افسانه من و شریعتی
شب 29 خرداد 1356 بود . در شهر هیوستون از ایالت تگزاس در تنهائی ام مشغول شب زنده داری بودم و کاملاً یادم هست که در حال نگارش مقاله ای در باب دیالکتیک بودم که به ناگاه حالم منقلب شد و گوئی که طوفان عظیمی در روحم به پا خاست و احساس کردم که دنیا در حال به پایان رسیدن و یا من در حال نابود شدنم .
نزدیک سحر بود که از خانه بیرون رفتم تا ببینم که آیا براستی قیامت برپاشده و یا من در حال نابود شدن هستم . ولی در بیرون هیچ خبری نبود و همه چیز سر جایش بود . اندکی قدم زدم و به یک مغازه رسیدم وارد شدم و یک بسته سیگار خریدم و فوراً بازش کردم و نخستین سیگار زندگیم را روشن کردم و چنان کشیدم که سالهاست که سیگاری هستم . به خانه برگشتم و آن بسته سیگار را پشت سر هم کشیدم و تمام کردم . صبح که شد از خانه خارج شدم و به دانشگاه رفتم و در تریا نشستم و همچنان طوفانی بودم که به ناگاه یکی از دوستان شتابان و هراسان آمد و در چند قدمی من ایستاد و بمن خیره شد . لحظاتی طول کشید در حالی که مات و مبهوت شده بود به جلو آمد و با صدای لرزان پرسید : آیا با خبر شدی ؟ گفتم چه خبری ؟ باز هم مکثی کرد و گفت : دکتر ! گفتم دکتر چی ؟ گفت شریعتی ! گفتم : خوب که چی ؟ گفت : او در لندن از دنیا رفت . پرسیدم کی ؟ گفت : دیشب !
برخاستم و بی هیچ واکنشی به خانه باز گشتم و علت طوفان را دانستم . این طوفان نمی دانم چند روز یا چند هفته و یا ماه بطول انجامید . ولی من از دانشگاه بریدم و خانه نشین شدم و کارم فقط سیگار کشیدن و نوشتن بود . ولی گهگاه که به محیط دانشگاه و به میان دوستان همفکرم می رفتم جملگی با کمال حیرت بمن می گفتند : آیا می دانی که عین شریعتی شده ای ؟ این قضیه چنان همه جائی شده بود که موجب انزوای کامل من شد . این امر واقعیت داشت من هم در مقابل آئینه جز شریعتی نمی دیدم .
براستی شریعتی با مرگش بر من تجلی کرده بود و بهمین دلیل من مطلقاً از مرگ او احساسی نداشتم در حالیکه همه فکر می کردند که من حتماً دچار جنون خواهم شد . شاید هم شده بودم . بهر حال من براستی خود او بودم و سیگار و قلمش شبانه روز در دستم دود می کرد و می نوشت .
بهر حال از آن شب هرگز احساس نکردم که شریعتی مرده است . شریعتی تا سال 1375 در من بود و با واقعه ای از وجودم رخت بر بست و تنهائی من آغاز شد و براستی آنک شریعتی ام مرد و رفت . و اینک حدود سی سال است که شبانه روزمی نوسیم و جز تحقق وصیت او یعنی تدوین ایدئولوژی اسلامی کاری ندارم .
من شریعتی را در تمام عمرم حتی یکبار هم ندیده بودم ولی او بی کمّ و کاست امام و پیر باطن من و نور هدایت من بود و در سن 15 سالگی یعنی سال 1350 با مطالعه کتاب حج او زنده شدم و به راه افتادم .
شریعتی با مرگش و ورود در قلب من مرا از دانشگاه و تحصیل علم بی نیاز ساخت و بمدت بیست سال مرا شبانه روز تعلیم داد و همه دربهای علم و معرفت و حکمت و اسرار قرآنی را بمن آموخت و مرا به جائی رساند که با هزار سال تعلیم و سلوک عرفانی نمی توانستم رسید .
او بیست سال مونس شبهای تار من بود و خواب را از من ربود و لحظه ای مرا بی خودش و خود را بی من نگذاشت . و بالاخره در سال 1375 از دنیا رفت و من تنها شدم و به ناگاه پیر و بیمار گشتم ولی به تازگی موج دیگری از نوشتن من آغاز شد و اینک ده سال شبانه روز مشغول تدوین ایدئولوژی اسلامی و تأویل قرآن هستم .
شریعتی 63 سال در این دنیا عمر کرد که بیست سال آخرش را در خانه وجود من زیست . مرا به خدایش متصل نمود و رفت . وصف حال من و شریعتی دقیقاً همانست که مولای رومی در وصف شمس فرمود که :
نی من منم نی تو توئی نی تو منی هم من منم هم تو توئی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر عجبم که من منم یا تو منی
شریعتی دنیایش را به مردم داد و آخرتش را بمن .
نمودش را به انقلاب هدیه کرد و بودش را بمن .
و بدینگونه مرا تمام عمر به انزوای مطلق کشانید .
هیچکس از یارانش مرگش را باور نکردند زیرا او براستی نمرده بود . او هنگامی از دنیا رفت که تمام ذخیره معنویش را بمن آموخت و مرا در زادگاهم دازگاره به محمّد(ص) رسانید و دستم را در دستش نهاد و رفت .
اگر چنین واقعه ای برای خود من اتفاق نیفتاده بود هرگز باور نمی کردم . آنچه گفتم داستان عشق و خیال نبود یک واقعه راستین بود .
استاد علی اکبر خانجانی

