« خدایا چرا تنهایم گذاشته ای »
بمناسبت عروج حضرت مسیح (ع)
میلاد حضرت محمد (ص)
سال 1386 سال عجیب و بسیار قابل تأملی است . علاوه بر تطبیق سال شمسی و قمری روز تولد پیامبر اسلام ومعراج مسیح نیز در هفدهم فروردین ماه منطبق گردید . حضرت مسیح (ع) در محاکمه اش ظهور حضرت حق را نیز وعده داد همانطور که قبلاً ظهور پیامبر اسلام را هم وعده داده بود .
مسیح (ع) بواسطه تنها حواری شکم سیر و تحصیل کرده و روشنفکرش یعنی یهودا به ملایان یهود فروخته شد آنهم به سی سکه نقره . ولی اندکی بعد بخود آمد و نادم شد و خود را حلق آویز نمود و به روایتی یهودا را با مسیح (ع) اشتباه گرفته و بجای او مصلوب کردند . قرآن کریم می فرماید که : مسیح را نه بقتل رسانیدند و نه مصلوب کردند بلکه امر به آنها مشتبه گردید و مسیح بسوی پروردگارش عروج نمود . ولی اکثر مسیحیت مصلوب شدن مسیح و شکنجه های قبل از مصلوب شدنش را تصدیق می کنند و عروج او را پس از مرگش بر صلیب می دانند و در واقع منافاتی بین عروج و مصلوب شدن مسیح نمی دانند . ولی قرآن کریم کل واقعه مصلوب شدن را انکار می کند و این امر به لحاظ تاریخی از عجایب است. گوئی چنین واقعه هولناکی صورت گرفته است ولی آنکه مصلوب شده مسیح نبوده است ! در روایات اسلامی مسیح (ع) زنده است و طبق روایات مسیحی هم حضرت مسیح هر هزار سال یکبار رجعت می کند . لوئی ماسینیون مصلوب شدن منصور حلّاج را همان رجعت مسیح پس از هزارۀ اولّ می داند که دوباره مصلوب می گردد . بدین ترتیب هزاره دوّم را هم پشت سر نهاده ایم و بایستی در انتظار ظهور دوبارۀ او باشیم .
حضرت مسیح فرزند زنی است که با روح القدس و یا در حقیقت با خود خدا ازدواج کرد . بنابراین پسر خدا دانستن مسیح چندان هم گزافه نمی تواند باشد .
خداوند مظهر تنهائی مطلق است و زنی هم که جز خداوند همسری نمی یابد اسوۀ مطلق یک زن تنهاست . لذا فرزند این دو تنها هم بایستی انسان تنهاتری باشد زیرا موجودی نیمه خدا نیمه انسان است . در روایت مسیحی آخرین سخن مسیح بر صلیب دال بر شکایت او از تنهائی است : خدایا مرا تنها نهادی !
تنهائی انسان محصول عشق بی پاسخ و بلکه منفور است . آنگاه که تو همه را دوست داشته باشی و هیچکس حتّی نخواهد که سر بر تن تو بماند . لذا تنهائی در معنای حقیقی مقام عارفان عاشق و مخلص است که کسی تاب تحملش را ندارد زیرا توان درک و هضم و جذب پاسخگوئی به آن را ندارد و در قبال آن احساس حقارت و حتّی نابودی می کند و می خواهد که عاشق را نابود سازد تا خودش بتواند احساس وجود کند . اینست راز تنهائی مسیح بر صلیب .
و امّا چرا مسیح ، خداوند را مخاطب ساخته است ؟ آیا خدا هم مسیح را و عشق او به خلق را منکر و عدو است که تنهایش نهاده است ؟ آیا خداوند هووی مردم است و چشم دیدن عشق رسول و محبوب و پسر خودش به مردمان را ندارد ؟
هنگامی که طبق روایات مسیحی ، حتّی بدن تکه پاره مسیح بر صلیب هم آماج تیر و سنگباران مردم بود مسیح از آن بالا برای مردم طلب آمرزش می نمود و می گفت « پروردگارا آنها را ببخش زیرا نمی دانند که چه می کنند ! » . در آنحال که مردم او را شکنجه می کردند و درحالیکه از دهها نقاط بدنش خون جاری بود خداوند هم به او پاسخی نمی داد و تنهایش گذاشته بود و گوئی از او قهر کرده بود . دعای او در حق مردمانی که شکنجه اش می کردند بسیار نامفهوم است . زیرا مردم می دانستند که او کیست . او همان کسی بود که عمری دردهایشان را شفا داده بود و به فقراء نان و به بی کسان محبت نموده بود و صدها بیمار لاعلاج را علاج کرده بود و مردمان برای نخستین بار عزّت و لطف ومحبت را از او چشیده بودند و اینک او را انکار و لعن می کردند . مردم می دانستند که او کیست . او همان عیسی مسیح ناجی آنها بود و در این امر تردید نداشتند . آنها در قبال محبت مخلصانه و بی توقع او احساس حقارت و پستی و نیستی می کردند و لذا از او کینه کرده بودند . این ماجرا دربارۀ مسیح به اوجش تجلّی یافته است . واقعیت اینست که مردم از محبت خالصانه نفرت دارند زیرا خودشان آنرا ندارند . محبت همان حیات و هستی و بی نیازی است که در آئینه ، آن مردمان عدم خود را می بینند .
گوئی خداوند به مسیح و همه مردان عاشق می گوید که دست از محبّت و عشق به مردم بکشید و بمن که کانون محبّت و لطف هستم دوستی و عشق ورزی کنید . در واقع خداوند هم از دست مسیح شاکی شده بود که چرا اینقدر مردمان شقی و رذل را دوست می دارد و تا آخرین لحظه برایشان دعا می کند و عشقی را که خدا به او داده نثار اشقیاء نموده است . این سرّ الاسرار وجود مردان حق است که از هر دو سوء طرد می شوند از جانب خدا و خلق خدا . اینست مقام تنهائی آنها و همان مقام خلافت اللهی آنان . اینست الوهیت ویژه انسان عاشق در جهان . مقامی که بالاخره خداوند را هم به تصدیق می کشاند و مرید می سازد . و امّا حدود شش قرن پس از عروج مسیح ، مرد دیگری که وی وعده داده بود ظهور کرد که تجلّی دگربارۀ عشق خدا به مردم بود ولی یک تفاوت با همه عاشقان پیشین داشت و آن اینکه مسلّح بود : عاشقی با شمشیر آخته ! این بار عشق بهمراه حقش ظهور کرده بود ، محمّد بهمراه علی . زیرا علی همان حق محمّد بود ، حق عشّاق !
و امّا این بار مسیح و محمّد با همدیگر ظهور می کنند : قائم آل عمران و قائم آل محمّد . و شاید هم این دو یکی باشند بقول حدیثی مشهور که : لا مهدی الّا مسیح !
مسیح پیامبر عشق است و مذهب عشق را بنا نهاد و محمّد بر این بنا کاخی جاودان پدید آورد و پیامبر عشق را تبدیل به ذوالفقار نمود و در قهر مطلق به کمال رساند و همه مریدانش را از دم تیغ گذراند و حق عشق را ادا کرد زیرا آنان مریدان نفس خود بودند . صلیب مسیح همان هیکل او بود چرا که هیکل هر عاشقی صلیب اوست که با خود حمل می کند . عاشق مصلوب خویشتن است . و مسیح خود را ویرانگر هیکل نامیده است و این همان مصلوبیّت تن به پای عشق است .
همه عاشقان ، ویرانگران بدن خویش هستند و لذا همه رنجورند همانطور که مسیح و مریم و محمّد و علی جملگی در تمام عمرشان دردی حیرت آور و مرموزی را تحمّل می نمودند و شب تا صبح می نالیدند . این درد چشم زخمهای بلاوقفه مردمان شقی و بخیل به هیکل این عشّاق بی یار است . همانطور که مادران عاشق بی یارند ( البتّه نه مادران مدرن ) اینان نیز مادران بشریت هستند و درد و شقاوت بشریت را می بلعند تا بشریت ادامه یابد . فقط مسیح پسر خدا و مادرش مریم ، همسر خدانیست بلکه همه عشّاق جز خدا نه پدری دارند و نه مادری ، نه همسری و نه یاوری. و مصداق سورۀ اخلاص ( عشق ) هستند : لم یلد و لم یولد .
استاد علی اکبرخانجانی