تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

نظری اجمالی بر نهضت « بابیّه »

 

تاریخ ایران اسلامی و به بیان دیگر تاریخ تشیّع یکی از مظلومترین وجه تاریخ جهان است و نمایانگر مظلومیت مضاعف شیعه در تاریخ می باشد .

نهضت بابیه حدود دویست سال پیش از این در دوران حاکمیت سیاه و فراما سونی قاجار  که حکومت شاه و شیخ تحت سلطه استعمار بود از بطن تصوف شیعی رخ نمود که شاه و شیخ و استعمار را مورد تهاجم قرار داد . در این دوران استعمار بریتانیا که بر کل هندوچین سلطه داشت چشم طمع به جهان اسلام و خاصه ایران دوخته بود و می دانست که جز از طریق رخنه در ماهیت اسلام و تشیع قادر به سلطۀ خود بر این بخش از جهان نخواهد بود . بدین ترتیب بر گرده جریانات ضد استعماری سوار شده و  این نهضت ها را از درون یا میخرید و یا در معنا تحریف و استحاله می نمود . در همین دوره از تاریخ استعمار و نهضتهای ضد استعماری دهها فرقه ضاله اسلامی با دعویهای امام زمانی خود نمایی کرد که دارای هویتی شدیداً دو پهلو و متناقض می باشند : انقلابی و ضد انقلابی ، اسلامی و ضد اسلامی ، استعماری و ضد استعماری ! و بدین گونه شاهد فرقه هایی هستیم که ظاهری انقلابی و اسلامی دارند و باطنی تماماً انگلیسی که عملاً اداب فراماسونی را اشاعه می دهند که بسیار شبیه قانون اسا سی کشورهای اروپائی  هستند و شعارهای بسیار لطیف و جهان وطنی را پیش روی مینهند که عملاً در خدمت جهان خواری استعمار است .

سید علی محمد باب ( شیرازی ) یک طلبه سالک عرفان شیعی در مکتب شیخ احمد احصائی یکی از عارفان بنام دوران بود که مشغول گذران تعالیم شریعت و طریقت و تحقیق در اصول مذاهب الهی بود و هوش خارق العاده ایی عرضه می نمود که جلب نظر بسیاری را می نمود . علاوه بر اینکه اندیشه های انقلابی و سیاسی و براندازی بر علیه اتحاد شاه و شیخ و بریتانیا را هم در سر می پروراند و بدین لحاظ بایستی وی را نخستین روحانی صوفی و انقلابی در تاریخ جدید اسلام دانست که توانست نهضتی پدید آورد که از بطن ان کسانی چون سید جمال اسد ابادی و میرزا آقاخان کرمانی تربیت شدند که اساس نهضت مشروطه را در ایران و شالوده مبارزات ضد استعماری مسلمانان در سطح خاورمیانه را پدید آوردند که تا به امروز ادامه یافته است .

در نبوغ و خلوص و و عشق و ایمان باب کمترین تردیدی نبوده است و هر مخالف و موافقی بر این امر اذعان کرده اند . ولی شرایط زمانه و ناپختگی ایشان و یارانش در مبارزه و پیچیدگی حکومت قاجار منجر به یکی از پیچیده ترین و ضد و نقیض ترین نهضت های سیاسی – مذهبی عصر جدید جهان گردید که متأسفانه تا به امروز هنوز امکان یک بررسی و قضاوت علمی و بی نظرانه در این باره فراهم نیامده است .

بهرحال ادعاهایی که به باب منسوب است از مقام مبشّر و نایب امام زمان تا خود امامت و نهایتاً رسالت و الوهویت را در بر می گیرد و اینکه این ادعاها تا چه حدی از خود ایشان بوده است هنوز هم در دهها پرده ابهام پنهان است .

دو تا از مهمترین شخصیت های این نهضت یکی خود باب است و دیگری زن جوانی بنام طاهره قرةالعین که شاعری بنام نیز می باشد . و اما آنچه که به این نهضت ویژگی خارق العاده ایی داد وجود این زن نابغه و قهرمان بود که از یک خانواده روحانی مجتهد در قزوین سر بر آورد و در سراغاز جوانی به مقام اجتهاد رسید و در نزد پدرش مبدل به مفسر و شاعری خلاق و عارف مشرب شد و بسرعت به نهضت  باب پیوست و سلاح به دوش گرفت و تبدیل به چریکی مدرن شد . جسارتها و قداست این زن شباهت زیادی به ژاندارک فرانسه دارد و نیز عاقبتی مشابه در مرگ .

بهرحال این نهضت و  این حرکت در عرض ده سال مبدل به یک نهضت ملی در سراسر کشور شد که دربار قاجار را به همراه استعمار بریتانیا و تشکیلات فراماسونی در اندرب خانه و حرمسرای ناصرالدین شاه به وحشت انداخت که امیر کبیر را ملعبه سرکوب خونین این نهضت ساخت و سپس خود او را نیز نابود ساخت و همه تقصیر این قتل عام خونین را به گردن او انداخت .

اندیشه های امیر کبیر نیز شباهت تامی به ارمانهای باب و نهضت او داشت و هراس دربار و فراماسونی پنهان در نقاب حرمسرای شاهی با توطئه ایی بس پلید هر دو را نابود ساخت . ماجرایی که بزودی در دربار عثمانی دامن گیر نهضت سید جمال اسد ابادی نیز گردید که او و یار  دیگرش میرزا اقاخان کرمانی را با توطئه ایی مشابه شهید ساخت ولی خون همه انها مشروطه را ابیاری کرد و ملل خاورمیانه را بیدار نمود و نهضتی را پدید اورد که تا به امروز بر علیه فراماسونی صهیونیستی ادامه دارد .

در قتل عام خونین  نهضت باب که همچون قتل عام مزدکیان و اسماعیلیان شامل حال زنان و کودکان نیز گردید می توان هراس مرگبار استعمار بریتانیا را درک نمود .

بلاخره نهضت باب به طرزی بی سابقه به خاک و خون کشیده شد و باب در دادگاههای صرف و نحو اخوندهای فراماسونی دربار محکوم به ارتداد شد و اعدام گردید  و جالب اینکه جوخه اعدام جملگی  روسی و ارامنه بودند . و اما طاهره قرةالعین دستگیر شد و به تهران اورده شد و مخّیر گردید که یا همسر ناصرالدین شاه شود و یا مرگ را بپذیرد و او مرگ را با افتخار پذیرفت و در چاهی در میدان توپخانه تهران زنده بگور گردید . و برای به لجن کشیدن شخصیت این بزرگ زن تاریخ ایران اتهامات بس مضحک و ناجوانمرنه ایی از جانب دربار اشاعه یافت که بعداً دست مایه برخی مورخین مزدور گردید .

این نهضت ظاهراً بکلی نابود شد ولی سرمایه نهضت مشروطه و نهضت جنگل گردید و تا انقلاب اسلامی ایران ادامه یافت . و اما از این واقعه خونین و آثاری که بر قلوب ایرانیان نهاد استعمار بریتانیا و فراماسونی صهیونیستی مذهب ضد مذهبی پدید اورد که فرقه بهائی بود که آیین ان علناً همان اساس نامه فراماسونی می باشد و مشابه استحاله ایی است که در نهضت  اسماعیلیه در هندوستان به رهبری اقاخان محلاتی  رخ داد که برادر دو قلوی فرقه بهایی می باشد و دقیقاً همان اهداف را جستجو می کند و عملاً شعبه اسلامی پروتستانیزم محسوب می گردد که همان سکولاریزه ساختن دین است یعنی دین زدایی از دین .

تنها سند مکتوبی که بدست خود سید علی محمد باب امروزه در دست می باشد و همانا پاسخ او به دادگاه محاکمه اش می باشد که در کتابخانه مجلس موجود است دال بر این حقیقت است که ایشان هیچ ادعایی جز امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با مفاسد اجتماعی و ستم حکومتی نداشته است . پس دین سازی از نهضت او یک عمل  کاملاً استعماری می باشد که اعدام او تحت فرماندهی استعمار گران خارجی و سربازان غیر مسلمان سند دیگری بر این حقیقت است . همانطور که چنین نسبتهایی را به رهبر انقلاب اسلامی ایران دادند و فتنه ها افریدند در حالیکه خود ایشان حتی ادعای رهبری سیاسی هم نداشت  و خود را یک خدمتگزار می نامید .

پس از سرکوب نهضت باب و قتل عام همه عناصر صادق آن چند نفر از مزدوران نفوذی استعمار به رهبری میرزا حسینعلی نوری که از نوادگان میرزا اقاخان نوری وزیر انگلیسی قاجار بود دربست به همراه خانواده اش از طریق سفارت بریتانیا از ایران خارج شدند و بر اساس احساسات مردم ایران نسبت به نهضت باب ، بساط فرقه ضاله بهایی را در لندن نهادند . و دقیقاً همچون صهیونیزم ، اسرائیل را ارض اقدس و سرزمین موعود لقب دادند و پیروان خود را دعوت به مهاجرت به این سرزمین نمودند . و بعدها نیر شاهد بودیم که چگونه این فرقه ضاله با حمایت بریتانیا در همه جای جهان پیروان باب را طرد و لعن و ترور نمودند . که این وضع تا به امروز ادامه دارد .

نهضت باب نهضتی بس جوان و بکر وخام بود ولی بعنوان یک تجربه دینی – انقلابی  واقعه ایی بس گرانقدر و عبرت انگیز تلقی میگردد که در آن دوران قبل از وقوع انقلاب سوسیالیستی روسیه  بنیان گذار نخستین نهضت مدرن انقلابی تحت الشعاع معارف شیعی بود . این نهضت به لحاظ ایدئولوژیکی و روش مبارزه تکرار دگر باره نهضت حسن صباح بعنوان ظهور تشیع انقلابی و بانی جنگهای چریکی  در جهان می باشد . این نوع اندیشه و مبارزه بسرعت در سراسر جهان اشاعه یافت و مبداء همه نهضت های رهایی بخش و سوسیالیستی گردید . نهضت بابیه را بایستی تجلی عشق شیعی به ظهور مهدی دانست که در سرنوشت تاریخ مدرن جهان نقشی بس مهم ایفا نموده و تا به امروز ادامه یافته است .

پس واضح است که باب دعوی هیچ دین تازه ایی نکرده بود و درحالیکه دربار قاجار او را متهم به چنین امری نمود و او کتباً آن را لعنت کرد ولی با اینحال اعدام گردید همین نکته دال بر حقانیت نهضت او و رسوایی محاکمه کنندگان اوست . و اما فرقۀ بهایی که یک توطئه کاملاً ضد اسلامی و استعماری بودند در عین حال که بر احساسات موجود بر این نهضت سوار شدند حقانیت این نهضت را طرد نموده و اعلان دین جدیدی بنام بهایی کردند و دین اسلام را منسوخ نمودند و به جای آن اهداف استعماری غرب را تبدیل به مذهب جدید ساختند و خون مسلمانان را مباح اعلان کردند و تا به امروز بر علیه منافع ملی و اسلامی در حال فعالیت می باشند و ملعبه ایی اشکار در دست صهیونیزم هستند .و جالب اینکه همچون سیاست همه جایی صهیونیزم خود را انسانهایی جهان وطنی وموافق همه مذاهب  الهی معرفی می کنند در حالیکه در کتابهای به اصطلاح مقدسشان ( اقدس و ایقان ) علناً اسلام را منسوخ اعلان نموده و خود را همچون بنی اسرائیل قوم برگزیده و برتر می خوانند و درست به همین دلیل کتابهای مقدس این فرقه  را حتی پیروانشان ندیده اند و فقط خلاصه ایی از این کتابها که کاملاً حقایق اولیه را سانسور نموده بطور خصوصی در نزد برخی افراد این فرقه یافت می شود . از ماهیت استعماری این فرقه همین بس که از افتخارات پیروانش این است که پیامبرشان از دست پادشاه انگلیس مدال گرفته و لقب «لرد » دریافت نموده است . بنابراین هیچکسی نمی تواند با نگاه دینی از این فرقه  هیچ معنایی دریافت کند و رسوایی این فرقه بر هر اهل دین و عقل مبرهن است که هیچ ربطی به نهضت بابیه ندارد در حالیکه خود باب به ادعای خودش برای احیای دین اسلام قیام کرده بود و نه برای منسوخ ساختن ان .

 

ع-خ           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پديده ايرانيان آمريكائي

 

مهاجرت از زادگاه ووطن به يك نيّت صورت مي گيرد وآن حفظ هويّت خويشتن است كه در وطن به خطر افتاده است . ولي بسته به نوع هويت اين مهاجرت داراي دو ماهيت ودو نتيجه متفاوت مي شود . اگر آدمي براي حفظ دين وايمان وعزّت معنوي خود مهاجرت كند هجرتي ديني است واجري عظيم دارد وموجب رشد عظيمي در معرفت ودين وهويت است . ولي اگر آدمي براي حفظ هويت كافرانه اش از وطن برود عاقبتي فجيع ببار مي آورد زيرا كفررا جولان مي دهد وفساد نفس را به اشد برون افكني مي رساند وفرد را در منجلاب آن غرق مي سازد وبه صدها عذاب مي افكند .

پديده ايرانيان آمريكائي يك پديده تقريباً چهار ميليوني است كه در خارج از مرز ايران بوجود آمده است كه حاصل مهاجرت كافرانه است زيرا اين هجرت حاصل تبليغات آمريكائي است وهمه كساني كه تحت تأثير وعده هاي آمريكائي به بهشت فسق وفجور از كشور خارج مي شوند قصد مهاجرت به آمريكا را دارند واگر نتوانستند در هر كجاي دگر آمريكائي زندگي مي كنند .

اين مهاجرين الي الشيطان چند صباحي را به عيش مي پردازند ولي به ناگاه عذاب الهي فرود مي آيد كه كينه وعداوت ماليخوليائي آنان در خارج از مرزها نشانه اين عذاب پس از عيش كوتاه است . زيرا ايرانيان داخل ايران را علت اين عذاب خود مي دانند كه چون اجازه زندگي علناً فاسقانه اي به آنان داده نشد مجبور به ترك وطن شدند .

ما امروزه از طريق رسانه هاي اين جماعت در خارج از مرزها شاهديم كه تنها آرزويشان بمباران ايران توسط آمريكا مي باشد . وشاهديم كه تا چه حدي آمريكا را براي حمله به ايران ترغيب مي كنند . اينان به خون هر ايراني در داخل ايران تشنه مي شوند واين اشد عذاب است ودال بر آتشي است كه بر قلوبشان افتاده است . اين جماعت در عين حال مي دانند كه براي نجات از اين عذاب راهي جز بازگشت ندارند ولي نمي توانند . اين ناتواني امري بسيار اساسي تر از انگيزه هاي اقتصادي وسياسي است . اين ناتواني خروج از دوزخي است كه زماني به بهشت مي ماند . زيرا همه دوزخها ، بهشت مي نمايند .  بردوزخ مي توان وارد شد ولي نمي توان خارج شد .

هويت آمريكائي همان عذابي است كه در جان اين ايرانيان نمك به حرام افتاده است . وامّا علاوه بر اين چهار ميليون نفر، چندين ميليون ايرانيان آمريكائي هم در داخل ايران زندگي مي كنند كه در صدد خروج مي باشند ودر پشت دربهاي دوزخ در انتظار كارت سبز هستند . اين كارت سبز همان سبزي دورنماي سرخي آتش دوزخ است . اين يك قانون طبيعي است .

اين آمريكائيان مقيم ايران محصول همان دوزخيان مقيم آمريكا هستند وشبكه هاي ماهواره اي آنان كه به همه خانه ها مي رسد ودرب سبز دوزخ را باز مي كند .

امروزه آمريكا براي خود آمريكائيان نيز بدترين جاي روي زمين است وبخصوص پس از واقعه 11 سپتامبركه كشور آمريكا واكثر اروپا مبدل به حكومت نظامي – اطلاعاتي شده است وكمر ليبرال دموكراسي را شكسته است اكثر غربيان در صدد مهاجرت از غرب به سائر كشورهاي جهان هستند . هرگز در تاريخ معاصر جهان مسلمانان وجهان سومي ها تا اين حد در غرب تحقير نشده اند . لذا امروزه مهاجرت به غرب عين مهاجرت به دوزخ است ويك عذاب اجتناب ناپذير مي باشد نه يك توفيق .

تلاش غرب وخاصّه آمريكا براي جذب مهاجر ، تنها راه ادامه بقا امپرياليزم است . امروزه تمدن غرب ومخصوصاً آمريكا را جهان سومي ها اداره مي كنند . آمريكا براي ادامه بقاي خود از جهان سومي ها بعنوان بذر ژنتيكي استفاده مي كند زيرا بندرت ديگر يك ژن سالم آمريكائي وجود دارد زيرا اكثراً يا ايدزي هستند ويا عقيم جنسي .

آمريكا طبقه هفتم دوزخ روي زمين است وهر فردي در هر كجاي زمين چون آماده براي ورود به اين طبقه از دوزخ شد بناگاه يك كارت سبز دريافت مي كند .

قرآن ميگويد : هشدار كه دوزخ آشكار شد . پس بايستي بتوانيم دربهاوطبقات دوزخ را بر روي زمين بشناسيم تا مصون بمانيم . يكي از رسالتهاي اين نشريه (آخرالزمان)همانا دوزخ شناسي است .

بنابراين آمريكائيان مقيم ايران در صف دريافت كارت سبز وورود به طبقه هفتم دوزخ به انتظار ايستاده اند . آنكه باطنش دوزخي شد ديگر نمي تواند در برزخ يا بهشت بماند بايد برود وهيچكس قادر به ممانعت از اين امر الهي نيست .

                                                                                                 ع 0 خ    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تقوا و خودشناسی

 

آدمی به میزان خودشناسی اش در نخستین مراحل چیزی جز جهل و ضعف و ترس و ناتوانی و جنون و حقارتهای خود را کشف نمی کند و نیستی خود را. پس طبیعی است که از خود بهراسد و احتیاط نماید و دست به دامن انسانی عاقلتر و دلیرتر و متکی به نفس تر زند و از وی یاری جوید. این همان تقوا و تربیت جویی و ربّ پذیری است.

انسانی که در قلمرو معرفت نفس نیست تقوایش جز ریا نیست و ایمانش جز غرور نیست و عبادتش جز حقّ حساب دادن به خدانیست و بهرحال هر چه که هست دین نیست بلکه کفر ریایی است یعنی نفاق. بنابراین کارخانه نفاق که بدترین کفرها و مفاسد است همانا دین بدون معرفت نفس است . و معرفت نفس هم جز در آئینه یک پیر روحانی ( امام ) ممکن نیست زیرا نفس آدمی جز خود- فریبی و غرور هنری ندارد و هر عیبی را برای خود لباس حسن می پوشاند. و اینست که رسول اکرم (ص) می فرماید که « بی امام کافر است و اگر اهل شریعت هم باشد منافق است.»

                                                                                                                        ع . خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رابطه دنيا وآخرت

 

آنچه كه در معرفت قرآني بوضوح در مي يابيم ونيز صدها حديث از نبي وامامان ، آنچه كه مرز دنيا وآخرت را تعيين مي كند مرگ جسماني نيست . مرگ جسماني ، انسان را به جهاني برتر مي برد ونه اينكه از دنيا بكلي مرخص نمايد . همانطور كه دنيا نيز صورتي از آخرت است .

رابطه دنيا وآخرت همان رابطه اوّل وآخر يك واقعه است ، رابطه ظاهر وباطن يك جهان ، رابطه صورت وسيرت وجود .

«دنيا»به لحاظ لغت به معناي «نزديك شده»است. يعني نزديك شده آخرت ، آخري كه در همان اوّلش كمابيش پيداست .

همانطور كه قرآن ، كل آسمان وستارگان وكهكشانهاوكائنات را دنياي عالم هستي مي نامد .

معناي لغوي ديگري از «دنيا» در قرآن وجود دارد كه همان پستي است مثل دون صفتي ودنائت . اين دو معناي از دنيا مكمل ولازم وملزوم همديگر است .

 غيبي ترين وآخرترين موجود يعني خداوند نيز براي اهل معرفت وشهود قلبي در همين دنيا حاضر است ومعراج محمدي دال بر اين واقعيت مي باشد وادعاي علي (ع)در اينكه در هر چيزي در اين دنيا جز خدا نمي بيند .

 آخرت به معناي غايت وعاقبت نيز مي باشد و لذا برخي از م‍ؤمنان در همين دنيا به غايت آن رسيده ولذا آنان را «اهل آخرت» مي نامند .

بهشت ودوزخ وبرزخ وطبقات آنها جملگي جلوه ها وجنبه هائي از همين جهان است ودر واقع به مثابه آخرت اين دنيا مي باشد كه در نفس بشري رخ مي دهد وسيرت اوست .

 در قرآن در مي يابيم كه هر ارزش وصفتي دنيوي در آخرت هزار بار شديدتر است همانطور كه مثلاً يك انسان كه در رفتار آشكارش (رفتاردنيوي) زشت مي نمايد در باطنش بسيار زشت تر است وبالعكس .

آخرت بمعناي جنبه پنهان امور است ولذا بواسطه معرفت درك مي شود تا آنجا كه ديده مي شود . در واقع آنچه كه بين دنيا وآخرت فاصله وجدائي افكنده است جهل ماست .

همانطور كه عارفان باطن مردمان را مي بينند براي آنان مرزي بين دنيا وآخرت وجود ندارد همانطور كه علي(ع) مي فرمايد كه : اگر همه پرده ها برافتد ذره اي برعلم ويقين من افزوده نمي شود .

با مرگ فقط تغيير منزل وتغيير جايگاه مي دهيم . وصف بهشت ودوزخ در قرآن تماماً بواسطه پديده هاي دنيوي است وسخن برسر هيچ چيز غير دنيوي نيست : آتش ، چرك ، فساد ، عذاب ، نعره و .... يا باغ ، نهرهاي آب ، ياران مهربان و....   . با مرگ به ماهيت برتري از دنيا مي رسيم .

                                                                                                     ع 0 خ       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تمثیل و استعاره

                                              

جهان هستی ، عرصه مثال و سمبل و نشانه و کنایه است زیرا جهان حقایق عریان نیست زیرا هستی واقعی نیست و لذا عرصه کون و فساد و تغییر است. جهان هستی به بیان مذهبی ، همان «دین » است به معنای راه. و هرچه که می بینیم علائم این راه است مثل جادّه و علائم رانندگی . همانطور که کلّ زندگی هم به مثابه آداب رانندگی است.

بسیاری از حکیمان بزرگ جهان ، آشکارا این جهان را صورت عدم می دانند که علامت گذاری شده تا انسان را به قلمرو وجود برساند . و این علائم البته همان آیات الهی ( نشانه های خدا) هستند یعنی آدمی به واسطه خداست که به خدا می رسد. به همین دلیل بسیاری از عارفان در همین نشانه ها نیز حضور خدا و وجود مطلق را  در می یابند.

و امّا جهان هنرها و ادبیّات و اندیشه بشری هم جهان تمثیل هاست زیرا به واسطه این نشانه ها سخن می گوید و به روشی دریافت خود از جهان را عرضه می کند . ولی قرار نیست که این نشانه ها و مثال ها و استعاره ها را مضاعف نموده و در چندین مثال دیگر بپیچیم ، بلکه از این مثالها ، استعاره زدایی کنیم و حقایق را کشف حجاب نمائیم . بیان حقیقت درهر قلمروئی رسالتی جز نشانه زدائی ندارد . اصلاً رسالت وجود آدمی در جهان جز این نیست.

یک نویسنده یا هنرمند با هر ابزاری بایستی از روش انبیاء و اولیای الهی بهره جوید و آنان را اسوه مکتب خود سازد . هنر این نیست که یک پدیده مجازی را مجازی تر کنیم و یک حکم واضحی را در حکایتها بپیچیم و باعث گمراهی شویم و معانی را تكثیر کنیم نه اینکه توسعه دهیم . بی شکّ یکی از دلایل این نوع تمثیلهای تصنّعی و ضدّ بیان ، وجود خفقان و سانسور در هر دورانی بوده است. ولی این توجیهی معقول نیست زیرا اگر هدف از بیان ، همان بیان حقایق و ساده تر و روشن تر و یقینی تر نمودن حقیقت پدیده هاست  اگر امکان چنین بیانی نیست بهتر است که خموش باشیم که چه بسا خموشی خود یک بیان معجزه آسای برتر است و به قول ویتگنشتاین حکیم معاصر اروپا ، آنگاه که نمی دانیم و یا نمی توانیم به بیان آوریم بهتر است که خاموش شویم تا حقیقت خود سخن گوید و خود را معرفی نماید.

استعاره سازی اگر به قصد سانسور باشد ، محکوم به ابطال است . در غیر این صورت بایستی عامل تعمیم و جهانی سازی و توسعه معانی باشد نه مبهم سازی معانی که گمراه کننده است.

رسالت انسانی انسان چیزی جز بیان نیست و حقّ بیان هم پرده برداری از امثال و حکم است در جهت توسعه و توحید معانی نه تکثیر و تردید و تذبذب  معانی .

                                                                                                                       ع . خ

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا« فیدل کاسترو » به جهنم می رود؟

 

یکی از مهمترین مباحثه جدل انگیز ایدئولوژیکی در میان افراد و گروه های انقلابی مسلمان  بخصوص در سالهای قبل از انقلاب اسلامی ایران این بود که براستی ملاک دین و مسلمانی چیست : عمل یا عبادت ؟ عده ایی معتقد بودند که ملاک ایمان و نیز  به بهشت رفتن اساساً همان عبادات و مخصوصاً نماز است ولی اقلیّتی دیگر بر این اعتقاد بودند که ملاک دین عمل صالحانه و عادلانه است و نه صرفاً عبادات . در این جناح دوم کسانی چون دکتر شریعتی و آیت الله طالقانی و برخی دیگر از گروه های انقلابی مسلمان قرار داشته اند .

روزی از آیت الله طالقانی سوال شد که : آیا  فیدل کاسترو که کمونیست است آیا به بهشت می رود یا جهنم ؟ ایشان پاسخ داد : اگر ایشان به جهنم برود پس من مفنگی به بهشت می روم !! از این نوع پاسخ دادن مرحوم طالقانی می توان داغ دل آن بزرگوار را و نیز درد دینش را نسبت به آن طرز فکر جناح اول درک نمود که برای به بهشت رفتن نماز خواندن را کافی می پندارد . چنین درد و داغی در دکتر شریعتی نیز آشکار است تا آن حد که برخی از مبارزان عدالت جو مثل گوروویچ و سارتر را که کمونیست و اگزیستانسیالیست  بودند  بسیار مسلمانتر از برخی روحانیون عافیت طلب و ضد انقلاب می دانست و جالب اینکه به واسطه همین نظرش بسیاری از همین نوع به اصطلاح روحانیون صاحب منصب، شریعتی را مرتد و کافر اعلان نمودند و همین ها بعد از پیروزی انقلاب روی در روی انقلاب و مردم و حتی رهبر انقلاب ایستادند که می دانیم .

آیت الله طالقانی در تفسیر قرآنش ( پرتوی از قرآن ) ، برپادارندگان عدالت در جامعه را طبق نص صریح قرآن ، اوصیای انبیای الهی می داند و مسلماً بر همین مبنا است که کسانی چون فیدل کاسترو و« چه گوارا» و امثالهم را مؤمن و خدا پرست و بهشتی می داند . درست به همین دلیل ان مرحوم معروف به التقاطی و کمونیست شده بود . بهر حال شخص رهبر انقلاب همواره از کلّیت این نوع نگرش دفاع نموده و علیرغم تحریکات بسیاری از روحانیون قشری و نیز لیبرالها  که می خواستند از ایشان فتوای ارتداد شریعتی و طالقانی را بگیرند موفق نشدند و بسیاری از این نوع افرد نهایتاً خودشان در مقابل رهبر انقلاب ایستادند و مرتد شدند :مثل آیت الله منتظری و مهندس بازرگان .

سخن بر سر دو نوع خداشناسی  و دین و ایمان است : ذهنی و شعاری و نمادین و دین قلبی و بی ادعا و حامی حقیقت و عدالت . بهرحال در ورای مباحث ایدئولوژیکی این امر بدیهی است که نماز خواندن لزوماً دالّ بر ایمان نیست زیرا در تاریخ شاهد نماز خوانهایی افراطی و قاریان حرفه ایی قرآن  همچون ابن ملجم و شمر هستیم . و در عین حال در قرآن کریم در ده ها آیه شاهدیم که خداوند مؤمنان را دعوت به اقامه صلاة میکند . و این بدان معناست که اقامه صلاة سر آغاز مرحله ایی دیگری از ایمان است پس این مؤمنان تا قبل از این مرحله اقامه صلاة نمی کردند و با این حال مؤمن بودند . و این را نیز می دانیم که مؤمنان حقیقی و عارفان از نام خدا بسیار بندرت استفاده می کنند در حالیکه بیشترین استفاده از نام  خدا و سوگند به خدا ویژه منافقان است . همانطور که در عرفان اسلامی به جای واژه خدا از واژه «دوست » استفاده می شود . و همچنین می دانیم که خداوند در قرآن چگونه نماز گزاران سهوی و ریایی را از دشمنان دین معرفی کرده است .

و اما باز گردیم به شخصیت فیدل کاسترو پیرترین چریک روی زمین و آخرین باز ماندۀ نور عدالت سوسیالیستی که در خرابات سوسیالیزم جهانی جان می کند . این پیرمرد که بی تردید در جرگۀ اوصیای پیامبران خدا آخرین ایّام زندگیش را می گذراند بلاخره موفق شد تا حیثیت مبارزین صدیق جهان  کمونیزم را احیا نموده و روح دوستش چه گوارا را در آمریکای لاتین زنده کند و در عصر خون خواری آشکار امپریالیزم امریکا دو کشور دیگر  در امریکای لاتین را به قلمروی سوسیالیزم و نبرد با امریکا وارد کند . فیدل کاسترو امروزه همچون موسی  ملل  اسپانیایی زبان  عمل می کند .  کوبا بعنوان یکی از کوچکترین و به لحاظ ثروت ملی یکی از فقیرترین کشور جهان ان هم به لحاظ جغرافیایی در زیر پاشنه امریکا مبدل به یک سرزمین موعود گشته است که به لحاظ  عدالت اجتماعی  یک اسوۀ منحصر بفرد است و به لحاظ استقلال نیز نظیری ندارد . و لذا در دوره ای که انقلاب اسلامی ایران از همه سو محاصره شده است و حتی حکومتهایی به اصطلاح  انقلابی جهان اسلام هم شهامت دفاع از ما را ندارند کوبا و یاران او در امریکای جنوبی با صدای بلند دست دوستی و حمایت بسوی انقلاب ما دراز کرده اند . متأسفانه انقلاب ما خیلی دیر به دوستی کوبا اعتماد نمود و تا به امروز از این دوستی خالصانه آنگونه که باید بی نصیب بوده است و خوشبختانه در دولت جدید این رابطه به حقش نزدیکتر می شود .

امروزه وجود کوبا و رهبر بزرگش به همه ملل جهان سوم ثابت می کند که براستی بقول رهبر انقلاب ما « امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند » کشوری اینچنین حقیر و فقیر پس از فروپاشی شوروی به آسانی اگر تبدیل به یک مستعمره امریکا می شد هیچ جای گله ایی نمی بود ولی دیدیم که فیدل کاسترو پس از یک دهه از فروپاشی شوروی بعنوان بزرگترین حامی سوسیالیزم به هیچ ابر قدرت دیگری روی نکرد و بلکه دوصد چندان بر مواضع ایدئولوژکی خود تأکید ورزید و اینک این کوچکترن کشور قاره امریکا مبدل به امید نجات همه ملل این قاره و بلکه کل جهان سوم گشته است .

امام حسین (ع) در کربلا به ما آموخت که شرافت انسان و نشانه ایمانش به حق این است که برای یک اعتقاد زندگی و جهاد کند . خود ان حضرت بواسطه رویگرداندن از مراسم حج محکوم به ارتداد شده بود . کسی که حیات و هستی خود را برای اعتقادی وقف می کند و این قدرت را می یابد که چنین  کند پس آن اعتقاد دارای اقتدار برحق است پس واضح است که هر کسی تحت عنوان هر مکتبی و با هر تفسیر فلسفی  زندگیش را برای باوری نهاده باشد او مؤمن است یعنی دارای باور قلبی است زیرا یک شعار صرفاً ذهنی هرگز چنین قدرتی را به انسان نمی بخشد و هیچ اعتقاد ناحقی نمی تواند قلبی باشد و صاحبش را به راه خود بکشاند تا ان حد که از کل آسایش و جان خود بگذرد . می دانیم که کوبا و شخص فیدل کاسترو حدود چهل سال است که شبانه روز تحت تعقیب و ترور سازمان سیا می باشد یعنی فیدل کاسترو  بمدت حدود نیم قرن شبی خواب آسوده نداشته است و ذره ای هم از مواضع خود کوتاه نیامده که بر ان افزوده است و اینک تحت تأثیر عشق و ایمانش یک قاره در حال انقلاب بر علیه امریکاست و همین امر خود دال بر حقانیت اعتقاد اوست چرا که همۀ رسولان خدا ومؤمنان امر به ظلم زدائی شده اند و هر مؤمنی هم که با ظلم مبارزه نکند و تسلیم ستم شود بدون شک ایمانش را از دست خواهد داد . در اینجا لازم است که از یار شهید فیدل کاسترو یعنی چه گوارا یادی کنیم که تحت شعاع عشق و ایمانش به عدالت  کل بشریت در نیمه دوم قرن بیستم عشق به عدالت یافته است یعنی عشق به دین خدا چه با نماز چه بی نماز . ژان پل سارتر فیلسوف انقلابی و ضد امپریالیزم و صهیونیزم ، بر اساس نگرش فلسفی خود که یک فلسفه اصالت وجود و عرفانی است چه گوارا   را اسوۀ یک انسان کامل در جهان مدرن معرفی کرده است و امروزه  امریکای لاتین تحت شعاع نام چه گوارا  که جانش را برای نجات بشریت از اسارت امپریالیزم فدا نمود در حال قیام است .

بهشت اجر حق پرستان است نه عافیت جویان . هیچ کس به شوق بهشت که همان شوق  غرایز حیوانی است به ایمان نرسیده است . ایمان  محصول عشق به عدالت است و بهشت اجر این عشق است .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ دست

 

دستان بشر مهمترین ابزار اعمال او و خلاقیّت ها هستند . همانطور که خداوند هم در قرآن می فرماید که با دو دستانش انسان را آفرید . پس مهمترین ویژگی دست نسبت به سایر اعضاء همان پدید آوردن است . شکل دست با همۀ ویژگیهایش از جمله معجزات جهان خلقت است . به واسطه هیچ یک از اعضای بدن به این وضوح نمی توان دقت و مهندسی خالق را با چشم مشاهده نمود . این خلاقیت فقط در عرصۀ مادّیت مثل هنرها و اختراعات نیست بلکه در عرصۀ معنویت هم هست مثل نوشتن و عشق ورزیدن . با هیچ یک از اعضای بدن همچون دست نمی توان ایجاد محبت و نیز نفرت نمود همچنین ایجاد معرفت و هدایت و نیز ضلالت بواسطه قلم . بواسطه دست ، اندیشه تبدیل به واژه می شود . دست مجرای انتقال معنا به ماده ایی است  که کلمه نام دارد . پس کلمه مخلوق دست انسان است لذا کلّ دانش و فن و تعلیم، مخلوق دست هستند و نیز دست می تواند این مفاهیم را با هم ترکیب و یا تجزیه نماید . همانطور که کلمات عامل ارتباط انسان با جهان هستند دست عامل ارتباط قلبی انسانها نیز می باشد : دست دادن ، بیعت کردن و عشق ورزیدن و نیز انتقال خشم و نفرت . و می دانیم که بدون دست حتی برقراری رابطه جنسی بعنوان عرصۀ ارضای حیاتی ترین غریزه بشری و نیز تولید مثل تا چه حدی سخت و حتی ناممکن است گویی که محبت و نیاز بواسطه دستان منتقل می شود.

دستان آدمی به مثابه ترمینال و بارانداز وجود او هستند و نیز پل ارتباطش باجهان و نیز ابزار تبدیل و مبادله .

اگر تمدن بشری محصول سواد و کتاب است مجری این تمدن دست است که مینویسد . پس خداوند با دستان خود که از آستین بشر بیرون آمده او را جسماً و روحاً خلق میکند پس بشر تماماً مخلوق دستان خویش است و هیچ عضوی از وجود انسان تا این حد آشکارا خدایگونه نیست .

ولی عجیبترین کار دست ان است که با صاحب خودش می کند که بصورت رفتارهایی سهوی رخ می نماید مثل دست را بر سر یا پیشانی و یا سینه خود نهادن و خود را التیام بخشیدن و یا انگاه که دستی دست دیگر خودش را می گیرد و با ان متحد می شود و نیز دعا کردن با دو دست . گویی که آدمی با دستان خویش می تواند وجودش را بسوی خدا بکشاند و دستانش را بگیرد .

ولی برای یک نویسنده عظمت و قداست دست بسیار آشکارتر است زیرا می بیند که خودش نیست که می نویسد : قسم به قلم و آن چه که می نویسد صاحب تو مجنون نیست ... قرآن

در ذره ذره عالم دست او در کار است . جهان چیزی جز جهان دست نیست و کل جهان نیز یک دست است که ما دستان خود را بسوی آن دراز می کنیم . و دست دوست و دوستی دستان .

گر دو عالم جمع شد در دست تو دستی بزن .

و اما انگاه که دو دست الهی از جانب دو انسان به هم می رسد و یکدیگر را در میابد و یاری می دهد . و اینجاست که دست او آشکار می شود : یدالله فوق ایدیهم .

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند   این  - همانی

 

 * کفر زن همان نازش در قبال شوهر است . 

 

 * کفر مرد همان ناز کشی از زنش می باشد .

 

 * غرور همان خود - فریبی است.

 

 * دین همان واقعیت است .

 

 * عشق همان خود - پرستی در غیر است .

 

 * شرک همان چند منظوره بودن یک فکر است .

 

 * همسر همان جمال نفس توست .

 

 * خواب همان مرگ خفیف است .

 

 * آرزو همان دام شیطان است .

 

 * خوشبختی همان رضایت وجدان است .

 

 * صدق همان تأیید واقعیت است .

 

 * عرفان همان خود - شناسی است .

 

 * صنعت همان ماشین دوزخ است .

 

 * طبیعت همان درب جنّت است .

 

 * آخرت همان باطن است .

 

 * ابلیس همان منّیت است.

 

 * نفاق همان فاصلۀ ذهن و دل است .

 

 * نماز همان گفتگو با خویشتن خویش است.

 

 * اندیشه همان جدال بود و نبود است.

 

 * مستی همان عبادت کافران است .

 

 * تن همان صورت روح است .

 

 * آخر همان اول است .

 

 * بود همان نبود است .

 

 * هستی همان بایستی است.

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

واژگونسالاری واژه ها

 

این واقعیتی بس حیرت آور و جادوئی است که انسان مؤمن ، خود را کافر می بیند ولی کافران خود را مؤمن می پندارند .

 عا لمان خود را جاهل می دانند ولی جاهلان خود را علّامه می پندارند ......و همچنین گدایان  حقیقی جملگی پادشاه و خوانین و اشرافند ولی سلاطین حقیقی در لباس فقر پنهانند ........و نیز اینکه آنکه هست و مظهر هستی جاودانه است ( خداوند ) وجود ظاهری ندارد و نیست می نماید و همه فانیان هستی نمایی می کنند .

این از ذات واژگون واژه هاست همانطور که مادر همه واژه ها یعنی « واژه » دارای همین معنا بطور علنی می باشد ولی هیچکس این سرّ آشکار را باور نمی کند . همه کلمات واژه اند یعنی وارونه اند و این است سرّ السرار افسون واژه ها که بر روان آدمی سلطنت می کند و جز عارفان این سرّ را درنمی یابند و لذا هر واژه ایی را در خود واژگون نموده و بر جایش قرار می دهند . فقط در نزد عارفان هر واژه ایی معنای حقیقی خود را داراست و لذا فقط عارفانند که دارای وجودی واقعی هستند و همان هستند که هستند و مابقی مردمان واژگونند . به لحاظی رسالت وجودی انسان در جهان چیزی جز یافتن سرّ واژه ها نیست زیرا انسان مخلوق واژه هاست . و یکی از رسالتهای این نشریه آشکار سازی اسرار واژه ها و اجرای عدالت واژه هاست زیرا بقول علی (ع) عدالت یعنی هر چیزی را بر سر جای خودش قرار دادن .

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظری دگر به فلسطین اشغالی

 

می گویند صهیونیست ها به ناگاه با توپ و تانک و طیاره وارد خاک فلسطین شدند و گرفتند و بستند و کشتند و کشوری را صاحب شدند و صاحبانش را بیرون ریختند و مابقی را در کمپ ها و شهرکها زیر نظر دارند . ولی و اما هزار ولی هیچکس نمی گوید که چگونه . اگر به این آسانی می توان کشوری را تصاحب کرد و ملتش را آواره نمود پس چرا انگلیسیها و امریکاییها در هندوستان و ویتنام و دهها کشور دیگر نتوانستند و نیز هم اینک در عراق . ولی  عده  قلیلی جهود توانستند . چگونه ؟

می دانیم که بنی اسرائیل باعث و بانی ربا در تاریخ بشر است . ربا فقط به معنای پول نزولی نیست بلکه به معنای فزون طلبی و القای وسوسه ثروت و رفاه ناگهانی در دیگران است به هزار ترفند . هیچکس نمی گوید که جهودهای پولدار اروپاو امریکا و جاهای دیگر به فلسطین رفتند و یا واسطه های خود را به این سرزمین فرستادند و ان سرزمین را وجب به وجب با قیمتی گزاف از اعراب خریدند و همان پولی را که به انها داده بودند با دست دیگر از انها گرفتند و حالا دیگر اعراب اعم از مسلمان و یهود نه پولی برای زیستن داشتند نه کاری برای امرار معیشت و نه زمینی برای کشاورزی و سکونت . پس می بایست میرفتند و این کار هم بسیار قانونی و« شرعی» صورت گرفت و مابقی مزاحمین هم از میان برداشته شدند . پس صهیونیستها بواسطه ربا خوار کردن مسلمانان انان را اواره ساختند و همین کار را  اینک با کل مسلمانان جهان از طریق بانکهای جهانی انجام می دهند و بلکه با کل بشریت . و این سرّ امپریالیستی ذات صهیونیزم است .

ربا در قران کریم به لحاظ لغت به معنای فزون طلبی  ناگهانی می باشد . و نیز درآمد حاصل از ربا مترادف آتش امده است . و نیز اینکه سخن از مسلمانانی است که یهود می شوند . ولی می دانیم که هنوز گزارش نشده که هیچ مسلمانی اسماً یهود شده باشد . زیرا اصولاً دین و مسلمانی به اسم نیست بلکه به رسم و آیین و عمل است .

ربا فقط معیشت و اقتصاد را نمی سوزاند بلکه عقل و اخلاق و وجدان را هم می سوزاند یعنی روح را می گدازد . و فرقی هم نمی کند که نامش بانکداری اسلامی باشد یا صندوقهای قرض الحسنه که به جای بهره، جوایز می دهند .

هر کجا که ربا باشد قلمروی فرهنگ صهیونیزم است چه با اسم و چه بی اسم . صهیونیزم یک اندیشه است و نه یک حزب که بشود با آن جنگید و نابودش کرد . صهیونیزم همان مذهب حلال کردن ربا می باشد که ابتدایی ترین منطقش همان است که از زبان بنی اسرائیل در قران امده است : « این هم نوعی تجارت است » و بنی اسرائیل نوابغ این نوع تجارت در تاریخ بوده اند . هر قومی که ربایی شد ماهیتاً جهود شده و دوستدار صهیونیزم میشود . نبرد با صهیونیزم نبرد با ربا در اشکال بسیار متنوع ان می باشد .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو نوع خدا

 

خدائی وجود دارد که یک ایدۀ محض است و در ذهن هر بشری حضور دارد که اصولاً در مواقع بدبختی و گرفتاری و بیماری و شکست و ناکامی و بیکسی به داد فرد می رسد و در مواقع خوشی و پیروزی و بکام رسیدگی اثری از او نیست و مشغول بازنشستگی است و اصولاً وجود ندارد و به او نیازی هم نیست .

همه ما یکی از این خدایان را در ذهن خود داریم و به تعداد افراد بشری چنین خدائی وجود دارد : خدا بعنوان یک ایده !

این قدیمی ترین ایدۀ بشر است و بلکه نخستین ایدۀ بشر است و کارخانه همه ایده های دیگر است و مولّد اید ه آلهاست .

 

این خدا همان خود برتر است : خود آنگونه که باید باشد در نقطه مقابل خودی که هست . این خدا همان خود بایستی است و هستی بایستی. این خدا یک من سوپر است یک سوپر من  است .

این خدا بدون شک یک مخلوق فردی در ذهن است. این خدای خالق نیست بلکه خدای مخلوق است که در ذهن است که ذهن بشری بر اساس نیاز پدید آورده است و راز بقای بشر بر روی زمین است و صبر بر بدبختی است و امید به زندگانی  بهتر .

به همین دلیل آدمهای خوشبخت تر و پولدارتر و بکام رسیده تر و قدرتمند تر دارای چنین خدائی نیستند مگر اینکه دوباره  به ضعف گرایند . اینست که این خدا بمیزان سیرتر شدن شکم ، کمرنگتر شده و نهایتاً محو می شود .

این خدا در قرآن کریم « خدای ظنّ» نامیده شده که همان خدای ذهن است که  خداوند آنرا « هوای نفس » نامیده است و پیروان و پرستندگان این خدا را مشرک خوانده و این خداپرستی را ظلم عظیم و معصیتی بزرگ و نابخشودنی نسبت به خدای واقعی تلقی نموده است . این خدای کافران است که در قرآن آمده است که کافران او را در جای بسیار دور می دانند . مثل آسمان که دورترین جاهاست . این خدای ذهنی به لحاظ جایگاه و جغرافیای وجودی در آسمان است و بلکه پشت آسمان است و اصلاً از قلمرو عالم هستی بیرون است . این خدای نیستی است و اصلاً وجود هم ندارد الاّ در خیال بشر . این خدا محصول هراس بشر از مرگ و نیستی است . این خدا همان عدم است که تبدیل به یک ایده شده است. این خدای مصلحتی بشر است که هر گاه بشر بخواهد هست و هر گاه نخواهدش نیست . با اینحال این خدا، راز تحمل بقا برای بشر درمانده بر روی زمین است و بی خاصیت نیست ولی خدای ظلم بشر است همانطور که در قرآن مذکور است . بواسطه این خدا می توان هر ظلمی را توجیه و تقدیس نمود هر ستمگری و ستم بری را . و خداوند در قرآن می فرماید که پرستندگان این خدا  اهل ظلم عظیم هستند و خداوند هم مشرکین را نمی بخشد و عذابشان می کند.

این خدا همان من جهانخوار است من جهانی و متکبر . لذا این خدای کفر است و قلمرو پیدایش ظلم و ایده های ظالمانه و جهانخوارانه بشر است و بستر همه اندیشه های فنی بشری می باشد که میخواهد بواسطه آن بر جهان مسلط شود و خدائی کند . این خدا ایده ایی است که می خواهد هر فرد بشری را مبدل به یک خدای زمینی سازد . این خدا دشمن قسم خورده خدای خالق است که مظهر عدل و مهر و بخشش می باشد . پس این خدا نام مستعار ابلیس نفس بشر است و همچنین دشن قسم خورده بشر است و همان است که منشاء القای کبر و غرور می باشد و حائل بین انسان و خدای واقعی است .

و اما در قرآن کریم می خوانیم که خدای مؤمنان در دلشان درک و تصدیق می شود یعنی خدای واقعی مقیم در دل مؤمن است و در آسمان نیست و بلکه از رگ گردن به انسان نزدیک تر است .

خدای ذهن و ایده خدا در طول تاریخ همان خدای ملاّیان منافق  مذاهب است  و آنها بستر تاریخی حمل و حراست از وجود این خدا بوده اند و به مثابه بادی گاردهای این خدا هستند و برای حفظ جان او همواره پیامبران و مخلصین را تکفیر و چه بسا سلاخی کرده اند . این خدا، حافظ ظلم و ظالمان و جهان خواران است . و لذا این ملاّیان همواره در پس پرده قدرتهای ظالم، مستقر بوده اند و شاهان را سایه و مأمور و جانشین خدا نامیده اند .

و اما خدای واقعی فقط به واسطه عارفان توصیف شده است همانطور که در قرآن آمده که جز عبادالله المخلصین قادر به توصیف او نیستند . این خدا در عالم هستی حضور دارد و در جهان بشریّت خود را معرفی می کند . این خدا واقعاً وجود دارد و مخلصین بواسطه نور معرفت و مشاهده قلبی او را درک می کنند همانطور که علی (ع) می فرماید :«من هرگز خدای  نادیده را نپرستیدم »  این خدا در وجود مخلصین خود آشکار می شود . پرستندگان خدای  واقعی و معرّفان او عارفانند که از طریق خود – شناسی او را درک نموده اند این خدا همان نور معرفت است که از اعماق ذات بر می خیزد نه یک ایدۀ من درآوردی و مخلوق من .

عارفان بزرگترین دشمن و رسوا کننده ایده خدا بوده اند و لذا همواره از جانب ملایان منافق مورد تکفیر بوده اند . ایده خدا ، مخلوق بشر است ولی خدای قلبی ، خالق است و هموئی است که بواسطه جهان طبیعت با انبیاء الهی سخن گفته است و از آن طریق به بشر معرفی شده است .

خدایی که هست در همه حال چه من بخواهد و چه نخواهد . این است خدای واقعی که به بندگانش رزق می دهد چه او را بپرستند و چه نپرستند . ولی آن خدایی که نیست ولی مجبور است که باشد و باید باشد خدای مصلحتی و اختراع ذهن بشر است که خدایی حسابی و فلسفی است و خدایی سیاسی می باشد . لذا واضح است که همانطور که در طول تاریخ شاهد بوده ایم خدای فلسفه ها جملگی خدای شرک و نفاق است و این است که همواره فلاسفه را نیز در جناح دیگری از پس پرده شاهان  درک می کنیم  همچون ارسطو  پیامبر همه فلاسفه که در دربار شاه مقدونی اسکندر جهانخوار را پرورش داد .

پس واضح است که جنگ بین افراد بشری همان جنگ بین خدایان ذهن است که جنگ بین خود های جهان خوار است .

در واقع خدای ذهن ما که مخلوق ماست خدای قهّار و ظالم و کافر و شقی است ولی خدای قلبی خدای رحمان و رحیم است . ولی این را نیز را درک می کنیم که حتی ایده خدا در ذهن ما نیز ایده ایی نیست که تحت اراده ذهنی و تدبیر و فن ما پدید آمده باشد هر چند که بواسطه اندیشه قابل اثبات و نفی می باشد ولی حاصل جادوئی یک نیاز ذاتی در بشر است که در ذهن پدید می آید و این پیدایش کار ارادۀ فردی نیست و کار جمعی هم نیست همانطور که هر ایده دیگری بر ذهن ما وارد می شود و یا از اعماق ناخود- آگاه ذهن ما صادر می گردد و ما دریافت کننده ایده ها و پرورنده و تفسیر کننده انها هستیم تا در مواقع گرفتاری به داد ما برسد و ما را تسکین دهد و بقول مارکس این خدا عین افیون برای بشر خاصیت دارد و دردهای  روانی او را تسکین می دهد . مثلاً آدمی برای توجبه و تقدیس نیاز و شهوت جنسی خود ، ایده عشق را پدید آورده است تا بتواند ان را شرافتمندانه ارضاء کند و اصلاً بدون چنین  ایده ایی امکان ازدواج و تشکیل خانواده  وجود ندارد . همانطور  که ایده عشق مولد خانواده بعنوان هسته مرکزی مدنیّت است ایده خدا هم راز بقای فردی بشر است تا بشر متکبر و جهان خوار بتواند هستی محض خود را تاب آورد و در پوست خود بگنجد . پس همانطور که ایده و معنای عشق هم یک مخلوق ذهنی بشر است و داده ایی از جانب خدا ست ایده خدا هم مخلوق خود خدا بواسطه ذهن بشر کافر می باشد همانطور که ابلیس نیز مخلوق خداست و تحت امر او  انجام وظیفه میکند .

اصولاً انسان حیوانی ایدالیسم است و ایده خدا بزرگترین معجزه و خلاقیت ذهن انسان است .

پس خدای کفر داریم و خدای ایمان . خدای کفر خدای نیازمندیهای بشر است و خدای ایمان هم خدای بی نیازی اوست و لذا دوست انسان است . انکه خدا را برای رزقش می خواند و می پرستد مشرک است همانطور که علی (ع) پرستش خدا بواسطه صفاتش را شرک می خواند . لذا خدای واقعی از درب بی نیازی شناخته و پرستیده می شود زیرا خداوند هیچکس را دریوزه رزق خود نمی کند که بدان واسطه او را بپرستد چنین پرستشی تهمت و معصیت به اوست .

خدای قلبی خدای هستی است و به آسانی و مهربانی  و بی نیاز به اثبات، وجود دارد . ولی خدای ذهن خدای بایستی است و لذا مولّد جبر و حامی جباران است و عده ایی مستمراً مشغول اثبات او هستند و می خواهند بزور او را ازعدم به وجود آورند و اینان منافقانند و عده ایی دیگر مستمراً مشغول نفی او هستند و اینان کافران آشکارند . جنگ هفتاد دو مذهب جنگ این دو گروه است . مؤمنان واقعی بر سر خدا هیچ جنگی ندارند زیرا می بینند که خدا هست . بنابراین می بینیم  کافران آشکار که  مخالف چنین خدای جعلی هستند به خدای واقعی و ایمان نزدیکترند تا کافران ریاکار . و این است که کافران بی ریا با مؤمنان واقعی هیچ جنگی ندارند . در واقع جنگ بین کافران و منافقان جنگ بر سر خدایی است که وجود ندارد جنگ بر سر نابودی است و لذا جنگی مخرب و نابود کننده خودشان است . خدایی که نیازمند به اثبات شدن باشد همان ابلیس است که مظهر منیّت در انسان است . این «خود» است که می خواهد اثبات شود و خدا گردد . لذا خدای ذهنی خدای خودی و خود پرستان است ولی خدای قلبی خدای معرفت بر بیخودی انسان است زیرا انسان مؤمن می بیند که خودی ندارد و این اعتراف به مخلوقیّت خویشتن است .  

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

روانشناسی بچّه ننه

 

عصر برابری زن ومرد جایگاه دختر و پسر را در نزد والدین عوض کرده است . به دلیل جریان زن سالاری مدرن مادران نقش پدر را ایفا می کنند که نتیجه اش فرار دختران از خانه است و چه بسا خانه نشینی پسران بغل دست مادران . مادرانی که با شوهران خود رابطه صادقانه ایی ندارند و تحت ولایت شوهران خود نیستند اگر در بازار جایگزینی نیابند پسر خود را جایگزین شوهر فراری از خانه می سازند و از او شوهری مرید می پرورند . از این نوع پسرها امروزه فراوانند . زنانی که نتوانستند  شوهر خود را ببلعند پسر بیچاره را می بلعند . این نوع پسران سرنوشتی فجیع دارند و همچون موجوداتی مسخ شده و بی اراده و مصرف کننده ایی متکبر و بی هویت در چنگال مادرند مخصوصاً اگر مادری پولدار باشد . این پسران به ندرت شهامت ازدواج می یابند و اگر هم ازدواج کنند عروس بایستی کنیز آنها باشد و در غیر این صورت می گریزد . روابط این مادران با پسران بسیار پیچیده و رنجور است و در بسیاری موارد حتی منجر به ابتلائات جنسی می گردد که در جوامع غربی فراوان است . این پسران همان بچه ننه های معروفند که علیرغم میلشان از مادرشان منزجرند در عین حال که شدیداً به او وابسته هستند . احساس مادر نیز متقابلاً معجونی از عشق و انزجار است و غرق در تشنج می باشد . علاوه بر این مادر به عمد تلاش می کند تا پسر را از پدرش بیزار و بیگانه سازد . این عذاب ولایت ناپذیری زن نسبت به شوهر است . مادر در عین حال که می خواهد اراده پسرش را ببلعد می خواهد تحت فرمان او هم باشد این تضاد ذات بیماری این رابطه است . این نوع پسران  حتی به لحاظ جنسی دچار مشکل میشوند که در ازدواجشان خود نمایی می کند . عقده «اودیپ» حاصل چنین رابطه ایی می باشد : پسران دختر منش و دختران مرد وار . این نوع پسران ادمهایی دست و پا چلفتی و خود شیفته و متکبرند . این نوع مادران نهایتاً پسر بیچاره خود را بعد ازدواجش آق می کنند و این حق است .

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمای رابطه ایران و آمریکا

 

متفکرین اهل معرفت کشور ما بدون تردید می دانند که دشمن اصلی و پنهان ایران و اسلام و انقلاب ما نه کفر آشکار غرب و امریکا بلکه نفاق کهنه تاریخ یعنی بی اسرائیل صهیونیستی است که دارای فلسفه سیاسی برای سلطه بر بشریت و نابودی دین خداست . به تجربه تاریخی می دانیم که کفر آشکار را هیچ خصومت ذاتی با دین نیست و اتفاقاً همسایه دیوار به دیوار دین است مگر اینکه از جانب اهل دین برای بقایش خطری جدی احساس نماید یعنی دین قصد تهاجم به آن را داشته باشد . به همین دلیل هرگز هیچ پیامبر و امامی بدست و ارادۀ کافران آشکار کشته نشده است بلکه منافقان پس پرده طراحان اصلی قتل پیامبران و مخلصین بوده اند مثل محاکمه و مصلوب شدن مسیح به اراده روحانیت منافق یهود ولی به حکم امپراطور . نفاق همواره در لباس دین با دین می جنگد و هرگز نمی خواهد خود را با اهل دین علناً درگیر نماید مثلاً امروزه شاهدیم که رسانه های صهیونیستی برای دفاع از ایران و اسلام سینه می زنند ولی فحاشی هایش از بلند گوهای کافران و سران سائر مذاهب به گوش می رسد . امروزه درگیری صهیونیست در شعبه اسرائیلی اش با جهان عرب است که بیشتر به قصد رد گم کردن می باشد و نیز نوعی سوپاپ اطمینان . این واضح است که صهیونیزم هرگز نمی خواهد بین ایران و تمدن غرب و خصوصاً امریکا رابطه مستقیم برقرار شود زیرا در این صورت خودش رسوا و بی حربه می شود . در تاریخ شاهد بودیم که نماینده امپراطور روم در دیدار مستقیم با مسیح تا چه حدی تحت تأثیر قرار گرفت و او را بی گناه دانست ولی آخوندهای منافق یهود با ایجاد فتنه ایی دیگر آن محاکمه را ادامه دادند . یادمان باشد که صهیونیزم فقط اسرائیل نیست . اسرائیل ان شعبه لومپنیزم صهیونیزم است و گوشت دم توپ آن محسوب می گردد که یهودهای آواره و بیچاره را از سراسر جهان به وعده بهشت موعود به فلسطین کشانیده و از انان همچون گروگان استفاده میکند . اصل صهیونیزم حتی نام یهودیّت را هم از خودش حذف نموده و در لباس مسیحیت و اسلام و بودائیزم و برخی فرقه های شبه صوفیه و در لباس حقوق بشر و جهان وطنی مشغول به کار است . صهیونیزم امروزه در لباس دفاع از اسلام و عرفان ریشه دین را میزند .

 

 

بنابراین تلاش برخی از مسئولین نظام ما برای برقراری رابطه مستقیم با  امریکا با چنین نگرشی و برای خنثی نمدن توصئه های صهیونیستی و تعطیل کردن لابیهای صهیونیستی در روابط ایران و امریکا امری بسیار ضروری می باشد . امروزه آنچه که روابط ایران و غرب را تا این حد پیچیده و مالیخولیایی ساخته همانا حضور صهیونیسیت  بعنوان دلال این رابطه است .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنگاه که حتّی نمی توانی بخواهی

 

آدمی عمری را می تواند حقیقت را طلب کند ، اراده نماید ، دوست  داشته باشد و بخواهد . و فقط کافی است که دوست داشته باشد که این همان خواستن است و این خواستن ذاتاً همان جریان شدن است . ولی با خود وسوسه کنان می گوید : « حالا حالاها وقت داری و هیچ عجله ایی برای درست زیستن نیست زیرا هر گاه که اراده کنی می توانی، فعلاً خوش بگذران و با هوسهای خودت زندگی کن هر وقت که خوشی دلت را زد انگاه توبه می کنی و زاهد می شوی » .  و بدین گونه عمرش را به هدر می دهد و ارادۀ حق را در خود به بازی گرفته و قدرت جوانی اش را صرف هوس بازی می سازد تا اینکه در اوج عیش ،عذاب فرا می رسد و آنگاه یادش می اید که حالا نوبت توبه است ولی افسوس که جا، تر است ولی بچه نیست . زیرا اراده به خوب بودن از میان رفته و شیاطین در دلش رخنه نموده و دیگر هیچ قدرت انتخابی ندارد . این بدان معناست که مهلت توبه را از دست داده است و جهنم را بر خود واجب نموده است و فقط با عذابها می تواند پاک شود تا یک بار دیگر اگر عمری باقی مانده باشد بتواند دارای ارادۀ به نیکی گردد . گویی که حقیقت برای اکثر آدمیان یا خیلی زود است و یا خیلی دیر . حق ، قلمروی آزادی انتخاب و اختیار است یعنی انگاه که می توانی  آن را برنگزینی باید برگزینی . حق را هرگز نمی توان از سر ناچاری برگزید زیرا ذات حق بر اختیار است و حق همان حق انتخاب است .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ حیاء

 

حیاء حاصل شرم و خجالت و ندامت از ظهور و بروز کردارهای زشت خویشتن و یا دیگران می باشد . حیاء واکنش وجدان در قبال اعمال غیر وجدانی است پس حیاء یک صفت فطری و نشانۀ تشخیص نیک و بد است و نیز نشانۀ احساس مسئولیت نسبت به خویشتن می باشد و دال بر حضور اخلاق فطری در وجود انسان است . این است که علی (ع) ، حیاء را از نشانه های ایمان می خواند و دال بر حضور توبه از اعمال نادرست . در واقع آنکه حیاء ندارد دین و ایمان و شعورش زایل شده است . این است که انسانهای با معرفت و انبیاء و اولیای الهی اسوه های حیاء بشرند .

و اما امروزه شاهدیم که در قلمرو فرهنگ و تعلیم و تربیت مدرن ، حیاء و شرم نشانه ایی از بیماری روانی و عقب ماندگی تلقی می شود و محتاج درمان است که البته یکی از روشهای درمان حیاء همان داروهای روان گردان می باشد . و این بدان معناست  که اصولاً دین و وجدان یک مرض تلقی می شود که باید رفع گردد و آنچه که سلامت محسوب می گردد همانا ابتذال و فاحشگی و بی تقوایی است . این هم نشانه دیگری از واژگون سالاری اخلاق آخرالزمان است .

بی حیائی انسان مدرن برخاسته از بی حیائی مدرنیزم است که از بطن تکنولوژی رخ نموده است . در اینجا به تفسیری از سورۀ فلق در قران می رسیم که : « پناه می برم به پروردگار شکافنده از شرّ آفریده هایش و از شرّ ظلمتی که آشکار می شود و از شرّ افسونی که در عقده ها دمیده می شود و از شرّ بد خواهی که  نیّت خود را آشکار می کند . » تکنولوژی شکافنده طبیعت و نفس بشر و برون افکننده خیر و شرّ می باشد و ظلمتها و ظلمهایی که رخ می نماید و افسون و مالیخولیایی که نفس بشر را وسوسه می کند و شرارتش را آشکار می سازد . به همین دلیل بی حیایی مدرن و تکنولوژی پرستی و مد پرستی و جلوه گری امری واحد است که اشدّ افسون و جنون و حسد و شرارت را ظاهر می سازد که جز پناه بردن به خداود و اشدّ تقوا هیچ راه نجاتی از ابتلای به این شرارت وجود ندارد . این تقوا و مصونیّت مطلقاً به روشهای سنتّی و تقلید کورکورانه ممکن نیست . تقوای آخرالزمانی جز از راه خود شناسی و یاری یک پیر عرفانی امکان ندارد .

حیاء به لحاظ لغت از ریشه «حیّ» به معنای زنده و زندگی است و از نشانه های حیات روحانی است و بی حیائی هم نشانه هلاکت روح است که در قلمرو ظلمت حاصل از تکنولوژی حادث می شود و ظلمت زده گان و آتش گرفتگان این وادی را ( بخیلان ) به جان مؤمنان با حیاء می اندازد . و در اینجا اگر مؤمنان دارای یک حمایت قدرتمند روحانی از جانب یک انسان مخلص نباشند تاب خویشتنداری ندارند و تسلیم بی حیائی جهان مدرن می شوند .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تعریف «انسان»در گذر تاریخ

 

اولین تعریف از انسان در کتابهای آسمانی است بعنوان یک مخلوق که قرار است جانشین خدا بر روی زمین باشد . این تعریف خدا دربارۀ انسان است تا به امروز عالیترین و جامعترین تعریفی است که از وجود انسان ارائه شده است که همان مکتب اصالت انسان در جهان است که در آخرین تعریف انسان در فلسفه غرب خود نمائی کرده که « اومانیزم » نامیده می شود . این مکتب اصالت انسان  در حقیقت یک اصالت بی اصل و نسب است زیرا اصل این مکتب هیچ تعریفی ندارد یعنی این انسان مداری بر هیچ اصلی فلسفی و یا علمی و منطقی قرار نگرفته است و بلکه علناً خداوند بعنوان این اصالت انکار شده است . لذا خدایگونگی انسان در اومانیزم یک خدایگونگی بی خدا و تو خالی و شعاری است و به همین دلیل این انسان محوری عملاً غریزه محوری و قدرت مداری و جنون محوری است .

و اما در طول تاریخ فلسفه نیز تعاریف گوناگونی در هر مرحله از تاریخ درباره انسان ارائه شده است : انسان بعنوان حیوان ناطق ، حیوان سیاسی ، حیوان دو پا ، حیوان صنعتگر ، حیوان مقلّد ، حیوان عاشق ، حیوان دیوانه ، حیوان ظالم ، حیوان همه چیز خوار ، حیوان عصیانگر ، حیوان کافر ، حیوان مضطرب ، حیوان اجتماعی ، حیوان آرمانگرا ، حیوان خود- پرست  و حیوان خود- آگاه و غیره .

همه این تعاریف به مثابه تعریف وجهی از انسان است  که هر یک در مرحله ایی از تاریخ به عرصه ظهور رسیده است و جمعاً درست است ولی هنوز کامل نیست . انسان مخلوقی است که می خواهد خالق خود باشد زیرا دارای روح خالق است و قرار است جانشین او بروی زمین باشد و برای تحقّق این مقام خداوند به همه کائنات امر کرده که تحت امر و اراده انسان قرار گیرند و بدینگونه است که انسان به واسطه هوش و حواس خود کل جهان هستی را درک و دریافت میکند . انسان به میزانی که درباره حق وجود خود شناخت ندارد این امتیاز الهی  را درک نکرده و دچار سرگردانی و سؤ تفاهم  شده و چه بسا بر علیه خالق خود قیام می کند و لذا صفاتی چون مجنون عصیانگر و خود- برانداز را  بارز نموده است که حاصل خود- نشناسی می باشد . انسانی که ذاتاً خلیفه خداست و این قدرت و خلاقیّت را دارا می باشد اگر ذات خود یعنی خدا را انکار کند طبیعتاً به جنگ بر علیه خود برخاسته است و به خود – براندازی دچار شده است و در اینجاست که جامعترین تعریف از انسان کافر رخ می نماید : انسان بعنوان یک انسان خود- برانداز . و این خود- براندازی در آخرالزمان در همه صفات بشری خود نمائی می کند و بسوی خود-کشی نسل بشر بر روی زمین  به پیش می رود تا آنگاه که آن خلیفه بر حق خدا بر روی زمین که این حق را شناخته و تصدیق کرده است بیاید و انسان را از این خود-کشی نجات دهد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خدا و بنده                  

 

نسبت ما کی بود همچون خدا و بنده ایی

شرح  عشق  ما  نیاید  جز غروب  خنده ایی

 چشم من کی می تواند جلوۀ روی تو دید

که تو خود ساکن چشمی و به چشم تابنده ایی

من چه گویم عاشق و معشوق کیست اندر میان

که تو خود عاشق خویشی و به خود زیبنده ایی

شاهدی چون من نظر بر عشقبازیت کند ؟

کاین من اندر ان نگاهت می شود بیننده ایی

کیست این من کاینهمه گفتار در دیدار کرد

زآسمان بیننده ایی و بر زمین گوینده ایی

پس  تو ای  مشهود  انالحق  را  شهید

«ان»  بسوزان  تا  شود  حق  بنده ایی

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سکولاریزم چیست ؟

 

سکولاریزم به لحاظ لغت  به معنای انزوا و گوشه نشینی و جدایی است ولی در فرهنگ غرب یکی از مکاتب و نهضتهای اجتماعی رنسانس بر علیه حاکمیت همه جانبه کلیسا بر زندگی مردم بوده است این مکتب قدرت کلیسا و کلاً مسیحیت از همه ارکان زندگی سیاسی و اجتماعی مردم طرد می کند و نهایتاً دین را به  « انزوا » می کشاند و در مفهوم نهایی متافیزیک و جهان  آخرت را از حیطه حیات دنیا بیرون کرده و به زبانی آن را خانه نشین ساخته است . به بیانی معتقد است که دین بایستی تبدیل به امری کاملاً خصوصی در پشت دربهای بسته باشد . ولی سکولاریزم کامل معتقد است که دین باید به همان آخرت باز گردد و دست از سر زندگی بشر بردارد . طبعاً برای تحقق چنین ارمانی در مرحله نخست دین بایستی از عرصه حکومت و قانون خارج شود لذا در معنای نهایی سکولاریزم بر اصل جدایی دین از حکومت پی ریزی می شود و بدین گونه سکولاریزم زیر بنای اعتقادی مدرنیزم محسوب می شود .

در واقع سکولاریزم را بایستی به دو نوع و یا در دو مرحله ارزیابی نمود که اولی جدایی دین از حکومت است که این سکولاریزم سیاسی می باشد و دیگری جدایی دین از زندگی روزمره است که سکولاریزم اخلاقی محسوب می شود . پس درک می کنیم که سکولاریزم به زبان بسیار واضح همان بیان کفر آشکار و صادقانه است و جبراً دین داری را به قلمرو حیات فردی و اختیاری می کشاند و محلی از اعراب برای شرک و نفاق باقی نمی گذارد بخصوص شرک و نفاق حکومتی که همواره موجب پیدایش ظالمانه ترین نظامهای سیاسی در تاریخ بشر بوده است که اتفاقاً رسالتی جز نابودی ایمان و مؤمنان واقعی نداشته است . و این امر نیز واضح است که تا اکثریت یک جامعه مؤمنان حقیقی نباشند اگر هم حکومتی براستی مؤمن بر سر کار آید مجبور است که به سرکوب اکثر مردم بپردازد تا انها را به اکراه و ریا وادار به دین نماید که نهایتاً به دست مردم ساقط می شود . بهرحال می دانیم که کل تمدن مدرن جهان که از غرب پدید امده محصول فلسفه سکولاریزم است که به حاکمیت اشکار کفر در جهان می انجامد یعنی موجب تسریع حرکت تاریخ و روند جوامع بشری می شود و دین را به دو قطب کفر محض و ایمان محض می کشاند و بدین گونه بشریت که نفساً کافر است بسرعت به غایت برون افکنی کفرش می رسد که چیزی جز جنون و جنایت نیست و لذا جبراً و به تجربه بر آستانه توبه ایی حقیقی قرار می گیرد که عصر ظهور ناجی یا امام بعنوان اسوۀ دین خالص

 است .

و اما سکولاریزم اسلامی هم داریم که به لحاظ تاریخی مقدم بر سکولاریزم مسیحی است و ان مکتب و فلسفه معتزله در صدر اسلام است که ادامه تکاملی مکتب مرجئه می باشد که بانی اش معاویه و عمرو عاص بودند که می گفتند : دین را بایستی به خدا باز گردانید و از حیطه زندگی دنیا خارج کرد تا الوده نشود و همه اعمال خود را باید به خدا رجوع ( مرجئه ) دهیم که او خود فاعل مختار و ارحم الراحمین است !! می بینیم که فلسفه سکولاریزم به کاملترین وجهی که حدود چهادره قرن پیش بیان شده است و اما معتزله که از ریشه اعتزال به معنای انزوا و جدایی است تکمیل فلسفی همان مکتب است که از میان گروهی از خوارج در اواخر حکومت علی پدید امد که کسانی چون ابوموسی اشعری و حسن بصری از سخنگویان مشهور ان می باشند .

اصولاً  سکولاریزم در هر مذهب و ملتی یکی از نتایج تاریخی حکومتهای منافق است که دین را دست اویز قدرت نموده اند . بنابراین می بینیم که سکولاریزم در ان واحد می تواند دارای دو انگیزه و نیت کاملاً متضاد باشد : کافرانه و مخلصانه : مؤمنانی که از شرک و نفاق جامعه و حکومت به تنگ امده اند و کافرانی که دین را مزاحم حکومت خود می یابند . این هر دو می توانند شعار سکولاریزم سر دهند که یکی بر حق است و دیگری ضد حق . ما امروزه شاهد این هر دو جریان سکولاریستی در کشور خودمان و در کل جهان اسلام و بلکه سراسر جهان می باشیم .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

افسانۀ نیما یوشیج

(پدر شعر نو ایران )

 

شعر نو به معنای شعر منثور یا نظم شکسته ریشه در ادبیات عرفانی ما دارد . شعر نو به معنای نثر زیبا و عمیق که دل را متأثر سازد و روح را به جنبش آورد بانیانی ماقبل از نیما دارد مثلاً خواجه عبدالله انصاری و یا شیخ عطار در کتاب تذکرة اولیاء که برای فهمشان نیازی به هیچ تخصص و تفسیر و مخدری و محرکی هم نیست و حتی دل کافر را هم منقلب می سازد مثلاً « خدایا آن ده که آن به » .

اما شعر نو به معنای به هم آمیختن هیستریک واقعیت و هذیان آن هم بصورتی سربسته و به اصطلاح سمبولیک البته پدرش نیما یوشیج است که این ارمغان را از ادبیات افیونی مالیخولیایی فرانسه و مخصوصاً از شارل بودلر و مالارمه بر گرفته و وارد ادبیات ایران کرده است که بیان دردهای شکم سیری و عیاشانه روشن فکران بی هویت و پوچ شده سرآغاز عصر مدرنیزم است که معجونی از خماری و نشئه گی و همجنس گرایی و یأس اجتماعی و فلسفی است .

این نوع شعر  انگاه که بواسطه نیما وارد ایران شد کمترین سنخیتی با جامعه روشن فکری ایران نداشت و لذا تا مدتها در انزوا بود و جز چند نفری قادر به برقراری رابطه با این نوع شعر نبودند تا اینکه بلایا ی مدرنیزم روشن فکری دامن گیر جامعه ما نیز شد .

جز چند تایی از اشعار نیما  در حالت عادی قابل دریافت نیست ان هم برای اهل فن . و بقول هگل فقط خدا می داند که شاعر در ان لحظه چه منظوری داشته است . یکی از مشهورترین و مفهوم ترین اشعار نیما « ای آدمها » می باشد که بیان حال یک خماری شدید است و لذا به درک رئالیستی نزدیکتر است . می دانیم که بودلر پیامبر شعر نو  از نوع نیمایی خود یک افیونی مبتلا به انحراف جنسی بود که آوازه اش را مدیون دزدیدن اشعار شاعر عارف فرانسه آرتور رمبو می باشد که نوجوانی فقیر و آواره بود که از فقر و بی خانمانی در نزد بودلر می زیست و بودلر هم به طرزی ناجوانمردانه از وی سوء استفاده می نمود که نهایتاً ان نوجوان بیچاره گریخت و مورد اصابت تپانچه بودلر قرار گرفت و از وحشت با پای برهنه از فرانسه تا افریقا دوید و مابقی عمرش را در افریقا سپری نمود و مسلمان شد و در همانجا به بیماری سرطان عضله پا  در حدود چهل سالگی از دنیا رفت . در واقع بایستی رمبو را پدر شعر نو اصیل و باشرف عصر جدید غرب دانست که هر قطعه از شعرش یک بیانیه بر علیه توحش اروپاست .  

بهرحال این امر واضح است که نیما یوشیج در قلمرو فرهنگ و احساس کمترین اثری بر جامعه ایران از آغاز تا به امروز بر جای ننهاده است و انچه هم که از او گزارش می شود حتی یک قطعه از اشعارش نمی باشد که حامل یک معنا یا احساس خاص و یا جدیدی باشد بلکه نیما فقط بعنوان یک تکنسین ادبی شهرت یافته است و لذا از او فقط سبک نیمایی و وزن نیمایی به جای مانده است . او یک مهندس ادبی بود که فنی را از فرانسه وارد ادبیات فارسی نمود . و اما ممکن است گفته شود که او اگر نتوانست از اغاز تا به امروز با هیچ قشری از مردم ایران رابطه ایی را برقرار کند در عوض تعدادی شاگرد پرورش داد که توانستند عرصه نوینی از معانی و احساسات شاعرانه را بر ادبیات ایران بیفزایند و با بخشی از مردم رابطه برقرار کنند . به نظر  ما به جز شاملو که او نیز نتوانست کمترین اثری بر فرهنگ معاصر ما بر جای نهد و جز تحقیر اساطیر فرهنگی ما هنری نداشت و براستی مقلد نیما در سبک بود مابقی شاعران نوین ما همچون اخوان ، فروغ ، سپهری و دیگران مطلقاً نه به لحاظ سبک و نه محتوا ربطی به نیما ندارند و بدون وجود نیما هم وجود می داشتند .

بهرحال منظور این نبود که پشت سر شاعر مرده ایی بدگوئی کنیم ولی مجبور بودیم تا حقیقت ناگفته ایی را عیان کنیم . مرحوم ال احمد در مقاله ایی بس لطیف و مکاشفه گرانه درباره زندگی نیما کل این حقیقت را با زبانی بس محجوب و رقت انگیز بیان کرده است . نیما یک قربانی است مثل هدایت و بسیاری دیگر و این را نیز بدانیم که خود او شدیداً تحت تأثیر هدایت بوده است .

اصولاً بزرگترین بلا و مصیبت اهل هنر الکل و افیون است که روح لطیفشان را به ظلمت می افکند و شهامت  و صداقت معنوی را از آنان می ستاند و چه بسا آنان را دریوزه بی هنران روزگار می سازد . گویی که اعتیاد کفاره به بازار آمدن اهل هنر و شتابشان در تبدیل دل به گِل است . هر هنرمندی بیش از هر چیزی قربانی وسوسه شهرت طلبی خویش است . اگر روسپی گری زن حاصل به بازار بردن زیبائی تن است روسپی گری مرد حاصل به بازار بردن دل خویشتن است  . ای کاش نیما می توانست به تنها شعر قابل فهمش جامه عمل بپوشاند که :

                         

از پس پنجاهی و اندی زعمر       نعره بر می آیدم از هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی        چادری و گوسفندی و سگی

 

 امیدواریم که روح بزرگوارش جسارت ما را ببخشد که جز بیداری جوانان مقصودی نداشتیم . این یک خود- انتقادی ملی است که باید استمرار یابد تا دچار خود فریبی ملی نشویم .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا بی دینی بد است ؟

 

*زیرا انسان را بی هویّت ساخته و هر عمل زشتی را آسان می سازد .

*زیرا وجود انسان را در نزد خودش حقیر و بی ارزش می سازد و انسان تن به هر خفّت و ذلّتی می دهد و خود را ارزان می فروشد .

*زیرا انسان را بزدل و ترسو می کند و به چاپلوسی و بردگی صاحبان قدرت می کشاند .

*زیرا انسان را با وجدانش به تضاد انداخته و موجب ریا کاری می شود که بدترین عذابهاست .

*زیرا موجب زوال عقل شده و پریشانی و نسیان پدید می آورد .

*زیرا انسان را در قبال مرگ به هراس انداخته و آسایش و آرامش را سلب می کند و به وحشت و توحش مبتلا می سازد .

*زیرا افکار و اعمال بشر را از مقصود و کمال ابدی می اندازد و عقیم و بی ریشه می کند و لذا انسان به قشری گری و بطالت دچار شده و در نزد خودش هیچ و پوچ می گردد . 

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خُمخانۀ عشق هاهوتی

«غدیر خم »

 

« غدیر خم » ، چشمه یا برکه و یا کلاته ایی بین راه مکه و مدینه بود که حضرت رسول در بازگشت از آخرین حج خود در آن محل توقف نمود و وصی دین خود یعنی علی (ع) را به مسلمانان معرفی فرمود . این روایت تاریخی مسلّمی است ک دربارۀ غدیر خم از همه مورخین و راویان شیعه و سنّی  تصدیق شده است .

خطبۀ غدیریه کاملترین خطابه ایی از پیامبر اسلام است که به تمام و کمال در تاریخ باقی مانده و بخشی از بدیهی ترین حدیث نبوی محسوب می شود که عمده ترین جنبه از معارف بنیادین امامیه را پدید آورده است که گزیده هایی از این خطابه ها را که برخی در محل غدیر خم و برخی دیگر در بین راه روایت شده است در اینجا نقل می کنیم :

« من شهر علم هستم و علی دروازۀ آن است . هر که را من مولایم بعد از این علی مولا ست . علی نور معرفت است ، علی مماس بر ذات خداست ، علی رهبر اولیای خداست ، علی پیشتاز هدایت است ، علی بعد از من صاحب اختیار همه مؤمنان است ، علی کلمه ایی است که پرهیزگاران ان را فرا می گیرند ، علی مخزن وحی من است ، علی بر پاکننده قیامت است ، علی و من نور واحدیم ، هرچه من شنیده و دیده ام او هم شنیده و دیده و هر کجا که من بوده ام او هم بوده است ،علی با حق است و حق با علی است ، علی به هر سو گراید حق هم به همان سو گراید ، علی تقسیم  کننده بهشت و جهنم است ، علی نور باطن همۀ انبیای الهی بوده است ، علی راستگوترین انسان است ، علی میزان انسان است ، علی وارث علم همه انبیای الهی است ، علی جدا کننده حق از باطل است ، علی بهترین انسان است   و هر که به این امر معتقد نباشد کافر می شود ، علی مورد امتحانی از جانب پروردگار قرار گرفت که هیچ بنده ایی به ان امتحان نمی شود ، علی آن جوانمردی است که در معراج  دیدار نمودم ، معراج من فقط برای شناخت علی بود ، خداوند بر علی نماز می گزارد ........»

در حقیقت علی (ع) بر اساس این سخنان رسول بسیار بیشتر از یک وصی معرفی می شود . در این سخنان تازه می توان به مقام هاهوتی خود حضرت رسول پی برد زیرا کسی که وصی اش این است پس خودش کیست . این است که قیاس محمد و علی در معارف امامیه مثل قیاس خورشید و ماه است .

در این خطابه ها حق امامت است که آشکار شده و راز ختم نبوت و کمال دین و مطلق نعمت خدا بر بشریت عیان گردیده است . در اینجا امامت عین واقعه قیامت کبری و عرصه لقاء الله می باشد . حاضران در این واقعه برای نخستین بار چنان عشقی از محمد نسبت به علی را آشکارا دیدند که مشابه مکتوب چنین عشقی در کل تاریخ بشری فقط در اشعار مولوی نسبت به شمس تبریزی یافت می شود . همین عشق نهان که بالاخره در آخرین ایام زندگی رسول خدا آشکار شد اساس کل کینه و عداوت منافقان و بخیلان بر علیه علی و آل او و شیعیان او در طول تاریخ بوده است و این عداوت مشمول حال وجود مبارک رسول خدا نیز گردید که در حال احتضار و در رختخواب بیماریش از جانب چند تن از نزدیکترین اصحاب کبار مورد سو ءقصد قرار گرفت  که باز هم برای چندمین بار توسط علی خنثی و مسکوت شد .

واقعه بیعت با امام بعنوان مظهر حق و الوهیّت یک بیعت سیاسی نبود به همین دلیل هرگز علی  شکنندگان این همه بیعت کننده را به زیر سوال نبرد این بیعتی مطلق و بی چون و چرا بود که فقط عشقی ناب می توانست حامل آن باشد و بس که انگشت شماری بیش نبودند که همان یاران صفه بودند .

واقعه دیگری که در حاشیه این بیعت بطور خصوصی تر رخ نمود این بود که علی (ع) بیعت کنندگانش را از میان مؤمنان واقعی دو به دو به بیعتی مضاعف دعوت نمود و آنان را برادران حقیقی نامید و وصی و وارث در دنیا نیز قرار داد . این به مثابه جاری شدن امامت  در سطح نازلتری بود که در قران کریم هم مذکور است که « برخی مؤمنان اولیای برخی دیگرند » و این همان سنت امامیه در دوران غیبت امام در طول تاریخ است این همان سنت مراد و مرید در عرفان اسلامی است که نور امام را در این رابطه آشکار می سازد . در واقع علی (ع) بلافاصله سلسله مراتب امامتش را در میان مریدانش جاری نمود و نور امامت و معرفت و هدایت از طریق همین مریدانش در کل تاریخ از شرق تا غرب عا لم اشاعه یافت  که برخی از انان عبارتند از : سلمان فارسی ، کمیل ، مقداد، میثم ، عمار، بلال  و اویس قرنی که بعداً به این بیعت ملحق شد . جالب اینکه تقریباً همه این اولیای علی برده های آزاد شده توسط پیامبر و علی بودند و جالبتر اینکه همسران همه امامان ما نیز پس از علی که زایندگان  امامان بعدی بودند از کنیزکهای آزاد شده بدست امامان بودند . گویی که نور امامت و هدایت در بستر بردگی بشر رشد کرده و استمرار یافته است یعنی مستضعفترین افراد بشری بوده اند که جانشینان خدا بر روی زمین گشته اند همانطور که امام اول و امّ الائمه ( فاطمه ) هر چند که برده نبودند ولی از هر برده ای در جهان فقیرتر و گرسنه تر زیستد و در واقع خدایان گرسنگی بودند منتهی با فقر افتخاری و گرسنگی اختیاری . پس در حقیقت این سلطنت فقر و گرسنگی انتخابی است که در تاریخ جاری شده است .

در این واقعه بنیاد نژاد پرستی بر کنده شد و وراثت ، ایمانی گردید و این همان آل علی است و عرصه پیدایش علییّن . و این نخستین جامعه امامیه و به زبان امروزه نخستین جامعه کمونیستی عاشق و موحد بر روی زمین بود که پدید آمد و سنگ زیر بنای جامعه امام زمانی گردید . این نخستین انترناسیونال کمونیزم عرفانی بر روی زمین بود که اعضایش از ایران و هند و افریقا و روم بودند و کل جهان را نمایندگی می کردند .

همزمان با واقعه غدیر خم نطفۀ پلید یک بیعت ضد امامیه و مافیایی در شرف تکوین بود که بلافاصله با رحلت رسول اکرم آشکار شد و ان شورای سقیفه بود به رهبری عبدالرحمان عوف بزرگترین ربا خوار عربستان که همه شکم گنده ها را گرد هم اورد و یک حزب سیاسی و اقتصادی بر علیه علی پدید اورد .

تقریباً همه بیعت کنندگان با علی (ع) در غدیر خم دهها داغ و سوراخ و استخوان و دنده شکسته در بدن خود حمل می کردند مثلاً کسی چون عمار یاسر یک استخوان سالم در بدن نداشت و تا اخرین لحظه زندگیش توسط عمال ابوسفیان شکنجه می ش د تا دست از ارادتش به علی بکشد .

غدیر خم به مثابه عروسی خدا و محفل اولیاء  و ظهور حزب الله از شکمهای گرسنه و استخوانهای خورد شده بود که تحت الشعاع محبت محمدو علی و فاطمه تبدیل به خدایان زمینی شده بودند و پرومته هایی در زنجیر .

و اما امروزه اگر احیاناً چیزی از نور دین در خود داریم از برکت ان واقعه است .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مرگ - درمانی

 

پس از معرفت- درمانی  که البته ویژۀ عقلاء می باشد که کمیاب هستند مرگ – درمانی شیوۀ دیگری است که هر انسانی اگر بخواهد می تواند از ان برخوردار شود . یک انسان شدیداً بیمار و یا گرفتار اگر براستی مرگ را در دلش بپذیرد و خود را برای آن اماده سازد چه بسا آن بیماری و یا گرفتاریش برطرف می شود و یا لااقل عذابش از بین می رود زیرا انچه که یک بیماری و یا گرفتاری را عذاب آور می کند که از اصل آن مشکل، شاقه تر است جنگ با آن و عدم باور و تصدیق مرگ یا نابودی حاصل از آن است .

یکی از اهداف ذاتی هر بیماری و مشکلی آن است تا انسان را برای مرگ آماده سازد یعنی از وابستگی به دنیا ازاد نماید پس اگر انسان به این رسالت ذاتی بیماری و گرفتاریش پاسخ گوید و تسلیمش گردد یا هر چه زودتر معالجه می شود و یا عذاب روحی حاصل از آن کاهش می یابد و یا هر چه سریعتر از دنیا میرود .

مرگ – درمانی یکی از ارکان دین و جنبه ای از دین درمانی است و این است که یاد مرگ یکی از عبادات و ثوابهای بزرگ است . و در روایات دینی آمده است کسی که هر روزه مرگ را یاد کند و قبر خود را متصور شود و یا به زیارت قبور برود عذابها از وی دور می شوند زیرا اساس همه عذابها حاصل ترس از شکست و مرگ و نیستی است .

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

باباطاهر عریان

(پیامبر دل ایرانیان )

 

در میان همۀ شاعران جهان هیچ کس چون باباطاهر عریان نتوانسته است اینچنین لطیف و عمیق و امّی، دل انسان را بیان کند . بدین لحاظ اگر دین خدا تماماً بر حالات و مقامات دل استوار است پس بابا طاهر هستۀ مرکزی دین را بیان کرده است و لذا رسالتی پیامبرانه ادا نموده است . باباطاهر را بایستی دل شده ترین انسان ایرانی دانست که صدای دل را شنیده و سروده است و عریان بودنش نه از لخت بودن بدنش که از عریان سازی دل خویشتن است .

اگر در مقام کلام و ادعا باشد از برخی از اشعارش پیداست که براستی به مقام وحدت وجود و تجلی پروردگارش در جهان رسیده و همچون علی (ع) جز خدا نمی بیند و در کوه و دشت  و آسمان و دریا جز جمال یار نمی یابد . در قاموس قرآن یکی از نشانه های برحق بودن رسولان خدا همانا امّی و دل نشین بودن زبانشان است . بدین لحاظ بایستی بی کمترین غلوی باباطاهر را پیامبر دل دانست که مقام عارفان واصل است انهم عارفی امّی که براستی برای ایرانیان یک پیامبر خانگی می باشد . مذهب باباطاهر مذهب دل عریان است انهم دل توده های امّی . به نظر ما در وادی طریقت جایگاه باباطاهر در فرهنگ ایران زمین کمتر از مقام حافظ و مولانا نیست و بلکه برتر است .

ع-خ
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نار نامه                     

 

می یی خواهم که این جانم بسوزد          بساط  خان و هم مانم   بسوزد

دو صد جان داده ام در نار آن یار          هنوزم  جـان   بیجانـم   بسوزد

می یی خواهم که آتش خوار باشد          که این دوزخ به دورانم بسوزد

عجب که بلبل و گل هردو  مردند            ز ســردی  زمسـتـانم   بسوزد

نمیسوزی  چرا  تا بیخ  و بن را            مـکن رحمی  که  بنیانم بسوزد

فراق    یار  را  تا  حشـر  دیـدم             بسوزان تا که سوزانم  بسوزد

وصال  ما  بود  هجر دو چنـدان             به  هر دیدار صد جانم  بسوزد

اگـر رخسار   یارم    را  ندیـدی              ببیـن مشـهود ایشانـم  بسوزد

نمیـدانم چه  کارسـت یار ما را               که اینسان داغ داغانم بسوزد

عجـب   یاری  بیامد  آخر  کـار              کـه تاروپود  امکانـم  بسوزد

دو کارش باشد این حوری غلمان           که هم دروصل وهجرانم بسوزد

بسوز ای یار گر یک دم نسوزی           هزاران دل  بـه میدانـم  بسوزد  

به یک دم فرصت غم نیست مارا            به امیـدی که حـرمانـم  بسوزد

از این ترسم  که در   پایان عالم             به انـدر نزد  رحمانـم  بسوزد

عجب  یاری فرستـادی تو ما  را             خدایا   اینـکه  ایمانـم  بسوزد

از این داغی که می بینم زهستش           همی دانـم که هستـانـم بسوزد

بجز او کـی بـود یاری  چنین  کار           که بیخ  هفـت اکوانـم  بسوزد

تو خود سوزی بخود من کی بسوزم        منی کی بوده ام کانـم  بسوزد

نه جانی از  منست  نی استخوانی           که اینسان نرم و آسانم بسوزد

هم  ابراهیم  ازیـن  آتـش   گریزد            هم عزرائیل که دستانم بسوزد

منـم  ان  کـوره  تبــدیل   عـالــم              که  هر دم  این را آنم  بسوزد

درین اتش که بنمـودی تـو مارا              همـی موسی عمرانم بسـوزد

دو صد دریادرین اتش سراب است         دوصد دوزخ زسوزانم بسوزد 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ دخانیات

 

در قرآن کریم سوره ایی بنام « دخان » داریم که به معنای « دود» است که وصف مقدمات قیامت می باشد . امروزه کره زمین بواسطۀ دود غلیظی که حاصل علوم وفنون است محصور شده که نفس کشیدن را به خفقان انداخته و سقف آسمان را هم سوراخ کرده ( سوراخ لایه اوزون )که از طریق این سواخ تشعشعات مرگبار فوق جوی بر اهل زمین می بارد . این سورخ شدن نیز از جمله نشانه های قیامت در قرآن است .

در قرآن مذکور است که ستمگران به واسطۀ فساد و فتنه خود زمین و آسمان را به فساد می کشند و این دود از جمله مفاسد بشر است . بشر عصر آخرالزمان علاوه بر دودی که از بیرون او را احاطه کرده بواسطه تدخین توتون و سائر مخدرات اندرون خود را نیز دوداندود می کند تا ظاهر و باطن همسان شود و از طریق این دودهایی  که به درون خود می فرستد سوزش و آلام دود بیرونی را تسکین می بخشد . در واقع بواسطۀ دود توتون و سائر مخدرات اندرون خود را خُنک میکند تا بتواند دود آتش دوزخ را که بواسطه صنعت وی را محاصره کرده تحمل کند .

همانطور که قبلاً هم متذکر شدیم طبق سخنی از رسول، ماده اولیه جهنم همان نفت ( نفط ) می باشد . امروزه همه بشریت مشغول دخانیات هستند و حتی کودکان نیز رو به دخانیات می کنند تا بتوانند زندگی دود آلود شهرها را تحمل کنند . دود حاصل سوخت ناقص است و بزودی با سوختهای اتمی این دودهای ناقص کاهش یافته و دودهای بیرنگ اتمی ( تشعشعات ) جهان را محاصره می کند که هزاران بار نفوذ کننده تر و مهلکتر است و لذا انسانها هم مجبورند برای خنک کردن خود از دودهای شدیدتر مثل مرفین شیمیایی و کریستال و امثالهم استفاده کنند .

جالب  است که سیگار مثل بسیاری از پدیده های آخرالزمانی از قاره آمریکا و با کشف این قاره پدید آمد واصلاً تدخین محصول این قاره آخرالزمانی است همانطور که نفت هم بعنوان ماده اولیه ماشین جهنم مثل انرژی اتمی در همین کشور کشف شد . و می دانیم که امروزه آمریکا بزرگترین تولید کننده سیگار در جهان است .

بهرحال امروزه همه مردمان جهان اعم از کافر و مؤمن غرق در دود هستند و لاجرم انواع دودها را تنفس می کنند و آنان که سیگار نمی کشند دچار التهابات تنفسی و خونی شدیدتر ند زیرا نیکوتین و افیون موجب خنک کردن التهابات درونی حاصل از دود و گرمای صنعتی می باشد .جهان صنعتی جهان آتش و التهاب است که موجب انواع بیقراریها و امراض ناشی از آن می باشد و نیز شتابزده گیها و خشم ها و جنونهای فزاینده . لذا آنان که از دودهای مسکن خنک کننده استفاده نمی کنند لاجرم به دارهای مسکن و روان گردان روی می آورند که به مراتب خطرناکترند . و همه این آرام بخشها از ملزومات ادامه زندگی در آستانه قیامت است و بدون این مسکّنهای  طبیعی و مصنوعی آمار جرم و جنون و جنایت هزار چندان می شود و حیات شهری را منهدم می سازد . و نیز اینکه بوضوح می بینیم رهبران جهان جهنمی خود عموماً مبتلا به این مسکن ها نیستند یعنی نه سیگار می کشند و نه از مرفین استفاده می کنند چرا ؟ همانطور که اکثر قاچاق چیان بزرگ هرگز معتاد نیستند . این رهبران جنون و جنایت این امکان را دارند تا جهنم نفس خود را با پروژه های شیطانی برون افکنی نمایند در واقع اینان خود خازنان دوزخ یعنی شیاطین می باشند . همانطور که خود شیاطین چون از جنس آتش دوزخند در دوزخ نمی سوزند و لذا نیازی به این مسکنها ندارند .

به لحاظ تجربی هم این اصل فلسفی محقق است که هر کشف و  اختراعی حاصل ضرورتی می باشد و انواع دخانیات و مخدرات همزمان با عصر صنعت پدید امده است و هر روزه مخدری قویتر پدید می آید که لازمه ادامه بقا در طبقات سوزنده تر دوزخ است . بهتر است که انواع دودهای بیرنگ و بی بو از جمله تشعشعات اتمی و امواج الکترو مغناطیسی و رادیویی و رایانه ایی را هم به حساب همین واقعه بگذاریم که خود زمینه پیدایش انواع مخدرات جدید هستند .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هدف و وسیله

 

«هدف فقط برای توجیه وسیله است ».

 

دیالکتیک و منازعه بین هدف و وسیله یکی از مهمترین مسائل عصر ایدئولوژی بوده است که دارای مدینه فاضله می باشد . در این منازعه دو نظریه وجود داشته است : نظریۀ اخلاقیون که معتقد بودند که انسان حق ندارد به هر روش  و وسائلی بسوی هدف برود و خود راه و روش و وسائل هم باید دارای اصول و حقوقی باشند که در هدف منظور است . ولی پراگماتیستها و ماتریالیست ها خلاف این نظر را داشتند زیرا اخلاق را امری رو بنایی می دانستند و معتقد بودند که در یک نظام غیر اخلاقی نمی توان بواسطه اخلاق بسوی هدفی بزرگ حرکت کرد و انسان مجبور است که بخاطر رسیدن به یک نظام اخلاقی پا بر روی اخلاقیات رو بنایی بگذارد تا به یک اخلاق زیر بنایی برسد .

بهرحال هر یک از این دو نظریه دلایلی دارند که معقول می نماید ولی اساس این بحث ریشه ایی در معرفت شناسی دارد و پاسخ به این مسئله که آیا با اخلاقیات می توان با ضد اخلاق مبارزه کرد . ولی این نکته را نیز پیشاپیش متذکر شویم که اساس این منازعه بر بی ایمانی به خدا و یا تزلزل در ایمان است .

و اما در اینجا ما جنبۀ دیگری از این مسئله را پیش روی می نهیم که آن هردو نظریه را متحد می سازد و ماهیّت یگانه اش را آشکار می سازد و ان این است که اصولاً هر هدفی چه فردی و اجتماعی در ذهن بشر که بصورت یک آرمان در آینده قابل تصور است ذاتاً فقط دارای این ارزش است که اکنونیّت روزمره زندگی و شرایط و وسائل موجود را برای ادامه زندگی در فراسوی آن هدف توجیه کند و لذا استمرار زندگی را که مهمتر از آینده است برای ذهن بشر موجّه نماید . یعنی این سوال که : آیا  هدف می تواند وسیله را توجیه کند ؟ پاسخ حقیقی این است که هدف جز برای توجیه وسایل نقد زندگی نیست . در اینجا منظور از وسیله همان امکانات نقد مادی و معنوی موجود برای هر فرد و یا گروهی است که جز این وسیله ایی  برای زندگی ندارد .

هدفمند کردن زندگی و آرمانی نمودن اعمال مثل عاشقانه کردن نیاز جنسی است همانطور که عشق توجیه رابطه جنسی است هدف هم توجیه کل راه و روش جاری است . درست به همین دلیل است که هیچ کس و گروهی به هدف و آرمان  تببین شده خود نمی رسد زیرا ذاتاً هم قرار بر این نبوده است . هرچند که گاه بواسطه تبلیغات ایدئولوژیکی آنقدر هدفی شعار داده میشود که عده ایی آنرا باور می کنند و می پندارند که فقط برای این هدف زندگی می کنند اینان  خیلی سریعتر از دیگران با این هدف به بن بست می رسند و چه بسا برای فرار از این بن بست به شیوه های گوناگون دست به خود کشی می زنند و یا خود را به کشتن می دهند . و لذا آنگاه که به بن بست می رسند بهتر در میا بند که هدف فقط توجیه کننده زندگی جاری آنان بوده است زیرا آنگاه هم که دست از آن آرمان می کشند هیچ تفاوتی در کیفیت زندگی آنان رخ نمی دهد .

در زندگی بشر شاید هیچ ایده ای فریبنده تر از چیزی که هدف یا آرمان نامیده شده وجود ندارد . این ایده یکی از مهمترین موضوعات تناقض برانگیز زندگی هر فرد می باشد و یکی از علل نفاق و ریا محسوب می شود .

البته در اینجا منظور از هدف یک آرمان معنوی است و نه مادی . هر چند که اهداف صرفاً مادی هم وقتی تحقق می یابند که در استمرار روزمرگی قابل توجیه باشند . فقط کسی که معنا و حقیقتی را در وجود خودش هدف قرار داده است و در واقع شخص خودش را ظرف آرمان خودش ساخته است و در جستجوی یک حقیقت باطنی است می تواند از توجیه وسیله بی نیاز گردد زیرا آنچه که انسان را به مواضعی ضد اخلاقی می کشاند تطبیق مصنوعی آرمان با صورت بیرونی زندگی است که موجب تناقض و رسوائی است . در واقع به میزانی که یک آرمان معنوی یعنی باطنی است از قلمرو این تضاد و فریب خارج است . به بیان دیگر به میزانی که یک معنا می خواهد لباس دنیا بر تن کند و به بازار بیاید دچار این تناقض می گردد و رسوا می شود که بر حق است . در واقع آن آرمانی که فقط در ظرف دنیا دارای حقانیت می شود ذاتاً دچار تناقض و فریب است .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |