تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

مهربانترین شوهر تاریخ

 

پیامبر اسلام (ص) فقط مهربانترین پیامبر خدا بر خلقش نبود بلکه این مهر مطلقه اش نسبت به دوست و دشمن آشکار است . مهر و عطوفت وی درباره زن در ورای رسالت او امری خارق العاده و منحصر بفرد خود او در تاریخ بشر است . او در قومی ظهور کرد که زنانش از حیوانات هم پست تر بودند و حتی حقوق چهار پایان هم درباره آنان رعایت نمی شد . ماجرای زنده بگور کردن دختران یک افسانه نیست .

او برای  نخستین بار به زن به مثابه یک انسان نگاه کرد و برایش حق و حقوقی همتراز مرد قائل شد . او برای نخستین بار نه فقط در میان اعراب بلکه  بر روی زمین  به زن حق اظهار نظر داد ، حق انتخاب شوهر داد ، حق داشتن شغل و درامد داد و حق تعلیم و تعلم بخشید و حتی در امر رابطه جنسی با شوهر ، او را صاحب اختیار نمود و در همه امور معنوی و اقتصادی و سیاسی با وی مشورت می کرد . او برای نخستین بار در تاریخ بشر در خانه خودش زیر نظر خدیجه و فاطمه (ع) و سپس عایشه برای زنان کلاس درس بر قرار نمود و اولین فارغ التحصیلان علم و حکمت و فقه در حد اجتهاد از این مدرسه پدید امدند که کلاسهای درس دائر نمودند . و اینها بدعتهایی در تاریخ زن است که بدست مبارک پیامبر ابداع گردید .

وی ناجی تاریخ زن است و همو بنیان گذار ازادی زن از بردگی مرد است .

ایشان  حتی همسر عقدی خود را که در همخوابگی اکراه داشت با عزت و پرداخت کابین رها نمود . ایشان در خانه اش اسایش زن را بر خود ارحج می داد و هر گاه که همسرانش احساس ناراحتی می کردند در سکوت و با مهربانی خانه را ترک می کرد و شب را تا صبح در طویله بسر می برد .

جز یکی و دو تا از همسرانش مابقی زنانی مطرود جامعه و رنجور بودند که به عقد خود درآورده و به  آنان عزت و رفاه می بخشید و هیچ توقعی از انان نمی داشت هر چند که اکثرشان مستمراً موجب ازار او بوده و زنانی عبوس و متکبر و بد اخلاق بودند و با اینکه خداوند بارها ایشان را مخیر نمود تا کابین این زنان را بدهد و از شرّ شان رها شود هرگز چنینن نکرد . براستی محمد (ص) مظهر رحمت مطلق خدا بر بشر بود مخصوصاً بر ضعیفترین جنبه از بشریت یعنی زن . حق زن و شرافت و ازادگی او جز در مکتب محمد ادا نشده است . و لعنت خدا بر کسانی که این حق را وارونه جلوه می دهند . زن امروز در سراسر جهان هر حقی که دارد از دین محمد است و هر حقی که از آن محروم است به دلیل دوری اش از دین محمد است .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ ختم نبوّت

 

طبق معارف قرآنی و شیعی می دانیم که کمال نبوّت همان امامت است همانگونه که ابراهیم (ع) در کمال نبوتش پس از ذبح اسماعیل به امامت رسید . از میان هزاران نبی فقط انگشت شماری به امامت رسیدند . امامت در یک کلام به معنای وحی وجودی و رابطه بی واسطه با خداوند است از طریق دل خویشتن . به همین دلیل امامان ما جملگی مدعی بودند که بار انداز رسالت همه انبیای الهی هستند . و به همین دلیل علی (ع) خود را قرآن ناطق یا زنده می خواند و کلامش و نیز افعالش تماماً از خداوند بود این همان توصیف عبادالله مخلصین در قرآن است و به معنای حضور خدا در وجود انسان کامل است و لذا علی (ع) سینه خود را عرش خدا و تن خود را  کرسی او می نامید در واقع وجودش بیت الله بود . و این امامت به معنای کمال و ختم نبوت است . زیرا نبوت همانطور که در لغت به معنای خبر اوردن است امامت به معنای تحقق این خبر می باشد . ان خبر خدا بود و این اثر و حضور اوست و لذا دیگر نیازی به خبر اوری نیست .

پس این بدان معنا نیست که دیگر هیچ نبی و رسولی نخواهد امد بلکه به این معناست که هیچ نبی و رسولی از نبوت محمدی فراتر نخواهد رفت و نبوت محمدی و شریعت و معارف او به مثابه بارانداز همه نبوت هاست به همین دلیل حلال و حرام دین او تا قیامت بر قرارند . معنای دیگر « ختم » همانا مهر و نشان است و از این لحاظ بدان معناست که هر نبوت و رسالتی برحق پس از ایشان بایستی دارای همین مهرو نشان باشد و تصدیق کننده همان احکام و معارف . یعنی هیچ نبوت و مذهبی برحق پس از ایشان نمی تواند ملغی  کننده اصول و احکامی واجب از اسلام محمدی باشد و محکمات قرانی تا قیامت بر قرارند و فقط متشابهات  بر حسب دورانها تغییر می کند یعنی همه مذاهب و رسالتهای حقه پس از ایشان فقط احیا ء کننده و تصدیق کننده این دین هستند که در غایت به امامت می رسند  که مکتب عرفان عملی است .

در طول تاریخ اسلام شاهد ظهور مردان بزرگی بوده ایم که صاحب الهامات و کرامات عظیم بوده اند که به مثابه ظهور درجاتی از نبوت و امامت است  که بدون ظهور این مردان خدا دین خدا و معارف الهی به فراموشی مبتلا می شد . رسول اکرم (ص) نیز می فرماید که:« در اخرالزمان مؤمنان امت من در نزد خدا مقامی برتر از انبیای پیشین دارند و زین پس فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می ایند » و این همان جریان ولایت وجودی و امامت به مثابه ختم نبوت جبرائیلی است گویی اینک جبرئیل در وجود مخلصان با انان سخن می گوید . بنابراین  نبوت هرگز به پایان نرسیده و بلکه باطنی شده است . و اتفاقاً  عمومی  و جهان شمول گردیده است و این معنای کمال نعمت خداوند در دین محمد است . در زندگی بسیاری از علمای و عرفای اسلامی  شواهدی گزارش شده که دال بر حضور ملائک و وحی به اشکال متفاوت است و نیز گزارشهایی که دال بر انواع و درجاتی از معراج است و این از برکت جهانی دین محمد است . پس واضح است هر کسی که مدعی نبوت و رسالتی الهی باشد که اصول و محکمات دین محمد را خدشه دار سازد بدون تردید کذاب است و رسوا خواهد شد مثل بسیاری از داعیان نبوت های استعماری در سده های اخیر در جهان اسلام .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سانسور و تقوا

 

در یک کلام می توان سانسور را همان امر به تقوا از جهان بیرون دانست که به جبر وارد می شود و چون جبارانه است تقوای حاصل از ان نیز ریاکارانه است . و اما خود – سانسوری درجه ایی مختارانه تر از تقوای سانسوری می باشد که حاصل ترس از جباران است .

و اما سانسور ضد تقوایی هم داریم که مثلاً در برخی ممالک غربی شاهدیم که در واقع به معنای سانسور دین است همانطور که در کشور فرانسه زنان با حجاب مجبور به بی حجابی می شوند . این همان سانسوری است که به قول افلاطون منشاء تراژدی می باشد زیرا انسان را از بیان و بروز اخلاق فطری باز می دارد و لذا فطرت را سرکوب نموده و وادار به قیام می سازد .

و اما سانسور دیگری هم داریم که منشاء کاملاً باطنی دارد و آن حاصل بی تقوایی بشر است که این بی تقوایی فرد را وادار به خود – سانسوری در مجامع عمومی می سازد و فرد برای توجیه بی تقوایی خود مجبور است که فطرت و عقل خود را در نزد خود سانسور کند این سانسور نیز زمینه پیدایش تراژدی دیگری می باشد زیرا بلاخره فطرت بشر بر علیه صاحبش قیام می کند و او را درهم می کوبد بنابراین تراژدی محصول طبیعی سانسور است و نیز در هم شکننده سانسور هم از نوع درونی و هم بیرونی . این سیر سانسور و تراژدی را می توان در سیر تاریخ عمر فردی و اجتماعی مورد نظارت قرار داد . پس می توان گفت که بی تقوایی ، سانسور پدید می اورد و سانسور هم بی تقوایی را در یک واقعه تراژیک در هم می شکند و فطرت و تقوا را احیا می کند .

سانسور در لغت اروپایی  به معنای حساس کردن و تحریک نمودن است پس می بینیم  که در نقطه مقابل معنای دیگرش  می باشد که سرکوب نمودن است و لذا نتیجه حاصل از سانسور نیز دارای دو عاقبت متضاد می باشد بسته به این دارد که سانسور چه چیزی باشد و به چه منظوری . همانطور که هر حساسیتی می تواند حیات بخش و خلاق باشد و می تواند مخرب باشد هم می تواند نشانه سلامت باشد و هم نشانه بیماری . این به معنای دو ماهیت از سانسور است : سانسور دینی و سانسور دین .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 4:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز تمارض و تجاهل

 

تلاش برای خوب نمایاندن خویشتن یک امر فطری و دالّ بر خود - آگاهی انسان درباره شرارت نفس خویش است و تلاشی برای فائق آمدن بر این شرارت مثل علم نمایی  و سعادت نمایی و ایمان نمایی و حیا نمایی . ولی تلاش برای بد نمایاندن خویشتن براستی یک مرض از وجه شرارت نفس است و این همان کفر نفس به معنای انکار واقعیتی از وجود خویشتن است مثل مرض نمایی و جهل نمایی .

« تفاعل » قلمرو تظاهر است بخوبی و یا بدی ولی تظاهر به ناتوانی و نفهمی بدون شک از شرارت و شیطنت نفس است که البته بر فلسفه و مصلحتی ویژه قرار دارد . آیا این مصلحت چیست ؟ 

یکی از این مصلحتهای شیطانی برانگیختن رقّت و ترحم دیگران نسبت به خویشتن است که اگر این تظاهر به ناتوانی که نوعی تمارض است و تظاهر به نادانی که عین حماقت است نتیجه موفقیت آمیزی داشته باشد استمرار می یابد تا انجا که بتدریج امر بر خود فرد مشتبه می گردد و چه بسا واقعاً بیمار و احمق می شود مثل بچه های عزیز دردانه تن لش و خِنگ .

کلاً حماقت و برخی از انواع جنون نتیجه حتمی تجاهل است زیرا دانایی و نیز توانایی مسئولیت زاست همانطور که جهل و بیماری موجب سلب مسئولیت است و فرد برای استمرار این بی مسئولیتی به طرز مرموزی به خودش نیز می باوراند که نمی فهمد و نمی تواند . و این مصداق کلام خداست که « نمی فریبند الاّ خودتان را » در واقع باید گفت تمارض هم شامل همین قاعده است یعنی : مریض نمی شوید الا به اراده خودتان . همانطو رکه خداوند حتی در امر کلّ سرنوشت انسان می فرماید « هدایت یا گمراه نمی کنید الاّ خودتان را » شاید این ادعایی بسیار گزاف  و حتی مضحک اید ولی ما در تجربه روان درمانی که ما را به معرفت درمانی رسانید به تحقیق و تجربه به این حقیقت رسیدیم که بسیاری از امراض حاد جسمانی و روانی عذاب حاصل از تمارض و تجاهل است زیرا این تظاهر  علناً تهمت و معصیتی بر رحمت پروردگار است و جنگ با خداست  و مصداق این کلام که « با خدا مکر نکنید که خداوند بهترین مکاران است » .

ما در جریان درمان امراض مزمن و لاعلاج از طریق به یاد اوردن این فریب کاری و خود – فریبی در بیمار ، او را به منشاء بیماریش رسانیده و دعوت به توبه از این گناه و ظلم عظیم میکنیم و کسانی که این حقیقت را تصدیق و توبه می کنند به طرزی معجزه آسا شفا می یابند .

بدین گونه است که بزرگترین روانکاو اسیب شناس جهان مدرن یعنی نیچه ، ترحم را بزرگترین خیانت و ظلم بشر نامیده است زیرا بشر را در حقارت و شراراتش تقدیس میکند و او را از مسئولیت سرنوشت خود بطرزی عاشقانه مبرا می سازد و برای این ظلم و فریب جایزه هم  میگیرد . به همین دلیل است که عاقبت ترحم برای هر دو طرف رابطه چیزی جز کینه و انزجار نیست .

کسی که توانایی خود را انکار میکند واقعاً به ناتوانی  مبتلا می شود و روحش فلج میگردد و این عذاب گریز از وظیفه است و نیز کسی که برای گریز از حقیقت و مسئولیت حاصل از آن خود را به حماقت میزند براستی احمق می شود که این غایت عذاب خدا می باشد که بقول مولانا شفا ناپذیر است که : زاحمقان بگریز که عیسی خود گریخت . و بقول برتولت برشت آن کس که نمی داند جاهل است ولی آن کس که می داند و خود را به تجاهل می زند جنایتکار است .

 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 4:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ترک عادت

 

گفته می شود که ترک عادت موجب مرض است این یک توهم و جهل عمومی است که حاصل قضاوتی سطحی و عجولانه می باشد . بزرگترین ترک عادت جبراً با مرگ حادث می شود که بنیاد همه امراض را بر می اندازد . ترک عادت نه تنها موجب مرض نیست بلکه موجب ظهور و بروز و برون افکنی امراض است و به امراض امکان خود نمایی می دهد و امراض را از مرحله نهفتگی به ظهور می رساند که برخی  از امراض در این عرصه بکلی ریشه کن می شوند و برخی دیگر به صاحبش اخطار می دهند تا در علاجشان چاره ایی کنند . همانطور که اصولاً امراض در مرحله خود نمایی  به عرصه برون افکنی رسیده  و در ذات خود شفا بخش می باشند . فقط امراضی که بواسطه عادات و مسکن ها  غل و زنجیر شده و در وجود فرد خفه گشته اند و مجال بیان ندارند به ناگاه بصورت مرگهای آنی برون افکنی می شوند .

تجربه  درمان اعتیاد به مواد مخدر نیز نظریه مار ا اثبات می کند همانطور که هیچ معتادی در جریان ترک اعتیادش نمرده است . آنچه که به انسان در ترک عادات تلقین ترس تا سر حد مرگ و نیستی می کند تر ک یک جهان و هویت بغایت ظلمانی است .

هوش و روان آدمی و نیز اعصاب و ارگانهای حیاتی اش بواسطه انواع عادات زندگی دچار کرختی و مدهوشی و نسیان می شوند و روح انسان را از هوشیاری مبرا می سازند و دشمن خود – اگاهی بشرند . به همین دلیل امام صادق می فرماید « براستی که تقوا همان ترک عادات است » در واقع اگر تقوا همان راه و روش تربیت نفس و تقرّب الی الله است پس عادتها غل و زنجیری بر دست  و پای وجدان بشرند . نفس ادمی غریزتاً عادت طلب است و این همان راحت طلبی جانوری اوست . عادات ما عرصه تغییر ناپذیری ماست و اگر انواع مواد مخدر و روان گردان بعنوان  مهلکترین عادتهای بشر خود نمایی کرده اند و عرصه ظهور همه مفاسد و تباهی بشرند بدان دلیل است که هوش و عقلانیت را در بشر می میرانند . با ترک هر عادت هر چند کوچکی در زندگی روزمره شاهد انقلاب بزرگ در احساس و اندیشه خود هستیم . کل احکام دین خدا به مثابه انواع و درجات  ترک عادات هستند و اگر مرگ دوستی  و فکر درباره مرگ یکی از بزرگترین عبادات محسوب می شوند بدان دلیل است که خود مرگ آستانه ترک همه عادات است . و کسی که در حیات دنیا اهل ترک عادات نبوده باشد با مرگش براستی به قلمرو نابودی سقوط می کند . به همین دلیل آنهایی که هرگز تمرین ترک عادت ندارند در قبال حوادث زندگی ترسوتر و هراسان ترند . ترک عادت قلمرو شجاعت بشر است . ارزش احکامی  مثل نماز و روزه و زکات اسا ساً از این منظر کا ملاً محسوس است .

عادتها بستر پروار شدن  کفر بشرند . خداوند در قرآن حتی نماز سهوی یعنی نمازی که تبدیل به عادت شده از نشانه های  دروغ و دشمنی با دین خوانده است . وقتی نماز از روی عادت  کافرانه است وای بر مابقی اعمال بشری .

 

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 4:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پس من چی ؟!

 

 

هر گاه آدمی  بر علیه و یا در ورای من خودش اقدامی می کند ساختار شکنی می کند و من خود را توسعه و تعالی می بخشد . هیچ رشد معنوی و هویتی جز این برای نفس بشری ممکن نیست . ان راه و روشی  از زندگی  که فقط در خدمت پروار کردن کمّی  « من » است  از من فرد یک دیو می پرورد که فقط غرایز کور حیوانی اش تشدید می شود . هر ارزو یا باور و فعلی در هر مقطعی از زندگی در چارچوب من غریزی و نژادی و اقتصادی  فعالیت می کند فقط بواسطه خود شکنی هاست  که دچار رشد کیفی می شود . حتی رشد کمی و مادی هم  اگر قرار باشد از تنگنای شرایط فراتر باشد محصول خود – شکنی هاست . مطالعه زندگی همه صاحبان قدرتهای بزرگ مادی و معنوی گزارش از یک دوره حاد خود – شکنی های خواسته و ناخواسته است که به هویت فردی انان امکان یک جهش بزرگ را داده است .

« پس من چی » که یکی از رایجترین نجوای مستمر نفس هر بشری است بزرگترین دشمن رشد اوست و نجوای ماندن در حقارتها و جبرها و بیچارگیهاست . ولی یک انسان اهل معرفت نفس می داند که رشدی جهش وار و عروجی جز در شکستن من های قدیمی  ممکن نیست : من  نژادی ، سیاسی ، عقیدتی ، طبقاتی ، عاطفی و غیره .

انسان تنها حیوان صاحب « من » است و این من یک نقطه اسرار امیز و فرضی است که فقط در محدوده های تنگ و حقارتها و غایت بیچارگیها شدیدتر درک می شود . لذا من های حقیرتر ، مغرورتر و تغییر ناپذیرترند . به لحاظ تنازع  بقا نیز  راز استمرار بقای بشر در هر شرایطی منوط به تغییر در چار چوب و مفاهیم خصوصی من است یعنی رشد بلاوقفه من . یعنی من هر فردی حتی برای حفظ منیت موجود خودش مجبور است که توسعه یابد و ضربه پذیرد و مورد انتقاد قرار گیرد و این همان انواع و درجات خود – شکنی است . من تنها معنایی از وجود انسان است که  به انسان احساس وجود می بخشد و فقط با شکسته شدن و نابود گشتن است که همواره ریشه دارتر و قوی تر می شود . من های حقیر و محافظه کار به مرور زمان دچار خود – فراموشی  شده و در جبرهای محیط فنا می شوند و صاحبش را همچون مهره ایی بی خاصیت در خدمت من های مقتدر قرار می دهد .

« من » دارای ذات عدم است که بواسطه معانی  بوجود می اید و لذا به میزانی که این عدمیت من  درک می شود هستی پذیرتر می شود یعنی معنا پذیرتر . و مستمراً در جستجوی معنایی بنیادی تر و جهانی تر است . به بیان دیگر « من » همان منظر خدا در انسان و مدخل دمیده شدن روح خدا در نفس بشر است و من حقیقی همان « او » است پس دارای ذاتی جاودانه و لامتناهی است و لذا خوراکی جز معانی ماورای طبیعی و فوق جهانی ندارد . انسان به میزانی که از موجودیت ظاهری دنیا و از اسارت حصار تنگ جهان ماده خارج می شود به عرصه اوئیت ( هویت ) که ذات من است وارد می شود زیرا « مّنان » خداست یعنی اوست که منی را اثبات و یا باطل می سازد و هر که رو به او باشد روی به من جاودانه خویشتن است که منی به وسعت عالم هستی می باشد .

هر چه که منیت فرد وسیعتر و عمیقتر و جهان شمول تر باشد به همان میزان شکست ناپذیرتر است و این همان معنای ظرفیت وجود می باشد  یعنی من های تنگ و تاریک تر مجبورند نیروی بیشتری را برای حفظ خود خرج کنند و به همان میزان چون بخش عظیمی از انرژی معنوی در این حراست به هدر می رود این من ها بی حفاظتر و شکننده ترند . بهرحال صفتی بنام غرور که همان خود – پرستی است در قبال ارزشهاو من های برتر بایستی خاشع  گردد و در قبال ارزشهای پست تر بایستی غیور و متکی به نفس عمل کند در غیر این صورت بی هیچ تضمینی فرو می پاشد و این فرو پاشی عرصه تباهی بشر است .

هر منی در رابطه با تو هایی  خلق می شود که نخستین تو ها والدین و اعضای درجه یک نژاد هستند و در طول زندگی این من در رابطه  با هر توی جدیدی مواجه با یک خلقت جدید و یک هویت جدید است ولی منبع تغذیه این هویت همانا او ها هستند : جامعه ، حکومت ، علوم و فنون ، مذهب  و...... که آخرین او همانا  خداوند و یا یک  معلم روحانی و امام است . بدون تردید او های فنا پذیر دنیوی  موجب رشد بی بنیاد من ها می باشند  یعنی هر چه که غذای هویت بشر معنوی تر و جهانی تر و ابدی تر باشد این منیت هم پاینده تر و شکست ناپذیرتر است . امروزه یکی از محوریترین غذای هویت مدرن افراد بشری علوم و فنون و زرق و برق مدرنیزم است  به همین دلیل منیت های مدرن تا این حد بی بنیاد و بازیچه اند . بشر هرگز همچون امروز محتاج یک اوی جاودانه و ناب نبوده است این او در قلمرو احساس و نیازهای بشری قبل از اینکه خداوند باشد مردان خدا هستند که  بازتاباننده حضور پروردگارند . این مردان حاملان  ان من الهی می باشند .

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

غیرت و عّفت

امّ المعانی اخلاق

 

انسان حیوانی با غیرت است . و همین امر منشاء پیدایش اخلاقیات بشر است . حتی در جهان حیوانات هم شاهدیم که پیشرفته ترین حیوانات یعنی پستانداران باغیرت تر از رده های دیگر هستند . تا کنون نشان داده ایم که همه ارزشهای مادی و معنوی بشری و کل تمدن بشر بروی زمین برخاسته از رابطه آدم و حوایی و پدیده ازدواج و تشکیل خانواده است در یک کلام محصول معنایی بنام غیرت در مرد است که زن راهم به عفت می کشاند یعنی به غیرت مرد که برخاسته از محبت اوست متعهد شده و لذا بین خود و سائر مردان و نیز جامعه دیواری از غیریت می کشد که موجب عفت اوست . یعنی اگر همه قردادهای اجتماعی اساس مدنیت بشرند ریشه در میزان غیرت و عفت زناشویی دارند که ملاک هر نوع عهد و وفا و وظیفه است . اگر این غیرت از جانب مرد در زن پذیرش نگردد و به صورت غیریّت نسبت به دیگران اشکار نشود مرد هم طبعاً از وظایف خود نسبت به زن سر باز می زند و چه بسا از انجا که شهامت طلاق ندارد این بی مسئولیتی را تحت عنوان آزادی به زن می دهد تا او را مدیون خود نیز بنماید و زن نیز در قبال تجارت به غایت مکارانه ، شوهر خود را نیز تطمیع می کند و لذا برای مدتی یک رابطه عاشقانه بغایت ریایی پدید می اید که به ناگاه به بهانه ایی گندش در میاید . و خانواده فرو می پاشد .

غیرت مرد و عفت زن امّ المعانی کل اخلاق بشر است . و در هر جامعه ایی این امر تحت هر عنوانی کتمان شود آن جامعه به سمت بی اعتمادی و لذا تبهکاری و توحّش و حاکمیّت قهارانه قا نون به پیش می رود . ارزشهای اخلاقی و همه حقوق مدنی تماماً بیانگر حدود و افتراق و تفکیک مرز بین انسانهاست که انسانها را ملزم به رعایت وظیفه  و مسئولیت می کند . به تجربه شاهدیم که دزدی و هیزی و خیانت و خشونت تماماً از محصولات فقدان غیرت و عفت در زناشویی است . و اینکه چرا افراد متعهد در هر سازمان و تشکیلاتی از اعتبار بیشتری برخوردارند و قانونمند ترند .

آن محبت ویژه ایی که منجر به قرارداد زناشویی می شود فقط بواسطه غیرت مرد و عفت زن قابل اثبات است . غیرت محصول خویشیّت نسبت بخود  و مسئولیت نسبت به همسر است و دژ محکمی است که از ارزشهای فطری دفاع میکند پس بی غیرتی عین بی هویتی است . بی غیرتی و کفر دو صفت همسو و علت و معلول یکدیگرند .

مردان بی غیرت مردانی بلهوس و هرزه هستند و لذا به زنان خود نیز آزادی روابط نامشروع می دهند تا دهانشان را ببندند این تجارت زنا ست که تحت عنوان آزادی و استقلال تقدیس می شود . در حالیکه به تجربه نیز می دانیم زن به میزانی که دارای احساس امنیت و ضمانت معیشتی  است می تواند در جامعه از اعتقادات و عزت خود بی هیچ نگرانی دفاع کند در غیر این صورت در همه جا مجبور به پذیرش ستم است . ستم پذیری زن مدرن در جوامع سرمایه داری به دلیل فقدان امنیت معیشتی است که زن را تبدیل به شئی محض سکسی می کند . پس ان ازادی که از بی غیرتی مرد بر می خیزد ضد ازادی زن است . این ازادی که مرد به زنش اعطاء  می کند تماماً برخاسته از نفرت و مکر و بی مسئولیتی او نسبت به زندگی است .

علی (ع) می فرماید « بی غیرتی مرد همان کفر اوست » و این عین واقعیت است .  یک خانواده یا جامعه بی غیرت دارای هویتی ظالمانه  و هرج و مرج طلبانه است و حکومتی دیکتاتور و خشن را بر خودش واجب میکند . انچه که زن را نسبت به محبت و مسئولیت مردش به یقین می رساند و به روحش احساس امنیت و لذا استقلال می بخشد مشاهده غیرت مرد است و دال بر تک همسری می باشد . حتی حیواناتی که تشکیل خانواده می دهند در جهان طبیعت باهوش ترین و قدرتمندترین حیوانات هستند .

 

 

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مارتین بوبر

مشهورترین عارف یهود قرن بیستم جها ن

 

مارتین بوبر بواسطه اثر بسیار کوچک خود بنام «من و تو » شهرت جهانی یافته است تا به امروز تقریباً به همه زبانهای زنده جهان ترجمه گردیده است . شهرت اصلی این اثر عموماً از جنبه ادبی ان است و یک مکتب ادبی مدرن در زبان المانی محسوب شده است که معروف به مکتب «من و تو » است . ولی این اثر بسیار غنی تر از یک پدیده ادبی می باشد بلکه شاهکاری  در روانشناسی فلسفی  و فلسفه رابطه بعنوان اساس وجود انسان است .  بوبر نیز همچون سائر فلاسفه اگزیستانسیالیست اروپا بانی مکتب اصالت رابطه می باشد که وجود انسانی را از ذات رابطه انسان با سائر انسانها می داند و به همین دلیل بوبر راهم یک فیلسوف اگزیستانسیالیست نامیده اند .

بوبر قبل از نگارش کتاب مذکورش بواسطه تفسیر فلسفی تورات و ترجمه ان به آلمانی مشهور شده بود . ولی فقط در کتاب« من و تو» بود که سیمای عارفانه اش اشکار شد و زان پس زندگی دنیوی خود را نیز بر زهد و تقوا و انزوای از غوغای مدرنیزم بنا نهاد و از المان به اورشلیم مهاجرت نمود و قبل از تشکیل دولت اسرائیل در دامنه کوه صهیون اقامت گزید و به عبادات و ارشاد مریدانش مشغول شد و در انتظار رؤیت یهوه از کوه صهیون نشست . 

بوبر دو یار همفکر و نزدیک دیگر داشت که هر یک در تمدن معاصر اروپا نقشی حیرت اور ایفا نمودند . یکی « هرتسل » بانی صهیونیزم فلسفی -  مذهبی است  و دیگر « گوبلز» دکترای فلسفه و ایدئولوگ و وزیر فرهنگ هیتلر است و تنها کسی که به هیتلر وفادار ماند و به همراه او با کل خا ندانش خود کشی کرد . هر چند که گوبلز خودش یهود نبود ولی با جامعه یهود بستگی فراوان داشت و همسر و محبوبش یهودی بود . این سه نفر که دوستان دوران مدرسه و دانشگاه بودند و سه نخبه فلسفه در دانشگاهای المان  که مجله  سوپر روشنفکرانه ایی بنا نهادند ولی بتدریج به لحاظ فکری از یکدیگر دور شدند . ماجرای این سه نفر تشابه بسیاری به سه یار دبستانی ما یعنی حسن صباح ، خواجه نظام الملک و خیام دارد که هر یک براهی کاملاً متفاوت و بلکه متضاد رفتند .

بوبر را بایستی ادامه تکاملی  دو فیلسوف یهود دیگر یعنی هوسرل بنیان گذار مکتب پدیده شناسی و فروید بانی روانکاوی مدرن دانست که از ادغام این دو علم به همراه ریاضت و تأملات درونی به جهشی برتر دست یافت . این سه یهود المانی براستی  جلوه های مدرن  حکمت موسوی محسوب می شوند و جالب  اینکه این هر سه از جانب جامعه رسمی یهودئ و روحانیت سازمانی ان مطرود شدند و اساساً در جامعه مسیحیت درک شدند .

بوبر همچون همه عارفان جهان به اصالت رابطه مراد و مرید رسید و تنها راه نجات انسان مدرن را در چنین رابطه ایی خاطر نشان نمود و مابقی انسانها را در خارج از این رابطه محکوم به « او » شدن به معنای شی شدن در جهان صنعت و غول سرمایه داری دانست . البته خود بوبر در اواخر عمرش اذعان  نمود که تعبیر درستی درباره « او » نداشته است و دچار یک سوء تعبیر عظیم گردیده است .

بوبر در دامنه کوه صهیون که وعده گاه خدای موسی با بندگانش می باشد یک جامعه کوچک سوسیالیستی و عرفانی بر مبنای اقتصاد کشاورزی پدید اورد که همچنان تا به امروز بعد از مرگش فعالیت دارد و بسیاری از اعضای این جامعه اعراب مسلمان هستند و این تنها جامعه ایی در اسرائیل است که دران یهودیان و مسلمانان در صلح و اتحاد با یکدیگر زندگی می کنند و درامد اقتصادی حاصل از کار خود را در این جامعه برادر وار تقسیم می کنند . و این یک بدعت عظیم و معجزه اسا است ان هم در جامعه نژآد پرستانه و مخوفی چون اسرائیل .

بوبر تا به اخر عمر از هر نوع همکاری با دولت اسرائیل سر باز زد و بواسطه  فشارهای سیاسی حتی از تدریس در دانشگاه انصراف داد ولی بواسطه شهرت جهانی اش بعنوان یک فیلسوف یهود تا به اخر عمر همچون خاری در چشم حکومت اسرائیل زندگی کرد . این واقعه نشان می دهد که  فقط عارفان مذاهب حقه هستند که می توانند بشریت تکه پاره شده عصر جدید را در اوج نژاد پرستی های گونا گون با یکدیگر متحد سازند و جنگ هفتاد و دو مذهب را پایان دهند .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اینجا خانه است یا میدان مین

 

خانه ها و شهرهای مدرن همچون میدانهای مین هستند منتهی بی هیچ حفاظ و سیم خار داری . هر روزه از روی اخبار جراید متوجه می شویم چه بسا کسانی که مثلاً در حال کوبیدن میخی بر دیوار خانه اشان و یا بیل زدن باغچه حیاط و یا به هنگام زدن کلید برق به ناگاه منفجر شده اند  . و تازه این اخبار مشتی نمونه خروار است . کابل برق بی هیچ قاعده و ضابطه ایی در دیوار خانه ها و یا در کوچه و خیابانها و لوله کشی گاز به همین صورت خانه ها و شهرهای مدرن را از میدان مین هم خطرناک تر نموده است با این تفاوت که ادمی در میدان مین با احتیاط عمل می کند و خطر کمتری متوجه اش می گردد . این نیز از برکات صنعت و تکنولوژیزم است که در کشورهای جهان سوم خطراتش و مضراتش بر فوایدش افزون است . در اینجا براستی لازم است که یک بار دگر معنای رفاه و اسایش و امنیت تعریف شود .

وقتی با یک سرما و طوفان ناگهانی برق و گاز قطع می شود و بدون هیچ امادگی قبلی هزاران خانوار تا صبح یخ می زنند و پرورش یافته های مدرنیزم حتی نمی دانند که برای جلوگیری از یخ زده گی در خانه های خود لباسهای گرمتر بپوشند ، امنیت و اسایش حاصل از صنعت توهمی مهلک است که ادمی را چنان دچار غرور کرده که حتی رعایت ابتدایی ترین مسائل ایمنی را هم ضروری نمی بیند . امروزه مرگ و میر حاصل از این غرور تکنولوژیکی به مراتب بیشتر از امراض مرگباری مثل سرطان و یا تلفات میدان جنگ است . این مصیبت و جنون در کشورهای جهان سوم از جمله خود ما  بصورت یک بدبختی ملی خود نمایی می کند و لذا امار این ضایعات هم از اسرار ملی می باشد .

بشر امروز تکنولوژی را عین خدا پنداشته است و لذا در کشوری مثل ما حتی اصول ابتدایی سیم کشی برق و لوله کشی گاز در حد موازین قرن نوزدهم نیز رعایت نمی شود . این علم های گاز دم درب  خانه ها یک اسباب بازی مهلک دم دست بچه هاست و در جریان قطع گاز  شاهد بودیم که چگونه مردم با قطع گاز همسایه خود سعی می کردند تا بر فشار گاز خانه خود بیفزایند و بدین گونه هزاران فاجعه پدید امد .

امروزه مصونیت و اسایش فقط از ان کسانی است که بدور از اینهمه غوغای رفاه و پیشرفت در مناطق دور از شهرها و بدون امکانات صنعتی زندگی می کنند و نهایتاً همین ها هستند که وارثان این تمدن می باشند  و زنده می مانند تا بشریت را ادامه دهند و مابقی مردم در شهرها قربانی رفاه ضد رفاه می شوند . چنین واقعه ایی بارها در دورانهای تاریخی رخ نموده است . بشر همواره قربانی غرور فنی و اقتصادی خود بوده است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ تئوری

« جهان به مثابه آرزو »

 

واژه «تئوری » ( theory  ) به لحاظ لغت یونانی است که مصدر « تئو» به معنای خدا می باشد و لذا تئوریزه کردن موضوعی به معنای الهی نمودن و مطلق کردن آن است . آدمی از طریق تئوریها به ایده الها و ارمانها و نیازهای برتری از حیات و هستی اش می رسد و بدین وسیله گام به گام به حقیقت پنهان جهان راه می یابد تا به خدای جهان برسد یعنی به تئو .

جهان پیش روی هرکسی نقش نیازها و آرمانهای اوست که در آگاه و ناخود اگاهش حضور دارد . در حقیقت جهان واقعی و خودبخودی و منهای نگاه ذاتی انسان ، اصلاً معلوم نیست که چگونه جهانی است و یا اینکه اصلاً هست یا نیست .

شوپنهاور فیلسوف المانی جهان را نقش ایده ها و نمایانگر ارمانهای انسان می داند به زبان دیگر جهان هر کسی  مال خود اوست و مخلوق ارمان اوست و درست اندازه خود اوست . گویی جهان هستی در کارگاه روان ادمی بلاوقفه در حال خلق شدن است . و محسوسات و ادراکات مشترک انسانها برخاسته از غرایز و نیازهای مشترک انهاست . می دانیم که حیوانات ما هم مثل ما حواس پنجگانه را دارا هستند ولی علوم جدید ثابت کرده که جهان پیش روی انان بسیار متفاوت از ماست یعنی پرندگان و خزندگان و پستانداران هر یک با جهانهای متفاوت روبرو هستند و شاید تنها عناصر مشترک همه این جهانها همان فضا ، ثقل ، نور  و سرعت باشد که تازه همین عناصر هم برای هر یک از جانداران دارای حس و معنای متفاوتی است . همانطور که جهان پیش روی یک عارف بکلی متفاوت از جهان یک عامی است . به همین دلیل مثلاً جهان اشعار حافظ در نظر ما جهان تخیلات و توهمات است در حالیکه برای او عین واقعیات است . جهان پیش روی انبیای الهی نیز همان است که در کتب اسمانی بیان شده است یعنی جهان بهشت و دوزخ و اجنه و ملائک و شیاطین و.... ولی برای ما این جهان غیر قابل تصور است و فقط می توانیم این جهان را برای خود تبدیل به ایده ها و ارمانها نماییم تا بتدریج به ان برسیم . همانطور که ابن سینا در باره شیخ خرقانی می گفت که « انچه را که ما حدس می زنیم او می بیند » پس جهان او از جهان ما متفاوت است . جهان ملکوت و جبروت و لاهوت جهانهایی است که بواسطه حکیمان دیده شده و بیان گردیده است .

آدمی هر چه کی بخواهد ببیند دیر یا زود می بیند . این همان حقیقت « تئوری » است . بسیاری از تئوریهای کهن بشری دهها قرن و بلکه هزاره ها بطول انجامید تا محقق شد مثل تئوری اتم که حدود دو هزار پانصد سال قدمت دارد .

بنابراین تئوری معاد و قیامت نیز بعنوان یکی از نخستین تئوریهای انبیای الهی قابل تحقق است . برای برخی پیش از این محقق شده است و برای مابقی مردم نیز بلاخره محقق خواهد شد ولی ارزش در این است ک آدمی بتواند به برخی از تئوریهای زندگیش در همین دنیا نائل اید وگرنه پس از مرگ بسیاری از تئوریها رخ خواهند نمود .

قرآن می فرماید « آیا انسان جز تمناهای خویشتن است » براستی جز این نیست  . لذا جهان بیرون ما همواره جهان ایده ال ماست  منتهی ایده الهای ما انتها ندارد و مستمراً در حال تغییر وتکامل است بنابراین جهان بیرون ما هم به واسطه تئوریهای ما تکامل می یابد زیرا انسان جانشین خداست و کارگاه خلقت است .

جهان بیرون از ما جهانی تماماً انسانی است  و این معنای حقیقی اومانیزم یا مکتب اصالت انسان در معرفت دینی است و این همان انسان مداری جهان و جهان مداری انسان است : انسان جهانی و جهان انسانی !

در اینجا جدال بین فلسفه ماتریالیزم و ایده الیزم نیز پایان می یابد یعنی این بحث که آیا انسان معلول جهان است و بلعکس . در حقیقت جهان هستی هر ان در کارگاه وجود انسان در حال خلق شدن است اگر این همزمانی را درک کنیم می فهمیم که انسان نیز بواسطه خلقت جهان است که خلق می شود و این دو خلقتی واحد است . و نیز این نکته را هم بوضوح درک میکنیم که انسان کمی از جهان دیرتر یعنی جوان تر است .

« ای انسان هر انچه که هستی همان است که می خواستی ولی افسوس که فراموش کرده ایی »

                                                                                        مارتین بوبر عارف شهیر یهود المانی

 

 

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حق طلاق

طلاق بهتر است یا زنا

 

زن و مردی با یکدیگر عهد می بندند که تا پایان عمر به یکدیگر وفادار باشند که صورت دنیوی این وفا این است که تنها یک زن در کل دنیا برای مرد وجود داشته باشد همانطور که یک مرد برای زن . و این دو تمامی نیازهای عاطفی و دنیوی خود را بواسطه یکدیگر ارضاء نمایند و هر گاه که چنین ارضایی صورت نگیرد زن و مرد هر کدام برای ارضای نیازهای خود به سمت زن و مرد دیگری کشیده می شوند .

حال برای چنین زن و مردی دو انتخاب وجود دارد : انتخاب صادقانه این است که زن و مرد این واقعیت را بپذیرند که دیگر میل و یا توان ارضای طرف مقابل خود را ندارند یعنی میلی به این زناشویی ندارند و طرف مقابل خود را بعنوان همسر یعنی هم سرنوشت  خود نمی خواهند و حال هر کس بسته به شرایط خود دلایلی برای رد کردن این زناشویی و همسرنوشتی و وفاداری حاصل از آن دارد پس نتیجه این است که صادقانه طلاق انجام شود .

انتخاب دیگر انتخابی ریاکارانه و یا منافقانه است به این معنا که زن و مرد با اینکه می دانند دیگر یکدیگر را بعنوان همسر قبول ندارند اما به دلیل داشتن منافع بسیاری که هر دو از این زناشویی  می برند  این نمایش را ادامه می دهند و با مشاهده ایی که در جامعه خود  در قیاس با جوامع اروپایی و امریکایی داریم  به نظر می رسد مردم ما بیشتر انتخاب دوم را انجام می دهند و با تمام عذابی که از این زناشویی نمایشی می برند باز هم منافعشان در ادامه این نمایش می باشد تا اعلان طلاق.

اما سوال این است که این منافع چیست ؟

به سبب اینکه ما در جامعه ایی زندگی می کنیم که در گذر بین دوران سنّت و مدرنیته است هنوز ارزشهای دینی بر جامعه ما حاکم است و به همین دلیل فساد و هرزه گی و زنا بطور علنی انجام نمی گیرد و هر کسی برای انجام اینگونه مفاسد نیاز به پوششی شرعی وعرفی دارد و زناشویی یکی از بهترین این پوششهاست . به همین دلیل زنان و مردان متأهل در قیاس با زنان و مردان مجرد  بسیار راحت تر می توانند هر فسادی را مرتکب شوند. بطور مثال زنی که متأهل است می تواند هر گونه رابطه ایی را با هر شّد تی که می خواهد با مردی داشته باشد بدون اینکه از عواقب آن هراسی داشته باشد زیرا عواقب آن به گردن شوهر قانونی او خواهد بود اما دختر مجرد شهامت برقراری رابطه ایی شدید را با مردی  نخواهد داشت و برای مردان نیز رابطه با یک زن متأهل راحت تر است تا یک دختر مجرد .

زن و مردی که در زناشویی با یکدیگر به بن بست رسیده اند به معامله ایی بسیار رذیلانه دست می زنند معامله ایی که مفاد آن بطور ناگفته ایی از سوی طرفین اجرا می شود بدینگونه که هر دو یکدیگر را در برقراری روابط با دیگران آزاد می گذارند و هر کس چشم بر اعمال دیگری می بندد با این شرط که هر دو در مقابل دیگران نمایش یک زناشویی موفق را بازی کنند . زیرا هر دو می دانند که انجام طلاق برای آنان جز ناراحتی دنیوی و محروم شدن از این پوشش عرفی خاصیت دیگری ندارد .

بهرحال هر فردی نیاز به خانه  و خانواده ایی دارد که داشتن این خانه و خانواده آرامشی را سبب می شود که طرفین نمی خواهند از آن محروم شوند و حال که هر کدام به یکدیگر آزادی متقابل را برای رفع نیازهای دنیوی خود در بیرون  داده اند دیگر انجام طلاق  کاری احمقانه به نظر میرسد .

و ظاهراً مردان  برای دادن آزادی به زنان خود برای داشتن رابطه ایی آزاد بر طبق همان داشتن غیرت و حس ناموس پرستی بیشتر دچار رنج و عذاب می شوند و به همین دلیل زنان برای گرفتن این آزادی از مردان باید بسته به شرایط خود هزینه ایی را به شوهر خود بپردازند تا آزادی خود را از وی خریداری کنند که اگر زن شاغل باشد عموماً مرد با دریافت کردن حقوق او و استفاده آن در مخارج خانه رضایت به این آزادی می دهد و اگر زن شاغل نباشد به شکل دیگری باید مرد را به این امر راضی سازد و از سویی مرد این را می داند که تنها در صورتی می تواند براحتی روابط آزاد با زنان دیگر را در بیرون داشته باشد که زن خود را نیز آزاد گذاشته باشد .

اگر بخواهیم بفهمیم که چه علتی باعث شد که مردان در سیر تاریخ به کار کردن زن در بیرون  و داشتن رابطه وی با مردان دیگر رضایت دهند علت این بود که مردی که خود به فساد اخلاقی رو میکرد در خانه از مشاهده زن پاک و عفیف خود دچار عذاب وجدان می شد پس مرد برای از میان بردن این عذاب وجدان ، شرایط کار و مجوز بیرون رفتن زن از خانه را صادر کرد تا زن را نیز مانند خود به این مفاسد مبتلا سازد و بدینگونه به عذاب وجدان خود فائق آید و حال هر دو مانند هم بودند و این همان معامله رذیلانه ایی است که در هر زناشویی نمایشی انجام می شود .

ظاهراً دو دلیل است که زن و مرد را از طلاق گریزان می کند اول فرزندان و دوم آبرو .

ما در باب فرزندان طلاق در مقاله ایی تحت  همین عنوان در این نشریه سخن گفته ایم  اما بار دیگر در باب سرنوشت چنین فرزندانی این سوال را مطرح می کنیم که آیا رشد فرزندان در خانه و فضایی که آکنده از کینه و انزجار بین پدر و مادر است کینه ایی که در بیشتر مواقع خود فرزندان را بعنوان نتایج این رابطه زناشویی هدف قرار می دهد و از آنان بعنوان ابزاری برای انتقام و کینه ورزی استفاده می شود بهتر است یا رشد فرزندان در کنار یکی از والدین اما در محیطی که دیگر کینه و انتقام جایی برای خود نمایی ندارد ؟

تصور می کنم پاسخ بسیار واضح است . اگر پدر و مادر اولین الگوی تربیت برای فرزندان خود می باشند پس چگونه زن و مردی که بر تمامی تعهدات خود در قبال یکدیگر که اساسی ترین آن صداقت و وفاداری و تعهد به ازدواج است عمل نمی کنند و هر یک در بیرون از خانه بدنبال هوسبازیهای خود هستند  می توانند پدر و مادری صالح برای فرزندان خود باشند . پدریّت و مادریّت معلول همسریّت است و زن و مردی که همسر یکدیگر نیستند پس پدر و مادر فرزندان خود نیز نمی باشند  و فرزندان در این فضا نه محبتی از مادر دریافت می کنند نه عقل و اراده ایی از پدر . زناشویی که تماماً بر دروغ و نمایش استوار باشد پدریّت و مادریّتی  دروغین و نمایشی را نیز حاصل می کند و فرزندان حاصل از این نمایش نیز همان کودکان افسرده و عصبی و فراری از خانه  هستند که امروزه ما در جامعه خود بسیار با آن مواجه ایم .

زن و مردی که برای گریز از طلاق ، فرزندان را بهانه می کنند تا بدینگونه به دیگران نشان دهند که تا چه حد به فرزند خود عشق می ورزند و تا چه حد ایثارگرند ، خود می دانند که در حال گفتن چه دروغ بزرگی هستند .

و اما دلیل دوم آبروست و اینکه طلاق آبروی فرد را می برد اما سوال این است که چگونه دعواها و قهرها و بدگویی های مکرری که زن از شوهر و مرد از زن خود می کند و رسوائیهایی که از این تشنجات به بیرون از خانه درز می کند آبرو نمی برد اما اعلان صادقانه عدم توانایی ادامه یک زندگی زناشویی آبرو را می برد ؟ بهرحال هر زن و مردی که دیگر هیچ میلی به زناشویی ندارند هر چقدر هم که در نمایش یک زناشویی  موفق باشند باز هم علیرغم میلشان رفتارها و کردارهای خواهند داشت که ماهیّت واقعی رابطه اشان را با یکدیگر رسوا می کند رسوایی که تماماً بر باد دهنده آبروست. بنابراین ناچاریم بپذیریم که آبرو به این معنا دلیلی برای گریز از طلاق نیست . آبرو اگر هم مهم  باشد تنها به این سبب است که زن و مرد تنها تحت نام این زناشویی دروغین است که می توانند آبروی  هوسبازیها و روابط  نامشروع  خود را با دیگران  حفظ کنند : آبروی بی آبرویی خود را ، آبروی فساد ها و زناهای خود را .

این است ان آبرویی که زن و شوهر را از طلاق فراری می دهد پس بیایید از وجدان خود سوال کنیم که طلاق بهتر است یا زنا ؟

دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 4:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« نیستی » چیست ؟

 

همینکه انسان می تواند به موضوعی بنام «نیستی» بیندیشد از عجایب خلقت بشر و از معمای بزرگ معرفت شناسی می باشد . اصلاً اینکه  چگونه آدمی  نیستی را متصور می شود دالّ بر حضور روح در انسان است و این معنا منشاء خود- آگاهی بشر است که بشر را از سایر حیوانات مجزا کرده است . همین مسئله ثابت می کند که نیستی یک وضعیت خاص و واقعیتی ممکن و موجود است هر چند که ذهن انسان در درک ان عاجز است ولی از ان رهایی ندارد . تفکر درباره نیستی عین تفکر درباره خداوند و ذات حق است . در واقع نیستی نام دیگر خدا در ذهن بشر است و چون خدا وجود دارد لذا نیستی قابل تفکر است چرا که قبل از خلقت جهان هستی فقط خدا بود و خدا از منظر ادراک محسوس بشری همان نیستی محسوب می شود . پس نیستی یک هستی قبل از هستی و بعد از هستی و برتر از هستی و در زیر پوست هستی می باشد که گویی ذات هستی است . تمام اندیشه های معنوی و معناگرایی بشر آگاه و ناخود –آگاه برخاسته از نیست انگاری بشر است . این نیست انگاری عین خدا انگاری است . عمیقترین اندیشه ها برخاسته از اندیشه درباره نیستی است و لذا بزرگترین فلاسفه تاریخ بر همین محور اندیشیده اند و این است که حکیمان و عارفان جهان جملگی سا لکان و عاشقان وادی فنا هستند . انسان از نیست شدن به معنای نابودن مطلق نمی هراسد بلکه از انچه که به طرزی فوق هستی وجود دارد  می هراسد مثل ترس از روح یا خدا . بنابراین نیستی همان هستی مطلق  و جاودانه و ناب و همه جایی است که انسان حقیر را می ترساند این همان ترس از عظمت است . اندیشه درباره نیستی موجب توسعه و تعمیق و تعالی هستی انسان می شود .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جهل مرکّب

و

حجاب اکبر

 

آیا عجیب نیست که اکثریت پزشکان به همراه خانواده اشان اندکی سالمتر از دیگران نیستند و بلکه بعکس ؟ آیا عجیب نیست که هیچ اقتصاد دانی اندکی هم به لحاظ اقتصادی عاقلتر از دیگران زندگی نمی کند و بلکه بعکس ؟ آیا عجیب نیست که هیچ تحصیل کرده ایی اندکی هم عالمانه تر و راحت تر از دیگران زندگی نمی کند و بلکه بعکس ؟ .......و بلکه بسیار عجیب است که اتفاقاً دانایی مدرسه ایی با توانایی رابطه معکوس دارد .

جهل آدمی بواسطه جوهر ، مرکّب می شود یعنی در تاریکی قرار می گیرد و از نگاه فرد مخفی می ماند تا انجا که فرد آگاهی خود درباره جهلش را از دست می دهد و در حالیکه هیچ  نمی داند، می پندارد که همه چیز را می داند و لذا این امر مشتبه باعث می شود که احتیاط خود را هم از دست بدهد و مستمراً در چاله و چاه سقوط کند .

گویی داناییهای عاریه ایی و کتابی و اخباری بصورت پرده ایی مقابل عقل و هوش و حواس را می گیرد . و چه راست میگوید رسول اکرم که « علم ، حجاب اکبّر است »  . حتی علم توحید هم بدون معرفت نفس و تزکیه و خلوص عمل حجابی بیش نیست و حتی برای عارفان نیز علم همواره عامل  کبر و غرور و لذا مانع معرفت برتر است و هر انسان خردمندی همواره بایستی به میزان رشد علمی اش بر تقوا و تزکیه نفس خود بیفزاید وگرنه علم به تنهایی از انسان یک دیو متکبر می پرورد و چنین علمی به قول پیامبر اسلام وبال گردن صاحب اوست و هیچ خاصیتی به زندگی او نمی بخشد .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رازی از عشق مولانا و شمس

 

هیچکس نگفت که مولوی چه بلایی بر سر شمس اورد و شمس چه خون دلی از مولوی خورد و نهایتاً بواسطه سوءظن های بی پایان مولوی به شمس بود که تیغ تردید و انتقام مولوی از آستین پسرش بیرون امد و خون شمس را در منزل مولانا ریخت و عزیرترین و عاشقترین میهمان تاریخ بدست فرزند میزبانش در خانه میزبان کشته شد ان هم میزبانی که با چه اصراری شمس را به خانه کشاند و شمس بارها گریخت و بازش گرداند وبلاخره خونش ریخت . و انگاه سالها مات و مبهوت ماند و به ناگاه به خود امد که این میهمان که بود و او چه کرد . و انگاه در فراق شمس و جنایتی که از نفسش اشکار شده بود به جنون امد و شبانه روز بر دور خود می چرخید و شعر می گفت .

مولانا فیلسوف ، ریاضیدان ، ادیب ، فقیه ، مفسّر قرآن ، شیخ شریعت و پیر طریقت و امام جمعه شهر چون به شمس رسید به خود امد و غایت جهل و کفر و نفاق خود را دید ولی دست از میراث پدری نکشید و خواست شمس را با نژاد خود پیوند زند تا نژادش را جاودانه سازد . لذا بجای اینکه به همراه شمس برود او را بزور زندانی خانه خود نمود تا ایل و تبارش را هم هدایت کند . شمس قربانی نژاد  پرستی مولوی شد . گویی که می بایستی خون شمس بدست نژاد مولانا و در خانه او ریخته می شود تا در رگهای مولوی جاری می گشت تا مولوی همه غزلیاتش را از زبان شمس بیان کند .

مولوی به ناگاه از انهمه مقامات علمی و اجتماعی و دینی خود ساقط شد و هیچ راه گریزی از شمس نداشت . نه با او و نه بی او می توانست زیست . حتی دخترکی از خاندانش به عقد شمس دراورد تا به نژاد خویش ملحقش سازد ولی چندی نکشید که خون نو داماد پیر بدست پسر مولوی بر زمین ریخت و جسدش در چاه انداخته شد و این راز تا ابد سر به مُهر باقی ماند . مولوی پسرش را قصاص نکرد چرا که می دانست پسرش مجری تردیدهای پدر بود . حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش !

و بدینگونه بزرگترین افسانه عشق و عرفان تاریخ بوقوع پیوست و جاودانه ترین اثر معنوی پدید امد و نور هدایت عاشقان گردید .

 

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رابطۀ علم وعقل

 

علم عبارت است از : شناخت موجودات عالم در چگونگی آنگونه که هستند و نیز چگونگی ارتباطشان با همدیگر . پس علم همان شناخت چگونگیهاست همانطور که فلسفه شناخت چراییهاست .

و اما عقل عبارت است: از شناخت نفس خویشتن در جهت احاطه و رهبری بر فعل و انفعالات او در جهان . در واقع عقل همان علم نفس خویش است یعنی خود- شناسی . به همین دلیل عقل دارای ذاتی کاملاً اخلاقی است و راه و روش سالم زیستی و هدایت انسان را هموار میکند تا به منشاء هستی خود خداوند نزدیک شود . پس واضح است که انسان به میزانی که دارای علم نفس است می تواند از علوم و فنون در جهت حل مشکلات خود و رشد و هدایت خود بهره جوید وگرنه بازیچه علوم و فنون میشود زیرا علوم وفنون به خودی خود دارای عقلی نیستند و هرگز نمی توانند مولد عقل و اراده معنوی در بشر باشند زیرا خود مخلوق بشرند .

بنابراین اگر شاهد تحصیل کردگان و دانشمندان و فلاسفه ایی بی اراده و درمانده و بازیچه و دیوانه هستیم نباید تعجب کنیم زیرا کسی که عقل یعنی علم نفس ندارد یعنی بی اراده و بی صاحب است . علوم و فنون و فلسفه ها و حتی عرفانهای نظری مجموعاً می توانند بصورت امکاناتی در خدمت عقل باشند در غیر این صورت هر یک از این امکانات برای خود تبدیل به هدفی منفک از زندگی فرد می شود و فرد را در خود تجزیه و تحلیل می کند . علی (ع) می فرماید:« کسی که خود را نمی شناسد هیچ چیزی را نمی شناسد » و این بدان معناست که که علوم حقیقی در باره جهان و جهانیان نیز معلول علم نفس است . کسی که خود را نمی شناسد نمی داند که با جهان چه کند و لذا جهان را چون اسباب بازی می یابد و علوم و فنون هم فقط روشهای بازی را متنوعتر و پیچیده تر می سازد . به همین دلیل خداوند در قرآن علوم کافران و غافلان را بازیچه خوانده است که به واسطه آن رسوا و هلاک می شوند . پس علم حقیقی نیز یکی از محصولات عقل به معنای خود – شناسی است .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ صبر

 

صبر یعنی قرار گرفتن در خویشتن و تصدیق هر آنچه که هست و رخ می دهد پس زیر بنای صبر همان معرفت بر خویشتن است و این تصدیق هم حاصل طبیعی  این معرفت است . پس در واقع صبر محصول تصدیق حق هر آنچه که هست می باشد . صبر نامی دیگری از صلح با خویشتن است که با صلح با جهان و جهانیان می انجامد زیرا انچه که انسان را به بی صبری و طغیان و انکار می کشاند در وهله نخست انکار نسبت به وضع موجود خویش است که به دیگران هم سرایت می کند .

صبر حاصل هستی پذیری در همه حال و شرایط است و هستی پذیری یعنی خالق پذیری . انسان صابر در مقام صبر یک انسان مقیم در خویشتن و صاحب وجود خویشتن است و چنین انسانی یک موجود واقعی است که به خودی خود وجود دارد . پس صبر به معنای صبر بر جریان خلق شدن خویشتن به دست خداست تا اینکه این خلقت کامل شود . تمام بی صبری انسان  حاصل انکار و جدال و قدر نشناسی در جریان خلق شدن خویش است . پس اگر انسان صبور باشد و در زیر دستان خدا تاب آورد بلاخره کامل شده و بر هستی خود راضی می شود و این مقام رضوان است و مقام خلافت اللهی انسان است و مقامی کمتر از این موجب رضایت انسان نخواهد شد . پس در واقع بی صبری انسان همان ناشکری و بی معرفتی انسان در قبال وجود است و این جنگ عدم بر علیه وجود است و کفری جز این نیست . پس بی صبری از عدم است و لذا مخرب و نابود گر است . انسان قرار است که خلق شود پس بهتر است که بر خلقت خود صبور باشد و در زیر دست و پاهای ملائک و شیاطین تاب آورد تا گِل ادمی را بخوبی لگد کنند تا مقاوم و با صلابت شده و تاب حمل روح خدا را داشته باشد . پس فقط بواسطه خود- شناسی می توان بر قدرت صبر خود افزود .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن و پول

 

زنانیّت زن یعنی رحمت و لطافت وجودی اش یعنی همسریت و مادریتش ، دشمنی شقی تر از پول زدگی ندارد . ابتلای به دنیا و دنیا پرستی که معمولاً در حد پرستش لوازم خانه و دکوراسیون است برای هلاکت روح زنانگی کافی است تا چه رسد به اینکه به اموال و املاک بیشتری هم مبتلا شودو برای خود درامد و تجارت و پس انداز مستقلی هم داشته باشد . در اینجا سخن بر سر حقوق اقتصادی زن نیست بلکه بحث بر سر حقوق روحانی اوست .

تجربه بشری در همه جای زمین نشان می دهد که ابتلائات مادی برای زن همچون جذام روح است و قلبش را می میراند تا ان حد که چشمانش را نسبت به فرزندانش هم کور می سازد . بیهوده نیست که خداوند مسئولیت معشیت زندگی زن را به مرد سپرده است تا وی حتی مبتلا به نیازهای مادی خودش هم نباشد و بتواند خانه را بعنوان هسته اولیه جامعه مهد محبت و معنویت و لطافت سازد و زنگار دنیا زده گی را از مردش هم بزداید .

زن به تجربه و آزمون وجودی خودش به یقین می داند برای معشیت خود مطلقاً نیازی به کار کردن و اشتغال مستقیم به امور مادی ندارد و از این بابت جای هیچ نگرانی هم نیست زیرا مرد محبوبش بسیار بیشتر از خود او نگران آسایش و سلامت و آتیه اوست . ولی مالیخولیایی بنام پول من ، شغل من ، اداره من ، و حساب بانکی من ، او را کور و کر و دیوانه می سازد و گاه برای دستیابی به این جنون به آسانی پای بر روی سعادت و اسایش نقد خود می گذارد و برای بچه هایش هم پشیزی هم قائل نمی شود . این بزرگترین طاعون زن مدرن است و دامی است که نظام سرمایه داری پیش پایش پهن کرده است و تحت عنوان آزادی و استقلال او را به لحاظ جسمی و روانی و جنسی  مفت و مجانی استثمار و غارت میکند .

زن عاقل کسی است که حتی پول جیبی هم با خودش حمل نمی کند و برای خودش جداگانه هیچ پس اندازی نمی سازد . انچه که مرد را بیمار می کند زن را نابود می سازد . مرد ی که می پندارد بواسطه رشوه و حق حسابهایی مالی به زنش دلش را به دست می آورد او در خطاست بلکه دلش را اسیر پول می کند و بدینگونه روحش را تبدیل به اشیاء می سازد . مردی که زنش را دوست داشته باشد او را نمی خرد و برده پول خود نمی کند . تجربه مردانیکه بدین واسطه  موجب نابودی زندگی خود شده و حتی زن را به وسوسه طلاق انداخته اند یک عبرت جهانی است . این از بی ظرفیتی زن نیست بلکه از لطافت روح اوست و دال بر رسالت ویژه ایی است که خداوند برای هستی او قائل شده است . قدرت زن هرگز در جیب او نیست بلکه متکی به قدرت  عشق و عطوفت او به همسر و فرزندان است و این بزرگترین سلاح اوست . قدرت اقتصادی از زن یک دیو می سازد دیوی شوهر خوار و بچه خوار و نهایتاً خود- برانداز و مجنون . زن پولدار هرگز زن مهربانی از آب در نیامده است .

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز عزّت پذیری

 

آنچه که آدمی را عزیز یا ذلیل می کند نگاه دیگران است مخصوصاً نزدیکان و عزیزان . کسی که تو را خوار و احمق و بی لیاقت می بیند بدون شک از تو مسئولیتی هم نمی خواهد و انتظار هیچ عمل درستی هم ندارد . از نگاه چنین کسی زجر می کشی و مستمراً  له می شوی ولی  از ترحم و رقت انگیزی او و از بی مسئولیتی خود در رابطه با او به آسایش و لذتی حیوانی می رسی . ولی  کسی که تو را آدم می بیند و عزت و عظمت روح تو را مخاطب می سازد تو را در نزد خودت عالی و عزیز میکند و از این نگاه او مفتخر و مست می شوی ولی مسئول هم می شوی تا رفتارت را هم عا لی و عزیز سازی و درستکار باشی و این مستلزم جهادی بر علیه نفس راحت طلب و حیوان صفت خویشتن است و زحمت دارد . لذا آدمی همواره بین این دو نوع نگاه مخیّر است تا انتخاب کند . ولی بسیار اندکند که عزت را به همراه مسئولیت و جهاد نفس پذیرا شوند تا عزت را واقعاً در نفس خود بکارند و تبدیل به مقامی وجودی کنند . لذا نسبت به ان نگاه انسانی دچار عداوت شده و به آن پشت می کنند و روی بسوی همان نگاههای خفت بار و رقت انگیز می نمایند تا ترحم دیگران را نسبت به خود برانگیزند و از هر مسئولیتی مبرّا باشند و به زندگی حیوانی خود ادامه دهند .

این همان رابطه مردم با مردان حق است که نگاهی خدایگونه بر مردم دارند و مردم را دعوت به حق و تعالی می کنند ولی اکثر مردم به آنان پشت نموده و عداوت می کنند و دوباره روی به اربابان ظالم خود می کنند تا درحالیکه زیر پای آنها  له می شوند لقمه ایی نان بسویشان پرتاپ کنند این راز عزت ناپذیری بشر است . عزت محصول مسئولیت پذیری در مقابل نگاهی است که به انسان عزت می بخشد و مسئولیت در قبال اعمال و سرنوشت خود .

و اما عزت ناپذیری نیز از ویژگیهای عصر جدید خاصه  در جوانان است که ریشه در خانواده ها و روابط واژگونه والدین دارد : پدران بی ولایت و ذلیل در خانه و مادران دیکتاتور و محبت ناپذیر . که محصولش پسران عزت ناپذیر و دختران محبت ناپذیر است یعنی پسران بزهکار و دختران روسپی صفت . الفبای عزت پذیری در خانواده ها تعلیم داده می شود فرزندی که این امر را در خانه نیاموزد در جامعه خوار و ذلیل است و تن به هر خفت و خواری و بردگی می دهد .

 

ع-خ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فردریک نیچه

« جنایتی بر علیه بشریّت ؟»

 

نیچه فیلسوفی عاشق موسیقی بود و اصلاً اندیشه اش موسیقیایی است و لذا اولین رسا له فلسفی او در همین باب است که « زایش تراژدی از بطن موسیقی » نام دارد که اثری بدیع و حیرت آور است . علاوه بر این او خود نوازنده و موسیقی شناسی خارق العاده بود و سالها دوست نزدیک و مشاور و الهام بخش هنری ریچارد واگنر بنیان گذار موسیقی اپرا در آلمان بود . خود نیچه چند قطعه ایی کوتاه در موسیقی نوشت که برای یکی از  موسیقی دانهای  عصر خود که از دوستانش بود فرستاد تا نظر دهد و احیاناً برای اجرای سمفونیک آماده کند . دوستش در جواب نوشت « اثر تو جنایتی بر علیه موسیقی است » این عبارت عجیب که می تواند دارای دو معنا و قضاوت متضاد باشد شامل حال کل فلسفه و آثار نیچه است که براستی جنایتی بر علیه کل فلسفه و تمدن و اخلاق تاریخی بشر است و حتی جنایتی بر علیه اندیشه است و لذا کل فلسفه او مجموعاً نیهیلیزم را بعنوان فلسفه اصالت نیستی پدید می آورد و گویی فلسفه او جنایتی بر علیه هستی است و زان جا که نیچه با خود خدای تاریخی بشر هم در افتاده و او را هم به قتل رسانیده و مرگش را هم اعلان داشته پس بایستی آثارش را جنایتی بر علیه خدا هم تلقی نمود . بهرحال این جنایتکار بیگناه که در آثارش سیمایی قیصر وار و فرعون منش و چنگیزی و هیتلری دارد که تیغ بر حلقوم بشریت نهاده است یکی از رئوفترین و لطیفترین انسانهای تاریخ جدید اروپاست . وی هر چند که زندگانی قدیس واری داشت چه تلاشی می نمود تا از خودش ملحد ترین سیما را عرضه نماید . او در اخرین اثرش قبل از خموشی ده ساله اش تا مرگ ، حتی برای پیروان خودش هم آرزوی کمال بدبختی میکند . چنین افکار و روحیه ایی اینگونه دیالکتیکی تا سر حد مالیخولیا از هیچ متفکری در تاریخ جهان گزارش نشده است . این است که قضاوت درباره اثار و شخصیت او تا به امروز دریایی از آرای متناقض پدید اورده است : نابغه ایی بی نظیر ، دیوانه ایی سفلیسی ، قدیسی با نقاب کفر ، دجّال ، عاشقترین فیلسوف ، تنهاترین فیلسوف ، موسیقیدانیکه با فلسفه می نوازد ، پیامبر آخرالزمان و...

بهرحال نیچه پر خواننده ترین فیلسوف عصر پسا مدرنیزم است و طبق پیشگویی خودش هم دوران او صد سال پس از مرگش آغاز شده است . نخستین احساسی که از آثارش به خواننده منتقل می شود قدرت عشق و شهامت اندیشیدن است او حامل هیچ اندیشه و ارمانی نیست بلکه آیینه اندیشیدن درباره اندیشه است و همین امر قلمرو پیدایش پوچی است که فرد را به جان خودش می اندازد تا خود را باطل کند . او جنایتی بر علیه خود پرستی بشر است جنایتی بر علیه شقاوت و حماقت و بزدلی روح است . او انسان را از عالم صفات خلع سلاح می کند و اماده ظهور ذات می سازد یعنی ظهور « ابر انسان » .

نیچه فقط از منظر عرفان امامیّه قابل درک و تصدیق است . و بیهوده نیست که شاهکار جاودانش زردتشت نام دارد که ناجی آخرالزمان است . نیچه بزرگترین فراهم کننده فلسفی ظهور انسان کامل است و از جمله برپاکنندگان قیامت می باشد . او بزرگترین فیلسوف مکتب ملامتیه است . و لذا نیچه در تمدن غرب منفورترین همه فلاسفه است . دریافت هایدگر به عنوان بزرگترین نیچه شناس اروپا نیز دریافتی یک بعدی است بهترین نیچه شناس جهان ما اقبال لاهوری می باشد که نیچه را همردیف مولوی قرار داده است و

 « چنین گفت زردتشت» را بیان دیگری از مثنوی میداند همانطور که مثنوی مولانا نیز جنایتی بر علیه جهل بشریت است .

به لحاظی بایستی نیچه را متکبرترین فیلسوف تاریخ دانست که همه خدایان فلسفه را مورد نقد و نفی قرار داد و به سخره گرفت حتی سقراط را . و نیز همه قدیسین حتی مسیح را . بدین لحاظ گویی او همچون ابلیس هیچ انسانی را لایق پرستش نمی دانست . ولی از آنجا که او همواره در هر مبحثی خودش را نیز به زیر سوال می برد و به سخره می گرفت بایستی او را خود – براندازترین فیلسوف جهان دانست به معنای خداپرست ترین فلاسفه . که حتی خدای ذهن خودش را هم به قتل رسانید . او با هر کسی که دوست می داشت و بر قلبش راه می یافت به جنگ می پرداخت و به همین دلیل همۀ منتقدین نیچه او را عاشق سقراط و مسیح می دانند . گویی او قلبش را جز برای خدا نمی خواست منتهی نه خدای عاریه ایی و فلسفی . می دانیم که در حکمت و عرفان جهان کمال یک انسان رسیدن به وادی سکوت و خموشی محض است و نیچه ده سال آخر عمرش در چنین مقامی زیست که  مقامی حقیقی و طبیعی بود و نه تصنعی . و هیچ متفکری در تاریخ جهان به چنین مقامی نائل نیامده است هر چند که بسیاری از روان شناسان احمق این دوران از زندگیش را غلبه جنون می دانند . و بقول مولانا :

     آنکه را اسرار حق آموختند      مُهر کردند و دهانش دوختند

نیچه جنایتی بر علیه خویشتن نیز بود .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ماه محرم آمد !!

مظلومیّت مضاعف حسین (ع) از جانب شیعیان

 

یغمای جندقی عارف و شاعر عمله و آوارۀ عصر قاجار در پیش درآمدی بر ماه محرم می گوید :

          ماه محرم آمد هنگام عیش و عشرت      ای شیعیان خالص یک اندکی مروّت

این بیت شعر گویی زبان حال امروز ما نیز هست . گویی که امام حسین (ع) به کربلا رفت و هفتاد و دوتن از عاشقان حق را با کل خاندانش به ذبح عظیم کشاند تا ما پیروانش سالی ده  شبانه روز پلو و شربت و شیرینی بخوریم و خستگی سال از تن بدر کنیم . آنان که به یاد حسین دلشان غرق عشق و اندوه می شود و عرق شرم بر جبینشان پدید می آید این پلو ها از گلویشان به سختی پایین می رود همانطور که نمی توان پلوی عزای جوان مرگ خود را خورد .

به لحاظی هم می توان اینهمه عیش و شکم چرانی در طی ده شبانه روز را تعبیر بر این امر نمود که حسین (ع) خود و خاندان و یارانش را به خاک و خون کشید تا ما شیعیانش با خیال راحت گناه کنیم و نگران عقوبت اعمال خود نباشیم زیرا برایش سینه زده و اشک ریخته و پلو داده و خورده ایم همچون ماجرای شفاعت مسیح برای مسیحیان که خود را از قید و بند هر اخلاقی رها ساخته و خود را بخشوده دو جهان پنداشته و به ریش جهانیان هم می خندند و هر پرهیزکاری را ابله و وحشی می نامند .

براستی حاصل این عزاداریها و عیاشیها که هر ساله افزون تر از سال پیش است و هزینه ها سر به فلک می زند و در طی این چند دهه اخیر به اندازه هزار سال گذشته عزاداری حسینی شده است در قلمرو اخلاق اجتماعی و اقتصادی و سیاسی ما چه بوده است ؟ آیا غرور حاصل از این مراسم بر کفر ما نیفزوده است ؟ آمار فزاینده بزهکاری و قانون شکنی و فحشاء و رباخوری و اعتیاد و تصادفات و کلاه برداریها و.....نشان دهنده رابطه معکوس اخلاق اجتماعی ما با این مراسم است . گویی که با این مراسم حق حسابی به حسین (ع) می دهیم و گناهان سال گذشته خود را بی حساب و بی خیال می شویم و باز از صفر شروع میکنیم اگر آمار خلاف کاریهای ایام بعد عاشورای حسینی را بدست دهیم این واقعیت اشکار می شود .

بجای اینهمه بریز و بپاش و خوردن تا سر حد استفراغ آیا بهتر نیست که روز تاسوعا و عاشورا روزه بگیریم ؟ آیا این به عزا و عبادت نزدیک تر نیست و اینکه هزینه این غذاها را یک جا به حسابی واریز کنیم و به مستمندان برسانیم ؟ آخر در کدام قاموس و فرهنگ و اخلاقی روز عزا را جشن می گیرند انهم عزایی اینچنین تراژیک که کل تاریخ بشر مشابه اش را به خود ندیده است . آیا می شود در کنار نمایش قتل گاه نینوا این همه سفره پهن کرد و با تماشای هفتاد و دو تن سر بریده و بدن قطعه قطعه و خیمه های آتش گرفته و کودکان پا برهنه و سر به بیابان نهاده و زنان سر برهنه در زیر تازیانه چگونه می توان اینهمه عیاشی کرد ؟ این عیاشی در همان روزها فقط در شام و در کاخ سبز یزید بر پا شده بود و ما هم همان سنّت را ادامه داده منتهی کمی سینه هم می زنیم تا کسی متوجه مسئله نشود و شک نکند . آدمی اگر برای مرده اش  هزینه می کند این هزینه را به غریبه ها و مستمندان می پردازد نه برای خود و اهل و عیالش . اگر ما صاحب عزای حسینی هستیم باید چنین کنیم .

بیاییم اندکی هم مرّوت کنیم و کمی در محضر حسین خجالت بکشیم و از خدای حسین بترسیم که غیورترین خدایی است که تجلی نموده و تجلی قهارانه اش در ظهور امام زمان است که رجعت حسینی است .

اگر دو روز تاسوعا و عاشورا روزه بگیریم و سینه زنیم واقعاً عزادار حسینی هستیم و این پلو ها را به مناسبت تولد حسین و عباس و علی اکبر بخوریم .

البته خواهید گفت که اگر پلو و شربت و شله و شیرینی در کار نباشد کسی برای عزا نمی آید بسیار خوب آنگاه اندکی شیعه گری ما پالایش می شود بگذاریم اندکی نفاق از رونق بیفتد زیرا دین خدا حزب بازی و لشگر کشی نیست . بیاییم این مظلومیّت مضاعف را از حسین برداریم و نام حسین را ملوّث به آهنگهای کاباره ایی نسازیم و صحنه های سینه زنی و زنجیر زنی را مبدل به دیسکوتکهای حسینی نکنیم . و بدانیم که حسین غیورترین انسان تاریخ است .

اگر گریستن بر حسین موجب بخشودگی کل گناهان فرد می شود در این صورت بایستی کل دین و شریعت را مختومه اعلان کرد و معاد را از اصول مذهب شیعه حذف نمود . درستی هر حدیثی منوط به عقل و کتاب خداست و چنین حدیثی ضد عقل و ضد آیات الهی در قرآن است و بر کل دین خدا خط بطلان می کشد  درست به همین دلیل است که بخشی از مراسم عزای حسینی همواره در دست اراذل و اوباش و رباخواران و تبهکاران حرفه ایی بوده است که خود بزرگترین لکه ننگ بر دامن شیعه حسین است . این ظلم کبیری که بر حسین وارد می شود دامن جامعه ما را گرفته و ما را به صد ها ظلم و ضلالت مبتلا کرده است . این امر مسئله ایی  صرفاً شخصی هم نیست بلکه مربوط به هویّت و سرنوشت ملی و دینی ماست و اگر دولت در چنین مواردی دخالت نکند پس مسئولیت شرعی حکومت اسلامی در حراست از نوامیس ملی و دینی در کجا بکار می اید آیا همینکه مردم و جوانان در عزای حسینی مشغول باشند کفایت می کند آیا عزای حسینی هم نوعی اشتغال و تفریح است اگر هم هست ناسالم ترین تفریحات ممکن است .

این بساطی که درباره شهادت حسین براه انداخته ایم عملاً خط یطلان بر همه امامان دیگر کشیده ایم و گویی که تشیع یعنی قیام برای حکومت . و درست به همین دلیل است که از چنین منظری مابقی امامان ما تعارفی بیش نیستند .

اصلاً امر به گریستن بر امام حسین (ع) ذاتاً زیر سوال است مگر اینکه بگوییم در آیینه عظمت کربلا و پیروزی دین خدا در عاشورا بر خفّت  وخواری  خویشتن می گرییم . وقتی زینب در محفل یزید این واقعه را کمال لطف و نعمت خدا بر خاندانش می داند و مظهر زیبایی جمال حق معرفی میکند پس گریستن بر این واقعه در حقیقت طرد و لعن کردن این واقعه است و این نگاه یزیدیان و کوفیان است همانطور که حسین (ع) پیشگویی کرده بود که نخستین گروهی که بر این واقعه عزاداری خواهند کرد اهل کوفه اند .

چهارده قرن از آن حجله گاه حق بر روی زمین می گذرد که تعبیر و فهم ما از آن هنوز هم چه کافرانه و کوفیانه است . به امید روزی که به مناسیت عاشورای حسینی  روزه بگرییم و سرود فخر و گلبانگ سربلندی سر دهیم تا کافران جهان به هوش ایند و بر سر و سینه خود بکوبند . ظلمی که شیعیان حسین به او کردند امویان نکردند همانطور که آنان که سر حسین بریدند روزی از مریدانش بودند . پناه بر خدای حسین از اینهمه ظلم و ظلمت که کرده و نموده ایم .

 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |