تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

مذهب اسماعیلیه : دیروز و امروز

 

با نظری به تاریخ اسلام شیعی در می یابیم که بخش مهمی از افتخارات علمی و ادبی و فلسفی و عرفانی و همچنین مبارزات ضد استکباری و ضد  بنی عباس ، مغول و صلیبی ها متعلق به اسماعیلیه است . بخش عمده ای از اندیشه های انقلابی در عرصه عمل و عرفان از آن متفکرین اسماعیلیه بوده است و یا وامدار این اندیشه که از مکتب امام صادق به سرپرستی اسماعیل آغاز شده بود . اسلام و تشیع انقلابی بدون وجود این مذهب از شیعه هرگز مبدّل به مکتب انقلابی نمی شد مخصوصاً در ایران که با نهضت حسن صباح به اوج شکوفائی و کمال رسید با توجه به این امر که حسن صباح اصلاً اثنی عشری بود . به همین دلیل امروزه نیز اسماعیلیه هویت و معنای خود را جز در گذشته پرافتخارش نمی یابد و برای قرون اخیر هیچ حرفی برای گفتن ندارد تا آن حد که حتی اسماعیلیه بودن خود را تقیه و کتمان می کند . چرا؟

آیا اسماعیلیه یک فرقه منقرض شده از تشیع است که جز در کتب تاریخی و آثار تاریخی یافت نمی شود؟ آیا پس از نهضت حسن صباح چه بلائی بر سر این شعبه خلاق و انقلابی از شیعه آمد که امروزه امام این فرقه در اروپا جز به کلوپ های لاتاری و باشگاه اسب دوانی و حشر و نشر با مانکن ها و زنان هنر پیشه و معروفه شناخته نمی شود و نیز اخیراً ساختن هتل های پنج و شش ستاره در کشورهای اسلامی برای پذیرائی از مستشاران آمریکائی و انگلیسی در افغانستان و پاکستان و غیره .

براستی خاندان آقاخان ها چه بلائی بر سر این فرقه آورده است که امامش جز به همنشینی با لردهای انگلیسی مفتخر نیست . فرقه ای که رهبرانش مثل حسن صباح مفتخر به تصوّف و ریاضت و اجرای عدالت افسانه ای در خاندان خود بودند و پسران خود را به جرم فسق و فجور گردن می زدند .

براستی چه رازی در میان است ؟ هانری کوربن و لوئی ماسینیون دو محقق و فیلسوف شیعه شناس معتقدند که اسماعیلیه با حمله مغول از حیات اجتماعی و سیاسی خارج شد و در فرقه های صوفیه منزوی و بی نام و نشان شد و در تقیه کامل محو گردید . آنچه که امروزه تحت عنوان اسماعیلیه در سراسر جهان خودنمائی می کند و با امامت آقاخان ها مشهور است یک دسیسه انگلیسی از نوع بهائیگری و وهابیگری می باشد . این دو اسلام شناس که در صدق و ایمانشان به اسلام شهره می باشند بر این باورند که اسماعیلیه حقیقی را بایستی در بطن تصوف و عرفان اثنی عشریه جستجو نمود و نه در تشکیلات استعماری آقاخان ها که علناً حدود دو قرن است که ملعبه استعمار بریتانیا بر علیه مسلمانان جهان می باشند و از مسلمانی و ایرانی بودن خود عار دارند و فتواهای خود را بزبان انگلیسی می نویسند و پیروان خود را دعوت به پیروی از سرمایه داری غرب و حقوق بشر می نمایند و جز این هیچ پیامی برای پیروان چشم و گوش بسته خود ندارند .

هیچیک از فرقه های اصیل اسلامی تا این حد تحریف و واژگون نشده اند . و این واقعه بدان معناست که این فرقه در اساس و اصالت خود دارای انحراف عظیمی در دین و اسلام و امامت بوده است که با حضور امام صادق (ع) پسرش اسماعیل را امام قلمداد نمودند و امامت امام موسی کاظم را طرد کردند به این دلیل که اسماعیل از مادری اشرافی و قریشی بوده و موسی یک کنیزک زاده . و غافل از اینکه اکثر امامان ما از جمله امام دوازدهم یک کنیزک زاده بوده است . این نگرش اشرافی و کافرانه بالاخره پس از چهارده قرن امامت اسماعیلیه را مبدّل به اشرافیت نمود .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                                 مرگ خدا    

 

نیچه فیلسوف شهیر آلمانی مرگ خدا را اعلان کرده است و چنین ادعائی از جانب یک فیلسوف بغایت عجیب و کودکانه است . انکار وجود خدا امری تازه نیست ولی مردن خدا چیزی جدید است که در فهم فلسفی نمی آید .

پیرزن داغدیده ای را می شناختم که حدود ده تن از عزیزانش را در سنین جوانی بتدریج از دست داده بود . هر گاه که او را می دیدم و دعوت به خدا می نمودم تا صبور شود می گفت : «خدامرده است» . من این سخن را هرگز درک نمی کردم تا اینکه مشابه آنرا از جانب نیچه شنیدم . زندگی نیچه هم بغایت مشقت بار و مملو از درد و تنهائی و بیوفائی یاران بود . بنظر می رسد آنان که برای عمری به درگاه خدا دعا می کنند تا مشکلاتشان را بر طرف نماید ولی هیچ اجابتی نمی یابند و بلکه بلایای بزرگتری نازل می شود بتدریج به این نتیجه می رسند که «خدامرده است» وگرنه پاسخ آنها را می داد . مرگ خدا حاصل ایمان شدید و عدم اجابت دعا به درگاه اوست . می دانیم که نیچه از خانواده یک کشیش مؤمن و پاکدامن بود ، خود او مردی متقی و پاک بود و قدیس وار زیست و بسیار درد و رنج کشید و ده سال آخر عمرش را دچار نوعی نسیان کامل شد و زندگی فجیعی را گذراند . نیچه را فیلسوف تنهائی و تنهاترین فلاسفه نامیده اند .

بنظر می رسد آنان که بخدا ایمانی شدید دارند و به درگاهش بسیار دعا می کنند عاقبت به وجودش شک می کنند و مرده اش می پندارند و یا نابوده . کفرهای جدی و عمیق مثل کفر نیچه یا آن پیرزن حاصل ایمانهای بسیار جدی است . همانطور که روزی سلمان فارسی در وجود خدا شک کرده بود . گوئی که آدمی برای حفظ ایمانش بهتر است که اصلاً هیچ چیزی از خدا نخواهد وگرنه باورش را از دست خواهد داد .

دل کانون خواهش های دنیوی نیست و اگر اصرار ورزد می میرد و خدا از دل می رود . بایستی در این آیه که «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را»براستی و جداً تجدید نظر کرد . همه کسانی که به درگاه خدا بسیار دعا می کنند و لیست در خواستهای خود را به اوعرضه می دارند نهایتاً باطناً کافر می شوند و مابقی عمرشان هم در نفاق زندگی می کنند و در واقع در عبادات خود ، خدا را فحش می دهند . من بسیاری را سراغ دارم که پس از هر نمازی بسیار متشنج و دیوانه می شوند . گوئی نماز که قرار است موجب آرام قلوب شود باعث بیقراری و اضطراب می گردد . گوئی هر که از خدا طلبی دنیوی نماید کافر می شود چون اجابت نمی گردد . آیه مذکور در قرآن را بایستی از قلمرو خواسته ها خارج نمود و بدینگونه معنا کرد که هرکه خدا را بخواند و صدا زند از او پاسخ می شنود نه اینکه هر که از او هر چه بخواهد می یابد . مسلماً اگر قرار بود خداوند به خواسته های بشری جامع عمل بپوشاند اصلاً مشکلی در کار نمی بود و همه به آرزوهای خود رسیده بودند و در بهشت موعود می زیستند . واقعیت اینست که هر که خواسته های دنیوی زیادی داشته باشد دلش می میرد و می پندارد که خدا مرده است .

معنای لفظی این آیه نیز مطلقاً دال بر اجابت امیال و آرزوهای بشر از جانب خدا نمی باشد بلکه به معنای پاسخگوئی خداست . معنای واقعی و ساده این آیه چنین است :«دعوت کنید مرا تا اجابت کنم شما را». یعنی هر که خداوند را به خانه وجودش دعوت کند خداوند حتماً به این دعوت پاسخ مثبت می دهد . دل آدمی نباید از خدا غیر خدا را بخواهد وگرنه می میرد و خدا هم از دلش می رود .

در کل قرآن هیچ آیه و معنائی نیست که دال بر اجابت خواسته های بشر از جانب خدا باشد زیرا خداوند مصلحت بندگانش را می داند و خواه نا خواه به آنها رزق می دهد و بندگانش خود به صلاح خود آگاه نیستند . تنها دعاهائی که در قرآن به بندگان القاء شده است طلب معرفت و تزکیه نفس و ایمان و یقین برتر است یعنی خواسته هائی تماماً معنوی و باطنی و اخروی می باشد .

                                                                   دکتر علی اکبر خانجانی

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز تفرقه مسلمانان

 

اسلام جوان ترین دین روی زمین در تاریخ است و جوانی هر مذهبی دوران غرور و تفرقه آن است زیرا دوره رشد و شکوفائی آن است . چنین دوره ای را مذاهبی چون یهود و نصاری پشت سر نهاده اند و لذا تفرقه های بزرگ خودرا نیز از سر گذرانیده اند و دارای ثباتی نسبی گشته اند هر چند که بسیاری از فرقه ها از حیث مذهب ساقط شده و اصلاً دعوی دین ندارند مثلاً اکثر فرقه های یهودی و نصاری .

پیامبر اسلام تفرقه امّتش را رحمت نامیده است . بشرط اینکه تفرقه ها باعث جنگ و انهدام اصول دین نشوند و مردم را از دین بیزار نسازند .

امروزه فرقه های اسلامی شدیدترین اختلافات را نشان می دهند که از حدود دو قرن پیش آغاز شده است . این اختلافات حاصل تقابل مسلمانان با مدرنیزم و تهاجم فرهنگی غرب است . در همین عصر جدید دهها فرقه جدید اسلامی پدید آمده که اصل اختلافشان همانا تفاوت موضع گیری آنها در قبال مدرنیزم می باشد . بدین لحاظ این اختلافات را بایستی حاصل مدرنیزم دانست و نیز سیاستهای استعماری غرب که خود بخشی از مدرنیزم است .

به دلیل سکوت و انفعال و انزوای علمای جهان اسلام در عصر جدید ، جهان غرب توانست در ملل اسلامی رخنه کند که برخی را لامذهب سازد و برخی دیگر را تبدیل به فرقه هائی سازد که با اصول تمدن غرب سازش داشته باشند مثل اسماعیلیه جدید و بهائیگری . فقدان اجتهادی خلّاق در جهان اسلام ، مراکز روشنفکری غرب را بر آن داشت تا فکری بحال این سرگردانی و خلاء نمایند که یکی از پروژه ها همانا فرقه های ضالّه ای است که در عصر جدید شاهدش می باشیم .

مسلمانان معتقدترین مردمان جهان به لحاظ باورهای دینی و اخلاقی هستند ولی نمی دانند که با عصر مدرن چگونه زندگی کنند تا اصول اعتقادیشان از بین نرود و اینست که دچار تشدد و تفرقه شده اند زیرا یک رهبر جهانی و یک عالم جامع الشرایط ندارند تا تکلیف هزاران مسئله شرعی را برایشان روشن کند و با قدرت اعلان موضع نماید .

تمدن غرب برای یکسره کردن تکلیف اسلام و مسلمانان در دهه های اخیر دست به پروژه نوینی زده است که معروف به «اسلامیزه کردن خاورمیانه» است که منظور همانا ایجاد انقلابات و حکومتهای اسلامی سنتی است تا جوامع مسلمان را از اصل اسلام بیزار نموده و طومار اسلام پیچیده شود مثل پروژه طالبان در افغانستان .این پروژه به مثابه «واکسن اسلامی»است که در اکثر کشورهای اسلامی به روشهای متفاوتی بکار گرفته شده است . با ایجاد فرقه های ضد شریعت از یک طرف و ایجاد حکومتهای افراطی اسلامی از سوی دیگر موجب نابودی اسلام شده است . همین دوامر از علل اصلی جنگهای داخلی در امت اسلامی بوده است که خود معلول فقدان فقه خلّاق و مدرن اسلامی است .

چاره کار در «تدوین ایدئولوژی اسلامی» است که بایستی همه بزرگان فقه و علوم و عرفان و قرآن و مجاهدان سراسر اسلام گرد هم آیند و تکلیف اسلام را برای عصر مدرن روشن کنند و یک بیانیه جهانی عرضه کنند همسان حقوق بشر یا مانیفت حزب کمونیست . نظریه «اتحاد جماهیر اسلامی » که استاد حکیمی بر آن پافشاری می کند نیز در صورتی ممکن می آید که ایدئولوژی مدرن اسلامی در سطح جهان پدید آمده باشد .

از زمان سید جمال الدین اسدآبادی و میرزا آقا خان کرمانی تا مهندس بازرگان و دکتر شریعتی و محمود طالقانی گامهائی مقدماتی و اساسی بر داشته شده است ولی متأسفانه با پیروزی انقلاب اسلامی این حرکت بغایت مقدس و مبرم متوقف گردید و همه امور مسلمانان صرف امور سیاسی و بازیهای قدرت شد و لذا بر شدت تفرقه و جنگهای داخلی مسلمانان افزود و بالاخره امپریالیزم را علناً به خاور میانه کشانید تا وساطت نماید . این ضایعه عظیم به گردن علمای اسلامی است که تا این حد غافل بودند و از اصول دین باز ماندند نه خود دست بکاری زدند و نه به کسی امکان شهامت و اندیشه و تدوین ایدئولوژی دادند و هر کسی که دست بدین کار زدبه تیغ تکفیر و التقاط رانده و طرد گردید .

بسیاری از علما و فقها بر این باورند که نیازی به تدوین ایدئولوژی اسلامی نیست زیرا قرآن داریم و قرآن ایدئولوژی ماست ولی شاهدیم که از قرآن بخودی خود هیچ کاری ساخته نبوده است الّا اینکه بایستی آیاتش به زبان زمانه ترجمه و تدوین شود و مسائل بشر مدرن بر موازین قرآنی تشخیص داده شود و جهان مدرن به زبان قرآن بیان شود و قرآن امروزی گردد . ما نیازمند یک جهان قرآنی و قرآنی مدرن هستیم . تا چنین کاری صورت نگیرد امکان وحدت مسلمین محال است و تمدن غرب بر مسلمانان فائق می آید و اسلام را از گردونه تاریخ خارج می کند .

جمهوری اسلامی ایران وظیفه دارد که بنیانگزار یک ستاد جهانی از علمای اسلامی در جهت تدوین ایدئولوژی اسلامی باشد و جز این هیچ راهی برای وحدت مسلمانان وجود ندارد .

                                                                     دکتر علی اکبر خانجانی     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نیاز به جاودانگی و جاودانگی نیاز

 

به لحاظی پدیده هائی همچون خدا، قیامت ، جاودانگی ، بهشت و امثالهم جملگی محصول نیاز انسان است نیاز به رهائی از مرگ ، بدبختی ، حقارت ، ستم و غیره . جهان ماورای طبیعی محصول نیاز انسان به رهائی از جهان طبیعت و ماده است . آدمی بمیزانی که در این جهان میل به عظمت و عزّت و کمال و مطلقیّت دارد این جهان را حقیر وزندان خود می یابد و لذا به خلق جهانی برتر و دگر در ذهن خود می پردازد و بدینگونه باورهای دینی و متافیزیکی پدید می آید . انسانهای کافر و غیر معتقد به عالم برتر در واقع انسانهائی حقیر و قانع و کم توقع هستند و به همین دنیا راضی می شوند . بدین لحاظ باید گفت انسانهای مؤمن دارای طبعی بس متکبرند که این جهان را در شأن و ظرفیت خود نمی یابند .

جهان معنویت و الوهیت مخلوق انسانهائی است که جهان ماده را برای خود حقیر می دانند و مرگ و نیستی را نمی پذیرند . تلاش برای جاودانه شدن عرصه پیدایش دین و باورهای متافیزیکی است . نیاز به جاودانگی منشأ همه معنویت هاست و نابودی پرستان همان کافران و منکران عالم غیب می باشند که بازیهای تباه کننده این دنیا را می پذیرند و به آن قانع می شوند . نیاز به جاودانگی محصول جاودانگی نیاز است . به بیانی دگر میل به جاودانگی نشانه ایمان است و مؤمنان منظر جاودانگی جهان و مدنظر خالق جهانیان هستند . و از آنجا که چنین انسانهائی عملاً دارای کرامت ها و قدرتهای وجودی خارق العاده ای هستند بانی راه و روش و باورهای ماندگار شده اند که جهان مذهب و ماورای طبیعت و عرفان است که کافران و دنیا پرستان را هم وسوسه نموده و به تقلید و شرک و نفاق کشانیده است .

اگر خدا را هم مخلوق نیاز انسان بدانیم از عظمت و حقیقت او نکاسته ایم زیرا این مخلوق نامرئی و محال بواسطه بشر پرستیده می شود .

مؤمنان در واقع محال پرستان هستند و جهان امکان و ممکن را در شأن خود نمی دانند و ناممکن را ممکن می نمایند . انسان مؤمن یک موجود مطلقاً نا ممکن است و اینست که فقط مؤمنانند که در تاریخ می مانند و راهشان مورد تقلید کافران واقع می شود : پیامبران و قدیسین و عارفان !

فقط ناممکن است که برای انسان ممکن می شود و انسانیت را ممکن می سازد . انسانیت ناممکن است که امکان می یابد هر چند امکانی لا مکانی .

آنهائی که محال را می خواهند و می پرستند جهان ممکن را برای زیستن دیگران ممکن می سازند . ممکن ، محصول غیر ممکن است و فقط غیر ممکن است که ممکن می شود . و مؤمن کسی است که این یگانگی ممکن و محال را با وجودش اثبات می کند . و انسانیت جز این معنائی ندارد : امکان محال!

همینکه موجودی حقیر و بلکه ذلیل ترین موجودات از بطن نابودی و غایت حقارت خود موفق به کشف جاودانگی و کبریائی خویشتن می شوند دال بر وجود و حضور خداست در انسان .

انسان ، خدائی محکوم به نابودی و فلاکت است که مجبور می شود تا از نیستی خود هستی جاوید بیافریند .

هر چه که نیازهای انسان توسعه یابد و عالیتر و مطلقتر شود رشد می یابد و کمال رشد اینست که نیاز به جاودانگی را پاسخ گوید و جاودانه شود . بقول مولانا «گر در طلب لقمه نانی ، نانی » و ما می گوئیم : هر که خدا خواست خودش خدا شد .

                                                                                 دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت جاوید (رابطه)

 

o       رابط همواره نفر سوم است نه من و تو بلکه یک او.

o       عشق یعنی زیستن در دیگران برای خویشتن : استثمار دل !

o       دوستی یعنی زیستن در خویشتن برای دیگران : ایثار!

o       محبّت فقط با قهر پالایش می شود و کامل می گردد .

o       نفرت اساس عشق است .

o       سیاست یعنی دروغ مستحبّی !؟

o       آیا دروغ غیر مصلحتی هم ممکن است الّا در تیمارستان !

o       وعده ناحق اساس سوء ظن است .

o       اعتماد جز در ارادت رخ نمی دهد (رابطه مراد و مرید )

o       آنکه به عمد تهمت ناحق می زند حق حساب محبّت می طلبد .

o       آنکه نمی خواهد صادق باشد صادقان را خصومت می کند .

o       آنکه دوست را می فروشد تا در نزد دشمن محبوب شود منفور خویشتن می شود .

o       محبّت پذیری اجر محبّت کردن است .

o       آنکه معرفت خود را انکار می کند دیوانه می شود .

o       خیانت محبوب اجر محبّت است .

                                                        دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                           همه تن هستند    

 

وقتی بین آدمها هیچ تفاهم فکری و عاطفی نباشد در حقیقت هر روحی محبوس در تن خویش است و ما در جمع تنها زندگی می کنیم و تلاش برای برقراری ناکام رابطه روحی با اطرافیان منجر به عداوت و جنون و جنایت می شود زیرا هیچکس نمی تواند با روح دیگری مربوط شود . همه جنگها و تهمت ها در واقع جنگ بین تن ها می باشد . تن هائی که می خواهند روح خود را بسوی دیگران بفرستند ولی نمی توانند و یا طرف مقابل از پذیرش روح عاجز است . هیچکس نمی تواند پیام روح خود را به دیگری برساند . ارواح زنجیر و محبوس تن ها هستند و در این اسارت با هم می جنگند . در واقع هر روحی دیگری را به نجات خود می خواند و دادرسی نیست . و این قیامت است که عرصه تنهائی جهانی بشر است و هر کسی به تمامیت خودش مبتلاست و از خودش رهائی ندارد . جز تنهائی هیچ درد و رنج و مشکل دیگری وجود ندارد و تلاش مذبوحانه برای نجات از اسارت تن . و اینست راز آزادیخواهی بشر !

تن شده گی : اینست مسئله ! آخرالزمان دوران تنهائی فزاینده و بی پایان است . روحی که تبدیل به تن شده است و بایستی آنقدر در تن بماند تا تن را روح کند و بخودی خود از تن خود متجلی گردد . این قیامت کبری است .

همه جنونها و جنایات حاصل این تلاش مذبوحانه برای خروج از خویشتن است . و اینست که همه نعره عشق می زنند تا بتوانند لحظه ای از تن خود خارج شده و در دیگری اقامت گزینند . و این دیگر ممکن نیست . عصر عشق بازی بسر آمده است و هر کسی مجبور است خودش باشد تک و تنها رویاروی خدا .

                                                                             دکتر علی اکبر خانجانی 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اگر مرا برای خودم دوست میداری....

                                                          

ü      اگر مرا برای خودم دوست میداری پس مرید خواسته هایم باش .

ü      اگر مرا برای خودم می خواهی از من هیچ توقعی نداشته باش .

ü      اگر مرا برای خود من می خواهی از من ناراحت مشو.

ü      اگر مرا برای خود من عاشقی پس بگذار هر چه می خواهم بکنم .

ü      اگر مرا برای خودم می خواهی پس خواسته هایم را عملی کن .

ü      اگر مرا برای خودم دوست میداری برایم فاسق بیاور .

ü      اگر مرا برای خودم می خواهی هر چه داری بده و رهایم کن بروم.

این حرف اوّل و آخر همه زنها به شوهران است که ادعای عشق دارند . ادعای عشق مرد به زن واکنشی هم جز این نمی تواند داشت و لذا عاقبتش به جنون و اعتیاد و خودکشی و جنایت است .

اصل چنین ادعائی به لحاظ عقلانی عین جنون و هذیان است و به لحاظ اعتقادی عین کفر می باشد . چنین ادعائی اگر از مکر نباشد عین حماقت است .

زنها معمولاً در هر همخوابگی تلاش می کنند با هزار ناز و انکار و بهانه ، چنین ادعائی را از زبان شوهر بگیرند تا بتوانند اراده و هوسهای ناحق خود را در روز بعد به مرد تحمیل نمایند . این ذات روسپی گری زن است و استمرارش به روسپی گری علنی هم خواهد کشید . این واضح ترین نشانه کفر زن می باشد و بی عصمتی او .

و امّا عذابهای چنین ادعائی از جانب مرد نیز حق اوست . مردی که دلش را به زنی می سپارد بقول علی (ع) احمق می شود و دعوی عشق غیر متعهد و اینکه «من تو را برای خودت دوست میدارم»غایت بیان این حماقت است ، زن که از خودش هیچ خودی ندارد که قابل پرستش باشد . اینست راز این جنون .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سیر تکامل کفر

                                            

چون  ا بوسفیان   گشت   مغلوب  دین                   در  شریعت   مؤمن  آمد  بهر   کین

در    شریعت    آنچنان    افراط    کرد                   مکر  خود  را زین  طریق اثبات کرد

پینه   بر    پیشانی     و    قرآن   بسر                  آن   لباس   احمدش   را  هم  به  بر

مکر  وی  چون  در  شریعت شد  عیان                  در   طریقت   شد  به  شکل عارفان

حالیا       امروز         فرزندان      او                  در   طریقت   آمدند   حق   را  عدو

 یا   که    دل   بسپرده    اندر   منقلند                   یا   که    سر   بسپرده   اهل  زرند

 عارفان        فاسق       اهل       ریا                    کاه زمردم می خورند  جو را زشاه

بوی    گند    رندی     این     عارفان                   شامّه    شیطان    را    آرد    فغان   

گه  ز  حافظ   دم   زنند   گه  با   یزید                   قلبشان  با  بوجهل  است و با  یزید

عاشقان  را  عشق   می دارد  خموش                  هم  منافق  از   نفاقش  در  خروش

آنکه معروف است و نهی از منکرست                  چون علی در خانه نی بر منبر است

تا   که   مشهود  علی   در عالم  است                  دشمن   او   در  لباس   ماتم  است

                                                                                دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نیاز یا محبّت

                                              

شاید حقیقتی تلخ تر از این نباشد که آدمی بناگاه در یابد آنهائی که بنظر می رسید که او را دوست می دارند در واقع چیزی جز نیازهای دنیوی نبوده است . این حقیقت در مورد همسر و فرزندان دو صد چندان کشنده تر است .

روابط انسانها در همه انواع و مراتب چیزی جز انواع و مراتب نیازها نیست ولی آنچه که بس تلخ و غیر قابل قبول می آید نیازهای صرفاً دنیوی است . بهرحال محبّت هم نوعی از نیاز است و نیاز به محبّت و معرفت عالیترین نیازهاست که عالیترین روابط را پدید می آورد ولی این نوع رابطه و نیاز از آن انسانهای مؤمن و حق پرست است .

آنگاه که امکان برآوردن نیازی مادی نیست به ناگاه ماهیت رابطه ای آشکار می شود که هیچ محبتی در میان نبوده است و حتّی تظاهر به عهد و وفا و عاطفه در قبال کسی که نیازها را ارضا می نموده است . این تلخ ترین  و ماندگار ترین زخم عاطفی برای انسان در این جهان است که گاه منجر به انتقام می گردد و متقابلاً منجر به کینه و عداوت می شود . اساس عمده کینه ها از همین امر است .

نیاز به محبّت و معرفت تنها نیازی است که در خور روابط انسانهاست و مابقی نیازها بخودی خود هیچ ارزش و رابطه ماندگار پدید نمی آورند . هرچند که یکی از مهمترین نشانه محبّت خدمات دنیوی به دیگران است و اختلاط این دو نوع نیاز مادی و معنوی موجب فریب و سوء تفاهم است و لذا آنگاه که دیگر نیازی نیست و یا نیازی امکان برآورده شدن ندارد معلوم می شود که فرد نیازبه هیچ محبّت و یا حتّی وفای ظاهری هم نداشته و در واقع فقط مشغول سوء استفاده بوده است . این امر در روابط نزدیک خانوادگی بسیار هولناک می نماید و موجب تخریب و فروپاشی است . حقیقت اینست که خدمتی که برای رضای خدا نباشد هرگز مولد محبّت و وفا نیست و بلکه مولد احساس حقارت و عداوت است .

                                                                                         دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین برای دنیا یا دنیا برای دین

 

بدون تردید ارزش اخروی دین در همین دنیا نیز محقق می شود و بطالت کفر نیز .

اگر قرار باشد دین و ارزشها و آدابش برای مقاصد و منافع دنیوی باشد همه آدمها متدیّن و مؤمن محسوب می شوند و کافری وجود ندارد . ولی خداوند در کتابش بوضوح معلوم کرده است که مؤمنین کسانی هستند که حیات آخرت را ارجح و هدف دنیا قرار داده اند و کافران هم بالعکس . آیا براستی ما از کدام دسته ایم در عمل و نه حرف ؟ ماده برای معنا یا معنا برای ماده ؟ اینست مسئله ! آیا بایستی احکام و معارف و ارزشهای دینی را با دنیای خود موافقت دهیم و هر کجا که وفق نمی کنند حذف کنیم و یا بالعکس ؟ اکثر مردمان دین را برای مصالح دنیوی می خواهند و این کفر است و لذا مخلوطی از خدا و خرما پدید می آورند که همان شرک است که بقول قرآن ظلم عظیم است و همواره به بطالت و ناکامی و رسوائی می رسد .

بدون شک اگر دنیا بعنوان یک وسیله در خدمت دین و حیات اخروی و معنویت باشد خود دنیا هم اعتلاء می یابد و زیبا و صالحانه و عزیز می شود و حیات دنیوی قرین با عزّت و سعادت می شود هر چند نه با اشرافیت و تجمل و مسابقه ریاست و سلطه . دنیای دینی دنیائی ساده ولی زیبا و مطمئن و پایدار است ولی دین دنیوی ، جهنّم است .

ولی دین بعنوان یک وسیله بتدریج با اهداف دنیوی بشر به تناقض می رسد زیرا امری پایدار و ابدی نمی تواند ابزاری در خدمت یک امر میرا باشد و اینست که چنین روشی به نفاق و تضاد زجرآوری می رسد تا انسان مجبور شود که دست از دین بکشد و ظاهر و باطن کافر شود . و این واقعه ای است که در آخرالزمان درحال روی دادن است . زیرا کفر بی ریا همسایه ایمان است و بخشش خداوند درباره کافران بی ریا بسیار است و همه گناهان آنان را با یک توبه می بخشد . آنچه که قابل بخشش نیست و جز بواسطه عذاب پاک نمی شود شرک و نفاق است که زندگی را دو شقّه می کند و بجان هم می اندازد .

                                                                                        دکار علی اکبر خانجانی    

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا نیازمند دین هستیم؟

 

ادراک بشر دارای سه وجه می باشد : عقل ، حس و وجدان . هر یک از این سه نوع ادراک ذاتاً به ما خاطر نشان می کنند که بخودی خود ناقص و گول خور و محدودند و مارا کفایت نمی کنند . همینکه در هر امری دچار تردید می شویم و همینکه در بسیاری موارد در می یابیم که خطا کرده ایم و نادم می گردیم و همینکه همواره محتاج مشورت و مطالعه و کسب علم هستیم دلیل کافی بر ناقص بودن عقل ماست . و امّا خطاهای حواس پنجگانه که بر همگان واضح است و امروزه نیز بواسطه علوم جدید دامنه و عمق خطاهای حسّی ما مستمراً کشف و تصدیق می گردد مثل خطاهای باصره ، خطای شنوائی و لامسه و غیره . کل علوم جدید تا حدودی توانسته بسیاری از خطاهای حسّی مارا خاطر نشان و جبران کند همانطور که بسیاری از خطاهای عقل مارا . ولی این علوم نیز در ذات خود بر اصولی متغیر استوارند و مستمراً در اصول خود دچار ابطال و تحوّل می شوند و به لحاظی خطای عقلی و حسّی ما را عمیق تر می کنند و بدین جهت نهضت طبیعت گرائی پدید آمده است که در نقطه مقابل علم گرائی می باشد . و امّا وجدان و یا فطرت اخلاقی ما نیز همواره فریب می خورند و بسته به شرایط و فرهنگ و تعلیم و تربیت و عادات دچار تغییر و تحوّل می شوند و دارای اصولی پایدار نیستند . مثلاً بواسطه تکرار گناهان وجدان ما دچار رخوت می گردد و دیگر واکنش نشان نمی دهد . پس انسان محتاج امری ماورای ادراک خویشتن است که همان وحی الهی و احکام و اصول عملی دین هستند مثل امر به صدق ، صبر ، قناعت ، خویشتن داری ، عصمت ، خدمت ، عفو و امثالهم که خلاصه احکام عملی مذاهب الهی می باشند که عقل و حس و وجدان عملی ما را  سمت و سو می بخشند و از خطا مصون می دارند . و نیز اصول اعتقادی دین مثل ایمان به خدا و رسولانش و روز معاد و قیامت که بیانگر حقایقی فراسوی ادراک سه گانه ماست و عقل نظری و حواس ما را توسعه و عمق و دقت و لطافت می بخشند و آفاق تفکّر ما را توسعه می دهند و از خطا باز می دارند .

                                                                                      دکتر علی اکبر خانجانی  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                         فلسفه سال 1386     

 

امسال بطرزی حیرت آور دو واقعه بزرگ در قلمرو نجوم و طبیعت و تقویم و تاریخ بشر رخ نموده است که یکی تطبیق و اتحاد روزهای شمسی و قمری است و دیگری انطباق ماههای شمسی و قمری است و همانطور که در مقاله ای متذکر شدیم آغاز سال نوخورشیدی و قمری منطبق گردید و روز اوّل فروردین و اوّل ربیع الاول که سر آغاز هجرت پیامبر و آغاز سال اسلامی می باشد ، یکی شده بود . و این واقعه ای بس حیرت آور است که برای اهل اعتقاد و عرفان و علم جای بس تفکّر می باشد و نشانه ای عظیم محسوب می شود .

در واقع امسال رابایستی آغاز ظهور ناجی آخر الزمان دانست چرا که طبق روایات اسلامی در این دوره خورشید و ماه متحّد می گردند . این انطباق بواسطه وقوع مکرّر خسوف و کسوف در دهه اخیر رخ نموده است . این وقایع فقط در معارف اسلامی و خاصّه امامیه دارای مفاهیم ویژه ای در باب ظهور امام زمان و ناجی موعود است و لذا شیعیان را مخاطب و مسئول می سازد . به بیانی دگر سال ایرانی و اسلامی با یکدیگر منطبق گردیده است و «ایران اسلامی» را به مفهومی نجومی و طبیعی و تاریخی تبدیل می کند و به لحاظی دیگر بهم رسیدن دین زرتشت و اسلام را نوید می دهد که اتحاد اوّلین و آخرین دین توحیدی در تاریخ بشر است که در کشورمان واقع شده است .

وحدت زرتشت (ع) و محمّد(ص) مبارک باد و آستانه ظهور این یگانه منجی عالم بشریت !

پس بهتر است که با توبه ای نصوح و انابه ای خالصانه بسوی حق برای این بزرگترین رویداد تاریخ هستی آماده شویم تا از هلاک شدگان نگردیم .

                                                                                        دکتر علی اکبر خانجانی  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت جاوید(مذهب)

                                                      

ý    دین یعنی راه بین خود تا خدا .

ý    ایمان محل تلاقی اراده انسان و خداست .

ý    تقوا یعنی جبر را اختیار کردن .

ý    عرفان یعنی شناخت خدا در خود .

ý    آخر الزمان ، آخرین معناست .

ý    اسلام یعنی دوست داشتن فقر و خدمت و تنهائی .

ý    احکام اخلاقی فوق منطق هستند و فطری .

ý    حیاء میزان ایمان است .

ý    آنکه امام ندارد سو ندارد .

ý    دین بی امام ، مذهب ابلیس است .

ý    نتوانستن ، نخواستن است .

ý    ایمان مقامی فراسوی مذاهب است .

ý    نماز بی امام ، نماز بر ابلیس است .

ý    عشق به صدق همان عشق عرفانی است .

ý    اجتهاد محصول معرفت نفس است .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قرآن فارسی

 

در قرآن کریم می خوانیم که هر پیامبری بایستی به زبان قوم خودش سخن بگوید . و نیز می خوانیم که اگر قرآن به زبان عربی اصیل نازل نمی شد هیچکس در عربستان ایمان نمی آورد . امّی و بومی بودن زبان وحی و معارف الهی مهمترین نشانه حقانیّت و بزرگترین دلیل بلاغت و نفوذ حقیقت در قلوب مردمان است .

دین اسلام هرگز بواسطه زبان عربی به قلوب ایرانیان و سائر اقوام بشری راه نیافته است . این قاعده شامل حال سائر مذاهب الهی می باشد . دین خدا یکی است و بواسطه پیامبرانی از اقوام و زبانهای متفاوت به کل بشریت رسیده است . موسی و مسیح این دین را به زبان عبری و محمّد (ص)هم به زبان عربی و سائر پیامبران و حکیمان و قدیسین مذاهب هم در هر قومی این دین را به زبان همان قوم به قلوب مردمان رسانیده اند . دین اسلام را سلمان فارسی به زبان فارسی به قلوب ایرانیان رسانید . و در هر دوره ای عارفان و حکیمان هر قومی هم اسلام را به زبان قوم خودشان به قلوب طبقات مردم رسانیدند . مثلاً مولوی بواسطه مثنوی و حافظ بواسطه غزلیاتش ایرانیان را در قرون اخیر به قلب دین محمّد (ص)مربوط ساخته اند . و اینست که شیخ بهائی یکی از سلاطین فقه شیعی  کتاب مثنوی مولوی را «قرآن فارسی»نامیده است و این ادعائی به گزاف نیست . در هر عصری نیز بایستی مؤمنانی صاحب قلم و بیان باشند که دین خدا را به زبان زمانه قوم خویش به مردمان برسانند تا دین خدا همواره در هر قومی زنده و منوّر باشد . امروزه از طریق تورات و انجیل و قرآن و به زبانهای کهن و منقرض شده و اجنبی نمی توان مردمان را به دین خدا رهنمون ساخت . علمای هر قومی اوصیای پیامبرانند و کارشان همین است .

                                                                                            دکتر علی اکبر خانجانی           

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا اصلاًچیزی وجود دارد؟

                                              

این سئوالی است که هر کودکی تمام سالیان دوران قبل از بلوغش را مستمراً به آن مشغول و مسئول است . این سئوال یکبار دگر در دوران کهولت و آستانه مرگ به سراغ برخی انسانها می آید . و نیز اینکه این سئوال اساس همه مسائل حکیمان و عارفان بزرگ تاریخ بوده است که وجود را مورد سئوال قرار می دهد : چرا اصلاً چیزی هست بجای اینکه نباشد ؟

این سئوال در طی قرون و اعصار حتّی از اندیشه فلاسفه هم پاک شده بود تا اینکه مارتین هایدگر آلمانی یکبار دگر در قرن بیستم آنرا به میان آورد و اساس فلسفه خود قرار داد و منشأ مهمترین نهضت فلسفی عصر جدید گردید که به اگزیستانسیالیزم موسوم است : وجودگرائی !

وجود چیست ؟ پاسخ اینست : وجود است ! و چند هزار سال است که پاسخی دیگر پدید نیامده است و همچون سئوال موسی (ع) از خداوند است که می پرسد :«تو کیستی» که پاسخ می شنود : منم آنکه هستم ! یعنی من وجود هستم .

از منظر معرفت دینی ،وجود همان خداست . این امر در فلسفه ملاصدرا اساس قرار گرفته است و او نیز وجود را همان خداوند می داند و لذا نخستین فیلسوف اگزیستانسیالیست مذهبی تلقی می شود که مقدّم بر هایدگر است .

و امّا برخی از حکیمان یونان باستان مثل جورجیاس و یا فلوطین که بعد از او آمده است وجود را صورت عدم می دانند و بدینگونه اساس فلسفه و حکمت توحیدی را بنا نهاده اند و یگانگی را به منطق آورده و بود و نبود را یکی دانسته اند . یگانه دانستن وجود و عدم در قلمرو ارزشها منجر به یگانگی خیر وشر می شود . ولی یگانگی در عرصه استنباط عامیانه و غیر حکیمانه مولّد تساوی گری بوده که عین ابطال و عبث و کفر و فساد اندیشه و اخلاق است . راز این امر هزاران بار باریکتر از مو می باشد و آن تشخیص بین یگانگی و مساوات می باشد چرا که یگانگی ربطی به مساوات ندارد . یگانگی امری وجودی است ولی مساوات مربوط به قلمرو ماهیت و صفات می باشد که نهایتاً به عالم صور می رسد و در عالم صفات و صور مطلقاً دو چیز مساوی وجود ندارد .

مساوی پنداشتن یگانگی مولّد منطق ریاضی و کل علوم و فنون است . این بزرگترین سوء تفاهم تاریخ اندیشه موجب پیدایش دانش و تکنولوژی و مدرنیزم شده است همانطور که علامت = به مثابه قلب ریاضیات است امروزه تبدیل به آرمان اخلاقی و اجتماعی بشر شده است و در شعار مساوات و عدالت و برابریها خودنمائی می کند و مولّد همه فتنه های عصر جدید است که به مالیخولیای مساوی سازی هر چیزی با هر چیز دیگری انجامیده است : زن و مرد ، خوب و بد ، کفر و ایمان ، عقل و جنون ، مرگ و زندگی و نهایتاً تساوی بود و نبود که بانی تخریب و جنگ و ویرانگری است .

وجود همان عدم است نه اینکه وجود مساوی عدم است . زیرا وجود و عدم دو چیز نیستند که مساوی باشند بلکه یک چیز است که دو تا نام و معنای متضاد پدید می آورد . وجود همان خداست . همانطور که وجود خدا در عدم اوست عدم همان وجود است و وجود همان وجود عدم است . عدم است که وجود یافته است . یعنی خداست که آشکار شده است و اگر بعنوان یک موجود واحد به حس ما نمی آید بدان دلیل است که محسوسات و عقل و فهم ما ناقص است و باید تربیت شده و کامل گردد تا جمال وجود را در یابد . و این وظیفه انسان در جهان است تا چشم و گوش و هوش خود را وجود فهم کند همانطور که پیامبران صدای وجود را شنیدند و امامان هم جمالش را دیدند .

پس وجود مخلوق محصول معرفت است و تماماً از جنس نور معرفت است . هر آنچه که می بینیم چیزی جز نور ادراک ما نیست و از جنس درک است . پس وجود همان فهم انسان است در انواع و درجات و ابعاد گوناگون . پس خداوند چیزی جز نور فهم و آگاهی و ادراک ما نیست . خداوند در عرصه ما قبل از خلقت و ظهورش چیزی جز هوش و معرفت محض نبود و قدرت خلّاقه او نیز وجهی از این علم و آگاهی او بوده است .

آنچه که عدم نامیده می شود نیز همان عدم معرفت و ادراک است درباره گوهره و ذات وجود . برای آدمی آنچه که فهم نمی شود وجود ندارد . پس واضح است که وجود همان معرفت است .

قدر و حق مکتب اصالت فنا در عرفان و تصوّف جهان از آن روست که هوش و معرفت بشر را متوجّه ذات مطلقه وجود یعنی خداوند می نماید و این همان سکوی پرش ادراک انسان است که معرفت شهودی و روحانی نامیده می شود که درک توحیدی و خدابینی پدید می آورد . همه حق پرستان و کاشفان بزرگ حقیقت همانا فنا پرستانند . فنا پرستی یعنی راه رسیدن به یگانگی بود و نبود .

                                                                                      دکتر علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خدا قبل از خلقت جهان

 

از امام محمّد باقر (ع) سئوال می شود که : خداوند قبل از جهان چگونه بوده است ؟ امام پاسخ این مسئله را بزرگترین راز معرفت نامیده و در مورد تأمل و درک و قضاوت این پاسخ شدیداً اخطار نموده و سپس می فرماید که : خداوند قبل از اینکه چیزی بیافریند همچون یک رنگین کمان بوده است که کل هستی تلقی می شده است : «خداوند پروردگار ما قبل از اینکه چیزی بیافریند پنج نور ازلی به پنج رنگ بودند همچون قوس و قزح . و از شعاع آن هوائی پدید آمد مانند آفتاب . و این پنج نور ایستادند و هر آن از میان ایشان نوری دگر ظهور کرد مانند شخصی نورانی که پنج رنگ جوارح وی بودند به سمع و بصر و شمّ و ذائقه و نطق . این پنج نور همان هستند که در بشریت محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین خوانند .... . و امّا آن رنگ ناطقه در میان نشست که خداوند حقیقت است و همو آفرینش آغاز کرد....» امّ الکتاب

پس در واقع خداوند ذات مطلقه ادراک انسان است و بواسطه این حواس و ادراک جهان هستی را آفریده است . در واقع خداوند همان انسان ازلی و کامل و مطلق است .

پس این قدرت خلّاقه از عدم به وجود در گوهره حواس و ادراک و هوش ما هم حضور دارد که بقوّه نطق (منطق)ممکن می شود همانطور که می فرماید «گفتم بشوسپس شد» - یعنی قدرت کن قیکون از حواس است که به امر نطق ممکن می گردد . در اینجا حقیقت پنج تن هم به مثابه ظهور مطلق پنج حس پروردگار است . از این سخن درک می کنیم که حواس ما تا چه حدی ناقص هستند و برای شناخت خدا تا چه حد باید رشد کنند .برخورداری ما از قدرت حواس تقریباً هیچ است زیرا ما بواسطه آن قادر نیستیم حتّی یک پشه بیافرینیم . حواس ما آنگاه به کمال رسیده اند که بتوانند قدرت خلقت داشته باشند و نهایتاً خداوند را دیدار کنند و درک نمایند . انسان بواسطه هوش و حواس خداوند قادر به درک و دیدار با اوست .

پس واضح است که هوش و حواس انسان تا چه حدی ناکارآمد و کاهل و مرده است . زیرا خداوند در کتابش می فرماید که با نگاهی کل جهان را آفریده است . در واقع هوش و حواس و نطق ما ذاتاً آفریننده می باشند و قابلیت درک و دیدار پروردگار را نیز دارند . پس انسان بایستی هوش و حواس خود را نیز تربیت کند تا به این قدرت نائل آید و راه و روش این تعلیم و تربیت و تقویت هم چیزی جز احکام و آداب و معارف دین او نیست . و آدمی بدینگونه به مقام جانشینی خداوند نائل می آید . ولی افسوس که ما خداوند را در خویشتن تا چه سان حقیر نموده ایم و این معصیت بر اوست .

طبق این سخن فرمانده حواس همانا نطق و زبان است . امام باقر(ع)در سخن دگر در ادامه حدیث مذکور «نفس ناطقه»را در انسان قلمرو الوهیت و حضور پروردگار نامیده است . یعنی در نطق انسان کامل همه حواس او مبدّل به قدرت آفریننده گی می شوند . ولی متأسفانه آدمی کل این قدرت خود را صرف علوم و نطق جزئی و بازیگریهایش نموده است و بجای آفرینش موجب تخریب و تباهی طبیعت و نهایتاً خودش گشته است . خداوند همان انسان اکبر است و انسان هم خدای اصغر می باشد .

                                                                                                 دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خانواده – درمانی

Family therapy

                                           

خانواده - درمانی نیز از جمله اصطلاحاتی است که در مکتب عرفان – درمانی تبیین و تدوین شده است و برای نخستین بار در این نشریه بکار می رود و آن عبارتست از درمان انواع امراض و ناهنجاریهای جسمانی ، عصبی ، روانی ، تربیتی و عاطفی بطور جمعی در درون خانواده و تحت درمانگری یک عرفان درمانگر مجرّب و صدّیق .

بخش عمده ای از مقالات ما در این نشریه به همین روش درمانی اختصاص داشته است همانطور که در تجربه درمانگری هم اکثر امراض لاعلاج را بطور گروهی و به یاری کل اعضای یک خانواده علاج نموده ایم . درمانی ریشه ای فقط درمان خانوادگی است . از آنجا که همه امراض و رنجهای بشری دارای ذاتی عاطفی (روحی)هستند و از آنجا که انسانیت بشر حاصل گردهمائی (مدنیّت)است و هسته مرکزی و دائمی این رابطه در خانواده قرار دارد لذا فقط از طریق نقب زدن به عمق روابط درون خانواده می توان به رگ و ریشه های امراض دست یافت و به یاری یکدیگر علاج نمود.

اعضای یک خانواده نسبت به همدیگر کورند زیرا غرق در نیازهای گوناگون می باشند . لذا بدون وجود یک عرفان درمانگرصدیق از خارج خانواده امکان تابیدن نوری به قلب این ثقیل ترین ظلمت ، امکان ناپذیر است . درست به همین دلیل است که الفبای احکام دینی و اخلاق و حقوق مدنی از روابط خانوادگی برخاسته است تا به درون ظلمت روابط خانوادگی نور تابیده شود . خانواده تاریکترین و رنجورترین هسته جامعه و مدنیّت است و لذا کارخانه همه امراض می باشد .

                                                                              دکتر علی اکبر خانجانی    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کفر بعد از ایمان

                                                        

کسی که دلش به نور ایمان روشن شد بواسطه حجّتی ، امامی ، نشانه ای یا معنائی در عالم خواب یا بیداری ، زان پس از بار کمر شکن دنیا و دغدغه های فزاینده اش رها شده است و گوئی که از جهانی به جهان دگر شده است . ولی زان پس هیچ وظیفه ای جز شرک زدائی از ایمانش ندارد چرا که بقول قرآن کریم «ایمان نیاورد کسی الّا اینکه مشرک شد». شرک از آفتهای طبیعی ایمان در وجود انسان است و بی نهایت درجه دارد . شرک به زبان ساده به معنای دخالت دادن «خود» در امر خداست . شرک یعنی خود بعلاوه خدا . یعنی کاری را که امری از دین است برای ارضای امیال نفسانی انجام دادن . این نوع اعمال نتایج تلاش مؤمن را به بطالت و گاه رسوائی می کشاند و لذا مؤمن را دچار سوء ظن به خدا می سازد و به دین و احکام بدبین می کند بجای اینکه متوجه ناخالصی خودش نماید . این سوء ظن به خدا آنگونه که در قرآن آمده است منشأ اصلی عذاب مؤمنان است و بلکه تنها علّت عذاب برای مؤمنان می باشد . زیرا کسی که ایمان ندارد هر چه می کند برای رضای خودش می باشد و لا غیر. ولی یک انسان مؤمن تحت الشعاع امر الهی قرار دارد و هر چه می کند بایستی مطابق امر دین و عقل و وجدان باشد و نه موافق نفس خویش . ولی بهرحال مؤمنان تا مدتها دچار انواع شرک می باشند و در هر عملی خود را هم دخیل نموده و رضای خود را هم وارد امور می کنند که اگر این وضع ادامه یابد فرد بتدریج ایمانش را از دست داده و در عمل ریاکار و منافق می شود . چون ادعای ایمان نموده و برای مدتی به ایمان شهرت داشته است اینک مجبور است منافق شود . نفاق حاصل از دست رفتن ایمان است .

کفر بعد از ایمان یک کفر ساده و عادی نمی تواند بود بلکه کفری بس پیچیده و مخوف است . کسی که دورانی را با ایمان زیسته است به آسانی نمی تواند دوباره علناً کافر و بی تقوا شود . نفاق عذاب حاصل از کفران نعمات نسبت به سائر مؤمنان است . ریاکاری در دین بدون تجربه ایمان همان کفر عامیانه است که گریبانگیر اکثر مردم می باشد و از جمله عرف است . ولی ریاکاری پس از ایمان امری دگر است و یک، شقّه شدن از درون می باشد و جان کندنی مهلک است .

خداوند به آسانی ایمان کسی را زائل نمی کند مگر اینکه فرد در ستم و حق نشناسی و دین فروشی بسیار افراط کند و صبر خدا را تمام نماید . ایمان نور خداست که به اراده او به دلی داده می شود و یا از دلی برداشته می شود . ایمان همان احساس امنیت روانی و آرامش و رضایت در قبال زندگی و یک بیمه ذاتی در قبال هر خطر و شرری می باشد . لذا کیمیائی فوق ارزشهاست . ارزشی همسان ایمان برای انسان وجود ندارد . ایمان همان کیمیای سعادت است . کفر بعد از ایمان بزرگترین عذاب انسان در جهان است . به مانند کسی که چند روزی را در بهشت زیسته و بناگاه از آن بیرون شده است . چنین انسانی بسیار متفاوت است از کسانی که هرگز زندگی بهشتی و ایمانی را تجربه نکرده اند .

کفر بعد از ایمان حاصل دین فروشی و تحقیر مردم و ادا نکردن حقوق دین و ستم کردن به دیگران بواسطه دین و معارف دینی است . و اینست که خداوند را به غضب آورده و ایمان را از فرد می گیرد و او را به برزخ بی هویتی و پوچی و سرگردانی می اندازد و به لحاظ روانی عقیم می کند و رسوا می سازد . ایمان نور حاصل از وجود یک مرد حق است که به دیگران می تابد و اگر حقش ادا نشود سلب می گردد .

                                                                                     دکتر علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن ضدّ زن

 

v   زن نا زن (کافر)حاضر است کلفت شود ، تن فروشی کند و بهر خفّت و خواری در رابطه با هر مردی تن در دهد ولی ولایت شوهرش را نپذیرد .

v     زن ضدّ زن حاضر است حتّی جراحی پلاستیک کند و جنسیّت خود را تغییر دهد ولی در قبال شوهر تمکین جنسی نکند .

v     زن ضدّ زن از همنشینی با زنان نفرت دارد و عاشق همنشینی با مردان زن صفت است .

v     زن ضدّ زن فقط تسلیم فاسق خویش است و در رابطه با او احساس وجود می کند .

v     زن ضدّ زن موجودی ضدّ خلقت خویش و دشمن خداست و لذا دینش تماماً نفاق و فریب و خرافه است اگر مجبور به دین شود .

v   پذیرش ولایت شوهر به معنای تصدیق محبّت اوست . زن ضدّ زن، دشمن محبّت است و محبّت را ریاکاری و حقارت و بدبختی می داند و لذا اسوه شقاوت شده و حتّی فرزندانش از او منزجر می شوند .

v   زن ضدّ زن از لباسهای زنانه نفرت دارد و عاشق کت شلوار و کلاه و عینک و اطوار مردانه مثل سیگار کشیدن و شقّ ورق راه رفتن و پا بر زمین کوبیدن است .

v     زن ضدّ زن از صورت زنانه خود نفرت دارد و لذا مستمراً صورتش را بتونه کاری می کند تا خود را در آئینه نبیند.

v     زن ضدّ زن دشمن رحمت است و عاشق کسانی که به او رحم نمی کنند .

v     زن ضدّ زن همواره بیماری زنانگی دارد و دچار افسردگی جنسی است .

v     زن ضدّ زن نهایتاً روسپی می شود و این عذاب انکار زنانگی است .

                                                                                        دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اینقدر احمق؟!

 جهل بعد از معرفت

 

 

گاه مواجه با آدمهائی می شویم که باید آنها را احمق های حرفه ای نامید که گوئی در حماقت دارای تخصص و رسالت هستند و خود نیز اسوه حماقت . براستی اینان کیستند ؟

با توجه به سابقه این نوع آدمها در می یابیم که بطور مادر زادی اینگونه نبوده اند و بلکه در دوره ای بناگاه بطرزی حیرت آور و معجزه آسا به گشایش و نجات و عزّتی عظیم نائل آمدند ولی بعد از آن بناگاه احمق شدند و در همه جا جز رسوا سازی خویشتن گوئی کاری ندارند . این وضع بقول قرآن کریم همان «عذاب مهین»(عذاب رسواکننده)است که به زبان و کردار خودشان موجب رسوائی و فضاحت خود می شوند .

این آدمها در دوره ای همه جا اسوه فضیلت فروشی و فخر و دین نمائی بودند و همه را با کلمات قصار و اطوارهای عارف مشربانه کیش و مات می کردند ولی اینک گوئی که دیوانه شده اند و خود را رسوا می سازند . اینان مصداق کسانی هستند که نعمات خداوند را کفران کردند و بخدمت فسق و ریاست گرفتند و دین را بازار خودفروشی نمودند و بناگاه از ایمان و نعمت الهی ساقط شدند .

این حماقت یک عذاب الهی غیر قابل بخشش و شفاعت است و مصداق آن کلام مولوی که : زاحمقان بگریز که عیسی خود گریخت! براستی که این نوع حماقت بعد از شفاعت و لطف الهی یک درد بی درمان و شفاعت ناپذیر است . آنان که معارف الهی را به بازار خودفروشی و ریاست و معیشت بردند به این نوع حماقت و رسوائی مبتلا  می شوند و گوئی مصداق این کلام خدا هستند که کور وکر و گنگ شده اند و بر قلوبشان مهر خورده و دیگر باز نمی گردند .

                                                                                      دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جرجیس نبی و جرجیاس حکیم

 

در تاریخ ادیان با پیامبری بنام جرجیس روبرو می شویم که از فرط گمنامی مشهور است و آن جرجیس نبی می باشد که معروف به پیامبری است که احدی به او ایمان نیاورد . در روایات اسلامی نیز آمده است که او بارها به شقی ترین روش بدست قومش به قتل رسید و باز زنده شد و با اینحال احدی ایمان نیاورد . با اینکه سائر پیامبران هم اکثراً موجب ایمان چند نفری بیش نبودند ولی جرجیس با آنهمه کرامت باعث ایمان آوردن هیچکس نشد و از دنیا رفت . و به همین دلیل ضرب المثل شده است که : «از میان همه پیامبران بدنبال جرجیس نبی افتاده ای .» . لذا جرجیس ناکامترین پیامبران است و نومیدترین آنان . و امّا در تاریخ یونان باستان  معاصر سقراط ،حکیمی صاحب کرامت می زیسته که جورجیاس نامیده می شود که گوئی از اساتید سقراط بوده است . این حکیم صوفی را بانی فلسفه نیهیلیزم نیز می دانندکه اصول مکتب اصالت عدم را بیان نموده و تا به امروز بیانی کاملتر از آن در این مکتب ارائه نشده است و آن دارای سه اصل متوالی و مشروط است : اولاً هیچ چیزی وجود ندارد . ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست . و ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل تعلیم به دیگران نیست .

اصول نیهیلیزم جورجیاس به ترتیب به انکار وجود و انکار شناخت و نهایتاً انکار تعلیم و تربیت پرداخته است . به نظر ما این اصول بایستی به ترتیب معکوس باشد تا دارای منطق فلسفی باشد یعنی انکار تعلیم و تربیت و سپس انکار شناخت و نهایتاً انکار وجود.بیان منطقی این فلسفه بدینگونه است که چون هیچ شناختی قابل انتقال به دیگران نیست پس اصولاً شناخت نیست و چون شناختی ممکن نیست پس وجود هم محال است . زیرا وجود و معرفت امری واحد و متقابل است .

فلسفه نیهیلیزم جورجیاس در ذاتش مکتب اصالت شناخت است که به عبث و عدم پرستی می انجامد که ذات فلسفی تصوّف می باشد و اساس عرفان است . زیرا عرفان و اصالت فنا عاقبت عاشقان معرفت و هدایت مردم است .

آیا بین فلسفه نیهیلیزم جورجیاس حکیم و زندگی جرجیس نبی هیچ رابطه ای وجود ندارد ؟ بنظر می رسد که چنین فلسفه ای فقط از زندگی چنان پیامبری قابل استخراج است . یعنی زندگی جرجیس نبی فقط می تواند بیانگر تجربی فلسفه نیهیلیزم جورجیاس باشد . آیا براستی این دو نفر یکی نیستند ؟ با توجه به یگانگی نام این دو که فقط در لفظ عبری و یونانی اندک تغییری نموده است .

بهرحال این شباهت بیهوده و اتفاقی نمی تواند بود و برای اهل معرفت و تحقیق بس جای تأمل است .

نکته آخر اینکه فلسفه نیهیلیزم جورجیاس کاملترین و قدیمی ترین بیان فلسفه وحدت وجود و مکتب اصالت فنا و تصوّف کامل است که بیانی کاملتر و منطقی تر و روشن تر از این در عرفان شرق و غرب جهان پدید نیامده است و فلسفه اشراق مطلق است در ساده ترین بیان .

                                                                       دکتر علی اکبر خانجانی     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |