فلسفۀ رسالت
تعریفی از انسانیّت
رسالت به معنای احساس وظیفه برای مردم در جهت آگاه کردن انان و نهایتاً هدایت و رستگاری مردم ، در هر درجه و شدتی از مسئولیت که باشد امری برخاسته از دانایی و معرفت است . رسالت اجتماعی از هر نوع و در هر موضوعی دارای ماهیت عرفانی است و از جنس آگاهی برتر از زمانه می باشد درست مثل احساس مسئولیت والدین نسبت به فرزندان . آگاهی و فهم دگر و برتر نسبت به جامعه و زمان به خودی خود برانگیزندۀ احساس مسئولیت و رسالت است به مصداق اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است .
رسالت انبیای الهی که نخستین احساس مسئولیت در بشر نسبت به کل بشریت است دارای همین معناست همانطور که می دانیم که همۀ انبیای الهی قبل از آغاز رسالت رسمی خود نیز از انسانهایی با آگاهی و فراست برتر بوده و نسبت به جامعه خود حساسیت و مسئولیت شدیدی داشته اند . نسبت حماقت یا جنون به آنها از جانب مردم از این بابت بوده ک مردم مطلقاً نمی توانسته اند درک کنند که اصولاً چرا یک نفر باید و یا می تواند دلش به حال دیگران بسوزد و نگران سرنوشت دیگران باشد ان هم بی هیچ مزد و منتی زندگیش را وقف خدمت و نجات مردم نماید .
همۀ علما و متفکران و هنرمندان در تاریخ دارای درجه ایی از انواع احساس مسئولیت و رسالت نسبت به جامعه خود بوده اند . ولی دانش و هنر و فن و فلسفه از آنجا که انواع آگاهیهای جزئی و موضوعی هستند برانگیزندۀ رسالتهایی کلان و اجتماعی نیستند بنابراین ان آگاهی که مولد احساس مسئولیت و رسالت اجتماعی باشد از ماهیتی دگر است که یک دانایی جهان شمول و فراسوی حیات مادی بشر است که کل تاریخ را زیر نظر دارد و جاودانگی انسان را درک میکند . بهرحال هر نوع علم و آگاهی نو گروه های خاصی از مردم را و جنبه هایی از زندگی انان را مورد سوال ومخاطب قرار می دهد ولی رسالت اجتماعی حاصل معرفتی کلان و جهانی و تاریخی است به همین دلیل مصلحین اجتماعی و انقلابیون بزرگ را بایستی دارای درجه ایی از این رسالت دانست . مثلاً یک ادیب نگران فرهنگ مردم است یک دانشمند نگران سعادت مادی مردم است یک سیاستمدار نگران سرنوشت نظم و عدالت است یک پزشک نگران سلامتی است و.... و این نگرانی و مسئولیت هم در صورتی در همان محدوده بوجود میآید که آگاهی بکر و برتری در میان باشد همانطور که مثلاً به ندرت یک پزشک عصر جدید براستی نگران سلامت جامعه است زیرا او مصرف کنندۀ دانش است و نه مولد آن .
ولی یک پیامبر یا عارف و مصلح اجتماعی نگران همۀ این امور است : سلامتی ، فرهنگ ، سیاست ، عزت ، عدالت ، اخلاق ، امنیت ، نظم و.... در حقیقت احساس رسالت،کلّ انسانیت را در بر می گیرد . به همین دلیل مثلاً والدینی که فقط نگران تغذیه فرزند خود هستند در واقع دارای احساس رسالت نسبت به فرزند خود نیستند .
احساس رسالت در یک انسان یکی از احساسات زندگی او نیست که در کنار زندگیش وجود داشته باشد بلکه کلّ احساس او در زندگی و از زندگی و برای زندگی کردن است . برای او رسالتش عین تمام منظورش از زیستن است . به زبان فلسفه مدرن وجود یک رسول مصداق « هستی برای دیگران و در دیگران است » و سعادت او معلولی از سعادت دیگران است و لذا رسول غمخوار دیگران است و از برای خودش هیچ همّ و غمی ندارد در حالیکه عامۀ مردم مصداق « هستی برای خود » می باشند . پس در واقع یک رسول یک موجودی اجتماعی و جهانی است و جهانی زندگی می کند و بشری جهانی شده است و جهان در اوست و گویی که سرنوشت بشریت در دست اوست . رسول کسی است که جهان را میبیند و می شناسد و این بصیرت و دانایی منشاء رسالت اوست . علم و معرفت حقیقی و پایدار ذاتاً دارای رسالت است و علوم جزئی چون دمدمی و باطل شونده هستند دارای این ماهیت نمی باشند . انچه که جاودانه است مسئولیت برانگیز است . حس رسالت از حس جاودناگی و معرفت بر جاودانگی است وجاودانگی معرفت . و لذا خود رسولان هم ماندگارترین انسانهای تاریخ هستند .
معرفت دینی تنها معرفتی است که ذاتاً برانگیزندۀ مسئولیت و رسالت دربارۀ مردم است و لذا امر به معروف و نهی از منکر اساس رسالت پیامبران بوده است . این مسئولیت در درجه اول خود فرد را مسئول سرنوشت خودش می سازد و سپس مسئول دیگران می نماید . فرق معرفت دینی با سائر معارف همین امر است . در جهان و معرفت دینی هیچ پدیدۀ غیر مسئول وجود ندارد و عالم هستی عالم مسئولیت است . مسئولیت در قبال هستی خود و هستی دیگران و کل جهان هستی و خالق این هستی . و این است که انسان دینی یک انسان جدی است و میزان معرفتش و همچنین ایمان و یقینش مولد این جدیت و رسالت است . در واقع یک انسان کامل در دین و معرفت کسی است که گویی بار عالم و آدمیان را بر دوش می کشد و براستی بار هستی می کشد . معرفت نیز متقابلاً محصول این مسئولیت و بار کشیدن است و این است که عامۀ مردمان از معرفت بیزارند و حتی بار هستی شخص خود را هم به گردن غیر می اندازند و لذا جبر پرست می شوند . به بیان دیگر احساس مسئولیت و رسالت دارای ذاتی مختارانه می باشد و بر علیه جبرها می ستیزد . تفاوت اساسی انسانها در میزان کشیدن این بار است آنکه بار بیشتری می کشد انسانتر است و این است انسانیت .
حقیقت تجربی بشر نیز نشان می دهد که هیچکس نمی تواند به تنهایی خوشبخت و رستگار شود . بشریت نفس واحده است و هر فردی به مثابه سلولی از ان می باشد . طبع خیراتی در عامۀ بشر غریزتاً از چنین تجربه ایی سر براورده است که معمولاً در نیمۀ دوم عمر آشکار میشود و این است که حتی کافرترین و خود پرست ترین آدمها هم گهگاه خیرات می کنند و خدمات عمومی ارائه می نمایند تا خودشان بتوانند لحظه ایی احساس سعادت کنند در حالیکه برای خوشبخت بودن هیچ کم ندارند ولی هیچ احساس خوشبختی ندارند . تا زمانی که حتی یک نفر بر روی زمین و حتی در اعماق تاریخ گذشته بدبخت مانده باشد مابقی بشریت نمی تواند احساس خوشبختی کند این رازی فوق منطقی است و از اسرار احسا س مسئولیت و رسالت اجتماعی می باشد . بنابراین انان که احساس رسالت بیشتری دربارۀ دیگران دارند خردمندترند و زودتر به این حقیقت رسیده اند . در اینجا می توانیم راز شفاعت را بعنوان یکی از کرامتهای وجود رسولان درک کنیم .
به لحاظ قضاوتهای ظاهری و ملاکهای دنیوی رسولان بدبخترین افراد بشری هستند زیرا تمام حیات خود را وقف نجات دیگران نموده و نهایتاً جز انگشت شماری ایمان نیاورده و مابقی مردم کافرتر و شقی تر یعنی بدبخت تر هم شده اند و این رازی بس عجیب است و لذا از چشم منطق رسالت امری عبث و احمقانه و ضد بشری می آید و این اساس منطق مدرن در طرد رسالت انبیای الهی و مصلحین بزرگ است .
بهرحال آنکه فهمید دیگر نمی تواند زندگی فردی و جانوری داشته باشد و احساس خوشبختی کند . انکه فهمید از فردیت خارج می شود و این توسعه جهانی وجود برای او جز درد و رنج و محنت و تهمت و عداوت خلق سودی ندارد . در واقع عنصری که خوشبختی نامیده می شود چیزی جز حماقت نیست و آدمی تا بتواند می خواهد احمق بماند ولی وجود رسولان این امر را ناممکن می سازند و همین امر اساس کفر و عداوت عامۀ مردم نسبت به رسولان است . انکه که بیشتر می فهمد بدبخت تر است و این است که شجرۀ ممنوعه در بهشت را همان شجرۀ معرفت نامیده اند که باعث خروج آدم از بهشت شد . از اینجاست که این سخن مشهور در انجیل مفهوم مییابد که « همۀ ابلهان در بهشت هستند » گویی که خوشبختی و بی مسئولیتی امری واحد است و این است که بشر مدرن راه بی مسئولیتی مطلق را که همان مکتب لیبرالیزم و اصالت زندگی خصوصی است برگزیده و خود را به جنون فزاینده و تخدیر فزاینده می کشاند تا بتواند آزاد و غیر متعهد و خوشبخت باشد ولی می بینیم که نمی تواند و این تلاش به سمت خودکشی می رود . آنان که بیشتر تصمیم قطعی بر خوشبختی فردی دارند زودتر به افسردگی و اعتیاد و خودکشی می رسند . اعتیاد مدرن بعنوان بزرگترین زمینۀ نابودی نسل بشر محصول ارادۀ به خوشبختی فردی است .
انسان مدرن در عرصۀ آخرالزمان که آستانۀ قیامت و رویارویی با حق است مستمراً هوشیارتر و بیدارتر می شود یعنی مسئولتر می شود و برای فرار از این به خود آیی بسوی مخدرات می رود . عرفانهای لیبرالی جدید هم نتواسته است انسان را از این مسئولیت جهانی مبرا سازد . انسان مدرن از هر حیث انسانی جهانی است و دارای مسئولیتی جهانی است که باید ان را بپذیرد . انسان مدرن نمی تواند پای تلویزیون خود بنشیند مشروبش را بخورد و تخمه بشکند و با تماشای ایدز و تروریزم و خفقانها و حقارتها و جنایتها و مفاسد خانمان سوز در سراسر جهان احساس خوشبختی داشته باشد . عصر اخرالزمان عصر نابودی خوشبختی فردی و نابودی فردیت است . انسان مدرن درحالیکه مستمراً فردتر و باطناً تنهاتر می شود ولی نمی تواند این فردیت را غار خوشبختی خود سازد . این تنهایی بایستی بار کل جهان را بدوش کشد تا بتواند خود را تحمل کند زیرا ادمی برای چنین باری خلق شده است و از ان رهایی ندارد . فقط با حمل چنین باری می تواند در عرصۀ قیامت در حضور پروردگارش بماند و نگریزد . آنچه که انسان تنها و مدرن را بر آتش دوزخ تکنولوژی آرام و قرار می بخشد سنگینی حمل این مسئولیت جهانی است . این است انسان .
انسان مدرن نه تنها بایستی مسئولیت کل جهان مدرن را بپذیرد بلکه بایستی مسئولیت کل تاریخ گذشته جهان را بپذیرد زیرا محصول نهایی این تاریخ است و بایستی مافاتش را بپردازد زیرا اخرالزمان بارانداز کل تاریخ است و این معنای حشر است . انسان مدرن بایستی مسئولیت و بار کفر و جنون و جنایت دیگران را نیز بدو ش بگیرد و از ان خود نماید زیرا از ان اوست و خود محصول نهایی کل این واقعه است . بر جای همه زیستن و خلیفۀ مردم بودن . این است انسان .
اگر هیچ کاری هم از دست ما برای دیگران ساخته نباشد کمترین کاری که به نفع خود ماست و بایستی ان را بپذیریم این است که خود را از جهان منفک نکنیم و چشم خود را بر ان نبندیم و بدان پشت نکنیم که همین منفرد و مستثنی کردن خود مرداب گندیدگی ماست . کمترین کار این است که با جهانی که در ان زیست می کنیم احساس همدلی و همدردی داشته باشیم و بدبخت ها را ذاتاً بدبخت نپنداریم و خود را که هنوز به بسیاری از این بدبختیها مبتلا نشده ایم زیرکتر از دیگران نپنداریم و بدبختیهای دیگران را از ان خود بدانیم و خود را در ان سهیم و نیز از علل این بدبختیها بدانیم این لطفی است که به خود می کنیم .
ختم رسالت انبیای الهی در این آخرالزمان به معنای ان است که اصول معرفت دینی در وجود ما تبدیل به عقل و تجربه و فطرت شده است و امروزه هر انسانی جانشین رسولان گذشته است و بایستی احساس رسالت داشته باشد وگرنه از کل تجربه تاریخی بشر محروم است .
ع-خ