تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه مبارزۀ سیاسی

 

مبارزۀ سیاسی به معنای مبارزه بر علیه مفاسد و ستم حکومتها یا گروهها و افراد ظالم در جامعه و یا در کل جهان می باشد. مبارزه باستمی عیان از بالا به پائین بواسطه قدرت اقتصادی یا نظامی . پس مبارزه سیاسی بمعنای مبارزۀ با کانونهای قدرتهای مادی می باشد . این مبارزه دو جنبه دارد که یکی آگاهی بخشیدن به مردمان تحت ستم است و دوّم افشاگری و نبرد فیزیکی بر علیه عوامل ستم وحکومتهاست . بنابراین این مبارزه اگر بر اساس آگاهی به مردم نباشد دارای هیچ ارزشی نیست و حداکثر نبرد برای رسیدن به قدرت و چانه زنی در مشارکت با ستمگران می باشد . بخش عمده ای از مبارزات سیاسی در جوامع و در کل تاریخ جهان از این نوع بوده و خود جنبه ای از ستم است و در نقطه مقابل منافع و حقوق مردم قرار داشته است و لذا نوعی از ستمگری و سلطه گری می باشد . ظلم همواره دو روی دارد : ستمگری و ستم بری ! و همواره افراد و گروههای ستم بر و ظلم پذیر در صدد هستند که خود در موضع قدرت قرار گیرند و در جناح ستمگران باشند. و امّا مبارزه سیاسی نوع دیگری هم وجود داشته است که برخاسته از عرصه ستم نبوده و میلی به قدرت دنیوی و سیاسی ندارد  بلکه فقط می خواهد ستم بران را بیدار سازد تا تن به ستم ندهند زیرا تا ستم بر نباشد ستمگری هم نخواهد بود و این امر دارای ذاتی تماماً بیداری بخش و آگاه کننده و عرفانی است و لذا ماهیتی دینی دارد و تماماً اخلاقی می باشد . این همان مبارزه انبیاء و اولیاء و عرفا در تاریخ است که بواسطه پیروانشان هم استمرار یافته است . در این نوع مبارزه نبرد فیزیکی یک امر ثانویه و نهائی است و آنگاه دخیل می شود که مردمان بیدار شده و از رهبران بیداری بخش خود یاری می جویند تا ستم را از میان بردارند. به همین دلیل مؤمنان در منطق قرآنی و دینی حق ندارند بدون درخواست و حرکت مردم بر علیه ستم مبارزه فیزیکی نمایند . بنابراین درک می کنیم که مبارزه سیاسی اگر بر صدق و حق پرستی و مردم دوستی و عدالت جوئی باشد چیزی جز امر به معروف و نهی از منکر در انواع و درجاتش نیست و مستلزم ایمان و معرفت و آگاهی بر جامعه و زمانه است و فرد مبارز بایستی بتواند دردهای مردم را درک نموده و به زبان مردم با آنان سخن گوید .

امر به معروف و نهی از منکر که به لحاظی همان امر به عدالت و نهی از ستم است خواه ناخواه دارای ماهیتی سیاسی است زیرا حاکمان ستم مطلقاً میلی به بیداری مردم ندارند و لذا علما وعرفا و مؤمنان بیدار را دشمن خود می دانند و زبانشان را می بندند و گاه آنان را در حبس و تبعید و خفقان قرار داده و گاه آنان را به قتل می رسانند . هر یک از این نوع برخورد ستمگران با حامیان عدالت و عزّت مردم موجب بیداری مردم می شود و وجدان آنها را تحریک می کند .

مهمترین هدف این نوع مبارزه بیدار ساختن فطرت و وجدان مردم جهت عزّت پذیری و تن در ندادن به ستم به قیمت لقمه ای نان و عیش مادی است . لذا امر به تقوی و ایمان از اساس این مبارزه است . این مبارزه ادامه رسالت پیامبران خداست و از وظایف واجب هر مؤمن می باشد چرا که حفظ ایمان و ارتقای دین و معرفت مستلزم پذیرش این رسالت است که بدون تردید مال و جان مؤمن را مورد تهدید و امتحان الهی قرار می دهد . لذا هیچ مؤمن واقعی نمی تواند از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند و عافیت طلبی و نفس پرستی پیشه نموده و دین و ایمان را امری خصوصی و فردی بداند . او وظیفه دارد که  در حد توانش ایمان و معارف دین را اشاعه دهد و طالبان کمک را یاری رساند و گر نه خود از ایمان تهی شده و در عرصه ستم قرار می گیرد و ستم پذیر می شود .

                                                                                             استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه پاکیزگی و زیبائی

 

هر چه تکنولوژی پر زرق و برقتر می شود انسانهای مدرن هم بی سلیقه تر و بی نظافتر و لا ابالی تر

 می شوند گوئی تکنولوژی آدمی را از هر اراده ای تهی می کند و انسانها را هم مبدّل به ابزارها فنی

می سازد که از هر احساس و مسئولیت و وجدانی بیگانه می کند و حتّی مدلهای لباس و آرایش و دکوراسیون زندگیشان را هم به آنها تحمیل می نماید و آنها فقط بازیچه هائی برای تقدیس قدرت تکنولوژی هستند . همه آدمها ظاهراً برق می زنند و باطناً گندیده اند . به لحاظ نظافت و نزاکت و ادب و حتّی زیبائی صوری هم بشر مدرن از هر دورانی وحشی تر و کثیف تر شده است و لذا اینهمه امراض میکروبی و آلودگی ها رشد یافته اند . بشر مدرن حتّی آداب استحمام و شستشو و نظافت شخصی را هم از یاد برده است و مبدّل به جانور نجس  و حامل دهها مرض گشته است . همه دارای امراض جلدی و عفونی و خونی و ویروسی متنوعی هستند . انسهانهای مدرن هر یک تبدیل به زباله دان کالاهای صنعتی شده اند و در درون خود در حال گندیدن می باشند و لذا شبانه روز بایستی انواع عطر و ادکلن مصرف نمایند تا برای یکدیگر قابل تحمل شوند و خانه هایشان را هم با انواع سموم ضد عفونی کنند تا نپوسند . و این در حالی  است که شبانه روز رسانه ها و مدارس مشغول آموزش عمومی دربارۀ بهداشت و سلامت هستند و هر فردی به مثابه یک پزشک عمومی می باشد و اتفاقاً آلوده ترین و رنجورترین و بی نظافت ترین جماعت خود جامعه بهداشت و درمان است که محل تولید جدیدترین ویروس ها و میکروبها می باشد مثل ویروس ایدز که از مراکز پژوهشی آمریکا اختراع شد و سپس به مردم آفریقا نسبت داده شد .

نظافت و بهداشت امری برخاسته از طهارت و تزکیه نفس است . نفسی که ناپاک و پلید است نمی تواند به هیچ روشی دارای حیاتی پاکیزه و منظّم و زیبا باشد . « باطن خود را پاک کنید تا خداوند دنیا شما را زیبا کند . » علی (ع) .  بهداشت و نظافت و لذا سلامت تن امری مربوط به دانائی عاریه ای و فنون علمی نیست بلکه یک نتیجه و معلول است . همانطور که زیبائی هم نوعی فن نیست بلکه محصول طهارت و شرافت و ایمان است . صورت آدمی تجلّی سیرت اوست و این صورت را نمی توان بواسطه آرایش و لباس و جراحی پلاستیک زیبا ساخت فقط می توان بزک کرد و عروسکی و شهوتناک نمود . جمال آدمی همان جمالِ کمال اوست . چه بسا صورتهای بظاهر زیبا که نفرت انگیزند و بدنهای بظاهر برازنده و خوش قیافه که حامل دهها مرض و فساد و جنون هستند . چه بسا کلمات زیبا که جز تولید بخل و عداوت و کینه نمی کنند . بدن انسان بی ایمان متعفن وبدبو است . زیبائی و سلامت و جذابیت از آن مؤمنان است که مشغول طهارت و تزکیه نفس خود هستند و لذا خداوند آنان را امر به رعایت حجاب و عفِّت می کند زیرا قدرت جاذبه و نفوذ جادوئی دارند و بایستی خود را مصون دارند تا شیاطین و نگاههای هرزه در وجودشان رسوخ نکنند و این امر شامل زن و مرد می باشد و امری منوط به جنس خاصّی نیست . براستی که نظافت از نشانه های ایمان است . زیبائی و جذابیّت جمال انسان فقط بواسطه ایمان وعفّت و تزکیه نفس حفظ می شود و بلکه ارتقاء می یابد و با مرور  زمان و کهولت هم کاهش نمی یابد و بلکه به جاذبه ای معنوی تر و مقدس می رسد.

آنکه مشغول پاکسازی و نظافت و زیبائی دل و اندیشه خود باشد طبعاً نمی تواند ناپاکیهای هیکل و محیط زیست و روابط اجتماعی را تحمل کند و خود بخود سلامت و پاکیزگی بیرونی را هم حفظ می کند . دل ناپاک و اندیشه بخیل و ظالم مولّد تنی رنجور و خانه ای کثیف و روابطی فاسقانه است .

                                                                                                                                                        استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز تنهائی خوبان

 

آدم بخیل نمی تواند آدم سخاوتمند را دوست داشته باشد . آدم کافر نمی تواند آدم مؤمن را دوست بدارد . ولی آدم خوب می تواند آدم بد را هم دوست بدارد .

آدمی هر چه خوبتر ، پاکتر ، مؤمن تر و عارفتر باشد تنهاتر است بخصوص اینکه او همه را کمابیش دوست می دارد و کسی نیست که بتواند او را آنگونه که هست دوست بدارد . آدمی هر چه که خالص تر و با وفاتر باشد تنهاتر می شود زیرا دیگران در مقابل او احساس حقارت می کنند و حقارت نفس خود را

می بینند و لذا از او می گریزند . این تنهائی همان اجر خوبی خوبان است زیرا انسان تا تنها نشود روی به یگانه عالم نمی کند و لایق دوستی با او نمی شود . خداوند خوبانش را بدینگونه برای خودش اختصاص می دهد و دوستان خودش می سازد . آنکه تنهائی را دوست نداشته باشد خوبی را دوست نمی دارد و خوبیهایش از مکر و ریای اوست . صورت دیگراین مسئله آن است که انسان هر چه تنهاتر می شود خوبتر می شود .

خوبان عالم شهیدان زنده هستند و بسیاری از آنان کشته می شوند چون آئینه بدیهای مردم هستند و مردم آنها را طرد می کنند تا خود را نبینند و توبه نکنند . عداوت تبهکاران نسبت به خوبان از همین بابت است . واینست که خوبان بدست کسانی مورد آزار و تهمت قرار می گیرند و چه بسا به قتل میرسند که بیشترین خوبی را به آنها نموده اند . خوبی هر چه خالصتر باشد عداوت انگیزتر است و تنها کننده تر . فقط از طریق خوبی کردن با بدهاست که بدی از بین می رود . خوبی یعنی خوبی در حق بدی . زیرا خوبان نیازی به خوبی دیگران ندارند . خوبی کردن با بدها موجب برون افکنی بدیهایشان می شود و بدینگونه از بدی پاک می شوند .

                                                                                                                استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه نباید کرد ؟

 

v     بایستی تا حد امکان از تکنولوژی و فرآورده هایش پرهیز نمود .

v     بایستی تا حد امکان از جهان دانش و صنعت پزشکی فاصله گرفت .

v     بایستی رسانه ها را باور نکرد و تبعیت ننمود .

v     بایستی تا حد امکان از بانک و بیمه دوری نمود .

v     بایستی از ریاکاری در دین توبه کرد .

v     بایستی از فاسقان برید و با پاکان دوستی نمود .

v     بایستی قناعت و ساده زیستی پیشه کرد .

v     بایستی تلویزیون را چشم شیطان دانست و کورش کرد .

v     بایستی چشم و گوش را بر وعده های دانش و فن و تمدن بست .

v     بایستی راه و روشهای خود شناسی و خود کفائی و خود درمانی را جستجو نمود .

v     بایستی عقل خویش را باور کرد و بارور نمود .

v     بایستی از خداوند جز ایمان و معرفت نخواست .

v     بایستی با مؤمنان بیعت نمود و در انتظار ظهور ناجی ماند .

v     بایستی شدیداً از دین فروشان و تاجران معجزه و کرامت بر حذر بود .

v     بایستی شدیداً از داروهای مسکن اعصاب و روان دوری نمود .

v     بایستی از سه شیطان مشهور به عشق و آزادی و برابری پرهیز کرد .

v     بایستی هر چه بیشتر از صنعت و فرآورده های صنعتی دوری کرد و به طبیعت و فرآورده های طبیعی روی نمود .                             

                                                                      استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

احساس  پوچی در زناشوئی

 

هر رابطه ای که استمرار و وسعت و کمیّت بیشتری داشته باشد برای بقایش مستلزم کیفیت و معنا و عمق و رشد بلاوقفۀ بیشتری است و گر نه بسرعت دچار بطالت و پوچی و سهویّت و بتدریج کراهت و عداوت می شود . و هیچ رابطه ای جامعتر از زناشوئی نیست که عمدۀ عمر هر فردی را بخود اختصاص می دهد  هر سطحی محتاج عمقی بهمان نسبت است و گر نه دچار انهدام می شود همانطور که هر درختی که قد و فضای بیشتری داشته باشد محتاج ریشه ای عمیقتر و گسترده تر است و گر نه در هر طوفانی ریشه کن می شود .

عمق و ریشه های هر رابطه ای همان میزان صدق و صمیمیت و نفوذ و تداخل و مشارکت متقابل است . هر جنبه ای از ذهن و احساس و روان زن و شوهر که دخیل در اشتراک و صمیمیت و اتحاد نباشد دچار آفت و مرض شده و بجان کل رابطه می افتد . هر جنبۀ فردی و منفک و خصوصی و محرمانه ای که از نگاه طرف مقابل دور و پنهان باشد همان قلمرو نفوذ بیگانه است که دشمن زندگی زناشوئی شده و همه ابعاد عاطفی و معیشتی و جنسی رابطه را خدشه دار و بیمار ساخته و آن دو را از یکدیگر بیگانه نموده و به طلاق باطن می افکند . این امر دربارۀ زن دو صد چندان مهمتر و شدیدتر عمل می کند زیرا زن موجودی پذیرنده و نفوذ پذیر است و آن جنبه هائی از وجودش را که از شوهر پنهان می دارد در معرض نفوذ و رسوخ بیگانگان قرار گرفته و اورا از شوهرش بیگانه می کند و نخستین وجهی از رابطه که این بیگانگی را آشکار می کند همان رابطه جنسی است که رابطه تماماً جسمی – روانی – قلبی می باشد و رابطه کامل است ولذا نقص و امراض و خلاء رابطه را می نمایاند و لذا رابطه را فلج و عذاب آور و ناکام می کند و از اینجاست که طلاق رخ می نماید چه علنی و چه پنهانی ، چه رسمی و چه غیر رسمی ، لذا کسی که با دروغ و مکر و اندیشه ای پنهان ازدواج کرده است بی تردید به بن بست و پوچی می رسد . عدم صداقت در هر رابطه ای بنوعی جبران پذیر و قابل جایگرینی است الّا در رابطه زناشوئی که جز به زنا و خیانت و تباهی نمی انجامد. فساد اخلاقی و خیانت در رابطه زناشوئی معلول جبری عدم صداقت و جنبه های پنهان رابطه از همدیگر است . معنویت و رشد و خلاقیت زناشوئی محصول همدلی و همفکری است .آنچه که ولایت پذیری زن در رابطه با شوهر نامیده می شود و امر اول دین خدا به زن است فقط معلول صمیمیت و صدق و همدلی و همفکری و همراهی و اطاعت زن از شوهر می باشد . زیرا در هر انکار و عداوت و خودسری زن جنبه ای از نیازش دچار خلاء و قحطی شده و جبراً روی به بیگانه می کند . زنی که از شوهر اطاعت صادقانه نداشته باشد این اطاعت را در رابطه با بیگانگان خواهد داشت . افسردگی جنسی و احساس پوچی و بطالت در وجود زن واضح ترین نشانه ولایت ناپذیری زن از شوهر است . زن در واقع عاطفه خودش را از شوهرش می دزدد و لذا این حریم دزدی  شده در معرض دزدی بیگانگان قرارا می گیرد و این امری اجتناب ناپذیر می باشد . هر جنبه ای از وجود زن که از شوهر پنهان می ماند مخفیگاه شیاطین و اجنه و بیگانه می شود و او را نسبت به شوهرش بیگانه ساخته و به عداوت می کشاند زیرا رابطه جنسی به عذاب می افتد و رابطه جنسی عذاب آور برای زن علت العلل همه کینه هایش به شوهر است و این عذاب عظیمی برای عدم صمیمیت و ولایت ناپذیری زن است . زنی که صادق باشد طبعاً ولایت پذیر هم هست زیرا شوهرش جز سعادت و عزّت زنش را نمی خواهد . آنچه که زن را محبت ناپذیر می سازد عدم صداقت و دل ندادن به شوهر است .

                                                                     استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا «شدن» ممکن است ؟

 

هر انسانی بخودی خود در حقیقت باطن نفس خود چیزی جز معجونی از کبر و جهل و بخل و شهوت و وحشت و حرص و بازی و مکر و حقارت و ناتوانی نیست . این طبع غریزی عامه بشر است . ولی اکثر انسانها یا به اختیار خود و بر اساس آرمان خواهی و ارزش طلبی و یا بواسطه جبرهای اجتماع تلاش

 می کنند تا این صفات درونی خود را تا حد امکان بروز ندهند  و بلکه خلاف آنرا به اثبات برسانند . این همان اراده انسان به « شدن » است . ولی بسیاری پس از مدتی از این تلاش خسته می شوند زیرا هیچ تبدیلی در ماهیت نفس خود نمی یابند و بلکه نفس خود را عقده ای و رنجور و متشنج و حریص تر

می یابند و لذا دست از ارادۀ به شدن بر می دارند و به اصطلاح لیبرال می شوند و لذا بسوی افراد یا گروهها و جوامعی می روند که از جنس همانها باشند .

بی تردید کسی که به اختیار خودش بر علیه نفس اماره و جاهل خود جهاد نکند و فقط بواسطه جبرهای عرفی و شرعی و قانونی ریا کند ، بسیار زود خسته و هلاک می شود . ولی کسی که برای خودش میخواهد نفس خود را تغییر دهد و یا قابل مهار و متعادل سازد و تلطیف نماید طبق تجربه بشر بخودی خود قادر به این کار نیست و در این راه که همان راه شد و تعالی است نیازمند یک یار روحانی و پیر عرفانی است که تحت الشعاع محبت و کرامت و یاری او قادر به تبدیل نفس می شود . که نفس بخیل خود را سخی می کند و غرور را به تواضع می آورد و هراس را به شجاعت می کشاند و شهواتش را لطیف و عالی

می کند و بر جهل و ستم نفس خود مسلط می گردد . تبدیل نفس شرور به نفس خردمند و متعالی و مهربان بدون ارادتی عرفانی مطلقاً مقدور نیست الا اینکه به نفاق و یا کفری شدید تر می انجامد .

                                                                                                                                 استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

صهیونیزم خانواد گی

 

صهیونیزم در یک کلمه مکتب اصالت تاریخی خاندان اسرائیل است که امروزه تبدیل به یک جهانخواری خون آشام گشته و محک نهائی برای همه اقوام و ملل و دول جهان گردیده و آئینه نژاد پرستی همه ملل جهان است .

خود پرستی یا خداپرستی : نژاد پرستی یا نزاد پرستی ! اینست مسئله ! و همواره مسئله ای جز این برای بشر نبوده است . پس این یک معضله خانوادگی است و ریشه در بطن هر خانه و خانواده و خاندانی دارد.

اگر مسیح ( ع) به تبعیت از حکم موسی (ع) می فرماید که همسایه ات را مثل فرزندانت دوست بدار، دلالت بر نژاد پرستی قوم بنی اسرائیل دارد . اگر کسی همسایه و بچه های همسایه اش را همچون خود و فرزندان خود نداند در واقع مبتلا به نژاد پرستی و صهیونیزم است . تحت هر عنوانی . صهیونیزم همان فرزند پرستی است که ریشه در ابا و اجداد پرستی دارد .

در یک کلام هر که خود را برتر از دیگران بداند امروزه عملاً در جناح صهیونیزم و امپریالیزم قرار می گیرد . صهیونیزم یک پدیدۀ کاملاً خانوادگی است .

حضرت ابراهیم پدر ایمان بشری هم جز این را بما نیاموخته است : ذبح نژاد !

کل دین و راه هدایت و انسانیّت هم جز این نبوده است .

هر که فرزندان خود را بهترین فرزندان می داند و والدین خود را نیز ، امروزه عملاً در موضع صهیونیزم قرار دارد و عملاً هم یک ستمگر است و رباخوار .

کمترین مقام انسان اینست که خود و نژاد خود را همسان دیگران بداند و اینگونه هم عمل کند . برتر از این آن است که غیر را بر خویشان ترجیح دهد . اینست راه خداپرستی و نژاد پرستی . خدا غیر توست : اینست دین !

                                                                              استاد علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

صراط المستقیم چیست ؟

 

می دانیم که سورۀ حمد درب ورود به قرآن است و بقول حضرت رسول اکرم (ص)حامل عصارۀ قرآن نیز هست همانطور که محور نماز است . در این سوره می گوئیم که : « خدایا فقط تو را می پرستیم و از تو یاری می جوئیم که ما را به صراط المستقیم رهنمون شوی . » در این آیه به ضمیر « ما » سخن می گوئیم و نه من . پس « من » یک همراه دارد همانطور که باز در قرآن می خوانیم که انسانها دو تا دو تا بسوی بهشت می روند همانطور که بسوی دوزخ . و این همان امر ولایت و امامت است چه در وادی هدایت و چه ضلالت همراه امام هدایت یا امام ضلالت . پس  از آیۀ صراط المستقیم می گوئیم که ما را درسمت «نعمت» خود قرار ده . و نیز می دانیم که منظور از « نعمت الله » همان اولیای هدایت هستند که در قرآن بارها ذکرشان رفته است .

در احادیثی مکرر  از پیامبر و علی (ع) و سائر ائمه اطهار بخصوص امام صادق آمده است که :

« براستی که صراط المستقیم همان وادی خود شناسی است » و نیز آمده است که : هیچکس بدون وجود یک مربی معنوی موفق به خود شناسی که راه خداشناسی است نمی شود . که این همان پیر طریقت و یک مؤمن عارف است .

پس در واقع در نمازمان از خداوند می خواهیم که ما را به درک یک امام هدایت نائل کند تا سالک وادی معرفت نفس شویم که صراط المستقیم نجات است و تنها راه رسیدن به حقایق اسلام . همانطور که رسول اکرم (ص) می فرماید که « زین پس فقط رهروان وادی خودشناسی به حقایق دین من میرسند .» درست به همین دلیل است که پیامبر و ائمه جملگی  گفته اند که « بی امام را نماز نیست و بی امام ، کافر است »

یعنی کسی که امام هدایت ندارد در واقع مصداق و خطیب و مخاطب سورۀ حمد بعنوان اصل نماز نمی تواند بود زیرا مؤمن نیست و نماز فقط بر مؤمنان است طبق قول قرآن .

                                                               استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بعد از عراق ...

 

چهارمین سال اشغال عراق توسط آمریکا خواب دموکراتیک مردم عراق را بر آشفت و بالاخره شهامت نمودند تا خواهان خروج اشغالگران شوند . حدود حداقل ششصد هزار کشته و دهها هزار معلول و کشوری ویرانه حاصل آزادیخواهی مردم عراق است . این همه خسارات جبران ناپذیر جانی و مالی و هویتی هزاران بار بیشتر از خسارات جنگ هشت ساله با ایران است و این تازه آغاز کار است و هنوز نوبت رسمی جنگهای داخلی فرا نرسیده است زیرا اشغالگر خارجی حضور دارد . این فاجعه ای بس هولناکتر از عاقبت افغانستان است . براستی این چه رازی است ؟

این ماجرا از فلسطین آغاز شد به لبنان رسید و سپس افغانستان و اینک عراق و بعد معلوم نیست که نوبت کیست . این قتل عام و انهدام مسلمانان و سرزمین های اسلامی است مخصوصاً مسلمانان مبارز و مدعی هویت اسلامی و استقلال و آزادگی . و ایدئولوژی این نبرد البتّه تماماً شیعی است حتّی اگر نقابی غیر شیعی داشته باشد زیرا بنیاد گرائی اسلامی آبشخوری جز تشیّع نداشته است و ایدئولوگها و رهبران این  نهضت یکصد ساله اکثرً شیعه بوده اند مثل سید جمال ، میرزا کوچک خان ، امام موسی صدر ، سید محمد باقرصدر،دکتر شریعتی ،طالقانی و امام خمینی .

هدف تهاجم غرب البتّه جز نابودی شیعه نیست زیرا فقط تشیع با توسل به امام زمانش به بنیادهای خود وفادار و عاشق است و زنده ترین فطرت دینی در جهان .

به لحاظی بنظر میرسد کل فتنه عراق زیر سر صدام حسین بوده است اگر چنین باشد ماجرای افغانستان هم زیر سر طالبان بود و همچنین بایستی همه رهبران جهان اسلام را بانی این فتنه دانست همانطور که امروزه آمریکا هم ایران و مخصوصاً امام خمینی را محور شرارت می نامد  . پس بهتر است اندکی محتاطتر قضاوت کنیم تا بازیچه تئوری توطئه های غرب نشویم . چرا که امروزه شاهدیم که مزدورترین حکومت خاورمیانه یعنی عربستان سعودی هم مورد طمع آمریکاست و آنهمه خیانت سعودیها را پاسخگو نیست .

این واضح است که بدون حمایت احزاب دموکرات عراقی از آمریکا هرگز واقعه این اشغالگری بدین مرحله نمی رسید و طرح خاورمیانه بزرگ به رهبری اسرائیل اینقدر آشکار و مفتخرانه به فعل نمی آمد . براستی بعد از عراق نوبت کیست ؟ رنسانس یا بنیاد گرائی اسلامی یک رویداد بر حق و جبری تاریخ است و اگر رخ نمی داد اینک آمریکا امپراطوری جهانی اش را بر کل زمین مستقر نموده بود .

امروزه در مقابل ستم استکبار و جهانخواری و دین ستیزی غرب هیچ مقاومت دیگری جز ایدئولوژی بنیاد گرائی وجود ندارد . شوروی بزرگترین عبرت است که امروزه مبدّل به سیطره مافیای غرب شده است تا شاید بدهیهایش بخشوده گردد . شوروی بمیزانی که از بنیادهایش منحرف شد و تجدید نظر طلبی پیش نمود سقوط کرد . آمریکا پیامبر آزادی و دموکراسی برای مسلمانان نیست اگر می بود می بایستی اول برای مردم آمریکا می بود . امروزه کمتر از یک پنجم مردم آمریکا در انتخابات شرکت می کنند . که اکثرشان اقلیت ها و مهاجرین هستند که با تطمیع و تهدید رأی می دهند و مابقی هم وابستگان امپریالیزم آمریکا هستند .

آنچه که امروزه در خاورمیانه می گذرد ادامه استراتژی « حکومت واحد جهانی » به رهبری آمریکاست که از جنگ دوم جهانی در حال اجرا بوده است و ربطی به فلان رهبر یا گروه اسلامی ندارد . افغانستان و عراق و فلسطین قربانی نفاق مسلمانان است . امروزه جهان اسلام دشمنی جز تفرقه و شقاق و نفاق درونی ندارد و امپریالیزم غرب بسیار پوسیده تر و پوشالی تر از آن است که بتواند بر مسلمانان فائق آید .

ایدئولوژی واحد اسلامی و رهبری واحد تنها راه پیروزی در این نبرد آخرالزمان است .  

                                                       استاد علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

توبۀ گرگ

 

از قدیم گفته اند که « توبه گرک ، مرگ است » این بدان معناست که بسیاری از آدمها آنگاه که به دام افتادند از فرط ناچاری توبه می کنند تا از دام رها شوند و بلافاصله مشغول تبهکاری می شوند . بسیاری از آنچه که توبه نامیده می شود و در واقع توبه از اصل گناه نیست بلکه توبه از عذاب کشیدن است که این نوع توبه ها فقط منجر به پیچیده تر شدن گناهان و مکّارتر شدن بشر می شود . خداوند نیز می فرماید آنگاه که عذاب خدا فرود آمد هیچ توبه و شفاعتی پذیرفته نیست  و فرد بایستی عذابش را بکشد و این عذاب تنها راه پاکسازی وجود فرد از سیاهی و ثقل گناه است . انواع عذابهای دوزخ مخصوص پاکسازی نفس بشر از انواع تبهکاریهائی است که نفس را تباه و بیمار و دیوانه ساخته است . دوزخ بیمارستان نفس بشر است . بسیاری از تبهکاران چه بسا اعتراف به گناه می کنند تا آن گناه را توجیه و تقدیس و تبرئه سازند و فرد مقابل را هم به ارتکاب آن گناه وسوسه نمایند . بسیاری دیگر از اعترافات به قصد گمراه نمودن طرف مقابل است تا اعتماد او را بدست آورده و بدینگونه مقاصد پلیدتری در سر می پرورانند . اگر اعترافی به گناه در نزدیک مؤمن دیگر براستی به قصد توبه و یاری جستن برای اصلاح زندگی باشد همان اعتراف موجب پاکسازی و احیای ایمان و قدرت اراده برای نجات می شود . ولی بسیاری از به اصطلاح راز دل گفتن ها و اعترافات در محافل فسق و فجوری از جنس توبه گرگ است و قصدی جز اشاعه فساد و فتنه و فریب دیگران ندارد و موجب توسعه و تعمیق گناه است . اعتراف به گناه در نزد آدمهای تبهکار یک گناه برتر و پلیدتر است و مقصودی جز اشاعه گناه ندارد . تجربه کلیساهای مسیحی این واقعیت را به اثبات رسانیده است . اعتراف فقط در نزد مردان خدا موجب تزکیه نفس و رستگاری می شود .  به قصد توبه از گناه و نه توجیه و تجارت گناه .   

                                                                                                                                                            استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« فسلفه بهشت »

چه کسی می تواند در بهشت باشد ؟

 

آدمی اگر همه نیازهایش برآورده باشد و هیچ نگرانی نداشته باشد آنگاه چه کار می کند و به چه چیزمی اندیشد . کاری ورای نیاز و فکری ورای هر گرفتاری چیست ؟ این باید همان کار ناب و فکر بکر باشد . کاری برای خویشتن خویش  و فکری برای خویش و از خویش . کاری برای وجودی بی نیاز و فکری برای وجودی بی بار . حالا نوبت خود خودم است که دست بکاری زنم که بکار وجود آید و وجود را پربار کند و به فکری بپردازم که وجودم را برایم معنا کند . حال  که از نگرانی نابودی رهیده ام و وجودم تأمین شده است و هیچ چیزی آزارش نمی دهد و هیچ خطری تهدیدش نمی کند حال بایستی خود وجودم را بکاری برای برتر از وجود بکشم و برای وجودم فکر بکری نمایم که اصلاً چکارش کنم . این همان کار بیکاری و فکر بیفکری است . آیا کاری در ورای نیاز وجود دارد ؟ آیا فکری در ورای گرفتاری ممکن است ؟ آیا در  شرایط بکام رسیدگی و رضایت هیچ انگیزه ای برای بودن باقی می ماند ؟ اگر باقی بماند اینست که بیندیشیم که اصلاً چرا هستیم و این هستی چیست و آنگاه کاری برای بودن محض خود انجام دهیم .

ولی آدمها چون نمی توانند به چنین فکر و کار نابی بپردازند همواره برای خود گرفتاری درست می کنند تا هرگز با وجود مخفی خود روبرو نشوند و به آن پاسخگو نباشند . انسان بارها و بارها به چنین وضعی میرسد ولی چون نمی داند یا نمی تواند که کاری و فکر بکری برای وجود مخفی خود نماید و اصلاً وجود مخفی بدون گرفتاری و نیاز و دغدعه را نمی تواند بپذیرد بلافاصله برای خودش مشغله و سپس گرفتاری درست می کند تا بخودش بگوید که من هرگز فرصت نکرده ام تا به اصل حیات و هستی خودم برسم . همه برای چنین لحظه ای تلاش می کنند ولی به محض رسیدن به آن می گریزند . این همان گریز از بهشت است . در بهشت فقط عاشقان معرفت و تفکر وجودی می توانند زندگی کنند . بهشت دانشگاه عرفان است نه قلمرو بولهوسی و عیاشی . پذیرش بی نیازی و درک و دریافت و حل آرامش و امنیت کار هر کسی نیست و بزرگترین مقام انسان است . همه آدمها به محض رفع یک گرفتاری بلافاصله به عمد گرفتاری دیگری می تراشند زیرا نمی توانند در خود آرام و قرار گیرند و هستی خود را در یابند زیرا رهائی از گرفتاریها به معنای رهائی از غیر و بازگشت به خویش است . رهائی از امور فرعی و حاشیه است و وارده های ناهنجار بیرون و رجعت به اصل خویشتن و در خویشتن آرمیدن و خود شدن . این همان مقامی است که از آن عارفان و کاملان است :درخویش بودن و با خویش بودن و برای خویش بودن و خویش بودن و نهایتاً بودن محض : بودن برای بودن ! اینست همان کاری که جز انگشت شماران بر روی زمین تاب پذیرش آنرا ندارند : کار بیکاری و فکر بیفکری ! انفعال و انبساط کامل . هیچ کاری نکردن و به هیچ چیزی نیندیشیدن . در بهشت زیستن کار هر کس نیست ! همه همین وضع را آرزو می کنند و جز این آرمانی  ندارند ولی به محض نزدیک شدن به حریم آن می گریزند و به بهانه عبث و فریبکارانه حتیّ به بهانه خدمت به دیگران برای خود اشتغال و امکان فرار از خویشتن فراهم می کنند . در واقع هیچکس تاب تحمل حیات و هستی بهشت را ندارد . بهشت در زبان فارسی همان « به هست » می باشد یعنی با هستی غنودن و هستی دار بودن و در قلمرو هست زیستن و خود بودن . چون هر فعالّیت کاری و فکری برای غیر است و هر گرفتاری به غیر خویش است .

                                                                                                                                   استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قرآن و تفسیر به رأی

 

گفته می شود که قرآن را به رأی خود تفسیر نمودن خطا و حرام است . بهتر است که « تفسیر به رأی » را معنا کنیم . در قرآن چندین آیه وجود دارد که مؤمنان را امر به تفکّر و تعقل و تدبیر دربارۀ آیات می کند . چنین امری مسلماً منجر به استنباط های شخصی از آیات می شود که چه بسا بدیع و بدعت باشند . سیر انفس نمودن در آیات قرآنی از امور واجب برای مؤمنان است که به برداشت های کاملاً خصوصی می انجامد . آیا این همان تفسیر به رأی است ؟ در غیر اینصورت منظور از تفسیر به رأی نمودن به عنوان یک خطا و گناه بزرگ و بلکه یک جرم ، چیست ؟ آیا مکاشفه در اسرار و حقایق قرآنی جرم است و مسلمانان بایستی تا ابد همان تفاسیر کهن از چند مفسّر قرون اولیه اسلامی را به عنوان حقیقت نهائی بپذیرند و لذا قرآن را بعنوان « کتابِ خواندن » و تفکر نمودن تعطیل نمایند و فقط برای آوازه خوانی و استخاره و بوسیدن و امور اموات بکار برند ؟ مسلماً چنین نیست و امروزه بیش از هر زمانی مسلمانان نیازمند تفکّر و مکاشفه و تحقیق در آیات قرآن هستند و تا معضله موسوم به « تفسیر به رأی » برطرف نشود و شهامت اندیشیدن در قرآن از بین رفته و قرآن تا ابد مهجور افتاده و مسلمانان هم بایستی « حقوق بشر » و علوم غربی را آئین خود سازند همانطور که ساخته اند زیرا تفسیر به رأی حرام است ! تفکّر در آیات قرآنی همان تفسیر به رأی می باشد و نه تنها امری حرام و جرم نیست که امری واجب است . ولی آنچه که خطا و بلکه جرم می باشد تحمیل برداشت های خصوصی خویش از قرآن به دیگران است و این تفاسیر را به خدمت ارادۀ به قدرت و سلطه گرفتن می باشد و فسخ نمودن دین خدا و تبدیل آیات و احکام . به یاد داشته باشیم که فقه و عرفان اسلامی تماماً مدیون تفسیر به رأی متفکرینی چون شیخ مفید ، شیخ بهائی ، مولای رومی ، عین القضاة همدانی و امثالهم می باشد . آری آنچه که حرام و بلکه عملی شیطانی می باشد اینست که بیائیم یک مقصد پلیدی را بواسطه تفسیر قرآن لباس دین بپوشانیم از همان نوعی که در صدر اسلام بواسطه دستگاه اموی صورت گرفت و هنوز هم ادامه دارد . بی تردید یک محک راستین و خدشه ناپذیر برای درستی یک تفسیر همواره وجود داشته است و آن اینکه هر تفسیر و برداشتی از قرآن که منجر به مخدوش کردن امری واجب و حلال کردن امری حرام شود برداشتی شیطانی است .

اگر بگوئیم تفسیر به رأی حرام است به آن معناست که تفسیر به عقل حرام است و همه برداشت های ما از قرآن که منجر به حلال کردن دروغگوئی و ربا و زنا و شرابخواری و قمار و مال مردم خواری و ستم و اکراه در دین شود تفسیری ناحق است . و علاوه بر این خود خداوند همه را آزاد گذاشته تا هر برداشتی از قرآن بنمایند و می فرماید « این کتابی است که بواسطه آن مؤمنان هدایت می شوند و کفار هم گمراه شده و منافقان رسوا می گردند .» و این حاصل تفاسیر گوناگونی است که از قرآن نصیب انواع مردمان می شود . هر تفسیری که موجب عمل حرامی گردد باطل است چه به رأی باشد و چه به حدیث و تاریخ .

ع.خ                                                                                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت جاوید ( انسان لایق )

 

ü     انسانی لایق عزّت است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق ایمان است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق معرفت است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق محبت است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق سلامت است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق زندگی است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق جاودانگی است که برای دیگران هم بخواهد .

ü     انسانی لایق انسانیت است که برای دیگران هم بخواهد .

 

 

 

آنکه چنین  نیست مجسمۀ شیطان است انسان نیست بلکه شیطانی در صورت بشر .

این همان انسان کافر و بخیل است . انسان فقط در دیگران به حق خود می رسد و دیگر ترین دیگران هم خداست که ذات بشر است . 

                                                                                    استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تضاد حجاب و آزادی !

 

حجاب و عفّت در معنای قرآنی عبارت است از بستن دربهای (فروج) وجود زن بر نگاه نامحرمان و هرزگان حتّی اگر از اهالی یک خانه باشند ولذا در آیه حجاب سخن از مصونّیت در قبال کافران است اعم از خویش و غیر .

زن موجودی نفوذ پذیر است زیرا ذاتا" پذیرنده است . پس هر عضو و کرداری از زن یکی از فروج او محسوب می شود لذا اگر بخواهیم موارد رعایت حجاب را نام ببریم بسیار زیاد است و بیش از آنکه مربوط به اعضاء شود مربوط به رفتار است و بیش از آنکه مربوط به رفتار شود مربوط به نیّت زن است .لذا اگر زن را در یک کیسه در بسته هم نگه دارند او می تواند از درون آن بی عفتی خود را به فعل آورد و هر که را بخواهد در آن کیسه وارد کند .

و امّا مسئله دیگر مربوط به تعریف و ادراک ما ازآزادی است . اگر آزادی وضعی مربوط به روان و اراده و احساس زن است و امری صرفا" فیزیکی و رفتاری نیست پس هر کسی که بر روان و نفس زن وارد شود ( از طریق فروج ) جنبه ای از اراده و هویت و شعور او را اشغال می کند و او را بازیچه خود می سازد و آزادی اراده و عقل و وجدان را از او سلب می کند .  ولی زنی که معنای آزادی خود رافقط در بازیگری و بازی دادن مردان می داند فقط نیمه اول این واقعه را دیده است که خود او بازیگر رابطه است ولی در نیمه دوم این رابطه تماما" اسیر و بردۀ همان مردانی است که بر وجود خود راه داده تا با آنان بازی کند . آن بازیگری اینک مبدّل به بازیچگی و اسارت شده است . و این است که همه زنان به اصطلاح آزادیخواه و عشوه گر در نهایت از هر چه مرد به نهایت کینه و انزجار می رسند زیرا تمام اراده خود را  در نزد مردان از دست داده اند .

اینک بهتر درک می کنیم که چرا در قرآن سخن از حراست از فروج است و نه فرج . زیرا هر عضوی از بدن وی می تواند دربی برای ورود اجنبی بر وجودش باشد .   

                                                                                     استاد علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دزدان عرفان درمانی

 

«آنکس که خواست عارف شود نشد » علی (ع)

در انتقال عرفان درمانی و تلاش برای اشاعه حکمت توحیدی در زندگی عملی و جستجو برای یافتن مشتاقان این علم نو مواجه با کسانی شدیم  که همچون دزدانی بودند که به کاه دان زدند و جز رسوائی و عداوت نصیبشان نشد . آنانکه پنداشتند معارف الهی همچون فوت و فن های دنیوی است که هر کس آنرا بیابد می تواند به مقاصد شوم خود نائل آید و مردمان را بندۀ عظمت این معارف خود سازد  و از دین و عرفان دزدیده شدۀ خود دامی برای دنیائی شیطانی خود بسازد . بسیاری از آنها تا مدتها تظاهر به دین و معرفت و عفّت نمودند تا به گمان خود ما را بفریبند و اسرار کار ما را بربایند ما هم با نیک بینی آنها را پذیرفتیم .برخی از این دزدان از جماعت پزشکان ورشکسته مدرن بودند که به گمان خود به نزد ما آمدند تا به راز و رمز کار درمانی ما و جاذبه کلام ما در قلوب مردم آگاه شوند و آنگاه این فوت و فن را بدزدندو به احیای دکان ورشکسته پزشکی خود بپردازند و نیز هویت رسوا و مفتضح خود را با نقاب عرفان ، بپوشانند و در پس پرده معارف عرفانی به فسق و فجور و غارت مردم مشغول شوند . ما نیز با توکل به خداوند مانع کارشان نشدیم و یاریشان دادیم تا شاید بخود آیند و از درب صدق و حق جوئی وارد شوند .

برخی از دزدان مقادیری از آثار ما را دزدیدند دکانی بر افراشتند و کوسی انالحق زدند و بساط ارشاد گستردند و کرامتهای تاتری نمودند . برخی دگر به تقلید روشهای درمانی ما پرداختند و برخی هم میمون وار به تبعیت از اطوار ما همت کردند و ...... ولی همگی بسرعت رسوا شدند و لذا نهایتا به انکار حقایق و معارف توحیدی و عرفان درمانی پرداختند و همچنین برای توجیه رسوائی و نفاق و دزدی ناکام خود ، ما را متهم ساختند تا همتای خود ساخته باشند . برای هه آنها از درگاه حق طلب مغفرت می کنیم .                                

                                                                                    استاد علی اکبر خانجانی                          

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نفاق علمی

 

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر تزویر و نفاق علمی دانست . تمدن مدرن تماما" محصول آموزش عمومی و اجباری و سواد آموزی می باشد و لذا تمدنی تماما" کتابی و مدرسه ای است . تمدنی که بر اساس دانش و اموزش عاریه ای بنا شده است .

هر تعلیم و آموزه ای که عاشقانه و با نیاز قلبی نباشد اولا" تعلیمی سطحی و فرمالیستی و کلیشه ای است و هرگز گوهرۀ علم و معرفت را منتقل نمی کند و فقط سواد و سیاهی علوم را اشاعه می دهد و ذهنیت را تغذیه نمی کند و دل را در قحطی می گذارد و تناقض  و تضاد و نفاق عظیمی بین اندیشه و احسا س پدید می آورد و توازن و تعادل وجود را در هم  می ریزد . و این از ویژگی بارز نسل های تحصیل کرده است . تعلیمی که از روی عشق و اختیار نباشد بدون تردید از روی جبر و بخل و تقلید است و نهایتا" چیزی جز جباّریت و عقده و نفرت و سلطه گری ببار نمی آورد . بحران عصر جدید بحران نفاق بین دل و ذهن است . عصر ذهنهائی غول ومدعی و جهانخوار که بر قلوبی پوچ و بی احساس حکم میرانند و دشمن هر چه احساس و عشق و ایمان هستند و لذا در قلمرو تشکیل خانواده که عرصه حاکمیت دل و احساس  و ایمان و وفا است بناگاه آتش دوزخ شعله ور می شود . و این دوزخ علوم عاریه ای است که قادر به درک عشق و عهد و وظیفه نیست . این علوم در عرصه عمل واقعی زندگی رسوا می شوند و ناکارآئی و بطالتشان آشکار می گردد . این علوم حتّی هوش جانوری را هم در قلمرو حیات خانوادگی تباه می کنند . عصر جدید عصر بحران علوم عاریه ای و اجباری است . بقول حافظ شیرازی : آنکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده است .

                                                                                         استاد علی اکبر خانجانی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خانه ام آتش گرفته است .....

 

سخن شاعر معاصر امروزه مصداقی همه جائی و جهانی دارد چرا که همه خانه ها در آتش است . آتشی بیرحم و نامرئی و ناب که جز دل و جان و روح را نمی سوزد . آتشی که جرقه هایش انکار و ناز و حسد و جهل و خشم و ناپاکی و رذالت و بیرحمی است . این آتشی پاک و قدسی است همان که آتش جهنّم نامیده می شود و سیاهی و زشتی و بی مهری و شقاوت و دروغ را پاک می کند و جز خاکستر عبودیت باقی نمی نهد .

خانه ام آتش گرفته است ....... : اینست فریاد همه افراد بشری بر روی زمین . و اینست که هیچکس در خانه اش قراری ندارد و همه در خیابان و بیابان و سرزمین های غربت سرگردانند .

این آتش نیز نشانی دیگر از آخرالزمان است که عصر تنها سازی افراد بشر است که عصر شوم جهانی شدن بشر است . این جهانی شدن در واقع همان جهنّمی شدن است .

آنچه که آتش گرفته روابط و عواطف است که آتش آن گاه بصورت جنگها، مرئی می شود . این آتش کبر و غرور و خود پرستی هاست آتش بیرحمی و سلطه گری است . آتش عشقی که به حق عشق نرسید و حقش پایمال شد . این آتش نگاههای هرزه و نامحرم به اعماق عصمت خانه است که از پنجره ها و نیز دریچه های تلویزیون وارد می شوند .

این آتش فقدان ولایت حق در عرصه محبت است . این آتش حاصل حماقت عاشق و نمک بحرامی معشوق است .

نوری که نار شد .  

                                                                        استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عبور از خط وجود

 

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و بهر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد . ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد . لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود . بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحدانند و عارفان واصل که کل عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند . اینان تنهایان و بی تایان هستند که کل بشریت را امامت می کنند . اینان امامان وجودند . اینان تنها موجودهای عالم برزخ و هیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت .

اینان خلفای خدا بر روی زمین هستند . اینان خودشان هستند ومابقی بیخودند . اینان خدایان روی زمین هستند : خدائی اسیر خاک بشر !

آنگاه که بخویشتن خویش بازگردی و خطّه عدم را در نوردی و بر قلمرو وجود وارد شوی و در آن قرارگیری و خلیفه خدا شوی همه کسانی که تورا ترک گفته بودند بسویت می آیند و محبت تو را درک و تصدیق می کنند. محبت از آن کسی است که موجود شده باشد . آنکه نیست عشقی ندارد بلکه متجاوز و اشغالگر وجود دیگران است و خود را عاشق می پندارد.

                                                                                استاد علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آرمان و برنامه

 

هیچیک از آن ارزشهای والای محقق شده در انسان درکل تاریخ بشر هرگز محصول برنامه های از پیش تدوین شده نبوده اند . هیچ ایده یا آرمان بر حقّی نمی تواند پیشاپیش در ذهن جاهل و حقیر و محدود بشری معلوم و متصّور شود . زیرا در اینصورت دیگر آرمان برتر و جادوانه ای که بتواند انسان را از قضاوتهایش برهاند و تعالی بخشد نخواهد بود .

علی (ع) می فرماید «هیچکس بخاطر اینکه خواست عالم ،عارف ،قدیس و انسانی مخلص شود نشد . »زیرا کسی که پیشاپیش می داند که علم و عرفان و قداست و اخلاص چیست پس به این مقام رسیده است و نیازی برای رسیدن به آن ندارد .

انسانهای جاودانــه تاریخ بشری هر یک اسوه ای از آرمانهای بشری هستند که بواسطه عشق به صداقت و جهاد برعلیه خود پرستی و عطش بسوی جهانی برتر رنجها کشیده و بتدریج از مظاهر ارزشهائی شده اند که خودشان نیز قبلا درباره اش کمترین تصّوری نداشته اند . این صفات و مقامات معنوی از جانب خداوند بعنوان اجر تلاشهائی که نموده اند به آنان داده شده است . بیزاری از دروغ و ریا و تجاوز و ستم و دنیا پرستی آنان را به وادی برتری انداخته و مواجه با گنجهائی غیر قابل تصوّر ساخته است که گنجهائی عرفانی و روحانی هستند . هرگز نمی توان برای معانی و ارزشهای عرفانی در نزد خود برنامه ریزی نمود الّا اینکه به بطالت می رسد .

همه ایده ها و آرمانهای از پیش برنامه ریزی شده بشری محکوم به جهل و جنون و ناکامی  مضاعفی شده اند . این یک اصل انسان شناسی در قلمرو حق جوئی و آرمان گرائی بشر است . آنانکه در قلمرو معنویت و عرفان در سودای برنامه ها و منافعی برای خود هستند از جمله بزرگترین رسوایان و زیانکاران جهانند .  

                                                              استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هویت زنانه

 

زن مخلوق عشق و نفرت مرد است . عشق مرد از زن یک فرشته پدید می آورد و او را به عرش پرستش می نشاند و نفرت مرد هم  او را از این عرش بر فرش تباهی و روسپی گری ساقط می کند. عشقی که حقّش ادا نشود از دست میرود. زنی که حقوق عشق مردش را درک و تصدیق نکند و از ولایت این عشق بی چون و چرا و صادقانه تبعیّت نکند آنرا از دست میدهد و خواه و ناخواه مورد نفرت و انزجار مردش قرارا گرفته و سقوط می کند و زان پس دیگرهیچ قدرت و امکانات و شرایطی قادر نیست آن عزّت و شرف را به او بازگرداند . این نفرت او را به قهقرای خود فروشی های رنگارنگ می کشاند و مبدل به  مزبله مردان هرزه می کند. هر عاطفه و علم و هنرو کمالی که زن از مرد می یابد اگر حقوقش را که همان پذیرش ولایت مردانه است تصدیق نکند و ادا ننماید او را تبدیل به موجودی نه زن و نه مرد می نماید . موجودی زن صورت و مرد سیرت ! موجودی در نفاق بین زنانیت و مردانیت . آنچه که یافته های مادی و معنوی و عاطفی زن از مرد را برایش حلال و هضم و جذب نموده و زنانیت اورا اعتلاء می بخشد همانا پذیرش ولایت مردانه و اطاعت از امراوست  که تماماً به صلاح اوست و به اوعزّت و عصمت واستقلال وجودی می بخشد و گرنه تاابد در یوزه بولهوسی های مردان است . هویّت زنانه در گرو این ولایت است .

 آنچه که زن را در آموزش مدرن تباه و دیوانه ساخته انکار این ولایت است .

                                                                                    دکتر علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تاریخچه جنگهای چریکی در اسلام

 

بی مقدمه باید گفت بانی جنگهای چریکی در تاریخ جهان کسی جز حسن صباح نیست که جنگهای چریکی را از ارتفاعات و قلل سر به فلک کشیده بر علیه دستگاه سلجوقیان و بنی عباس آغاز کرد و سنگ زیر بنای اقتدار امامیه را در ایران زمین بر جای نهاد . این چریک قدیس تاحدود نود سالگی به جنگهای خود ادامه داد و قدرت متّحد سلاجقه – بنی عباس را به خاک مذلّت کشانید و شکوهی جادوئی و جاودانه درتاریخ آفرید که تا به امروز از اسرار تاریخ جهان است . این نهضت بواسطه خیانت داخلی ملحدین فروپاشید . بعد از حسن صباح بایستی میرزا کوچک خان جنگلی را احیاء گر جنگهای چریکی امّا در اعماق جنگل گیلان دانست که نبردی متّحد برعلیه استبداد داخلی و استعمار خارجی آغاز نمود و بر آستانه پیروزی قرار داشت که خیانت متّحدین کمونیست داخلی و روسی این نهضت را از پای در آورد . او نیز از سلاله قدیسین مسلح شیعه بود که از جناح دوست مورد خیانت واقع شد .

و امّا مرحله نهایی و تکاملی جنگهای چریکی پس از شکست نهضت جنگل در قلب شهرها آغاز شد که باز بر علیه استبداد داخلی پهلوی و استعمار آمریکائی بود و آن بدست جوانی عاشق و مؤمن از همان سلاله بنام محمّد حنیف نژاد بود که « سازمان مجاهدین خلق » را بنا نهاد که یکی از ارکان انقلاب اسلامی شد و طبق معمول بواسطه خیانت کمونیست های داخلی متلاشی گردید . این هر سه  نهضت از درون مورد خیانت واقع شد .

وامّا امروز برای مقاومت در مقابل ستم و دفاع از نوامیس  بشری تنها راه همانا جنگهای چریکی است که در سراسر جهان شاهدیم . این راه و روش از نبرد که اساس عملیات استشهادی ( انتحاری ) می باشد از بطن مکتب تشیع سر بر آورده و تنها راه بقای شرافت انسان است و امامش حسین(ع) است .

                                                               استاد علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا تعلیم و تربیت ممکن است ؟

 

مسئله اینست که آیا می توان جوهره علم و گوهره ربوبیّتی را به دیگران انتقال داد ؟

سخن بر سر انتقال نور است و نه سیاهی و سواد و اخبار و عناوین و خواص .

جرجیاس حکیم از بانیان حکمت توحیدی در یونان باستان و از اساتید سقراط حکیم  در اصل سوم فلسفه خودش ( نیهیلیزم) می گوید که تعلیم مطلقا" محال است و هیچ علمی قابل انتقال به دیگران نیست . بی تردید منظورش از انتقال علم همان علم حقیقی و نور معرفت و حکمت بوده است . این اصل از مبانی عرفان اسلامی و تصوّف نیز می باشد ولی در عرفان اسلامی برای انتقال نور علم و معرفت و حکمت راه و روشی پدید آمد که از سنّت اصحاب صفه در خانه پیامبر اسلام آغاز شده بود و آن ارادت عرفانی و رابطه عاشقانه و مؤمنانه بین مراد و مرید ( استاد و شاگرد ) است یعنی همان نوع رابطه ای که بین محمّد و علی یا علی و سلمان و یا سلمان و سائر اصحاب صفّه پدید آمده بود . یکی از ارکان این رابطه همان همزیستی و مشارکت جامع در همه امور زندگی بهمراه مراد و استاد است و تحت الشعاع نگاه و امراوزیستن . زیستن با معارفی که یافته می شود : زندگی عارفانه !

همزیستی مخلصانه و مریدانه و مؤمنانه با استاد و پیرمعرفت . اینست آن گشایش عظیمی که درعرفان اسلامی رخ نمودو بن بست نیهیلیزم جورجیاس و سقراط را نجات داد و وادی برتری در قلمرو تعلیم و تربیت گشایش یافت و انتقال نور معرفت و حکمت و محبّت و ربوبیّت را ممکن نمود .  

                                                                استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا تعلیم و تربیت ممکن است ؟

 

مسئله اینست که آیا می توان جوهره علم و گوهره ربوبیّتی را به دیگران انتقال داد ؟

سخن بر سر انتقال نور است و نه سیاهی و سواد و اخبار و عناوین و خواص .

جرجیاس حکیم از بانیان حکمت توحیدی در یونان باستان و از اساتید سقراط حکیم  در اصل سوم فلسفه خودش ( نیهیلیزم) می گوید که تعلیم مطلقا" محال است و هیچ علمی قابل انتقال به دیگران نیست . بی تردید منظورش از انتقال علم همان علم حقیقی و نور معرفت و حکمت بوده است . این اصل از مبانی عرفان اسلامی و تصوّف نیز می باشد ولی در عرفان اسلامی برای انتقال نور علم و معرفت و حکمت راه و روشی پدید آمد که از سنّت اصحاب صفه در خانه پیامبر اسلام آغاز شده بود و آن ارادت عرفانی و رابطه عاشقانه و مؤمنانه بین مراد و مرید ( استاد و شاگرد ) است یعنی همان نوع رابطه ای که بین محمّد و علی یا علی و سلمان و یا سلمان و سائر اصحاب صفّه پدید آمده بود . یکی از ارکان این رابطه همان همزیستی و مشارکت جامع در همه امور زندگی بهمراه مراد و استاد است و تحت الشعاع نگاه و امراوزیستن . زیستن با معارفی که یافته می شود : زندگی عارفانه !

همزیستی مخلصانه و مریدانه و مؤمنانه با استاد و پیرمعرفت . اینست آن گشایش عظیمی که درعرفان اسلامی رخ نمودو بن بست نیهیلیزم جورجیاس و سقراط را نجات داد و وادی برتری در قلمرو تعلیم و تربیت گشایش یافت و انتقال نور معرفت و حکمت و محبّت و ربوبیّت را ممکن نمود .  

                                                                استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عصر خودکشی(قیامت تاریخ)

 

تا آنجا که تاریخ به یاد می آورد بنیانگزار خودکشی بزرگان اندیشه های بکر بوده اند .

از خود کشی غیر مستقیم سقراط پدر حکمت مغرب زمین تا خودکشی مستقیم یکی از شاگردانش یعنی ارسطو که البته مورد تردید برخی از مورخین است تا خودکشی لوکرتیوس پدر فلسفه التقاط در سن چهل سالگی و خودکشی ابن سینا بواسطه افیون از فرط درد و تا به عصر جدید که شاهد خودکشی بزرگانی چون وان گوگ بانی مکتب امپرسیونیزم در نقاشی و جک لندن و همینگوی دو تن از پدران داستان نویسی مدرن و همچنین صادق هدایت خودمان و شخصیت مشابه او در ژاپن یعنی میشیما و امثالهم .

و امّا امروزه خودکشی امری رایج در میان عامه مردم است بخصوص در جماعت متمدن تر و شکم سیرتر . و حتی به تبعیت از بشر برخی از حیوانات بسیار تیزهوش مثل نهنگ ها نیز دست به خودکشی جمعی می زنند . و در روایات اسلامی آمده است که در آخرالزمان گروههای بشری بطور دسته جمعی خودکشی می کنند که امروزه بخصوص در جوامع غربی شاهدیم . جدای خودکشی های غیر مستقیم بواسطه مخدرات و داروهی روان گردان که بطور تدریجی انجام می گیرد .

بنظر می رسد نوعی طرز فکر خاص در بشر وجود دارد که قلمرو پیدایش خودکشی است و آن نگرش کلان به زندگی و معنای هستی انسان در جهان و توقع بیش از حد انسان از خویشتن و جاه طلبی ها و احساس خدایگونه ناکام و تکبّر متلاشی شده در عرصه عشق و احساس پوچی در تمامیت زندگی است . خودکشی حاصل نوعی خودشناسی کافرانه و ظلمانی است که بدون نور هدایت و امام روحانی رخ می دهد و در برزخ بی معنائی به جان صاحبش می افتد و شهیدش می کند .

 به تحقیق معلوم شده است که انسانهائی که با فکر خودکشی روزگار می گذرانند انسانهائی رقیق القلب و شدیداً عاطفی هستند و در طبقه خودشان از طرز فکری عمیق تر و جدّی تر برخوردارند و عموماً آدمهائی بسیار کم آزارند و به جای انتقام از دیگران از خود انتقام می کشند . در بسیاری موارد خودکشی حاصل عشق هائی ناکام و پاک بوده است .

اگر خودکشی را در معنای وسیع تری بکار گیریم بسیاری از مصلحین و انقلابیون را هم می توان در این جرگه قرار داد که بین مرگ و یک آرمان ، انتخاب می کنند . خودکشی حاصل شکست در آرمان است . در قرآن کریم می خوانیم که اگر خداوند مؤمنانی را امر به خودکشی نماید اندکی اطاعت می کنند . برخی از مفسّرین واقعه کربلا را از مصادیق این آیه دانسته اند . هر چند که در قلمرو اخلاق دینی خودکشی امری مکروه و بلکه گناهی بزرگ محسوب شده و در قرآن دال بر یأس بر رحمت خدا بیان شده است که نوعی کفر است . بهر حال طبق موازین اخلاقی نیز بین آنان که به آزار و قتل دیگران همت می کنند و آنهائی که خود را مورد آزار و قتل قرار می دهند بدون شک دسته دوّم عادلتر و با شرفتر می باشند .

خودکشی یا حاصل ناکامی شدید است و یا بکام رسیدگی شدید . یا حاصل عیاشی زیاد از حد است و یا حاصل تقوای افراطی . بهرحال بشر مدرن به شیوه هائی متفاوت و بس پیچیده مشغول انواع خودکشی و خود-زنی وخودبراندازی است . بدون شک خودکشی اگر براستی «خود»کشی باشد منجر به تن کشی نمی گردد . تن کشی حاصل خود پرستی می باشد .قضاوت درباره خودکشی امری بس لطیف و پیچیده و فقط کار خداست .

بقول صادق هدایت اگر مرگ نمی بود انسان بطریقی آنرا اختراع می کرد . اگر ترس از مرگ نمی بود اکثر انسانها خودکشی می کردند .

خودکشی بدان معناست که انسان انگیزه و معنای کافی برای تحمل بار زندگی ندارد و رنج کشیدن بیش از حد را در شأن زندگی نمی داند . بهرحال خودکشی حاصل بلند پروازی روح انسان است و دلیل بر پستی او نمی تواند بود . این نیز ثابت می کند که انسان صاحب روحی جاودانه است و بدین لجاظ خودکشی یکی از نشانه های ایمان به حیات پس از مرگ است و نه کفر .

اگر عصر جدید عصر خودکشی بشر است بدان معناست که بشر مدرن از بشر دورانهای گذشته احساس بدبختی بیشتری می کند و پیشرفتهای علمی و فنی هرگز به سعادت او نه تنها کمکی نکرده که او را رنجورتر و حقیر تر نموده و عزّت نفس او را نابود کرده است و انسان این دوران بدبخت ترین انسانهای تاریخ است هرچند که سیرتر و عیاش تر است . این بدان معناست که رفاه مادی هیچ ربطی به سعادت بشر ندارد و اتفاقاً یکی از بالاترین آمار خودکشی در طبقه اشراف است .دو عامل موجب بخودآمدن بشر و لذا انگیزه خودکشی است یکی ناکامی شدید و دیگری بکام رسیدگی شدید . حالت دوم نیز ثابت می کند که بکام رسیدگی مادی خود موجب ناکامی شدید معنوی می شود .

خودکشی همواره کمابیش یک سودای عارفانه و مذهبی بوده است و بسیار بندرت انسانهای لامذهب به خودکشی می اندیشند . عارفان بواسطه خودشناسی مترصد براندازی «خود» در قلمرو صفات می شوند و گاه این ناکامی تا لبه تن کشی می رسد . بقول نیچه «چه شبهائی را به امید خودکشی به فردا رسانیده ام ».

بسیاری با اندیشه خودکشی امکان ادامه حیات دارند «اگر نشد خودم را می کشم و راحت می شوم .» بدین لحاظ خودکشی یک گشایش و امید نجات از بدبختی است . در اندیشه های پنهان اکثر متفکران عمیق معضله خودکشی همواره حضور داشته است و یک موتور خلّاق فکری بوده و چه بسا موجب معراج روح و مکاشفات بزرگ معنوی بوده است .

خودکشی و خودشناسی رابطه ای مستقیم دارند . هر بن بست مزمن در امر خودشناسی مولّد جرقه خودکشی است . چرا که «خود»هر انسانی غایت و حد او در عالم جان و هستی می باشد و این حد همان آستانه آخرت و مرز نیستی است . چرا که خودشناسی همانا رسیدن به حدود وجود و گشایش آفاق هستی در خویشتن است . خود کشی خطیر ترین ایده نجات باطنی و رستاخیز خودبخودی و قیامت نفس بشر است . و اگر عصر آخرالزمان عصر خودکشی عمومی است به همین دلیل است که بشریت به لحاظ تاریخی به غایت خود رسیده است و بایستی از تاریخ فرا رود و قیامت خود را بر پا نماید و از آن راه گریزی ندارد . گریز از قیامت مهمترین دلیل عرفانی بر خودکشی آخرالزمان می باشد . اگر خودکشی یک ایده قدیمی در عرفان است به این دلیل است که خودشناسی عرصه برپائی قیامت فردی و باطنی است . و امروزه کل بشریت مجبور به این امر می باشد .

همه عارفان جهان بر این امر متفق القول هستند که بدون پیر طریقت نمی توان در وادی خودشناسی چندان گامی برداشت . امروزه به همت مکاتب روانکاوی مسئله خودشناسی تبدیل به نوعی مذهب شده است و هر کسی با مطالعه چند اثر روانشناختی کوس اناالحق می زند و گوئی که موفق به شناخت خود شده است و لذا همه اصول مذهب و معرفت و اخلاق را منکر شده و عملاً در مفاسد اخلاقی غرق شده و به یاری مخدرات به انواع اوهام و هذیانها مبتلا گشته و گوئی که صاحب وحی و کرامات است و دعوی نجات بشر می کند .

بهر حال این رویکرد مدرن دال بر نیاز تاریخی بشر آخرالزمان به خودشناسی است ولی راه را عوضی گرفته و هنوز گامی برنداشته در چاه است .

نیاز انسان مدرن به خودشناسی واضح ترین حجّت بر نیاز به امام و یار معنوی است زیرا بقول علی (ع)«هیچکس بخودی خود نتوانست خود را بشناسد »زیرا خود هر فردی کارخانه فریب خود است و اینست که خودشناسی های بی پیر به جنون و تباهی می انجامد که در نسل جدید شاهدیم . بهرحال پیر شناسی خود یک معضله دیگر است چرا که امروزه شاهد بروز پیر های شیاد هستیم که هر یک مظهر یک دجّال می باشند و مشغول غارت جیب و جان و وجدان مردمند .

و کلام آخر اینکه اگر عصر جدید عصر خودکشی است بدان معناست که عصر جبر خودشناسی است و بشر مدرن جز از این راه امکان ادامه حیات ندارد . نشریه ما در همین راستا و نیاز مبرم انسان مدرن مشغول انجام وظیفه می باشد .

                                                                           دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |