هان ! هستم
گویند که فاسقی بگو هان هستــم گوینــد منافقی بگـو هـان هستــم
گویند که عین دیـوی و شیطــانی گو بدتر از این و هم از آن هستــم
گویند که عمر خود تباه می سازی گوبی دل و بی خانه و بی جان هستم
گویند مسلمانی تــو پس چونســت گو بیـخبران کافـــر دوران هستــم
گویند چرا به صدق و ایمان خوانی گو دیـده و قلب وجـان قرآن هستـم
گویند کجاست شاهد تو ای مجنون گو واحـد و بی نیـاز انسان هستـم
گویند کشیم تو را از این کفر عیان گو کشتـه صد هزار جانـان هستـم
گویند برو ز شـهر مـا ای مفتـون گو در گـرو زلفی پریشـان هستـم
خواهم بروم به غار زین شهر خراب لیکن چه کنم به امر ایشان هستـم
ع-خ
گریز از آزادی
(نگاهی عرفانی به دهۀ 1360 )
نفس انسان در قلمرو اراده که هسته مرکزی هویّت است دارای یک انشقاق دیالکتیکی عظیمی است که از یک سو میل به آزادی مطلق دارد و از سوی دگر از آن می هراسد و می گریزد زیرا آزادی ذاتاً عرصۀ مسئولیت انسان است . این گریز در عین حال دارای ماهیت تقوایی نیز می باشد . این همان دیالکتیک جبر و اختیار است : آدمی آزاد است که مجبور باشد و مجبور است که آزاد باشد . این همان جبری است که در ذات اختیار حضور دارد و اختیاری که در بطن جبر واقع شده است . و این است که خط سوم و فراسوی جبر و اختیار همان عشق عرفانی است که راه توحید و رستگاری بشر است .
تجربۀ بشر هم در زندگی فردی و هم اجتماعی نشان می دهد که همواره هر نوع آزادی به نقطۀ عطفی رسیده و منجر به جبر می شود و نیز بلعکس .
جامعۀ ایران در سال 1357 شمسی از اشدّ جباریت و خفقان به یک آزادی عظیم رسید که برای آن شکنجه ها کشید و خون ها داد ولی عمر این آزادی بسیار کوتاه بود و در 1360 یعنی در کمتر از سه سال به غایت خود رسیده و منجر به خفقانی دو صد چندان شدیدتر گردید . اینکه چه عواملی موجبات این تراژدی شدند و چه دستهای داخلی و خارجی در کار بود و تقصیر چه افراد و گروه هایی بود هیچ ارزش خلاق اجتماعی و معرفتی ندارد و جز نمک پاشیدن به زخم های کهنه و تحریک عداوت های جاهلانه خاصیتی ندارد . بدون تردید نسل جوان دهه شصت این دوران را سیاه ترین دهه عمر خود می داند و بلکه این دهه را اصولاً بایستی دهه تراژیک تاریخ معاصر ایران دانست به این دلیل که حدود یک صد سال مبارزه برای آزادی با دریایی خونی که پشت سر داشت به این سرعت بر سر خود شکست و ملت به جان خودش افتاد و از خودش حجامت نمود آنهم از رگهای بهترین فرزندانش . و این تراژدی در حالی اتفاق افتاد که کل ملت و انقلاب درگیر یک دشمن بیرحم خارجی بود که مستمراً بر سرش بمب می ریخت .
این یک تراژدی ملی بود که تک تک افراد و گروهها به یک اندازه در آن مقصر و گناهکارند و در عین حال یک جبر اجتماعی و تاریخی به حساب می آید .
در حالیکه عراق بر سر ما بمب می ریخت ما بجای یک اتحاد ملی در شهرها مشغول ترور و اعدام هم بودیم و هیچکس تاب تحمل صدای دیگری را نداشت و این خود بر اندازی ملی تا اعماق خانواده ها جریان داشت و گاه برادری، برادر ش را ترور و یا اعدام می کرد و یا پدری، پسرش را . در درون یک خانواده یکی شاه پرست بود دیگری توده ایی و سومی حزب اللهی و چهارمی مجاهد و پنجمی فدایی و... این وضع به یک لحاظ واقعه ایی به غایت مبارک بود ولی این برکت عظیم بازیچۀ اراده به قدرت شد و جنون آفرید و گویی هر ایرانی می خواست یک شاه باشد و جای خالی شاه را اشغال کند . گویی آزادی بیش از حد و ناگهانی ایجاد خفقان کرده بود و به ناگاه آنهمه گروه و تریبون و نشریه و صدا و ایده و فلسفه و مدینه های فاضله موجب هذیان و مالیخولیا گردید و ملت در اینهمه شعار سالاری شعورش را از دست داد . دقیقاً مثل زندان بزرگی بود که به ناگاه درب هایش گشوده شده و زندانیان برای فرار از آن در بین راه همدیگر را له کردند .
در صورتی که وجود یک دشمن خارجی مثل عراق برای یک وحدت دو صد چندان پیش از انقلاب کفایت می نمود ولی نتیجه کار معکوس از آب درامد . رهبر انقلاب جنگ ایران و عراق را از این منظر یک نعمت بزرگ نامید ولی این نعمت به ثمر نرسید گویی که صدام به خانه هر ایرانی وارد شده بود . هرگز ملت ایران تا این حد دچار خود – بد بینی و خود – آزاری نشده بود که مبدل به خودکشی گردید و همین تفرقۀ درونی موجب شد که عراق جسورتر گردد و این جنگ هشت سال به طول انجامد و در کنار این حمام خون داخلی یک حمام خون دگری در جنوب و مرزها بر پا شد و دهها هزار تن از پاک ترین جوانان ما را از میان برد و معلول نمود . این دهه تراژیک ترین دهه قرن بیستم در تاریخ ایران است .
آنهمه جنون فرد گرایی و سازمان پرستی و کیش شخصیت و حمام های خون به گردن رهبر انقلاب افتاد و ایشان را به غایت انزوا و تنهایی سوق داد و وضع از آنچه که بود هم بدتر شد . این تفرقه و تشدد هیچ خانه ایی را مستثنی نکرد و حتی به قلب شورای انقلاب و دولت موقت هم رسوخ کرد و نهایتاً بین رهبرو قائم مقام رهبری هم نفاق انداخت و همه منفرد شدند و هر گروه و سازمانی مبدّل به جمع تنهایانی منزجر از یکدیگر گردید و هر روز انشعابی جدید آنهم با خصومت مسلحانه آشکار شد .
یک نظریه جامعه شناختی این است که اصولاً جوامع شرقی و اسلامی قدرت هضم و جذب آزادی و دموکراسی را ندارند زیرا این جوامع بر اساس عشق و عاطفه و ارادت زندگی می کنند و به همین دلیل رئیس جمهور های این ممالک اکثراً مادام العمرند این امر شامل نظام های سوسیالیستی نیز می باشد مثل چین و شوروی . گویی معضله آزادی و دموکراسی به لحاظ ژنتیک با مشرق زمین سازگاری ندارد این قاعده در کشور شیعی مثل ما دو صد چندان شدیدتر است چرا که ما دارای فطرت امامیه هستیم و امام در تعبیر سیاسی یعنی شاه آسمان و قدسی . این فرهنگ حتی شامل حال گروه های ملی و ماتریالیستی هم شده بود و دیدیم که رهبران این سازمانها به مراتب امام تر بودند . واقعیت این بود که به ناگاه صد ها مدعی امامت پیدا شده بود و ما شاهد نبرد بین امامان یا شاهان و خدایان بودیم . به بیانی دگر لقب امام و قدرت نفوذ توده ایی رهبر انقلاب بسیاری را به وسوسه انداخت که : مگر ما چه کم داریم ! اینگونه بود که حتی برخی از مراجعی که در انقلاب دخالتی نداشتند و حتی ضد انقلاب بودند دعوی رهبری کردند و حتی برخی از مریدان رهبر انقلاب به این وسوسه افتادند . قلب فاجعه به مثابه بزرگترین امتحان و نعمت الهی که منجر به پیروزی معجزه آسای انقلاب شده بود مربوط به زبان و منطق به غایت امّی و حتی مادون عامیانه رهبر انقلاب بود . و بدین گونه هر کسی از عامی و
عا لم به خود می گفت : منکه باسواد تر و خوش بیان تر و بلاغتر از او هستم چرا من نه !!!؟؟؟ این نگرش و قضاوت حاکم بر کل ملت و مخصوصاً بر جماعت اهل سواد و کتاب دال بر غایت غرب زده گی و قشری گری و از خود بیگانگی و بی ایمانی بود . برخی از تحلیل گران معتقدند که بیان و منطق رهبر انقلاب باز تاب جهل مردم بوده است . بطلان این ادعا وقتی آشکار است که حتی رهبران و ایدوئولوگهای ملی و کمونیستی هم به طرزی طلسم گونه تحت تأثیر جاذبه رهبر انقلاب قرار داشته و نمی توانستند که ایشان را « امام» ننامند . چه بسا شاهد بودیم که بسیاری از نزدیکان امام و صاحب منصبانی که تحت شعاع ارادت به امام به قدرت هایی رسیده بودند در خفا ایشان را هجو میکردند . همینها بزودی رسوا شدند . مسئله این بود که براستی قدر این نعمت الهی در اکثریت قریب به اتفاق جامعه ما شناخته نشد و بدین گونه بود که امام هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که یکه و تنها ماند و این واقعیت از دفتر ایشان نیز اعلان گردید زیرا کسی از ایشان اطاعت نمی کرد و هر کسی ساز خودش را می زد . شاهد بودیم که چگونه تمام برنامه های عدالت گسترانه ایشان به عمد مواجه با بن بست می شد . و نیز بیاد می آوریم که چگونه دولت موقت و نیز نخستین رئیس جمهور همۀ اصول بنیادین انقلاب و قانون اساسی را زیر پا گذاشتند و آن را یا مرتجعانه و یا کمونیستی و خلاصه غیر قابل اجرا می دانستند در حالیکه همین آرمانها در یکی از فقیرترین و حقیرترین کشورهای دنیا یعنی کوبا در حال اجرا بود . در یک کلام آمریکا را شیطان بزرگ را نامیدن دال بر یک شناخت عرفانی بود و شهامت اعلان این حقیقت در مقامی برتر از انقلاب و سیاست بود .
در یک کلمه بایستی تراژدی فروپاشی آزادی را در سالهای اول انقلاب به واسطۀ واقعه ایی دانست که ما آن را « امام – شاهی » می نامیم . شاه پرستی سه هزار سا له ایرانیان و اما م پرستی بیش از هزار ساله توأماً منجر به پیدایش آن بیماری تراژیک شد . با رفتن شاه به ناگاه همه شاه شده بودند و گویی با مرگ شاه روحش در یکایک مردم حلول نموده و بواسطۀ فرهنگ امامیه این احساس شاهی لباس امامت پوشید . این جنون موجب تفرقه و انشعابات پی در پی در همۀ انجمن ها ونهادها و سازمانهای انقلابی شد .
تضاد بین آزادی و احساس امام – شاهی در ملت ما منجر به انفجار شد و آنگاه که جبراً یک بار دگر زندانهای سراسر کشور پر شد مردم یک نفس راحتی کشیدند و از اسارت آزادی ، آزاد شدند .
همانطور که در آغاز مقاله متذکر شدیم « گریز از آزادی » یک پدیده وجودی است و در قلمروی معرفت نفس درک می شود . این پدیده در آخرالزمان جوامع شرقی و اسلامی دو صد چندان شدیدتر خود نمای می کند چرا که تقوا ریشه در اعماق ذات شرق دارد زیرا در انتظار ناجی و حامی امام زنده است . لذا آزادی ناپذیری و به زبانی کم ظرفیتی در قبال دموکراسی را از این منظر بایستی یک ارزش به حساب آورد . این امر توجیه و تقدیس خفقان و دیکتاتوری حزبی نیست چرا که حکومت های آخرالزمانی جبراً موجودیتی جهانی دارند و تحت الشعاع جنون آزادیهای فزاینده قادر نیستند که برای مدت طولانی باقی بمانند الّا اینکه حداقل آزادی بیان و عدالت اجتماعی را فراهم کنند و مخصوصاً اصل بنیادین لا اکراه فی الدین رعایت نمایند که اصل آزادی دین است که دین بدون آن به خدمت کفر جهانی در میآید و لذا حکومتهای ملی را به سقوط می کشاند .و نکته آخر اینکه بر اساس معرفت شیعی همواره هر قومی لایق حکومت خویش است . یعنی حاکمیّت ما اگر خوب است یا بد از ماست که بر ماست : ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست . – قرآن .
ع-خ