تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

آیا شوهر شما هم درکتان نمی کند ؟

 

«مرا اصلاً درک نمی کند !» این حرف آخر همه زنهاست آنگاه که دیگر هیچ بهانه بیرونی وجود نداشته باشد . و آنگاه دربه در و خانه به خانه و خیابان به خیابان و مرد به مرد در جستجوی کسی که آنها را درک کند ! یعنی چه کند ؟

چرا این دعوی از سالها بعد و چه بسا از نیمه دوم عمر زناشوئی رخ می نماید و یا لااقل بعد از ماههای عسل و غسل های پی در پی ؟

«مرا درک نمی کند» یعنی دیگر ناز مرا از برای هر چیزی نمی کشد حتی از بابت اینکه من نفس می کشم و زنده هستم . چرا حیات و هستی مرا نمی پرستد ؟ چرا قدر مرا نمی داند ؟ این قدر البته هیچ کمتر از پرستش خدایگونه نمی تواند باشد که قوه درک او را ارضاء نماید . فقط ریاکاری بشر است که درک شدنی نیست زیرا کسی علم غیب ندارد .

اصولاً معنای درک کردن در فرهنگ بشر دقیقاً همان تصدیق کردن است . وقتی کسی گفتار یا رفتاری از ما را تصدیق و تمجید نمی کند ادعا می کنیم که ما را درک نمی کند یعنی احمق است و در حد وجود من نیست که بتواند مرا فهم نماید .

زن هم توقع تصدیق و تمجید و پرستش تمام عیار همه اعمال خود از جانب شوهر را دارد و این همان ناز کشیدن فزاینده است زیرا زن بواسطه ناز کشیدن شوهرش مستمراً بر نازش که تظاهر به بی نیازی و گاه تمارض است می افزاید یعنی مستمراً ریاکارتر و پیچیده تر می شود و لذا شوهر بیچاره اگر هم قصد تصدیق بی چون و چرای او را هم داشته باشد اصلاً منظورش را در نمی یابد تا او را به بیان تصدیق کند و در عمل هم ارضاء نماید . در اینجاست که یک رابطه جنون آسا رخ می دهد که دیگر هیچ جای ادراکی باقی نمی نهد چون بر هیچ نیاز و احساس واقعی نیست و این عاقبت ریاست .

اصولاً هیچ ریاکاری درک نمی شود بخصوص ناز که لطیفترین و پیچیده ترین ریاها می باشد .

                                                                             دکتر علی اکبر خانجانی  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نازحق و ناز ناحق

                                             

ناز بمعنای رفتار یا گفتاری است که نیاز را کتمان کند . بنابراین بسته به اینکه آن نیاز کتمان شده حق باشد یا ناحق لذا ناز حاصل از آن هم ناز برحق و ناحق است .

مسلماً نیازهای بولهوسانه و عیاشانه و فاسقانه و زیاده طلبی ها و حرص ها اگر کتمان شوند عین حق است و این دقیقاً تقواست و رفتار حاصل از این ناز هم حیاو خویشتن داری است و این عین از خودگذشتگی می باشد .

و امّا نیازهای واجب و غریزی بشر در رابطه با کسانی که برآورده شد نشان  موجب خود فروشی و فسق و تبهکاری و دزدی نباشد اگر کتمان شود عین کفر است و مکر و تکبّر و اشد خودپرستی احمقانه است . مثل نیاز جنسی زن و شوهر به یکدیگر و یا نیاز به محبّت و نیازهای مادی که بر آورده شدنش مقدور و میسر می باشد . کتمان این نیازهای روزمره که اساس معنوی زندگی است عین ناز ناحق می باشد که معلول تکبّر و کفر است و فرد ناز کننده می خواهد بدون آنکه نیازش را بیان و عیان کند طرف مقابلش برآورده سازد و لذا هیچ تعهدی هم به فرد مقابل نداشته باشد . لذا این ناز ناحق برخاسته از گریز از وظیفه و عهد و وفاست و عملی شیطانی و پلید و ستمگرانه است که همه زنان کافر به آن مبتلا می باشند و زندگی زناشوئی را مبدّل به جهنّم سوء تفاهمها می کنند و خود را در قحطی عاطفی قرار داده که همین قحطی یا موجب افسردگی و یا موجب روسپی گری پنهان است .

و امّا طرف دیگر ناز زن همانا نازکشی مردان است و فقط مردان مؤمن با معرفت و حق پرست می توانند ناز ناحق زن را نکشند و او را دیوانه و روسپی صفت نکنند و بلکه وی را مجبور به صدق و بیان صمیمی نیازهایش سازند . بی تردید زن کافر و متکبّر و وظیفه نشناس بدون ناز کردن و کشیده شدن نازش احساس نابودی می کند و این همان روسپی صفتی اوست که بالاخره او را یا روسپی می کند یا دیوانه .

                                                                                              استاد علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                        فلسفه بر باد رفتگی    

 

«بربادرفتگی» همان اندیشه و باور به نابودی است . هیچ چیزی نابود نمی شود فقط برخی امور به گردش دیگری می افتد تا دوباره باز گردد و برخی امور موقتاً بایگانی می شوند تا استراحت کنند و موقعشان فرا رسد . و گاه خود ما از برخی امور خسته می شویم و لذا آن امور از نزد ما می روند تا جانی تازه گیریم و مشتاقشان شویم . همه آدمهای زندگی ما نیز اینگونه اند . و برخی چیزهای زندگیمان دیگر در قالب خاک جای نمی گیرند و لذا می روند تا در جهانی دگر بسوی ما آیند .

حیات خاکی عرصه نسیان است این نسیانها در نزد ما همچون احساس بر باد رفتگی و نابودگی هستند در حالیکه ما دچار فراموشی شده ایم و کافیست که یکبار دگر به یادشان آوریم تا باز گردند .

برای آنان که دلی سخت دارند هر فقدانی با عیاشی و روزمره گی جبران می شود و این جماعت در حیات این دنیا آسوده ترند و غم و اندوه کمتری دارند ولی بناگاه حوادثی موجب بیداری آنها می شود و به آنان رجوع می کند درحالیکه هرگز آماده درک آن نیستند . ویا پس از مرگ بناگاه مواجه با بسیاری امور می شوند که از یاد برده بودند و این واقعه ای بس دردناک و نابود کننده است .

هیچ عملی از پیش نمی رود و نه هیچ فکر و آرمانی . هر چیزی پس از مرگ به تمام و کمال عیان می شود و حق هر تلاشی ادا می شود و هیچ حقی ضایع نمی شود .

احساس از دست رفتگی و شکست و ناکامی و نومیدی حاصل نسیان و یا بی صبری ماست . بایستی بگذاریم هر امری در مجرای طبیعی خود به جریان افتد و مانع این جریانها نباشیم .

همه امور و همه آدمها و همه عهدها دوباره باز می گردند و به حقشان می رسند . این همان باور به معاد است .

                                                                                         استاد علی اکبر خانجانی    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امید یعنی خدا!

 

امید همان خداست و نومیدی نیز بی خدا شدن و خدا را از خود دور کردن است . حتّی اگر امید و انتظاری با هزاران دلیل در حیات دنیوی محال آید باز هم نبایستی نومیدی را به دل خود راه داد که نومیدی دل را می میراند و لانه شیطان می کند . همواره بایستی به لطف برتر و فوق علیّتی و بی سبب خداوند چشم داشت و معجزه را باور کرد . و علاوه بر این بقول علی (ع) « چه بسا آرزوهائی که پس از مرگ محقق می شوند » پس نومید شدن به هیچ وجه معقول نیست و به صلاح هم نیست حتّی اگر محال و واهی باشد . بشرط اینکه مرجع امیدواری ما دیگران نباشند بلکه خود خدا باشد . تا زمانیکه به دیگران امیدواریم نومید می شویم . خداوند هرگز امیدواران بخودش را نومید نمی کند بشرط اینکه امیدی خالصانه و توحیدی باشد و نه مشرکانه و مخلوط و خدا – خرمائی .

امید بخدا همان عرصه امتحان ایمان بخداست زیرا فقط نیازهای انسان است که انسان را بخداوند مربوط می کند . بین انسان و خدا چیزی جز نیازهایش نیست . انسان بی نیاز از خدا انسان کافر و بی خداست . لذا غایت ایمان آدمی بخدا در غایت ناکامی و نومیدی ها امتحان می شود . از دست دادن امید همان باختن ایمان و عین کفر است . نومیدی را باید لعنت نمود زیرا این ابلیس است که حامل نومیدی است زیرا ابلیس نخستین نومید شده و بانی نومیدی است و «ابلیس» به لحاظ لغت هم بمعنای «نومید شده» است .

                                                                                 استاد علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خوش بینی و بد بینی

                                                  

خوش بینی انسان در مرحله اوّل زندگی حاصل سطحی نگری و بینش کودکانه و بازیگرانه است و بی مسئولیتی . انسان بمیزانی که به عمق زندگی وارد نشده خود را عالم و بر آستانه سعادت می یابد و بواسطه ریای حاکم بر رفتار مردمان نیز همگان را زیبا و مهربان و نیکوکار می یابد . ولی هر چه که بر تجربه حاصل از مسئولیت و تعمق افزوده می گردد  تلخی و تباهی دنیا و اهلش و نیز جهل انسان درباره خود و مردمان و جهان اضافه می شود و این عرصه بدبینی است . این بدبینی اگر قرین معرفت نباشد منجر به نفرت و انزجار می شود و کینه جوئی . ولی اگر حق هر آنچه که هست و می نماید درک شود آنگاه عرصه توسل به حق و صبر و ستاری و سکوت است و مهری قهارانه نسبت بخود و عالمیان .

وقتی انسان هر امری را از اراده خداوند ببیند صبور می شود و نهایتاً فقط با خدا روبرو می گردد و هر شکایتی هم که دارد به سوی او می برد . این بدبینی حاصل نزدیکی به خدا می شود در حالی که بدبینی جاهلانه موجب اشد کفر و کینه و جنگ باخدا و خلق است .

حیات دنیوی عرصه بازیچگی بشر است و لذا مولّد بدبینی است چون جز فریب خوردگی حاصلی ندارد و این فریب محصول دنیای تصنعی آرزوها و امیال مادی ماست . لذا بدبینی تماماً برخاسته از بداندیشی چیزی جز ماده پرستی خیالی و آرمانی نیست و اینست که بدبینی منجر به خود بینی می شود که موجب از دست رفتن اعتماد فرد به خویشتن است . این بی اعتمادی بخود اگر در مجرای معرفت قرار نگیرد منجر بخود – براندازی جاهلانه و انتقام از خویشتن می گردد و همان انواع خودکشی هاست که بطور مستقیم و غیر مستقیم رخ می دهد . این بی اعتمادی بخود عذاب سوء استفاده از دیگران و بد دیدن دیگران و استفاده ابزاری از آنان است .

کسی که از خیر و شر این دنیا بگذرد از قلمرو استهلاک خوش بینی و بد بینی خارج می شود و به حق بینی می رسد . جهان هستی بسیار فراتر از منافع و ضررهائی است که از آن توقع داریم . خوش بینی و بدبینی دوروی سکه دنیا پرستی و ابزاری دیدن دیگران است .

                                                                        استاد علی اکبر خانجانی  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه سوگند

 

در همه مذاهب و فرهنگها پدیده سوگند یاد کردن وجود دارد و بعنوان آخرین حجّت برای درستی یا نادرستی ادعائی می باشد آنگاه که هیچ سند و شاهدی در میان نباشد جز خدا . سوگند یاد نمودن بمعنای محکمه ای به قضاوت خداوند است . بنابراین آنانکه به عمد دروغ می گویند و سوگند خود را می شکنند در واقع به خود خدا دروغ گفته و به او خیانت کرده اند .

خداوند بعنوان گوهره ذات و روح آدمی چون مورد خیانت و دروغ واقع شود در حقیقت فردی که به دروغ سوگند یاد می کند ذات خود را شکسته و نابود کرده است و خیانتی بزرگتر از این برای انسان نسبت به حیات و هستی اش ممکن نیست .

سرنوشت پزشکانی که سوگند یاد کرده و سپس سوگند می شکنند و در طبابت خود مکر و خیانت می کنند ، سرنوشت کسانی که سوگند وفاداری در ازدواج را می شکنند و خیانت می کنند و سرنوشت کسانی که عهد با استاد یا امام خود را می شکنند و سرنوشت کسانی که به سوگند شهادت ناحق می دهند در همین دنیا سرنوشتی بس تلخ و تباه است و این نوع خائنان به سوگند در رسوائی و فضاحت و دریوزه گی اشقیاء ، انگشت نمای خلق و عبرت همگان می شوند و بسیاری از این سوگند شکنان را در اطراف خود می یابیم . آنانکه شرف و عزّت و روح و معنای انسانی را در خود باطل کرده اند و مهر باطل بر ذات خود زده اند و بقول خداوند در کتابش اینان بر خود شکسته اند و خود را در هم شکسته اند .

انسان عاقل که اندک شرافتی داشته باشد حتّی در مواردی که اطمینان هم دارد باز از سوگند خوردن می هراسد و می لرزد و سوگند یاد نمی کند .

سوگند یاد کردن در عهدها ، به مثابه اتصال به حق ذات خویشتن است و وفای در سوگند حق هم بمعنای استمرار حقانیت خویش می باشد .

                                                       استاد علی اکبر خانجانی   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان و خون

 

جدای اینکه همه عارفان همواره جان در آستین دارند و هر یک دهها موت ارادی را تجربه می کنند تا بقول علی (ع) ، خالص شوند و بسیاری از آنان به تراژیکترین وضعی شهید شده اند چرا که  اسرار در میان آورده اند ولی به لحاظ اجتماعی و تاریخی هم شکوفائی عرفان رابطه ای مستقیم به حجامتهای اجتماعی داشته است و در دورۀ جنگهای خونین شاهد ظهور عالیترین عرفانها بوده ایم .

در تاریخ اسلام شاهد سه دوره کلی از جوشش عرفانی هستیم که نخستین مرحله آن از قلب خونین واقعه عاشورا آغاز می شود و در طی یک سده از آن ماجرا شاهد ظهور صدها عارف و صوفی هستیم که الّبته اکثرشان بر مدار وجود خونین امامان رخ نموده اند که دو تن از مشهورترین آنان در این دوره عبارتند از شخصیت افسانه ای « ابن سنان » و نیز با یزید بسطامی ، موج دوم جوشش عرفانی از بطن جنگهای صلیبی پدید آمد که شاخص ترین سیمای این دوره منصور حلّاج و شیخ اشراق است  که هر  دو شهید شدند . وامّا موج سوم و خونین ترین دوره تاریخ اسلام ایرانی واقعه حمله مغول می باشد که از دریای خون این ماجرا بزرگترین عرفای ایرانی و فارسی زبان در جهان آشکار شدند که عطار و مولوی و شمس و حافظ از این جمله اند و بسیاری دگر . و اکثر عارفان این دوره جان سالم بدر بردند زیرا مردم زیر تیغ مغول بودند .

و امّا شور عرفانی در  کشورمان افول کرده بود که با وقوع انقلاب اسلامی و حمله عراق یکبار دگر برخاست که این واقعه را بایستی موج چهارم دانست .

به یک معنا آنگاه که جامعه ای دچار حجامت شده و خونش زلالتر و پاکتر می گردد و نیز بطالت حیات دنیا بیشتر مشهود می شود امکان بیداری بیشتری پدید می آید . و امّا آن عارف مطلق نیز در آخرالزمان و در یک طوفان خون جهانگیر ظهور می کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کافر کیست ؟

 

انسان کافر دشمن خدا و خلقت او و خصم رحمت و عزّت او به خلایق است . لذا کافر می خواهد کل جهان و جهانیان را تصاحب نموده و سپس منهدم سازد . چون نمی تواند ، با آدمها هر یک به گونه ای رابطه برقرار می کند و آنها را به دام می اندازد و آنها را تباه می کند و انتقام ناکامی خود را از آنان می گیرد . انتقام ناآرامی خود را از دیگران می ستاند . لذا اشدّ عداوت ذاتی او نسبت به مؤمنان و کسانی است که دارای عزّت نفس و آرامش و سعادت هستند و از احساس زندگی و هستی برخوردارند .

کافر بواسطه کفرش دچار قحطی حیات و هستی است و قحطی آرامش و عزّت است و لذا فقط در تماشای عذاب و تباهی و انهدام دیگران موقتاً احساس رضایت می کند و کفرش ارضاء می گردد .

در هر کجا و هر کسی که عزّت و قناعت و شرافتی باشد او را عذاب می دهد و برای نابودی این ارزشها فتنه می کند و دام می اندازد . او حتّی به وادی علم و دین هم می رود تا از آموزه ها و آدابش بر علیه آن استفاده کند .

بیشترین عداوت و کینه یک کافر نسبت به کسی بروز می کند که به او محبت نماید و حرمت نهد و دعوت به عزّت و عصمت کند یعنی نسبت به رسولان و مخلصان و عارفان . کفر لاعلاجترین درد وجدان انسان و در واقع منشأ همه دردهای بی درمان اوست . و رسولان الهی جز برای شفای این درد نیامده اند .

برای چنین آدمی جز عذابهای فزاینده دوزخ علاج و شفاعتی نیست . هر کجا که عذابهای عظیم و لاعلاج دیدید افسوس نخورید و ترّحم نکنید بدانید که این عذابها آخرین رحمت خدا نسبت به این اشقیاء و سنگدلان می باشد تا شاید دلشان نرم گردد و دست از جنگ با انسانیّت ومعنویت بکشند و رحمت خدا را طالب شوند و دست از جنگ با او بردارند و به خودشان رحم نمایند و طالب رحمت شوند . کافر دشمن قسم خوردۀ خویشتن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هر کس کافری دارد ...

 

ü      زن ، کافر شوهر خویش است .

ü      فرزند ، کافر مادر خویش است .

ü      شاگرد ، کافر استاد خویش است .

ü      مرید ، کافر مراد خویش است .

ü      مخلوق ، کافر خالق خویش است .

ü      معشوق ، کافر عاشق خویش است .

ü      معلوم ، کافر عالم خویش است .

ü      معروف ، کافر عارف خویش است .

ü      میهمان ، کافر میزبان خویش است .

........................................

زیرا خداوند خودش کافر خویشتن است که خود را فنا نموده و مخلوقاتش را بقا بخشیده است و جانشین خود ساخته است . کفر همان راز عشق و خلاقیّت است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عذاب النّار چیست ؟

( تفسیری بر دعای جوشن کبیر )

 

علی ( ع) در دعای جوشن کبیرش که عالیترین دعائی است که از زبان انسان خطاب به پروردگارش تراوش نموده بصورت ترجیع بندی از خداوند با هزار ضجه و زجر طلب رهائی از عذاب نار می نماید . و خداوند را در این استغاثه به همه نامهایش صدا می زند و به هزار نامش صدا می کند تا او را از آتش نجات دهد . این چه آتشی است که صدای هیچ بشری را همچون علی (ع) تا این حد به خدا نرسانیده است و بواسطه این آتش همه اسامی او را کشف کرده و نعره می زند اسمائی که تا قبل او کشف نشده و به زبان هیچ کس در هیچ مذهبی نیامده بود . دعای جوشن کبیر را بایستی دعای خلاصی از آتش نامید : خلصنا من النّار یا رب ! این چه آتشی است که به جان علی افتاده که او را شب تا به صبح در چاههای کوفه به نعره و استفراغ خون انداخته است و همه چاههای کوفه را غرق خون ساخته است . آنکه بیش از حد به خدایش نزدیک می شود در آن واحد به نار و نورش نزدیک شده است و هر آن غفلت و به اندازۀ موئی شرک وعُجب و خود بینی موجب تبدیل نور به نار می شود و جانش را می گدازد . جنّت و جهنّم دو صورت از تقرب الی الله و آستانه و محضر اوست : وجه نوری و وجه ناری !

و امّا اصحاب اعراف ( عرفا و امامان ) که بر پل صراط المستقیم در حرکت بسوی اویند که راه میان بر بین جنّت و جهنّم است، در سمت راست این راه شاهد جنّت هستند و در سمت چپ آن هم جهنّم است . از سمت راست نوری اند و از سمت چپ هم ناری می باشند و شاهد بر اهالی این وادی . و این وادی فراسوی خیر و شر وبهشت و دوزخ و کفر وایمان است .

در حیات این دنیا وجود کافران در بهای جهّنم وعذاب النّار است و وجود مؤمنان هم در بهای جنّت است. همنشینی اعراف با اهل دوزخ در جهت رهائی آنان موجب ابتلای آنان به این آتش است .

اهل دوزخ آنقدر سوخته که بقول قرآن کلفتی پوست بدنشان  هفت یا هفتاد متر است و دیگر سوزشی احساس نمی کنند و قلوبشان که کانون درک سوزش است مرده است و سنگ شده است و اینست که بقول قرآن « کافران را می بینی که چه صبورانه بر آتش دوزخ می سوزند » .و امّا اولیای خدا که مسئول شفاعت و هدایت مردم هستند که خود دارای وجودی نوری ولطیف ترین پوست می باشند و زنده ترین دل ، بایستی در میان این آتش روند و برخی را شفاعت نمایند و بیرون آورند . بعلاوه اهل دوزخ که به این آسانی حاضر به ترک دوزخ نیستند واینست که چه بسا اولیای الهی مدّتها در دوزخ می مانند تا عده ای را راضی به خروج از دوزخ نمایند. « دست در دوزخ می کنم و هر که را بخواهم بیرون می آورم » .

با توجّه به این امر بهتر می توان معنا و راز دعای جوشن کبیر را از زبان علی (ع) درک نمود . اینک معنای « جوشن کبیر» را هم درک می کنیم که بمعنای جوشن است که بدن را از سوختن مصون می دارد که همان یاد و توسل به حضور اوست از طریق اَسمای او . و بقول حافظ « از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیّاری کند » - و اینان عیّاران دوزخند و خود را به آتش می زنند تا آنان را راضی به توبه و خروج از دوزخ کنند ولذا خود نیز چه بسا می سوزند . در هیچ اثری همچون ادعیه امامان (ع) نمی توان به اسرار حیات وهستی و راز زندگی و هویت قدسی و عاشقانه آنان پی  برد . این ادعیه عالیترین آثار مکتوب عرفانی در تاریخ بشرند که متأسفانه در نزد ما شیعیان فقط به کار ورد و ثواب اخروی آمده است واینگونه مهجور است .درست مثل امامان ما در نزد ما که همواره مهجور و مقتولند .

استا علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان درمانی در درک اسفل السافلین

( از طبابت تا حکمت )

 

بخش عمدۀ کسانی که خواه ناخواه با من مواجه شده اند از هر حیث از مستضعفترین مردمان بخصوص به لحاظ فرهنگی و هویتی و عاطفی بوده اند که اسوه های بدبختی و فساد و بی ارادگی و تباهی و انواع امراض لاعلاج جسمی و روانی بوده اند و می توان آنان را از مصادیق ساکنان درک اسفل السافلین نامید که تن و جان واندیشه و دل و روانشان به مصداق « القارعه » چنان در هم کوبیده شده و ثقیل و سخت تر از سنگ بود که نجات مرده کاری بس آسانتر می نمود تا  احیای روح این انسانها .

این نوع آدمها گوئی به لحاظ اعتقادی و اخلاقی هنوز فطرت دینی و وجدان انسانی نیافته و چیزی بنام دل یا روح در آنها نبوده است . گوئی که چیزی بنام معرفت و محبت و انتخاب هرگز در زندگیشان رخ نداده است ، موجوداتی دیوانه و رنجور وشقی و ضد هر چه معنویت و فضیلت و چون حیواناتی هار بجان خود افتاده و بطرزی جنون آمیز عشق به خود – براندازی و اشاعه فساد و تباهی در آنان غوغا می کرد .گوئی اینان آخرین بقایای  بشر بر روی زمین هستند که هنوز به عرصه تاریخ و مدنیت و فضیلت وحتّی تظاهر به انسانیت وارد نشده اند وخداوند آنان را بطرزی حیرت آور و افسانه ای و جادوئی به نزد اینجانب کشانید تا برای نخستین بار نور و روح و معنا و آدمیت را درک کنند و از ظلمات بیرون آیند و به تجربه انسانیت وارد شوند .

در نخستین نگاه تبدیل یک قطعه سنگ به گل آسانتر می نمود تا بخود آوردن وجدان وشعور و اخلاق در این جا مانده گان عرصه آخرالزمان .

بسیاری از این افراد متعلق به اقلیت ها و فرقه های منحط و ضالّه بودند که از نژادشان روح رخت بربسته و وجدان مرده بود و به باتلاقی در حال تعفن ونابودی شباهت داشتند که در آن حتّی کرمی هم امکان حیات ندارد و مصداق این کلام خدا که : مردگانند مپندار که زندگانند . گوئی حتّی حواس پنجگانه حیوانی هم در آنان مرده بود و حداقل انظباط ونظافت چهار پایان هم در آنان نبود و اسوه های خود – مسخرگی و مفتخر به تباهی و مفاسد اخلاقی بودند و هر چه فضیلت ومعنویت را به سخره می گرفتند بخصوص آنان که تمکّن مالی بیشتری داشتند . ولی همین افراد که بقول قرآن قلوبشان از سنگ هم سختر است به ناگاه در مقابل نگاه من می شکستند واز این سنگها چشمه های آب زلالی فوران می کرد ومن شفاعت و کرامت پروردگار را به بهانه سخنانی که با آنان می گفتم شاهد بودم . برخی زنده شدند وتوبه کردند و مبدّل به حجت هائی آشکار از دین خدا در میان قوم و دوستان خود گشتند و همه را به حیرت وا داشتند وما را هم متهم به جادوگری و شستشوی مغزی و امثالهم نمودند . از میان این زنده شدگان نور دین برخی به سرنوشتی معجزه آسا همچون مریم مجدلیه دچار شدند و برخی پس از نجات و رستگاری دوباره به گذشته سیاه خود رجعت نمودند و بخود خیانت کردند مثل یهودا و به عاقبتی فجیع دچار گشتند . در تجربه عشق به درمان بدبختی های مردم این توفیق الهی رخ نمود تا بتوانم با تمام وجود و عیناً و عملاً مصائب و رنجها و خون دل خوردن انبیاء و اولیای خدا در میان مردم را تا حدودی تجربه و درک کنم و با آنان هم درد شوم و این واقعه برای من به نوعی محشور شدن با آنان بود . و لذا همین تجربه مرا مستقیماً به اعماق دین و حکمت توحیدی و معارف قرآنی و اسرار عرفانی کشانید و بناگاه متون دینی کهن را در مقابل خود زنده والسّاعه یافتم و دیدم که همه آن آیات و وقایع تاریخی هم اکنون نیز بر روی زمین جاریست و این آثار براستی حکمتهای جاودانه اند و دین خدا همواره زنده است و آیات الهی در همه جا سخن می گوید و بقول قرآن براستی که دین هر آن واقع و جاریست . و بدینگونه عشق و رسالت درمانگری در من به پایان رسید و عشق و رسالت برتری پدید آمد وآن اشاعه معارف توحیدی وحکمت قرآنی و رموز عرفانی به زبان ساده و امّی و امروزی بود . دیدم که درمان وشفای دردها و بدبختی های مردمان بخودی خود هیچ ارزشی ندارد وبلکه به نوعی در حکم ستم است زیرا این بدبختی ها به مثابه زنجیرهائی بر نفس اماره آنان است که اگر برداشته شود خود را هلاک می کنند و نیز دیگران را . تا دل بیدار به نور ایمان و ذهن ، هم زنده به نور معرفت و تن ، خلاّق به شریعت و تقوا نشده باشد سلامت بزرگترین خطر است و خوشبختی بدترین بدبختی است و امراض و گرفتاریها تنها راه ادامه بقای بشر است . این بود که حقّ بیماری و بدبختی را درک کردم و دیدم هر آنچه عیب و ناهنجاری و ستم که می پنداشتم از جهل و غفلت خود من بود و خداوند بسیار مهربانتر از من است و صلاح خلایق را بهتر می داند . و نیز راز ختم نبوت و پایان معجزه گری را یافتم و حق معرفت نفس را بعنوان تنها راه نجات .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حقّ عشق

 

عشق یعنی مجذوب ضد خود شدن .همواره انسان پاک مجذوب ناپاک می شود ، دروغگو مجذوب راستگو می شود ، عاقل مجذوب احمق می شود ، جدّی مجذوب دلقک می شود  و بالعکس . و بناگاه بخودش می آید که گوئی طرف مقابل فریبش داده است و لحظه ای هم بخودش نمی گوید که فریب خورده است.

عشق چیزی جز جاذبه  بین قطب منفی و مثبت نیست . عشق یعنی وحدت اضداد. و این راز حیات و هستی است و قانون هماهنگی و اتحاد جهان .

و لذا انسان خردمند و آگاه هرگز عاشق نمی شود و عاشقان خودش را هم طرد می کند . عشق قلمرو مالیخولیاست یعنی خود را بجای دیگری پنداشتن ! بی تردید طلسم عشق اینست که در مرحله نخست هر کس محبوبش را عین خودش می بیند زیرا هر کسی صفات خود را در آئینه ضد صفات می بیند و او را بجای خودش عوضی می گیرد . هر عشقی بر  این قاعده عمل می کند حتّی عشق به معنویات و هنر وعلوم و ثروت و قدرت . عشق قلمرو خود فریبی انسان است و هر کسی لااقل یکبار به این فریب و جنون عظیم مبتلا می شود تا خود را بشناسد ولی بسیار اندکند کسانی که در تجربه عشق به  این حقیقت بزرگ اعتراف می کنند ، حقیقت حماقت و جنون خود ! عشق ، دروغ نیست بلکه اتفاقاً پرده های غرور و خود فریبی را پاره می کند . حق عشق همانا خودشناسی است . کسی که در عشق خودش را نشناخت دیگر نخواهد شناخت . آدمی در عشق یا عارف می شود و یا فاسق و احمق .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه اعمال

 

تصوّر عامۀ مردم و بلکه اکثر علمای دینی بر اینست که انسان به خاطر اعمالش اجر و جزا داده می شود درحالیکه در قرآن کریم مکرراً آمده است که « جزا داده نمی شوید الا بواسطه اعمالتان » . یعنی خود اعمالی که از ما صادر می شوند به مثابۀ مجازات و پاداش نیّات و افکار ما هستند و خود اعمال مورد مؤاخذه قرار نمی گیرند . اعمال ما قلمرو محاسبه و مؤاخذه باطن ما هستند . همانطور که خداوند می فرماید که اعمال خیر را از دست کسانی جاری می کند که دوستشان دارد و شرارت را از کسانی صادر می کند که از آنها بیزار است . اعمال ما در اختیار ما نیستند معلول افکار ما هستند . با تغییر فکر خود می توانیم سرنوشت عملی خود را تغییر دهیم .

در واقع اعمال و روش زندگی ما پالایشگاه و قیامت امیال و افکار و نیّات و باورهای درونی ما هستند . یعنی اعمالی مثل دزدی یا هرزگی و رشوه و خود فروشی نتیجۀ باطن ما هستند و عذاب افکار و قضاوتها وامیال ناحق ما می باشند همانطور که محبت و نیکوکاری ما اجر ایمان و امیال بر حق ما می باشند . آنچه که گناه نامیده می شود منشأ درونی دارد . تکبّر و افکار حقایق وتحریف واقعیت ها و بخل و عداوت نسبت به مؤمنان وتکذیب رسولان خدا و انکار ارزشهای فطری و ارادۀ به سلطه وستم و آرزوهای باطل به مثابۀ اصل گناه هستند و مولّد تبهکاری و رسوائی و عذابهای بیرونی در عمل می شوند . یعنی باطن ما در کردار ما آشکار می شود و باطن زشت ما در اعمال ما برون افکنی و پاکسازی می شود و باطن زیبا و برحق ما دراعمال نیکوی ما تصدیق و تمجید می شوند . اعمال ما قیامت افکار ماست . پس توبه همانا توبه از امیال و افکار نادرست است نه اعمال نادرست .

فقط از طریق خودشناسی می توانیم به منشأ گناهان خود را ه یابیم و آنرا تغییر دهیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نشان صدق سخن

 

آنچه که بلاغت و نفوذ کلام نامیده می شود واضح ترین نشان صدق سخنگو است . واعظی که صادق نباشد حتّی با زیباترین و عرفانی ترین و لطیف ترین بیانها هم جز کفر و مکر و تباهی نمی افشاند و فقط نفاق می پرورد و مخاطب را هم دفع می کند و مخاطب هم علیرغم سخن نیکویش قادر به دریافت و تأئید سخنگو نیست .

 صدق کلام در قدرت دگرگون سازی و منقلب کردن قلوب و آفرینندگی است همانطور که کمال صدق و صادقانه ترین کلام که از آن پروردگار است توانست با کلمه « کن » ( باش ) جهان هستی را از عدم به وجود آورد . انسان نیز در درجات گوناگون دارای این قدرت صدق می تواند باشد . سخن صادقانه قادر است که قلوب مخاطب را زنده و بیدار سازد و سرنوشت دیگران را تغییر دهد  و قدرت خلّاقیت پدید آورد همانطور که سخن انبیاء و اولیاء وعرفا و انقلابیون صدیق به مثابۀ کارگاه تاریخ جوامع بوده است . قدرت بلاغت و نفوذ کلام از صداقت سخنگویش دربارۀ کلام خودش می باشد و این بمعنای عمل به علم خویش است که صدق کلام را پدید می آورد . بقول رسول اکرم ( ص) « سخن یک عالم بی عمل مثل آب بر روی سنگ خارا نفوذی ندارد » . کسی که خودش به حرف خود عمل نمی کند یعنی خوش را باور ندارد و لذا کسی هم نمی تواند او را باور کند . خود باوری منشأ باور دیگران است . کسی که بخودش ایمان و اعتماد ندارد هیچکس قادر به باور کردن او نیست و این معنای صدق است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عطّار نیشابوری

پدر عرفان ایرانی

 

متأسفانه آنقدر که از مولوی و حافظ سخن در میان است وبظاهر قدرشناسی می شود مطلقاً از عطّار خبری نیست حال آنکه عطّار پدر روحانی و معلم ادبی و مراد مولانا و حافظ است . می دانیم که مولوی در نوجوانی عطاّر را دیدار نمود و از همانجا بواسطه کتاب « الهی نامه » او بیدار شد و همو می گوید که « هفت شهر عشق را عطّار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم » . و امّا همه محققین و حافظ شناسان بر این باورند که بخش عمده ای از غزلیات حافظ به لحاظ معنا و استعاره تماماً تحت تأثیر مستقیم منطق الطیر عطّار و مخصوصاً داستان شیخ صنعان است .

قبل از عطّار هم عارفان ایرانی داشته ایم ولی بندرت با احساس و اندیشه و زبان فارسی سخن گفته اند و لذا همه آنها در منظر جهانی در قلمرو ادب و عرفان عرب قرار می گیرند. و می دانیم که رویکرد متفکّران ایرانی به نگارش فارسی از زمان حسن صباح آغاز شد و اوج گرفت و همو بود که خلاقیّت اسلام و عرفان ایرانی را از اسارت و هژمونی خلفای بنی عباس نجات داد و به همه اهل قلم بخصوص در جهان تشیع دستور داد و حتّی تهدید کرد که به فارسی بنویسند . و عطّار به تمام و کمال به حق این امر عظیم جامع عمل پوشانید و بعد از او بتدریج متفکران ایرانی به زبان فارسی نوشتند و بنیاد عرفان ایرانی و اسلام ایرانی و قرآن فارسی را بنا نهادند و حق را به حق دار رسانیدند و سنت سلمانی را احیاء کردند که نخستین کسی بود که نماز فارسی را به پیروانش آموخت و سوره حمد را بفارسی آورده ولی این نهضت عظیم فارسی نویسی در عصر صفوی روی به  افول نهاد زیرا طبق عرق ترک زبانی خاندان خود میلی به فارسی نداشتند و لذا شاهکار اسفار اربعه از قلم ملاصدرا به عربی آمد و این عرب نویسی متأسفانه تا هم اکنون نیز ادامه دارد .

همانطور که مثلاً کسی چون علامه طباطبائی هم اثر بی نظیر و دائرة المعارفی خود یعنی « المیزان » را به عربی نگاشت . براستی معلوم نیست که این چه آفتی است که هنوز هم دست از دامن نویسندگان دینی ما بر نمی دارد و گوئی که زبان خدا عرب است و دین اسلام هم دین اعراب است . درحالیکه بسیاری از مسلمانان چین کمونیست به زبان فارسی عبادت می کنند ما فارسی زبانها به زبان عربی به تعلیم و عبادت می پردازیم .سخن از نژاد پرستی نیست بلکه از حق و ضرورت واجبی است زیرا تا دین و معرفتی تبدیل به زبان امّی نشود و بومی نگردد بر دل نمی نشیند و ایمان نمی شود همانطور که خود قرآن می فرماید که اگر این کتاب به زبان عربی نمی بود از اعراب کسی ایمان نمی آورد .

مهمترین رسالت علما و عرفای هر دینی همانا تبدیل و تحویل آن دین به زبان و فرهنگ و احساس قوم خویش است و این همان جهانی سازی و توسعه و تعمیق دین است . تا دین به زبان مادری نیاید به جان و دل نمی نشیند و عرصه نفاق است . بنابراین عطار نیشابوری نه تنها یک شاعر و عارف وحکیم بی بدیل بلکه رسول نزول قرآن از عرب به فارسی است و لذا هر چه که از اسلام عرفانی و ایمانی داریم مدیون عطّاریم . بخش عمده ای از حکایات مثنوی مولوی برگرفته از آثار عطّآر است و بهترین غزلیات سعدی هم علناً دارای گوهرۀ عطّاری است. و بس جای تأسف و تعجب است که این مرجع عالیقدر اسلام و عرفان ایرانی را نمی شناسیم و قدر نمی نهیم . آیا بدلیل تعلق میراثی او به جهان غیر شیعه است و مدحی که دربارۀ خلفای راشدین نموده است ؟ مگر شعار وحدت جهان اسلام نمی دهیم ؟ پس چه بهتر از توسل به عطّار .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چند سئوال بنی اسرائیلی

 

v     اگر می گوئید که صنعت تعیّن دوزخ زمین است پس چرا خودتان از محصولات صنعتی استفاده می کنید ؟

v     اگر می گوئید که سینما قلمرو ظهور دجّال است پس چرا خودتان فیلم تماشا می کنید ؟

v     اگر می گوئید رایانه اینهمه امراض جسمی و روانی ببار می آورد پس چرا خودتان از آن بهره می گیرید ؟

v     اگر می گوئید دنیا بازیچه و فریب است چرا خودتان در دنیا زندگی می کنید ؟

v     اگر می گوئید که قیاس ، منطق ابلیس است پس چرا خودتان هم مقایسه می کنید ؟

v     و.......

                    پاسخ ما :

این نوع مسائل جز در دوزخ و بواسطه عذابها پاسخی نمی یابد زیرا اگر تقوی می داشتند و خویشتن داری و قناعت را تصدیق می کردند و اصلاً با دین خدا ستیزی نمی داشتند دچار این مسائل بنی اسرائیلی نمی شدند . پاسخ این سئوالات آتش دوزخ است . با این جماعت اگر همچون خودشان باشی و با زبان خودشان سخن گوئی می گویند « او هم که مثل ماست پس چرا حرفهای نامربوط می زند » . و امّا اگر به گونه ای دگر باشی می گویند « او بیگانه است و ما را درک نمی کند . » سئوالات و بهانه های بنی اسرائیلی فقط بواسطه عذاب النار برطرف می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنان را که دلی نیست ...

 

« من از دل نالم و دل نالد از من ...»

به لحاظی چه آسوده و خوش هستند آنانکه دلی ندارند و در واقع دلشان زنده نیست و فقط تلمبه خانه خون است وروحی ندارد . هر کاری که بخواهند به آسانی می کنند و به هیچکس و هیچ امری عهدی احساس نمی کنند و براستی آزادند و مستقل . این جماعت مؤمنان و عشاق را که دل زندگانند آدمهائی بدبخت و احمق و برده و بیچاره می دانند زیرا دارای عهد و وفایند و در هر کاری می لرزند که مبادا خطا و جفائی کنند . این جماعت بسیار اندک نیز گاه از دست دل به ستوه می آیند و آنقدر به دل خود جفا و خیانت می کنند تا بمیرد و راحت شوند و آزاد و بیعار . و آنگاه که دل خود به بهائی اندک فروختند هر کاری که بخواهند می توانند کرد. جسور و بی پروا و لاابالی می شوند و جز به خوشگذرانی نمی اندیشند و به بازار خودفروشی می روند .

و نهایتاً آنان که از دل خود پاسداری می کنند و شبانه روز پاسبان حرم دل خود هستند روز به روز کمتر می شوند و همانها بایستی مافات بی دلی و جفای مابقی خلق را بپردازند و آئینه شقاوت مردم باشند .این انگشت شماران در هر جامعه ای به مثابه دل مردم هستند و لذا مردمان آنان را از خود طرد و لعن می کنند تا بتوانند آزاد و بی خیال باشند . وجود اهل دل در میان مردم بساط عیش و فسق مردم را خراب می کند تا آنگاه که پس از هزاران تهمت و عداوت متحداً او را به قتل میرسانند و خونش را می ریزند و آنگاه او را می پرستند . اهل دل شاهدان بر مردم هستند و مردم شاهد نمی خواهند تا بتوانند راحت باشند . ولی آنگاه که شاهد را شهید کردند بناگاه او را در سینه خود می یابند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هنر دوست داشتن

 

دوست داشتن و محبت ورزیدن هنر خلق کردن و زندگی بخشیدن است منتهی خلقتی انسانی و حیاتی روحانی . و لذا این هنری ذاتاً الهی و دینی و عرفانی است . انسان هر چه که از معنا و روحانیت خود و قداست و علّو جانش دارد از محبت انبیاء و اولیاء و عرفاست . خداوند انسان جاهل و کافر را مرده می خواند و این مردگان را در حریم عشق رسولانش قرار می دهد تا زنده کند و جاودانگی جان را به آنان بچشاند . به همین دلیل دوست داشتن ذاتاً به محبت خداوند مربوط می شود و ماهیتی قدسی دارد .

دوست داشتن هنر نگریستن به جاودانگی جان انسانهاست و انسانها را نه همچون ابزار بلکه بعنوان هدفی در خویش و ابدی دیدن و آنان را به این ابدیت متعهد نمودن است . دوست داشتن هنر ابزاری ندیدن انسانهاست .

آنکه این هنر را نمی داند انسانها را  همچون ابزاری در خدمت بولهوسی ها و امیال میرا و بازیچه خود می خواهد زیرا خودش را هم ابزاری در خدمت بازیگری نفس خود می خواهد و عهدی و پیوندی با ابدیت خویشتن ندارد و با خود بازی میکند . دوست داشتن هنری برخاسته از نگرش جاودانه و جاودانه بینی انسانهاست . زیرا فقط جاودانگیست که دوست داشتنی است زیرا دارای قداست است . دوست داشتن نگرشی قدسی به انسانهاست پس همو بایستی این جاودانگی و قداست را به درجه ای در خود یافته باشد . و امّا آنکه این هنر را ندارد به اهل محبت به چشم یک طعمه ابدی و لذیذترین ابزار می نگرد که می تواند به همه بولهوسی های ناکامش جامه عمل بپوشاند ولی در اینجاست که به محاق محبت می افتد و نگاه ابزاریش بر سرش می شکند و بازیگریش نابود می شود . و جاودانگی را در دوزخ و در قلمرو شقاوت تجربه می کند در جاودانگی عذاب !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز دل خدا و بنده

 

روزی بنده ای به درگاه خدا نالید و گفت :  پروردگارا مگر من چه جفائی در حق تو کرده ام که عالم و آدمیان را امر نموده ای که بمن جفا کنند ؟ پاسخ گفت : جفائی بدتر از این نبود که عمری دل به غیر من داده ای حال آنکه من در دلت به انتظار بودم . و تو مرا به غیر فروختی آنهم به شقی ترینشان .

بنده ناله کنان گفت : پروردگارا می دانی که دل به اختیار من نبود و ربوده شد . پاسخ گفت : می دانم و این امتحان عظیم تو بود . ولی می توانستی که از این واقعه شرمسار باشی و یا از معشوقه هایت بگریزی . شرمساری حداقل انتظار من از تو بود. ولی تو او را بجای من پرستیدی و بر جای من قرار دادی . من هم به او امر کردم که از تو بیزار شود و برود . تو بمن خیانت نمودی و او هم به امر من به تو خیانت نمود . من نور عشق تو بودم و تو مرا به شقی ترین دشمنانم هدیه کردی .

بنده با شرمساری گفت : پروردگارا هر چه بر من جفا شود حق است . حال که نور تو را اینگونه نثار دشمنانت کردم بر من آتش ببار که مستحق آتشم .

پاسخ گفت : هنوز هم کافری . پس چرا رحمت و عفو مرا طلب نمی کنی ؟ آیا ابلیس تو را از من مأیوس کرده است ؟

بنده گفت : پروردگارا تاب عفو و رحمت تو را ندارم در آتش تو بیشتر تو را یاد می کنم. من بخود امیدی ندارم و خود را می شناسم. پاسخ گفت : پس از من بخواه که به تو معرفت بر لطف و رحمت خود بخشم تا ظرفیت درک محبت مرا بیابی. زین بعد مرا صدا کن : یا اَعرَف !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عوارض تلفن همراه

 

امروز در اخبار علمی شنیدیم که وجود تلفن همراه در هر منطقه ای موجب نابودی زنبور عسل و پروانه و فرار پرندگان می شود . در اخبارهای علمی پیشین هم مکرراً شنیده ایم که حاملان تلفن همراه بتدریج دچار اختلالات عصبی و روانی شده و در بسیاری موارد دچار تشنجات صرع گونه می شوند . امواج تلفن همراه موجب پیدایش تومور مغزی نیز می باشد و همچنین در عقیم سازی جنسی زنان و ناتوانی جنسی مردان نقش مهلکی ایفا می کند . علاوه بر آثار شخصیتی مخربی که بر همه حاملان این تلفن در سراسر جهان شاهدیم که یکی از آنها ابتذال و حواس پرتی و اختلال حواس است . حتّی ثابت شده که امواج این تلفن در شهرها موجب تخریب سلولهای شنوائی و لامسه و بویائی در عامه مردم است و نهایتاً قشر خاکستری مغز را تخریب می کند .

بدین ترتیب درک می کنیم که آثار مهلک امواج تلفنی و ماهواره ای بمراتب هولناکتر از ویروس ایدز می باشد . این امواج بر همه ارکان سلامت تن و روان و شعور بشر آثاری مهلک دارد . با اینهمه دانش حتّی اندکی هم در استفاده از این تلفن صرفه جوئی هم نمی شود و جنون داشتن تلفن همراه رو به افزایش است و بخش مهمی از هویت فردی محسوب می شود . با اینکه عمده خاصیت این تلفن در بازیگری و امور ثانویه و غیر واجب می باشد . این بدان معناست که بشر امروز چنان به دام افسون و جنون تکنولوژی مبتلا شده است که کمترین اراده و شعوری برای  حفظ جان خودش هم ندارد و دانش مدرن هم کمترین کمکی به بشر مدرن نمی تواند کرد . انسان فدای تکنولوژی است .تلفن همراه این امکان را به بشر از خود بیگانه داده است تا لحظه ای هم با خودش نباشد . و اینست خاصیت جادوئی تلفن همراه و لذا بی تفاوتی آدمها نسبت به جان و سلامت روان  خودشان امری طبیعی است . کل خاصیت افسونگری تکنولوژی در بیگانه سازی انسان از خویشتن است که این افسونگری در تکنولوژی ارتباطات به اوج خود میرسد و لذا مبتلایان به تکنولوژی ارتباطات مثل تلفن همراه  تلویزیون و کامپیوتر دچار اشد جنون و مالیخولیا و بی هویتی می باشند و شبانه روز از روابط عاطفی مستقیم با خود و سائرین در فرار و هراس هستند . اینان در روابط مستقیم با اطرافیان خود دچار تشنج و پرخاش شده و بسرعت همه روابط خود را از دست میدهند . آنان حتّی با عزیزان خود هم نمی توانند مستقیماً سخن بگویند بلکه ترجیح می دهند تلفنی صحبت کنند . در تماس تلفنی عاشقند و در تماس حضوری خصم جان همدیگرند . در اینجا نیز می توان تکنولوژی ارتباطات را به معنای تکنولوژی ضد ارتباطات درک نمود و معنای دجالّیت را در ماهیت تکنولوژی تأئید نمود .

عشق انسان مدرن به خود – براندازی تا حدی است که اینهه اخطارها و هشدارهای علمی هم کمترین اثری ندارد. این همان عشق به خودکشی تدریجی و انهدام روح و روان خویشتن است . این عاقبت عشق به تکنولوژی است . این همان تسخیر شدگی روح انسان توسط تکنولوژی است . در اینجا تکنولوژی به مثابه تجسد ابلیس بخوبی نمایان است که کل بشریت را به پای خود قربانی می کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

در باب عرفان درمانی

(مصاحبه با دکتر علی اکبرخانجانی)

 

سن : قبل از هر چیزی سئوالی را طرح میکنم که شاید سئوال همه مخاطبان شما باشد و آن اینکه چرا هر امری را به رابطه زن و مرد نسبت می دهید ؟

ج : زیرا کل بقای بشر بر روی زمین و تاریخ تمدن بلا واسطه از این رابطه برخاسته است واز این رابطه تغذیه می شود و با نابودی این رابطه هم تمام می شود . پس رجوع دادن هر امری به این رابطه به معنای رجوع دادن هر امری به بود و نبود است همانطور که اساس فلسفه ما هم بر بودِ و نبود قرار دارد . بعلاوه همه می دانند و می بینند که راست می گوئیم فقط در حیرتند که چرا تا قبل از این خودشان متوّجه نشده اند

س : براستی چرا خودشان متوجه نشده اند ؟

ج : به سه دلیل : یکی عدم شهامت و دیگری عدم یقین وسوّمی هم کبر و غرور . آدمی نسبت بخودش کور است وگرنه خدا را که از رگ گردن به انسان نزدیکتر است در می یافت . آدمی عمدتاً در جستجوی نخود سیاه آنهم در آسمان است . این همان راز کفر بشر است که انتها ندارد .

س : اگر کسی بخواهد براستی برای رفع مشکلات و بیماریش از شما یاری جوید باید چه کند ؟

ج : نخست باید یک سیر کامل در مقالات این نشریه بنماید و روح کلی آنرا درک نماید و سپس بایستی به بخش تخصصی و طبقه بندی شده رجوع نموده و در مقالات آن بخش که مربوط به مسئله اوست دقت و تأمل بیشتری نماید . تا همین جا اساس درمان پدید آمده است و اگر فرد صادق باشد راه نجات را پیش روی خود می یابد در غیر اینصورت می تواند با ما تماس بگیرد از طریق ایمیل و سپس اگر لازم بود تماس تلفنی و باز هم اگر ضروری بود حضوری .

س : برای شفای عرفانی چه شرایط باطنی لازم است و آیا این شرایط بایستی پیشاپیش موجود باشد و یا شما پدید می آورید ؟

ج : عرفان درمانی در یک کلام یعنی ایمان درمانی ، دل درمانی ، خدا درمانی و در بیان دیگر یعنی عقل درمانی و دین درمانی . رجوع کنندگان بطور کلی چند دسته اند : ضد دین ها ، بی  دین ها ، دین داران مردد و مؤمنان . حتّی مؤمنان هم برای حصول ایمان خود نیازمند یک آئینه اند همانطور که مؤمن آئینه مؤمن است و بدینگونه به سهولت شفا حاصل می شود . سخت ترین جنبه از کار ما با دین داران مردد و مذبذب و ریائی و منافق است که از فرط خود فریبی احساس قداست هم دارند . کار ما با بی دین ها بسیار آسانتر است زیرا هیچ ادعائی ندارند . و امّا ضد دین ها نیز چه بسا بطرزی معجزه آسا شفا می یابند تا ایمان آورند اگر آورند که به راه هدایت می آیند و در غیر اینصورت بیماری و یا مشکل دوباره به آنان باز می گردد و چه بسا سخت تر .

س : آیا عرفان درمانی خود یک هدف است و یا یک وسیله ؟

ج : از نظر بنده هم وسیله و هم هدف . هدف است از جنبۀ معرفتی آن زیرا ارزشی برتر از معرفت نیست . ولی از جنبۀ درمانی وسیله است در خدمت احیای ایمان و عقل و معرفت و هدایت . آدمی بالاخره میرود .

س : برخی معتقدند که عصر معجزه گری بسر آمده است و این ادعاها تماماً گزافه و فریب و تلقین است و مثل هیپنوتیزم درمانی امری موقت می باشد . ولی برخی دیگر عرفان درمانی را پدیده ای مثل سائر درمانی ها و از جنس جادوگری می دانند . نظر شما چیست ؟

ج : عصر اصالت معجزه به نیّت ایمان آوردن مردم بطور کلی و تاریخی بسر آمده است و بعلاوه همانطور که قران مکرراً ًمی فرماید هیچ فردی وگروهی بواسطه معجزات ایمان نیاورده و بلکه کافرتر شده است . الا برای افرادی که براستی هنوز هم در آخرالزمان در دورۀ جاهلیت بسر می بردند و گویا از کل تاریخ دین عقب مانده اند و چنین کسانی هنوز هم وجود دارند و با ناباوری من با برخی از آنان روبرو شده ام که براستی هنوز دارای خلقت انسانی و صاحب روح نبوده اند و فقط جانورانی مدرن بوده اند . ولی بشر آخرالزمان بیش از هر زمانی محتاج معجزه است زیرا از انسان هر دورانی رنجورتر است و به همین دلیل ظهور ناجی آخرالزمان عرصه پیدایش بیشترین و محالترین معجزات خواهد بود . ولی معجزه در این دوران فقط ارزش معرفتی دارد و هر حادثه ای به مثابه دربی به جهان علوم حقیقی و ماوراء طبیعی می باشد . به همین دلیل ما نام این مکتب را عرفان درمانی نهاده ایم یعنی درمان بواسطه عقل و معرفت نه دوا و فوت و فن . این نوع معجزه براستی معجزه ای بدیع و بسیار کم سابقه و کم نظیر بوده است و جز در نزد عارفان بزرگ سابقه ای ندارد و ما قصد مردمی کردن آنرا داریم به یاری حق .

س : در یک کلام آیا تاکنون موفق بوده اید ؟

ج : آری . ولی همه موفقیت های ما تاکنون در حد یک مقدمه بوده و به مثابه موفقیت کارگاهی و آزمونی بوده است و موفقیت بیرونی انشاء الله بسیار نزدیک است ودر این امر تردیدی نداریم وگرنه تمام حیات و هستی و جان و تن و دل و روح و ماده و معنای خود را در این راه فدا نمی کردیم .

س: آیا در این راه یارانی هم داشته اید ؟ مربی چطور ؟

ج : سئوال بسیار مشکل و پیچیده ای است : آری ونه ! مربّی من جز خدا و عشق به انبیاء و اولیاء وعرفا و عطش التیام رنجهای مردم و داغ ننگ جهلی که بعنوان یک مسلمان برخود حمل می کنیم نبوده است . وامّا مردمان و بخصوص درماندگان و اشقیاء وتبهکاران مهمترین مربّی من بوده اند . و امّا گهگاهی افرادی بعنوان دوست در اطراف من بوده اند که یا به دلیل گرفتاریهایشان بوده و یا کنجکاویها و یا به نیّت دزدی فوت و فن به قصد دکان داری . هنوز کسی را که عشق این را ه را داشته باشد نیافته ایم . و در یک کلام بقول حافظ : ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم . و بسیاری از آنان خود خاری در چشم و استخوانی در گلو و ماری در آستین و موشی در خانه ام بوده اند و زخمها زده و رفته اند . من « خدا کافیست » را در لحظه به لحظه زندگی تجربه کرده ام . زندگی من یک قمار هزاران تو بوده است. و با اینحال از همه شان ممنونم و همه را دوست می دارم و نمی توانم که دوست ندارم زیرا جملگی فرستادگان حق بودند و مرا بیدار کردند و رفتند . خدا اجرشان دهد . همه از پشت چنان بمن تیغ کشیدند که تا خود خدا دویدم .

س : ببخشید از بحث اصلی دور شدیم . این سئوال من قدری خصوصی است و می توانید جواب ندهید . آیا در زندگی شخصی و دنیوی خودتان موفق و راضی بوده اید ؟

ج: آری و نه . آری ! بدین معنا که حتّی به لحاظ زندگی دنیوی و خصوصی ام نیز هر چه دیده ام کسی سعادتمند تر از خودم نیافته ام. نه ! بدین معنا که انتظار اینهمه جفا را بخصوص از کسانی که آنقدر دوستشان دارم و برای کمک به آنها از همه چیزم گذشتم ، نداشتم . ولی البته حالا می بینم که می بایستی می داشتم آنموقع که نداشتم جاهلتر بودم .

س : سئوال آخر ، آیا عرفان درمانی چه ربطی به انقلاب اسلامی دارد ؟ و انتظار شما !

ج: عرفان درمانی فرزند خلف انقلاب اسلامی است که فعلاً کودکی قنداقی است و امیدواریم زین بعد مسئولین ما را یاری دهند و یا لااقل مانع نشوند . ولی انتظاری نداریم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

                            « دل »

 

     هر  که خورده یک زمانی خون  دل               تا   ابد   گردیده   در  گردون   دل              

     هر  که  بنشسته  به نزد خوان  دل               کی خورد بر سفره ای جز نون  دل                       

     چرک  هستی  کی شود  ز  آدم جدا               جز  به  پاکستان  و آن صابون دل 

     کی شوی ای قطره در دریای عشق               جز  به  راه  جوشش  جیحون  دل

     در  شب  چون و  چرایش چاره کو              چاره ای   نبود    بجز  بیچون  دل

     هستی   جاوید   و   آب     زندگی               باشد    اندر    چشمه   اکنون  دل

     قصه ای جز  دل  نباشد  در جهان                جمله    افسانه ها    افسون    دل

     عالم    هستی    مرید   دل     بود               واقعیت ها   همه     مکنون    دل

     صورت  آدم  ز  دل  بر   می شود                لیلیان  دهر   همه    مجنون   دل

     گنج  دو  عالم  که سهل آید  بدست               می   نیابی    جز   بر قارون  دل

     شکر حق هم شد بهانه زین  طریق               تا شوی   در   یوزه  وممنون دل

     خانِ   جانم   را  اگر خواهی   دمی               رو   به   اُمّل    خانۀ  قانون  دل

                                                                 استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مالیخولیای واژه های آخرالزمان

 

* زنا     را   می توان   عشق   نامید .                           * بخل  را     می توان   غیرت   نامید .

* عشق   را   می توان  جنون   نامید .                           * عشوه  را   می توان   لطافت    نامید .

* جنون  را   می توان   عرفان  نامید .                           * بی مسئولیتی را می توان آزادی نامید .

* جنایت   را   می توان  خدمت  نامید .                          * عقیم شدگی را می توان استقلال  نامید .

* تقوا   را   می توان   ریاکاری نامید.                           * خبرچینی  را  می توان  رسالت   نامید .

* ادب   را   می توان   بزدلی    نامید.                           * هذیان   را   می توان    الهام     نامید .

* فاحشگی  را  می توان صداقت نامید .                           * بی ارادگی  را  می توان  ارادت  نامید.

* خود فروشی  را می توان ایثار نامید .                          * اعتیاد را می توان تسلیم و رضا  نامید .

* ایمان   را   می توان  طلسم   نامید .                          *  جاه طلبی را می توان شخصیت   نامید .

* بی حیائی را می توان شجاعت نامید.                           * هیچی   را   می توان   برابری    نامید .

* مکر  را  می توان  هوشیاری  نامید .                          *  تشابه   را   می توان یگانگی    نامید .

* رشوه   را   می توان   هدیه   نامید .                          * خدا    را   می توان   نابودی      نامید .

* عدالت  را  می توان  شقاوت   نامید .                         *  تخریب  را  می توان  سازندگی   نامید .

* ترّحم   را   می توان   تحقیر   نامید .                          * عربده   را   می توان   قدرت     نامید .

* تربیت    را   می توان   ظلم   نامید .                          * بی نیازی  را  می توان   بدبختی  نامید .

* خفقان   را   می توان   نظم    نامید.                          *  ناز  را   می توان   بی نیازی     نامید .

* دروغ  را  می توان  مصلحت   نامید .                          * آرایش   را   می توان    آبرو     نامید .

* تهمت   را   می توان   تجارت  نامید .                           

* خیانت  را   می توان  عدالت    نامید .

نتیجه : هر چیزی را می توان هر چیزی نامید . و این از معجزه عصر سواد وتعلیم و تربیت اجباری است .

در آخرالزمان همه واژه ها پوچ می شوند الا واژۀ خدا.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زندگی دزدکی زن آزادیخواه

 

زنی که شوهر می کند تا شوهرش او را خوشبخت سازد و این خوشبخت سازی را برای شوهرش یک وظیفه می داند بی آنکه برای خودش چنین وظیفه مقابلی قائل باشد . زنی که شوهر را همچون یک کالا یا بانک می نگرد . زنی که فقط برای نیازهای مادی و اقتصادی و سیاسی ازدواج می کند و شوهرش را فقط کسی می داند که باید نیازهایش را ارضاء کند بی آنکه خودش را دارای هیچ وظیفه  قلبی نسبت به شوهر بداند همچون یک دزد وارد زندگی زناشوئی می شود . همچون دزدی که به کاه دان زده است . او قبل از ازدواجش همچون یک دزد جنسی زیسته و حالا همچون یک دزد حرفه ای شوهر می کند .

زنی که شوهر را ولی زندگی خود نمی داند نگاه جنسی اش به شوهر هم از روی هیزی است همانطور که اصولاً دزدی و هیزی دو صفت دوقولو در بشرند و هر انسان دزدی دارای هیزی هم هست و بالعکس . زیرا هیزی هم دزدی ناموس است . چنین زنی در رابطه جنسی با شوهر هم از هیکل خودش همچون یک تن لش سوراخ دار و یک طعمه استفاده می کند و این عین هیزی و روسپی گری است که یک دزدی جنسی و عاطفی می باشد . او بتدریج مبدّل به یک دزد در روزمرگی زندگی می شود .

چنین زنی در سراسر زندگیش جز چاپیدن شوهر کار و منظوری ندارد زیرا ازدواج در نظر و نیّت او یک سیاست اقتصادی و نوعی اقتصاد سیاسی – جنسی است . او همواره در رابطه با شوهرش یک تابلوی عبوس و متحرک است که می گوید : بمن نزدیک مشو ! امروزه بسیاری از زنان مدرن بواسطه استقلال معیشی و آزادی جنسی که دارند ازدواج را برای خود نه یک وظیفه دینی و اخلاقی و اجتماعی می دانند و نه حتّی یک معامله جنسی . ازدواجشان پس از ولگردیها و هلاکت نفس فقط بخاطر آتیه اقتصادی و هویت اجتماعی رخ می دهد که طبعاً تماماً با اکراه و جبر و لذا با مکر و حیله و سیاست است . برای آنها ازدواج آخرین کار است و لذا ظرف همه بولهوسی ها و تبهکاریهاست و بنابراین در این آخرین تجارت رذیلانه خود می گندند ومبّدل به یک شیطان واقعی می شوند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مرضی بنام همجنس گرائی

 

عصر مدرنیزم به لحاظی عصر نهضت جهانی همجنس گرایان است و بدین لحاظ به مثابۀ رجعت جهانی قوم لوط می باشد و عصر لوطیزم یا لاطیزم است زیرا فرهنگ حاکم بر این جماعت همانا لوطی گری و لاطی است . و می دانیم که جماعت لاط و لوطی بیش از هر امری معروف به لاابالیگری و عدم تعهد به امور اخلاقی و اجتماعی هستند . و در عوض دعوی عشق و عاشقی و خدمت بی شائبه به دیگران را دارند البته خدمات فسق و فجوری و عشرتکده ای و میخانه ای و پا منقلی . و این نیز دیگر از نشانه های آخرالزمان و پایان تاریخ به عنوان عرصه انقراض نسل بشر می باشد . تکّبر و خود پرستی تا سر حد انکار هر تعهدی حتّی در قبال نیاز جنسی و ازدواج منشأ اصلی بروز مرض یا عذابی بنام همجنس گرائی است که در مردان تحت عنوان عشق گرائی و تخدیر گرائی وگاه درویش گرائی و در زنان مدرن تحت عنوان فمینیزم خودنمائی می کند : مکتب اصالت مردانگی و نرینه گی و اصالت مادینه گی ! و این یک زندگی انگلی و کرم صفتی است چرا که انگل و کرم کدو بطور ژنتیکی در آن واحد در خودش حامل نرینه گی و مادینه گی است و لذا جانوری خود –گاه می باشد . ولی در انسان این مرض ژنتیکی نیست بلکه فرهنگی واخلاقی می باشد و توجیه ژنتیکی و روانی این مرض یک فریب بزرگ می باشد . این مرض دشمن تعهد و وفا و مسئولیت است و لذا یک مرض کاملاً کافرانه و فاسقانه می باشد و مبتلایانش در جرگه معذبترین افراد بشری می باشند و جز با توبه از کفر و فساد اخلاقی علاجی ندارند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نقد فیلم « مصائب مسیح »

 

فیلم « مصائب مسیح » به کارگردانی مل گیبسون یکی از جنجالی ترین فیلمهای سالهای اخیر در جهان بوده است . در این فیلم آخرین ایّام زندگی مسیح پس از واقعه « شام آخر » به تصویر کشیده شده و غایت شقاوت قوم یهود و روحانیت بنی اسرائیل را دربارۀ ناجی خودشان نشان میدهد و تمام فیلم نمایش شکنجه های مسیح تا دم مرگ است و شاید در تاریخ سینما هرگز تا این حد شکنجه یک انسان تمام  سوژۀ فیلم نبوده و این حد از شکنجه به تصویر در نیامده است .

گوئی پس از نمایش دادن این فیلم بسیاری از سازمانهای یهودی و صهیونیستی اعتراض نموده و این فیلم را یک اثر و توطئه سیاسی بر علیه قوم یهود تلقی کردند . وی بنظر ما این مسئله اتفاقاً یک نعل وارونه است و درست مثل واقعه یازده سپتامبر خود یک توطئه ای بر علیه مسیحیت و نابود ساختن سیمای دین می باشد . گوئی گارگردان فیلم چه عشق جنون آمیزی در شکنجه کردن مسیح داشته است و از تکه پاره کردن تن مسیح در لحظه به لحظه فیلم دچار لذّتی شیطانی بوده است . چنین فیلمی مطلقا ً نمی تواند دال بر حس مثبتی به مسیح باشد و دال بر ایمان مسیحی . ساختن چنین فیلمی دال بر اشد شقاوت و عداوت بر علیه مسیح و دین خداست . بهرحال کارگردانی که خود در تمام عمرش غرق در همه مفاسد اخلاقی بوده و یک دائم الخمر و معتادی تبهکار است نمی تواند احساس مثبتی به مسیح داشته باشد . او از جایگاه یهود به مسیح نگریسته است نه یک مسیحی .

یکبار دیگر درک می کنیم که سینمای دینی بمراتب ضد دینی تر از سینمای ضد دین است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرق عشق و هوس

 

عشق همان هستی بخشیدن است و عشق پذیری ، هستی مندی است .

اکثر ما هوسهای دمدمی خود را عشق های خود می پنداریم . این نوع عشق کاذب و جاهلانه فقط در مواقع بروز نیاز و هوس و شهوت و بازی بناگاه جلوه می کند و قربون صدقه می رود و بناگاه فروکش نموده و اتفاقاً منجر به قهر و غضب می شود .

عشق و محبت اگر بمعنای دوست داشتن کسی برای خودش باشد و نه برای مردم ، حامل توقع به مسئول نمودن طرف مقابل در جهت حق شناسی و وظیفه دانی و ادب و وفا و خدمت است . و این اساس شکل گیری هویت فردی و شخصیت و اراده و اتکاء به نفس در محبوب است زیرا اگر کسی را برای خودش بخواهیم بایستی خواهان خلق خودیتِ حقیقی و انسانی در او باشیم و این همان خلقت نوین انسان است که جز در پاسخگوئی به عشق و محبت ممکن نمی آید چرا که اصولاً خلقت مادی بشر هم حاصل عشق و کرامت خداوند به انسان است و انسان بیمزانی که به این عشق پاسخگوست و مسئول می شود هستی پذیر می گردد و دارای یک « خود » راستین و ذاتی می شود و غیر اینصورت دچار کفر و انکار و بی هویتی است که همان بیخودی و بی وجودی و عدم اتکاء به نفس می باشد که مولّد تکبر دروغین و ادعاهای کاذب برای اثبات خودی است که نیست . بنابراین کسی که مورد لطف و محبت قرار می گیرد اگر در قبالش مسئول نباشد دچار قحطی وجود و فقدان هویت و خودیت ذاتی شده و مبدل به غولی متکبّر و بی اراده می شود .

لذا یک انسان عاشق و اهل محبت نمی تواند از محبوب خود متوقع وظیفه دانی و حق شناسی و مسئولیت نبا شد در غیر  اینصورت یک هوسباز است . عاشق بودن ، مسئول ساختن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مرگ عزیزان

 

مرگ هر کسی بی خاصیت ترین واقعه در حیات دنیای اوست زیرا با مرگش دیگر در دنیا نیست . ولی با خاصیت ترین واقعه زندگی هر کسی همانا مرگ کسانی است که دوستشان داری . مرگ عزیزان نوعی از موت اراده و مرگ قبل از مرگ است زیرا عزیزان ما با مرگشان جنبه ای و یا گاه کل دل و جان و روح ما را هم با خود می برند و فقط تن ما باقی می ماند و اینست که با مرگ عزیزان مطلقاً میلی به ادامه زندگی نداریم زیرا دل ما از دنیا رفته است و زان بعد بایستی بی دل زندگی کنیم . مرگ عزیزان بطور جبری ما را دچار حیات اخروی می کند و اینست که کافرترین آدمها با مرگ عزیزی باور قلبی به حیات پس از مرگ پیدا می کنند زیرا دلشان در آن جهان است و حقیقت را گواهی می دهد . اینست که مرگ عزیزان یکی از مهمترین وقایع معنوی و اخروی و دینی برای بازماندگان است و از نعمات کبیر تلقی می شود زیرا کافر را مؤمن می کند و مومن را مومن تر می سازد .

ولی گاه شاهدیم کسانی با از دست دادن عزیزی پس از یک شُک عظیم اعتقادی بلافاصله کافرتر و شقی تر از قبل می شوند و در دنیا پرستی و حرص و ستم از حد معمول می گذرند و همگان را به حیرت می اندازند . اینان بجای اینکه اخروی تر شوند دنیوی تر می شوند و دچار یک قحطی و حرص جهنّمی می گردند زیرا دلشان از دنیا رفته ولی آنها فکر و اعمالشان را روی به خدا و آخرت نکرده اند و لذا مثل مرده ای متحرک هر چه می بلعند قحطی زده تر می شوند . مرگ عزیزان برای برخی عامل رستگاری است و برای برخی عامل سقوط .

برای برخی رحمت و نعمت است و برای برخی غضب و عذاب عظیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زندگی بی دوست

 

وقتی آدمی دوست و یاری مخلص و صدیق نداشته باشد حتّی سلامت و عزّت و لذّتی هم وجود ندارد و همه زیبائی ها دلخراش و مکروه می آیند و خوشی ها نکبت می نمایند و هیچ انگیزه ای برای زیستن نمی ماند بخصوص اینکه آدمی خود اهل محبت و عشق ورزی باشد .

آنکه محبت نمی داند خوردن و خوابیدن و بازی کردن و عیاشی های جانوی برایش دلیل لازم و کافی برای زیستن و خوشبخت شدن است . ولی آنکه اهل محبت است و دلی زنده دارد و دوست داشتن می داند و دوست می دارد بی وجود رفیقی شقیق حتّی انگیزه ای برای خوردن و خوابیدن هم ندارد و زندگی جان کندن است و دم و بازدم چیزی جز کثیف کردن هوا و آزردن تن نیست چنین انسانی مجبور است که بهر طریقی بدنبال خود خدا باشد و او را به دوستی گزیند و گرنه جز مرگ هیچ آرزوئی دیگر نمی تواند داشت و اگر راه و روش خدایابی نداند از اندیشه خودکشی لحظه ای رهائی نخواهد داشت همانطور که بسیاری از عشاق بی معشوق و دوستی شفیق دست بخودکشی زده اند . و برخی نیز از اینهه جفا و شقاوت تیغ می کشند و نهایتاً خودکشته و شهید عشق می شوند . عاشقان عدالت در واقع عاشقان عشق هستند که از ستمی که بر عشق می رود به ستوه می آیند وقیام می کنند . قیام همه مردان حق دارای چنین ماهیت و معنائی است . زیرا ستم در معنای اوّل و آخرش همان ستم به عشق و محبّت است زیرا زندگی بی عشق از حیات حیوانی هم پست تر است .

زندگی بی دوست مرگ تدریجی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« یاری کنید مرا تا یاری کنم شما را »

 

این کلام خدا خطاب به مؤمنان  است وعجب کلامی حیرت آور که در وادی منطق کفر کامل است چرا که آیا خدا هم نیاز به یاری ما دارد ؟  این کلام خدا جز در وادی عشق عرفانی فهم نمی شود و لذا همه مفسران اهل کلام و اخباری از تفسیر این سخن طفره رفته اند .

یک انسان چگونه می تواند خداوند را یاری دهد ؟ این همان عهدی است که خداوند در بدو خلقت  از آدم گرفته است . این سخن نشان میدهد که امر هدایت دارای ذاتی تماماً عاشقانه است . هدایت و تعالی بشر امری متقابل است و از ذات رابطه بر می خیزد . این حقیقت فقط در رابطه بین مراد و مرید قابل تحقق و تصدیق  می باشد . چرا که مراد مظهر خدا بر روی زمین است برای مرید. و این همان تجلّی امامت است در درجات . اگر امام خلیفه خدا بر روی زمین است پس بقول علی (ع) به مثابۀ عرش خداست و میزبان او در تن خویش است .

امام خاصه در عصر آخرالزمان که عصر غیبت است مظهر کمال فقر و تنهائی و بیکسی می باشد . و مرید بمیزانی که مرادش را یاری می دهد خدایش را می یابد و نهایتاً دیدار میکند همانطور که مولوی در شمس دیدار نمود وبانی اسلام ایرانی شد .

خداوند در هیکل امام نشسته و دست نیاز بسوی مؤمنان دراز کرده و می گوید : یاری کنید مرا تا یاری کنم شما را . این یاری همان یاری در ظهور است و بدین معناست که : یاری دهید مرا تا آشکار شوم . ظهور خدا از هیکل بشر : اینست شکل راز هدایت و خلقت و انسانیّت . و آنچه که عشق عرفانی نامیده می شود.

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هوّیت های تابلوئی

و

وجودهای عاریه ای

 

آنانکه وجود باطنی و معنوی ندارند تلاش می کنند بواسطه ادا و اطوارهائی ویژه خود را به دیگران معرفی کنند و بدینگونه احساس وجود می کنند . این نوع وجودگرائی در مردان بصورت ماجراجوئی و در زنان بصورت جلوه گری و انواع عشوه تحقق می یابد که عاقبتش در مردان همانا تبهکاری است و در زنان هم روسپی صفتی . این نوع موجودیت را هویت تابلوئی می نامیم که منطق نهانش اینست : آهای مردم مرا بنگرید که من هم هستم ! امروزه این هویت تابلوئی بصورت انواع مدهای لباس و آرایش های مالیخولیائی خودنمائی می کند و بخش عمده ای از جوانان را در بر می گیرد . این همان خودنمائی است برای کسانی که بی خود هستند و بزرگترین نمایش بی هویتی و بی ایمانی و بی معنائی و فساد اخلاقی است و عذاب بی ایمانی و بی معرفتی .

آیا چگونه می توان صاحب هویتی باطنی و معنائی خودی و احساس وجودی روحانی شد تا از این مالیخولیای دوران نجات یافت ؟ مالیخولیائی که عاقبتی جز جنون و هلاکت ندارد و نفرت از همه کسانی که دیگر به تو وجود نمی بخشند چون تورا نگاه نمی کنند . دوران از خود بیگانگی بشر به پایان رسیده است و این بمعنای آخرالزمان است . بسیاری از طریق کسب علوم و فنون و هنرها و برخی دیگر بواسطه ثروت و نمایشات مادی برای خود کسب هویت و احساس وجود می کنند ولی اینها جملگی احساس وجودی برای دیگران و از نگاه دیگران و به اعتبار دیگران است و لذا عمری بس کوتاه دارد زیرا عاریه ای است . بشر زین پس بایستی هستی اش را از خود بجوید و بجوشد چون دیگر هر کس مبتلا  بخویشتن است . حتّی برخی بواسطه نمایش های دینی و عبادی به این کار اقدام می کنند که بدترین نوع احساس وجود عاریه ای است زیرا به نفاق دینی می انجامد که بدترین عاقبت هاست . زنها در طول تاریخ بواسطه جمال خود احساس وجود می نمودند ولی از زمانیکه زنها عریان شدند این کالا هم پوچ شد و لذا آنها هم به نمایشات مردانه روی نمودند و به هلاکتی دو صد چندان مبتلا شدند . امروزه همه انواع هویت های عاریه ای پوچ شده اند و تنها راه هویت خودی یعنی معرفت نفس و تزکیه و تربیت نفس ، باقی مانده است .

 تاریخ بشر از آغاز تا کنون تاریخ هستی از دیگران و برای خود بوده است و زین پس هستی از خود و برای دیگران .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جهان های موازی

 

می گویند که هر انسانی در آن واحد دارای دوزندگی کاملاً مستقل و موازی از یکدیگر است : جهان درون و جهان برون . هر یک از این دو جهان نیز دارای دو جهان دیگر  است : جهان آگاه و جهان ناآگاه : جهان پنهان و جهان آشکار. موضوعات هر یک از این جهان اکثراً مشترکند ولی فعل و انفعلاتی متفاوت دارند . انسانهائی که می توانند قوانین مشترک این جهان ها را در زندگی خود کشف کنند و ارتباط بین آنها را بدست آورند و این جهان های موازی را متحد و همسو نمایند بسیار اندکند و جز عارفان قادر به این امر عظیم و اسرار آمیز نیستند . مثلاً همسر ما ، در درون ما یک موجودی است و در بیرون از ماچیز دیگر یست . در خلوت ما یکجوراست و در روابط اجتماعی موجود دیگری است . در دل ما یک چیز است و در ذهن ما کس دیگریست . درخواب ما به نوعی بروز می کند و در بیداری ما به نوع دیگری . و نیز در زندگی  با ما نوعی متفاوت از بعد مرگ ماست . با  ما به نوعی و بی ما به نوعی دگر است . این مثال شامل حال همه مسائل و وقایع زندگیست ونیز کل جهانی که پیش روی داریم دارای همین دوگانگی های تو در تو و متفاوت و موازی است . هر چیزی و کسی در آن واحد و نیز در جریان زمان دارای هویت ها و صور و معانی گوناگونی است . حکمت باستان جهان های متفاوتی را تقسیم بندی کرده است . که هر یک از این جهان همان جهان دیگر با کیفیت و ظهور دیگری است : جهان ناسوت ، ملکوت ، جبروت ، لاهوت و هاهوت. مثلاً هر یک از ما در آن واحد در یکی از این جهان ها بدبخت هستیم و در جهانی دگر خوشبخت . در یکی زشت هستیم و در جهانی دگر زیبائیم . در یکی مؤمن ودر دیگری کافریم و الی آخر .این جهان ها یکی بعد از دیگری در مسیر زمان بر روی آگاهی ما گشوده می شوند.

چه خوبست که آدمی بتواند تا حد امکان درحیات این دنیا با ما بقی جهان های دگر کمابیش ارتباطی برقرار نماید تا بتواند جهان محسوس و مادی خود را توسعه بخشد و امکان  و ظرفیت حیات خود را بالابرد و حقارت خود در این جهان را جبران کند . و این کار بزرگ جز به یاری خودشناسی ممکن نمی آید زیرا  دربهای اینهمه جهان های متفاوت از درون ما گشوده می شود . وجود انسان دروازه ورود به همه جهانهای متعالی و غیبی است و همه این جهان ها در واقع طبقات و ابعاد جهان جان انسان هستند و هفت طبقه زمین و آسمان ِ وجودند .

هر یک از ما در آن واحد در همه این جهان ها حضور و حیات داریم ولی اکثر ما فقط محصور و محدود به جهان مادیت تن و غرایز حقیر دنیوی خود هستیم واز بخش عمده ای از حضور و جهانیّت خود غافلیم . انسان درب غیب عالم هستی است ولی متأسفانه هرگز از این درب وارد نمی شود . هر یک از ما هم لجن هستیم هم حیوانیم ، هم جنّ وهم فرشته و هم شیطان و هم خدائیم . و در هر یک از این جهان موجودی دیگریم . وآنچه که موجودیت ما را در مجموعه این جهان ها رقم می زند طرز فکر و نگرش و کردار ماست در همین دنیای حقیر و محدود . هم در قلب ذرّات حضور داریم هم در کرات و کهکشانهای برتر . واینست که قرآن می فرماید که کل جهان هستی در تسخیر وجود انسان است . ولی انسان غافل از خویشتن و کافر بر این عظمت لامتناهی وجود خود در جهان است . ما در آن واحد بسیاریم ولی اکثراً محدود به یکی از این جان ها و جهان ها هستیم زیرا کافرو بخیل و بزدلیم . هستی ما از ماهست شد ، نی ما ازو !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کریشنامورتی و پیروانش

 

کریشنامورتی یک فیلسوف عارف مشرب از سلاله سقراط حکیم بود و مردی براستی خود – آموخته و جهان بین و جهان شناس . ولی بسیار سخت می توان او را مرد واقعاً عارف و صاحب مکاشفات ماوراء طبیعی دانست و بلکه تمام عمرش در پشت درب این واقعه باقی ماند زیرا حقانیت ذاتی دین خدا و رسولانش را تصدیق نمی کرد و به شریعت انبیای الهی نظری مثبت نداشت و لذا پیروانش هم در سرگردانی رها شدند زیرا به بطالت ارزشهای مادی و منطق غربی آگاه شدند و به نیهیلیزم فکری و اخلاقی رسیده ولی براستی راهی فراسوی نیک و بد و دیالکتیک نیافتند و لذا جز رویکرد به مخدرات روشی دیگر برای ادامه حیات پیدا نکردند . وی با پیروانش چنان سخن می گفت که گویا با قدیسینی که طالب حق شده اند . در حالیکه اکثر پیروانش هنوز مقدمات اخلاق و معناگرائی را هم درک و تجربه نکرده و نسلی برخاسته از تباهی و عیاشی و بی تعهدی محض بودند و لذا برای دستبابی به آن حق ماورائی که او از آن سخن می گفت به دام داروهای توهم زا و روان گردان مثل ال. اس . دی افتادند و نابود گشتند .

وی در معرفت لا  الهی دارای منطقی خلاّق و منحصر بفرد بود ولی هرگز راهی بسوی الا الله ننمود زیرا تقوای اخلاقی را درک نکرد و شریعت ها را بیهوده یافت و راز عرف و شرع را نداشت . او سنت ها را تخریب کرد و مدرنیزم را به ریشخند گرفت ولی راهی بسوی پسامدرن نشان نداد . او همچون سقراط روشی مجادله دیالکتیکی را بخوبی می دانست ولی هرگز بر آن فائق نیامد و لذا پس از عمری تعلیم در غرب حتّی یک شاگرد جدّی و طالب حقیقت هم نیافت و با نومیدی به هندوستان بازگشت . او فقط راه تباهی را هموار کرد .کریشنامورتی فقط شعار خودشناسی داد ول هرگز از خودشناسی ذهنی و شناخت آگاهی عاریه ای فراتر نرفت . او با استفاده از دیالکتیک و دیالوگ سقراطی دانش عاریه ای را پوچ نمود ولی هرگز رهی بسوی دانش خودی و توحیدی نشان نداد و لذا حاصل کار او فقط یک نیهیلیزم ملبس  به الفاظ فلسفی و عرفانی بود : عرفانی پوک و بیجان ! در حقیقت او را ه دل را نمیدانست چرا که راه دل را ه جهاد بر علیه نفس است که آنهم جز تحت اطاعت یک پیر عارف ممکن نیست و کریشنامورتی تعصبی مغرضانه و کور نسبت به کل سنت عرفانی هند نشان میداد و بر علیه جریان شیادانه پیر و مریدی در هندوستان که جز دغلبازی و جنون و خرافه پدید نیاورده بود اصل و حق پیر را نفی نمود در حالیکه کل جریان پوچ سازی دانش عاریه ای که با شاگردانش انجام می داد تحت اراده و نظارت خود او بعنوان یک پیر راهنما بود . بدین گونه او کل ذات رابطه خود با پیروانش را هم بطرزی مالیخولیائی و نامعقول انکار و باطل می نمود . واکنش او نسبت به دجّالیت عرفانی در هند ، یک واکنش کور و غیر عرفانی بود و لذا برخورد او با کل تمدن مدرن نیز سطحی باقی ماند و کل تلاش یک عمر او در غرب فقط در خدمت نیهیلیزم رمانتیزم و هیپی گری و تخدیر و مفاسد اخلاقی غرب قرار گرفت و به همین دلیل رسانه های غربی شدیداً  از نهضت او حمایت نمودند . نقد او بر عرفان شرق تماماً به تصدیق جنون و فساد غرب در آمد . عرفان کریشنامورتی از حد یک خود – آگاهی هگلی واگزیستانسیالیتی فراتر نرفت و شعبه ای از نهضت ضد روشنفکری غرب شد . به بیان ساده او یک متفکر عارف مشرب و غربزده بود ، یک هندی ضد هندوئیزم . او راه رسیدن به معرفت خودی و پایدار و آرامش جاودانه را با الفاظ عرفانی بازگوئی کرد ولی هرگز روشی ارائه نداد . او متعقد بود که اگر دانستگی های عاریه ای را از ذهن خود پاک کنیم آن نور حقیقت درما منور خواهد شد ولی او این کار را در ذهنیت هزاران تن از شاگردانش انجام داد ولی نتیجه جز مفاسد اخلاقی و رویکرد به مواد مخدر در جهت رسیدن به خورشید حقیقت ، چیزی دیگر نبود . او بیانگر عرفانی بی طریقت و آداب بود . به بیان دیگر او بانی یک عرفان لیبرالی و صرفا ً شعاری و نمادین بود و درست به همین دلیل در مغرب زمین پیروانی عظیم پیدا کرد زیرا او لیرالیزم را تقدیس عرفانی می نمود و لا ابالیگری و بی تعهدی تنها روشی بود که ازاین آموزه ها پدید می آمد و لذا او نهایتاً مبدّل به یکی از پیامبران نیهیلیزم گردید یعنی مذهب اصالت پوچی ! او نیهیلیزم نیچه و سارتر را عرفا نیزه کرد و معنای عشق را به عنوان واژۀ محض و بیروح مترادف با نفهمیدن و متعهد نبودن و لاابالیگری قرار داد . واژه « عشق » در آثار او بانی مکتب « عشق غیر متعهد » در غرب شد ه همان مفاسد مفتخرانه و اعتیاد و خودکشی از نتایج آنست . ترجمه آثار کریشنامورتی در کشور ما نیز حاصلی جز این نداشته است . او تعهدات سنتی و عرفی اخلاق را پوچ نمود بی آنکه تعهدی عمیق تر پدید آورد و آنرا بعنوان یک راه و روش عملی تعیین نماید . این بدان معناست که خود او نیز فراتر از این نرفته بود و علاوه بر این زمان ما را درک نکرده بود و گرنه بازیچه هیپی گری غرب نمی شد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هانتینگتون و نظریه « نبرد تمدن ها »

 

دکتر هانتینگتون از ایدئولوگهای طراز اوّل امپریالیزم جهانی به رهبری آمریکا و به زعامت امپراطوری راکفلر می باشد . ایشان بهمراه دکتر بال و دکتر کوتام و برژینسکی از پایه گذاران « انستیتو رند » بعنوان نهاد استراتژی پردازی پس پردۀ حاکمیت امیریالیزم آمریکا بودند و همانا ایدئولوژی « کمیسیون سه جانبه » را در سال 1973 به دستور آقای راکفلر پدید آوردند که بزرگترین اتحادیه مافیائی اقتصادی – سیاسی – علمی -  فرهنگی و نظامی در کل تاریخ بشر محسوب می شود . استراتژی « نئوامپریالیزم » و نظام واحد جهانی از جمله ارکان این کمیسیون است . نئوامپریالیزم از منظر دکتر هانتینگتون کل جهان صنعتی از جمله سوسیالیزم را هم شامل می شود . ماجرا فروپاشی شوروی نیز از دکترین های از پیش تدوین شده این استراتژی بود . حدود سی سال پیش که اینجانب عضویت چین کمونیست و شوروی و بلوک شرق را در این کمیسیون گزارش کردم کسی باورش نمی شد تا اینکه در ماجرای فروپاشی شوروی آشکار گردید که این فروپاشی یک برنامه از پیش تدارک شده بود .

و اما نظریه نبرد تمدنها در این ایدئولوژی یک نظریه توطئه ای است و نه تاریخی و علمی . آنها برای تحقق این نبرد مصنوعی پروژه انقلابات ضد انقلاب را بخصوص در خاورمیانه طراحی کردند تا اسلام را در مقابل تمدن غرب قرار دهند و سپس  با هدایت پس پردۀ این انقلابات زرد هم اسلام انقلابی را روسیاه نمایند و هم انقلابیون رادر میدان نبرد یا شکار کنند و یا بخرند . آنها در این نبردها و انقلابات سناریوئی جهان را پس از فروپاشی سوسیالیزم یکبار دگر دو قطبی نموده و بصورت قطب امپریالیستی و قطب اسلامی در آورده اند تا به آسانی قطب مقابل را نابود سازند .

بنابراین واضح است که بحث فلسفی و تاریخی وایدئولوژیکی با این نظریه مذکور و بانی آن یک ساده لوحی و بازیچگی محض و یا بخشی از این نظریه می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خلیل جبران

نقّاش – شاعر – عارف

 

جبران خلیل جبران بزرگترین شخصیت معنوی قرن بیستم لبنان و بلکه جهان عرب می باشد ، مشابه آنچه که اقبال لاهوری برای مردم پاکستان و دکتر شریعتی برای مردم ایران بوده است . وی در سرآغاز جوانی بهمراه خانواده به آمریکا مهاجرت نمود و در تمام عمرش یک آواره بود و روح حاکم بر همه آثارش غربت و تنهائی است . وی همان آغاز عاشق معلم زبان خود شد که در حکم مادرش بود و با حفظ این عشق پاک مثل همه عارفان بزرگ به مدارج معنوی و عرفانی قابل توجّهی رسید و امروزه در نزد مردم لبنان همچون یک قدیس مورد احترام است .

رابطه وی با مری هاسکل یک نمونه بس کمیاب عشق عارفانه و پاک در تمدن غرب  است که به افسانه می ماند و بستر اصلی همه تحولات روحی او محسوب شده است . این معلم همچون یک یار عرفانی پشتوانه همه آثار اوست .

جبران در تمام عمرش با فقر و تنهائی و بیماری دست و پنجه نرم کرد و همین عناصر خلّاق آثار او هستند . وی در نقاشی صاحب سبکی خاص خود گردید. آثار ادبی او در داستان نویسی ، فلسفه ، مذهب و عرفان جملگی از لطافت و سادگی خارق العاده ای برخوردار است و در اروپا و آمریکا نیز مورد توجّهی ویژه می باشد .

مشهورترین اثر ادبی او کتاب بسیار کوچک « پیامبر» است که بفارسی هم ترجمه شده است و به لحاظ ادبی تحت تأثیر « چنین گفت زرتشت » اثر معروف نیچه می باشد . هر چند که وی یک مسیحی مخلص است ولی اثر بینش عرفان اسلامی در آثار او کاملاً مشهود است . وی یک متفکر خود – آموخته و اهل معرفت نفس می باشد و لذا آثارش بر هر دلی می نشیند و تبدیل به یک مکتب فکری در جهان شده است .

خلیل جبران در غایت فقر و تنهائی و بیماری عجیبی که داشت در سن 48 سالگی از دنیا رفت .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« چنین گفت زرتشت» با نیچه

 

نیچه معروفترین فیلسوف عصر پسامدرن و بزرگترین منتقد مدرنیزم در تاریخ معاصر جهان است . هر چند که بندرت کسی کلامش را می فهمد ولی بطرزی حیرت آور کسی از افسون کلامش در امان نمی ماند و نیچه ای می شود گوئی از طریق آثارش جنبه ای از روح نیچه در مخاطبانش رسوخ می کند . نیچه را بایستی سقراط عصر جدید اروپا دانست که با فلسفه اش خودش را مسخره می کرد و بدین طریق با دیگران رابطه ای عجیب برقرار می نمود . از هر سخن نیچه در آن واحد دو معنای متضاد قابل دریافت است و این بدان معناست که دارای پیامی توحیدی می باشد و قلب پیام او در اثر معروف « چنین گفت زرتشت » حضور دارد که تماماً حدیث نفس است و گوئی زرتشت بواسطه الهام با نیچه سخن گفته است و پس از هزاران سال یکبار دگر خیر و شر و اهریمن و اهورمزدا را بجان هم انداخته و نیچه را به فراسوی نیک و بد رهنمون کرده است . نیچه به مثابه غایت خردگرائی و دیالکتیک در اروپاست که نهایتا خرد و منطق و فلسفه را به سخره گرفته و خود را هم برانداخته و نهایتاً برای همه پیروانش آرزوی بدبختی و نابودی می کند . وی یکی از سلاطین قلمرو خودشناسی عقلانی محض است و لذا در این عرصه به غایت عدم و پوچی خود میرسد و همه ارزشهای اخلاقی و مذهبی و مدنی و علمی و فلسفی را باطل می سازد و بناگاه دچار یک خاموشی ده ساله شده که آنرا جنون نامیده اند ؟ ده سال در سلامت کامل تن ،هیچ سخن نگفت و سلطان خموشی شد و مصداق این سخن مولانا که : هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند . برای شناخت جهان مدرن ، شناخت نیچه امری ضروری است : قدیسی کافر ، نابغه ای دیوانه و سلطان خودبراندازی !

 « چنین گفت زرتشت » معرّفی ناجی آخر زمان و انسان کامل و وعده ظهور اوست.

استادعلی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مکتب آبستره یا تصوّف هنری

 

آبستره نهضت فلسفی – هنری است که در جستجوی جهان تک عنصری و توحیدی بوده است .

به لحاظی دیگر عصر پسامدرن عصر آبستره کردن امور است . آبستره در زبان لاتین به معنای مجرد و محض و خالص و ناب است . واژۀ abestrect متشکل از پیشوند ab به معنای نفی و انکار است وstrect  به معنای ساختمان و چهارچوب و فرم و استخوانبندی است لذا آبستره در لغت بمعنای ساختارشکنی می باشد و پدیده ای در قلمرو هنر است که تلاش می کند بت پرستی و فرمالیزم و صورت پرستی عصر مدرنیزم را در هم شکند و از بطن این فروپاشی معنائی نو بیافریند . آبستره تلاشی بسوی ساده گی و زلالی و یگانگی و معنای تک عنصری است . آبستره اساساً در قلمرو هنرهای تجسمی مثل نقاشی و معماری و مجسمه سازی خودنمائی کرده و تا حدودی در عرصه ادبیات و حتّی فلسفه و موسیقی نیز وارد شده است . مکتب آبستره در قلمرو فلسفه از پدیدارشناسی هوسرل آغاز شد که سعی در صفات زدائی از پدیده ها نمود تا به ذات مجرد و تک عنصری پدیده ها برسد . این مکتب در واقع همان وجودگرائی در مقابل ماهیت گرائی است . مکتب آبستره نمایانگر طغیان بر علیه کثرت پرستی و فرمالیزم مدرن می باشد و لذا دارای نوعی گرایش صوفی گری و باطن گرائی بوده است و در عرصه عوام به هرج و مرج و آنارشیزم و هیپی گریها منجر شده است ولی در عرصه هنر و فلسفه و ادبیات به نوعی قداست و زهد ویژه  ای رسیده و بسرعت به انزوا و انفعال و سکوت انجامیده است . در نقاشی کاملترین اثر آبستره یک بوم یا صفحه کاغذ کاملاً سفید است و در فلسفه همان مکتب خموشی می باشد . پل کله در نقاشی و ویتگنشتاین در فلسفه دو نمونه مشهور و کامل می باشند . اصولاً اگزیستانسیالیزم بعنوان فلسفه عصر جدید همانا آبستره کردن اندیشه است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نظری بر تاریخ تمدن

 

خداوند در کتابش می فرماید اگر اراده کند به آنی کل بشریت ایمان می آورند و از مخلصین می شوند . ولی چنین نمی کند چرا ؟

همانطور که می دانیم به زعم قرآن ، هیچ دلی بی اذن خدا نمی تواند ایمان آورد و تا دلی مؤمن نباشد همه تلاشهای دینی بشر مستمراً او را ریاکارتر می سازد و به تضاد و هلاکت می اندازد . شرک که نابخشودنی ترین ستم هاست حاصل دلی بی ایمان وذهن دین محور است . یعنی دل فرد خود پرست است و ذهن او خدا را می خواند و لذا شرک بین خود و خدا پدید می آید که عرصه ابطال و عذاب است . بنظر میرسد که علت این شرک و نفاق و ریا هم پیامبران بوده اند که مردم را دعوت به دین نموده اند بی آنکه قلوبشان ایمان داشته باشد . اگر پیامبران نمی بودند انگشت شماری مؤمن خالص می بودند و مابقی بشریت هم کافرانی آشکار و وحشی می بودند ولذا مدنّیتی هم پدید نمی آمد . زیرا کل تمدن بشری معلول تلاش ذهنی بشری برای دین داری و رعایت حقوق اخلاقی و خویشتن داری است که حاصل شریعت انبیاء می باشد . به همین دلیل تمدن بشری ذاتاً ریاکار و حقّه باز و مشرک و ستمگر است . دم از عشق و صلح و انسانیت و حق و عصمت و وفا می زند بی آنکه قلباً به این معانی تعلقی داشته باشد . و لذا مدنیت و ظلم و جنگ امری واحد است . لذا مدنیّت یک توحش زنجیر شده و نقاب دار  است که مستمراً بواسطه این زنجیر ریا و تزویرش وحشی تر می شود و هر چند وقت یکبار زنجیر می گسلد و حمام خون بپا می کند . بقول علی (ع) « اگر همه مردم مومن می بودند اصلاً شهرها بنا نمی شد . » یعنی تمدن بپا نمی شد و دانش و فن و سیاست و قانون و ..... پدید نمی آید . به همین دلیل تمدن و تسلیحات لازم و ملزوم یکدیگرند زیرا این گردهمائی از روی ریا می باشد . اگر پیامبران نمی بودند بشریت هنوز میمون وار به زندگی خود در جنگها ادامه می داد و اینقدر فتنه و فساد نمی کردند و خون نمی ریخت و زمین و آسمان را به فساد نمی کشید . آیا منظور خداوند از ا ین رسالت ها چه بوده است ؟  چرا با نظری به قلوب بشریت همه را مؤمن نمی سازد ؟ منظورش از تمدن بشری چیست ؟ منظورش از اینهمه ریاکاری بشر که او را بسوی جنون و مالیخولیا برده است چیست ؟منظورش از دعوی عشق دروغین بشر چیست ؟ زیرا اساس پیدایش تمدن همانا خانواده است که بر یک ادعای دروغین و جنون آمیز بنا می شود که عشق نام دارد . و کل روابط اجتماعی بشر نیز به درجاتی بر مبنای عشق استوار است : خدمت ، صلح ، محبّت ، انسانیّت و ..... کل تمدن حاصل دعوی یک عشق دروغین است که آداب و اخلاقش را احکام و شریعت پیامبران پدید آورده است که بصورت قوانین و عرف و شرع و عادات عمل می کند . و اصل آتش جهنّم نیز آتش این عشق ریائی می باشد که از صنعت متصاعد می شود و حیات بشر را تهدید به نابودی میکند . در حقیقت رسالت دین خدا در یک کلمه اینست : همه دعوی عشق کنید ! و کل تمدن بشری با همه فرآورده های علمی و فنی و هنری و سیاسی و حقوقی و .... و با همه جنگها و جنایات و پلیدیهایش محصول این ادعای دروغین است .

عشق همان گوهرۀ اخلاق خدا در خلقت است  خدا بشر را بعنوان خلیفه اش نیز دعوت به ادعای عشق کرده است و دیوانه اش نموده و دیوانه خانه تمدن را پدید آورده است و جهنّم را بر پا ساخته تا همه این مدعیان ریاکار را بسوزاند . آدمی فقط در ناکامی دعوی عشق است که عدمیت و مخلوقیت خود و هستی و خالقیت و عاشقیت خداوند را می شناسد و می گوید : از  این تهمت هستی ام وارهان !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

روشنفکران سیاسی کیستند ؟

 

 

یک روشنفکر اگر براستی انسانی دارای فکر روشن است پس رسالت اجتماعی او هم روشن کردن فکر جامعه است و پاسخگوئی به مسائل تاریک جهان فکر . بنابراین کسانی که این رسالت اساسی و ذاتی خود را به کنار نهاده و تمام همّ و غم خود را امور سیاسی و اقتداری و اقتصادی نموده اند درحالیکه هزاران معمّا و مسئله فکری و معرفتی و دینی و اجتماعی وجود دارد که علّت العلل همه ستم ها و فریب هاست بایستی در روشنفکر بودنشان تأمل و تردید نمود . برخورد یک روشنفکر واقعی با امور سیاسی و حکومتی هم بایستی برخوردی فکورانه و معرفتی و علمی و عقلانی و دینی باشد و گره های کور عرصه سوء تفاهم ها و نادانی ها و فریب خوردگی ها را بگشاید نه اینکه وارد جنگهای بین جناحهای سلطه گر و اقتدارگرا شود و معارف را ملعبه بازی قدرت نماید تا به وی لقمه نانی دهند و شهرت و غوغای بازاری بدست آرد . این از ذات فکر و روشن فکری و روشنگری بدور است . این عدالت جوئی نیست درحالیکه هنوز براستی تعریفی روشن و بدیهی ازعدالت وجود ندارد بنام عدالت بدترین ستم ها روا می شود . بیهوده نیست که همه این نوع روشنفکران عاریه ای و مقلّد که برای عدالت سینه چاک می کنند بناگاه از کانونهای اشد ستم و مراکز توطئه بر علیه ملل سردر می آورند و به سیاهترین سرنوشت ها مبتلا می گردند . روشنفکر واقعی هرگز بدنبال شعار و سیاست بازی نمی رود ولی در عین حال برای پرده برداشتن از حقایق ، جان و مال و آبروی خود را هم پیشاپیش وقف می کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاهی به تاریخ پول

 

بایستی تاریخ تمدن بمعنای گردهمائی بشر را به لحاظی عین تاریخ پیدایش و تطّور پول دانست که خود به دو مرحله کلی پول سکه ای و پول کاغذی تقسیم می شود . و عجب که پول بهمان میزان که شهر ها را پدید آورد و مردمان را متمرکز نمود روابط عاطفی آنان را نابود کرد و بین قلوبشان حائل گردید و آنان را از هم بیگانه ساخت و بیرحم . و همچنین تاریخ پول را بایستی تاریخ پیدایش دزدی و کلاه برداری غیر مستقیم و قانونی هم دانست زیرا پول موجب قطع رابطه تولید کننده و مصرف کننده شدو دلالان پدید آمدند که بستر پیدایش اقتصاد ریائی و ربائی شدند . پول موجب پیدایش طبقه ای جدید در تاریخ شد که طبقه رباخوار هستند و آنچه که ثروت اندوزی را تبدیل به یک ایدئولوژی نمود و عملی ساخت نیز پیدایش پول بود زیرا آدمی نمی تواند بیش از حد معینی کالا انبار نماید . بنابراین تاریخ پول همان تاریخ استکبار اقتصادی و تمرکز سرمایه است که در قلمرو پیدایش پول کاغذی ( اسکناس و چک و اوراق بهادار ) به عرصه امپریالیزم جهانی رسید که یک امپریالیزم کاغذی است . تاریخ پول، تاریخ ستم و دزدی و فریب و آدمخواری است . در عین حال وجود پول در ذهن بشری مولّد دزدی است آنهم دزدی بعنوان یک ایده و فلسفه زندگی و نه دزدی کالاهای مورد نیاز . ایدۀ پول ذاتاً ایدۀ دزدی و جهانخواری است زیرا پول ذاتاً دزد است زیرا ارزشهای واقعی اقتصادی و معیشتی را تبدیل به سکه و کاغذ می کند که بخودی خود هیچ کاربردی برای بشر ندارد و عجب اینکه پشتوانه پول هم طلاست که بی خاصیت ترین فلزهاست به لحاظ کاربرد معیشتی . و لذا طلاپرستی و دزدی همواره امری واحد بوده است . همه مصلحین بزرگ، یک جامعه آرمانی و عادلانه را جامعه ای می دانند که دارای اقتصادی منهای پول باشد . جامعه امام زمانی نیز اینگونه است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مردان زن - ذلیل و زنان مرد – ذلیل

 

یکی از بزرگترین عذاب کفر مرد همانا افتادن به اسارت و بندگی زن است که در فرهنگ ما معروف به مرد زن – ذلیل است . این زن – ذلیلان بر حسب ظاهر رفتار قلدر منشانه ای نسبت به زن خود بروز می دهند و چه بسا  زبانی هتاک و دست بزن هم دارند که به نوعی انتقامجوئی از این اسارت  و ذلّت است و نیز پنهان داشتن این واقعیت از چشم دیگران . این مردان بظاهر زن را نفی و لعن می کنند  و در خفا برده و مرید هوسهای او هستند . این سیمای زن – ذلیلی مرد در فرهنگهای سنتی است و امّا در جوامع و فرهنگ مدرن این ذلّت مرد بروزی معکوس دارد یعنی بظاهر مرید و چاپلوس زن خود هستند و در پنهان وی را شکنجه می کنند .

زن – ذلیلی در واقع ابتلای مشترک زن و مرد به بولهوسی و عیاشی و کفر و فسق متقابل است . زنانی که در زندگی با این نوع مردان قرار دارند نیز زنان مرد – ذلیل می باشند و همان واکنش دوگانه را بسته به شرایط اجتماعی بروز می دهند یعنی یا بظاهر مطیع و چاپلوس مرد هستند و در خفا انتقام می گیرند و یا بالعکس . هر مرد زن – ذلیلی بایک زن مرد ذلیل زندگی می کند . زن - ذلیلی و مرد – ذلیلی بیان دیگری از زن سالاری و مرد سالاری است که دو روی سکه کفر سالاری در زناشوئی می باشد که در هر جامعه ای یک صورت آن بیرونی است و صورت دیگرش مخفی می باشد .

 وضع دیگر همان حق سالاری می باشد که ولایت و محبّت متقابل زن و شوهر با یکدیگر است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اسلامی کردن مدرنیزم و مدرنیزه کردن اسلام

 

بالاخره در کشور ما رقص بعنوان پدیده ای فاسقانه توانست بتدریج از بطن ورزش و نرمش و البته به یاری هنر و ادبیات تطبیقی و توجیهی و در قلمرو اسلامیزه کردن امور و ساخت و ساز کلاه شرعی و .... تبدیل به امری عاشقانه و واجب و مفتخرانه شود و تحت عنوان « حرکات موزون » حلال گردد . همانطور که مثلاً مواد مخدر توانسته است از بطن دانش پزشکی بصورت داروهای مسکن و روان گردان از قلمرو قاچاق خارج شده و قانونی شود . نیاز سرچشمۀ همه نبوغها و اختراعات بشر است . همانطور که موسیقی راک و دیسکو و بریک هم توانست در قالب مرثیه ها و مداحی ها شرعی شود و ربا هم توانست به یاری ادبیات ویژه ای تبدیل به کارمزد و شراکت و مضاربه و مباح گردد و بانکداری اسلامی نامیده شود و الی آخر . حتّی سنت  خدائی قرض الحسنه را هم بواسطه جوایز بدنام و تباه کرده ایم .

 بدینگونه اسلام مبدل به تلبیس ابلیس شد . و اینک ماجرای مدهای اسلامی لباس فرا رسیده است که کل مجلس و سائر قوا بهمراه نیروی انتظامی و چندین وزارتخانه بسیج شده اند تا مدهای غربی را اسلامیزه کنند . گوئی تمام دعواهای بشر فقط بر سر الفاظ پوشش است و بقول مولانا جنگ هفتاد و دو ملت بر سر تفاوت انگور و عنب و اوزوم است . بنظر می رسد فلسفه نامینالیزم ( اصالت نام ) تحقق یافته است . همانطور که سلطنت های قدیم توانست در لباس دموکراسی ها استمرار یابد. بایستی انسان را حیوان هنرمند نامید که می تواند هر چیزی را تبدیل به هر چیزی دگر نماید . و این همان علم کیمیاگری است که در معنای وسیع کلمه رخ نموده است . دعوا فقط بر سر نامگذاری و مدهاست و بیهوده نیست که دوره ما را عصر مدرنیزم نامیده اند . بدینگونه فساد مدرنیزم را تقدیس کرده واسلام را هم از محتوا تهی ساخته ایم .

این سیراسلامیزه کردن مدرنیزم و مدرنیزه کردن اسلام بغایت هزینه بر و تورم زا و مستهلک کننده است و به لحاظ اقتصادی یک مالیخولیای واقعی است ولی خطر اصلی در جنبه فرهنگی این تبدیل نهفته است که مردم را روز به روز ریاکارتر و موذی و پیچیده تر ساخته و نهایتاً  دیوانه می کند زیرا ریاکاری از حدی که بگذرد تبدیل به مرض اسکیزوفرنیا می شود که هم اکنون هم شاهد بروز اجتماعی این امر هستیم . براستی به کجا می رویم و تا به کی می توانیم به این وضع مالیخولیائی ادامه دهیم و به زور مؤمن نشان دادن غیر مؤمنان و غیر مسلمان چه خیری دارد و چه مصلحتی . این یک خودکشی آشکار است از هر حیث دینی و ملی و اقتصادی و اعتقادی و حتّی دیپلماتیک . از این طریق فقط مفاسد اخلاقی و اقتصادی مستمراً عمیق تر شده و تا ذات جامعه ریشه می دوانند و جامعه را تا مغز استخوان می پوسانند و آنگاه باتلنگری یک جامعه بطور کامل فرو می پاشد و جز زباله دان و خاکستری  بر جای نمی ماند .

صدق سفینه نجات است و لااکراه فی الدین تنها محک هدایت و ضلالت است . بیائیم و به آیةالکرسی عمل  کنیم تا کرسی نظام ما در هم نشکند . بگذاریم مؤمن ، مؤمن باشد و مسلمان هم مسلمان بماند و کافر هم کافر باشد تا بتوان واقعیت جامعه را دید و برایش چاره ای اندیشید . با پنهان کردن واقعیت چنان کور و کر می شویم که امکان کمترین حرکت از ما گرفته می شود . بیائیم و خط قرمز حرامهای بزرگ را حراست کنیم و امور مکروه و مستحب و مباح را به اختیار مردم واگذاریم.

 اسلامی کردن مدرنیزم بدینگونه که شاهدیم چیزی جز باطل را لباس حق پوشانیدن نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پایان افسردۀ زندگی دانشمندان

 

تقریباً همه دانشمندان بزرگ و بانیان علوم و فنون و نوابغ هنری و ادبی در نیمه دوم عمرشان دچار افسردگی بغایت شدیدی می شوند درست در زمانیکه بایستی بخاطر آنهمه مکاشفات و اختراعات خود در اوج پیروزی و نشاط و امید قرار بگیرند و نیمه دوم عمرشان را غرق در شور و شوق و شادی و رضایت و نیک بختی باشند : این نتیجۀ وارونه از چه روست ؟ زندگی افسرده و حسرت بار و گاه جنون آمیز نیمه دوم عمر کسانی چون ارسطو ، بوعلی ، نیوتون ، مادام کوری ، فروید ، انیشتن ، یونگ و امثالهم حجّتی بر این ادعاست . اینان خدایان عرصه علوم و فنون محسوب می شوند و افتخار جهان بشری هستند ولی این چه عاقبتی است . پر واضح است که افسردگی و دلمردگی بکلی جدای از حزن و اندوه عرفانی بزرگان دین و معرفت می باشد که وجهی از عشق آنهاست و اصلاً بمعنای حسرت و ندامت نیست بلکه بمعنای داغ هجران یاران و فراق دوست است و نه احساس پشیمانی و قحطی و برزخ روح .

فکر آدمی به مثابۀ عرش خداست و قلمرو عرفات حق است و لذا نوابغ فکری بیش از سائرین مستحق و ملازم خداشناسی هستند . پس بهدر دادن این ودیعه ویژه الهی فقط در علوم دنیوی به نوعی خیانت در حق این عالیترین نعمت خداست . این خیانت بخویشتن است که مولّد احساس حسرت و سرزنش خویشتن می باشد زیرا عطش روح را ارضا نکرده است و بر برزخ وجود افزوده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امر بمعروف و نهی از منکر در جهنّم

 

عصر آخرالزمان عصر آشکاری جهّنم است آنگونه که قرآن هم می فرماید « دوزخ آشکار شد بنابراین در عرصه تبهکاریها و عذابها و دردهای بی درمان که جملگی عوارض دوزخ زمینی بشرند امر بمعروف و نهی از منکر و همچنین درمان امراض و رفع گرفتاریها از مردمان کاری بیهوده و هدردادن نیروست و موجب عداوت شدیدتر با دین است همانطور که شاهدیم .

هر عذابی را که برداریم عذابی مهلکتر پدید می آید و تلاش برای رفع هر بدبختی منجر به بدبختی لاعلاجتر می شود . و این واقعیت است . زیرا عذابهای الهی مطلقاً قابل شفاعت نیستند و باید دورانشان سپری شود همانگونه که قرآن می فرماید . تنها کاری که می توان کرد معرفت بخشیدن دربارۀ حق و علل این عذابهاست تا هر چه سریعتر ایمان آورند و به توبه برسند و آنگاه که عذاب رفع شود دوباره به گناهی هولناکتر روی نکنند . بنابراین امر بمعروف و نهی از منکر فقط بمعنای خود آگاهی و معرفت دربارۀ حق عذاب ، می تواند ثمر بخش و ناجی باشد نه امر بمعروف و نهی از منکر کلامی و اخلاقی و شرعی محض . این نوع امر و نهی به مثابه نمک به زخم پاشیدن است و اثری معکوس ببار می آورد که آورده است . امروزه بایستی عذاب شناسی و دوزخ شناسی را ترویج  نمود که عین خود شناسی بدبختی هاست . خداوند نیز می فرماید که این گونه مردمان را سرزنش مکنید زیرا خودشان مشغول سرزنش خویش هستند . بایستی با آنان مهربان بود و معرفت نفس بخشید و معنای عذاب را روشن کرد  و این بدبختی ها را به گردن شرایط و حکومت و  اقتصاد و حوادث نگذاشت بلکه معلول راه و روش خطا و گناهکارانه معرفی نمود . متأسفانه در مملکت دینی ما از این نوع نگرش و معرفت خبری نیست و نگرش ما به مشکلات تماماً مادی و فنّی ا ست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زندگی برای یک لقمه نان

« نگاهی به علم اقتصاد »

 

خداوند در حدیث معراج خطاب به رسولش می فرماید « به بندگانم بگو که آیا پنداشتید که شما را آفریده ام تا زندگی خود  را صرف رزق نمائید .....» براستی که این اشرف مخلوقات در عرصه رزق و روزی ذلیل ترین حیوانات است و هر جانوری رزقی با عزّت تر و سالمتر از بشر کسب می کند و بی هیچ عذابی از نزد خدا روزی می برد . این نیز یکی از علل و مصادیق این کلام خدا در قرآن است که اکثر مردمان را پست تراز جانوران می خواند . انسان از این رو حیوانی رنجور است که راه ارتزاق را نمی داند و برای لقمه نانی تمام عمر جان می کند و جز این هیچ همّ و غمّی ندارد . بدین لحاظ انسان بدبخت ترین حیوانات است و ازقوۀ اختیار  خود که بزرگترین هدیه الهی به بشر است هیچ بهره ای نبرده و بلکه خود را در قحطی انداخته است و حتّی مجالی برای لذّت بردن از زندگی ندارد تا چه رسد مجال رشد معنوی . برای موجودی که حامل روح خداست و احساس خدائی دارد عذابی بدتر از رزق با ذلّت نیست . این عذاب کفر اوست که از جانکاه ترین دردها هم بدتر است . آدم کافر رزق خود را یا گدائی می کند و یا می دزدد علم اقتصاد در یک کلام علم لقمه ای نان با عزّت است که مستمراً پیچیده تر شده و تبدیل به مالیخولیائی ترین علوم شده است و سائر علوم و فنون و همه استعدادهای انسانی را بخدمت گرفته و فلج و دیوانه ساخته است . امروزه همه علوم و فعالیتهای معنوی هم اقتصادی شده و انسان مبدّل به موجودی تماماً اقتصادی شده است .

کسی می گفت که « علم اقتصاد علم خر است » این اهانتی به خر است زیرا خر بدون چنین علمی بی دغدغه رزق آسوده می برد . علم اقتصاد علم انسانهای شیطان زده و دیوانه است . براستی که انسان با اینهه کبر و غرورش کل روح و وجدان خود را به لقمه ای نان حرام می فروشد . علم اقتصاد علم رزق حرام است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا دورۀ تاریخی دین بسر آمده است ؟

 

اگر چنین است :

v     پس چرا همه مردمان جهان به هنگام گرفتاری خود ، خدایا خدایا می کنند ؟

v     پس چرا تعداد معابد در سراسر جهان روز به روز بیشتر می شود ؟

v     پس چرا آدمها در قبال شرارت خود دچار اینهمه عذاب روح می شوند ؟

v     پس چرا امروزه بیش از هر دورانی گرایش به امور ماوراءطبیعی خود نمائی می کند ؟

v     پس چرا اینهمه دجّالان مقدس نما دارای دکانهای پر رونقی شده اند ؟

v     پس چرا در طی قرن اخیر صدها فرقه جدید مذهبی و عرفانی پدید آمده است ؟

v     پس چرا حتّی تبهکاران و صاحبان قدرتهای جهانی هم سعی می کننداعمال خودرا مذهبی بنمایند ؟

..............................................................................................................

..............................................................................................................

و به دهها دلیل دیگر نه تنها امروزه عمر تاریخی دین بسر نیامده که بیش از هر دوره ای بشر خود را نیازمند به دین احساس می کند و دین خدا را تنها راه حل همه بدبختی ها ی خود می داند . امروزه عصر جهانی شدن و جدّی شدن و تمام عیار شدن دین در حیات روزمره می باشد . امروزه عصر خالص شدن و کامل شدن دین در بشر است و دیگر مذهب شرک پاسخگوی بشر نمی باشد . امروزه دین تبدیل به یک نیاز مبرم و اورژانس شده است . جز در دین خدا هیچ پاسخی برای هیچ مسئله ای وجود ندارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

گفتگوی بین دل و ذهن

 

دل : چرا اینقدر دروغ می گوئی ؟

ذهن : این دروغ نیست بلکه به مصلحت است اگر راست بگویم تک و تنها می شوم .

دل : حال هم تک و تنهائی به همین دلیل خودت را در شلوغی گم و گور کرده ای .

 

دل:چرا اینقدر متکبّری ؟

ذهن: این تکبّر نیست بلکه غیرت و عزّت است .

دل : اگر غیور و عزیز می بودی نیاز به تظاهر به آن نمی داشتی و جان نمی کندی .

 

دل : چرا اینقدر خبر چینی می کنی ؟

ذهن : این اشاعه اخبار و اطلاعات است .

دل : پس چرا اخبار خودت را اشاعه نمی دهی ؟

 

دل : جرا اینقدر بدبینی ؟

ذهن : چاره ای نیست زیرا همه بد شده اند .

دل : خودت چی ؟ پس چرا بخودت اینقدر خوش بینی ؟

 

دل : تو که خودت را اهل دل می خواندی پس چرا اینقدر با من جدال میکنی ؟

ذهن : من میانه رو شده ام نه من نه تو بلکه راه وسط .

ذل : پس در نفاق افتاده ای نه عقل داری و نه دل .

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنگاه که عشق اثبات شود

 

آنگاه که عشق عاشق از برای معشوق اثبات می شود بناگاه دیوی سیاه دل از وجود معشوق آشکار می گرددو به پایکوبی می پردازد . چرا که آنگاه که چنین عشقی اثبات شده تلقی شد معشوق احساس خدائی می کند و بشری که احساس خدائی کند در تصرّف شیطان است . این دیو خروج کرده و نخست عاشق را می درد و سپس خود معشوق را .

در حقیقت آنچه که از عاشق برای معشوق اثبات می شود اشد نفرت است که لباس ایثار بر تن کرده است .

آنگاه که این دیو آشکار شده به میان آمد، یا عاشق و معشوق بخود آمده و این دیو را لعنت و از این احساس آدمخواری که عشق نامیده می شود توبه می کنند و به قاعده عقل و وظیفه و حق باز می گردند و یا این دیو هر دو را می بلعد و دیوانه می کند .

آن عشقی که نیازمند اثبات شدن است عشق نیست بلکه یک بولهوسی جنون آمیز است که در سودای بلعیدن روح عاشق است . اگر عشقی در میان باشد بی هیچ چیزی خود بخود ثابت و روشن است . و لذا در چنین تلاش مذبوحانه ای آنچه که ثابت می شود انزجار و فریب است . آنچه که هست نیازی به اثبات ندارد . جز عشق هر امر دیگری نیازمند اثبات است مخصوصاً دروغ .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز دشمن – دوستی

 

دشمن دوستی و دوستی کردن با دشمن اساس اخلاق بشری است و ذات اخلاق خدا در خلقت انسان می باشد . زیرا خداوند کافرترین و منکرترین موجودات را با بخشیدن صورت و روح و علم خودش به او ، به دوستی برگزید و اشرف مخلوقات و جانشین خود در جهان نمود .

پس خلقت انسان تماماً برخاسته از دشمن – دوستی خداست . و امّا آدمی نیز دانسته و نادانسته و خواه و ناخواه تابع همین قانون و اخلاق خداست چرا که حامل روح اوست . آدمی در مرحله نخست دشمنان خود را دوست می پندارد و بخدمت آنان در می آید نادانسته . و  این دشمن دوستی جاهلانه است و لذا آنگاه که آگاه شد از آنان روی بر می گرداند و چه بسا انتقام می ستاند .

و امّا انسان عارف یک دشمن – دوست آگاه و مختار است و او براستی جانشین خدا و خلاّق است و بدینگونه موجب خلقت انسانی مردمان می شود و آنان را از حیات جانوری ارتقاء می دهد .

اکثر مردمان کسانی را دوست می پندارند که حامی نفس شان باشد در حالیکه حامی نفس آدمی در حقیقت دشمن اوست . و دوست حقیقی کسی است که مخالف نفس آدم باشد .

زیرا خداوند هم با نفس خودش جهان و انسان را آفرید و آفرینش نتیجه این خود – براندازی بود .

آدمی مطلقا ً نمی تواند خودش را دوست بدارد و این دشمنی با خود همان گوهرۀ خلقت او از عدم به وجود است . و اینست که هیچکس نمی تواند خودش باشد الا اینکه خود را کاملاً نفی نماید در آگاهی و اختیار کامل . و این اخلاق خداست .

انسان خواه ناخواه و آگاه و نا آگاه ضد خودش می باشد پس بهتر است که با اختیار و آگاهی چنین باشد . این واقعه مصداق آن کلام خدا در قرآن است که همه موجودات خواه ناخواه خداوند را تسبیح و سجده می کنند .

پیرو مراد عرفانی کسی است که تو را در تحقق این راز خلقت و اخلاق الهی یاری می دهد .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه مقام خلافت الّلهی انسان

 

بسیاری بر این باورند که اگر انسان جانشین خداست پس بایستی همه صفات او را هم داشته باشد یعنی بتواند از عدم بوجود آورد و هر کاری که اراده کند انجام دهد . این تصوّر و احساس کافرانه انسان نسبت به خود و خداوند است . زیرا انبیاء و اولیای الهی در طول تاریخ که از مظاهر کمال انسان بوده و بیش از هر کسی ظرف تحقّق مقام خلافت اللهی انسان بوده اند نه تنها چنین صفاتی نداشته که به لحاظ دنیوی بظاهر ضعیفترین افراد بشری بوده اند همانطور که خداوند هم در کتابش فرموده که از مستضعفترین انسانها برای خودش خلیفه بر می گزیند و وارث زمین می کند . درحالیکه این انسانها از مادۀ زمین کمترین چیزی به ارث نمی برند و نمی گذارند .

کل جهان هستی خلیفه خداست . کل کائنات و جهان طبیعت جانشین صفات اوست ولی انسان جانشین ذات وحدانی اوست یعنی جانشین خود خود او همانگونه که در عرصه قبل از خلقت جهان بوده است . در واقع انسان مظهر هوی اوست و بایستی این هو را در خودش جستجو کند و به آن برسد و در آن قرار گیرد تا ارده خدا دربارۀ انسان تحقق یابد . و این معنا و مقام در سورۀ توحید بیان شده است : یگانگی ، بی نیازی ، بی علت و معلول بودن و بی تائی .

خدا خواهی در خویشتن همانا هو خواهی و بی تائی است نه صفات پرستی . بهمین دلیل علی (ع)  پرستش خدا بواسطه صفات را شرک نامیده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حامیان خدای نابوده

 

می دانیم که در قرآن کریم و ادعیه ائمه اطهار (ع) که اسماء و صفات پروردگار را معرفی کرده اند اسم « غایب » دیده نمی شود بلکه صفاتی همچون حّی و حاضر و ناظر و ظاهر و فاعل را در می یابیم . و همچنین صفت « قریب » ( نزدیک ) و اقرب المقرّبین ( نزدیکترین نزدیکان ) را از اسماء و صفات خدا می یابیم . و نه صفت بعید و غریب . همانطور که در قرآن می خوانیم که کافران ، خدا را درجائی بسیار دور می خوانند حال آنکه خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر است . لذا خدای آسمانها خدای کفر است واصلاً خدانیست بلکه توهم آنهاست که محصول انکار آنها با خداست که او را از قلمرو حیات و هستی دفع می کنند . آسمانی ساختن خدا ربطی به تسبیح و تنزیه ذات باریتعالی ندارد بلکه انکار محترمانه اوست . بقول صادق هدایت ، خداوند در نزد آنها مقدس تر از آنست که اصلاً وجود داشته باشد . چنین بلائی بر سر پیامبران و عارفان و امامان نیز آمده است که اول آنان را انکار می کنند و نهایتا ً آنان را موجوداتی آسمانی و ماورای طبیعی می نامند تا خودشان را از هر عهدی منزه کنند و اطاعت ننمایند و به زندگی حیوانی ادامه دهند .

در اسلام و خاصّه تشیع ، خداوند در جهان است و هر موجودی نشانه ای از اوست و مظهر صفتی از اوست و امّا وجود انسان مؤمن مخلص مظهر ذات یگانه و عرش اوست . و این همان راز امامت است . ولی عمده مردمان عامی و بلکه بسیاری از ملایان مذاهب و حتّی علمای دین در سراسر جهان و حتّی در جهان اسلام و تشیع هنوز هم حامی خدای نابوده اند و لذا دشمن قسم خورده هر مؤمن و عارف و امام زنده می باشند و بهمین دلیل در همه جای تاریخ پیامبران خدا دشمنی شقی تر از این حامیان خدای نابوده نداشته و بدست همانها شکنجه ها شده و گاه به قتل رسیده اند . کافران منکر وجود خدا نیستند بلکه او را در جائی بسیار دور می دانند و مدعی ارتباط مستقیم با اویند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« زنها همه چنین اند »

حکمت شاهنامه فردوسی

 

این ضرب المثل فارسی دارای حکمتی در شاهنامه فردوسی است . شاهنامه یک جنگنامه ای بر اساس سناریو و مکرهای زن است که پهلوانان و شاهان را بجان یکدیگر انداخته است . زن و دیو دو رکن اساسی این اثر است که ظاهر و باطن همدیگرند . رستم همواره در جنگ با دیوها پیروز است ولی در سائر جنگها بطرزی جادوئی درست در لحظه پیروزی شکست می خورد و آن بواسطه زنان در پس پرده این جنگهاست و کل این جنگها نیز آفریده زن است . فردوسی نشان میدهد که کل جنگ مردان بر سر زنان و بر اساس مکرهای پنهان آنهاست . تراژیکترین ماجرای شاهنامه جنگ بین رستم و سهراب است که بانی آن مادر سهراب می باشد که یک عمر برای نابودی رستم نقشه کشیده است . او با یک دسیسه از رستم در حال مستی باردار شده و پسرش را تربیت نموده تا از رستم انتقام بگیرد هر چند که سهراب کشته می شود و داغش بر دل مادر مکّارش می ماند . ماجرای تراژیک دیگر شاهنامه واقعه کشته شدن ناحق سیاوش است که آنهم به مکر یک زن صورت می گیرد . و این بیان تاریخی نبرد آدم و حوا می باشد و ماجرای انتقام زن از مرد بواسطه پسر است . و پسر همواره قربانی مکر مادر است . درواقع بایستی شاهنامه را زن نامه نامید . شاهان اصلی این اثر و در واقع دیوهای فرشته خوی این ماجرا زنانی چون رودابه و سودابه و تهمینه و پوران و دیگران می باشند . در واقع دیوها و اژدها صورتهای بی نقاب زنان هستند و بدینگونه بایستی فردوسی را بزرگترین روانکاو تاریخ و حکیم زن شناسی ایران و جهان دانست که نهایتاً زنان را نفرین می کند که :

            زن و اژدها هر دو در خاک به                    جهان پاک از این هر دو ناپاک به

ارادت وافر فردوسی به علی (ع) نیز از این روست که علی تنها مردی است که فریب زنان را نمی خورد و بر آنان فائق می آید . هر مرد ایرانی به درجه ای یک رستم دستان ساده لوح است  ولی اگر مسلمان و علوی گردد  از مکر زن و پسر کشی  رها شده است .  

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اوشو در ایران

 

 

اوشو یک شومن عارف  نما و قدیس مآب بود که عمری در آمریکا و هندوستان بدنبال دارو دسته ای برای مقام بودائی و برهمنی بود ولی جز بیماران مبتلا به داروهای روان گردان و نیهیلیست های رومانتیک حامیانی نیافت . او را بایستی از پیامبران مسلک هیپی گری دانست که بطالت زندگی را با الفاظ شاعرانه تقدیس می کنند و مشابه او هزاران شیاد در سراسر جهان مشغول کسب و کارند بمانند دکانهای موسوم به تکنولوژی فکر و امثالهم که ادامه همین مسلک فریبکارانه و دجّالی هستند که می خواهند سر وجدان را کلاه عرفانی بگذارند .

پس از شیوع دکان دون خوان و داستانهای مالیخولیائی کاستاندا که تحت تأثیر ال.اس . دی بوجود آمدند نوبت اوشو رسیده است که جوانان سرگردان و بی هویت ما را یک شبه عارف وصوفی و اهل کرامت و معجزه سازد . همانطور که اشعار سهراب سپهری نیز تا به امروز نوعی مذهب و مسلک زندگی تلقی شده است که الّبته جز بکار عیاشان شکم سیر و بی درد نمی آید و آنهم از تأثیرات داروهای روان گردان بوده است اوشو نیز از همین مقوله است . در یک کلمه نیهیلیزم رمانتیک مناسبترین نام بر این نگرش و راه و روش است که بطالت و هرزگی و عیاشی را صوفی مشرب می سازد و تقدیس می نماید . و بقولی در حالیکه کمی پائین تر سر آدمها را لب جوی می برند این آدم عاشق پیشه و عارف و فنای در طبیعت فریاد می زند که : آهای آب را گل نکنید !؟

آقای اوشو با به لجن کشیدن مقدسات هندو و هجو نمودن گاندی رهبر فقیه هند توانست . تبلیغات غربی را بسوی خود بکشاند وعقده حقارت خود در قبال گاندی را جبران کند . هرگز با مسخره نمودن عرف نمی توان عارف شد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اراده و اختیار زنانه

 

تجربه بشری در سراسر جهان نشان میدهد که هیچ زنی بخودی خود با اختیار خودش حتّی به حداقل رفاه و امنیت دنیوی هم نرسیده است تا چه رسد به انسانیت و کمال معنوی .

ارادۀ زن یک انرژی کور و خود محور است که هیچ راهی بسوئی ندارد و فقط در رابطه با مرد است که بحرکت در می آید که یا بسوی ضلالت و جهنّم می رود و یا بسوی عصمت و معنویت . به همین دلیل زنان به اصطلاح آزادیخواه و مستقل و فمینیست عواقبی جز افسردگی و اعتیاد و روسپی گری و فلاکت و فقارت ندارند . زن بخودی خود با همه امکانات ایده آلش هم جز بازیگری هنر دیگری نمی داند و فقط با خود بازی می کند و هر مرد هرزه  ای هم که بیشتر با وی بازی کند وی را جلب می کند . زن ، اراده مرد است که مرد بایستی آنرا در اختیار گرفته و بر آن فرمان راند نه اینکه مریدش شود . زن پرستی همان نفس پرستی مرد است و بی ارادگی  او .

زن بخودی خود بدون ولایت مردی خردمند یک بازیگر و بازیچه است و لذا همین امر اساس مادریت اوست که اگر همین مادریت هم تحت ولایت مردی مؤمن و عاقل نباشد هم او و هم فرزندش را دیوانه و تباه می کند . زن بخودی خود دارای هیچ اراده و اختیاری نیست بلکه او مظهر ارادۀ مرد است و لذا اگر تحت امر مردی در آید تازه دارای صاحب اراده خود می شود یعنی صاحب خود می شود و اختیار می یابد .

برای زن ایده ای مخربتر و جنون آمیزتر از آزادی اراده و اختیار نیست . 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

زندگی فردی و زندگی جمعی

   3 =1+1

۰/۵=1+1

 

حیات فردی همان بودن است همچون حیوانات که در طی عمر فردی و تاریخی خود کمترین تغییر و رشدی ندارند و حیات جمعی رفتن و شدن است . بودن امری است که خداوند بما در خلقت ازل و غریزی ما بخشیده و ما برای آن هیچ کاری نمی کنیم.ولی رفتن و شدن یک حیات خاص انسانی در رابطه با دیگران است و این حیات مدنی و تکاملی و معنوی می باشد و مستلزم مکاشفه و جهاد است . حیات جمعی یک حیات مکاشفه ای است و نه محاسبه ای . ایمانی است و نه بیمه ای .

حیات فردی یک هستی منی یا توئی است که در آنجا من منم و تو توئی . ولی حیات جمعی و معنوی و عرصه شدن یک حیات اوئی است یعنی راه سوم است . زندگی جمعی یک واقعه عددی نیست و یک بعلاوه یک نیست که دو شود بلکه سه می شود . تمام خلاقیت و انسانیت بشر در کشف این راه سوم و سرعت طی طریق در آن می باشد . این راه یا خط سوم فقط مختص عرفا نیست بلکه عرفااین راه را کشف کرده و بطور حرفه ای و بلاوقفه پیموده و سریعترین حرکت را نموده اند . آن سخن معروف شمس تبریزی را در این رابطه چنین اصلاح می کنیم که : خط اوّل آن است که من خوانم و لاغیر. خط دوم آن است که من خوانم و تو . ولی خط سوّم آن است که نه من خوانم و نه تو . و این خط خدا و توکل و عشق و اعتماد متقابل است . این همان خط دل به دریا زدن است و سوی بی سوئی راه پیمودن و نهراسیدن . ولی بسیار اندکند که حتّی در زندگی جمعی هم براستی جمعی زندگی کنند و با یکدیگر همراه و همسفر این راه سوم باشند . اکثراً با هم ولی فردی زندگی می کنند و هر دو منی هستند و لذا چون در کنار هم هستند دو نیم من شده و حتّی حیات غریزی و جانوری کامل و سالمی هم ندارند و فقط چوب لای چرخ حیات فردی همدیگرند و حتّی دو هم نمی شوند بلکه نیم می شوند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز کفر و دوزخ

 

انسان کافر انسانی هستی ناپذیر است یعنی وجودی را که خداوند به عدم بخشیده نمی پذیرد . در واقع محبت و هدیه ناپذیر است . چنین انسانی هیچ هدیه ای هم از کسی نمی پذیرد و چه بسا هدیه اش را به او پس می دهد و سپس از او می دزدد . این انسان با پروردگارش نیز چنین است و هستی خود را از خدا می دزدد همانطور که رزق خود را می دزدد . این انسان از خودش هم می دزدد . آیا دیوانه نیست ؟ آیا بدبختی جز این معنائی دارد ؟ او دزدیدن را بر هدیه گرفتن ترجیح می دهد . کافر در یک کلمه دشمن قسم خوردۀ محبّت و رحمت و عفو و عزّت است و از کانونهای لطف و بخشش انتقام می ستاند . و به عکس مجذوب و در یوزۀ اشقیاء و اراذل و تبهکاران است و بالاخره به دام آنها می افتد و آنقدر زجر می کشد و شکنجه می شود تا رحمت پذیر شود و قدر لطف و محبّت را تصدیق کند و دست ازعداوت با هستی خود بر می دارد . دوزخ به همین دلیل پدید آمده است تا هستی را به نیستی بقبولاند . آدم کافر بطرزی جنون آسا همه شرافتها و عصمت و عزّت خدادادی اش را عمداً تباه می کند و به این تباهی مفتخر است . این همان عداوت عدم نسبت به وجود است . زیرا وجود بزرگترین بخشش و لطف و ایثار خدا به عدم است و عدم را جانشین خود نموده است و لذا راز عداوت کافر با خداوند از همین روست . پس انسان کافر موجودی بغایت رقت انگیز و قابل ترحّم می باشد زیرا بدبختی جز این نیست . عدم خود را لایق وجود نمی داند پس طالب عدل است و عدل همان عدم اوست .  

ولی مهر خدا بر عدلش پیشی می گیرد و دوزخ عرصه فائق آمدن مهر بر عدل می باشد تا کافر را هستی پذیر سازد .  

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |