تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

صادق هدایت

« بوف کورِ ِوجدان ملّی ما »

 

دائرة المعارفهای بزرگ جهان ، هدایت را پدر ادبیات مدرن ایران لقب داده اند .

صادق هدایت با « بوف کور » معروفیت جهانی یافته است که به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است . « بوف کور » بیانگر جنگ بی پایان انسان با خویشتن است و تراژدی روح انسانی که بیدار شده ولی راهی نمی یابد زیرا همه جا تاریک است : شب است آری شب !

جغد ، پرنده ای شب زنده دار و نالان است و به « مرغ حق » هم معروف است و این خود صادق هدایت است که مرغ حق وجدان ملی ماست و تا به امروز شب زند ه دار و نالان است .

صادق هدایت براستی مصداق نام خودش می باشد و بسیار اندکند که چنین باشند جز مردان حق .

تقریباً همه بیداران عرصه فرهنگ معاصر ما تحت تأثیر نالۀ  این بوف بوده اند : نیما ، آل احمد ، دکتر شریعتی ، خلیل ملکی ، احسان طبری ، سهراب سپهری ، فروغ و......

هنوز هم مشهور است که « هر کس که اثری از هدایت را بخواند به خود – کشی دچار می شود » . این مسئله عین واقعیت است زیرا آدمی به ناگاه بخود می آید و بدبختی و حماقت و جنون خود را می بیند و لذا به  خود – براندازی می افتد .

آثار هدایت هر یک به مثابه « ذکر » است و برگی از کتاب وجود را روایت می کند . مجموعه آثار او حدیث نفس یک ملت است .

هدایت یک انسان بخود – آمده بی رهنما و بی امام است و لذا مؤمنی کافر است و بدین لحاظ عین نیچه آلمانی است .

هدایت با عمر کوتاهش کل زمانه اش را در گسترۀ جهان ، دید و فهمید و غایت تراژیکش را به یقین دریافت و فاتحۀ این تمدن را پیشاپیش  خواند و در داستان « س،گ،ل،ل»این فاجعه را پیشگوئی کرد . هدایت جهانی ترین انسان ایرانی عصر خویش بود و هنوز هم هست .

شمعی بود که بسیاری بر گردش جمع آمدند و بخود آمدند و نبوغهای خود را یافتند و دکانها گستردند و به نان و نوائی رسیدند ولی او خودش از این بازی مبرّا بود و از شرّ این یاران منافق گریخت و در پاریس ِتنهائی اش بدست خودش شهید شد و این سنّت عارفان بی امام و راه نایافته در کل تاریخ بوده است .

اگر آثار و زندگی « لوکرتیوس » فیلسوف سده سوم قبل از میلاد در روم باستان را درک کنیم ، هدایت را تجلّی دوباره او می یابیم که همچو او در سن چهل سالگی  خودکشی کرد .

در تفسیر خودکشی این پاکترین انسان  دوران خودش فقط می توانیم این آیه از قرآن را تفسیر کنیم که « اگر خداوند به برخی از مؤمنان امر به خود-کشی کند اندکی از این امر اطاعت می کنند ».

گاه انسان آنچنان تنها ست که حتی دشمنی هم ندارد که او را بکشد و نجاتش دهد .

هدایت همه مکاتب عصر جدید را از نزدیک  درک نمود و به کنه اش راه یافت . او نخستین  سوسیالیست متفکر و اگزیستانسیالیست  اصیل و نیهیلیست عارف مشرب بود و نیز نخستین ایرانی بخود آمده در متون پهلوی . و عشق او به هندوستان همان منشاء ذکر و بخود – آئی او بود همچون همه خود – شناسان بزرگ قدیم و جدید ما ، مثل دکتر شریعتی . او همچون دانته  بهشت و دوزخ و برزخ وجودش را یافته بود و از جمله اندک عارفانی است که متافیزیک را در فیزیک تعّین بخشیده بود . او خود – آموخته ای تمام عیار بود و آگاهی اش بر انسان و زمان ، بی نظیر و بکر بود .

او با تجربه اندکی از هر علمی ، تا کنه آن راه یافت . با چند سال تحصیل  در علم پزشکی  به بطالت این علم آگاه شد و کتاب « فواید گیاه خواری » عصاره این تجربه بود و آنگاه این دانش را رها کرد . او از جمله اندک تحصیل کردگان عصر جدید است که در مدرسه و دانشگاه در جستجوی حقیقت بود و نه مدرک و تخصص و ثروت و منصب . در زمان خودش پیشنهاداتی برای پذیرش  پُستهای مهم فرهنگی دریافت کرد و رد نمود . در حالیکه بسیاری از شاگردان و پیروانش  به مناصبی  بزرگ رسیدند او با پذیرش فقر با فخر از راه حقیقت خارج نشد .

او از خاندانی  اشرافی  بود ولی پا بر اشرافیّت نهاد . او خود کانون روشنفکری عصر خود بود ولی از روشنفکری فرا رفت و از آن در گذشت . او بزرگترین نخبه سیاسی عصر خود نیز بود ولی اهل سیاست نشد .

صادق هدایت ، نور هدایت همه تحصیل کردگان حق جوی ایرانی است . نوری پاک که به هیچ آفتی مبتلا نیست و نهایتاً از خود هم فرا می رود .

خود – کشی هدایت موجب فراگیر شدن نور صدق و هدایت او در ایران و جهان شد .

« می ترسم که هنوز خودم را نشناخته ، بمیرم ». این پیام هدایت در سر آغاز « بوف کور » است . هدایت ، درد خود –شناسی انسان مدرن است . او خود از سنّت و مدرنیته هر دو فرا رفت . او اسوۀ یک انسان پسا مدرن است که نمی خواهد خود را بفریبد . در تاریخ روشنفکری مدرن ما ، فکری صادقتر از هدایت پدید نیامده است . او صدیّق اکبر ادبیات مدرن ماست .

هدایت ، نیچه ایرانی است ولی نه به تقلید از نیچه . او در سر آغاز عصر مدرنیزم در ایران ، از مدرنیزم فرا رفت در حالیکه اکثریت روشنفکران حتی دینی ما حدود نیم قرن پس از هدایت ، اسیر مدرنیزم هستند . فقط به قوۀ ایمان  میتوان از طلسم مدرنیته  نجات یافت و او نجات یافت . تا به امروز هم شاید کسی چون او به غایت مدرنیزم آگاه نشده است . او در آخرین یادداشت خود به آل احمد  می نویسد که : تصمیم گرفته ام که خود را از جماعت احمق ها و خوشبخت ها بیرون بکشم .

نگاه او به نقد روشنفکری براستی فراتر از زمانه اش بود . آنگاه که می نویسد : انتقاد به جامعه ای که  سراسر غرق در فساد است به مثابه تصدیق فساد است .

مهربانی به معنای واقعی کلمه و صداقت ، خشوع و حیا از جمله ویژگی شخصیت  اوست که همگان بدان اعتراف کرده اند و اینها از صفات مخلصین است .

خود –کشی او نیز خارق العاده بود . در حالیکه لباس دامادی به تن نموده و پول کفن و دفنش را بر سینه اش نهاده ، با تبسّمی حاکی از رضایت ، از دنیا می رود . پس او از فرط کینه و نفرت و انتقام از دیگران دست به خودکشی نزد . همه  دوستانش در روزهای قبل از مرگش او را بی نهایت شاد دیده بودند و لذا هیچکس مرگش را باور نمیکرد مخصوصاً خود کشی اش.

ایمان در آخرالزمان در تقیّه است و جا نماز آب نمی کشد . هدایت ، از اسوه های ایمان آخرالزمانی ماست .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ عورت (عضو جنسی )

 

عورت یا آلت جنسی بشر یکی از اعضای بدن اوست که بخودی خود یکی از حواس و مهمترین غریزۀ حیاتی بشر را

 نمایندگی میکند .

معلوم نیست که در تقسیم بندی پنجگانه حواس  بشری که از یونان باستان تا به امروز ازجمله ارکان معرفت بشری محسوب شده و در تعداد آن نیز کمترین تردیدی وارد نگشته  چرا حسی بنام شهوت به حساب نیامده مثل حس بویایی ویا شنوایی یا غیره . درست است که حس شهوت که در آلت جنسی درک می شود خود نوع و درجه ایی از حس لامسه است همانطور که سائر حواس نیز انواعی از حس لامسه محسوب می شوند مثل لمس صوتی و لمس نوری ، ولی حسی کاملاً مستقل می باشد که بایستی آن را حس شهوانی نامید که لمس و درک انسان از جنس مخالف را ممکن می سازد . در این باره در مقالۀ« فکر و واقعیت» بحث شده است  .

و اما لمس شهوانی به چه معنایی است ؟ می دانیم که لمس و درک شهوانی فقط هم بواسطۀ آلت جنسی نیست و بلکه همه اعضای بدن و سائر حواس کمابیش دارای این حس می باشند و این حس را حمایت می کنند تا به مقصودش نائل آید . همانطور که اگر چشم خود را ببندیم با لمس اشیاء بواسطۀ انگشتان خود میتوانیم نوعی بینایی خاصی دربارۀ اشیاء داشته باشیم . این مسئله دربارۀ سائر حواس نیز مصداق دارد . یعنی هر کدام از حواس به تنهای قادر است به نوعی و درجه ایی کار سائر حواس را انجام دهد یعنی حواس جملگی مکمل همدیگرند .

حس شهوانی چیست ؟ حس شنوایی به منظور دریافت اصوات پدیده ها می باشد که ما را نهایتاً به تشخیص هویت پدیده ها می رساند سائر حواس نیز چنین هستند یعنی هر حسی به تنهایی و نیز همه حواس تواماً وظیفه ایی جز تشخیص هویّت موجودات را ندارند . و اما آیا به واسطه عضو جنسی و حس شهوت به چه تشخیص و ادراک و هویتی از جنس مخالف میرسیم ؟ این یک کنکاش و پدیده شناسی نو و مکاشفۀ عرفانی است . کانون دریافت اشدّ لذت و شهوت در قلب ماست همانطور که عشق جنسی هم در قلب رخ می دهد و میل جنسی هم از دل آغاز می شود و آلت جنسی وسیله تحقق این میل است و نه کانون تحقق آن . در واقع عضو جنسی بشر چه ادراکی را برای دل ممکن می سازد ؟ همه حواس دیگر آنتن های جمع آوری اطلاعات برای ذهن آدمی هستند و نهایتاً ذهن است که به تشخیص هویت چیزها می رسد و پدیده ها را شناسائی می کند و اما حس جنسی آنتن اطلاعات از جنس مخالف برای دل انسان است . آِیا دل در لحظه ارگاسم ( کمال دریافت شهوانی ) نام و شخصیت طرف مقابل را درک می کند ؟ مسلماً خیر ! این کار ذهن است پس دل چه وجهی از وجود جنس مخالف را می یابد ؟

دقت کنید نگاه کنید حضور قلبی داشته باشید که ببینید در دل چه واقعه ایی رخ می دهد و چه امری دریافت می گردد . در لحظۀ اوج ادراک شهوانی، ذهن فرد در وضعیت فنا و صفر قرار می گیرد و دچار نوعی حالت کما می باشد و به اصطلاح سفید است در صورتی که رابطۀ جنسی سالم و متقابلی رخ داده باشد و هیچ ابتلای نفسانی در طرفین رابطه نباشد یعنی هیچ فرد سومی در این رابطه حائل نباشد فلمثل اگر درحا ل صحبت کردن با کسی بوسیلۀ تلفن به ناگاه یک خط دیگری به میان آید رابطه مختل می شود .

در واقع فقط  در لحظات اوج رابطۀ جنسی است که ذهن در انفعال کامل قرار گرفته و کل قوای ادراک و محسوسات طرفین رابطه در دلشان متمرکز می شود  چنین وضعی در هیچ تجربه دیگری در بشر ممکن نمی آید که قلب کانون مرکزی تمام وجود گردد پس لحظۀ ارگاسم جنسی یک وضعی منحصر بفرد و خارق العاده و توحیدی است که کل وجود را بر محور دل متمرکز و متحد ساخته و بر آستانه ماورای طبیعت قرار میدهد . لذا در چنین وضعی است که نطفه خلقت نوینی امکان بسته شدن دارد زیرا وجود انسان بر آستانه خالق قرار گرقته و آماده خلقتی جدید است زیرا خدا در میان آمده است . و این است معنای آن حدیث که هر گاه که دو دل یکی شود سومی خداست. لحظه ایی که نه من است و نه تو فقط او حضور دارد .

پس واضح شد انچه که به واسطۀ عضو جنسی و حس شهوانی درک می شود و هویتی که آشکار می گردد « هو » است یعنی خداست . یعنی من و تو در همدیگر فنا می شود و او به میان می آید . پس واضح است که آلت جنسی و حس شهوت قلمرو حضور خدا و شناخت حسی خالق است یعنی این عالیترین و متافیزیکی ترین حواس بشر است .

در واقع ارگاسم جنسی به مثابه معراج غریزی انسان است یعنی در یک رابطه پاک و صادقانه و همدل عالیترین حد عبادت ممکن می شود که موجب خلق یک انسان سوم است و کاری خدایی ترین از این نیست پس در رابطه جنسی خداست که درک می شود بشرطی که رابطه ایی حلال و پاک و صدیق باشد در غیر این صورت این رابطه قلمرو حضور ابلیس است و نتیجۀ این رابطه دوزخی است که رخ می نماید .

پس واضح شد که رابطه جنسی قدسی ترین رابطه غریزی بشر است و نیز آلت جنسی مقدسترین عضو بدن است و غریزۀ جنسی هم الهی ترین غرایز است و این است که کل دین خدا بر حقوق زناشویی استوار است و اینگونه است که به قول پیامبر اسلام (ص) مرد در آغوش زن به معراج می رود . و به همین دلیل است که زنا در رأس همه گناهان کبیره قرار دارد و نخستین حرام همه مذاهب و فرهنگها ست . اینک تأکید پیامبر اسلام دربارۀ امر ازدواج و زناشویی و رابطه جنسی را بهتر درک می کنیم و اینکه فرمودند « به خدا سوگند که شبی نبوده با یکی از همسرانم جماع نکنم ».

پس رهبانیت که در اکثر مذاهب نفاق پدید امده که ازدواج را عملی شیطانی و زن را خود شیطان می پندارد یک باور تماماً ضد دینی می باشد . و اینکه ازدواج برای مؤمنان بسیار واجبتر آمده به دلیل قدرت حیات قلبی انهاست که آنان را به معراج می خواند . پس اگر روابط جنسی نامشروع را اساس همۀ بدبختیها و انحطاط بشر می یابیم حقیقتی واضح است .

در نزد انسان کافر کل اعضای بدنش بعنوان امانت های الهی ، تماماً مظلوم است و در قیامت از دست صاحبش دادخواهی می کند بخصوص عضو جنسی که مورد اشدّ ظلم و سوء استفاده قرار می گیرد . رعایت حقوق و وآداب پایین تنه به مثابه رعایت اساس دین و سرنوشت خویشتن است . بالاتنه آدمی بواسطه پایین تنه اش تغذیه می شود . اگر این تغذیه مسموم و فاسد باشد دل را سیاه و ذهن را مجنون می سازد . سرنوشت هر کسی بر روی عضو جنسی او نوشته می شود و در دل و ذهن خوانده و یافته می گردد .

عضو جنسی زن ومرد تنها عضوی است که مکمل همدیگر است که مرد این عضو را بصورت زائده ایی به همراه دارد که بخودی خود هیچ خاصیتی ندارد و زن هم این عضو را بصورت فضایی خالی حمل میکند که بخودی خود هیچ ارزشی ندارد . این دو عضو با یکدیگر چون  متحد شوند اتحاد وجود انسان را ممکن می سازند . مرد چیزی اضافه دارد و زن هم کم دارد . این عضو اضافی در مرد منشاء عشق و ایثارش به زن است و این کمبود در زن همان نیاز او به محبت و ولایت مرد است و لذا این افزونی و نقصان در ازدواج موجب تعادل می شود و عشق عرصه عدالت است اگر حقوقش رعایت شود در غیر این صورت عرصه اشد ظلم و ظلمت

 است .

امروزه شاهدیم که لاعلاج ترین و کاملترین و مخوفترین بیماری یعنی ایدز محصول عدم رعایت حقوق عشق و آلت جنسی است که بزرگترین غریزه و نیاز و لذت جان را مبدل به اشدّ زجر و وحشت نموده است . ایدز جزای حاصل از دادخواهی عضو جنسی بشر در نزد خداست  و قصاص دل ادمی از اوست  زیرا انسان  ذاتی ترین نیاز دل خود را ناکام ساخته است و وجود را در قحطی انداخته  و روح را از ادراک حق محروم نموده است .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 18:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه انسان منافق می شود ؟

 

منافق شدن  به معنای در نفاق افتادن رابطۀ ذهن و دل انسان است که وجو د را دو شقه نموده و به جان یکدیگر می اندازد و این اشدّ عذاب ممکن برای انسان است و در خلاء بین ذهن و دل سقوط می کند که هما ن درک اسفل السافلین است . اینگونه است که کسی در چنین چاهی سقوط میکند :

 

*دین را حربه ایی برای تحقیر دیگران و برتری خود می سازند .

 

*به معرفت خود عمل نمی کند و از آن فقط برای بازار معیشت و هویت و ریاست استفاده می کند .

 

*سائر مؤمنان را مسخره می کند و ریا کار می خواند .

 

*به منشاء معرفت و دین خود تکبر نموده و حقوق تعلیم و تربیت را ادا نمیکند .

 

*دین را سخت و محال جلوه می دهد و برای سائرین ره زنی می کند .

 

*از معرفت برای توجیه و تقدیس اعمال زشت خود بهره می گیرد .

 

*بیانش دینی و عارفانه است  ولی عملش کافرانه و فاسقانه .

 

*اسرار کافران را محفوظ می دارد و لی اسرار مؤمنان را به کا فران می فروشد .

 

جهان بیرونی منافق همچون درونش دو شقه متضاد و در جنگ است .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ« تئوری توطئه »

 

« تئوری توطئه » به زبان ساده همان فلسفه « دائی جان ناپلئون » است که هر واقعه نامفهوم و شومی را زیر سر انگلیسیها می داند . حالا می توان بجای انگلیس از هر کشور و یا قدرت و یا فرد دیگری هم استفاده کرد حتی از اجنه . امروزه در سراسر جهان فراوانند کسانی که هر بلا و بدبختی را حاصل چشم زخم حسود می دانند و لذا مستمراً در نزد دعا نویس و رمال وجن گیر هستند . این نیز شعبه ای دیگر از فلسفه  « تئوری توطئه » است .

کسانی که نهایتاً کل جهان هستی را یک توطئه می پندارند و در همه جا در جستجوی کاسه ایی زیر نیم کا سه هستند . به زبان قرآنی این همان « عذاب مریب » است : عذاب ریب آور و جنون شک . شکی که البته کمترین مبنای منطقی ندارد شک به عنوان یک بیماری و نوعی وسواس عقلانی .

اصولاً کسانی که عمری با همه مکر و جفا کردند و جز ریا مسلکی نداشته و به هیچ عهدی وفا نکردند به این مرض بعنوان عذاب دچار می شوند . این باز تاب عمل و ماهیت خود آنان است که هر باوری را در آنها نابود ساخته است زیرا به هیچ باوری پایبند نبوده و از هر باوری سؤ استفاده کرده اند . این مرض معجونی از بزدلی و مکر و خیانت است که آنان را به ورطۀ ناباوری نسبت به کل واقعیت و نهایتاً به ناباوری نسبت به خودشان کشانیده است .

بی تردید جهان مدرن جهانی سراسر مکر و بازی و بی وفائی و خیانت است . پس این مرض که به نوعی بیماری مسری در جهان تبدیل گشته و تبدیل به یک هویت جهانی می شود شعبه ایی از مرض وسواس در مرکزیت شعور است که کل جهان را در نظر چنین انسانی تبدیل به سراب نموده است که برای فرار از این سراب و عذاب راهی جز انواع مخدرات و داروهای روان گردان وجود ندارد که خود موجب تشدید این مرض می شود .

این مرض جهانی حاصل نهایی سیطرۀ تبلیغات و رسانه هاست و یکی از نتایج انفجار اطلاعات می باشد . به لحاظ دگر این مرض عقل برانداز و تمدن سوز حاصل سیطره فزایندۀ جهان اخبار و اطلاعات و دانش عاریه ای و مدرسه ایی می باشد و از آفتهای اهل کتاب است . زیرا این دانش ریشه ایی در تجربه و ادراک خودی بشر ندارد  و بواسطۀ کثرت و هجوم اخبار و دانش عاریه ایی دچار ابطال در خود شده و اعتبارش در عقلانیت از دست می رود . تئوری توطئه توجیه این وضعیت و تبرئه کردن خویشتن از این پوچی و بازیچگی می باشد . این تئوری که تبدیل به نوعی بینش شده از عرصۀ سیاست فراتر رفته و کل جهان دانش پزشکی و اقتصاد را هم در بر می گیرد .

این مرض جهانی در عرصۀ ارتباطات رایانه ایی به اوج می رسد . هنر سینما نیز عامل دیگری در این راستا می باشد .

پس واضح است در چنین جهانی و از چنین مرض جنون آوری جز به واسطۀ معرفت نفس و عقل فطری نمی توان نجات یافت چرا که این مرض در حقیقت غایت عدم اتکاء به نفس است .

ع-خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چارلی چاپلین ( پیامبر خود  - مسخرگی مدرن )

 

سینما ذاتاً بر بازیگری پدید آمده است و لذا « کمدی » نخستین سینمایی بود که پدید آمد که سلطانش چارلی چاپلین بود که خود سینما راهم به بازی گرفت و مسخره کرد . ولی چارلی چاپلین یک خود – مسخره آگاه و هوشمند بود که این خود مسخرگی را مسخره کرد و ذاتش را در قلمرو تکنولوژی و مدرنیزم آشکار کرد برخلاف کمدیهای بعد از او که به تقدیس خود مسخرگی پرداختند . او صادقترین و هوشمندترین سینماگر تاریخ سینماست . نبوغ چاپلین در درک و بازتاب مسخرگی نهفته در ذات مدرنیزم بود که او این مسخرگی را در خودش آشکار کرد و این از عشق و ایثارش به حقیقت بود .

زندگی پس پردۀ سینمای چاپلین به غایت دردناک و حزن آور بود همانطور که زندگی همۀ دلقکها چنین است و بسیاری از آنان نهایتاً خود کشی می کنند همانطور که داستان نویسان مکتب طنز هم دارای همین خصوصیت هستند مثل چخوف و هدایت .

هنر و ادبیات طنز تلخترین وجه ادراک بشر است که تلخترین حقایق را لباس خنده می پوشاند چرا که تراژدی زندگی انسان حاصل بازیگری او با حقیقت خویشتن است . مثل نباتی که بهمراه تریاک مصرف می شود .

چاپلین ، مضحک و نمایشی بودن همه ارکان تمدن مدرن را در سینمایش آشکار کرد بخصوص تکنولوژی ، دموکراسی و عشق را . او مثل اکثر نوابغ فرهنگی از فقر و محنت و ناکامی برخاست . او در عین حال به نسبت شهرت عظیم خود یکی از فقیرترین سینماگر جهان بود . او با درک ذات این تمدن توانست به ادراکی جهانی و عاطفی نسبت به بشر مدرن برسد و لذا در هیچ سینمایی تا این حد هم ذات پنداری رخ نداده است .

در هیچ هنرمندی در تاریخ هنر مدرن  تا این اندازه خنده و گریه به هم نیامیخته است : خنده ایی گریه آور و گریه ای خنده آور ! و این واضحترین بیان ماهیت این تمدن است : جدیتی مضحک و مضحکه ایی تراژیک !

سینما در زبان لاتین از مصدر«cine» به معنای کودکی ، بازیگری و لوده گی است که بیان هویت ذاتی سینماست . و این هویت فقط در سینمای چاپلین عیان است و لذا فقط سینمای چاپلین یک سینمای واقعی و صادق است و زان پس بسوی تزویر رفته است و از ذاتش بیگانه شده و سینمای ضد سینماست مثل سائر پدیده های مدرن . همانطور که امروزه جدی ترین و سرنوشت سازترین عامل در جهان اقتصاد و سیاست همانا سینما ست یعنی مضحکترین پدیده فرهنگی رهبر وامام کل تمدن مدرن شده است و لذا بشریت را شوخی شوخی به نابودی می برد .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ راز دل

 

دل هر کسی بعنوان کانون ارادۀ ذاتی او در نزد کسانی است که رازهایش را سپرده است . دل آدمی در فهم منطقی جز خانه رازها نیست : رازهای مگو ! این مگو ها به هر کسی که گفته شود جنبه ایی از دل را هم داده است . آدمی رازهایش را به کسی می گوید که دوستش دارد و لذا اعتماد دارد . پس راز گویی همان دل دادگی است . حال اگر این رازها به افرادی بی معرفت و لا مذهب سپرده شود در واقع ارادۀ قلبی انسان به دست شیاطین افتاده و سرنوشت آدمی بازیچه گشته است .

بهرحال دل آدمی هرگز مال خودش نیست و نمی تواند باشد . این مهمترین راز دل است . پس بهتر است که دل به کسی داده شود که بر حق و معرفت و دین باشد و لذا قابل اعتماد . و این از نشانه های یک انسان مخلص و عارف است که به مثابه پیر یا امام می باشد که دلهای که در نزد اوست تزکیه و تربیت شده و نهایتاً به صاحبش برگردانیده می شود که خانه خدا شود . دلی که در نزد ناکس است صاحبش را به گمراهی و جهنم می برد . دل در نزد اهل دل موجب هدایت است . دل را بایستی به کسی سپرد ک دلش خانه خداست .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هفت شهر عشق عارفان

 

v     خطای بزرگ آدمی اینست که دل ندهد و دلبری نداشته باشد .

v     خطای بزرگتر اینست که اگر دلبری برگزید در صدد وصال باشد.

v     ولی خطای بزرگتر از این آن است که از دل شکسته شدن مکدّر شود.

v     ولی بزرگتر از این خطا آن است که از دلبرش انتظار دلجویی داشته باشد.

v     ولی اعظم خطاها اینست که در صدد ترمیم دل شکسته خویش باشد و دلبری دگر گزیند.

v     خطائی بدتر از همه اینست که از دلداده گی پشیمان گردد.

v     ولی بدترین همه این خطاها آنست که از دلبرش کینه کند و در صدد انتقام بر آید .

                                                                                                                           ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ای همپاره آواره

 

آه!

ای دوست

ای همدم

ای همپاره

ای آدم

چرا اینگونه تو بیمار و بی یاری ؟

چرا اینسان تو مایوس و خماری؟

و شاید می کند درد جائی ات از جای بی جائی

و شاید ذرّه ناقابلی از جان چون غارت، رفته است بر باد

و یا آن نیمه جانت به سرقت رفته است در خواب

و یا رمز ازل در چرت بیگاهی رفته است از یاد!

و یا آن خواب جاویدان لا لائی فرهنگ

برده است هوش دل از سر

و یا اسراف ، در عقل بدن بشکسته است آن چنگ جان زین سنگ!

و شاید هم اسیر واژه نام تنی از بدو این آهنگ

و یا یک ضربه کاری، بوقت میل یک بازی

بگسسته است امواج آن آونگ.

بهر حالی

سلام ای دوست دشمن نما

ای یاد واره آدم

ای روح مدفون خدا

ای خزانه گمشده عالم

من آن سوی من در انتظار رویت آن روح زیبایت

می سرایم

تا که شاید انتظار آید به پایان

به هنگام طلوع سرخ جاویدان جان.

                                                                                      ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند سئوال از مشایخ برخی فرقه های درویشی

 

1-      چرا از این سلسله ها جز معتاد فارغ التّحصیل نمی شوند؟

2-      چرا جز معتادان وارد نمی شوند و اگر وارد شوند باقی نمی مانند و یا بالاخره معتاد می شوند؟

3-      اگر عرفان چیزی جز معرفت نفس نیست چرا هرگز از این باب تعلیم و تربیتی وجود ندارد؟

4-   اگر مذهب این فرقه همان اسلام است چرا مطلقاً در باب وجود رسول اکرم (ص) ، هیچ سخنی در میان نیست و بلکه چه بسا کنایه ها و متلک ها و انکارها شنیده می شود؟

5-      آیا منظور از « علی» همان علی ابن ابی طالب وصی و داماد پیامبر اسلام است؟

6-      چرا هر یک از این فرقه ها سائر فرقه ها را تکفیر و لعن می کند؟

7-      آیا اصلاً فلسفه وجودی « سلسله» مبتنی بر کدام آیه یا حدیث و یا میزان عقلی و معرفتی است؟

8-   چرا اصول اعتقادی و آئین و رسومات و آداب این فرقه ها بجای شباهت به سنّت رسول و ائمه اطهار و یا لااقل آئین زردتشت و مزدک و مانی ، بی نهایت به مذاهب هندو شباهت دارد و برگرفته از آئین جوکهای هند است؟ آیا این همان بت پرستی هندو نیست که لباس شیعه بر تن کرده است و تقیّه می کند ؟

9-      چرا جز الغای احکام شرعی و اخلاقی هیچ آموزه دیگر ارائه نمی شود؟

10-  چرا جز فالگیری و استخاره و تعبیر خواب و تفسیر نشئگی و جن گیری آداب و هنر دیگری در این فرقه ها دیده نمی شود؟

11-  چرا در آئین این فرقه ها هیچ راه و روش و آداب زندگی وجود ندارد؟

12-  چرا کلّ این درویشیها ، فقط توجیه و تقدیس کفر و لاابالیگری و مفاسد اخلاقی است؟

13-  آیا بدون وجود موّاد مخدّر می توانید حتّی یک جلسه به اصطلاح عرفانی را اداره کنید؟

14-  آیا مکتب مرجئه را در صدر اسلام که معاویه و عمر  و عاص بنا نهادند می شناسید؟

                                                                                                                            ع . خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز بیقراری کودکان

 

قرارگاه وجودی کودک تا قبل از سنّ بلوغ جایی جز رابطه والدین نیست . کودک نه فقط به لحاظ جسمانی مخلوق این رابطه است بلکه به لحاظ روانی هم مخلوق و موجود در این رابطه است. آنگاه که رابطه ای بین زن و شوهر بنا شد و آن رابطه  سراسر انکار و جدال و عداوت باشد در این صورت کودک در آتش است و بیقرار است که باید زنجیرش نمود به تلویزیون و رایانه و اسباب بازیها و قاقالی لی و مهد کودک و... و اگر نشد به قرصهای آرام بخش و روان گردان .

امروزه این بیقراری و آتش درون کودک حتّی تفسیر بر نبوغ و انرژی خارق العاده وجودش میشود که البته آنهم از عظمت والدین است.

اینان براستی یتیم و بی پدر و مادرند و ای کاش همین پدر و مادر جعلی را هم نداشتند تا کسی به دادشان می رسید  و آنها را در پناه محبّت خود می گرفت. این کودکان چون به سنّ بلوغ برسند انتقام الهی خود را از والدین می ستانند. این کودکان قربانیان زن ذلیلی پدران و زن سالاری مادران خود هستند یعنی قربانی دیوی که « برابری » نامیده می شود.

جسم کودک مخلوق لحظه ای هماغوشی والدین است ولی روح او مخلوق عاطفه و محبّت و رابطه قلبی و صداقت و همدلی والدین است . و اگر بچّه های مدرن هرگز رشد نمی کنند و تا چهل سالگی هم محتاج قیّم هستند بدین دلیل است که هرگز دارای روح و اراده و انتخاب نشده اند و امکان خلق روحی و معنوی نیافته اند و لذا یک جانور ناقص الخلقه باقی می مانند ، یک انسان بی روح. این غول بچّه های عصر جدید ، محصول رابطه بین والدین خود هستند و لذا بزرگترین مشکلشان ناتوانی در برقراری رابطه با دیگران است و لذا برای ارضای این نیاز روحی خود مجبورند روی به مخدّرات و داروهای روان گردان کنند. اعتیاد در میان نوجوانان محصول عدم رابطه سالم و صادقانه بین والدین است. اعتیاد بچّه ها محصول برابری زن و مرد است.

                                                                                                            ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امّ المسائل عرصه ایدئولوژی

 

فقط اندیشه ایدئولوژیکی ( معرفت شناسانه) می تواند اصل و فرع و الوّیت ها را تشخیص دهد زیرا چنین تشخیصی محصول شناخت درباره هویت و شرافت انسان است و همه چیز را جز در خدمت انسانیت نمی خواهد زیرا اگر انسان را به عنوان اساس ارزش ها حذف کنیم همه امور فقط بر میزان سود دهی ارزیابی می شوند، از جمله خود انسانها.

ما قبلاً نشان داده ایم که بر خلاف تصوّر عامّه و بلکه اکثر روشنفکران، ایدئولوژی محصول مدینه فاضله و آرمانشر نیست بلکه مدینه فاضله آخرین پدیده ای است که احتمالاً می تواند از غایت ایدئولوژی سر بر آورد که آنهم یک امر معرفت شناسانه است زیرا انسان تنها موجودی است که سعادت و بدبختی اش مفاهیم و معانی هستند و نه اشکال و صور زندگانی .

اگر چنین است که هست امّ المسائل عرصه ایدئولوژی و عناصر ذاتی معرفت مدرن و انسان مدرن که حدّاقل بقای بشر را تضمین می کند این موضوعات هستند : خانواده و زناشویی، تعلیم و تربیت کودکان، بهداشت و درمان، مسئله آموزش ، معیشت ، تکنولوژی، دموکراسی، آزادی ، اعتیاد، هم جنس گرائی، ارتباطات، تسلیحات امحای جمعی و امپریالیزم و صهیونیزم.

در یک ایدئولوژی مدرن و بنیادی همه این مسائل مذکور بایستی همچون یک ساختمان بر یکدیگر سوار شده و در هم قرار گیرند و مربوط شوند. آنگاه این سازمان یا ساختمان ایدئولوژیکی بایستی تحت الشّعاع یک مدینه فاضله و یک رهبر جهانی به سوی هدف به جریان افتد که این هدف چیزی جز نجات جان و وجدان و عزّت و سلامت انسانها نیست که ارزشهای بدیهی و فطری هستند و حقانیت آنها فراسوی ایدئولوژی و نیز زیر بنای آن است. مسائل مذکور بایستی همچون اصول ایدئولوژی مدّ نظر باشند و نه فروعات. اینها اموری در تعیّن ایدئولوژی هستند که باید در ارکان جهان بینی مدرن اسلامی بیانگر حقوق ذاتی باشند.

                                                                                                            ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مصاحبه ای با یک زن در حال طلاق

 

س: چرا طلاق می خواهید؟آیا علّت اقتصادی دارد؟ آیا شوهرت بد دهن است  و یا دست به زن دارد؟ و یا هرزه است؟ و یا ناتوانی جنسی دارد؟ و یا از تو توقّعات نا حق دارد؟آیا مرد احمقی است؟ آیا به تو بدبین است؟

ج: نه هیچ کدام از اینها نیست . نمی توانم بگویم. مسئله اینست که مرا درک نمی کند و نمی تواند زنانیّت مرا ارضا کند.احساس قحطی و کمبودی بزرگی در دلم دارم و در عین حال هیچ کدام از رفتارش بد نیست و بسیار مهربان است و شاید مهربانی اش بسیار افراط آمیز و در قبال آن احساس پوچی و نابودی می کنم.

س: آیا به اندازه کافی منّت و ناز تو را نمی کشد؟ آیا آنگونه که می خواهی تو را نمی پرستد؟ آیا به غیر از تو علایق دیگری هم دارد؟ آیا دوستان دیگری هم دارد؟

ج: آدم خیلی خوبی است ولی خیلی جدی است . خشک است .... نمی دانم. شاید هم اینطور باشد . من خودم همیشه می خواستم که شوهرم جدی باشد .

س: این قحطی و عدم تفاهم را بیشتر در چه مواقع و جاهایی احساس میکنی؟

ج: در رختخواب.

س: آیا رضایت جنسی نداری و موجب رنج است؟

ج: هرگز . اوبسیار رعایت مرا می کند و رضایت مرا بر رضایت خودش ترجیح میدهد و بدون میل من نزدیکی نمی کند و با عزّت و حرمت کامل هم این کار را می کند.

س: پس واقعاً چه رازی در میان است ؟ آیا فکر نمی کنید که از فرط حرمت و عزّت و آسایش و محبّت شوهرتان به تنگ آمده اید؟ به نظر شما آیا او افراط میکند و یا شما تفریط می کنید و حتی محبّت او را ادا نمی کنید و لذا کم آورده اید؟

ج: شاید هر دو باشد . افراط او در محبّت و تفریط من در عدم محبّت. فکر می کنم او از فرط محبّت مرا دچار احساس حقارت و نابودی کرده و دیگر نمی توانم هیچ احساس برتری و ایثاری نسبت او داشته باشم. من هیچ چیزی ندارم که به او بدهم. او از من کاملاً بی نیاز است رجوع جنسی او نیز اساساً به خاطر من است . من در مقابل او هیچ و نابودم. اینست علّت تقاضای طلاق من . من مردی می خواهم که مثل من باشد و در همه امور برابر باشیم و من چیزی برای عرضه به او داشته باشم . من می خواهم شوهرم لا اقل از لحاظ محبّت از من کمتر باشد.

راستش طلاق می خواهم تا مبادا او را به ناگاه به قتل برسانم.

                                                                                                                    ع . خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

              دوست : چاه سقوط یا قلّه عروج             

 

در قرآن کریم حدیثی بس عبرت انگیز آمده است که در دوزخ یکی از دیگری می پرسد که : ای بدبخت چه شد که تو هم به سرنوشت من مبتلا شدی ؟ آن فرد می گوید : با انسان کذابی دوستی کردم وبا همدیگر سر از دوزخ در آوردیم . آنگاه می فرماید که در بهشت یکی از دیگری می پرسد که : ای سعادتمند چه شد که مثل من رستگار شدی ؟ آن فرد می گوید : با انسان صدیقی دوستی نمودم وبا همدیگر به بهشت رسیدیم .

این حکمت قرآنی عین واقعیت تجربه بشری در قلمرو دوستی می باشد . براستی که سرنوشت هر کسی منوط به دوست یا دوستان صمیمی اش می باشد .

متأسفانه اکثر آدمها ومخصوصاً جوانان سعی می کنند تا دوستانشان همردیف وبلکه پائین تر از خودشان باشند تا بتوانند در این رابطه احساس برتری وسروری داشته باشند . واین همان دوست یابی دوزخی است  که موجب انحطاط می گردد ودال بر این حقیقت است که فرد مطلقاً میل به رشد وتعالی ندارد بلکه فقط میل به سلطه دارد ولذا حتی استعدادهای خود را هم در چنین ارتباطی از یاد می برد ودر سطح دوستان پست تر از خودش پائین می آید زیرا مطلقاً نمی خواهد کسی هیچ عیب وکمبودی در او مشاهده کند زیرا آدمی فقط با دیدن نواقص خویش است که تلاش برای بهبود واصلاح خود می کند . علی (ع) می فرماید:« دوست حقیقی تو کسی است که عیبهایت را در خفا به تو هدیه کند .» دوستی هائی که در آن انتقاد وانتقادپذیری متقابل نباشد یک رابطه تخدیری وگمراه کننده است وفقط جهل وناتوانی ها تقویت وتشدید شده وتبدیل به فخر می شوند .

به همین دلیل در تعلیم وتربیت اسلامی ، بهترین دوستی همانا رابطه ودوستی با یک پیر عارف وصدیق است که مستمراً عیبهایت را به تو می نمایاند وتو را ارتقا می دهد وبه تو امکان غرّه شدن نمی دهد .

انسان عاقل کسی است که دوستانش را از کسانی برگزیندکه از خودش عاقل تر وپاک تر واز هر حیث بهتر باشند . دوستی با همردیفان خود نیز موجب رکود وانقیاد وغرور است وهیچ صفتی چون غرور موجب هلاکت آدمی نیست . اگر در زندگی خود نظر کنید هر چه بدبختی دارید از دوستی با انسانهای پست تر از خود دارید وهر چه خوشبختی دارید از دوستی با آدمهای برتر از خودتان دارید .

فراموش نکنید آنکه در خفا به تو انتقاد نمی کند  دوست تو نیست.

آنکه در حضورت به تو انتقاد نمی کند در غیبت تو، بد گویی تو را می کند.

                                                                                         ع . خ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جادوی پژواک بخل

 

خداوند در کتابش کافران را جملگی بخیل می نامد و عجب اینکه می فرماید که آنها نسبت به خودشان بخل می ورزند . براستی این چه رازی است؟

می دانیم که صفاتی چون بخل و حسد همواره دیگران را مخاطب می سازد و ویژه گیهای مثبت مردم را مورد تهاجم و انکار و عداوت قرار می دهد . در واقع اینان در قبال بدبختیهای دیگران احساس خوشبختی جنون آمیزی دارند و در قبال خوشبختی دیگران هم احساس بدبختی می کنند . این همان بخل است که از ویژه گیهای درجه اوّل کفر انسان است.

و امّا می دانیم که احساس خوشبختی و بدبختی در هر فردی همواره برخاسته از نزدیکترین رابطه او با عزیزترین کسان است مثل والدین، همسر ، دوست و .... آدمی به خودی خود و با خودش نه خوشبخت است و نه بد بخت زیرا یک جانور است. و هویّت انسانی مخلوق ارتباط با سایر انسانهاست و هر کسی در رابطه با دیگران است که بدبخت یا خوشبخت است و لذا همواره دیگری را علّت این امر می داند مخصوصاً علّت بدبختی خود.

پس اگر چنین است که جز این نیست پس اگر به سعادت و عزّت دیگران بخل ورزیم و آنرا انکار و متهّم نمائیم در واقع خود را از این خوشبختی محروم کرده ایم . در حالی که اگر آن را تصدیق کنیم بر این قلمرو وارد می شویم و از آن بر خوردار می شویم . معمولاً شدیدترین بخلها متوجّه شبیه ترین و یا نزدیکترین آدمهای زندگی می شود یعنی کسانی که روزی هم سطح و همطراز ما بوده اند به جای تصدیق این موفقیت و سعادت آنها ، به تکذیب و تهمت آن می پردازیم در حالی که به واسطه شباهت و نزدیکی قبلی می توانیم به آسانی به همان سعادت برسیم ولی آن راتکذیب کرده و خود را از آن محروم می کنیم در حالی که اتفاقاً بواسطه شرایط مشترکی که با آن فرد داریم سعادت مشترکی هم می توانیم داشته باشیم و سعادت او نشانه و آدرس سعادت ماست . پس واضح شد که چرا  بخل به دیگران عملاً بخل نسبت به خودمان است و به خودمان می رسد . و آرزوی بدبختی این نوع انسانها را نمودن عین آرزوی بدبختی برای خویشتن است.

عاقبت بخل به دیگران مو جب چنان جنونی می شود که احساس می کنیم که آنها موجب بدبختی ما هستند و بلکه ما را طلسم  نموده اند در حالیکه این طلسم بخل خود ماست.

                                                                                                  ع . خ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                            می بینم    

(در تصدیق غزلی از شاه نعمت الله ولی )

 

     نشسته  به  حشر   کبریای  وجود                     عالمیان   به   قهر   نار  می بینم

     هزار   نبی    و  ولی   را   کشتند                     باز  همه  را  در   انتظار می بینم

     مکاتب  خوش  لعاب   این  دوران                      همه  دود  و گرد  وغبار می بینم

     عجب   که   مدافعان   عدالت   را                      همه  مزدور  جیره خوار می بینم

     همه  عاشقان   خدمت   خلق   را                      به  خون  خلایق   خمار   می بینم

     اهل   اندیشه   و  اصول   و نظر                      مظهر   جور    روزگار   می بینم

     بین   قاتل  و  مقتول   و سوگوار                     اتحادی    بس   استوار    می بینم

     جهان می رود بسوی وحدت کذب                      در  یگانگی اش   انفجار  می بینم

     عصر مصلحت است  ووقار وادب                     لیک  اندر  قلوب  انزجار   می بینم

     همه  پیغمبر   نیکی اند   و  صفا                      به باطن  همه  را زشتکار می بینم

     خدا وحقیقت  یکی است اندر جان                     لیک  دکان  دین  بی شمار می بینم

     عجب  حکایتی  است حدیث حیات                     مردگان    غرق    افتخار   می بینم

     چو  نیست  نور  حیاتی  اندر  دل                     آدمی  جمله  مرده  خوار   می بینم

     همه  در  سبقتند  و   اندر  شتاب                     لیک   انجماد   را    عیار   می بینم

     بازار    خود    فروشی    دوران                     پر   رونق    و    برقرار    می بینم

     اندیشه   تهی ست  زمحبت ومهر                    بهر    خیال    طناب  دار    می بینم

     دلها   سیاه   شد   زکبر  و  حسد                     بهر   دلی       عذاب   نار می بینم

     جهان   شد   غرق   ظلمت   عالِم                    در  احیای   عشق  اضطرار می بینم

     مشهود  که جهید زین  دور عبث                    در  دل  روزگارش   به  دار می بینم

 

                                                                            ع . خ                           

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آداب خوردن

 

1-    فرمولهای ویتامینی وپروتئینی ومعدنی ، بزرگترین افسانه وجهل مدرن است فراموشش کنید .

2-  تا گرسنه نشده اید چیزی نخورید وقبل از سیر شدن از سفره برخیزید . از روی عادت نخورید . چاقی ولاغری شما نماد احساس واندیشه شما هستند وربطی به ماهیت غذا ندارند .

3-    در هر وعده غذا بیش از یک نوع غذا مخورید .

4-    چیزهائی که بطور کاذب اشتها آورند مخورید مثل نوشابه وترشیجات و...

5-    ته دیگ وغذای نیم سوخته مخورید .

6-    غذا را با شعله کم ودر بلند مدت طبخ کنید .

7-    برای طبخ غذا از اشعه ها استفاده مکنید .

8-    در حال خوردن بحث مکنید ، مطالعه مکنید ، تلویزیون تماشا مکنید . غذای خود را بنگرید .

9-    به یاد خدا غذا را آغاز کنید وبا شکرش ختم نمائید .

10-          غذای دوران پیری همان غذای کودکی باید باشد .

11-          مهمترین غذا صبحانه است نهار وشام را مختصر کنید .

12-          هرگز سرپا وبا عجله غذا مخورید .

13-          آب را قبل یا بعد غذا بنوشید .

14-          از خوردن غذاهای مانده وکنسرو وکمپوت وفریز شده شدیداً بپرهیزید .

15-          تا حد امکان  در رستورانها غذا مخورید .

16-          در منزل دشمنان خود مخورید .

17-          تاحد امکان غذا ها را در روغن سرخ مکنید .

18-          از غذاهای آماده بپرهیزید .

19-          بدانید آنچه که می خورید اساس احساس واندیشه ورفتارتان را پدید می آورند .

20-          غذاها هر چه به طبیعت زنده نزدیکتر باشند سالمترند .

21-          از هر آنچه که می خورید به دیگران هم بخورانید .

22-          قبل وبعد غذا اندکی نمک مصرف کنید .

23-          آنچه که سیرتان می کند نه مقدار وکیفیت غذاها بلکه احساس واندیشه شماست .

24-          آنچه که آزارتان می دهد مخورید .

                                                                                                ع . خ 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دنیا وآخرت

 

بسیاری از ما می پنداریم که آخرت همان مسائل مربوط به پس از مرگ است ولذا واقعه مرگ را مرز بین دنیا وآخرت می دانیم درحالی که این پنداری خطاست وربطی به معرفت قرآنی ندارد این نفاق بین مرگ وزندگی و دنیا وآخرت علت تمام بدبختی ها وخرافات است . آخرت به معنای غایت وآخر وباطن وغیب امور دنیاست . دنیا وآخرت همان ظاهر وباطن است همان عین وغیب وماده ومعناست که بدون تردید جهان پس از مرگ هم یکی از موضوعات این قلمرو می باشد که می تواند برای اهل معرفت در حیات دنیوی آشکار شود . اهل آخرت بودن مؤمنان دقیقاً به همین معناست که بسیاری از امور غیبی جهان وحیات دنیا در همین زندگی بر آنها عیان می شود . حتی قیامت کبری ولقاءالله هم که از آخر ترین امور اخروی است برای اهل معرفت در مراتب در همین دنیا ممکن می آید .

خرافه ونفاق علتی جز چنین نگرش نادرست ، ندارد . دین واحکامش برای دنیاست ونه برای پس از مرگ . انسان با مرگش در محضر خداست ومحصول زندگیش را برداشت می کند . خیر وشرّ هر عملی در همین دنیا درک می شود وهر که در این دنیا در عذاب است در آخرت وبعد مرگ عذابش بدتر است (قرآن) –

اگر عمل خیری انجام می دهیم ، اگر صادق هستیم واگر بجای انتقام ، عفو می کنیم واگر قناعت وصبر پیشه می کنیم در باطن خود که قلمرو آخرت وغایت اعمال ماست ، در عزت وآرامش وبهشت هستیم .

آخرت ، دل ماست ودنیا هم تن وظواهر اعمال ماست . آخرترین امور وحقایق اخروی خداست که او هم بواسطه پاکی نفس ونیکی اعمال ما می تواند در دلمان حاضر باشد و این قیامت کبرای است که در همین دنیا ممکن است . بدون شک باطن ما با مرگ ما آشکار می شود و آنچنان ، آنچنان تر می شود . خوب ، خوبتر وبد هم بدتر می شود وهر امری به آخر وغایتش رخ می دهد . با مرگ به آخرین قلمرو آخرت می رسیم . آخرت همان جهان پنهان باطن ماست که جز ما وخدا کسی آنرا نمی بیند وبا مرگ همه می بینند .

                                                                                                          ع 0 خ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ «اعدام صدام حسین »

 

در مقالۀ  هفته پیش از این متذکر شدیم که صدام حسین اگر هم بزرگترین دیکتاتور و دشمن مسلمانان و شیعیان بوده باشد اعدامش بدست آمریکائیان بایستی مورد اعتراض مسلمانان و مخصوصاً شیعیان قرار گیرد بخصوص که حکم اعدامش فقط به جرم قتل عام شیعیان صادر شده است و این بدان معناست که آمریکا حامی شیعیان است . در حالیکه می دانیم یکی از بزرگترین اهداف حضور آمریکا در عراق نابودی شیعیان است و اعدام صدام به جرم قتل عام شیعیان از طریق بر افروختن جنگ بین شیعه و سنی این هدف آمریکا را گوئی تأمین می کند . و بدین گونه آمریکا حق می یابد به هر کشور مسلما نی حمله نظامی کند وآن کشور را اشغال نظامی نماید و رهبران آن کشور را محاکمه و اعدام نماید و مردم آن کشور نیز بایستی از آمریکا تشکر کنند . و تا به امروز به نظر می رسد که آمریکا در این هدف خود موفق بوده است .

می دانیم که صدام حسین به مدت حدود سه دهه بزرگترین حامی فلسطین و نهضتهای ضد استعماری و جریانات انقلابی و ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی در جهان اسلام بوده است که این حمایت توأماً اقتصادی و نظامی و سیاسی و تبلیغاتی بوده است و پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز بوضوح مدیون این حمایت می باشد و نیز شکست مبارزه فلسطین و جنگ داخلی فلسطین با اشغال عراق آغاز شد . او تنها قدرتی در جهان بود که اسرائیل را مورد حمله موشکی قرار داد و لذا تنها فردی بود که عظمت اسرائیل را درهم شکست .

اگر صدام حسین را در ماجرای حمله به ایران ، مزدور و متحد آمریکا تلقی کنیم ولی نمی توانیم انکار کنیم که نهایتاً بر علیه آمریکا جنگید و آمریکائی ترین حکومت خاورمیانه یعنی کویت را مورد تهاجم قرار داد .

همانطور که رهبران جمهوری اسلامی بلا فاصله بعد از آتش بس طرح یک دوستی برادرانه با صدام حسین را آغاز کردند و عملاً جنگ هشت ساله را یک جنگ خانوادگی تلقی نمودند و اتفاقاً مهمترین دلیل حمله نظامی آمریکا به عراق همین امر بود که این دوستی پدید نیاید و جهان شیعه متحد نگردد .

این واضح است که جنگ ایران و عراق یک جنگ درون ایدئولوژیکی بود و هرگز نمی بایست یک دشمن قسم خورده در این میانه راه می یافت که متاسفانه راه یافت .

اینکه چرا اکثر حکومتهای جهان اسلام در قبال محاکمه و اعدام صدام مهر سکوت بر لب نهادند و حتی برخی آن را تأیید کردند خود جای بسیار تأسف است و هرگز نمی تواند توجیه ترس این حکومتها از حضور نظامی آمریکا در منطقه باشد زیرا این حضور عملاً افول آمریکا در منطقه است و باتلاقی هزار بار بدتر از ویتنام و افغانستان است که امریکا را بغایت بی حیثیتی و فضاحت در تاریخش رسانیده است .

ولی تأسف ملل اسلامی در این واقعه کاملاً مشهود است و گزارش رسانه های خبری از واکنش مردم عراق در قبال اعدام صدام حجت واضحی بر شکست آمریکا می باشد که جز چند گروهک اجیر شده که اکثرشان بچه های دبستانی بودند هیچ گروه دیگری در این واقعه شاد نبوده است . و اما در کشور خودمان ما به عینه شاهدیم که حتی بسیاری از معلولین جنگی از بابت این محاکمه و اعدام متأسف هستند . بهرحال دولت جمهوری اسلامی نیز در این محاکمه کمترین همکاری را ننمود و حتی از طرح خسارات جنگی و ادعای خود دربارۀ جنگ تحمیلی در این دادگاه چشم پوشی کرد .

تنها کشوری که براستی یکی از مردمی ترین و بزرگترین کشور جهان به لحاظ جمعیت می باشد یعنی هندوستان این اعدام را رسماً محکوم نمود و گویی حدود یک چهارم از مردم جهان این توطئه را محکوم کردند . جدای اینکه حکومت لیبی سه روز عزای ملی اعلام کرد و همه گروههای فلسطینی که با یکدیگر در جدال بودند این امر را  محکوم نمودند .

با همه محاسبات و تبلیغات جهان امپریالیستی و صهیونیستی و سکوت و همراهی حکومتهای مزدور  منطقه بلاخره صدام حسین

 « شهید » شد : شاه شهید ، دیکتاتور شهید ، رئیس جمهور شهید ، جنایتکار شهید ، قهرمان شهید و.....فرقی نمی کند . صدام حسین به همراه خاندانش پس از اشغال عراق از کشور نگریخت در حالیکه مجال کافی برای این کار را در اختیار داشت در حالیکه بسیاری از اعضای حکومتش گریختند همین امر بر قداست و شهادت او عملاً تأکید میکند . و نیز آرامش خارق العاده او در لحظه حلق آویز شدن سند دیگری بر این حقانیّت می افزاید . و این واقعه دال بر شکست مطلق آمریکا در عراق می باشد .

مهمترین اتهام صدام از چشم تبلیغات امپریالیستی و همچنین از منظر مردم عراق همانا دیکتاتوری مطلقه اوست . ما در مقاله ایی نشان دادیم که دموکراسی بخصوص در کشورهای مشرق زمین و خاص جهان اسلام امری بغایت بی ریشه و ناکارآمد است هر چند که در جهان غرب نیز پدیده کاذب و نمادین است ولی در کشورهای اسلامی همواره یک رهبر جسور و صدیق می تواند ملتی را نجات دهد . و می دانیم که صدام حسین اگر برای همسایگانش مضر بوده است ولی برای مردم خود براستی یک ناجی محسوب می شود که یک کشور مستعمره و عقب مانده را در طی حدود سه دهه مبدل به یکی از قدرتهای اقتصادی و نظامی خاورمیانه نمود و همواره با ایران در رقابت بود و جنگ او با ایران نیز اسا ساً از همین منظر قابل فهم است بخصوص با ظهور جمهوری اسلامی ایران و در هراس از صدور انقلاب به کشورش به ناگاه دیوانه شد و به ایران حمله نمود  . بدون تردید حمله صدام حسین به ایران بزرگترین خطای زمامداری او بود و همین امر اساس سقوط او گردید و خود او نیز در حین جنگ متوجه خطای خود گردید و لذا وارد مذاکره با ایران شد ولی ایران بواسطۀ غیرت ملی و دینی خود به این صلح تحمیلی تن در نداد .

بهرحال صدام حسین بعد از عبدالناصر غیورترین زمامدار کل جهان عرب محسوب می شود و با اعدامش جهان عرب بزرگترین حامی خود را از دست داد . بهرحال جنگ ایران و عراق بزرگترین خطای جهان اسلام در تاریخ معاصر است که عراق را نابود کرد و ایران را به واسطۀ خسا رات عظیم  اقتصادی وانسانی  به ضعف و انفعال کشانید و اسرائیل را سلطان خاورمیانه نمود و فلسطینیها را تکه تکه کرد و به جان هم انداخت .

و اما بعنوان درس عبرت باید گفت که مسلمانان بخاطر قدرت اعتقادی خود بعنوان آخرین دشمن کفر و استکبار جهانی حق ندارند که ملی گرایی کنند یعنی بایستی از ملیت فرا رفته و براستی اتحاد جماهیر اسلامی پدید اورند . و نکته دیگر اینکه استفاده از اسلام و ایدئولوژی و ارزشهای انسانی در خدمت قدرت طلبی موجب اشدّ عذابها و رسوائیها می باشد . در حقیقت سیطره کفر جهانی بر مسلمانان به معنای حقانیت و ارجحیت کفر بر نفاق است .   

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه عُرف

 

«عُرف» از عرفه به معنای معرفت است و آن حدّاقل شناخت و وجدان بشری را گویند که به واسطه انبیای الهی عرضه شده و معروفیّت یافته و مورد قبول عامّه قرار گرفته و تبدبل به سنّتها و آداب و رسوم و آداب اجتماعی شده است و لذا حدّاقل دین و عقل است و زیر بنای مدنیت می باشد مثل ازدواج ، حرمت به اموات، میهمان نوازی ، دستگیری از درماندگان، ادای حرمت بر همگان و غیره.

ولی با این حال در هر عصر و اجتماعی هنوز هم بخشی از مردم در مرحله زیر عرف قرار دارند و این حد اقل عقل و دین را پذیرا نمی شوند و اگر هم شوند با اکراه و از روی ناچاری است . اینان هنوز در مرحله جاهلیت و ماقبل از دین و تمدن قرار دارند و در واقع هنوز میمون هستند و تقوی ای ندارند الا به ریا.

و اما هنوز هم بخشی از مردم هستند که ضدّ عرف عمل می کنند یعنی دشمنان عقل و دین هستند و خصم مدنیت . اینان آن گروهی هستند که مروّج حرفه ای مفاسد و جنون می باشند اینان کافران و پیروان شیطان هستند و منابع پلیدی در هر اجتماعی می باشند .و اما مابقی مردم در عرف زیست می کنند که معمولاً اکثریت هر جامعه ای را تشکیل می دهند. و نیز انگشت شماری هم هستند که فوق عرف زندگی می کنند. یعنی زندگی عرفانی دارند.اینان احیاء کنندگان و پالایشگران عرف مردم و پدید آورندگان عرفهای برتر و خالصانه ترند و عرف بشری را که قلمرو خیر و شرّ است به سوی یگانگی سوق می دهند و منادیان عشق و اخلاص و عصمت هستند و در واقع عرف عامّه هم باقی به بقای عرف این عارفان است. اینان خورشیدهای عرف تاریخ بشر تلقّی می شوند و عرف بشری همواره از این منابع تغذیه می کنند . اینان معروفان عرف و عرفه و عرفانند. و عجب اینکه آن جماعت زیر عرف و خاصّه ضدّ عرف ، خود را با این عارفان همطراز می پندارند . مادون عرف با ماوراء عرف شباهتی فریبنده دارد. لذا این گروههای زیر و ضدّ عرف در اطراف عارفان جمع می شوند و به فکر وواقعیت بطرزی حیرت آور بتدریج به عرف می گرایند.

                                                                                                                 ع . خ                      

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انواع و درجات خود

 

عده ای فقط برای خود زندگی می کنند و این خود محدود به همان هیکل خودشان است. عده ای هم فقط برای خانواده خود زندگی می کنند که این همان خود در محدوده بزرگتر از هیکل آنهاست ولی بر محور هیکل آنهاست.

عده ای هم برای نژاد خود زندگی می کنند منتهی بر محور خود .

عده ای هم برای جامعه خود زندگی می کنند که همان خود با شعاعی بزرگتر است ، خود اجتماعی. و عده ای برای کل بشریت زندگی می کنند که خودی به شعاع کلّ زمین است ، خود بشری . و نیز انگشت شماری هم هستند که فقط برای خدا زندگی می کنند که همان خود –آ می باشد که خودی برتر از خود است و ماورای خود و یا در ذات خودکه نقطه ای نا متناهی در اعماق خویشتن است و لذا کوچکترین دائره از خود است مثل نقطه . در واقع اینان بی خود زندگی می کنند .

                                                                                                       ع . خ

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«فکر و واقعیت»

نقدی بر فلسفه غرب

فلسفه اروپائی تلاش فراوان نمود تا کل قوه ادراک بشر را به مغزش بدهد ولی این فلسفه در قلمرو علم پزشکی کمترین پاسخ مثبت نداده است . یعنی اینکه دریافتهای حواس پنجگانه بشر در مغزش درک می شود وامری اثبات شده بلحاظ علوم تجربی نمی باشد وعجب اینکه این ادعا همچون جدول ضرب توسط کل جهانیان پذیرفته شده است . این هم از عجایب مالیخولیائی غرب زده گی است که از قدیم الایام کل فلاسفه اسلامی را هم تحت تأثیر قرار داده ویونانی کرد تا به امروز که کل جهان را اروپائی نمود . آنقدر که ما غیر اروپائیان ادعاهای به اصطلاح علمی آنها را می پرستیم ودرباره اش تردیدی نداریم علمای آن دیار چنین نیستند وگاه همچون نیچه کل علوم وفلسفه غرب را به زیر سئوال کشیده وکسی چون انیشتن ذات علوم اروپائی را به سخره گرفته است .

چه کسی می تواند ثابت کند که انسان در مغزش می بیند و می شنود ومی گوید ولمس می کند ؟

این ادعا به غایت احمقانه است زیرا خود شعور مغزی انسان این ادعا را نمی پذیرد . در مغز بشر فقط افکار وآرمانها وتخیلات حضور دارند که درباره دریافتهای حواس پنجگانه می اندیشند وآنرا تجزیه وتحلیل وتعمیم می دهند . هر یک از اعضا وحواس وجوارح وذرّات بدن انسان دارای هوش مستقل خویشند ودر مغز مبادله تجربه می کنند وهماهنگ می شوند که این هماهنگی هم نهایتاً در قلمرو ساماندهی حیات در قلب ودل رخ می دهد ونه مغز .

مغز آدمی حائل ورابط بین دل وهوش حواس و اعضا است . مبدأ ومعاد این هوش وساماندهی دل انسان است که مرکز جان هم هست . فکر آدمی در مغزش واقعیت جهان را به سمت حقیقت واحده می کشاند تا تبدیل به امر واحدی نماید ومعنای مطلقی استخراج کند واین قلمرو معناگرائی انسان است که امری بکلی مستقل از هوش حواس وادراکات اعضاء وجوارح وذرات بدن است .

مغزهای متفکر دریافتهای حواس بدن را که فقط هم پنج تا نیستند (برخلاف تقسیم بندی ارسطو) به تسبیح می کشند ومرتبط می سازند واز آن آرمان ومعنا وحق یگانه می یابند واین همان جریان تعقل است که به معنای به بند کشیدن (تسبیح نمودن) است .

منتهی فکر می تواند بواسطه معانی استخراج نموده از مواد اوّلیّه حواس ، برعالم حواس فرمان براند وقلمرو عملکردشان را تعیین وتکلیف نموده ورهبری کند واین همان فرماندهی عقل برنفس است زیرا آنچه که نفس بشری نامیده می شود قلمرو دریافتهای حسّی است .

بنظر ما دستگاه گوارش آدمی یک حس جداگانه است همینطور کلیه ها وعضو تناسلی وریه وکبد وسائر غده های داخلی . بنابراین دهها حس داریم . مثلاً کلیه ها وغدد فوق کلیوی موجب احساس یأس یا امید هستند وبدبینی وخوش بینی . ویا کبد آدمی موجب حس شادی یا غم وحس بخل یا تصدیق است .

همانطور که دل آدمی موجب حس اراده کردن وخواستن ونخواستن هر امری است وسائر حواس واعضاءرا فرمان به انجام وظیفه می کند . یا مثلاً اشتها یا بی اشتهائی یک حس مربوط به جهازهاضمه ولوزالمعده است .

واقعیت مادی جهان نه بواسطه فکر ومغز که بواسطه این حواس مذکور درک می شوند واتفاقاً مغز آدمی بواسطه تفکر این واقعیت را به هزاران صورت در می آورد و می تواند کل جهان هستی را بر آستانه نیستی بکشاند . پس این ادعای هگل بعنوان بزرگترین فیلسوف عصر جدید جهان یک بلاهت مضحک است که فکر را واقعیت می داند ویا همه فلاسفه دیگر اروپا که مغز را محل دریافت واقعیت هستی می پندارند . با کمال معذرت حماقت فلاسفه اروپائی که بر کل جهان سایه افکنده ومولد این تمدن احمقانه است . کار را به جائی رسانیده که بقول نیچه ، غرایز وهوش وحواس طبیعی بشر را اصلاً در شأن بشر نمی داند و واقعیت انسان وجهان را آنگونه که خودش می خواهد نقاشی می کند وهر که آنرا نپذیرد وحشی تلقی می گردد.

واقعیت جهان نه در مغز واندیشه که در حواس در یافت شده وبدن انسان چون آئینه ای آنرا برمی تاباند . پس برخلاف ادعای هگل که تکامل یافته ادعای کل فلاسفه غرب است ، فکر ، واقعیت نیست وواقعیت در فکر نقش نمی بندد بلکه در فکر نقش می بازد وبسوی مجردات ازلی می رود ونهایتاً به مطلق معانی یعنی خدا می رسد . فکر ، خدائیت جهان است ونه واقعیت آن . فکر الوهیت انسان است ونه مادیت انسان .

مثلاً در مغزاست که شهوت جنسی تبدیل به عشق می شود وتصویر طبیعت که بر چشم می تابد تبدیل به جمال یار می گردد واصوات یار مبدل به ندای حق می شود و.... .

حواس چندین گانه بدن انسان واقعیت جهان را همانگونه که هست می یابد وفکر هم این هستی را مبدل به یک بایستی آرمانی ومطلق وماوراء طبیعه می کند . فکر قلمرو رئالیزم نیست بلکه سورئالیزم است . واقعیت را با فکر کاری نیست واتفاقاً فکر آدمی ضد واقعیت است تا آنجا که در کمال نفی مطلق واقعیت است که در واقعیت جهان وهستی موجود آن بایستی مطلق را بصورت جمال وامر واحده بیابد که این کمال فکر است ومقام کشف وشهود ومعراج روح می باشد که فکر این حق وجمال واحده را برای دریافت دل که قلمرو روح است مهیا می کند .

                                                                                                                      ع . خ          

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

برابری : سرّالاسرار تمدن بشری

تمدن به معنای گردهمائی وتجمع افراد بشری هست که موجب پیدایش مدینه ها (شهرها)گشته است که هسته نخستین این گردهمائی ازدواج وتشکیل خانواده است . وقتی قرار است که دو نفر یا چند نفر انسان برای همیشه کنار هم زیست کنند یا بایستی یکدیگر را دوست بدارند ویا بایستی مساوات را رعایت کنند یعنی برابری نمایند وبطور مساوی وظایف را تقسیم کنند . وقتی عشق ومحبت باشد نیازی به مساوات نیست وکافیست هر کسی خودش باشد وتفاوتها بخودی خود بواسطه گذشت ها وایثار متقابل جبران می شود بشرط اینکه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اهل محبّت بالاخره خسته می شود ورابطه از بین می رود . این قاعده از خانواده تا کالبد کل جامعه را در بر می گیرد .

ولی اگر محبت نباشد که اکثراً نیست تلاش برای برابری منجر به جدال فرهنگ می شود وتمدنی که رخ می نماید تمدن جنگ است وجنگ تمدنها که جنگ افراد وگروههای بشری می باشد .ولی اگر تلاشی برای برابری نباشد وهر کسی بمیزان قدرت واستعدادهایش زیست کندالبته تبعیض ها پدید می آید ودوران بس طولانی برده داری رخ می دهد . بنابراین جنگی جز برای برابری نیست واین جنگ بی پایان است زیرااین برابری امری تصنعی وتقلیدی وتبعیضی نیز می باشد زیرا قوی تر بایستی خود را مهار کند ومحدود نماید تا ضغیفتر با او برابر شود . پس برابری علت وعلل جنگهاست که از خانه تا حکومت در جریان است وذاتاً بی پایان است مگر اینکه ژن بشریت براساس یک نژاد واحدی تبدیل گردد وهمه ذاتاً یکی شوند واز طبیعت خود تهی گردند . برابری واقعی عملاً مترادف با نابودی انواع است . این مسئله را بطور واضح تری در جریان برابری زن وشوهر شاهدیم که هر دو از ماهیت خود ساقط شده وهمین امر اصل ومقصود بر ابری یعنی گردهمائی وتشکیل خانواده را نابود می سازد . در واقع آنچه که قرار بود گردهمائی را ممکن کند اصلاً فرد را نابود ساخته ولذا گردهمائی را هم محال می سازد این تضاد ذات گردهمائی وتمدن است که بر اساس محبت متقابل نباشد .

می دانیم کل هر آنچه که دانش وتکنولوژی نامیده می شود از مهمترین محصولات تمدن است وجالب اینکه در ذات دانش وتکنولوژی هم آنچه که اساس ومحور می باشد علامت ومعنائی بنام تساوی(=) است که پایگاه نخستین منطق وریاضیات بعنوان مادر علوم وفنون می باشد . وباز می بینیم که این مهمترین فرآورده مدنی بشر که مدنیت را عملی ساخته وتوسعه می دهد همان راز محال وتضاد ذاتی حضور دارد وبشر برای اجرای علوم وفنونش مجبور به تخریب وتبدیل جهان طبیعت است تاصنعت را پدید آورد تا بتواند شهرها را تغذیه کند وتوسعه دهد وسامان بخشد .

وقتی قرار است مثلاً X=Y شود یا بایستی یکی ثابت بماند تا دیگری کاملاً نابود گردد وهمسان آن شود ویا باید هر دو از جایگاه وجودی خود خارج شوندتا به هم نزدیک گردند . بهرحال تساوی برذات تخریب وتباهی عمل می کند . ودر جریان این تخریب وتباهی طبیعت نیز پدیده های حیرت آوری مثل ویروسها وبمب ها رخ می نمایند وبجان موجوداتی بنام بشر می افتند که می خواهند همه چیز را به هم تبدیل وبرابر سازند . لذا می بینیم که انسان متمدن هم دردرون وروابط خودش با یکدیگر برای برابر شدن در حال جنگ تا نابودی است وهم از جهان بیرون که به جنون برابر سازی بشر مبتلا شده نیز موجوداتی به انسان حمله ور می شوند تا او را نابود کنند .

بنابراین درس اخلاقی از این پدیدار شناسی آنست که دست از برابری برداریم وبه دوستی ومحبت روی کنیم وگرنه بدست خود مان نابود می شویم .

واگر هم نمی توانیم یکدیگر را دوست بداریم بهتر است دوباره مثل میمونهای اولیه به غارها وجنگلها باز گردیم وبه زندگی جانوری رجعت کنیم . ویا آنقدر برای برابری بجنگیم تا نابود شویم .

                                                                                                                   ع . خ  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                             فلسفه آرایش زن    

آرایش زنان دو جنبه وماهیّت دارد که یکی به منظور نظافت وپاکیزه گی است که موجب زیبائی طبیعی جمال است ودیگری نوعی نقاب وتغییر چهره است که گاه تا مرحله جراحی پلاستیک به پیش می رود وآناتومی جمال دگرگون می شود . یعنی اوّلی موجب ظهور طبیعت جمال است ودومّی پنهان کردن جمال واقعی است . واتفاقاً این دسته دوم در زندگی روزمره ودرباره نظافت وپاکیزه گی ونظم وحتی بهداشت بدن خود بسیارلاابالی وکثیف هستند وآنچه که نظافت نامیده می شود در نزد آنان فقط زرق وبرق ظاهری وفریبنده است وپسوی زندگیشان تماماً کثیف وآلوده می باشد . اینها فقط بخش بیرونی وآشکار خود وزندگی خود را برق می اندازند ومابقی در ظلمت وزشتی وناپاکی قرار دارد .

جنبه اوّل زیبائی زن امری واجب وغریزی وبر حق است وخداوند هم این امر را به زنان مؤمنه شدیداً سفارش نموده وعدم آنرا دال بربی ایمانی می خواند همانطور که پیامبر اسلام ، نظافت را از نشانه های ایمان نامیده است .

وامّا ماسک نمودن صورت در نزد زنان کافر یکی از نیازهای کافرانه آنها برای ادامه زندگی وروابط اجتماعی است . آنها از دیدن جمال طبیعی خود در آئینه وحشت دارند زیرا بسیار کریه وزننده ومرده ودفع کننده نگاه است . به عکس جمال زنان مؤمنه که بسیار جذاب است ولذا خداوند انواع حجاب لباس ونگاه ورفتار وگفتار را به آنان سفارش نموده تا مردان هرزه را به هوس نیندازند .

هیچ جمالی همچون جمال زن گویای هویت او نیست زیرا زن به لحاظ خلقت سیمای آشکار باطن آدم است وهمچون روحی عریان است ولذا حجاب برای او امری ذاتی ونیاز وجودی است . بنابراین کفر وایمان وامیال وصفات زشت وزیبا وحیوانی وانسانی او در صورتش هویدا است . زن مؤمنه برای حراست از این زیبائی آشکار روحش در قبال نگاه هرزه وشیاطین مجبور به حفظ حجابهای گوناگون است وزن کافر هم برای مخفی داشتن ماهیت زشت عریان شده اش مجبور به نقاب زدن بواسطه رنگ ولعاب وجراحی وآرایشهای مصنوعی است تا بتواند مردان را به دام اندازد . پس زیبائی زن مؤمن بواسطه حجاب مخفی می ماند تا از دسترس نامحرمان مصون باشد وآرایش زن کافر اتفاقاً برای جلب مردان است . به همین دلیل شدیدترین آرایشها وغلیظ ترین ماسک ها را در زنان هرزه وروسپی می بینیم که بدون آن هیچ مردی به آنان نمی نگرد . حتی خودشان .

بنابراین آرایشهای مدرن زنان یکی از ارکان واجب حیات اجتماعی زن مدرن در جوامع کفر است .

                                                                                                                        ع . خ  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 10:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز جادوگری مدرن

باور به جادو وطلسم وانواع خرافات دیگر از ویژگیهای عصر مدرنیزم است که بشر تکنولوژی پرست دراوج انکارخدا ومذهب ومتافیزیک به طرزی حیرت آور به باور جادو رسیده که هزار چندان شدیدتر از باورهای سنتی مردمان قدیم است .

شکست علوم وفنون وطب مدرن در پاسخگوئی به دردها وبدبختی های بشر ، علّت اصلی این گرایشات جدید است که عناوین بسیار متنوعی دارد وگاه دعوی عرفان می کند . این تناقض حیرت آور دال بریک رسوائی وجنون بی سابقه در تاریخ است واین باور حاصل انکار به عالم غیب است ولذا نوعی عذاب محسوب می شود . اینان در حالیکه خدا ورسولان ومعارف دینی را طرد می کنند وخرافه می نامند در جستجوی جن وجادوگر ورمال وپیشگو هستند تا راه نجاتی از این بدبختی های لاعلاج بیابند . به لحاظ منطقی این تناقض گویای فروپاشی ذهنی وابطال تمامیت مدرنیزم است . مثل حکومت فراعنه که در عین انکار خدا ، لشکری از جادوگران وشیادان وشعبده بازان را در خدمت داشتند .

اصولاً انسان بمیزانی که در فهم مشکلات زندگیش وعلاج گرفتاریها عاجز می ماند روی به ماوراءطبیعه می کند این رویکرد یا صادقانه است واز درب اصلی وحقیقی آن یعنی دین واخلاق وفطرت واحکام الهی انجام می گیرد که به معنای توبه ونجات واقعی است . ویا در عین کفران علیرغم اراده خود واز فرط عذاب به این خرافات وجنونها گرایش می یابد وعقل کافرش هم مختل ورسوا شده وفرو می پاشد . این رویکرد دال بر فروپاشی ذهنیت کافر است .کسی که حقایق دینی وندای وجدان وفطرت خود را تخطئه وانکار می کند در واقع عقل وشعورش را طرد ولعن می کند واین انکار عقل منجر به این خرافات می شود که به ناگاه استادان دانشگاه را در محفل یک رمّال وجن گیر ودعا نویس می بینیم که البته مخفیانه صورت می گیرد . مثل ماجرای این شیادی که با رقاصی وشعبده ادعای مسیحائی می کرد وصدها پزشک را به بازی گرفته بود .

این گرایشات جدید مثل سائر پدیده های مالیخولیائی عصر جدید از اروپا وآمریکا ومخصوصاً بریتانیا آغاز شد . در خیابانهای لندن وآمستردام ورم ولس آنجلس ، برسرهر گذری یک دفتر رمّالی وکف بینی وجادوگری به چشم می خورد . این آیه رسوائی کفر این تمدن است .

                                                                                                                    ع . خ     

               

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 10:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ای تشنه ها

 

بیائید   تشنه ها   گرد    هم   آئیم

که چاهی  برکنیم  از  غم  در  آئیم

دل   و  دیده  به  جان  هم  بسائیم

درون   هم  شویم  از  خود  برآئیم

دو  تشنه  گر  شوند همجان و یاور

کویر  جان  شود   چون  آب  کوثر

بیائید  تشنه ها    از  هم   بنوشیم

از  این  آتش  جان   آبی  بجوشیم

جهان  خاکستر   و    ما  خاکدانیم

کزین  خاکدان  بیا  تا  جان رهانیم

و شاید  کس  نباشد  تشنه  خویش

درین  حالت  به  تنهائی  رویم پیش

که هم کیشیم وهم ماتیم وهم خویش

خداحافظ  که  ما  رفتیم  ازین کیش

 

به یاد ما بسیار آب نوشید .

                             ع . خ  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                  «هوما»    

 (راز مُغانه)

 

تاریخ مدنیّت وعلم وحکمت بوضوح نشان می دهد که منبع آغازین واصیل همه اسرار دانش وخرد بشری در اعماق تاریخ نامکتوب وتاریک ایران باستان وعصر مُغان نهفته است که حکمت یونان باستان وحتّی حکمت موسوی شعبه ای از این حکمت مُغانه است وآثار معارف اوستائی حتی در اوپانیشادها واساطیر هندو به چشم می خورد . واز این رو براستی می توان زرتشت را نخستین پیامبر وحکیم وبانی خرد ووجدان بشری دانست .

زرتشت در شکم مادرش می درخشید ولذا مادرش تا هنگام زایمان از مردمان گریزان بود . چون بدنیا آمد بجای گریه ، خندید . او فقط بانی خیر وشرّ نبود بلکه کاشف آتش بعنوان مهد تمدن هم بود ومخترع علم معماری وخانه سازی وصنعت گری وآشپزی وجنگجوئی وداروسازی وخیاطی هم بود .یعنی همه ارکان مدنیّت را بنا نهاد . بارها او را کشتند وزنده شد وبالاخره بسوی خورشید صعود نمود تا رجعت دوباره .

علاوه بر این وی به مریدانش حکمتی بنام حکمت مُغانه آموخت که چیزی مترادف علم کیمیا بود ودر مغرب زمین به ماگوس یعنی جادوگری شهرت یافته که همان یونانی شده مُغ است که در زبان لاتین magie خوانده می شود . یکی از اسرار واساس آموزش این حکمت حیرت آور گیاهی بنام «هوما»بوده است که در یونانی «سوما»خوانده می شود ودر مذاهب هندو نیز با تلفظی متفاوت حضور دارد ودال برهمین گیاه جادوئی می باشد که برهمنان  به آن دست می یافتند وراهبان در مراحل کمال از آن استفاده می کردند .

برخی معتقدند که این یک معجون بوده است وجالب اینکه واژه «معجون» هم از لغت مُغ یا مُگ یا مُج می باشد .

بسیاری از محققین عصر جدید هوما را یک گیاه یا معجون تخدیری یا روان گردان از نوع تریاک یا پیوت وقارج جادوئی ویا ترکیبی از اینها می دانند که موجب استحاله ای در روان فرد می شود.

 چنین معجون یا گیاهی در میان کاهنان وجادوگران تمدن ازتک ومایا در آمریکای جنوبی ومرکزی هم گزارش شده است که در مراسم عبادی مصرف می شده است و اسرار این مذاهب بوده وهیچ کس بدون اجازه مغ یا کاهن وبرهمن قادر به استفاده از آن نبوده واستفاده خود سرانه گاه با مجازات مرگ همراه بوده است .

افلاطون نیز در کتاب«جمهوری» به تقلید از مغان زرتشتی استفاده از افیون را بر سالکان وادی سوفیا وحکمت الهی امری ضروری می دانسته وخود او نیز از آن مصرف می نموده است وارسطو نیز به همین امر مبادرت می کرده است .

بهرحال استفاده از هوما یا مگوس ،به هر معنائی در سران حکمت شرق وغرب جهان کمابیش رایج بوده واز اسرار محسوب می شده است . همه حکیمان بزرگ جهان اسلام وایران از جمله فارابی وبوعلی نیز از این امر برخوردار بوده اند .

بهر حال استفاده از این مواد اگر همین مخدرات وروان گردانها بوده در میان عوام جز تباهی وجنون نیافریده وحداقل عقل ووجدان بشری را هم زائل ساخته است وامروزه نسل بشری را جداً تهدید می کند .

همه کاهنان ، حکیمان بزرگ جهان استفاده از این نوع مواد را فقط برای سالکان حقیقت که حیات وهستی خود را وقف معرفت وخدمت به خلق نموده اند سفارش کرده آنهم به اذن پیر واستاد خود ونه به هوس و ماجراجوئی . این نکته در اشعار حافظ شیرازی نیز مکرراً آمده است  .

امروزه متأسفانه شاهدیم که براساس تقلیدی کورکورانه ومهلک از این حکمت ها واشعار گروه های تحت عنوان درویشی وعرفان مبادرت به مصرف این مواد کرده وعقل وجان وایمان خود را بباد می دهند ومابقی عمر در ابتلای به آن جان می کنند وبراستی خسرالدنیا وآخرت می شوند .

بهر حال خداوند در هر گیاهی راز وحکمت ونعمتی نهاده است که برخی را هدایت وبرخی را تباه می سازد . کشف هوما در مغان ایران باستان محصولی از دانش گیاه شناسی وداروسازی بوده است وهمین امر به خودی خود گویا ی حدکمال این قوم حدود لااقل چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح می باشد وتا حدود هفت هزار سال تا به امروز تخمین زده می شود ونشان می دهد که چه تمدن حکیمانه ای وجود داشته است وهمه شاهان آن دوران حکیمان بوده اند ومدینه فاضله افلاطون هم برداشتی از این حکومت حکیمان ونخبگان بوده است .

ونیز اینکه در مذاهب هندو اسم اعظم را اوم یا هوم می دانند وگوئی که هوما مظهر ونشانه این اسم در جهان طبیعت بوده است .

بهرحال عصر مدرن خواه ناخواه عصر حاکمیت جهانی هوما می باشد وبشریت بدین وسیله یا نابود می شود ویا برمی خیزد ونجات می یابد .

                                                                                                            ع 0 خ           

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                فلسفه بلاغت              

 

بلاغت سخن به معنای قدرت رسانائی آن وقدرت نفوذ در مخاطب وتحریک او بسوی اجرای حق آن سخن است در درجات گوناگون بلاغت . لذا می توان گفت که انبیاء وعرفای تاریخ از بیشترین قدرت بلاغت برخوردار بوده اند زیرا توانسته اند هم در عصر خود وهم در گذر تاریخ بطور غیر مستقیم گروههای بشری را جذب سخن خود نموده ومولد فرهنگ وباور وآئین وسنت ویژه ای باشند . به لحاظی کل تمدن وفرهنگ بشر محصول قدرت بلاغت مردان حق است در زمینه های گوناگون .

وامّا بلاغت نه یک دانائی ویژه است ونه علم وفن وهنری که قابل اکتساب از دیگران باشد . بلاغت در یک کلام حاصل قدرت صدق اهل سخن است : صدق گفتار با رفتار ! صدق ظاهر وباطن ! صدق ادعا وعمل !

پیامبر اکرم بالغ ترین سخنگوی تاریخ بشر می فرماید : اثر کلام عالم بی عمل (ناصادق)بر مخاطبان مثل آب باران بر سنگ خاراست .میزان بلاغت همان قدرت استدلال نیست بلکه قدرت استدلال خود معلول صدق سخن است . استدلال بخودی خود هیچ بلاغتی ندارد .اگر علی (ع) را سلطان بلاغت وکتابش را نهج البلاغه نامیده اند به دلیل اتحاد وجود اوست که همان توافق وتصدیق افکار وگفتار ورفتار باهمدیگر است .

سخن گفتن مثل پرتاب تیر از کمان است بسوی قلب مخاطب .حال اگر همه قوای وجودی یک تیر انداز متمرکز نباشد قادر به هدف نیست .

این سخن که « آنچه که از دل برآید بر دل نشیند » راز بلاغت است . سخنی که از دل برآید یک سخن ایمانی واز یقین است ویقین سخن حاصل تجربه عمل سخنگو درباره گفتار خویش است .کسی که به ادعای خود عمل کرده است وحاصلش را به عینه دیده است به آن ایمان آورده وتمام وجودش در گرو آن سخن است ولذا با دل وجانش آن سخن را بر زبان میراند وبر دل وجان مخاطب می نشیند . میزان بلاغت همان میزان صدق سخن است وصدق سخن معلول صدق سخنگو است ولذا سخن واحد از زبان دو نفر دارای دو اثر متفاوت است .

                                                                                                                ع . خ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پاسخ به یک نامه

( شما چکاره اید )

 

از ما سئوال می شود  که : بالاخره نفهمیدیم که آیا شما فلسفی هستید یا عرفانی . فقهی هستید یا کلامی . علمی هستید ویا اخلاقی . مذهبی هستید ویا لائیک . پزشکی هستید ویا روشنفکری . حوزه ای هستید ویا دانشگاهی .... .

پاسخ ما اینست که ما همه اینها هستیم ونیستیم .غرض ما اینست که نکات بدیهی همه ای حوزه های اندیشه را به میدان عمل زندگی روزمره وارد کنیم تا خود را از خلاء این بی معنائی وبی هویتی ودر مانده گی وبدبختی های لاعلاج برهانیم . اصولاً چرا می بایستی متعلق به یک کلیشه وعنوان استاندارد یا تاریخی باشیم . آیا نمی شود چیز دیگری بود واندیشه وعلاجی غیر از عادات وتبلیغات رایج عرضه نمود . آیا همه چیزهای تازه حتماً بایستی مارک غربی داشته باشد ویا حتی هندی ؟

شما می توانید ما را التقاطی هم بخوانید بهرحال ضرری به کسی نمی رسانیم ومدعی هیچ حرفه وحزب و قدرتی هم نیستیم .

قرآن کریم می فرماید که از مؤمنان برخی هستند که بهترین حرفها را از هر مکتب ومذهبی می گیرند واینان هدایت شدگان هستند . حالا این بیان قرآنی می تواند مترادف با التقاط واختلاط باشد که امروزه متهم ومحکوم است .

بما می گویند شما هر پدیده ای را در آن واحدهم نفی می کنید وهم اثبات .این تناقض وپوچی گری وسرگردانی می آورد . ما می گوئیم که هر حقی منجر به ابطال می شود وهر باطلی دارای حق ابطال است . این پوچی نیست بلکه جهان بینی وجامع بینی ودیدن هردو روی سکه واقعیت است .این نگاهی از ورای نفی وضرراست وورای بهشت ودوزخ .

بما می گویند از حرفهای شما هیچ راه وحل وچه باید کردی حاصل نمی شود . ما می گوئیم چه باید کردی که ما عرضه می کنیم اراده به فهمیدن تمام وکمال وهمه جانبه امور است .ما پیرو مکتب عرفان علی(ع)هستیم که بی معرفتی را علت برپائی دوزخ می داند .ما معتقدیم که یک بار هم که شده بیائیم وفهمیدن را برای فهمیدن بخواهیم وبرای معرفت بخودی خود حقی فراسوی خیر وشر قائل باشیم . وعرفان یعنی مکتب اصالت معرفت یعنی معرفت برای معرفت . وتازه عصر بهشت پرستی علمی بسر آمده است زیرا از بطن علوم مدرن است که دوزخ آشکار شده است . پس بیائیم واین راز را فهم کنیم .

                                                                                                                         ع . خ  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن

 

     فتنه های مکر  شیطان  است  زن                      گر   نیاید   در   ولایت  بهر   مرد

     دشمن دین ، آفت  جان  است  زن                      گر  نباشد  اهل  عصمت اهل   درد

     دین  او  دامست  و  تقوایش عناد                      تا   نگردد  اهل  دل   با روی  زرد

     نیکی اش شرّاست وایثارش فساد                      با هزاران مرد عاشق وش چه کرد

                                                                                     ع . خ           

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عید قربانی عشق

 

حضرت ابراهیم را پدر ایمان بشری نامیده اند ولی معلوم نیست که چرا هاجر را مادر ایمان بشری ننامیدند . ایمان اگر قرار است پدر داشته باشد حتماً بی مادر نمی تواند بود . حذف مادر ایمان بزرگترین نماد مرد سالاری و نژاد پرستی آنهم در مکتبی است که ذاتش بر نژاد- بر اندازی می باشد .

ایمان به معنای اعتماد به خداوند است و کل تاریخ بشر قلمرو این امتحان بوده است و کل بشریت و گروههای بشری محصول این آزمون و خطا ست . ابراهیم و هاجر برای نخستین بار این امتحان را به تمام و کمال با موفقیت به ثمر رسانیده اند  وشعار « خدا کافی است » را تحقق بخشیدند بواسطۀ قربانی کردن عشق خود که قلمرو سلطۀ نژآد پرستی می باشد . در مرحلۀ نخست قربانی کردن عشق زناشویی  آنهم به شقیانه ترین صورت ممکن یعنی تبعید کردن همسر و نوزادش در بیابان سوزاان وبی سکنه عربستان . کلّ این واقعه دو روی دارد که متأسفانه فقط آن جنبۀ مردانه اش مورد توجه بوده است . در کل تاریخ مذهب شاید دکتر علی شریعتی تنها کسی باشد که جنبۀ زنانه این ذبح عظیم را به خاطر اورده است . جنبۀ زنانه این قربانی اتفاقاً بسیار شاقه تر است زیرا هاجر هم شاهد مرگ خویش است و بدتر از آن شاهد مرگ نوزادش . در حالیکه ابراهیم این دو را رها کرده و به وطنش فلسطین به نزد سارا بازگشته است . پس واضح است که این هجرت عظیم و قربانی کردن عشق برای هاجر سه جنبه دارد : اولی جدائیش از شوهر مهربان است دوم شاهد مرگ خویش بودن است و سوم شاهد مرگ فرزند خود بودن .

و آنگاه پس از چهاده سال به عربستان باز می گردد که پسرش را از مادرش جدا کرده و ذبح نماید . این ذبح نیز برای ابراهیم که هرگز پسرش را ندیده و اینک همچون نوجوانی بیگانه است برای ابراهیم بسیار آسانتر است تا برای مادرش که فرزندش را از مرگ حتمی رهانیده و چهادره سال در کنارش زیسته است . و جدای این واضح است که مادریّت حامل عشقی هزاران بار قلبی تر از پدریت است . تا همینجا بوضوح درک می کنیم که هاجر مظلوم ترین و مهجورترین انسان کل تاریخ بشر تا به امروز است .

ذبح پسری چنان فرزانه و عارف که می گوید : « پدرم چرا دستت می لرزد مطمئن باش که این امر خداست و من هم تسلیم هستم » و این فرزند هاجر است و نه ابراهیم. پس چگونه است که این پسر اینچنین ارادتی عظیم به پدری دارد که او را از آغاز تولد به بیابان مرگ افکنده است و اینک امده تا او را ذبح کند و گویی که رسالتی جز به قتل رسانیدن پسر ندارد . این عشق و ارادت حیرت آور اسماعیل به پدرش دال بر عشق جادوئی هاجر به شوهر است که نه تنها لقمه ایی نانش  نداده بلکه او و فرزندش را به کام مرگ فرستاده است و به کمتر از مرگ پسرش راضی نیست . این چه سرّی است .

و این است که خانۀ هاجر تبدیل به خانۀ خدا می شود و نه خانۀ ابراهیم . و اینگونه است که اسلام و ایمان و امامت در خانۀ هاجر بنا نهاده می شود و این بزرگترین واقعه کل تاریخ هستی به نام شوهرش ابراهیم ثبت می گردد .

امامت به معنای عرصۀ نزول خداوند از عرش بر دل بنده ایی می باشد و این نزول چند هزار سال به طول انجامید و در ظهور اسلام محمدی کامل شد و دیدیم که دین محمد نیز نه از نژآدش ( پسر ) که از دخترش جاری شد و امامت آخرین مجرای توحید بر روی زمین گردید . و نیز دیدیم که اولین امام نیز برای زن و فرزندش نان به خانه نمی آورد . و آنگاه کسی به نام حسین که پدرش در خانه هاجر به دنیا امده بود با تمام اهل و عیال و یارانش از خانه پدری خود روی گردانید و همه را در کربلا عاشقانه ذبح نمو د و نیز هاجری دگر و برتر بنام زینب .

آیا آدمی می تواند از شقی ترین دشمن خویشتن انتقامی بیش از این بکشد که ابراهیم  کشید ؟ این چه انتقامی بود که ابراهیم  گرفت از که و از چه ؟ از دل خویشتن که چرا غیر خالقش را در خودش جای داده است !

این حج ابراهیمی هست ولی هاجریت آن بسیار عظیم تر است . هاجر اولین زنی در تاریخ بشر است که عاشق شوهر است آن هم عاشق بیرحمترین شوهر ! ؟ و چنین زنی مهد پرورش امامت است چرا که امامت به مثابۀ کمال انسان و ظرف ظهور پروردگار از

 « امّ » به معنای مادر است . در واقع هاجر نخستین مادر حقیقی در تاریخ است زیرا نخستین همسر حقیقی در تاریخ است . پس خانۀ هاجر نه تنها خانۀ خدا که به قول قرآن خانۀ مردم نیز هست یعنی خانۀ تمدن بشری بروی زمین است که به عشق بنا شده است . در واقع هاجر و ابراهیم بانی تمدن بشری بروی زمین هستند و هزاران سال است که بشریت بر مدار این خانه استمرار یافته است .

قربانی هاجر و ابراهیم پس از قربانی کردن عشق زناشویی همانا قربانی کردن پسرشان به عنوان نژاد بود . و خداوند برای  این قربانی همۀ گوسفندان تاریخ را قربانی کرد . قربانی ابراهیم بخشوده شد زیرا در دل ابراهیم تردید بود ولی نه در دل هاجر که در یقین اسماعیل آشکار است که اسماعیل نه فرزند ابراهیم که فرزند هاجر است همانطور که علی (ع) حسن و حسین و زینب را فرزندان فاطمه می نامید و این سرّ امامت است . مردان عاشق مولد پیامبرانند و شجرۀ انبیاء را به بار آورده اند ولی زنان عاشق مولّد امامانند . همانطور که همسر همۀ امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواستگاری کردند بجز همسر امام حسن که  امامت  در او ادامه نیافت . بدینگونه دریایی از اتهاما ت ناحق به امام  حسن (ع) منتفی می شود .

همۀ گوسفندان روی زمین خونبهای تردید ابراهیم شدند . ولی قربانی حسین و زینب از روی عشق و یقین بود لذا پذیرفته شد و آنگاه خداوند خودش را به پای این ذبح کبیر قربانی نمود و خون خدا « ثارالله » بروی زمین ریخت و « جمال » رخ نمود که می گفت « هر که بجوید مرا می یابد مرا . هرکه بیابد مرا می شناسد مرا . هر که بشناسد مرا عاشق می شود مرا . هر که عاشق شود مرا عاشق می شوم او را . و هر که را من عاشق شوم البته او را به قتل می رسانم و هر که را به قتل برسانم دیه اش بر من واجب است و دیه هر که بر من واجب شود من خود دیه او هستم » .

عید قربان عید هجرت از خاندان و انگاه هجرت از دل خویشتن بسوی اوست . هجرت ابراهیم از فلسطین بود به مکه . ولی هجرت حسین از مکه بسوی ایران که در بین راه متوقف گردید و ذبح کبیر رخ نمود تا حسین به خانۀ دلش یعنی ایران نرسد .

قربانی کردن خانمان و تبارو نژاد است و دل خویشتن . نه قربانی کردن چهار پایان رام و بی زبان برای فاضلابهای شاه سعودی .

قربانی ابراهیم از دل خویشتن بود برای خدای نادیده ولی قربانی هاجر از دل خویشتن بود برای ابراهیم . ولی قربانی شیعه از دل خویشتن است برای امام که تجلیگاه پروردگار در خاک است که خود را قربانی بنی ادم نموده است .

حج مسلمانان شیعه در کربلاست .

بهرحال شاهدیم که در آخرالزمان خانمان بشریت از پای بست در حال ویران شدن است از فرط خود پرستی و نژاد پرستی . و این مافات اطاعت نکردن از دین ابراهیم و محمد است پس بهرحال ذبح عظیم خواه ناخواه دامن گیر کل بشریت است پس آیا بهتر نیست که دل خود را از غیر امام بزداییم تا خانمان خود را به آتش نکشیم ؟

 

ع-خ

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«راز مگوی بکارت»

 

اسرار آمیزترین ودر عین حال ناچیزترین عضو بدن زن پرده ای عجیب بنام پرده بکارت است که در مدخل آلت تناسلی وی قرار دارد . این پرده کل راز وسرنوشت زناشوئی را تعیین می کند . وبا این حال مگوترین اسرار حیات زناشوئی است . این پرده بسیار ظریف وتقریباً غیر قابل تشخیص ، ورودگاه مرد بر وجود زن است نه فقط به  لحاظ جسمانی که به لحاظ روانی وقلبی .

آنچه که ولایت مرد بر زن نامیده می شود عملاً وبه طرزی اعجاب انگیز منوط به همین پرده است . یعنی آن مردی می تواند برزن ولایت وجودی داشته باشد ودلش را که کانون اراده اوست در تسخیر خود داشته باشدکه این پرده را برداشته واز آن عبور کرده باشد . ومسلماً فقط یک مرد می تواند چنین نقشی را ایجاد کند وآن مرد اوّل است . حال بهتر می توان اهمیت سرنوشت ساز آنرا در قلمرو فرهنگ واعتبار عرفی وشرعی وهمچنین عاطفی وغریزی درک نمود که امری بیهوده وخرافی وقراردادی وآناتومیک نیست وبریک حقیقت کبیری دارای ارزش شده وبزرگترین نشان عفت وعصمت وشرافت زن است یعنی نخستین علامت وفای زن در رابطه با مرد می باشد . درست به همین دلیل است که دختران آزادیخواه جدید هرگز بامردی که بکارتشان را برداشته ازدواج نمی کنند زیرا می بینند که حتی علیرغم میل خود تحت تأثیر اراده اویند ونمی خواهند چنین باشند . وبا اینهمه پس از ازدواج با مرد دیگری هم تا آخر عمر از خاطره زجر آور وجنون آمیز آن مرد اول رهائی ندارند ولذا هرگز رابطه ای سالم وصادقانه با شوهر خود نخواهند داشت .

راز یاغیگری لاعلاج اکثریت زنان جدید در قبال شوهرشان فقدان همین پرده است . واگر به لحاظ عرفی وشرعی در سراسر جهان ، دختری که در شب زفاف فاقد این پرده باشد شوهرش حق طلاقش را دارد  وهیچ حقوقی هم به آن دختر تعلق نمی گیرد برحقی عظیم است زیرا چنین دختری هرگز همسر موافق نخواهد بود الا بواسطه صدق واعترافی عظیم وتوبه ای نصوح وجهادی در سراسر زندگی برعلیه نفس خود باخته خویش در قبال شوهرش . زیرا یک زن بکارت باخته در واقع زنی خود باخته وهویت باخته است وهرگز نمی تواند براستی همسرنوشت مردش شود .

وزنی که نتواند همسرنوشت شوهر شود مسلماً هرگز به لحاظ عاطفی نمی تواند مادر هم شود حتی اگر دهها شکم بزاید .

لذا واضح است در جامعه ای که بکارت از اهمیت وقداست افتاده باشد خانواده ها بی بنیادند ونسلی سرگردان ودر واقع بی پدر ومادر پدید می آیند ومدنیت هم در آن جامعه بی ریشه وریائی وغرق در تضاد و جدال است وکلاً یک جامعه جنگی ومتشنج است .

این پرده کوچک وتقریباً نامرئی ، بزرگترین لطیفه الهی در خلقت انسان بعنوان اشرف مخلوقات است .

زن فقط مردی را می تواند دوست بدارد وبا وی موافق گردد که بکارتش را برداشته باشد واین امری الهی ورازی فوق منطقی است واز اسرار الهی در وجود انسان است . آنچه که دل نامیده می شود که قلمرو مهر ورحمت است در زن نه در سینه که در رَحِم اوست که کارخانه رحم اوست . وبکارت درب ورود به قلمرو رحمت زن است ومی دانیم که اراده وهویت زن تماماً از رحمت اوست . وآن مردی که برای اولین بار این پرده را گشوده بر این کارگاه وارد می شود هویت ورحمت ومحبت او را جلب می کند واراده خود را در او می کارد . پس بدیهی است که آن دختری که بکارتش را به مردی میدهد وبا مرد دیگری ازدواج می کند چه خیانت کبیری در حق خود نموده است وچه تباهی وفساد ومکرعظیمی را برپا نموده است وچه عاقبتی را برای خود فراهم ساخته است الّا به توبه واعتراف وجهادکبیری تا به پایان عمرش . که البته خداوند توبه پذیر وبسیار مهربان است .

تاریخ مدرن آخرالزمان را بایستی تاریخ مابعد بکارت نامید که زمان (عمر) خانواده را به آخر می رساند . جامعه بی بکارت جامعه ای خائن وبی رحمت ومکار وریاکار وقسی القلب وبی اراده است . زیرا مربی اول بچه ها مادر است ومادر این چنینی فرزندان بهتر از خود ببار نمی آورد فرزندانی فراری از خانه ومتنفر از خانواده وعهد ووفا .

فرزندانی که در قحطی محبت می سوزند . جامعه ای که شبانه روز نعره واعشق واعشق سر می دهد وهیچ نمی یابد . واین تراژدی مدرن نیز از محصولات شیطانی مکتب برابری است زیرا زن هم می خواهد چون مرد بدون بکارت باشد .

                                                                                                               ع 0 خ     

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هزینه صدق

 

وقتی سخن از صدق به میان می آید می گویند که خیلی گران است وممکن است به ورشکستگی کامل تاسر حد خود – براندازی ونابودی برسد .

آیا براستی چنین است ؟ این ذاتی ترین ارزش بشری که اساس ومحور ومعاد همه معنویات است وهنوز هم تنها ارزشی است که بشر آنرا علناً تکذیب نکرده است اینقدر هزینه بر می دارد که صرف نمی کند ؟ پس اصلاً منظورمان از زیستن وآدمیت چیست ؟ اگر قرار است که صادق بودن مترادف با نبودن باشد پس بگذار که نباشیم تا با نبودنمان آدم باشیم .ولی مطلقاً چنین نیست . این نجوای ابلیس است که صدق را مترادف نابودی می خواند ومی گوید : اگر صادق باشی ورشکست می شوی وهمه آدمهای محیط تو می گریزند وتک وتنها وفقیر ومطرودعالمیانی . در قرآن نیز می خوانیم که شیطان ، آدمی را از فقر می ترساند وبدینگونه گمراهش می کند . آنچه که از فقر هم ترسناکتر می آید تنها شدن است . حال آنکه فقر وتنهائی آستانه حق است اگر انتخاب شده باشد . وآنکه فقر وتنهائی را برگزید اتفاقاً رزق با عزّت را می یابد ونیز عاطفه با محبّت را . آنچه که می افتد ومی گریزد حقارت وگدائی وخودفروشی وریا وچاپلوسی وروابط خائنانه است وآنچه که می ماند رزق حلال وآسان است ویاران مخلص ، حتی اگر یکی باشد .

صدق ، صادقان را فرا می خواند . مگر نه اینکه هر چه که می کنیم برای رسیدن به یک یار صدیق است ؟ پس اگر صدق پیشه کنیم کذّابان می گریزند وصادقان به پیش می آیند . صدق نه تنها گران نیست بلکه ارزان ترین روش زندگی وساده ترین راه رسیدن به یک یار صدیق است تا از احساس تنهائی وحقارت وبی کسی نجات یابیم .

صدق همچون بسم الله است واجنه را تار ومار می کند .

صادق بودن ارزان ترین روش دوست یابی است زیرا هر چه که می کنیم به امید اینست که یکی پیدا شود ومارا دوست بدارد برای خودمان . صدق یعنی خود بودن . ولذا راه خود بودن است که دوست خودی را می آورد . تا خود نشوی کسی نمی تواند خودت را دوست بدارد برای خودت .

                                                                                                          ع . خ    

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                         اتحاد پاپ ، بوش ، شارون     

 

بقول دکتر شریعتی هیچ قیصری بی پاپ نبوده است . وهیچ اسکندری بی ارسطو نبوده است . واینک بوش را می بینیم که برای لشکر کشی به جهان اسلام به دست بوسی پاپ می رود واینک پاپ را می بینیم که پیامبر اسلام را مظهر خشونت وتوحش وتروریزم می خواند ولابد «محورشرارت» اتحاد پس پرده بوش – پاپ کاملاً در حال آشکار شدن است .

این پاپهای اخیر در واتیکان براستی گوی سبقت را در وقاحت از اسلاف خود ربوده اند . اینهاکه پس از قرنها بالاخره لطف فرموده وگالیله وژاندارک را از اتهام الحاد تبرئه فرمودند لطفاً مسیح را هم از همین اتهام تبرئه فرمایند واز صلیب پائین آورند تا این داغ ننگ را از پیشانی ملّایان یهود بزدایند واسرائیل را تطهیر نموده وغسل تعمید دهند ومسیحی نمایند .

یهودی که هنوز پس از دو هزار سال از مصلوب نمودن مسیح ، یهودی باقی مانده است بدان معناست که هنوز هم مسیح را مصلوب می خواهد . آنگاه آقای بوش پروژه های لابی صهیونیزم را به نزد پاپ می آورد وامضایش را می گیرد وآنرا غسل تعمید می دهد . این مسیح است که به امضای پاپ باز هم مصلوب می شود . آن مسیحیتی هم که دست بوس این پاپ است همان قوم یهود است که صلیب مسیح را به گردن آویخته ومی پرستد . اینان صلیب را می پرستند ونه مسیح ( پسر خدا یا خود خدا را ) را یعنی اینان همان قوم بنی اسرائیل هستند وپاپ همان ملّای یهود است که باراباس را آزاد خواست ومسیح را مصلوب . مسیحیان حقیقی همان مسلمانان مؤمنی هستند که با صهیونیزم می جنگند . امروزه کسی که دشمن صهیونیزم نباشد نه یهود است ونه مسیحی ونه مسلمان . واز دین خدا خارج وبلکه از دشمنان دین خداست به مصداق سوره ماعون .

تردیدی نیست آن جریانی که این جناب را بر مسند وتخت سلطنت پاپی نشانیده نیز صهیونیزم است .به یاد آوریم که هم برای حمله به افغانستان وهم عراق ، آقای بوش به دست بوسی پاپ رفت وسپس خود را صاحب رسالت برای نجات بشریت از محور شرارت (اسلام) خواند .

هیچ یهودی در جهان ما یهودی نیست الّا اینکه اسرائیل را دشمن یهود بداند وهیچ مسیحی هم مسیحی نیست الّا اینکه پاپ را دشمن مسیح بداند وهیچ مسلمانی هم مسلمان نیست الّا اینکه بهر وسیله ای با صهیونیزم بستیزد .

                                                                                                                   ع . خ  

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تاریخ زنانه

 

نه فقط تاریخ همواره به واسطه مردان نوشته شده است بلکه هر آنچه هم که نوشته شده در باره مردان بوده است زیرا تاریخ جنگها و نبوتها و انقلابات و مکاشفات و اختراعات و هنرها و ... جملگی تاریخ پدیده ها و محصولات مردانه است. الّا فقط یک چیز زنانه است که آنهم هرگز در تاریخ نوشته نشده است که ماّده اولیه موجودیت تاریخ است و آن نسل بشر است که زنها می پرورند .

در تاریخ درباره زن  جز از مکاّره گیها و خیانتهایش و فتنه هایی که در خفا برپا نموده سخن دیگری نرفته است . تاریخ زن در پس دربهای بسته در فراموشخانه است زیرا زن خانه دار بوده است . وتاریخ فقط وقایع بیرون از خانه را ثبت می کند . وقایع درون خانه دارای سه محور اساسی است که راز بقای بشر است : اطاق خواب ، آشپزخانه وبچه داری . وهیچ یک از این سه قلمرو دارای تاریخ نیست . بلحاظی تاریخ اگر گردش زمانه وتغییر وتحول وتکامل را گویند این سه قلمرو مذکور دارای هیچ رشدی نبوده است الّا آشپزخانه که آنهم در عصر جدید بواسطه مردان در بیرون از خانه ودر رستورانها رشد یافته که ربطی به زن ندارد . در واقع زن به این دلیل تاریخ ندارد که هیچ رشدی نداشته است در قلمرو رختخواب وبچه داری . در این دو قلمرو امروزه همان می کند که هزاران سال پیش می کرده است الّا در آن جنبه هائی که در خارج از خانه ودر اماکن فساد اتفاق می افتد که آنهم از ابداعات مردان می باشد . ولذا به همین دلیل در رابطه با بچه داری هم مشابه آشپزخانه رخ داده است ولذا آن هر سه قلمرو زنانه بدست مردان در خارج از خانه دچار رشد وتحول شده وتحت رهبری مردان قرار دارد ولذا تاریخ خانه که فراموشخانه تاریخ است در حال انقراض می باشد زیرا خانه وخانواده در حال انقراض است ولذا تاریخ نوشته ناشده وراکد زن در حال پایان است واین آخرالزمان زن نیز هست . واینک زن در بیرون از خانه تاریخ خصوصی خود را از دست داده وبصورت مقلدی کور در تاریخ مرد حل وجذب می شود . این آخرالزمان تاریخ زن ، اساس کل جهان آخرالزمان تاریخ مرد می باشد .

                                                                                                                 ع . خ  

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سیمائی از محمد

«مرتاضی چریک»

 

براستی بایستی محّمد (ص)را نخستین مرتاض یا صوفی مسلح وچریک دانست که برای خدا ، شمشیر کشید . این تنها ویژگی منحصر به فرد پیامبر اسلام بعنوان خاتم وسرور واکمل انبیای الهی وانسان کامل است . ومی بایستی پس از مسیح (ع) به ظهور می آمد تا حجت را به بشریت تمام کرده باشد .

آنگاه که واقعه مصلوب شدن مسیح را نظاره می کنیم براستی می گوییم : پروردگارا تیغت برکش وشقاوت را بکش . وظهور محمد به مثابه اجابت این دعاست . به گمانم این باید دعای آن دو مریم ( مادر وحواری مسیح )برپای صلیب باشد .

فقط چنین سیمائی از محمد است که می تواند میزان کامل مسلمانی ما باشد ومابقی هر چه باشد اسلام محمدی نیست . وکمال این ظهور در علی (ع) رخ می نماید که پیامبر هم او را جمال باطن خود نامیده است . عشق بی شمشیر ، خودپرستی است .

حتی در تاریخ اسلام نیز همواره یکی در میان مواجه با ظهور یک مسیحا ومصلوب شدن آن هستیم (حلّاج وعین القضاة و ...)وسپس یک صوفی چریک مثل حسن صباح ، میرزا کوچک خان ، موسی صدر و ....   .

بلحاظ منطقی وسمبلیک نیز سیمای کامل تر از یک مرتاض مسلح در جهان نیست . این سیما در کمالش باظهور مهدی (عج) رخ می نماید که گوئی همو مسیح است که شمشیر می کشد ومهرش را در اشد قهرش آشکار می کند . اسلام تنها دینی است که در آن «مؤمن» ، نام خداست .

بقول شمس تبریزی آنکه قادر به قهر نیست در مهرش هزاران تردید است واینست که عارفان از خدایشان اشد قهرش را می طلبند که بصورت بلایا در می یابند وشکر می گویند .

امروزه جهان ما مملو از عاشقان ملوس بی سیرت ورذل وشقی وآدمخوار است وفقط قهر عشق است که این شیاطین ملوس را رسوا می کند ودر جایشان می نشاند .

خواه ناخواه جهان ما در سیطره جباریت وشقاوت آدمخواران به پیش می رود وراز بقایش جز این نیست وبقول اخوان ثالث ، چو کاوه ای نباشد باید در انتظار اسکندر بود ویاچنگیز. شقاوت بشری جز حاکمیت اشقیاء را تاب نمی آورد . خوشا به حال کسانی که  به شمشیر علی کشته شدند وبه تیغ مهدی کشته می شوند .

                                                                                                                       ع . خ

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                             «فلسفه موجودات»     

 

فلسفه موجودات همان فلسفه چیزها وچیزیّت است فلسفه ای که بر اساس آن هر چیزی خودش می باشد یعنی هر چیزی همان است که باید باشد وهست . به بیان فلسفه اروپائی همان رئالیزم (واقع گرائی ) است منتهی رئالیزم اروپائی فقط محدود به محسوسات است آنهم محسوسات پراگماتیستی که بتواند مولد درآمد وپول باشد وغیر از این از قلمرو موجودیّت خارج است وباید نباشد . این رئالیزم جهان را به سه شقه مفید ومضر وبی خاصیت تقسیم می کند که یک شق آن را نگه می دارد ودو شق دیگررا نابود کرده وبعد به خدمت شق اوّل در می آورد . قلمرو عمل این انشقاق همان علوم وتکنولوژی وصنعت است که حتی وجوه مفید جهان را هم در جریان نابودی شق های دیگرش ، دچار استحاله وتباهی می سازد ونهایتاً آنچه که باقی می ماند دیگر نه جهان است ونه جان . بلکه یک برهوت مرگبار است که در رایانه متمرکز وفرماندهی وابلاغ می شود وتبدیل به وضعی بین بود ونبود می گردد که در آن هر چیزی نه هست ونه نیست از جمله خود انسان .

ولی رئالیزم عرفانی که از حکمت توحیدی بر می خیزد جهان را همان گونه که هست درک کرده ومی پذیرد وبلکه ستایش می کند و آنرا عرصه ظهور خالق می یابد . این رئالیزم در سطحی ترین بیان وخاصیتش ناتورالیزم (طبیعت گرائی) است ولی در معنای نهائی همان جان گرائی وهستی داری وپرستش وجود محض است . این وجود محض از کاهش منطقی وحسی وعاطفی صفات موجودات حاصل می آید ویگانگی موجودات را بر می تابد که همان حضور احدیت است که در آن هر چیزی همان است که هست وباید باشد . در اینجا«هستی»و«بایستی» یکی است یعنی واقعیت وحقیقت یکی است وقدیم وجدید وآینده یکی است واین نگاهی فراسوی زمانیّت است وفراسوی نیک وبد . اینها قلمرو حق است .

از منظر رئالیزم عرفانی کل رئالیزم ماتریالیستی ومصرفی غرب یک فضولی وبازیگری ابلهانه در عرصه هستی است که فقط مقداری گرد وخاک به پای کند وظهور حق را برای عامه به تأخیر می اندازد واین هم حق است منتهی حق ابطال .

فلسفه موجودات در قلمرو سکون روان آدمی وانفعال اختیاری نمایان می شود وآنگاه آن سخن خداوند به موسی (ع) شنیده می شود : منم آنکه هستم !

                                                                                    ع . خ

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |