تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

آیا بی دین می تواند صادق باشد ؟

 

یکی از دعویهای مخالفان دین و تقوا این است که اهل صدق هستند و مثل انسانهای متدیّن ریا نمی کنند و بقول معروف ظاهر و باطن یکسانند . بارها نشان داده ایم که دین نیز بر دو نوع است : دین مشتاقانه و صادقانه و دین با اکراه و سیاست و ریاکارانه . تکلیف هر یک از این دو واضح است و جای بحث ندارد و اما سوال ما این است که ایا انسان بی دین می تواند صادق و بی ریا باشد ؟

گرایش بشر به تقوا و خویشتنداری که در نزد کافران ریا کاری محسوب می شود دو علت دارد : فطرت مذهبی و عرف و قوانین اجتماعی . که این دو نیز علت و معلول  همدیگرند . آنچه که عرف نامیده می شود در هر اجتماعی همان حداقل اخلاق دینی در جامعه است که در طول تاریخ تبدیل به سنن و رسوم شده است و هیچ اجتماعی بی عرف نیست وگرنه فرو می پاشد . بنابراین اگر فرد بسته به تربیت خانوادگی و قومی خود توانسته باشد فطرت دینی را در خود به نسیان سپرده و مفتخرانه گناه کند ولی نمی تواند در حیات اجتماعی عرف را نابود کند وگرنه سر از زندان در می اورد . لذا برای ازادی عمل بلهوسانه خود بتدریج در جامعه مطرود شده و به سمت روابط مخفیانه و مافیایی با قشر تبهکاران حرفه ایی جامعه می رود تا بتواند در ان روابط به اصطلاح خودش بی ریا باشد . که همین قلمرو مافیایی بی ریا عرصه هلاکت اوست و کل اراده او را رنجور ساخته و تباه می کند و اصل آزادی عمل را از او می گیرد و به اسارت می کشاند . پس واضح است که انسان بی دین نمی تواند برای مدت زیادی به اصطلاح آزاد و بی ریا زندگی کند و به همین دلیل این نوع انسانها به سرعت به عداوت با کل جامعه کشیده می شوند و جامعه نیز از طریق ارگانهای عرفی و قانونی اش آنها را تنبیه می کند و به غل و زنجیر می افکند .

و اما جدای عرف و قوانین اجتماعی  اگر فردی در یک جامعه کاملاً بی عرف و قانون هم زندگی کند خود بواسطه افراط در بلهوسیها بتدریج اراده اش را از دست می دهد و بازیچه می شود و انسان بی اراده و رنجور دیگر هیچ معنایی از آزادی و بی ریایی را برای خود باقی نمی گذارد یعنی نیرویی در نفس خودش او را محدود و زنجیری می کند و این همان تقوای ذات انسان است که عمل می کند .

 

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بیتل ها( Beatles )

بانی موسیقی پاپ در جهان

 

موسیقی پاپ به لحاظ لغت به معنای موسیقی مردمی است که احساسات توده ها را بیان میکند . این موسیقی در حقیقت جایگزین همان موسیقی فولکلور جهان ماقبل از صنعت است . وقتی گروه بیتلها  در اوج شهرت جهانی بودند ایدئولوگهای جهان کمونیزم حسرت می خوردند که چرا کشورهای سوسیالیستی نتوانستند چنین هنری را پدید اورند و به خدمت کمونیزم گیرند . بیتلها فقط توده ایی نبودند بلکه هنرمندانی بسیار باهوش و بدعت گذار بودند که از طبقه کارگر بریتانیا برخاسته ولذا امیال و احساسات و درد و ناکامیهای طبقه کارگر را به خوبی نمایان کردند  و حتی انگیزه ها و شعارهای ضد نظام سرمایه داری غرب را سامان دهی نمودند.

هر چند که موسیقی پاپ تماماً از این گروه نبود ولی این گروه توانست موسیقی پاپ را شامل همه مسائل طبقه کارگر جهان ساخته و از این موسیقی یک نهضت فرهنگی و حتی انقلاب فرهنگی پدید اورد و نهایتاً مولد یک فرهنگ جهانی شود .

صداقت و صمیمیت و نیز سادگی هنری بزرگترین ویژگی این گروه است که موضوعاتی همچون عشق ، پول ، فقر، اعتیاد ، خیانت ، انحراف جنسی  و خودکشی  در محور اشعار و احساسات این گروه قرار دارد بهمراه گرایش به مواد مخدر توأم با نفرت و ندامت . بیتلها آیینه راستین این عصر بودند بی هیچ ادعا و شعاری . و این دلیل مقبولیت جهانی این گروه است که هنوز هم بواسطه صدها گروه دیگر موسیقیایی ادامه دارد هر چند که این گروههای جدید مقلدانی بیش نیستند و تنها گروهی که توانست نهضت جهانی بیتلها را به کمال برساند و ختم کند گروه پینک فلوید بود . و زان پس جز پرستش انحطاط و تخدیر و جنون باقی نماند و موسیقی پاپ مبدل به تفاله فرهنگ جهان سرمایه داری شد .

معلم واقعی این گروه جان لنون بود که پس از کنار کشیدن از گروه بواسطه انحراف گروه، این گروه نیز از هم پاشید و جان لنون بهمراه جورج هریسون که عنصر خلاق و مثبت دیگری از گروه بود زندگی مرتاضانه ایی در پیش گرفتند و دچار تمایلات شرقی و بودائیستی شدند . جان لنون در سال 1980  بطرز حیرت اوری ظاهراً بدست یکی از مریدانش که نام خود را جان لنون نهاده بود به قتل رسید ولی راز این ترور هرگز اشکار نشد و بسیاری این امر را یک ترور سیاسی تفسیر نمودند .

رهبر اسمی این گروه یعنی پل مک کارتی تا سن پیری همچنان جیره خوار تجاری و مبتذل میراث گروه است که دستاوردهای گروهش را به تاراج و فساد کشانید و بازیچه سیاستهای استعماری ملکه انگلیس گردید و از او لقب لرد دریافت نمود .

در واقع بیتلها بخصوص به همت جان لنون و جورج هریسون که مغزهای متفکر گروه بودند توانست  به معنای واقعی موسیقی را از طبقه اشرافیت به طبقات پایین جامعه اورده و واقعاً موسیقی را دموکراتیزه کنند .این گروه بیانگر دردهای پنهان افراد و طبقات مطرود جامعه مثل روسپی ها ، کارگران آفتاب نشین ، منحرفین جنسی ، معتادان ، و کارتون خوابها  بود و براستی یک فرهنگ انقلابی پدید اورد ولی متأسفانه بسرعت بازیچه سیاستها گردید و نهایتاً مبدل به یکی از مبلغین مواد مخدر شد و به همین دلیل افراد سالمتر گروه کنار کشیدند و از این واقعه ابراز انزجار نمودند و حتی نام بیتل را از روی خود برداشتند . این گروه در طی دهه شصت و هفتاد میلادی توانست یک نسل کامل را در جهان فرهنگ سازی نماید که هنوز هم ادامه اش را بصورت تفاله های فرهنگی تحت عنوان رپ و پانگ شاهدیم .نگاه انتقادی بیتلها به مفاسد جهان سرمایه داری نهایتاً تبدیل به تقدیس این مفاسد گردید و به خدمت نظام سرمایه داری درامد همچون بسیاری از نهضتهای فرهنگی دیگر . عصر جدید عرصه مردمی شدن و زمینی شدن امور اسمانی و اشرافی بوده است و بیتلها از بانیان این امر در امر موسیقی هستند .

بیتلها و سپس پینگ فلوید نماینده هنری و موسیقیایی کل جریان نیهیلیزم (پوچی گری) در تمدن جدید محسوب می شوند که این بی هویتی و بطالت و جنون را رمانتیک و عاشقانه نمودند همچون چارلی چاپلین در سینما .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                          نیّت ،مراد است  

 

نیّت ار پاک باشد و برحق

عدو شود ابزار رحمت حق

گر محبت بود ز کبر و ریا

دوستان می شوند به کار نَسَََق

گر بود سمت دل به تاریکی

آفتاب ره نماید به سوی غسَق

شمشیر گر بود ز عشق و کَرم

ابن عبدود شود به حق ملحق

گر نبـاشد عشـقی  انـدر  دل

حکیـم  الهـی  شـود  احـمق

عالم بی دل اندر حساب جماع

آزار خلایق است همچون بق

گر  منافق  شـود قاری قرآن

کُنَدش همچون کافری مطلق

نیّت دل بـود  مراد  ای  جـان

نه بهشت موعود روی ورق

گِل پرست نیابد نجات به کشتی نوح

دل پرست خسی را کند زورق

شب است اری عجب شب کامل

آواز مشهودش چو سرخ فلق

 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پیامبران آخرالزمان

 

می دانیم که بقول قرآن کریم دین در نزد خدا یکی است و همه پیامبران بر دین واحدی بوده اند و تفاوت احکام و آداب یکی مربوط به فرهنگ و شرایط تاریخی نزول دین است و دیگری مربوط به میزان رشد جوامع بشری برای درک و پذیرش احکام الهی . انگشت شماری از پیامبران دارای کتاب بوده و آوردندگان اصول و ارکان دین برای بشریت بوده اند و مابقی که از هزاران بیشند بر پادارندگان دین و احیاگران و تشریح کنند گان احکام به زبان زمانه بوده اند . پس اکثر پیامبران به مثابه اوصیای اولوالعزمها هستند تا دین را از بوته فراموشی خارج کرده به منطق جدید آورند و از آن خرافه زدایی نمایند . پس علما و محققین و مجتهدین واقعی نیز در جرگه این پیامبرانند همانطور که پیامبر اسلام علما را اوصیای انبیا نامیده است .

و اما این احیاگران جدید به صرف علوم عقلی و دانش تاریخی از دین قادر به انجام این رسالت نخواهند بود و بلکه بایستی اتصال قلبی و روحانی به حق داشته تا بتوانند احکام الهی را به قدرت یقیین قلبی تفقه کنند و این همان علم فقه است که علمی اشراقی است همانطور که در قرآن کریم امر تفقه به قلب منوط شده است . این احیاگران در واقع رسولان عرفانی هستند و نه جبرائیلی . که علاوه بر دانش زمانه و عرفان قلبی  بایستی دارای عشق به احیای عدالت نیز باشند . و اینگونه است که خلاء ختم نبوت جبران می شود .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دیالکتیک علم ودین

 

دیالکتیک به زبان ساده همان وحدت اضداد است .

علوم دنیوی و تکنولوژی که ترمینال اجرائی آن است ذاتاً در جنگ با دین خدا و هویت انبیای الهی و حکیمان پدید امده است . هر چه که علوم دنیوی موفق به تحقق ارمانهایش که همان بهشت دنیوی است شده ماهیت پنهان کافرانه اش را علنی تر نموده است و لذا فلسفه های کافرانه خود را نیز مدوّن ساخته است مثل ماتریالیزم ، ناتورالیزم ، لیبرالیزم و سوسیالیزم و....

واضح است که بانیان اولیه و کاشفان علوم پایه  کافران نبودند و بلکه در میان عامه مردمان از بزرگترین مؤمنان تلقی شده اند ولی دچار نخستین تذبذبها و شرکها  شده اند . قرآن کریم هم می فرماید : کافران هر چند که دنیا را می پرستند ولی علم دنیا در نزد مؤمنان است . آنچه که دانشمندان بزرگ را بتدریج دچار شرک نمود غرورشان درباره علمشان بود که بتدریج در طول تاریخ آشکارتر شد تا انکه از ایمان دینی در قلمرو علوم وفنون اثری باقی نماند و به عصر مدرنیزم رسید که انکار آشکار دین است و امروز ه دین خدا دشمنی آشکارتر از پیروان علوم و فنون ندارد و این است که دانشگاهها بزرگترین مهد ضدیّت با دین هستند .

و اما در عصر مدرنیزم که اصول و ارکان بهشت زمینی  پیدا شده است بتدریج از بطن این بهشت صنعتی شاهد گشایشی دربهای دوزخ هستیم که یکی  پس از دیگری اصول و ارکان علم را باطل می کند از اینجاست که از بطن این کفر علمی و فنی شاهد پیدایش گرایشات نوین مذهبی و عرفانی می باشیم که وجود نوابغی چون اینشتن ، پلانک ، هایزنبرگ و دیگران دال بر این حقیقت است که گاه ماهیت علم را به چالش می گیرد . بدینگونه می بینیم که از بطن اشدّ عداوت با دین تصدیق برتری از دین در حال پیدایش است که تا حدودی دست و دل از بهشت پرستی شسته و حقیقت جهان را جستجو می کند .

ع-خ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظری بر محاکمه و شهادت عارفان

 

وقتی که شیوه محاکمه کسانی چون منصور حلاج و عین القضات همدانی  و ژوردانو برونو و ژآندارک را مورد ملاحظه قرار میدهیم و مخصوصاً شیوۀ جاری ساختن حدود شرعی و اعدام این عاشقان را نگاه میکنیم از خود می پرسیم که براستی  ان روحانیون و قضاتی که در رأس این محاکمات بوده و چنین احکامی را صادر کردند بر اساس کدام کلام الهی از کتب مقدس و حکم شرعی و اصول فقهی توانستند انسانی را بدین گونه به قتل برسانند . یکی را قطعه قطعه کنند و سپس بسوزانند و خاکسترش بر اب دهند و ان دیگری را زنده زنده شمع آجین نمایند سپس در حصیری پیچند و اتش زنند و ان دیگری را زنده در میان آتش نهند.

اگر نمرود ، ابراهیم را در آتش انداخت یک کافر بت پرست بود که هیچ دین و آیئنی نداشت و عذرش خواسته بود . براستی اینان چه نوع روحانی و یهود و مسیحی و مسلمانی بودند که فتوا بر چنین حکمی دادند دین اینان چه بوده است مسلماً از نمرود هم کافرتر بودند .

اینگونه محاکمات و فتواها و اعدامها ریشه در فرهنگ نفاق مذاهب داشته که از بنی اسرائیل در جهان مسیحیت وارد شده و از انجا در اسلام ادامه یافته است  .و جالب اینکه همه این نوع جنایات حیرت آور نهایتاً امروزه به نام اسلام ثبت گردیده و اسلام را مؤاخذه می کند . زیرا دیگر در مذاهب قبل اسلام حتی ادعایی از دین هم باقی نمانده است که نیازی به نفاق باشد که البته این یک پیشرفت عظیم در دین خدا بر روی زمین است که نفاق را مستمراً ناممکن تر می کند .

وگرنه این واضح است که این نوع احکام ربطی به دین موسی و عیسی و محمد (ص) ندارد که حتی گناهان دیده شده مردمان را نادیده می گرفتند . مخصوصاً در اسلام که پیامبرش خطاب به سلمان فارسی که درباره وجود خدا به لحاظ معرفتی تردید کرده بود می فرماید : مبارک باد که بر اصحاب اعراف وارد شده ایی ! در حالیکه طبق ادراک رایج  و مسلط بر روحانیت مذاهب چنین تردیدی سند آشکار بر ارتداد است .

بهرحال می دانیم مرگهایی حتی فجیعتر از این بر سر بسیاری از پیامبران خدا آمده است ان هم اکثراً از جانب ملایان مذاهب . مثل آنچه که بر سر جرجیس نبی و یا حضرت زرد تشت و ادریس و مسیح اوردند . در اینجا مسئله دیگری  قابل تأمل است و ان اینکه اصولاً چرا می بایستی مردان خدا که به مثابه دوستان او و پرستندگان خالص او هستند اینگونه فجیع بمیرند . آیا همین امر بهترین بهانه برای بشریت در جهت انکار خدا و دینش نبوده است ؟ و اگر دین خدا راه رحمت اوست پس چرا بانیان دینش اینگونه  در مشقت زیسته و با این حد از شقاوت کشته شدند ؟

این واضح است که هر که بهرطریقی با دین خدا آشنا شده و آن را در عمل آزموده هرگز نمی خواهد بکلی از آن دست بکشد و این از بابت عزت و هویت ورحمتی است که دریافت می کنند هرچند که حقوقش را اکثراً ادا نکرده و دچار نفاق می گردند . و نیز اینکه می دانیم حتی کافرترین آدمها هم که ظاهراً به دین و رسولان خدا فحاشی می کنند به هنگام ابتلای به بدبختیهای لاعلاج چه بسا پنهانی به سراغ قبرهای مردان خدا میروند و این نیز دلیل دیگری بر رحمتی است که حتی از قبر رسولان خدا نصیب دشمنان دین خدا می شود . و درست به همین دلیل علیرغم نفس کافر بشر دین همواره در میان مردم استمرار داشته است هر چند با هزاران شرک و تزویر و ریا .

و اما اگر مردمان عادی با همۀ کفرشان نمی توانند از دین خدا دست بکشند و رحمت خدا را همواره بیشتر از غضب او می یابند بواسطۀ وجود مردان خداست و به همین دلیل در حالیکه به خود خدا کفران می گویند ولی به قبر رسولانش پناه میبرند .

و نکته آخر اینکه اگر مردم عادی چنینند پس مردان خدا هزار چندان رحمت پروردگار را شدیدتر درمی یابند و به همین دلیل با همه مشقت حاصل از عداوت مردمان و نیز مرگهایی اینچنین فجیع که کمابیش در انتظارش هستند باز هم در این راه تردید نمی کنند زیرا هر چه که بیشتر میروند رحمت خدا را بیشتر می یابند که البته رحمت کاملاً ویژه خودشان است که مردمان عادی از درکش عاجزند .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«مؤمنان کفر گو »

 

اکثر حکیمان و عارفان و خداپرستان مخلص ، کفرگوترین انسانهای تاریخ بوده و با صدای بلند این کفر را بر زبان رانده و حتی مکتوب نموده اند و لذا همواره تحت اذیت و قتال مردمان و مخصوصاً ملایان جاهل مذاهب بوده اند . براستی این چه پدیده ایی بوده است ؟

مؤمنان حقیقی خداشناسان و خداپرستان دل خویشند همانگونه که خداوند قلب مؤمنان را خانۀ خودش نامیده است . ولی در نقطۀ مقابل ، کافران کسانی هستند که خداوند را در آسمان و خیالات ماورای طبیعت جستجو می کنند و می خوانند . این تفاوت در قرآن کریم مذکور است . در واقع خدای ذهنی که با فلسفه و منطق قابل نفی و اثبات است بزرگترین دشمن خدای واقعی است که در قلب مؤمنان است لذا مؤمنان عارف  همواره بر علیه این خدای ذهنی که خدای کفر است و در واقع نام مستعار ابلیس نفس است در ستیز بوده و او را رسوا و باطل ساخته اند . اصلاً شهامت نفی ابطال خدای ذهنی فقط در قدرت ایمان قلبی است وگرنه آدمی در هیچ مقامی  توان انکار خدا را ندارد و حتی کافرترین کافرها هم بدون چنین خدایی قادر به توجیه زندگی و اعمال خود نیستند . فقط مؤمنانی که از بابت خداوند اطمینان دارند می توانند او را از قلمرو ذهنیت و نفسانیت  مشرک خود بزدایند و این همان اخلاص است .

در میان بسیاری از عارفان و حکیمان بزرگ تاریخ این نوع توصیف آشکار است که مشهورترین آنان در جهان اسلام از مولانا و حافظ است . و اما در میان فلاسفه بزرگ معاصر جهان نیز از این مؤمنان کفر گو و به ظاهر بی خدا بسیارند به مانند  کی یر گارد ، نیچه ، هایدگر  و سارتر که اصلاً در قلمرو منطق و فلسفیدن چه بسا نامی از خدا هم نمی برند و گویی که او را انکار می کنند و لذا به فلاسفه ایی ملحد  مشهورند که نیچه که در رأس آنان قرار دارد که علناً مرگ چنین خدایی اعلان کرده است . این بزرگان در طول تاریخ شهیدان وصف توحیدی خداوند هستند . و در واقع بایستی آنها را فیلسوفانی ملامتی نامید .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ ادبیات داستانی

 

دو تن از پدران و خدایان ادبیات داستانی مدرن جهان یعنی گونه آلمانی و تولستوی روسی  در کمال علم و هنرشان به ناگاه خط بطلان بر ذات ادبیات داستانی کشیدند ولی هیچکس سخنان این دو انسان صدیق را باور نکرد و اصلاً بر زبان هم نیاورد و برخی حتی این سخنان را دال بر جنون دوران کهولت دانستند همانطور که انتقاد اینشتن پدر فیزیک مدرن را درباره ماهیت علوم اروپایی بر همین منوال قلمداد کردند .

تولستوی می گوید « ادبیات داستانی جهان سلطه حماقت است » حماقت به معنای خود – فریبی در قلمرو داستان نویسی و داستان خوانی امری مبرهن است زیرا فرد  دچار احساس هم ذات پنداری و نوعی مالیخولیا می شود که گاه تا اخر عمر از ان رهایی ندارد و کل زندگیش را همچون شبحی تحت تأثیر قرار می دهد و از واقعیت وجود خودش بیگانه می کند . اگر عصر جدید را عصر ازخود – بیگانگی انسان نامیده اند یکی از علل و اسباب ان سلطه جهانی ادبیات داستانی و قهرمانان و پرسناژهای ادبی هستند که در عرصۀ سینما حتی به عوام هم سرایت کرده اند . فی المثل در عصر جدید شاهد نسل تحصیل کرده و روشن فکر و انقلابی ویژه ایی هستیم که دقیقاً فتوکپی شخصیت « راسکولنیکوف » در رمان جنایت و مکافات از داستایوفسکی  تلقی می شوند و یا شاهد  نسلی اززنان تحصیل کرده بوده ایم که مقلد  شخصیت « انت » در  جان شیفته اثر رومن رولان  می باشند . که عاقبت این افراد و نسلهای داستانی البته بغایت تراژیک بوده است این فقط یک مثال بود . و مثالهایی فجیع تر از این را بایستی از شخصیتهای سینمایی پیگیری نمود که شعبه دیگری از داستان پردازی مدرن است .

گوته  که علاوه بر پدر رمان نویسی مدرن یک فیلسوف و دانشمند و شاعر درجه اول تاریخ اروپا محسوب می شود در اواخر عمرش می نویسد « ما در حین داستان نویسی دچار حلول ارواح خبیثه و اجنه شده که در داستانهایمان در قالب قهرمانان راه می یابند منتهی نه به این قصد که خودشان را به ما معرفی کنند بلکه به این منظور که ما را فریب دهند و بتوانند به جای ما زندگی کنند . » به نظر ما هیچ نویسنده و متفکری در تاریخ جهان به این وضوح و صداقت و شهامت در ادبیات به خود – آگاهی نرسیده است و سرّ این معما را برملا نکرده است ولی افسوس که حقیقت همواره تلخ است و باورکنندگانش همیشه اندکند . این ادعای گوته انگاه بهتر تصدیق می شود که گاه حتی نویسندگان بزرگی بواسطه قهرمانان داستانهای خودشان مسخ شده و نهایتاً خود- کشی می کنند مثل همینگوی ، جک لندن ، صادق هدایت ، میشیما  و غیره .

وقتی می بینیم که میلیونها جوان در سراسر جهان تحات تأثیر داستانهای مدرن بواسطه کتاب و یا فیلم چگونه دچار استحاله و مالیخولیا شده و خود را با قهرمانان داستانها عوضی می گیرند و سرنوشت خود را تباه می کنند در می یابیم که براستی این داستان پردازان رسولان ابلیس و حاملان ارواح خبیثه و اجنه برای بشریت هستند .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ راز

 

هر کسی رازی در زندگی دارد که چه بسا جز خودش نمی داند و تمام هویتش در همین راز مگو شکل می گیرد و لذا سرنوشت زندگی هر کسی در همان صورت آشکارش نیز بکلی گنگ و اسرار امیز است . این راز مگو گاه انقدر مگو می ماند که چه بسا خود فرد هم ان را از یاد خودش می برد ولی ان راز در فراموش خانه روانش مشغول کار است و بر کل حیاتش اثر می نهد .

معمولاً این رازها در جرگه خطاها و گناهان نابخشودنی و غیر قابل قبول عامه است و خود فرد هم در نزد وجدانش از ان شرم دارد و لذا نه تنها به کسی نمی گوید بلکه سعی می کند از حافظه خودش هم بزداید و یا ان را تحریف و حتی تقدیس کند . بهرحال ان راز بتدریج تبدیل به یک افسون و جادو در زندگی فرد می شود . یکی از علل عطش انسان در جستجوی دوست  قابل اعتماد این است که بتواند رازش را با وی در میان نهد تا ان دوست بتواند ان را زیبا و موجه سازد و یا او را ببخشد . زیرا یکی از علل راز بودن راز، گناه بودنش می باشد لذا عطش دوست همان عطش بخشودگی است زیرا هیچ کس نمی تواند خودش را ببخشد .

راز هر کسی یک بخش جدا شده از کل زندگی اوست که در نهان خانه ذهن دفن شده تا نابود شود ولی هرگز نابود نمی شود و بطرزی مرموز کل سرنوشت انسان را تحت تأثیر قرار می دهد .

مسئله اعتراف در مذهب مسیح که در سائر مذاهب نیز به اشکال و عناوین متفاوت وجود دارد که گاه تبدیل به تجارت گناه شده است مربوط به اهمیت راز است . در صدر اسلام نیز مؤمنان در نزد رسول یا علی (ع) راز دل می کردند و رسول یا امام برایشان در نزد خدا شفاعت و دعا می فرمود . این مسئله در قران نیز مذکور است . راز دل گفتن بین مؤمنان یک امر الهی می باشد که موجب شفاعت و رحمت و هدایت است . ان رازی که در نزد دوست مؤمنی اعتراف نمی شود کل روان فرد را دچار ظلمت و نسیان می سازد و گاه به جنون می کشاند . بدون شک راز دل در نزد نااهلان نیز فاجعه امیز است . راز زندگانی هر کسی اساس سرنوشت اوست و می تواند علت کل بدبختی یا خوشبختی او باشد بشرط اینکه اعتراف شود و یا نشود و در نزد چه کسی ! هر چند که اعتراف راز در نزد حتی دوستی نااهل و غیر مؤمن باز هم بهتر از عدم اعتراف است زیرا رازی که در دل مدفون می شود روان را تیره و تار و مخوف ساخته و فرد را از خود بیگانه و دچار نسیان می کند و لذا اعتراف در نزد هر کسی به هرحال به نیت اعتراف در نزد اهل بوده است لذا فرد اعتراف کننده اجرش را می گیرد و این غده چرکین را از خود بیرون می افکند . کلام اخر اینکه یکی از وظایف حیاتی هر انسانی ان است که در جستجوی دوستی صدیق و مؤمن باشد که با او راز دل کند .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا دوست برتر از فامیل است ؟

 

این بزرگنرین معمای همه خاتوده هاست و تلخترین حقیقت فامیلی می باشد . با اینکه هر کسی در دوران جوانی اش یک دوست داشته که وی را از همه اعضای خانوده اش دوست تر می داشته و برتری می داده است و محرمتر می داشته ولی حالا که نوبت خودش رسیده و پدر یا مادر شده است تاب تحمل دوستان فرزندش را ندارد و انها را بزرگترین دشمن و هووی خود می داند نه به لحاظ نگرانی اخلاقی بلکه به لحاظ احساس حقارت عاطفی . چرا ؟

چرا دوستی و محبت بسیار ابتدایی اجانب برتر و لذیذتر از حتی جانفشانی اعضای خانواده و فامیل است ؟ چرا خدمات اعضای خادواده و نژاد هرگز به دل نمی چسبد و یک سلام از جانب بیگانگان اینقدر عزیز است ؟ راز بیگانه چیست که گاه ادمی تمام هستی اش را فدای او می کند . چرا انسان ذاتاً غیر را بر خویش ترجیح می دهد ؟ البته این از خصائل دوران جوانی است و انگاه که هنوز ازدواج و فرزند و خانواده ایی پدید نیامده است .

جدای این امر که محبت و خدمت درون خانواده و نژاد بر منّت و توقعات است و لذا بر دل نمی شنید . این راز خلقت آدم نیز می باشد چرا که خداوند یک غیر را از عدم ، آدم نمود و جانشین خود کرد و راز خلقت جهان ساخت و خویش را فدا نمود . این راز کفر آدمیان نیز می باشد که حاصل نسیان است . بهرحال راز هستی بر دوستی استوار است آن هم دوستی باغیر بخصوص که ان غیر یک دشمن باشد . و آدم تا زمانی که جوان است و هنوز به دام دنیا و مالکیت ها و نژاد پرستی ها نیفتاده و فطرت خود را از یاد نبرده و روح خدا را در خود حاضر می یابد و دم الهی را احساس می کند اهل دوستی است و جز دوست نمی شناسد و دوستی بیگانه را بر هر خویشی  ترجیح می دهد زیرا نژآد قلمروی ظلمت و توقعات ناحق و مالکیت ها می باشد و دین خدا بزرگترین دشمن نژاد پرستی است همانطور که نژآد پرستی بزرگترین دشمن دین خداست . عشق به یک بیگانه یک عشق الهی و از اخلاق خدا در خلقت ادم است . همین که ادمی فقط با بیگانه می تواند درد دل کند و اعتماد نماید دال بررجحان حق غیر بر خویش است . هیچ کس نمی تواند خود را دوست بدارد .

 

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ قداست

 

قداست و مذهب امری واحدند و عبودیت قلمروی ظهور قداست هاست که علناً برخاسته از عشق به مطلق یعنی خداوند سبحان است . ولی اما عبودیت در همۀ مذاهب کمابیش در هاله ایی از اسرار و اوراد نامفهوم پیچیده شده که قداست را بر می تاباند گویی که قداست و مفهوم ناشدگی امری واحد است . به همین دلیل همواره در این قلمرو از مذهب ، تفکر از جمله کفرهای بزرگ است زیرا قداست را می شکند و خواص اوراد را از بین برده و اسرار را آشکار ساخته و لذا دکان مقدس دین فروشان را تعطیل می کند . پس می توان این جنبه از کلّ مذهب و عبودیت و قداست را در یک کلمه مکتب « اصالت حماقت » نامید زیرا هر امری از دین هر چه نامفهوم تر باشد مقدستر است و دکان دین فروشی را رونق می بخشد . از این رو شاهد یک تقابل تاریخی بین علما و عرفا از یک سو و کاهنان و ملایّان بی علم در سوی دیگر بوده ایم . یکی از کارخانه های اصلی و تاریخی این مکتب همان بنی اسرائیل بوده است چرا که یکی از کهن ترین مذاهب بشری نیز بوده است که حتی بر زبان آوردن نام « یهوه » خدای موسی نیز گناهی بزرگ محسوب می شده است زیرا یهوه فقط از آن ملایان یهود بوده و دیگران حق دسترسی به آن را نداشته اند .

گویی که تفکر و علم و معرفت درباره دین موجب قداست زدایی بوده که این امر تجارت « قدسی » ملایان بی علم را از بین می برده است . این مسئله کارخانه اصلی تولید خرافه در همه مذاهب بوده است و در واقع کارخانه تولید مذهب ضد مذهب است که دین خدا را بغایت صعب و دست نایافتنی می سازد . قران کریم این جامعه را منافقان و دشمنان دین خدا نامیده است .

دین اسلام در صدها ایه و حدیث ، دین تفکر و تعقل است و عقل مقدم بر دین محسوب شده و راه ورود به دین خداست و خداوند هم صاحبان خرد را هدایت میکند زیرا در اسلام خداوند در آسمان نیست بلکه از رگ گردن به مؤمنانش نزدیکتر است به شرط اینکه از امر رسولانش اطاعت کنند . در اسلام خداوند با صفت رحمان الرحیم با بندگانش سخن می گوید . اسلام دین قداست جاهلانه نیست بلکه دین محبت و معرفت است و لذا قداست ایمان اسلامی برخاسته از محبت و معرفت است که انسان را به خداوند نزدیک می کند و انسان هر چه که به او نزدیکتر می شود قداست و عصمت او را بیشتر درک کرده و لذا عابد تر و خاشع تر می گردد .

در قرآن یکی از نشانه حقانیت رسولان این است که با زبان مادری با مردم سخن می گویند که مأنوسترین زبانهاست و مفهومترین . بنابراین انچه که بین خدا و خلق فاصله و نفاق می اندازد قداست زبان غیر مادری است یعنی قداست حاصل از نفهمیدن زبان غیر . و آنچه هم که بین رهبران دینی و مردم فاصله می اندازد همین امر است . رهبران دینی بایستی با امّی ترین زبانها و لهجه ها با مردم سخن گویند و قداست ناحق خود را بشکنند و راه خدا را بر مردم هموار سازند . تا عبادت مردم به زبان مادری و مأنوس و محسوسی نباشد این قداست خرافی که منشاء نفاق است از بین نمی رود و فاصله بین مردم و خدا را شیاطین اشغال می کنند . قداست ، فلسفه بیگانگی انسان از خداست و فلسفۀ نژاد پرستی زبانی در لباس دین است که بر علیه منافع دینی و ملی مردم بکار گرفته می شود . و می دانیم که اساس تقوا و اخلاص در دین نژاد زدائی از نفس است که ابراهیم بانی جهانی این مکتب است . و اگر امروزه شاهد جنگ هفتاد ودو ملت تحت عنوان دین هستیم در واقع شاهد جنگ بین کافران و منافقان هستیم و این جنگ مطلقاً بر سر دین نیست بلکه بر سر نژآد پرستی است که لباس دین بر تن نموده است .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ

رکورد جهانی تصادفات اتومبیل

در ایران (؟)

 

طبق آمار رسمی و بین المللی آمار تصادفات اتومبیل و ضایعات مالی و جانی ناشی از آن در کشور ما سالهاست که رکورد جهانی را شکسته و مقام اول را داراست این آمار شامل سقوط هواپیما نیز می شود همچنین شامل  نرخ آلودگی هوای شهرهای بزرگ ایران و مرگ و میر ناشی از ان . چرا ؟

این امار و رکورد جهانی مربوط به پدیده اتومبیل در کشور ماست که کشور ما را مبدل به قتلگاه آهن و دود ساخته است و این تلفات و ضایعات جانی و مالی و فرهنگی و عاطفی و نهایتاً سیاسی در حد خسارات یک جنگ تمام عیار است . این پدیده به چه معنایی است که شامل حال دولت و ملت می باشد .

بدون تردید حالا دیگر دلایل نقص فنی و عمرانی توجیه گر این معضله نیست زیرا بوضوح شاهدیم هر چه که اتومبیل ها مدرن تر و مجهزتر می شوند و خیابانها و جاده ها عریضتر و استاندارد تر می شوند و علایم و حراست های راهنمایی و رانندگی بیشتر می شود و پلیس هم مجهزتر و جدی تر می شود و جریمه ها هم نجومی تر می شوند و تبلیغات اموزشی  رسانه ها هم گسترده تر می شود و آموزشهای اخلاقی و دینی هم شدشتر می گردد امار ما در این امر بالاتر می رود .یک بررسی ساده حقیقت بسیار تلخی را پیش روی ما می نهد و این واژگون سالاری حیرت آور را تفسیر می کند .

بدون تردید این یک مسئله کاملاً انسانی است نه تکنولوژیکی و اقتصادی و سیاسی . این مسئله مربوط به صاحبان اتومبیل ها و رانندگان می باشد این یک مسئله کاملاً فرهنگی و اخلاقی و شخصیتی است که تبدیل به یک هویت ملی شده است که همه ارگانهای دولتی و قضائی را بسیج نموده ولی تاکنون نتیجه معکوس بوده است .

مسئله هویت است و بحران هویت و تلاش برای رفع این بحران بواسطه تکنولوژی و نقدترین و عامیانه ترین آن یعنی اتومبیل . این بازتاب بزرگترین بیماری فرهنگی ماست که دولت و ملت را در بر گرفته و ان تکنوکراسی (فن سالاری ) می باشد که پس از پایان جنگ تحمیلی عود کرده است . وقتی قرار باشد که انسان در پشت فرمان اتومبیلش احساس وجود کند و خود را به اثبات برساند اتومبیل تبدیل به عرش کبریایی وجود شده و همچون خدایی آهنین بر سرش می شکند و او را به خود می آورد که : ای انسان تو برتر ماشینی !     و این حق این ضایعه عظیم است .

علاوه بر این می دانیم که در هیچ کجای دنیا اینقدر صدای بوق اتومبیل شنیده نمی شود که موجب آلودگی صوتی نیز شده که بخشی از بهداشت روانی را مختل ساخته است و می دانیم همانطور که شوپنهاور فیلسوف آلمانی نشان داده بخشی از خود کشیهای جهان صنعتی حاصل الودگی صوتی است و نیز صدای سرسام آور موسیقی از اتومبیلها که گاه امواج ان کل بدنه اتومبیل را می لرزاند .

در عصر جدید هیچ کس چون مرحوم ال احمد و دکتر شریعتی مرض ماشینیزم را پیشگویی نکرده است : انسانی که روحش در اتومبیل رسوخ کرده و او را به لحاظ روانی مدهوش نموده و اتومبیل که قدرت تحمل روح انسان را ندارد از کنترل خارج می شود . روحی که در ماشین دمیده می شود اینهمه ضایعات مالیخولیایی به بار می آورد . سخن از اتومبیلهای جاندار و رانندگان بی جان است .

من اتومبیل دارم پس هستم : این است راز این مصیبت  و مرض ملی .

نیمی از مردم ما  داغدار عزیزان خود در جریان انقلاب و جنگ تحمیلی و گروهکی هستند و مابقی هم داغدار تصادفات اتومبیل و سقوط هواپیما . گویی این دسته دوم مافات دسته اول هستند و جبران گریز از واقعه .

اگر تلفات حاصل از سقوط سیستماتیک هواپیماها را هم به این معنا بیفزائیم درک می کنیم که این یک مرض صرفاً عامیانه نیست و شامل حال دولت مردان ما نیز هم می شود . در طی  دهه اخیر هیچ کشوری به اندازه ما  به واسطه حوادث اتومبیل و هواپیما از دولت مردانش قربانی نگرفته است .

این تکنوکراسی جنون آسا جایگزین بی هویتی ماست و بی هویتی گزارشگر بی ایمانی ما ست .

این مرض و جنون و خودکشی را اگر در کنار رشد فزاینده اعتیاد و بزه کاری و فحشاء و مفاسد اقتصادی بگذاریم این حقیقت بهتر درک می شود . این احساس هیچی و پوچی تا ان حد است که زندگی را بعنوان بزرگترین نعمت الهی از ارزش انداخته است و فرد در پشت یک ماشین برای لحظاتی احساس وجود میکند و سپس بدست ان « هستی بخش » یعنی ماشین از هستی ساقط می شود این به مانند احساس وجود بواسطه انواع مخدرات است . پس بهتر است  بجای اندیشه ها و آرمانهای تکنولوژیستی  و به جای عریضتر کردن خیابانها و جاده ها و نو کردن اتومبیلها و افزودن  نیروهای انتظامی و وامهای بانکی برای خرید اتومبیل فکری به حال  هویت و معنویت ملی شود . ما براستی  در عطش مرگبار یک انقلاب فرهنگی هستیم .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین مرده و دین زنده

 

همواره دو نوع دین وجود داشته است : دینی که به ارث گرفته می شود و در بستر تاریخ و شجرۀ نژآد حرکت میکند و لذا دو عنصر ذاتی دارد که یکی نژآد پرستی است و دیگری اخباریگری و لذا ریشه در گذشته دارد و از عالم اموات به ما می رسد و به صورت سنت ها و آداب و شعائر خود نمایی می کند . این دین ربطی به وجود افراد پیرو خود ندارد و در آنان بی ریشه است و این دین کفر است که بر اسطوره ها و قدمت و سنّت پدران استوار است که قرآن کریم ان را مذهب کفر نامیده است که خدای این مذهب هم طبق کلام قرآن در جایی بسیار دور است در جایی از ازلیت تاریخ و پشت بام آسمان . این دین مرده است و هیچ دخالتی در زندگی عملی و جوهره حیات فرد ندارد . و به بهانه ایی محو می گردد فی المثل بواسطه دوری فرد از نژآد و یا پیدا شدن اخبار و احادیث ضد و نقیض در تاریخ و یا بواسطه یک فلسفه ضد مذهب . لذا پیروان این نوع دین خواه ناخواه دچار تناقض و ریا و نفاق و عذاب می شوند زیرا دارای ایمان قلبی نیستند و بقول علی (ع) این دین عاریه ایی است .

و امادین دیگری وجود دارد که البته همواره بسیار کمیاب است  و آن دین مؤمنان است  که دارای رسول یا امام و یا پیری زنده هستند که نور ایمان را در قلوبشان برافروخته است این دین قلبی و زنده و حیّ و حاضر است و اتفاقاً فقط در این دین است که حقانیت رسالت انبیای الهی و احکام شرعی درک و تصدیق شده و صادقانه و بی ریا به فعل می آید و قدرت نژاد و اخبار و فلسفه نمی تواند این ایمان را به بازی گیرد زیرا خودی است . دین زنده می تواند بطور طبیعی در زندگی جاری شود و بواسطه شعور قلبی در هر عصری حلال و حرام را تشخیص دهد ولی دین مرده و عاریه ایی یا توسل به صده ها آیه و حدیث  و خبار و فلسفه هم قادر نیست حتی درباره یک امر به فتوای یقینی نائل آید .

دین تاریخی  مشمول مرور زمان است و در گذار دورانها به تدریج رنگ می بازد و از خاطره ها می رود ولی دین قلبی خود جوش و عاشقانه است همانطور که عشق  به هیچ بهانه بیرونی منقرض نمی شود ایمان هم چنین است .

در طول تاریخ همواره شاهد  نبرد دین مرده بر علیه دین زنده بوده ایم و نیز اینکه بسیاری از حاملان دین زنده در این نبرد شهید شده اند .

این همان تفاوت بین دین عرفی – شرعی  از دین قلبی – عرفاتی است .

و اما نکته آخر اینکه دین کفر که وجه مسلط بر اکثریت بشر بوده است نیز بر حقی عظیم استوار است که حداقل این حق همانا حراست از علائم و شعائر مذهبی می باشد و حافظ سنت هایی است و عرفهایی پدید می

آرود که بستر مدنیت و قوانین اجتماعی است که بدون ان این نظم نابود می شود . این را نیز بدانیم که کفر نیز وجهی از دین است همانطور که دوزخ .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انتظا رات والدین نسبت به فرزندان

 

انتظار والدین از فرزندانشان در همه جای زمین و زمان اینست که آرمانهای تحقق نیافته و ناکامشان را در وجود فرزندان محقق نمایند. و اینست فرزندان خوب و خلف.

و اما فرزندان بر دو نوعند : خلف و ناخلف یعنی مرید و یاغی.یعنی فرزندانی که به انتظارات والدین کمابیش پاسخگویند و یا تظاهر به این امر می کنند و فرزندانی که بدنبال آرمانها و افکار خود هستند . و عجیب اینکه نهایتاً فرزندان مرید مورد انکار و انزجار والدین قرار می کیرند و فرزندان یاغی مورد ستایش والدین واقع می شوند . این چه سرّی است ؟

یهرحال رعایت حداقل ادب و حرمت نسبت به والدین از قلمرو این تقسیم بندی خارج است و مسئله رعایت یا عدم رعایت آرمان والدین می باشد .

والدین پرستی به لحاظ دینی همان نژاد پرستی به مثابه اساس کفر است یعنی همان کفری که بدست ابراهیم ذبح شد . همانطور که فرزند پرستی . همانطور که رضای والدین را ملاک زندگی قراردادن کفر است و نیز رضایت فرزندان را ملاک قرار دادن . این هر دو در نقطه مقابل خداپرستی قرار دارد و این است که نتیجه نهایی این مریدی یا یاغیگری فرزندان برای والدین به طرز اعجاب آوری وارونه از آب در می آید . یعنی نهایتاً فرزند یاغی مورد تصدیق و محبوبیّت قلبی والدین واقع می شود بخصوص اگر این یاغیگری بر علیه والدین در سمت دین و ارزشهای اخلاقی باشد . و نیز اینکه فرزندانی که در تمام عمر به خاطر استفاده مالی از والدین تظاهر به مریدی می کنند نهایتاً رسوا شده و مورد انزجار والدین قرار می گیرند . این کار خداست و حق است .

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ چاپلوسی

 

چاپلوسی لغتی است که از ترکیب  چاپ + لوس بوجود می آید.

چاپ ریشه لغت چاپیدن است یعنی بطرزی فریبکارانه از کسی دزدی کردن و دیگر چاپ همان صنعت  چاپ است که از اصل رویه برداری کردن می باشد و یا ایجاد جعل از اصل .

لوس نیز معنای دیگری از همان ناز کردن  است به معنای خود را به دروغ بی نیاز نشان دادن.

حال هنگامی که پسوند چاپ  به لوس اضافه می شود در واقع دروغ بی نیازی تشدید می گردد و وصف کسانی است که در مقابل دیگران بواسطه رفتارها و کردارهایشان تلاش می کنند خود را کاملاً بی نیاز نشان دهند که نیت از چنین نمایشی ، چاپیدن  طرف  مقابل است تا چیزی را که فاقد  آن می باشند و به آن نیازمند  هستند  با فریب دادن وی از او بدزدند . بنابراین چاپلوسی در مقابل دیگری نشان دهنده چندین حقایق است : اول اینکه فرد چاپلوس نیازی به دیگری دارد که نمی خواهد دیگری  این نیاز را بفهمد  پس برای پنهان کردن  نیازش باید  در مقابل دیگری نقشی از بی نیازی ( لوس ) بازی کند.

دوم اینکه فرد چاپلوس می خواهد نیاز خود را بواسطه دیگری برآورده سازد اما بدون اینکه دیگری این را بفهمد یعنی در تلاش است بگونه ایی نیاز خود را از طریق دیگری بر آورده سازد که مدیون دیگری نباشد پس باید بطور بسیار پنهانی و فریبکارانه ایی چنین کاری را انجام دهد که این همان چاپیدن یا دزدی می باشد.

و پر واضح است برای اجرای چنین معجونی از نمایش بی نیازی و دزدی فریبکارانه  فرد باید چه رفتارها و کردارهایی را به عمل درآورد و هر چه تلاش فرد برای اثبات بی نیازی اش به دیگری و چاپیدن پنهان از او بیشتر باشد رفتارها و کردارهایش در ظاهر سرشار از تملق و دریوزه گی و نمایشات عاشقانه است .

به همین دلیل است که این نمایشات سرشار از عشق و تواضع که از فرد چاپلوس بارز می شود هیچگاه بر دل دیگری نمی نشنید و تنها باعث انزجار می شود .

عشق و تواضعی که تماماً دروغ است و پنهان کننده تکبری عظیم .

زیرا فردی که می خواهد نیاز خود را پنهان کند و آن را باز هم پنهانی بر آورده کند انسان متکبری است که حتی از بر زبان راندن نیازش ابا دارد زیرا اصولاً نیاز را در شأن خود نمی یابد اما واقعیت وجودی اش نیازمند است و اگر او می توانست  تمام نیازش را نابود کند این کار را می کرد اما او موجودی خاکی است که تمام موجودیتش بر نیاز  استوار شده است او قدرت این را ندارد که از نیازهایش چشم بپوشد اما تکبرش نیز به او اجازه بروز صادقانه نیازش را نمی دهد و همین امر او را وادار به دروغهای  پیچیده ایی می کند .

به همین دلیل هر انسانی هر چقدر که متکبر باشد به همان میزان چاپلوس است و این بسته به این دارد که در مقابل چه افرادی قرار گیرد : در مقابل کسانی که از او ضعیفترند و به او نیازمند می باشند متکبر است و در مقابل کسانی که از او قوی ترند و او به انها نیازمند است چاپلوس می باشد . چاپلوسی که سرشار از کینه و انزجار می باشد . زیرا همان زمانی که مشغول بر پایی نمایشی از تواضع و عشق  برای بر آورده کردن نیازش است از اینکه خداوند او را نیازمند آفریده از خدا کینه می کند و از بنده ایی که به او نیاز دارد نیز کینه دارد زیرا این نیاز تمامی  تکبرش  را بر سرش می شکند .

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«میرزا آقا خان کرمانی»

پدر روشنفکری دینی وانقلابی

 

در حقیقت کل جریان روشنفکری دینی عصر جدید درجهان اسلام وایران با میرزا آقا خان کرمانی آغاز می شود که هم عصر وآشنای نزدیک سید جمال الدین اسدآبادی بود وخود سید با اینکه به لحاظ سن ، پدر وی محسوب می شد شدیداً تحت تأثیر اندیشه های انقلابی وجسورانه میرزا قرار داشت . متأسفانه حق واهمیت زندگی وآثار این شهید مظلوم ، تا به امروز انکار شده است وکسی نمی داند که کل اندیشه مشروطه خواهی ونهضت میرزا کوچک خان جنگلی وافکار عدالت خواهانه وانقلابی وسوسیالیزم دینی وایدئولوژی کسانی چون ایرج میرزا وعشقی وطالقانی ودکتر شریعتی ومهندس بازرگان وسحابی وحنیف نژاد وو... تا چه حدی وامدار این متفکر کبیر وشهید است که مظلومیتش تا به امروز ادامه دارد . وبه لحاظ تحقیقی هم جز کسی همچون فریدون آدمیت به این امر عظیم نپرداخته است ونقش سرنوشت ساز وجود مبارک این عارف انقلابی در تاریخ معاصر ایران واسلام نادیده گرفته شده است واین نیز از غفلتهای بزرگ فرهنگی ماست که پدران اندیشه خود را نمی شناسیم مگر اینکه یک اروپائی بما معرفی کند آنهم آنگونه که می خواهد .

میرزا آقاخان که در سرآغاز سن کمال به امر ناصرالدین شاه سرش بریده شد به لحاظ ذهنی نیز نابغه ای چند بعدی وحیرت آور است ودریائی از آثار پدید آورده که از قلمرو فقه وتفسیر قرآن وعرفان تا حقوق وعلوم پایه وفلسفه غربی وشرقی وتا سیاست وانقلاب وعدالت را در بر می گیرد . او عارف ودانشمندی خود – آموخته وشاگرد مکتب معرفت نفس بود . ادبیات او شباهت بسیاری به آثار دکتر شریعتی دارد وروحیاتش نیز بی نهایت با او سنخیت دارد وعجب که زندگی این دو نیز بسیار شبیه است ونیز طول عمرشان ومرگشان ، در تبعید وغربت وداغ وفراقشان از دست آخوند قشری وعالم خود فروخته وتنهائیشان در خاندان ووطن خویش .

روحش با علیین محشور باد .

                                                                                       ع . خ    

                                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شاهان شریعت پناه

 

بقول قرآن کریم ، هر کجا که سلاطین وارد شدند جز فساد نیافریدند . ولی وای برشاهانی که در لباس دین وشرع پنهان بوده اند و وای برمردمان آن دیار .

وقتی نظری به تاریخ شاهنشاهی ایران می اندازیم سیاه ترین دوران را حاکمیت شاهان متشرّع می یابیم که سلاجقه ، صفویان وقاجار سیاه ترین دوران های تاریخ ایران را پدید آوردند وبراستی شیطان را رو سفید نمودند . این شاهان جانماز ابکش ومنافق که جملگی امور کشور را تحت رهبری کنیزکان دربار تدبیر می نمودند وزن ذلیل ترین شاهان تاریخ جهان بودند در ستم وپلیدی وخیانت وغارت مردم ایران گوی سبقت را از فراعنه وامپراطورهای روم وتزارهای روسیه وخلفای بنی امیه ربودند وآنان را رو سفید کردند وحتی شاهان مغول در قبال اینها همچون قدیس وخدمتگزاران دین وملّت جلوه می کنند . جالب اینکه این هر سه سلسله مذکور از تبار ترک بودند وبراستی ترکتازی کردند .

عجبا که حتی در قلمرو حکومت شاهان هم بسیار بندرت ایرانیان وفارسی زبانان بر این مرز وبوم فرمانروائی داشته اند واین راز عجیبی است که شاهان اصیل ایرانی وپارسی اگر هم حاکمیتی یافته اند بسیار کوتاه مدت ومنطقه ای بوده است . حکومت ایران در بلند مدت وکلاً در دست ترکان ومغول بوده است . چرا ؟ آیا ایرانیان ملتی خود – بد واجنبی پرست هستند ؟ لاقل هزاره اخیر دال بر این واقعیت شوم است . ولی تاریخ گواه است که آنچه که به این اجنبی ها امکان سلطنتی دیر پا ومطلقه می داده است وجود روحانیت خود فروخته در پس پرده دربارها بوده است که بر ستم وآدمخواری وغارت این شاهان لباس شرع می پوشانیدند ودائم الخمرهائی مثل ملکشاه وشاه عباس وناصرالدین شاه را ولی امر مسلمین می ساختند . این آخوندهای مزدور ، مغولهای آدمخوار را مسلمان می نمایاندند وصفویان سنی را شیعه دو آتشه می ساختند تا حکومتشان را الهی سازند .

پس از ماست که بر ماست .

                                                                                                ع . خ                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز تباه شدگان

 

در هر جامعه اي افراد واقشاري هستند كه موسوم به تباه شدگانند ومورد نفرت ولعنت كل جامعه ، مثل روسپي ها ومنحرفين جنسي وقاچاقچيان وجن گيران ورمّالان و... . اينان به مثابه زباله دان ومستراح فرهنگي جامعه هستند وبه واسطه تباهي آنهاست كه مابقي مردمان مي توانند به زندگي خوب وآبرومند خود ادامه دهند ودعوي پاكي ونيكي نمايند . اينان پست ترين قشر جامعه محسوب مي شوند ومثل درك اسفل السافلين جوامع بشري هستند . برخي از مشاغل را هم بايستي در همين طبقه اجتماع قرار داد مثل چاه كني ، تخليه مستراح ، كلفتي وكنيزي ونوكري و.... . اينان به مانند مقعد ومخرج جامعه مي باشندوپرولتاري واقعي به زبان مدرن ويا پرولترترين طبقه جامعه محسوب مي شوند .ومستضعفين حقيقي اينانند . امروزه بايستي كارتون خوابها وايدزي ها وبسياري از معتادان آخر خط را هم به اين گروه افزود . تعداد ووسعت اجتماعي وجهاني اين طبقه از بشري در عصر جديد در حال افزايش است كه از جمله محصولات عصر صنعت ومدرنيزم است . كل حلبي آبادهاي حومه شهرهاي بزرگ جهان كلاً در اين قلمرو جاي دارند . اينان براستي چيستند وچه مي كنند وچه رسالتي دارند ورازشان چيست ؟ كل مدنيت وپيشرفت وسعادت مدرن بشر مديون اين طبقه است واين طبقه خود محصول تمدن مدرن است . خوب وپاك بودن مردمان مديون بد وناپاك بودن اينان است . كل جماعت دزدان وتبهكاران وجانيان حرفه اي نيز ياغيان وانقلابيون اين طبقه محسوب مي شوند . اينانند آن جماعتي كه ناجي موعود از برايشان خواهد آمد همانطور كه هر پيامبري هم اساساً براي نجات اين جماعت ظهور كرده است زيرا بشريت باقي به نابودي اين جماعت است .

                                                                                             ع . خ      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                    زنداني سياسي كيست ؟    

 

زندانهاي سياسي جهان مملو از آزاديخواهان است در انواع ودرجاتش .

وامّا آزادي چيست كه از برايش اسارت پذيرفته مي شود آنهم اسارت با شكنجه واشدّ خفت وخواري وزجر وبيماري وتنهائي وخفقان . آيا در اينجا براستي يك معماي لاينحل وغير قابل فهم حضور ندارد ؟

مي گويند كه ما براي آزادي ديگران به زندان مي رويم وآزادي خود را فدا مي كنيم تا شايد وآنهم شايد ديگران روزي به آزادي برسند . آيا اينطور نيست ؟ آيا همين پاسخ نيز داراي يك تناقض بزرگ نيست ؟

در اينجا مسئله همان عشق به آزادي ديگران است . آيا اين يك واقعيت راستين است ؟

من كه بخاطر لقمه ناني كه به همسر وفرزندانم مي دهم آنان راخفه مي كنم وامكان كمترين اجازه آزادي فكر وحرف زدن وقضاوت نمودن را به آنان نمي دهم وهر كه سخن بر خلاف باور وميل من بر زبان آورد اگر بتوانم اعدامش مي كنم ، پس چگونه ممكن است براي آزادي احتمالي مردم ، آزادي نقد خود را قرباني كنم ؟ وآنگاه كه از زندان بيرون آمدم به خون خلايق تشنه ام . آيا اينطور نيست ؟

پس مسئله چيست ؟ آيا جنوني در كار است ويا سوء تفاهمي ويا فريبي ويا مكري ويا ....؟

بهر حال آدمي همواره ديگران را مانع آزادي خود مي داند كه حكومت هم يكي از اين ديگران است كه مانع آزاديهاي بزرگ فرد است كه اين آزادي به قصد سلطه بر ديگران است در مراتب .

وامّا آزاديخواهي در قلمرو بيان داراي دو انگيزه است : برون افكني انديشه وسلطه بر اذهان مردم ! برون افكني انديشه بخودي خود نيز هدف نيست بلكه هدف همان سلطه بر اذهان مردم است وگرنه آدمي با نوشتن براي خودش هم مي تواند برون افكني كند .

آدمي به زندان مي رود تا شايد از اين طريق به مقصود خود برسد .

عشق معرفي خود به ديگران ! اين نيز انگيزه بر حق تر ديگري براي آزاديخواهي در عرصه بيان است . معرفي براي پرستيده شدن ودوست داشته شدن ! آيا براي محبوب بودن راه ديگري هم وجود دارد ؟ محبوبيت در نزد خدا !

                                                                                                           ع . خ   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق وعدالت

 

شاید هیچ واژه ای در فرهنگ بشری همچون عشق وعدالت تا این حد مورد سوء استفاده وتفاهم قرار نگرفته باشد تا آنجا که دارای معنا وعملکردی کاملاً وارونه گردیده وقلمرو واژگون سالاری بشر شده واینهمه جنون پدید آورده است که منجر به نابودی نسل بشر بر روی زمین می شود .

عدالت در تعریف علی (ع) که عالیترین وکاملترین وذاتی ترین تعریف است عبارتست از : قرار گرفتن هر چیزی بر سر جای خودش ! همه موجودات عالم هستی عادل هستند وبر جای خود قرار دارند الا انسان که بقول قرآن ، ظالم است وبه حق خود راضی نیست (از جهلش) ودر خود بیقراری می کند ومیل فرار از خویشتن دارد ومیل پناه بردن به سائر موجودات را دارد تا در آن موجودات قرار گیرد وآنها را مالک شود ووجود خود سازد در حالیکه وجود خودش را از دست داده و به اسارت وتملک اجنه وشیاطین سپرده است . این ظلم را آدمی «عشق» نامیده است تا آنرا تقدیس نماید . عشق در تعریف حقیقی وعرفانیش به معنای گذشتن از جهان غیر خویش وجهان را بحال خود گذاشتن (عدالت) وبه جای خود باز گشتن و  در خود قرار یافتن واز غیر خود بی نیاز بودن . پس می بینیم که این تعریف از عشق در عمل همان عدالت است وعشق وعدل واقعی علت ومعلول یکدیگر وحقی واحد است  .

عشق حقیقی از خود گذشتگی نیست بلکه از دنیا گذشتن است . از خود – گذشتگی که تعریف جاهلانه وظالمانه عشق است موجب احساس ایثار وطلبکاری از عالم وآدم می شود وسپس برای ارضای این طلب ناحق به جان دیگران می افتد ومی خواهد جهان واهلش را ببلعد واین جهانخواری را «عشق» می نامد در حالیکه همان فسق وستم وتجاوز است . این عشق همان مکتب توجیهی ابلیس است . عشق نام مستعار ابلیس در نفس بشرمی باشد و منشأ هر ستم وجنونی می باشد . اصولاً چرا انسان باید از خود بگذرد ؟ چه کسی چنین گفته است وکدام عقلی این را درک وتصدیق می کند . آدمی باید هستی خود را بپذیرد وشاکر باشد ومسئولیت آنرا بپذیرد وپاسخگو باشد . اینست حرف خدا به انسان . پس تعریف مالیخولیائی از عشق عین کفر است که لباس ایثار برتن کرده است تا ستم را تقدیس نماید . انسانی که خود یک مخلوق است ودر مانده ترین ونیازمند ترین مخلوقات است چه چیزی دارد که از آن بگذرد وبه حساب عشق بگذارد وخدا وخلق را هم بدهکار خود سازد . انسانی که از دنیا می گذرد وبر جای خود می نشیند می تواند دیگران را هم دوست بدارد . وحق وجود برایشان قائل باشد ودست به تخریب ونابودی جهان نزند .

                                                                                   ع . خ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زبان خدا وزبان مادری

 

آیا خداوند متعلق به چه زبان ونژادی است : عبری ، عربی ، فارسی ، هندی و..... . هر ملت ومذهبی سعی دارد تا خداوند را به قوم خودش متصل کند وبا مابقی نژادهای بشری بیزار وبیگانه وبلکه عدو سازد . این راز جنگ هفتاد ودو مذهب است : جنگ خدایان نژادی ! این همان مذهب نژاد پرستی ونژاد زدائی از نفس خود بوده است که ماجرای ابراهیم (ع) وذبح عظیم مشهور است . درست هم به همین دلیل بزرگترین دشمنان پیامبران ومردان حق همانا نژادشان بوده است زیرا آنها اراده ای جز نژاد زدائی نداشته ونزاد پرست بوده اند نه نژاد پرست . سوره توحید بیان بی نژادی خداوند است . وقوم یهود بنیانگزار نژاد پرستی مذهبی در جهان بوده اند . ولذا خود را فرزندان خدا می دانند که باید نابود شوند . جنگ بین مذاهب شرک همان جنگ برای برتری نژاد است که زبان در رأس این امر قرار دارد . پس زبان پرستی اساس نژاد پرستی وکفر ریائی (نفاق)می باشد که گاه لباس ملیت گرائی بر تن دارد وگاه غیرت دینی را مستمسک می کند .

ولی واقعیت اینست که خداوند با هر پیامبر وقومی با زبان همانها سخن گفته و می گوید . زبان مادری تنها راه رابطه انسان با خداست . به همین دلیل هیچ غیر عربی بواسطه قرآن عربی به خدا ایمان نیاورده است واگر قرآن عربی نمی بود هیچ عربی ایمان نمی آورد . به همین دلیل مثلاً هیچ ایرانی نمی تواند با زبان عربی وعبری وسانسکریت با خدای موسی ومسیح ومحمد وبودا مربوط شود . به همین دلیل سلمان فارسی بعنوان اولین نماینده اسلام در ایران نخستین کاری که کرد ترجمه سوره حمد به زبان فارسی بود تا ایرانیان مسلمان در نمازشان با خداوند سخن بگویند . هر قومی باید با زبان ولهجه مادری خود با خدا سخن گوید وگرنه دچار نفاق وخرافه وجنون می شود . آنکه می خواهد دین را با حربه زبان بیگانه به سائر اقوام تحمیل کند جز نفاق وعداوت با دین پدید نمی آورد .

به همین دلیل شیخ بهائی از خدایان فقه وتفسیر وکلام ، مثنوی مولانا را «قرآن فارسی» نامیده است .

                                                                               ع . خ  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تکفیر اندیشه

 

براستی معلوم نیست که چرا میزان کفر وایمان از قلمرو علم به وادی تئوریهای فلسفی کشیده شد . اگر میزان ما قرآن و عترت است که محک کفر وایمان بشر نه برداشتهای ذهنی وسخنان فلسفی بلکه راه وروش وعمل زندگیست .

خیلی عجیب است که مستمراً در تاریخ مذاهب شاهدیم که چه بسیار صاحبان قدرت ویا حتی تبهکاران کوچه وبازار تماماً بر اساس زنا وربا وخیانت ومال مردم خواری وشرابخواری می زیستند وهیچ مرجعی آنان را تکفیر نکرد وفتوای ارتداد نداد ولی چه بسا مؤمنان پاک وصدیقی که در غایت تقوی وفقر می زیستند ولی بواسطه فلان سخن ویا ادعای فلسفی در کتاب ویا بالای منبری ، تکفیر ومرتد شدند وخونشان مباح گردید ، مثل عین القضاة همدانی ویا شیخ سهروردی ودیگران .

این واقعه شوم وشیطانی در اکثر مذاهب جهان به چشم می خورد وتا کنون هم ادامه یافته است وهیچکس را هم یارای سئوال نیست که طبق چه قانونی وبر اساس چه میزانی ، بایستی کفر وایمان را سنجید .

گوئی که اصولاً از چشم صاحبان تاریخی مذاهب ، کفری بزرگتر از اندیشیدن درباره اسرار وآیات واحکام وباورهای دینی وجود ندارد وجز این کفر ، ما بقی قابل اغماض است وبا شلاق ویا جریمه نقدی منتفی می شود . این فلسفه شوم برای ما مسلمانان که دارای کتابی هستیم که خداوند از پس هر آیه ای دعوت به تفکر می کند ، مطلقاً قابل درک نیست . این فلسفه شوم از جهان یهود ومسیحیت منافق به اسلام هم راه یافت وبلافاصله پس از رحلت پیامبر در همه ارکان دینی رخنه کرد .

 در حالیکه پیامبر اسلام ، تردید سلمان فارسی را درباره وجود خدا ، از نشانه رشد عرفانی او می داند وبه او تبریک می گوید معلوم نیست که تکفیر فکری وفلسفی ونظری از کجا بر دین ما سایه افکنده وآزاد اندیش ترین دین را مبدل به کارخانه تکفیر اندیشه نموده است .

بی تردید بر اساس معرفت قرآنی ، تکفیر اندیشه ، از جمله نشانه های کفر ونامسلمانی است .

                                                                                      ع . خ   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خدمت و محبّت

                                              

« دوست داشتن » بزرگترين موهبت الهي به انسان است وموهبتي عامه است كه اكثر بشر حقوقش را ادا نكرده و از آن محروم مي گردد ولذا دچار قحطي عاطفي ميشود كه با كل دنيا هم نمي تواند جبرانش كند .

وامّا دوست داشتن كساني كه خداوند دوستشان  دارد يعني اولياي خدا ، يك موهبت خارق العاده ومجراي تعالي انسان بسوي پروردگار است . ولي آدمي نمي تواند اولياي خدا وكلاً مؤمنان را دوست بدارد الّا اينكه خدمتشان كند بي مزد ومنت وبلكه با منت كشيدن .

دوست داشتن چيزي كه حقاً دوست داشتني باشد مستلزم تلاش وجهاد عظيم است كه كمال اين دوست داشتن همانا دوست داشتن پروردگار است كه مستلزم خدمت كردن در دين ومعرفت وياري دادن خدا در دينش مي باشد . كسي كه خداوند واولياي او را خدمت كند مي تواند آنها را دوست بدارد و اين دوستي گوهره جاودانه روح انسان در جهان است وآن راز جاودانگي وبي نيازي وعزت وهويت ذاتي مي باشد .

هر كسي ، هر چيزي يا كسي را كه دوست بدارد شبيه همو مي شود و در سطح وجودي همو قرار مي گيرد . دوست داشتن آدمهاي رذ ل  موجب رذالت وپستي روح مي شود .

اطاعت بي چون وچرا از انسانهاي  حق پرست موجب رسيدن بر حق اين انسانهاست همانطور كه خداوند مي فرمايد كه : اطاعت كنيد مرا تا مثل من شويد !

خدمت كن كسي را كه تو را دوست مي دارد تا بتواني اين محبت را هضم وجذب كني وديوانه نشوي . خدمت كردن به كانون محبت موجب رسيدن به مقام محبت است كه مقام الوهيت مي باشد ومقام سلطنت وجود در جهان است . محبت عاليترين رزق انسان در جهان است ؛ وخدمتي برتر از اطاعت بي چون وچرا از اهل محبت نيست زيرا آنان بي نيازند .

همانطور كه عداوت با انسانهاي اهل محبت موجب شقاوت دل وحماقت ذهن ووقاحت رفتار مي شود ، دوست داشتن اهل محبت موجب حيات دل وشكوه عقل مي شود . دوست داشتن انسانهاي اهل محبت همان دوست داشتن خداست وبالعكس . محبت انسانهاي اهل محبت را فقط بواسطه خدمت به آنان مي توان حراست نمود وگرنه دل آدمي از اين محبت محروم مي ماند وبه دلش نمي رسد وبر لب آب تشنه مي ماند ودهانش به آن نمي رسد .

                                                                                                ع . خ   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حق بهشت و دوزخ و برزخ

                                            

در عالم خاك بهشت قلمرو سلامتي تن واعصاب وروان وآرامش وعزّت واتكاء به نفس ورزق پاك وبا فخر است . اين ويژه گي را در قرآن كريم مي خوانيم كه قلمرو جغرافيائي آن هم عين طبيعت بكر مي باشد كه جهان ساده گي وصفاست .

در نقطه مقابل دوزخ خاكي هم قلمرو بيماري وبيقراري وخفّت وخواري وزجر ونفرت وقحطي وشتاب مي باشد كه قلمرو جغرافيائي آن عين جهان صنعت مي باشد كه مهمترين ويژگي آن دود وآتش است كه جهان پيچيدگي ودروغهاست .

حضرت رسول اكرم (ص) مي فرمايد كه بهشت اجر طالبان علم ومعرفت است . در واقع انساني كه مي خواهد كاري فكري وتعميقي ومكاشفه اي داشته باشد حداقل نيازش نداشتن دغدغه وپريشاني وچه كنم هاست . واين مستلزم يك زندگي ساده وباقناعت وعزيز وبهشت وار است .

به همين دليل آدمهاي عياش وبي فكر از محيط آرام وساده وطبيعي بيزارند وجز در حد يك پيك نيك عياشانه تاب تحمل بهشت راندارند ودر آن رنجور وديوانه مي شوند .

بهشت قلمرو ساده گي وآرامش وتأملات دروني وانفعال مكانيكي است وبالعكس دوزخ هم قلمرو زرق وبرق وتشنج وغوغا وسطحي نگري وجنبش وجوشهاي فيزيكي است . بهشت قلمرو سكون بيروني وانقلاب دروني است . ودوزخ قلمرو انقلابات بيروني وركود وانجماد دروني است .

بهشت قلمرو صلح وسلام ووحدت وشكر است ودوزخ قلمرو جنگ وتهمت و تفرقه وفحش وانكار است .

بهشت ودوزخ داراي دو حق متفاوت ودو انتخاب است وهرگز با يكديگر تلفيق ومخلوط نمي شوند وآنانكه نمي خواهند يكي را انتخاب كنند وهر دو را توأم مي خواهند در خلأ‌بين اين دو يعني درك اسفل ساقط مي شوند كه منافقانند كه به برزخ مبتلايند .

بهشت ودوزخ وبرزخ سه معلول واجر وجزاي حاصل از سه انتخاب هستند .

                                                                                                          ع . خ  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حجّت هاي خدا برروي زمين

                                                           

در دهها آيه وحديث اسلامي داريم كه خداوند كسي را مورد مؤاخذه ومحاسبه قرار نمي دهد الّا اينكه حجتهاي خود را عملاً وعيناً وعقلاً بر او آشكار كرده باشد . حجت هاي خدا چيستند ؟

يكي از مهمترين حجت هاي خدا بر بشر ، همانا عقل وفطرت ديني است كه در وجودش نهاده كه بواسطه آن حق وناحق وراست ودروغ وبايد ونبايد را به او گوشزد مي كند . ولي آدمي آنقدر خود – فريب (مغرور) است كه مي تواند عقل ووجدانش را تخدير نموده وحتي بكشد تا بتواند به راه نادرست برود . ولي حجت غير قابل انكار وآشكار ديگري وجود دارد وآن موجوديت زندگي مؤمنان وعارفان است كه برسرراه زندگي مردمان قرار مي گيرند تا حجتي بر عقل ووجدانشان باشند . در واقع انبياء واولياي سابق وحتي كتب ديني نمي تواند حجتي غير قابل انكار وتحريف باشند . آنچه كه حقانيت انبياء واولياي سابق وكلام خدا را هم حجّت مي كند وجود عيني اين خداپرستان در ميان مردم است . يك مؤمن مبتدي در ميان مردم قدرت حجيّت بيشتري دارد تا همه انبياء واولياي سابق در تاريخ . بهمين دليل همواره ميزان ايمان بشر وجود امامان زنده است در درجات امامت .

پس حجت هاي عيني ونهائي وغير قابل انكار خدا بر روي زمين كه علاوه بر دين ، حجت عقل ووجدان بشر هم هستند سائر انسانهاي مؤمن وعارف مي باشند تا مردمان نگويند كه : نمي دانستيم ، ترديد داشتيم و..... ويا اينكه : نميتوانستيم واصلاً عملي نبود و.... اين حجتها نشان مي دهند كه راه دين وخرد هم عملي است وهم درست است وهم تنها راه سعادت است وهم آسانترين راه زيستن است . اينست دليل هائي كه از وجود اين انسانها بر مي خيزد وهمه راههاي انكار وخود - فريبي وشك را مي بندد . پس در واقع اينان حجتهاي دين وعقل وسعادت وعزّت وتكامل بشريت هستند . معناي امام هم چيزي جز اين نيست . هر مؤمني به درجه اي نقش امامت را در روابط اجتماعي خود ايفا مي كند .

                                                                                                      ع . خ  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مرضي بنام حكومت زده گي

 

پس از غرب زده گي وفن زده گي ومصرف زده گي مرض حكومت زده گي روي نموده وكل بشريت را بخود مبتلا كرده وبزرگترين مفرّ دين وعقل ووجدان ومسئوليت واختيار است ولذا از همه زده گيهاي سابق مهلكتر است .بدين معنا كه هر مشكل وعجز وبدبختي وتباهي به گردن حكومتها مي افتد وفرد از هر مسئوليتي در قبال سرنوشت خود مبرا مي شود . پس اين يك مرض بغايت شيطاني است . اين مرض از جمله محصولات پديده اي بنام دموكراسي مي باشد . دموكراسي بعنوان يكي از بزرگترين دروغهاي مدرن كه ريشه در يونان باستان دارد (مثل همه امراض ديگر) براستي بايستي مادر همه دروغهاي مدرن محسوب شود ولذا منشأ همه مفاسد چرا كه دروغ ام الفساد است ودموكراسي را بايستي ام الكذب كبير تمدن جديد دانست .

بميزاني كه مردمان باور مي كنند كه براستي سرنوشت خود را بواسطه انتخابات دموكراتيك بدست حكومتها سپرده اند لذا تمام بدبختي خود را به گردن حكومتها مي اندازند ونه به گردن انتخاب خود . زيرا اين انتخابات بقدري مقدس جلوه داده مي شود كه در درستي آن كمترين ترديدي روا نيست لذا حكومتها بعنوان خدايان سرنوشت بشري محسوب مي شوند .

امروزه از غايت روشنفكري وپيشرفت است كه حتي گريه وسرماخوردگي بچه ها هم به گردن حكومتها مي افتد ودر غير اين صورت محكوم به ارتجاع مي شوي . حتي دعواي زير لحاف زناشوئي هم مقصري جز حكومتها ندارد . البته خود حكومتها نيز در القاي اين جنون ، بسيار دخيل هستند تا قدرت خود را خدايگونه سازند . اين مرض در كشور ما البته ويژگي خاص خودش را دارد وچه بسا بسيار غامض تر از سائر نقاط جهان است وفحش دادن به حكومت جزو غريزه ملي ما شده است . يكي از ريشه هاي جديد اين بيماري در انديشه هاي كاذب انقلابي است واين از جمله آفتهاي انقلابيگري ماست كه مردم هر نقصي را بحساب حكومت بگذارند وحكومت هم بحساب ابرقدرتهاي ديگر وآنها هم بحساب جبر تاريخ واقتصاد وعلم وتكنولوژي والي آخر. اين فرافكني عين كفر آشكار است وجز هلاكت عاقبتي ندارد .

                                                                                                      ع . خ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه شيعه وسنّي

 

فلسفه شيعه وسنّي ، فلسفه اي مختص اسلام نيست بلكه يك انشعاب طبيعي در بطن همه مذاهب حقّه تاريخ است وآن فلسفه اطاعت وتقليد مي باشد . در جهان اسلام فلسفه اطاعت از رسول يا امام تحت عنوان تشيع قرار گرفته وفلسفه تقليد خودبخودي از سنّت هم تسنن ناميده مي شود . اين نطفه نخستين انشعاب در ميان پيروان همه مذاهب است . در واقع هر كسي كه يك اسوه زنده در دين دارد و تحت اطاعت امر اوست داراي ماهيت شيعي مي باشد كه اماميه هم ناميده مي شود وهر كسي كه بر اساس تاريخيّت واخبار وروايات دورادور از آداب وراه وروش مردان حق در تاريخ تقليد مي كند داراي ماهيت سنّي است . حتي ممكن است كه كسي امام واسوه زنده اي داشته باشد ولي زندگيش را تحت اطاعت امر او قرار ندهد وبلكه خودش به هر طريقي مي پسندد از راه وروش آن اسوه كپي برداري وتقليد مي كند . اين هم سنّي است . پس در واقع بقول دكتر شريعتي ، چه بسا شيعيان سنّي وچه بسا سنّيان شيعه .

ولي در روايات اسلامي به نقل از رسول وامامان ، مكرراً مي خوانيم كه انساني كه امامي زنده ندارد وتحت اطاعت او نيست كافر است يعني از دين خارج است . رسول اكرم (ص) چنين كسي را كافر مي داند منتهي كافري منافق حتي اگر همه احكام شرع را موبه مو رعايت كند .

اين انشعاب وتفكيك ونزاع در مسيحيت ويهود ومذاهب هند وشرق دور هم وجود داشته است كه عناويني متفاوت دارد ولي داراي همين ماهيت مذكور است . واين راز همه تفرقه ها وفرقه هاي مذاهب در طول تاريخ بوده است . واين مسئله در قرآن كريم نيز مذكور است كه : عده اي به رسول مي گويند كه ما دين وراه هدايت را فهميديم واينك مي رويم وخود هدايت مي شويم . خداوند اين گروه را منافق مي نامد . ومؤمنان واقعي را كساني مي خواند كه از رسول دور نمي شوند و درباره هر امري از زندگي با وي مشورت نموده واز وي طلب امر ودعا مي كنند . اين همان تفاوت دين ظاهري ودين باطني است ، دين صوري وفرماليستي يا دين معرفتي : نفس پرستي ملبّس به اطوار ديني يا نفس را تحويل امام دادن .

                                                                                                        ع . خ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

علم هرمنوتيك چيست ؟

 

هرمنوتيك يك اصطلاح يوناني است كه بر گرفته از نام «هرمس»مي باشد كه اسم يوناني حضرت ادريس است كه اولين پيامبر وحكيم ومعلم بشريت پس از حضرت آدم وقبل از ظهور نوح (ع) مي باشد ودر واقع دومين پيامبر محسوب مي شود . او باني ومعلم كلمات است وواژه ها را ابداع وتعريف نمود . واين منشأ هر علم است ودر واقع بايستي ادريس را معلم اول بشر دانست ونه ارسطو را .

در روايات ديني واسلامي حضرت ادريس باني نخستين مدرسه است ودرس ومدرسه هم برگرفته از نام اوست . آن حضرت را بسيار آزار دادند وبارها به قتل رسانيدند كه باز به معجزه الهي زنده شد تا بالاخره به آسمان صعود نمود (مثل زرتشت ومسيح) .

پس از ادريس هزاران سال بعد ، نخستين فرد ديگري كه اين علم يعني علم كلمه را آغاز نمود واساس ومحور رسالت خود قرار داد سقراط حكيم بود كه معتقد بود تنها مشكل بشر اينست كه معناي حقيقي الفاظ و واژه هائي را كه بكار مي برد نمي داند . سقراط شروع به تعريف واژه ها نمود منتهي نه بشكل لغت نامه ويا دائره المعارف بلكه بواسطه خودشناسي وادراك باطني . اين همان الفباي عرفان است . سقراط هم شهيد تعليمات خود شد زيرا واژه هائي كه او مي آموزاند مفاهيمي كاملاً وارونه نسبت به معاني رايج در ميان مردم داشت وبقول علي (ع) «واژه ها در نزد اهل معرفت واژگونه مي شوند . » لذا سقراط را بعنوان يك انقلابي منحط ومخرب تمدن وفرهنگ يونان به قتل رسانيدند واو را دشمن دموكراسي ومردم مي دانستند . در فرهنگ اسلامي هرمنوتيك همان علم «تأويل» است كه به معناي دستيابي به اوّليت وازليت معناي هر كلمه اي است يعني همان معناي حقيقي هر كلمه در نزد خدا .

اين علم را در جهان اسلام امامان ما بدعت نهادند كه متأسفانه فراموش شد وصورتي جامد وبيروح از آن علم تحت عنوان «علم كلام» باقي ماند كه به هيچ كاري نمي آيد واتفاقاً يكي از دشمنان علم «تأويل» است و اين علم را تكفير مي كند .

اين علم شعبه اي اساسي از علم معرفت نفس است وما در آثار خود و از جمله در اين نشريه از اين علم بهره مي جوئيم و نيز راه آنرا مي آموزانيم واصولش را تدوين مي كنيم .

                                                                                                             ع . خ   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظري به موسيقي اصيل ايراني

                              و پاپي شدن            

 

قبل از پرداختن به اين مسئله نظر شما را به دو مقاله « فلسفه موسيقي » و « فلسفه هنرهاي مدرن » در اين نشريه جلب مي كنيم .

گرايش موسيقي اصيل ايراني به موسيقي پاپ يك خودكشي ابلهانه وغير ضروري است يك بوالهوسي بي فايده است . موسيقي ايران نيز مثل كل موسيقي وفرهنگ جهان سوم تحت تأثير موسيقي غرب به سرعت بسوي فني شدن مي رود ولذا از قلمرو ذوق وعشق وبداعه سازي خارج مي شود واز هنر بسوي تكنولوژي مي رود ودر گذار اين انتقال تاريخي مثل هر انتقال ديگري شاهد ظهور آثاري بديع هستيم كه حاصل تلفيقي از موسيقي اصيل ايراني وموسيقي غرب مي باشد . اين امر خود نشانه ديگري از جهاني شدن فرهنگ است كه اين جهاني شدن داراي ذاتي تكنولوژيستي است ومتأسفانه كل معنا وعاطفه وعشق را در خود حل مي كند . در اين گذار خلاقترين آثار را از كساني چون روشن روان ، شجريان ، حسين عليزاده وكيهان كلهر شاهديم كه با هم گرد آمده اند وعلايق مشترك را جستجو مي كنند . ولي آثار نخستين اين تلاش وهمكاري كه بسيار جذاب ونو بودند وهنوز اصالتها را مي نماياندند بسرعت از ميان تهي شدند وبسوي فرماليزم وبازاري گري رفتند . نقد ما به اين هنرمندان حاصل توقعي عظيم است ورنه اينان خوبان جهان موسيقي ما هستند .

متأسفانه تكنولوژي وفرهنگ غرب مشغول تجزيه وتحليل فرهنگ شرق است تا از اين فرهنگ مواد اوليه اي استخراج كرده ودر فرهنگ خود بكار گيرد . اين كاري است كه تمدن غرب از حدود عصر رنسانس آغاز كرده است وما را تبديل به عناصري قابل هضم وجذب تمدن خود مي كند . غرب موسيقي ما را بعنوان ابزار به خدمت مي گيرد وروح خود را بر آن سوار مي نمايد وما هم اين اجازه را مي دهيم وعملاً در همين راستا كار مي كنيم . پاپي شدن موسيقي اصيل ما را مي گويم .

اين گردهمائي وهمكاري وتلفيق هنري بين فرهنگها امري نه تنها نادرست نيست كه بسيار ضروري وبر حق است در برخي از آثار كامبيز روشن روان وحسين عليزاده اين خلاقيت آشكار وقابل تحسين است ولي متأسفانه اين دوره بسيار كوتاه بود وآنچه كه امروز شاهديم حل شدن موسيقي ما بعنوان مواد اوليه در روح موسيقي غرب است . اين واقعه در موسيقي اصيل هند وچين وآمريكاي لاتين نيز در حال رخداد مي باشد وبسيار جاي تأسف وحسرت است . براستي كه غرب زده گي طاعون مهلك وملّت براندازي است .

موسيقي از معابد واز عشق وعبوديت آغاز شد ودر كاباره هابه فسق وطغيان مي گرايد اين صور اسرافيل آخرالزمان گوئي به هر دخمه اي مي رود تا همه را برانگيزد ويا بكشد .

پاپي كردن موسيقي اصيل ايراني به لحاظ معنا دقيقاً جريان غير پاپي كردن اين موسيقي براي ايرانيان است . موسيقي پاپ براي تمدن غرب واقعاً موسيقي توده هاست ولي آيا توده هاي ايراني از طريق غربي شدن موسيقي ، به ريشه هاي عاطفي وروحي خود اتصال مي يابند ؟ هنر مهمترين كانال بخود – آئي مردم است كه آنها را با ذات وهويت تاريخي ومعنوي وعاطفي خود متصل مي سازد ولذا موجب بيداري وهويت ملي مي شود همانطور كه موسيقي پاپ در غرب موجب پيدايش دموكراسي در جنبه هاي عاطفي گرديد وهنرها وخاصّه موسيقي پاپ از اركان دموكراسي غرب است زيرا زبان حال مردمان است . ولي زبان حال مردم ما ، پاپ غربي نيست . پاپ ايراني همان موسيقي اصيل ايراني است . پس با پاپي كردن موسيقي اصيل ايراني ، موسيقي را از مردم بيگانه مي سازيم وروند جنون غرب زده گي را تسريع مي كنيم واين خيانتي نابخشودني است . در اينجا غرض ما تحقير موسيقي پاپ ايراني كه شعبه اي از پاپ غربي است نمي باشد چرا كه بخشي از جامعه ما داراي هويت غربي شده است وزبان حالش را در پاپ غربي مي يابد ونه موسيقي اصيل ايراني . اگر انتقاد به اين جماعت باشد از منظر هنر نيست بلكه از منظر هويت واخلاق  است .

آيا نمي شود موسيقي غربي را بخدمت موسيقي اصيل ايراني گرفت ؟ ديديم كه راوي شانكار يك تنه همه بزرگان موسيقي غرب را مات ومبهوت ساخته وبدنبال موسيقي اصيل هند كشانيد وگروه معظمي چون بيتل ها را در خود حل نمود وحتي مذهبشان را تغيير داد .

پاپي شدن موسيقي اصيل ايراني دقيقاً بريدن از مردم (پاپ) است كه حتي طرفداران موسيقي پاپ ايراني را هم جلب نمي كند ودر برهوت بي هويتي مي ماند وعقيم مي گردد .

تلاش كساني چون آقاي افتخاري يك تلاش مذبوحانه ودر حكم خودكشي است وحتي بازارش را هم از دست مي دهد وتوجيه اقتصادي هم ندارد . شاهديم كه آقاي شجريان هم گام به گام بدين سو مي گرايد وجاي بس تأسف وحيرت است وبيهوده نيست كه اثر جاودانه آقاي عليزاده يعني « ني نوا » را اثري مهمل مي نامد كه با استفاده بسيار درستي از موسيقي غرب توانسته موسيقي اصيل ايراني وفولكلور  را با صحراي كربلا پيوند زند ويك زيبائي اسطوره اي بيافريند . براستي مي توان چنين كرد وبايد چنين كرد .

                                                                                                           ع . خ

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آيا خدا كافيست ؟

 

اين همان قلمرو اوّل وآخر در قلمرو دين باوري مي باشد وامتحان اهل دين در همه مراحل تكامل ايماني بر همين يك مسئله استوار است كه در عرصه هاي متفاوت زندگي به ميان مي آيد وبه محك مي خورد : قلمرو معيشت ، حيثيت ، سلامت ، عزّت ، عاطفه ، جان ومرگ ونيستي . وهرگز بشر در طول تاريخ همچون امروزه محتاج اين معنا نبوده است زيرا همه تضمين هاي بشر در حال ابطال است .

«خداكافيست» در قلمرو نفس بشري در واقع مترادف است با «خود كافيست» . اين همان هويت ذاتي واتكاء به نفس ووحدانيت وبي نيازي انسان در جهان است ومعضله تنهائي را در انواع ومراتبش به محك مي زند كه : آيا خدا رزق مرا خواهد داد ، آيا خدا سلامتي مرا كفايت خواهد كرد ، آيا خدا آبروي مرا حفظ خواهد نمود ، آيا خدا جان عزيزانم را حراست خواهد كرد ، آيا خدا مرا دوست خواهد داشت ، آيا خدا با مرگ مرا رها نخواهد كرد ؟ وآياهاي دگر . وانسان بميزاني كه خدا را در دل خويشتن احساس ودرك مي كند به اين خود- كفائي كه همان خدا- كفائي است نائل مي آيد وگرنه خداي خيالي وآسماني هرگز در امتحاناتي كمتر از اين هم كفايت نمي كند وآدمي با اندك تزلزلي دست به دامان هر كس وناكس شده وبه شياطين پناه مي برد تا نان وجان ونام وهويت خود را حفظ كند ودر اين پناه جوئي به دام مي افتد .

آدمي يا با يك ايمان قلبي يقين باري مي تواند به خدا اعتماد لازم وكافي را دشته باشد وخدائي زندگي كند ويا با مشاهده يك مرد خود- كفا وخداپرستي كه در ارادت ومحبت با او قرار دارد قادر است تا چنين اتكاء به نفسي را بدست آورد واز هراس فزاينده حيات مدرن نجات يابد وآرام وقراري داشته باشد . وگرنه فقط با پول بيشتر وبيمه هاي متنوعتر ودار ودسته وتكنولوژي پيشرفته تر مي تواند براي لحظاتي خود را به لحاظ رواني ايمني بخشد كه به ناگاه با اتفاقي كوچك اين احساس امنيت از بين مي رود ومجبور است به مخدرات وداروهاي روان گردان پناه برد تا اصلاً وجدان وفكرش از كار افتاده وبي خيال شود .

                                                                                                         ع . خ  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                  تفسير هرمنوتيكي زن    

 

باعرض معذرت از زنان :

علم هرمنوتيك ، علم تفسير پديده ها بواسطه اسرار واژه ها ونامهاي آن پديده است كه يكي از روشهاي تفسيري ما نيز مي باشد كه تحت الشعاع معارف اسلامي انجام مي شود .

« زن » يك واژه پهلوي است كه علاوه بر معناي رايج امروزه (انسان مادينه) مصدر امر فعل «زدن» است . كه استعمالش «بزن» مي باشد . زن در زبان اوستائي وفرهنگ ايران باستان ونيز در شاهنامه فردوسي بعنوان آخرين گنجينه اين فرهنگ منقرض شده ، مظهر نحوست وبدبختي وشومي ودرد ورنج است ودر همه جا اسوه خيانت تلقي شده وغير قابل اعتماد است .

وامادر زبان انگليسي زن را Woman گويند كه پيشوند Wo به معناي لعنت وبدبختي ودرد واندوه وعداوت است ولذا اين واژه به معناي دشمن مرد وبدبختي مرد واندوه وشومي مرد است ولذا Womanيعني ضد مرد .

وامّا در زبان لاتين زن را Fe- male گويند كه باز پيشوند Fe برMale (مرد) آمده كه به معناي «فرع» واجرت ومال وكرايه است ويك معناي كاملاً مادي وتجاري وپولي دارد كه بر لفظ مرد اضافه شده است . پس Female به معناي « مال مرد » است .

وامّا در زبان عربي زن را « نساء » گويند كه از مصدر «نس» به معناي انس وعلاقه وعشق وعادت ووابستگي است كه در واقع مرد (رجل) را مخاطب مي سازد همانطور كه مرد به هيچ موجودي همچون زن ، بستگي وعلاقه پيدا نمي كند واين علاقه همان علاقه به نفس كافر خويش در معناي قرآني مي باشد يعني عشق به كفر خويشتن . وهر مردي بواسطه زن كافري به دوزخ مي رود . در همه مذاهب باستان از شرق تا غرب وميانه عالم ، زن مظهر شيطنت وناپاكي ونقص وپليدي وجفاست .

در فارسي دري ، زن را ژن يا جن هم مي گويند كه به معناي جن زده گي وحامل جن بودن است كه دال بر بي اراده گي وبوالهوسي ودمدمي مزاجي ونابخردي ومكر اوست ومستمراً بايستي او را زد تا بخود آيد وجن از وجودش خارج شود ودست از اعمال نامرئي وجني خود بردارد . در همه مذاهب وعرفانهاي جهان يكي از محوري ترين موضوع تزكيه نفس وطهارت وكمال وجود مرد همانا پاكسازي از وسوسه هاي زن است ولذا رهبانيت يكي از شعبات اين مذاهب بوده است كه البته در قرآن كريم منع شده ودر واقع كار دين داري وتزكيه مرد دو صد چندان شاقه تر شده است ومرد در حين همزيستي ومهرباني با زن بايستي با او در درون خود جهاد كرده ونفس خود را مراقبه نمايد . قرآن نيز زن را دشمن ايمان مرد ناميده است وقرين ابليس .

                                                                                                  ع . خ    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معماي كتابهاي آسماني

 

بي ترديد كتبي كه در جهان معروف به كتابهاي آسماني هستند هرگز بواسطه ملائك از آسمان نازل نشده اند وكسي شاهد برچنين نزولي نبوده است وبعلاوه ملائك با قلم وكاغذ نمي نويسند .

ونيز اينكه در هيچيك از اين كتابها نيامده است كه اين كتاب را خدا يا ملائك نوشته باشند ويا حتي رسولان . در قرآن آيه اي حيرت آور داريم كه مي گويد «كتابهائي بدستهاي خود مي نويسند وآنرا به خدا نسبت مي دهند .» . بدون شك منظور همين كتابهاي آسماني هستند چون كتابهائي ديگر دال برچنين ادعائي وجود ندارند .

درباره اوپانيشاد كه يكي از كهن ترين كتابهاي آسماني محسوب شده واضح است كه گروه كثيري از نويسندگان در طول تاريخ نوشته وآنرا تكميل كرده اند . درباره اوستا نيز واضح است كه اساساًًًًًًًًًًًدر عصر ساسانيان نگاشته شده است وفقط فصولي از گاتها قديمي تر است . ودر دوران هخامنشي هرگز سخن از وجود چنين كتابي نبوده است . درباره تورات هم معلوم است كه عمده عهد عتيق افسانه هائي درباره موسي وقومش در اعصار بعد است . اناجيل چهارگانه كه تعدادشان هم مشكوك است هم داراي تناقضاتي نسبت به همديگرند وهم در بطن خود داراي تناقض واضح تاريخي هستند وحتي درباره ماهيت مسيح بعنوان خدا يا پسر خدا ويا پسر انسان نيز علناً تناقض وجود دارد . خود اناجيل نيز در بطن خود واضح كرده اند كه اين كتاب نه از مسيح است ونه حتي حواريونش ، بلكه نقل و قولهائي از حواريون است .

وامّا درباره قرآن ، ماهيت امر روشن تر است كه نه رسول كتابي نوشته ونه امامان وخلفاي راشدين . بلكه محفوظات برخي از حافظان آيات به امر عثمان وتحت نظارت يك يهود منافق به نام كعب الاحبار ، مكتوب شده كه مورد قبول علي (ع) كه کاتب وحي پيامبر است نبود وگرنه خود ايشان مبادرت به مكتوب نمودن قرآن نمي نمود . قرآني كه به مسجد آورد ولي مردمان وي را مسخره نمودند وبا هسته خرما راندند وديگر كسي آن كتاب را كه معروف به قرآن علي يا كتاب علي بود ، نديده است وبه روايتي اين كتاب در دست امام زمان است وبا ظهورش آشكار مي كند واز جمله نشانه هاي اوست .

پس اين كتابها چيستند وچه ماهيتي دارند وچه كرده اند ؟

متأسفانه اين كتابها يا از چشم قداست نگريسته شده اند ويا بكلي انكار گشته اند وكسي از چشم علم وخرد وتحقيق به آن نگاه نكرده است .

سواي آسماني يا زميني بودن اين كتب يا وحياني وغير وحياني بودن آنها وسواي دستكاريهائي كه در آنها شده ويا نشده ، يك واقعيت وجود دارد و اينكه كل بشريت در مجموع اين كتابها را آسماني وقدسي مي پندارد وجنبه عقلاني وعلمي وحكمتي محتواي اين كتب هم مطلقاً مد نظر نيست وبلكه اصولاً پرستيده مي شوند وسجده مي گردند ونگرش عقلاني به اين كتب در مذاهب يكي از زمينه هاي تكفير والحاد بوده وخون بسياري از مفسران را ريخته است .

واقعيت ديگر اينست كه اين كتب واقعاً نخستين كتابهائي بوده اند كه در هر قوم وتمدني كتابت شده واساس خواندن ونوشتن (سواد)را نهاده اند . قداست اين كتب اساساً برخاسته از قدمت آنهاست چرا كه در ذات مذاهب ، قداست عين قدمت است همانطور كه قداست وجود پروردگار چنين است . واصولا ‌ً قدمت پرستي از اصول ذاتي مذهب وباورهاي ديني بوده كه خود جاي بس تفكر دارد وبندرت در اين باب تفكر وتحقيقي شده است .

بنابراين يكي از خواص كتب آسماني اينست كه كل تمدن مدرن ما در جهان را پديد آورده است تنها وتنها بدليل اينكه اساس سواد آموزي بوده است ونيز جنبه هاي حقوقي وحكومتي واخلاقي آن كه آفريننده سنت ها وقوانين بوده كه از اركان مدنيت مي باشد .

هر چند كه تمدن مدرن مصرانه مشغول الغا وابطال همه اين قوانين است ولي قانون سازي را از اين كتابها به ارث برده است وتعليم وتعلّم را كه ركن ذاتي ديگر اين تمدن مي باشد ودر حال انقراض است .

در واقع اين كتب را بايستي كتب  مدنيت بشر بر روي زمين دانست ونفي وانكار اين كتب مترادف با آخرالزمان است كه قلمرو مرگ مدنيت است وهمچون واقعه اي اجتناب ناپذير مي باشد .

پر واضح است كه اين كتابها بواسطه خداوند املاء نشده وبدست پيامبرانش نوشته نشده وحتي قديسين ومريدان انبياي الهي هم مبادرت به نوشتن يا ديكته كردن آنها ننموده اند . بلكه برخي نويسندگان اقوام گوناگون بشري آنهم تحت امر ونظارت حكومتها وشاهان اين كتب را نوشته اند . در قرآن نيز بارها سخن از «اين كتاب » است كه در آن هنگام هنوز چيزي مكتوب نشده بود . پس واضح است كه كتاب آسماني در عالم غيب ويا سينه انبياي الهي وجود داشته است  .

آيا اينها همان كتاب در دوره هاي گوناگون هستند ؟ اين امريست كه براستي نيازمند تحقيق وتأملاتي عظيم است واز اسرار دين وتاريخ وبشريت است .

                                                                                                        ع . خ     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه ازدواج موقت

(متعه)

 

شايد هيچيك از احكام شرع اسلامي تا اينقدر مستمسك تبليغات دشمنان اسلام نبوده كه مسئله متعه يا ازدواج موقت بوده است ونيز مسئله تعدد همسر براي مردان . وبنظر ميرسد كسي نيست كه از آنان بپرسد كه مسئله دوستي هاي بين جنس مخالف در فرهنگ غرب كه از اصول نهادينه شده اين تمدن است پس معنايش چيست وفرقش چيست . معنايش همانست ولي فرقش در حق بچه كشي در رحم است ورها كردن كودكان در خيابان ونيز رها كردن زن هر گاه كه دوست دختر لوندتري از راه رسيد . در واقع فرق اين واقعه در حق وحقوق زن وفرزند است . يعني آنچه كه دشمنان اسلام را برعليه اين نوع ازدواج به جنون انداخته دفاع اسلام از حقوق زن وفرزند است . پس واضح است كه داعيان اصلي وپس پرده اين عداوت مردان بولهوس وبيرحم هستند كه اين زمزمه را به زنان احمق تلقين مي كنند كه : «واويلا كه حق شما در اسلام ضايع مي شود !» زيرا كودك نيز حق زن است زيرا مادريت يك حق فطري وواجب براي زن است . پس در فلسفه دوستي هاي غير متعهد تماماً حق زن است كه نابود مي شود كه مهمتر از همه اين حقوق همانا حق شرافت وعصمت وعزت اوست كه از بين مي رود واز او يك كالاي محض جنسي مي سازد ، يك روسپي محترم! واحترامش از جانب مردان وحشي ، از بابت مجاني بودن آن است . ونام اين روسپي گري مجاني هم بسيار مقدس است : آزادي! زن تحت همين عنوان بود كه به اسارت ابدي بند تنبان مرد افتاد .

ازدواج موقت بهرحال ، خواه ناخواه يكي از محصولات اين تمدن مدرن است . اگر درعصر قديم فقط در مواردي بعنوان تنها راه حل بكار گرفته مي شد امروزه تنها راه ادامه بقاست .

بسيار جاي تأسف است كه كشور ما نيز تحت تأثير تبليغات حقوق بشري بالاخره نتوانست ازدواج موقت را رسميت بخشد وتبديل به نهادي اجتماعي ومشروع سازد ولذا همين امر يكي از علل رشد فحشاء وفسادشده است وبصورت امري قاچاق عمل مي شود وبدينگونه غرب توانست اين شقاوت را به ما هم تحميل كند وما هم پذيرفتيم تا مبادا كه نام ما در جرگه غير متمدنها ووحشي ها به ثبت برسد وبر عليه ما قطعنامه صادر شود . يعني اين تهاجم فرهنگي را پذيرفتيم ودر حال نهادينه كردنش هستيم تا از قافله تمدن غرب عقب نباشيم .

تجربه نشان مي دهد كه اكثريت قريب به اتفاق ازدواجهاي موقت ، تبديل به ازدواج دائم مي شود بشرطي كه قاچاق محسوب نگردد ورسميت حقوقي وعرفي داشته باشد .

فرق باطني متعه از دوستي هاي فاسقانه ، در نام خدا وحضور او بعنوان شاهد است . حذف اين نام موجب تباهي وغايت تيره بختي بشر ومخصوصاً زن گرديده است : ازدواج خدائي وغير خدائي !

                                                                                                   ع . خ  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اعتقاد وتمدّن

 

اعتقاد از «عقد»به معناي عهدوپيوند ووفابه چيزي است . واين اساس همه ارزشهاي انساني است واصلاً مهم نيست كه موضوع اعتقاد چه امري باشد . به همين دليل مثلاً يك كمونيست يا نيهيليست متعهد در عمل وخلق وخويش مسلمانتر از يك مسلمان (موروثي) غير متعهد است .

بزرگترين وزيباترين ارزش اخلاقي هر كسي در جامعه همان «وفا»است وشايد وفا اساس همه ارزشهاي اجتماعي ديگر باشد . وامّا وفاي بيروني برخاسته از يك وفاي دروني انسان به چيزي در خودش وبا خودش مي باشد . واين همان عنصر اعتقاد است كه جهاني ترين ارزش بشر است وفراسوي اعتقادات قرار دارد ودر عين حال حق هرنوع اعتقادي را هم ادا مي كند .

بدون ترديد موضوع مورد اعتقاد هر چه كه پايدارتر باشد آن اعتقاد هم ريشه اي تر ولذا صفات برخاسته از معتقدش هم انساني تر وباوفاتر است . بايد بدانيم كه وفا در قلمرو روابط اجتماعي همان اصل واساس مدنيت به معناي گردهمائي بشر است . پس اين يك اصل صرفاً اعتقادي خاص نيست ويك اعتقاد جهاني ومدني است . موضوع مورد اعتقاد هر چه كه غير دنيوي تر ومعنوي تر باشد معتقدش هم با وفاتر ولذا متمدن تر وقابل اعتمادتر است . بنابراين اعتقاد به رفاه يا علم وتكنولوژ‍ي نمي تواند عهد ووفائي پايدار پديد آورد زيرا هر روزه صورت ومفهوم رفاه وقوانين علمي وفني در حال تغيير وابطال است . بنابراين اعتقاد علمي يا فلسفي هرگزمولّد عقد وعهد ووفا نمي تواند بود . وكلاً اعتقاد به امور ذهني كه همواره دستخوش تئوريها وعلوم وفنون گذرا وباطل شونده است قادر به معتقد ساختن يعني متمدن نمودن وانسان نمودن نيست . يا اعتقاد به آزادي نمي تواند اصولاً اعتقاد باشد زيرا آنچه كه امروز آزادي فهم مي شود فردا اسارت است . اعتقاد به چيزي كه هر چه بيشتر از دسترس تغيير وتبديل وكون وفساد خارج باشد پايدارتر است . حتّي اعتقاد به عشق هم نمي تواند معتبر باشد زيرا هر لحظه به نفرت مي كشد .

فقط اعتقاد آنهم باور قلبي به خداست كه مولّد عهد ووفائي جاويد است ومولّد رابطه وتمدني انساني . باور به هستي كسي كه نيست مولد جاودانگي است .

                                                                                             ع . خ    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دانته واسلام

                                             

«كمدي الهي»اثر معروف دانته حكيم ايتاليائي را يكي از پنج آثار جاودان جهان انديشه بشري دانسته اند . دانته بواسطه اين اثرش متهم به ارتداد والحاد گرديد ومابقي عمرش را در خفا زيست كه يكي از اتهاماتش گرايش به مانويت واسلام بود زيرا چنين برداشت وتفسيري از بهشت ودوزخ وبرزخ در جهان مسيحي سابقه نداشته است وتماماً منطبق بر معارف اسلامي وآنهم عرفاني وخاصّه عرفان شيعي مي باشد واندكي هم شباهت به «ارداويرافنامه»دارد كه يك اثر مانوي مي باشد .

جالب اينكه دقيقاً براساس معارف قرآني در بالاترين طبقات دوزخ رياكارانند كه بدترين اين طبقات را رياكاران ديني وملايان مذاهب اشغال كرده اند يعني منافقان .

فقط در باور عرفاي اسلامي واماميه است كه فلاسفه متهم به شرك هستند ودر اثر دانته نيز بسياري از فلاسفه در طبقات مقدماتي دوزخ جاي دارند .

وامّا پست ترين وبدترين طبقه دوزخ بر خلاف سائر طبقات يخ بندان مطلق است كه در آن گناهكار نه مرده است ونه زنده . اين مثال درك اسفل السافلين مي باشد .

بسياري از عذابهاي قرآني در اين اثر دقيقاً نقل شده است كه در متون مسيحي ويهودي مطلقاً نشاني ندارد .

عجيب وعبرت انگيز است كه اكثر نوابغ ادب وانديشه در مغرب زمين بطريقي تحت تأثير معارف اسلامي وعلما وعارفان مسلمان قرار داشته اند .

بغير از دانته نوابغ طراز اول ديگري از غرب همچون گوته ونيچه نيز تحت تأثير جهان بيني اسلامي قرار داشته اند .

همانطور كه در مقالات قبلي نشان داديم اساس حكمت يونان باستان نيز تحت تأثير حكمت مغان زرتشتي بوده است . گوئي كه ما اهالي مشرق زمين ومسلمانان توليد گران بسيار خوبي هستيم ومصرف كنندگاني بد . گوئي مشرق زمين به مانند والدين بشريت بوده است ومغرب زمين هم فرزند مصرف كننده وناخلف بشريت .

                                                                                                        ع 0 خ 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه نفس انسان تبديل مي شود ؟

چگونه ادعائي تبديل به هويت مي شود ؟

                                                    

«آيا انسان چيزي جز تمناي خويشتن است .»قرآن –

بقول مولانا «گردر طلب لقمه ناني ، ناني »- ما مي گوئيم كه «هر كه خدا خواست خودش خدا شد .» وخداوند هم مي فرمايد كه «ادعا كنيد مرا اجابت كنم شما را .» يعني مرا دعوت كنيد تا بيايم . در اين آيه بر خلاف برداشتهاي غلط هرگز اين معنا وجود ندارد كه « از من چيزي بخواهيد تا به شما بدهم .» زيرا اگر معناي اين آيه مشهور چنين باشد كذب بودنش مبرهن است زيرا بسيار چيزها از خدا مي خواهيم كه هر گز اجابت نمي شود وبلكه معكوسش اتفاق مي افتد . اين برداشت غلط موجب كفر گروههاي كثيري بوده است زيرا فهم غلط خود رابه خدانسبت داده وآنگاه اورا انكار مي كنند .

آدمي چيزي جزادعاهايش نيست كه برخاسته از آرزوهايش مي باشد . در اينجا اساساً منظور ما ادعاهاي معنوي است . في المثل هر كه دعوي صدق ومعرفت وانسانيت كند اگر براستي صادق باشد وقصد فريبكاري نداشته باشد حتماً به اين ارزشها مي رسد ونفس او تبديل مي گردد . منظور خداوند از آيه مذكور كه معروف به آيه «دعا»است نيز همين است . خدا را فراخواندن در قلمرو انديشه وادراك بشري همانا دعوي صفات واخلاق الهي نمودن است دعوي عشق وعدل وبي نيازي واقتدار معنوي وعلم وقداست و.... وخداوند دعوي كنندگان بزرگ وصادق را دوست مي دارد وهر چند كه اين دعويها بزرگتر ومحالتر باشد اتفاقاً به اجابت نزديكتر است زيرا خدائي تر وخالصانه تر است . « خواستن ، توانستن است » قاعده اي در قلمرو دين است . بنابراين اگر كسي بگويد كه : من مي خواهم صادق وخردمند وپاك وعارف وبي نياز وعادل ومتكي به نفس و... باشم ولي نمي توانم ، دروغ مي گويد ومي داند كه دروغ مي گويد . هيچ ادعائي به اجابت نزديكتر از ادعاهاي معنوي وديني واخلاقي نيست . آنكه بد است بدان دليل است كه خوبي را بد مي داند ونمي خواهد خوب باشد ولذا بد است .

پس اگر كسي دعويهاي بزرگ معنوي واخلاقي مي كند وهرگز اين صفات در نفس او رخ نمي دهد بدان دليل است كه ريا مي كند واين ارزشها را براي نفس خود نمي خواهد بلكه براي رياست طلبي وفخرفروشي مي خواهد واز دين ومعرفت حربه اي براي سلطه ورياست وتحقير ديگران ساخته است ولذا نه تنها چنين صفاتي در نفس فرد رخ نمي دهد بلكه رسوا هم مي شود .

آنكه مي گويد كه :«ما در دين ومعرفت زحمت كشيديم ونشد .» بسيار آگاهانه دروغ مي گويد وبه دين خدا تهمت مي زند ودچار ظلم وگناهي عظيم است وبزودي به عذاب وغضب الهي مبتلا مي گردد . چنين كسي مي خواسته از دين خدا وسيله فريب مردم را فراهم كند ورياست نمايد كه رسوا گشته است .

راهي آسانتر وعزيزتر از دين ومعرفت نيست همانطور كه خداوند در كتابش مي فرمايد كه : ما اسلام را نازل كرديم تا سختي ها را برشما آسان نمائيم ونه اينكه زندگي را برشما سخت كنيم . وآنانكه مي گويند راه دين سخت ومحال است منافقانند وراه خدا را برمردمان سد كرده اند ومردم را به خود دعوت مي كنند .

اگر دين خدا سخت باشد راه كفر ولااباليگري بسيار سخت تر وعذاب آورتر است وتن وجان را مي كاهد وهلاك مي سازد .

بسيارند كه از فرط حرص وجاه طلبي وستم خود دنيا را كافي نمي دانند ولذا دين را هم دستاويز مي سازند وچه بسا نمايشات ديني وعرفاني براه مي اندازند ولي بزودي رسوا خواهند شد . يكي از ويژگيهاي اين نوع آدمها اينست كه دين وكلام آنها هرگز بردلي نمي نشيند وهمين امر موجب كينه شان نسبت به دين وخدا ومؤمنان راستين مي شود ولذا نهايتاً كل دين را دروغ ومؤمنان را رياكار مي خوانند . كافر همه را به كيش خود پندارد .

راه رسيدن به خدا و اخلاق الهي ، سريعترين وآسانترين راههاي زندگيست . خداوند حتي به افكار واميال زيبا ونيكوي مؤمنانش بدون عمل ، اجر مي دهد . چگونه مي شود كه تلاش انسانها در دين را ضايع نمايد . اين تهمتي به خدا وجنگ با اوست كه عاقبتي جز هلاكت ندارد .

                                                                                                        ع . خ      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« زن کامل »

 

همیشه زن و مرد را  مکمل یکدیگر دانسته اند . این سخن بدان معناست که زن و مرد به تنهایی ناقص  می باشند و در رابطه با یکدیگر است که می توانند به کمال جودی  در خود دست یابند و به همین دلیل است که بیشتر احکام دین بر روابط زن و مرد استوار است .

مرد بار دنیوی وجود را بر دوش می کشد و زن بار معنوی وجود را .

مرد معنا را از زن می ستاند و زن دنیا را از مرد می ستاند  و در تبادل دنیا و معناست که این دو به تعادل وجودی در خود می رسند و آرامش و قرار می یابند .

در ذات زن گوهره ایی وجود دارد که مرد را به آن عاشق می کند و در این عشق است که مرد ، معنا را از زن دریافت میکند و زن نیز با تسلیم شدن در قبال عاشق ، دنیا را از مرد می ستاند . مرد عاشق موظف است در قبال معنایی که از معشوق دریافت  می کند  دنیای وی را تأمین کند و زن معشوق نیز موظف است به ازای دنیایی که مرد برایش  تأمین می کند معنای وجودش را تسلیم مرد کند .

بنابراین عاشقیّت هویّت ذاتی مرد است و معشوقیت هویّت ذاتی زن است و دیگر هویتّهای مرد و زن از این هویت ذاتی مرد  نشأت می گیرد . بطور مثال اگر در زندگی، مرد همیشه فاعل است و زن مفعول ، مرد همیشه سازنده است و زن مصرف کننده و غیره به همین دلیل است .

اما عاشقیت و معشوقیت دو هویّت داده شده از جانب خدا به زن و مرد است . دو هویتّی که مرد و زن برای رسیدن به آن هیچ تلاشی نکرده اند بلکه آن را بعنوان هدیه از خداوند دریافت کرده اند . و مرد و زن به میزانی که آداب عشق را در رابطه با یکدیگر ادا نکنند خداوند نیز این هدیه را از آنان  می ستاند . اما این آداب چیست ؟

مردی که با منّت دنیای زن را تأمین می کند و زنی که با منّت وجود خود را تسلیم مرد میکند هر دو آداب عشق را زیر پا  می نهند و خداوند نیز این دو هویت ذاتی را از آنان  می ستاند ، هویتی که تنها آبشخور احساس وجود در زن و مرد است . زیرا مرد به میزانی که عاشق است احساس وجود دارد  و زن به میزانی که معشوق است دارای احساس وجود است و زن و مردی که این هویّت ها را از دست دهند مواجه با احساس پوچی و افسردگی در خود خواهند شد .

بنابراین زن و مرد برای حفظ  مقام عاشقیّت و معشوقیّت در خود باید تلاش کنند و با تکبری که بواسطه این دو هویّت در آنها پدید می آید در خود جهاد کنند . زیرا عشق در عاشق و معشوق ایجاد تکبری ویژه می کند . عاشق از بابت اینکه چنین قدرت دوست داشتنی دارد به خود مغرور می شود و معشوق نیز از بابت اینکه  این چنین دوست داشتنی است  به خود مغرور می شود و همین تکبر است که باعث می شود مرد با منّت دنیای زن را تأمین کند و زن نیز با منّت وجود خود را تسلیم مرد کند .

بنابراین جهاد با تکبر برخاسته از عشق در زن و مرد، تنها راه حفظ این هویت در آن دوست . اما تا زمانی که مرد در مقام عاشق است و زن در مقام معشوق هنوز هیچ کمالی رخ نداده است زیرا زن و مرد همچنان دو انسان ناقصند که باید بواسطه یکدیگر نقص خود را جبران کنند .

مرد ناقص است به سبب اینکه فاقد آن گوهرۀ معنوی در خود است همان گوهره ایی که بواسطه آن بر زن عاشق شد یعنی نیازمند زن شد و زن ناقص است به سبب اینکه فاقد آن قدرت وتوانایی و تعقلی است که بتواند زندگی آرامی را در دنیا برای خود پدید آورد و همین نقصان است که او را به تعقل و قدرت مرد نیازمند  ساخته است .

بدون شک زن و مرد به میزانی که بر نقص خود واقفند و نیازهای خود را به دیگری می پذیرند، توانسته اند بر علیه تکبر خود در قبال هم جهاد کنند و این جهاد باعث حفظ این دو هویّت می شود اما اگر ما انسان کامل را همان انسان بی نیاز می دانیم باید بگوئیم مرد زمانی به کمال می رسد که بتواند گوهرۀ معنوی زن را از آنِ خود کند و زن زمانی به کمال می رسد ک بتواند قدرت وتعقل مرد را که از عاشقیت او نشأت می گیرد از آن ِخود کند و یا به عبارت دیگر مرد زمانی به کمال می رسد که معشوق شود و زن زمانی به کمال می رسد که عاشق شود .

معشوقیّت مرد در واقع  نشانه بیرونی از این واقعیت است که وی توانسته آن گوهره معنوی در زن را که وی را مبدّل به بتی قابل پرستش  برای مرد می سازد دارا شود و به همین دلیل وی نیز همچون زن قابل پرستش می شود .

عاشقیّت زن نیز نشانۀ  بیرونی از این واقعیت  که وی توانسته آن قدرت  روحی را که در مرد وجود دارد که باعث ولایت وی در زن می گردد و زن را تسلیم خود می سازد همان نیرویی که دنیا را تسلیم مرد کرده است و به او تعقل و شهامت  و جسارت  بخشیده است دارا شود .

اما رسیدن به چنین کمالی در زن و مرد حاصل جهاد بر علیه تکبر  در قبال یکدیگر است . بشر همیشه برای رسیدن به چنین کمالی در طول تاریخ  تلاش کرده است و گویی بطور ناخودآگاه  می دانسته است که تنها راه رسیدن به این کمال  این است که زن ، مرد شود و مرد ، زن شود . و ظاهراً امروزه ما در دنیایی زیست می کنیم که تمامی مردان ، زن صفت می باشند و تمامی زنان مرد صفت می باشند پس آیا باید گفت بشر به کمال وجودی خود رسیده است ؟

اما  در  مشاهده این زنان  مردنما  و مردان زن نما هیچ نشانی از کمال و قدرت و زیبایی و بی نیازی دیده نمی شود بلکه  ما با زنان و مردان بی هویت و بازیچه و افسرده و...روبرو هستیم .

بقول حضرت علی هر گاه که در تلاش برای رسیدن به هدفی ، نتیجه کاملاً وارونه می شود بار  دیگر به ابتدای  تلاش خود بر گردد و نیّت خود را در آغاز راه جستجو کند که تمامی این  وارونگی حاصل  وارونگی در نیّت بوده است .

زنان اگر در طول تاریخ برای مرد وار شدن تلاش کردند نه به این دلیل بود که  می خواستند  دست از معشوقیّت خود در قبال مردان بردارند بلکه آنان با تلاش  برای مرد شدن سعی کردند  که عاشقیّت  و فاعلیّت مردان را انکار کنند و بر معشوقیت و ناز خود در قبال مرد بیفزاید و به مردان بگویند اگر واقعاً عاشق ما هستید باید خیلی کارهای دیگر هم برای ما انجام دهید در غیر این صورت ما تمامی عاشقیّت و مردانگی شما را به سخره  می گیریم و خودمان برای کسب دنیا تلاش می کنیم و هیچ نیازی هم به شما نداریم و این شمائید که به ما نیازمند هستید این را هرگز فراموش نکنید ؟!

مرد با طرد و لعن زنانیّت زن به زن باره گی و زن واری و زن صفتی  مبتلا شد و زن هم با خود پرستی زنانه اش و لعنت کردن مردانگی مرد به مردباره گی و مردواری مالیخولیایی مبتلا شد و این هر دو عذاب حاصل از این کفر و انکار است که علیرغم  میل خود به آن مبتلا شدند . و بدینگونه بود که زن با تکبر در قبال مرد و طرد و لعن وی از خانه خارج شد تا بی نیازی اش را به مرد اثبات کند و حاصل  چنین نبرد خونینی زنانی مرد صفت و سرگردان بین زن و مرد  پدید آمدند .

در حالیکه زن در صورتی  می تواند مردانگی را که همان عاشقیّت است در خود ایجاد کند که در قبال عشق مرد تکبر نکند . تکبری که به شکل ناز در قبال مرد بروز می کند و پا گذاشتن بر ناز همان زیر پا نهادن معشوقیّت است و در محبت و توجه به مرد است که زن می تواند به مقام عاشقیّت در خود دست یابد و اینگونه به کمال می رسد .

در طول تاریخ زنان اندکی توانستند با تواضع در مقابل عشق مرد و تسلیم کردن تمام وجود خود در قبال مرد بر ناز نشأت گرفته از محبوبیّت خود فائق آیند و به مقام عاشقیّت دست یابند و اینان  همان زنانی  می باشند که اسوۀ کمال زن در تاریخند .

و تنها چنین زنی است که به امیّت وجود خود دست می یابند و به مقام مادریّت در قبال فرزندان خود می رسند و فرزندان حاصل از این رابطه همان امامان تاریخند و به همین دلیل رَحِم این زنان  پرورش دهندۀ امامت (امیّت ) در تاریخ بوده اند . امامت ظهور امیّت زن عاشق است و این همان زن کامل است .

مثالهایی از زنان عاشق در طول تاریخ عبارتند از :

 هاجر که عاشق برحضرت  ابراهیم شد و اسماعیل حاصل چنین  عشقی است .

حضرت خدیجه  عاشق بر حضرت محمد شد و فاطمه حاصل چنین عشقی است که ام الائمه می باشد. .

حضرت فاطمه  عاشق بر حضرت علی شد که امام حسن و امام حسین و حضرت زینب حاصل چنین عشقی هستند .

شهربانو عاشق بر حضرت حسین شد و او را خواستگاری نمود که مابقی امامان حاصل این ازدواج هستند .

و اما اگر امامت از امام  حسن  جاری نشد به سبب این بود که جعده همسر  امام حسن  تسلیم ولایت اونشد یعنی بر او عاشق نشد و لذا قاتل او شد و امامت در این رابطه  نابود  گردید .

 پس امامت  حاصل عشق زن به همسر مؤمن خویش است  همانطور که رسالت  حاصل عشق مرد به همسر مؤمن خویش است . که در حضرت ابراهیم هردو صورت رسالت و امامت در این دو نوع عشق  بوجود آمد : اسحاق حامل رسالت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق حضرت ابراهیم به ساره بود و اسماعیل حامل امامت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق هاجر به حضرت ابراهیم بود .

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |