تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه نوروز و سال نو

 

از آنجائیکه که هر قومی برای خود یک روز خاص از سال را سرآغاز سال قرار می دهد پس معلوم است که این امر یک قرارداد اجتماعی و نژادی است که بر اساس حوادثی خاص پدید آمده و بعنوان یک سنّت تاریخی حفظ شده است . ایرانیان آغاز بهار را مبدأ سال قرار می دهند مسیحی ها هم یک روز برفی در زمستان را . مسلمانان هم روز هجرت پیامبر اسلام را که مستمراً در طی سالها تغییر می کند و فصل خاصی نیست و در هر روزی از سال شمسی می تواند رخ دهد .

بهرحال در همه اقوام آغاز سال نو با جشن و عیش و تجمعات شاد برگزار می شود و مراسم خاصی دارد و دارای مفاهیم و آداب مذهبی هم می باشد زیرا تقریباً هیچ جمعی در جوامع بشری تهی از آداب و انگیزه مذهبی رخ نمی دهد مثل عروسی و عزائی .

در همه اقوام بشری مراسم و آداب سال نو در طول تاریخ به ارث می رسد و با آداب سائر اقوام تلفیق می شود . مثل سال نو ایرانی ها که با آداب اسلامی هم جمع شده است یا سال نو مسیحی که با آداب یونان باستان ترکیب شده است و غیره . یعنی در هر نژادی می توان همه آداب سالهای نو سائر اقوام را هم کمابیش ملاحظه نمود و نیز نشانه هائی از سالهای نو که از نسل ها و دورانهای منقرض شده برجای مانده است . در واقع در مراسم و آداب و مفاهیم سال نو در هر نژادی می توان نمادهائی اسطوره ای از کل تاریخ گذشته آن قوم و نیز سائر اقوام و کل بشریت را درک نمود .

روز آغازین هر سالی مثل روز اوّل خلقت است و روز نوشتن دگر باره سرنوشت خویشتن بدست خویشتن . و این تفاوت بین روز اوّل هر سال است با خلقت ازلی . در خلقت ازلی بشر هیچ اراده و انتخابی نداشت و با این حال خداوند در قرآن می فرماید که انسان را در حال خلقتش بر او شاهد گرفتم و نیز اینکه بلافاصله پس از خلقتش از انسان پرسیدم که آیا این خلقت را قبول دارد یا نه .که انسان از روی جهلش می گوید که : بلی !

در واقع این قرارداد جهانی بشر در همه اقوام و مذاهب که یک روز از سال را مبدأ قرار می دهد به معنای خلقت جدید است و تجدید عهد با ازلیت خلقت خویش و نیز بلی گفتن دگر باره و آگاهانه تر به پروردگار . ونیز بتدریج بدست و اراده خویشتن در این خلقتهای جدید مشارکت کردن و صاحب سرنوشت خود شدن .

پس در واقع روز سال نو مظهر هر ساله خلقت ازلی انسان و سالی یکبار بر خلقت خود شهادت دادن و در آن حضور یافتن و خلقت خویش را آگاهانه تر پذیرا شدن و مسئول گشتن و نهایتاً جانشین خدا شدن در امر خلقت خویشتن . و برای سال آینده آرمان تازه ای را برای خود رقم زدن .

راز هفت سین بر سر سفره سال تحویل هم دال بر هفت روز خلقت عالم و آدم است .که روز هفتم همانا روز کمال خلقت یعنی آدم است که خداوند هم بر عرش می نشیند و بر کمال خلقت خود به نظارت و شهادت می نشیند و اراده خود را بدست مخلوقش می سپارد . بساط سفره هفت سین نماد سفره خلقت است که انسان بجای خدا بر سر این سفره می نشیند و یکبار دیگر با خداوند بیعت می کند و به او آری می گوید .

دعای سال تحویل هم نشان می دهد که انسان میل دارد تا یکبار دگر به «حال»خود یعنی به اکنونیّت خود که همانا جلوس خدا بر عرش و کمال خلقت آدم است باز گردد . «احسن الحال» یعنی بهترین زمانها . و بهترین زمان همان لحظه خلقت ازلی است و روی در روی خدا نشستن و به او آری گفتن و یکبار دگر خلق شدن .

ولی ما بعنوان ایرانی مسلمان بین دو سال نو در تردّد هستیم یکی نوروز و دیگری آغاز هجرت پیامبر اسلام از مکّه به مدینه . یعنی آغاز فراق و جدائی از نژاد . آغاز هجران از اصل و نسب خویشتن . درست مثل آغاز خلقت آدم که همان آغاز هجران آدم از خالق خویشتن است ، آغاز جدائی از اصل خود که موجب خلقت خویشتن است . این فراق سرآغاز وجود یافتن است ، یعنی آغاز تنهائی !

ولی مراسم عید نوروزایرانیان سیمائی کاملاً متضاد دارد و واقعه پیوستن به خویشان و اقوام است یعنی واقعه وصال است .

 ما ایرانیان بین فراق و وصال در تردّد هستیم و لذا دچار یک فرهنگ و تاریخ برزخی و پریشانیم . این همان اصل و علّت دو گانگی ما بین ایرانیّت و اسلامیّت است که همواره وجود داشته و این اواخر دو صد چندان شدیدتر شده و گاه مبدّل به نبرد می شود .

سال نو اسلامی سیمائی غمگین دارد و سرآغاز سرگردانی و دربدری و تنهائی و محنت و هجران از عزیزان است . ولی سال نو ایرانی (زرتشتی)درست عکس این وضع را دارد . و اینست که بالاخره هر بشری به یک جناح وصل یا هجران می پیوندد ولی ما ایرانیان بین وصل و هجران در تردیدیم . و این کل ماهیت دیالکتیکی فرهنگ و روحیّه و هویّت ماست که نه تاب وصل داریم و نه طاقت هجران زیرا مطلقیم . زیرا عاشقیم .

و امّا امسال واقعه ای خارق العاده به لحاظ نجومی رخ نموده است و آن تطبیق اوّل سال هجری قمری با شمسی است یعنی روز عید نوروز همان روز هجرت پیامبر اسلام یعنی اوّل ماه ربیع الاول است یعنی سال شمسی و قمری در روزی واحد آغاز می شوند و این تطبیق تقویم زرتشتی و اسلامی است . همانطور که شاهد بودیم سال گذشته ماه شمسی و قمری منطبق بود یعنی ماههای شمسی و قمری بایکدیگر آغاز شدند و پایان یافتند تا آنجا که ماه ربیع الاول هم با ماه فروردین منطبق گردید و اوّل ربیع الاول و اوّل فروردین یکی شدند این یگانگی اسلام و ایران و یگانگی دین زرتشت و دین محمّد است .

به بیان دیگر یگانگی وصل و هجران است .

پس این یک واقعه ای در نفس کائنات و نجوم است و بیانگر آخر الزمان نجومی می باشد که خورشید و ماه را یگانه و متحّد نموده است . این مسئله در معرفت اسلامی همان یگانگی نبوّت و امامت است و عرصه ظهور ناجی و انسان کامل.

 زرتشت اوّلین پیامبر موحّد در تاریخ بشر است که دین خدا را به ارمغان آورد و دین خدا با امامت به کمال رسید . و اینک اوّل و آخر دین و تاریخ بهم آمده است . یعنی زمان یک دوره کامل را در تاریخ بشر طی نموده است .  

                                                                                   دکتر علی اکبر خانجانی                           

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان اسلامی

چه چیزهائی نیست.

 

ü     رمّالی و دعانویسی و جن گیری و فال گیری و ورد و فوت نیست .

 

 

ü     گنج گیری ، علم جفر ، اسرار مگو و فوت و فن های ارتباط با علم غیب نیست .

 

 

ü     شعر و حکایت و مثال و افسانه و خواب و خیال و تفسیر نیست .

 

 

ü     نشئگی و خلسه و انجماد و هذیان نیست .

 

 

ü     چله نشینی و ریاضت کشی و رهبانیّت نیست .

 

 

ü     موسیقی و رقاصی و افسانه پرستی و خیالبافی و ادبیّات و جلوه های ویژه سینمائی نیست .

 

 

ü     غیبگوئی و تعبیر خواب نیست .

 

 

ü     فوت و فن یک شبه ثروتمند و صاحب قدرت شدن نیست .

 

 

ü     توجیه و تقدیس اعمال شیطانی و خلاف شرع و عقل نیست .

 

 

ü     هوحق گفتن و کوس انالحق زدن هم نیست .

 

                                               ****************   

عرفان عبارت است ازدین عملی و تقوا و خودشناسی و انحلال خود و کشف و شناخت خدا در جریان این انحلال : کشف خدا در خود !

                                                                    دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ولایت زناشوئی

 و تمکین جنسی

 

گفتیم که ولایت به معنای «فرمانروائی محبّت» است که این دو معنا در آن واحد در واژه «ولایت»حضور دارد . و نیز گفته ایم که ولایت مرد بر زن است که امری دنیوی است و ولایت زن هم در مرد است که امری نامرئی و باطنی است . و این دو امری واحد و متقابل است که به یک میزان یا وجود دارد و یا ندارد در درجات متفاوت . و این اساس سعادت زناشوئی و استحکام خانواده است .

و امّا مجرای عملی القا و پذیرش متقابل این ولایت بدون تردید همان همخوابگی و رابطه جنسی است که بر اساس آن امر ازدواج لازم وممکن می شود و راز بقای بشر بر روی زمین است .

در یک کلام بمیزانی که رابطه جنسی بین زن وشوهر دارای تمکین و تمایل و عطوفت و گذشت متقابل است و برخورداری متقابل ممکن می شود ولایت زناشوئی هم در این رابطه رخ میدهد و امری قلبی می گردد همانطور که صدق و صمیمیت هم از محصولات این رابطه و ارزشهای زندگی مشترک است .

کلّ صداقت و عزّت و لذّت و همدلی متقابل زندگی زناشوئی معلول سلامت رابطه جنسی است که این امر نیز معلول و اجر رابطه ای مؤمنانه و باتقوا در کل زندگیست . در غیر اینصورت رابطه جنسی بسوی بی میلی و افسرده گی و عذاب میرود و این سرآغاز نابودی ولایت زناشوئی است و نابودی همه ارزشهائی که باید در خانواده حضور داشته باشد .

بنابراین مسائل جنسی بخودی خود هیچ راه حل فنّی یا روانشناختی و پزشکی ندارد .

                                                                         دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پدیدار شناسی چیست؟

 

پدیدار یا پدیده شناسی نام دیگری از «نمودشناسی»است در مقابل «بود شناسی».

بود یا بودن همان جوهره و اساس عالم هستی و زیربنای کل موجودات و پدیده های جهان است که برخی از فلاسفه آن را همان خداوند و یگانگی ذات دانسته اند که موجودات عالم که همان پدیده ها هستند مخلوقات بود یگانه هستند .

برخی از فلاسفه و حکیمان نیز «بودن»را همان ذات دانسته که کل موجودات به مثابه نمودهای آن هستند . بنابراین نمودشناسی یاپدیده شناسی عبارت است از علم یا حکمت و بینشی که بتواندذات یا بود مطلق یا خدارا در همه مخلوقاتش نشان دهد . به زبانی دگر علمی که بتواند آن ذات یگانه و معنای مطلق را در همه پدیده های جهان آشکار سازد . به زبان اسلامی این همان علم توحید نیز می باشد و شناخت خدا در هر چیزی .

وامّا آنچه که در عصر جدید به پدیده شناسی مشهور است اساساً از فلاسفه دو – سه قرن اخیر خاصّه کانت و هگل آغاز شده و در فیلسوف قرن بیستم آلمان یعنی هوسرل به شکوفائی رسیدو مبدل به یک دستگاه مستقل فلسفی شده است .

خود هوسرل در یک کلام ، پدیده شناسی را یک روش منطقی برای کشف ذات جهان نامیده است که آن روش عبارت است از «کاهش منطق»که عملاً صفات زدائی از پدیده هاست تا رسیدن به ذات .این روش منطقی – فلسفی اساس مشهورترین فلسفه قرن بیستم جهان یعنی اگزیستانسیالیزم (مکتب اصالت وجود)گردید که همان اصالت ذات است در مقابل ماهیت (صفات).ولی آنچه که عملاً در این فلسفه رخ نمود نه ذات بلکه پوچی و برزخ و عدم بود . به همین دلیل همه فلاسفه این مکتب یک روش عرفانی و روحانی را برای جهش از این برزخ مطرح نمودند که موسوم به «ترانسدانس» می باشد که مترادف اشراق یا معراج عرفانی و شهود قلبی است .

در واقع این مکتب به مثابه غایت فلسفه مشاءارسطوئی در غرب است که بالاخره به فلسفه اشراق وعرفان منتهی شده است و باور کرده است که بواسطه منطق قیاسی هرگز نمی توان به حقیقت پدیده ها رسید .

اگر دقت کنیم در می یابیم که این فلسفه مدرن در جهان اسلام و حکمت یونان باستان و ذن بودائیزم از سابقه تاریخی بیش از دو هزار سال برخوردار است که رسیدن به ذات جهان را جز از طریق تزکیه و معرفت نفس ممکن نمی داند . این همان راه تجرید و توحید نفس است که موفق به درک یگانه در کثرت جهان می شود . این همان راه و روش جستجوی خدا در جهان است که در فلسفه و منطق غرب به بن بست رسید و یکبار دگر نیازمند دین و تقوا و عرفان شد و حق آنرا جبراً تصدیق نمود .

جالب اینکه هوسرل بانی نوین این فلسفه معتقد است که برای رسیدن به مقام ترانسدانس (شهودقلبی) بایستی از روش سقراطی یعنی رابطه مراد و مرید بهره گرفت و جز این راهی ندارد .

جالب توجه است که همه فلاسفه بزرگ عصر جدید اروپا برخاسته از تکاپوی این مکتب هستند : هایدگر، یاسپرس ، سارتر ، مارسل ، تیلیخ ، بوبر و .... .

و کلام آخر اینکه پدیده شناسان کامل تاریخ جهان ، عارفان اسلامی و در رأس آنها علی (ع) است که می گوید : در هر آنچه که می نگرم اوّل خدا را و سپس آن چیز را می بینم . این مقام ترانسدانس کامل است .

اصطلاح «پدیدار شناسی عرفانی»را برای نخستین بار در لفظ و عمل در این نشریه بنا نهاده ایم که بیانگر پیوند کمال فلسفه غرب با حکمت اسلامی می باشد و در این راه جز پروردگار حکیم استادی نداشته ایم و جز از همو مدد نمی گیریم . وتمام تلاش ما اینست که بتوانیم فلسفه و حکمت و عرفان را از عرش به روی فرش آورده و در دسترس همگان قرار دهیم و علم توحید را به معنای واقعی کلمه امّی و مردمی سازیم . تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .

                                                                                           دکار علی اکبر خانجانی     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کبر الهی و کبر ابلیسی

 

می دانیم که ابلیس بعنوان تنها دشمن و فریب دهنده انسان همه مکرهایش را از درب القای تکبّر و غرور در انسان به ثمر می رساند و درقرآن هم آمده که شیطان کالائی جز غرور ندارد . پس تکبّر امّ الصفات شیطان در بشر است . ولی از طرفی دیگر در قرآن کریم «متکبّر»را از جمله اسمای الهی می دانیم که دال بر کبریائی ذات اوست که مؤمنانش به درجات گوناگون از این کبر برخوردارند همانطور که علی(ع)را متهم به کبر نمودند و ایشان فرمود که : کبر من از کبریائی خداست .

ولی براستی تفاوت این دو کبر که یکی نشانه کفر و دیگری نشانه ایمان است چیست ؟زیرا این هر دو کبر در انسان است که به فعل در می آید که نشانه حضور خدا یا ابلیس در بشر می باشد که دو نشانه هدایت یا ضلالت است .

کبر ابلیس را بوضوح در داستان خلقت آدم و ابا کردن ابلیس در سجده به آدم و انکار او، درک می کنیم که بر چهار رکن استوار است که تماماً مربوط به رابطه اش با آدم است : اوّل بخاطر گل بودن جنس آدم و آتش ناب بودن جنس خودش دچار تکبر و انکار شد و خلقت آدم و موجودیتش را تصدیق نکرد و با او عداوت نمود . و دوم در قبال علمی که خداوند در آدم نهاده بود که در ابلیس نبود ، بخل ورزید و باز تکبر و انکار نمود و سجده اش نکرد و مقام او را در نزد خدا منکر شد . و سوّم اینکه سابقه آدم را قبل از دمیده شدن روح در او ملاک قرار داد و گفت که : او در گذشته بر روی زمین فساد نموده است . و چهارمین دلیل که لطیف ترین و براستی ابلیسی ترین دلایل است اینست که : خدایا چرا غیر از تو را سجده کنم .

بدین ترتیب می توان به خلاصه گفت که منطق کبر ابلیسی همانا قیاس به ظاهر و ظاهر پرستی و فرمالیزم است ( قیاس بین گل و آتش ) . انگیزه اش در این کبر و انکار بخل در قبال علم برتر و فضیلت برتر است . و استدلالش تاریخی است و گذشته آدم را ملاک قرار داده و خلقت جدید و توبه و تکامل آدم را انکار کرد . و نهایتاً جهان بینی و عشق مآبی و جانماز آب کشیدن اوست که خود خدا را در مقابل خلیفه اش آدم قرار می دهد تا امر خدا را انکار کند . و این کاسه داغتر از آش شدن است و نشانه خداپرستی خصوصی و نفسانی است که بواسطه امر قدیم خدا ، امر جدیدش را انکار می کند .

و امّا تکبر الهی این بود که سجده بر آدم را بر سجده خودش ارجح دانست و دوست خود را بر خود برگزید و مخلوق و بنده خود را ملاک قرار داد و از صورت و علم و روح خود تماماً به او بخشید و اورا سزاوار سجده نمود . این مکتب عشق است .

پس کبر عاشقانه داریم و کبر بخیلانه . کبر روحانی و علمی داریم و کبر فرمالیستی . کبر تاریخی داریم و کبری که از خلقت جدید است .

                                                                                    دکتر علی اکبر خانجانی

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز فرزندان مفلوج در خانواده ها

 

یکی دیگر از ویژه گی عصر جدیدافزایش نوزادان عقب مانده جسمی وذهنی و بیماران مادرزادی است . این امر باتوجه به رشد حیرت آور بهداشت ، از دیگر تناقضات این تمدن علمی می باشد . از این جنبه که اصل واقعه است فعلاً می گذریم و به جنبه خانوادگی این معضله نظری می اندازیم .

وجود این نوع بچه ها در نفوس افراد خانواده چه آثاری برجای می نهد . در اینجا اساساً به نتایج این معضله نگاه می کنیم نه به علل آن .

بنده بعنوان یک درمانگر امراض مادرزادی شاهد بوده ام که آنگاه که یک چنین بچه معلولی یا از دنیا می رود یا بطرزی معجزه آسا درمان می شود به ناگاه همه افراد آن خانه و نیز کل فامیل در می یابند و اعتراف می کنند که آن فرزند مفلوج چه نعمت و برکت و لطف و آرامشی در کل آن خانه و بلکه فامیل بوده که از دست رفته است . این یعنی چه ؟

این همان معنای نعمت و بلا در فرهنگ دینی و قرآنی است که اگر کمابیش حقّش درک و تصدیق شود موجب تقرّب انسانها به خداوند شده و به آنها قدرت و قناعت و صبر و لطافتی حیرت آور می بخشد که فقط با از دست رفتن آن کاملاً آشکار تصدیق می گردد .

به لحاظ روانشناسی و معرفتی افراد چنین خانه ای با مشاهده مستمر چنین انسان مفلوکی قدر سلامت و حیات و هستی خود را بلاوقفه به یاد می آورند که این یاد همانا یاد خدا و شکر اوست . و نیز این نکته عجیب را هم شاهدند که این عضو مفلوج از آنها سعادتمندتر و راضی تر و آرامتر است که این صفات به آنها هم منتقل می شود . اصولاً یک انسان مریض در ذات خود به رضای الهی مبتلاست و لذا به خدا نزدیکتر است و اطرافیانش را نیز جبراً به خدا نزدیک می سازد . زیرا همانطور که مرگ موجب تقرّب انسان به خداست بیماریهای شدید و طویل المدت هم بهمان نسبت موجب تقرّب به حق می شوند .

اصولاً نعمات الهی که موجب هدایت هستند صور منفی الطاف خدا به بشر می باشند که عده اندکی این حق را در می یابند و بواسطه آن رشد می کنند که اینان مؤمنانند . انسانهای شدیداً بیمار و مفلوج در پایان دنیا و برآستانه آخرت قرار دارند و لذا دربهای آخرت برای اطرافیان خود محسوب می شوند و آنان که این دربها را لعنت کنند به عذابهای بزرگی مبتلا می شوند . آنانکه این بیماران را در خانه حفظ و حراست می کنند و به آسایشگاهها نمی فرستند حضور رحمت الهی را در خانه های خود حفظ می کنند .

انسانهای شدیداً بیمار و لاعلاج دربهای هدایت خدا برای مردمانند .

                                                                                          دکتر علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه بلوغ

                                                    

«بلوغ» در لغت به معنای «رسائی» در قلمرو رابطه است که «بلاغت» نیز از همین مصدر است که به معنای رسا بودن سخن است .

اگر یکی از ویژگیهای بلوغ میل به ازدواج است بدین معناست که فرد توان ارتباط با جنس مخالف خود را که سخت ترین ارتباطات است یافته است هرچند که چه بسا انسانهائی که تا سن پیری هم توان برقراری رابطه با همسر خود را ندارند و دهان به سخن نمی گشایند الّا به فحش ، و رفتاری نمی کنند الّا با سوء تفاهم  واین دال بر عدم بلوغ شخصیتی است که مصادف با عدم بلاغت (رسائی)در کلام و رفتار نیز می باشد .

در قرآن کریم می خوانیم که چون موسی (ع)به بلوغ رسید خداوند به او کتاب و حکمت و فرقان اعطا نمود . که در اینجا منظور همان بلوغ در بلاغت کلام و رسائی پیام خدا به خلق است و نه بلوغ جنسی .

در واقع یک جوان سالم و عاقل و تربیت یافته بایستی کمابیش همزمان با سن بلوغش به درجه ای از بلاغت و قدرت برقراری رابطه با مردم و خاصّه با جنس مخالف را یافته باشد . هرچند که اکثر جوانان مدرن تا دم مرگ هم به چنین قدرتی نمی رسند .

بلوغ به لحاظ روانی و کلامی و رفتاری حاصل تربیت از جانب والدین است که همان امر به معروف و نهی از منکر می باشد . و آنگاه ابلاغ همین امور از جانب جوان بالغ به دیگران است . و این دو وجه از بلوغ شخصیتی می باشد . یعنی آنچه را که فرد از والدین (دیگران)یافته است به سائرین ابلاغ کند . این دو ابلاغ قلمرو رشد شخصیتی و بلوغ روانی است .

                                                                            دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مقصر کیست؟

 

یکی از ویژگیهای دموکراسی اینست که در آن هیچ فردی تقصیر ندارد و همه تقصیرات به گردن حکومت و نظام سیاسی می افتد . واین در حالی است که طبق تعریف و آرمانی که برای دموکراسی منظور شده است هر فردی بایستی مسئول باشد و مردم خود باید اداره امور خود را بر عهده گیرند زیرا دموکراسی به معنای حکومت مردم بر مردم است . ولی آنچه که عملاً عاید شده است اینست که مردم در چنین نظامهائی هیچ تقصیری را به عهده نمی گیرند .

اگر اینهمه فحشاء و فساد اخلاقی وجود دارد اگر اینهمه رشوه و دزدی و رانت خواری هست اگر اینهمه بزهکاری و جنایت رخ می دهد اگر اینهمه بی اعتمادی و دروغ غوغا می کند ، اگر اینهمه معتاد وجود دارد و.... همه تقصیر نظام است تقصیر حکومت و دولتمردان است ، تقصیر قانون و رهبران است و.... چرا دموکراسی لااقل از جنبه فرهنگی و معنوی و مسئولیت پذیری انسانها که مهمترین وجه رشد فکری و هویتی است ، تا این حد نتیجه ای وارونه ببار آورده است . این یک معضله جهانی است که در کشور ما نیز غوغا می کند . این بدان معناست که وجدان و فطرت دینی و استقلال فکری و قدرت انتخاب و سرنوشت جملگی در نظامهای دموکراتیک از بین می رود . این نیز یکی دیگر از ابطالها و واژگون سالاری عصر جدید است .

شاید گفته شود که مردم از حکومتهای دموکراتیک (مردمی)طبعاً توقع بیشتری دارند تا حکومتهای خودکامه یا سلطنتی . و لذا این معضله یک نشانه مثبت و ارزش برتری است که اصولاً امکان انتقاد نسبت به حکومتها پدید آمده است و مردم در واقع نمایندگان رسمی خودشان را مقصر می دانند و این خود نوعی رشد در احساس مسئولیت است که مردم بجای اینکه سرنوشت ، زمانه یا خدا را مسبب بدانند حکومت برگزیده خود را مسبب می خوانند .

این ادعا بشرطی درست است که مردم لااقل یک سمت این تقصیر و گناه را به گردن جهل خود بگیرند که نتوانسته اند نمایندگان لایقی را برگزینند ولی عموماً چنین نیست . نگاه مردم به حکومتهای دموکراتیک عیناً همچون حکومتهای خودکامه است و چه بسا بدتر . زیرا برای شاهان قدیم نوعی قداست قائل بودند که برای رهبران مردمی جدید قائل نیستند .

                                                                         دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه بسا....

 

o       چه بسا دیوهای آدم صورت .

 

 

o       چه بسا دروغی که راست است .

 

 

o       چه بسا مردگانی که راه می روند .

 

 

o       چه بسا مخلصین کافر کیش .

 

 

o       چه بسا نمازگزارانی که دشمن خدایند .

 

 

o       چه بسا آدمهائی در صورت حیوانات ، گیاهان و صخره ها .

 

 

o       چه بسا دوستانی که در سودای انتقامند .


                                                             
دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خدای مدرن

خدای سنّتی

                                                      

بنظر می رسد عصر مدرنیزم که عرصه ظهور تکنولوژیهاو لذا رشد فزاینده تولیدات صنعتی و کشاورزی و رفاه روز افزون و تأمین فراینده معیشت و فراهم آمدن سازمانهای رفاه و تأمین اجتماعی و بیمه ها و باز نشستگی ها که جملگی بشر مدرن را از خداوند به عنوان رزّاق بی نیاز و بیگانه ساخته است . و این امر مهمترین علت نزول باورهای مذهبی و رشد کفر آشکار در عصر جدید است زیرا مهمترین موضوع و نیازی که بشر را بسوی خدا می کشانید و خدا را می خواند و می پرستید نیازهای مادی و معیشتی بود . یعنی بشر در طول تاریخ اساساً خدای رزاق را می پرستیده است و اینک آن پرستش قدیمی متوجه حکومتها و تکنولوژیها و بیمه ها و سازمانهای تأمین اجتماعی شده است و لذا خدای رزاق را منتفی و بی خاصیت کرده و از گردونه مذهب و تاریخ بیرون انداخته است . ولذا خدای مدرن بشر بانکها و بیمه ها  ودولتها هستند . و این مهمترین دلیل ظهور کفر مدرن است که محور تناقض بین سنت و مدرنیته می باشد .

علی(ع) می فرماید که پرستش خداوند از طریق صفاتش همان شرک است . قرآن هم شرک را معصیت بر خدا و دلیل ابطال اعمال می داند و مشرکان را هم نجس خوانده است .

در واقع پرستش خدای رزاق و مهربان و بخشنده پرستش هوای نفس است نه خداوند واحد وخالق .

این پرستش نیازهای خویشتن است . پس باید گفت که مدرنیزم و تکنولوژی و دموکراسی موجب از بین رفتن مذهب شرک و نفاق گردیده و لذا کفر پنهان عصر سنت را عریان ساخته است زیرا بشر مدرن دیگر نیازی ندارد تا برای رزق آتیه خودش دست به دامان خدا شود زیرا حقوق بازنشستگی و بچه ها و دولتها و سازمانهای مربوطه جای چنین خدائی را گرفته اند .

پس در واقع دیگر نمی توان خداوند را مشرکانه پرستید و خود را به جای خدا قرار داد . یعنی زین پس جز پرستش خالصانه خدا ممکن نیست یعنی پرستش خدا برای اینکه او لایق پرستش است ، پرستش خودش و نه مخلوقش . و اینگونه است که امروزه اکثریت مردم علناً کافرند و عده ای بس اندک و انگشت شمار هم دارای دین خالص و برحق هستند . این تنها خیر معنوی و دینی مدرنیزم و تکنولوژی و دموکراسی و سوسیالیزم است که خود بخود پدید آمده است .

فقط خدای مدرن می تواند خدای واقعی باشد و دین مدرن می تواند دین خالصانه و مؤمنانه باشد هر چند که بسیار کمیاب است .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                              فلسفه وطن         

 

«حبّ وطن از ایمان است .» پیامبر اکرم(ص)

وطن همان زادگاه است یعنی جائی که آدمی از آن منشأ پا به عالم وجود نهاده است . پس خاک زادگاه هر کسی همان خاکی است که او از آن آفریده شده است و نیز آب و هوایش .

پس خاک زادگاه هر کسی جای دستان خدا در خلقت اوست .

حبّ وطن همان حبّ خلقت است و خالق . وحبّ وجود خویشتن است و قدر این واقعه . و این همان حبّ پروردگار است که ایمان نامیده می شود .

هر که وطنش را دوست ندارد اصلاً کل زمین و اهلش را دوست نمی داردو نیز کل جهان هستی را . زیرا جهان هستی همان گسترده و قلمرو وطن و هستی اوست .

پس واضح است که حبّ وطن ربطی به نژادپرستی که موجب نفرت از مابقی بشریت است ندارد .

ناسیونالیزم اگر دارای چنین جوهره ای باشد مهد انترناسیونالیزم (جهان وطنی)است و با آن هیچ منافاتی ندارد .

به تجربه می بینیم آنانکه از زادگاه و میهن خود نفرت دارند از کل بشریت بیزارند هر چند که بخواهند این خود - بیزاری را در لباس جهان – وطنی پنهان کنند .

هیچکس همچون انبیای الهی دارای حبّ زادگاه نبوده اند و اکثرشان زادگاه خود را مبدّل به معابدی بزرگ ساخته اند زیرا خداوند از همان خاک با آنان سخن گفته است . و در عین حال هیچکس همچون پیامبران دارای حبّ به کل بشریت نبوده اند .

سجده بر خاک یکی از نشانه های حبّ خلقت است که در حبّ وطن آشکار می گردد . حبّ وطن همان حبّ تن و قداست آن می باشد . کسی که تن و وطن خود را دوست نمی دارد اصولاً کسی و چیزی را دوست نمی دارد .

خداوند با هر مؤمنی از طریق تن و وجود خود او و در زادگاه او با او رابطه بر قرار می کند آنهم به زبان مادری او . پس بیزاری از وطن و زبان مادری از نشانه های قدر نشناسی یعنی کفر است . با اینهمه مؤمنان برای حفظ و ارتقای ایمان خود لااقل یکبار مجبور به جلای وطن می شوند که هجرت نامیده می شود که در رجعت دوباره به وطن به فتح و پیروزی در دین می رسند .

آدمی در غربت و دوری از وطن است که می تواند در یاد آن خدارا و ازلیت هستی را یعنی مبدأ را به یاد آورد و لذا معاد را که از اصول دین است درک نماید .

اصولاً تمام دین چیزی جز جریان به یاد آوردن (ذکر)گذشته تا لحظه خلقت ازلی نیست که همان مقام لقاءالله است . در اینجا ازلیت عین ابدیت می گردد . یعنی آدمی در رجعت به گذشته است که به لحاظ معنا به پیش می رود . این از جادو و اسرار معرفت دینی و حرکت جوهری در انسان است .

هم در قلمرو عرفان و هم روانکاوی ، رجعت به گذشته و درک و به یاد آوردن دوران کودکی یکی از مقاصد و روشهای مهم رشد و اشراق است . از این منظر حبّ وطن دارای یک حقیقت عرفانی نیز می باشد .

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش             باز جوید روزگار وصل خویش

                                                                                             دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تکنولوژی

 

اوّلین ابزاری که بدست بشرساخته شد (قابیل)موجب برادرکشی گشت (هابیل)و نشان داد که در ذات فن ابزارسازی بشر کفرو بخل و عداوت و جنونی مهارناشدنی حضور دارد . در توصیف ماجرا قتل هابیل بدست قابیل بواسطه آن سنگ تیز شده بود (تبر ، بیل و...) بوضوح وضعیت جنونی را در وجود قابیل درک می کنیم و لذا بلافاصله بخود می آید و پشیمان می شود .

به زعم قرآن ، علم ابزارسازی از جمله علوم بغی است که سر برآورده از ستمگری بشر است . ولذا تا به امروز همواره پیشرفته ترین بخش هر دانش و فنی به قصد جنایت و سلطه و اشاعه کفر پدید آمده و بهمان خدمت در آمده است . و مابقی خواص به اصطلاح مفید این ابزارها به مثابه امورثانویه و اتفاقی بوده است . این حقیقت را در ماجرای اختراع و کشف همه مسائل علمی و فنی در عصر جدید می توان پیگیری نمود که مشهورترین آنها ماجرای تکنولوژی اتمی است که صرفاً به قصد تسلیحات پدید  آمد . وامّا اگر در خواص مثبت و به اصطلاح بشر دوستانه این علوم و فنون دقت کنیم نیز در می یابیم که  

   ذات نایافته از هستی بخش                 کی تواند که شود هستی بخش

یعنی هرگز یک دانش و فن شیطانی نمی تواند در خدمت بشر باشد . فی المثل کافیست که به آثار داروهای رادیواکتیویته و تشعشعات آن در بیماران سرطانی نظر کنیم و قضاوت نمائیم که چه خیانتی به این بیماران تیره بخت می کند و مابقی عمرشان را به اشدّ عذاب می کشاند و به لحاظ اقتصادی هم خاندانشان را ورشکست می سازد .

اندیشه «بی نظر بودن دانش»براستی اندیشه ای شیطانی و دجّالی است . هرگز دانشمندی کافر که در خدمت جنایتکاران مشغول تحقیق و اختراع است نمی تواند مولّد علوم وفنونی انسان دوستانه باشد . هیج پدیده بشری نمی تواند بی نظرانه باشد . در عالم هستی هیچ چیزی بی نظر نیست . چنین نظری خود از نشانه های کفر و جهل و جنون است .

امروزه شاهدیم که لاعلاجترین و زجرآورترین امراض مدرن محصول دانش و فنون مدرن هستند مثل ایدز، سرطانهای جدید ، امراض عصبی و روانی ، ویروس آنفلوآنزای مرغی و جنون گاوی و .... آلوده گیهای محیط زیست که در شهرها مولد صدها درد بی درمان می باشند . امروزه در شهرهای بزرگ بندرت جوانی سالم یافت می شود . باید باور کنیم که این پیشرفت مدرن فقط موجب پیشروی بشر بسوی هلاک و نابودی نسل بشر است . این باور خود نخستین مرحله از نجات است . بیائیم و بیش از این خود را فریب ندهیم و واقعیت ها را باور نمائیم تا لااقل آگاهانه به پای دجّال تکنولوژی قربانی شویم .

تکنولوژی همانطور که در اصل لغت یونانی اش به معنای «برون افکنی»می باشد همان برون افکنی نفس کافر بشر است و لذا خواصش تماماً کافرانه و فریبکارانه و شیطانی است . درست بهمین دلیل صاحبان تکنولوژیهای بزرگ را اسوه های شیطنت و نابودی می یابیم که کمترین رحم و شعوری ندارند و خود نیز قربانی این جنون خود هستند .

فلسفه تکنولوژی ، فلسفه ظهور دوزخ است و تکنولوژی به مثابه تجسد ابلیس بر روی زمین می باشد . تکنو به معنای برون افکنی درست در نقطه مقابل تقوا به معنای خویشتن داری و باطن گرائی است . امروزه تا ماهیت و ذات تکنولوژی فهم نگردد هیچ چیزی فهم نشده و تکلیف هیچ امری روشن نیست . فلسفه مدرن وفلاسفه عصر جدید اگر نتوانند فلسفه تکنولوژی را براستی دریابند از فلسفه بعنوان شناخت انسان و جهان غافلند و هیچ کاری نکرده اند .

امروزه تکلیف دین و معرفت و هدایت جز از طریق معلوم نمودن تکلیف و ماهیت تکنولوژی ، روشن نخواهد شد . آنکه در قبال تکنولوژی سکوت گزیند تسلیم شیطان شده است . افسون تکنولوژی همان افسون ابلیس است . تکنولوژی عرصه ظهور دجّالیت مدرن است . تکنولوژی همان خر دجّال است که کوس انالحق می زند .

تقریباً اکثر عملکرد و ماهیت تکنولوژی مدرن در صدها احادیث اسلامی پیشگوئی شده که امروزه مصداق یافته است که عین خر دجّال است و قلمرو دجّالیت .

                                                                                       دکتر علی اکبر خانجانی    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نژاد زدایی از خویشتن

(امر به معروف و نهی از منکر )

 

بارها نشان داده ایم که نژاد پرستی ، ذات کفر بشر در قلمرو صفات و کردار است. ولی نژاد زدائی برای یک انسان با ایمان و معرفت فقط در عرصه امر به معروف و نهی از منکر به عزیزان و سائر افراد فامیل رخ می دهد. فرد در این عرصه است که نژاد پرستی و خودپرستی نفس خود  را از بطن نژادش ریشه کن می کند . این همان ظلم زدایی از نفس خویش در نژاد است .

این ظلم زدایی نهایتاً کل جامعه را در بر می گیرد چرا که بنی آدم از یک پدر و مادر و نژاد واحدند. این به معنای تاریخ زدائی  از خویشتن است چرا که انچه  مانع حضور و هوشیاری انسان در اکنونیت زندگیست و مانع ارتباطش با گوهره حیات و هستی خودش می باشد همان تاریخیت نفس است که عرصه غفلت و اغفال عظیم است که  قلمرو انفعال و مرده خواری می باشد .

نژاد زدایی از خویشتن که جز از طریق امر به معروف و نهی از منکر ی صادقانه و با محبت ممکن نیست تنها راه بازگشت بخویشتن خویش و هویت ذاتی و دین فطری و خدای وجودی و ایمان قلبی است .

خانواده و نژاد هر کسی باتلاق گندیده گی اوست . این باتلاق در صورتی تبدیل به برکه یا دریاچه ای زلال می شود که امر به معروف و نهی از منکر لحظه ایی متوقف نشود و این جهاد اکبر به معنای تزکیه نفس است . بدون تردید این امر و نهی فقط می تواند به قوت توبه و انابه و اصلاح بلاوقفه اعمال خویش ممکن شود وگرنه تف سر بالاست.

آدمی سائرین را آیینه نفس خود می سازد و با این امر و نهی مهربانانه مستمراً بخودش می آید و خود را توبیخ می کند و دیگران را مراقب و شاهد بر خود می کند .

دین و عرفانی که بر اساس امر و نهی دینی و صادقانه و با مهر و دلسوزی نباشد نه دین است نه عرفان . بلکه دکان دین و عرفان است و عرصه نفاق می گردد . این امر و نهی بایستی شامل والدین و فرزندان ، و بالا دست و زیر دست توأمان باشد و نه فقط مشمول زیر دستان و ضعیفان گردد. این سلطه گری و ستم است نه امر و نهی دینی.

کسی که دیگران را امر و نهی دینی نمی کند در واقع مطلقاً میل ندارد کسی هم به او نصیحت و انتقاد ی کند. چنین کسی بظاهر فقط چاپلوسی می کند و در خفا فحاشی و تهمت می پراکند. چنین کسی در رابطه با فامیلش منافق و رسوا می شود.

کسی که انتقادش را علناً می گوید  در خفا بدگویی نمی کند . آنچه که مانع غیبت به عنوان یکی از گناهان بزرگ و رایج روزمره بشر می شود همین امر و نهی دینی و برای رضای خدا و اصلاح خویشتن است.

کل راه دین و معرفت و رشد و اخلاص همانا پاک شدن از وراثت ها و جبرها و شرایط بیرونی و رسیدن به هسته مرکزی حیات و هستی خویشتن است . دین و معرفت هر کسی فقط در قلمرو روابطش با عزیزان و نژادش تعیین و تکلیف می شود . کل امتحان دین و معرفت هم در همین رابطه است مثل ماجرای  حضرت ابراهیم که بانی ایمان بشر است . آنکه به عزیزانش امر و نهی دینی می کند در واقع دل خودش را تحت امر حق قرار می دهد و  دلش را دینی و عرفانی می کند و دینش از وضع عاریه ای خارج شده و خودی می گردد.

دکتر علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنچه که زن را هلاک می کند

 

*آنچه زن را نازن می کند ناز او در قبال شوهر است .

*آنچه که زن را ناز دار می کند بی وفائی است.

*آنچه که زن را بی وفا می کند هرزه گی اوست.

*آنچه که زن را حق نشناس می کند بولهوسی اوست.

*آنچه که زن را بولهوس می کند فقدان مرد یا شوهری مؤمن است که تحت ولایت آنها باشد.

 

دکتر علی اکبر خانجانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زنانیکه مردانگی را احیا ء کردند

 

همۀ زنان مؤمن و خردمند تاریخ موجب احیای مردانگی بوده اند و این عجب است : هاجر ، مریم ، خرّمه ، خدیجه ، فاطمه ، زینب ، نرجس خاتون ، ژاندارک ، رزا لوکزامبورک ، رابعه عدویه ، جمیله بو پاشا و غیره .

آنگاه که مردانگی منقرض می شود و آن اندکی مردان واقعی هم از میان می روند بناگاه زنی مرد می شود تا نامردی مردان را به آنان خاطر نشان سازد و لذا همه مردان نامرد دوران به خونشان تشنه می شوند و همچنین همه زنان نازن . زیرا زن واقعی  به مثابه وجدان مرد است . می دانیم که در محفل شام ، زینب، یزید را به گریه انداخت . همانطور که مادرش فاطمه هم اصحاب سقیفه را به گریه انداخت و لذا او را به قتل رسانیدند . و می دانیم که مریم مجدلیه همه حواریون مرد را پس از مصلوب شدن مسیح ، به گریه انداخت و بیدار کرد و ژاندارک هم کشیشهای فرانسه را به گریه انداخت که در آتش  انداختنش . امروزه نیز بشریت در عطش ظهور زنانی است که مردانگی را نجات دهند و مردان را . و خانم دکتر میرشاهی یکی از این زنان است که خداوند، خودش او را حفظ کند از کینه نامردان روزگار که جز پول و پلو و پته  نمی شناسند.

 

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین و عرفان در ایران معاصر

 

وقتی از دین – درمانی یا عرفان – درمانی سخن می گوییم برای اکثر هموطنان ما چنان عجیب و غریب است که گویی از عوالم از ما بهتران سخن می گوییم و یا دچار خرافه ای مهلک شده ایم و یا توطئه ای در کار است و یا مزدور شهریاریم. بهرحال غیر قابل باور و تحمل است و گاه مثل فحش است و نشانه ارتجاع و عقب مانده گی غیر قابل بخشش می نماید.

در حالیکه همین ها که غرب و مخصوصاً آمریکا را اسوۀ پیشرفت می دانند نمی دانند که دین – درمانی و عرفان – درمانی یک  پدیدۀ رایج در غرب است و اکثر آمریکائیان و اروپائیان دربدر در جستجوی چنین راه حلی هایی هستند. ما حتی از ژاپن و آمریکا خوانندگانی داریم که از ما تقاضای کمک می کنند ولی تاکنون حتی یک ایرانی هم چنین ارتباطی جدی با ما برقرار نکرده است الاّ اینکه از نزدیک رابطه ای مستقیم داشته و شاهد درمانگریهای نوین ما بوده است. سخن از فرهنگ است و ظلمتی که بر این فرهنگ حاکم است. براستی چه بلایی بر سر فرهنگ و باورهای ما آمده است که عرفان را هم بایستی آمریکائیان به ما بباوراند و انگلیسی ها و آلمانیها برایمان تفسیر کنند .

امروزه در آلمان و آمریکا اکثر تحصیل کردگان دانشگاهی و روشنفکران کمابیش با مولوی آشنایند. ولی براستی چند درصد از تحصیل کردگان ما لای کتاب مثنوی را باز کرده اند ؟ اگر هم مولوی را می شناسد بواسطه اشعار عاشقانه و ضرب المثل های عامیانه است . براستی که همواره پای چراغ تاریک است. ولی این تاریکی در حال توسعه نیز می باشد و مستمراً غلیظ تر می گردد.

متأسفانه هر بیماری که بما رجوع می کند و یا هر کسی که با ما مشورتی می نماید نخست بایستی چند ساعت دربارۀ اصول فطری مذهب سخن بگوییم که : بخدا ، خدا راست است، وجدان راست است ، دین راست است ، حق و ناحق راست است ، روح راست است ، و آدمیزاد علاوه بر هیکلش ، روح هم دارد و... و عجیب که چانه زنی ما با جماعت بظاهر متدین و نماز خوان بمراتب شدیدتر است زیرا آینان تنها مفاهیم غیبی ای که باور دارند رمّالی و جن گیری و دعانویسی است.

شاهدیم که رسانه های جمعی ما مثل شبکه های تلویزیونی و رادیویی و مطبوعات، شبانه روز از دین و خدا و عرفان سخن می گویند. معلوم نیست که آیا مخاطبانی هم دارد یا نه . آیا گوش مردم پر شده و کر شده است در حالیکه به صدها درد بی درمان مبتلایند ؟ این چه بدیختی است آیا کسی نیست که فکری بحال این مصیبت کند؟!

این مصیبت ریشه هایی بس عمیقتر دارد. سالها پیش از این که به تازگی بکار درمانگری عرفانی مشغول شده بودم و صدای این شفاها ی جدید بگوش مسئولین هم رسید حاکم شرع استان برای اطمینان از صحت این درمانگریها خودش به مطالعه سوابق برخی از این بیماران لاعلاج پرداخت و آنها را غیر قابل انکار یافت . ولی برای اطمینان بیشتر چند بیمار از نزدیکان خودش را برایم فرستاد که آنان هم درمان شدند . نهایتاً این حاکم شرع که یک روحانی عالم و مجتهد و فاضل و محقق و مولف  چندین جلد کتاب هم بود روی به من کرد که : آقای دکتر کار شما جادوگری است ؟! بنده هم دیدم که دیگر جای حرفی نیست و اگر دهان باز کنم متهم به ارتداد شده و بعنوان مرتدی جادوگر محاکمه خواهم شد . لذا برخاستم و رفتم و خود به دست خود دفتر کارم را تعطیل نمودم. و مشغول کار فرهنگی شدم چون دیدم مشکل از فرهنگ است .

خلاصه مطلب اینکه خانه از پای بست ویران است . این بود که دست از درمانگری کشیدم و بتدریج مبدل به یک نویسنده شدم و چون منبری نداشتم اینترنت یعنی منبر شیطان را برگزیدم چون دیدم شیطان اعتراضی ندارد که از منبر او سخن از خدا بگویم .

اینگونه بود که طبیبی تبدیل به آخوند شد آنهم آخوندی بی منبر و بی عبا و عمامه و ریش و لهجه عربی . حالا که آخوند شده ام نه آخوندها مرا به مسلمانی قبول دارند و نه اطباء مرا به طبابت . خسرالدنیا و آخرت ؟!

ولی در عوض یک چیز را متوجه شدم که مرا با جماعت آخوند و پزشک به همدردی رسانید و آن اینکه تا از مردم پول نگیری نه حاضر ند  درمان شوند و نه میخواهند به بهشت بروند. و چون نمی توانستم و نمی خواستم دین و عرفان را بفروشم این بود که دست از کار کشیدم و خانه نشین شدم . این نشریه اینترنتی هم به اصرار و یاری چند تن از دوستان مخلص کار می کند بخصوص خانم دکتر میرشاهی که خدا حفظشان کند.

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |