تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

دربارۀ بازی و شوخی

( از سخنان امام علی ع )

 

v     دروغگوترین مردم بازیگرترین مردم هستند .

v     هر جنگی اولّش بازی بوده است .

v     هر چیزی را بذری است و بذر عداوت ، شوخی است .

v     هر که بازیش زیاد است حماقت را بر خود پسندیده است .

v     مزاح ، کینه را در پی دارد .

v     مؤمن بازی نمی کند .

v     بهترین تفریح کار است .

v     هر که عقلش کم باشد شوخی اش بسیار است .

v     در هر شوخی پاره ای از عقل از دست می رود .

v     غفلت از عیاشی است .

v     خوشگذرانی ها ، دامهایند .

v     از بازی و شوخی بپرهیزید که برای این کار آفریده نشده اید .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هستی ، چیستی و نیستی

 

خداوند در پاسخ به حضرت موسی (ع) که می پرسد « تو چیستی ؟» می فرماید « من هستم » . در واقع خداوند چیزی نیست بلکه هستی است : بودن محض ! ولی آدمی همواره غرق در چیستی است و لذا از هستی خود غافل وغایب است ولذا همواره مبتلا به هراس می باشد هراس « نیستی » . چیستی پرستی انسان بدان دلیل است که می پندارد اگر از آن دست بکشد نابود است . در نظر بشر ، هستی منهای چیستی عین نیستی است یعنی هستی محض را نیستی می پندارد . کفر بشر که همان انکار و گریزش از خدا است برخاسته از چنین ادراک وارونه ای می باشد که هستی را نیستی می انگارد درحالیکه چیستی ها صور نیستی هستند و هراس ذاتی بشر حاصل ابتلایش به چیستی است . درحالیکه انسان از هستی خدا صاحب هستی شده است و این هستی همواره بر نیستی اش که در صور چیستی پنهان است می تازد و چیستی های بشر را که انواع هویتهای عاریه ای اوست درهم می شکند تا هستی اش را به او بنمایاند و تحویلش دهد و هستی دارش نماید همچون خودش . و این همان مقام جانشینی انسان بر جای خداست . واین همان راز ناکامی ها و شکست ها و ابطال و پوچی های بشر است و راز حیات و تلاشهای مذبوحانه و تراژیک انسان در طول تاریخ .

در حقیقت هستی از پس پرده های دریده شدۀ چیستی آشکار می شود در صورتیکه از شکست های خود نگریزیم و به آن پشت نکنیم و بلکه به استقبالش برویم .

این همان مکتب اصالت شکست است و بلاپذیری . آنچه هم که در فرهنگ قرآنی نعمت نامیده می شود وقایع و وضعیتی است که چیستی ها را بر سر بشر می شکند تا هستی اش را به او بنمایاند . ولی بشر جاهل از هستی گریزان است . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سیر روسپی گری زن

 

می دانیم که رختخواب قلمرو رابطه جنسی وعرصه سلطنت و فرمانروائی بی قید و شرط زن است و زن فقط در این لحظات می تواند خود را بر مرد تحمیل نموده و ارادۀ مرد را هر گونه که بخواهد مرید خود سازد و خواسته هایش را به او بقبولاند و مرد را تحت ولایت خود گیرد .

بنابراین زن بمیزانی که از ولایت شوهر اکراه دارد تمام همّ و غم و اراده خود را بر محور رابطه جنسی بسیج می کند زیرا زن کافر ولایت ناپذیر فقط در رابطه جنسی خود دارای ارضای شیطانی نفس است . ولی شوهر حاضر نیست در بلند مدت برای نیاز جنسی و عاطفی خود تن به این خفت و خواری بدهد و لذا از زن روی بر می گرداند و زن در قحطی نفس اماره قرار گرفته و جبراً به مردان دیگر میل می کند ومی داند که مرد بطور طبیعی فقط در رابطه جنسی از وی فرمان  می برد هر چند که این فرمانبرداری امری تصنعی و ریائی و لحظه ای است ولی زن کافر را ارضاء می کند . اینست که زن ولایت ناپذیر بتدریج ازمردی به مردی و از رختخوابی به رختخوابی کشیده می شود تا بتواند همواره مردانی را برای لحظاتی در رختخواب تحت سلطه خود قرار دهد و بدینگونه است که زن گام بگام به سمت روسپی گری سوق داده می شود . ولایت ناپذیری زن گناهی است که او را به عذاب روسپی گری می کشاند . فقط مردان فاسق و یکبار مصرف می توانند در یکی چند رابطه منّت کشی زن کنند و نازش را بکشند و بروند : هیچ مردی بطور طبیعی در بلند مدت حاضر به پذیرش چنین رابطه خفت باری نیست و لذا زن مجبور است مرتباً مرد عوض کند .

زنی که از محبّت شوهر اطاعت نکند به دام شقاوت فاسقانش گرفتار شده و اطاعت می کند .  

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مردان زمانۀ ما

(مطهری – شریعتی)

 

مرد زمانه خود بودن مقامی است که علی (ع) مؤمنان را به آن امر نموده است . مرد زمانه خود بودن مستلزم معرفتی کلان بر جامعه و مسئولیتی عاشقانه در قبال مردمان است و یکی از بزرگترین دردهای جامعه ما همواره کمبود این نوع مردان بوده است و قدرنشناسی در قبال آنان و لجن پراکنی و اتهامات بخیلانه دربارۀ آنان .

استاد مطهری و دکتر شریعتی دو تن از بزگترین مردان زمان خود بودند که دربارۀ زمان خود و سرنوشت جامعه می اندیشیدند یکی از جایگاه حوزه و دیگری دانشگاه ، کم مانده بود این دو بهم برسند که فتنه ها برخاست و این دو را جدا کرد و پیروانشان را هم  بجان هم انداخت و آن دو عزیز را هم هر یک به نوعی از میان برداشت.

این دو متفکّر بزرگ و خود جوش که هر دو از جایگاه خود طرد شده بودند ( یکی از حوزه و دیگری از دانشگاه ) ازپیشتازان مدرن کردن اندیشۀ اسلامی و مردمی کردن حکمت و عرفان بودند و این نیازی بود که جامعه ما قرنها در عطش آن می سوخت . ولی افسوس که هر دو جوانمرگ شدند و پیروانشان نیز به کانونهای قدرت گرائیدند و کسی راه آنها را ادامه نداد . اختلافات بین این دو بزرگوار کاملاً علمی و خانوادگی بود ولی پیروان ناخلف آنها این اختلافات را بخون کشیدند و خود را نیز هلاک کردند . راز این مناقشه خونین هنوز هم برملا نشده و فهم نگردیده است و انتساب این جنگهای خونین ایدئولوژیک به گردن اجنبی افتاد و یک معمای عظیم فکری – دینی تا به امروز سرپوشیده باقی مانده است. اختلاف این دو متفکّر در واقع اختلاف بین مدرنیزه کردن اسلام و اسلامی کردن مدرنیزم بود این اختلاف بدون اینکه هرگز به عرصه تفکّر و مباحثه آید تا به امروز مهمترین عامل تضاد و اختلاف در میان سران نظام جمهوری اسلامی ایران است وهمان است که دو جناح اصلاح طلب و اصول گرا را پدید آورده است . این دو جناح در سالهای آغاز انقلاب به جان هم افتادند و حمام خون بر پا نمودند ولی جنگ تحمیلی آنرا موقتاً تعطیل نمود و اینک دوباره همان جنگ را شاهدیم البته بدون اینکه دربارۀ این اختلاف بطور اصولی و بر مبنای معارف اسلامی اندیشیده و مذاکره شود .

اختلاف این دو نگرش بسیار لطیف و نامرئی است و حتّی بنظر میرسد که این هر دو امری واحدند.دکتر شریعتی پرچم دار مدرن کردن اسلام بود و استاد مطهری هم حامی اسلامی کردن مدرنیزم . اختلاف این دو برخاسته از یک راز و رمز عرفانی بود ولی طرفداران این دو عمدتاً این اختلافات را به قلمرو اراده به قدرت کشانیدند و تلاشهای این دو بزرگ را بر باد دادند.

مهندس بازرگان در جناح استاد مطهری قرار داشت و با اینحال بسرعت بین این دو نیز اختلافی شدیدتر برخاست زیرا مهندس بازرگان بسرعت به سمت اندیشه شریعتی رفت و از گذشته خود اظهار ندامت نمود و لذا از رهبری نظام جدا گشت که این جدائی نیز بس ناحق و خطرناک افتاد و هنوز ادامه دارد .

اختلاف و تضاد مذکور امروزه در ساختار نظام و فرهنگ و جامعه ما شدیداً حضور دارد و بزرگترین مانع رشد دینی و انقلابی ماست ولی متأسفانه سرنخ  فکری و اصولی این اختلاف به نسیان رفته است و لذا ما در یک دور باطل قرار داریم یعنی شعارمان مدرنیزه کردن اسلام است و عمل ما اسلامی کردن مدرنیزم .

دولتهائی که می آیند و می روند بین این دو شعار سرگردانند و مردم ما نیز سرگردانتر . این دو بزرگ مرد دو ایدئولوگ راستین بودند و جز تدوین ایدئولوژی اسلامی هدفی نداشتند ولی ما این هدف بزرگ را که انقلابمان را بر پا نمود فراموش کرده ایم . ما امروزه ایدئولوگ نداریم زیرا درد ایدئولوژی را از دست داده ایم در حالیکه به صدها درد بی درمان مبتلائیم و هیچیک را فهم نمی کنیم . آنچه که انقلاب را بر پا نمود تلاش این دو مرد و برخی دگر بود که جامعه ما را به فهم دردهایش نزدیک نمود . و ما تانگرش این دو مرد و علت اختلافشان را درک نکنیم و راهی فراسوی این دو نگرش که وحدت این دو را در برداشته باشد نیابیم راه نجاتی نیافته ایم و از استهلاک بین این دو رهائی نداریم در عین حال که از این دو نگرش رهائی نداریم زیرا ارکان انقلابند .

تلاش ما نیز با چنگ و دندان و بی هیچ حمایت و امکاناتی در همین راستا می باشد.   

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« دازگاره »

( زادگاه مؤلّف )

 

چه خورشیدی  ز دازگاره عیان شد                       چه   دریائی   از   آن  وادی روان  شد 

 چه  داغ جان فروزی شد به  دلها                       چه   عشق   خانمانسوزی   بجان    شد

عجب کشف  حجابی  کرد  خورشید                      عجب   ماهی   چو   آئینه   عیان    شد

چو  ماه  و  آفتابش  در   هم   آمد                      چنین    انگشتری   نقش   جهان    شد

در  آن   هجرتکده   یارم   در  آمد                       در آن وصلش  چه  پیری این جوان شد

ز    سرو   قامتش  آمد      قیامت                       چه  حشر  کامل  از    پیغمبران    شد

چه روحی نازل آمد هر شب و روز                       چه  هوئی   از  دلم  بر   آسمان    شد

همه  شب  محفل  دیدار  حق  بود                        سحرگه    رؤیت    شاه    زمان    شد 

عجب  دانشگهی  بود   آن   خرابه                       همه     اسرار     قرآنی    بیان    شد

ملائک   از    برای    خدمت   آمد                        شه   جنّ   هم   مرید    عاشقان  شد

همه  مستی  شد  آن  تلخی هجرت                       عجب   دازگاره ای    دیر   مغان    شد

خودش  دوزخ   بُد و  اهلش منافق                        ز   بهر  عشق  یاران  چون جنان شد

جنون  عشق  چون  آمد به صحرا                        حریق     فتنه های     شهریان    شد

هر  او  با  چشم  ناپاکی  نظر کرد                        ز   رسوائی    دخیل     ظالمان    شد

چو   باران  کرامت  بود  هر  شب                       منافق   در   هزار   و   صد  گمان  شد

چو  پایان   آمد آن  دوران هجرت                        بهار   رونقش    یکسر    خزان   شد  

چو  ما را زان  دیار  عشق راندند                         به    ناگه     درۀ     آتشفشان     شد

اگر   یکبار    دیگر    عشق   آید                        همان  و  صد  هزاران  به  از  آن شد

هر  آنچه  خواب دیدم در همه عمر                        به   بیداری    دازگاره     همان   شد

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عید شد

 

      عید   یاران  آمد  و  جاوید  شد                                   ناگهان بدرمنیر خورشید شد          

      شرق  لاهوتی ز  مغرب بر  زده                                  آتش  اندر  ظلمت  تردید  شد

      روح  الله  بر  زمین  آمد  عیان                                   نور  الله  صورت  توحید شد

      حق  گل  از  خلق  بلبل شد بیان                                  آن  غدیر  عاشقان  تجدید شد 

      مصدر   اعراف   ما   آمد  پدید                                   بار   دیگر   ایلیا   تبعید  شد

      چون  یقین آمد به عینش آشکار                                  مهر  باطل  بر  ره  تقلید  شد

      عاشقان ای عاشقان روی دوست                                 وصلت  اندر  پرده  تفرید  شد

      پرده  از رخ  برفکندست یار من                                  وعده   دیدار   آمد   عید   شد

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عذاب وجدان طلاق

 

بسیاری از کسانی که طلاق گرفته یا داده اند کما بیش تا مدتها و گاه تا پایان عمر دچار نوع بسیار ویژه ای از عذاب وجدان هستند و به همین دلیل بسیاری از آنان دچار امراض روانی شده و گاه به مواد مخدر و یا داروهای روان گردان پناه می برند . و بسیاری دگر برای گریز از این عذاب وجدان در انواع عیاشی و هرزگی غرق می شوند . این امر شامل کسانی که مخفیانه در طلاق هستند نیز می شود و در این موارد وضع بمراتب پیچیده تر است .

طلاق اگر بر حق باشد براستی موجب رفع عذاب و گشایش نوینی در معنای زندگیست و همچون تولّد دوباره است . ولی طلاق هائی که موجب عذاب و لذا تباهی می شوند بدون تردید بر حق نبوده اند . بر حق نبودن طلاق بدان معناست که فرد در زندگی زناشوئی خود حقوق عرفی و اخلاقی را ادا نکرده و لذا زندگی را مواجه با تشنج ساخته و به طلاق کشانیده است یعنی در وفای به عهدش صادق نبوده است و با تعهداتش مکر نموده است . در این نوع طلاق است که وجدان به نعره می آید و صاحبش را شبانه روز محاکمه می کند و صاحبش برای کور و کر و لال کردن وجدانش خود را به مخدرات و مسکرات و داروهای روان گردان می سپارد و در انواع ازدحام و عیاشی غرق میکند تا جبران عذاب نماید ولی نمی تواند و آنچه که رخ میدهد فساد و تباهی و بیماری و اعتیاد و جنون است وهلاکت نفس . و این حق است . آدمیّت هر بشری فقط و فقط در تعهداتش به دیگران به محک خورده و آزموده می شود و اشد این تعهدات در زناشوئی حضور دارد . لذا زندگی زناشوئی کارگاه آزمون و خطای انسانیت هر فردی است لذا سرنوشت دین و دنیایش را رقم می زند . نعره وجدان از همین روست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هستی من

 

      هر  که  دید  هستی  من  نابود شد                               هر که  نابودی  گزیده ، بود شد

     هر  که  انکاری  نمود  و  گفت منم                               با  دو دست خویشتن مردود شد

      توبه  چون  بنمودی ازاین من منی                               جمله خسران  وجودت  سود شد

      آنکه   شد   لا  در  بر  الاِّ  و  شی                               با صراط المستقیم چون هود شد

      هر که از خود در گذشته بهر دوست                              در  فنای  باقی  اش  خشنود شد

      آنکه  عشق  پاک  را   انکار   کرد                              نقد  هستش  ناگهان  مفقود  شد

    آنکه  عشق  را نسیه کرد بر آسمان                               در  حضور نقد دوست نمرود شد

      در   میان   آتش   آ  همچون  خلیل                               هر  که  نامد تا  قیامت  دود شد

      قامت    یارم     قیامت  ها    نمود                               آن   قیامت   از  برایم  زود  شد

      خان  جانش  در  وجودم  لانه  کرد                               یوسف و عیسی و هم داوود  شد

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پدیده ای بنام

« دانشگاه آزاد اسلامی »

 

تا به امروز هنوز هیچ اثری از دانش از این پدیده مشاهده نشده است ما هم تعجیلی نمی کنیم و هنوز به انتظار می نشینیم تا شاید یکی دو نسل دیگر علائمی از علم و دانش در این پدیدۀ پسامدرن به عرصه ظهور برسد .

و امّا در باب اسلامی بودن این پدیدۀ نو ظهور آخرالزمانی دیگر نمی توان بی اظهار نظر باقی ماند زیرا از عمر یک نسل در این پدیده چیزی جز فساد اخلاقی و اقتصادی که بنیان فرهنگ خانواده ها و نظام روستاها را برکنده است دیده نشده است . معلوم نیست که چه عمدی در کار بوده که پسوند اسلامی بر چنین پدیدۀ ضد اسلامی افزوده شده است . پدیده ای که برای جوانان ما چه فریب و سراب و فحشاء و برای والدینشان جز ربا و ورشکستگی و بی آبروئی و اعتیاد فرزندانشان ارمغان دیگری نداشته است .

و امّا تنها وجهی که مصداق کامل این پدیده است همان آزادی می باشد . اینهمه هزینه فقط برای آزادی است و لاغیر . آزادی جوانان از هر چه قید و بند و تعهد اخلاقی چرا که مگر می شود با نام مقدس دانش و اسلام اصلاً فکر هیچ فسادی را بخود راه داد ؟ و نیز آزادی والدین ازشرّ فرزندانشان آنهم در وادی دانش و اسلام ؟ دیگر چه بهتر از این ؟ !

والدین عزیز بجای اینکه فرزندانشان را به خارج بفرستند به این دانشگاهها می فرستند که هم نزدیکتر است و هم تاحدودی کم هزینه تر و در بسیاری موارد پر هزینه تر و مهلکتر .

در هیچ جای  دنیا آزادی اینقدر گران و خانمانسوز نیست که در این دانشگاه . معلوم نیست که حامیان این باشگاه چه کسانی هستند که حتّی رئیس جمهور آنها را تهدید به عمل انقلابی می کند . براستی که این پدیده ای ضد انقلابی و ضد علمی و ضد اسلامی و ضد آزادگی است و امیدواریم مسئولین دلسوز کشور هر چه سریعتر بنیاد این فتنه را بر کنند و دانش و اسلام و آزادی را نجات دهند . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمای عشق دوجانبه

 

بسیاری بر این باورند که عشق دو جانبه ذاتاً امری محال است در غیر اینصورت دیگر عشق نیست بلکه معامله است . ولی درستی چنین باوری بهر حال حتّی برای داعیانش هم مشکلی را حل نکرده و اتفاقاً بیش از سائرین در عطش عشق دو جانبه هستند .هرعاشقی ،عشقی جز عشق متقابل معشوق خود ندارد و عشق اصلاً یعنی همین و بس . و کل راز ناکامی و تراژدی عشق بشر همین است . گوئی که عشق در این جهان پاسخی مثبت ندارد و همواره طرد و لعن و متهم شده و مورد خیانت واقع می شود . گوئی که عشق ،دشمنی شقی تر از خود معشوق ندارد . گوئی که برای انسان گناهی برتر از عاشق بودن نیست هر چند که عاشق شدن امری ارادی نیست و بلکه شدیدترین و کاملترین جبرهاست زیرا کل وجود عاشق را در بر می گیرد و به وجود معشوق می بندد و اسیر او می سازد . و اینکه معشوق ذاتاً کافر است و کفر او هم دقیقاً  رابطه مستقیم با شدت عشق عاشق دارد . گوئی که عشق همان برون افکنی ذات کفر بشر است . و امّا به تجربه می دانیم که مخلص ترین و شدید ترین عاشقان تاریخ همانا مؤمنان بوده اند . بسیاری از عارفان بر این باورند که مؤمن یعنی عاشق و همه عاشقان مؤمنانند و بالعکس . این نیز با امر قبلی موافقت دارد زیرا ایمان انسان در قلمرو برون افکنی کفرش پاک وناب می گردد . از آنجا که مؤمن ، یکتا پرست است و لذا کل علائق دنیوی اش در عشق به وجود یک نفر متمرکز و برون افکنی می شود و بدین طریق وجود معشوق به مثابه عصارۀ دنیا مأمور است تا مؤمنین را ناکام کرده و به او خیانت کند تا ایمانش پاک شده و جز خدا باقی نماند .

و امّا در طول تاریخ گهگاهی عشق دو جانبه رخ نموده است که موجب نقطه عطفی در تاریخ بشر بوده است و آن عشق دو جانبه در وجود اولیای خدا بوده است . مثل عشق ابراهیم و هاجر ، عشق مسیح ومریم مجدلیه ،محمد و خدیجه ، علی و فاطمه و امثالهم . و نیز عشق های غیر جنسی مثل عشق محمد و علی ، علی و سلمان ،مولوی و شمس و غیره .

عشق دو جانبه تجلّی بهشت زمین است و هر عشقی دو جانبه دربی از دربهای جنّت است و لذا موجب تغییری عظیم در سرنوشت بشر بوده است .

در قرآن کریم بزرگترین اجر اهل ایمان هماناعشق دو جانبه است که بزرگترین آرمان ذاتی انسان بر روی زمین است . لذا عشق دو جانبه بر روی زمین درب آخرت و مدخلی بر جهان ماوراء طبیعت و مکاشفات روحانی است و اجر اخلاص در دین در همین دنیا می باشد بمصداق « براستی که متّقین در جنات نعیم هستند » اکثر جوانان بواسطه پاکی این دوران قبل از عرصه تقوا چند صباحی عشق دو جانبه غریزی را تجربه می کنند ولی بسرعت بواسطه جهل به فسق و تباهی می کشد و نابود می گردد . این عشق غریزی مصداق عشق ازلی آدم و حوا در بهشت است که پایان می یابد . ولی عشق و جنّت اخروی و ابدی فقط از آن مخلصین در دین و معرفت است و اجر اخلاص و توحید می باشد .

عشق یکطرفه بمانند انگشتر سلیمان بدست شیطان است . ولی عاشقان باید بدانند که معشوق مأمور و معذور است . او باید عاشقان را نابود کند و می کند . و سپس نوبت معشوق است .  

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت جاوید ( یعنی ...)

 

v     بر حق بودن یعنی فهم و تصدیق آنچه که هست و رخ می دهد .

v     خوب بودن یعنی خوب بودن را دوست داشتن .

v     صدق یعنی تصدیق واقعیت زندگی خویشتن .

v     عصمت یعنی غیر خدا یا دوستان خدا را به دل راه ندادن .

v     کفر یعنی انکار و لعن وضعیت وجودی خود.

v     فسق یعنی عهد خود را زیر پا نهادن .

v     زنا یعنی همخوابگی با کسی که با او عهدی جاودانه نداری .

v     ربا یعنی خواستن زیاده از هر آنچه که داری .

v     تقوا یعنی ترسیدن از خود .

v     صبر یعنی نشستن در خویشتن .

v     دین یعنی راه رسیدن از تن خویش تا ذات خویش .

v     اخلاق یعنی راه و روش خدا شدن .

v     محبّت یعنی بی هیچ نیازی دوست داشتن  .

v     مردن یعنی نامرئی شدن همچون خدا .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تناقض شیکی و حجاب

 

حجاب اگر به انگیزه عفت و عصمت است در یک کلام بمعنای جلب نظر نکردن به عمد است بواسطه لباس ،رفتار یا گفتار و روشهای زیستن . امروزه بسیاری معتقدند و حتّی در رسانه های ملی ما تبلیغ می کنند که شیک بودن هیچ تناقضی با حجاب ندارد. پس  بهتر است شیک بودن را تعریف کنیم . شیک بودن بمعنای جالب و جذاب و تحریک کننده بودن مسلماً هر چه باشد در تضاد با امر حجاب و عفّت است . حال اگر بواسطه چادر و نقاب هم درجائی جلب نظر شود این همان حجاب ضد حجاب است و یک نفاق آشکاراست و شبهه ای از مذهب ضد مذهب می باشد . بنابراین اگر منظور از حجاب همانا جلب نظر نکردن نامحرمان باشد هیچ قانونی قادر به محجبه نمودن و باعفت ساختن فرد یا جامعه ای نیست . پس بهتر است که معنا و فرهنگ و انگیزه های حجاب و عفّت را توسعه و تعمیق دهیم و اینقدر کلیشه ای و فرمالیستی عمل نکنیم . زیرا در یک جامعه مذهبی هیچ زنی خطرناکتر از زن فاسد محجّبه نیست زیرا هم فتنه اش وسیعتر و نامرئی تر است و هم دین خدا را بد نام می کند و هم  نفاق را اشاعه می دهد . حجاب شیک بدتر از بی حجابی است . زن با حجاب زنی است که از جلو مرد هرزه ای عبور کند بی آنکه نظرش را بسوی خود بکشد چه با چادر و چه بی چادر .

آنکه بواسطه حجابش جلب نظر نامحرمان می کند بسیار مخربتر است تا آنکه صرفاً بواسطه اندامهایش دلربائی می کند زیرا بواسطه حجاب ، نگاه افراد نامحرم و هرزه به اعماق نفس و روان زن نفوذ می کند و در آنجا منزل می گزیند و نفس زن را تسخیر می کند و او را روسپی صفت می نماید . درحالیکه نگاه صرف به اندام بسیار سطحی تر و پاک شونده تر است . حال بهتر می توانیم علّت مفاسد اخلاقی و روسپی گری پنهان را در جامعه خودمان درک کنیم ولذا علاجش نمائیم بواسطه آیه لا اکراه فی الدین .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پول و صداقت

 

آنچه که موجب دروغگوئی و ریاکاری و مکر بشر است تلاش برای پنهان داشتن امیال و افکار و اعمال زشت است . و همه زشتی های بشر برخاسته از دنیا پرستی و بولهوسی های اوست و کل دنیای بشری در پدیده ای بنام پول متمرکز و فشرده شده است و لذا پول پرستی حرف اول و آخر کفر و مادیگری و تباهی بشر است و علت همه ریاکایهای اوست . و اینست که انسان پول پرست نمی تواند در روابطش با دیگران صادق باشد زیرا روح و ادعای انسانی او در عاطفه و عشق و عقل و دین مانع بروز پول پرستی صادقانه است . و اگر کسی بخواهد پول پرستی اش را در روابط آشکار سازد تک و مطرود عالمیان می شود .

پس اینکه کافران ادعای صدق دارند و مؤمنان را ریاکار می دانند تهمت خلاف واقع است . زیرا فقط خداپرستان و اهل تقوی می توانند در روابطشان صادق باشند زیرا خداپرستی و حق دوستی موجب افتخار است و این پول پرستی وبولهوسی و خود خواهی است که موجب ننگ و نفرت می شود و لذا باعث ریاکاری است. علی (ع) می فرماید « من پیشوای مؤمنانم و پول هم پیشوای کافران است » . در تعریف اسلامی مؤمن کسی است که تحت اطاعت امام هدایت است و امام هدایت کسی است که خدا را در دلش می پرستد و لذا مؤمنانش را از اسارت پول نجات می بخشد و اصولاً رستگاری چیزی جز رستن از اسارت پول نیست زیرا پول پرست مجبور است که شبانه روز ریا کند و دروغ بگوید حتّی به خودش . زیرا انسان پول پرست حتّی از خودش شرم می کند با خود صادق باشد .

پس ریاکاری علّتی جز پول پرستی ندارد پول پرستی علّت خود فریبی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امام علی (ع)

« بانی روشنفکری دینی در تاریخ »

 

در میان همه مذاهب تارخ جهان ،مکتب علی(ع) اوّلین مذهبی است که به دین نگاهی فکورانه و حکیمانه دارد . علی (ع)را بایستی کاشف عقلانیت دینی و دین عقلانی دانست و همین امر اساس آن پدید ه ای در تاریخ اسلام است که عرفان نامیده می شود . همو را بایستی کاشف وبانی شکاکیت در قلمرو عقل و دین نیز دانست همانطور که مکتب فلسفی لاادری ( من نمی دانم ) نیز برآمده از سخن معروف آن حضرت است که :

« آنکه به نمی دانم نرسیده به دانائی نرسیده است ». در حقیقت بایستی ایشان را بانی مکتب اصالت معرفت نیز دانست که می فرماید « آنکه خود را نمی شناسد نابود است » . لذا بایستی فلاسفه ای همچون دکارت وهگل را حدود هزار سال بعد از ایشان کاشف مکتب اصالت فکر و اصالت خود آگاهی دانست . همو می فرماید « من هرگز خدای نادیده را نپرستیده ام » . و این همان مکتب پوزیتیویزم در معنای بسیار گسترده تر است که حتّی الهیات و متافیزیک را هم شامل می شود . اگر سوسیالیزم  فیزیکی از محصولات روشنفکری دین از دوران رسانس بوده است لذا علی (ع) را بایستی نخستین سوسیالیست کامل نیز دانست که می فرماید « هر کاخی سر بر آورده از کوخهاست » . و همو نخستین دموکرات کامل تاریخ نیزمی باشد که در حکومتش توده های عامی را به امارات شهرها و استانها گماشت ، چرا که کاملترین میوه روشنفکری در عصر جدید دموکراسی بوده است . و نیز اینکه اوّلین و کاملترین نیهیلیست عملی در تاریخ است که چهارده قرن پیش از این فرمود : رشته های بقای دنیا پاره شد .... دنیا قلمرو نابودی است .... و آنچه که هست دلالت دارد بر نیستی . پس بایستی علی (ع) را بانی و کاشف و سلطان بی بدیل جهان روشنفکری دانست.

استادعلی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تمدن اسکیزوفرنیک

 

اسکیزوفرنی بیماری دو شخصیتی را گویند آنگاه که روان فرد به دو شقه منفک و بیگانه از هم تقسیم شده باشد . این بیماری در رأس امراض روانی لاعلاج قرار دارد . در واقع این بیماری غایت ریا و نفاق بشر است و عنصر ذاتی مدنیّت بشر در طول تاریخ بوده است که حاصل تناقض جسم و روح ،ماده ومعنا ، ادعا و عمل ، احساس و اندیشه و خیرو شر در نفس انسان است . بشر هر چه متکبرتر و مغرورتر و پر مدعاتر می شود این تضاد و نفاق و شقاق هم شدیدتر می شود و این بیماری هم لاعلاجتر میگردد . این بیماری معلول هویت اجتماعی بشر است و به لحاظی این شقاق بین هویت فردی و جمعی رخ میدهد همانطور که ریا هم اصولاً بیان همین واقعه در سطوح مختلف است .

اگر انسان مدرن مستمراً بسوی زندگی فردی وانزوا می رود که همین امرعلت نابودی خانواده است برای پنهان داشتن و حفظ این بیماری است . تفاوت بین هویت وعملکرد فردی هر کسی در آپارتمان خصوصی اش و آنچه که در روابط می نمایاند روز به روز شدیدتر می گردد تا جائیکه دیگر حفظ وادامه این وضع هم ناممکن می شود . گرایش به مخدرات و روان گردانها اساساً برای گریز و کتمان و یا پرکردن کاذب این خلاء و نفاق است و بر سرعت آن می افزاید .

تنها راه نجات از این مرض مهلک تمدن سوز همانطور که سوروکین بزرگترین جامعه شناس قرن بیستم جهان به آن رسید ، رابطه عرفانی و ارادت قلبی بین دو انسان است که یک حیات دوقولو را پدید می آورد و شقاق را از بین می برد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حکمت چیست ؟

 

حکمت نوعی دانائی نیست ، فلسفه هم نیست و عرفان نظری هم نیست و کلمات قصار هم نیست و اصولاً چیزی قابل اکتساب از دیگران نیست . حکمت نوعی توانائی روح است و یک مقام معنوی می باشد همانطور که قران می فرماید که : آنگاه که موسی به کمال رسالت رسید از جانب خداوند حکمت و کتاب و فرقان یافت . در روایت است که گروهی از دانشمندان به نزد پیامبر اسلام آمدند و دربارۀ حکمت دین او سؤال کردند . پیامبر فرمودند که : ما حامل حکمت برای مردم نیستیم بلکه حامل حکم خدا هستیم و هر که این احکام را عمل کند به حکمت آن میرسد . در واقع حکمت نوری است که حاصل عمل به حکم خداست و حکیم مظهر حکم خدا می باشد و لذا دارای نور شفاعت و معرفت و کرامت است و این نور را به قلوب مردمان می تاباند و چه بسا شفا می یابند . این شفا حاصل القای نور دین است همانطور که قرآن شفاست . به همین دلیل در روایتی از حضرت رسول آمده است که کل مؤمنان دارای شفاعت هستند . این شفاعت نوری از حکمت است . کلام حکیمانه یکی از سطحی ترین بروز حکمت از وجود حکیم است که الّبته دارای بلاغت و قدرت نفوذ خارق العاده ای می باشد و بر قلوب اثر می کند . یعنی کلام حکیم در وجود مخاطبان بطرزی حیرت آور به فعل در می آید و این همان کرامت و شفاعت است . حکمت نور اعمال خالصانه از وجود مخلصین است و لذا چیزی بنام فرمولهای حکیمانه وجود ندارد و مقلدین حداکثر مبدّل به عطاران و رمالان و شیادان می شوند. کلام و دست حکیم شفا بخش است به هر بهانه ای .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سرنوشت و روابط اجتماعی

 

بخش عمده احکام دین خدا به مؤمنان دربارۀ اصلاح روابط با دیگران است . سورۀ توبه که اساس و آغاز اخلاص در دین را شرح می دهد و سورۀ برائت از شرک است تماماً دربارۀ روابط اجتماعی است و روابط اجتماعی را ملاک نهائی حفظ دین و صداقت در ادعامی داند و حتّی عزیزان و افراد درجه یک فامیل را هم از این تصفیه مستثنی نمی کند و به مدعیان ایمان امر می کند که از روابط با کافران و مشرکان و منافقان دل بکنند و قطع رابطه کنند حتّی اگر عزیزترین کسان مثل والدین و همسر و فرزندان و برادران باشند. همه داعیان ایمان در این امر امتحان نهائی پس میدهند . انسان یک حیوان اجتماعی است و هر چه دارد از روابطش دارد . انسان منهای روابطش با دیگران مطلقاً قابل تصوّر و تعریف نیست و هیچ معنا و ماهیتی ندارد و اصلاً وجودی معنوی ندارد و حسّ وجود نمی کند . سرنوشت معلول رابطه است . انسان تا زمانیکه به ایمان کامل و معرفت قلبی و اخلاص در دین نرسیده و با پروردگارش اتصالی قلبی  مستقیم نیافته است در رابطه با هر انسان مشرک و ریاکاری تحت تأثیر قرار می گیرد و ایمانش لکه دار می گردد و چه بسا از دست میرود . فقط اولیای خدا قادرند که در روابط با همه مردمان باشند و دچار شرک و نفاق و ابتلای نفسانی نشوند و مابقی مؤمنان بایستی از روابط با فاسقان بپرهیزند . توبه که آغاز دین و ایمان است تماماً توبه از روابط نامشروع و مشارکت و معاشرت با کافران و تبهکاران است وسورۀ توبه به تمام و کمال از آغاز تا پایانش جز این پیامی ندارد . 

استاد علی اکبرخاجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

درمان سرطان سینه و رحم

 

سرطان پستان و رحم نیز از جمله امراض مدرن در زنان فمینیست ( زن سالار ) می باشد ما به تجربه بسیاری از این امراض را بواسطه عرفان درمانی بطور قطعی علاج نموده ایم و آن بخشیدن معرفت به زن و توبه از کبر و انکار شوهر و تشویق به تمکین و اطاعت از مردش بوده است و برخی نیز دست از اشتغال بیرون کشیده و خانه دار شدند و علاج گشتند. می دانیم که پستان و رحم و کلاً آلت تناسلی زن کل قلمرو ارگان زنانگی اوست که هویت زنانه اش را پدید می آورد . بمیزانی که زن بر علیه زنانیت طبیعی و فطری خود می جنگد تا وظایف خدادادی زنانه را بجا نیاورد و مردوار باشد و بر علیه مقام همسریت و مادریت خود نبرد می کند و آنرا در شأن خود نمی داند و لذا در جنگی تمام عیار بر علیه شوهرش بسر می برد در واقع شبانه روز مشغول جنگ و سرکوبی ارگان زنانگی خویش است و طبعاً این ارگانها را علیل و ساقط می سازد تا مجبور شود که پستان و رحم خود را با جراحی از جای بر کند و یکبار برای همیشه از زن بودن خود مرخص گردد و به لحاظ روحی نیز عقیم و نابود شود . این عذاب کفر عظیم زن مدرن است که در سودای برابری ونهایتاً سروری بر مرد است و فطرت خود را انکار می کند و در واقع با خداوند سر جنگ دارد . این جنگ با خدا عین جنگ با خویشتن است که در جنگ بر علیه شوهر خود نمائی می کند . اکثر این زنان بتدریج دچار عفونت ها و امراض گوناگونی در دستگاه تناسلی شده و نهایتاً به بدترین آن یعنی سرطان دچار می شوند و این به مثابه پیروزی آنان در این نبرد است ؟!

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند حکایت عرفانی

 

* از یکی پرسیدم : آیا تعجّب نمی کنی ؟ پرسید : از چه ؟ گفتم : از اینکه آنهمه آدمیان آمدند و مردند و تو هنوز هستی ! گفت : نه . اینکه تعجبی ندارد . گفتم : ولی من در حیرتم . گفت : از چه ؟ از اینکه اصلاً تعجّب نمی کنی !گفت : علّتش اینست که تازه به دوران رسیده ای کم کم عادی می شود و تو هم دیگر تعجب نخواهی کرد . گفتم : خدا نکند چون نمی خواهم قبل از مرگم بمیرم ، گفت : یعنی مرده ام ؟ گفتم : آری ولی هنوز گرمی و متوّجه نیستی . گفت : پس کی متوجه خواهم شد ؟گفتم : در قبر !

 

 

کافری به عارفی رسید و کرامتها دید . سپس از وی خواسته شد تا بخدا ایمان آورد . کافر گفت : تا خدا را نبینم ایمان نمی آورم . عارف گفت : آیا مرا که می بینی ایمان آورده ای ؟ گفت : صد الّبته ! عارف گفت : پس به ایمان من ایمان بیاور اگر راست می گوئی . کافر گفت : فعلاً کار دارم بعداً درباره اش فکر می کنم .

 

 

زن بدکاره ای را به نزد شیخی بردند . شیخ گفت : ای زن توبه کن . زن گفت : اگر توبه کنم چگونه زندگیم را گذران کنم ؟ شیخ گفت : توبه کن تو را به عقد خودم در می آورم . زن گفت : بشرط اینکه مرا آزاد بگذاری شیخ گفت : اگر آزادت بگذارم همان می شوی که الان هستی . زن گفت :شوهر اول من هم همین را می گفت که از او طلاق گرفتم همه مردها بدبین هستند اگر شوهرم آزادم می گذاشت اینک رسوا نمی شدم . شیخ گفت : عجب !

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو نوع درمان شقاوت

                  

در قرآن می خوانیم که در روز قیامت کافران می گویند که چون قلوبی شقی داشتیم نتوانستیم حجت های خدا را تصدیق کنیم با اینکه می دانستیم که حق اوست . در واقع کافر بودن در یک کلام همان شقی و قسی القلب و سنگدل بودن است . همانطور که دل مؤمن دلی رئوف و رقیق و لطیف و مهربان و پذیرنده است و دل کافر انکار کننده است ودفع کننده .

آیا چگونه می توانیم قلوب شقی و ثقیل خود را نرم و لطیف و پذیرنده حق نمائیم که مظهر لطف است . بی تردید تا دل اسیر سینۀ آهنین خویش و خود پرست است شقی است . تادل را به دلبری مهربان و صدیق ندهیم و در تبعیت بی چون و چرای او قرار نگیریم نرم و لطیف و پذیرنده نخواهد شد . این دلبر همان پیر معنوی و امام هدایت است زیرا نخستین ویژگی و قدرت یک مرشد روحانی همان دلبری اوست و آنکه در وجودش از دیگران دل می برد همان حق و خدای اوست . و اوست کسی که دل را زنده و لطیف و مهربان و خلّاق و سخی می کند و اهل تصدیق جهان و جهانیان و هر آنچه که هست . زیرا دل شقی هر آنچه که هست را دفع می کند و منکر هستی است و لذا خود در قحطی وجود بسر می برد و در حرص و شهوت و آزی فزاینده که همان دوزخ است . آتش دوزخ دل کافر را نرم می کند .

                                                                              استاد علی اکبر خانجانی                                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن خوب و زن بد

 

اگر تایخ بیانگر وجهی از حقیقت انسان باشد هرگز زن خوب و ماندگار بعنوان یک معنا و اسوۀ قابل ستایش ،زنی فرمانروا یا دانشمند وهنرمند و یا حتّی مبارز نبوده است . اینها جملگی ارزشهای مردانه است و برای مردان موجبات هویت ماندگارند هر چند که گهگاهی زنانی هنرمند و فرمانروا و عالم هم پدید آمده اند ولی هرگز بدینوسیله دارای اعتبار جاودانه نشده اند . زنان در قلمرو ارزشهای مردانه بسیار بندرت قابلیت و واکنش مثبت و شریفی پدید آورده اند . مثلاً زنان فرمانروا شقی ترین فرمانروایان تاریخ بوده اند و یا زنان هنرمند بواسطه هنرشان دچار غرور وتباهی عظیمی شده و اصالت زنانگی خود را باخته اند مثل کلئوپاترا و سوفا .

در یک کلام زن خوب فقط و فقط در یک معنا و ارزش درخشیده و منحصر بفرد شده است وآن عصمت و وفا بوده است زنانی مثل هاجر ، مریم ، خدیجه و فاطمه و امثالهم جملگی از همین بابت تبدیل به اسوه های هویت زنانه بوده اند . برای زن و مخصوصاً زنان با استعداد  دامی هولناکتر از تبعیت و تقلید از هویتهای مردانه نبوده است که امروزه اکثر زنان مدرن را مبتلا ساخته و عقیم نموده  است . این عقیم شدگی هویت و روح زنانه است .

همانطور که زنانگی به لحاظ جنسی امری اندرونی و باطنی و پنهان است هویت زنانه هم همواره رمزوار و پنهان است و به همین دلیل از هویت بزرگانی چون هاجر و مریم و فاطمه تقریباً نشانه و تظاهر چندان قابل بیانی وجود ندارد و بلکه چون نوری مقدس و بخودی خود درک و تصدیق می شوند . تلاش زن برای مشهور شدن که هویتی مردانه است قلمرو رشد تباه شدگی و هلاکت اوست. زن خوب بواسطه نور عصمت خود می درخشد نه شهرت بازاری .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دربارۀ نیّت و باطن

( از سخنان علی (ع) )

 

v     هیچ چیزی در دل نیست الا اینکه بر رخسار آشکار است .

v     هر گاه در نتیجۀ عملی عیبی دیدی به نیّت اوّلیه آن عمل رجوع کن .

v     عملی که به نیّت رضای خدا نباشد  به ناکامی می رسد .

v     باطن خود را لطیف کنید تا خداوند دنیای شما را زیبا کند .

v     اعمال شما اجر نیّات شما هستند .

v     خداوند نظر به قلوب شما دارد نه بظواهر اعمالتان .

v     ریا ، صورت را زشت می کند .

v     اگر در کار جهان و جهانیان عیبی دیدید از غفلت شماست پس توبه کنید .

استاد علی اکبر خانجانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ایمان بهشتی وایمان دوزخی

 

طبق معارف قرآنی و نیز مشاهدۀ اجتماعی درک می کنیم که دو نوع ایمان در جهان وجود دارد : ایمان بهشتی و ایمان دوزخی ! ایمانی که محصول تصدیق و تبعیت اختیاری از حجت های الهی و معارف دینی و اخلاقی است و ایمان تقوی می باشد به مصداق « اِنّ المتقّین فی الجنات نعیم » ( براستی که پرهیزگاران در بهشت های نعمت پروردگار هستند ) . و امّا ایمانی هم داریم که حاصل عذابهای دوزخ در همین دنیامی باشد . یعنی آنانکه حجت های الهی را دیدند و به تجربه و عقل درک کردند و به تصدیق رسیدند ولی بواسطه کفرشان انکار کردند و به حدود الهی تن در ندادند و سپس مهلت توبه شان بسر آمده ومشمول نزول عذابهای الهی شده اند که تحت الشعاع عذاب ایمان آوردن  منتهی با زجر و ضجه تصدیق می کنند و اعتراف به کفر و شقاوت خود می نمایند و خود را سرزنش می نمایند و بواسطه عذابها از بسیاری اعمال فاسقانه ساقط شده اند اینان مؤمنین عرصه دوزخند . خداوند دربارۀ این  ایمان دوزخی می فرماید که این ایمان هرگز از عذابشان نخواهد کاست زیرا مهلت ها را از دست داده اند و بر فرض هم که رفع عذاب شوند بلافاصله کافرتراز اوّل می شوند . اینان همان دسته از کافرانند که می گویند « اگر راست می گوئید پس چرا عذاب خدا بر ما نازل نمی شود . » در واقع اینان بطرزی حیرت آور خود محتاج عذاب می شوند و این عذاب نفس کافر و متکبرشان را خاشع ساخته و به دلشان امکان تصدیق می دهد . پس در واقع دوزخ این دنیا هم نوعی رحمت الهی است تا قلوب کافران ایمان آورد . و وای بحال کافرانی که خداوند در این دنیا رهایشان میکند تا غرق درلذایذ حیوانی شوند و پس از مرگ بحسابشان میرسد .  

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ضلالت و زن سالاری  ( فمینیزم )

 

تاریخ بشر در یک کلمه تاریخ آدم و حواست و مابقی به مثابه دکوراسیون این رابطه است . همانطور که بارها به لحاظ تاریخی و مذهبی و روانشناختی نشان داده ایم حوا جمال دل نفس مرد است و عشق مرد به زن همان عشق او به نفس خویشتن است و غایت نفس پرستی یعنی کفر اوست .بهرحال این عشق بخودی خود نه اجتناب پذیر است و نه گناه ، آنچه که خطا و گناه و فسادآور و نابود کننده است از دست رفتن ولایت عقلی – دینی مرد به زن است و سلطه زن بر مرد . این همان سلطه نفس پرستی مرد است و غلبه کفر و تباهی و جهل و جنون او . این سلطه در عصر جدید از بطن شعار برابری آغاز شد و بسرعت به سلطه زن بر مرد و زن سالاری و زن ذلیلی مرد منتهی شد . این برابری هرگز رخ نداد زیرا نمی توانست رخ دهد همانطور که تساوی ظرف و مظروف و ترادف ماده و معنا امری عبث و احمقانه است و مثل اینست که بخواهیم تن و روح را برابر سازیم و یا دل و اندیشه را مساوی پنداریم . این تساویگری یک جنون مبرهن بود که هدفی جز نفس پرستی مرد در لباس عشق به زن نداشت و این همان را ه ضلالت و دوزخ بشر در تاریخ بوده است .

امروزه نیز بوضوح شاهدیم که در همه جوامع و فرهنگها و خاصّه فرقه های ضالّه آنچه که در درجه اول خودنمائی می کند و شعار و هویّت محوری آن است زن سالاری می باشد و بردگی مرد تحت الشعاع بولهوسی مالیخولیائی زن . این همان اساس  فروپاشی خانواده بعنوان هسته مرکزی تمدن و فرهنگ و اخلاق و عقلانیت است . این فروپاشی موجب پیدایش احزاب و اتحادیه های امپریالیستی در جهان شد که کانون مردان تباه بواسطه زنان است که دیوهای عنان گسیخته و دیوانه قدرت هستند .

امپریالیزم و صهیونیزم محصول شعار برابری زن و مرد و زن سالاری است .

 جهان را بسوی نابودی می کشانند مردان بی هویت و بی اراده ای که میخواهند بر جهان سلطنت کنند .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دلدار نیک : رکن چهارم دین زرتشت

 

کردار و گفتار نیک معلول پندار نیک است و امّا پندار نیک معلول چیست ؟

آیا می توانیم پندارهای خود را کنترل کنیم و یا مولّد پندار نیک در ذهن خود باشیم ؟

بخودی خود  چنین امری محال است زیرا نخست انسان بایستی دوستدار نیکی باشد و برای دوست داشتن نیکی بایستی دلی نیک داشت . یعنی دلدار نیک منشأ ذاتی آن سه نیکی معروف دیگر است. یعنی بایستی یک دوست نیک داشت و دل را به او سپرد تادل هم دوستدار نیکی شود تامولّد پندار نیک و سپس گفتار و کردار نیک شود . و این همان امر امامت است که در اسلام رخ نموده است و دین زرتشت را کامل ساخته است.

انسان بخودی خود موجودی شرور و بدخواه و حریص و بولهوس وحیوان صفت است و بلکه شرورترین حیوانات است الا اینکه دلبری نیک داشته باشد و دل در گرو او داشته باشد تا دلش را به نیکی هدایت کند زیرا دل آدمی یعنی احساسات انسان کانون تولید اندیشه و امیال واعمال و گفتار نیک یا بد است . و اینست که در معرفت اسلامی گفته می شود که « بی امام کافر است » یعنی کسی که دلدار و دلبری نیک نداشته باشد نمی تواند نیکوکار و نیکوپندار و نیکوگفتار باشد الا اینکه نیکو دلداری داشته باشد تا بتواند قلباً دوستدار نیک باشد . در واقع تنها اصل و رکنی که اسلام محمدی بر دین خدا افزود همانا امامت است که دل را نیک می کند ولذا اسلام دین امامت است . و لذا کسی که این اصل را قبول ندارد هنوز بر دین محمد وارد نشده است ومسلمان نیست. 

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ماهیت رسانه ای سینما

 

سینما در یک کلمه همانا صنعت و هنر بازی و بازیگری و بازیچگی و بازی دادن است . فلسفه سینما چیزی جز فلسفه « بازی » نیست . بازی ای که از تأتر یونان باستان آغاز شد و در تکنولوژی جدید کامل گردید . واژۀ Theatre  در تعبیر هرمنوتیک ( تأویل کلام ) به معنای « خدانمائی » است همانطور که لفظ Theo به معنای خداست . تأتر به معنای نمایش خدا یگونگی بشر است . و لذا نخستین نمایشنامه های یونانی تماماً دربارۀ هویت خدایان اسطوره ای یونان بوده است که در آثار هومر ،هسیود ، سوفوکل و اریستافانس منعکس می باشد . کل فرهنگ و تمدن غرب بر اساس باورها و احساسات و القاعات الهه های این آثار پدید آمده است و لذا کل این تمدن در سینما بعنوان ترمینال غایت خدانمائی بشر به مالیخولیا و انهدام  کشیده شده است .

اگر بانیان اندیشه های تأتری دریونان باستان را نمی شناسیم که چگونه انسانهائی بوده اند ولی سلاطین سینما را بوضوح می شناسیم که چه دجّالهائی هستند و گوئی که تجلّی همان یکصد و اندی خدایان اسطوره ای یونان می باشند که بشریت را به بازی جنون و مالیخولیای خود مبتلا نموده اند . مطالعه زندگی شخصی و هویت خصوصی این نوابغ سینمائی کافیست تا ما را در این باور به یقین برساند : الهه های جنون شهوت و حرص و سلطه و فریب و دغلبازی و مالیخولیا که دم از رسالت نجات بشری و اشاعه حقیقت می زنند و از فریب بشریت لذّتی شیطانی می برند : جان هوستون ، تارکوفسکی ، اورسون ولنر ، فلین ، آنتونی کوئین و ... و تازه اینان خوبان و قدیسین جهان سینما محسوب می شوند . امروزه جهان مافیائی سینما به مثابۀ کارخانه فراماسونی تولید فرهنگ و باور و اسطوره و رهبر و آرمان و مدینه های فاضله است و کل تاریخ را هر گونه که ابر قدرتها بخواهند تغییر صورت می دهند و کل واقعیت های جاری جهان نیز هر گونه که سلاطین صنعت و بانکداری جهان و شرکتهای چند ملیتی اراده کنند در مقابل چشم جهانیان تصویر می شود و شبانه روز در خانه ها اراده آفرینی  و تولید احساس و اندیشه می کنند .

امروزه برای اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان ، حقیقت همانست که بر روی صفحه های تلویزیون عیان می شود . سینماعرصه پیدایش دجّالیت آخرالزمان است . سینما گران تجسم شیاطین هستند و سینما زدگان هم به مثابۀ حزب شیطان .

امروزه حقیقت ، دشمنی جز سینما و تلویزیون و ماهواره ها و شبکه های اینترنتی ندارد . امروزه نجاتی جز نجات از اسارت مالیخولیائی این دجّال نیست . سینما تجلّی برزخ زمین است ، سرابی که حتّی لحظه ای مجال اعتراف به تشنگی هم نمی دهد .

جهان سینمائی نه هست و نه نیست .

سینما قلمرو پیدایش و القای غایت نیهیلیزم روانی و عاطفی در سراسر جهان بشری می باشد . نیهیلیزمی که کارخانه جهانی تولید انواع جنون ها و جنایتهای نو به نو می باشد . سینما رسانه مالیخولیاست .  

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا عدالت همان برابری است ؟

 

عدالت را مترادف برابری دانستن عین حماقت و هذیان است و بلکه عین ستم و تجاوز به حقوق ذاتی افراد بشری می باشد . برابرسازی استعدادها، دانائی ها ، ایمان ها ، فضیلت ها و شرایط جسمانی و روانی و نیازهای متفاوت عین نادیده گرفتن واقعیت و کتمان نیازها و توانائی های متفاوت است . این نوع برابرسازی فیزیکی و رفتاری جز به انهدام و سرکوبی روانی انسانها نمی انجامد . موجودات فقط در نابودن خود برابرند . برابری برخاسته از عدم پرستی و انهدام سازی و طبع ویرانگری بشر است . همه جدال ها و جنگها برخاسته از اندیشه برابرسازی است . برابرشدن با دیگری یعنی نابود شدن . عدالت اینست که هر کسی بسوی خصائل و استعدادها و نیازهای خود حرکت کند و آنها را دریابد ، بشناسد ، اصلاح کند و کامل سازد و در سمت اتحاد و تعالی روحانی خود بکار گیرد و در اختیار همگان قرار دهد تا هر کس  موجودی منحصر بفرد و بی تا باشد . برابرسازی صوری حاصل غایت قشری گری است . تلاش برای برابرسازی جز فساد و جنون و جنایت بهمراه نداشته است . این فلسفه محصول ارادۀ به تقلید کردن است که برخاسته از بخل و حقارت بشر است و انسان را در حقارتش می ستاید. این یک فلسفه ماشینی و حاصل ماشین زده گی بشر است .

قرآن کریم بوضوح حماقت این نوع فلسفه را بر ملاء می کند : آیا عالم و جاهل برابر است ؟ آیا پاک و ناپاک برابر است ؟ آیا مؤمن و کافر برابر است ؟ امروزه شعار برابری موجب شده که مردان مبدّل به دیوهای ملوسی شده و زنان مبدّل به عنکبوتهائی مردخوار گشته و بچه ها مبدّل به غولهای والدین خوار شده اند و جملگی در مالیخولیای بی هویتی و گمشده گی خود جان می کنند . بقول علی (ع) عدالت بمعنای قرار گرفتن هر چیزی بر جای خودش می باشد نه هر کسی بجای دیگری . این تناسخ و مالیخولیاست . اندیشه برابری حاصل تکنولوژیکی شدن روان بشر مدرن است که هیچکس نمی خواهد خود باشد . این گریز از خویشتن خویش عین دیوانه سازی خویش و جنون سالاری است. این نفرت از هویت ذاتی خود و خلقت الهی خویش عین کفر بشر است و لذا همه داعیان برابری علناً دشمنان دین و اخلاق و فضائل انسانی هستند و فساد و تبهکاری را اشاعه می دهند و نهایتاً انقراض نسل بشررا خواهانند . این برابری در مرحله نخست موجب فروپاشی خانواده بوده است که این فروپاشی اساس همه مفاسد جهان برابری است . وقتی زن بخواهد کارهای مردانه کند و بچه ها هم بخواهند از والدین خود تقلید نمایند چنین خانه مبدّل به دیوانه خانه می شود و همه حقوق و وظایف و نیازها درهم می ریزد و هیچکس متعهد نیست حتّی بخودش . برابرسازی چیزی جز نابودی حقوق و وظایف نیست همچنین نابودی غرایز و عواطف ونیازهای فطری انواع بشری .

اگر عصر مدرن را عصر از خودبیگانگی می دانند حاصل سلطه اندیشه های برابرساز است . فکر برابری فکر نابود سازی فطرت ها و بی تائی ذات است.

یگانگی روح انسان بواسطه حضور روح خدا در بشر ربطی به برابری ندارد . یگانگی را همان برابری دانستن منشأ همه جهالت ها و جنونها و ظلمها و فریبهاست . بشر مدرن را بقول مولای رومی تقلیدش بر باد داده است تقلیدی که امروزه نام برابری بر خود نهاده است و این رجعت به طبع میمونی بشر ا ست .  

                    استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دربارۀ امرار معیشت ( رزق )

( سخنان علی (ع) )

 

v     اگر کسی را در اطاقی حبس کنند رزق او می رسد از همان راهی که مرگش می رسد .

v     دورانی فرا می رسد که هیچ رزق حلالی یافت نمی شود و مؤمنان با یاد خدا سیر می شوند .

v     دین شما پوست و گوشت و خون شماست پس رزق خود را پاک کنید تا دین شما پاک شود .

v   زیانکارترین مردم کسی است که بدنش را برای امرار معیشت فرسوده می کند چنین کسی با حسرت از دنیا می رود و با گناهانش به آخرت وارد می شود .

v   رزق بر دو نوع است : یکی آنکه تو را می جوید و دیگری آنکه تو آنرا می جوئی . نوع اوّل از آن مؤمنان است و نوع دومش از آن مشرکان .

v     کاری که در آن عذاب است رزق حاصل از آن عذاب آورتر است .

v     آسانگیری در کار ،رزق را آسان می سازد .   

v     رزق از قبل تقسیم شده است .

v     آدمی با زجر کشیدن بر رزقش نمی افزاید .

v   هرگز خود را برای رزق خانواده به عذاب نینداز زیرا اگر آنها مؤمن باشند رزقشان از نزد خدا می رسد و اگر مؤمن نباشند فقط برای گمراه کردنشان رنج کشیده ای .

                                                                    « غُررالحکم و دُررالحکم »

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

لحظه ای در خود بمان ای بی وجود

 

عجب است که آدمی حتّی یک آن در انزوا و حتّی عالم خواب هم نمی تواند درخود و با خود و خود باشد و تصورش از خود حتّی غیر ممکن تر از تصور خداست و آنگاه شبانه روز مدعی خودم خودم و منم و منم است و جز اثبات خود کاری ندارد ، اثبات چیزی که مطلقاً نمی داند که چیست و لحظه ای نمی تواند فارغ از خیال غیر خویش باشد .

این خیال محال و این تصوّر بی مثال و این ادعای وصال از برای « من » چیست ؟ من کیست ؟

این نقطه لا متناهی و نابوده که آدمی برایش جان می دهد تا بدستش آورد چیست ؟ این همان عدم است چرا که آدم از عدم است و منیّت آدم جز عدم پرستی و لذا کفر و جنگ او با هستی خویش نیست .

آدمی جز غیر نیست و غیر را خود پنداشته و می پرستد تا شاید تسخیرش نماید و نام خود بر آن نهد و این دزدی و مالیخولیا را عشق می نامد .

کار آدمی در جهان هستی چیزی جز غیر زدائی از خویشتن نیست و این همان راه تقوی و تزکیه و طهارت نفس و مقام عصمت است تا به خود برسد خودی که جز خدا نیست . خود آدمی خداست و آدمی جز خدا همه را می جوید و می پرستد و نهایتاً لعنت می کند .

این دیگرانند که در ما و بجای ما زندگی می کنند و لذا از همه متنفریم . بیائیم از همه دل بکنیم تا بتوانیم همه را دوست بداریم و خود باشیم .

                                                                                              استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مالیخولیای محبّت

 

محبّت بزرگترین امتحان برای بشر است که آیا قدرش را می داند و حقش را ادا می کند . محبت هر چه خالصانه تر و بی توقع تر باشد در انسانهائی که مورد محبت قرار می گیرند مولّد تکبر وغرور شدیدتری می شود و ایجاد نوعی امر مشتبه می کند و احساس  خدائی کرده و کوس انالحق می زنند . این امر در کسانی که در اطراف مردان حق قرار دارند همواره دیده شده است . بی تردید این احساس مالیخولیائی حاصل بی معرفتی و عدم اطاعت از منشأ محبت است بخصوص اگر مشمول شفاعت و کرامتی شده باشند . آنها با خود می گویند « مگر من چه هستم که اینقدر مورد لطف و کرامت بی شائبه قرار گرفته ام ؟  لابد حتماً چیزی هستم و چیزی دارم که خودم هم تاکنون نمی دانسته ام ولی او دیده و تصدیق کرده است پس بایستی مرا بپرستد و بیش از این بمن خدمت نماید و مشکلات مرا رفع و رجوع کند و از من ممنون هم باشد که به او اجازۀ این خدمت را می دهم . » این نجوای ابلهانه همه کسانی است که به درجات متفاوتی مورد محبت قرار می گیرند و لذا بسرعت به کینه و عداوت با منبع محبت می رسند و از او طلبکارمی شوند و چه بسا قصد جانش می کنند و از او انتقام می ستانند . محبت را فقط بواسطه اطاعت می توان هضم و جذب نمود . غول بچه های نسل جدید محصول محبت های بدون اطاعت می باشند . آنچه که انسانها را در قبال محبت به جنون می رساند عدم اطاعت از مرجع محبت است . آنکه محبت می بیند بایستی اطاعت کند تا تربیت شود و معرفت یابد و گرنه دیوانه می شود . این معضله یکی از مهمترین علل ناز و تکبّر و جنون زنان در قبال شوهران است و نیز فرزندان در قبال والدین و مریدان در قبال مردان حق و نیز همه مردمان در قبال محبت خداوند . آنکه از منشأ محبت ، اطاعت نکند به دام اشقیاء می افتد و از آنان اطاعت می کند .

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جنون دختران تحصیل کرده

 

چرا دختران هر چه بیشتر تحصیل می کنند متکبّرتر و احمق تر و محبّت ناپذیرتر و شقی تر می شوند و زندگی خود را تباه می کنند و نهایتاً اسوۀ جنون و شقاوت شده و به انواع امراض روانی مبتلا می گردند ؟

آیا این تقصیر علم است ؟ از قدیم گفته اند درختی که پر ثمرتر است سر به زیرتر است و انسانی که عالمتر  است متواضع تر است و با محبّت تر و خادمتر و بی توقع تر . گوئی آنچه که در مدارس مدرن تعلیم داده می شود علم نیست و بلکه ضدّ علم است که از انسانها غولهای آدمخوار می پرورد . و این امر در دختران دو صد چندان مهلکتر خود نمائی می کند چرا که قرار است فطرتاً اسوۀ رحمت و گذشت و مادریّت باشند.

ماهیّت علوم جدید شدیداً ضد انسانی و شقی و جهانخوار است و جز تحقیر روح انسان کاری ندارد . بس که اندر مدرسه تحقیر انسان کرده اند فارغ التحصیل علم را همچو حیوان کرده اند . و بلکه همچو شیطان کرده اند . لطافت روح دختران نو بالغ تاب تحمل اینهمه شقاوت و حقارت را در مدارس و دانشگاهها ندارد . گوئی فرمولهای فیزیک و شیمی و ریاضی و روانشناسی و غیره قاتل روح دختران است زیرا اکثر قریب به اتفاق فارغ التحصیلان دانشگاهها زندگانی تیره و زشتی می یابند و گوئی روح زندگی و رحمت و محبت از وجودشان رخت بر می بندد. براستی آیا روان شناسی جدید هرگز به این معضله مهلک پرداخته است ؟ چرا دانشگاهها از دختران غولهائی بی عاطفه و عقیم و آدمخوار می پرورد ؟ این چه عملی است که روح و دل را می میراند ؟

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

طلاق : ناز آخر

 

بارها نشان داده ایم که کفر زن همان قلمرو نازهای اوست . و امّا آخرین ناز او که تلاش برای ادامۀ کفر زناشوئی است همانا تقاضای طلاق می باشد . این ناز آخرین بالاخره بر سر زن می شکند و او را به مکر و بازیش مبتلا می سازد و زن با کمال ناباوری به ناگاه خود را طلاق یافته می یابد . ولی باور نمی کند و تا سالها در انتظار بازگشت شوهر و آغاز دوباره و هزار چندان برتر از ناز قدیم می نشیند ولی خبری نیست . بسیارند زنانی که تا دم مرگ هم طلاق خود را باور نمی توانند کرد زیرا در اوج بازی و مکر و ناز خود به ناگاه مطلقه شدند . این همان مصداق سخن خداست که « مکر مکنید  که مکر خدا برتر است » . اینان به مکر خدا مبتلا شده اند . آنان از طلاق هرگز طلاق را منظور نداشته اند بلکه در انتظار توبه و بازگشت شوهر بوده اند تا بازگردد و این بار آنان را چون خدا بپرستد و مرید بولهوسی آنان شود . ولی این آرزو را به گور می برند زیرا اگر مرد هم بخواهد چنین کند خداوند نمی گذارد . ولایت مرد بر زن یک حق و حکم اجتناب ناپذیر الهی در زندگی زناشوئی است . تلاش زن برای تن در ندادن به این ولایت و بلکه مرد را تحت ولایت خود کشانیدن موجب بروز انواع نازهای پیچیده و حیرت آور و مالیخولیائی می شود و چه بسا زن را در ناز و مکرهایش دیوانه می کند تا اینکه در طلاقش بخود می آید که دیگر دیر است .

تقاضای طلاق ، آخرین ناز و مکر زن است که به آن مبتلا شده و تا ابد کیش و مات می گردد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز عشق مرد به زن

 

در زن چه چیزی است که مرد را اینسان مجذوب و مفتون و دیوانه می سازد . نیاز جنسی فقط اوّلین صفحه از کتاب عشق زناشوئی است که بزودی باطل می شود ولی این ابتلاء و نیاز روانی مستمراً شدید تر و عمیق تر می گردد . این چه راز و نیازی است . در خلقت ازلی حوا از بطن چپ مرد یعنی از سینه مرد خلق شده است . در واقع زن جمال دل مرد بعنوان کانون اراده و حیات اوست . لذا عشق مرد به زن عشق او به قلب خویشتن است و عرصه غایت خود پرستی مرد است . و مرد حق ندارد مرید ارادۀ خود شود بلکه بایستی اراده اش را تحت فرمان عقل و ایمان و معرفت قرار دهد و تسلیم ارادۀ خداوند نماید . مرد بایستی زن را دوست بدارد و این واقعه ای اجتناب ناپذیر و بر حق است و همان حب نفس است ولی نبایستی از نفس خود اطاعت کند زیرا عین کفر است و اینست که اطاعت مرد از زن بدون شک موجب کفر و فساد و تبهکاری می شود .

و اینست راز ولایت زناشوئی و سرّ اطاعت زن از مرد . این همان اطاعت ارادۀ مرد از ارادۀ خداست . مؤمن ترین مردان هم در اطاعت از زن خود کافر و تباه شده اند . و مرد حتّی اگر خودش کافر باشد در جریان به طاعت کشیدن زن تحت امر خودش مجبور است که به راه عقل و دین و وجدان برود زیرا زن حاضر نیست که از مفاسد و کفر مردش تبعیت کند . زن نیز در اطاعت مؤمنانه از مرد است که دارای اراده می شود زیرا مرد ظرف ارادۀ اوست .اینست که تکلیف نهائی دین زن و مرد در امر ولایت زناشوئی تعیین می شود . مردی که از ارادۀ زنش پیروی نکند و زنی که از ارادۀ عقلانی مردش پیروی کند این دو به راه هدایت می روند و سعادتمند می شوند . زن اگر مؤمنه هم باشد خواه ناخواه دشمن آشکار ایمان و عقل مرد است و این قانون الهی در خلقت است که در قرآن هم مذکور است .

                                                                                                                                       استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« پاستور »

پیامبر حیات زدائی از زندگی

 

پاستورپدر بهداشت مدرن و بنیانگزار جنون استریل کردن جهان بجای اینکه میکروبها را نابود کند زندگی را نابود کرد تا میکروبها هم همراه زندگی نابود شوند . و امروزه کل جهان طبیعت شبانه روز در حال سمپاشی و استریل شدن وواکسینه گشتن است تا هیچ میکروبی باقی نماند تا موجب بیماری انسان شود . غافل ازاینکه با تحلیل دادن قوۀ حیات ، میکروبها تغییر ماهیت داده و با جهش ژنتیکی قدرتمند تر گشتند و این فقط قوۀ حیات بود که تحلیل رفت و امپراطوری میکروبها را ممکن ساخت و بر انسان مسلط کرد . امروزه کل بهداشت و درمان مدرن کاری جز مسموم ساختن حیات بر روی زمین ندارد و این شیطان نبرد با زندگی مبدّل به اساس پزشکی مدرن شده است و داروسازی مدرن کاری جز تولد سموم مهلکتر ندارد و این جنگ با حیات است به قصد ادامه حیاتی مرگبارو مسموم با مرگ تدریجی . انسانها از کودکی با جنون واکسینه کردن مهد کشت میکروبها شده و میوه جات از بدو شکوفائی با انواع سموم مهلک آبیاری می شوند . نبرد با باکتریها اصل اول دانش پزشکی گردیده است درحالیکه باکتریها عناصر اوّلیه پیدایش حیات بر روی زمین هستند . این جنگ با زندگی نامش علم پزشکی است . امروزه با انواع مواد شیمیایی و از طریق سوزاندن و منجمد نمودن غذاها سعی در نابودی میکروبها دارند در حالیکه میکروبها در حال دگردیسی هستند و فقط زندگی در حال انقراض می باشد و بشر مدرن سموم را بجای غذا مصرف می کند . و این غذای اهل دوزخ است که بقول قرآن سموم و چرک و خون و فسادند که بعنوان غذا و دوا استفاده می شوند .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بنیاد علم جامعه شناسی

 

این واضح است که خانواده هسته مرکزی و ازلی پیدایش جامعه و تاریخ و مدنیّت و لذا حکومت و سیاست و قانون است ولی عجب است که جامعه شناسی مدرن بررسی و مطالعه خانه و خانواده را حتّی بعنوان یکی از موضوعات اصلی خود هم مدنظر قرار نداده است . تنها فیلسوف جامعه شناسی که علم جامعه شناسی را از اساس مورد بررسی قرار داد فردریک انگلس یار و همکار مارکس بود که پیدایش زناشوئی و تشکیل خانواده را راز اصلی پیدایش جوامع و طبقات و حکومت ها می دانست و تحقیقات او تا به امروز هنوز هم یک شاهکار ماندگار است ولی متأسفانه هرگز پیگیری نشد و این علم در همان آغازش عقیم و مسکوت باقی ماند و علم جامعه شناسی الفبایش را رها کرده به امور روبنائی و ثانویه مثل حکومت و طبقات اجتماعی و اقتصاد پرداخت و تبدیل به مجموعه ای از آمار و نظریات آرمانی شد و از شناخت ذات پنهان خانواده غافل گردید .

ما در این نشریه تلاش کرده ایم تا به این غفلت عظیم پاسخ گوئیم و جامعه شناسی را به اصول واقعی خود استوار سازیم که همانا راز رابطۀ آدم – حوائی است که نطفه اولیۀ پیدایش تاریخ تمدن می باشد . اگر بخش عمده ای از مقالات این نشریه بر محور امور خانواد گی و زناشوئی قرار دارد از بابت اهمیّت واقعی و تاریخی این امر بعنوان اساس تاریخ و فرهنگ و تمدن و مذهب و حکومت می باشد . اگر بررسی هر امری ما را به معضله آدم و حوا می رساند بر واقعیتی آشکار قرار دارد منتهی واقعیتی که از جهل و مکر بشری کتمان شده است ولذا همه علوم انسانی و اجتماعی را بی ریشه و ناکار آمد و فریبنده نموده است.

                                                                                                                                     استاد علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اعلان جرم بر علیه حضرت علم ؟

 

اگر ما جهان سومی ها و مخصوصاً مسلمانان کمترین انتقادی به دانش اروپائی بنمائیم متهم به تحجّرو  بنیادگرائی و رجعت به غار نشینی می شویم در حالیکه خدایان علم و اندیشه پسا مدرن غرب نخستین کسانی بوده اند که علمی بودن علوم اروپائی را از بنیاد مورد سئوال قرار داده اند هر چند که متهم به جنون گشته اند . مثل نیچه که کل مدرنیزم را به چالش گرفت و متهم به جنون ادواری و سفلیس شد . ادموند هوسرل پدر فلسفه پدیدار شناسی که دانش اروپائی را مواجه با برزخ  و بن بست تاریخی معرفی نمود و او هم متهم به جهود بودن شد و طرد گردید ! هایدگر پدر اگزیستانسیالیزم که مرگ فلسفه اروپائی را اعلان نمود و تکنولوژی غرب را قلمرو ظهور برزخ نامید و او هم متهم به نازی بودن گردید و مسکوت ماند . و یا اشپنگلر که تمدن غرب را در حال افول دانست و متهم به نیهیلیست بودن گشت . آلبرت انیشتن بزرگترین نابغه علمی غرب که ماهیت علم اروپائی را به زیر سئوال برد و ادعا کرد که بایستی در اصول علوم غربی تجدید نظر نمود و او هم متهم به بیماری آلزایمر و جنون گردید . آلبرت شوایتزر که پزشکی غرب را متهم به نژاد پرستی و نژاد کشی در آفریقا نمود و محاکمه شد و ...  با این احوال اگر مسلمانی به گوشه قبای علوم و فنون نقدی نماید قبل از هر کس از جانب خود مسلمانان متهم به توحّش و بلکه کفر و الحاد می شود چرا که پنداشته می شود آن علمی که در قرآن مدنظر است جز علوم غربی نمی توان بود ؟ و عجبا !؟

 بیائیم باور کنیم که غرب زده گی ما جز در پرستش علوم و فنون غربی نیست .

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دربارۀ گناه

از سخنان امام علی (ع)

 

اصل بر این نیست که گناه نکنید بلکه بر آن است که توبه کنید .

دوستی با دنیا ، منشأ گناه است .

ترس ، بزرگترین گناهان است .

بدترین گناه تو آن گناهی است که ناچیزش  می دانی .

عمل کردن بر خلاف علم خویش ، گناه کبیره است .

آنکه نادانسته گناه می کند از گناه بر کنار است و عذابی ندارد .

کسی  که گناه را درک می کند بر آستانه رستگاری قرار دارد .

عقل موجب دوری از گناه است .

گناهکار رسوا کننده خویشتن است .

گناهی که تو را اندوهگین کند در نزد خدا بهتر از ثوابی است که تو را مغرور نماید .

سکوت بر گناه دیگران مشارکت در گناه است .

مردم بواسطه زیادی گناه است که از مرگ می ترسند .

هیچ گناهی نیست الا در اطاعت از خویشتن .

جهل گناه است .

گناه موجب از بین رفتن عقل است .

آرزوها کارگاه توجیه گناه هستند .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

باج خواهی از محبّت

 

در میان همه انواع کفران بشری چیزی احمقانه تر و شقیانه تر از باج خواهی از محبّت و کانون محبّت نیست . باج خواهی فرزندان از والدین و از آن هولناکتر باج خواهی زن از شوهر . و از آن کافرانه تر باج خواهی شاگرد از استاد و مرید از مراد . این باج خواهی جنگ با هستی خویش است زیرا خداوند بواسطه محبّت خود انسان را خلق نمود . این کفران محبّت و بلکه خصومت با محبّت است و می گوید : « حالا که مرا اینقدر دوست می داری ونگران سرنوشت من هستی پس پا بر روی عزّت و ایمان خود بگذار و تسلیم بولهوسی و امیال فاسقانه من شو و گر نه خودم را تباه می کنم تا تو را زجر دهم و آبروی محبّت تو را هم ببرم . » این جنگ با محبّت است . این معنا و منطق همه کسانی است که از محبّت سوء استفاده می کنند و این همان استفاده از محبّت بر علیه صاحب محبّت است  در میان همه پلیدیهای بشر این یکی از همه نابخشودنی تر است و لذا عاملان این نوع باج خواهی بزودی به اشدّ عذابها مبتلا می شوند . این عذاب ویژه ای است که در فرزندان عزیز دردانه و بچه ننه و زنان با ناز و نمک بحرام و شاگردان و مریدان فرصت طلب و احمق و خیانتکار شاهدیم . این جنگ با نهایت رحمت خداست . عدم درک محبّت و لذا محبّت ناپذیری بزرگترین منشأ حماقت و شقاوت بشر است . تهدید نمودن انسانهای با محبّت در جهت منافع نامشروع موجب می شود که محبّت در دل اهل محبّت تبدیل به قهر و غضب الهی شده و فرصت طلبان و تاجران محبّت را به نهایت فضاحت و رسوائی انداخته و بدام اشقیائی افکند که باج دهند تا از شقاوتشان در امان بمانند .

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حق اندوه

 

شاید انسانی ترین تعریف ویژه بشر بعنوان یک حیوان این باشد : حیوانی اند وهگین !

جز انسان در هیچ حیوان دیگری غم و حزن واندوه درک نشده است الّا حیواناتی که در رابطه مستقیم با انسان زیسته و اهلی و دست آموز بشر شده اند که امراض بشری را هم از جمله حزن و اندوه به ارث برده اند .

نیچه ، انسان را حیوان مریض نامیده است ولی تنها مرضی که مختص انسان است همانا اندوه و غم است که منشأ سایر امراض اوست . اگر آدمی اینهمه امراض جسمی و عصبی و روانی دارد که هیچ حیوانی ندارد تماماً بر خاسته از بیماری روح اوست و بیماری روح اساساً همان حزن و اندوه است. هر چند که هر فردی برای غم و اندوه خود دلایل خاصی دارد ولی در هیچ شرایطی نیست که بشر بی اندوه باشد .

البته چه بسا انسانهائی دیده می شوند که گوئی هیچ اندوهی ندارند و حداکثر متشنج و پرخاشگر یا افسرده اند ولی لزوماً اندوهگین ومحزون نیستند . اندوه جدای حالاتی مثل احساس  ناکامی و شکست و بدبختی و درد و فقر است . اندوه یک وضعیت ویژه از دل انسان است و نه ذهن او . فراوانند کسانی که از حزن قلبی بیگانه اند . بغض و کینه و عقده های قلبی اموری جدای حزن هستند و انسانهای محزون عموماً آرام و سردرگریبان و بی آزارند و غرق در تنهائی می باشند ومعمولاً درون گرا هستند . اصولاً درون گرائی و حزن امری واحد است . آنانکه روی به دل خویشند محزون هستند و روحیه ای بسیار لطیف و رقیق دارند و بقول معروف مستمراً مشغول نیشتر زدن به دل خویشند و خوردن خون دل خویش . انسانهای محزون دارای دلی خونبارند . در فرهنگ عرفانی حزن دل و خون دل خوردن ویژه کسانی است که اهل دل و معرفت و محبّت باشند . در احادیث اسلامی هم آمده است که  « خداوند دلهای محزون را دوست می دارد » . گوئی حزن دل نشانه زنده بودن دل است و دل زنده همانا دل مؤمنان است که با عشق پاک زنده می شود . اندوه ویژه عشق و عشق و معرفت بی اندوه بکار صاحبش نمی آیند و گوئی که اندوه و حزن قلبی عامل هضم و جذب عشق و معرفت است . اندوه محصول از خود گذشتگی و تقوا و خویشتن داری و ایثار است . از خودگذشتن در معنای حقیقی همان از دل خود گذشتن است زیرا دل هر کسی هسته مرکزی وجود اوست . آنکه از حقوق دل خود می گذرد دل را محزون می سازد و گوئی دل از صاحبش ناراحت و شاکی است و از او انتقام می ستاند و او را از جهان بیرون بری و بیزار می کند و بسوی خود می خواند و او را همدم و همنشین خود می طلبد . و می گوید : حال که محبوبم را از من گرفتی پس خودت با من باش و از نزد من مرو ! در واقع آنکه بر اساس دین و تقوی و معرفت از محبوبهای خود می گذرد اهل دل می شود و آنچه که فرد را بسوی دلش فرا می خواند تا همنشین دل خود شود همان قوۀ حزن و اندوه است . اندوه ، حق دل است دلی که اندوه ندارد قطعه گوشتی بیش نیست و هنوز روح نیافته است . زنده شدن دل در فراق محبوب رخ می دهد آنهم فراقی بر حق و برای رضای حق . حزن محصول فراق است فراق از امیال قلبی در این دنیا . این حزن فراق است که دل آدمی را بسوی صاحب و خالقش می کشاند و به محضر او می برد . به یک معنا حزن دل حاصل رویاروئی دل با خدای دل است تا خدا را بر دل وارد نماید و مقیم در خویش کند و از فراق یاران جفاکار نجات یابد . دل تا به خالقش نرسد از اندوه رها نمی شود . پس  حزن دل از ایمان و شوق وصال با یار ازل است و اینست که خداوند قلوب محزون را دوست می دارد و تا دلی به نهایت حزن و اندوه نرسد از غیر او پاک نمی شود و لایق پذیرائی از او نمی شود . حزن دل همان واقعه تزکیه و تطهیر دل است . دل آدمی با حزن واندوه پاک و بی غش و منور می شود تا لایق یار ازلی گردد و خانه خدا شود که گفته اند : دل مؤمن خانه خداست .

 حزن نشانه حبّ است : حبّ ناکام به غیر خدا ! آنکه از حزن دل می گریزد در واقع از خدا می گریزد . آنکه به انواع اشتغالات و ابتذال و هر کس و ناکسی روی می کند تا حزن دل را فراموش کند و یا نابود سازد بزرگترین خیانت را به دل خود یعنی به هسته مرکزی وجودش می کند . گرایش به مخدرات و الکل ونشئگی ها جملگی برای فرار از حزن دل است ولذا به بدترین عذابها منجر می شود . حزن دل دریائی است که نفس انسان را از دنیا و هر ابتلای ناحقی می زداید . دل جز با حزن و اندوه در تنهائی با فکر و ذکر خدا پاک نمی شود و چون پاک شد حزن هم پایان می یابد و او می آید .

                                                                               استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا خدا کافیست ؟

 

آیا براستی  کدامیک از ما داعیان خداپرستی خداوند را در زندگی خود و مخصوصاً در گرفتاریهای خودمان کافی می دانیم و جز از او یاری نمی طلبیم و مغز سورۀ حمد را در زندگی بکار می گیریم که : خدایا فقط از تو یاری می جوئیم !؟ اگر چنین نیست پس نمازهایمان ریائی و کذّابانه است و مصداق این آیه است که : وای بر نمازگزاران ریائی !

دین و مسلمانی فقط در کلمۀ « خدا کافیست » خلاصه می شود و مابقی تعارف است .

کدامیک از ما به هنگام بیماری فقط از خدا یاری می جوئیم ؟ کدامیک از ما به هنگام نداری فقط از خدا یاری می جوئیم ؟ کدامیک از ما به هنگام اضطرار و درماندگی فقط خدا را یاد می کنیم و می نشینیم تا او به دادمان برسد ؟ و ......البتّه می گویند که : درست است که همه چیز از خداست ولی بایستی تلاش کرد و به این در و آن در زد و .... تا خدا به دادمان برسد و ....؟ این ولی ها و امّاها اساس شرک و نفاق ماست .

اگر چنین است پس مرز بین شرک و دین کجاست ومحک خدا پرستی چیست جز الفاط و توجیهات تو خالی و ادعاهای نمایشی . آدمی تا لا اقل فقط یکبار هم که شده اگر در مواقع گرفتاری بر سر جای خود ننشیند و دست یاری بسوی کسی دراز نکند و یاری خدا را نبیند کل دینش ریا و نفاق است و خدایش مردمند و ایمانی بوجود خدا ندارد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قبض و بسط روح

 

طبق معرفت قرآنی درک می کنیم که روح همان امر و اراده الهی در بشر است و همان راز و علّت انسانیت و تعهد او در قبال حیات و هستی و خالق خویش است و همان حقی است  که دین را پیش روی بشرمی نهد و انسان را ذاتاً خلیفه خدا می سازد . آنچه که عهد و مسئولیت و معنویت نامیده می شود برخاسته از حضور روح خدا در بشر است . روح همان قلمرو اراده بشر و لذا مسئولیت است . قبض و بسط روح همان میزان قدرت و حیطه اراده و انتخاب و خلاقیت و مسئولیت انسان را تعیین می کند و منوط به تلاش انسان در قبال احکام دین است زیرا احکام دین همان تشریح موضوعات قلمرو روح است که موجب انبساط و توسعه و قدرت اراده و اختیار است . یعنی روح در قلمرو حرکت در دین و جهاد در احکام خدا موجب توسعه و بسط و قدرت می شود و انسان را صاحب قدرت معنوی و توسعه جهان در نفس خود می سازد .

انقباض همان انقباض نفس و تنگ و محدود و حقیر شدن جهان باطن و جهان بیرون در انسان است . انسان بواسطه انبساط روح خود در جهان پرواز می کند و بواسطۀ انقباض روح در دام جهان می افتد و جهان نیز در نفس او منقبض و ثقیل و ساقط می شود و از حرکت می ایستد . انسان دارای یک خود ازلی است که همان عدمیت اوست و نقطه بخل و عداوت او با جهان هستی می باشد و میل به تصرّف جهان و نابودی آن دارد که نابودی خودش را نیز شامل می شود . انسان بمیزانی که برعلیه این خودیت عدمی خود جهاد می کند و روی به خدا و احکامش می نماید هستی پذیری می یابد و این همان بسط و توسعه روح است و موجب احاطه انسان بر جهان می شود . در غیر اینصورت جهان در درون انسان سقوط می کند و روحش را قبض و سیاه و منجمد می سازد . این همان معنای بت پرستی یا دنیا پرستی است که در  معنای خود پرستی بخیلانه و حقیر متجلّی می شود . حضور روح در انسان همان قدرت و ارادۀ به خلق شدن ( کن فیکون ) است . این اراده یا روی بسوی خداست که خلقت انسانی بشر را محقق می سازد و به انسان هستی می بخشد و یا روی به خودیت عدمی است و هستی عاریه و برزخی بشر را به قهقرا می کشاند و در قحطی وجود می اندازد که همان دوزخ نفس است . حالت اول همان وجه انبساط روح است و حالت دوم هم قبض روح می باشد . روح در سمت خدا به انبساط و توسعه و خلاقیت می رسد و در سمت « خود » دچار انقباض شده و بسوی نقطه عدم می رود .

                                                                                                                استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق پاک یعنی چه ؟

 

عشقی خالص و محبت پاک یعنی کسی را برای خودش دوست داشتن : این یک تعریف بسیار کلی و گنگ و بی محک است زیرا معلوم نیست که خود هر کسی چیست که آن خود را دوست داشته باشیم . آیا خود هر کسی را برای خودش دوست داشتن یعنی مرید امیال او بودن ؟ اگر عاشق خالص به این معنا باشد دارای چه حق و ارزشی است ؟ زیرا هر کسی آرزوئی جز این ندارد که کسی را بیابد تا مرید خواسته هایش شود و همه امیال و آرزوهایش را برآورده نماید . این آرمان همه افراد بشری می باشد و منشأ همه تزویر و فریبکاریهاست پس نمی تواند امری بر حق باشد و بلکه ناحق ترین میل بشر می باشد .و لذا همه با هزاران نمایش و ترفند در صدد هستند که کسی را عاشق بر خود نمایند و برده امیال خود سازند و لذا ادعای عشق خود بخود برانگیزنده چنین توقعی در معشوق است که : اگر راست می گوئی چرا خواسته هایم را ارضاء نمی کنی و از من توقع داری ؟

عشق مظهر اشد نیاز است و لذا مدعی عشق در واقع می گوید که : لطفاً بمن توجّه کن ،مرا بپرست و امیالم را ارضاء نما و فقط تو می توانی مرا خوشبخت کنی ! این حرف دل عاشق است ولی معلوم نیست  که در جریان چه مالیخولیا و واژگون سالاری روانی این واقعیت وارونه می شود و لذا کل ماجرا عاشقی غرق در جنون و سوء تفاهمی فزاینده تا سر حد جنایت است و به عداوتی ابدی ختم می شود . اگر عاشق نیاز قلبی خودش را آنگونه که گفتیم بیان و عیان نماید هرگز معشوقی به میان نمی آید و بلافاصله همه می گریزند . عاشق که غرق در اشد نیاز است کل واقعیت روانی خودش را در نظر معشوق وارونه می کند و می گوید که : آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت کنم ، من فرشته نجات و سعادت ابدی تو هستم ...! اینست که معشوق را دیوانه می کند و به هزار سودای جنون آمیز مبتلا می سازد . در حالیکه هر یک  طرف مقابل را مرید خود می پندارد یا می خواهد و او را یک طعمه و صیدی خارق العاده می پندارد تظاهر به ایثار می کند .اینست که در عشق جز جنون و مالیخولیا و توقعات حیرت آور و افکار پلید و عداوتهای پنهان و  کینه های مخوف پدید نمی آید . هر یک از طرفین فرد مقابل را پرستنده و مرید بی چون و چراو بی  توقع از خود می خواهد ولی تظاهری کاملاً معکوس می نماید . هر فردی عاشق بر پرستیده شدن خویش بواسطه دیگری است . هر کس می پرستد تا پرستیده شود : اینست کل ماجرای عشق ! آدمی هیچ کاری نمی کند الا اینکه بواسطه کسی پرستیده می شود و این ذات کفر بشر است زیرا فقط خدا لایق پرستش است . عشق پاک حاصل بی نیازی است و بی نیاز خداست و لذا فقط خداست که عاشق است و قابل پرستش . پس عشق پاک نه تنها ممکن نیست بلکه عشق قلمرو بروز همه پلیدیها و جنون و جنایات و مکرها و خیانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او که آنهم معنای واضح و تعریف شده  و محسوس دارد و انسان برای ارضای نیاز هایش خدا را می پرستد که آخرین و عالیترین نیازها همانا حیات جاوید و بهشتی است . و کسی که خدا را بپرستد می تواند دیگران را بی توقع دوست بدارد زیرا بی نیاز شده است . و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت یقین بخداست یعنی ایمان . و اما این ایمان کافی نیست و برای محقق شدن نیازها بایستی از احکام خدا که همان اصول و موازین دین رسولان است اطاعت نمود. یعنی خداوند به نیازهای کسی پاسخگوست که از وی اطاعت عملی کند و نه اینکه فقط بواسطه نمازها بیانگر نیازهای خود باشد . نیازهایش را بگوید و راه و روش دینی در پیش داشته باشد .

وامّا حیات جاوید در این دنیا حاصل دوستی و محبوبیت در نزد خداست و هر که از وی اطاعت کند طبق قول خودش مورد محبت او واقع می شود و لذا آن نیاز انسان به محبوبیت که او را به دریوزه گی و مکر و مالیخولیائی بنام عشق مبتلا می کند در این اطاعت برآورده می شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصی را می فرستد تا از جانب او القای محبّت خود را به دیگران بنماید و این فرد همان امام یا پیر عرفانی است که مظهر محبت الهی می باشد . و او می تواند تو را برای سعادت و عزّت و جاودانگی ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زیرا بواسطه اطاعت از خدا دارای هویت و خودیت حقیقی که همان ایمان است شده ای زیرا فقط  خداست که خوداست و لذا « مؤمن » هم از اسماء خداست . و لذا یک امام و پیر معنوی ایمان تو را که همان خودیت حقیقی توست دوست دارد و به ایمان تو خدمت می کند تا تو را به خدا برساند که حق خود است . این خود همانا منظر خداست . کسی که دارای خودیت پایدار و هویت روحانی نیست اصلاً خودی نیست که قابل دوست داشتن باشد و لذا عشق به چنین کسی همانا عشق به بوالهوسی و جنون است و لذا چنین عشقی جز به غول شدن نفس اماره و دیوانگی نمی انجامد و این عاقبت همه عشقهای عاری از ایمان و معرفت است که معشوق را به بلعیدن و نابود سازی عاشق می کشاند و عاشق را به نفرت .

                                                                                                                              استاد علی اکبر خانجانی    

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ناز یا محبت

 

در اندیشه عامه مردم محبت کردن مترادف با ناز کشیدن است درحالیکه ناز کردن و ناز کشیدن بزرگترین دشمن عاطفه و محبت قلبی می باشد زیرا در طرفین رابطه موجب حقارت و مکر و دریوزه گی و منّت است . کسی که ناز می کند در واقع نیاز خود را انکار نموده و بلکه تظاهر به بی نیازی می کند و این اساس مکر و خود فریبی در رابطه است که گوهرۀ صدق  و صمیمیت را نابود می کند . و امّا کسی که ناز می کشد آگاهانه این افکار و مکر را تصدیق می کند و بصورت ترحّم و تحقیر نیاز طرف مقابل را برآورده می سازد و سپس می آموزد تا خودش هم نیازش را بیان و عیان نکند و بلکه بصورت ناز ادا نماید . ولی آنکه در جناح محبوب قرار دارد حاضر نیست که ناز بخرد زیرا خودش فروشنده ناز است لذا فرد عاشق دچار قحطی نیاز و عاطفه شده و کینه می کند . و بدینگونه بنیاد محبت می پوسد و تمام رابطه غرق در تظاهر و مکر و کینه و چاپلوسی می شود . ناز ،عزّت و حرمت و قداست محبّت را به ابتذال می کشد و به صدق امکان رویش نمی دهد زیرا آنچه که تداوم رابطه را موجب می شود صدق و صمیمیت است و ناز دشمن درجه یک صمیمیت و صداقت رابطه است . آنچه که مکر نامیده می شود محصول ناز است و عاقبتش به کینه و خیانت می رسد .

                                                                                                         استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرّفی بزرگترین دزد تاریخ بشر

« رایانه »

 

قرار بود که کامپیوتر ایمن ترین گاوصندوق و بانک و حافظه و محافظ ذخیره های مادی و معنوی هر کسی باشد . اساس ساختار رایانه همان حافظه است . نام واقعی کامپیوتر بایستی « حافظه » باشد . ولی امروزه این حافظه مبدّل به مخوفترین دزدها در جهان شده و همه دزدان را در سراسر جهان به اعماق اسرار افراد بشری می کشاند و بدین طریق این تکنولوژی ایمنی بخش بطرزی حیرت آور منبع همه ناامنی های مدرن شده است درست زمانی که کل این تمدن در این حافظه استقرار یافته است مورد تهاجم قرار گرفته و بشر شبانه روز نگران به سرقت رفتن در این حافظه جهانی است . حتّی ابر قدرتها هم به این ناامنی مبتلا شده اند و در خطر نابودی قرار دارند . سخن بر سر پدیده ای بنام ویروس کامپیوتر است .

 این ایمان مدرن نخست کل حافظه بشر را دزدید و حتّی روحش را هم از او گرفت و همه را برده و مرید خود نمود و سپس انسان را در معرض  نا امنی و غارت قرار داد . در اینجا مواجه با یک شیطان بزرگ هستیم که کل بشریت را به بازی گرفته است . و به ریش او می خندد و بشر مدرن نه راه فرار از این دام دارد و نه احساس امنیت و قرار . انسان روحش را به کامپیوتر فروخته و کامپیوتر همه روحش را به شیطان می بخشد . کامپیوتر میعادگاه سعادت جهانی بود که از جانب علوم و تکنولوژی به بشر وعده داده شده بود ولی این وعده همچون وعده های شیطان دروغ از آب در آمد . امروزه کامپیوتر همان دهکدۀ جهانی و خانگی همه افراد بشری است که همه دزدان و تبهکاران و شیاطین را در خود گرد آورده و مبدّل به تمدن شیطانی شده است . این دزد خانگی شاه کلید همه دزدان جهانی به درب اسرار و ذخیره های افراد بشری می باشد . این نا امنی و دزد زدگی همه افراد را تبدیل به دزد می کند و هر فردی را تبدیل به یک ویروس کامپیوتری می سازد . کامپیوتر دزد تمدن است و مظهر تمدنی که به دزدی پدید آمده است . فکر کامپیوتر فکر دزدی و ذخیره سازی و جهانخواری بوده است و لذا عاقبتی جز این نمی توانست داشته باشد . کامپیوتر در لغت بمعنای « حسابگر » است و اندیشۀ حسابگر ذاتاً دزد است و همه دزدان شبانه روز در حال حسابگری هستند و لذا دارای حافظه ای پریشان می باشند و نیازمند به حافظه ای در بیرون از خود هستند همانطور که دروغگو کم حافظه است . و لذا کامپیوتر مبدّل به حافظۀ جهان همه مغزهای حسابگر و دزد و دروغگو شده مولّد ویروس دزدی شد و بجان کل حافظه بشریت افتاد و ایمنی او را نابود ساخت و تازه در سر آغاز این واقعه هستیم .

                                                                                               استاد علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرزند چیست ؟

(آئینه کفر و دین )

 

فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و شوهر نامیده می شوند . نطفۀ فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدهوشی و بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا هستند یعنی هیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوهر در لحظه همخوابگی است . لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور « او » است یعنی حضور خداوند . و لذا خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است . پس رابطه همآغوشی عرصه حضور خدا  و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الهی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الهی و نشانه خدا در زندگی زناشوئی است . پس واضح است که هیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت دار خدا هستند . و این همان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مهمترین اساس کفر  و عذاب و انحراف و تباهی زندگیهاست . این همان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه  زناشوئی را جهنّم نموده و فرزند را هم تباه می سازد . این باور و یاد اساس  تربیت فرزند است . والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الهی می شود و بدست خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان می دهد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .

                                                                                                                            استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معنای ازدواج

 

ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن . این همان هستی من – توئی است . آدمی تاقبل از ازدواج یک هستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و برای خویشتن . همه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش کسی وجود ندارد الّا اینکه در خدمت خودش باشد . زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود - محور است یعنی یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است .

و خدای یک فرد مجرد هم چیزی جز هوای نفس و شیطان او نیست . خدای « من » ابلیس است . ازدواج یعنی دو تا شدن و برای همسر زیستن . این همان هستی برای دیگری است و در همه امور « من » بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد . پس ازدواج قلمرو خود شکنی و از خود گذشتگی است لذا ازدواج دارای ماهیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا ازدواج  از بنیادهای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خود شناسی می باشد تا اینکه اوی  رابطه ( هو – خداوند ) آشکار شود . کسی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده باشد از همان آغاز با همسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و هرگز به قلمرو و هویّت ( الهیّت ) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد . این حیات و هستی در دیگری از همان نخستین رابطه جنسی بطرزی حیرت آور رخ می دهد و هر یک از طرفین دچار احساس  از خود بیگانگی در دیگری می شود . این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری است . و لذا ازدواج را بایستی جذّی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند ازدواج را امری بیهوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی هنوز آغاز نشده به پایان خود میرسد . کسی که فقط به قصد آرزو و برنامه های شخصی خود ازدواج می کند هرگز ازدواج نکرده است . زن و مرد هر یک به مثابه آئینه نفس همدیگرند و هر یک در نیازی که به طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود را می شناسد و دارای عهد و وفای به همسر خود و نیازهای خویشتن است . آنچه که در ازدواج به محک می خورد کبر و غرور و منیّت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط انسان متعهد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر . ازدواج کارخانه ای است که بایستی از بطن رابطۀ من – توئی موفق به کشف او ( هو – خدا ) شود .  کسی که همسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و ازهمان آغاز در طلاق است . ازدواجی که بر اساس حقوق و اصول و ارزشهای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به شکست است . ازدواجی که در آن هر یک از طرفین عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته است . در ازدواج هر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد . آنکه ایثارگرتر و متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود . تنها حقی که ازدواج را تبدیل به واقعه ای بهشتی می کند ایثار متقابل است . حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و این حق هر چه وسیع تر و خالص تر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر می شود و قلمرو رشد و تعالی معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر معنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولهوسی و فسق و فجور.

در هر ازدواجی معمولاً یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولاً مرد است و آنکه عاشقتر است بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رهبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عهده گیرد . خانه ای که امام و رهبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است . ولایت و رهبری معنوی و عاطفی فقط محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لا غیر .

بهرحال آنچه که ماهیت این رهبری را تعیین می کند نه افکار و باورهای شخصی بلکه اصول و موازین عقلی و دینی و اخلاقی است . بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا می گردد این ولایت معنوی از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را هدایت می کند . در هیچ رابطه ای همچون ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب . ازدواجی که بر اساس هوسبازی و فسق  و فجور بنا شود مشمول عذاب الهی می گردد و عذاب النار بر پا می شود و هر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که همه اعضایش را می سوزاند . حق و لزوم دین و اخلاقیات در هیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست .

                                                                                                       استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |