تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

ایدئولوژی هزارۀ سوم

« نیهیلیزم »

 

وقتی از محبت سخن می گویی هر چه عاطفه را به سخره می گیرند و از علم دم می زنند که « عشق یک دروغ قدیمی است » ولی آنگاه که از عقل سخن می گویی به ناگاه عاشق پیشه می شوند و اصلاً منطق را در شأن خود نمی دانند . و اما آنگاه که از وظیفه و دین سخن می گویی به اشعار عرفانی پناه می برند . ولی آنگاه که از عرفان سخن می گویی به علم و فن متوسل شده و عرفان را خرافه می خوانند . مسئله این است که هیچ تعهدی را پذیرا نیستند و هر عهدی را با ماهیت و عملکرد خود متضاد می یابند و تنها معنایی که تأیید کنندۀ پوچی آنهاست تقدیس جنون است بعنوان نبوغی برتر و آنگاه چند جملۀ قصار و دو پهلو از فلان فیلسوف را شعار می دهند مثل نیچه .و این یک نماد اجتماعی و همه جایی از سیطره نیهیلیزم جهانی است .

کسی که همۀ ارزشهای فطری و ندای وجدانش را زیر پا نهاده تا پول بیشتر و عیش برتری کسب کند به چنین وضعی مبتلا می شود که آستانه جنون است و برای هر جنایتی نیز بلقوه آماده است و این ایدئولوژی و فرهنگ حاکم بر جهان در هزارۀ سوم است . از عقل به عشق می گریزد از عشق به سیاست از سیاست به شعر از شعر به مخدر و از آنجا به بیمارستان و تیمارستان و زندان و..... و نهایتاً کلّ بدبختی خود را به گردن انسانیت خود می اندازد که گویی از فرط انسانیت و صداقت و ایثار به این فضاحت رسیده است و نتیجه اینکه زین پس بایستی مفتخرانه پلید و رذل بود تا خوشبخت شد . این سیمایی از افراد و جوامع نیهیلیستی و پوچ شده است که در سراسر جهان شاهدیم .

نیهیلیزم یا مذهب اصالت عبث و پوچی بر دو نوع است : معرفتی – فلسفی  و یا عرفی – عملی . نوع اول به مثابه مرحله ایی از رشد عقلی و سلوک معنوی می باشد  که به عرصۀ برزخ رسیده است که پس از توبه از گناهان و خروج از دوزخ حادث می شود پس این یک مقام دینی و عرفانی است که سالک را بر آستانه رضوان وجودی نزدیک کرده است . ولی نوع دوم حاصل غایت بلهوسی ، دنیا پرستی ، عیاشی و تبهکاری می باشد که فطرت و وجدان را هلاک ساخته است و عذابی عظیم است که اراده و سرنوشت فرد یا جامعه ایی غیر متعهد و به اصطلاح آزادیخواه را بازیچه جبرهای زمانه می سازد و به جنون می کشاند .

نوع اول یک نیهلیزم ذهنی و منطقی است که فرد را به غایت عقل ذهنی رسانیده که مقدمۀ ورود بر عقل اخروی و درک قلبی است زیرا عقل ذهنی ذاتاً دو گانه است و در کمالش در اشدّ اضداد دچار پریشانی و پوچی می شود که این پوچی سکوی پرشی برای ورود به معرفت توحیدی و برتر است که همه مؤمنان اهل معرفت دارای این تجربه می باشند این همان واقعه ایی است که در فلسفۀ اگزیستانسیالیزم که فلسفه ایی شدیداً برزخی است موسوم به ترانسدانس می باشد که به معنا ی پروزاز از عقل دیالکتیکی است . چرا که مکتب اصالت وجود یا اگزیستانسیالیزم در عرصۀ خرد منطقی مواجه با نیستی می شود و وجود را عدم می یابد که این کمال دیالکتیک است و این است که کمال این فلسفه در قلمرو اخلاق منطقی همان نیهیلیزم و اصالت پوچی می باشد و به همین دلیل به قول هایدگر این دوران قلمرو فلسفه آخرالزمان و پایان فلسفه است که در روایات اسلامی هم دوران فسخ شریعت در نزد عامۀ مردمان است که این نیهیلیزم اجتماعی و عرفی می باشد که نه حاصل معرفت نفس و تأملات فلسفی بلکه حاصل بلهوسی و غفلت و اصرار در گناه است و جالب است که فلسفه نیهیلیزم و نیهیلیزم فلسفی در سرآغاز قرن بیستم که آغاز هرج و مرج اخلاقی در اروپاست پدید آمده است و توجیه گر مفاسد این تمدن است که امروزه جهان گیر شده است .

آنچه که تمدن مدرن را بسوی پوچی پرستی و ابطال عقل و اخلاق و فروپاشی نظام ارزیابی کشانیده است در درجۀ اول علوم و فنون مدرن است که به بسیاری از آرزوهای کهن بشری جامۀ عمل پوشانیده بدون اینکه اندکی هم آنها را ارضاء کرده باشد و بلکه صدها عذاب جدید و درد بی درمان هم ایجاد کرده است . این فریب تکنولوژی علت العلل این نیهیلیزم اجتماعی و عرفی در جوامع پیشرفته صنعتی است که مولد فرهنگ لیبرالیزم بعنوان اخلاق نهیلیستی می باشد . بخصوص که ایدئولوژیها ی آرمانگرا و رهایی بخش قرن بیستم هم به دلیل تکنولوژی پرستی یکی بعد از دیگری به شکست انجامید و این نیهیلیزم را تثبیت نمود و تبدیل به یک ایدئولوژی پسامدرن ساخت .

و اینک نیهیلیزم چه با اسم و چه بی اسم به مثابۀ آخرین ایدئولوژی توجیه کنندۀ ابطال تاریخ دو هزار سا له تمدن بشر بروی زمین است که کلّ منطق این تمدن و خدایش یعنی تساویگری (=) را به سخره می گیرد و این حق است حق ابطال .

نیهیلیزم حق ابطال اندیشه و تمدن دنیا پرستی و کافرانه است و در واقع آخرین فلسفۀ کفر می باشد همانطور که قرآن کریم می فرماید : کافران می گویند که خوبی و بدی ، پاکی و ناپاکی و حق و باطل فرقی ندارند . امروزه این منطق را در آخرین فلسفۀ منطق و ریاضی موسوم به برهان گودل شاهدیم که می گوید « هر قضیۀ ریاضی به این دلیل درست است که نادرست است » پس می بینیم که این نیهلیزم در قلب ریاضیات هم رخ نموده است یعنی در مادر  تمدن دو هزار سالۀ اروپا در جهان . نیهیلیزم چه بعنوان فلسفه و چه عرف عامیانه یک پدیدۀ ذاتاً یونانی است که بر کل جهان سایه افکنده است لذا این واقعه جهانی برای مشرق زمین و سایر ملل جهان سوم وضعی عاریه ایی و بغایت تلخ و نامقبول است و این است که شاهد اشدّ واکنش از این جهان غیر غربی بر علیه غرب هستیم که گاه واکنشی خشونت بار و تروریستی است . آنچه هم که بنیاد گرایی نامیده می شود آخرین دفاع ایدئولوژیکی جهان با معنا در مقابل سلطۀ بی معنایی و پوچی است .

ارنست یونگر یکی از سخن گویان نیهیلیزم اروپا معتقد است که طوفان نیهیلیستی جهانگیر و اجتناب ناپذیر است که بصورت فاشیزم و امپریالیزم و آنارشیزم و تروریزم و جنگهای جهانی خود نمایی میکند و این یک واقعه متافیزیکی است و در این فاجعه جهانی و تاریخی جز عشق هیچ راه نجاتی نیست و فقط عاشقان جهان می توانند جان سالم بدر برند و خاطرۀ این طوفان تاریخ برانداز را برای آینده به یاد آورند .

ولی به نظر ما این همان طوفان ماقبل از قیامت است این همان ظهور برزخ از اعماق نفس بشر است این همان عرصۀ تفرید و تنهایی جبری بشر است و براستی هم جز عشق راه نجاتی نیست زیرا عشق جهانی برتر از فلسفه و منطق و دانش و فن است زیرا این پوچی یک واقعۀ حاصل از منطق گرایی و علم پرستی است . ولی عشق مد نظر ما یک عشق عرفانی است و اتفاقاً افراط در عشق شهوانی غیر متعهد خود از علل پیدایش نیهیلیزم عاطفی است . ژرژ سوروکین بزرگترین جامعه شناس جهان کمونیزم و امپریالیزم نیز در اواخر عمرش تنها راه نجات بشر در این دوران را عشق عرفانی میداند که در مطالعۀ ادبیات عرفان اسلامی کشف کرده است .

برای مطالعه و درک جامعتر این پدیده می توان نیهیلیزم را به قلمروهای متفاوت تقسیم نمود : نیهیلیزم فلسفی ، عاطفی ، اخلاقی ، اقتصادی ، هنری ، سیاسی ، علمی ، فنی ، طبی ، دیپلماتیک و نیهیلیزم مذهبی و عرفی . چند مثال می آوریم :

ترادف وجود و عدم در فلسفه مدرن – عشقهای غیر متعهد و روابط نامشروع جهان گیر – پیدایش ویروس ایدز در پژوهشهای پزشکی – نظریه هایی همچون عدم قطعیت و نسبیت – برهان گودل – پیدایش تروریسم جهانی – پدیدۀ دیپلماسی باز که همان توحش مفتخرانه است – رشد جهانی ورزشها و بازیها به مثابه حرفه هایی نوین و قانونمند که خود موجب جنگها شده اند و قربانی می گیرند – تبدیل شعائر و مقدسات مذهبی و انواع تفریحات مبتذل و.........

به نظر ما به لحاظ تاریخی تمدن مدرن که تمدنی تماماً علمی و فنی است محکوم به ابطال و نیهیلیزم بوده است زیرا اساس ریاضیات بعنوان مادر علوم بر نقطه (.) قرار دارد که یک فرض محال است و وجودش رسماً مشروط به عدم وجود ان است یعنی کل این تمدن بر چیزی بنا شده که عدم را وجود قرار داده است زیرا نقطه همان تعریف نابودن است . و نیهیلیزم که از ریشه نهیل به معنای نابودن است نتیجۀ منطقی این تمدن نقطه و صفر پرست است یعنی عدم پرست .

اگر نیهیلیزم در همۀ ابعاد و ریشه های تاریخی و علمی و دینی و فلسفی اش فهم نگردد این دوران هیچ فهم نشده و لذا جز نابود شدن نجاتی ندارد . نیهیلیزم بیان دیگری از برهان و فقدان هویت به معنای احساس نابودی است و این احساس حاصل رویارویی با وجود مطلق یعنی پروردگار است که آستانه قیامت و ظهور حق است . این همان قربانگاه اسماعیل بدست پدر می باشد که صورتی جهانی یافته است . بشر مدرن تا به عقل و ارده خود دست به ذبح مخلوق خود یعنی این تمدن نزند بخشوده نخواهد شد و این نیز همان ذبح نژاد پرستی بشر است همانطور که کل این تمدن نیهیلیستی تحت فرماندهی شقی ترین نژاد پرستی یعنی بنی اسرائیل است و صهیونیزم .

نخستین فیلسوف نیهیلیست تاریخ را جورجیاس حکیم از فلاسفۀ سدۀ پنجم قبل از میلاد در یونان دانسته اند که در همان عصر بر علیه کل آن تمدن به لحاظ فلسفی قیام کرد و لذا از جانب فلاسفۀ اشرافی یونان همچون  افلاطون و ارسطو طرد شد . کاملترین بیان فلسفی از نیهیلیزم را جورجیاس ارائه کرده است که تا به امروز بیانی کاملتر از این نیافته است و حتی نیچه نیز با تمام ادعایش هرگز نتوانست یک تبیین فلسفی از نیهیلیزم عرضه کند . اصول نیهیلیزم جورجیاس از این قرارند : اول اینکه هیچ چیزی وجود ندارد . ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست . ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل آموزش به دیگران نیست . بند اول این فلسفه علناً  انکار عالم وجود است که بسیار مالیخولیایی می نماید ولی انسان تا بدام برزخ نیفتاده باشد این عصر را درک و احساس نمی کند و بشر  مدرن بر آستانه چنین ادراکی قرار گرفته است و بسیاری از فلاسفه مدرن به بیانی دیگر به این اصل رسیده اند که همان ترادف وجود و عدم است که از فلسفه هگل تا هایدگر بتدریج تکوین یافته است . و اما اصل دوم این فلسفه انکار هر نوع شناختی است که با مثالهای مذکور به برخی از اثبات علمی و منطقی این ادعا نزدیک شده ایم . و اما اصل سوم انکار و ابطال هر نوع تعلیم و تربیت می باشد و این اصل سوم بیش از آن دوی دیگر در عصر جدید خود نمایی می کند که بتدریج ان دوی دیگر را درک و تجربه می کند و شاهد فروپاشی بنیادهای نظام آموزشی و تربیتی در هزاره سوم نیز می باشیم .

اصول سه گانه نیهیلیزم جورجیاس بعنوان یک صوفی یونانی در عرفان و تصوف اسلامی نیز بگونه ایی دگر کشف گردید و مکتب اصالت فنا را پدید آورد که در این وادی عشق محض رخ نمود که تنها راه نجات از نابودی است . جالب اینکه جورجیاس نیز به لحاظ مسلک و مرام یک صوفی از نوع صوفیان اسلامی محسوب می شود که سقراط نیز آخرین شاگرد این مکتب در یونان است و به همین دلیل صوفیزم یونانی در فلسفه و عرفان اسلامی شدیداً مورد استقبال قرار گرفت و تکمیل و احیاء شد و عشق و ارادت عرفانی را بعنوان تنها راه نجات انسان از برزخ آخرالزمان پیش روی نهاد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دروغ راستین

« فلسفۀ منطق »

 

« من دروغ می گویم » .

این جمله یکی از معماهای لاینحل و حیرت آور علم منطق است زیرا اگر کسی ادعا کند که دروغ می گوید از آنجا که دروغ می گوید پس این حرف او نیز دروغ است و این بدان معناست که راست می گوید ولی اگر راست  بگوید دروغگوست و اگر دروغگو باشد راستگوست . پس هرگز معلوم نمی شود که این سخن راست یا دروغ است زیرا راستی اش از دروغ است و بلعکس.

اگر این ادعا به این صورت تکمیل شود که « من دروغ  می گوییم ولی این نخستین بار است که راست می گوییم » این ادعای تکمیلی به عرصۀ دیگری وارد می شود که دیگر منطق نیست بلکه اخلاق است یعنی قضاوت اخلاقی است که منطق را منطقی میکند . اگر کسی ادعا کند که انسانی دروغگو است عموماً باور می شود یکی به این دلیل که اعتراف به گناه دارای منطقی فوق منطق است و دیگر اینکه همۀ مردمان می دانند که او راست می گوید زیرا خودشان هم مثل او دروغگو هستند . پس  می بینیم اعتبار منطق نیز از خود منطق نیست بلکه از اخلاق  است یعنی خود منطق در ذاتش منطقی نیست . ولی اتفاق دیگری که می افتد این است که دیگر پس از این اعتراف قادر به دروغگویی نیست زیرا همه او را باور کرده اند و این باور خاصیت دروغگویی را نابود کرده است زیرا آنچه که موجب دروغگویی بشر می شود ناباوری مخاطبان اوست زیرا اگر فرد بداند که هر چه که می گوید باور می شود دیگر نیاز به دروغ گفتن ندارد . به لحاظ دیگر انسان مجبور است که دیگران را باور کند زیرا اگر به همه به شک بنگرد بتدریج اعتماد به نفس خود و حتی به عقل خود را از دست داده و دیوانه میشود که از این نوع انسانها بسیار فراوانند و همۀ تیمارستانها و زندانها مملو از این انسانها هستند و همۀ تبهکاران حرفه ایی نیز چنین هستند .

صدق ملاک و اساس شعور و تشخیص است پس آنکه دیگران را به طور نامشروط باور می کند هر چند که انسانی ساده لوح و حتی ابله پنداشته می شود و لی نهایتاً بسیار خردمند است و در حال رشد می باشد و به شناختی خارق العاده دربارۀ سائر انسانها دست می یابد .

حال بیاییم آن جمله نخست را به نوعی دیگر بررسی کنیم : اگر کسی می گوید که دروغگوست را باور کنیم پس بایستی همین ادعایش را نیز باور کنیم که دروغ است پس چون دروغ می گوید پس راستگوست ولی اگر راستگو است چرا خود را دروغگو می خواند . زیرا می داند حداکثر قادر است که در قلمرو دانایی خود راست بگوید و در خارج از آن هر چه بگوید دروغ است و چون همواره جهل انسان بسیار وسیع تر از دانایی است پس او عمدتاً دروغگوست مگر اینکه خموشی گزیند . خموشی تنها راه صدق کامل است و این آرمان همۀ عارفان بوده است .

از جملۀ مورد بحث به یک کشف بزرگی در ذات منطق دست یافته ایم و ان اینکه انسان به این دلیل راست می گوید که دروغگوست و یا جاهل است و به میزانی دانائیش از راستگویی پرهیز می کند . این جنون و ابطال منطق در عرصۀ اخلاق است و نشان میدهد که صدق در عرصۀ منطق محلی از اعراب ندارد و به همین دلیل منطق بشری در عرصۀ دانش و فلسفه ها هر چه که پیشتر امده اخلاق و مذهب را طرد کرده است زیرا هیچ ارزش اخلاقی بواسطه منطق قابل اثبات نیست همانطور که قابل طرد هم نیست و نتیجۀ حاصل پوچی اخلاقی است که امروزه رخ نموده است .

کسی که مختارانه اعتراف به گناه می کند یا شیطان است و یا قدیس . و تشخیص این امر به لحاظ منطقی محال است درست مثل اعتراف به دروغگو بودن . اصولاً آدمی یک دروغ واقعی و عظیم است زیرا انسانیت یک معنا و ادعای مطلق و آرمانی می باشد و لذا غایت صدق او نیز عرصۀ ظهور بزرگترین دروغهاست مثل دعوی انالحق .

اگر انسان بخواهد یک جمله بگوید که تمام هویت انسانی او را تعریف کند و نیز مظهر صدقی عالمانه باشد این است که بگوید : من دروغگو هستم . ولی همانطور که نشان دادیم چنین سخنی به لحاظ منطقی یک مالیخولیاست زیرا اگر او را باور کنیم در  واقع او را باور نکرده ایم.این مسئله بیانگر راز جادویی اعتماد بشر است که عین ایمان اوست . زیرا کسی که به همه اعتماد می کند با اینکه می داند همه کمابیش دروغ می گویند در واقع این اعتماد برخاسته از اعتماد او به موجودی به نام خداست که هرگز درباره اش یقین ندارد زیرا او را ندیده است لذا اعتمادش به مردم که اعتماد به دروغ است حاصل ایمانش به خدایی است که به لحاظ منطقی بزرگترین دروغهاست .

تو دروغگو هستی ولی با این حال تو را باور میکنم چون چاره ایی جز این ندارم و در غیر این صورت عقل خود را از دست می دهم و یا ممکن است تو را بکشم ........در این مسئله منطق بشری کمترین خاصیتی ندارد و در اینجا اعتماد به دیگران همچون ایمان به خدا که اساس زندگی خانوادگی و اجتماعی است به مانند پذیرش فرض نقطه و صفر در ریاضیات است که اساس همۀ علوم و فنون می باشد یعنی کل تمدن بشر بروی زمین حاصل باورش به چیزی است که وجودش مشروط به وجود نداشتن ان است یعنی نقطه و صفر . همانطور که اعتماد و صدق انسان برخاسته از عدم اعتماد و صدق است و این امر کل بنیادهای منطق را پوچ می سازد . لذا تلاش برای علمی و منطقی ساختن اخلاق و دین و همۀ ارزشهای معنوی و اجتماعی نهایتاً به پوچی رسیده است . ولی وقتی ادعا می کنیم که دین از راه عقلانیت حاصل می آید بدین معناست که بواسطۀ عقل منطقی به هیچ حقی در دین نمی رسیم ولی این حقیقت را می یابیم که برای ادامۀ بقای خود جز دین و اخلاق راهی نداریم . همین که منطق از درک اخلاق عاجز است اخلاق را ثابت می کند و خودش را باطل می سازد همانطور که بقول علی (ع) خدا را از آنرو شناختم که نشناختم . همانطور که منطق مدرن می گوید که « منطقی بودن منطق از غیر منطقی بودن ان است و درستی  هر قضیۀ ریاضی از غیر ریاضیاتی بودن ان است » پس برحق بودن اخلاق هم از غیر اخلاقی بودن ان است و دینی بودن دین از غیر دینی بودن ان است همانطور که وجود خدا از وجود نداشتن او درک می شود همانطور که خود فهمیدن هرگز فهم نمی شود .

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین به زبان ساده

 

هیچکس نمی تواند مطلقاً کافر باشد یعنی مطلقاً وجود خداوند خالق را منکر شود و مطلقاً به حیات پس از مرگ ناباور باشد و کاملاً پیامبران خدا را تکذیب کند و به مکافات و اجر اعمال منکر گردد و مطلقاً میلی به ارزشهای دینی مثل صداقت و از خود گذشتگی نداشته باشد و مطلقاً به جهان غیب بی اعتقاد باشد . همین واقعیت دال بر فطری بودن دین است . ولی این واقعیت به معنای متدیّن و مؤمن بودن نیست و هیچ ارزش و امتیازی ندارد چون ذاتی است .

می دانیم که در همۀ مذاهب شیطان مظهر و بانی کفر است ولی شیطان هرگز به وجود خدا ناباور نبوده بلکه بسیار بیش از سائر ملائک به خداوند غیرت داشت و به همین دلیل آدم را تصدیق و سجده نکرد و با خداوند جدال کرد از اینکه چرا آدم یعنی این موجود لجنی و ظالم و ناسپاس را جانشین خودش کرده است و درست به دلیل این جدال و انکار بود که ملعون درگاه خدا شد و بنیان گذار کفر گردید پس کفر نه به معنای انکار وجودخدا و عدم پرستش او بلکه به معنای عدم اطاعت از امر او در سجدۀ بر آدم به معنای اشرف مخلوقات و خلیفۀ خداست . یعنی کسی که انسان را و در مرحلۀ اول خودش را جانشین خدا و وصی او در عالم خاک و حامل امانت آسمانی بر روی زمین و دوست او نمی داند و به این کرامت و شرف خود متعهد نباشد شیطانی و کافر است . پس کفر به معنای عدم تعهد به حق آدمیت خویشتن است و سائر انسانها .

می دانیم آنچه که آدم را اشرف مخلوقات نمود و ملائک را به سجده کشانید ( بجز ابلیس ) چیزی جز علم و اسمای الهی نبود که خداوند در جوهرۀ خلقت آدم نهاد که همۀ ملائک را متحیر و خاشع و ساجد نمود . پس کفر به معنای انکار این علم الهی در خویشتن است و این علم را جستجو نکردن و نیافتن . و این همان راه رجعت به خویشتن و خودشناسی است زیرا این علم در ذات هر انسانی نهفته است و هیچکس نمی تواند ان را به دیگری بیاموزاند .

بنابراین راه خود شناسی و رسیدن به علم خودی و معرفت الهی در خویشتن تنها راه فائق آمدن بر ابلیس و رهایی از تحقیر ابلیس نسبت به آدمیت خویشتن است و در غیر این صورت به کفر ابلیسی نسبت به خویشتن مبتلا هستیم و عزت و عظمت وجودی خود را در جهان قربانی نموده و تن به ذلتّ و ضلالت می دهیم . پس تنها راه نجات از شیطنت و کفر راه خود شناسی به معنای رسیدن به روح خدا در خویشتن است و در غیر این صورت از کفر گریزی نداریم و نمی توانیم صرفاً بواسطۀ عبادات و خیرات  از شیطنت نجات یابیم زیرا طبق قول قرآن ابلیس پرستندۀ مطلق خدا بود و حاضر نبود که به آدم سجده کند و او را خلیفه و دوست خدا برای خود قرار دهد . در واقع خدا پرستی بدون داشتن دوستی از جانب خدا به مثابۀ یار عرفانی و امام همان کفر و ابلیسیت است چه با نماز و چه بی نماز . پس واضح است که کافر بودن و شیطان صفت بودن به معنای بی خدا بودن نیست . آدم بی خدا مطلقاً ممکن نیست .

و اما برای رویکرد به خویشتن و ورود به باطن خویش و خود شناسی و دستیابی به آن گوهره انسانی که همان علم و اسماء الهی است چه باید کرد . آیا باید فلسفه و عرفان مطالعه کرد و به تفسیر قرآن و اشعار عرفانی پرداخت و یا در گوشه ایی منزوی شد و یا با فرمولهای روانشناسی اعمال و خاطرات خود را تجزیه و تحلیل کرد و یا با استفاده از مخدرات و محرکات خلسه آور به عوالم خیالات و توهمات پرداخت ......اگر اینها خود شناسی بودند ما امروزه با صدها میلیون عارف و خلیفه خدا بروی زمین روبرو بودیم همانطور که هستیم و شاهد میلیونها ناجی دجال در همۀ کشورها می باشیم که جز خالی کردن جیب مردم کاری دیگر ندارند و مدعی رابطه مستقیم با خدا هستند و حتی انبیای الهی را مزاحم این رابطه می دانند درست مثل ابلیس که حضرت آدم را مزاحم رابطه خود با خدا پنداشت و لذا ملعون شد .

آدمی تا زمانی که هیچ فکر و احساس و عمل زیبایی در خود نبیند قادر به رویکرد به خویشتن نیست . آنچه که انسان را از خود بیگانه و فراری می سازد امیال و اعمال نادرست است . پس نخستین گام برای بخود آمدن و روی به خود نمودن توبه از زشتیها و اصلاح اعمال خویشتن است . اعمال زشت آدمی و مکرها و دروغهایش تنها حجاب بین او و خویشتن خویش اوست . انسان بد کار و بد فکر حتی قادر به مشاهدۀ صورت خود در ایینه نیست و لذا مجبور است مستمراً خود را بزک نماید و حتی عینک دودی بزند تا نگاهش به چشم خودش نیفتد زیرا چشم هر کسی آیینه دل اوست . آدمی نمی تواند وارد بر باطنی شود که در آن جز بخل و فریب و توطئه و عداوت چیزی دیگری نیست .

دین به معنای راه همان راه بازگشت به خویشتن و الحاق به ذات خویش و روح خدا در خویشتن است ولی شیطان با تحقیر انسان و ناباور ساختنش نسبت به روح الهی در خویشتن او را به اعمال پست و رذیلانه می کشاند و بدینگونه انسان را از وجود الهی خویش بیزار میکند .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آزادی

« در دین یا بر دین »

 

آزادی و دین به لحاظ تاریخی و از منظر فرهنگ حاکم بر جوامع بشری مخصوصاً در عصر جدید دو تا از متضاد ترین ارزشها محسوب شده اند زیرا بسیار بندرت انسانهایی بوده اند که این دو معنا را با هم آشتی داده و تبدیل به امری واحد سازند . در حقیقت آنچه که تعادل شخصیت نامیده می شود چیزی جز اتحاد این دو معنا نیست . اکثر انسانها در مسیر آزادی از دین بعنوان محدودۀ اخلاق خارج می شوند و این آزادی بر دین و نهایتاً ضد دین است . آزادی در دین به معنای تبدیل ارزشهای اخلاقی به هویت شخصی است و این همان ایمان است و فقط در چنین وضعیتی انسان در محدوده های اخلاقی احساس اسارت و بدبختی ندارد . تبدیل هر ارزش اخلاقی و حکم دینی به یک احساس قلبی مقامی بس عظیم در انسان است و این همان  دین صادقانه است . انسان به میزانی که طبق حکم عقل تن به اخلاق می دهد و خود به اختیار خود اراده خود را محدود می کند بتدریج از این احکام در وجود خود دچار ارزش و معنای دگر می شود و لذا از دین خوشش می آید و این خوش آمدن همان ایمان است که به معنای تبدیل یک جبر به اختیار است . دینی که به جبرهای بیرونی پذیرفته می شود تبدیل به احساس اسارت شده و فرد را منافق می سازد و عرصۀ اسکیزوفرنیای شخصیت می باشد که ویژگی جوامعی است که دارای نظامهای جبارانۀ دینی هستند که این بیماری مزمن در بسیاری موارد تبدیل به یک بیماری لاعلاج شده و نفاق شخصیتی منجر به انشقاق شخصیت می شود .

مسئله تعادل همواره در امر دین و دنیا همانا تعادل جبر و اختیار است . امر دنیا تماماً بر آزادی بی قید و شرط استوار است در حالیکه دین امر به تقوا میکند که تعادلی بین جبر و اختیار است حد وفاصل بین آزادی و تقوا هرگز یک وضعیت کمی و اختلاطی نیست بلکه یک مقام باطنی و وضعیتی روانی است .

انچه که آزادی بی قید و شرط را در انسان محدود می کند امری ذاتی و عقلانی است زیرا این آزادی بی قید و شرط در عمل نیز باعث رسوایی و عذاب است . پس انسان یا بواسطۀ عذاب محدود می شود و متعادل می گرددو یا بواسطه انتخاب . کسی که تقوا را انتخاب میکند در حقیقت وضعیتی را در ورای نفس افسار گسیختۀ خود بر خود و برای خود انتخاب میکند و انتخابی جز این وجود ندارد بنابراین آزادی و اختیار به مفهوم یک ارزش انسانی فقط در چنین انتخابی ممکن می شود که انسان در محدودۀ خاصی خود را آزاد می گذارد و از آزادی در این محدوده  کمال بهره را می جوید و قدر این آزادی را می شناسد و لذا این محدوده را مستمراً به لحاظ عمق وسعت می بخشد و رشد معنوی نیز همین است که آزادی را تبدیل به امری روحانی می سازد در حالیکه کسی که هرگز هیچ حدودی را قائل نمی شود در حقیقت هرگز آزادی را درک و تجربه نمیکند و در نزد او آزادی همان ارادۀ افسار گسیخته و دم دمی و بازیچۀ محیط است و او عملاً در این آزادی صرفاً رفتاری فقط جبر شرایط را پذیرفته است و آن هم جبرهایی که هرگز بر آن شناخت و احاطه ایی ندارد بنابراین آزادی بی قید و شرط و منهای دین قلمرو ناآگاهی و بی ارادگی و جبر پذیری در بیرون است .

آزادی بر دین مطلقاً هیچ عنصری از معنای اختیار و انتخاب را دارا نیست ولی آزادی به معنای یک گوهرۀ معنوی در انسان فقط بر اساس انتخاب یک معنا فطری ممکن می شود که در واقع انسان با انتخاب این گوهرۀ فطری در خویشتن ، خود را از اسارت جبرهای ناحق بیرونی رها میکند یعنی به قدرت آزادی انتخاب درونی از اسارت جبرهای بیرونی میرهد . در واقع انتخاب چیزی جز انتخاب بین آزادی درونی و آزادی بیرونی نیست . زیرا آنچه که ارادۀ بشر را در بیرون به اسارت می کشد بی اراده گی صاحب آن اراده است و فقط انتخاب فطرت دینی و مهار کردن اراده به واسطۀ این فطرت است که انسان صاحب ارادۀ خویش می شود و آزادی همین است در غیر این صورت آزادی دام اسارت است .

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ کیش شخصیت

 

واقعیت این است که همۀ مذاهب و مکاتب و ایدئولوژیها و فرقه های مذهبی و سیاسی در جهان انواع کیش شخصیت هستند . مثلاً مسیحی واقعی کسی است که مسیح را دوست می دارد و بلکه می پرستد همانطور که مسلمان واقعی کسی است که محمد را شدیداً دوست می دارد شیعه هم علی را ، بودایی هم بودا را و ماتریالیست مارکس را و نیهیلیست هم نیچه را و ...../ کلاً هر باور قلبی و جدی حاصل کیش شخصیت است و مابقی تعارف و شعاری بیش نیست .

عشق و دوستی نسبت به کسی موجب شباهت به آن کس شده و لذا مولد مسلک خاصی می شود . مثلاً اگر کسی پیامبران را دوست نداشته باشد نمی تواند آداب و منطق انان را دوست بدارد و معارف و باورهایشان را تصدیق کند و بر زندگی خود وارد نماید . هیچ مذهب و مسلکی به صرف داشتن فلسفه و احکام منطقی و مفید پدید نیامده است هیچکس برای رفتن به بهشت حاضر نیست تقوا پیشه کند هیچکس برای پیوستن به تاریخ حاضر نیست جانفشانی کند بلکه بواسطه عشق به انسانهای حق پرست دارای این مجذوبیت شده و حتی از جان می گذرد . هیچ فلسفه و منطق و آیین خردمندانه ایی به خودی خود مولد مسلک نمی شود . بنابراین همۀ باورهای متافیزیکی و اخلاقی محصول عشق به انسانهای بزرگی بوده است و به همین دلیل اگر در دورانها اسوه های چنین ارزشهای و شخصیت هایی وجود نداشته باشند یعنی اگر مذهبی دارای امامی زنده نباشد ان مذهب و آیین منقرض می شود این همان حق امامت در فرهنگ اسلامی است . بقول علی (ع) آنچه که از خوبی هم خوب تر است انسان خوب است .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ سنّت

 

سنّت  در لغت به معنای قدمت و زمانیت است که واژه سن و سنه از همین معناست . سنّت همان تاریخیگری و حضور گذشته در حال است که گذشته را بصورت نمادهایی برای آینده به میراث می گذارد و این حضور قدمت است پس قلمرو اتحاد بشریت می باشد که کل تاریخ هر فرد و قومی را به آینده منتقل می کند و بدینگونه تاریخ ادامه می یابد و مقولۀ معروف به « استمرار » در فلسفه ها را تحقق می بخشد و بلکه لحظات زندگی هر فردی را به هم متصل می سازد و به مانند بستر یک رودخانه است . هر چند که بسیاری از سنت ها بصورت آداب صرفاً نمادین و سهوی و بی معنا اجرا می شوند ولی در ناخودآگاه افراد و جوامع بطرزی مرموز مؤثرند ولی هر گاه که سنتی بکلی از معنا و خاصیت تهی شود بتدریج فراموش می شود و جایش را به پدیده دیگری می بخشد که چه بسا احیای دگرگونه همان سنت باشد . بهرحال هیچ سنتی بکلی نابود نمی شود .

بهرحال آنچه که در قلمرو فرهنگ عامه قداست دارد در ظرف سنت ها خود نمایی می کند گویی که قدمت و قداست امری واحد است همانطور که مثلاً خداوند بعنوان قدیمترین موجود شدیدترین احساس قداست و وحدت را در بشر پدید می آورد و ذکر نامش یکی از سنت های جاودانه همۀ اقوام است و در واقع شاید تنها سنت مشترک کل بشریت است .

در واقع هر سنتی حامل یک یاد است که در آگاه و ناخود اگاه حضور دارد و انسان بواسطه سنت هاست که حافظۀ تاریخیش را زنده نگه می دارد و این حافظۀ تاریخی بستر اندیشه گری بشر می باشد منتهی سنت ها مهمترین قلمرو حافظۀ جمعی بشرند که موجب اتحاد بشریت هستند و به میزانی که از بین می روند بشریت بسوی تفرقه می رود همانطور که امروزه شاهدیم . پس حفظ سنت اساس مدنیت نیز می باشد و آنان که تمدن را در مقابل سنت قرار  می دهند ان را درک نکرده اند و نمی داند که تجدد تلاشی برای نجات سنت هاست .

ولی بهرحال آخرالزمان عرصۀ فروپاشی و انهدام سنت هاست و کسی را یارای ممانعت از این واقعۀ جهانی نیست این بدان معناست که آخرالزمان زمینه ساز قیامت به معنای عرصۀ تفرید و تنهایی بشر در حضور تنهای مطلق یعنی خداست منتهی کسی به این حق می رسد  و در قلمرو انهدام سنت ها نابود نمی شود که بر این واقعه معرفت یافته و بتواند ریشه های باطنی سنت ها را در نفس خود کشف نموده و در واقع سنت ها را خودی و فردی کند همانطور که دین آخرالزمان هم دین باطنی است و فقط چنین کسی می تواند از برزخ و انحطاط مدرنیزم جان سالم بدر برده و به فراسوی سنت و مدرنیته راه یابد .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ پراگماتیزم

(عمل گرایی)

 

پراگماتیزم یک فلسفۀ تماماً آمریکایی است و بانیانش نیز جملگی آمریکایی هستند مثل جیمز و دیویی . پراگماتیزم یعنی مذهب اصالت نفع کاربری و سود نقد دنیوی . این فلسفه در قلمرو « تئوری حقیقت » که یکی از محورهای فلسفه است رخ نموده است . در پاسخ به این سوال که حقیقت چیست و ملاک درستی هر اندیشه ایی چیست این فلسفه پدید آمده و می گوید : هر باور و اندیشه ایی که منجر به یک فایده بدیهی و محسوس دنیوی در زندگی روزمره بشر نشود دارای حقیقتی نیست . پس می بینیم که این فلسفه دقیقاً همان فلسفه اصالت دانش فنی و تکنولوژی است .

و اما پیامبر درجه اول این فلسفه که آقای ویلیام جیمز می باشد خودش مطلقاً بر چنین فلسفه ایی نزیسته است بلکه زندگی کاملاً زاهدانه و عارفانه و باطنی داشته است درست مثل فلسفه ماتریالیزم و بانی آن مارکس که خود به اختیار فقر و گرسنگی را برگزید و بهمراه خانواده اش در غایت حقارت زیستند و مردند در حالیکه فلسفه او اصالت سرمایه است . نیچه نیز همینگونه است درحالیکه فلسفه اش مکتب اصالت قدرت است خود او بخاطر دفاع از جان یک اسب چلاق جانش را از دست داد . بسیاری از فلاسفه درست برخلاف خود زیسته اند و فلسفه انها نه تنها توجیه زندگی انها نیست بلکه ابطال زندگی انهاست به استثنای پیامبران و عارفان . جیمز در حالیکه خود زندگی بسیار با تقوایی داشت و مرتاض وار می زیست ولی در فلسفه کلامی خود حامی تساهل در دین است و فلسفۀ پلورالیزم دینی نیز از اوست که بیانگر حقانیت کثرت باورها و تجربیات مذهبی است . جیمز از انگشت شمار متفکران عارف مشرب آمریکاست و اهل معرفت نفس بوده است و کتاب مشهور « اصول روانشناسی » هنوز هم مهمترین اثر کلاسیک در این علم است که محصول خود شناسی اوست در حالیکه تحصیلات دانشگاهی او به این رشته ربطی نداشته است و او یک پزشک بوده است .

با اینکه جیمز به لحاظ فلسفی یک انسان شدیداً باطن گرا و ایدآلیست است ولی مکتب اصالت نفع دنیوی را بنا گذاشته است . هر چند که این مکتب فلسفۀ اصالت اقتصاد و تکنولوژی نیست و پراگماتیزم او یک عمل گرایی مذهبی است ولی برای جامعه آمریکا بهترین بیان از فلسفه زندگی آمریکایی می باشد که مکتب اصالت سود هر چه بیشتر است در حالیکه منظور جیمز از اصالت فایده مطلقاً پول و دانش فنی نبود بلکه فایده عملی در جهت بهتر زیستن و با عزت و شرافت برتری زندگی کردن از جنیه مذهب و معنویت است . او معتقد بود که ان باورها و آداب مذهبی که در همین دنیا موجب سلامت و عزتی برای انسان نباشد عاری از حقیقت و لذا خرافه است و این عین معرفت اسلامی نیز می باشد ولی برداشت جهان غرب از این فلسفه تماماً اقتصادی است و گویی از ماتریالیزم مارکس هم مادی تر است . این یک تحریف آشکار از فلسفه جیمز می باشد همانطور که مثلاً فلسفه حس گرایی از اگوست کنت مشمول همین سرنوشت وارونه شد در صورتی که فلسفه کنت یک حس گرایی کاملاً معنوی و  عرفانی است و یک آیین مذهبی محسوب می شود ولی در جهان غرب یکی از بنیادهای ماتریالیزم گردید هر چند که ماتریالیزم مارکس هم دارای معنویتی ویژه است ولی پیروانش در سراسر جهان به این معنویت که مقصود این فلسفه است هیچ توجهی نکردند . بلایی که بر سر فلسفه جیمز آمده بسیار شبیه سو استفاده ایی است که از باطن گرایی و عرفان اسلامی رخ نموده است . در حالیکه عرفان اسلامی دین را به عرصه اکنونیت و حس و حال زندگی وارد میکند ولی بسیاری این عرفان را مترادف انکار دین قرار داده اند . جیمز بر این باور است که عبادات اموری بسیار خصوصی و باطنی هستند و هر فردی عبادت خاص خود را دارد که خودش نیز از فوایدش برخوردار است و نبایستی عبادات را تبدیل به آیین های نمایشی کرد ولی برداشت عامیانه از این نگرش نوعی انکار دین بوده است .

اگر فلاسفه بزرگ می دانستند که اندیشه اشان در نزد مردم اینگونه وارونه می شود چه بسا هیچ نمی گفتند و نمی نوشتند .

پراگماتیزم جیمز تلاش کرده است که امور مادی بشر را تبدیل به خواصی معنوی نموده و نیز مذهب و معنویت را بر حیات مادی وارد نماید و این یک نگرشی کاملاً برحق و دینی است که نفاق مذهبی را جبران میکند . این وحدت دین و دنیا در اندیشه جیمز بندرت درک شده است و بلکه وارونه گردیده است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ « ایزم »

 

ایزم ( ism ) که یک پسوند لاتین است در آخر هر معنایی در آید آن معنا را تعمیم داده و تبدیل به یک مکتب و آیین و ایدئولوژی می سازد و در واقع مبدل به یک فلسفۀ جهانی  می کند . عصر جدید عصر ایزم سازی مفاهیم است و لذا عصر ایدئولوژیها و فلسفه های جهانی می باشد و این همان بستر جهانی شدن است . در زبان فارسی و عربی چنین پسوندی وجود ندارد به همین دلیل این لفظ عیناً در همۀ زبانها وارد شده است . در زبان فارسی ایزم را مترادف « اصالت » قرار داده اند مثل اصالت آزادی که همان لیبرالیزم است ولی با این حال هرگز مترادف معنای اروپایی ان نیست درست به همین دلیل واقعه جهانی شدن از غرب آغاز شده است . البته واضح است که جهانی شدن در عرصه عمل همان جهان خواری بواسطه مفاهیم جهانی شده است یعنی تمدن غرب بواسطۀ جهانی ساختن و ایدئولوژیک نمودن ارزشهای خودش مبادرت به جهان خواری و سلطۀ جهانی می کند . در اینجا متوجۀ رازی در لفظ ایزم می شویم مثلاً لیبرالیزم هرگز منجر به آزادی افراد و جوامع بشری نشده است بلکه منجر به آزادی کسانی شده که این لفظ را بهمراه معانی بکار می برند و به انها امکان سلطه بر جهانیان را می دهد تا اتفاقاً آزادی دیگران را در جهت سلطۀ بر آنها از آنها سلب نماید . و یا سوسیالیزم به معنای مکتب اصالت جامعه موجب رسیدن جوامع به حق حاکمیت خود نشده بلکه منجر به این امر شده که برخی افراد و گروه ها با توسل به این واژه و معنا بتوانند جوامع را تحت سلطه مطلق خود آورند .

به نظر می رسد که ایزم یک لفظ ابلیسی است که موجب فریب و جادوی پیروان و مصرف کنندگانش می شود و انها را تحت اسارت بانیان آن ایزم قرار می دهد . در واقع باید گفت که ایزم یک منطق ابلیسی است که در قلمرو نطق بشری وارد می شود و پیروانش را به تسخیر شیاطین در می آورد . ایزم لفظ جهان خواری و انسان خواری ابلیس در ذهن و زبان بشر است که گوهرۀ معانی را به طرزی جادوئی واژگون می سازد و پیروانش را نیز دیوانه می کند و به پای خود به دام می ااندازد .

 

 

 

ع-خ


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خیر و شرّ تکنولوژی

 

تکنولوژی روش و ابزار تکنو (برون افکنی ) در نفس بشر است که حالات و صفات و امیال آگاه و ناآگاه بشر را به فعل می اورد و عینیت می بخشد . تکنو در زبان یونانی به معنای آشکار سازی می باشد یعنی ارزوها و صفات نفس را بواسطه صنعت تجسم می بخشد و در این برون افکنی و تجسم یافتن باطن انسان ، خیر و شرّ نفس بشر به فعل در می آید .

نخستین طبقه از نفس بشری به زعم قرآنی همان نفس اماره است که همان ارادۀ خود پرست و سلطه گر و جهان خوار است لذا در نخستین مرحله از بروز نفس چیزی جز فساد و ستم رخ نمی نماید که خیر این واقعه در ظهور نفس اماره بسیار اندک است و بلکه جنبه هایی خیر این طبقه از نفس همچون دانه هایی برای به دام افتادن است و تا به امروز از این مرحله از برون افکنی نفس هیچ خیر معنوی به بشر نرسیده است الا جنبه های عبرت انگیزش . تا به امروز تکنولوژی جز تحقق حرص و شهوات و بازیگری فزاینده بشر عاید دیگری نرسانیده است و وعده های خیرش نیز پس از اندک مدتی به شرّ بزرگتری منجر شده است . در واقع تکنولوژی در عرصه نفس اماره جز رسوایی و عذاب حاصل دیگری نداشته است و این هم بسیار برحق است البته برای اهل تفکر و عبرت . زیرا مابقی مردم در این برون افکنی نفس به شرارتهای تجسم یافته نفس خود مبتلا شده و در ان تباه می شوند هر چند که این برون افکنی به لحاظ تاریخی نوعی تزکیه نفس جبری و کافرانه برای عامه بشر است زیرا اماره گی و ستم و حرص او را از وجودش به بیرون از او منتقل می کند که مؤمنان و عقلا در مشاهده این شرارت به تقوایی شدیدتر می گرایند ولی کافران در آتش نفس خود سرنگون می شوند .

آیا تکنولوژی در برون افکنی طبقات زیرین نفس مثل نفس لوامه ( نفس تواب و شرمنده ) و نفس سلیم و مطمئنه می تواند براستی در خدمت نجات و هدایت انسان باشد و اصلاً آیا هرگز نوبت طبقات عمیقتر نفس می رسد . بایستی نظر به عصر پسامدرن نمود و در انتظار ماند .

آن واقعه ایی که در عرصۀ ایمان و معرفت و تقوا برای انگشت شماری از انسانها رخ می نماید برای اکثریت مردمان بواسطه تکنولوژی جبراً به فعل می آید . قیامت مؤمنین بواسطه معرفت نفس می باشد و قیامت کافران بواسطه تکنولوژی برپا می شود چرا که بقول قرآن « قیامت آن روزی است که باطن انسانها آشکار می شود » .در حقیقت تنها و بزرگترین خیر تکنولوژی از چشم دین و معرفت نفس همانا بر پا ساختن قیامت برای کل بشریت است هر چند که این قیامت تماماً ظهور دوزخ است .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ مترادفات

 

واژ ه ها و مفاهیم مترادف نیز یکی دیگر از محصول فرهنگ تساویگری هستند که اساس نیهیلیزم فرهنگی و عقلی و فلسفی و پوچ سازی مفاهیم و حقایق می باشند و اتفاقاً تساویگری در قلمرو ادبیات بستر فرهنگی همۀ تساوی سازیهای دیگر است و این مذهب اصالت = می باشد .

وقتی می گوییم فلان چیز بهمان تومان می ارزد و ان چیز را مساوی یک عدد قرار می دهیم آیا براستی با تعویض ان چیز با مبلغ تعیین شده می توانیم نیازمان را از ان چیز برآورده سازیم ؟ اگر نمی توانیم پس جهان تساویگری عرصۀ جنون و احساس نیازها و بی نیازیهای مالیخولیایی است و این وضعیت عقلانی و روانی بشر تماماً محصول سلطۀ تساویگری در جهان مدرن است که از قلمرو ریاضیات به همه عرصه های اندیشه و اخلاق نیز راه یافته و این همان ریاضیاتی شدن انسان مدرن به معنای هیچ و پوچ شدن عقل اوست این پوچ سازی مفاهیم در ادبیات بصورت مترادفات خود نمایی می کند که بتدریج بر اندیشه و منطق و حتی احساسات بشر مدرن رسوخ کرده است و کلّ ماهیت اندیشه را به پریشانی و ابطال کشانیده است . مثلاً برای معنای عشق اینهمه مترادف وجود دارد : دوستی ، محبت ، شوق ، ذوق ، مهر ، رحم ، شفقت ، ایثار ، ......و جنون . و یا برای واژۀ « خوبی » اینهمه مترادف بکار می رود : نیکی ، راستی ، درستی ، حقیقت ، انسانیت ، شرافت ، مهربانی ، انصاف ، لوطیگری و.....

هر چه که می گذرد مترادفات کلمات و معانی بیشتر می شود تا انجا که بزودی همۀ مفاهیم و ارزشهای مترادفات یکدیگر می شوند که غایتش ان است که معانی متضاد مترادف می گردند مثل خوبی ، مستی ، صداقت ، بی حیایی ، عدالت ، جنایت ، خیانت ، حقیقت و....... همانطور که در برهان « گودل » بعنوان کاملترین حد فلسفۀ منطق مدرن شاهدیم که « هر قضیۀ منطقی  از ان رو درست است که نادرست است » لذا جنون تساویگری است که بعنوان اساس فلسفه ریاضیات کل شعور و منطق و ارزیابی بشر را به بازی گرفته است و نهایتاً خدا را مساوی شیطان می سازد . این مالیخولیا محصول فرهنگ تکنولوژیک می باشد که از هر چیزی که بخواهد چیز دیگری پدید می آورد . ذات تساویگری و ترادف بر جنون است همانطور که افلاطون ریاضیات را یک جنون آسمانی خوانده است و همانطور که در آخرین فلسفه معاصر غرب وجود و عدم مترادف شده اند . همانطور که در قلمرو ارزشهای اجتماعی عدالت عین مساوات پنداشته شده که اینهمه جنایت را تقدیس می کند گویی که جهان مترادفات ادبی هم عدالت واژه ها تلقی می شود و نهایتاً همۀ مفاهیم باید برابر شوند . اینجاست که کل عقل بشر باطل شده و جنون جهانی عارض می گردد که هر کسی می تواند هر عملی از خود را بهر معنایی که می خواهد تعبیر کند .  

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا نمی توان خدا را دوست داشت ؟

 

ایدۀ خدا همچون یکی از هزاران ایدۀ دیگر در ذهن بشر کمابیش حضور دارد مثل ایدۀ خوشبختی ، عشق ، عدالت ، انسانیت ، قدرت ، روح ، بهشت ، نسبیت ، آزادگی ، جاودانگی  و غیره . این ایده ها جملگی مخلوق ذهنیت و نیازهای ما در زندگی هستند و به همین دلیل هر یک از اید ه ها در نزد هر فرد و قومی دارای احساس و تعریف و خواص متفاوتی است . ایدۀ خدا در نزد بشر دارای ماهیتی کمابیش واحد است و هر گاه که بخواهد این ایده را به میدان فعالیت های فکری و عملی یا اجتماعی خود وارد می کند و هر گاه هم نخواهد ان را در آرشیو ذهن خود بایگانی می نماید و گاه حتی ان را پاک می کند . این خدا براستی یک مخلوق است مخلوقی فانتزی و توجیهی و مصلحتی . ولی خدایی که خالق و رزاق و حافظ و محاط و محیط و ظاهر و باطن و حائل و واصل و حاضر و ناظر و ابدی و روح و حیات و هستی انسان باشد خدای اید ه ها و مصلحت ها و محاسبات و خواستن و نخواستن بشر نیست . چنین خدایی اگر باشد مسلماً اکثر ما را با او هیچ ارتباط و آشنایی در زندگی نیست و جدی ترین باورمان درباره اش در بیمارستانها و قبرستانها آشکار می شود این خدای مرگ و نیستی است و محلی از اعراب در حیات و هستی ما ندارد و در واقع همان نابودگی و عدم است . پس ما را با خدای حی و حاضر و فاعل و موجود هیچ کاری نیست و آنگاه هم که هست خدای رحمان و رحیم نیست بلکه میر غضبی شکنجه گر و انتقام جو است که از زجر دادن و میراندن ما لذت می برد که هر چه که بیشتر مارا زجر می دهد بیشتر بیادش می افتیم و درست به همین دلیل ما را زجر می دهد . این خدایی بس مخوف و مهلک است و از او هولناکتر موجود نیست چنین خدایی را چگونه می توان دوست هم داشت و بلکه عاشقانه پرستید ؟ آِیا آدم می تواند از شکنجه گر و عزرائیلش ممنون باشد و او را پرستش نیز بنماید و بدون او لحظه ایی تاب ماندن نداشته باشد ؟

پس ما را با ان خدایی که انبیاء و اولیاء و عرفا توصیف کرده اند هیچ آشنایی نیست پس آیا بهتر نیست نام این خدای خیالی را همان دیو و یا شیطان بگذاریم . لااقل بیاییم آن خدای واقعی را که هیچ ارتباطی با او نداریم اینقدر نابخردانه نخوانیم و بقول نیچه بهتراست  او را مرده پنداریم تا به او کمتر تهمت بزنیم . بیاییم از امروز چنین کنیم و ان نامی را که از آن او نیست و از موجود دیگری است از ذهن خود بزداییم تا شاید از جایی دیگری از وجودمان او را بیابیم و خود را به ما معرفی کند . بیاییم این خدای منفور و دوست نداشتنی و مخوف را از ذهن خود پاک کنیم تا خدای رحمان و رحیم و دوست داشتنی و حی و حاضر پیدایش شود . بیاییم از این شیطانی که نامش را در ذهن خود خدا نهادیم فاصله بگیریم و لعنتش کنیم تا خدای واقعی به ما روی نماید و پناهمان دهد . دیو چو بیرون رود فرشته درآید و ابلیس چو رود خدا آید .

ایدۀ خدا همانا نام مستعار ابلیس در ظنّ ماست که ما را بازی می دهد همانطور که ما او را بازی میدهیم همانطور که قرآن کریم خدای ظنّ را هوای نفس بشر خوانده است . ذهن آدمی قلمرو ادراک لا اله می باشد و کاملترین اله هایی که شاه همۀ اله ها  بود که با خدا بر سر خلقت آدم به انکار افتاد ابلیس بود لذا عالیترین اله های ذهن که کاملترین مکاشفۀ ذهن است همان ابلیس می باشد که با لعنش از ذهن به قلمرو الا الله که دل است و درب جاودانگی است می تواند وارد شد . در واقع آنکه ما در ذهن خود خدا می نامیم ابلیس است که بقول قرآن تنها دشمن انسان و عزت و عظمت اوست در حقیقت ما این یگانه دشمن خود را بجای خدا می پرستیم که جز زجر دادن ما و بازیچه کردن ما و خوار و خفیف نمودن ما کار دیگری با ما ندارد . بیاییم از این دشمن روی برگردانیم تا خدای واقعی را که خانه اش دل ماست درک کنیم .

 

 

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عبرتی از مارکسیزم ایرانی

 

سوسیالیزم بعنوان مکتبی که بر اصالت مساوات و عدالت استوار است و عدل را محور همۀ مسائل بشری می داند در هر قوم و مذهبی ریشه دارد . ولی سوسیالیزم مارکسیستی تنها مکتب عدالت پرستی در جهان است که دارای هیچ رگ و ریشه مذهبی نمی باشد و تلاش کرده است که عدالت را معنای کاملاً علمی و مادی بخشد و این بزرگترین تناقض در ذات این مکتب است . می دانیم که سوسیالیزم مارکسیستی که از آلمان و فرانسه پدید آمد در خود این دو کشور و اروپا کمترین کارآمدی را داشت و شدیدترین اثر این مکتب در مذهبی ترین جوامع بود یعنی در مسیحیت ارتدوکس که متعصبترین شاخۀ مسیحیت است که در روسیه و اروپای شرقی متمرکز می باشد و اولین انقلاب مارکسیستی را پدید آورد و در مذهب بودائیسم که مرکزیتش در چین است و سوسیالیزم چینی را بوجود آورد و در مذهب کاتولیک که مرکزیتش آمریکای لاتین می باشد که مهد شدیدترین مارکسیزم چریکی بوده است و انقلاب کوبا را بوجود آورد و نهایتاً در جهان تشیع که عدالت یکی از اصول مذهب ان است .

مارکسیزم ایرانی به لحاظ تاریخی و نژادی و روانی و ریشه های فرهنگی در قلب تشیع و مخصوصاً شیعه اسماعیلیه بخصوص در دوران نهضت حسن صباح جای دارد . از این رو مارکسیست های ایرانی در جرگۀ انقلابی ترین و مؤمن ترین مارکسیستهای جهان بوده اند . هر چند که به لحاظ تاریخی این واقعیت مستند است که اصلاً اندیشه های مردم سالاری و سوسیالیزم در اروپا وام دار آثار مکتوب مذهب مانی و مزدک و نهضتهای قرامطه در اسماعیلیه و جنگهای چریکی حسن صباح می باشد بنابراین کمونیزم به لحاظ فلسفی و تاریخی یک پدیدۀ صد در صد ایرانی شیعی می باشد . اینک بهتر می توانیم ان تناقض فلسفی و اعتقادی موجود در مارکسیزم را در ماهیت مارکسیزم ایرانی دوصد چندان شدیدتر دریابیم .

مارکسیزم ایرانی مجبور بود در همان آغاز برای عرضۀ برتری ایدئولوژی خود نسبت به تشیع و همچنین نسبت به رقبای غیر ایرانی حتی آتشین تر و از جان گذشته تر از همۀ سوسیالیزم های دیگر باشد . مارکسیزم ایرانی چاره ایی جز تصدیق تشیع نداشت و علی (ع) را بعنوان یکی از کمونیست های بزرگ تاریخ تصدیق می کرد هر چند که به لحاظ فلسفۀ خود قادر به توجیه کمونیزم علوی و مانوی نبود و لذا تاریخ سوسیالیزم مزدکی و شیعی در گلوی فلاسفۀ مارکسیزم در جهان همواره گیر کرده باقی ماند . مارکسیزم ایرانی بتدریج نسبت به انقلابیون شیعه دچار احساس حقارت و کینه شد هر چند که این کینه را همواره در اثار تئوریک خود می بلعید و بروز نمی داد ولی در عرصۀ عمل و امتحانات تاریخی رسوا می شد . سه مرحله از رسوایی این عقدۀ حقارت و ان تناقض اعتقادی در تاریخ سدۀ اخیر ایران قابل توجه است : مرحلۀ اول خیانت مارکسیستهایی بود که در نهضت جنگل وجود داشتند و درست در لحظه ایی که این نهضت به سرنوشت خود نزدیک می شد از پشت به ان خنجر زدند و نهایتاً سر میرزا کوچک خان را برای نمایندۀ امپریالیزم بریتانیا در ایران یعنی رضا شاه هدیه بردند . این احساس حقارت ایدئولوژیک ریشه در رهبران حزب کمونیست شوروی و شخص لنین و تروتسکی داشت زیرا آنها رسماً با نهضت جنگل قرارداد مودّت و اتحاد سیاسی و نظامی امضاء کرده بودند و نخست همین رهبران بودند که آشکارا با امپریالیزم بریتانیا کنار آمدند و این نهضت را فروختند و سپس پیروانشان در این نهضت به تبعیت از رهبران خود در کرملین ماهیت خود را آشکار کردند و نخستین پروندۀ سیاه و ضد انسانی خود را در تاریخ انقلاب ایران به ثبت رسانیدند . همۀ مورخین و محقیقین تاریخ معاصر ایران از جمله خود مصطفی شعاعیان یکی از ایدئولوگهای منشعب از حزب توده برین باورند که اگر خیانت لنین و تروتسکی و مارکسیستهای ایرانی در نهضت جنگل نمی بود تاریخ انقلاب ایران یک قرن به جلو می افتاد . و اما مرحلۀ دوم خیانت مارکسیزم ایرانی در دوران حکومت ملی دکتر مصدق و نهضت ملی شدن نفت بود که حزب توده در محور این خیانت قرار داشت و به باور دکتر مصدق خیانت کرد و یکی از علل کودتای 28 مرداد شد که حدود ربع قرن دیگر انقلاب ایران را به تعویق انداخت . و مرحلۀ سوم این خیانت در سال 54 در قلب سازمان مجاهدین بود که رهبری چریکی و نظامی انقلاب را در دست داشت این خیانت بصورت یک کودتای خونین ایدئولوژیک توسط چند نفر از کادرهای مارکسیست سازمان بر علیه تمامیت سازمان بوقوع پیوست که بزرگترین ضربه بر پیکر نهضت انقلاب اسلامی بود که به بزرگترین بدبینی ملی نسبت به این سازمان منجر شد که در این واقعه جز ساواک و دربار شاه و امپریالیزم آمریکا سود نجست در این خیانت نیز مهمترین کادر رهبری مسلمان این سازمان بطرزی ناجوانمردانه بدست عناصر مارکسیست بر سر یک قرار سّری به قتل رسید و جسدش نیز سوزانده شد و گروه زیادی از اعضای مخفی این سازمان به عمد به دام ساواک افتادند این خیانت دقیقاً تکرار تاریخی نهضت جنگل بود . این سه خیانت بزرگ مارکسیزم ایرانی که از اصالتهای ملی خویش نفرت داشت پس از پیروزی انقلاب اسلامی ریشۀ مارکسیزم ایرانی را برای همیشه از این ملت برکند .

مارکسیزم ایرانی بعنوان یک عبرت جهانی و تاریخی ثابت کرد انکه خدا را نمی شناسد خلق را هم را نمی شناسد آنکه به خدا عهدی ندارد به خلق هم وفا ندارد و آنکه به معاد باور ندارد نمی تواند طالب عدالت و حقیقت باشد . همانطور که لنین و مائو هم ثابت کردند که ماتریالیزم دارای ذات امپریالیستی است .

با این حال ما بر این باوریم آن عناصری از مارکسیزم که برای مبارزه با ظلم جان خود را فدا کردند دارای قلبی مؤمن بودند و بایستی از حق انان دفاع شود و حسابشان از سائر خائنین جدا گردد و این وظیفۀ هر مسلمان با معرفتی است که موی بین حق و باطل را تشخیص دهد زیرا هیچ انسان بی خدایی قادر نیست برای اعتقادش از جان بگذرد چه با نماز و چه بی نماز .

ع-خ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تاریخ رابطه جنسی بشر

 

طبق روایات کتب مقدس در شرق و غرب عالم درک می کنیم که پیدایش شهوت جنسی بین آدم و حوا در بهشت سرآغاز بخود – آیی و بیداری و احساس شرم و گناه و نیز آغاز خروج ان دو از بهشت بوده است . این بهشت ازلی همان بهشت اتحاد انسان با جهان است و فنای در وجود خویشتن و یگانگی با روح خویش است ولی با نزدیکی به درخت ممنوعه آدمی به ناگاه از خود بیگانه و دوگانه شد و لذا احساس منیت و تنهایی و شهوت پدید امد و لذا میل نزدیکی آدم و حوا به همدیگر جهت فائق آمدن بر این احساس بود . همانطور که در تجربه عمومی بشر درک میکنیم که احساس تنهای فقط در رابطه جنسی و اوج لذت جنسی برای لحظاتی از بین می رود . در واقع شهوت جنسی و رابطه جنسی تلاشی برای رجعت مجدد به اتحاد و یگانگی است . شهوت جنسی حاصل احساس تنهایی و انفکاک از روح جهان است . میل به نزدیکی جنسی یک تلاشی فیزیکی و مذبوحانه برای حل شدن در دیگری و رهایی از این انفکاک می باشد . این است که کسانی که احساس تنهایی و انزوای بیشتری دارند و قدرت رابطه عاطفی کمتری دارند میل جنسی شدیدتری هم دارند .

میوۀ درخت ممنوعه موجب پیدایش احساس تنهایی و انفکاک از جهان و بیگانگی از خویشتن شد و لذا احساس اسارت و اضطراب و مرگ و نیستی پدید امد این همان از میان رفتن بهشت بود و دیگر ان بهشت جغرافیایی خاصیت بهشتی رانداشت و ان خروج از بهشت هم یک خروج لزوماً جغرافیایی نبود بلکه خروج روحانی بود همانطور که توصیف بهشت ازلی عیناً یک حیات طبیعی فنای در جنگل و گل و رزق خدادادی در طبیعت می باشد و هر کسی قادر به زیستن در چنین شرایطی نیست به همین دلیل بشر بتدریج از اعماق جنگل خروج کرد و گرد همایی در نقاط دیگر پدید امد که تلاشی برای رهایی از احساس تنهایی و هراس بود . در واقع نزدکی به درخت ممنوعه موجب کفر شد و اتصال روحانی ادم و حوا با خداوند گسست و لذا احساس جاودانگی و خدایی از میان رفت و احساس ترس و مرگ پدید امد . و این نخستین گناه بود که بهشت را از وجودشان خارج کرد و لذا آنها هم در بهشت احساس بیگانگی داشتند و از انجا خارج شدند . پس از خروج از این وضعیت میل به ازدواج و تشکیل خانوداه و همزیستی بعنوان هسته اولیه مدنیت پدید آمد ولی این رابطه موجب پیدایش بغض و کینه و عداوت بین آدم و حوا شد . کل این ماجرا در قرآن و سائر کتب آسمانی و حتی در مذاهب شرق دور وجود دارد .

علت عداوت آدم و حوا پس از ازدواج این بود که دیدند ان احساس تنهایی و هراس و نابودی در این ازدواج هم نه تنها از بین نرفت اتفاقاً هر کسی خودش را بعد از هر رابطه جنسی تنهاتر از قبل یافت و لذا هر کسی طرف مقابل را مسبب این ناکامی تلقی نمود و تهمت و سوءظن و بد بینی اغاز شد و این سر آغاز تاریخ تمدن بشر است و لذا تاریخ تمدن بشری در نهان و آشکار در صحنه خانواده و جامعه تماماً تاریخ تهمتها و جنگهاست که منشاء همه این جنگها جنگ آدم و حوا می باشد جنگ برای گریز از این احساس تنهایی و وحشت نابودی . جنگ برای رسیدن به صلح و اتحاد .

در قلمرو فرهنگ تجربی درک می کنیم که میزان وحشت و بی ایمانی و شهوت باره گی یکی است که این شهوت باره گی اگر به هر دلیلی امکان بروز نیابد تبدیل به افسردگی و انحرافات جنسی و امراض روانی می شود . مگر اینکه به امر تقوا و مراقبه نفس برای بازگشت مجدد به ان وحدت ازلی تلاش شود که همان راه دین است که بعد از نخستین گناه در بهشت با نبوت حضرت آدم آغاز شد . بهرحال آن بهشت ازلی قبل از ارتکاب به نخستین گناه یک بهشت ماقبل از دین و معرفت است و چون برای کسب ان هیچ تلاشی نشده بود به آسانی از دست رفت . مثل سلامتی که تا از دست نرود قدرش دانسته نمی شود و سلامتی حقیقی همواره پس از یک بیماری درک می شود . ان گناه نخستین زمینه پیدایش نبوت و معرفت شد که تماماً راه و روش مسلط شدن بر خویشتن در عرصۀ هراس و تنهایی است . انچه که انسان را به تفکر وامی دارد نیز همین احساس است احساس هراس و تنهایی و از خود بیگانگی در انسان یا موجب رویکرد به دین و معرفت می شود و یا او را به سمت جنون و جنایت می کشاند .

کل تاریخ بشر بر اساس احساس تنهایی و تلاش برای رفع این احساس بنا شده است و امر ازدواج و تشکیل خانواده اساس این تلاش بوده است . ولی بنظر می رسد که در عصر جدید آدم و حوا از تلاش تاریخی خود مأیوس گردیده و لذا امر ازدواج روی به انقراض است و رابطه جنسی هم مستمراً فیزیکی تر و سطحی تر و بی ریشه تر می شود و بنیاد های روحانی خود را از دست می دهد و لذا رابطه جنسی امروزه تبدیل به یک تکنولوژی شده است و میل جنسی همچون ازدواج درحال تباهی است و همجنسگراییها و انواع  عقیم شده گیها بهمراه امراضی همچون ایدز اصل شهوت جنسی را تهدید به نابودی می کند و لذا کل تمدن را بسوی خود- براندازی می کشاند .در واقع یأس آدم و حوا از یکدیگر در جهت  یگانگی ، منشاء یأس مدرن بشر است که کل بشریت را به نابودی می کشاند بنابراین هر تلاش و راه حلی برای احیای این رابطه به مثابه نجات تاریخ بشر است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق و سرنوشت

 

وقتی که کسی را دوست داشته باشی همۀ چیزهایش را دوست می داری و غریزتاً به راه و روش او می روی و سرنوشت نهایی تو محصول این دوست داشتن است لذا عاقبت زندگی تو منوط به این امر است که محبوب تو عاقل باشد یا احمق ، صادق باشد یا کذاب ، مؤمن باشد یا کافر و.....پس در اینجا سرنوشت بعنوان غایت محتوم و جبری یک اجر یا عذاب حاصل از ماهیت کسی است که دوستش می داری . و این دوست داشتن هم اجر یا عذاب نیت و نگاه باطنی تو به کل آدم و عالم است . در واقع کسی که نگاهی ظالمانه و بخیلانه و پلیدی به سایرین دارد عاشق یک انسان بسیار بد تر از خودش شده و به عاقبتی می رسد که تحقق باطن خودش می باشد ولی یک انسان صادق و با حسن نیت به محبت انسانی بهتر از خودش دچار می شود و نهایتاً زیبایی باطن خودش محقق می گردد . سرنوشت هر کسی در گرو محبوبهای اوست و محبوب هر کسی اجر یا عذاب نیت او به زندگیست .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رازی در علم طب

 

اساسی ترین خاصیت هر دارویی نه در خود ماده دارو بلکه در کسی است که ان دارو را تجویز می کند یعنی طبیب . اصلاً کل تاریخ پزشکی داروئی بر این مبنا پدید آمده است . حقیقت این است که راز شفای بیمار در دل طبیب است یک طبیب یا شفا دهنده است و یا عذاب کننده و یا بی خاصیت است و این امر ربط چندانی به خود دارو ندارد هر چند که نوع دارو و روش درمانی هم که تجویز می شود منوط به معرفت و علم و بصیرت طبیب است که برخاسته از شرافت و عشق او به سلامت مردم است . این تجربه را مردم سراسر جهان بخوبی دریافته اند و به ان باور دارند که در خاصیت« دست طبیب» این حقیقت را اعتراف می کنند .

علم پزشکی مثل تیغی است که هم می تواند مریض را بکشد و هم مرض را . و این به ماهیت پزشک مربوط است که این علم را به چه نیتی فرا گرفته است . پزشکی که به عشق علم و معرفت و خدمت به سعادت مردم درس خوانده باشد ماهیتی پیامبر وار دارد و چنین پزشکی در عصر جدید یک کیمیاست . آنکه به قصد شهرت و ریاست و ثروت و عیاشی وارد مدرسه پزشکی می شود هرچه از آب دراید طبیب جان مردم نمی تواند بود هر چند انکه به نیت دنیوی طبیب شده براستی هیچ علم عمیقی هم نیاموخته است الاّ تعدادی اصطلاحات و اسامی دارویی و فیزیکی و برخی فوت و فن جراحی .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

محک محبّت چیست ؟

 

عصر جدید عصر بازار عشق و محبت است و بدین لحاظ همۀ جنگهای این دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ایدئولوژیها بر سر همین کالاست و اثبات این ادعا که : چه کسی عاشق تر است ! مثلاً حتی شاهدیم که تجاوز نظامی آمریکا به عراق هم یک فلسفۀ عاشقانه دارد و نشانه عشق به آزادی مردم عراق است و اثبات این عشق .

خداوند در قرآن کریم محک چنان خدشه ناپذیری از عشق و دوستی و محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در این باب را رسوا می سازد . می فرماید : آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر این ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شدیدتر دوست می دارد .

کمترین نشانۀ محبت به خدا همانا کمّ و کیف به یاد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد . این امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است . پس اگر ما مدعی هستیم که مثلاً عزیزان خود را دوست می داریم پس بایستی خدا را نیز بسیار بیشتر از ان عزیزان به یاد و در نظر داشته باشیم و نگران رضایت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم . آیا چنین نیست ؟ از این محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداریم . ولی اگر خدا را کمی دوست بداریم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداریم و به همه بخل نورزیم . ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزدیکترین نزدیکان خود را نداریم . و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطۀ جنگ با احکامش ستیزه کنیم آنگاه حتی عزیزترین کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم یافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت .

اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت این آیه قابل اثبات است : دوست داشتن کسی به این معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداریم و نه خواص جسمانی و رفتاری او را و سائر فوایدی که از او برای ما حاصل می اید. در تعریف منطقی عشق و دوست داشتن این توصیف خدشه ناپذیر و برحق است و تنها تعریفی است که عشق را از سلطه گری و آدخواری تفکیک می کند و از احساس مالکیت تمیز می دهد . یعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هویت جاودانه و ماورای طبیعی اوست . پس باید به این معانی باوری قلبی و شدید داشته باشیم تا بتوانیم روح ان محبوب را درک و احساس کنیم و این همان درک و تصدیق خدا در بشر است و اساس ایمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زیرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احادیث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست . پس اگر چنین است بایستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از ان جسم فانی محبوب دوست بداریم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداریم و نه خواص گذرای دنیوی اش را . پس اصلاً ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ایمان شدید به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندانش و حتی خودش . پس کافران و منکرین دین خدا را با محبت کاری نیست زیرا برای عشق و  دوستی دل بایستی زنده به روح و جاودانگی باشد و این مفاهیم را با خود داشته باشد . پس از این لحاظ کافر به معنای انسانی  قسی القلب و مرده دل است که تمام علایق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد ولذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزویر ندارند .

و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربۀ عقلانی بشر ایمان و محبت به خدا در ایمان و محبت به رسولان و مؤمنانش و پیروی از احکامش آشکار می شود که در این باره دهها آیه و حدیث وجود دارد . در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولاً دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد . به لحاظ دگر محبت بزرگترین اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند . زیرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه دعا نویسی

 

در قرآن کریم آیه ایی داریم که می فرماید : « این کتاب شفا و رحمتی برای مؤمنان است » این آیه بسیاری از احمقان و منافقان را به این فهم کشانیده که آیات قرآن به لحاظ کاغذ و مرکب خاصیت دارویی دارند و این فهم مالیخولیایی منشاء یکی از بدترین خرافه و معصیت بر خدا در تاریخ اسلام بوده است . بدینگونه که آیات و الفاظ قرآنی را اگر بر روی کاغذی بنویسند و ان را بر بدن ببندند و یا آب پز نموده و بنوشند و یا بر سر بیماران بپاشند و یا برخی از الفاظ را بصورت ورد فوت کنند رفع بلا و بیماری میکند . دکانهای رمالی و دعانویسی و ورد خوانی تماماً برخاسته از چنین درک کافرانه ایی از آیه مذکور است . هر چند که همین آیه علناً متذکر می شود که قرآن شفا و رحمتی برای مؤمنان است و در آیه دیگری می خوانیم که این کتاب برای کافران موجب ضلالت و رسوایی است . در واقع چنین استنباط مالیخولیایی از قرآن بصورت دوا و درمان یکی از نشانه ای ضلالت و رسوایی کافران می باشد که انان را به فضاحت و جنون می کشاند و این است که همه این دعا نویسان و رمالان را به لحاظ روانی انسانهایی مجنون و فاسد می یابیم و بسیاری از مردمان پس از رجوع به این شیادان به انواع توهمات و امراض روانی و جن زده گیها مبتلا می شوند و این همان ضلالت به معنای گمشده گی و حماقت است .

شفا و رحمت و هدایتی که از قران نصیب مؤمنان می شود محصول تأمل و تفکر در مفاهیم آیات الهی است . ولی گرایش منکران دین خدا به قرآن در جهت رفع عذاب یک ریشه تاریخی در همۀ مذاهب دارد از جمله مذاهب هندو ، یهود و همچنین زرد تشت که به دین اسلام نیز سرایت یافته است هر چند که دین اسلام تنها دینی است که برای معجزات هیچ حق دینی قائل نشده و بزرگترین معجزه پیامبرش کتاب اوست که تماماً دربهای علم و حکمت و معرفت است .

 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امام محمّد باقر (ع)

بنیانگذار هرمنوتیک اسلامی

 

هرمنوتیک که واژه ایی یونانی است همان علم تأویل کلام می باشد که هم در حکمت اروپایی و هم حکمت اسلامی قرنهاست که به نسیان رفته است و در قرن بیستم یکی و دو تن از حکیمان آلمانی همچون نیچه ، هوسرل و هایدگر به احیای ان پرداختند هر چند که این احیاگری در همان آغاز راه متوقف ماند . علم تأویل کلام به معنای استخراج مفاهیم متافیزیکی و حکمت جاودان و ازلی از بطن واژه های دینی و فلسفی می باشد . این علم در جهان اسلام جز امام محمد باقر (ع) بانی معروف دیگری ندارد و اصلاً لقب باقرالعلوم ( شکافنده علم ) به همین معنا تعلق گرفته است که مترادف با شکافتن ذات الفاظ و معانی است . این همان علمی است که در مدرسه فرزندش امام صادق (ع) زمینه علمی و فقهی شیعه جعفری را پدید اورد و همه ارکان فرهنگ شیعی بر مبنای هیمن علم پی ریزی شد .

گویند که نخستین بانی این علم در تاریخ قدیم حضرت ادریس بوده که در یونانی هرمس خوانده می شود که نام هرمنوتیک از نام اوست . در حقیقت نخستین کلاس درس در تاریخ بشری را ان حضرت بنا نهاد و نخستین کلمات را به بشر آموخت و لفظ مدرسه نیز از ادریس است . ولی این علم در مسیر تاریخ از منشاء اصولی و بنیادین خود بیگانه شد و هر چند که اساس همۀ علوم دگر است ولی خود اصل این علم به انقراض رفت و فقط انگشت شماری از عرفا و حکیمان بزرگ در طول تاریخ بواسطه ذکر و معرفت نفس ان را دارا بوده اند و از انجا که این علم قابل تدریس زبانی نیست همواره نوعی از علوم خفیّه تلقی شده است .

تنها کتابی که از این علم در صدر اسلام مدوّن شده و نخستین  الفبای تأویل کلام را تبییین نموده کتاب « ام الکتاب » است که گزارشی از گفتگوی چند تن از مریدان امام محمد باقر(ع) به ان حضرت درباره اسرار حروف و کلمات است . این اثر که از متون مقدس عرفان شیعه اسماعیلی محسوب می شود تا به امروز اثری قاچاق تلقی شده و هنوز کسی را جز اسلام شناسان غربی جسارت پرداختن به این اثر نبوده است . این اثر از عجایب عالم ادبیات و اندیشه و فلسفه و عرفان است و بسیاری این اثر را منشاء همه علوم خفیه از جمله جفر دانسته اند و بسیاری نیز مطالعه این اثر را برای عامۀ مردم موجب گمراهی و الحاد می خوانند . در مقدمۀ این کتاب فرد و یا افرادی که این نقل قولها را از جانب امام باقر ان هم در سن پنج سالگی ذکر می کنند این کتاب را روح و ذات همۀ کتابها و معارف بشری دانسته و برتر از ان کتابی سراغ نمی دهند و راه یافتگان به معارف این کتاب را حاملان علم لدنّی و اسرار غیبی می دانند و حتی بازگو کردن اسرار آن را در نزد عامۀ مردم از جمله گناهان نابخشودنی دانسته اند .

در این کتاب اسرار حروف الفبا و واژه های کلیدی معارف اسلامی تبیین یافته که دارای منطقی فوق عقل و علم است و جز بواسطه کشف و شهود روحانی قابل درک نمی اید . در این کتاب حتی الفبا دارای موجودیت جسمانی و انسانی هستند . در میان حکیمان یونان باستان نیز برخی همچون فیثاغورس دارای چنین ادراک وباورهایی بوده اند . امروزه در عصر حاکمیت منطق ریاضی یک بار دگر نیاز به این علم در میان فرزانگان اروپایی پدید امده است لذا واجب است که علمای اسلامی یک بار دگر نظری بر این کتاب قاچاق بیندازند و دیگر هراسی از الحاد و کفر نداشته باشند چرا که ایمان تاریخی بشر بهرحال در حال انقراض است و فقط یک ایمان فوق علمی و عرفانی ولی با منطق مدرن می تواند احیاگر ایمان و معنویت عصر آخرالزمان باشد .

در اینجا به گوشه ایی از کتاب مذکور اشاره ایی می کنیم که حاصل گفتگویی بین عبدالله صباح  از مریدان و معلم سرخانه امام باقر (ع) در سن پنج سالگی می باشد :

ای عبدالله راز « الف » این است که « ا» همان خداوند است و فتحه (ــَـ ) بالای ان محمد است و معنای الف روح محمد است . الف دارای سه حرف است و یک نقطه : ا ، ل ، ف و نقطه . ا محمد است ، ل علی است ، ف فاطمه است و نقطه هم حسن و حسین است .........

 

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه قداست

 

هر چیزی در عالم ماده که بطرزی بتواند حس و معنایی از عالم ماورای طبیعه را به انسان القاء کند در درجه ایی از قداست قرار می گیرد و مبدل به پدیده ایی مقدس می شود . اشیاء متبرک و انسانهای مؤمن و یا واژه ها و کتب مقدس و اماکن تاریخی دارای همین ویژگی می باشند . بنابراین قداست امری مربوط به رابطه انسانها با یک فرد مقدس و یا شیی متبرک است وگرنه هیچ چیزی بخودی خود مقدس شمرده نمی شود و به همین دلیل یک پدید مقدس در نزد بسیاری دیگر چیزی معمولی است . یعنی هر فرد و گروهی بواسطه ادراک ویژه ایی می تواند با چیز و یا فردی یک رابطه ماورای طبیعه داشته باشد و این همان قلمرو قداست است و لذا امری کاملاً خصوصی و باطنی می باشد و هیچ تعریف منطقی ندارد و انگاه که دارای توصیف منطقی شد از قداستش سقوط می کند . در واقع هر استنباط فوق منطقی و فوق حسی قلمروی از قداست است و اتفاقاً رد علمی و منطقی این امور بر قداستش می افزاید .

هر چه که فردی برای باورهای ماورا طبیعه و استنباطهای مقدس خود هزینه های دنیوی بیشتری بپردازد قداست ان امر بالا می رود و نیز اگر قداستی بازیچه امور دنیوی باشد و به هزینه دنیا وارد شود از قداست ساقط می شود و قلمرو خرافه و فریبکاری است .

انسان ناباور به امور قدسی انسانی منفک از ماورای طبیعه  و عالم روح است و در واقع عظمت روحانی و غیبی وجود خودش را تعطیل کرده است و خود را حقیر نموده و در ظرف مادیت محبوس گشته است چنین انسانی بواسطه درماندگیهایش جبراً بسوی ماورای طبیعه مایل می شود  ولی چون منکر حق ان است مبتلا به خرافه و جنون می گردد . هر چیزی در جهان طبیعت که معنای فوق طبیعی داشته باشد قدسی است . در باور قرآنی هر پدیده ایی در جهان نشانه ایی از خداست و لذا مقدس است ولی درک این قداست به قوه ایمان و معرفت است زیرا منشاء درک قدسی در باطن انسان است . انسان ذاتاً استخراج کننده قداست جهان است و می تواند خود خداوند را به عنوان کانون قداست در همین جهان درک کند و لذا انسان کامل در هر چیزی جز خدا نمی یابد و لذا در جهانی تماماً قدسی زندگی می کند و برای چنین کسی کل جهان هستی یک معبد است و او خود مظهر قداست این معبد می باشد . مقدسترین موجود عالم انسان است که حامل روح خدا و خلیفه اوست و لذا حتی قبر انسانها نیز دارای قداست است مخصوصاً انسانهایی که قداست جهان را بیشتر یافته بودند.قداست آستانه مرگ و فناست و انسان به میزانی که با مرگ و نیستی آشتی دارد قداست می یابد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دشمنان توبه

 

چرا توابیّن راستین اینقدر دشمن دارند ؟

در قرآن کریم می خوانیم که : هر گاه که فردی را به رسالت برگزیدیم مردمان به او گفتند تو هم که تا دیروز مثل ما بودی حالا چه شده که ادعای پاکی می کنی . هر توبه ایی خالصانه خواه ناخواه آغاز یک رسالت اجتماعی است همانطور که قرآن مؤمنان مبتدی را امر به هجرت و ظلم زدایی از خویش و اطرافیان می نماید و این سر اغاز یک رسالت است همچون رسالت پیامبر اسلام . هر فردی که از گذشته خود توبه می کند و رویی به معنویت و تقوا می نماید به ناگاه خود را در مقابل صف خشمگینی از نزدیکانش می یابد که می خواهند او را از این توبه منصرف سازند . وجود این توبه کننده عملاً به مردمان می گوید : شما هم می توانید توبه کنید و توان نجات سرنوشت خود را دارید درست مثل من . در واقع فرد توبه کننده در عمل خط بطلان بر مکتب اصالت جبر می کشد همانطور که پیامبر اسلام جبر پرستان را اهل دوزخ و کافر می نامد . این است که کافران فرد توّاب را که می خواهد سرنوشت خود را از اسارت جبر تاریخ و نژاد و جامعه برهاند و دارای اختیار باشد در عین حال که انسانی بغایت جسور می دانند ولی بظاهر او را ابله و طلسم شده می نامند . جنگ مردم با چنین فردی همانا جنگ جبر بر علیه اختیار است یعنی جنگ جباران با مختاران است که می خواهند مسئولیت سرنوشت خود را بر عهده گیرند و از گردن جامعه و نژاد و حکومت و آسمان برگیرند . دشمنان توبه دشمنان حق انتخاب هستند هر چند که شعار آزادی می دهند . فقط در چنین امتحانی است که ماهیّت دروغین این آزادیخواهی آشکار می شود . این دشمنان توبه در عمل عاشق جباران هستند و آزادیشان هم آزادی در جباریت و ستم گری است . دشمنان توبه دشمنان واقعی آزادی روح انسان هستند و دشمنان تغییر سرنوشت .

کسی که از کفر و جهل و زندگی میراثی و تاریخی خود توبه کرده با تمامیت زمانه و جامعه خود جنگ بزرگی را آغاز نموده است که این جنگ از جانب جامعه بر علیه این فرد آغاز می شود زیرا هر توبه ایی خالصانه جامعه ایی را به خود می اورد و دعوت به انتخاب می نماید بنابراین بقول قرآن هر که به دین خدا زنده شود گویی که کل بشریت را زنده می  کند ولی اکثریت مردمان میلی به حیات روحانی ندارند و لذا بر علیه مؤمنان به جنگ می پردازند تا این حیات انسانی را تخطئه و نابود سازند و اتفاقاً در چنین جنگی که به راه می اندازند به طرزی حیرت اور روی به دین می کنند و وجدانشان علیرغم میلشان بیدار  می شود . کل تاریخ مذاهب بدینگونه پدید امده است یعنی همواره در هر دورانی چند نفری توبه کرده و ایمان اورده اند و مابقی مردمان در جنگی که بر علیه این انگشت شما ران براه انداخته اند جبراً به دین مبتلا شده اند و لذا دین شرک و نفاق را پایه گذاری کرده اند که صورت مسلط همه مذاهب در طول تاریخ می باشد .

هر انسان هر چند مسلمان و متدینی لااقل یک بار در زندگیش بایستی از مذهب موروثی توبه کند تا دین وی زنده شده و خودی گردد و به نور انتخاب روشن شود زیرا دین موروثی دین مرده است و از کفر هم بدتر است زیرا به نفاق می انجامد . به همین دلیل قرآن کریم کافران را پیرو مذهب آباو اجدادی می خواند و مهم نیست که این مذهب موروثی برحق و یا ناحق باشد یعنی مذهب موروثی و تاریخی در هر حال ضلالت است زیرا هیچ مسئولیتی پدید نمی اورد و دین چیزی جز مسئول سرنوشت خود بودن نیست . در بستر دین موروثی همه عبادات نیز موجب ضلالت و کفر می شوند زیرا از روی عادت هستند . به همین دلیل در قرآن نماز سهوی موجب تکذیب دین می باشد . و علی (ع) می گوید : وای بر ایمان عاریه ایی . و این است که شقی ترین دشمنان توبه و دین زنده همانا نژاد فرد توّاب می باشد همانطور که نژاد هر پیامبری شقی ترین دشمنان او بوده اند و لذا دین زنده و حقیقی دشمنی شقی تر از نژآد و نژاد پرستی ندارد و در رأس ان  همسر و فرزندان و خاندان قرار دارند که در قران نیز مذکور است .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

از بت پرستی تا خدا پرستی

 

بت پرستی نخستین باز تاب خداپرستی و روح مذهبی بشر در تاریخ است که بدون وجود انبیای الهی و بطور غریزی نمود کرده است که مهد اولیه ان در هندوستان بوده که به لحاظ تاریخی محل هبوط آدم تشخیص داده شده است . بت پرستی  به عنوان مذهب غریزی بشر دو مرحله داشته است : مرحله طبیعت پرستی که همان پرستش آفتاب و ستارگان و برخی حیوانات و آب و باد و آتش بوده است و مرحله بعدی پرستش مجسمه های شبه انسانی است . بت پرستی طبیعی از مشرق زمین آغاز شده ولی بت پرستی تندیسها از مغرب زمین امده و به سرزمینهای مجاور در خاورمیانه سرایت نموده است و مسئله قربانی کردن انسانها به پای این مجسمه ها نیز امری کاملاً اروپایی بوده است که امروزه اثبات شده است .

ظهور پیامبران ابراهیمی سر آغاز افول بت پرستی است که خداوند خالق را از عالم عین به جهان غیب رجوع می دهد و لذا عصر غیب پرستی و باورهای متافیزیکی اغاز می شود که همان دوران معنویت و ظهور باورهای فلسفی است . بهرحال کل مذهب عرصه پرستش است که از اشیای طبیعی تا انسان به پیش امده است و نهایتاً خود پیامبران و حکیمان را مخاطب ساخته و مثلاً مسیح را خدا می خواند .

بت پرستی ها بیانگر این آرمان ذاتی بشر است که بشر تا چه حدی در عطش تجسّم و دیدار خداوند بوده است . این ارمان دیدار با خدا در محور مذاهب ابراهیمی قرار دارد و در قرآن کریم نیز آمده است آنان که از دیدار پروردگار خود مأیوس هستند و یا به ان باوری ندارند کافرند. پس شوق دیدار با خدا از اصول اعتقادی مذاهب ابراهیمی می باشد .

می دانیم که در طول تاریخ بسیاری از شاهان مثل فراعنه علناً دعوی خدایی داشته و مورد پرستش برخی مردمان بوده اند این غایت بت پرستی طبیعی می باشد که یک انسان طبیعی را مظهر خدا قرار داده است . بهرحال کثرت خدایان هم بصورت اساطیری و هم مجسمه ها در همه ملل باستان وجود داشته است این خدایان اساطیری با نام های متفاوت هر یک الهه قوایی در طبیعت بوده اند ولی تاریخ مکتوب جهان هرگز گزارشی از این بت پرستی و چند خدایی در ایران زمین نداده است و لذا ایرانیان نخستین یکتا پرستان جهان محسوب شده اند .

غایت بت پرستی طبیعی به انسان پرستی منتهی شده است ان هم نه پرستش شاهان و مظاهر قدرت های مادی بلکه انسانهای قدیس که مظاهر محبت و فقر در میان بشر بوده اند . این امر در هندوچین بصورت پرستش بودا و در جهان غرب بصورت پرستش مسیح و مریم و در جهان اسلام بصورت امام پرستی و پرستش پیر عرفانی متجلی شده است . و این کمال خدا پرستی بشر می باشد پرستش انسان خداپرستی که در ذات او فنا شده و به مثابه تجسم خدا در بشر است این پرستش عرفانی می باشد که غایت تاریخ پرستش است که ایده خدای غیبی را تجسّم می بخشد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین داری و معجزه

 

امروزه بسیاری بر این تصورند که دین و ایمان یعنی اعمال خارق العاده و معجزه آسا . این نیز از وراثت بنی اسراییلی در تاریخ است که اصولاً پیامبر بی معجزه را پیامبر نمی دانند به همین دلیل امروزه اعمالی مثل فال گیری و رمالی و جنگیری و احضار روح و هیپنوتیزم و انرژی درمانی و... به حساب دین و دینداری می اید و عاملان این فوت و فن ها عموماً دعوی پیامبری دارند . بقول خواجه عبدالله انصاری : اگر بر اب روی خسی باشی اگر در هوا پری مگسی باشی رو دلی بدست آر تا کسی باشی .

از بس که حضرت موسی و همچنین ناجی یهود یعنی حضرت مسیح برای کفر و انکار و شقاوت قومش معجزه نازل کرد تا ایمان اورند این قوم پنداشتند که دین و هدایت یعنی معجزه گری و جادو گری و این سنت کافرانه را در سائر مذاهب هم القاء نمودند . می دانیم که طبق کلام قرآن مؤمنان اولیه در هر مذهبی بی کمترین معجزه و کرامتی ایمان اوردند و کسانی که ایمانشان منوط به معجزات بود نهایتاً کافر شدند . معجزه مربوط به دوران بربریت و جهل بشر بوده است دورانی که هنوز شعور و ادراکی پدید نیامده بود تا بواسطه ان جهان ماورای طبیعه را باور کنند . پیامبرانی که در اقوام با شعورتر ظهور کردند گاه اصلاً هیچ معجزه فیزیکی نداشتند به مانند بودا .

دین و دینداری جادوگری نیست بلکه خرد و صلح و وفا و عزت و محبت است . پیامبر اسلام بعنوان اکمل انبیای الهی تنها پیامبر بدون معجزه مادی در مذاهب ابراهیمی است و لذا نبوت را هم ختم کرد و عقل را وحی بدن نامید و معرفت نفس را تنها راه استمرار دینش قرار داد و لذا افکار جادوگری در دین اسلام کفر و الحاد است .

کرامتهای معنوی و عرفانی یکی از محصولات طبیعی دینداری در مراحل اخلاص است که ان هم خیرش بی هیچ مزد و منتی به مردمان می رسد . معجزه پرستی ادامه کفر و نفاق است و ربطی به اسلام ندارد . در قران کریم نیز مکرراً ذکر شده است که حتی اگر خداوند و ملائک در مقابل کافران آشکار شوند ان را توهم و چشم بندی می نامند و بر کفرشان می افزایند . نمایشهای کرامت جویانه ان هم تحت عنوان عرفان هیچ ربطی به اسلام ندارد و ادامه خرافات بنی اسرائیلی و بت پرستی هندو است . انکه دین و ارزشهای معنوی را از منظر این امور می نگرد یک شیّاد در لباس دین است . در مذهب شیعه کرامت و معجزه ایی برتر از معرفت نفس نیست که موجب انقلاب و تحولات روحانی در مؤمنان می شود که تماماً تصدیق عقلانیت است . انکه تحت عنوان دین و عرفان در جستجوی معجزه و کرامت است بویی از دین و معرفت نبرده است و هیچ میلی نیز به ان ندارد .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آرایش

« یک عبادت زنانه »

 

در حدیثی از پیامبر اسلام آرایش زن برای شوهرش عبادت محسوب شده است در قران کریم هم به زنان خطاب شده که خود را برای شوهرشان زیبا و زینت کنند . و این امری عجیب می نماید یعنی عبادت بودن این امر بس جای تفکر دارد .

ما بارها نشان داده ایم که کفر ذاتی زن همان ناز و انکارش در قبال شوهرش بروز می کند که همان ولایت ناپذیری از شوهر و کتمان مردانگی اوست که این امر در رویکرد به سائر مردان و ارایش و طنازی و خود نمایی به نامحرمان اشکار می شود که این نتیجه ان است . بنابراین ارایش و زیباسازی زن برای شوهر و جلب نظر شوهر همان رویکرد او به شوهر و مبارزه بر علیه کفر و انکار خویش نسبت به شوهر است و پذیرش ولایت شوهر نسبت به خویشتن و تحویل دادن خویشتن به دل و محبت شوهر است که طبعاً او را از جلوه گری برای سائر مردان بی نیاز می کند و این عصمت زن است و لذا امری تماماً عبادی می باشد همانطور که عدم زیباسازی زن برای شوهر به معنای راندن شوهر از خویشتن است که منجر به خود نمایی در بیرون از خانه می شود که همان کفر و دین ستیزی اوست .

زن با زیبا کردن خود برای هر مردی در واقع وجود خود را از طریق چشم ان مرد بر دلش وارد می کند که اگر این مرد شوهرش نباشد چنین واقعه ایی اساس زنا می باشد پس انکار و ناز زن نسبت به شوهر که گاه یا بصورت زشت نمایی خود در پوشش و رفتار نسبت به شوهر بروز می کند و گاه حتی به روشی مکارانه تر عمل می کند و ان زیباسازی و عشوه گری ولی انکار و تکبر می باشد که گناه و خیانتی برتر است . پس واضح است که ارایش و زیباسازی زن برای شوهر بهمراه تواضع و رویکرد و ولایت پذیری هم زن را به لحاظ عصمت مصون می سازد و هم موجب سلامت و عزت او در همین دنیاست در غیر این صورت زن یا به خیانت کشیده می شود که این جزای انکار اوست و یا دچار افسردگی و دلمردگی در خانه می شود که این نیز جزای دیگر است .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه اپیکور

« لذّت درد »

 

اپیکور که بانی یک مکتب فلسفی – مذهبی خاصی است از حکیمان و قدیسین سده سوم قبل از میلاد مسیح در یونان می باشد و به نوعی مترادف مذهب بودا در یونان محسوب شده است . اپیکور را بایستی یکی از اندک فلاسفه ایی دانست که مذهب پدید اورد . فلسفه اپیکور که بی شباهت به فلسفه خیام نیست و مکتب اصالت درد و رنج است بیان این شعر حافظ است که :

                             هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی       کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

اپیکور که در تمام عمرش از دوران کودکی بیمار بود و همواره درد عجیبی را تحمل می کرد اموخته بود که چگونه با درد زندگی کند ونهایتاً از درد لذت ببرد . او معتقد است که کمال فضیلت انسان این است که در رنج و ناکامیها خوش باشد و احساس خوشبختی نماید و این توشه جاودانه است و این تنها عیشی است که باعث تباهی روح نمی شود و بلکه آدمی در رضایت از درد و رنج خویش است که روح را کشف می کند و جاودانه می شود .او به لحاظ فلسفی در مقامی برتر از ارسطو قرار داشت و همعصر همو نیز می زیست ولی هرگز حکمت را به خدمت حکومت و سیاست نگرفت و همچون فیثاغورس یک جامعه صوفیانه پدید اورد که همه اعضای ان جامعه در ان مدرسه زندگی می کردند که در این مدرسه برای نخستین بار در تاریخ شاگردان دختر هم پذیرفته می شد و بسیاری از این شاگردان با هم ازدواج نموده و زندگی عارفانه ایی را اغاز می کردند . این مدرسه عرفانی شباهت بسیاری به مدرسه صفه در صدر اسلام دارد که اکثر شاگردانش از بردگان و کنیزکان و فقیران بودند . اپیکور یک فیلسوف خود اموخته بود و خود او میگوید که درد تنها استاد او بوده است او معتقد بود که انسان حتی در زیر شکنجه هم می تواند خوشبخت باشد . او از اندک حکیمانی است که فلسفه را به خدمت مردمان عامی گرفت و ان را تبدیل به آیین کرد . وی فلاسفه بی عمل را جاهل می دانست و لذا با اکثر فلاسفه اشراف و درباری دوران خود در جدال بود .

مکتب فلسفی اپیکور بسیار شبیه ارادت عرفانی است او در عین حال که لذت را هدف زندگی می دانست ولی راه رسیدن به این هدف را عیاشی و اشرافیت و شکم پارگی و هرزگی نمی دانست . او معتقد بود که حواس بشری فقط در جریان ناکامی و رنج است که شکوفا می شود و به گوهره زندگی دست می یابد . او عشق جنسی را مضرترین لذایذ می دانست و بلکه عالیترین لذت ها را دوستی بین جنس مخالف می خواند .

 

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو نوع کتابخوانی

 

کتابخوانی و مطالعه و کلاً تحصیل علوم مدرسه ایی با دو نیت و ماهیت متفاوت صورت می گیرد : تثبیت خویشتن یا تغییر خویشتن . در نیت اول فرد لای کتاب را که باز می کند در جستجوی کلام و مفاهیم و اعتباری است تا بواسطه ان وضع موجود خود را تأیید و تقدیس و تثبیت نماید که این همان اراده به تغییر نکردن و پروار کردن هویت خویش می باشد . ولی در نیت دوم فرد مطالعه کننده در جستجوی معنای دگر و فهمی برتر و حقیقتی ورای دانایی خویشتن است و این همان اراده به تغییر و رشد می باشد .

بنابراین شاهد دو نوع اهل کتاب هستیم . عده ای بسیار اندکی هستند که در مسیر مطالعه و یا تحصیل علوم مدرسه ایی دچار تغییر در احوال و امیال و اعمال می شوند ولی اکثریت اهل کتاب در جریان مطالعه و تحصیل فقط به استحکام احساسات و باورها و امیال قدیم خود می پردازند و لذا مستمراً متکبرتر و مغرورتر می شوند این نوع کتاب خوانی عملاً  یک سانسور عظیم است و فرد کتاب خوان فقط چیزی در کتاب جستجو می کند که قبلاً اراده کرده است و چه بسا کل اندیشه و پیام  نویسنده را  در نزد خود تحریف و مسخ می کند اینها از متن کتابها فقط شعارها را جستجو می کنند و معمولاً در زیر برخی سطور خط می کشند اینان را با شعور نویسنده کاری نیست و بلکه هر چه که بیشتر مطالعه می کنند ثقیل تر و به لحاظ فکری محدود تر می شوند اینان فقط در جستجوی اسناد و اخبار هستند این افراد در عصر جدید دیگر نیازی به مطالعه کتاب ندارند و نهایتاً به رایانه متوسل می شوند .

به بیان دگر این دو نوع کتاب خوانی را می توان بدینگونه تعریف نمود : خواندن به قصد فهمیدن و خواندن به قصد حفظ کردن . خواندن به قصد ضبط کردن نوعی جان کندن نیز می باشد زیرا فرد مستمراً با محتوای اندیشه نویسنده در جنگ و جدال است به همین دلیل این نوع مطالعه موجب خستگی و هلاکت است . به همین دلیل دانش آموزانی که به این نیت تحصیل می کنند در فاز اول بسیار موفق هستند و نمره های عالی میاورند ولی به ناگاه ساقط شده و دچار نوعی افسردگی گردیده و از هر چه کتاب و مدرسه بیزار می شوند .

خواندن به قصد فرا رفتن از دانستیگیهای قبلی و خواندن به قصد پروار کردن دانستگیهای قدیم : این ماهیت دو نوع مطالعه مذکور است . پس عده اندکی می خوانند تا دگر شوند و مابقی هم می خوانند تا مبادا که تحت شرایط زمانه مجبور به تغییر اندیشه شوند . عده ایی برای تفسیر تغییر مطالعه می کنند و مابقی برای تفسیر عدم تغییر . پس در واقع کتاب خوانی و تحصیل مفید و مضر داریم . مطالعه ایی که باعث رشد و توسعه شخصیت است و مطالعه ایی که موجب رکود و انقیاد شخصیت است . و این است که باهوشترین و احمقترین ادمها را در میان اهل کتاب می یابیم .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فیثاغورس

« ریاضیدانی که پیامبر شد »

 

شاید کسی نداند که فیثاغورس کاشف و بانی علم ریاضیات و در واقع پدر علوم و تمدن اروپایی یک صوفی مرتاض و قدیسی صاحب شریعت و آیینی ویژه بود که در سدۀ پنجم قبل از میلاد مسیح در یونان بعنوان یک پیامبر و قدیس شناخته می شد نه یک دانشمند و ریاضیدان . و اینکه در طول تاریخ چه شد که از این مرد بغایت عجیب فقط چند قضیه هندسی باقی ماند و از فلسفه و مذهب او حتی نامی هم باقی نیست و امروزه او را فقط بانی و پدر علم هندسه می دانند و بس .

فیثاغورس یک صوفی بود و ایین تربیتی و تزکیه نفس ویژه ایی داشت و جامعه ایی نیز پدید اورده بود که پیروان مذهب او بودند و به مریدانش شدیدترین ریاضت ها را می آموخت که یکی از ان ریاضت ها پنج سال سکوت مطلق در سر آغاز تشرف به این ایین بود و می دانیم که خموشی بزرگترین ریاضت هاست که در عرفان اسلامی به مثابه اخرین مرحله سلوک معنوی می باشد که به معنای فنای در حق است و بقول مولانا : آنکه را اسرار حق آموختند     مهر کردند و دهانش دوختند

گویی ریاضیات یکی از کرامات و الهامات غیبی حاصل از ریاضت در مکتب فیثاغورس بوده است و از همین منشا می توان درک کرد که همه بانیان انواع علوم در طول تاریخ حکیمان الهی و قدیسین بوده اند و اصول اولیه همه علوم دارای ماهیت الهامی و عرفانی است و هرگز بر اساس تعقل و منطق علیتی حاصل نیامده است . همانطور که حضرت زرد تشت در قوم آریا بانی بسیاری از علوم و فنون بوده است . امروزه هر انسان ریاضی فهمی می تواند درک کند که مثلاً قوانین و معادلات هندسی که از فیثاغورس بر جای مانده مطلقاً ادامه تحقیقی اصول ماقبل خود نبوده است و بلکه این قوانین در عالم رویا و الهام رخ نموده است . درست به همین دلیل او برای اعداد و اشکال هندسی هویتی قدسی و الهی قائل بود او معتقد بود که عالم وجود تجلی اعداد هستند او اعداد را اتم های ذات هستی می دانست . از این رو فیثاغورس را بنیان گذار ریاضیات مطلق یا ریاضیات ماورای طبیعی می دانند که اساس این علم غیبی بعد از او توسط هیچ فیلسوف دیگری درک و پیگیری نشد و بلکه امروزه در بررسی تاریخ فلسفه و دانش غرب این اندیشه های فیثاغورس را به حساب توهمات و خرافات و جنون او می گذارند و به تمسخر می نگرند ولی هرگز نمی توانند پاسخی علمی و منطقی بر تمامیت اندیشه فیثاغورس بیابند که مثلاً چگونه از چنان ذهنی آشفته و خرافی ان معادلات بسیار پیچیده مثلثاتی پدید امده است که تا به امروز اساس علم هندسه بعنوان مادر علوم است .

فقط در میان  علما و عرفای اسلامی برخی بودند که برای حروف و اعداد ماهیتی متافیزیکی و قدسی قائل بودند که البته از مکتب امامان شیعه پدید امده بود و بر همین اساس فرقه هایی صوفیه همچون حروفیه و نقطویه بوجود امدند . الیته چنین نگرش قدسی و خدایگونه به اعداد و حروف ریشه در عرفان هندو دارد همانطور که به لحاظ تاریخی کاشف اعداد را هندو ها می دانند . علم جفر و ابجد و علوم خفیه در میان عرفای اسلامی هم ریشه در همین نگرش هندی و فیثاغورسی دارد که البته در مکتب امام محمد باقر (ع) این علم یک بار دگر احیا گردید و وارد عرصه تفسیر و تأویل متون مقدس شد که مثلاً در رساله بسیار مرموز « ام الکتاب » که اموزه های امام محمد باقر است به چشم می خورد .

فیثاغورس در سده پنجم قبل از میلاد در یونان به دنیا امد و بواسطه نبوغ حیرت اوری که از وی اشکار شد او را پسر آپولون یکی از خدایان اصلی یونان می دانستند زیرا کرامات و معجزات بسیاری هم به او نسبت دادند . او معتقد به جاودانگی و بازگشت روح بود و همچنین به تناسخ ارواح اعتقاد داشت و لذا تزکیه نفس را امری واجب می دانست تا انسان در رجعت دوباره اش به جهان در عالم نباتی و حیوانی رسوخ نکند و بلکه لایق همنشینی با خدایان باشد . می گویند که وی درست به همین دلیل برای حیوانات و گیاهان هم موعظه می نمود و برای انان دعا می کرد .

مکتب و ایین عملی دین او بر نوع دوستی و اتحاد با جهان و نوعی اقتصاد اشتراکی استوار بود که بعد ها افلاطون را هم در کتاب جمهوری تحت تاثیر قرار داد . ایین او درباره همه مسائل روزمره زندگی انسانها دارای شریعت ویژه ایی بود که برخی از ان احکام تا به امروز در برخی از جوامع حضور دارد . مثلاً خوردن لوبیا را موجب بیماری و ثقل روح می داند و لذا ان را حرام کرده است . و یا نگاه کردن در ایینه به هنگام شب را موجب جنون دانسته و نهی نموده است همچنین چیدن گل را گناه می شمارد و خوردن کامل یک قرص نان را گناهی نابخشودنی می داند که به معنای انفاق نیمه دیگرش می باشد .

فیثاغورس ادعا می کرد که ریاضیات محصول الهیات اوست و از ان جدایی ناپذیر است لذا او را اولین و اخرین حکیمی می دانند که ریاضیات و الهیات را بهم امیخت و متحد ساخت و این همان اتحاد علم و دین است که متأسفانه بواسطه شاگردانش فراموش گردید و از هم جدا شد و لذا دو مکتب فلسفی ایدالیستی و ماتریالیستی را بطور مصنوعی پدید اورد .

اعتقاد افلاطون درباره ریاضیات که ان را اساس فلسفه می دانست تماماً از فیثاغورس است با این تفاوت که خود افلاطون هم این اتحاد را درنمی یافت و لذا در اواخر عمرش ریاضیات را از فلسفه جدا ساخت و ان را بزرگترین دشمن فلسفه می دانست و این سر اغاز انشقاق بین علوم دینی  و دنیوی بود .

ماهیت متافیزکی کلمات و اعداد در معارف قرانی و شیعی اشکار است همانطور که در قران حضرت مسیح به مثابه ظهور کلمه ایی از خداوند است . و یا خداوند به اصناف ثلاثه ( مثلث) سوگند می خورد . به نظر می رسد که واژه ریاضیات و ریاضت که دارای یک ریشه است برخاسته از ایین فیثاغورس باشد . در عالم اتحاد علم و دین و فیزیک و متافیزیک در کل تمدن غرب کسی به مقام فیثاغورس نرسیده است . فیثاغورس بنیان گذار فلسفه علمی و الهیات ریاضیاتی در تاریخ است . بهرحال جهان مدرن در عرصه انشقاق و تضاد بین علوم دینی و دنیوی در عطش ظهور فیثاغورسهای آخرالزمان است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ ریش

 

ریش از جمله اعضای مردانه است که در میان انواع موهای بدن قوی ترین ریشه ها را دارد و از همه موهای بدن زودتر سفید می شود . درباره اصل مو در مقاله «سّر مو » به تفصیل بحث شده که می توانید به ان رجوع کنید که اساس هویت جمالی در انسان است . اما موهای صورت مرد محور هویت جمالی مرد است که البته در آخرالزمان مثل بسیاری دیگر از پدیده ها دارای ارزشی واژگون شده و اکثر مردان از آن بیزاری می جویند که این خود نشانی از بیزاری مردان از هویت مردانگی خویش است همانطور که زنان هم از هویت زنانه خود بیزارند .

علاوه برخاصیت فوق فوائد بهداشتی ریش در سلامت پوست صورت و بهداشت ریشه دندانها و همچنین بینایی چشم به لحاظ علمی نیز ثابت شده است . و نیز اینکه یک سابقه کهن در ارزشهای مذهبی دارد که در شرع اسلامی تراشیدن کامل ریش از مکروهات تلقی شده است هر چند که دراز نگاه داشتن ریش بیش از حد چهار انگشت دست نیز مکروه شده است . بهرحال بین ریش و تقوا و دین داری و همچنین علم و اندیشه از قدیم الایام رابطه ایی محکم بوده است چرا که یکی از ارکان دین حفظ مردانگی و رعایت حقوق ان است و ریش هم که باعث هویت جمالی مرد است به ارزشهای دینی مرتبط است . گویی که ریش و آرایش ان به مثابه زیبا سازی جمال مرد است همچون ارایش صورت زنان که هویت زنانه را می پرورد . بهرحال انواع ریش و ارایشهای متفاوت ان همواره نشانه انواع هویت ها و حتی حرفه ها برای مردم بوده است مثل ریش آخوندی و ریش پروفسوری و غیره . همانطور که انواع سیبیل ها و آرایش آن نماینده انواع هویت ها بوده است . بهرحال ریش با هویت مردانه رابطه ایی اسرار آمیز دارد که سیبیل هم بخشی از ان است و زدن کامل موهای صورت خود بیانگر هویت دیگری از مرد می باشد که امروزه در اکثر مردان جهان مسلط است . همناطور که زلف و گیسوان زن همواره حرف اول را در هویت او می زند و زن با لمس و نوازش گیسوان خودش گویی با خودش رابطه برقرار می کند مرد هم با لمس و نوازش ریش و سبیل خود همین احساس را دارد و گویی ذات خودش را لمس می کند . این بی خاصیت ترین و زائد ترین و بیجان ترین عضو بدن انسان سرّ احساس وجود است و براستی که رازی متافیزیکی و عرفانی است . براستی که معرفت بر بدن و اعضای آن به مثابه عالیترین  حد از خود شناسی است .آدمی هر چیزی را در این جهان بیشتر از خودش می شناسد و همین امر دال بر گمشد ه گی انسان در جهان است .

فلسفه ریش و زلف یکی از مهمترین و لطیفترین و اسرار آمیزترین جنبه از فلسفه وجود انسان است . گویی که ریش همان تجلی ریشه وجود است که از صورت انسان که عالیترین وجه وجود اوست ظاهر شده است و جمال ذاتش را آشکار می سازد و بهرحال سخن در باب مو براستی به باریکی مو و ظریفتر از مو است و در ظرف منطق نمی گنجد و دانش فنی بشر از درک ان عاجز است . ولی همینقدر به تجربه می دانیم که تا چه حدی آرایش موها در شخصیت و روان انسانها اثری جادوئی دارد و همچنین بر شاهدان به طرزی فوق منطقی اثر می نهد . روان شناسی مو از روان شناسی ضمیر ناخود اگاه لطیفتر و حیرت آور تر است .

بطور کلی می توان گفت که مرد به میزانی که ریش و زلفهایش را بلند نگه می دارد در احساس و رفتار و حتی نگرش جدی تر و خشن تر می شود یعنی مردانه تر می شود و به لحاظی معنوی تر و متقّی تر می گردد مثل دراویش و صوفیان و حکیمان در سراسر جهان . البته رابطه ریش و خلق و خوی باطنی یک رابطه علت و معلولی است مثلاً می توان گفت مرد به میزانی که پشت به دنیا می کند و مذهبی تر می شود به طور طبیعی ریش و زلفهایش را بلند نگاه می دارد و به میزانی که این موها را کوتا تر می کند لطیف تر شده و خلق و خوی زنانه اش تقویت می شود .

بر همین اساس حتی می توان شخصیت و هویت اقوام را بررسی کرد . مثلاً زرد پوستان مشرق زمین مثل ژاپنیها و چینی ها و همچنین سرخ پوستان آمریکا که به لحاظ نژادی هم شباهت های زیادی دارند و دارای اعتقادات اساطیری بسیار مشابه ای هستند موهای بسیار کمی بر بدن خود دارند و همچنین صورت هایشان بسیار کم مو تر از اقوام سامی می باشد و لذا می دانیم این اقوام کم مو دارای طبیعتی آرام تر ، رئوف تر و صلح جو ترند . به همین دلیل مثلاً سامورائی ها که جنگجوترین طبقه در ژاپن و چین محسوب می شدند موی سر و همان ریش اندک خود را بلند نگه می داشتند و آن را بصورت زلفی بلند می بافتند. در نقطه مقابل اقوام سامی در خاورمیانه و همچنین بخشی از ایرانیان که بسیار پر مو هستند اصولاً قومی بسیار جدی و جنگجو بوده اند و به همین نسبت قومی متفکر و عمیق . اروپائیان نیز عموماً قومی پر مو هستند و تقریباً همه متفکران و حکیمان اروپایی دارای ریشهایی انبوه بوده اند که بتدریج در قرون اخیر به همان نسبت که به سمت لیبرالیزم و دموکراسی گرائیده اند ریشهای خود را نیز زده و زلف خود را نیز کوتاه کرده اند .

و اما نکته ایی دگر درباره رنگ موی اقوام گوناگون  به تجربه می دانیم به میزانی که موهای انسان به رنگ سفید می گراید یعنی روشن تر می شود یعنی پیرتر می شوند آرامتر و محافظه کارتر می شوند . این قاعده شامل حال رنگهای متفاوت مو در اقوام گوناگون می باشد .

و اما درباره زن نیز قاعده مذکور عموماً مصداق داد هرچند که هیچ قاعده ایی بی استثنا نیست . مثلاً زنانی که صورتی پر مو دارند به نظر می رسد که زنانی جدی تر و دارای خلق و خویی مردانه اند و همچنین زنان بور و کلاً انهایی که مویی روشن تر دارند زن تر به نظر می آیند . به همین دلیل از دوران کهن تا به امروز همواره زن بخصوص به هنگام ازدواج می بایستی زن تر از هر دوره ایی باشد موهای صورتش را بر می کند و یا ان را رنگ می نماید . سرخاب و سفیداب از اختراعات قدیم زنان بوده است .

بهرحال تأمل و تحقیق در این باب بسیار وسیع و عمیق و لطیف است و بخشی از مهمترین مباحث روان شناسی و انسان شناسی و نژاد شناسی می باشد که در این مقاله نمی گنجد .

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

«مبارزه مسلحانه و ردّ تئوری بقا »

 

امیر پرویز پویان از ایدئولوگهای بنام جنبش چپ ایران و از بانیان و رهبران سازمان چرکهای فدایی در دوران ستم شاهی دارای کتابی به نام « مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا » می باشد که برای مدت یک دهه قبل از انقلاب به مثابه بیانیه حاکم بر کل نهضت انقلابی و سازمانهای انقلابی در ایران بود و در پیشبرد حرکتهای انقلابی و بیداری نسل جوان و شهادت طلبی اثری شگرف نهاد . خود ایشان نیز در یک درگیری مسلحانه در یک نبرد حماسی با نیروهای ساواک کشته شد و نظریه خود را درباره خودش نیز محقق ساخت . این نظریه انقلابی در دورانی پدید امد که اکثر سازمانها و جریانات انقلابی به لحاظ ایدئولوژکی به این نتیجه رسیده بودند که رهبران و متفکرین جنبش انقلابی بایستی به هر قیمتی جان خود را حفظ نموده تا زنده بمانند و بتوانند سازمانهای خود را سرپا نگه داشته و از انحراف مصون سازند . این نظریه در برخی از سازمانها از جمله حزب توده و جبهه ملی و نهضت آزادی منشأ و توجیه بسیاری از خود فروشیها و خیانتهای رهبران شده بود . و اینگونه بود که پویان با انتشار این اثرش ان نظریه مذکور را در هم شکست و اثبات کرد که اتفاقاً با کشته شدن رهبران انقلابی است که پیروانشان و مردمان هرگز منحرف نمی شوند .

این اثر مذکور به لحاظ جهان بینی و باور فلسفی یک تناقض عظیم و ضربه ایی مهلک بر کل فلسفه ماتریالیزم تلقی گردید و مورد انتقاد و انکار بسیاری از ایدئولوگهای مارکسیستی در ایران و جهان قرار گرفت . ایشان در اثر مذکور نظریه حفظ جان رهبران را بعنوان یک فلسفه بزرگترین انحراف و خیانت به نهضت انقلابی دانست . این اثر از منظر مارکسیزم که فلسفه ایی منکر حیات پس از مرگ و معاد بود یک اثر ضد مارکسیستی محسوب شد در حالیکه خود پویان در رأس یک سازمان مارکسیستی قرار داشت . این اثر نشان می دهد که روح حاکم بر ایشان و همه انقلابیون مخلص مارکسیست در ایران همان مکتب تشیع است که مکتب اصالت شهادت می باشد . به همین دلیل بسیاری از ایدئولوگهای فرصت طلب و خائن حزب توده این اثر را التقاطی نامیدند و ایشان را مرتد خواندند .

شمس تبریزی می گوید «هر چیزی تا فنا نشود حقش آشکار نمی گردد » این همان مکتب اصالت فناست که اساس شهادت است . مارکسیزم ایرانی یک مارکسیزم کاملاً ویژه ایی بود و هرگز نتوانست در قلمرو صدق خود از فرهنگ اسلامی و مخصوصاً شیعی جدا شود و ان را طرد نماید و اتفاقاً نفوذ خود در جامعه را مدیون همین امر می دانست . خسرو گلسرخی نیز بعنوان یک مارکسیست انقلابی در دفاعیاتش که از تلویزیون سراسری در زمان شاه پخش شد خود را پیرو مکتب علی نامید . هر چند که به لحاظ فلسفی اثر مذکور و این نوع طرز فکر نوعی التقاط محسوب می شود ولی التقاطی خلاق و زیباست که می تواند بسیاری از فلسفه های الحادی را در مسیر تاریخ بسوی ایمان بکشاند . هر چند که این التقاطها نهایتاً موجب فروپاشی کل نهضت چپ در ایران شد و به عاقبتی فجیع رسید ولی عبرتی عظیم و با ارزش بر جای نهاد تا آیندگان با معرفتی برتر به این راه ادامه دهند و آن چه را که خود دارند از بیگانگان تمنا نکنند . مشابه چنین انقلابیون مخلصی در جنبش چپ ایران کم نیستند که در دوران ستم شاهی موجب بیداری وجدان ملی نسل جوان شدند که بطور نمونه می توان از کسانی همچون خسرو روزبه واحمد زاده و مصطفی شعاعیان نام برد که بخاطر ویژگی خاصی که داشتند هم از جناح خودی مورد طرد و لعن قرار گرفتند و هم از جناح مذهبیون . ولی واقعیت این است که این انسانهای پاک ایرانیانی مخلص و عاشق عدالت بودند که در جستجوی یک ایدئولوژی انقلابی متوسل به فلسفه های بیگانه شدند چرا که ما مسلمانان هرگز نتوانستیم یک ایدئولوژی مدون و ناب انقلابی و شیعی پدید اوریم تا جوانان ما به دام فلسفه های بیگانه که عموماً به لحاظ تاریخی منتج از اندیشه های ناب اسلامی و ایرانی هستند مبتلا نشوند.

این تجربه متذکر می شود که تا چه حدی مکتب شهادت زیر بنای هر فکر آزادی بخش و مردمی است و چه بهتر است که متفکرین شیعه این مکتب را در همه زمینه های فلسفی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی گسترش داده و تبدیل به یک نظام کامل فکری نماید . متأسفانه امروزه پس از سی سال از انقلاب هنوز هم فقدان ایدئولوژی اسلامی در فرهنگ ما فریاد می زند و جوانهای ما را نسل به نسل به دام مکتبها و مسلکهای بیگانه می اندازد .  

 

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اگر انسان از مرگ نهراسد ؟

فلسفه ایی از شهادت

 

اگر انسان از مرگ نهراسد خدایگونه زندگی می کند و قادر است که به اعتقادات و ادعاهای خود وفا کند و در واقع صادق باشد و با هویتی جاودانه جهان را درک کند و بر عرصه معنویت انسان وارد شده و خود اسوۀ معنایی باشد .

صداقت به معنای همسویی ادعا و عمل است که محصول شهامت و نهراسیدن از ضعف و مرگ و نیستی است . انسانی می تواند صادق باشد که نترس باشد . در نزد همه فرهنگها آخرین محک ارزیابی همانا صداقت است و صداقت بدون شهامت ممکن نیست چرا که ادمی اگر حاضر باشد برای اعتقاد و ادعایش از جان بگذرد در واقع راست می گوید و ادعایش ریشه در ذات دارد و انقدر جاودانه است که مرگ هم نمی تواند ان را نابود سازد در حقیقت چنین  انسانی در معنای اعتقادی خود جاودانه می شود .

ارزش هر ادعا و اعتقاد و شعار و آرمانی به میزان هزینه ایی است که برایش صرف می شود و در حیات این جهان چیزی گرانبهاتر از جان نیست و در واقع هیچ قیمتی نمی تواند مترادف جان باشد بلکه همه قیمتها به قیمت جان و برای حفظ ان ارزیابی می شوند و جان هم گوهره ایی است که به همه انسانها داده شده است و در نزد همه غایت ارزش است که برای حفظش هر بهایی را می پردازند ولی انگاه که انسان حاضر باشد جان را هزینه ارزشی دیگر کند از سائر انسانها متمایز شده و پیشوا و امام ادمیان می شود یعنی میزان انسانیت .

ارزش و ادعایی که به جان محک نخورد اعتباری ندارد . بسیار بوده اند داعیان ارزشهای بزرگ که به هنگام در خطر افتادن جان از آن ادعا گذشته و ان ادعا در نزد خودشان هم نابود شده است پس هر اعتقاد و ادعایی فقط به قیمت جان اعتبار دارد و ماندگار است . و در عین حال هر اعتقادی قدرت بلاغت خود را به همین واسطه کسب میکند . انچه که جاودانگی نامیده می شود چیزی جز معنایی که ادعا می شود و با جان اثبات می شود نیست . انسان برای جاودانگی خویش مجبور است که فراسوی جان را نشانه رود یعنی جان فقط به واسطه چنین معنایی جاودانه می شود و صاحبش را نیز جاودانه می سازد . به بیانی دیگر انسان به میزانی که می تواند از جان بگذرد قادر است که معنایی را با صدای بلند ادعا کند و ان را به روح دیگران که عرصه جاودانگی است ابلاغ نماید . بنابراین هر معنایی به میزانی که می تواند جان صاحبش را مختارانه از وی بستاند بر حق است و صاحبش را لایق ان معنا می سازد و اسوه ان معنا . و این همان جاودانگی جان است .

انسان معنوی همان انسان از جان گذشته است و این همان راز شهادت است . پس انسان معنوی انسانی ذاتاً شهید است و جانش را زیر پا دارد در غیر این صورت قدرت باور و تعهد به باورهای خود را ندارد یعنی نمی تواند صادق باشد . پس معنای وجود انسان از قلمرو شهادت بر می خیزد .

ع-خ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آویشن ( شراب حلال )

معرفی یک گیاه معجزه آسا

 

آویشن به لحاظ فرهنگ دارویی یک گیاه کاملاً ایرانی و از مکاشفات خارق العاده ابن سینا می باشد .

مصرف دم کرده این گیاه بطور روزمره به عنوان نوعی چای خواصی بسیار بهتر از چای را دارد و علاوه بر این موجب پیشگیری و درمان معجزه آسای صد ها بیماری است و مصرف زیاد از حد آن فقط برای فشار خون خیلی بالا دارای عوارضی مثل تپش قلب و سرگیجه است که بهتر است رقیق تر مصرف شود و یا به همراه مقداری آبلیمو این عارضه جانبی هم منتفی می شود و بدین لحاظ یکی از بی عارضه ترین گیاهان دارویی است و فقط برای کسانی که دارای طبع به اصطلاح سرد هستند و خوراکیهای طبع گرم به طبیعت آنها نمی سازد مصرف انواع مرکبات این مشکل را برطرف می سازد زیرا آویشن دارای طبعی آتشین است و موجب نوعی مستی و سرخوشی سالم می گردد به همین دلیل ابن سینا به آن شراب حلال لقب داده است .

خواص بهداشتی و درمانی :

سرماخوردگی ، انفولانزا ، آنژین ، آسم ، سل، سینوزیت ، میگرن ، سوء هاضمه ، نفخ ، ناکا رآمدی کبد و کلیه ، سنگ کلیه ، انسداد مجاری ادراری ، سنگ مثانه ، پالایش کننده خون و درمان چربی و اوره و قند و غلظت خون ، پاک سازی شریانها و رفع انسداد عروق ، ضد عفونی کننده دهان و مجاری گوارشی  ، مبارزه با انگلهای روده ، نارسایی خون ، دردهای روماتیسمی و تصلب عصبی ، درمان بی خوابی ، تشنج ، رعشه و انواع صرع ، رفع ناتوانی جنسی و تسریع کننده عادت زنانه و تسریع در ترک اعتیاد . و همچنین شستشوی بدن جهت لکه ها و قارچهای پوستی و شستسوی چشم و گوش و اشتها آور و کمک به خون سازی و همچنین برای پیشگیری و درمان انواع بیماریهای قلبی و از جمله سکته ها دارویی معجزه بخش و بی عارضه است .

امروزه بر حسب معرفی ابن سینا در کتاب قانون این گیاه در سراسر اروپا بصورت چای در اکثر خانه ها مصرف می شود . مصرف دم کرده آویشن به همراه عسل طبیعی و لیموی تازه مؤثرترین درمان انواع سرماخوردگیها شناخته شده است و بسیاری از امراض گوارشی و تنفسی و ویروسی و عفونی و خونی را پیشگیری می نماید . آویشن را بعنوان یک چای اصیل ایرانی و نشاط آور وارد فرهنگ غذایی خود نمایید .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 3:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه احساس گناه

 

احساس گناه ، احساس زشتی در قبال زیبایی است احساس بدی در حضور خوبی ، احساس مرگ در برابر زندگی و احساس نابودی در قبال هستی است . پس احساس گناه برخاسته از اراده به زیبا شدن ، خوب بودن ، پاک و زنده و جاودانه بودن است . پس احساس گناه عامل رشد و تکامل است و منشأ تعالی انسان می باشد . انکه این احساس را ندارد نیست و نمی داند که نیست به همین دلیل احساس گناه در وجود پاکان و اولیای خدا به شدیدترین وجهی خود نمایی می کند . احساس گناه همان منشأ فطری خود- آگاهی در انسان است و همان معنای بصیرت و بستر معرفت نفس است . و کسی که این احساس را ندارد هنوز در عرصه حیات انسانی وارد نشده است . احساس گناه همانا حضور در مقابل خداست که مظهر نیکی و قدرت و پاکی و حیات و هستی است . آنکه بیشتر خدا را در ذاتش احساس و درک می کند شدیدتر احساس خطا و گناه می کند و شدیدتر در عطش کمال و جاودانگی است و همین عطش عرصه انسان شدن و هستی یافتن است تا انگاه که خودیّت حقیر  وعدمی انسان به ذات خداوند ملحق می گردد و اینجاست که احساس خطا و گناه بر می خیزد و دوئیت از میان می رود و انسان جانشین خدا می گردد .

انکه خود را خوب و برحق و منزه از هر خطا و گناه می بیند اصلاً نمی بیند . پس انکه احساس خطا و جهل و تباهی را در خود مخفی می دارد در واقع مشغول نابود سازی روح خویشتن و کور کردن چشم حق در ذات  خویشتن است و این است که کفر به معنای نداشتن احساس گناه عین جاهلیت عرصه جانوری بشر است . این است که خداوند در قران می فرماید که کافران در هر انچه که میکند کمترین تردیدی ندارند . احساس گناه نشانه به خود - آیی و دال بر حضور روح و نقطه وجود در انسان است و انسان از این منظر است که عدمیّت خود را می بیند و طالب وجود می شود . و این است که علی (ع) می فرماید :« آنکه خود را نشناخت نابود است ». زیرا آنکه خود را می بیند و درک می کند جز احساس نقص و خطا ندارد و همین احساس منشأ خلقت انسانی بشر است .

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 3:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کارنامه ایی از انقلاب اسلامی ایران

 

در یک کلام انقلاب اسلامی ایران براستی معنوی ترین انقلاب عصر جدید در جهان بود و بزرگترین ادعاهای معنوی را پیش روی جهانیان نهاد . پیروزی این انقلاب مطلقاً برخاسته از وعده و وعید های اقتصادی نبود و لذا بی طبقه ترین انقلاب این دوران بود و حدود نود و نه درصد از مردم ما براستی انقلابی شدند و انقلاب بطرزی معجزه اسا پیروز شد و روح این انقلاب تا اعماق دربار و طبقه حاکمه و حتی خانواده های ساواکیها و اقلیت های ضد اسلامی رسوخ نمود و در مدت کمتر از یک سال یک نظام مستحکمی که تا یک صد سال ایند ه  هم قابل شکست نمی نمود از درون منفجر شد و فرو پاشید . و درست به همین دلیل همه تحلیل گران حرفه ایی جامعه ایران و جامعه شناسی سیاسی و انقلاب شناسی دچار سرگردانی و بطالت شدند .

ولی اما و هزار حیرت که چنین واقعه عظیم و قدسی اینک حدود سه دهه از پیروزی اش بخش عظیمی از حمایتهای مردمی را از دست داده است و این روند به طرزی خطرناک در حال رشد است .

عجیب است که معنوی ترین انقلاب این دوران به لحاظ دست اوردهای مادی بیشترین پیروزی را داشته است و بدین لحاظ یکی از موفقترین انقلاب این دوران در جهان است با توجه به هشت سال جنگ تمام عیار که دامن گیر هیچ انقلاب دیگری نشده بود . ولی به لحاظ فرهنگی و فضائل اخلاقی و معرفت و ایمان دینی در قیاس با شعارها و ادعاهایی که مطرح شده بود یک انقلاب  ناکارآمد تلقی می شود چرا ؟

یکی از انقلابی ترین انسان روی زمین یعنی فیدل کاسترو در سفری به ایران موفقیتهای سوسیالیستی انقلاب ایران را با توجه به جنگ تحمیلی معجزه اسا خواند . که اگر کشور ما آن جنگ ویران گر را نمی داشت به لحاظ پیشرفتهای اقتصادی در مقامی برتر از چین قرار گرفته بود . ولی چرا این معنوی ترین انقلاب در معنویتش اینقدر کم اورده است تا انجا که در بسیاری از مفاسد اخلاقی رکورد دار است . چرا حدود نیمی از مردم و حتی انقلابیون حرفه ایی به جبهه ضد انقلاب پیوسته اند و علناً از امریکا حمایت می کنند و حتی مقدسات را مورد اهانت قرار میدهند ؟ ما شعارهایی بسیار بزرگ عرضه کردیم و به نسبت عظمت این شعارها بسیار کم کار بوده ایم و این شعارهای مقدس را بسیار سطحی پنداشته ایم . پنداشتیم که رعایت احکام ظاهری شریعت و عبادات و خیرات ، آرمانهای انقلاب مار را کفایت می کند ولی نکرد . ما به معرفت و باطن ارزشهای معنوی بهایی اندک دادیم و حالا هم که متوجه این فقدان عظیم شده ایم و ان را اعتراف می کنیم می پنداریم که با توسل به هنر و کارهای جشنواره ایی و همایشی و نمایشی می توانیم این نقصان عظیم را جبران کنیم در حالیکه فقط ان را پنهان می کنیم و نیز به جماعت محدودی از هنرمندان اینهمه امکانات داده شده است تا نهایتاً سینما را جایگزین معنویت و عرفان سازند .

این امری بس واجب است که دلسوختگان انقلاب و دین و مردم اعم از روحانیون و دانشگاهیان و هنرمندان و مجاهدان و نویسندگان گرد هم ایند و بقول  باباطاهر ، سخن واهم کنند غمها نمایند . وگرنه همه این پیشرفتهای عظیم رفاهی و علمی اموزسی و فنی و خیراتی نهایتاً به نفع دشمنان انقلاب و دین تمام می شود .

امروزه همه طبقات مردم از شهر تا روستا ده برابر بیش از قبل از انقلاب دارای رفاه هستند و می خورند و می پوشند و تفریح می کنند ولی افسوس که این رفاه عظیم در حال تقویت ضد ارزشهاست . و اتفاقاً انان که بیشتر برده و خورده اند عداوت بیشتری با آرمانهای انقلاب پیدا کرده اند .

به نظر ما مسائل اصلی این فقدان و شکست معنوی عوامل ذیل هستند :

یک- جنگ تحمیلی هرگز موجب افول معنویت نشد بلکه اتفاقاً جامعه ما در طی این هشت سال معنوی ترین دوران تاریخش را تجربه نمود بنابراین نباید گفت که جنگ تحمیلی مسبب این نقص عظیم است . ولی به لحاظی در طی این هشت سال طبقه ایی انگل و دلال و راند خوار پدید امد که بخش عظیمی از امکانات  اقتصادی کشور را بلعید و نیز مروج یک فرهنگ ضد اخلاقی و ضد انقلابی در زیر پوست جامعه شد که به ظاهر بسیار هم جانماز اب می کشد . این طبقه هنوز هم بزرگترین دشمن انقلاب و ازادی فکری و فضائل اخلاقی در جامعه است و فقط از هرج و مرج و بحران ها تغذیه میکند .                                              دو- ادعاها و وعده های بسیار بزرگ معنوی و مطلق نگریها و ناب پرستیها که بتدریج عامه مردم را از این مفاهیم مطلق و لذا از ارمان انقلاب دور نمود زیرا خارج از ظرفیت معنوی و معرفتی عامه مردم بود . این شعا رها بخودی خود برحق بودند و می بایستی عرضه می شدند ولی نمی بایستی شتابی بی مقدمه در اجرای فی البداعه این اهداف و آرمانها روا می شد . اصرار کودکانه و شتابزده در تحقق آنی اسلام ناب یکی از علل تفرقه در میان مردم و گروه های انقلابی بوده است که امروزه به طرزی تفریطی ان ارزشها فراموش شده و تکنوکراسی و دنیا زده گی بیمار گونه ایی جایگزین ان شده است .

 

سه –عدم تقسیم عادلانه قدرت بین گروه های ملی و انقلابی که خود منجر به جنگ داخلی گردید و از همان آغاز انقلاب بخشی از جامعه انقلابی را نسبت به انقلاب بدبین نمود و بسیاری از دلسوزان را خانه نشین ساخت و یا وادار به تبعید و فرار نمود و در مقابل برخی گروه های منفعل و فرصت طلب و حتی ضد انقلاب بخش عظیمی از قدرتهای انقلاب را در دست گرفتند و در مقابل انقلابیون واقعی صف آرایی کردند که این وضعیت تا به امروز بصورت جنگهای جناحی ادامه دارد و بخش عظیمی از انرژی کشور را به هدر می دهد . هر چند که در دولت جدید تلاشی نوین برای جبران این خسارت عظیم آغاز شده است که امیدواریم به ثمر برسد .

چهار- وقایع جنگهای گروهکی در دهه شصت منجر به یک رکود و جمود مرگ بار فکری در جامعه شد که آثار شومش همچنان ادامه دارد در ان دوران تحت شعاع خفقان حاصل از جنگ ایدئولوژیها کلاً اندیشه و روان آرمان گرای جامعه را دچار وحشتی مرگبار ساخت و در ذات هر فکر بکری احساس ترور شدن و اعدام گشتن ریشه دواند . به یاد داشته باشیم که در آن دهه صد ها تن از متفکرین جامعه ترور و یا اعدام شدند و یا بخاطر وابستگیهای ایدئولوژیکی زندانی و تبعید و فراری گشتند . تعدادی از ایدئولوگهای درجه یک انقلاب ترور شدند و این واقعه روح آزاد اندیشی را در ذات ملت فلج نمود زیرا مهمترین بستر تفکر همانا احساس امنیت برای اندیشیدن  و سخن گفتن است و جامعه ما به لحاظ معنوی و خلاقیت فکری حاصل از پیروزی انقلاب دچار سقط جنین هولناکی شد و رحم معنویت جامعه ما تا کنون هنوز هم نابارور است . آثار سوء این دوران سیاه هنوز هم حتی در وزارت ارشاد سایه افکنده است و به جای اینکه سانسور شامل حال فحاشیهای سیاسی  و اهانت به مقدسات باشد اساساً شامل حال تفکر و معرفت اندیشی است .

به نظر ما یکی از کمترین و مهمترین اقدامی که بایستی برای احیای معنویت و معرفت صورت گیرد پدید اوردن یک آزادی عظیم فکری و فرهنگی است . و نه آزدایهای ژورنالیستی و سیاسی از ان نوعی که در دهه اخیر شاهد بودیم که هیچ خیری به حال معنویت و فرهنگ نداشت و جز فحاشی سیاسی و توهین به مقدسات را ترویج ننمود . امروزه محقق و متفکر ایرانی نبایستی مجبور شود که افکار خود را در خارج از کشور و به زبان خارجی بنویسد و سپس آن را به فارسی ترجمه کند تا مجوز انتشار بگیرد . همین یک نکته بیان کاملی از فاجعه فرهنگی جامعه ماست که از علل رویگرداندن مردم از کتاب خوانی نیز می باشد که دال بر بی اعتمادی مردم به متفکرین و نویسندگانشان است که هر اثر ترجمه شده ایی را معتبر تر می دانند . این بی اعتمادی ملی  از علل بحران هویت و مفاسد اخلاقی در جامعه ماست و نیز زمینه رویکرد جوانان به غرب و بدبینی به انقلاب .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند سوال درباره برابری

 

آیا همه انسانها با هم برابر هستند و یا اینکه باید برابر بشوند ؟ اگر برابر هستند پس هستند و هیچ کسی قادر نیست که این برابری را نابود سازد و انسانها را نابرابر کند ولی اگر برابر نیستند ولی بایستی برابر شوند پس برابری خود یک جبر و زور است و منشا ظلم است زیرا اگر کسی نخواهد که با دیگران برابر شود تکلیفش چیست ؟ و اگر هم کسی بخواهد با کس دیگری برابر شود مسلماً تلاش می کند و کسی قادر نیست که او را از این اراده باز دارد .

و امّا برابری ایا در معانی و صفات و ارزشهای باطنی است و یا در ماده و اشکال و اطوار بیرونی ؟ آیا برابری در عقلانیّت و احساسات و باورها و امیال و آرزوهاست و یا در شیوه مصرف و زبان و رفتار وروشهای زندگی کردن ؟ بدون شک هیچکس نمی تواند برابری معنوی را ادعا کند زیرا نه واقعیت دارد و نه می تواند به زور واقع شود . پس اگر چنین است چگونه برابری در راه و روشهای مادی ممکن می شود مگر اینکه یک جبر و ریا رخ دهد که منجر به تشنج و هرج و مرج بشود زیرا برابری ظاهری فقط می تواند حاصل برابری باطنی باشد . پس برابری یک نگرش ظالمانه و تلاشی جنون آور و جنایت زا می باشد .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جنگ پوپر و هایدگر در ایران

 

این خود سرّی عظیم از سر نوشت و ماهیت قوم ایرانی است  که همواره در طول تاریخ خود میدان نبرد بیگانگان بوده است . این امر به یک لحاظ دالّ بر بی هویتی و تیره بختی ایرانیان است و به لحاظی دیگر دال بر میهمان نوازی انهاست در عین حال موجب تخریب و تباهی ایرانیان بوده و هم موجبات رشد معنوی و تکثر آرا و تداخل فرهنگها را فراهم نموده است . مثل جنگ بین مغول و اعراب در ایران یا جنگ بین امپریالیزم و کمونیزم و... و اینک جنگ بین پوپر و هایدگر .

و اما این اخری از همه انهای دیگر عجیب تر است زیرا این دو فیلسوف و پیروانشان در هیج جای دیگری جنگی نداشته اند ولی معلوم نیست که چرا در ایران به جان هم افتاده اند . کارل پوپر مبدل به پیامبر اصلاح طلبان شده و مارتین هایدگر هم پیامبر اصول گرایان است . جالب اینکه این هر دو فیلسوف که ژرمن تبارند یکی از اتریش و دیگری از خود المان گویی که جنگ بین المان و اتریش در دوران حزب نازی را به ایران اورده اند .

جالب اینکه این هر دو فیلسوف به لحاظ مشرب فلسفی لامذهب هستند یعنی صاحب دستگاههای فلسفی بدون متافیزیک و الهیات می باشند . یادمان می اید زمانی که نیکسون رئیس جمهور وقت امریکا به دعوت مائو رهبر انقلاب چین به ان کشور سفر نمود و با یکدیگر دست دادند و شراب نوشیدند مائوئیست های ایران به جنون افتاده بودند و برای توجیه مائو هذیان می گفتند گویی هویت انها فقط از جنگ بین چین و امریکا تغذیه می شد . و نیز یادمان می اید که مائویست های ایرانی در میان سائر کمونیست ها از همه صادق تر و پاک تر بودند و بسیاری از انان نماز هم می خواندند ولی مائو یک ادم ضد مذهب بود . و یا پیروان استالین و مائو در سراسر جهان رفیق بودند ولی پیروان این دو در ایران یکدیگر را با چاقو می زدند .

حالا همان داستان کهنه بین طرفداران ایرانی پوپر و هایدگر در جریان است و گاه یکدیگر را می زنند و حتی محکوم به ارتداد و اعدام می کنند و این از عجایب روزگار است زیرا پوپر و هایدگر در دوران حیات خود از دوستان بسیار نزدیک بودند و با یکدیگر خصومتی نداشتند و از لحاظ مشرب فلسفی هم بسیار نزدیکند . تا انجا که می توان فهمید دو تا از سخن گویان دو جناح معروف سیاسی در کشورمان هر یک به لحاظ مشرب فلسفی مایل به یکی از این دو فیلسوف هستند و لذا پیروان این دو جناح پشت سر روح این دو فیلسوف مرحوم سنگر گرفته و این دو را سپر بلای اختلافات خود نموده اند . طرفداران اصلاحات به هایدگر بیچاره لقب فاشیست می دهند چرا که او در دوران حاکمیت حزب نازی به امریکا پناهنده نشد و برای  مدتی هم در این دوران در دانشگاهای المان با حضور مأموران گشتاپو تدریس می نمود و به همین دلیل فلسفه هایدگر تا این حد غامض و مجرد است ولی پوپر که به بریتانیا پناهنده شده بود و در انجا لقب « سر » از ملکه دریافت نموده بود و می توانست به هیتلر فحش بدهد لذا متهم به صهیونیست شد .

به هر حال از انجا که اصلاح طلبان ما جناح اصول گرا را فاشیست می دانند به هایدگر فحش می دهند تا به گوشه قبای کسی بر نخورد ولی اصول گرایان چون اصلاح طلبان را طرفدار امریکا می دانند به پوپر نسبت صهیونیست می دهند تا به گوششه قبای کسی در جناح مقابل بر نخورد .

آیا بهتر نیست به جای بر پا نمودن جنگ بین دو فلسفه بیگانه و ملحد برای اثبات حقانیت و یا عدم حقانیت جناحی به قرآن و سنت و عقلانیت خود رجوع کنیم ؟ بهرحال که ما همدیگر را مرتد و ملحد می نامیم بهتر است با معارف قرانی باشد نه بواسطه فلسفه هایی که هر دویشان اشکارا ملحد هستند .

حدود یکی دو دهه پیش بر سر فلسفه نیچه دعوای مشابه ایی بر پا شد که حتی خون عده ایی هم ریخته گردید و اصلاً معلوم نشد براستی دعوا بر سر چه بود . ایا بهتر نیست اگر هم قرار است خونی براه افتد بر سر دفاع از اعتقادات خودمان باشد نه فلسفه ای بیگانه . انهم فلسفه هایی که براستی هرگز فهم نشده اند نه در کشور ما بلکه حتی در خود اروپا هم فهم نشده اند مخصوصاً اندیشه های دیالکتیکی و برزخی کسانی چون نیچه و هایدگر .

همه دعواها بر سر چیزهایی است که فهم نشده اند : لیبرالیزم ، دموکراسی ، سوسیالیزم ، پلو رالیزم و......بقول علی (ع) : جهنمی جز بی معرفتی نیست .

 

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |