تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

مطلق نگری و تعادل

 

نفس بشر غریزتاً میل به ضلالت و بازی و هرزه گی دارد یعنی کافر است و این کفر هم بی انتها و مطلق است . آنچه که این کفر مطلق نفس را به تعادل و عدالت می کشاند یک نگاه و معرفت و باوری مؤمنانه و مطلق است زیرا امری مطلق را مطلقی متضادش به تعادل می کشاند و نه امری متعادل . این همان حق ناب گرایی و توحید و مطلق نگری و عرفان است که حاصل نهایی اش در بشر، تعادل می باشد . بنابراین انان که نظریات توحیدی را مطلق گرا و افراطی و یا بنیادگرایی و لذا خطرناک و غیر عملی می خوانند و نهایتاً کل معرفت را انکار می نند یا طالب اعتدال و میانه روی نیستند و یا جاهلند . به قول معروف فقط کسی می تواند نمره قبولی بدست اورد که نظر به بیست داشته باشد ولی کسی که نظر به قبولی دارد همیشه مردود است . احکام دین و معارف اخلاقی اموری مطلق هستند و قرآن هم کتابی مطلق نگر است و به همین دلیل خداوند هرگز امر به اطاعت از قرآن نکرده است بلکه امر به تفکر در مفاهیم قرآنی نموده تا نفس را تحت شعاع مطلق قرار دهد تا بتواند امر رسولان را که تعادل است رعایت نماید . اراده به مطلق بودن منجر به تعادل می شود ولی ارده به متعادل بودن منجر به تباهی می گردد . کسی که نظر به آفاق لامتناهی دارد راه را راست می رود ولی کسی که فقط تا چند متری را می نگرد مسیر کلی را به انحراف می پیماید .

 

 

دکتر علی اکبر خانجانی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ماده و معنای درد

 

هر درد و رنجی اعم از جسمانی ، اقتصادی و اجتماعی دارای دو جنبه است : مادی و معنوی . آنچه که هست و آنچه که انسان دریافت میکند . یعنی خود درد و احساس درد .

تردیدی نیست که مشکلی واحد برای هر فرد بشری دارای رنجی متفاوت است مثلاً یک دندان درد برای هر فردی حد خاصی از عذاب و تحمل را ایجاد می کند . یکی می تواند روزهای متمادی دندان درد را تحمل کند و دیگری حتی تاب تحمل ساعتی از درد را ندارد و بلافاصله به پزشک و یا مسکن رجوع می کند . این بدان معناست که دردی واحد برای هر فردی شدت خاص خود را دارد . مشکلات اقتصادی و اجتماعی هم همینطور هستند . در واقع چیزی به نام درد سنج وجود ندارد بلکه سنجش درد هر فردی متفاوت است یکی آن را بیشتر می کشد و دیگری کمتر . این امر مربوط به طاقت رنج کشیدن نیست بلکه طاقت نیز معلول میزان درد و رنجی است که هر کسی می کشد و این میزان همان حساسیت است .

شاید شما هم گمان کنید کسانی که حساسیت بیشتری دارند درد و رنج را بسیار بیشتر دریافت می کنند و لذا در تحمل آن ضعیفتر هستند . ولی حقیقت این است آنکه درد و رنج بیشتری را احساس و دریافت می کند صبر و مقاوت بیشتری هم در قبالش دارد یعنی آنان که کمتر درد را احساس می کنند و درد کمتری می کشند تحمل کمتری هم دارند و بیشتر بیتابی نشان می دهند . مثلاً یک زن قبل از تجربه درد زایمان تاب تحمل یک سردرد را بدون مسکن ندارد ولی بعد از زایمان که شاید بزرگترین درد بشر باشد تا این حد صبور شده و جالبتر اینکه خواهان فرزند بعدی هم می شود . یعنی انسان هر چه که بیشتر درد و رنج می کشد تاب تحملش هم بیشتر می شود .

و اما چه چیزی موجب افزایش حساسیت دریافت انسان از درد و رنج می شود و لذا درد و رنج بیشتری را صبورانه می کشد ؟ معرفت ! معرفت فقط دریافت رنج را افزایش نمی دهد بلکه ظرفیت و تحمل ان را نیز افزایش می دهد و بلکه ظرفیت دریافت جهان را افزایش می دهد . معرفت تن و جان و دل و اعصاب را حساستر کرده و گیرنده های وجود را تقویت می کند . و گاه این رشد تا ان حد است که یک انسان حتی درد و بدبختی دیگران را بیشتر از خودشان احساس و دریافت می کند و به جای دیگران رنج می کشد و دیگران از این بابت التیام می یابند و این همان مقام شفاعت عارفان است .

گاه انسان عارفی حتی رنجهای آینده دیگران و یا جامعه اش را پیشاپیش دریافت می کند و رنج می کشد و لذا به فکر نجات می افتد و این همان مقام ناجی است که جوامع بشری را همواره در طول تاریخ از هلاکت می رهاند . این است که در روایات اسلامی داریم که اگر وجود اولیای خدا بر روی زمین نباشد نسل بشر هر آن نابود می شود . برای درک ملموس این واقعه رابطه مادر با کودکش را مورد دقت قرار دهید . اولیای خدا مادران بشریت هستند . در اینجاست که این سخن شیخ خرقانی را درک میکنیم که : خدایا مرا بر دوزخ وارد کن و بجای همه مردمان عذاب کن و مردمان را بر بهشت وارد کن که تاب تحمل عذاب ندارند ولی من می توانم شاکر باشم .

آنچه که معرفت را منفور مردمان کرده است همین است زیرا معرفت موجب تشدید و تقویت احساس و ادراک درد و رنج است . هر چند که معرفت موجب دریافت رحمت و عزت و بهشت هم می شود ولی عارفان از بهشت می گذرند و به میان مردمان در دوزخ می روند تا عذاب آنان را به جان خود بخرند . زیرا بهشت عارفان تنهایی انان است .

جنبه دیگر توسعه احساس و درک عارف همانا تکامل جهان و جهانیان است یعنی جهان هستی در ظرف وجود عارف به کمال می رسد و انگاه به قیامت می اید که حضور خداست و این است که وجود عارف قیامتگاه جهانیان است زیرا عرصه حضور خداست . درد پذیری و تحمل رنج مردمان برای التیام و شفاعت آنان است که وجود عارف را از منیت پاک ساخته و برای حضور پروردگار مهیا می سازد . هیچ گوهره ایی به اندازه عشق به خدمت مردم و کشیدن درد مردم وجود انسان را توسعه نمی بخشد و عظمت و کمال نمی دهد این همان مقام الوهیت انسان است .

معرفت وجود را به وسعت جهان توسعه می دهد تا کل جهانیان در ان آرام و قرار گیرند و کمال یافته و جاودانه شوند و این است که قرآن می فرماید : کل جهان و جهانیان در وجود امام آشکار متحصن و متمرکز است .

 

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خاطره ایی از سلّول انفرادی

 

  وقتی به مدت چند هفته در یک اطا قک به طول سه متر از صبح تا شب قدم می زدم به ذهنم آمد که :

عجب که می خواستی کلّ جهان را از لوث وجود ستمکاران پاک کنی و بشریّت را نجات دهی و آنگاه بر کلّ جهان حکم برانی و...... و اما اینک چقدر جهان تو کوچک شده است و در آن جز خودت هیچکسی برای نجات دادن نیست .......

که به ناگاه شنیدم کسی در گوشم گفت : حالا کجایش را دیده ایی به زودی مجبوری در اطاقی درست به اندازه قد خودت تا قیامت قدم بزنی تا کلّ بشریت در صحرای محشر به دادت برسد و نجاتت دهد .

به خودم آمدم و دیدم که چه جهان بزرگی دارم و هنوز دو سومش اضا فه است .

 

کسی که از خجالت مرد

 

  بعضی می گفتند که سرطان داشت بعضی دیگر می گفتند که مرض قند داشت بعضی هم می گفتند که ایدز گرفته بود و برخی می گفتند که .....

ولی من پس از یک عمر تحقیق بلاخره کشف کردم که او از فرط خجالت مرده بود خجالت از سرطان ، ایدز ، سکته و......

همۀ ادمها نهایتاً از خجالت و با خجالت می میرند و نیز برای خجالت دادن اطرافیان خود . ولی آیا شما هم تاکنون از مرگ کسی خجالت کشیده اید و یا از هیکل خودتان .

 

کسی که دندان خودش را کشید

 

می گویند هر دندانی در دهان انسان نماد یکی از عزیزانش هست و با هر کسی که آدمی از دست می دهد بصورت مرگ و یا جدایی یکی از دندانهایش هم به بهانه ایی می افتد .

ولی آیا کسی هم خودش توانسته است دندان فاسدی از خودش را بدون بی حسی با دست خودش بکشد ؟ آیا فاسدترین آدم زندگی شما کیست ؟ مسلماً خود خود شماست که : خود حجاب خودی از میان برخیز !

آِیا کسی توانسته است که دندان خودش را بکشد ؟ من توانستم شما هم امتحان کنید حتماً پیروز خواهید شد و اصلاً تنها پیروزی انسان همین است که یک بار برای همیشه دندان خودش را بکشد و از شّر خودش نجات یابد .ولی برای تمرین بایستی براستی یکی از دندنهای فاسد خودتان را بدون بی حسی بدست خودتان بکشید .

           

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه مشاوره

 

قرآن کریم ما را دعوت به مشاوره در امور کرده است و عقل تجربی بشر نیز بر حق و فایده این امر تأئید می ورزد و جهان مدرن که جهان گردهمائی (مدنیت) است نمی تواند بدون مشورت راه به جائی برد و مشکلات ناشی از تجمعات بزرگ را حل و فصل نماید . پدیده ای بنام پارلمان و شوراها در سراسر جهان خود نشانگر نیاز بشر مدرن به این امر است . ولی این امر مستلزم یک شرط مقدماتی می باشد و آن صدق و همدلی و اعتماد بین افراد می باشد . درست به همین دلیل قرآن کریم مؤمنان را به این امر عظیم دعوت کرده است که دارای قدرت صدق و اعتماد به همدیگرند . در غیر اینصورت مشاوره ها چه  بصورت خصوصی و چه جمعی و پارلمانی و حزبی مبدّل به کذاب ترین روابط و پدیده های اجتماعی می شوند که نه تنها مشکل را حل نمی کنند که خود مولّد مشکلات و معماهائی لاینحل هستند . همانطور که یک رابطه ریائی و غیر قابل اعتماد در هر جائی باعث و بانی معضلاتی بزرگ است که به کل جامعه سرایت می کند .

مشاوره مفید و خلاق و کارگشا محصول اعتماد و ایمان و محبت متقابل است در غیر اینصورت کانونهای فساد و فتنه و توطئه بر علیه دیگران است .

آنان که بر اهمیت مشورت و شوراها و جمعیتها پا می فشارند بایستی حقوق معنوی آنرا هم درک و فراهم کنند و این روابط و اجتماعات را بر مقعد صدق بنشانند . در جائی که ایمان و صدق نباشد اسرار مردم وسیله اغراض و منافع نامشروع افراد می گردد .

اصولاً کسی که مشورت می کند اگر صادق نباشد خودش فریب میخورد . کسی که درد و مشکل را با دیگری در میان می نهد اگر صادق باشد و اعتماد کند هر چند که طرف مقابل ، انسان قابل اعتمادی نباشد باز هم راهی می یابد و سود می کند .

در امر شوراها و انتخابات مجالس اصل اول و شرط اول بایستی صدق نمایندگان باشد . کسی که بهر روشی هزینه می کند تا رأی بیاورد نمی تواند انسان صادقی باشد .

                                                                                     دکتر علی اکبر خانجانی    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا راه نجاتی هست ؟

                                                            

«صدق ، سفینه نجات است .» علی(ع)

 

وقتی امروزه شبانه روز مواجه با امراض و بدبختی ها و بن بست های نو به نو و پیچیده تر هستیم چنان دچار یأس می شویم که می گوئیم : یا علی غرقش کن ما هم روش !

این احساس حاکم بر اکثریت مردم این دوران در سراسر جهان است . وتازه این وضع عاقلان است جدای گروه گروه مردمی که در انواع جنونها و اعتیادها و روانگردانها غرق و نابود می شوند .

می دانیم که یأس همان ایده ابلیس است و ابلیس به لحاظ لغت نیز از مصدر «بلس»به معنای یأس می باشد و در دوزخ همه مأیوسانند .

وقتی که دردها و بدبختی های فراینده و لاعلاج را می شکافیم می گویند که : چکار می شود کرد هیچ !

اینان به لحاظی راست می گویند زیرا بواسطه امکانات و فنون و علوم دوزخی نمی توان از دوزخ رهید و براستی که به دوزخ و هر آنچه که در آن است و همه کسانی که در آن زندگی می کنند هیچ امیدی نیست .

ولی ما به تجربه ادعا می کنیم که راه نجات هست آنهم معجزه آسا . و امّا این معجزه نه از آسمان و در وادی ورد و جادو بلکه در نفس خود شماست و آن چیزی جز «صدق» نیست . صدق به معنای تصدیق و تأیید بی چون و چرای این حقایقی که به عینه می بینید و جای هیچ تردیدی نیست . نجات الهی از بطن این اعتراف و تصدیق رخ می نماید درست از آن سمتی که گمانش را ندارید . از فرط یأس ، انکار مکنید !

ما به تجربه به این باور رسیده ایم که براستی صدق سفینه نجات و صراط المستقیم هدایت و رشته رحمت و کرامت حق است .

پس بیائید و هر آنچه را که بعنوان واقعیتهای محسوس و عینی در این نشریه می خوانید در دلتان تصدیق کنید همین و بس . و ما به شما قول می دهیم که با این تصدیق نجات الهی فرا می رسد . صدق یعنی تصدیق واقعیت !

این را بدانید که از جمله مهمترین عاملی که مانع تصدیق شماست وسوسه های مأیوس کننده ابلیس است که بشما می گوید : درست است ولی چکارش می شود کرد ، همه هستند شما هم بمانید بالاخره یک طوری می شود و.... .

این نجوا را لعنت کنید که نجوای ابلیس است و راز بقای شما در دوزخ عذابهاست . به رحمت و شفاعت و معجزه خدا امیدوار باشید . ما هم اگر امیدی نمی داشتیم این نشریه را بر پا نمی کردیم تا بر داغ و زخم مردم نمک بپاشیم . آنچه که تصدیق نشود مخفی می گردد و لاعلاج می شود چون سرنخ ها را از بین می برد .

                                                                                 دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اخطار ! جنون کامپیوتری

 

امروزه با اندک دقّتی بوضوح شاهد پیدایش نسلی هستیم که اسوه کبر و غرور و ادعاهائی تو خالی هستند و در عین حال دچار نوعی از خود - بیگانگی و خود – شیفتگی بیمار گونه توأم با بیقراری و کلافگی و افسار گسیختگی بیمار و جنون آمیز هستند و خود را علّامه دهر و نابغه ای منحصر بفرد می پندارند و جز خود هیچکسی را قبول ندارند . اینان را بایستی مبتلا به جنون کامپیوتری دانست که اعتیادشان به کامپیوتر بسیار شدیدتر از مواد مخدر است و می دانیم که بتازگی در برخی از کشورهای جهان مراکز ترک اعتیاد و باز پروری روانی این نوع معتادان و بیماران روانی گشایش یافته که مراجعین به این مراکز به صف ایستاده اند . وبسیاری هم تاکنون در جریان ترک ، خودکشی کرده اند . دیگر از ویژگیهای این نسل جدید بدبینی و وسواس فزاینده نسبت به سائر انسانهاست و همه را مولّد ویروس کامپیوتری می پندارند .

بنظر می رسد که کامپیوتر مولّد ویروسی بسیار مهلکتر از ویروسهای مشهور است که برنامه ها را بهم می ریزد و حافظه کامپیوتر راپاک می کند . وعجیب اینکه دیگر از ویژگی های این معتادان نسیان فزاینده است که در مراحل اولیه بصورت بد قولیها خود نمائی می کند و لذا آنها را بسرعت به انزوا می کشاند که همین انزوا موجب ابتلای بیش از پیش به کامپیوتر می شود .

علاوه بر این رشد فزاینده انواع بزهکاری و دروغگوئی های رسوا می باشد . گوئی کامپیوتر مولد شیطانی است که در کاربرها رسوخ کرده است و براستی شعور و وجدان و اراده را از آنان پاک می نماید و حافظه شان را نیز مختل می کند . و حتی بتدریج در آنان پس از یک مرحله انحراف جنسی ، مولّد عقیم شده گی جنسی است هم به لحاظ هورمونی و هم روانی .

همه کسانی که شاهد چنین مبتلایانی هستند این ویژگیهای شیطانی و جنونی را بوضوح می بینند و غافل ازاینکه این بیماری نابود کننده روح انسان از پیشرفته ترین تکنولوژی بشر مدرن می باشد و لذا کسی شهامت چنین ادعا و اعتراضی را ندارد زیرا متهم به ارتجاع و عقب مانده گی می شود . ولی از آنجا که ما پی همه این اتهامات و بدتر از اینها را به جان و تن خود مالیده ایم به همه بخصوص جوانان اخطار می دهیم که شعور و وجدان و اراده و حافظه و نهایتاً جان شما در خطر است . از این دجّال عصر جدید بترسید و این امر را جدّی بگیرید و به وجود خود رحم کنید . ما نیز براستی از فرط ناچاری و بی چادری به قصد پیام رسانی و انجام وظیفه دینی و انسانی خود با کمال اکراه و انزجار از این رسانه استفاده می کنیم که آنهم در سطح بسیار ابتدائی است .

مراقب سرقت روح خود باشید تا بواسطه این گوساله سامری بلعیده نشود .

والدین عزیز این دیو روح خوار را در خانه خود به زنجیر کشید و آنرا اسباب بازی بچه های خود مسازید .                                                                                   دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه غیرت

 

«غیرت» به معنای تفکیک خویش از غیر است و حراست از این تفکیک بخصوص درباره عصمت .

انسان بمیزانی که دارای هویت و شخصیت منحصر بفرد و احساس وجود است دارای غیرت است .

« غیرت »در معنای عام محصول تشخیص و تفکیک بین خیر وشر ، پاکی و پلیدی ، راست و دروغ و حق و باطل است لذا صفتی برخاسته از معرفت است و وجهی از «فرقان»(علم تفریق)می باشد که یکی از عالیترین علوم الهی در نزد بشر است .

پس میزان غیرت هر کسی همان میزان معرفت و دین داری اوست زیرا انسان بمیزانی که ایمان دارد کفر راهم تشخیص می دهد وگرنه به قول قرآن ، کافران همه امور را همسان می دانند و هیچ فرقی بین پاکی و پلیدی نمی یابند الّا بواسطه منافع گذرائی که نصیب آنها می کند .

بنابراین غیرت در معنای حقیقی ربطی به روابط نژادی و فامیلی و خانواده گی ندارد و اصلش از تفکیک کفر و ایمان است که مولّد پلیدی و پاکی است . و برای اهل ایمان ، همه مؤمنان خویش هستند و همه کافران در حریم «غیر» و نامحرم قرار دارند حتّی اگر فامیل نزدیک باشند . همانطور که خداوند هم مؤمنان را خواهر و برادر همدیگر می نامد و حتی در سنّت غدیر از یکدیگر ارث می برند .

حتّی در جنبه غیرت ناموسی نیز در آیه حجاب در قرآن بوضوح درک می کنیم که امر حجاب به زنان مؤمنه در قبال کافران است و نه غریبه های غیر نژادی . چه بسا حتی پدر و برادران کافر هم به زن مؤمنه ای نگاه پلید داشته باشند همانطور که امروزه در سراسر جهان کفر شاهد تجاوز این مردان به دختران و خواهرانشان هستیم .

بنابراین بهتر درک می کنیم که چرا علی(ع) بی غیرتی مرد را از بی ایمانی او می داند .

و امّا در اینجا به دو مورد استثنائی می رسیم . یکی بی غیرتی مخلصین و عارفان است و دیگری غیرت جاهلان کافر . درباره مردان حق باید گفت که در مقام توحید و الوهیت کل بشریت را به یک چشم می نگرند زیرا نظر به ذات دارند و همه انسانها دارای ذات واحده اند که همان پروردگار است و لذا همه را پاک وخویش می بینند و علاوه بر این بانگاه خدابینانه خود همه انسانها را از هر پلیدی پاک میکنند و لااقل در حریم رابطه با آنها جبراً پاکند همانطور که حدیثی از رسول اکرم (ص)می فرماید که در حضور مؤمنی خالص همه مؤمن هستند . ویا بقول حافظ شیرازی آنان که با یک نظر خاک را کیمیا کنند ..... پس این امر کاملاً مفهوم وقابل تصدیق است زیرا کسی در حریم این مخلصین امکان پلیدی ندارد و جبراً پاک است .

و امّا غیرت جاهلانه که در کشور ما نیز بسیار رایج است یک غیرت عرفی و قراردادی و کور است که گاه به ناحق مرتکب جنایت هم می شود و چه بسا از فرط کفر دچار عذاب شک انگیز شده و همه را ناپاک و پلید می بیند و به نزدیکترین کسانش مشکوک است و این عذاب غایت کفری منافقانه است . این غیرت نفاق است همچون نماز و حجاب منافقانه . و معمولاً این نوع آدمها در خفا افرادی فاسد می باشند و فساد نفس آنها موجب این جنون عذاب آور شده است .

و امّا درباره غیرت و بی غیرتی عارفانه باید بگوئیم که هیچکس عارفتر از علی(ع) نبوده است در حالیکه حجاب مطلق فاطمه (ع) حاصل غیرت مطلق همسرش می باشد . بی غیرتی و یا بی نظری عارفانه اساساً یک جنبه صرفاً معرفتی و نظری دارد وگرنه در قلمرو عمل زندگی عارفان با غیرت ترین انسانهای تاریخ هستند زیرا غیر خدا را نمی پرستند و جز او را غریب و بیگانه می دانند .

و نکته آخر اینکه زنی که همسر مرد مؤمنی است و در زیر نگاه غیرت و عصمت او قرار دارد اگر این حدود را رعایت نکند بی شک بالاخره از ولایت زناشوئی خارج شده و کار یا بطلاق می انجامد و یا عمری زندگی بیگانه و پر از تشنج و عداوت . به لحاظی آنچه که ولایت مرد بر زن نامیده می شود در اساس همان غیرت مرد درباره زن است که حافظ ایمان و عصمت و سلامت اوست و اگر آنرا لعن کند به فلاکت و بدبختی می افتد . واکنش منفی زن نسبت به غیرت مردش از کفر و عدم محبت زن است . غیرت محصول محبت است . مرد بی غیرت همسرش را دوست نمی دارد . غیرت مرد از ولایت و مسئولیت اودر قبال سرنوشت زن است و لذا غیرت زن نسبت به شوهرش امری بیهوده و بخیلانه و ناحق است مگر اینکه به قصد دفاع وحمایت از ایمان شوهر باشد .

از نظر اهل معرفت انسان حتّی نسبت به خودش غریب و بیگانه ونامحرم است و جز خدا خویشی ندارد و لذا بایستی همواره از خودش بپرهیزد و این همان امر تقواست . یعنی انسان اهل معرفت پیش از هر کسی بایستی نسبت به خودش غیرت داشته باشد و از خدایش بترسد و حریمش را رعایت کند .

                                                                              دکتر علی اکبر خانجانی     

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه ولایت زناشوئی

 

این واضح است که عشق مرد به زن همان عشق ذهنیّت و آگاهی او به خویشتن است . عاشق در واقع مرید دل خویش است که دلش امر به وصال با زن محبوبش را می کند .مرد عاشق امیال و اراده زن نیست بلکه همان میزان تبعیّت او از اراده زن هم به نیت وصال و نزدیکی فزاینده با زن است در جهت رسیدن به ولایت مطلقه بر تمامیّت وجود زن . واین یک امری ذاتی در مرد است که بسیار اساسی تر از فرهنگها و قوانین بشری می باشد . واین ولایت البته به قدرت محبّت و خدمت ممکن می شود و بمیزانی که چنین ولایتی رخ می نماید این رابطه ای مستحکم و پایدار است و موجب صدق و صمیمیت متقابل می شود و به دوستی می انجامد .

این وضعیت رابطه یک مرد طبیعی نسبت به زن محبوبش می باشد و این ولایت پذیری در یک زن طبیعی نیز بهمان شدت وجود دارد و دموکرات ترین زنان و مردان نیز از این نیاز متقابل ذاتی مبرانیستند الّا اینکه بسوی بیماریهای عصبی و روانی و جنسی می روند که گرایش به همجنس گرائی یکی از ویژگیهای زنان و مردان است که بهر دلیل از این ولایت سر باز می زنند و همچنین گرایش به مخدرات نیز نشانه دیگری از این انکار می باشد که این هر دو نشانه در عصر جدید غوغا می کند که از محصولات نبرد دموکراتیک با این نیاز ذاتی است . همچنین بروز تبهکاری در مردان و افسرده گی در زنان و نیز بروز هرزه گیها و فساد جنسی و روسپی گری از جمله علائم دیگر این نبرد ناحق است .

این ولایت یک نیاز بغایت عمیق و ناخودآگاه قلبی و روانی در بشر است و یک نیاز ذهنی و ارادی نیست که قابل اصلاح و تغییر و انکار باشد .

این ولایت به لحاظی تقسیم مسئولیتهای وجودی در زندگی مشترک زناشوئی است که بطور طبیعی و غریزی انجام می شود و کافیست که بواسطه امیال ناحق ذهنی خود مانع آن نشویم و بلکه عقلانیت خود را نیز بخدمت آن بگیریم . این تقسیم کار وجودی و روانی براساس تقسیم کاری که در احکام دینی و اخلاقی حضور دارد به آسانی ممکن می شود . آنچه که این ولایت را شاقّّه و یا محال و مخدوش می سازد سوءاستفاده از این حقوق و گریز از این مسئولیت متقابل است .

به لحاظی حتّی بدون دانستن احکام دینی و شرعی بطور دقیق ، اگر محبّت مرد به زن ، متقابلاً پاسخ یابد و این خدمات یکطرفه نماند و نیازها تبدیل به ناز نشوند این ولایت بطور طبیعی در جریان عمل پدید می آید . این مسئله مطلقاً تملّک نیست و اگر هم باشد متقابل است : ولایت بیرونی و دنیوی مرد بر زن و ولایت باطنی و نامرئی زن در مرد . زن به دل مرد فرمان می راند و مرد هم به تن و حواس و اعضای زن فرمان می دهد . این همان است که مولّد امری واحد است که در احکام و حقوق الهی تبیین گشته است .

اگر زن و مرد بخواهند به قوّه این ولایت الهی که همان محبّت است ایمان و خواهش های ناحق داشته باشند نهایتاً این محبّت را که بزرگترین لطف خدا به بشر است از دست می دهند .

رابطه زناشوئی مثل هر رابطه دیگری نیست که بتوان آنرا بر اساس قوانین و قراردادهای متقابل خلاف حقوق ولایت پدید آورد و استمرار بخشید . نتیجه چنین وضعی همان است که امروزه در جوامع مدرن و دموکرات شاهدیم . حقوق برابریهای اجتماعی مطلقاً در این رابطه عمل نمی کند و آنرا نابود می کند . این رابطه بسیار برتر و اساسی تر از برابریهای فرمالیستی و قانونی می باشد .

برای رابطه زناشوئی هیچ قانونی مضحکتر و مهلکتر از برابریها نیست . همانطور که قوانین دموکراتیک را نمی توان وارد رابطه والدین با فرزندان نمود . همانطور که ورود این قوانین در چنین عرصه ای منجر به سقط جنین شد و انقراض نسل بشر را پیش روی نهاده است .

عشق ، حقوق و آدابی دگر و برتر دارد که برابری آنرا نمی شناسد همانطور که خداوند در کتابش می فرماید که اگر قرار باشد که برای لحظه ای عدالت را بر بشر حاکم کنم کلّ بشریت نابود می گردد . و بلکه همواره رحمت خدا بر عدلش سبقت می گیرد .

مغزهای دموکرات و آزادیخواه حقیرتر از آنند که محبّت و ولایت زناشوئی را درک کنند . این مغزهای بیمار و کوچولو حتّی در روابط همجنس گرائی مبادرت به القای ولایت زناشوئی می کنند ولی این حق را در رابطه باجنس مخالف قائل نیستند . و این خود سند رسوائی جنون و دروغ این جماعت است . یعنی بین دو جنس متفاوت حقوق متفاوت قائل نیستند ولی بین دو جنس همسان به این تفاوت قائلند .

ولایت زناشوئی فرمان عشق است نه فرمان زور . دموکراتها فرمان زور را به قوّه تسلیحات امحای جمعی، حق می دانند ولی فرمان عشق را ستم می دانند .

                                                                              دکتر علی اکبر خانجانی          

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه امر به معروف و نهی از منکر

                    

« یاری دهید مرا تا یاری دهم شما را » قرآن کریم

این یاری انسان به خدا همان امربه معروف و نهی از منکر است .

بی تردید «امر به معروف و نهی از منکر»از جمله اموری است که به مؤمنان در دین محوّل شده است و نیز این امر در رأس رسالت انبیای الهی و اولیای خدا قرار داشته است همانطور که این حقیقت را در جای جای قرآن و نیز در سخن مشهور امام حسین (ع) در عاشورا می شنویم .

این امر نیز همچون نماز و حجاب امری مختص مؤمنان است و نه صرفاً مسلمین موروثی و ادعائی و سیاسی . وقتی از مؤمن سخن می گوئیم از انسان با تقوائی سخن می گوئیم که در وجود خویش و در حیات عینی خویش دارای حجّت است و بواسطه این حجّت باطنی و ظاهری کلامش مؤثر می افتد و گرنه تف سربالاست و جز رسوائی نمی آورد .

از این امر که بگذریم بهرحال ایمان نوری است که جز خدا و اولیای او آنرا تشخیص نمی دهند ولی آنچه که برای ما اهمّیّت دارد و مدّنظر این مقاله است قدرت و شهامت و ایثاری است که در جوهر امر به معروف و نهی از منکر حضور دارد .

آنکه امر به معروف و نهی از منکر می کند اگر از این بابت دارای شغل و وظیفه قانونی نباشد یک پهلوان راستین است که با این کارش خودش را مورد نقد و بررسی و حتّی خصومت دیگران قرار می دهد و نیز خودش را پیشاپیش زیر عینک مردمان می نهد و لذا بطور توفیق اجباری وادار به تقوا می گردد . این یک بیمه دینی و اخلاقی است و شهامت انتقادپذیری عظیمی می طلبد .

اگر مؤمنان امر شده اند تا مردم را به معروف دعوت کنند و از منکرات نهی نمایند خودشان بیشتر از مردمان نیازمند این امرند تا به بلوغ معرفتی برسند . انسان بمیزانی که احکام و نشانه های الهی را به دیگران میرساند خود نیزبه آن رسیده و یقین می یابد و پالایش می شود . وگرنه خداوند برای هدایت مردم حتّی نیازی به انبیای خود نداشته است . همانطور که در قرآن می خوانیم موسی(ع)آنگاه که به کمال ابلاغ دین رسید از طرف خداوند دارای حکمت و فرقان شد . حال آنکه در پایان رسالت او ، جز یکی دو نفر مابقی به کفر گرائیدند و گوساله پرست شدند و آن دو نفر هم از همان آغاز ایمان آورده بودند و نیازی به رسالت موسی(ع) نداشتند  . پس خود موسی (ع) بیش از سائرین محتاج امر به معروف و نهی از منکر مردمان بود . فقط بواسطه این امر است که یک مؤمن به یقین در دین و حکمت الهی می رسد . این بدان معناست که دین و ایمان و معرفت امری کاملاً اجتماعی و ارتباطی است و حتّی وحی الهی نیز از محصولات این رابطه است .

بنظر ما امر به معروف و نهی از منکر بعنوان شغل از آفتهای دین و جامعه است زیرا امور عبادی را نمی توان تبدیل به شغل نمود . بمانند آنست که از بابت نماز خواندن به کسی حقوق بدهند .

امربه معروف و نهی از منکر از تردید ناپذیرترین نشانه های ایمان و تقواست و چنین کاری از قتال فی سبیل الله برتر است زیرا در روزمره زندگی جاریست و فرد عامل را مستمراً مورد سئوال و انتقاد و مؤاخذه قرار میدهد پس ایثار و عشقی عظیم به خدا و دینش را طلب می کند .

آنکه از این امر بخاطر مصالح اجتماعی سر باز زند ایمانش در معرض خطر قرار می گیرد زیرا زکوة ایمانش ادا نشده است .

مهم این نیست که این زکوة نیاز کسی را برطرف کند یا نه . مهم اینست که باید ادا شود وگرنه نور ایمان خاموش می شود . چه بسا نور ایمان با انکار و فحش و تهمت مخاطبان است که مشتعل و منورتر می شود : می خواهند که نور خدا را با دهانشان خاموش کنند .

این امر نیز واضح است که موضوعات عبادی (فروع دین)در قلمرو امر به معروف و نهی از منکر قرار ندارند زیرا اموری مربوط به اختیار مؤمنان است یعنی نمی توان کسی را امر به نماز خواندن و یا رعایت حجاب مؤمنانه و کامل نمود . امر به معروف و نهی از منکر مشمول واجبات و محرمات مثل حرام خواری ، ظلم و زور ، زنا ، تهمت ناحق ، اشاعه فساد ، دروغگوئی ، ارتشاء و .... می شود یعنی شامل مستحبّات و مکروهات و عبادات نمی شود زیرا در دین خدا اکراه پدید می آورد و مانع رشد می شود .

                                                                                      دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                      کسی که نیست    

 

v    کسی که انجام وظیفه نمی کندوظیفه شناسی دیگران را اهانتی به خویشتن می یابد .

v    کسی که محبّت نمی ورزد محبّت دیگران را چاپلوسی می خواند .

v    کسی که ستم می کند عدالت دیگران را بی عاطفگی می نامد .

v    کسی که تقوا ندارد خویشتن داری دیگران را ریاکاری می خواند .

v    کسی که دروغگوست صدق دیگران را بزدلی تعبیر می کند .

v    کسی که شهامت ندارد شهامت دیگران را توطئه می داند .

v    کسی که ایمان ندارد ایمان دیگران را جنون می پندارد .

v    کسی که قدرت انتخاب ندارد اختیار دیگران را بیوفائی و خیانت می نامد .

v    کسی که آرامش ندارد، آرامش دیگران را تنبلی و عقب مانده گی می داند .

v    کسی که تواضع ندارد تواضع دیگران را بدبختی می نامد .

v    کسی که نیست ، هستی را وهم می پندارد .

                                                                         دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دریافتهای واژگونه از حکایات مثنوی

 

وقتی شاهدیم که چگونه برخی از اراذل و اوباش و تبهکاران حرفه ای با استفاده سانسور شده از برخی حکایات مثنوی مولوی سعی در ابطال رسالت انبیای الهی و توجیه تبهکاری خود دارند آنگاه نبرد تاریخی فقها و علمای دینی را برعلیه چنین آثاری بهتر درک می کنیم و بکلی نمی توانیم این نبرد را ذاتاً ناحق بدانیم . البته بنظر ما بهتر اینست که این علما با شرح حقیقت این حکایات پرده از تزویر و تحریف این شیادان عارف مأب بردارند تا درخشش عرفان اسلامی بیشتر گردد و اصل این حق ، ضایع و متهم نگردد .

فی المثل بسیار شنیده ایم که چگونه با مستمسک قرار دادن داستان موسی و شبان سعی در ابطال رسالت حضرت موسی (ع) دارندکه در واقع طرد و تمسخر شریعت و حلول الهی است . اینان انتقاد خدا به موسی (ع) را دال بر حقّانیّت کفر و فساد خود می پندارند در حالیکه ماجرای آن شبان ، ماجرای خداپرستی خالصانه در صورت اشیاء است که عین وحدت وجود و حضور خدا در جهان است و معلوم نیست که این ماجرا چگونه قادر است دینی را باطل و مفاسد را تقدیس نماید .

شنیده ایکم که حتّی برخی با سوء استفاده از حکایات مثنوی و با سانسور کردن اوّل و آخر آنها ، سعی در تقدیس همجنس گرائی و انحرافات جنسی دارند . این ادامه همان سوء استفاده های دستگاه اموی و خاصّه عمر عاص از سخنان حکیمانه علی(ع) می باشد و به هیچ وجه قابل اجتناب نیست  و بلکه خداوند این جماعت منافق را بواسطه همین معارف توحیدی رسوا می کند همانطور که خداوند در قرآن کریم می فرماید که : اگر برای رسوا نمودن منافقان نبود این کتاب نازل نمی شد .

به نظر ما هیچ چیزی همچون معارف توحیدی عارفان ، رسوا کننده باطن پلید منافقان نبوده است همانطور که کتاب قرآن ، هدایت کننده مؤمنان و رسوا کننده منافقان و گمراه کننده کافران است ، مثنوی مولوی نیز به نوبه خود چنین می باشد .

                                                                              دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه طنز تلخ

 

در قلمر بیان بشری تا به امروز هنوز مکتبی کاملتر و مؤثر تر از طنز تلخ یا طنز سیاه پدید نیامده است . کمال این مکتب یکی بدلیل بیان توحیدی حقیقت است و دیگر بیان واقع نگرانه حقیقت و دیگر بیان دلنشین وهمه پسند آن .

در قلمرو ادبیات مکتوب و منقول بایستی سقراط حکیم را بانی این مکتب دانست که بانی مکتب خودشناسی عامیانه نیز می باشد هر چند که شاگردی چون افلاطون را نیز پرورده است .

در عصر جدید نیز کسانی چون گوگول و چخوف و چارلی چاپلین و نیچه و کارل چابک را بایستی از سلاطین طنز تلخ دانست . در کشور خودمان امّا این مکتب ریشه در عرفان ما دارد که مولای رومی سلطان بی بدیل و جهانی آن محسوب می شود که این مکتب را به عرش کمالش رسانید و در جهان غیر قابل تقلید نمود . بعد از ایشان بایستی از کسانی چون عبید زاکانی و یغمای جندقی و ایرج میرزانام برد .

و امّا در عصر جدید حتی کسانی چون صادق هدایت و دکتر شریعتی را نیز باید از بانیان مدرن این مکتب در قلمروهای جدید دانست که به نوبه خود منحصر بفردند و این امر یکی از دلایل نفوذ کلام آنها در عالم و عامّی می باشد .

 به لحاظی زندگی انسان در عالم خاک دو سیمای بارز و ماندگار دارد یعنی خنده و گریه یا شادی و اندوه . و طنز تلخ به معنای وحدت این دو امر متضاد می باشد . لذا طنز تلخ به مثابه ظهور اشد دیالکتیک و وحدت اضداد در وادی بیان است .

 و اگر سقراط حکیم بانی طنز تلخ است از بانیان دیالکتیک نیز می باشد . و دیالکتیک که به زعم افلاطون ، عرش معرفت است در طنز تلخ است که به بار می نشیند .

بقول قرآن کریم ، حیات دنیا بازی و بازیچه ای بیش نیست ولی راز حیات جاوید و حق خلقت انسان در همین بازی نهفته است و لذاحیات بشر برروی زمین یک بازی تراژیک است و این یعنی طنز تلخ .

طنز تلخ ، فلسفه زندگی انسان در خاک است : اوست که شما را می خنداند و می گریاند .(قرآن کریم). پس خالق طنز تلخ خود پروردگار است که خود در ورای شادی و اندوه قرار دارد و آدمی را به همان جایگاه فرا می خواند .

                                                                            دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دیالکتیک بود و نبود

(2)

 

ü     آنانکه قلباً افسرده و غمگین ترند بیشتر می خندند .

ü     آنانکه قلباً منفعل ترند بیشتر می جنبند و می رقصند .

ü     آنانکه که کمتر فکر می کنند بیشتر حرف می زنند .

ü     آنانکه بیشتر سوگند یاد می کنند کمتر ایمان دارند .

ü      انسان به آنچه که بیشتر تظاهر می کند کمتر دارد .

ü     آنچه که هست دلالت دارد به آنچه که نیست .(علی ع )

                                                                       دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بازخوانی یک پرونده درمانی

«کسی که نمی خواست درمان شود»

 

بیماری بمن رجوع کرد که خودش در یک حادثه نیمه فلج شده بود . همسرش دارای چند بیماری حاد از جمله افسرده گی شدید بود . دو فرزندش یکی جوانمرگ و دیگری معلول بود . واین بیمار بطرزی حیرت آور عاشق چند درخت و باغچه کوچک حیاط خانه اش بود و هر روزه ساعاتی را با آنها سپری می نمود و رابطه عاشقانه و حسرت باری با گیاهان بر قرارنموده و کمترین میلی به درمان و علاج اینهمه بدبختی خود و خانمانش نداشت و این رجوع ایشان به من هم از سر تعارف و رودرواسی بود . این فرد بتازه گی علاج همه بدبختی هایش را در گیاهان باغچه اش کشف کرده بود و بتازه گی گوئی زندگی را پیدا کرده بود و مطلقاً میل نداشت که این کشف بزرگ خود را به قیمت معالجه بیماریها و بدبختی هایش ، از دست بدهد .من نیز دیدم که او براستی خود را درمان کرده است و حیفم آمد او را دوباره بیمار و بدبخت کنم . لذا به او گفتم : تو بتازه گی معالجه شده ای قدرش را بدان و اینهمه بیماری و بدبختی خود و خانمانت را شکر کن و پاس دار . زیرا اگر اینهمه بدبختی نمی بود تو موفق به درک گیاه و برقراری رابطه با آن نمی شدی همان رابطه ای که تو درتمام عمرت در سائر آدمها جستجو می کردی و به این فلاکت افتادی . رابطه ات  با گیاه را حفظ کن و ادامه بده تا شاید نوبت حیوانات وانسانها هم برسد .

                                                                             دکتر علی اکبر خانجانی  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد؟

 

حضرت مسیح (ع)می گوید: دوست داشتن کسانی که تورادوست دارند یک تجارت است ، دوستی حقیقی یعنی دوست داشتن دشمنان !

البته پر واضح است که منظور از دوست داشتن دشمنان ، یعنی دوست داشتن کسانی که خود مرا و منافع و امیال مرا دشمن می دارند نه دوست داشتن کسانی که خدا و رسولان و مؤمنان را دشمن می دارند . این بخشیدن از کیسه خلیفه است که امروزه بسیار هم پر رونق شده است و کباده عرفان هم بدوش می کشد .

محبّت حقیقی فقط در مقام دوست داشتن دشمن خویش اثبات می شود که معنای واقعی ایثار را محقق می نماید .  و امّا چنین صفتی دارای چه حق و ارزشی است ؟

آنکه منافع خصوصی و امیال مرا دشمن می دارد و با آن در ستیز است در واقع منیّت مرا دشمن است که دشمن خدائیت من است . پس در واقع دشمن «من»همان دوستان حقیقی و خدائی من هستند که مرا بسوی خدا می رانند علیرغم اراده و آگاهی شان . پس چنین دوست داشتن مستلزم معرفت نفس و خداشناسی است که تازه این هم یک تجارت بسیار لطیف و عارفانه و رندانه است و نه ایثار . زیرا ایثارگر واقعی فقط خداست و بس که انسان را خلیفه خود کرده است بی هیچ نیازی .

پس کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد و حتّی خدمتش کند که خدا را بشناسد و دوستش بدارد . کسی که خدا را دوست بدارد دشمن ندارد .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه تفکر می میرد؟

 

تفکّر یک عمل و اقدام نامرئی و باطنی است و مثل هر کار دیگری مستلزم توانائی است که آنرا قدرت تفکّر می نامند .

و امّا قدرت تفکّر نیز مثل هر قدرت دیگری برخاسته از تغذیه ویژه ای می باشد . براستی آیا غذای مخصوص فکر چیست ؟ بدون شک آن نظریه مضحکی که تا حدود قرن اخیر بر اذهان مضحک فرمان می راند در حال انقراض است و دیگر نمی توان گفت که برای فکر کردن و درست و عمیق و بکر اندیشیدن بایستی پروتئین و ویتامین و فسفر کافی مصرف کرد زیرا در اینصورت همه نوابغ می باید از طبقات اشراف و شکم گنده برخیزند .

بنظر ما تفکّر فقط یک غذا دارد و آن هم چیزی جز شهامت نیست . آنچه که مانع فکر بکر می شود ترس است در انواع و درجاتش : ترسی از جان و نام و نان و ناکامی و شکست و رسوائی و بی خانمانی و... و حتّی ترس از جهنّم . زیرا آنچه که همه را به جهنّم می رساند سودای بهشت و ترس از جهنم است . به همین دلیل همه معارف بکر و توحیدی در فراسوی خیر وشر و بهشت و جهنّم قرار دارند .

آنچه که بطرزی جادوئی مغز ودل انسان را به رکود و خفقان و عقیم شده گی و مرگ می کشاند همانا «ترس»است و اینست که علی(ع)، ترس را بزرگترین گناه نامیده است .

آنچه که بقول علی(ع) در بیان «چهارموت اراده»می فرماید : آنچه که از ترس جان بدتر است ترس از فقر است . و آنچه که از ترس فقر هم بدتر است ترس از نام و آبرو و اتهام و اعتبار است و بدتر از همه این ترسها نیز ترس از تنهائی و بیکسی و یکه شدن در جهان است . و این همان ترس از حضور خدا در خویشتن است و علّت خداگریزی بشر است .

پس فائق آمدن بر این چهار ترس بزرگ به مثابه ورود بر چهار جهان اندیشه و معرفت و علم و حکمت و اسرار جان و جهان است .

آنچه که تفکر را می میراند ترس از نابودی در انواع و درجات است . لذا ایمان به خدا و حیات پس از مرگ ، حداقل نیاز انسان به تفکّر است . اینست که قرآن کریم فقط مؤمنان واقعی را اهل تعقّل و تفکّر می داند و فقط آنان را امر به تفکّر کردن می کند . فکر حقیقی محصولی از ایمان در درجاتش می باشد .

بنابراین بزرگترین کوره امتحان ترس و شهامت که می تواند مولّد بزرگترین اندیشه ها باشد و یا اینکه بکلّی تخم اندیشه را بسوزاند ، ترس حاصل از شرایط خفقان و سانسور و دیکتاتوری فکری است . و اینست که نابترین افکار تاریخ ایران و اسلام در دوران حمله و حاکمیت مغول به عرصه ظهور می رسند و عالیترین عرفانها پدید می آیند .

پس اهل فکر و معرفت هرگز شرایط خفقان و سانسور را لعنت نمی کند و بلکه از چنین شرایطی عالیترین مکاشفات را بعمل می آورد .

آنچه که در عصر آزادیها گفته و نوشته می شود عموماً تکرار گفته های دیگران است و یا عربده و فحاشی و تهمت است و دروغ . آزادی بیان عرصه تباهی و فلاکت در ذات زبان است .

تفکّر تنها فعالیتی است که در دوران خفقان یا می میرد و یا به حق میرسد . فکری هم که در دوران خفقان بمیرد در دوره آزادیها چیزی نمی آفریند و بلکه دیگران و افکار بزرگان را می میراند . آنچه که در خفقان می میرد فکر نیست بلکه اراده بقدرت حرّافی است .  فکر بکر محصول شهامت در دوره اشدّ ترس و خفقان است و فکر بکر، محصول فقر و تنهائی و جانبازی است . بیمه ها هرگز فکری پدید نمی آورند و بلکه بزرگترین دشمن فکر هستند .

بقول معروف کشور سوئیس حدود پنج قرن اخیر را تماماً در صلح زیست و فقط ساعت را اختراع کرد که آنهم بواسطه یک آلمانی بود .

صلح و آرامش و امنیّت و شکم سیری و آزادی برای هر چه که مفید باشد برای تفکّر، مرگبار است .

تفکّر محصول عشق به فنا و فنا پیمائی است . اینست که عرفان را مکتب اصالت فنا نیز نامیده اند . زیرا آنچه که انسان ، فنایش می نامد همان خداست . بمیزانی که انسان روی به فناست فکرش فعّال است .

کسی که از جان و نام و نان و تنهائی اش می ترسد نمی تواند فکر کند فقط خیال می بافد و آرزو می تراشد و جز به فریب دیگران نمی اندیشد .

ذات اندیشه ، شهامت و اراده به فناست . آنچه که عالم بقا را به ادراک می کشاند فناجوئی است .

مطالعه زندگانی همه نوابغ علمی و دینی و عرفانی و ادبی و هنری نشان می دهد که اسوه های شهامت و دلیری به معنای واقعی کلمه بوده اند که البته ربطی به ماجراجوئی ندارد که محصول شکم سیری و حماقت است .

و نیز اینکه حماقت هم ذاتی جز ترس ندارد .

حرف آخر اینکه ما طرفدار خفقان و دیکتاتوری و سانسور نیستیم بلکه خواستیم نشان دهیم که قدرت تفکّر را هیچ قدرتی نمی تواند مهار کند و اعدام نماید یعنی امکان رشد انسان در هیچ شرایطی از بین نمی روند و بلکه در شرایط شاقّه ، نابترو عمیق تر می گردد . واین به معنای عدالت و بلکه لطف خداست که هیچکس نمی تواند انسان را گمراه نماید و به لحاظ روانی به قتل برساند .

اشدّ نور از اشدّ ظلمت بر می خیزد . اشدّ آزادی فکر از اشدّ اسارت و خفقان بیرونی بر می خیزد . آزادی روح انسان در قید و بند هیچ جبری نیست . آنچه که به اسارت می افتد نفس امّاره و جاهل و هوسباز بشر است . آنچه که به بند کشیده می شود حماقت است .

بزرگترین نوابغ قرن بیستم اروپا تحت خفقان آلمان هیتلری پدید آمدند .

همانطور که تنها جهش فرهنگی و معنوی انقلاب ما در دوران هشت سال جنگ تحمیلی رخ نمود .

ما طرفدار جنگ نیستیم ولی زندگی یک جنگ بی امان است و هر که از آن بگریزد نفله و تباه می شود . آدم بزدل حتّی ثروتمند هم نمی شود تا چه رسد به دانشمند .

در دوران صلح فقط می توان اسلحه ساخت . فقط در دوران جنگ است که فکر بکر پدید می آید ، فکر صلح و اتّحاد با جهان !

                                                                                        دکتر علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تکنولوژی و تکنولوژیزم

 

زمانی به دکتر شریعتی این اتهام مضحک وارد شد که گویی ایشان مخالف مدرنیزم و ماشین است و مردم را دعوت به خر سواری و بازگشت به غارنشینی می کند چرا که ایشان امراض و جنون حاصل از ماشینیزم (ماشین زدگی ) را متذکّر می شد که از مصائب بزرگ جهان و خاصّه جهان سوّم بوده است .اینک بدون قیاس به نفس ،آثار و مقالات ما نیز مواجه با آن اتهام است در حالی که ما منکر تکنولوژی نیستیم بلکه خطرات مهلک تکنولوژیزم (تکنولوژی پرستی ) را نشان می دهیم .

اگر دکتر شریعتی این خطرات را پیشگوئی نمود اینک ما با آن مواجه شده ایم و در حال هلاکت هستیم .

متأسفانه خود غرب که پدر و صاحب تکنولوژی مدرن است آنقدر درباره اش غیرت و قداست قائل نمی شود که جهان سومی های مصرف کننده و مقلّد .

امروزه در خود غرب و فرزانگانش انتقادات بسیار رادیکالی و انقلابی درباره ارکان این تمدّن وجود دارد ولی ما مسلمانان با کمترین انتقادی به این ارکان ،بر خود می لرزیم و گاه اسلام و نظام خود را مخاطب می یابیم و این جای بس حیرت است .

به نظر ما یکی از بانیان چنین نگرش فجیعی آقای مهندس بازرگان و پیروانش بوده اند که کاری جز اسلامیزه کردن تمدّن غرب و غربی ساختن اسلام نداشته اند .

آنها حتّی از غرب هم غربی تر می اندیشیدند و آثار و پیروان خود را در بدو انقلاب در همه ارکان اجرائی و مدیریت کشور مستقر نمودند و نظام ما را به دریوزگی غرب کشانیدند و از خود غرب هم تکنولوژی پرست تر شده ایم.این احساس حقارت در قبال تمدّن غرب دال بر نگاه حقارت بار آنان به دین واسلام و قرآن است که منجر به ترمودینامیکی و الکترونیکی ساختن وحی می شد .این بحث بماند در جائی دگر !

و کلام آخر اینکه ارتباط تکنولوژی با تکنولوژیزم مثل ارتباط دنیا با دنیاپرستی است !

             

                                                                                               دکتر علی اکبر خانجانی     

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

این چه طرز فکری است!؟

 

این چه طرز فکری است که سخن از «وجود» را متهم به اگزیستانسیالیزم می کند و سخن از اهمیّت رابطه جنسی را متهم به فرویدیزم می سازد و سخن از عدالت را متهم به کمونیزم می نماید و سخن از قیامت را متهم به اسماعیلیه می کند و سخن طرد خرافات را متهم به وهابی گری و سخن از امامت را متهم به بهائی گری و سخن از ماشینیزم را متهم به ارتجاع و سخن از معرفت نفس را متهم به نیهیلیزم و اباحه گری و سخن از مفاسد سیاست را متهم به سکولاریزم و سخن از مفاسد برخی افراد مشهور را متهم به اهانت به نظام و.... می کند؟ و سخن از هر حقی را که منافع نامشروع برخی را به زیر سئوال می برد متهم به یک ناحق معروف می سازد ؟

این چه طرز فکری است ؟

این اساساً و به طور کاملاً آگاهانه هیچ نوعی از فکر نیست و ذاتاً فکر نیست این واکنش تبهکاران و کافران در قبال حق گویان است و در حکومتی که پرچمدار اسلام است اگر از این حق گویان بی باند دفاع نشود ریشه تفکر و معنویت و حقیقت می خشکد . و جامعه به دست بزهکاران می افتد که نهایتاً خود حکومت را هم تباه و ساقط می سازد .

                                                                   دکتر علی اکبر خانجانی 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مطلق و نسبی

 

یکی دیگر از اتهامات ما همانا مطلق گرائی وناب گرائی است که گوئی در تضاد با واقعیت زندگی روزمره بشر مدرن می باشد که قلمرو نسبیّت امور و ارزشهاست .

و امّا پاسخ ما اینست :

انسان ذاتاً مطلق گراست و حتّی کافرترین آدمها هم در امیال کافرانه خود در جستجوی کمال مطلق می باشند و به کمتر از «همه چیز»قانع نیستند . نارضایتی انسان در هر درجه ای از رفاه و کمال مادی و معنوی بواسطه مطلق گرا بودن ذاتی اوست . تلاش ما اینست که این ذات مطلق را به معنا و بیانی واحد و جهانی که درخور انسان باشد بکشانیم . ما بیانگر این مطلقیّت هستیم .

و امّا در قلمرو اخلاقیات که اموری نسبی هستند نیز باید گفت که اخلاق در ذات خود نظر به غایتی مطلق دارد که همان اخلاق الله است . و خداوند هم می فرماید که از من اطاعت کنید تا مثل من شوید . پس این دعوت خود مطلق در ذات انسان است که انسان را مطلق گرا کرده است .

هر انسان عاقلی می داند که هر ارزش اخلاقی حتّی در پائین ترین مرتبه هم نمی تواند دارای اعتبار باشد الّا اینکه آبشخوری مطلق دارد و اسوه مطلق را می جوید .

در واقع نسبیّت اخلاقی و اخلاق نسبی فقط باقی به بقای ارزشها و اسوه های مطلق اخلاق می باشند و لاغیر.

بمیزانی که در جامعه و فرهنگی ارزشهای مطلق و ناب هرمعنا وحقیقتی در اذهان زنده و مقبول است ارزشهای نسبی اخلاقی امکان اجرائی می یابد . هرگاه که ارزشهای مطلق خدشه دار شوند و نفی گردند حداقل اخلاق نسبی هم نابود می شوند .

نسبیّت مخلوق مطلقیّت است . این امر حتّی در فلسفه نظری و فیزیک مدرن و پراگماتیزم فلسفی هم مورد تقدیس است . هنگامیکه امروزه در فیزیک اتمی این امر تصدیق می شود که عالم ماده از ذرّات ضد ماده (عدم)تشکیل شده است پس جهان نسبی هم مخلوق امر مطلقی است . حتی نظریه «نسبیّت»انیشتن و نظریه «عدم قطعیت»بیش از هر نظریه علمی دیگری به مطلق بودن ذات جهان ماده معترفند . همانطور که در آخرین فلسفه ریاضیاتی منطق ، معروف به «برهان گودل»ذات منطق برخاسته از غیر منطق است و درستی هر گزاره منطقی – ریاضیاتی دال بر نادرستی آن است . امروزه مطلق بودن حقیقت در قلمرو دانش بشری بیش از قلمرو عرفان خودنمائی می کند تا آنجا که انیشتن بزرگترین نابغه دانش مدرن کل علوم را متهم به غیر علمی بودن می کند. این دال بر مطلق بودن ذات علم است که بر خود می شکند و دچار خود- براندازی می گردد . خود- کشی که بزرگترین اپیدمی عصر جدید است دال بر مطلق بودن انسان است زیرا حامل روح خداست .

در هر عصری اگر انسانهای مطلق و مطلق گرا نباشند جوامع بشری قادر به ادامه حیات نسبی خود نیستند .

                                                                                 دکتر علی اکبر خانجانی    

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

داغ فراق

 

در ازل حق از جدائی شد بپا             طالب حقش ز حقش شد جدا

 

گابریل مارسل فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی اروپا که معروف به فیلسوف عواطف بشر است در پاسخی به سارتر ، هم مشرب دیگرش می گوید : آنچه که مهم است مرگ«من»نیست بلکه مرگ کسی است که دوستش داریم .

هر انسانی به وضوح درک و اعتراف می کند که با مرگ عزیزانش برای نخستین بار دچار انقلابی در اندیشه و احساس و بلکه سرنوشت خود می شود . هر کسی بالاخره می میرد که خود بزرگترین انقلاب زندگی اوست ولی دیگر دستش از دنیا و عرصه انتخاب کوتاه می شود . ولی مرگ کسی که دوستش داریم می تواند موجب انقلابی در انتخاب ما گردد .

کسی که دوستش داریم هر چه که پاک تر و صدیق تر و خدائی تر باشد با مرگش مارا هم با خودش بسوی خدا می کشانداین واقعیت در زندگی مؤمنان و مریدان مردان حق آشکارا دیده می شود . مثلاً با عروج مسیح بود که حواریونش از خواب غفلت بیدار شده و هر یک قدیس صاحب رسالت شدند . با رحلت رسول اکرم (ص)نیز دوستانش به کمال رسیدند . مولای رومی نیز فقط با مرگ مرادش شمس تبریزی بود که به کمال رسیدو مثنوی و دیوان غزلیاتش به بار آمد و ...  .

یکی از دلایل این واقعه تلخ و شاید تلخ ترین وقایع زندگی انسان که موجب عروج روحانی او نیز می شود داغ فراق دوست است و این افسوس که : چرا تا زنده بود نشناختمش .

هیچ واقعه روحانی همچون داغ فراق یک دوست صدیق نمی تواند برای انسان مؤمن موجب احیاء و رستگاری و معراج روحانی باشد . بقول حافظ شیرازی ، حق همواره با فراق است چرا که این فراق موجب پیدایش عالم و آدم شده است : فراق مخلوق از خالق !

هیچکس نگفت که علی(ع)به مدت 25 سال تمام در فراق دوستش محمّد (ص) نالید و در چاه نعره کشید و خون گریست تا علی شد و انسان کامل و بر پا کننده قیامت . قیامت محصول داغ فراق یاران است .

بشریت در گرو داغ فراق دوستان خویش (اولیای خدا) است که استمرار می یابد . واولیای خدا نیز محصول داغ فراق دوست خود (خداوند) هستند .

خداوند هر که را بیشتر دوست بدارد داغی سوزانتر از فراق بر دلش می نشاند تا او را به خود برساند تا انسان ، دوست را درخودش بیابد و عین دوست شود :

خانه ای خواهم بسازم بهر دوست         از دل و از جان ومغز وپوست و گوشت

دوست  در   ما   میزبانی  می کند         هستی   ما   هم  دمی   میهمان  اوست

و امّا فراقی داغتر از این نیست که آدمی در کنار کسی که دوستش می دارد در فراق باشد و این همان فراق آدم – حوائی است که اساس تمدّن وفرهنگ ومعنویّت بشر است و موتور محرکه تاریخ . و هر که بر این فراق صبور و تسلیم باشد و حقّش را ادا کند بدون شک به خدا می رسد .

فراق در وصال : اینست آن حقی که جهان و جهانیان بر آن استوار است .

هستی همان داغ فراق است . و اینست که جهان در آتش است .

و نیز دوزخ هم چیزی جز داغ فراق نیست که مشتعل می شود و آدمیان را جمیعاً از آن راه گریزی نیست . و آنکه حقش را می شناسد و صبور است نمی سوزد فقط داغی می شود . آنکه یاغی شود می سوزد .

حق همان حق فراق است . جهان هستی از این فراق است . هر گاه که فراق پایان یابد بساط جهان هم جمع می شود .

آنکه حق فراق را نشناخت هیچ چیزی را نشناخت . فراق ، ذات معرفت است و لذا کمال معرفت «فرقان»است که باطن قرآن است .

                                                                   دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |