تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه بخل علمی

 

علم در معنای دینی و اسلامی از برکات و کرامات اخلاص در ایمان و جهاد فی سبیل الله است که از نزد خدا به این نوع انسانها داده می شود آنهم به اندازه نیازشان . بنابراین آنچه که در مدرسه و کتاب یافت می شود لزوماً علم نیست بلکه حداکثر چیزهائی درباره علم است و یا معرف علوم دیگران در قلمرو عمل می باشد و علوم عاریه ای محسوب می شود . این علوم عاریه ای هر چه عظیم تر باشد و از منابع علمی برتری کسب شود  اگر برمبنای ایمان و عمل صالح نباشد موجب رشد کبر و غرور و کفر شده و لذا بخل را تقویت می کند چرا که بقول قرآن کریم ، بخل ویژه کافران است و کافری که به سلاح دین مجهز شده باشد شدیداً بخیل و جهانخوار و ظالم می شود.

بنابراین یک عالم حقیقی و یا یک مؤمنی که علم عاریه ای یافته باشد دچار بخل و حسد نمی شود . یکی از ویژگیهای انسان کافری که در عرصه علم قرار می گیرد بخل شدیدش مخصوصاً نسبت به اساتید خویش است تا آنجا که نسبت به آنان به عداوت می رسد .این به مصداق زعفران در آخور خران نمودن است . آنچه که علم را در وجود انسان هضم و جذب می کند ایمان و عمل صالح و خدمت به مردم است وگرنه چون لقمه ای ثقیل در روانش باقی می ماند و می گندد و او را دیوانه می سازد . و امروزه از این پدیده در محیط حوزه و دانشگاه به وفور یافت می شود که به جان جامعه افتاده و چون اختاپوسی بر فرهنگ جامعه سایه افکنده است و خون جامعه را می مکد .

امروزه جهان به فتنه علمای بخیل گرفتار است و می سوزد و همه ستمگران به پشتوانه این علمای بخیل مشغول غارت جهان می باشند .

آنچه که دجّالیّت نامیده می شود محصول این نوع علم و علما است .

                                                                                    استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه نذر و نیاز

                                                       

نذر کردن ، صدقه و انفاق و خیرات در همه مذاهب جهان حضور داشته و از ارکان عبادی دین است و صورت مادی تقوا و عبودیت محسوب می شود و دارای دو نوع و ماهیت می باشد که برخاسته از دو نگاه و نیت است : برای رضای خدا و برای رضای خود! ولی عموم صدقات و انفاق های بشر بر نوعی معامله با خدا استوار است . آدمی چیز اندکی می دهد و در مقابل چیز بسیار بزرگی از خدا می خواهد . بنابراین نذری که فقط بر اساس محبّت به خدا و رضای او باشد و هیچ تمنائی لااقل دنیوی مطالبه نشود البته بسیار نادر است . در واقع در این حالت هم انسان انفاق کننده از خداوند طلب امری معنوی می کند مثل محبّت خدا، معرفت ، ایمان برتر و یا بهشت اخروی . و این یک معامله برتر است که انسان از ماده ای دست می شوید تا به معنائی برسد . و یا نقدی را می بخشد برای یک نسیه اخروی و ابدی . امر فناشونده ای را پیشاپیش می دهد تا به امر پایداری نائل آید . ولی اکثر مردم با خداوند معامله ای کاملاً مادی و دنیوی می کنند . صدقه ای می دهند تا به بیشتر از آن دست یابند و یا برای سلامتی و نجات زندگی خود و یا عزیزان خود مبادرت به نذر و صدقه می کنند . که این هم معامله دنیوی می باشد .

ولی عالیترین نذر همانا بقصد طلب محبّت و رضای خداست و حتّی نه بهشت اخروی . نذرها بعنوان نوعی عبادت شامل همان تقسیم بندی سه گانه علی (ع) می باشد : از ترس عذاب ، به امید بهشت ، و برای رضای خدا ولی برای مؤمنین و داعیان ایمان نذورات نوع اوّل نه معقول است و نه مقبول . هر چند که خداوند به همه این انواع نذرها کمابیش به بشر پاسخ داده است وگرنه این سنّت در میان بشر از بین می رفت .

مؤمن بایستی فقط به نیّت رضاو محبّت الهی انفاق کند آنهم از دوست داشتنی ترین چیزهای زندگیش و نه از اضافات خود .

ولی در میان عامّه مردم اکثر نذورات بر اساس مطالبات دنیوی از خداست و چه بسا ماست ریخته خود را نذر می کنند که این مسئله نه تنها انفاق محسوب نمی شود بلکه عین نفاق و مکر با خدا و کلاه بر سر او نهادن است و البته به مکر الهی دچار می شوند و موجب رسوائی و عذاب است .

در قرآن کریم اشاره به گروهی از داعیان دین و ایمان شده است که بجای اطاعت از رسول و اولیای دینی به صدقات و خیرات و آبادی مساجد و نمازهای مستحبی و امثالهم روی می کنند که این نیز مکر دیگری با خداست و خداوند این جماعت را وعده به عذاب نموده است . مال حرام کسب می کنند  و ته سفره حرام خود را صدقه می دهند .

بهرحال اگر نذر کردن از انواع حیله گرانه و منافقانه نباشد یکی از روش های بدیهی خداشناسی است و انسان می تواند در حیات مادی خودش وجود خداوند و وعده های او را درک و تجربه و امتحان نماید و گام به گام در این راه خالصانه تر عمل کند و به نذر دوست داشتنی ترین چیزهایش بپردازد و جز رضای الهی را منظور نداشته باشد .

نذر در مقابل نیاز است و هر چه که نیازی معنوی تر باشد آن نذر هم به اجابت نزدیکتر است همانطور که به روایت از رسول اکرم (ص) آمده است که نیاز به معرفت سریعترین و حتمی ترین نوع نیاز و دعا می باشد و نیز اینکه فقط دعاهای خالصانه اجابت می شوند . اخلاص در دعا همان میزان خلوص نیاز است . در قرآن نیز آیه مشهور دعا بیانگر اخلاص در دعاست که اجابتش را کاملاً تضمین کرده است : ادعونی استجب لکم !  یعنی مرا بخواهید تا شما را اجابت کنم . یعنی مرا دعوت کنید تا بیایم ! این معنای سریع و تحت اللفظی آیه است بی هیچ تفسیر و تحریفی ! این آیه شامل حال نذورات هم میشود زیرا نذر کردن بخصوص ادای نذر فبل از اجابت ، میزان و محکی مادی  برای صدق نیاز می باشد . صدقه بمعنای تصدیق یک نیاز است . وقتی انسانی برای نیازی قبل از اجابتش انفاق می کند پس در آن نیازش تردیدی ندارد و این انفاق یا نذر به معنای مهر تأئید نیاز می باشد .

نذر کردن و انفاق و صدقه نمودن به نیّت رشد و تعالی معنوی ، متأسفانه در فرهنگ اسلامی ما هیچ جائی ندارد و از قلم افتاده و از زبان کسی تبلیغ و معرفی نمی شود . آیا براستی کسی هم برای تعالی معرفت و اخلاص در دین و یقین در ایمان و محبّت خدا نسبت بخودش نذر می کند و انفاق می نماید ؟

ولی عالیترین دعا و نذر و انفاق همان است که خداوند در کتابش پیش روی ما نهاده است . و آن اینکه او را به خانه دل خود دعوت کنیم . این دعا بی شک اجابت می شود و این غایت و کمال هر دعا و ادعائی می باشد .

                                                                                    استاد علی اکبر خانجانی    

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امام کیست ؟

 

امام یک رهبر دینی را گویند که قدرت روحانی تبدیل دین به ایمان و عشق را در قلوب دیگران داشته باشد. فرق امام با یک عالم و فقیه یا روشنفکر دینی در همین نکته است . انسانی ممکن است در علوم دینی یک علاّمه باشد و خطابه هائی بس علمی و مستدّل و پرشوری داشته باشد ولی نتواند دین را در قلوب مردم تبدیل به محبّت حق و عشق به هدایت نماید . چنین کسی هر چه باشد در قلمرو امامت جای ندارد . ولی گاه یک فرد که در علوم دینی و تحصیلات فقهی و قرآنی هیچ تبحری ندارد و حتّی چه بسا بیسواد است می تواند در جایگاه امام قرار گیرد و منبع الهام ایمان و عشق به حقّ و شور معرفت و تقوا در میان مردم شود همانطور که اکثر پیامبران و قدیسین و عارفان و اصل اینگونه  بوده اند . در واقع سواد و مدارک مدرسه ای و عاریه ای امری لازم برای امر امامت نیست . در واقع گوهرۀ اصلی و واجب و لازم برای امر امامت داشتن ،عشق الهی به هدایت و القای نور ایمان و محبّت به دین و احکام و حدود الهی می باشد که بدون این گوهره، دریائی از علوم دینی و فقه و حدیث و قرآن و تاریخ وادبیات بخودی خود نمی تواند حامل امر هدایت و ولایت در مردم باشد و چه بسا ایجاد شرک و نفاق می کند زیرا اطاعتی که قلبی و از روی حُبّ نباشد منشأ اصلی انشقاق و نفاق است و تقلیدی محض که به بخل و عداوت و سلطه گری می انجامد .

ولی آنکه نور ایمان دارد حتّی بدون هیچ سوادی می تواند احکام الهی را از فطرت خویش استخراج نموده و قرآن را از دلش بخواند و به مردمان هدیه کند وامام مردم باشد و اسوۀ تقوا .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه مردی می تواند ناز نکشد ؟

 

 

درباره ناز کردن زن سخن گفته ایم و امّا ناز کشیدن مرد که روی دیگر سکه زناشوئی های کافرانه و غیر صادقانه است به چه معنا و منظوری است .

مردی که نیازهای زنش را بدون آنکه بر زبان آورد ادا می کند و تازه از زنش منّت هم می کشد که گوئی به او لطف کرده تا برایش خدمتی انجام دهد که وی اصلاً بدان نیازی نداشته است ، چه منظوری دارد ؟بی تردید این غایت لطف مرد می تواند باشد و از اشّد محبّت و ایثارش به زن . ولی آیا این مرد به چه مقامی از اخلاص رسیده است که می تواند همچون خدا اینگونه کریم و بخشنده باشد ؟ مگر اینکه مکری در سر داشته باشد و این اعمال ایثارگرانه را بعنوان حقّ حساب یا رشوه به همسرش بدهد واز او هم توقع داشته باشد که مقابله به مثل نماید و هیچ سئوالی نکند . در اینجا شاهد اشدّ تکّبر و غروری هستیم که لباس عشق و ایثار بر تن کرده است . علاوه بر اینکه زن هم در قبال چنین رفتاری دچار سوء تفاهم وسوء استفاده تا سرحد جنون می شود و هرگز امکان ورود به وادی صدق را نمی یابد و شوهر بایستی نیازهای او را همواره حدس بزند و برآورده کند . چنین زنی بسرعت مبدل به دیوی از تکبّر و طلبکاری می شود و حتّی نسبت بخود و نیازهایش نیز گمراه و مجنون می شود و خودش را گم می کند . حتّی خداوند هم که مظهر عشق و ایثار است به انسان می گوید که « هر چند که خدا می داند که دلتان چه می خواهد ولی بهتر است بر زبان آورید تا هدایت شوید . » بخش عظیمی از احساس طلبکاری و منّت در رابطه زناشوئی برخاسته از نازکشی مرد و ایثارگریهای ناخواسته است که مبدّل به کینه و انزجار می شود . هیچ امری فاسدتر از احساس ایثار در رابطه زناشوئی نیست . زیرا این یک رابطه بر مبنای نیازهای متقابل است و آنکه با تقواتر است کریم تر است و نه آنکه بیشتر ایثار می کند و طلبکار است  و منّت می نهد و می کشد.

مردی که حق پرست باشد و به سرنوشت همسر خود نیز تعهدی داشته باشد هرگز ناز نمی کشد و منّت نمی نهد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق حقیقی و مجازی

 

در حدیث معروفی از رسول اکرم (ص) آمده که عشق های مجازی نردبان عشق حقیقی هستند . دربارۀ وقایع مجازی و حقیقی سخن فراوان است . اخیراً آقای جوادی آملی در این باب سخن عجیبی از طریق تلویزیون ایراد نمودند که عشق حقیقی را فقط عشق به پروردگار نامیدند و عشق های مجازی را هم عشق به انبیاء و اولیاء و امامان او خواندند . و این بعنوان یک تفسیر شیعی جای بس تأمل است . چرا که عشق های مجازی عشق های خیالی و آرمانی هستند یعنی ذهنی می باشند . و در قرآن کریم می خوانیم که پرستش خدای خیالی شرک و ظلم عظیم و پرستش هوای نفس است و بلکه عشق و اطاعت از رسولان و مخلصین همان راه هدایت و حق است . بنابراین وجود مردان خدا تجلّی عشق حقیقی بر روی زمین است وبه مثابۀ کمال عشق می باشد . ولی  عشق های مجازی مثل عشق به معنای تخیلی و بهشت های آرمانی و عشق های جنسی جملگی مجازی می باشند که آدمی بواسطه صدق و معرفت می تواند از این عشق های دنیوی به عنوان نردبانی بسوی عشق حقیقی که امام است بالا رود و امام خود را درک نماید زیرا وجود امام آئینه ذات باریتعالی می باشد .

« ای مؤمنان ، خداوند از شما سئوال می کند و آن اینکه آیا تبعیّت از خود خدا حقّ تر است یا تبعیّت از کسی که خدا او را هدایت کرده است ( امام ) » .  قرآن در ادامه این آیه بلافاصله می فرماید که « آنان که خدای خیال خود را می خوانند ، پیرو هوای نفس هستند و این شرک و گناه عظیم است . » در واقع پاسخ آن سئوال داده شده است . بنابراین عشق حقیقی همانا عشق به وجود یک امام زنده و پیر و مراد عرفانی است و نه عشق و اطاعت از خدای ظن . جز عشق به یک امام زنده و اطاعت از او مابقی عشق های مجازی تلقی می شوند که اگر حقوقشان ادا شود بسوی امام هدایت می شوند . چنان تفاسیری که ذکرش رفت از معرفت امامیه بعید است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

از حقّ خود گذشتن ؟!

 

برخی می پندارند که گذشتن از حقّ خود یک ایثار بزرگ است و مستحق ستایش خدا و خلق . اتفاقاً این نوع آدمها همواره از خدا و خلق طلبکارند و از همه منزجر . زیرا قرار نیست کسی از حقّ خود بگذرد زیرا حقّ که جزو اموال خصوصی بشر نیست بلکه حقّ اگر حق است از خداست و انسان بایستی با تمام وجود آنرا حراست نماید .

گذشتن از منافع دنیوی برای رضای خدا وانفاق به غیر، الّبته بهترین اعمال بشر است  ولی این ربطی به گذشتن از حقّ ندارد زیرا منافع دنیوی که حقّ نیستند و اتفاقاً باطل هستند و گذشتن از آنها موجب رسیدن به حقّ می شود .

حقّ های انسان عبارت هستند ا ز: جان ، ناموس، عزّت ، ایمان ، عقل ، باورهای مقدس ، فطرت ، شرف ، عصمت و غیره . هیچکس حقّ ندارد به عمد این حقوق را زیر پا نهد و لگدمال دیگران سازد و نامش را ایثار نهد .همانطور که در قرآن و دهها حدیث داریم کسی که به عمد جانش را به خطر می اندازد ملعون است . کسی که به عمد عصمت خود را در خطر می اندازد نیز ملعون است . و کسی که به عمد عزّت و ایمانش را به معامله می نهد ملعون است و هر که او را ببخشد و پاداش دهد خداوند نمی بخشد و عذاب می کند . بلکه چانه نزدن بر سر مال دنیا و ریاست و برای حفظ و کسب آن ، حقّ خود را ضایع نکردن امری درست وعین تقوا می باشد . گذشتن از حقّ خود یک ظلم بزرگ بخویشتن است و خداوند نمی بخشد . زیرا این حقّ ها، همانا حقوق انسانی بشر هستند و کسی نباید از انسانیت خود بگذرد .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آیا زن مهربان ممکن است ؟

 

زنان اهل محبّت و دل زنده و مهربان در طول تاریخ به تعداد انبیای اولوالعزم انگشت شمارند و همانند که تحت عنوان پنج زن معروف در معارف اسلامی می شناسیم . اینان نخستین زنان عاشق در تاریخ بشرند که مهد امامت بوده اند : هاجر ، آسیه، مریم ، خدیجه و فاطمه .

زن مظهر ارادۀ به پرستیده شدن است و این همان ذات کفر زن است زیرا دعوی خدائی دارد و لذا هر که او را بپرستد کافر می شود و او را هم تباه می سازد . در زن دوست داشتن و محبّت و عشق یک امر عاریه ای است و زن بایستی در جهت آن جهاد کند و کمترین آن انجام وظیفه و اطاعت صادقانه از عاشق خویش ( شوهر ) است . اینکه زن باید تحت ولایت شوهر باشد یعنی از عشق شوهر فرمان برد تا عشق پذیر گردد .

این امر جهادی بر علیه کفر ذاتی اوست و جز این هیچ راه نجات و خروجی از کفر خود ندارد . این کفر هم زن سالاری است . زن فقط در انجام وظیفه خالصانه و خدمت و اطاعت فزاینده بهمراه معرفت نفس و جهاد بر علیه ناز خویشتن است که می تواند دل خود را به نور ایمان و محبّت روشن کند و براستی همسر و همدل شود و مادری واقعی گردد . زن تا قبل از رسیدن به این مقام حتّی با دهها زایمان هم قلباً مادر نمی شود و بچه در نزد او یک اسباب بازی محض است که بزودی از دستش خسته می شود . به همین دلیل این نوع مادران عاریه ای اینقدر بر فرزندان خود منّت می نهند و خود را خدا و مالک او می پندارند چون قلباً دارای محبّت نیستند و بچه داری نوعی ریاضت محسوب می شود . زن واقعاً با محبّت و عاشق یک زن حقیقی و کامل است و موجودی بس کمیاب .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان درمانی به زبان ساده

 

اگرعرفان به معنای خودشناسی است پس عرفان درمانی هم بمعنای درمان امراض و رفع مشکلات بواسطه خود فرد بیمار، بیواسطه  دارو و ابزار است : درمان خود بخودی .

امراض و رنجها موجب تشدید و بروز دوگانگی نفس و هویّت بشر می شوند و فرد بایستی بین این دوئیت خود رابطه ای برقرار نماید . این ارتباط موجب رفع گرفتاری می شود . ولی خود فرد بیمار قادر به برقراری چنین رابطه ای در خود نیست و این کار عرفان درمانگر است . این پل ارتباطی بین دوئیت فرد طبعاً از جنس معرفت است و عرفان درمانگر همچون اوئی بین من – توی بیمارقرار می گیرد و من و توی او را مربوط می سازد. هر فردی در درون خود دارای دوگانگی من – توئی است و این همان حدیث نفس انسان با خویشتن خویش است . هر گاه که  این حدیث نفس از بین برود و یا ضعیف شود آدمی به لحاظ جسمی ، عصبی یا روانی رنجور می گردد . یک عرفان درمانگر به مثابۀ محدث نفس بیمار فرد است و صدای بیماری او را در می آورد تا با وجدانش سخن گوید . بنابراین فردی که از طریق عرفان درمانی معالجه می شود فقط به یک شفای عمیق و ریشه ای نمی رسد بلک دچار بیداری معنوی می گردد و فطرتش زنده می شود و این همان احیای دین است  بنابراین عرفان درمانی یک شفای دنیوی و اخروی ، مادی و معنوی و جسمانی و روحانی توأمان است . عرفان درمانی موجب شفا و حیات دل می شود لذا می توان آنرا « دل درمانی » هم نامید یا « دین درمانی » . این شفا مستلزم اعتماد و باوری عمیق می باشد . به بیان دیگر می توان عرفان درمانی را هو – درمانی ( او – درمانی ) هم نامید به معنای در میان آوردن حقّ، در رابطه بین ذهن و دل بیمار . زیرا دوگانگی انسان همان دوگانگی بین اندیشه و احساس است ، دوگانگی بین ظاهر و باطن . زیرا ذهن آدمی زبان دنیا و ظواهر زندگی اوست و دل هم زبان آخرت و معنا و باطن امور است . در اینجا عرفان درمانگر به مثابۀ پیر و عارف باطن بین است که در عین حال بایستی جهان بیرون و زمانه و دنیای بیمار را هم بشناسد و انسانی جهان بین هم باشد .

و امّا اکثر امراض بشر مدرن عاطفی وارتباطی هستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئی . در اینجا عرفان درمانگر بعنوان هوی رابطه بین من و توی، زناشوئی وارد می شود و این دو را با یکدیگر به گفتگو و درکی حقیقی و صادقانه می رساند تا راز دل گویند . او زبان راز نهفته این رابطه است ، همچنین روابط دوستانه و هر رابطه خانوادگی و اجتماعی دیگر .

عرفان درمانگر باید بتواند به قلمرو رنج بیمار وارد شود و با او همدرد و همدل شده و در واقع بر جای او قرار گیرد و این امر مستلزم عشقی کافی به انسان و نجات و سعادت بشر است و هرگز بواسطه فوت و فن و رفتارهای نمادین و جملات شاعرانه ممکن  نمی شود .

عرفان درمانی به زبانی همان شفاعت است ولی شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بایستی انسانی متقّی و مخلص و حق پرست باشد . پس عرفان درمانی نمی تواند امرار معیشت باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

از بایستی تا هستی

 

آدمی با هستی خود زندگی نمی کند بلکه با تصوّر و آرمانی زندگی می کند که یک « بایستی » است . او هستی را در ذهن خود تبدیل نموده و تمام تلاشش اینست که این بایستی را واقعیت بخشد . کل تاریخ بشری تلاشی جز این نبوده است و جهانی که امروزه پیش روی داریم محصول این تلاش است که یک برزخ می باشد چیزی بین هستی و نیستی . به همین دلیل اکثر انسانها با مرگشان بر جهان برزخ وارد می شوند . اینگونه است که هر چه که متمدن تر می شویم وحشی تر می شویم هر چه مرفّه تر می شویم ،بیشتر عذاب می کشیم ،هر چه بهداشتی تر می شویم ،رنجورتریم هر چه بیمه تر می شویم بر بیم ما افزوده می شود و هر چه شرایط خوشبختی فراهم تر می گردد بدبخت تریم و هر چه بیشتر خودمان را اثبات می کنیم بیشتر باطل می شویم . این همان بودِ نبود است و هستی ِ بایستی . آدمی تا از آرزوهایش دست نکشد به آن نمیرسد . بایستی همان نیستی انسان است و قلمرو هلاکت .

اگر آدمی از بایستی های خود دست بکشد به هستی جاوید نقد دست می یابد و حق جاودانه و آرمانی خود را در آنچه که هست می یابد و بایستی اش در هستی وجود آشکار می آید . بین انسان و هستی اش همانا بایستی حائل است . آرمان آدمی نقد است ولی انسان نسیه پرست است زیرا دچار نسیان نسبت به هستی واقع می باشد و لذا خدا را هم در پشت آسمان می خواند و نه در هستی نقد . این انکار انسان  با هستی همان کفر و جنگ او با خداست . کل راه دین و تعالی بشر همانا رسیدن به بایستی در واقعیت نقد هستی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آغاز و پایان مذاهب ( تاریخ بت پرستی )

 

می دانیم که نخستین مذاهب روی زمین انواع بت پرستی های مصنوعی و طبیعی بوده اند که بت های مصنوعی با سیمای بشری به مثابه آخرین و تکامل یافته ترین مذهب بت پرستی بوده است . از طبیعت پرستی تا پرستش تندیس های بشری کل سیر مذهب شرک است . ولی در عین حال می دانیم که عالیترین و عرفانی ترین و توحیدی ترین مذاهب هم از بطن اشدّ بت پرستی ها سر بر آورده و به کشف خدا در ذات بشر رسیده اند . حکمت سوفیائی یونان باستان از قلب اشدّ تندیس پرستی خدایان یونانی آشکار شد که نخستین مهد عرفان و تصوّف و معرفت نفس در غرب بود و کسانی چون پارامنیدز و زنون و سقراط و افلاطون پدید آمدند. عرفان هند وچین نیز از بطن غایت بت پرستی رخ نمودند و امّا عرفان اسلامی نیز در قلب شقی ترین نوع بت پرستی تندیسی اعراب مکّه آشکار شد که آخرین موج ظهور عرفان و کاملترین آن بود که طومار تاریخی بت پرستی تندیسی را بسر آورد و آن پیدایش امام زنده بعنوان کامل و مظهر جمال الهی و خلیفه خدا بر روی زمین است .

تاریخ بشر و معنویت بشری از بت پرستی آغاز شده و به بت پرستی برتر ختم می شود . از بت های سنگی و گِلی آغاز شده و به بت های جاندار انسانی رسید. گوئی همچون ماجرای خلقت آدم است که اوّل از گِل بود سپس روح خدا در او دمیده شد ، بت هم همین سیر را در تاریخ داشته  است . در اینجا به سخن معروف شمس تبریزی می رسیم که : « ای یاران در بت پرستی تأمل کنید که سرّی عظیم است .» و نیز اینکه اساسی ترین و جهانی ترین نبرد بشری در قلمرو مذهب و حقیقت و معرفت در آخرالزمان همان نبرد بین پیروان خدای آسمانی و خدای زمینی ( امام ) است که به پیروزی خدای زمین منجر می شود و حاکمیت جهانی امام آخرالزمان . و این نبرد بین یهود و تشیع می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

 

بی پیر مرو ظلمات !!

 

این ضرب المثل عرفانی در زبان ما حاکی از عمق فرهنگ ماست . ظلمات کجاست ؟

همانا جهان تاریک هزاران لای باطن ماست . و این بدان معناست که بی چراغ راه که همان پیر روحانی و امام هدایت است نمی توان بر وادی خودشناسی وارد شد و تلاش مذبوحانه در این وادی به یاری برخی شعائر عرفانی و چله نشینی و اجرای برخی آداب صوفیانه و یا حتّی بکارگیری برخی فرمولها و تفاسیر روانکاوی مدرن به خودی خود عواقبی بس وخیم دارد که آدمی را یا به جنون و یا جنایت می کشاند که شاهد بسیاری از این موارد در مکاتب اروپائی خود – کاوی ها و عرفانهای کتابی و ادبیاتی به یاری مواد توهّم زا می باشیم مثل پیروان کریشنامورتی ،اوشو، کاستانداو شعبات ایرانی آنها در برخی جریانات شعبه درویشی و روشنفکر بازیهای عرفانی که جز غول تکبّر و خود فریبی تا سر حد تقدیس گناهان کبیره و اعتیاد و در برخی موارد جنون کامل و جنایت حاصلی ببار نیاورده است .

براستی که جهان اندرون ما همان ظلمت و خرابات و آخرت و غیب و ماورای طبیعت ماست و ورود به این جهان دقیقاً گام نهادن به وادی آخرت و اسرار الهی است که در طبقات اولّیه آن شیاطین و اجنّه در انتظارند و لذا گفته اند که از هزار وادی معرفت نهصد و نود و نه وادی تماماً ابلیس شناسی است و رویاروئی با شیاطین گوناگون که جملگی در کمین هستند و جز بواسطه یک عارف خداشناس که همه صور و آداب و مکرهای ابلیس را می شناسد نمی توان ره به سلامت برد .

امروزه در کشورمان شاهد هزاران جوان سرگردان و مجنون و معتاد و بزهکار در این وادی هستیم که جملگی کوس انالحق می زنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آدم بودن یا نبودن

 

صادق بودن یا ریاکار بودن ، جدی بودن یا بازیگر بودن، عزیز بودن یا نبودن،  با محبّت بودن یا شقی بودن ، با وفا بودن یا خائن بودن ، مادی بود یا معنوی بودن ، پاک بودن یا هرزه بودن ، حلال بودن یا حرام بودن ، با وجدان بودن یا باشیطان بودن ، وجود داشتن یا نداشتن و ....

همه اینها در یک کلام بمعنای آدم بودن یا نبودن است .

چه کسی می تواند بخودی خود آدم باشد و بتواند آدم بودن را انتخاب کند .

آدم بودن چیزی جز خود بودن نیست . خود بودن فقط به یاری کسی ممکن است که خودش باشد . و آن کس هم عارفی است که در ذات خود آن خود ازلی – ابدی یعنی خداوند را یافته و در او فنا شده است .

هیچکس نمی تواند بدون یاری بلاوقفه و شبانه روزی یک چنین کسی آدم باشد . فقط در ارادت با یک آدم بعنوان خلیفه خدا می توان آدم بود . زیرا آدم کسی  است که خدا را در خود یافته و بر جای او نشسته است . آدم کسی است که خودی جز خدا ندارد .

آدم بودن همانا مرید بودن است مرید یک آدم بودن .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تنهائی  خود – آئی

 

آدمی فقط بواسطه خیانت است که تنها می شود هیچکس نه می خواهد و نه می تواند که تنها شود . تنهائی به معنای دل کندن از همراه ، همسر ، دوست ، همفکر و همکار و عزیزان جز از طریق خیانت طرف مقابل ممکن نمی شود و اینگونه است که از دل برون می روند . تنها شدن یک نشانه بزرگ و بلکه بزرگترین نشانۀ آستانه حق است . لذا هر کسی هم مستحق تنهائی نیست الّا کسی که بر اساس صدق و حق پرستی زندگی کرده است و بتدریج بسوی خدا در حرکت بوده تا اینکه به حریم او رسیده است که قلمرو تنهائی است زیرا در حریم او هیچکس نمی تواند بهمراه دیگران باشد . در حریم او دل بایستی از هر چه غیر او پاک شده باشد . و اینست که به امر او همه یارانت به بهانه هائی رهایت می کنند تا به او برسی . پس آنانکه تو را رها نموده و حتّی خیانت کرده اند در حقیقت بتو بزرگترین خدمت را نموده اند پس آنان را لعنت مکن . حساب آنها با خداست ولی تو حسابت را با آنان به نیکی به ثمر برسان و انتقام مستان و بلکه قلباً ممنون باش و دل بکن و برو و دیگر کسی را جایگزین مکن و دل را از رسوبات شرک گذشته پاک کن و آماده پذیرائی آن دوست ازلی وابدی باش . دیگران نیز تو را یاری دادند تا به آستانه او برسی و اینک ترکت می کنند تا او بسوی تو آید . و فراموش مکن این پیامش را به کسی که به او رسیده است : عاشق باش تا مرا بشناسی – گرسنه باش تا مرا ببینی – تنها باش تا بمن برسی ( حدیث معراج ) .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

از دانائی تا توانائی

 

« توانا بود هر که دانا بود» شعاری بس قشری و کودکانه است . چه بسا دانائی که نه تنها فرد را تواناتر نمی کند بلکه او را دچار احساس حقارت و خود بدبینی ساخته و سائر استعدادهایش را منکوب می سازد و به لحاظ روانی فلج می شود . امروزه شاهد نسلی از این نوع بشر در سراسر جهانیم که بواسطه دانش عاریه ای دچار مسخ و انحلال هویت و قدرت تفکر و اراده گشته اند و در حالی که احساس خدائی دارند از یک جانور نوزاد هم عاجزترند در حالیکه چندین مدرک دانائی را یدک می کشند . انفجار اطلاعات موجب فروپاشی قدرت تشخیص و انتخاب در یک دورۀ کامل از تاریخ بشر است که در آن بسر می بریم .

دانائی مدرسه ای و رسانه ای فقط در صورتی می تواند در خدمت توانائی و هویت و قدرت انتخاب باشد که انسان دارای اتصالی مستمر به عقل فطری و معرفت اصولی و پایدار در خویشتن باشد تا مسخ و از خود بیگانه و بازیچه مراکز اطلاعاتی و تبلیغاتی نشود . و این یعنی سالک وادی خودشناسی بودن . در غیر اینصورت دانش مدرسه ای و رسانه ای جز در خدمت بیگانه سازی و دیوانه سازی و انحلال اراده بشر نمی تواند بود همینطور که شاهدیم .

به اجرا در آوردن علوم عاریه ای در زندگی فردی واجتماعی مستلزم قدرت عقلانی و ارادۀ به احاطه بر نفس و مدیریت بر سرنوشت خویشتن است که جمله این توانائی محصول داشتن یک اسوۀ عقلانی به مثابۀ یک پیر معنوی و فرزانه است . امروزه تقریباً همه ما مرتکب اعمالی در زندگی روزمره هستیم که به علم و تجربه می دانیم که نباید انجام دهیم و عواقب وخیمی ببار می آورد ولی قادر به کنترل اراده خود نیستیم یعنی عقل نداریم . آنچه که دانائی را تبدیل به توانائی می  کند عقل است زیرا عقل به معنای قدرت احاطه بر نفس و فرماندهی ارگان وجود است . و این همان قدرت امامت است و ولایت وجودی . دانش موجب مسخ و فلج شده گی اراده و انتخاب انسان بی عقل می شود . عقل نوعی دانائی نیست بلکه قدرت و توانائی عمل به علم است . اگر جهان مدرن را جهان دانشمندانی دیوانه و تبهکار می یابیم که اساس سلطه و فریب و ستم را تحکیم می کند و چون برد گان در خدمت شیاطین هستند بدلیل فقدان عقل است که عین ارادۀ به عمل می باشد . عقل یعنی قدرت عمل به علم . و این همان جریان صادق شدن است . پس عقل اساس صدق به عنوان محور دین و معنویت هم می باشد. و بیهوده نیست که پیامبر اسلام و قرآن کریم ، عقل را درب ورود به دین و محبّت نامیده است . و صاحب عقل و اراده و قدرت صدق کسی است که یا خودش در قلمرو معرفت نفس به ذات حق متصل شده باشد که او یک عالم ربّانی و عارف و اصل و امام آشکار است و یا در ارادت چنین کسانی باشد . در غیر اینصورت دانش و علوم و فنون و هنرها تماماً عوامل جنون و جنایت و دریوزه گی و خود براندازی می باشند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفۀ وفا

 

عالم هستی عالم وفاست ، وفای به هستی . چرا که هر موجودی ازعدم بناگاه وجود یافته است پس بمیزانی که هر موجودی به منشأ وجودش وفا می کند و عهد می سپرد قدر وجود را می یابد و هستی دار می شود . وفا یعنی وفای به وجود خویش و عهد با هستی بخش .

و امّا در همه موجودات عالم فقط انسان است که بی وفاست و این همان معنای کفراوست . چرا انسان اینقدر بی وفا و کافر و غیر متعهد و بلکه دشمن هستی بخش خویش است ؟ زیرا از عالیترین وجه وجود برخوردار شده و از کمال وجود ، هستی یافته و ظرف کمال رحمت و لطف هستی بخش است . عشق هستی بخش به انسان که او را جانشین خود قرار داده موجب اینهمه کفرو قدرنشناسی و عداوت با هستی بخش است . و لذا انسان تنها موجودی است که محاسبه ومؤاخذه می شود و اجر وعذاب دارد و بهشت و دوزخ .

خداوند هستی بخش از صفاتش کل جهان را آفریده است ولی انسان را به ذات خود هستی بخشیده و لذا خلیفه خود نموده است . یعنی انسان را محبوب ومعشوق خود کرده است و اینست راز کفر و بیوفائی و عداوت انسان نسبت به عاشق و خالقش که عین خصومت او با خودش می باشد زیرا خلیفه خداست .

و لذا خداوند برای  این موجود بیوفا رسولانی فرستاده و آئینی قرار داده تا از این جنون و مالیخولیا نجات یابد و بتواند قدرت حمل ذات خدا را داشته باشد و بواسطه این ذات نابود نشود و از فرط بخل دست به خود براندازی نزند .

انسان نسبت به خالق کافر و بخیل است . بخل بشر واضح ترین صفت کفر اوست .

انسان کافر نسبت به خدایش حسد دارد و به آنهمه قدرت و رحمت و محبّت او بخل می ورزد و به جنگ با او بر می آید الّا اینکه رسولان و امامان را خالصانه اطاعت کند تا بتواند بر این کفر و بخل و انکار و عداوتش فائق آید . دین خدا تماماً راه و رسم وفا به لطف و نعمات خداست . انسان مؤمن یعنی انسان با وفا . انسان کافر هم یعنی انسان بیوفا . بیوفائی همان بی حیائی است .

 و امّا وفای آدمی نسبت به خدا در عرصه عمل و حیات اجتماعی معنا می یابد و آن وفای به کس یا کسانی است که او را بخود آورده و هستی اش را به او بازگردانیده و تحویلش داده اند یعنی معلّمین و مربیّان معنوی و عرفانی .

هستی انسان چیزی جز خود – آگاهی و اشراف و احاطه او بر وجودش نیست و این تنها تفاوت انسان از سائر موجودات است . ذات به معنای گوهر حضور و احاطه بر خویشتن است که مختص خداست و خلیفه او یعنی انسان .

درجه هستی آدمی همان درجه خود آگاهی و خود شناسی و احاطه او بر تمامیت خویشتن می باشد .پس آن کسی که تو را بخود می آورد و مقام و قدرت و قدر هستی تو را به تو می نمایاند به تو هستی انسانی می بخشد و در واقع در تو روح خدا می دمد و تو را از حیوانات متمایز و برتر می سازد . او همان امام و پیرعرفانی است که آئینه پروردگار می باشد . و اینست که در عرفان اسلامی ، پیر پرستی عین خدا پرستی است و اینست که انسان بی پیر و بی  امام را کافر می دانیم یعنی کسی که بخود نیامده و ذات الهی ندارد و بیروح می باشد . بنابراین وفای به پیر همان وفای به خدائی است که حیوان دو پا را آدم نموده و خلیفه خود ساخته است . وفای به پیر یعنی وفای به هستی روحانی و الهی خود . و وای بر آنکه در رابطه با پیری عارف دارای هستی انسانی شده ولی وفای به عهد نکرده و بلکه با وی به بخل و عداوت پرداخته است .این بیوفایان همان پیامبر کشان و قاتلان امامان وعارفان هستند همچون ابن ملجم ها و قطامه ها و شمرها و جعده ها و ... اینان در واقع قاتلان خدای  خود هستند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا نسل جدید از ازدواج می گریزند ؟

 

عجب است که هر دختر یا زنی حاضر است مفت و مجانی هر نوع رابطه ای را با مردان داشته باشد ولی تا سخن از ازدواج به میان می آید می گریزد . چرا ؟ گریز مردان نسل جدید از ازدواج لااقل توجیه اقتصادی دارد ولی توجیه زنان در این گریز چیست ؟

گریز زنان مدرن از ازدواج در قبال مردی که آنان را دوست داشته باشد و عاشق باشد دو صد چندان نیز می باشد . این نسل آنهم پس از سپری نمودن دوران جوانی تازه بفکر ازدواج می افتد آنهم فقط با مردان احمق و بی عاطفه و خر پول و هرزه . و بدینگونه است که هزینه ازدواج و مبلغ مهریه سر به فلک می زند که دال بر فقدان هر محبّت و عهد و وفا و انسانیّتی می باشد . این جماعت چون بخوبی بر ماهیت و نیّت خود در ازدواج واقف هستند این ارقام نجومی را پیش روی می نهند تا بتوانند بهر بهانه ای پولی کلان به جیب بزنند و بروند . چه بسا این جماعت اصلاً به قصد طلاق گرفتن ازدواج می کنند و لذا از همان آغاز زندگی به جستجوی بهانه طلاق هستند . ناگفته پیداست که این مکتب اصالت هرزه گی و بیوفائی و بی عهدی و عدم هر نوع مسئولیت انسانی و اخلاقی می باشد که نام مدرنش « عشق غیر متعهد » است و نام قدیمی اش همان هرزه گی است و روسپی صفتی . و چون زنان اینگونه اند،  لذا برای مردان ، بهشتی از هرزه گی و بولهوسی فراهم می آید و آنان هم انگیزه ازدواج را از دست می دهند که هم توجیه اقتصادی دارد و هم توجیه نفسانی . ولی در این میانه فقط زنان هستند که پس از یک دوره کوتاه هرزه گی بناگاه تمام حیات و هستی و عزّت انسانی خود را از دست داده اند و حداکثر موفقیت آنان ورود به جماعت زنان صیغه ای است که روسپی گری شرعی می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا بخت  من سیاه ... تو میدونی ؟

 

 

تاکنون هنوز انسان خوشبخت و سفید بختی گزارش نشده است و آنانکه تأتر خوشبختی ایفا می کنند نیز به تجربه ثابت شده که اتفاقا بدبخت ترند که بناگاه پرده کنار می رود و همه تماشاچیان را حیران می کند . و نیز همه می دانیم که سیاه و سفید بختی تماماً برخاسته از افسانه پس پردۀ زناشوئی است که افسون همه افسانه هاست و سرالاسرار همه رازهای مگوی بشر می باشد . کل حکایات عرفانی و ماندگار در تاریخ ادبیات جهان همه بر همین اساس پدید آمده است . هر عاشقی یا به عرفان میرسد و یا به مرفین .

و این داستان زندگی انسانی است که خوشبختی و کل بخت هستی خود را در همین حیات خاکی نقد می خواهد و همسر و محبوبش را کانون خوشبختی خود می پندارد . عشق فقط برای اینست که انسان را متوّجه جهان دگر و برتر نماید و به وجود خداوند و حیات بعد از مرگ و بهشت و دوزخ ، مؤمن و متوّجه سازد . عشق صورتی از جهان غیب و عالم ماوراء طبیعی بر روی زمین است و بهشت و دوزخی هم جز در این تجربه درک و تصدیق نمی شود . و همه کسانی که خدا را در جهان خود دریافته و به او مؤمن شده اند از ماجرای عشق شناخته اند .

همه بخت ها در این دنیا سیاه است منتهی بعد از این سیاهی یا آدمی حق را در می یابد و روی به حق و منشأ خوشبختی می کند و جان ودلش را منور می سازد و یا با کفران به حق عشق ولعنت معشقوق ، دل خود را هم سیاه نموده و براستی بخت ابدی خود را هم سیاه می نماید .

بخت همه سیاه است الا کسی که در جفای معشوق ، وفای خدا را بیابد و در عداوت محبوب ، محبت خدا را کشف کند و در فنای عشق ، بقای حق را دریابد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حقّ فراق

 

حیات خاکی بشرعرصه تجربه های گوناگون به وصال رسیده گیهای سطحی و دمدمی و موقتی است که امکان درک حیات و هستی جاوید را ممکن می سازد تا طالب جاودانگی و وصال ابدی فراسوی خاک شود.  ولی بشر این وصال ها را ابدی می پندارد و  کل سیمای تراژیک حیات انسان در جهان از این توقع ناحق و ناممکن اوست و همه فجایع بشر نیز از همین تصوّر است که عشق های زمین را ابدی می پندارد و ابدی می خواهد .

از پس هر وصال کوتاه مدتی یک فراق بلند مدت تا آخر عمر پدید می آید که مجال درک وصال جاودانه با آن محبوب جاودانه است . بنابراین کامها و وصالهای دنیوی وسیله ای برای درک و پذیرش فراق حاصل از آن است تا در این فراق به عطش وصال جاودانه ای با خالق جاودانگی دیار ابدی برسد ولی اکثر آدمها این فراق را لعنت می کنند و آنرا عرصه انتقام و کینه توزی می سازند و لذا تجربه خود از عشق را بعنوان گوهره جاودانگی و نمونه وصال ابدی از دست می دهند و اصل آنرا بکلی انکار و طرد می کنند و عشق را ذاتاً دروغ می خوانند و با این انکار به ورطه تباهی و نابودی و عبث می افتند و هلاک می شوند زیرا طرد عشق به معنای طرد روح و ذات جاودانه خویشتن است . در حیات خاکی فقط حق با فراق است و فراق همان حق مکاشفه وصال روحانی می باشد که در فراسوی عالم خاک در انتظار است .

عشق و وصال مجازی در عالم خاک  فقط طعم و مزه ای از عشق جاودانه را بما می چشاند تا حق جاودانه و یار جاوید را جستجو کنیم . اگر فراق را درنیابیم به دام شیطان کینه و انزجار گرفتار می آئیم و پیرو مذهب خیانت و فسق و جفا می شویم. درک و تصدیق فراق استمرار وفای پس از جفای یار است . آنکه پاسخ جفا را با وفا می دهد و درفراق صبور می ماند و منحرف نمی شود و جایگزین پدید نمی آورد به نور ابدیت می رسد و وصال با یار مطلق و وفای حق .

فقط در فراق یار است که همه بدیها و خیانت های معشوق از یاد رفته و خوبیهایش کشف شده و نهایتاً سیمائی خدایگونه می یابد و اینست مقصود !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دل به دست کیست ؟

 

بقول حافظ شیرازی ، دل همواره به دست کمان ابروی کافرکیش است . راز این واقعه که قلب همه وقایع بشری در جهان است در سراسر مقالات این نشریه از زبانها و عناوین گوناگون بیان شده است و این همان سرالاسرار معرفت است و قلب حکمت و خلقت جهان.

معشوق در واقع نسبت بخودش کافر است و لذا محبت نمی پذیرد و این همان دلیل ناز و جفای معشوق است به عاشق .

بارها نشان داده ایم که خداوند بعنوان منشأ هستی همان خداوند عشق است و عاشق و معشوق هموست. و خلقت او و خاصّه مقام خلافت الهی انسان اشد کفر او نسبت بخودش می باشد که از خود گذشته و خود را فنا کرده و تمام هستی اش را به جهان و انسان بخشیده است .

پس معشوقی که به عاشق وفا کند در خلاف خلقت جهان قرار دارد و ضد عالم هستی است و سلطان فناست.  چنین معشوقی فقط ملازم عاشقی اینگونه است . چرا که عاشق و معشوق دو روی وجودند .

فقط عاشقی همچون علی (ع) می تواند چنان معشوقی داشته باشد و عشق دو جانبه رخ نماید . عاشقی که سلطان فنا و بر پا کننده قیامت و زیر و رو کننده انسان و تاریخ است .

آنکه خود را فدای رضای خدا کند معشوقی با وفا می یابد که عاشق او باشد . و عشق دو طرفه را بعنوان عالیترین هدف خلقت محقق سازد .

ولی عاشق تمام هستی اش را به معشوق می بخشد زیرا خداوند از هستی بی نیاز است و وجودش ورای بود و نبود است . و امّا معشوق هم مأمور است تا هستی عاشق را از او گرفته و نابود کند . و این رضای خداست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه نشئگی و خماری

 

نشئگی و خماری دو وضعیت از روان بشر است : وضع خودی و بیخودی!

خودیت و منیّت بشری ظرف حقارت و محدودیت و خفقان او در تن خودش می باشد که امکان برقراری یک رابطه عاطفی و قلبی و صادقانه و صمیمی را از او می گیرد و لذا برای رفع این قحطی عاطفی به الکل و مخدرات و داروها پناه می برد تا بتواند برای لحظاتی بطور مصنوعی با دیگران ارتباط برقرار کند . اینست که در محافل تخدیری همه دم از عشق و دوستی و صداقت و صمیمیت می زنند . ولی بزودی اثر تخدیری و بیخود کنندۀ دارو از بین رفته و ادعای عشق و صدق تبدیل به فسق و خیانت و خصومت می شود الا اینکه مخدری بیهوش کننده تر به میان آید و ...

لذا رجوع به مخدرات در واقع تلاش برای رهائی از زندان خودیت حقیر نفسانی است که نهایتاً خود این مخدرات تبدیل به زندانی مخوفتر می شوند و فرد را از آن صداقت مصنوعی اولیه خارج کرده و مکّارتر می سازند و خود را رسوا می کنند . مستی و نشئگی طبیعی همان راه خود – شکنی بواسطه خودشناسی و تقوا و ایثار است . و اینگونه است که انسان می تواند از اسارت مضاعف اعتیاد ها نجات یابد . خود پرست ترین انسانها شدیدترین ابتلائات را به مواد مخدر و داروهای روان گردان پیدا می کنند . این عذاب خود پرستی های دورغین است : پرستش چیزی که در فرد وجود ندارد . یا بواسطه خودشناسی و ایثار می توان از خود رها شد و یا مخدارت .

انسان یا بواسطه تقوا و معرفت و عشق و ایثار به مستی و بیخودی الهی میرسد که همان شراب بهشتی است مثل شراب طهورا و شراب کافورا و زنجبیلا . در غیر اینصورت محتاج الکل و مخدارت شده و در آنجا به خودکشی می رسد .

خودپرستی بر حق و راستین از آن مخلصین و اولیای خداست که خود را فدای ارادۀ حق نموده و در اراده او فنا شده اند و مظهر ارادۀ او گشته اند و اینانند مقیم در جنّات نعیم و غرق در مستی بهشتی . « خود » آدمی ذاتاً خداست و تا زمانیکه دل مؤمن از غیر خدا پاک نشده است خودی بر حق ندارد که قابل پرستش باشد و لذا خودپرستی مشرکانه و کافرانه همواره منجر به رسوائی است و مانع برقراری رابطه قلبی با سائرین می باشد و مستلزم تخدیر و مستی های تصنعی است . و اینست که خود پرستان کافر جز در وضع مستی و نشئگی قابل تحمل نیستند که البتّه اینهم وضعی موقتی و فریبنده است و اثر بیخود کنندگی مواد از بین می رود و لذا منیّت عاشقانه و مخلصانه ای که بطور نمایش به یاری مواد حاصل شده فرو می پاشد . آنگاه که منیّت ظالمانه و شقی به بن بست میرسد و در روابط منفور واقع می شود فرد خودپرست بجای توبه کردن از ظلم خود به مستی و نشئگی روی میکند تا بتواند از خود یک هویت عاشقانه و متواضع و صمیمی عرضه کند تا بدینگونه دیگران را بفریبد و مورد تجاوز قرار دهد . ولی همین حربه تخدیری مبدّل به مهلکترین غل وزنجیر بر منیّت فرد می شود و فرد را در روابط با دیگران به خاک مذلّت می کشاند . اعتیاد جایگزین دین و تقوائی است که طرد و انکار شده است و خویشتن داری جبری و تواضع زجرآوری پدید می آورد .

آدمی یا خودش از خود می گذرد و یا مواد مخدر خودش را در هم می کوبد و نابود می سازد . پس تنها راه ترک اعتیاد همان ترک خود پرستی و هویت های دروغین و تصنعی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه کفر ذاتی بشر

 

کافر در لغت بمعنای منکر است . این انکار در اصلش متوّجه وجود خود فرد است یعنی منکر نسبت بخویشتن . پس کافر قبل از اینکه منکر خدا باشد منکر خود می باشد و انکار خدا معلول انکار نسبت خویشتن است چرا که بقول علی (ع) خودِ خویشتن انسان همان خداست و اینست که خداشناسی جز از طریق خودشناسی حاصل نمی آید .

کسی که خدا را با هه صفاتش در وجود خود درک و تصدیق نکند کافر است . یعنی کفر همان خودنشناسی است و خدای آسمانی ، خدای ایمان نیست بلکه خدای شرک و نفاق است همانطور که قرآن کریم می فرماید که کافران خداوند را در جائی بسیار دور می خوانند ( یعنی در آسمانها ) .

کفر انسان نسبت بخودش علّت گریز انسان از خودشناسی است . و امّا گریز و انکار انسان نسبت بخودش بدلیل صفات است که آدمی از جهلش آنها را بد می داند و لذا منکر است چرا که آدمی چیزی جز مجموعۀ صفاتش نیست .آنچه که در مرحلۀ اوّل در وجود هر کسی دریافت می شود عبارت است از دروغ و ریا و ضعف و شهوت و حرص و حسد و جهل و جنون ونیازمندیهای بی انتهاست در یک کلام وجود آدمی چیزی جز انواع نیازها نیست و اینست که انسان کافر و متکّبر از خودش روی بر می گرداند تا این نیازها را تصدیق نکند زیرا آنها را در شأن خود نمی داند . این همان معنای کفر بشر است که تکّبر و انکارش را نسبت بخودش پدید می آورد . این همان غفلت و نسیان انسان دربارۀ خود است . ولی می دانیم که نیازهای بی انتهای انسان است که انسان را روی بخدا می کند تا او را قوّت و قدرت و بی نیازی بخشد یعنی خدایگونه کند . نیازهای انسان دال بر مرگ و نیستی اوست و درک و تصدیق این عدم در خویشتن است که انسان را روی به منشأ حیات و جاودانگی می نماید و به خداوند نزدیک می کند . خداوند در عرصه صفات حضور ندارد بلکه در ذات یگانه انسان حضور دارد ولی انسان از راه صفات است که به ذات خود و حریم قدسی و صمدیت حق را ه می یابد.احساس و درک و تصدیق ضعف ونیاز و مرگ و نیستی است که انسان را طالب قوت و بی نیازی و ابدیت می کند .

آدمی از عدم است و تا این عدمیت خود را درک و تصدیق نکند وجود نمی یابد. ولی اکثر انسانها همه ضعف ها و بدبختی ها و مرگ و نابودی خود را به گردن دیگران و نهایتاً به گردن سرنوشت وکائنات می اندازند و از خود نمی دانند . و این همان کفر است . انسان تا غایت ضعف و جهل و ناپاکی و هیچی و نابودی خود را در خود نبیند و درک و باور نکند از این صفات نجات نمی یابد . تصدیق این صفات بطرزی معجزه آسا منجر به تبدیل صفات می شود و بقول قرآن همه بدیها به یک نظر الهی تبدیل به نیکی ها می شوند و از بطن عدم است که وجود رخ می نماید .

اینکه گفته می شود که خداوند انسان را از عدم آفریده است فقط شامل خلقت ازلی آدم نمی شود بلکه شامل هر انسانی در زمین و زمان است . آنکه عدم خود را تصدیق کرد در مقابل خدا ، خلق می شود .

هر که خود را شناخت وجود یافت .  

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رفتار درمانی

 

رفتار درمانی در معنای حقیقی صورتی از عرفان درمانی و خود درمانی است . زیرا آنچه که بر ما رفته است ما را بیمار و گرفتار و معذب ساخته است پس بایستی از راه رفته بازگردیم تا آن عذاب را نیز بازگردانیم. رفتارهای ما باعث گرفتاریهای ما شده است پس بایستی از این رفتارها باز گردیم . و این مستلزم خودشناسی است که کدامیک از سلسله رفتارهای ما موجب بدبختی ما شده است . کدام دسته از تهمت های ناحق و یا تجاوز به حقوق دیگران و یا ایجاد اکراه و زور در دین و اخلاق و یا خود فروشی  و خیانت به اعتقادات خودمان زمینه ساز گرفتاریهای ما گشته است . بایستی زمینه ها را شناخت و مسیر را تغییر داد . این امری واجب است بخصوص اینکه اگر به حیات پس از مرگ باور داشته باشیم که عذابهای باطنی ما پس از مرگمان نیز با ما خواهند بود زیرا بهمراه نفس و روان ما باقی می مانند . پس تا زمانیکه امکان جبران داریم بهتر است با رفتارهای درست رفتارهای نادرست خود را جبران کنیم . در قرآن می خوانیم که : آنکه در این دنیا در عذاب است در آخرت عذابش شدیدتر است و بالعکس . و کافران در آن روز می گویند ای کاش یکبار دگر به دنیا باز می گشتیم تا عذابهای خود را جبران می نمودیم و به آنها گفته می شود که بارها مهلت داده شدید ولی بر کفر خود افزودید و این بار هم چنین خواهید کرد . ولی تا افکار خود را اصلاح نکنیم نمی توانیم رفتار خود را اصلاح کنیم و حداکثر ریاکارتر می شویم. پس رفتار درمانی مستلزم افکار درمانی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آخر الزمان شریعت

و

شریعت آخر الزمان

 

یکی از پیشگوئیهای موجود در احادیث امامیّه در باب آخرالزمان همانا الغای شریعت است که متأسفانه در این باره هرگز سخن یا تفسیر و نظری از جانب علمای اسلامی شنیده نمی شود چرا که مستلزم پذیرش مسئولیت خطیری می باشد و شجاعت مخلصانه ای نیز طلب می کند همچنین معرفتی یقینی دربارۀ حق آخر الزمان و درک ماهیت دینی در این عرصه از پایان تاریخ جهان . حتّی اذعان و اعتراف به آخرالزمانی  بودن جهان مدرن هم بسیار بندرت با صدای بلند به گوش می رسد با اینکه اصلاً دین محمد ( ص) دین آخر الزمان است و صدها نشانه این دوران از زبان ائمه اطهار (ع) امروزه بوضوح عیان است . اعتراف به آخرالزمان از جمله اصول دین محمد است که خاتم انبیاء و بانی قیامت پنجاه هزار ساله می باشد . همانطور که پیامبر اکرم ( ص) می فرماید جز از طریق معرفت نفس و سلوک عرفانی در عصر آخر الزمان امکان ماندن در دین نیست . یعنی دین و شریعت آخرالزمان بایستی تماماً باطنی و قلبی و عرفانی و یقینی باشد و دوران دین شرک ونفاق بسر آمده است و انسانها یا در جایگاه دین خالص و یقین بسر می برند و یا مظهر کفر آشکار و بی ریا می باشند . این معنا از اصول ذاتی آخرالزمان است . یعنی در این دوران دیگر نمی توان بدون ایمان قلبی و معرفت یقین و درک خدای وجودی تظاهر به احکام شرع نمود . این تظاهرات بی ریشه مخصوصاً در ملل اسلامی و مشرق زمین یکی از مهمترین علل اکثر منازعات و تشنجات و تضادهای هویتی و قومی ومذهبی است و این بخش از جهان را مبدّل به کانون فساد و فتنه و عذاب نموده است . زیرا انتخاب کفر آشکار برای ملل غیر اسلامی که دارای دین چندان زنده و فعّال نیستند بسیار آسانتر است . سرگردانی در انتخاب مهمترین و ریشه ای ترین علّت همه مشکلات جهان اسلامی می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |