تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

عبرتی از آیینه ( آیینۀ عرفانی )

 

آیینه یکی از قدیمترین اختراعات بشر است و از همۀ مصنوعات بشری رازوار تر و حتی متافیزیکی است . نیاز ذاتی انسان به مشاهدۀ جمالش انگیزۀ این اختراع بس قدیمی می باشد پس در حقیقت معنوی ترین اختراع بشر است و همانطور که هر اختراعی به تقلید از یکی از مخلوقات خداست اختراع آیینه نیز برگرفته از آب است .

می دانیم که در آیینه خطایی بسیار بزرگ و حیرت آور رخ می نماید که هیچ تفسیری علمی ندارد و همچون یک جادو و واقعه ماورای طبیعی است . و آن اینکه اشیایی که در مقابل آیینه قرار می گیرند به لحاظ جهت یابی افقی کاملاً معکوس می شوند یعنی دست راست ما در آیینه تبدیل به دست چپ ما می شود همانطور که کلمات در مقابل آیینه وارونه و ناخوانا می گردد و این به مثابه یک فریب عظیم و غیر قابل تفسیر است . بهرحال در مجموعۀ اختراعات و اکتشافات علمی بشر فقط آیینه است که دارای چنین خاصیتی غیر علمی می باشد و نیز تنها اختراعی که ما را به ما نشان می دهد ان هم بطرزی جادوئی که این جادو نیز در طی اعصار و قرون بتدریج کشف گردیده است و چه بسا هم اکنون نیز بسیاری از مردم این جادوی آیینه را کشف نکرده اند . ولی در عین حال از قدیم الایام در همۀ فرهنگها نگریستن طولانی مدت در آیینه مخصوصاً در تنهایی و خاصه در شب مخاطره آمیز تلقی شده است و حتی سبب برخی جنون دانسته شده است .

علاوه بر جادوی مذکور که جابجایی شرق و غرب اشیاء است اگر در تنهایی و آرامش در آیینه برای مدتی مات شویم به طرزی جادوئی جمال ما در آیینه دچار استحاله  و دگردیسی لحظه به لحظه شده و بینهایت صورت حیرت آور و مخوف از ما در آیینه آشکار می شود که در حقیقت صورتهای تکاملی ما در طول تاریخ خلقت است و نیز صورتهایی از ماهیت باطنی ماست که تفسیری عرفانی دارد . و اما مسئله این است اگر واقعاً آیینه نمایانگر بی دخل و تصرف جمال ماست و مظهر و مثال صداقت است که : آیینه بنمود چون نقش تو راست      خود شکن ایینه شکستن خطاست .         پس باید باور کنیم که شرق و غرب هیکل ما و دست چپ و راست بدن ما همان است که آیینه نشان می دهد و نه آنچه که ما بواسطۀ محسوسات و ادراک ذهنی خود درمی یابیم یعنی در حقیقت آنچه را که ما سمت راست و شرق می دانیم همانا سمت چپ و مغرب ماست . بر همین اساس نیز به لحاظ معنوی و مسیر زندگانی خود می توانیم باور کنیم که آیینه راست میگوید زیرا همۀ افراد بشری بر اساس جهت یابی و انتخاب راه زندگی خود نهایتاً و مخصوصاً در اواخر عمر به این نتیجه می رسند که کلّ راه زندگیشان معکوس بوده است و بطرزی حیرت آور فریب خورده اند زیرا  هیچ سعادت و رضایتی از راهی که پیموده اند نصیبشان نشده است . این احساس حسرت و ندامت و شکست و فریب خورده گی در هویت ذاتی اکثریت قریب به اتفاق افراد بشری امری بدیهی است . و این مسئله ثابت می کند که حق با آیینه است و یک وارونگی عظیم در شعور و ادراک حسی ما وجود دارد .

در تاریخ فلسفه و علم و مخصوصاً شناخت شناسی بسیاری از خطاهای حواس پنجگانه و ادراک ذهنی بشر ثابت شده است و ما در اینجا فقط به یک نمونۀ معروف اشاره می کنیم که شباهت زیادی به جادوی آیینه دارد و آن اینکه می دانیم که به لحاظ علمی کلّ جهان بیرون ما در شبکیۀ چشم ما وارونه می شود و ما بایستی بر اساس فیزیک نور و قانون عدسیها همه اشیاء را وارونه ببینیم یعنی شمال و جنوب هر شئی بایست برعکس باشد و هر چیزی بر روی سر خود قرار داشته باشد ولی یک تحول و واقعۀ فوق علمی در روان ما موجب می شود که ما هر چیزی را بر سر جایش ببینیم که البته ما این وضعیت را واقعی می دانیم ولی هیچ قانونی نمی تواند ثابت کند که بالا و پایین هر شئی و شمال و جنوب جهان کجاست بخصوص که در نظریات جدید علم فیزیک از جمله نظریۀ نسبیت و نظریۀ عدم قطعیت ادراکات حسی ما جملگی نسبی می باشند و در فضای لامتناهی و قانون فضا- زمان همۀ اعتبارات حسی ما قراردادی هستند و اعتبارشان فقط بسته به عادت ماست .

بنابراین می توان گفت اگر جهت یابی جغرافیایی برای انسان تا این حد غیر ممکن و بی اعتبار است پس جهت یابی معنوی تا چه حدی لطیفتر و پیچیده تر است که سرنوشت ابدی ما را می سازد . اگر چشم ما که مطمئن ترین حواس پنجگانه محسوب می شود تا این حد ما را به حیرت و تردید می اندازد و ابتدایی ترین ادراک ذهنی ما را به شک مبتلا می کند پس سائر حواس امکان خطای بیشتری دارند مثلاً از کجا معلوم که اصوات و مزه ها و بوها و لمس ما از چیزها جملگی غیر از آن باشند که ما بواسطۀ ذهن خود در می یابیم .

از اینجاست که یک بار دگر مثل همیشه محتاج یک آیینه مطمئن و یک میزان و مقیاس معتبر هستیم تا بتوانیم به یک معرفت یقینی و یک انتخاب یقینی در زندگی دست یابیم تا حیات جاودانۀ ما به جای آب به سراب منتهی نشود و آن چیزی جز یک آیینۀ انسانی و عرفانی و الهی نیست یعنی پیر معنوی و امام هدایت . و یک بار دیگر به اعتبار این سخن پیامبر(ص) و علی(ع) می رسیم که بی امام ، کافر است . یعنی گمراه است .

 

ع-خ
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمای رابطه برقرار کردن

 

یک فرد بشری به میزانی که بین حیات فردی و اجتماعیش تفاوت است در برقراری رابطه با دیگران مشکل دارد یعنی به میزانی که پنهان و آشکار زندگیش متضاد است قدرت برقراری روابطی عمیق و پایدار با دیگران را ندارد به بیانی دیگر آدمی به میزانی که آداب و رفتار روزمرگیش درتنهایی و یا با خانواده اش تفاوت زیادی از کردارش در حضور دیگران ندارد می تواند روابطی عمیقتر داشته باشد و از تنهایی و حقارت زندگی فردی خود خارج شده و توسعۀ روانی داشته باشد و رشد جز این نیست . آدمی در ارتباط با هر کسی وارد جهان نوینی می شود بخصوص که آنکس شباهتهای کمتری با او داشته باشد .

سخن از صمیمیت و عمق رابطه است که حاصل نزدیکی است که این نزدیکی حاصل اعتماد است و حاصل به حداقل رسانیدن تفاوت رفتار فردی و جمعی است . پس سخن از صدق است و اما چه چیزی این صداقت را ممکن می سازد . یعنی اگر فردی به محض روبرو شدن با فرد جدیدی مجبور به خود سانسوری شود این امر مانع رابطه و دشمن صمیمیت و صداقت است . خود سانسوری همان عدم صدق با خویشتن است که در رابطه با دیگران خود نمایی میکند و انچه که موجب خود سانسوری در این رابطه است ان کردارهای خلاف عقل و عرف و اخلاق می باشد بنابراین به امر تقوا می رسیم و تقوا را برخلاف ادعاهای لیبرالی مدرن بزرگترین عامل صداقت و عمق رابطه می یابیم و بلهوسی را دشمن رابطه درک می کنیم .

در واقع پیروان اصالت فرد و زندگی خصوصی مستمراً بلهوستر و لاابالی تر می شوند و لذا مستمراً دریوزه تر می شوند زیرا عیاشی  بطور کاذب بر امکانات و هزینه ها می افزاید که این امر موجب احتیاج و دریوزه گی بیشتری در رابطه می شود بنابراین در اینجا تضاد بین مکتب اصالت فردگرایی و ارتباطات جمعی را درک می کنیم . یعنی آدمی هر چه که می خواهد فردتر و خصوصی تر زندگی کند تا آزادتر و لاابالی تر باشد مجبور است که اجتماعی تر باشد و این دیالکتیک عرصۀ پیدایش همۀ تنشها و تشنجات و نفرتها و جنگها در جهان مدرن است که موسوم به دیالکتیک فرد- جامعه می باشد . در اینجا دیگران دشمن درجه یک « من » می شوند و بلعکس . یعنی تلاش برای آزادتر و مستقلتر زیستن به دریوزه تر و وابسته تر شدن منجر می شود و این تضاد ذاتی مکتب لیبرالیزم است که آن را به فروپاشی می کشاند و این است که از قلب لیبرالیزم شاهد ظهور فاشیزم و تروریزم و آنارشیزم هستیم .

انسان هر چه که می خواهد در زندگی خصوصیش بی قید و بند تر باشد در حیات اجتماعیش ریاکارتر و متشنج تر می شود و این همان دشمن رابطۀ عمیق و پایدار و رشد دهنده است . پر واضح است که در اینجا تقوا تنها راه برقراری رابطۀ صمیمی و خلاق می باشد و صدق را نه به معنای اصالت وقاحت و دریده گی بلکه بر اساس عقلانیت و حرمت متقابل ممکن می سازد زیرا ان نوع روابط بی بند و بار و لیبرالی که نامش دوستیهای مدرن است از حدّ عیاشی و ابتذال و خوردن و رابطۀ نامشورع جنسی تجاوز نمی کند و هرگز امکان رابطۀ بالاتنه ایی پدید نمی آید . به بیان دیگر زندگیهای جانوری و غریزی بزرگترین مانع روابط عمیق اجتماعی است که روح فرد را در بدنش مدفون می سازد و تن او را باتلاق روانش می نماید . آنچه که انسان را جهانی می کند ارتباطاتی بر اساس عقلانیت و تقواو ادب است و این است که جهانی ترین انسانها با تقوا ترین انسانها یند مثل انبیاء و اولیاء و عرفا .

آنکه تقوا ندارد هیچ دوستی ندارد و لذا شبانه روز در صدد یافتن آشنایانی جدید است که معمولاً بسیار پر هزینه هستند زیرا روابط پایین تنه ایی اینگونه اند .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ همفکری

 

عموماً پنداشته می شود که همفکری به معنای جمع جبری و روی هم گذاشتن افکار دو یا چند نفر است به قصد به اتحاد رسانیدن این افکار و رسیدن به یک فکر مشترک جهت همکاری مشترک .

ما اینک همفکری دیگری را معرفی می کنیم بدین معنا که دو نفر با هم بنشینند و یه نیت رسیدن به معنا و حقیقتی دگر و برتر که نمی دانند که چیست با هم گفتگو کنند . البته که معلومات و تجربیات هر یک به میان می آید ولی نه به قصد رسیدن به فصل مشترک و باورهای مشترک جهت کاری مشترک و سودی مشترک . بلکه به قصد رسیدن به معنایی برتر در ورای معلومات و تجربیات طرفین گفتگو . این به معنای با هم اندیشیدن است که ماهیتاً از تأملات تنهایی متفاوت است . این معنایی حقیقی همفکری می باشد که به لحاظ تاریخی به سقراط حکیم نسبت داده شده است و لذا دیالوگ را اصولاً سقراطی می نامند .

متأسفانه بشر با اینکه در زمینه همکاری تاریخی بس طولانی دارد ولی همفکری امری بس نادر است و آنچه هم که مشهور به همفکری و گفتگو و یا مذاکره و مشورت می باشد حداکثر چیزی جز التقاط و اختلاط و یا معدلی از مجموعۀ آرای مشترک نیست زیرا نیت گفتگو بکلی چیزی دیگر است . این واقعه ایی بسیار نادر است که دو نفر به قصد فهم ذاتی یک مشکل و یا دستیابی به حقیقتی نو با یکدیگر به گفتگو بپردازند .

دیالوگ سقراطی یک بار دیگر در عرفان اسلامی و در مکتب اصحاب صفه  احیا گردید و در رابطۀ بین مراد و مرید تبدیل به یک مکتب و سنت شد که متأسفانه امروزه به نسیان رفته است . در قرآن و احادیث اسلامی نیز بر این امر تأکید فراوان شده است که آنگاه که دو یا سه نفر با هم راز دل گویند سومی خداست . این امر بیان دیگر از حقیقت مورد بحث ماست . حضور پروردگار بعنوان رب در میان این گفتگوهای همدلانه در واقع منشأ پیدایش حکمت است . پس واضح است که همفکری به معنای مذکور محصول اعتماد و همدلی و صداقت است و نه یک عمل نمایشی و مصلحتی . ادموند هوسرل از فلاسفۀ پیرو مکتب سقراط در قرن بیستم یک بار دیگر تلاش نمود تا همان سنت را احیا نماید و بدین طریق حکمت جاوید را وارد جهان فلسفه کند و بدین منظور مدرسه ایی مشابۀ آکادمی افلاطون پدید آورد که شاگردانش بتوانند دو به دو با یکدیگر دیالوگ کنند ولی این تقلید به جایی نرسید و این مدرسه به بن بست رسیده و ناکام گردید زیرا اساس این نوع اندیشیدن معنای اتحاد دو فکر بر روی یک مسئله مستلزم ایمان و اعتماد و دوستی و همدلی است که یک مسئله کاملاً دینی می باشد ونه فلسفی .

اگر هر فکر بکری حاصل خودکاوی و استغراق در خویشتن است دو دوست همدل بهتر می توانند یکدیگر را بکاوند و به یکدیگر امکان کاویده شدن را بدهند زیرا چه بسا اسراری که آدمی خود نسبت به ان در درون خودش کور است . در این رابطه هر یک به مثابه آیینه دیگری می باشد و هر کسی امیال و احساسات و اسرار ضمیر ناخوداگاه طرف مقابل را استخراج می کند . و فقط دو مؤمن می توانند چنین رابطه ایی داشته باشند . مکاشفات حاصل از این همفکری دارای ماهیتی برتر از تفکرات خصوصی است که یکی از مشهورترین این مکاشفات در تاریخ مکتوب ما از رابطۀ مولوی و شمس تبریزی پدید امده که اقیانوس بیکرانی از معرفت را برای جهانیان آشکار ساخته است .همۀ معارف و حکمتهای ماندگار در تاریخ حاصل چنین گفتگوهای مؤمنانه بوده است مثل دیالوگهای حضرت مسیح با حواریون و یا مصاحبت پیامبر با اصحابش و یا دیالوگ سقراط با شاگردانش و یا گفتگوی عارفان هندو با یکدیگر که کل اوپانیشادها را بعنوان یکی از ماندگارترین معرفت بشری پدید اورده است .

 

 

ع-خ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ رسالت

تعریفی از انسانیّت

 

رسالت به معنای احساس وظیفه برای مردم در جهت آگاه کردن انان و نهایتاً هدایت و رستگاری مردم ، در هر درجه و شدتی از مسئولیت که باشد امری برخاسته از دانایی و معرفت است . رسالت اجتماعی از هر نوع و در هر موضوعی دارای ماهیت عرفانی است و از جنس آگاهی برتر از زمانه می باشد درست مثل احساس مسئولیت والدین نسبت به فرزندان . آگاهی و فهم دگر و برتر نسبت به جامعه و زمان به خودی خود برانگیزندۀ احساس مسئولیت و رسالت است به مصداق اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است .

رسالت انبیای الهی که نخستین احساس مسئولیت در بشر نسبت به کل بشریت است دارای همین معناست همانطور که می دانیم که همۀ انبیای الهی قبل از آغاز رسالت رسمی خود نیز از انسانهایی با آگاهی و فراست برتر بوده و نسبت به جامعه خود حساسیت و مسئولیت شدیدی داشته اند . نسبت حماقت یا جنون به آنها از جانب مردم از این بابت بوده ک مردم مطلقاً نمی توانسته اند درک کنند که اصولاً چرا یک نفر باید و یا می تواند دلش به حال دیگران بسوزد و نگران سرنوشت دیگران باشد ان هم بی هیچ مزد و منتی زندگیش را وقف خدمت و نجات مردم نماید .

همۀ علما  و متفکران و هنرمندان در تاریخ دارای درجه ایی از انواع احساس مسئولیت و رسالت نسبت به جامعه خود بوده اند . ولی دانش و هنر و فن و فلسفه از آنجا که انواع آگاهیهای جزئی و موضوعی هستند برانگیزندۀ رسالتهایی کلان و اجتماعی نیستند بنابراین ان آگاهی که مولد احساس مسئولیت و رسالت اجتماعی باشد از ماهیتی دگر است که یک دانایی جهان شمول و فراسوی حیات مادی بشر است که کل تاریخ را زیر نظر دارد و جاودانگی انسان را درک میکند . بهرحال هر نوع علم و آگاهی نو گروه های خاصی از مردم را و جنبه هایی از زندگی انان را مورد سوال ومخاطب قرار می دهد ولی رسالت اجتماعی حاصل معرفتی کلان و جهانی و تاریخی است به همین دلیل مصلحین اجتماعی و انقلابیون بزرگ را بایستی دارای درجه ایی از این رسالت دانست . مثلاً یک ادیب نگران فرهنگ مردم است یک دانشمند نگران سعادت مادی مردم است یک سیاستمدار نگران سرنوشت نظم و عدالت است یک پزشک نگران سلامتی است و.... و این نگرانی و مسئولیت هم در صورتی در همان محدوده بوجود میآید که آگاهی بکر و برتری در میان باشد همانطور که مثلاً به ندرت یک پزشک عصر جدید براستی نگران سلامت جامعه است زیرا او مصرف کنندۀ دانش است و نه مولد آن .

ولی یک پیامبر یا عارف و مصلح اجتماعی نگران همۀ این امور است : سلامتی ، فرهنگ ، سیاست ، عزت ، عدالت ، اخلاق ، امنیت ، نظم و.... در حقیقت احساس رسالت،کلّ انسانیت را در بر می گیرد . به همین دلیل مثلاً والدینی که فقط نگران تغذیه فرزند خود هستند در واقع دارای احساس رسالت نسبت به فرزند خود نیستند .

احساس رسالت در یک انسان یکی از احساسات زندگی او نیست که در کنار زندگیش وجود داشته باشد بلکه کلّ احساس او در زندگی و از زندگی و برای زندگی کردن است . برای او رسالتش عین تمام منظورش از زیستن است . به زبان فلسفه مدرن وجود یک رسول مصداق « هستی برای دیگران و در دیگران است » و سعادت او معلولی از سعادت دیگران است و لذا رسول غمخوار دیگران است و از برای خودش هیچ همّ و غمی ندارد در حالیکه عامۀ مردم مصداق « هستی برای خود » می باشند . پس در واقع یک رسول یک موجودی اجتماعی و جهانی است و جهانی زندگی می کند و بشری جهانی شده است و جهان در اوست و گویی که سرنوشت بشریت در دست اوست . رسول کسی است که جهان را میبیند و می شناسد و این بصیرت و دانایی منشاء رسالت اوست . علم و معرفت حقیقی و پایدار ذاتاً دارای رسالت است و علوم جزئی چون دمدمی و باطل شونده هستند دارای این ماهیت نمی باشند . انچه که جاودانه است مسئولیت برانگیز است . حس رسالت از حس جاودناگی و معرفت بر جاودانگی است وجاودانگی معرفت . و لذا خود رسولان هم ماندگارترین انسانهای تاریخ هستند .

معرفت دینی تنها معرفتی است که ذاتاً برانگیزندۀ مسئولیت و رسالت دربارۀ مردم است و لذا امر به معروف و نهی از منکر اساس رسالت پیامبران بوده است . این مسئولیت در درجه اول خود فرد را مسئول سرنوشت خودش می سازد و سپس مسئول دیگران می نماید . فرق معرفت دینی با سائر معارف همین امر است . در جهان و معرفت دینی هیچ پدیدۀ غیر مسئول وجود ندارد و عالم هستی عالم مسئولیت است . مسئولیت در قبال هستی خود و هستی دیگران و کل جهان هستی و خالق این هستی . و این است که انسان دینی یک انسان جدی است و میزان معرفتش و همچنین ایمان و یقینش مولد این جدیت و رسالت است . در واقع یک انسان کامل در دین و معرفت کسی است که گویی بار عالم و آدمیان را بر دوش می کشد و براستی بار هستی می کشد . معرفت نیز متقابلاً محصول این مسئولیت و بار کشیدن است و این است که عامۀ مردمان از معرفت بیزارند و حتی بار هستی شخص خود را هم به گردن غیر می اندازند و لذا جبر پرست می شوند . به بیان دیگر احساس مسئولیت و رسالت  دارای ذاتی مختارانه می باشد و بر علیه جبرها می ستیزد . تفاوت اساسی انسانها در میزان کشیدن این بار است آنکه بار بیشتری می کشد انسانتر است و این است انسانیت .

حقیقت تجربی بشر نیز نشان می دهد که هیچکس نمی تواند به تنهایی خوشبخت و رستگار شود . بشریت نفس واحده است و هر فردی به مثابه سلولی از ان می باشد . طبع خیراتی در عامۀ بشر غریزتاً از چنین تجربه ایی سر براورده است که معمولاً در نیمۀ  دوم عمر آشکار میشود و این است که حتی کافرترین و خود پرست ترین آدمها هم گهگاه خیرات می کنند و خدمات عمومی ارائه می نمایند تا خودشان بتوانند لحظه ایی احساس سعادت کنند در حالیکه برای خوشبخت بودن هیچ کم ندارند ولی هیچ احساس خوشبختی ندارند . تا زمانی که حتی یک نفر بر روی زمین و حتی در اعماق تاریخ گذشته بدبخت مانده باشد مابقی بشریت نمی تواند احساس خوشبختی کند این رازی فوق منطقی است و از اسرار احسا س مسئولیت و رسالت اجتماعی می باشد . بنابراین انان که احساس رسالت بیشتری دربارۀ دیگران دارند خردمندترند و زودتر به این حقیقت رسیده اند . در اینجا می توانیم راز شفاعت را بعنوان یکی از کرامتهای وجود رسولان درک کنیم .

به لحاظ قضاوتهای ظاهری و ملاکهای دنیوی رسولان بدبخترین افراد بشری هستند زیرا تمام حیات خود را وقف نجات دیگران نموده و نهایتاً جز انگشت شماری ایمان نیاورده و مابقی مردم کافرتر و شقی تر یعنی بدبخت تر هم شده اند و این  رازی بس عجیب است و لذا از چشم منطق رسالت امری عبث و احمقانه و ضد بشری می آید و این اساس منطق مدرن در طرد رسالت انبیای الهی و مصلحین بزرگ است .

بهرحال آنکه فهمید دیگر نمی  تواند زندگی فردی و جانوری داشته باشد و احساس خوشبختی کند . انکه فهمید از فردیت خارج می شود و این توسعه جهانی وجود برای او جز درد و رنج و محنت و تهمت و عداوت خلق سودی ندارد . در واقع عنصری که خوشبختی  نامیده می شود چیزی جز حماقت نیست و آدمی تا بتواند می خواهد احمق بماند ولی وجود رسولان این امر را ناممکن می سازند و همین امر اساس کفر و عداوت عامۀ مردم نسبت به رسولان است . انکه که بیشتر می فهمد بدبخت تر است و این است که شجرۀ ممنوعه در بهشت را همان شجرۀ معرفت نامیده اند که باعث خروج آدم از بهشت شد . از اینجاست که این سخن مشهور در انجیل مفهوم مییابد که « همۀ ابلهان در بهشت هستند » گویی که خوشبختی و بی مسئولیتی امری واحد است و این است که بشر مدرن راه بی مسئولیتی مطلق را که همان مکتب لیبرالیزم و اصالت زندگی خصوصی است برگزیده و خود را به جنون فزاینده و تخدیر فزاینده می کشاند تا بتواند آزاد و غیر متعهد و خوشبخت باشد ولی می بینیم که نمی تواند و این تلاش به سمت خودکشی می رود . آنان که بیشتر تصمیم قطعی بر خوشبختی فردی دارند زودتر به افسردگی و اعتیاد و خودکشی می رسند . اعتیاد مدرن بعنوان بزرگترین زمینۀ نابودی نسل بشر محصول ارادۀ به خوشبختی فردی است .

انسان مدرن در عرصۀ آخرالزمان که آستانۀ قیامت و رویارویی با حق است مستمراً هوشیارتر و بیدارتر می شود یعنی مسئولتر می شود و برای فرار از این به خود آیی بسوی مخدرات می رود . عرفانهای لیبرالی جدید هم نتواسته است انسان را از این مسئولیت جهانی مبرا سازد . انسان مدرن از هر حیث انسانی جهانی است و دارای مسئولیتی جهانی است که باید ان را بپذیرد . انسان مدرن نمی تواند پای تلویزیون خود بنشیند مشروبش را بخورد و تخمه بشکند و با تماشای ایدز و تروریزم و خفقانها و حقارتها و جنایتها و مفاسد خانمان سوز در سراسر جهان احساس خوشبختی داشته باشد . عصر اخرالزمان عصر نابودی خوشبختی فردی و نابودی فردیت است . انسان مدرن درحالیکه مستمراً فردتر و باطناً تنهاتر می شود ولی نمی تواند این فردیت را غار خوشبختی خود سازد . این تنهایی بایستی بار کل جهان را بدوش کشد تا بتواند خود را تحمل کند زیرا ادمی برای چنین باری خلق شده است و از ان رهایی ندارد . فقط با حمل چنین باری می تواند در عرصۀ قیامت در حضور پروردگارش بماند و نگریزد . آنچه که انسان تنها و مدرن را بر آتش دوزخ تکنولوژی آرام و قرار می بخشد سنگینی حمل این مسئولیت جهانی است . این است انسان .

انسان مدرن نه تنها بایستی مسئولیت کل جهان مدرن را بپذیرد بلکه بایستی مسئولیت کل تاریخ گذشته جهان را بپذیرد زیرا محصول نهایی این تاریخ است و بایستی مافاتش را بپردازد زیرا اخرالزمان بارانداز کل تاریخ است و این معنای حشر است . انسان مدرن بایستی مسئولیت و بار کفر و جنون و جنایت دیگران را نیز بدو ش بگیرد و از ان خود نماید زیرا از ان اوست و خود محصول نهایی کل این واقعه است . بر جای همه زیستن و خلیفۀ مردم بودن . این است انسان .

اگر هیچ کاری هم از دست ما برای دیگران ساخته نباشد کمترین کاری که به نفع خود ماست و بایستی ان را بپذیریم این است که خود را از جهان منفک نکنیم و چشم خود را بر ان نبندیم و بدان پشت نکنیم که همین منفرد و مستثنی کردن خود مرداب گندیدگی ماست . کمترین کار این است که با جهانی که در ان زیست می کنیم احساس همدلی و همدردی داشته باشیم و بدبخت ها را ذاتاً بدبخت نپنداریم و خود را که هنوز به بسیاری از این بدبختیها مبتلا نشده ایم زیرکتر از دیگران نپنداریم و بدبختیهای دیگران را از ان خود بدانیم و خود را در ان سهیم و نیز از علل این بدبختیها بدانیم این لطفی است که به خود می کنیم .

ختم رسالت انبیای الهی در این آخرالزمان به معنای ان است که اصول معرفت دینی در وجود ما تبدیل به عقل و تجربه و فطرت شده است و امروزه هر انسانی جانشین رسولان گذشته است و بایستی احساس رسالت داشته باشد وگرنه از کل تجربه تاریخی بشر محروم است .

 

 

ع-خ
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

احساس خوشبختی چیست ؟

 

بسیارند کسانی که برای خوشبخت بودن همۀ امکانات لازم را دارند و به همۀ ملزومات اقتصادی و اجتماعی که عمری به آن اندیشیده اند و برایش تلاش کرده اند تا خوشبخت شوند دست یافته اند ولی هنوز هم احساس خوشبختی و دلخوشی ندارند و بلکه مستمراً این احساس را از دست داده اند و به همین دلیل خوشبختی و دلخوشی چیزی مربوط به گذشته است و لذا همواره انسانها برای درک آن روی به گذشته و خاطرات خود می کنند و این یک قاعدۀ جهانی است .

براستی که خوشبختی و سعادت دقیقاً همان دلخوشی است یعنی یک احساس محض است و هیچ محلی از اعراب در جهان منطق و اندیشه ندارد . براستی مسئله چیست ؟ آیا هنوز هم کمبود امکانات و نقص شرایط موجب عدم خوشبختی ماست ؟ ولی عقل ما این احتمال را طرد می کند زیرا معمولاً آدمی در طول عمرش به بسیاری از آرزوهای خود می رسد و لذا بایستی احساس خوشبختی بیشتری داشته باشد ولی واقعیت خلاف این امر را ثابت می کند . پس بایستی باور کنیم که خوشبختی یعنی همان چیزی  که کل بشریت در تمام عمر در جستجویش هستند امری کاملاً قلبی و روحانی است و هیچ ربطی به امکانات و شرایط بیرونی ندارد و اتفاقاً همین اهمیت امور بیرونی باعث نابودی احساس خوشبختی است . زیرا در مسیر کسب امکانات و اصلاح شرایط بیرونی بتدریج ان جوهرۀ حیات و احساس وجود را از دست می دهیم زیرا آن را به مصرف بیرون می رسانیم و لذا آنگاه که به مقصد می رسیم جا تر است ولی بچه نیست . احساس خوشبختی همچون کودک است که هیچ منطقی نمی داند و برای نشاط و امید زندگی به هیچ امکانات بیرونی نیازمند نیست الا به اندازۀ قوت لایموت .

آنچه که جوهرۀ سعادت و احساس زندگی را در ما به تاراج می برد اندیشۀ خطای ما دربارۀ ان است . ما از بس که برای پیدا کردن خوشبختی در برون از خود گشته و از خود دور گشته ایم منشأ سعادت و زندگی یعنی خودمان را از یاد برده ایم و گم شده ایم . به بیرون رفته بودیم تا چیزی برای خوشبخت تر شدن به خانه آوریم ولی حالا هم خانه را فراموش کرده و هم راه خانه را گم کرده ایم یعنی راه دل را . زیرا خانۀ خوشبختی ما دل ماست که در نیمۀ دوم عمر آنگاه که به این خانه باز می گردیم اگر هم پیدایش کنیم دربش را نمی یابیم و اگر هم بیابیم و بر این خانه وارد شویم در ان کسی را نمی یابیم . در یک کلام این وضعیت دلیلی جز خود فروشیهای ما ندارد و ما در بیرون از خانه  دل را فروخته ایم و لذا اینکه دیگر کسی وجود ندارد و این همان احساس بدبختی است .

حال که ادرس خانۀ خوشبختی را یافته ایم چاره ایی جز این نداریم که دلمان را که فروخته ایم باز پس بگیریم و به خانه اش بازگردانیم و این کار البته هزینه ایی عظیم دارد که بایستی کفاره اش را بدهیم تا دلمان را از بازار بیابیم و بازخریم .

« ای مؤمنان خود را مفروشید  که کافر می شوید »  قرآن .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قدرت اندیشیدن

 

در جهان فلسفه و نیز فرهنگ عامه از هر قدرتی سخن می رود الاّ قدرت اندیشیدن . براستی قدرت تفکر و اندیشه گری یعنی چه ؟ بهتر است که خود قدرت را اندکی معنا کنیم . قدرت در محسوسترین تعریفش چیزی جز توانایی تغییر دادن نیست که این تغییر به دو نوع کلی می باشد : آفرینتش و دگرگون سازی . تفاوت این دو نوع قدرت واضح است که قدرت دگرگون سازی در ادامه قدرت ابداع است اندیشه نیز دارای این دو نوع قدرت می باشد متفکرانی که بانی ایده ها و مفاهیم جدید ی هستند و آنان که این معانی جدید را بکار می برند و در جامعه موجب تغییر می شوند . مثل فرق سقراط و ارسطو و یا فرق نیچه و سارتر . و اما واضح است که اصل قدرت اندیشه در بدعت مفاهیم بکر و یا الغاء مفاهیم کهن است که  این هر دو امری توأم می باشد زیرا هر معنای جدید ی خودبخود بسیاری از مفاهیم قدیم را لغو و یا احیا می سازد . قدرت تولید معانی و ارزشهای جدید و یا الغای ارزشهای قدیم مستلزم دو امر است و دو پیش شرط می طلبد : تعمق و استغراق در خویشتن که اساس اندیشه است و سپس صداقت و شهامت بیان مکاشفات . گاه انسان در غواصی عالم معانی موفق به کشف گوهرهای جدید می شود ولی شهامت به بیرون آوردن ان را ندارد .

قدرت تعمق و استغراق لازمه درون گرایی و چشم پوشیدن از جهان بیرون و امکان بازگشت به خویشتن است که این یک امر کاملاً دینی می باشد که همان زهد نامید ه می شود به همین دلیل همۀ افکار بکر دارای ماهیتی اخلاقی هستند حتی ماتریالیستی ترین مکاشفات . ولی قدرت استخراج معانی مستلزم از خود گذشتگی است و گاه گذشتن از نان و نام و امنیت و جان را طلب می کند . پس قدرت اولیه فکر مستلزم گذشتن از جهان مادی و دنیا است که به خود آمدن را ممکن می کند و در خود رفتن را عملی می سازد ولی قدرت مرحله دوم مستلزم گذشتن از خود است . و این همان مکتب اصالت فنا در دو مرحله است که قدرت تفکر را ممکن می کند که مرحله نخست باعث انقلاب درونی می شود و مرحله دوم هم جهان بیرون را تغییر می دهد . این تغییر بیرونی معلول تغییر درونی است و می دانیم که تغییر کامل همان تغییر از عدم به وجود و وجود به عدم است .

پس هر که قدرت تغییر خود را داشته باشد جهان را هم تغییر خواهد داد . پس ارادۀ به تغییر اساس قدرت فکر است که تغییر خویش پدید آورندۀ اندیشه های جدید است و تغییر جهان موجب قدرت صدق و بلاغت است . ارادۀ به تغییر همان ارادۀ به تفکر است .

 

 

ع-خ
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

محک زناشویی

 

می دانیم که بدون وجود غریزه و نیاز جنسی ، ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شود پس این امر به مثابه ذات یگانه هستۀ مدنیت یعنی خانواده است . تجربۀ بشر نیز نشان داده است که رابطۀ جنسی همواره علت العلل همۀ موافقت ها و مخالفتهای این رابطه است . اگر رابطۀ جنسی رضایت بخشی برای طرفین وجود داشته باشد همۀ اختلافات و مشکلات قابل حل است و تفاهم بطور ذاتی رخ می نماید ولی اگر این رابطه مختل و معذب باشد هر امری بهانه ایی مرموز برای تشنج است و هیچ علم و فن و منطقی قادر به پدید آوردن تفاهم نیست الا اینکه اصل رابطه علاج شود . و اما علاج رابطه جنسی بخودی خود و بدون حل و فصل کلی رابطه به لحاظ اعتقادی و عاطفی و اجتماعی ممکن نیست و بلکه وضع را بغرنجتر می سازد همانطور که هیچ دارو و فوت و فن مشاوره ایی و روانشناختی تا به امروز نتوانسته کمترین کمکی به مشکل جنسی زناشویی بنماید . رابطه جنسی نمادی محسوس و جسمانی از رابطۀ قلبی است و نمایش اجتناب ناپذیر باطن پنهان این رابطه است یعنی رابطۀ پایین تنه زناشویی بطور جبری آیینه تمام نمایی رابطۀ بالاتنه ایی آنها است که به دو جنبه عقلی و قلبی تقسیم می شود . زن و شوهری که به لحاظ نگرش به زندگی و ارزیابی امیال و اعمال بشری و اصول اعتقادی با هم در اختلاف و جدال باشند نمی توانند احساس همسویی داشته باشند و لذا این ناهمسویی عاطفی خواه و ناخواه در رابطۀ جنسی آشکار می شود .

هر چند که زن و شوهر به عقل و تجربه و نیاز درمی یابند که به مصلحت استمرار زناشویی است که رابطۀ جنسی را مستحکم سازند ولی بطرزی عجیب این رابطه مختل و معذب است و این بدان معناست که رابطۀ جنسی بکلی از ارادۀ شخصی و مصلحتی طرفین خارج است و گویی که یک امر متافیزیکی و الهی است . همانطور که اصولاً امر ازدواج و طلاق هم همواره واقعه ایی متافیزیکی تلقی شده است و با معنایی به نام سرنوشت گره خورده است . و این است که اکثریت طلاقها معلول نابودی رابطه جنسی هستند و تا این رابطه وجود دارد طلاق امری بسیار شاقه است .

در قرآن کریم می خوانیم که بایستی مؤمن با مؤمن و کافر با کافر و مشرک با مشرک ازدواج کند . این امر دال بر حقیقتی است که اساس رابطه روانی و قلبی زناشویی می باشد . می دانیم که ایمان و کفر دو وضعیت کاملاً قلبی و متافیزیکی است همانطور که رابطۀ جنسی هم چنین است . رابطۀ جنسی هرگز نمی تواند بر اساس مصلحت و وظیفه و به صرف نیاز شهوانی و از روی اکراه ممکن شود تا رابطه ایی عزیز و لذیذ باشد و عطش و بی قراری قلبی را تسکین دهد و زن و شوهر را در زیر یک سقف قرار بخشد . این گمان که با بالا رفتن سن رابطۀ جنسی هم کاهش می یابد و یا از بین می رود گمانی بغایت نادرست است اتفاقاً بدلیل اینکه با ادامۀ زندگی زناشویی مشکلات و مسئولیتها هم بیشتر می شود این رابطه نیازمند عمقی بیشتری است . سخن بر سر تعدد و آتشین بودن رابطه جنسی نیست بلکه عمق و صمیمیت رابطه است که در مسیر عمر بایستی رشد یابد همانطور که آدمی در دوران کمال و کهولت محتاج تعمق و معنویت بیشتری است رابطۀ جنسی نیز نیازمند این رشد می باشد .

رابطۀ جنسی تجلی فیزیکی قلبی ترین رابطه بین زن و شوهر است هر چند که دریافت جنسی برای هر  یک از طرفین متفاوت است و این دو رابطه به لحاظ ظاهری همسان نیست . به همین دلیل در روابط نامشورع بدون استفاده از مخدرات و محرکات جنسی رابطه ممکن نمی شود و لذا در رابطۀ زناشویی هم اگر رابطه قلبی نباشد یا کار به استفاده از انواع داروها می کشد که علاجی ناکارآمد و کوتاه مدت است و در غیر این صورت موجب انواع بیماریهای عصبی و روانی و یا انحرافات جنسی و اخلاقی در طرفین می شود . زنها ی افسرده و مردان بزهکار و یا معتاد یکی از صورتهای چنین وضعیتی هستند و یا زن و شوهرهایی که فقط تئاتر زناشویی ایفا می کنند .

برخورداری با عزت و لذت در رابطۀ جنسی یکی از اجرهای الهی است همانطور که در بهشت دین هم یکی از وعده های خدا به مؤمنانش چنین رابطۀ پاک و بی غش است پس این رابطه دارای حقی ابدی است و محدود به گذر جوانی نیست . یک برخورداری سالم جنسی که موجب احیای دل و شعف روحانی می شود اجر یک زندگی مؤمنانه و اخلاقی است . به همین دلیل انسانهای لامذهب در رابطه جنسی دارای اشدّ عذابها هستند . پیامبر اسلام در آخرین خطبۀ زندگیش می فرماید « بخدا سوگند که شبی نبوده با یکی از همسرانم جماع نکرده باشم » این کلام رسول خدا ان هم بعنوان آخرین پیام به امتش دال بر یک حقیقت بزرگ در امر سلامت و هدایت بشر است که خط بطلان بر رهبانیت میکشد . در واقع پیامبر اسلام رابطۀ جنسی را با دین پیوند میزند و هموست که ازدواج را نیمی از دین و سنت خود خوانده است و پیامبران خدا و مخلصان را همچون خروس سفید صاحب اشدّ قدرت جنسی نامیده است . پس قدرت جنسی همسو با قدرت ایمان است و نه برخلاف آن . همانطور که دین و ایمان موجب حیات روحانی می شود قدرت جنسی نیز از نشانه های حیات است همانطور که شاهدیم که زنان افسرده و مردان دارای ناتوانی جنسی در واقعیت زندگی نیز از قلمرو دین و اخلاق خارجند .

در کلام آخر باید گفت هر که در رابطۀ جنسی منفعل و ناکام و معذب است و برخورداری ندارد از ثقل گناه است که دل را به سمت مرگ کشانیده است بنابراین علاج این عذاب عظیم که منجر به نابودی خانواده می شود و تمدن را نیز به هلاکت می کشاند چیزی جز توبه از گناهان و اصلاح راه و روشهای زندگی بر اساس اخلاق و معنویت نیست . این حقیقتی جهانی است که سرنخ هر مشکلی در زیر لحاف است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هجرت و معرفت

 

ارادۀ به خودیت و کشف هویت فردی و فهم حالات و خصوصیات خویشتن از ذاتی ترین امیال معنوی انسان است که بدین لحاظ می توان گفت انسان حیوانی خودجو و خودخواه و خودشناس است و کلّ فعالیتهای بشری غریزتاً بر همین اساس رخ می دهد ولی بشر بتدریج این انگیزۀ ذاتی اش را به نسیان می سپارد و علت زندگی را فراموش کرده و به پرستش وسائل و امکانات زندگی مبتلا می شود . به لحاظی آنچه که رشد معنوی نامیده می شود میزان موفقیت انسان در همان جستجوی ذاتی است و آنکه در این جستجو به خدای خود در خود میرسد انسان کامل است که دوست خداست .

واضح است که خودیت هر انسانی همان موجودیت بی همتا و یگانه متکی به ذات اوست و آن گوهره ایی است که خود خود اوست و هیچ غیری نه در آن راه دارد و نمی تواند بر آن اثر گذارد این گوهرۀ بی نیازی انسان است و مصداق سورۀ توحید است که صفات خداوند را در انسان متجلی می سازد : احد و صمد و بی علت و بی همتا .

پس راه و روش رسیدن انسان به خودش تماماً راه و روش غیر زدایی از خویش است : طبیعت زدایی ، وراثت زدایی ، تاریخ زدایی ، جامعه زدایی ، سیاست زدایی ، آموزش زدایی و عادت زدایی و به یک کلمه یعنی جبر زدایی . زیرا هر انچه که از خود خود فرد نباشد یک جبر و واردۀ ناخواسته است . مسئلۀ تزکیه نفس و صفت طهارت و عصمت دقیقاً به معنای پاک سازی خود از غیر است زیرا نفس دقیقاً به معنای خود است و معرفت نفس هم به همین معناست . لذا کلیه احکام و معارف دینی و اخلاقی هدفی جز رسانیدن انسان به خویشتن خویش ندارد و این همان تقرب الی الله است چرا که خودیت یگانه و بی همتای هر فردی همان خداست .

بهرحال آدمی ذاتاً خودخواه و خودپرست است ولی یا این خود را می شناسد و بر آن بیناست و یا یک پدیدۀ فرضی و موهوم و ظلمانی را می پرستد که نوع اول خودپرستی عارفانه است و نوع دوم خودپرستی کافرانه است . حاصل اولی عدل و عرفان است و دومی ستم و جنون . در یک کلمه کل راه خودشناسی و خود یابی راه هجرت از غیر خویش است بسوی خویش و این است که در قرآن کریم اولین امر به هر مؤمنی همانا هجرت است زیرا ایمان یعنی ایمان به خدا و لذا انسان بایستی به آغاز این ایمان بسوی منشاء ایمانش حرکت کند و این حرکت از غیر بسوی خویشتن خویش است حرکت و هجرت از خاندان و نژاد و فرهنگ و جایگاه طبقاتی و ارثی خود بسوی ان خودی که در آن غیری نباشد و این خود آستانه پروردگار است . کل مراحل تکامل بشر در هر زمینه ایی چیزی جز حاصل هجرت از غیر بسوی خویش نیست و این همان جهاد فی سبیل الله است و عبور از لااله بسوی الا الله می باشد . فقط اهل هجر اهل دین و اهل حرکت و تکامل است و دین تماماً راه هجران است از غیر و وصال خود خویشتن و یکی شدن با خود. این همان توحید است . و این است که هر اهل ایمانی با آغاز هجرتش به ناگاه کل نژادش را روی در روی خویشتن و خصم راه خویشتن می یابد . همۀ امتحانات الهی در راه تکامل معنوی مربوط به این واقعه می باشد : تن و جان و دل و اندیشه را از هر چه نژاد و عادات و وراثتها و جبرها پاک نمودن . و این است جهاد اکبر که انواع و درجات هجرت است .

 

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ « حق »

 

«حق» یکی از مفاهیم و واژه های کلیدی فرهنگ قرآنی و اسلامی است که در هیچ مکتب و مذهبی مترادفی تا به امروز ندارد و مترادفاتی همچون راستی ، درستی و عدالت نه تنها به تنهایی و بلکه جمعاً هم قادر به ادای این معنا نیستند . یکی از محسوسترین بیانی که دربارۀ معنای حق در قرآن آمده است این است که : خداوند زمین و آسمانها را برحق بنا نموده است .

حق یک صفت نیست که همچون سایر صفات به متضادش تعریف شود مثل عدل که با ظلم تعریف می شود . گویی که یک اسم ذات است که از اسمای الهی می باشد و تنها اسمی است که هیچ معنا و توصیفی منطقی ندارد . در آیه مذکور در قرآن ، حق به مثابۀ جوهره و ذات و زیربنای عالم هستی است پس چیزی عیان نیست که امکان در افتادن با ان باشد . باطل که در نقطۀ مقابل حق بکار می رود یک معنایی کاملاً فرضی همچون عدم و نیستی است که معنایی محض و مجرد می باشد که مختص ذهن بشر است .

پس حق همان حق وجود است و حق هر انچه که هست و پدید می آید . در اینجا حتی کفر هم یک حق است که همان حق انکار حق می باشد و حق تغییر و فساد است . حق همان حق خلقت است و لذا در مخلوقیت و موجودیت درک می شود به همین دلیل در معرفت اسلامی همواره اسم حق به همراه ظهور می آید : ظهور حق و یا نزول حق . این نزول و ظهور حق در عرفان اسلامی تجسمی انسانی یافته است و لذا شعار اناالحق را پدید آورده است گویی که ظهور حق در جهان همان ظهور انسانهایی است که حامل حق عالم هستی هستند و حق پروردگار را بیان می کنند به این  ترتیب بایستی مردان خدا را جلوه هایی از ظهور حق دانست . پیامبر اسلام دربارۀ علی (ع) می فرماید :« حق با علی است و علی با حق است و علی به هر سو گراید حق به همان سو میگراید » در این مقام حتی انسان کامل برتر از حق قرار دارد و گویی حق را مرید خود ساخته است و این همان معنایی است که در معراج پیامبر آشکار شده است که خداوند خود را مرید و نماز گزار علی معرفی میکند . بنابراین ادعای اناالحق بواسطۀ منصور حلاج نمی تواند چندان گزاف باشد زیرا به مقامی برتر از این نیز برای انسان ممکن است . در عرفان اسلامی ظهور حق در قلمرو عشق عرفانی ممکن می شود آنگونه که در رابطۀ مولوی و شمس رخ نمود وو مولوی ، شمس را ظهور حق نامید و لذا او را شمس الحق خواند .

در بیانی عامیانه تر هر انسانی دارای حق است و مظهری از حق می باشد همانطور که هر شئی دارای درجه ایی از حق است و برحق است همانطور که قرآن کل جهان و جهانیان را برحق خوانده است . ولی وجود انسان عالی ترین عرصۀ ظهور حق می باشد و لذا موجودات بشری جملگی دعوی حق دارند و همواره از حق خود دم می زنند و از ان دفاع می کنند و گاه برایش جان می دهند . کل تاریخ بشر چیزی جز قلمرو ظهور حق و تلاش برای رسیدن به حق وجود نیست . آیا حق وجود چیست ؟

معنای تمام عیار و کامل حق در وجود نهفته است چرا که در عا لم وجود چیزی برتر از وجود نیست و مسلماً حق وجود همان خالق موجودات است و لذا حق نام خداست . پس حق همان حضور الله است و عا لم وجود هم چیزی جز ظهور این حضور نیست . پس حق وجود همان خداست که ذات وجود است و جستجوی هر انسانی برای حق خودش ذاتاً جستجو برای خدای خویش است که این وجود را جاودانه می کند و جاودانگی وجود است . پس به زبان ساده حق وجود همان جاودانگی است و ظهور حق همان ظهور جاودانگی است همانطور که کل تلاش بشر برای رسیدن به حقش جز به قصد جاودان سازی خود در جهان نیست .

هر انسانی به میزانیکه خداوتد را معرفی می کند جاودانه می شود و این است که مردان خدا جملگی معرفان پروردگارند و لذا هویتهای جاودانه تاریخ هستند و به مثابۀ حق بشریت می باشند . در واقع جاودانگی برخاسته از جهان معرفت است و عالیترین نوع معرفی خدا همان معرفی از خویشتن است که منجر به ظهور حق خویش می شود و این جز از راه خودشناسی ممکن نمی آید و لذا فقط عارفان محل ظهور انالحق بوده اند اینگونه است که انسان در وجود خودش به همان چیزی می رسد که وجودش بر آن قرار دارد یعنی حق وجود .

ع-خ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه می توان مرضی را از طریق خود شناسی درمان نمود؟

 

هر بیماری جسمی ، عصبی و روانی و اصولاً هر عذاب و ناهنجاری مادی و معنوی برآمده از یک وضعیت کلی از زندگی گذشته است و متعاقباً وضعیتی دگر را در کلّ نظام زندگی فرد ایجاد می کند این مسئله شامل حال یک سردرد روزمره تا هر بیماری سختی مثل سرطان می شود . این معنای انسانی یک مرض است که هرگز از دیدگاه دانش پزشکی و حتی در بخش روانپزشکی و روان درمانی  قابل فهم نیست و به کار نمی آید زیرا در پزشکی مدرن انسان بعنوان یک روح واحد با مجموعۀ هماهنگی از حیات مادی و معنوی مدّ نظر نمی باشد بلکه یک ماشین الکترو شیمیایی است . در واقع دانش پزشکی هر چه که پیشرفته تر می شود جزئی نگر تر یعنی تخصصی تر شده و هر عضوی از بدن را همچون قطعه مستقل از یک ماشین می یابد و بلکه هر مرضی را پدیده ایی مستقل از وجود مریض مورد بررسی قرار می دهد و این مهندسی وجود انسان  است . تخصصی شدن دانش پزشکی بر ادعای دقت بیشتر هرگز به درمانی سریعتر و قطعیتر منجر نشده است و بلکه نتیجۀ معکوس ببار آورده است . پس تخصصی شدن این علم هرگز دارای حق علمی نیست مگر اینکه علم را پدیده ایی در خدمت انسان ندانیم و بلکه انسان را خادم علم قرار دهیم که عملاً چنین است . دانش پزشکی که انسانیترین شعبه از دانش است که مستقیماً با تن و جان و روان انسان سروکار دارد در جریان پیشرفت خود اینچنین ضد انسانی شده است پس تکلیف سائر علوم واضحتر است .

عرفان درمانی یعنی آنچه که ما ادعایش را داریم و در عمل به اثبات رسانیده ایم درست برخلاف ماهیت دانش پزشکی انسان را اولاً بعنوان یک موجود واحد و روح یگانه می نگرد و دوم اینکه انسان را مقدسترین موجود عالم می داند و معتقد است که هر دانشی اگر در خدمت انسان نباشد در علمی بودن ان تردید است و بلکه دارای ماهیت ضد علمی است زیرا ضد انسانی است و اینکه علم مخلوق انسان است پس بایستی خادم و تحت فرمان ارادۀ انسان باشد و اگر چنین نباشد از حیث حقانیت علمی ساقط است . ما معتقدیم که مثلاً یک سردرد و یا یبوست و یا بدخوابی و عصبیت سربرآورده از تمامیت فعل و انفعالات درونی و بیرونی فرد است همانطور که بر تمامیت حیات فرد اثر می نهد و لذا بایستی تمامیت بیمار مورد مطالعه قرار گیرد تا مجرای پیدایش بیماری درک شود . به همین دلیل ما در عرفان درمانی همۀ جوانب زندگی فرد را مورد بررسی و مکاشفه قرار می دهیم و با همدلی و اعتماد بیمار تمامیت ارکان و اجزای زندگیش را برایش آشکار میکنیم و علل و بستر پیدایش بیماریش را به او تفهیم مینماییم . و بیمار با مشاهده بی نظرانۀ زندگی خود و درک علل و منشاء بیماری دارای نگاهی متعهدانه شده و بطور غریزی تحت شعاع این نگاه زمینه های بیماری را اصلاح و یا تغییر می دهد . و این به معنا ی خود درمانی می باشد که به لحاظ دینی عین توبه و اصلاح اعمال است . به همین دلیل مثلاً برای درمان یک آسم فرد بیمار به تدریج رژیم غذایی و برخی عادات و رژیم روابط اجتماعی و روش امرار معیشت خود را اصلاح میکند و این یک انقلاب است پس درمان ما یک روش کاملاً انقلابی می باشد . از این دیدگاه بیماری همچون وحی بدن تلقی شده که به بیمار پیام می دهد و ما این وحی را برای بیمار به زبان احوال و افکار خودش ترجمه می کنیم .

بنابراین عرفان درمانی همان درمان انقلابی و دین درمانی و عمل درمانی و خود درمانی است و این درمان در اکثر موارد موجب تغییر سرنوشت بیمار می شود و حتی شخصیت او را دگرگون می سازد لذا درمان ما به قصد رستگاری می باشد و علاوه بر سلامت جسمی و روانی راهی برای تقرب الی الله برای بیمار است . ما معتقدیم که درمان هر مرض لاعلاجی کاملاً امکان پذیر است به شرطی که فرد بیمار آماده باشد و بخواهد که کلّ سرنوشت خود را تغییر دهد بنابراین این راه و روش درمان موجب از بین بردن سرنوشت جبری و سرآغاز یک زندگی اختیاری است در واقع این درمان براستی رهایی بخش است . در اینجا بیماری وسیله ایی برای تعلیم و تربیت یک انسان ازاده و صاحب اختیار سرنوشت خویش است . ما هر بیماری را نهایتاً به طبیب خودش مبدل ساخته و بلکه از او یک حکیم عرفانی می سازیم که سایرین را در این راه یاری دهد . حداقل و تنها کاری که بیمار بایستی در رابطه با این درمان انجام دهد اعتماد به ما و صداقت و درددل کردن است . ما از هر بیماری یک طبیب شفا بخش و یک مؤمن عارف می پروریم .

 

ع-خ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |