«خواب خوب یار»
خوبها رفتند و بدها مانده اند زیرکان رفتند و ردّها مانده اند
شمع عشق و معرفت خاموش شد شیر اندر لانه خود موش شد
عصر مستی و غزل چون خواب بود کاخ وصلت رؤیتی در آب بود
در ازل حق از جدائی شد بپا عاشق وصلش ز حقش شد جدا
آدمی از ظلمتش بینا شده در فراق قامتش بر پا شده
چون فراقش سرمد آمد بر بشر دیو و دد شد تا نیابد این اثر
می توان دیوانه شد از این بلا لیک داغش را کجا باشد دوا
آنکه دیده روی خوب یار خود پس ببافد او طناب دار خود
دار هر کس کار هر کس آمده کار هر کس غار هر کس آمده
بوالعجب دیوانه است این یار ما بوالعجب افسانه است این کار ما
خوابی اندر خواب دیگر شد پدید خواب ما را در دو عالم کس ندید
خواب خوبست از برای عاشقان وای بر بیداری آخر الزمان
خواب اول یار من بر دار شد خواب دوم جان من بیکار شد
خواب سوم در جنون گشتم ز جان بندها بر خود زدم از جور نان
در جنون آمد چو جانم زین عبث در شمارش آمدم اندر نفس
چون شمارش گم شد از من در جنون ناگهان بیدار گشتم در کنون
اندک اندک می شوم هوشیار من اندک اندک می شوم بیمار من
خواب چهارم فصل بیماری بود فصل فقر و فصل بی یاری بود
تا مگر از فقر بینم روی یار تا مگر از درد بویم موی یار
ای خدا پس کی شوم بیدار من ای خدا پس کی ببینم یار من
خواب پنجم مرگ را بیدار کرد بستر خوابیدنم هموار کرد
بس که اندر خواب ره پیموده ام جمله مردم را به خوابم دیده ام
مردمان بیدار پندارند مرا غافلند از خواب خویش و خواب ما
زنده اندر خواب و گورستان بپا مردگان زاینده زنده زا براه
باری اندر خواب دیگر می روم تا که بیداری بیاید بر رهم
تا مگر از خواب بیدارم کند تا مگر یک مست هوشیارم کند
بس که اندر هجر غوطه خورده ایم بس که خون قلب سوته خورده ایم
ناز ما با ناز او پیکار کرد هستی ما را چنین بیعار کرد
چونکه از نقش خیالش بر شدیم دلبری خویش را باور شدیم
دلبر و دلداده خود مائیم ما از منی و از توئی گشتیم رها
حالیا از خواب بیدار آمدیم از درون قبر پر بار آمدیم
دلبری جز ما نباشد در جهان بایدش دل برد از پیر و جوان
تا دل اندر سینه حبس خویش بود مرده ای بد کینه و بد کیش بود
دل بباید برد از این مردمان تا زگور تن برون آیند چو جان
عاشقان را جز فنا منظور نیست این فنا هم مطلقاً مقدور نیست
درد عاشق درد بی درمان بود درد بودن درد بی پایان بود
هر که این دردش نباشد هست نیست هر که هستی اش نباشد مست نیست
عاشقان بودائیان عالمند داغ بودن بر دل مردم زنند
هیچ دانی فرق هستی و عدم ؟ هان ! قلم باشد قلم باشد قلم
خواب شیشم از قلم آمد پدید مستی ام از خواب بودائی پرید
خواب بودائی ما تسخیر بود این تناسخ حوزه تخدیر بود
چون قلم بر لوح گل آماده شد نیستی بر عاشقان سجاده شد
هیچ میدانی چه می گویم رفیق؟ خوابی آلوده به مستی عتیق
خواب هفتم خواب اللّهی بود خواب اللّهی ما چاهی بود
در درون چاه بیدارت کند بیکس و مفلوج و بیکارت کند
چونکه بیدار آمدی یک یار نیست تا بگوئی خواب یا بیدار کیست
تا بگوئی فرق هستی از عدم تا بگوئی فرق اکنون از قدم
تا بگوئی فرق سر از پا چه بود تا بگوئی فرق کوه از چاه چه بود
ای برادر مرده باش و نیست باش تا نباشد دین تو افسوس و کاش
مرده گی را زندگی پنداشتی نیستی را هستی ات می داشتی
جهل تو از علم تو داناتر است ظلمت اندر چشم تو بینا تر است
بارالها جهل من صد چون شده عقل من در کار تو مجنون شده
پس کجا از خواب بیدارم کنی پس کجا در روز دیدارم کنی
ای برادر تو همه خوابی و بس قصه ای در خواب می گوئی به کس
آن کس هم جز سایه خواب تو نیست این سرابی مایه آب تو نیست
تشنه ام ای زندگی آبی بده سخت بیدارم مرا تابی بده
خواب می خواهم بمیزان عدم تا عدم از خواب من گردد قلم
تا قلم در روز آفتابی شود آسمان خواب ما آبی شود
تا جنونم عین حق آید برون تا برونم سرنگون گردد بخون
تا درونم با برون یکتا شود تا از این یکتائی اش الله شود
دکتر علی اکبر خانجانی
