تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

منشأ بشری شریعت ها

 

می دانیم که شریعت انبیای الهی در طول تاریخ بشر تکامل یافته است و هر پیامبر صاحب شریعت و کتابی برخی از احکام شریعت قبل را فسخ نموده و احکام جدیدی افزوده است . این بدان معناست که شریعت و احکام الهی تماماً ریشه در تکامل نفس بشری در تاریخ داشته است . در مذاهب کهن بسیاری از احکام وجود داشته که در مذاهب بعدی گناه و جرم محسوب شده است مثل ازدواج با محارم و یا مراسم قربانی و یا تعدّّد زوجات و حقوق زن و غیره .

ُانبیای الهی که خود مهد وحی احکام بوده اند بستر تکاملی این احکام نیز هستند و وجود همانا موتور محرکه تکامل فرهنگ و وجدان جوامع بوده است . در واقع شریعت هر پیامبری همان احکام وجودی تکامل همان پیامبر است که بکل جامعه ای القاء شده و آن جامعه را بسوی کمال رانده است . مثلاً ازدواج با زن پسر خوانده در شریعت محمدی ، حلال شده که قبلا ً نبود . و با توجّه به ماجرای این واقعه کاملاً ادعای مورد بحث را درک می کنیم . البته درک این اسرار تماماً در وادی معرفت نفس انبیای الهی ممکن است و لاغیر که هر انسانی نیز در همین وادی می تواند به راز تغییر برخی احکام آگاه شود و حقانیت آنرا تصدیق نماید . بنابراین برای معرفت یافتن درباره احکام الهی هیچ راهی بهتر از شناخت وجودی پیامبران خدا نیست و این راه هم نه بواسطه تاریخ که فقط از طریق معرفت نفس ممکن است همانطور که رسول اکرم می فرماید که : زین پس فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دینی من نائل می آیند و آنرا تصدیق  می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چگونه می توان ایمان آورد ؟

 

آنچه که همه آدمها شبانه روز در جستجویش هستند نامش ایمان است . زیرا کسی که ایمان ندارد احساس وجود ندارد و لذا مستمراً احساس نابودی می کند و همه شرارتهای آدمی حاصل این وضعیت است . آیا براستی چگونه می توان ایمان آورد و به حریم امنیت الهی وارد شد ؟

هر مقاله ای در این نشریه دربی بسوی ایمان است بشرط آنکه واقعیت آنچه که درک می شود تصدیق گردد همین و بس ، زیرا ایمان یعنی باور واقعیت ! اینست که علی (ع) می فرماید : صدق سفینه نجات و محور دین و درب جنّت است و اساس صدق هم تصدیق حق واقعیت هاست بخصوص واقعیت وجودی زندگی خویشتن . و این سریعترین و کوتاهترین راه و روش ورود به عرصه ایمان است و لذا ما تمام همّ و غم خود را بر خودشناسی و رجعت بخویشتن نهاده ایم . وقتی بخود بگوئیم که « من هر چه هستم و نیستم و دارم یا ندارم حق من است » این درب ورود به صدق و ایمان و حق پرستی و خداشناسی است . پس می بینیم که براستی راه نجات و رستگاری و سعادت آسانترین راههاست ولی عجبا که آدمها پشت درب دوزخ به صف ایستاده اند ولی درب جنّت باز است و احدی بر آن وارد نمی شود . اینست که خداوند هم از این حماقت بشر می نالد و می فرماید : ای فرزند آدم چرا بخودت رحم نمی کنی و بر بهشت من وارد نمی شوی براستی که آدمی خصم آشکار خویشتن است و حماقتش را پایانی نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نیاز و عداوت

 

علی ( ع) می فرماید : آنکه فقط از روی نیازش به سوی تو آید چون نیازش برآورده شد دشمن تو می شود . واقعیت کاملتر اینست که هر رابطه ای که فقط اساس نیاز باشد و حتّی اگر آن نیاز معنوی و دینی و علمی هم باشد خواه ناخواه به عداوت می انجامد چه آن نیاز برآورده شود وچه نشود . اگر برآورده نشود به دلیل ناکامی موجب عداوت می شود و اگر برآورده شود از سر بخل و حسد و احساس حقارت موجب عداوت می گردد بخصوص اگر منشأ ارضای نیاز ، انسانی مخلص و حق پرست باشد و بی مزد و منّت آن نیاز را بر آورد . خدمت خالصانه به مردم کاری خدایگونه است .

بهرحال روابط بشری تماماً از روی انواع نیازهای مادی یا معنوی می باشد و بسیار کمیاب و کیمیاست آن رابطه ای که از روی عشق به حق و ارادت قلبی و روحانی باشد . ولی آن روابط نیازمندانه که مطلقاً دارای عطوفت و احساس قلبی نباشد حتّی اگر نیازی کاملاً معنوی و عرفانی هم باشد نهایتاً به خصومت فرد نیازمند می انجامد چه ارضاء شود و چه نشود . و اتفاقاً اگر ارضاء نشود عداوتی چندان عمیق و شدید پدید نمی آید . انسانهائی که دارای دلی مرده و شقی می باشند و روابطشان فقط بر اساس نیاز ولذا ریاکاری می باشد هر چه که نیازشان بیشتر برآورده گردد و مشکلاتشان برطرف شود اگر براستی توبه نکنند و صدق پیشه ننمایند به اشد عداوت و کینه می رسند و مترصد انتقام می شوند زیرا در چنین رابطه ای تمامیت کفر و جهل و ناتوانی خود را می بینند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جهان به مثابه قلمرو اخلاق خدا

 

خداوند جامع جمیع همه صفات در کمال مطلق است و عالم هستی عرصه ظهور اخلاق اوست و آدمی مأمور است تا اخلاق او را بشناسد و از این اخلاق تبعیت کند تا همچون او شود که فرمود : از من اطاعت کنید تا همچون من شوید !

اخلاق الله هدف خلقت جهان است و خلق کردن همان اخلاق خداست و اخلاق خدا همان خلق کردن است تا معرفی شود .

او بهمان میزان که مهربان است قهار است . همانقدر که بخشنده است منتقم است . بهمان میزان که لطیف است خشن است . بهمان میزان که آفریننده است مخرب است . بهمان میزان که صبور و گشاده دست است غیور و متعصّب است . بهمان میزان که عاشق است عادل است . بهمان میزان که جدید است قدیم است و بهمان میزان که هست گوئی که اصلاً نیست . و انسان باید بتواند که این مطلق ها را دریابد و تجربه کند و به نسبتی به اخلاق او خلق شود . و اینست خلقت انسانی این حیوان دوپا . آنانکه فقط یک وجه اخلاق او را گرفته اند بالاخره انکارش می کنند و بدینگونه خود را انکار کرده و از اخلاق و خلاقیّت ساقط می سازند . هستی تماماً اخلاقی است . بقول قرآن : خیرو شر همه از اوست . آنانکه خیر را از او می دانند و شر را از ابلیس می دانند مشرکند و نهایتاً او را انکار می کنند . انسان بایستی در انتظار غیرت و خشم و قهر خدا هم باشد و آنرا درک کند وگرنه خلق نمی شود و او را نمی شناسد . اتفاقاً کمال مهرش در قهرش  محقق می شود و جمال هستی اش از نیستی اش رخ می نمایاند . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

روانشناسی استخاره

 

استخاره یک بازی روانی با نیّت و احساسات ناخودآگاه خویش  است . آدمی هر چه که ته دلش بخواهد در استخاره هم همان تصدیق می شود . استخاره در همه مذاهب جهان به صور گوناگون وجود داشته است  که تفأل هم نوعی مدرن از استخاره می باشد و کلاً از خرافه هائی است که به دین نسبت میدهند . در استخاره، فردی که بین دو یا چند انتخاب سرگردان است می تواند به نیّت اصلی و قلبی خودش و میل ناخودآگاه خود آگاه شود به همین دلیل چه بسا فرد آنقدر استخاره و تفأل می کند تا همان که ته دلش را راضی میکند تصدیق شود .

و امّا در استخاره یک مکر و خود فریبی بغایت رندانه و مشرکانه نیز می تواند حضور داشته باشد و آن اینکه آدمی تقصیر انتخاب خودش را به گردن خدا می اندازد و این معصیتی عظیم و نابخشودنی است و شرکی واضح و عمدی می باشد . این همان شریک کردن خدا در میل قلبی خویشتن است . بقول معروف امر خیر هرگز حاجت به استخاره ندارد آنچه که معمولاً به استخاره کشیده می شود دارای ماهیتی مشرکانه است . استخاره نوعی قمار بازی است و عموماً عواقبی وخیم دارد . عقل و احکام دینی هر مؤمنی را از استخاره بی نیاز می کند و بجای استخاره بهتر است با عقلاء و علما مشورت کند و با توکل بخدا بر تردید و ترس فائق آید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آدمیّت و عدمیّت

 

آدمیّت همان درک عدمیّت و حضور و یاد دائمی این ذات ازلی و خود بخودی خویشتن است . این ادراک دائمی انسان را بر مخلوقیت خود آگاه و بینا نموده ولذا روبه روی خالق در مقام عبودیت و خشوع و واقعیت قرار داده و لذا مولّد تواضع است . تواضع بمعنای قرار گرفتن در « وضع» خویشتن است . وضع آدم حضور بر عدمیّت است . و لذا فقط این حضور و معرفت است که خصائل آدمی را شکوفا می کند و ارزشهائی پدید می آورد که موسوم به آدمیت یا اومانیزم است که زندگی انسانها در کنار یکدیگر را ممکن و محبت آمیز و با تفاهم می کند . زیرا منشأ تفاهم همانا فهم و یاد این عدمیت می باشد بدین معنا که : از عدم آمده ایم و به عدم می رویم . پس بدینگونه بر غول تکبّر و غرور خود فائق آمده و کفر خود را که همان انکار عدمیّت و مخلوقیت است مهار می کنیم و همدیگر را نمی دریم و بلکه بعنوان میهمانانی در یک میهمان خانه بزرگ بهم حرمت می نهیم و همدردی می کنیم و با این درد و احساس و حضور مشترک راهی بسوی ابدیّت می یابیم که سوی حضرت خالق است . پس آگاهی ما بر عدمیّت ماست که راه ابدیّت را بما می نمایاند و راه خلق شدن انسانی را بما می آموزاند در حضور خالقی که ما را از عدم بر آورد تا طالب هستی جاوید شویم در غیر اینصورت در برزخ بین بود و نبود هراسانیم و از فرط هراس یکدیگر را زیر پاهایمان له می کنیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عصر شعار و شعر

 

عصر مدرن را به لحاظ منطق بایستی دوران حاکمیت جهانی شعارها دانست : آزادی ، دموکراسی ،برابری ،عشق ،رفاه و...... شعارها محصول شعرهایند . وشعر همان شعور سرگردان و بی یقین است . قرآن کریم شاعران را انسانهائی سرگردان می داند که می گویند آنچه که خود نمی کنند و فقط مردمان گمراه از آنان پیروی می کنند . امروزه بوضوح شاهد تحقق جهانی این کلام خدا می باشیم .

شعارها و شعرها لزوماً هم دارای نظم و قافیه کلامی نیستند چه بسا فلاسفه ای که شاعرند مثل افلاطون که سر سلسله بخش عمده ای از شاعران فیلسوف مأآب است و خود بانی نخستین مدینه فاصله و شعارهای مشهوری مثل « جمهوری » و اشتراک جنسی است که در قرون اخیر تبدیل به مکاتب اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شده اند . خود افلاطون نیز یک شاعر سرگشته و نیهیلیست (پوچ گرا ) بود و در آخرین سطور اثر مشهورش بنام « جمهوری » همه آن مباحث آرمانشهری خود را باطل ساخت و آنها را ناممکن دانست و در اواخر عمرش دچار افسردگی و میل به خودکشی شد و به روایتی خودکشی نمودو همچون اکثر شاعران تمام عمرش مبتلا به افیون بود و افیون را تقدیس می نمود . و امروزه طبقه ای بنام شاعر در جهان پدید آمده است .

در قرآن کریم خداوند در سورۀ شعراء ، نهایتاً تنها را ه نجات شاعران از این سرگشتگی رارویکرد به خدا و ذکر حق و قیام بر علیه ظلم می داند یعنی همان ظلمی که خود بر خود روا داشته و مردم بسیاری را هم گمراه ساخته اند . که از این نوع شاعران به یقین رسیده نیز در تاریخ پدید آمده اند که مولای رومی و عطار و حافظ ما از این جمله اند .

                                                        دکترعلی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

 

« زناشوئی »

یا

قیامت نفس

 

آنگونه که در قرآن می خوانیم کانون کفر و ایمان و پاکی و پلیدی و معرفت و حماقت و ..... همانا دل آدم است . و دل آدمی فقط در واقعۀ عشق زنده می شود و به فعل می آید و لذا همه صفات انسان را برون افکنی نموده و آشکار می کند . بی تردید نخستین جهان حاکم بر نفس انسان همان اماره گی و فسق و ستم است که از دل به مثابۀ درب نفس ، خروج می کند . بنابراین عجب نیست که جهان زناشوئی چیزی جز بروز اشد جهل و جنون و شقاوت کبر و پلیدی نیست . و زن و شوهر متقابلاً همچون لباس همدیگرند تا در جامعه رسوا نشوند و هر آنچه که در جامعه رسوا می شود سطحی ترین بخش این برون افکنی کفر می باشد . زناشوئی قلمرو قیامت دنیای نفس است .

زن و شوهر ناپاکیهای نفس اماره را در همدیگر برون افکنی و تخلیه می کنند و بدین لحاظ به مثابه دستمال کاغذی کثافات نفس همدیگرند . این استفراغ نفس گاه صبر و تحمل متقابل را به پایان میرساند و رشته زندگی را می گسلد چه پنهان و چه آشکار . و ترجیح میدهند که از هم فاصله بگیرند و بیش از این شاهد بروز ناپاکیها و جنون خود نباشند . در این جدائی های رسمی و غیر رسمی هر کسی در واقع از خودش می گریزد تا شاهد بدتر از اینها نباشد . و این گریزی بس احمقانه است زیرا هر کسی بالاخره این ناپاکیهای به فعل آمده نفس خود را در جائی برون افکنی می کند که رسوا می گردد .

آدمی اگر صبور و متعهد به زندگی باشد بالاخره این استفراغ به پایان میرسد و نوبت ظهور طبقات پاکتر و زیبای نفس میرسد . حق ماندگار زناشوئی همین برون اکفنی هاست و تطهیر نفس .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا زنا با غیر مسلمان جایز است ؟

 

این سئوالی است پیش روی سیمای جمهوری اسلامی ایران . اگر فسق و زنا با غیر مسلمان حلال نیست پس چرا فیلمهای خارجی بدون حجاب نشان میدهید ولی فیلمهای ایرانی حتّما باید حجاب دار باشد الا اینکه زنی نقش یک غیر مسلمان را بازی کند که باز هم اجازه دارد که بی حجاب باشد .

اگرغیر مسلمانان حق دارند که در رسانه ملی ما بی حجاب باشند و مشروب بخورند پس چرا توریست های خارجی حق ندارند در کشور ما هر طور که دلشان میخواهد لباس بپوشند و رفتار کنند ؟

این تناقض فقط یک تناقض منطقی و شرعی و فلسفی نیست بلکه موجب مفاسد اجتماعی و تناقض و تردید در باور مردم است . در یک شبکه و رسانه در آن واحد هم تبلیغ حجاب و نهی از بد حجابی می شود و هم فیلمهای بی حجاب پخش می شود . آثار روانی و اخلاقی این معضله بر عفت عمومی و ایمان دینی کاملاً واضح است . آیا چه توجیهی برای این مسئله وجود دارد درحالیکه بسیاری از علما و مراجع بارها و بارها در این باره اعتراض کرده اند . اگر مصلحتی در پس این ماجرا نهفته است لااقل برای مردم توضیح دهید تا رفع شبهه گردد تا جوانان براستی تکلیف خود را بدانند . این دوگانگی رسانه ای نیز همچون برخورد مسئولین امنیتی با ماجرای حجاب و بدحجابی در خیابانهاست . مدتی همه را آزاد می گذارند تا هر چه بخواهند بپوشند . و سپس بناگاه ستادهای نهی از منکر فعّال می شوند و این عادت شکنی موجب تخریب و ضایعه روانی کلانی است و مردم را به ارکان اعتقادی  نظام بدبین ومنزجر می سازد . با روان و ایمان مردم بازی نکنید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مبارزه با بدحجابی در خیابان !

 

حجاب به زعم قرآن یک امر عبادی است و لذا مخاطبان آیه حجاب فقط و فقط زنان مؤمنه هستند درست مثل امر اقامه صلواة . بنابراین امری مربوط به درون دین است و مشمول لااکراه فی الدین .

و می دانیم که امور عبادی هرگز مشمول مسائل حقوقی و جزائی نمی شوند مثل اینکه قرار باشد برای کسانی که نماز را به وقت نمی خوانند و یا اصلاً نماز نمی خوانند مجازاتی تعیین شود .

مسئله بد حجابی علناً یک امری مربوط به مستحبات عبادی است همانطور که آیه حجاب هم علناً امری مستحبی است نه جزائی . و امری مربوط به خدا و مؤمنان است .

والبّته پر واضح است که زنانی که در خیابان با حجاب یا بی حجاب عملاً اشاعه فحشاء می کنند مشمول امر مذکور قرار نمی گیرند وبلکه مشمول قانون جزا می شوند همانطور که در اکثر کشورهای اروپائی برهنگی در خیابانها ممنوع است زیرا نظم عمومی را مختل می کند .

آیا بهتر نیست که بیائیم و در این امری که حدود سه دهه کل انرژی یک ملّت و حکومت را بهدر داده است به قرآن عمل کنیم و این شر و نفاق ملی را که بزرگترین ملعبه دشمنان دین و انقلاب ماست یکبار برای همیشه ختم نمائیم. براستی که قرآن شفای هر درد بی درمان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اگر دو تا یکی شود ....

 

کل جهان هستی به این قصد پدید آمده است که دو تا یکی شود که از این وحدت ، خدا آشکار می شود . در این باب احادیث فراوانی داریم  و این کل راز عرفان در تاریخ جهان بوده است و آن سرّ رابطه مراد و مرید است . هر چه معرفت و حکمت جاوید باقیست از برکت اتحاد این دوتاهائی است که یکی شده اند و یا لااقل در قلمرو یکی شدن وارد شده اند و در این راه جهاد نموده اند .

کل جهان هستی محصول دوتاشدن « یک » است و این بدعت جهان است که عاقبتش هم با یکی شدن دوتا رخ می نماید و اول و آخر یکی می شود .

بسیاری از عارفان بر این اعتقادند که در عرصه خلقت جهان ، خدا دوتاست و یگانگی امری آرمانی و به مثابۀ مقصود نهائی جهان است . این دوتا و دوگانگی همان عرصه صفات است که جملگی دوگانه و اضدادی هستند و جهان هستی جهان صفات است و این همان دوتا شدن یگانگی ذات است .

پس در واقع عرصه عرفان و رابطه مراد و مرید مأمور است که جهان صفات را بدرد و به یگانگی ذات برسد و حق یگانه را عیان سازد . پس عرفان دارای رسالت این واقعه عظیم است که مقصود ذاتی خلقت جهان می باشد . پس عارف کسی است که رسالتی جهانی و کیهانی و ماورای طبیعی دارد و در یک کلام مأمور ظهور حق از وجود خویشتن است در رابطه با مریدانش . در اینجاست که شاهد یگانگی مراد و مرید هستیم و در حیرت که کدامیک کدام است . این همان ظهور « او » رابطۀ من –تو است .

و این کاملترین رابطه می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ای احمق برو

 

خداوند همه احمقان یعنی متکبّران و فاسقان را بواسطه تبهکاری و مکرهای خودشان بطرزی حیرت آور و جادوئی بسوی خودش می کشاند و به دام می اندازد و این همان حضور و کرامت اولیای او در میان مردم است که مردمان احمق و حریص را به طمع انداخته و به این منابع می کشاند تا بخود آورد و توبه کنند و دست از حماقت بردارند و بخدای خود متعهد شوند . در این میان انگشت شماری توبه می کنند و ایمان می آورند ولی اکثرشان دست به مکر پیچیده ای می زنند و با دین خدا و کرامت اولیای او به تجارت پلیدی می پردازند تا بواسطه آن به فریب مردم بپردازند و همان دنیای احمقانه خود را توسعه دهند و احیاء نمایند منتهی بواسطه دین و معارف الهی .

خداوند با این خدعه کنندگان با دین و مؤمنان بسیار صبوری می کند و مهلت ها می دهد تا توبه کنند ولی آنان مستمراً مغرورتر شده و دچار امر مشتبه می گردند و محبت مؤمنان را دال بر حماقت و نیازشان می پندارند تا آنجا که صبر خدا بر اینهمه مکرهای آنان به پایان میرسد و می گوید : ای احمق برو !

با این خروج و لعن الهی چند روزی مشغول عیش و فتنه در لباس دین می شوند که بناگاه عذاب الهی از سوئی که گمانش را نمی برند آنان را از هر سوئی محاصره می کند . و آنگاه است که ایمان می آوردند و به حماقت خود اعتراف میکنند و همچون ابلیسی به خدا تهمت می زنند و می گویند : اگر خدا می خواست هدایت می شدیم . و با این تهمت برعذابشان افزوده شده و به آتش دوزخ مبتلا می شوند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ایجاز و افسون زمان

 

گفته می شود که زمان همه چیز را حل می کند بشرط اینکه صبور باشیم و تسلیم . به لحاظی زمان همان خداست و یا یکی از تجلیات فوق مکانی خدا در بشر است زیرا فقط انسان زمان را درک و احساس می کند و در واقع انسان حیوانی زمان دار و اسیر در زمان و افسون آن است . پیامبر اسلام می فرماید « من ، زمان هستم » آنانکه می توانند بر زمان آگاهی و اشراف داشته باشند و رازش را درک کنند صبور می شوند . صبر بمعنای تسلیم زمان شدن است و همه مسائل را به او وانهادن و در انتظار نشستن . صبر مکتب اصالت زمان است . آنانکه قدرت درک و صبر بر زمان را ندارند و به اصطلاح عجول هستند دست به خشونت و تلاشهای مذبوحانه می زنند تا مشکلات خود را حل نمایند ولی بواسطه زمان هلاک می شوند . صبر بر زمان آدمی را به ذات و گوهرۀ زمان یعنی اکنونیت می رساند و اکنونیت درب ورود زمان در انسان یا ورود انسان در زمان است و لذا می تواند درب خروج انسان از زمان هم باشد و این بمعنای خروج از اسارت مکان و شرایط و جبرهاست . امام زمان کسی است که از زمان خروج نموده و درمقام بر زمانیّت است یعنی در زمان نیست و لذا پیشوا و فرماندۀ زمان و اهالی آن آدمیان است . و ما در آخر زمان هستیم یعنی بر آستانه خروج از زمان . در این آستانه حرکت زمان به اوج خود رسیده و کند می شود تا آنجا که از حرکت می ایستد . یعنی ما مجبور به صبر هستیم . صبر یعنی با زمان نرفتن و بلکه باز ایستادن در زمان اکنون . زیرا اکنونیت عرصه سکون زمان است و این سکون برای انسانی که صبر ندارد و معرفت بر زمان ندارد به مثابه مرگ و نابود شدن است درحالیکه در حقیقت عرصه سکون زمان و اکنونیت همان قلمرو حضور و جاودانگی است زیرا  انسان بر مدخل و مخرج زمان قرار گرفته است و زیر نگاه خداست که در ورای زمان است . و امام زمان یا انسان کامل مظهر وجود این نگاه فوق زمان است .

هیچ حس و معنائی جادوئی تر و دارای مفاهیمی  متضاد تر از زمان نیست . زمان قلمرو همه افسونهای روح انسان است . برخی در مسیر زمان بخواب می روند و با مرگشان بناگاه بیدار می شوند همانطور که پیامبر اسلام می فرماید که « مردمان در خوابند و چون بمیرند بیدار می شوند . » ولی انگشت شماری هم بواسطه معرفت بر نفس خود در زمان بخود می آیند و بیدار می شوند و مترصد خروج از زمان می شوند . این بیداری و خروج جز بواسطه پیر روحانی و امامی زنده که خود از زمان خروج کرده ، ممکن نمی آید .

سورۀ عصر در قرآن راه نجات از اسارت و خسران زمان را نشان می دهد : سوگند به زمان که انسان در خسران است الا اینکه ایمان آورد و اعمالش را صالح سازد و به حق و صبر توسل جوید .

انسان بمیزانی که در باطن خود به قوۀ ذکر ( به یاد آوردن گذشته ) و معرفت نفس به عقب میرود در زمان و زمانه اش به پیش میرود . آنگاه که در رجعت باطنی به ازلیت و سرآغاز خلقت و آستانه حق ولحظه « الست بربکم » رسید در زمان بیرونی به اکنونیت و خودیت رسیده است که آخر و ابدیت زمان است چرا که در عرصه آخرالزمانیم .

ولی رجعت به ازلیت باطنی مستلزم باز ایستادن در زمان بیرونی است . این باز ایستائی آدمی را به درب دل میرساند تا بر باطن خود وارد شود و در سیر الی الله قرار گیرد که همان صراط المستقیم است و خداوند بر این صراط درانتظار است ( قرآن ) و معنای صبر همانا استقامت در این باز ایستائی در زمان بیرونی و همراه خلق نشدن که بقول قرآن اکثر مردمان در غفلت و پندار باطل هستند و جز خیالات و دروغها را پیروی نمی کنند . همرنگ جماعت شدن متفاوت از همراه جماعت شدن است .

آدمی فقط بر باد رفتۀ زمانیت بیرونی و پیشرفتهای دنیوی و مردم سالاری و مردم پرستی است . کل جهاد در معنای معرفتی و دینی همانا جهاد با این زمانیّت است این همان خسران عظیم است .

اینست که پیشرفت در معنای عامیانه چیزی جز پیش رفتن در جهنّم نیست . اینست که علی (ع) می فرماید که:ای مؤمنان بازایستید ! اینکه در قرآن می خوانیم که خداوند با صابران است بمعنای بازایستادن و صبور ماندن می باشد و به خود رسیدن.

خداوند در خود انسان در انتظار اوست و هر که بخود برسد به خدا رسیده است و خدا با اوست . با زمانه رفتن همان از خود رفتن ودور شدن از خداست .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نفاق دینی زن

 

دین در نزد زن یا راه رسیدن به عصمت است و یا ابزاری در خدمت محبوبیت و دلبری از مرد . در جوامعی که دین دارای ارزش است بسیاری از زنان پس از نومید شدن بواسطه ناز و  دلبریهای فاسقانه ، متوسل به دین می شوند تا بتوانند مردی را به دام بولهوسی خود اندازند و از این طریق او را به پرستش خود بکشانند . و این اشد نفاق و کید عظیم زن است و او را به اشد عذاب و رسوائی می کشاند زیرا دین همانا راه فائق آمدن بر ناز و دلبری و بولهوسی و تسلیم ولایت شوهر شدن است . اینک استفاده از دین بر علیه دین بمنزله اشد پلیدی و مکر می باشد تا زن تحت عنوان دین و عصمت و ولایت پذیری بخواهد مردش را تحت ولایت و بولهوسی خود آورده و او را از حق پرستی ساقط کند و به پرستش خود در آورد . چنین زنانی در جوامع مذهبی بسیار فراوانند و عرصه اشد نفاق و فحشاء پنهان در لباس دین هستند و بزرگترین دشمنان دین در یک جامعه محسوب می شوند . او تظاهر به عصمت در جامعه می کند تا در نهان شوهرش را مرید خود نماید . و این عصمت ضد عصمت است و نهایتاً به فاحشگی آشکار می رسد . این زنان در تاریخ صدر اسلام نیز وجود داشتند که به اشد عذاب و رسوائی رسیدند عایشه همسر پیامبر و یا قطامه از اسوه های مشهور این نفاق زنانه هستند . این زنان چون ناکام شدند و نتوانستند مرد را تحت ولایت شیطانی خود آورند دست به انتقام زده و باز بواسطه بی عصمتی و پرده دری از مرد انتقام می ستانند در حالیکه فقط خود را رسوا و هلاک می کنند . زنانی که حجاب را وسیله ای برای دلبری و حربه ای بر علیه شوهر می کنند و در واقع می گویند که : یا تسلیم اراده من شو و گرنه بی حجاب می شوم و آبروی تو را می برم . اینان بدترین عاقبت ها را دارند .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن و اعتیاد

 

هر امر واحدی در مرد و زن دو نتیجۀ معکوس دارد . مرد ذاتاً برون گرا است و مخدارات وی را بسوی درون خودش می کشاند و لذا صبور و چه بسا فکور می کند . ولی زن موجودی درون گراست و مستی و نشئگی موجب برون گرائی زن می شود و او را بسوی هرزگی و فحشاء می برد و اینست که اعتیاد زن در همه جا بهمراه فاحشگی و فساد اخلاقی بوده است و در مورد مردان لزوماً چنین نیست مگر اینکه مواجه با نیاز اقتصادی شدید شوند .

مستی و نشئگی در زن موجب تخریب عقل و حیا و فطرت است و او را بسوی شقاوت و لاابالیگریهائی می کشاند که سرنوشت او را تباه می کند و چه بسا راه نجاتی ندارد زیرا اولّین چیزی که زن در این وادی از دست می دهد عفّت و سلامت اخلاقی است و چنین زنی هیچ مأوائی ندارد و حتّی خانواده اش او را تحمل نمی کنند .

گرایش به مخدرات در زن به نوعی دگر یک معلول است معلول جدال او با اخلاق و عفّت و تقواست . و زن در حالات مستی و بیخودی راحت تر می تواند مرتکب فحشاء گردد و لذا  مواد مخدر ابزاری در جهت تسهیل هرزگی زن است زیرا هوشیاری و وجدان را در وی از بین می برد . پس باید  گفت خانوادهائی که دارای فرهنگ مذهبی نیستند دخترانشان یا به افسردگی مبتلا می شوند و یا به مواد مخدر می گرایند . افسردگی معلول فقدان امکان برون افکنی فحشاء است و مخدر هم این امکان را پدید می آورد . اعتیاد عذاب بی عفّتی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زندگی اعتقادی و اعتقاد به زندگی

 

آدمی یا بر اساس اعتقاد زندگی می کند و یا بر  اساس هوس هائی که مولود شرایط و اوضاع هستند . زندگی اعتقادی یعنی زندگی وابسته به عقد که همان عهد و پیمان است و متّکی به باوری باطن و پایدار است . زندگی اعتقادی برخاسته از اعتقاد به زندگی بعنوان یک جریان ابدی است و لذا زندگی اعتقادی برخاسته از ایمان به حیات جاوید و زندگی بعد از مرگ می باشد . زندگی اعتقادی مولّد اعتقاد به جاودانگیت و همه امور زندگی را جاوید می سازد ، کسی که دارای یک زندگی اعتقادی است با هیچکس یا هیچ امری عهدی نمی بندد مگر اینکه متکی به اعتقاد به حیات جاوید باشد و لذا هر عقد و عهدی هم در این رابطه امری جاودانه است . لذا فقط کسی قابل اعتماد است که دارای یک زندگی اعتقادی باشد . اعتقاد به باورهای دنیوی و گذرا هرگز نمی تواند اساس رابطه ای متعهد و قابل اعتماد و پایدار باشد زیرا امور دنیوی ناپایدارند و با هر واقعه و شرایط جدیدی باطل می شوند . لذا زندگی اعتقادی ذاتاً مبنای دینی و معرفتی دارد . آنکه زندگی جاوید را باور دارد  به آن اعتقاد دارد و با اعتقاداتش زندگی می کند. زندگی بی اعتقاد چیزی جز بازی و بطالت نیست .  زندگی لایق انسان بعنوان حامل روح خدا فقط یک زندگی اعتقادی است و اینست که امام حسین (ع) می فرماید « زندگی چیزی جز اعتقاد و جهاد  برای آن نیست » یعنی مابقی انواع زندگیها اصولاً زندگی نیستند زیرا به جاودانگی اتصال ندارند و لذا میرا می باشند و از گوهرۀ حیات تهی هستند . اعتقاد همانا عقد ابدی با زندگیست . انسان بدون اعتقاد به جاودانگی و زندگی اعتقادی ، انسانی بی اعتبار و بی وفا و خائن است و بیش از هر کسی بی اعتقاد و بی اعتماد و بیوفای به خودش بعنوان یک انسان می باشد . اعتقاد همان گوهرۀ جاودانگی انسان در این جهان است . اعتقاد موجب وحدت عوامل زندگی است . زندگی بی اعتقاد زندگی پریشان و بهدر رونده است . کسی که اعتقاد به زندگی جاوید ندارد و زندگیش در عقد با آن نیست زنده نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زن سرگردان بین عشق و پول

 

زن همواره در جستجوی مردی عاشق و پولدار است و در بین این دو امر سرگردان و بازیچه و مستهلک می گردد و هرگز قادر نیست که بین این دو امر جمع کند و لذا به نفاق و چه بسا به فساد اخلاقی مبتلا می گردد .

جمع بین عشق و پول مثل جمع بین خدا و خرماست و مشرکانه ترین تلاش ممکن در بشر است . و از آنجا که عمل مشرکانه ذاتاً محکوم به ابطال است لذا این نوع زنان دچار سرنوشتی پوچ شده و در غایت ریا و مکر حاصل از این اتحاد محال تباه می گردند . این محور شرک زنانه است .

حقیقت اینست که مرد عاشق هرگز ثروتمند نمی شود و مرد ثروتمند هم عاشق نمی شود . ثروت اندوزی از فسق و شقاوت حاصل می آید و عشق و عاطفه را نابود می کند . به همین دلیل چنین زنانی جبراً بسوی فسق و خیانت می روند و بهترین وضع ممکن را داشتن دو مرد می دانند : مردی عاشق و مردی پولدار !

حال که عشق با پول به اتحاد نمی رسد پس مجبور به خیانت و زنا می شوند و این راز فسق و تباهی زنان است . مرد پولدار را به شوهری می گیرند و با فاسقان خود در خفا مربوط می شوند . به همین دلیل این زنان هرگز میل ندارند با عاشق خود ازدواج کنند . اینان به گمان خود با پول ازدواج می کنند ولی در خفا با عشق زندگی می کنند ولی غافل از اینکه مرد واقعًا عاشق هرگز این نوع زنان را نمی پذیرد زیرا عشق همواره قرین پاکی و عصمت است . لذا این نوع زنان هر دو را از دست می دهند و خسرالدنیا و آخرت می شوند . از این نوع زنان امروزه به وفور می یابیم مخصوصاً در کنار خیابان و عشرتکده ها .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عذاب انکار حق

 

آنکه آگاهانه حقیقتی را انکار می کند این انکار حق او را جبراً بسوی ارتکاب اعمال بر خلاف میلش می کشاند و بدینگونه اراده اش انکار می شود . آنکه حقّی را انکار می کند خود را انکار می کند و مجبور می شود اعمالش را انکار کند و کل سرنوشت خود را منکر خود می سازد و بر علیه اراده اش زندگی می کند و ضد خود می شود . زیرا هر حقّی همانا حقِّی از وجود انسان است و حق وجود است . آنکه حق را انکار می کند حیات و هستی اش را بطرزی جادوئی نفی و باطل می سازد و همه زحماتش را جنون آسا بهدر می دهد و گوئی دشمن خویش است و این حق انکار است .

حق وجود انسان معرفت دربارۀ این حق است و تصدیق آن . انسان به این قصد خلق شده که حق را بشناسد . آنکه بیشتر می شناسد مسئولتر است . آنکه معرفت خود دربارۀ حق را منکر می شود حق وجودش را و علت هستی اش را انکار می کند و لذا به ضلالت و حماقتی هولناک مبتلا می شود .

هیچ سرنوشتی هولناکتر و عبرت انگیزتر از کسانی نیست که حق را شناختند و انکار نمودند و حماقت عذاب این انکار است . عذابی که هیچ شفا و شفاعتی نمی پذیرد . وجود چنین کسانی قلمرو سلطه شیطان است و اینان شیاطین مجسم می شوند و مأمور گمراه سازی دیگران هستند و این گمراه سازی از طریق القای یأس از رحمت خدا و دین او صورت می گیرد بواسطه برانگیختن احساس ترحّم در دیگران آنان را از خدا و دین او باز می دارند و به فساد و کفر تشویق می کنند . اینان همچون دیوهای افسرده اند . اینان از یکسو حق را تأئید می کنند به زبان و از سوی دیگر این راه را غیرممکن معرفی می کنند . اینان محاق حق هستند .

وامّا انکار حق خود عذاب بخل نسبت به هدایت مردم است بر اساس آن حق انکار شده .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مشهور و معروف

 

معروف بودن از صیغه مفعول بودن به معنای مظهر عرف و معرفت بودن است و معرفی شدن به معرفت است . ولی مشهور بودن از مصدر « شهر » به معنای شهری شدن و مظهر گردهمائی و جمعیت است و عده کثیری را گردهم جمع می آورند برمدار وجود خودشان .

آدمی ذاتاً دارای ارادۀ به شناخته شدن و دیده شدن و مشهور یا معروف گشتن است چرا که آدمی به قصد معرفت خلق شده است و میل دارد تا خود را بشناسد و این شناخته شدن همواره در نزد دیگران ممکن می شود . میل به شناخته شدن برخاسته از میل به شناختن است و هر چه که انسان بیشتر می فهمد و خود و جهان را می شناسد بیشتر میل به شناخته شدن دارد و این هم میل به اشاعه شناخت خویش است و مظهر این امر عرفا می باشند .

ولی مشهور شدن فقط بمعنای دیده شدن و بر سر زبانها آمدن و مردمان را بر محور وجود خود جمع نمودن است . و این یک پدیدۀ شهری و مدنی است و برخاسته از طبع اجتماعی بشر است و امری سطحی و صوری می باشد و از مظاهر این امر بازیگران هستند و شعبده بازان و ورزش کاران و امثالهم .

آدمی ممکن است هم معروف باشد و هم مشهور . مثل انیشتن و مثل برخی از پیامبران که در حیات خود امّتی پدید آوردند مثل موسی ( ع) و محمّد (ص) . ولی عارفان و امامان و حکیمان در جرگه معروفیت قرار دارند ولی مشهور نیستند.

شهرت بخودی خود همواره قلمرو فساد نیز هست این امر دربارۀ زنان دو صد چندان شدیدتر است . مشهوریت و معروفیت دو نوع شناخته شدن است : شناخت سطحی و محسوس و شناخت باطنی و عرفانی . شناخته شدن بواسطه شناخت بزرگترین نعمت در جهان است و رمز جاودانگیست . و عارف تنها انسانی است که بواسطه معرفت معروف می شود و معروف حقیقی همان عارف است . معرفت نور وجود انسان است و هستی انسان معلول معرفت است همانطور که علی (ع) می فرماید « آنکه خود را نشناخت نابود است » لذا ارادۀ انسان به معرفت همان اراده به وجود یافتن است ولی کسی در نزد دیگران معروف می شود و وجود می یابد که خود را شناخته باشد و در نزد خودش وجود یافته باشد . ولی اکثر مردمان می خواهند فقط در نزد دیگران وجود داشته باشند و اینان طالبان شهرت هستند و عاشق جمعیت و شهریت . ولی معروفهای حقیقی همواره از شهر و شلوغی گریزانند و نور معرفت و وجودشان خود بخود به شهرها می رسد و معروف می شوند . لذا ارادۀ به شهرت بخودی خود یک اراده ویرانگر و فاسد کننده است و فرد را مجبور به بازی و نمایش و جلوه گریهای فیزیکی و مادی می کند. شاه و حاکم و سیاستمدار شدن کاملترین ارادۀ بشر جاهل به شناخته شدن است و چه بسا مردم را تحت سلطه می گیرد و قتل عام می کند تا شناخته و مشهور گردد .

آدمی از طریق درون پیمائی و معرفت نفس ، معروف می شود وبواسطه برون گرائی و جلوه گریهای فیزیکی در شهر هم مشهور می شود . عارف و دلقک و ( بازیگر ) دو نمونه کامل از این دو نوع شناخته شدن هستند . معروف مطلق همان خداست که بدون دیده شدن شناخته شده است . و مشهور مطلق هم شاه است که یک بازیگر و دلقک کامل است . و لذا همه شاهان یک دلقک در کنار خود دارند که نقابی بر هویت آنان هستند و نیز ظهور هویت باطنی آنان . انسان کامل کسی است که نادیده شده معروف باشد مثل ناجی موعود . اینست انسان خدایگونه.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قدرت و مرگ – آگاهی

 

انسان بمیزانی که بر مرگ خود بعنوان یک واقعیتی که هر آن در راه است و حتماً اتفاق می افتد آگاهی و حضور دارد و آنرا دائماً به یاد می آورد هر هراسی از بین می رود و عزّت نفس تقویت می گردد و آدمی تن به هیچ خفت و خواری نمی دهد ونیز اینکه دست از هر ستم و زور و حرص می کشد و به بی نیازی معجزه آسائی می رسد . این شجاعت و عزّت و بی نیازی موجب قدرت خارق العاده می شود که بسیاری از استعداهای نهفته و اسرار زندگی را بر روی فرد می گشاید و نیز به صبر جمیل و عظیمی دست می یابد و لذا ظرفیت وجود و بردباری وسعه صدر را به کمال میرساند . هستی از نیستی برخاسته است وزندگی از مرگ تغذیه می کند . بیائیم قدرت ماوراءطبیعی مرگ و نیستی در خود را کشف نمائیم و از آن برخوردار شویم زیرا آنچه را که ما مرگ و نیستی می پنداریم همان ذات مطلق حیات و هستی است و جاودانگی . مرگ آگاهی و نیستی پذیری به مثابه حضور جاودانگی روح است که وجود خاکی انسان در جهان را به ذات خلقتش متصل می کند و خدایگونه می سازد . و علاوه بر این بسیاری از امراض و مشکلات لاعلاج و بن بست های زندگی را در خود حل می کند . این همان درب اتصال به متافیزیک و عالم غیب و سرچشمه لایزال زندگیست . یاد و حضور مرگ در روزمره زندگی به مثابه عارفانه ترین عبادات است که آفاق اندیشه و احساس ما را گسترش میدهد و به مرزهای ابدیت پیوند می زند و از تنگناهای حقارت زندگی موحش و مادی مدرن می رهاند و دلهره ها و وسواس ها و هراس ها را می زداید و تولید قدرت روح و اراده می کند . این همان مرز آخرت است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا سینمای حقیقت ممکن است ؟

 

آیا یک انسان پلید می تواند شرافت را به دیگران القاء کند ؟

آیا یک انسان روسپی می تواند عصمت را به دیگران بیاموزد ؟

آیا یک انسان دزد می تواند امانت داری را تعلیم دهد ؟

ایا یک انسان فاسق می تواند پیامبر عشق به مردم باشد ؟

آیا یک انسان کافر می تواند احیاء گر ایمان در مردم باشد ؟

و.....

اگر پاسخ این سئوالات مثبت است پس هیچ عیبی در ریا و نفاق نیست ولی اگر منفی است پس سینمای حقیقت و دینی و عرفانی و اخلاقی هم ممکن نیست . آیا اینطور نیست ؟ پس بهتر است خودمان را فریب ندهیم و شیطان را غسل تعمید نکنیم .

ممکن است ادعا شود که اگر مؤمنان مولّد سینمای حقیقت باشند چه ! ولی مسئله این است که بقول علی (ع) « مؤمن هرگز بازی نمی کند . »

در یک کلام دو نوع سینما وجود دارد : سینمای جنون و جنایت و فسق و سینمای به اصطلاح حقیقت و صاحب رسالت اخلاقی وانسانی . سینمای اول مروّج فساد و تبهکاری آشکار است و سینمای دوم مروّج دجالّیت و نفاق است . سینما همان تأتر مدرن و تکنولوژیکی است و تأتر از ارکان تمدن اساطیری یونان باستان است . و می دانیم نخستین کسی که در تاریخ تأتر را وارد جهان اسلام کرد عمرعاص بود که نخستین گروه تأتر را از روم به شام آورد و در دربار معاویه به نمایش پرداختند اثری از سوفوکل را . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو منشأ شقاوت و نفاق مدرن

« آموزش و درمان »

 

تعلیم و تربیت و بهداشت و درمان دو رکن اساسی از اهداف و رسالت انبیای الهی بوده است که موجب رشد تن و روان بشر است و دارای ماهیتی دینی می باشد و واجب ترین و اساسی ترین ارکان حیات انسان در جهان محسوب می شوند .

این دو امر از قدیم دارای ماهیتی مقدس بوده و با عشق و اختیار عجین است هم از جانب معلّمین و مربیان و اطباء و هم مردمان . ولی امروزه در نظام حکومتهای مدرن تبدیل به دو تا از اجباری ترین و مادی ترین ارکان و نهادهای اجتماعی و سیاسی شده اند و لذا نفاق عظیمی را در فرهنگ و ساختار اجتماعی پدید آورده اند .

این دو امر بایستی تماماً از جانب جامعه و حکومت تأمین گردد . تا آموزش و پرورش و بهداشت و درمان کاملاً رایگان و با اختیار و انتخاب نباشد محصولی کاملاً وارونه ببار می آورد . این امر بخصوص دربارۀ تعلیم و تربیت دینی دو صد چندان مصداق دارد . یکی از مهمترین علل نفاق دینی و علمی و درمانی در سراسر جهان و مخصوصًا جوامع مذهبی همانا جبری شدن و لذا پولکی شدن این امور است . پزشک و معلّم و واعظ روحانی یا خود بایستی به رایگان کار کنند و یا دولتها آنها را کاملاً تأمین نمایند درغیر اینصورت آنچه که پدید می آید یک دجالّیت آموزشی و درمانی و اخلاقی و اعتقادی است که شاهدیم و لذا شاهد شقی ترین و منافقانه ترین فرهنگ در این دو جماعت هستیم . آموزش و درمان رایگان از اصول اولیه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بوده اند که بکلی به فراموشی رفته اند . و ما اینک بجای بازگشت به این اصول مقدس در جستجوی دشمنان نامرئی دین و سلامت مردم هستیم و به این و آن فحش می دهیم . خانه از پای بست ویران است و ما در خیال نقش کج ایوانیم . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مکر به مثابۀ کمال جهل

« ارادۀ به جاهل ماندن »

 

به تجربه نیز درک می کنیم که آدمهای حقّه باز و مکار بهمان میزان جاهل و احمقند . مکر بشری تلاشی مذبوحانه برای کتمان واقعیت و مخدوش کردن حقایقی است که در حال آشکار شدن هستند . هر چه که حقیقتی عیانتر می شود انسانهای جاهل هم مکّارتر می شوند تا جهل خود در قبال آن حقیقت را مخفی دارند . جهل دربارۀ حقیقت منشأ مکر و ریاکاری و دسیسه و شایعه پراکنی می باشد و این جهل بدان دلیل است که فرد جاهل حقیقت را به ضرر خود می پندارد  این تصور همانا اصل جهل و مکر می باشد .

جهل فقط نادانی است و مکر تلاش برای جاهل ماندن است زیرا اگر آگاه شود مجبور به تصدیق است و این صدق را به ضرر خود می داند زیرا مجبور است برخی از اعمال و راه و روشهای خود را تغییر دهد و رشد کند . در واقع مکرو تکذیب حقیقت تلاشی برای رشد نکردن می باشد . و این همان تنبلی و کهولت نفس بشر است . پس مکر حاصل تنبلی نفس در قبال تغییر است که اراده به جاهل ماندن را پدید می آورد . چه بسا آدمها جان می کنند و زجر می کشند و رنجور می شوند ولی حاضر به تصدیق حقیقت نیستند در حالیکه این تصدیق موجب رهائی روح آنان از هلاکت است . پس مکر که یک تکذیب غیر مستقیم و شیطانی است دال بر اشد جهل و حماقت تا سر حد جنون است و اینست که آدمهای مکّار دچار ناهنجاریهای جسمی و روانی می شوند و این امراض جبراً آنان را به تغییر و تحّول می کشاند تا روشهای خود را دگرگون سازند . پس می بینیم که آدمی غریزتاً مجبور به تغییر است و بقول قرآن « فریب نمی دهند الا خودشان را » . و لذا جهل را گناهی نیست ولی مکر که اصرار در جاهل ماندن است گناه است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه و درمان امراض قلبی

 

عصر جدید در قلمرو پزشکی عصر سکته قلبی است که در جوانان بمراتب بیشتر از پیران گزارش می شود و بخش عمده ای از جوانمرگی می باشد . سکته قلبی در نسل جوان امری کاملاً مدرن و بی سابقه است . و نیز می دانیم که سکته قلبی اصولاً پدیده ای مردانه است و زنان فقط در دوران کهولت به این بیماری مبتلا می شوند که مرگ طبیعی آنان محسوب می شود . آیا قلب مردان چه ویژگی ای دارد که اینگونه بیمار می شود و بناگاه از کار می ایستد ؟ می گویند که مردان بدلیل اشتغالات اجتماعی دچار  این معضله هستند در حالیکه زنان نسل جدید هم اکثراً این اشتغالات را دارند و اصلاً دچار این مشکل در سن جوانی نیستند . در یک کلام ویژگی قلب مرد چیزی جز عشقش به زن نیست یعنی همان امری که در قلب زن نسبت به مرد وجود ندارد و یا بسیار کیمیاست .

ولی عشق موجب احیای قلب مرد است و مرد عاشق قدرتمند ترین مردهاست . ولی آنچه که قلبش را بیمارو سکته ای می کند شکست و ناکامی و خیانت در عشق است . کار قلب برپائی و استمرار زندگی است که در مرد و زن یکسان است ولی در قلب مرد واقعه دیگری هم رخ می دهد و آن عشق به منشأ زندگی یعنی زن است که مولّد نسل می باشد .

همه مردانی که دچار ناراحتی قلبی و سکته هستند بخوبی می دانند که منشأ آن از کجاست هر چند که بندرت اعتراف می کنند . ما در تجربه درمانی خود به این حقیقت همه جائی دست یافتیم . عشقی که بواسطه زن پاس داشته نمی شود و به آن خیانت می شود و ولایت عشق ادا نمی گردد موجب بیماری قلبی در مرد است . اصولاً عشق های یکطرفه بسیار شدید در همه جا باعث امراض قلبی است بخصوص آنجا که مرد هم حقوق عشق را نمی داند و رعایت نمی کند و تسلیم مکرها و بولهوسی های زن می گردد به سکته مبتلا می شود .

امراض قلبی مردان واکنش دل آنان در قبال ستم پذیری مرد از زن در قلمرو عشق و عاطفه است . مرد حق ندارد به بهانه عشق زیر بار بولهوسی و امیال غیر اخلاقی زن برود و به زنش امکان بی  عفّتی دهد . بمیزانی که مرد عاشق ، تسلیم بی عصمتی ها و مکرها و نازهای ناحق زن می شود دلش به صدا درمی آید و اعتراض می کند . در چنین مواردی مرد یا بایستی آن زن را از راه و روش نادرست باز دارد و یا طلاقش دهد و یا خودش سکته کند . سکته قلبی محصول لگدمال شدن غیرت ِ مرد عاشق بواسطه زن است . به زبانی دیگر این عذاب بی غیرتی مرد است .پس درمان این بیماری هم واضح است . مرد یا بایستی به اصول اخلاق بازگردد یا به پای منقل برود و یا سکته کند و به قبرستان نقل مکان نماید تا دلش را از لگدمال شدن نجات دهد.

البته مردان بی غیرت که معمولاً عشقی هم ندارند دچار چنین مشکل و بیماری نمی شوند و به گونه ای دیگر حساب پس می دهند .

گرایش به مخدرات نوعی جایگزینی برای امراض و سکته قلبی است . اگر افیون نمی بود آمار سکته قلبی در مردان هزار بار بیش از این می بود . در واقع ترک اعتیاد هم در اکثر مردان همان راه حل درمان بیماری قلبی است یعنی رجعت به عصمت و غیرت و اخلاق و برخورد قاطع با بی عصمتی و ناز و مکرهای زن و نجات دادن دل خویش از اسارت زنی که مستمراً آنرا لجن مال می کند .  

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هویّت معلمین مدرن

 

می دانیم که نخستین معلمین بشری همانا پیامبران خدا بوده اند و سپس فلاسفه و حکیمان آن انگشت شمار افرادی که در هر جامعه ای به عشق علم زندگی خود را وقف تعلیم و تحقیق می نمودند و همانا به عشق علم مبادرت به تعلیم طالبان علم می نمودند بی هیچ مزد و منّتی ، درست مثل پیامبران خدا .

واماّ در جامعه مدرن و نظام تعلیم و تربیت اجباری چه کسانی به سوی شغل معلمی میروند ؟

اولاً معّلمی  یک شغل است مثل هر شغل دیگری و ثانیاً یکی از کم درآمدترین مشاغل بر روی زمین است زیرا طالبان علم همواره اندکند ولذا کسی برای تعلیم و تربیت اجباری پولی نمی پردازد و همانقدر هم که می پردازد با اکراه و انزجار است . و لذا در آمد حاصل از این شغل یکی از حرامترین درآمدها هم می باشد . و ثالثاً آنانکه به این شغل روی می کنند اکثراً در میان اهل مدرسه از ناکامترین و کم استعدادترین افراد هستند که قرار است عشق علم را در شاگردان زنده کنند !؟ پس واضح است که در نظام تعلیم و تربیت اجباری چه کسانی فارغ التحصیل می شوند و اصولاً چگونه علمی تعلیم داده می شود . در همه جای جهان معلّمین متشنج ترین و عبوس ترین و ریاکارترین قشر جامعه هستند درست به دلایلی که ذکرش رفت . زیرا به همان دلایل معلّمین اکثراً این شغل را با نفرت و از سر بیچارگی انتخاب نموده اند .

و امّا علِّت دیگر این معضله امری دینی و فطری است و آن اینکه پول گرفتن از بابت تعلیم و تربیت ذاتاً حرام است همانطور که پیامبران حق نداشتند حتّی بر مردمان منّت نهند . و تعلیم و تربیت ذاتاً امری روحانی و عاشقانه و مقدس است و لذا حضور جبر و پول و اکراه در این امر منجر به پیدایش تمدنی شده است که تماماً جّبار و پول پرست و متشنج و نفرت زا و ریاکار است .   

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دکتر شریعتی

بازگشت بخویشتن خویش

 

بازگشت بخویشتن خویش در رأس دعوت همه انبیای الهی قرار داشته است تا انسان را به روح انسانی و قدسی اش باز گردانند و از غفلت برهانند . در دوران ما دکتر شریعتی یکی از قدرتمندترین این داعیان بوده است. و براستی رسالتی پیامبر گونه را به ثمر رسانیده و این نهضت همچنان ادامه دارد . امروزه هر کس که هنوز بیداری وجدان و هویت دینی و شرافت انسانی اش را در کشور ما حفظ نموده به طریقی تحت تاثیر دکتر شریعتی بوده است . بازگشت بخویشتن خویش در محور امر به معروف قرار دارد زیرا برای هر انسانی موجودی معروفتر از وجود خودش در جهان نیست و این اساس دعوت به حق است چرا که خدا را جز در خود نمی توان شناخت و باور نمود . لذا دعوت عرفانی به مثابه بنیادی ترین نوع امر به معروف است که همه معروفات دیگر را در برمی گیرد . زیرا دعوت بخویشتن خویش دعوت به فطرت الهی و اخلاق الله و لذا شریعت انبیاء است . دعوت دکتر شریعتی یک دعوت عرفانی – انقلابی و جهانی بود . این دعوت در رسالت دکتر شریعتی امری جامع و تمام عیار و مدرن بود و لذا همه جوانب زندگی بشر مدرن را شامل بود و لذا مبدّل به دعوتی جهانی شد و امروزه آثار این دعوت در سراسر جهان خودنمائی می کند چه بسا بیشتر از کشور خودمان .

نگاه دکتر شریعتی به هر امری اعم از اقتصادی و سیاسی و فلسفی و جامعه شناختی و انقلابی از منظر معرفت نفس و رجعت بخویشتن و رستاخیز جان و دل بود و لذا نفخه  ای از صور اسرافیل در عرصه آخرالزمان محسوب می شود و یکی از خلاقترین دعوتها در عصر جدید است . امروزه برای ما مسئله بازگشت بخویشتن خویش همواره از درب بازگشت به کسانی میّسر می شود که فاتحان و ذاکران این بازگشت بوده اند که بدون تردید بازگشت به انبیاء و اولیاء و عرفا می باشد ولی بازگشت به کسانی که زبان حال امروز ما هستند بسیار مؤثرتر از بازگشت به قدماست و بلکه بازگشت به قدما هم از طریق رجوع به عارفان معاصر ممکن است که در جرگه امامان زنده اند و زبان زندگی نقد ما هستند . از آنجا که آدمی دارای نفس واحده است رجوع به هر عارفی به مثابۀ رجوع بخویشتن خویش ماست . هر که بخود بازگردد و مقیم در خود شود و خود گردد یک هویت ماندگار برای بشریت است و آئینه همه انسانهائی که ره وجود را گم کرده اند . رجعت به شریعتی یکی از شاهراه های رجعت بخویشتن خویش است . دکتر شریعتی یکی از زلالترین آئینه گردانهای دوران ماست و زبان او بهمان میزان که ایرانی و اسلامی و شیعی است جهانی نیز هست و اینست که فیلسوف شهیر فرانسه سارتر هم خود را پیرو مذهب شریعتی می نامد . زیرا مذهب همه عارفان یکی است و آن مذهب انسانیت بشر است و لذا مذهبی فراسوی مذاهب است که زبان حال همه مکاتب می باشد همانطور که دکتر شریعتی بهترین معلم مکاتب مدرن جهان نیز بود و این مکاتب را گاه از بانیانش هم واضح تر می نمود و حقش را ادا می کرد و لذا متهم به دهها مذهب و مکتب شده بود که الّبته از افتخارات اوست.و این امر مطلقاً از جنس التقاط نبود بلکه از جنس اتحاد و اجتهاد و نگرش فراتاریخی و فرا قومی بود . دکتر شریعتی یکی از جهانی ترین انسان تاریخ معاصر است و مذهب او مذهب هفتاد و دو ملت است.

هر که بخود بازگردد ومقیم خویشتن شود جهانی می شود چرا که بقول اوپانیشادها ، « ای انسان تو خود تمام جهانی » و بقول علی (ع) « انسان ، جهان صغیر است » . راه جهانی شدن را هیچکس همچون شریعتی پیش روی ما ننهاده است . انسان جهانی یک انسان الکترونیکی و رایانه ای لزوماً نیست بلکه انسانی است که از حقارت دنیا مادی و فنی بسوی عظمت روح خود بازگشته است .

دکتر شریعتی پیش و بیش از آنکه یک انقلابی یا جامعه شناس باشد یک عارف بود و لذا همه معارف و علومی که طرح می نمود انقلابی بود یعنی قلبی بود . و انسانی که بسوی قلب خود رجعت نموده و اهل دل شده است لاجرم دیگران را هم قلبی ( انقلابی ) می کند . او از بانیان عرفان انقلابی در تاریخ اسلام است که درست در نقطه مقابل عرفان مرفینی قرار دارد که جز توجیه عافیت طلبی و تقدیس ستم هنری ندارد . و عرفان او هم یک عرفان کتابی و تفسیری و خانقاهی و شاعرانه نبود بلکه عرفانی جوشیده از معرفت نفس و سیر الی الله بود و لذا عرفان شریعتی مثل عرفانهای حقیقی و ناب ، از آن خودش بود و غیر قابل تقلید ، رجعت به شریعتی ، رجعت به هویت ایرانی – اسلامی و جهانی ماست . او یکی از شاهراه های سیر الی الله است . او از علیین و لذا تنهایان دوران خود بود و یکبار دیگر عشق و عدالت وعرفان علوی را در جهان ما احیاء نمود و کل جامعه ما و بلکه مسلمانان جهان را قلبی و انقلابی ساخت و امروزه آثار او یکی از پرخواننده ترین آثار از آمریکا تا شرق دور می باشد . نوری که وی برافروخت در حال توسعه و جهانگیر شدن است. اسلامی که او عرضه نمود براستی شایسته یک مذهب جهانی می باشد که نجات بشریت را در بر می گیرد و حق انسان را ادا می کند . شریعتی ، قلب انقلاب ماست . دوری از این قلب همان دوری از انقلاب و هویت ملی –دینی است . یکی از بزرگترین ضایعات و خسران سالهای بعد از انقلاب همانا دوری از این قلب بوده است . آنان که می پندارند دوران شریعتی به پایان رسیده است را ه را گم کرده اند و به مانند اینست که بگویند دوران معنویت و عشق به عدالت و آزادگی و نجات به پایان رسیده است .

برخی از بزرگان معنویت عاشق و عارفند و یا متقی و یا انقلابی . ولی شریعتی خود نوری از عشق و عرفان و تقوا و انقلاب بود . او خود حامل ایدئولوژی خاصی نبود بلکه مهد زایش ایدئولوژیهای بسیاری بوده و می تواند باشد .

بسیاری این نور را با دهانهایشان پف نمودند ولی آنرا برافروختند . او در دوران حیاتش از همه جفا دید بخصوص از یارانش و آنانکه می بایست او را حمایت می کردند . این جفا پس از رحلتش دو چندان شد و دامنگیر جامعه ما گردید و لطمات هولناکی به روح انقلاب و هویت ما وارد نمود و ما را دچار بحران هویت ساخت . امروزه برای نجات از این بحران ملی راهی جز اعاده حیثیت به شریعتی وعذرخواهی از روح بزرگش نیست . سخن از شریعتی سخن از عشق و درد و فراق و تنهائی و بیوفائی دوران است . زبان حال او را از دفاعیات عین القضاة همدانی بازخوانی می کنیم : « من از گروهی به خدا شکایت می برم که حق علم را ضایع کردند ..... واز من پیش سلطان بدگوئی کردند . بزرگترین تهمت ها را بر من بستند . علمای فرق و رقعه و خرقه پوشان ، چه دوست و چه دشمن برای احیای حق من به پا نخواستند و مرا به دشمنانم سپردند  » .

 ما امروزه بطور اضطراری نیازمند به هویّت درمانی هستیم . پیشرفتهای علمی و فنی و اقتصادی هرگز نتوانسته برای فرد یا قومی مولّد هویت باشد . اگر چنین می بود می بایستی مردم آمریکا و آلمان و ژاپن با هویت ترین ملل جهان می بودند در حالیکه اتفاقاً پوچ ترین مردم جهان هستند و آمار خودکشی در این کشورها به تنهائی دلیل کافی بر این ادعاست و نیز آمار اعتیاد و بیماریهای روانی . و رجعت به شریعتی یکی از سریعترین و نقد ترین روشهای هویت درمانی ماست زیرا شریعتی هنوز در مردم ما زنده است و قلب او در قلوب بسیاری می طپد . این طپش می تواند گسترش یابد . بیائیم و شریعتی را از عرصه قاچاق خارج کنیم و از طریق رسانه ملی به خانه مردم بازگردانیم که شریعتی یک تنه حریف کل تهاجم فرهنگی است همانطور که در سالهای قبل از انقلاب بود .قاچاق شدن افکار بکر وبزرگ تبدیل آن به بمب و تروریزم است همانطور که در کشور خودمان شاهدش بودیم .

نسل جوان ما جز بواسطه روح شریعتی نجات نمی یابد و دیدیم که از طریق ورزش درمانی و موسیقی درمانی و علم درمانی و دانشگاه آزاد درمانی و آزادی درمانی و سانسور درمانی بحران هویت نه تنها علاج نشد که مبّدل به سرطان گردید و بلکه ایدز . و امروزه این بحران دامنگیر بسیاری از مدیران و مسئولین و ایدوئولوگهای ماست که یکی پس از دیگری سر از کاخ سفید در می آورند .

رجعت به شریعتی تنها راه رجعت نسل جوان ما به شریعت و فضائل اخلاقی است . بیائیم شریعتی – درمانی را امتحان کنیم که هیچ هزینه ای هم ندارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرزند کمتر رفاه بیشتر !؟

بالاخره این شعار شیطانی تمدن مالیخولیائی غرب بر پیشانی کشور اسلامی ما هم نشست . و براستی معلوم نیست که مبارزه ما با تهاجم فرهنگی غرب اصلاً چه معمائی است و اصولاً غرب زدگی یعنی چه و مبارزه با استکبار چه معمائی دیالکتیکی شده است .

آنگاه که رفاه و سعادت و خوشبختی انسان جز از طریق فرمولهای اقتصادی و معادلات ریاضی قابل تعریف نباشد سورۀ « تکاثر» تحقق یافته است : وای بر عدد پرستان که قبرستان را از یاد برده اند ! بگذریم .

ازدواج و تشکیل خانواده بعنوان هسته مرکزی و مهد و سرچشمه جوشان و مستمر تمدن بشری جز بر نیاز جنسی پدید نمی آید و جز بر این رابطه ادامه نمی یابد و جز با اختلال و نابودی روح این رابطه جنسی هم نابود نمی شود . و اینک زن و مرد در هر رابطه ای بایستی نگران تشکیل نطفه باشند که مبادا ....   ما در اینجا از جنبۀ شرعی و عقیدتی و خداشناسی سخن نمی گوئیم بلکه از ابتدائی ترین نیاز جسمی و غریزی و عاطفی و روانی رابطه زناشوئی سخن می گوئیم که با شعار « فرزند کمتر زندگی بهتر » در معرض نابودی قرار گرفته است که تنها راه حل قطعی این مالیخولیا در منظر این نگرش شیطانی عقیم ساختن جنسی است . بواسطه بیرون کشیدن رحم زن و یا بستن لوله مرد که دو نوع عقیم سازی جسمی – روانی و یائسگی عمدی است . و البته عوارض مهلک روانی و جسمانی آن هرگز به اطلاع مردم نمی رسد . بچه کشی بالاخره به خودکشی انجامید .

آیا براستی چه شد که روزی از بابت فرزند بیشتر جایزه می دادند و حالا برای عقیم سازی و سقط جنسی جایزه می دهند . آیا حقوق بشر بر حقوق خدا فائق آمد ؟ « فرزند کمتر رفاه بیشتر » همان ازدواج نکردن و توجیه زنا می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« نهضت زنان و مردان واقعی »

 

امروزه درغرب نهضتی آغاز شده که موسوم به « زنان واقعی » است این زنان همانها هستند که در طی چند نسل تحت الشعاع ایدئولوژی برابری به تقلید از راه و روش مردان پرداختند و پنداشتند که بدینگونه همچون مرد به آزادی و قدرت می رسند ولی آنچه که در عمل رخ نمود بردگی و روسپی گری دو صد چندان و رایگان زن بود و زن مبدّل به ارزانترین کارگر و ابزار محض سکس مردان شد و بی خانمان گردید و استثمارش کامل شد و مادریت خود را نیز باخت . این زنان به زنانیّت خود بازگشته اند و درسر آغاز توبه از برابری هستند . حقیقت اینست که همه تلاشهای مردوار زن مثل تحصیل علم و فن و هنر و اشتغال بیرون از خانه و فعالّیتهای سیاسی و امثالهم جملگی به نیّت محبوبیت بیش از پیش در نزد مردان بوده است و این امر را هر زنی تصدیق می کند . زن ندانست آنچه که او را در دل مردش محبوب می کند عصمت و وفا و صمیمیت اوست نه قدرت نمائی و کسب پول و تقلید میمون وار از ارزشهای مردانه. زن ندانست که ارزشهای مردانه زن ، دل مردان را بیزار می کند همانطور که زن واری مردان مدرن هم موجب نفرت زنان است . لذا به موازات نهضت « زنان واقعی » شاهد پیداش نهضت « مردان واقعی » هستیم . این بخود آئی تاریخی آنهم در غرب نشانه امیدی به نجات این تمدن از نابودی است . امیدواریم که زنان و مردان غرب زدۀ ما لااقل این نهضت را هم مورد توّجه و تأمل قرار داده و عبرت بگیرند . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« خدایا چرا تنهایم گذاشته ای »

بمناسبت عروج حضرت مسیح (ع)

میلاد حضرت محمد (ص)

 

سال 1386 سال عجیب و بسیار قابل تأملی است . علاوه بر تطبیق سال شمسی و قمری روز تولد پیامبر اسلام ومعراج مسیح نیز در هفدهم فروردین ماه منطبق گردید .  حضرت مسیح (ع) در محاکمه اش ظهور حضرت حق را نیز وعده داد همانطور که قبلاً ظهور پیامبر اسلام را هم وعده داده بود .

مسیح (ع) بواسطه تنها حواری شکم سیر و تحصیل کرده و روشنفکرش یعنی یهودا به ملایان یهود فروخته شد آنهم به سی سکه نقره . ولی اندکی بعد بخود آمد و نادم شد و خود را حلق آویز نمود و به روایتی یهودا را با مسیح (ع) اشتباه گرفته و بجای او مصلوب کردند . قرآن کریم می فرماید که : مسیح را نه بقتل رسانیدند و نه مصلوب کردند بلکه امر به آنها مشتبه گردید و مسیح بسوی پروردگارش عروج نمود . ولی اکثر مسیحیت مصلوب شدن مسیح و شکنجه های قبل از مصلوب شدنش را تصدیق می کنند و عروج او را پس از مرگش بر صلیب می دانند و در واقع منافاتی بین عروج و مصلوب شدن مسیح نمی دانند . ولی قرآن کریم کل واقعه مصلوب شدن را انکار می کند و این امر به لحاظ تاریخی از عجایب است. گوئی چنین واقعه هولناکی صورت گرفته است ولی آنکه مصلوب شده مسیح نبوده است ! در روایات اسلامی مسیح (ع) زنده است و طبق روایات مسیحی هم حضرت مسیح هر هزار سال یکبار رجعت می کند . لوئی ماسینیون مصلوب شدن منصور حلّاج را همان رجعت مسیح پس از هزارۀ اولّ می داند  که دوباره مصلوب می گردد . بدین ترتیب هزاره دوّم را هم پشت سر نهاده ایم و بایستی در انتظار ظهور دوبارۀ او باشیم .

حضرت مسیح فرزند زنی است که با روح القدس و یا در حقیقت با خود خدا ازدواج کرد . بنابراین پسر خدا دانستن مسیح چندان هم گزافه نمی تواند باشد .

خداوند مظهر تنهائی مطلق است و زنی هم که جز خداوند همسری نمی یابد اسوۀ مطلق یک زن تنهاست . لذا فرزند این دو تنها هم بایستی انسان تنهاتری باشد زیرا موجودی نیمه خدا نیمه انسان است . در روایت مسیحی آخرین سخن مسیح بر صلیب دال بر شکایت او از تنهائی است : خدایا مرا تنها نهادی !

تنهائی انسان محصول عشق بی پاسخ و بلکه منفور است . آنگاه که تو همه را دوست داشته باشی و هیچکس حتّی نخواهد که سر بر تن تو بماند . لذا تنهائی در معنای حقیقی مقام عارفان عاشق و مخلص است که کسی تاب تحملش را ندارد زیرا توان درک و هضم و جذب پاسخگوئی به آن را ندارد و در قبال  آن احساس حقارت و حتّی نابودی می کند و می خواهد که عاشق را نابود سازد تا خودش بتواند احساس وجود کند . اینست راز تنهائی مسیح بر صلیب .

و امّا چرا مسیح ، خداوند را مخاطب ساخته است ؟ آیا خدا هم مسیح را و عشق او به خلق را منکر و عدو است که تنهایش نهاده است ؟ آیا خداوند هووی مردم است و چشم دیدن عشق رسول و محبوب و پسر خودش به مردمان را ندارد ؟

هنگامی که طبق روایات مسیحی ، حتّی بدن تکه پاره مسیح بر صلیب هم آماج تیر و سنگباران مردم بود مسیح از آن بالا برای مردم طلب آمرزش می نمود و می گفت « پروردگارا آنها را ببخش زیرا نمی دانند که چه می کنند ! » . در آنحال که مردم او را شکنجه می کردند و درحالیکه از دهها نقاط بدنش خون جاری بود خداوند هم به او پاسخی نمی داد و تنهایش گذاشته بود و گوئی از او قهر کرده بود . دعای او در حق مردمانی که شکنجه اش می کردند بسیار نامفهوم است . زیرا مردم می دانستند که او کیست . او همان کسی بود که عمری دردهایشان را شفا داده بود و به فقراء نان و به بی کسان محبت نموده بود و صدها بیمار لاعلاج را علاج کرده بود و مردمان برای نخستین بار عزّت و لطف ومحبت را از او چشیده بودند و اینک او را انکار و لعن می کردند . مردم می دانستند که او کیست . او همان عیسی مسیح ناجی آنها بود و در این امر تردید نداشتند . آنها در قبال محبت مخلصانه و بی توقع او احساس حقارت و پستی و نیستی می کردند و لذا از او کینه کرده بودند . این ماجرا دربارۀ مسیح به اوجش تجلّی یافته است . واقعیت اینست که مردم از محبت خالصانه نفرت دارند زیرا خودشان آنرا ندارند . محبت همان حیات و هستی و بی نیازی است که در آئینه ، آن مردمان عدم خود را می بینند .

گوئی خداوند به مسیح و همه مردان عاشق می گوید که دست از محبّت و عشق به مردم بکشید و بمن که کانون محبّت و لطف هستم دوستی و عشق ورزی کنید . در واقع خداوند هم از دست مسیح شاکی شده بود که چرا اینقدر مردمان شقی و رذل را دوست می دارد و تا آخرین لحظه برایشان دعا می کند و عشقی را که خدا به او داده نثار اشقیاء نموده است . این سرّ الاسرار وجود مردان حق است که از هر دو سوء طرد می شوند از جانب خدا و خلق  خدا . اینست مقام تنهائی آنها و همان مقام خلافت اللهی آنان . اینست الوهیت ویژه انسان عاشق در جهان . مقامی که بالاخره خداوند را هم به تصدیق می کشاند و مرید می سازد . و امّا حدود شش قرن پس از عروج مسیح ، مرد دیگری که وی وعده داده بود ظهور کرد که تجلّی دگربارۀ عشق خدا به مردم بود ولی یک تفاوت با همه عاشقان پیشین داشت و آن اینکه مسلّح بود : عاشقی با شمشیر آخته ! این بار عشق بهمراه حقش ظهور کرده بود ، محمّد بهمراه علی . زیرا علی همان حق محمّد بود ، حق عشّاق !

و امّا این بار مسیح و محمّد با همدیگر ظهور می کنند : قائم آل عمران و قائم آل محمّد . و شاید هم این دو یکی باشند بقول حدیثی مشهور که : لا مهدی الّا مسیح !

مسیح پیامبر عشق است و مذهب عشق را بنا نهاد و محمّد بر این بنا کاخی جاودان پدید آورد و پیامبر عشق را تبدیل به ذوالفقار نمود و در قهر مطلق به کمال رساند و همه مریدانش را از دم تیغ گذراند و حق عشق را ادا کرد زیرا آنان مریدان نفس خود بودند . صلیب مسیح همان هیکل او بود  چرا که هیکل هر عاشقی صلیب اوست که با خود حمل می کند . عاشق مصلوب خویشتن است . و مسیح خود را ویرانگر هیکل نامیده است و این همان مصلوبیّت تن به پای عشق است .

همه عاشقان ، ویرانگران بدن خویش هستند و لذا همه رنجورند همانطور که مسیح و مریم و محمّد و علی جملگی در تمام عمرشان دردی حیرت آور و مرموزی را تحمّل می نمودند و شب تا صبح می نالیدند . این درد چشم زخمهای بلاوقفه مردمان شقی و بخیل به هیکل این عشّاق بی یار است . همانطور که مادران عاشق بی یارند ( البتّه نه مادران مدرن ) اینان نیز مادران بشریت هستند و درد و شقاوت بشریت را می بلعند تا بشریت ادامه یابد . فقط مسیح پسر خدا و مادرش مریم ، همسر خدانیست بلکه همه عشّاق جز خدا نه پدری دارند و نه مادری ، نه همسری و نه یاوری. و مصداق سورۀ اخلاص ( عشق ) هستند : لم یلد و لم یولد .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مردان ملوس و زنان قلدر

 

عصر مدرن را بایستی عصر ظهور مردان ملوس و زنان قلدر دانست که بیان دیگری از واژگون سالاری ارزشها و هویت هاست . گوئی که زین بعد مردان بایستی زنانیّت را تجربه کنند و زنان هم مردانگی را . این تجربه اگر به انقراض نسل بشر نمی انجامید شاید می توانست در مکتب تجربه گرائی تاریخی بشر حامل دستاوردی باشد ولی این واقعۀ واژگون هنوز شروع نشده نشانه های نابودی بشریت را آشکار کرده است و حاصلی جز هم جنس گرائی ، بچه کشی ،ایدز و همسر کشی و اعتیاد نداشته است. برای انسان خردمند و اهل عبرت این تجربه بس احمقانه و جنون آمیز است زیرا در گذشته های تاریخی نمونه های بسیاری از مردان ملوس و زنان قلدر را شاهد بوده ایم که چه جنون و جنایاتی آفریده اند . داستان سلطنت مالیخولیائی و خونبار کلئوپاترا که تماماً با جنایات منحصر بفردی آغاز شد و نهایتاً به خودکشی این زن دیوانه به پایان رسید یا ماجرای ملکشاه سلجوقی که مترسکی بیش نبود و همسرش ترکان خاتون که یک لشکر ورزیده برای فسق و فجور خود تدارک دیده بود و بخشی از بودجه کشور را صرف این امور می نمود و تمام عمرش مشغول قتل عام و نسل کشی شیعیان بود و شوهرش فقط نقش دلال محبّت را برای زنش ایفا می نمود و تمام کشور را مستعمرۀ خلفای خونخوار بنی عباس کرده بود . در قلمرو بظاهر موّجه تری مثل علم هم شاهد ظهور دانشمندی متکبّر و تبهکار بنام مادام کوری بودیم که به عمد صدها بیمار را برای تثبیت اختراع مرگبارش یعنی اشعه رادیواکتیو قربانی نمود و خودش هم نهایتاً تحت تأثیر این اشعه مبتلا به سرطان و عقیم شدگی جنسی و افسردگی گردید و از دنیا رفت و جز گرفتن جایزه نوبل وارضای جاه طلبی هوسی نداشت و همه مکاشفات شوهرش را به نام خودش رقم زد . در دهه گذشته شاهد ملوس ترین رئیس جمهور آمریکا یعنی آقای کلینگتون بودیم که چگونه کاخ سفید را تبدیل به روسپی خانه نموده بود و از آنجا تحت امر فاسقانش دستور بمباران یک شهرک مسیحی در تگزاس را صادر نمود که صدها مرد و زن و کودک را با بمب ناپالم زنده زنده سوزانید به جرم اینکه حاضر نبودند میخانه و فاحشه خانه داشته باشند . و اینک شاهد زن عقیمی هستیم که وزیر خارجۀ آقای بوش است و عراق را مبدل به قلتگاه کودکان نموده است زیرا چشم دیدن زنان با حجاب را ندارد .

این جابجائی جنسیت از مردان ،دیوهائی ملوس و از زنان ، ضعیفه های خونخوار و بیرحم ساخته است . و این تازه آغاز پیدایش نسلی است که برابری زن و مرد را محقق می کند که در این برابری هیچ نشانی از آدمیت باقی نمی ماند .

سارتر فیلسوف معاصر فرانسه معتقد بود که سرنوشت تاریخ آینده بشر بر روی زمین را نه نبرد طبقاتی و نه نبرد بین شرق و غرب بلکه نبرد بین زن و مرد تعیین می کند . پیش بینی ایشان در حال تحقیق است ولی در این نبرد هیچ جناحی پیروز نخواهد شد و بلکه نسل بشر بر خواهد افتاد و پیروزی نهائی فقط با شیطان است .

سارتر در نبردش با سیمون دوبوار به این نتیجه رسیده بود زیرا سیمون دوبوار به عنوان اسوۀ یک زن به اصلاح  فیلسوف و آزاد تا به آخر عمر هم حاضر نشد که به همسری سارتر در آید زیرا نمی خواست خود را متعهد به هیچ حقی نماید و لذا در اثر مشهورش « جنس دوم » آخرین سیمائی که از یک زن خوشبخت مدرن ارائه میکند یک « روسپی اشرافی » است که فاسقش را خودش انتخاب می کند و اینست پیروزی زن در تاریخ .

زن عرصه مدرنیزم دشمنی بدتر از عشق برای خود نمی شناسد زیرا او را متعهد به یک مزد واحد می کند و از روسپی گری ( آزادی ) باز می دارد . مرد هم متقابلاً چنین است . لذا عصر برابری زن و مرد تماماً بر اساس انکار و عداوت و جنگ با عشق که همان تعهد است ممکن می شود و این همان مکتب اصالت زنا می باشد که امروزه با فلسفه « عشق غیر متعهد » تئوریزه می شود . این مکتب مولّد مردان و زنان عقیمی است که در دشمنی آشکار با نسل بشر زندگی می کنند و دشمن کودکان هستند . این نسل قلمرو تجلّی و تجسّم شیطان است که دشمن قسم خورده انسان می باشد . فلسفه برابری در همه امور خاصّه برابری زن و مرد ، ابلیسی ترین فلسفه است که برای نابودی بشریت پدید آمده است که بشریت را بدست خودش بر می اندازد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تجربۀ عرفان درمانی من

 

عرفان  درمانی هم به لحاظ اسم و هم رسم و آداب و اصول و روش یک تجربه و مکاشفه کاملاً خصوصی و منحصر بفرد من بوده است و اینست که بسیاری از من دربارۀ منبع و مراجع علمی این مکتب سئوال می کنند و این بزرگترین مسئله اکثر آدمها در رابطه با  کار درمانی من است بخصوص که این درمان را بی هیچ مزد و منّتی انجام میدهم که بتدریج بسوی سوء ظن ها می رود و اینکه اصولاً چرا کسی بایستی به رایگان مردم را شفا دهد ؟! آنچه که مرا به کشف این مکتب نائل ساخت عشق من به خدمت مردم و علاج دردها و بدبختی های آنها بود . این عشق مرا تا سرحد همدردی و جانشینی مردم رسانید تا بتوانم به جای مردم درد بکشم . این درد کشیدن زمینۀ روحانی عرفان درمانی برای من است و کسی که نتواند به چنین مقامی از همدردی برسد نمی تواند این علم را بکارگیرد و این مکتب به او جوابی نمی دهد . لذا بسیاری با تقلید از آداب و سخنان من تلاش نمودند تا این مکتب را تبدیل به دکان نمایند ولی موفق نشدند و نهایتاً آنرا منکر شدند و تهمت ها نثار بنده نمودند .

در نخستین مراحل این تجربه تلاش نمودم تا بطور رسمی و تحت الشعاع حمایتهای دولتی این علم را در سطح کشوری بکار گیرم ولی بسرعت این اقدام مواجه با دهها سوء ظن و توقعات نامعقول از طرف مسئولین شد و مرا به انزوا کشانید تا به تنهائی شهر به شهر و دربه در به یاری مردم بشتابم و دردهای بی درمان جسمی و روانی و خانوادگی و هویتی و اخلاقی مردم را علاج کنم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |