تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

افسانه من و شریعتی

 

شب 29 خرداد 1356 بود . در شهر هیوستون از ایالت تگزاس در تنهائی ام مشغول شب زنده داری بودم و کاملاً یادم هست که در حال نگارش مقاله ای در باب دیالکتیک بودم که به ناگاه حالم منقلب شد و گوئی که طوفان عظیمی در روحم به پا خاست و احساس کردم که دنیا در حال به پایان رسیدن و یا من در حال نابود شدنم .

نزدیک سحر بود که از خانه بیرون رفتم تا ببینم که آیا براستی قیامت برپاشده و یا من در حال نابود شدن هستم . ولی در بیرون هیچ خبری نبود و همه چیز سر جایش بود . اندکی قدم زدم و به یک مغازه رسیدم وارد شدم و یک بسته سیگار خریدم و فوراً بازش کردم و نخستین سیگار زندگیم را روشن کردم و چنان کشیدم که سالهاست که سیگاری هستم . به خانه برگشتم و آن بسته سیگار را  پشت سر هم کشیدم و تمام کردم . صبح که شد از خانه خارج شدم و به دانشگاه رفتم و در تریا نشستم و همچنان طوفانی بودم که به ناگاه یکی از دوستان شتابان و هراسان آمد و در چند قدمی من ایستاد و بمن خیره شد . لحظاتی طول کشید در حالی که مات و مبهوت شده بود به جلو آمد و با صدای لرزان پرسید : آیا با خبر شدی ؟ گفتم چه خبری ؟ باز هم مکثی کرد و گفت : دکتر ! گفتم دکتر چی ؟ گفت شریعتی ! گفتم : خوب که چی ؟ گفت : او در لندن از دنیا رفت . پرسیدم کی ؟ گفت : دیشب !

برخاستم و بی هیچ واکنشی به خانه باز گشتم و علت طوفان را دانستم . این طوفان نمی دانم چند روز یا چند هفته و یا ماه بطول انجامید . ولی من از دانشگاه بریدم و خانه نشین شدم و کارم فقط سیگار کشیدن و نوشتن بود . ولی گهگاه که به محیط دانشگاه و به میان دوستان همفکرم می رفتم جملگی با کمال حیرت بمن می گفتند : آیا می دانی که عین شریعتی شده ای ؟ این قضیه چنان همه جائی شده بود که موجب انزوای کامل من شد . این امر واقعیت داشت من هم در مقابل آئینه جز شریعتی نمی دیدم .

براستی شریعتی با مرگش بر من تجلی کرده بود و بهمین دلیل من مطلقاً از مرگ او احساسی نداشتم در حالیکه همه فکر می کردند که من حتماً دچار جنون خواهم شد . شاید هم شده بودم . بهر حال من براستی خود او بودم و سیگار و قلمش شبانه روز در دستم دود می کرد و می نوشت .

بهر حال از آن شب هرگز احساس نکردم که شریعتی مرده است . شریعتی تا سال 1375 در من بود و با واقعه ای از وجودم رخت بر بست و تنهائی من آغاز شد و براستی آنک شریعتی ام مرد و رفت . و اینک حدود سی سال است که شبانه روزمی نوسیم و جز تحقق وصیت او یعنی تدوین ایدئولوژی اسلامی کاری ندارم .

من شریعتی را در تمام عمرم حتی یکبار هم ندیده بودم ولی او بی کمّ و کاست امام و پیر باطن من و نور هدایت من بود و در سن 15 سالگی یعنی سال 1350 با مطالعه کتاب حج او زنده شدم و به راه افتادم .

شریعتی با مرگش و ورود در قلب من مرا از دانشگاه و تحصیل علم بی نیاز ساخت و بمدت بیست سال مرا شبانه روز تعلیم داد و همه دربهای علم و معرفت و حکمت و اسرار قرآنی را بمن آموخت و مرا به جائی رساند که با هزار سال تعلیم و سلوک عرفانی نمی توانستم رسید .

او بیست سال مونس شبهای تار من بود و خواب را از من ربود و لحظه ای مرا بی خودش و خود را بی من نگذاشت . و بالاخره در سال 1375 از دنیا رفت و من تنها شدم و به ناگاه پیر و بیمار گشتم ولی به تازگی موج دیگری از نوشتن من آغاز شد و اینک ده سال شبانه روز مشغول تدوین ایدئولوژی اسلامی و تأویل قرآن هستم .

شریعتی 63 سال در این دنیا عمر کرد که بیست سال آخرش را در خانه وجود من زیست . مرا به خدایش متصل نمود و رفت . وصف حال من و شریعتی دقیقاً همانست که مولای رومی در وصف شمس فرمود که :

نی من منم نی تو توئی نی تو منی                           هم من منم هم تو توئی هم تو منی

من  با  تو  چنانم  ای  نگار ختنی                            کاندر عجبم که من منم یا تو منی

شریعتی دنیایش را به مردم داد و آخرتش را بمن .

نمودش را به انقلاب هدیه کرد و بودش را بمن .

و بدینگونه مرا تمام عمر به انزوای مطلق کشانید .

هیچکس از یارانش مرگش را باور نکردند زیرا او براستی نمرده بود . او هنگامی از دنیا رفت که تمام ذخیره معنویش را بمن آموخت و مرا در زادگاهم دازگاره به محمّد(ص) رسانید و دستم را در دستش نهاد و رفت .

اگر چنین واقعه ای برای خود من اتفاق نیفتاده بود هرگز باور نمی کردم . آنچه گفتم داستان عشق و خیال نبود یک واقعه راستین بود .

 

 

 

                                                                         استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

یکبار دگر شریعتی

 

خرداد 86 است و دقیقاً سی سال از رحلت حیرت آور دکتر شریعتی می گذرد . به این مناسبت میل دارم که دست از دین و عرفان و رسالت و ایدئولوژی و درمان و... بکشم و درباره پیر و محبوب نا دیده ام سخن بگویم . قبل از این در مقاله «افسانه من و شریعتی»مختصری گفتم و متذکر شدم که شریعتی فقط تنهائی و عشق خود را بمن بخشید آنهم با تمام وجودش بمدت بیست سال در من اقامت نمود و مرا به یارش رساند و آنگاه مبدل به تنهاترین انسان جهان شدم .

شریعتی نه ایدئولوگ بود نه جامعه شناس نه انقلابی و نه .... او عشق به معنای واقعی کلمه بود و تمام آثار وجودی اش تراوشات این عشق بود و به لحاظی هم آفتهای این عشق بسیاری را مبتلا نمودو دیوانه ساخت . عده ای خود را به کشتن دادند وعده ای هم وزیر و وکیل و فیلسوف شدند و برخی هم جام شوکران سر کشیدند و به پای منقل ها خزیدند .

او همه را دوست می داشت و این واقعه در دوران ما در کس دیگر مشاهده نشد . و آنان را که بیشتر دوست می داشت تکفیرش نمودند و به او تهمت های ناروا زدند و او را تک و تنها ساختند و نهایتاً او را متهم به همکاری با ساواک و دربار نمودند و حتی عزیزترین کسانش هجرتش را بزدلی او نامیدند و.... در واقع او به موت ارادی از جهان رفت .

و اینک سی سال است که مشغول تجربه نظریات او هستیم و به یک لحاظ در این سی سال جز شریعتی هیچ حق دیگری ثابت نشده است و این اعتراف اخیراً در حال بروز است . راه شریعتی از همان آغاز انقلاب بایکوت شد و بعنوان اشد التقاط و نفاق متهم گردید و محکوم به عدم شد و هر چه می کشیم از این سوء تفاهم کبیر است .

شریعتی وجدان انقلاب بود و لذا با عروج این وجدان بود که ملت ما خروج کرد و انقلاب پیروز شد . شریعتی در یک  کلام از جنبه اعتقادی بیدار کننده وجدان امامت امت بود و خود در حریم امام زمان بود و لذا فراسوی زمان بود و این راز علم و معرفت خارق العاده او بر زمان و جهان ما بود . او یک خود-آموخته واقعی در مکتب معرفت نفس و عرفان عملی بود و نابترین نمود یک عارف خلّاق علوی و اسوه خط سوم!

او میزان انسان در دوران ما بود ولذا هر که او را طرد کرد طرد شد  و هر که او را متهم نمود متهم شد و هر که به او بخل ورزید مغضوب بخیلان شد .

او یک دائره المعارف زنده و مصداق قرآن ناطق بود . او هر چه می گفت راست در آمد . از وجود مبارکش همچون پیامبر اکرم ، هفتاد و دو فرقه پدید آمد .

او زبان حال همه مذاهب و مکاتب قدیم و مدرن جهان بود . او خلیفه مردم و بلکه کل بشریت معاصر بود .

و امّا امروزه شریعتی یک زخم است زخمی در مغز و دل و وجدان ماست زخمی که مستمراً بخیه می شود و باز سر وا می کند .

شریعتی راز زمانه ماست : رازآخر زمان ماست . و با طلوع دگر باره اش انقلاب ما به حقش ملحق خواهد شد .

او اینک در محاق است . او محاق حق است و حق محاق ! و سکوت رهبر انقلاب درباره او همان راز این محاق می باشد .

                                                                              دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خرداد خونین یا ماه خدا

 

در نجوم و ستاره شناسی ماه خرداد را ماه عشق و ارادت می دانند و لذا متولّدین این ماه را دارای هویتی دوقولو و عاشق پیشه معرفی می کنند . وقایع این ماه نیز دارای همین محتوی هستند . ماه خرداد در تاریخ معاصر کشور ما نیز چنین نقشی داشته و سرنوشت امروز مردم ما در گرو وقایع این ماه در طی نیم قرن اخیر  بوده است . واقعه پانزده خرداد 42 که مبدأ انقلاب اسلامی ایران شد که مظهر عشق مردم به رهبر دینیِ شان ، یعنی امام خمینی بود که به خاک و خون کشیده شد . حدود هشت سال بعد در خرداد 1350 بنیانگزاران نخستین سازمان مسلح شیعی در کشورمان یعنی مجاهدین خلق بطرزی ناجوانمردانه و بدون محاکمه پشت تپه های اوین تیر باران شدند و عشق خونین خرداد 42 را یکبار دگر در قلوب مردم زنده کردند . در خرداد 1356 رهبر فرهنگی انقلاب ما یعنی دکتر شریعتی در تبعید بطرزی عجیب از دنیا رفت و این بار دل خونین مردم ما منفجر شد و انقلاب به اوج رسید و پیروز گردید . همانطور که مهندس بازرگان ارکان پیدایش و پیروزی انقلاب را مجاهدین و شریعتی و امام خمینی می دانست این هر سه در ماه خرداد شکوفا شدند . و امّا رهبر انقلاب نیز در خرداد 68 رحلت نمود . علاوه بر این شهادت چند تن از انقلابیونی که در پیروزی انقلاب نقشی تعیین کننده داشتند در همین ماه بوده است : دکتر چمران ، آیت الله سعیدی و رهبران فدائیان اسلام .

در سرنوشت نجومی مردم ما خرداد، ماه عشق و شهادت است و همواره خونین تر شده است و خرداد امسال (86) مصادف با شهادت معصومترین انسان تاریخ یعنی فاطمه زهرا( ع) می باشد . ماه خرداد را برای مردم ما بایستی « شهر الله » ( ماه خدا ) نامید و یا شهر ثار الله . زیرا خون عاشق همانا خون خداست زیرا عاشق ، خلیفه خداست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه و درمان سرطان

 

سرطان را کودتای سلولی بر علیه کل بدن انسان تعبیر نموده اند . در واقع مثل ظهور امپریالیزم در یک نقطه از بدن است که کل بدن فرد را تحت سلطه خود گرفته و استثمار میکند و هلاک می سازد . به مانند انباشت ربائی سرمایه در یک گوشه از جامعه بدن انسان است که کل بدن را غارت می کند و به تحلیل می برد . سرطان نماد امپریالیزم جان بشر مدرن است و لذا یک بیماری عصر امپریالیزم است و امروزه حدود نیمی از مرگ های غیر طبیعی بواسطه انواع سرطانها رخ می دهد و یکی از امراض عمومی بشر مدرن است . سرطان یک بیماری حاصل روح و روان و جان بشر است و لذا با جراحی غده سرطانی یا بمباران آن بواسطه شیمی درمانی و اشعه رادیواکتیو هم از بین نمی رود . سرطان حاصل یک نوعی خاص از اندیشه و نگرش و زیستن است و حاصل اراده به قدرت اقتصادی می باشد ونتیجه حرص ربائی برای ثروت اندوزی می باشد . در لفظ قرآنی سرطان حاصل اشد تکاثر پرستی بشر است یعنی عدد پرستی و کمیّت پرستی . سرطان حاصل عصر حاکمیت حساب و ریاضیات بر روان بشر است . در یک کلام سرطان بازتاب کثرت پرستی بشر است که به دو صورت پول پرستی و شهرت پرستی بارز می شود .

استادعلی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه نیکی و بدی

 

اعمالی همچون دروغگوئی ، ریاکاری ، دزدی ، زنا ، خیانت ، ربا ، قمار را اعمال بد گویند و صفاتی همچون حرص ، ترس ، حسد و سلطه را صفات بد گویند و اعمال و صفاتی مثل صدق، قناعت ، صبر، بخشش ، پاکدامنی ، وفا، شجاعت و تواضع و محبّت را نیکی گویند . بد بودن آنها و نیک بودن اینها از چیست ؟ نیکی و بدی اینها فقط مربوط به اجر و عذاب پس از مرگ نیست زیرا کسی که حیات پس از مرگ را ندیده و درک نمی کند حقّ دارد که به این ارزش ها پای بند نباشد و بعلاوه معارف دینی منوط به عقل هستند . و نیز اینکه اصلاً ایمان به حیات پس از مرگ یکی از بزرگترین نتایج از اعمال نیکو است که در همین دنیا عاید انسان می شود و به او آرام و قرار روحی می بخشد که بزرگترین اجر اعمال نیک است . وامّا به غیر از این در همین حیات دنیوی نیز نیکی و بدی دارای اجر و عذاب هستند و آن در یک کلمه مربوط به معنا و وضعیتی است که نظم و اتحاد و یگانگی وجود نامیده می شود که در معرفت دینی ، توحید خوانده می شود و ایمان نیز خود بیانی و نتیجه ای از همین وحدت وجود حاصل از اعمال نیک می باشد زیرا وحدت وجود موجب آرامش است . در یک کلام بدی اعمال و صفات بد از این روست که نظم و هماهنگی و وحدت ارکان و سازمان و اعضا و حواس را در هم می ریزد و وجود را آشفته و متفرق و متشنج می کند و بالعکس اعمالی که نیک نامیده می شوند در خدمت وحدت و تمرکز فعل و انفعالات وجود هستند . و این بدان معناست که توحید و یگانگی یک امر و نیاز ذاتی است که وجود را آرام و قرار می بخشد و عزیز و بهشتی می کند یعنی بهستی می بخشد و هستی دار می کند و اعمال بد موجب قحطی وجود و احساس نابودی می شود که همان وضع دوزخی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نشانه های دوست
( سخنان امام علی (ع) )

 

v     بدترین دوست تو کسی است که بر نیازهای تو می افزاید .

v     بهترین دوست تو کسی است که تو را به صدق دعوت می کند .

v     دوست کسی است که عیبهایت را در تنهائی به تو هدیه می کند .

v     دشمن تو کسی است که تو را می ستاید .

v     غایت خیانت پیمان شکنی با دوستی صدیق است .

v     دوستی صدیق بزرگترین نعمت خدا در دنیاست .

v     براستی که دوست حقیقی تو هرگز چاپلوسی نمی کند .

v     هر که پند نپذیرد دوستی نپذیرد .

v     هیچکس چون دوستی صدیق نمی تواند اراده ات را قدرت بخشد .

v     دوست تو کسی نیست که به تو مال می بخشد .

v     دوست تو کسی است که دوستان تو را دوست می دارد و دشمنانت را دشمن می دارد .

v     بزرگترین ضررها از دست دادن دوستی صدیق است .

v     دوست تو کسی است که در دین تو را یاری دهد .

v     آنکه برای نیازی با تو دوستی کند چون نیازش بر آورده شد خصم گردد .

v     انسان نیکوکار صاحب یاری صدیق است .

v     ناتوان ترین مردم کسی است که از یافتن دوستی صادق ناتوان است .

v     دوست تو کسی است که خدا را بیشتر دوست می دارد .

v     بهترین دوست تو کسی است که اگر از دستش بدهی دیگر زندگی نخواهی .

v     دوست کسی است که دوستان خدا در او ریشه دارند .

گرد آورنده : استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه دوری و دوستی

 

اکثر انسانها خداوند را فقط از راه دور می خواهند و می خوانند ( کافران خداوند را از راهی بسیار دور می خوانند – قرآن ) و بدینگونه مکتب دوری ودوستی را بنا می نهند که مذهب کفر است . اندکند کسانی که خدای خودی را بخواهند و با او همنشین شوند و اجازه دهند که خداوند با آنها باشد جز صابران . در قلمرو روابط بشری نیز همینگونه است . مردمان همواره طالب پیامبر و امامان مرده هستند و تاب تحمّل زندۀ آنها را ندارند . آنها را می کشند و سپس می پرستند . با دوستان مخلص خود نیز اینگونه اند و تاب تحمّل کسی را که آنان را دوست بدارد ، ندارند . نزدیکی و یاری او را تاب نمی آورند و با وی خصومت نموده و تهمت می زنند و خیانت می کنند و می گریزند و آنگاه از راه دور وی را می خوانند و می پرستند و افسوس و آه می کشند .

برای استحقاق ماندن با دوست صدیق و یار غار و مراد اسرار بایستی صبور بود . و برای صبور شدن بایستی صادقانه اطاعت نمود و چون و چرا نکرد تا به اسرار و علم او راه برد و اهل هدایت شد . داستان موسی و خضر یک نمونه مشهود است .

دوری و دوستی فلسفه کفر و جفا و بولهوسی است و مرده پرستی .

با دوست ماندن در بهشت زیستن است و در بهشت زیستن مستلزم معرفتی فزاینده است و معرفت معلول اطاعت خالصانه و خدمت و صبر است و در غیر اینصورت به جهنّم رفتن است و در جهنّم به دوست ایمان آوردن .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

احساس خوشبختی از منظر زناشوئی

( آزمون عشق و عصمت )

 

واقعه زناشوئی واقعۀ خلقت دوبارۀ انسان است چرا که انسان پس از خلق اولّیه اش به دو وجود تقسیم شد که همان آدم و حوا بود . و اینک با این ازدواج قرار است این وجود دو تکه شده به لحاظ روح یگانه و کامل شود . و این همان اتحاد بین زن و شوهر است که ولایت زناشوئی نامیده می شود که چیزی جز ارادت متقابل نیست . ارادت قلبی مرد به زن که همان ولایت زن بر مرد است که بصورت عشق مرد به زن آشکار است و ارادت ذهنی ( عقلی) زن به مرد که همان ولایت مرد بر زن است که بصورت اطاعت زن از مرد بروز می کند . اطاعت باطنی مرد از زن و اطاعت ظاهری ( دنیوی – عملی- عقلی ) زن از مرد . این ارادت متقابل اساس فطری سعادت و اطمینان و امنیّت رابطه زناشوئی و قلمرو تکامل انسان است . این ولایت به لحاظی آزمون عشق و عصمت است . آزمون عشق مرد  از نگاه زن و آزمون عصمت زن از نگاه مرد : آزمون از خود گذشتگی دنیوی مرد نسبت به زن و آزمون اطاعت زن نسبت به مرد . این دو آزمون در دو نوع خدمت خودنمائی می کند : خدمت معیشتی مرد به زن و خدمت جنسی – عاطفی زن نسبت به مرد . این دو لازم و ملزوم ذاتی همدیگر است . زن بمیزان تسلیم و تمکین و وفای جنسی نسبت به مرد ،می تواند در دل مرد جای گیرد و در قلمرو عمل از مرد اطاعت نماید و مرد هم می تواند دنیا و سعادت و امنیّت زن را تأمین کند . زن اگر از این تمکین و وفا سرپیچی کند طبیعتاً از ولایت و محبّت مرد خارج می شود و احساس امنیّت وجودش از دست رفته و بیقرار و قحطی زده می شود و بعنوان عذاب بسوی نامحرمان میل می کند . این اساس غریزی زناشوئی است . و امّا امتحان ارتقای این رابطه خاصه برای مؤمنان عوامل برتری است . این امتحان همانا فقر و نداری مرد برای زن و بی میلی و عدم تمکین جنسی زن برای مرد است . اینکه آیا تا چه حدی مرد در نداریش به لحاظ جنسی به زنش رجوع می کند و همچنین زنش را تحت ولایت و اطاعت خود قرار می دهد و اینکه زن تا چه حدی تمکین جنسی می کند و از شوهرش اطاعت می نماید . احساس واقعی خوشبختی زناشوئی در انجام وظیفه صادقانه و متقابل است.  معیشت از جانب مرد و تمکین و اطاعت از جانب زن .

اگر زن و شوهر از این امتحان سربلند شوند انسان یگانه ازلی بعنوان خلیفه خدا رخ می نماید و گرنه بایستی بر دوزخ  وارد شوند تا در آنجا پخته و پاک شوند .

زن به تجربه درک می کند که در جریان تمکین و رابطه جنسی است که تحت ولایت شوهر قرار می گیرد و طبعاً از او اطاعت می کند لذا زن مکّار برای تن در ندادن به این ولایت که همان محبّت شوهر نیز هست تمکین جنسی نمی کند تا بتواند در مقابل شوهر مقاومت نماید . ولی غافل از اینکه این عدم تمکین و لذا عدم پذیرش ولایت شوهرش موجب قحطی عاطفی شده و او را جبراً به ابتلای نامحرمان می کشاند و چه بسا کار به زنا می کشد. زن محک عشق شوهر را عدم تمکین جنسی می پندارد و این تصور مثل آن است که کسی فرزندش را گرسنگی دهد تا مطیع وی گردد . و این بزرگترین ظلمی است که زن به شوهر روا می دارد ولی این ظلم بخودش بر می گردد و او را فاسد می سازد . شوهری هم که عدم انجام وظیفه معیشتی را وسیله ای برای مطیع نمودن زن می کند بهمان میزان مرتکب ستم است .

ولی محک شوهر برای وفا و عصمت زنش همانا آزادی است ولی زن احمق از این آزادی بر علیه غیرت شوهر سوء استفاده می کند تا وی را مطیع خود نماید در حالیکه به ناگاه برای همیشه شوهرش را از دست می دهد و خود نیز بعنوان عذاب تباه می شود . زنی که می پندارد حواسش جمع است و فقط مشغول امتحان شوهر است دچار خطائی بزرگ است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بلاغت و زناشوئی

 

« بلوغ » در لغت بمعنای قدرت رسانائی است . انسان بالغ را انسان « رسیده » هم گویند . این همان رسیدن به دیگران و امکان برقراری رابطه و رساندن پیام خود به دیگران است . پس قدرت ارتباط همان بلوغ و بلاغت است . لذا امری تماماً منطقی و معرفتی است و برخاسته از قدرت خودشناسی می باشد زیرا انسان بمیزانی که خودش را درک می کند می تواند بواسطه کلام و رفتارش پیام وجود خود را به دیگری هم ابلاغ کند . و این همان قدرت صدق نیز می باشد .

انسانی که در بلاغت ضعیف است یعنی خود را نمی شناسد و لذا توان برقراری رابطه با دیگران را ندارد متوسل به دروغ و ریا و مکر و نهایتاً زور و ظلم می شود و دست به خشونت می زند . خشونت محصول ضعف بلوغ معنوی است که در رابطه زناشوئی به اوج ظهور می رسد و در روابط دیگر  نیز همواره بصورت ریا و ستمگری و ستم بری بروز می کند . پس بلوغ امری صرفاً جنسی نیست بلکه نیاز جنسی و برقراری رابطه با جنس مخالف نیز در گرو قدرت بلاغت معنوی است و گرنه فرد همواره در این رابطه ناکام و معذّب است و دچار مشکلات عاطفی و اخلاقی و انحرافات جنسی می شود . انسانهای بی معرفت در رابطه جنسی نیز دچار ضعف و انحرافات گوناگون هستند . نیاز جنسی بهانه ای برای برقراری رابطه و رساندن پیام دل و جان خود به دیگری است و این شدیدترین نیاز مستلزم  شدیدترین معرفت است . ماجرای سوء تفاهم مخصوصاً در زناشوئی تماماً حاصل فقدان این بلوغ فکری است .

اگر عارفان اسوه های روابط صالحانه و توحیدی و اتحاد با مردمند بواسطه قدرت بلاغت حاصل از معرفت نفس است . صدق و صلح در رابطه محصول خودشناسی است و مهمترین نشان بلوغ می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سیمای فاطمه ( ع)

 

فاطمه ، جمالِ کمال عشق است . و اینست راز نقاب او .

فاطمه یک نقاب است و اینست که می گوئیم او سرور زنان جهان است ولی از این سروری هیچ معنائی قابل بیان نداریم جز همان نقاب . ولی من فاطمه را حتّی اندکی هم از طریق تاریخ و روایات معروف کشف  نکردم که اگر قرار باشد طبق این روایات فاطمه را سرور زنان جهان و کمال فطرت انسان بدانیم خود را فریب داده ایم و جز نژاد پرستی مذهبی حرف دیگری نزده ایم . من فاطمه را از طریق علی شناخته ام که شوهر اوست و محمّد که پدر اوست . در عشق این دو مرد به فاطمه کمترین تردیدی نیست و مشابه  چنین عشقی ناب و بدیع در تاریخ گزارش نشده است . دو تن از عاشقترین مردان تاریخ در آن واحد عاشق یک زن هستند از منظر عشق پدری و همسری . آنهم دو مرد عاشقی که به لحاظ خلق و خوی هم درست مخالف یکدیگرند : مظهر رحمت و مظهر نعمت : مهر و قهر ! این زن به این هر دو عاشقترین مرد تاریخ پاسخ کاملی داد پس معشوق کامل بود . این دو مرد علاوه بر اینکه در عشق برترین هستند در فقر هم برترین هستند : عاشق ترین فقرای تاریخ و فقیرترین عاشقان تاریخ . آنهم فقری با اختیار و افتخار . چگونه می توان تا این حد عاشق زنی بود و او را شبانه روز گرسنگی داد و بدتر از آن بچه هایش را گرسنگی داد و از فرط گرسنگی به حالت اغماء کشاند . و چگونه معشوقی در قبال چنان عشقی می تواند این حد از فقر را تحمل کند و آن را زیر پا نگذارد و نابود نسازد . زیرا این دو مرد ذات ناز را در او برانداختند . ولی فاطمه برای دفاع از چنان شوهر عاشق و فقیر و بیرحمی (؟) جان خود را فدا کرد و بچه اش را هم در رحم قربانی نمود زیرا مانع ورود عمر برای دیدار با علی به خانه شده بود . اینست فاطمه ؟ فاطمه جمال عشق و عاشقیت زن است که هاجر آغاز کرد و او کامل نمود . همه می دانیم هر چه که عشق مرد به زن شدیدتر باشد زن هم ناز بیشتری می کند و توقع نازکشی شدیدتری از مرد دارد و به کمتر از پرستیده شدن بواسطه مرد قناعت نمی کند .

این حماسه الهی را ابراهیم و هاجر آغاز کردند همانطور که اسلام را آغاز کردند و در دین محمد به تمام و کمال رسید . ولی جز دکتر شریعتی کسی نگفت که هاجر که بود و چه کرد ولی نتوانست حق فاطمه را بیان کند که همین قدر هم به اندازه کافی تکفیر شده بود .

در یک کلام فاطمه نخستین و کاملترین زنی بود که بنیاد ناز را در غایت عشق در خود برانداخت یعنی دست ابلیس را قطع نمود و بر ابلیس ناز فائق آمد . اینست که سرور و اکمل زنان تاریخ است .

تا این حد محبوب بودن درچشم و دل دو ابر مرد و تا این حد گرسنه بودن !گرسنه بودن ربطی به فقیر بودن ندارد . بقول معروف « گرسنگی نکشیده ای تا عشق از سرت بپرد . »

فاطمه نخستین زنی بود که با شکم گرسنه و سنگ به شکم بسته برای دفاع از شوهرش به منبر رفت آنهم با نقاب . دفاع از شوهری که جز گرسنگی و غش برای او و فرزندانش ، کادوئی نداده بود . و نهایتاً جان خود و بچه اش را در این دفاع از دست می دهد . زیرا عمر آمده بود تا به زور از علی برای باند « سقیفه » بیعت بگیرد .

فاطمه ،نازنین خدا بود بر روی زمین که بنیاد ناز را بر افکند و نازی برتر در افکند . فاطمه جمال ناز خدا بود پس می بایست با نقاب می بود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فقط صداست که می ماند ...

 

فقط صداست که می ماند ( بقول فروغ ) و از میان همه صداها بقول حافظ ، خوشترینش .

صدای سخن عشق است که در این گنبد دوّار به یادگار می ماند .

هر که محبوبش را خوشتر و با صدای رساتر و عاشقانه تر صدا زند بیشتر می ماند . اینست که صدای مولانا در وصف شمس جاودانه و جهانگیر شده است و یا صدای علی ( ع) خطاب به دوستش محمد ( ص) .

و امّا برترین صداها همانا پاسخ معشوق است به ناله عاشق . همچون قرآن که پاسخ خدا به محمد (ص) است . و یا غزلیات حافظ که شاعرش حافظ نیست بلکه شاعر در هر غزلی در بیت پایانی یک مشعور و معشوق است . و یا ندای حسین ( ع) در روز عاشورا خطاب به محبوبش که : آیا کسی هست که مرا یاری کند ! و معشوق نیز او را یاری کرد چه یاری کردنی : هر که مرا بجوید می یابد ، هر که مرا بیابد می شناسد . هر که مرا بشناسد عاشق می شود و هر که مرا عاشق شود عاشقش می شوم و هر که را من عاشق شوم البته به قتل می رسانم و هر که را به قتل برسانم دیه اش بر من واجب است و من خود دیه او هستم !

و نیز صدای مسیح ( ع) بر بالای دار خطاب به یار که : مرا تنها گذاشته ای ؟!

پس باید صدا زدن را آموخت یعنی حرف زدن و مخاطب نمودن را آموخت . باید همه را صدا زد تا یکی بشنود و به یاری  آید و تو را از تنهائی برهاند  .

آدمی آمده است تا همین یک علم و هنر را بیاموزد و برود . کل راه دین و معرفت و هنر چیزی جز علم صدا زدن یار نیست . آدمی تا این علم را نیاموخته تنهاست و میراست . و کوتاهترین راه صدا همانا صدا زدن خویشتن است .

هر که خود را صدا کند خدا را می شنود .  

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز رؤیتی در ماه

 

اهل دقّت و نظر و مکاشفه در شب های چهاردهم هر ماه و حول و حوش این شب در ماه شاهد دو جمال روبرویند : پیرمردی هزارساله و دختری نوجوان . اوّلی غرق اندوه و پیر کامل و دومی اسوۀ شوق و نشاط و جوانی ولی گریان . حتّی می شود قطرات اشکهایش را هم دید . نمی دانم آیا کسی دیگر هم این دو جمال را در ماه می بیند .

مه پرستی عاشقان و عارفان و شب زنده داران حقّ امری قدیم است در مکتب عرفان شیعی ، روایات فراوانی از ائمه اطهار دربارۀ اسرار ماه داریم که : شیعیان ما با ماه زندگی می کنند . و اینکه مشاهده ماه یک عبادت ویژه است و آداب و حضور و وضوع دارد . و اینکه چشم بصیرت را می گشاید . و از همه مهمتر واقعه قرآنی « شق القمر » است . این شقه شدن گوئی منجر به پیدایش این دو جمال شده است که ظاهر و باطن دل عارفانند . و به روایتی ماه آئینه گردان جمال حقّ یا امام زمان است . و اینکه خسوفها  از جمله نشانه های ظهورند که در این دهه اخیر به کرات داشته ایم .

و امّا اگر در شب چهاردهم از حضور قلبی و نگاه سوم برخوردار باشیم از فراسوی این دو جمال مذکور و از یگانگی این دو جمال، جمال سوم و واحدی آشکار می شود که تمام ماه را اشغال می کند و جمال از روبروست در حالیکه آن دو جمال روبرو نیم رخ هستند . این جمال واحده الّبته یک جمال محض و مطلق است که نه مرد است و نه زن ولی انسان است ، نه شاد و نه غمگین ، روحانی است . گوئی جمال مطلق روح است . و بهتر است اصلاً نامگذاری نکنیم تا موجب پیدایش گمراهی و خرافه نشود . باشد که این جمال را شما هم دریابید . بهرحال از ماه غافل مباشید که آئینه جمال یار است . در این آئینه خود را تماشا کنید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه امید

 

اگر امید نباشد انسان قادر به هیچ کاری نیست حتّی خوابیدن و مردن . نا امیدترین آدمها هم که خودکشی می کنند هنوز به حیات بعد مرگ امیدوارند و گرنه قادر به خودکشی نیستند . چون انسان دارای آگاهی ذاتی نسبت به وجود خویش است و از این آگاهی مرگ و نیستی خود را هم در هر لحظه می داند لذا با انقطاع نور امید حتّی امکان نفس کشیدن را هم از دست می دهد و نابود می گردد . یعنی هراس نابودی موجب نابودی او می شود . در واقع گوهره ویژه حیات آدمی چیزی جز امید نیست امید به لحظه ای دیگر ، به فردا و آینده و بعد از مرگ . در اینجا امید چیزی بسیار بدتر از امید به چیزی یا کسی یا واقعه ای است . این همان امید به نابود نشدن است و امید به بهبودی و ارتقاء و نجات از هراس که همان هراس از نابود شدن می باشد . خود – آگاهی ذاتی بشر مولّد هراس است و هر چه این آگاهی بیشتر باشد هراسناکتر است و لذا مستلزم امیدی شدید و برتر است . در اینجا امید بیان دیگری از یک ایمان ریشه ای تر از ایمان دینی می باشد و همان امر ذاتی است که موجب بقای بشر در تاریخ بوده است .

آگاهی و معرفت هر چه بیشتر شود نیازمند امیدی عمیق تر است در غیر اینصورت هلاکت بار است . خودکشی در میان فلاسفه و متفکران بزرگ که بهمان میزان آگاهی خود به امیدی عمیق تر و برتر نرسیده اند امری بسیار رایج بوده است . زیرا آگاهی از هر نوعی و مخصوصاً آگاهی باطنی و عرفانی حاصل تعمیق و نقب زدن در وادی فناست و لذا بر شدت و عمق هراس می افزاید و انسان بر عدمیت ذاتی خود بینا می شود و لذا کافرتر یعنی مأیوس تر می گردد . همانطور که بشر مدرن بواسطه رشد همه جانبه آگاهی ها نومید ترین و هراسان ترین و لذا متوحش ترین بشر کل تاریخ است زیرا خطرات را از همه سو درک می کند بی آنکه بر امید و ایمانش افزوده شده باشد . بشر مدرن به لحاظ باورهای دینی نه تنها کافرتر از بشر قدیم نیست بلکه بسیار مؤمن تر است ولی علّت بروز اینهمه جنایت و جنون و توحش و تخدیر و خودکشی چیزی جز افزایش فزایندۀ انواع آگاهی نیست و در آن سوی هر خبر و علم و معرفتی یک خطر بزرگ در کمین است که درک می شود . همانطور که مثلاً جماعت پزشکان بیش از سائر مردم از ویروس ها و امراض مهلک در هراس هستند . عصر مدرنیزم و آخرالزمان به لحاظی دورۀ عدم توازن علم و امید است . و لذا بدون استفاده از داروها و مخدرات کسی بندرت خوابی عمیق دارد . و این از هراس و نومیدی است که حاصل انفجار اخبار و اطلاعات و علوم می باشد . به همین دلیل باور به ظهور ناجی موعود در این دوران بسیار بیشتر از سدۀ قبل است که برخاسته از نیاز بشر مدرن به ادامه زندگی است .

جهان بیرون و علوم برخاسته از آن مستمراً ما را نومیدتر و هراسانتر می سازد . منبع امید بشر در درون خود اوست و جاری در ذات است . لذا بشر امروز بیش از هر دورانی نه برای تعالی معنوی که برای ادامه حیات حیوانی خود نیز محتاج خودشناسی و باطن گرائی و تعمیق و استغراق است . آنچه که عصر ما را از هر حیث بحرانی و انفجاری ساخته است عدم توازن رشد درونی و برونی است که همان عدم توازن علم و امید می باشد . مثل درختی که به ناگاه صدها متر قد کشیده و شاخ و برگ گسترده ولی در زمین هیچ ریشه ای ندوانیده است .

پیدایش قارچ گونه انواع و اقسام عرفانهای قلابی و دکانهای شیادی متافیزیکی و خودشناسی های کاذب و فریبنده و رویکرد جهانی مردمان به این دجّالها نشانه دیگری از نیاز بشر هراسان مدرن برای دستیابی به یک منبع باطنی امید آفرین و ایمنی بخش است . همچنین رشد جهانی انوع بیمه های عجیب و غریب نیز نشان دیگری از این هراس مرگبار است .

بشر مدرن بیش از حد از خودش دور شده و از منبع ذاتی امید و ایمان و روح و جاودانگی بیگانه گشته و چه بسا اصلاً آدرس وجودش را هم گم نموده است . به همین دلیل اصطلاح خودشناسی یا بازگشت به خود برای بسیاری از آدمها امری بسیار غریب و حتّی مهمل است . بشر مدرن حتّی هیکل خودش را فراموش کرده است و در مقابل آئینه نیز صورت واقعی خودش را نمی بیند بلکه تصوراتی را تماشا می کند مثلاً تصویری از فلان هنر پیشه را .

خانه امید همان خانه وجود خودماست . بمیزانی که در خود هیچ ریشه ای نداریم نیازمند توسعه کمی و عددی روابط اجتماعی هستیم که امروزه بواسطه اینترنت بطرزی مالیخولیائی فراهم آمده که بر قحطی امید دو صد چندان افزوده است . زیرا اینترنت، قلمرو نومید ترین انسانهاست و برهوت و سراب محض است .

از این منظر است که اهمیّت حیاتی رجعت بخویشتن و باطن گرائی و معرفت نفس دو صد چندان خودنمائی می کند . درگیر و جدال با خود بودن بسیار بهتر از بیگانه بودن با خود است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مقلّدان و مریدان دکتر شریعتی

 

متأسفانه بسیاری از الفاظ مقدس فرهنگ و هویت ما ، لوث و واژگون شده اند از جمله واژۀ « مرید » و

« مخلص» . و می دانیم که این هر دو از اسماء الهی است . بگذریم . پیروان هر انسان حقّ پرست و عارفی ، همواره به دو دسته تقسیم می شوند : مقلّد و مرید ! گروه اوّل بخیلان و سلطه جویانند که می خواهند برای خود دکانی بر پا کنند و لذا بزودی با وجود مرجع خود به تضاد و عداوت میرسند . و این تبعیتی کافرانه است . در صدر اسلام فرق بین علی و عمر نسبت به پیامبر از همین بابت بوده است . علی یک مرید بود و عمر هم یک مقلّد . و امّا مرید در مرحله نخست دوستدار مراد و مرجع خویش است و او را برای خودش دوست می دارد و این محّبت است که تبعیتی قلبی و صادقانه پدید می آورد . ولی تقلید در همه عرصه ها باعث فساد است و فتنه ها می آفریند . مثل تقلید ما از غرب  که موجب عداوت ما با غرب شده است . مقلدان دکتر شریعتی همان گروهکهائی بودند که به سودای سلطه بر مردم بر آمدند و جملگی رسوا و هلاک شدند و یا افرادی که به شیوه دیگر خواستند که خود شریعتی باشند و جای او را بگیرند که آنها هم بنوعی دگر رسوا شدند و نهایتاً حتّی اصول دین را هم انکار نموده و شریعتی را یک فریبکار و استعمارگر نامیدند و این غایت رسوائی آنها بود . در وادی دین و معرفت پدیده ای هولناکتر از تقلید نیست. کل فتنه های صدر اسلام و صدر انقلاب ما محصول تقلید از امام و شریعتی و دیگر مجاهدان و متفکران بزرگ بوده است . تقلید از یک مرجع موجب انکار آن مرجع می شود و این همان است که علی (ع) می فرمود که : از من تقلید مکنید که کافر می شوید .جاهلان می پندارند که با تقلید از الفاظ و آداب کسی می توانند به مقام وجودی آن فرد برسند و چون نمیرسند مرجع را فریبکار می نامند و با وی دشمن می شوند.  تقلید ذاتاً برخاسته از کفر و انکار و بخل است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مذهب دلبخواهی

 

دل آدمی یا خانه خداست مثل دل اولیای الهی . و یا خانۀ اولیای خداست مثل مؤمنان مریدی که دارای امام و پیری زنده هستند . در غیر اینصورت خانه شیاطین و اجّنه است .

آنکه دلش خانه خداست از عبادالله المخلصین در قرآن است که ارادۀ او همان ارادۀ خداست و هرگز به خطا نمی رود و این همان مقام عصمت است . و امّا آنکه دلش خانۀ امام است بی اذن امام کاری نمی کند که خطا باشد . و امّا سائر انسانها دلشان لانه شیاطین و اجنّه است و امور دلبخواهی آنان عین اعمال و امیال شیطانی و جنونی آنهاست و این جماعت بهتر است هرگز دلبخواهی تصمیمی نگیرند و لااقل به همان عقل دنیوی و در مشورت با مؤمنان و عقلاء عمل کنند و یا به تقلید از یک مرجع دینی بپردازند .

پس پرواضح است که مکتب دلبخواهی که موسوم به « عشق و حال » است و پیروانش معروف به « اهل حال » می باشند ( به دروغ ) جملگی پیرو شیاطین هستند و آنچه را که آنها « حال » می نامند همان بولهوسی و جنون و عیاشی آنهاست و سقوط عقل و ارادۀ عقلانی را عشق و حال می پندارند و معمولاً بزهکاران و فاسقان حرفه ای می باشند .

اهل حال حقیقی اولیاء و مخلصین هستند که از پس و پیش پاک شده و به مصداق قرآن نه حسرتی از گذشته و نه اضطرابی برای آینده و نه هیچ آرزوی دنیوی دارند و لذا از قلمرو زمانیت خارج و مقیم در اکنون هستند که عرصه جاودانگی و آستانه حقّ است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان زنانه

 

در کل تاریخ و ادبیات عرفانی تقریبا ً هیچ اثری زنانه نمی یابیم الا به چند جمله مختصر آنهم بسیار نادر و مشکوک . این واقعیت موجب پیدایش این مسئله است که آیا اصولاً عرفان برای زن هم محلی دارد و زن عارف ممکن است ؟! البته منظور، اشعار عاشقانه نیست که بخصوص امروزه هر کسی می تواند شعر بگوید زیرا شعر هم مبدّل به یک فن شده است .

بی تردید زنانی چون هاجر ، مریم ، فاطمه و زینب را بایستی نخستین زنان صوفی و عارفان کامل در تاریخ دانست که چه بسا گوی سبقت را در تاریخ از مردان ربوده اند و مردانی چون ابراهیم و مسیح و محمد مولود عشق عرفانی آنها محسوب می شوند .

در حدیث قدسی حضرت فاطمه ( ع) را غایت کمال بشری می یابیم که کل عالم و آدمیان از برای او خلق شده اند و مقامش در این حدیث حتّی از محمد و علی هم برتر است . ولی در اینجا زن در مقام محبوب عرفانی است و گرنه سخن می گفت و اسرار عشق را افشاء می نمود . زن عارف نهایتاً یک نقاب است چون فاطمه ( ع) . بنظر ما این زنان مذکور نخستین زنان عارفه ای بوده اند که به مقام عاشقی برآمده اند.  همانطور که کمال عرفان مردانه هم در مقام معشوقیت است همانطور که محمد (ص) به کمال این مقام رسیده و حبیب الله شده است .

گوئی که زن در همه حال در وادی خموشی قرار دارد و سرّ وجودش حتّی در قلمرو عرفانی هم بیان و عیان نمی شود و شناخت او نیز شناختی رازوار و سر به مهر است همانطور که مثلاً دربارۀ عرفان فاطمه بعنوان غایت کمال بشری ، تقریباًهیچ نمی دانیم و ما در چند مقاله بطور تخصصی به مقام عرفانی آن حضرت پرداخته ایم که همچون پای ملخی پیشکش سلیمان است و امیدوارم جسارت پرداخت به این امر  مهم در عرصه آخرالزمان فراهم آید تا سر الاسرار عرفان بیان شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

علم و آزادی

 

تاریخ علم و آزادیخواهی بشر امری واحد و دو روی سکه مدنیّت است . و امّا این علم در دو مسیر کاملاً معکوس حرکت نموده و لذا دو نوع آزادی کاملاً متفاوت و بلکه متضاد را بهمراه آورده است : علم باطنی که همان خودشناسی و عرفان است و موجب رستگاری و آزادی روح و توسعه آن در جهان است . و علم ظاهری و بیرونی که همان دانش وتکنولوژی است و موجب آزادی و تنوع در عمل فیزیکی بوده است و جهان ماده را در می نوردد .

علم معلول آزادیخواهی بشر بوده است . علم باطنی موجب آزادی باطنی و علم ظاهری هم موجب آزادی ظاهری و مکانیکی بوده است . آدمی در علوم باطنی نهایتاً به خداوند بعنوان کانون حیات و هستی و جاودانگی می رسد و در جاودانگی ذاتش لامتناهی می گردد . و در علوم ظاهری به ذات ماده جهان میرسد که همان ضد ماده ( پوزیترون ) و بمب نوترونی است که می تواند کل جهان را نابود سازد و در نابودی انسان و جهان ، موجب آزادی انسان از هستی شود .

آزادی و علمی که به هستی می رساند آزادی و علمی که به نیستی می انجامد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« جهانی شدن » چیست ؟

 

آنچه که امروزه جهانی شده است عبارت است از : بمب اتم ، تشعشات سوراخ لایه اوزون ، ایدز ، ویروس های جهانی ، همجنس گرائی ، انواع دزدیها و جنون و جنایات مدرن ، تورم ، جنگها ، امراض اعصاب و روان ، پفک ها و کولاها و سیگارها و انواع مخدرات ، خودکشی ، تروریزم ، حاکمیت بانکها و شرکتهای چند ملیّتی و .... و سینما و ویروس کامپیوتری و ...

در حقیقت در یک کلام فقط جهّنم است که همه جائی و جهانی شده است و به اقصاء نقاط جهان وتا اعماق دهات رسیده است . ممکن است بگوئید که این یک نگرش و قضاوت یک بعدی و بغایت بدبینانه است زیرا بسیاری از ارزشهای انسانی و معنوی هم جهانی شده است مثل عرفان !!  می گویند که مثلاً مولوی در آمریکا غوغا می کند . بنده خود شاهد بودم که از مولوی و اندیشه ها و حکایات او فقط در جهت توجیه و تقدیس فساد و فسق و همجنس گرائی و تخدیر استفاده می شود و حتّی رابطه مولوی و شمس را هم نوعی همجنس بازی بسیار شدید می پندارند . مشابه استفاده ای که از مولانا و عرفان اسلامی ونهضت حسن صباح در تشکیلات مافیائی فراماسونی در سده های اخیر در غرب شاهد بوده ایم . در واقع برخورد و بهره وری این جریان جهانی شدن از معنویت و عرفان هم یک برداشت و سوء استفاده کاملاً دجّالی است . بقول برگسون ، عارف معاصر فرانسه امروزه حتّی امپریالیست ها هم برای بقای خود مشغول عرفانیزه کردن خود هستند . جهانی شدن عرفان تا به امروز جز این نبوده است . سخن از انگشت شماران نیست بلکه سخن از جهان است .

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

منظور از دین داری چیست ؟

 

 

خطائی جبران ناپذیرتر از این نیست که انسان به قصد دنیا روی به دین و معرفت نماید . آیا منظور از دین داری و معارف دینی چیست ؟ در هر کاری آنچه که نهایتاً نتیجه کار را تعیّن می بخشد نیّت اولّیه آن کار است ،همانطور که گفته اند : نیّت مراد است : بایستی امر ابدی را نیّت اموری فانی نمود و نه بالعکس . این منطقی معقول  است . ولی در امر دین و معرفت این مسئله دو صد چندان حیاتی تر می باشد چرا که دین و معرفت دینی امری مربوط به حیات اخروی و جاودانه است و لذا باطنی ترین و قلبی ترین امر زندگیست و لذا اگر در رویکرد به دین و معرفت هر ناخالصی و منظور دنیوی و نفسانی و خاصه مکر و حیله گری در میان باشد این راه و روش به عواقبی بس فجیع و تراژیک منتهی می شود عواقب نمونه های مشهور تاریخی مثل یهودا از حواریون مسیح و یا برخی از اصحاب پیامبر اسلام و مریدان علی (ع) مثل طلحه و زبیر و ابن ملجم و شمر و قطامه و جعده و عایشه وامثالهم جملگی نشانه رویکرد دین به نیّت هوسهای دنیوی است . کسی که به نیّت سوداهای نفسانی و مادی و معیشتی و اجتماعی و سیاسی روی به دین می کند و دین و عرفان را ملعبه این امیال قرار می دهد با تمامیت زندگی و وجود خود به بن بست رسیده و فرو می پاشد و آنگاه مبدّل خصم خطرناکی از دین و مؤمنان می گردد و خود را هلاک می نماید و مصداق کاملی از خسرالدنیا و آخرت می شود . دین را وسیله ای برای امیال دنیوی کردن احمقانه ترین مکرهاست . دین را بایستی برای دین خواست معرفت را برای معرفت ، پاکی را برای پاکی و حقّ را برای حقّ .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه نیاز

 

نیازهای بشری اساس از خود بیگانگی اویند زیرا این نیازها به دلیل خود – آگاهی ذاتی بشر دچار حرص و فزونی طلبی و قحطی می شوند و بدینگونه هر نیازی تبدیل به نوعی عشق می گردد و این عشق همان عرصه بیگانه شدن انسان و از دست رفتن خود – آگاهی غریزی است و بدین ترتیب انسان از حیوانات هم پست تر و درمانده تر می شود زیرا حیوانات دارای حدود غریزی هستند .

از طرفی دیگر انسانی که تحت تعالیم عقلی و اخلاقی زندگی می کند قادر است که خود را در دیگران بشناسد زیرا دیگران در عرصه نیازها مبدّل به آئینه فرد می شوند . آدمی خود را فقط در غیر خود می یابد و درک می کند . ولی شناخت خود در غیر خود در مرحله نهائی چیزی جز عبث و نابودی خود را به ارمغان ندارد . ولی اهل معرفت می تواند در این احساس پوچی و عدم طالب حیات و هستی جاوید شود و روی بخدا نماید که ذات خویشتن خویش است و انسان را از بیگانگی و نابوده گی می رهاند . این همان خلقت جدید در وادی معرفت نفس می باشد .

اینست که آدمی هر چه که در نیازهایش ناکامتر شود رویکردش به خدا بیشتر می شود که مظهر وجود است، چونکه نیازها علائم و عناصر عدم هستند . یعنی نیازهای ما می توانند عناصر حرکت بسوی بی نیازی و خدایگونگی باشند و یا هلاکت ما .

انسان بر مقعد عدمیت خود نشسته و روی به وجود دارد و هر چه این عدمیت یعنی نیازها شدیدتر و ناکامتر شوند بالقوه امکان وجود یابی را شدیدتر می کنند . و اینست که خداوند از ضعیفترین انسانها برای خودش بر می گزیند و خلیفه خود می سازد . ضعفائی که روی بخدا می کنند و نه غیر او . آنکه در قبال نیازهای خود به خدا ناز بفروشد الّبته هلاک می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز وسواس زنان خانه دار

 

زن کافر و متکبّر که ولایت و محبّت شوهرش را انکار می کند یا مبدّل به موجودی بغایت کثیف و شلخته و لاابالی می شود و یا موجودی وسواسی در امور خانه و نظافت . اگر شوهرش هم آدمی کافر باشد حالت اوّل رخ می دهد و اگر شوهر مردی وظیفه شناس باشد حالت دوم پدید می آید . و نیز بستگی به فرهنگ حاکم بر آن خانواده دارد . زنان متشرّع بسوی وسواس می روند تا تکبّر و انکار و عدم تمکین خود در قبال شوهر را پنهان و یا بنوعی کاذب تلافی نمایند . نفاق زنانه عموماً بصورت انواع وسواس ها بروز می کند. این وسواس در مراحل اوّلیه یک ریا و نمایش است برای کتمان حقیقت زناشوئی و پنهان داشتن فقدان ولایت زناشوئی . ولی بتدریج بطرزی حیرت آور  مبّدل به یک مرض و جنون عذاب آور می شود . در معنای نهائی عدم تمکین جنسی زن به دو صورت متضاد لاابالیگری و یا وسواس خودنمائی می کند . و در بسیاری موارد این هر دو نوع را در می نوردد . زنی که با نفرت کار خانه را انجام می دهد یا شلخته می شود و یا وسواسی . زیرا زنی که دلی به شوهر ندارد از خانه و کارهای آن هم بیزار است . بسیاری از زنان وسواسی در دوره ای شدیداً کثیف و لاابالی بوده اند . در یک کلام تنها معالجه این مرض در زنان توبه از کبر و انکار و عدم تمکین در قبال شوهر می باشد و پذیرش ولایت زناشوئی . عدم تمکین جنسی زن در قبال شوهر از نشانه های همیشگی زنان وسواسی است . در واقع این عذاب ناز و کبر و تکبر زن در قبال شوهر است . جالب اینکه زنان وسواسی  فقط دربارۀ صورت و ظواهر آشکار خانه خود وسواس دارند و اندرونی خانه شان پر از کثافت است . و این امر نشانه واضحی از یک مکر و نفاق مزمن است . زنی که در قبال شوهر تمکین نمی کند یا فاحشه می شود یا وسواسی و جانماز آبکش .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عوارض روانی دروغگوئی

 

این درست است که دروغگو کم حافظه است زیرا تمام ذهنیّت و حواس فرد بر آن نقطۀ دروغ متمرکز می شود تا آنرا حفظ نماید و لذا کل روان بخدمت یک دروغ در می آید و از کل واقعیت غافل می شود و این زمینۀ نسیان است . یعنی یک دروغ فقط یک دروغ نیست بلکه کل روان فرد دروغگو را دروغگو می کند و بدینگونه آدمی با دروغ گفتن به دیگری عملاً خودش را فریب می دهد و کل هوش و حواس فرد را از واقعیت ها منحرف می نماید و یک شخصیت دروغین و کور و کر و مدهوش پدید می آید و این اساس هر گناه و خطای دیگری است و اینست که دروغ را امّ الفساد نامیده اند و خداوند خطاب به دروغگویان می گوید : وای بر شما ! پس وای بر کسی که خدا به او بگوید « وای بر تو » . پس واضح شد که دروغگوئی علت العلل حماقت وجنون بشر است . و نیز اینکه هیچ دروغی هم بی مصلحت گفته نمی شود و آن فریب دادن دیگران است .

آدم دروغگو فقط ذهن خود را گمراه و منحرف نمی سازد بلکه دل خود را نیز از آدمهای اطرافش بیگانه و بی عاطفه می کند . زیرا عاطفه بمعنای توّجه داشتن است و دروغ موجب بی توجّهی به واقعیت وجودی آدمهای زندگی ما نیز می شود و چشم ما بر آنان کور و گوشمان کر می گردد . لذا انسان دروغگو هم بسوی بی عاطفه شدن می رود و هم بسوی احمق و دیوانه شدن . و لذا آدم دروغگو و ریاکار مبدل به موجودی قسی القلب و ابله و حواس پرت می شود . در اینجاست که کلام خدا تصدیق می شود : فریب نمی دهید الا خودتان را . بنابراین اساس هر توبه ای صادقانه همانا توبه از دروغهای خویشتن است و بدینگونه است که اعمال زشت هم زمینه ارتکابشان از بین می رود زیرا هر عمل زشتی محصول یک دروغ است .

هر دروغی مثل یک غدۀ سرطانی در روح انسان عمل می کند و قوای روح را مستهلک می کند .

                                                                              استاد علی اکبرخانجانی              

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز دلبری و دلدادگی

 

ارادۀ به دل بردن از دیگران ذات اماره گی نفس بشر و شیطنت اوست در جهت به اسارت کشیدن دیگران . این همان اراده به سلطه گری است که به شیوه های متفاوت بسته به شرایط عمل می کند . این اراده همان اساس ریاکاریهای بشر است و دروغهای مصلحتی او . ولی بناگاه چنین انسانی خود به دیگری دل می دهد این همان افسانه صیادی است که به دام صید خودش می افتد . این دلدادگی به مثابه عذاب آن اراده و تلاش برای دلبری است . در این واقعه دوروی هیچ معنا و ماهیتی از محبّت قلبی و حقّ پرستی وجود ندارد.  این همان زمینۀ فسق و فریب در میانه عامه مردمان است و قلمرو فعالّیت کفر می باشد که تماماً بر فریب و سلطه گری استوار است و اصولاً دلی در میان نیست در حالیکه نمایشی از عشق است .

و امّا دلبری و دلدادگی نوع دگری وجود دارد که بر محور وجود مردان خدا رخ می نماید و آن ولایت وجودی و کرامت روحانی است که از همه دل می برد بی هیچ تلاش و ترفند و برنامه ای . این دلبری حقّ است و آنکه نخواهد در قلمرو حقّ وجودی این حقّ پرستان دل بدهد و اطاعت کند به عذابی عظیم مبتلا می شود زیرا دلش ازدست ارادۀ کافرانه اش رفته است و او نیز بایستی بهمراه دلش برود و گرنه بی دل و شقی و دیوانه می شود . این همان جاذبه وجودی مردان حقّ است که شامل کافر و مؤمن می شود و براستی از مردمان دل می برد تا دلشان را به حقّ برساند .

آن دلبری و دلدادگی تماماً ظلم و ظلمت است و این یکی تماماً محبت و هدایت است . بقول معروف : دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه – هر دو جانکاهند امّا این کجا و آن کجا . نبرد کافران با مردان حقّ این بوده که : دلمو بده برم !؟

تا که دل در سینه حبس خویش بود             مرغکی بد کینه و بد کیش بود

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شرایط اجابت دعا

 

دعا به درگاه حق مستلزم حقوق و آدابی است که کمابیش می دانیم و بطور کلی عبارتند از : جدیّت و شوق لازم برای درخواست از خدا ، معرفت لازم دربارۀ خواسته خودمان و اخلاص در دعا که همانا تک نیّتی بودن آن است . در قرآن و احادیث داریم که از آنجائی که اکثر مردمان این شروط را برای اجابت دعای خود ندارند بهتر است که دعای خود را به نزد رسول ، امام و یا مؤمن مخلص ببرند و از طریق او خواسته خود را به خدا برسانند . شروط دوم و سوم اجابت دعا اموری هستند که اکثر مردم از آن غافلند زیرا معرفت لازم در حقّ خواسته خود را ندارند و نیز اخلاص لازم .

و امّا نکته دیگر در اجابت دعا اینست که خداوند لزوماً به روشی که ما می خواهیم خواسته ما را اجابت نمی کند زیرا او نظر بر قلوب ما دارد و نیّت ما را در می یابد و نه لزوماً صورت ظاهری خواسته ما را . مثلاً اگر پول بیشتری می خواهیم برای راضی ساختن همسر یا فرزند است و گرنه پول بخودی خود ارزشی ندارد . حال اگر بدون رسیدن پول بیشتر همسر و فرزندان ما راضی شدند پس دعای ما اجابت شده است . زیرا چه بسا هر چه که پول بیشتری بدهیم حرص و توقع هم بیشتر می شود و هرگز رضایتی حاصل نمی گردد یعنی دعای ما اجابت نمی شود . پس عاقلانه و دعای با معرفت آن است که بگوئیم : خدایا به خانه ما قناعت و رضایت عطا فرما نه اینکه پول بیشتری برسان . دعای خردمندانه در خواست افزایش قناعت وعزّت و عقل و ایمان است نه درخواست پول بیشتر . چه بسا دعاهائی که ذاتاً گناه هستند و لذا اجابت نمی شوند و اگر بشوند بر بدبختی ما افزوده اند . کسی که خود را بشناسد دقیقاً می داند که چه چیزی از خدا بخواهد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انواع سلوک معنوی

 

« سلوک » بمعنای حرکت است و در اصطلاح ما حرکت جوهری و معنوی بسوی خداوند را گویند . بدین ترتیب کل عالم و آدمیان در حرکت و سیر الی الله هستند به جبر یا اختیار . سلوک جبری از دوزخ و طبقات آن می گذرد و به درک اسفل السافلین می انجامد به لحاظ منازل نفسانی . ولی سلوک اختیاری که در ارادت با پیر معنوی ممکن می شود و سراسر جهاد و مراقبه می باشد از برزخ می گذرد و به رضوان خدا می انجامد .

سلوک جبری همان قلمرو عرف و سنّت و تقلید است . ولی سلوک اختیار چند نوع است : سلوک عاشقانه ، سلوک عارفانه ، سلوک زاهدانه و سلوک مرکّب که شامل این هر سه نوع مذکور است و سلوکی کامل و جامع محسوب می شود که کوتاهترین و سریعترین سلوکهاست و در غایت آن سه نوع سلوک رخ می دهد . سلوک اختیاری با زهد آغاز می شود و در کمالش به عشق می رسد و در غایت عشق به عرفان می انجامد و سپس هر سه گوهره را داراست و مثلث وجود راتشکیل می دهد .

و امّا گاه سخن درباره سلوک دیگری است که « اویسی » نامیده می شود که سلوکی بی وجود پیر و امام است . این نوع سلوک ویژه انگشت شماری از اولیای خداست که پیشاپیش به مدارجی عالی از تقوا رسیده اند و در مسیر زندگی در جستجوی یک آموزگار روحانی ناکام مانده اند و لذا خداوند آنان را بواسطه رویاها و از نزد خودش هدایت می کند درست مثل خود اویس قرنی که در عالم رویا حضرت رسول اکرم ) را دیدار نمود و در ارادت وی قرار گرفت . ولی متأسفانه امروزه جریاناتی بولهوس و بیگانه از تقوا، راه و روش فاسقانه خود را سلوک اویسی نامیده اند و عدم اطاعت از یک پیر معنوی را تقدیس می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز دلتنگی ها

 

دل آدمی چون تنگ می شود این احساس تنگ و حقیر نمودن دل بدان معناست که یا کسی از دل بیرون رفته است و لذا دل بهم آمده و کوچکتر شده است و یا یک فرد جدیدی به تازگی وارد شده که جای مناسبی در دل فرد نمی یابد و بر جداره های دل می کوبد تا فراختر شود . این دو احساس تنگ دلی است که بر حسب دو واقعه کاملاً متفاوت رخ می دهد : سرآغاز یک فراق یا وصال تازه !چه بسا کسی را بظاهر از دست میدهیم با طلاق یا مرگ و یا قهری که زان پس بر دل ما وارد می شود و این یک نوع احساس تنگی دل است تا در دلمان جای گیرد و دلمان را فراخ نماید. و گاه احساس دلتنگی حاصل آشنائی نوینی است که می خواهد بر دلمان وارد شود ولی در دلمان جای نمی گیرد و لذا حتّی در حضورش هم دلتنگی داریم . این نوعش شامل حال بسیاری از زناشوئی و یا رابطه والدین و فرزندان می شود که در زیر یک سقف زندگی می کنند . و گاه کسی را ظاهر و باطن از دست می دهیم و با خروجش از دلمان جداره های دل بهم می آید و احساس تنگی می کنیم . دل تنگی اصولاً در اهل دلی زنده شدیدتر است و چه بسا آدمهائی که هرگز چنین احساسی نمی یابند، زیرا کسی را دوست نمی دارند .

و امّا تنگترین دلها و دلتنگترین آدمها کسانی هستند که همه کسان و عزیزان و یاران خود را از دست و دل می نهند و به مقام تفرید و تجرید می رسند و دلشان از هر غیری پاک می شود تا آن یار ازلی وارد شود . تا قبل از ورودش این انسانها غرق در اشدّ دلتنگی می باشند زیرا در حالیکه دلشان به لحاظ قدرت محبّت ظرفیت کل بشریّت را دارد . ولی کسی در آن نیست و خداوند بواسطه معرفت و جهادشان همه را از دل آنها بیرون می کند که لایق دوست داشتن جز خدا نیستند . این مرحله از سلوک عرفانی را دورۀ بکاح و کرب و اندوه می نامند که سالک غرق در دریای حزن است و چه بسا شبانه روز در فراق یاران و عزیزان می گرید . تا آنگاه که آن محبوب حقیقی و جاودانه در آید و وصال ابدی آغاز شود . و این واقعه مولّد عظیم ترین دل جهان است دلی به ظرفیّت کل عالم هستی که همه را دوست می دارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بمناسبت شهادت حضرت فاطمه (ع)

 

عجب است که حتّی شیعیان هم نام قاتل حضرت فاطمه را بر زبان نمی رانند به بهانه وحدت شیعه و سنی احتمالاً. سنّی یعنی پیرو سنّت پیامبر و مقلّد آداب او . در نقطه مقابلش شیعه یا امامیه یعنی مرید امر امام زنده . و پیامبر اکرم در زمان حیاتش امام هم بود و نبی هم بود ولی قاتل فاطمه یعنی عمر بن خطاب حتّی از خود پیامبر در زمان حیاتش هم اطاعت نمی کرد و بخش عمده ای از دیدارهایش با رسول جز جدال با حضرت کار دیگری نبود و پیامبر از هیچیک از اصحابش به اندازه عمر خون دل نمی خورد . و بعلاوه این از سنت حضرت رسول نبود که بدون اجازه وارد خانه حتّی کافر شود تا چه رسد وارد خانه یک زن مؤمن و آنهم دختر پیامبر . و عمر قصد به قتل رسانیدن فاطمه را نداشت بلکه قصد ورود بی اجازه و به زور در خانه او را داشت که آن واقعه رخ نمود . این عمل عمر و این بزرگترین جنایت تاریخ اسلام بیش و پیش از آنکه یک گناه غیر قابل بخشش باشد یک عذاب کبیر بود بر انکار و کبر عمر نسبت به رسول و عداوت و بخل باطنی اش نسبت به علی بعنوان خلیفه و وصی و امام . این واقعه  کوس رسوائی عمر بود که یک عمری بخل و تکبرش نسبت به محمد و علی را رسوا کرد و پرده تقدس و زهد و تقلیدش از پیامبر و علی را درید و کوس رسوائی خر مقدسی را در همان صدر اسلام به صدا در آورد و ثابت کرد که انکار عمر نسبت به علی همان انکارش نسبت به محمد بود . بنابراین عمر سنّی هم نبود . زیرا مقلد سنت رسول عملاً به اطاعت از امام کشیده می شود و لذا سنی صادق نمی تواند مرید امام نشود و امام زنده و حی و حاضری را طلب نکند . کسی که پیامبر را دوست داشته باشد نمی تواند بهترین دوست او یعنی علی را دوست نداشته باشد و به خانه فاطمه تجاوز کند و او را دم درب خانه اش ساقط نماید و به قتلش برساند .

علی (ع) فریاد می زد که «ای مؤمنان از من تقلید مکنید که کافر می شوید»و هیچکس چون عمر در تقلید بخیلانه از علی ، دچار کفری جنون آمیز نبود و این جنون به فعل در آمد و مسلماً این عمل عمر یک واقعه جنون آمیز بود وگرنه عمر مردی به غایت سیّاس بود و هرگز رفتاری اینگونه از وی سر نمی زد و در مردم داری یک نابغه بود و بعنوان یک خلیفه و سلطان هم یکی از عادلترین حاکمان تاریخ بشر محسوب می شود که چون مرتاضان زیست و حتی کفن هم نداشت . ولی اینهمه قداست و زهد ریائی تماماً از کفر و انکار بود .

عمر به خانه علی (ع)رفته بود تا به زور وی را به بیعت با باند مافیائی خود یعنی شورای دموکراتیک «سقیفه» بکشاند که آن واقعه رخ داد . و نیز اینکه یکبار دیگر هم در آخرین ایام زندگی رسول اکرم بعد از واقعه غدیر ، در رهبری یک باند سوء قصد به جان رسول قرار گرفته بود که بواسطه علی (ع) خنثی و مسکوت ماند . ولی این بار خدایش رسوا نمود . قاتل دختر پیامبر نمی تواند پیرو سنت او محسوب شود .

و امّا در باب وحدت مسلمین (شیعه و سنی)باید گفت که با پنهان داشتن حقایق بزرگ تاریخ اسلام و با کتمان مرز کفر و ایمان نمی توان وحدتی پدید آورد . با مخدوش کردن مرز حق و باطل و مخفی داشتن مرز بین دوست و دشمن هیچ وحدتی ممکن نمی آید . کسی که پیامبر خدا را دوست داشته باشد چه سنی و چه شیعه نمی تواند عمر را مسلمان بداند . پس بهترین راه وحدت بین شیعه و سنی همانا حذف کسانی چون عمر و معاویه وعمر عاص و عبدالرحمن عوف و عثمان و امثالهم از جرگه مسلمین صدر اسلام است . اتفاقاً همین عناصر علت العلل نفاق و دشمنی بین مسلمانان بوده اند .

                                                                                    استاد علی اکبر خانجانی      

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |