعاع نظریه نسبیّت انیشتین و تئوری انحنای فضا تبدیل به یک اصل کیهان شناسی در فلسفه شد.

هیچ چیزی در فضا بر روی خطّ راست حرکت نمی کند چون نمیتواند. علّتش وجود میدانهای مغناطیسی حاصل از قوّه جاذبه اجرام است. تا چیزی وجود دارد خطّ راست ممکن نیست. گویی خطّ راست فقط در خلاء مطلق که مترادف با عدم است ممکن می شود که آنهم ممکن نیست زیرا طبق همین نظریه مذکور اگر حتّی یک میلی متر مکعب خلاء مطلق پدید آید کلّ کائنات در این نقطه فرو می ریزد و نابود می گردند . یعنی عدم یک امر کلّی و جهانی است و بدان معناست که عدم وجود ندارد ولی قبل از خلقت جهان وجود داشت ولی این وجودِ عدمی همان خدا بود. پس عدم هرگز وجود نداشته و نمی تواند باشد.

بنابراین عالم هستی عالم انحناء است. حتّی نور که سریعترین پدیده هاست نیز نمی تواند بر خطّ راست طی کند .هرچند که راست ترین مسیر حرکت از آن نور است و نور دارای حدّ اقلّ انحناء می باشد.

خطّ راست همان صراط المستقیم است که در دین همان راه هدایت بهشتی بشر به سوی خداست و این خطّ محال فقط در قلمرو دین و معرفت نفس ممکن می آید همانطور که علی (ع) می فرماید که براستی صراط المستقیم همان خودشناسی است که فاصله بین از خود تا خود است و این فاصله صفر است. در واقع به لحاظ هندسی هم تنها خطّ راست ممکن همان نقطه است . در واقع خطّ راست فقط فاصله بین خود تا خداست که در ذات انسان است. پس خطّ راست فقط در وجود آدمی و از طریق مذکور ممکن می آید و راه بهشت است و مابقی راهها جملگی استهلاک و دوزخ است.

                                                                                                           ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

وظیفه مسلمین

در قبال محاکمه واعدام صدام حسین

                                                                   

گذشته از خوب و بد صدام حسین و خیانتها و خدماتی که در جهان اسلام انجام داده است و گذشته از عقایدش و دوستی و دشمنی اش با برخی ملل اسلامی ، امروزه کل مسلمانان جهان و حکومتهای آنها در قبال محاکمه و اعدام صدام حسین مواجه با یک امتحان بزرگ تاریخی و سرنوشت ساز هستند. خود صدام حسین که عمرش را کرده و عمری در مصدر حکومت بوده است و در صورت ظاهر هم در قبال تهاجم نظامی یک ابرقدرت خونخوار و بی آبرو ، تا به آخر مقاومت کرده و از وطن نگریخته و اینک در حال محاکمه و اعدام است و با این محاکمه و اعدامش مبدّل به یکی از قهرمانان تاریخی جهان اسلام خواهد شد بی تردید. اگر یک رهبر ملی و ناجی شهید محسوب نشود لا اقل یک شاه شهید به حساب خواهد آمد. بیائیم و خطای خود در باره یاسر عرفات را تکرار نکنیم و همراه آمریکا و اسرائیل نشویم.

و اما ما مسلمانان در سراسر جهان اگر این محاکمه و اعدام را به دست سازمان سیاه و وزارت دفاع آمریکا ، محکوم نکنیم و مهر سکوت بر لب گذاریم و بلکه تائید کنیم بدان معناست که به آمریکا این جواز را داده ایم تا در هر کشور دیگری تحت عنوان مبارزه با دیکتاتوری و شرارت، کودتای نظامی کند و رهبران و حکومتهای ملی را بردارد و از نزد خودش یک پاسبان بگذارد. آیا چنین نیست؟ بدین گونه سرنوشت مسلمین را بدست آمریکا سپرده ایم و از او ممنون شده ایم.

اینکه صدام به کشور ما تهاجم نظامی نموده و موجب کشته شدن و معلولیت دهها هزار جوان گردیده و خسارات چند میلیاردی بر اقتصاد ما وارد نموده، تردیدی نیست. به هر حال این جنگ در ذاتش خطایی کبیر و گناهی نا بخشودنی بود هم در آغازش و هم در استمرارش. هیچ واقعه ای در قرن گذشته تا این حد به جهان اسلام لطمه نزد و موجب جهانخواری و مسلمان کشی تمدن غرب نشد. آنهم با افتخار و منّت بر مسلمانان. این جنگ موجب سلطه آمریکا بر جهان شیعه گشت ولی تائید محاکمه و اعدام صدام به دست آمریکا و بریتانیا ، این سلطه بر جهان اسلام را تبدیل به یک سند حقّه نموده و طومار حاکمیّتهای ملی و دینی در جهان  اسلام را می پیچد.

به نظر ما محکوم کردن این محاکمه و اعدام از جانب مسلمانان یک واجب شرعی است و سکوت به مثابه مرگ حاکمیت مسلمین در جهان است.

                                                                                                           ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکایت : حلّ یک مشکل شرعی

                                              

روزی مؤمنی به نزد شیخ آمد وگفت یا شیخ مشکلی دارم . مسئله من اینست که زنی دارم کافر ولی خیلی دوستش می دارم ومی دانم که پس از مرگ ، او به جهنّم خواهد رفت ومن در فراق او بهشت من جهنّم می شود . آیا این معمّا راه علاجی دارد ؟ شیخ گفت : یا تو هم باید کافر شوی وبه جهنم بروی تا با او باشی ویا او باید توبه کند تا باتو در بهشت باشد . مؤمن گفت : من که کافر بشو نیستم او هم توبه کن نیست . شیخ گفت : انشاءالله خداوند به خاطر ایمان تو زنت را هم مورد عفو وشفاعت قرار دهد تا مشکل تو حل شود . مؤمن اندکی فکر کرد وسپس گفت : ای شیخ این که تبعیض وظلم است من که عمری تقوا پیشه کرده واینهمه خیرات داده ام با اوئی که جز گناه نکرده ولقمه ای به کسی نداده است در یکجا باشیم ؟ شیخ در خود فرو رفت وگفت : بنشین تا مشکل تو را حل کنم . رفت واز پسوی حجره اش شمشیری عریان آورد وگردن مؤمن را از تن جدا کرد . وگفت : اینست جزای کافری که خود را مؤمن می پندارد وبرای خدا هم تعیین تکلیف می کند . براستی که مشکل منافقان جز با شمشیر حل نمی شود .

                                                                                                               ع 0 خ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مصاحبه ای با یک لاابالی

 

از آدم لاابالی پرسیدم : چرا اینقدر لاابالی وبی نظم وبرنامه هستی وگند همه اطرافت را گرفته است ؟

گفت : اراده ام در دست خداست ومن جز تحت امر او عمل نمی کنم .

گفتم : از کجا معلوم که در دست شیطان نیست !

گفت : من اهل دل هستم واز دلم پیروی می کنم ودل هم خانه خداست .

گفتم : دل مؤمن خانه خداست ودل کافر خانه شیاطین است . از زندگی هر کسی می توان فهمید که دلش خانه کیست .

گفت : زندگی من خیلی هم خوبست .

گفتم : پس چرا به عالم وآدم فحش می دهی ولحظه ای قرار نداری ؟

گفت : زیرا همه دزد ودروغگو وریاکارند .

گفتم : آیا خدای دل تو حریف آنها نمی شود تا تو را از شرّشان نجات دهد وآرامش بخشد ؟

گفت : اینها همه امتحان صبر است .

گفتم : ولی تو که اندک صبر وقراری نداری .

گفت :آقاجان ولم کن اصلاً من خود شیطان هستم .

گفتم : شیطان نیستی ولی تحت فرمان اوئی وگرنه به خودت رحم می کردی . وشیطان دشمن انسان است وانسان را به لاابالی گری می کشاند .

گفت : جناب مولوی فرموده است که : جناب حضرت حق لاابالی است !

گفتم : مگر تو جناب حضرت حق هستی ؟ جناب حضرت حق از چشم احمق ، لاابالی می نماید . بعلاوه می بینم که دعوی خدائی داری اینطور نیست ؟

گفت : خودشناسی همان خداشناسی است .

گفتم : تو متأسفانه «شناسی»را حذف کرده ای ولذا خود را خدا پنداشته ای . خدا کل کائنات را اداره می کند وتو از پس خودت بر نمی آئی .

کمی به من نگاه کرد وسرش را پائین انداخت . وسپس سرش را بلند کرد وگفت : من حریف زبان تو نمی شوم .

                                                                                                                ع 0 خ

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ بیمه

(ایدز روح )

 

بیمه کردن یک بلا به معنای دعوت از آن بلا و پیش خرید خسارت آن و آماده شدن برای تحویل آن و نیز به واسطه غرور و احساس امنیت و بی احتیاطی حاصل از آن ، پیش انداختن بلا و تضمین واقع شدن آن است.  

بیمه از بیم است و نشانۀ هراس از خطر و ضرر و نابود شدن است و تبدیل این ضرر به پول . یعنی تبدیل آیندۀ از دست رفته به پول . به معنای دیگر بیمه کردن یعنی خرید ترس و تبدیل آن به پول . و با پرداخت پول از بابت خسارت حاصل از بلایا ، آن هراس در وجود انسان نقش بسته و تبدیل به ملکه می شود . پس بیمه ها موجب تثبیت هراس و جاودانه شدن آن است . این است که هر بیمه ایی بیمه های مطمئن تر بعدی را می طلبد و مثل اعتیاد به مواد مخدر ، فزاینده است .

به لحاظ اعتقادی بیمه کردن نوعی خدعه کردن با خداست و بستن دست او و به جنگ او رفتن و سپر ایمنی در مقابل او پدید آوردن . لذا رشد بیمه نشانۀ رشد بی ایمانی و بی اعتمادی به خداست .

در واقع بیمه کردن همان تضمین کردن وقوع بلایا و طلب نمودن آن است همانطور که صدقه دادن موجب پیشگیری بلاست بیمه کردن به معنای به پیش انداختن و پیش خرید بلاست . ان حق بلا دادن به خداست و این حق بلا دادن به شیطان است .

جدای کسانی که عمداً بلا آفرینی می کنند تا حق بیمه بگیرند که این خود معنای واضحی از به پیش انداختن بلاست مابقی هم در انتظارند تا بلایی رخ دهد تا از این حق بهره گیرند .

اکثریت قریب اتفاق مردم عبادات را به قصد پیشگیری از بلایا و یا رفع ان انجام می دهند لذا بیمه ها ضد عبادت و ضد دین و ضد یاد خدا هستند و از نیاز انسان نسبت به خدا می کاهند . در واقع بیمه ها جانشین خدا در بشر مدرن هستند و فرد بجای اینکه درست زندگی کند با پرداخت حق بیمه ها زندگی نادرست خود را تأمین میکند . یعنی هر بیمه ایی ، بیمه اعمال نادرست است . پس بیمه ها در واقع بیمه کفر و گناه و جهل و جنون بشرند و به مثابه کفاره گناهانند .

هوش و حواس و عقلانیت آدمی ذاتاً محصول ترس از خطرها و ضررهایی است که در جهان تهدیدیش می کنند . بنابراین بیمه ها نابود کننده شعور و خود آگاهی هستند یعنی بیمه طبیعی وجود انسان از بین می برند و سپر ایمنی و قدرت ایمیونولوژی روح را نابود میکند و از ویروس ایدز هم خطرناک ترند . بیمه ، ایدز روح است .

بخش عمده ایی از بلایای مصنوعی و ناامنیها مثل حوادث اتومبیل و انواع تبهکاریها محصول بیمه هاست . پس بیمه جان انسان را جداً در خطر انداخته است همچنین بسیاری از مفاسد اخلاقی و بیماریهای مدرن که حاصل بی دقتی و عدم رعایت بهداشت است از بیمه هاست . پس بیمه ها منشاء لاابا لیگری مدرن و بسیاری از امراض و نا امنیتی مدرن می باشند . در واقع بیمه مولّد وحشت و ترور است و مهمترین رکن اقتصادی تروریزم می باشد . در واقع بیمه همان بیمه دوزخ است و بیمه کنندۀ اصلی همان ابلیس است .

کمپانیهای بیمه در جهان بزرگترین امپراطوریهای مسلط بر سرنوشت انسان مدرن هستند و طبعاً مهمترین بخش این صنعت بغایت پیچیده همچون بانکداری در دست صهیونیزم می باشد . بیمه ها ارکان سلطه امپریالیزم و صهیونیزم بر مغز و وجدان و جیب و جان بشر مدرن می باشند . بیمه قلمرو تبدیل خدا به پول است . پرداخت بیمه به معنای پرداخت خمس و زکات به ابلیس است و لذا قلمرو رشد فزایندۀ جنون و جنایت است . بیمه تحقق کامل لیبرالیزم است که انسان را از شعور و فطرت و اراده مرخص می کند .

 

ع-خ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 20:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                         اگر صهیونیزم نباشد!    

 

این واضح است که بخش عمده وبنیادین نظام اقتصادی وسیاسی ومناسبات بین الملل جهان اسلام در درون وبا برون از خود با کل جهان سرمایه داری غرب ، مبتنی برموجودیت پدیده ای بنام اسرائیل است وبر همین محور به پیش می رود . ماهیّت رابطه جهان اسلام با مابقی جهان وخاصّه اروپا وآمریکا که یکی از ارکان وجودی مسلمانان مدرن است منوط به دوستی یا دشمنی با اسرائیل می باشد مثل معضله تکنولوژی اتمی یا سازمان تجارت جهانی . موجودیت صهیونیزم ، کل جهان وخاصّه جهان اسلام را مواجه با مسئله بودن یا نبودن نموده است .

با این مقدمه این سئوال قابل تأمل حیاتی است که اگر همین اینک بناگاه صهیونیزم محوگردد وآرمان مسلمین محقق گردد چه اتفاقی خواهد افتاد ومسلمین وحکومتهایشان چه وضعی پیدا میکنند ؟ درباره درک اهمیت این سئوال شما را به مقاله دیگری در این نشریه تحت عنوان « فلسفه بنی اسرائیل » رجوع می دهیم .

بنابراین مسلمین جهان وحکومتها یشان بایستی پیش از اینکه به نابودی صهیونیزم فکر کنند به موجودیت منهای صهیونیزم خود بیندیشند ووضعیت خود در جهان را متصوّر شوند وبرای آن پیشاپیش یک ایدئولوژی مدون ارائه دهند .

علاوه بر این حقیقت دیگر اینست که وجود صهیونیزم واسرائیل منبع تغذیه ای مهمتر از بی هویتی مسلمین ندارد وبمیزانی که مسلمین برای فرهنگ واقتصاد ودیپلماسی خود موجودیتی مستقل دست وپا کنند فلسفه وجودی اسرائیل روی به تحلیل می رود ودیگر امپریالیزم هم انگیزه مهمی برای حفظ آن در جهان اسلام نخواهد داشت .

وجود صهیونیزم واسرائیل دال بر بی وجودی ماست هرگاه که ما موجودیت یافتیم وجود اسرائیل محکوم به انهدام است . نفی ونفرین بر اسرائیل بخودی خود برای ما موجودیتی پدید نمی آورد هر چند که لازم است ولی کافی نیست .

                                                                                                                  ع 0 خ    

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 10:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                               کفرچیست ؟              

 

طبق معارف قرآنی وسنّت انبیاء واولیای خدا ، کفرلزوماً نمازخواندن نیست ، حرفهای دینی نزدن وخدایا خدایا نگفتن نیست ، به روضه ومسجد نرفتن نیست ، خیرات ندادن و.... نیست .

خداوند در کتابش مؤمنان را امر به اقامه صلواة می کند پس معلوم است که قبلاً اقامه صلواة نمی کرده اند . ونیز اینکه نمازگزاران عادتی وریائی را دشمن دین می خواند وخیرات نمودن ومساجد ساختن وآب وجارو نمودن بدون اطاعت رسول را نشانه نفاق ومستحق عذاب می خواند واز جمله نشانه های نفاق را سخنان دینی وزیبا می خواند که جلب نظر مردم کند تا آنان را بفریبد .

کفر در وادی عمل مشخص می شود همینطور ایمان .

کافر کسی است که متکبر است وواقعیت ها را کتمان ویا نهان می کند . دروغگوست ، بی دلیل به دیگران تهمت می زند ، ادب ندارد تاب سخن انتقاد آمیز را ندارد ، نصیحت ناپذیر است ، چاپلوس است . وعاشق چاپلوسان . برای خود وظیفه ای نمی شناسد واگر کاری کند تماماً احساس ایثار ومنّت وبرای بدام انداختن دیگران وتوقعات ناحق است . از عاقلان وپاکان فراری وبیزار است . تقوا ومحبت را ریاکاری می خواند ووقاحت وبولهوسی را صداقت می نامد . لحظه ای آرام وقرار ندارد وغرق در اشتغال ویا عیاشی است . از تنهائی چون مرگ می هراسد . از فقرا بیزار است وتکبّر می کند ودر مقابل ظالمان متواضع است . ودین ومعرفت را فقط برای امور اقتصادی وحیثیتی وریاست وفخرفروشی وفریبکاری می خواهد . چشم دیدن آرامش وعزت خود را ندارد وحتی نسبت به خود وخانواده اش بخل دارد وچشم دیدن آرامش وعزت خود را ندارد ومجذوب کسانی است که اورا خوار وخفیف می کنند . کافر منکر نیازهای غریزی خویشتن است وآنها را خوار می دارد وکتمان می کند ولذا به گناه مبتلا می گردد . کافر منکر است ، منکر هر چه واقعیت بخصوص واقعیت وجود خویشتن . کافر نسبت به خودش کور است ودر جهان اوهام وآرزوها وتصورات واهی زیست می کند . کافر در مراتبی از جنون است وآداب دینی موجب رشد این جنون ورسوائی می شود .

                                                                                                              ع 0 خ

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 10:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |