تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

دختران زنده بگور در عصر ما

 

ماجرای زنده بگور شدن دختران در تاریخ جاهلیّت بشری که بر حسب ظاهر در آخرین تداومش در صحرای عربستان بواسطه دین اسلام به پایان رسید ولی تا به امروز به صورتی پنهان و باطنی ادامه دارد و مذهب جهانی زن مدرن می باشد . بر حسب ظاهر این مردان بودند که دختران نوزاد خود را زنده بگور می نمودند ولی همچون سائر امور فقط عامل اراده پنهان زنان خود بودند . این احساس حقارت و کفر زن نسبت به زنانیت خود بود که بدست مردان جاری می شد . زن بعنوان جنس دوم و مخلوق باطنی مرد در بدو خلقت که می بایست تحت ولایت و امر مردان باشد از این بابت احساس حقارت و نابودی کرده است که ذات کفر زنانه می باشد که از زن بودن خود بیزار بوده است . این کفر امروزه بصورت مردواری زنان در سراسر جهان و تقلید از آداب و راه  و رویش مردانه علناً به فعل در آمده است تا آنجا که به یاری علم پزشکی حتّی جنسیت زن هم تبدیل می گردد . نهضت فمنیزم فلسفه توجیه این کفر است که ظاهراً قصد دارد تا خود را از ولایت مرد خارج نموده و تبدیل به جنس مستقل از مرد گردد .در حقیقت امروزه نیز دو صد چندان بیش از دوران کهن و جاهلیّت عربی زنان مدرن زنده بگورند . یعنی زنانیت در درون وجود زن محبوس و مدفون شده است و مستمراً سرکوب می شود تا نابود گردد .یک زن فمینیست و به اصطلاح آزادیخواه وغیر متعهد به زنانیت خود و بیزار از همسر و مادر بودن . یک زن زنده بگور در تن خویش است که تمام تلاش او در زندگی نابودسازی زنانیت خود در خویشتن است و آرمانی جز یک مرد کامل شدن ندارد .و این آرمان با نابودی لطافت طبع و عطوفت و محبّت و وفا و حیا و عصمت و بکارت و مادریت ، محقق می گردد . امروزه همه زنان مدرن زنده بگورند بدست خود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معمائی بنام درد دل زناشوئی

 

چرا تقریبا ً هیچ زن و شوهری قادر به درد دل گفتن با همدیگر نیست ، با هر کسی الّا با همدیگر ؟ چرا؟ چه بسا آدمی حتّی بدترین دشمن خود را برای راز دل گفتن بر همسرش ترجیح می دهد. چرا ؟ گوئی که زن و شوهر جدّی ترین دشمنان هستند که قرار نیست این عداوت را پایانی باشد . بقول قرآن بواسطه همین عداوت بود که از بهشت ازلی بیرون شدند تا بتوانند عداوتشان را علنی نموده و سازماندهی کنند و سپاهی فراهم آورند . مسئله اینست که بقول قرآن زن و شوهر دشمن ایمان همدیگرند یعنی دشمن باورها و احساسات قلبی یکدیگرند و در واقع دشمن قلب یکدیگرند یعنی دشمن آن کانونی از وجود که مهد اراده کردن است یعنی دشمن اراده و حیات همدیگرند ، دشمن وجود همدیگرند و لذا به کمتر از نابودی همدیگر راضی نیستند . زیرا بقول قرآن زن و شوهر از نفس یکدیگر برگرفته شده اند . پس دشمن یکدیگرند همانطور که هر کسی ذاتاً دشمن خویشتن است که این هان معنای ذاتی کفر بشر است که دشمن حیات و هستی خویشتن است یعنی دشمن خدای خویش است . پس عداوت زناشوئی همان برون افکنی تمامیت کفر بشر است . لذا در این رابطه آدمی یا بر کفرش فائق می آید و آنرا ریشه کن می کند و با همسرش به صلح می رسد و یا هلاک می گردد. و اینست که کل دین خدا بر اساس قوانین و حقوق زناشوئی بنا نهاده شده است . پس ازدواج بمعنای ازدواج انسان با کفر خویش است یعنی عهد جاودانه با خویشتن . یا با خودش کنار می آید و وفا می کند و یا بنیاد خود را بر می اندازد . آدمی فقط در یک خود براندازی کامل است که می تواند به همسر وفا کند و رستگار شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تحت الشعاع نگاه حقّ

 

همواره از میان مقرّبین درگاه مردان حقّ و از زیر نگاه حقّ بنیانۀ آنها اشدّ خیر و شر و زشتی و زیبائی و عشق و فسق و شقاوت وشفاعت و نور وظلمت ساطع می گردد و به عرصه ظهور می رسد . واقعیت اینست که در روشنائی هر چیزی همانگونه که هست پیدا می شود . باطن انسانهائی که در حریم وجود مردان خدا قرار دارند آشکار می شود و در واقع قیامت نفس آنها بر پا می گردد . و در اینجا دو حالت ممکن است که خداوند در کتابش فرموده است : در آن روز که باطن نهان انسانها عیان شد سعادتمند کسی است که تصدیق کند هر آنچه را که از خود می بیند و توبه نماید . وشقی و بدبخت کسی است که آنچه را که از خود می بیند انکار کند . و از اینجاست که دو نوع سرنوشت و هویّت پدید می آید .

بی تردید در نخستین مرحله هر آنچه که از نفس بشری عیان می گردد تماماً امارگی و ستم و فسق و جنون است که برون افکنی می شود که اگر فرد تصدیق و سپس توبه کند از آن پاک و تزکیه می گردد ولی اگر انکار و تکذیب نماید به آن مبتلا می گردد و فرصت این برون افکنی عظیم را از دست می دهد و به اعمال خود مبتلا می گردد . اگر کسی فسق و جنون نفس خود را تصدیق نکند عملاً به آن می گراید و رسوا می شود .

تحت الشعاع نور نگاه عارفان ظلمت نفس مردمان برون افکنی می شود و این شفاعت و لطف عظیمی است که به نفس امکان حیات دوباره و رستگاری می بخشد اگر تصدیق شود . عارفان مظهر نگاه حقّ و عین الله هستند . هر که از این نگاه بگریزد به ظلمت مبتلا می شود و اسیر ظلم می گردد و هر که بماند و تصدیق و توبه کند از قلمرو ظلمت به روشنائی می آید و رستگاری و سعادت همین است . این همان واقعه عرفان عملی در نزد عارفان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه اصل و جعل

(زمینه ای بر پدیده شناسی )

 

کل جهان هستی پیش روی ما که جهان محسوسات است جهان جعل و جعلیات است همانطور که در قرآن کریم نیز در هر کجا که سخن از آفرینش پدیده هاست از لفظ « جعل » استفاده شده که در ترجمه و تفسیر به غلط مترادف با خلقت آمده است . در صورتیکه هر پدیده ای در این جهان ،جعلی از یک اصل است. عوالم جعل تماماً جایگزینی ها و قراردارهاست. صورت هر پدیده ای اصل خود آن پدیده نیست بلکه این صورت بر جای اصلش جعل شده است و جعلی از اصل است . البتّه دراینجا معنای « جعل» بس گسترده و لطیف و عمیق است و از نوع جعل اسناد و اشیاء در نزد بشری نیست . فی المثل می خوانیم که خداوند از نفس هر کسی برایش زوجی « جعل » کرده است . یعنی همسر هر کسی جعلی از خود اوست ولی نه خود او . به همین دلیل هر کسی بهمان شدت که همسر  خود را دوست می دارد و می پرستد به او مظنون و از او بیگانه و بدبین است ونهایتاً این ظن به عداوت می رسد زیرا نهایتاً در می یابد که عوضی گرفته است و جنس اصلی نبوده بلکه جعل بوده است . این امر شامل حال همه ادراکات و تجربیات ما درباره همه پدیده های جهان و زندگی ما می شود از جمله خود زندگی و هستی ما نیز جعلی از اصل زندگی و وجود ماست درست به همین دلیل می خوانیم که زندگی حقیقی این دنیا نیست بلکه آخرت است و این زندگی بازی و بازیچه ای بیش نیست . و لذا رسالت آدمی در این جهان کاری جز دستیابی به اصل امور از روی جعل نیست . ولی نخست بایستی به جعلیت امور آگاه و مطمئن شویم تا از جعل پرستی رها شویم . بایستی باور کنیم که همه چیز ما جعلی است مخصوصاً خود خود ما. و تا از جعل ها دست ودل نشوئیم به اصل آن نمی رسیم .علم پدیده شناسی نیز دقیقاً بر همین مبنا و باور بنا شده است . پدیده به معنای جعل یک اصل است و لذا پدیده شناسی آن روشی از شناخت است که از روی جعل به اصل می رسد . و تمام هنر همانا طبیعت زدائی از امور می باشد که موسوم به منطق کاهشی ( deduction) نقطه مقابل منطق استقرائی می باشد . سیر تاریخ علم بطور غریزی بر اساس پدیده شناسی عمل کرده است که بطور مثال از صورت ظاهری مادۀ جهان به اتم و ذرات بنیادین رسیده و در غایتش به ضد ماده دست یافته است که ذات ماده می باشد. یعنی اصل ماده دقیقاً ضد آن است . بنابراین قانون ذاتی در پدیده شناسی همان شناخت علم دیالکتیک یا وحدت اضداد است . ولی متأسفانه این قانون در قلمرو علوم انسانی و ادراک معنوی و اخلاقی ومتافیزکی هرگز جداً بکار گرفته نشده است الّا بواسطه عارفان بزرگ . در واقع عارفان پدران علم پدیده شناسی در عرصه معنویّت و انسان شناسی و خداشناسی بوده اند و لذا برای شناخت هر چیزی آن چیز را از چیزیّت انداخته و بورطه فنا کشیده اند تا حقّ ذاتی و اصل آن چیز را یافته اند . پدیده شناسی همان مکتب اصالت فنا در قلمرو معرفت و شناخت شناسی می باشد تا آنجا که برای رسیدن به ذات و اصل شناخت بایستی تمامیّت شناخت را مورد تردید و نفی جدی قرار داد که این همان مکتب اصالت عشق در عرفان است . پدیده شناسی نیز دو عرصه دارد : نظری و عملی . نوع نظری آن نهایتاً به اگزیستانسیالیزم و نیهیلیزم انجامیده ونوع عملی آن هم به عرفان و یقین و توحید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حقّ  فمینیزم

« اگزیستانسیالیزم زنانه »

 

زن را بایستی تنها موجود غریزتاً اگزیستانسیالیست ( وجود محور ) دانست که مظهر « هستی در خویش » است زیرا جمال باطن مرد و مظهر وجود محض اوست و اینست که ذاتاً بواسطه مرد پرستیده می شود این پرستش ذات خویشتن است. به همین دلیل یک زن طبیعی و سالم و هوشیار همچون یک انسان عارف منفعل است و گوئی که خود برای خویشتن کافیست و از هرجلوه گری در قلمرو صفات و افعال بی نیاز است . هرچند که احساس وجود مطلق زن معلول نگاه مرد عاشق است و این احساس خدائی زن برخاسته از عشق مرد به او می باشد. و زن بمیزانی که به این نگاه که به مثابه خالق اوست متعهد و وفادار است موجودی مستقل و زنده در خویش و بی نیاز از فعالیّتهای دنیوی و خلاقیتهای مادی می باشد . ولی از آنجا که زن بر اساس کفرش به این عشق وفا نکرده و آنرا منکر شده است دچار قحطی وجود و بحران هویّت گردیده و به دریوزگی مردان کشیده شده و به دام تقلید از صفات مردانه افتاده است و در این از خود بیگانگی مبدّل به تن بیروح و قحطی زده ای شده که در بدر بدنبال عشق های تصنعی است ، عشق هائی غیر متعهد!

در واقع زن ذاتاً و بخودی خود اگر بر هویّت وجودش اش آگاه باشد در وجود خویش سالار و یک فمنیست طبیعی و بر حقّ  است و به زبان فلسفه مدرن یک اگزیستانسیالیست جوهری و طبیعی می باشد . ولی چون بواسطه کفرش از خود بیگانه شده مترصد یک فمنیزم تصنعی است که آنهم دامی از جانب مردان کافر پیش روی اوست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تقوا و عرفان

 

بخش عمده ای از اشعار و ادبیات عرفانی ما گوئی با زهد و تقوا سر جنگ دارد که یکی از مشهورترین آن غزلیات حافظ شیرازی است که ملعبه دست فاسقان و تبهکاران و منافقانی است که کباده عشق و عرفان بدوش می کشند و با هر بیتی از حافظ یا مولانا عملی فاسقانه و رذیلانه ای را توجیه و تقدیس می کنند . این وضع یکی از علل اصلی جنگ اهل فقه با این ادبیات در طول تاریخ بوده است و چه بسا عارفانی را به مسلخ کشانیده است . حقیقت اینست که این جماعتی که زهد و تقوا را ضد خلوص و عشق عرفانی می خوانند خود در قلمرو اخلاص و توحید قرار دارند و دراین وادی دعوی زهد وتقوا یک شرک عظیم است و بقولی در این عرصه شرکی جز تقوا نیست . این ادبیات و معارف توحیدی مربوط به عبادالله المخلصین است که فنای در ذات حقّ شده اند واز نزد خود هیچ اراده ای ندارند و لذا تلاش برای خویشتن داری همان عُجب و خود بینی و شرک در اراده خداست . حال تصور کنید آدمی که از حقّ بیگانه است و اصولاً دین را درک نکرده و بوئی از صدق و محبّت الهی نبرده است بخواهد زهد و تقوا را گناه بداند و طبعاً فسق و تبهکاری را عین ثواب و عرفان تصور کند چه دیوانه خانه ای پدید می آید از آن نوعی که در بسیاری از دکانهای موسوم به درویشی شاهدیم .

قیاس به نفس نمودن خود با حافظ و مولوی و امثالهم علّت دیگری از پیدایش این عرفان دجّالی است که بایستی آنرا عرفان اموی نامید . در مقابل عرفان علوی.

پس باید شدیداً مراقب باشیم وقتی که حافظ را می خوانیم خود را با او عوضی نگیریم تا همین عقل و دین نیمه کاره خود را هم ازدست ندهیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نیهیلیزم – ناسیونالیزم – فاشیزم

پوچی – ملی گرائی – قدرت پرستی

 

بی هویّتی و پوچ شدگی معنوی همواره پس زمینۀ اصلی ملی گرائی ها و نژاد پرستی های مالیخولیائی و اراده به قدرتهای فاشیستی بوده است .

انسان بمیزانی که بواسطه اعمال تبهکارانه اش در درون خود پوچ و بی معنا می شود برای ادامه بقای خود چاره ای جز توسل به نژاد و آباء و اجداد خود ندارد تا احساس وجود کند ، یعنی توسل به مردگان و تاریخ و سنن بیروح و آداب و رسوم پوسیده و آثار تاریخی و افسانه های ملّی .  مطالعه زندگانی همه فاشیست های بزرگ تاریخ بیانگر این واقعیت است .

و اما امروزه که بی هویّتی و پوچی و احساس نابودی مبدّل به یک فرهنگ عمومی در جهان شده است این ملی گرائی و نژاد پرستی جنون آسا را تقریباً در سراسر جهان شاهدیم که بصورت اراده به قدرتهای جهانخوار خودنمائی می کند . اصلاً ناسیونالیزم یک پدیدۀ عصر مدرنیزم و بی هویّتی معنوی است که از بطن شکست های اعتقادی خودنمائی می کند که آلمان هیتلری مشهورترین نمونه جهانی آن است . این معضله از جمهوریهای شوروی سابق و اروپای شرقی تا قلب آمریکا قابل ملاحظه است .

امروزه شاهد یک موج نوینی از نژاد پرستی و ملی گرائی زبانی و اسطوره ای از بطن فروپاشی نظامهای ایدئولوژیکی می باشیم که به گونه های متفاوت در اکثر کشورها در حال آشکار شدن است . معضله جنگ تمدنها نیز نمودی از همین واقعه می باشد . عرب گرائی و عجم گرائی و ترک گرائی و کرد گرائی در خاور میانه پس از شکست های پی در پی ایدئولوژیکی و فروپاشی هویتّهای دینی یکی از مهمترین مسائل منطقه ماست .

بخش عمده ای از جنگهای هزاره سوم بر محور نژاد پرستی در کل جهان در حال شکل گیری هستند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معارف شما غیر عملی است !

 

برخی از مخاطبان ما می گویند که حرفهای ما مطلقاً مقرون به اجرا نیست و مشتی شعارهای مطلق گرا و آرمانی است  و اصلاً بدرد زندگی امروز نمی خورد و از بنیاد گرائی طالبان هم بدتر است .

پاسخ ما : یکی می گفت آدم اگر بخواهد بر اساس قرآن دین داری و مسلمانی کند بهتر است خودش را بکشد چون مطلقاً محال است . ولی واقعیت اینست همانطور که خود قرآن هم می گوید این کتاب فقط موجب هدایت مؤمنان است و اتفاقاً کافران را گمراه تر می سازد و منافقان را هم رسوا می کند . حالا حرفهای ما هم نمی تواند بر حق تر و بهتر از قرآن باشد زیرا هر چه  که فهمیده ایم از قرآن بوده است و سعی می کنیم که قرآن به زبان فارسی و امروزی ترجمه کنیم همین و بس . مخاطب حرفهای ما همه طبقات مردم اعم از کافر و مؤمن و منافق هستند و لذا اثر  این حرفها هم به درجه ای همانست که دربارۀ قرآن نقل کردیم . و این همان رشد و هدایت است زیرا هر کسی آنچنان تر می شود و سریعتر به غایت خودش میرسد حتّی کافران هم به غایت کفر خود رسیده و لذا امکان توبه می یابند تا آدمی به انتهای کفر خود نرسد از آن دل نمی کند الّا عاقلان که اهل عبرت هستند و لازم نیست که حتّی در چاهی  سقوط کنند تا نتیجه آنرا درک و باور نمایند . هر حقیقتی بهمان میزان که هدایت کننده است گمراه کننده نیز هست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

درفش کاویانی : منجی عالم بشریّت !؟

 

این روزها در کشورمان از داخل و خارج شاهد جوانانی میهن پرست هستیم که شعار « درفش کاویانی » می دهند و گوئی که این درفش افسانه ای می  تواند هویتی نجات بخش این بی هویتی های مرگبار باشد و ما را از بیگانگان برهاند و استقلال بخشد . بگذریم از اینکه اکثر این جوانان عملاً در راه تقلید از غرب جان می کنند و فقط در عالم خواب درفش کاویانی را ندا می دهند و .... و گوئی این درفش را هم آقای بوش حمل می کند تا به ایران برساند و .... و نژاد پاک آریائی را بحقش ملحق سازد .

و امّا بد نیست به یاد این عزیزان آوریم که درفش کاویانی همان لباس کار کاوه آهنگر است که بر علیه ضحاک شاه زمانه قیام نمود و لذا ربطی به مکتب اصالت شاهنشاهی ندارد که دشمن آن است .

و نکته دیگر اینکه دین حقه زرتشت  فقط در نهضت و حکمت مانی و مزدک بود که استمرار یافت و بخون کشیده شد و چند قرن در خفا زیست تا به نهضت علی (ع) پیوست و مکتب تشیع اصیل را پدید آورد که امروزه مائیم هر چند که از تشیع و حکمت علوی و مانوی فقط شعارش را میدهیم همانطور که از نهضت کاوه آهنگر هم  فقط درفش او را می شناسیم و راهش را فراموش کرده ایم . بهرحال راهش هر چه که باشد لیبرالیزم آمریکائی و کمونیزم روسی نمی تواند باشد که هر دو را آزمودیم و به پایش پوچ شدیم. آیا بهتر نیست بجای این شعارهای توخالی و کودکانه ای که آنهم از کاخ سفید بیرون می آید بیائیم و تکلیف وجدان و عقل و آدمیّت خود را با خود روشن کنیم و یکبار برای همیشه بخود بگوئیم که براستی آیا می خواهیم آدم باشیم یا نه . درفش کاویانی و نژاد پاک آریائی مشکلی  از ما را حل نمی کند . باور کنیم .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

من – تو – او

( زمینه ای در خداشناسی اجتماعی )

 

در کتاب « خود آموز تربیت عرفانی » برای نخستین بار در قلمرو عرفان و روانشناسی اجتماعی ، اساس یک خداشناسی جدیدی را در افکندیم که آنرا « خداشناسی اجتماعی » نامیدیم . فصل محوری این کتاب « من – تو – او » نام دارد که مثلث وجود را توصیف و تشریح می کند که هویت هر فرد بشری را بر مبنای روابطش با دیگران آشکار می سازد . این هویت که همان اوئیت است فقط هم امری مربوط به قلمرو عرفا نیست بلکه شامل حال هر هویتی در هر فردی می باشد که بر اساس معرفت نفس شکوفا و خلاق می گردد .

هر چند که در این کتاب اساساً از منظر زناشوئی و رابطه آدم – حوائی به امر هویت پرداخته شده ولی قانونی جهانشمول است که شامل حال هر رابطه ای می شود و معنای وجود انسان را فقط منوط به رابطه با دیگری می داند که این دیگری برای هر فردی بسیارند : فرزندان ، والدین ، همسر ، دوست ، معلم ، امام و نهایتاً کل  جامعه بشری و کل جهان هستی . طرف مقابل همواره یک « تو » است در مقابل و رابطه با من . در اینجا « او » فقط یک معنا و ماهیت نیست بلکه در آن واحد برای هر رابطه من – توئی یک اوی معینی وجود دارد .

کتاب مذکور یک مکاشفه عظیم در قلمرو فرهنگ بمعنای وسیع کلمه است که کل معنویت و مذهب و تمدن و تاریخ را در بر می گیرد . در این کتاب دهها دکترین فرعی از بطن مثلث مذکور پدید آمده که هر یک به تنهائی  مستحق یک رساله حجیم است . متأسفانه اشتغال وسیع و بسیار متنوع این جانب در عرصه مسئولیتهای مبرم مجال پرداخت عمیق تر و جامعتر این نظریه را نداده است . امیدوارم دیگران به آن بپردازند هر چند که این دیگران بعید است که از میان ایرانیان و مسلمانان باشند زیرا پای چراغ تاریک است .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ساختار زندگی فردی

 

اگر زندگی هر فرد بشری را همچون یک ساختمان در نظر آوریم دارای یک زیر بنا و استخوان بندی و ستونها و سفت کاری است که معمولاً از دیدها پنهان می باشد و یک رو بنا و تزئین و نرمکاری و دکوراسیون است که در معرض دید می باشد : زیر بنا و روبنا: پنهان و آشکار : باطن و ظاهر !

نگاه مادی ، وضعیت اقتصادی فرد را زیر بنای زندگی او می داند و فرهنگ و معنویات فرد را هم نتیجه طبیعی برخاسته از شرایط معیشتی و تولیدی و مصرفی  او تفسیر می کند که توجیه کنندۀ زیر بنا و در خدمت آن می باشد . فقط فلسفه ماتریالیستی دارای چنین اعتقادی نیست بلکه این نگرش با توجیهات متفاوتی شامل حال همه انسانهای دنیا پرست و ظاهر بین  است . واقعیت زندگی افراد دنیا پرست هم جز این نیست در واقع فلسفه ماتریالیستی یا کاپیتالیستی بیانگر واقعیت زندگی بانیانش می باشد . کل زندگی معنوی و مذهبی و عاطفی و علمی انسان دنیا پرست فقط رنگ لعاب هویت اقتصادی اوست و توجیه گر و خادم این وضع می باشد . پس این نگرش و باور در جای خودش کاملاً درست است ولی شامل حال انسانهای واقعاً معنوی و مؤمنان اهل آخرت و معرفت نمی شود . این انگشت شماران از قلمرو توجیه اقتصادی و ماتریالیستی خارج هستند و ساختار اقتصادی و معیشتی این گروه از نگاه دنیا پرستان  بسیار بی بنیاد و مخاطره آمیز می آید و اصولاً ساختاری ندارند که به چشم آید زیرا ساختار حیات دنیوی آنها هم در باطن آنها قرار دارد و نامرئی  است زیرا آنان از دست مردمان رزق نمی برند بلکه از نزد خدا روزی می خورند که دستی نامرئی می باشد و از سمتی نامرئی می آید . ساختار زندگی فرد بشری یا در درون اوست و یا در بیرون . ساختار بیرونی همواره بازیچه شرایط و اوضاع متفاوت و در خطر است و نهایتاً با مرگش فرو می پاشد . فقط ساختار درونی است که مصون است و تحت اراده فرد است و این ساختار را با خود بهمراه می برد که همان توشه آخرت است . آنکه ساختمان زندگیش در بیرون است و زیر بنایش در دنیاست با مرگش زندگی ای ندارد و بی خانمان می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انواع و مراحل دین گرائی

 

 

گرایش بشر به دین و ارزشهای اخلاقی سه مرحله کلی دارد که دارای سه انگیزه است : گریز از عذاب و خروج از دوزخ – میل به آرامش و عزّت برتر و شوق بهشت – شوق معرفت و عشق به حقیقت و ورود به رضوان و مقام بی نیازی . اکثر مردم در همان مرحله اول متوقف می شوند و پس از رفع عذاب دوباره از دین روی بر می گردانند . گروهی دیگر پس از خروج از دوزخ باز هم تلاش می کنند تا به بهشت آرامش و عزّت برسند و در آنجا متوقف می شوند . فقط انگشت شماری بهشت را هم رها می  کنند و بسوی حقیقت وجود حرکت می  کنند که راه معرفت نفس و حکمت اسرار حقیقت و تقرب الی الله می باشد .

دین بمعنای راه و حرکت در این راه است و توقف در این راه در هر مرحله ای موجب حفظ ابدی آن مقام از راه نیست . توقف در این راه موجب خروج و گمراهی است . حتیّ توقف در بهشت عافیت هم بزودی از خاصیت تهی می شود و آرام و قرار از دست می رود و دوباره حرص دنیا پدید آمده و عذابها آغاز می شود و دوزخ رخ می نماید .

فقط کسی که دین را برای ارزشهای آن طلب می کند به راه ادامه می دهد و رشد می کند . استفاده ابزاری از دین بقصد نجات از عذاب و رسیدن به بهشت دنیوی هرگز موجب تغییر و تحولی در نفس بشر نمی شود و نفس را تزکیه و تعالی نمی بخشد و بلکه موجب پروار شدن نفس و رشد کبر و حرص و حسد و قحطی و شرارت است . آنکه دین را برای رونق دنیا می خواهد دچار نفاق می شود مگر آنکه پس از رفع عذابهایش تغییر نیّت دهد و واقعاً ارزشهای انسانی را طلب کند و متدین شود یعنی رهروئی ابدی .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق شمشیر است

 

عاشق یک خود – زن حرفه ای است که بایستی او را اسوۀ مالیخولیائی دانست که امروزه به مرض « مازوخیزم » ( خود آزاری ) معروف است همانطور که معشوق هم اسوۀ مرض « سادیسم » ( دگر – آزاری ) است یعنی عاشق آزاری . این آزار تا سر حد خودکشی ادامه می یابد در عاشق و تا سرحد عاشق کشی در معشوق .

ولی اگر از بالا بنگریم شمشیری در میان است نه بدست عاشق و نه بدست معشوق بلکه بدست اوست یعنی بدست حضرت عشق . که البّته لحظه ای این شمشیر را بدست عاشق می دهد تا بر خود زند و لحظه ای هم بدست معشوق می سپارد تا بر عاشقش زند . اینست که عاشق همواره شهید واقعه است .

و معشوق تا عاشق را از پا در نیاورد بخود نمی آید . آنگاه که بخود آمد به خود زنی می پردازد و از خودش انتقام می ستاند .

این ماجرای عشق کور و عامیانه است . و امّا عشق مؤمنانه و عارفانه هر چند که در مراحل نخست از قاعده عشق عامیانه پیروی می کند ولی بخود آمده و بیدار می شود . سخن کوتاه که عشق  اما نهایتاً بر خود می زند و خود را از پا در می آورد و خلق را به عزایش می نشاند . اینجاست که بناگاه افراد و یا جوامعی را می بینیم که به شقاوت و فسق و خیانت خود افتخار می کنند و عشق را بزرگترین فریب می نامند .این نیز انتقام و خودکشی خلق است . عشق ، شمشیر است آنهم با دو سر یک سرش بر خود زند آن یک ، دگر .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان و قرآن

 

در قرآن بوضوح از عارفان سخن رفته است و آن « اصحاب اعراف » هستند که بر صراط المستقیم فراسو و بین بهشت و دوزخ در حرکت بسوی پروردگارند و لذا مقامی ورای خیر و شر دارند که همان مقام توحید است و لذا سخنان عارفان در آن واحد از منظر ثنویت دارای دو مفهوم کاملاً متضاد است و این همان معنای وحدت اضداد در حکمت عرفانی می باشد . علاوه بر این در چندین آیات خداوند مؤمنان را دعوت به تفکر در نفس خودشان نموده و خواندن کتاب نفس را مطرح می کند که همان خود شناسی می باشد . بنابراین برخی شک و شبهه دربارۀ عرفان که گوئی امری خارج از دین و قرآن و اسلام است بی معناست . و اصلاً حقیقت « امّ الکتاب » در قرآن  چیزی جز کتاب معرفت نفس نیست که اصل و اساس اسرار و حکمت های قرآنی می باشد و لذا خداوند فقط حاملان و خوانندگان این کتاب ( ام الکتاب ) را لایق تأویل آیات قرآنی می داند . زیرا قرآن هم چیزی جز محصول قرائت محمد ( ص) از نفس خودش نیست و تماماً حاصل( اقرأ...)می باشد . بنابراین فقط عارفان قاریان حقیقی قرآن هستند و اسرارش را می یابند و همچون امامان ( اصحاب اعراف ) لایق تأویل قرآن می باشند و به مثابه قرآن ناطق هستند . به همین دلیل بسیاری از عارفان بزرگ ما اصلاً سواد نداشتند و قرآن را ناخوانده می دانستند . همانطور که پیامبر اسلام نیز فرموده که « فقط رهروان خودشناسی به حقایق دین من می رسند ...» و حقایق دین محمد همان قرآن است . قرآن همان حدیث نفس پیامبر است و چون بشریت از نفس واحد است لذا قرآن حدیث نفس بشریت است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معرفت و ارادت

 

معارف و حکمت نظری بدون ارادت و اطاعت از منبع معرفت ( معلم عرفانی ) در طول تاریخ یکی از مهمترین مجاری پیدایش دجّالیت و لطیف ترین نفاق ها بوده و فتنه های عظیم پدید آورده است . ارسطو در یونان باستان که از امر  پیرش افلاطون سرباز زد و با او به عداوت رسید یکی  از مشهورترین این نمونه می باشد که غول جهانخواری چون اسکندر پرورد و منبع مادیگری و الحاد تمدن غرب است . ولی در جهان اسلام نمونه ای کاملتر از عمرعاص نداریم که در اطراف اصحاب صفه و معارف علوی به کسب حکمت و عرفان نظری پرداخت و مبدّل به نخستین دجّال بزرگ تاریخ اسلام شد . از این نمونه ها در تاریخ ملل و مذاهب بسیارند . درک این راز از اهمّ امور در عرصه معرفت می باشد و علوم و هنرها را نیز شامل می شود . ما امروزه نیز شاهدیم که همه فتنه های بزرگ زیر سر این عالمان و فلاسفه بی عمل و منافق است که بانی علم « بغی » هستند که علوم و معارف گمراه کننده اند . همانطور که قرآن هم علناً تزکیه را مقدم بر علم دانسته است .

این بدان دلیل است  که ذهن آدمی به معارف توحیدی و حکمت متعالی مسلح شده ولی دلش کور و ظلمانی و در احاطه شیاطین است . زیرا آنچه که دل انسان را بعنوان کانون اراده اش تربیت و عارف می نماید همانا اطاعت از منبع معرفت است و ارادت به یک معلم روحانی در همه عرصه زندگانی . این شقاق و نفاق بین دل و ذهن منشأ دجاّلیت است . و کل تمدن مادی و مدرن ما محصول همین واقعه می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه یعنی چه ؟

 

« فلسفه » یک لفظ یونانی است متشکل از فیلو و سوفیا . که فیلو به معنای عطش و عشق و شوق است و سوفیا به معنای خرد و حکمت و حقیقت و راز می باشد . بنابراین فیلوسوفیا یعنی عشق به حقیقت و عطش راز دانی و شوق به اسرار وجود . پس  فیلسوف یعنی عاشق حقیقت و راز . در یونان باستان انگشت شماری هم بودند که سوفیست نامیده می شدند که مقامی برتر از فیلسوف محسوب می شدند . سوفیست یعنی کسی که به حقیقت رسیده و خود مظهری از حقیقت باشد . لفظ صوفی در جهان اسلامی همان معرب شدۀ سوفیست است . یکی از مشهورترین سوفیست های یونان باستان سقراط است . در واقع مرید یک سوفیست را فیلسوف می نامیدند مثل افلاطون که مرید سقراط بود .مترادف واقعی این مفاهیم در جهان اسلام بدینگونه است : سوفیست یعنی حکیم ، سوفیا یعنی حکمت . ولی فیلسوف کسی است که در ارادت و تربیت یک حکیم بسر می برد و بسوی حکمت می رود و در واقع سالک وادی حقیقت است . ولی کسانی که از طریق مدرسه و استاد و تحقیق ، دربارۀ حکیمان مطالعه می کنند نه حکیم هستند نه فیلسوف . یعنی نه اهل حق هستند و نه سالک وادی حقیقت . اینان دربارۀ حقیقت واهل حق جستجو و تحقیق می  کنند . فی المثل کسانی چون حلاّج و بایزید و شمس را باید حیکم یا سوفیست نامید و کسانی چون بوعلی سینا و مولانا و ابن عربی و ملاصدرا را هم فیلسوفانی بزرگ خواند . البّته گاه برخی از این فلاسفه خود نهایتاً به حکمت نائل آمده اند مثل مولوی . بنابراین واضح است  که آثار این بزرگان را نمی توان حکمت خواند بلکه فلسفه است یعنی جستجو دربارۀ حکمت است . همانطور که « دربارۀ » چیزی  بکلی متفاوت از خود آن چیز است . این همان فرق اسم و مسمّی  می باشد . از طریق فلسفه حداکثر می توان به مقام طلب و عشق به حکمت نائل آمده و به جستجوی حکیمی پرداخت .جهت رسیدن به حکمت . این همان جستجوی امام است . فلسفه ای که به امام نرسد فلسفه نیست بلکه سفسطه است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرزندان ناهنجار ازدواج فامیلی

 

یکی از ادعاهای غیر علمی و غیر واقعی پزشکی مدرن اینست که بسیاری از فرزندان ناقص جسمی یا روانی در بدو تولد حاصل ازدواجهای فامیلی هستند . در صورتیکه دربارۀ موارد بسیار فراوانتری که مشمول این ضایعه نیستند هیچ پاسخی ندارد . بنابراین این ادعا هیچ  حقانیت علمی ندارد و حاصل یک نگرش بسیار سطحی است .

آری بسیاری  از کودکان ناقص الخلقه جسمی یا ذهنی حاصل ازدواجهای درون نژادی هستند و امّا بسیاری از کودکان نابغه علمی و دینی هم حاصل چنین ازدواجهائی بوده اند . این یک معضله فرهنگی است و نه ژنتیکی . افراد و خانواده های شدیداً نژاد پرست مسلماً در ازدواجهائی فامیلی دچار نژاد پرستی دو صد چندان می شوند و این احساس و نگرش است که قداست نژاد را بصورت فرزندان رنجور بر سرشان می شکند تا آنان را بخود آورد چرا که غایت نژاد پرستی در پرستش فرزندان خودنمائی می کند که معلول غایت خود پرستی و دنیا پرستی و کفر می باشد . و این یک عذاب الهی است که بصورت قوانین فطری در بشر واکنش نشان می دهد.

ولی در نقطه مقابل اگر در ازدواجهای فامیلی ، زن و شوهر دارای ایمان و معرفت و تزکیه و تقوا باشند و با خود پرستی که در نژاد پرستی آشکار می شود جهاد کنند بهترین فرزندان پدید می آیند که معروفترین نمونه تاریخی این امر ازدواج علی و فاطمه و فرزندان آنها هستند .

بنابراین ازدواج فامیلی بخودی خود هیچ کراهت و گناهی ندارد ولی آنچه که گناه و عین کفر است نژاد پرستی می باشد . با مبارزه با فکر و فرهنگ نژاد پرستی و خانواه پرستی جلوی تولد فرزندان مفلوج را بگیریم . نژاد پرستی چه ملّی باشد و چه مذهبی یکسان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه ادعا

 

هر انسانی صاحب ادعائی است و بواسطه همان ادعا زندگی می کند و شناخته می شود .

ادعای هر کسی همان دعای اوست در نزد کسی و یا کسانی . ولی آیا کسی هم از نزد خودش و برای خودش دعا و ادعائی می کند ؟ چنین موارد و انسانهائی بسیار اندکند . ادعای اکثر انسانها عاریه ای  است . از نزد دیگران به آنان القاء شده و نیز برای دیگران است . در واقع اکثر انسانها ظرف تحقق ادعای دیگرانند . بندرت کسی شهامت ادعائی از نزد خودش و برای خودش را دارد چرا که اصلاً خودی ندارد . خودیت او نیز عاریه ای است . قرضی و نذری و فرضی است . و اینست که انسان به بهانه ای هیچ و  پوچ می شود و از دیگران کینه می کند و احساس خیانت دارد .

دعویها و دعاها و ادعاهای ما از جانب والدین و جامعه و حکومت ها و تبلیغات و امثالهم می باشد . در واقع پیامبران خدا آمده اند تا ادعاهای راستین و بر حقّ  را به بشر تلقین و تعلیم دهند. ادعاهائی که نیاز ذاتی خود بشر باشد و نهایتاً به بشر خودیت و هویت ذاتی اعطا نماید و هستی انسانی بخشد .

به همین دلیل خداوندمی فرماید که به نزد رسولان و مؤمنان بروید تا برای شما دعا کنند . یعنی ادعا کردن را به شما بیاموزند تا بدانید که چه چیزی بخواهید زیرانمی دانید که چه بخواهید . بسیار اندکند انسانهائی که براستی و به یقین می دانند که چه می خواهند و منظورشان از زندگی چیست . و مابقی هم فقط بازی می کنند : ادعا بازی ! بازی با ادعاهای دیگران . خداوند بما می گوید که فقط او را دعا کنیم : ادعونی ! ( مرا بخواهید ) .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بحران باورمندی

 

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر بحران باور نامید . و آنچه که بحران هویت واخلاق و مذهب نامیده می شود چیزی جز به مهلکه افتادن قدرت باورمندی بشر نیست . و بی تردید هسته مرکزی باور در بشر همانا عقل اوست . پس در واقع این همان بحران عقلانیت است بر خلاف آنچه که عصر جدید را عصر خرد گرائی نامیده اند . این خرد گرائی نیست بلکه علم پرستی آنهم در جنبه تکنولوژی است یعنی فن باوری در نقطه مقابل عقل باوری . بشر مدرن ایمانش را به عقل خود از دست داده است . بحران اخلاق هم معلولی  از بحران عقلانیت است زیرا ارزشهای اخلاقی و دینی محصولی از تعقل هستند زیرا آنچه که بین خیر و شر تشخیص میدهد نه علم بلکه عقل است . و متأسفانه حتّی علمای اخلاقی و مذهبی هم اکثراً علم گرائی را همان عقلانیت پنداشته اند .

بحران هویت و اخلاق و مذهب پا به پای بحران محبت در حال رشد است زیرا محبت نیز محصولی از معنویت و اخلاق است همانطور که بقول قرآن کریم دین محصولی از عقلانیت است و فقط عاقلان به دین راه می یابند . و در حدیث معراج از حضرت رسول اکرم ( ص) ، دین و محبت دو شعاع از نور عقل می باشند و آنکه عقل ندارد نه دین دارد و نه محبت می داند . دانش فنی توانسته است بواسطه تبلیغات امپریالیستی بجای عقل بر بشر تحمیل گردد و بشر مدرن را بنده صاحبان تکنولوژی کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خرابات مغان

 

« خرابات » یکی از اصلاحات عرفا و شعرای صوفی منش است که با لفظ « مغان » در اشعار حافظ به اوج تجلّی معنا رسیده است . حکیم و صوفی مذهب زرتشت را « مغ » می گفتند مترادف با « پیر » یا امام در عرفان اسلامی و مترادف با سوفیست در حکم یونان باستان و « برهمن » در مذهب هندو  و تائو در چین .

مغ انسانی است که در آخرالزمان تاریخ و قیامت هستی بسر می برد و به زعم قرآن یک انسان اهل آخرت است یعنی دنیای خود را ویران نموده ولی هنوز در این دنیا باقی است و مجبور است تا در این خرابات زندگی کند  همچون جغدی بر ویرانه ای . همانطور که همه اشعار حافظ بیانگر ناله های جغد در ویرانه دنیاست . و امّا بقول حافظ نور خدا هم در این خرابات آشکار می شود و اینست که مغان را جادوگر هم نامیده اند زیرا اعمال خارق العاده و کرامات حیرت آوری داشته اند و محل تجلّی نور خدا بوده اند .

خرابات اساساً یک واقعه معنوی و باطنی ویژه خود مغ یا صوفی است که در قلمرو خودشناسی هیچ خودی از خود بر جای نگذاشته و خود را بر سر خود شکسته است و اینک در خرابات وجود تک و تنها بر جای مانده است . و امّا امروزه در عصر آخرالزمان این یک واقعیت عمومی و جهانی است هم به لحاظ معنا و هم ماده . زیرا دوران جنگها و ویرانگریها و پوچی ها و خود – براندازی است به جبر و جهل و جنون . عارفان پیشگامان تاریخ بوده و زودتر از مابقی بشریت به این خرابات رسیدند و آنرا پیشگوئی کردند و اینک کل بشریت بر آستانه این خرابات است که بواسطه معرفت می تواند نور خدا را ببیند . نشریه ما هم به لحاظی شرح خرابات است .

امروز همه اهل خراباتیم ودنیا خرابات است : خراب آباد !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

منشأ قدرت و اراده

 

بمیزانی که انسان خودش را علت سرنوشت و همه خوشبختی و بدبختی اش می داند مشغول تغذیه کردن کانون اراده و هویت خویش است . در واقع احساس خطا و گناه   نمودن همان قلمرو اراده است و استقلال و آزادی فکر و اختیار عمل را پدید می آورد . و این امر در یک کلام همان اندیشه دینی است که معلول خویشتن داری و تقوا می باشد .

آنان که تقوا را مانع آزادی عمل و اختیا رو قدرت اراده می پندارند بسیاری غافل و جاهلند و گوئی درک نمی کنند که این نوع آزادی عمر بس کوتاه دارد و فقط در عرصه اعمال جزئی و بازیگریها به کار می آید و در انتخاب های بزرگ و سرنوشت ساز تسلیم جبرهای محیط می شوند و از خود هیچ اختیاری ندارند . راه دین در یک کلام راه علت خویش شدن است و نهایتاً به خود رسیدن و دارای هویتی یگانه و مستقل و مختار گشتن . در حالیکه بی تقوائی و آزادی بی قید و شرط بتدریج قدرت اراده و انتخاب فرد را تحلیل می دهد و برده صاحبان قدرت و جبرهای زمانه می سازد و حتّی اراده حیوانی را هم زائل می سازد . این نوع نگرش و روش نهایتاً معتقد به جبر زمانه و سرنوشت شده و برده جباّران می گردد و جبر پرست می شود که بقول پیامبر اسلام «اهل جبر اهل دوزخند » .

آنکه اراده اش را تحت فرمان عقل و فطرت دینی می گیرد آنرا تقویت می کند . اراده در عرصه بی دینی و لاابالیگری نابود می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز جمال

 

خلقت جهان چیزی  جز جمالی شدن کمال خدا نیست در بی نهایت صورت و درجه. و اگر انسان یک حیوان عاشق و جمال پرست است بدان معناست  که ذاتاً حضور خدا را در موجودات درک می کند . لذا آدمی عاشق  بر چیزی نمی شود الّا اینکه عاشق بر خداست و اینست که سرنوشت هر انسانی در عشق رقم می خورد و عشق به مثابۀ الهی ترین واکنش بشر نسبت به جهان است . ولی عشق عرصه تراژدی انسان نیز هست زیرا از مخلوقی ( معشوقی ) انتظار خالق را دارد و این انتظاری  عبث می نماید .

فقط عشق به یک انسان دیگر عشقی واقعی است و مابقی هوس و حرص است زیرا آدمی از صورت خدا صورت  پذیرفته است . ولی تضادی که در عشق به جمال معشوق وجود دارد حاصل فقدان کمال الهی در معشوق است و لذا معشوق نمی تواند حق عشق را درک و تصدیق کند و تراژدی اینجاست . درست است که صورت معشوق به مثابۀ کمال صورت خدا نیست ولی  همانقدر که هست بایستی حاصل همانقدر راز کمال خدا هم باشد ولی گوئی که نیست وبلکه هر چه که عشق عاشق به جمال معشوق شدیدتر باشد سیرت معشوق دچار ظهور و بروز منفی تر می شود و این تناقض عرصه بروز ناکامی و خیانت و جنون در عشق است زیرا عاشق بناگاه در می یابد که مجذوب موجودی دیو سیرت و دشمن خود شده است . واقعیت اینست که معشوق نهایتاً عشق عاشق را انکار و عداوت می کند یعنی عشق او به جمال خویش را . و بدینگونه است که نهایتاً زشت ترین صورت از اعماق جمال معشوق آشکار می شود و چون گرگی خونخوار به عاشق حمله ور می گردد . عشق جمالی در آن واحد بر حق ترین و ناحق ترین واقعه در کارگاه خقلت است و در طول تاریخ بشر انگشت شماری معشوق بوده اند که کمالشان در حد جمالشان بوده و لایق عشق بوده اند و آن برخی مردان و زنان مخلص بوده اند که تحت عنوان انبیاء و اولیاء مشهورند که کمال این یگانگی عشق سیرت و صورت هم در اسلام رخ نموده و اسلام را مذهب جمال پرستی نموده است و لذا فقط در اسلام است که بر جمال پیامبرش صلوات فرستاده می شود و این صلوات به مثابه کمال عبودیت است .

در حقیقت خداوند عشق را به بنی آدم می چشاند و سپس  می گوید : اگر میخواهی براستی لایق عشق باشی پس به اخلاق و کمال من مسلح و خلق شو ! در واقع خداوند از صورت خود به انسان بخشیده و سپس به او امر می  کند که به یاری روحش ، سیرت خود را به دست خودش بیافریند و این همان امررشد و هویت و کمال بشر است . در واقع عشق جمالی فقط و فقط بایستی برانگیزانندۀ عشق به کمال باشد و جز این پیام و مقصودی ندارد . بنایراین شکست بشر در عشق جمالی بایستی سر آغاز تلاش او و عشق او به کمال و تعالی معنوی و طهارت و زیباسازی نفس باشد . چون سیرت بشر ناپاک و زشت و خام است عشق جمالی هم محکوم به ناکامی و تراژدی است . بنابراین حق عشق جمالی چیزی جز بیداری وجدان و حرکت بسوی اخلاق الله نیست و در غیر اینصورت حق عشق ضایع شده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ممکن و محال

 

مسئله « امکان و ضرورت » یکی از محوری ترین مباحث فلسفه بوده و در عرصه فرهنگ عامه هم از مسائل اساسی ذهن است که همه غریزتاً به آن می اندیشند . مسئله اینست که هر امری که ضروری باشد ممکن هم هست و نیز هر امری که ممکن باشد در قلمرو ضرورت قرار دارد . تصدیق کنندگان و منکران این ادعا دو گروه متفاوت از فلاسفه را پدید آورده و نیز دو جماعت متفاوت از بشر را . حامیان این باور در جرگه مؤمنان هستند و منکرانش هم در جرگه کافران قرار دارند . زیرا آن حلقه ای که ضرروت را به امکان میرساند یک قدرت خلاقۀ فوق علیّتی است . میزان باور به این همان میزان  ایمان است . و لذا مؤمنان در عرصه تبدیل  یک ضرورت به امکان ، صبورند و دست به تلاشهای مذبوحانه و ظالمانه نمی زنند ، چون ممکن کننده را خدا می دانند ولی کافران معتقدند که برای ممکن ساختن یک ضرورت بایستی امکانات مادی را پدید آورد و بدینگونه آنگاه که امکانات لازم پیدا شد آن نیاز بکلی از یاد می رود و اگر بظاهر تحقق یابد مطلقاً برآورنده آن ضرورت نیست . ولی مؤمنان روی بسوی منشأ امکان می کنند که خداست . زیرا امری غیر ممکن تر از بوجود آوردن از عدم نیست و کسی که خود را مخلوق خالق بداند هیچ ضرورتی را ناممکن نمی داند و وجود خود او دلیلی کافی بر این باور است . پس در واقع فقط آنچه که محال است همان محال است و هیچ امر محالی جز ایدۀ محال وجود ندارد . و  اتفاقاً ناممکن ترین ضرورتها به امکان نزدیکترند همانطور که ناممکن ترین موجودات یعنی خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر است .

 هر که به این ناممکن مطلق نزدیکتر باشد محال شکن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز نسیان بشری

 

« چرا بوجود آمده ام ، برای چه زندگی می کنم و به کجا می روم ....؟ »

این صورت مسئله کل حیات و هستی انسان است و بمیزانی که صورت  این مسئله بفراموشی می رود و آدمی به ورطه نسیان و غفلت ها و تاریکی می افتد و همه مسائل دیگر زندگیش بی معنا می گردد و این همان معنای گمشدگی می باشد . همه امراض ویژه ای که تحت عنوان اختلال حواس و حافظه تا سر حد جنون در بشر عارض می گردد معلول این نسیان عظیم است . این همان خود – فراموشی می باشد . که وجود را عرصه تسخیر اجنه و شیاطین می کند و رنجور می سازد .

آدمی ممکن است هرگز به هیچ پاسخی ذهنی یا عینی یا متافیزیکی دربارۀ این مسئله وجودی نرسد ولی به یاد داشتن آن موجب پیشگیری از همه امراض روانی و هویتی و عاطفی و مادی و معنوی می گردد و زیستن سیمائی زلال و ساده می یابد و آدمی در پیچ و خم مسائل جزئی زندگی گم و گور و دیوانه نمی شود .

این سئوال تنها مسئله ای است که روح انسان را هوشیار و حاضر می دارد و آدمی را مقیم در خویشتن نگه داشته و از بیگانه شدن در  امور جزئی مصون می کند . آدمی بمیزانی که این امّ المسائل وجود خود را همواره به یاد دارد بتدریج نگاهش به عرصه امور ماوراء طبیعی باز می شود و از درونش  کسی با وی سخن می گوید و بودن برای بودن را برایش تبدیل به امری مقدس می سازد . این سئوال اساسی همه معنویت و قداست وجود است . مذهب و عرفان محصول طبیعی این سئوال است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دکتر شریعتی و فاطمه (ع)

 

دکتر شریعتی بزرگترین کاشف تاریخ مذاهب و اسرار دین خدا در تاریخ معاصر جهان است از جمله کاشف زنان مؤمن در تاریخ و بویژه کاشف اوّلین و آخرین زن کامل یعنی هاجر(ع) و فاطمه(ع) . در تاریخ مکتوب ماهیّت هاجر و فاطمه در هیچ اثر و با هیچ قلمی همچون آثار و قلم شریعتی آشکار نشده است و گوئی که او برای نخستین بار این دو زن را که فاتح و خاتم امامت در تاریخ بشرند به بشریّت معرفی نمود. و گوئی که این دو زن را از نو آفریده و در اینجاست که براستی می توان گفت که مرکب قلم یک عالم مؤمن از خون هزار شهید برتر است زیرا خون شهیدان را زنده می کند و دوباره در رگهای خشکیده بشریّت جاری می سازد.

دکتر شریعتی فاطمه (ع) را چنان معرفی کرد که گوئی هرگز معرفی نشده بود همانطور که محمد (ص) و علی (ع) را چنان معرفی کرد که گوئی به تازگی پا به عرصه تاریخ نهاده اند . واین تولّد دوبارۀ اسلام و دین و امامت بود . او فکر دین را فقط احیاء  نکرد بلکه بانیان دین و جان دین را زنده ساخت . ما زنان قدیس و عارفه را همواره بواسطه مردانشان می شناسیم و در واقع جز نامی از آنان نمی دانیم . ولی شریعتی خود این زنان را بواسطه وجود خودشان معرفی کرد و این کاری بدیع بود و خط بطلانی بر مرد سالاری و زن ذلیلی حاکم بر مذهب و دین مبین اسلام کشید . و بدینگونه مردان خدا هم زلالتر شناخته می شوند زیرا زن و مرد آئینه عرفانی همدیگرند . ولی آیا براستی چگونه یک مرد آنهم از اینسوی تاریخ می تواند پرده ظلمت از سیمای زنانی در آنسوی تاریخ برکشد و حقشان را آشکار نماید ؟ این سیرۀ عارفان است که : هر که خود را شناخت همه را شناخت . او حتّی حضرت مریم (ع) را چنان شناخت که هیچ مسیحی هم تا این حد نشناخته بود . او مریم (ع) را بی هیچ تعارف همسر خدا نامید . چرا که وقتی خدا می تواند دوست داشته باشد می تواند همسر هم داشته باشد و نیز پسر و برادر و .... ولی البتّه همسر خدا بودن نه بمانند همسر بشر بودن است . و بدینگونه معنای « پسر خدا » را در مسیحیت که بر مسیح نهاده شده، تفسیری به حقّ و توحیدی نمود . و این همان سیر تجّلی امامت در جهان است بمعنای تجلّی خدا در بشر در انواع و مراتب ظهور تا ظهور امام آخرالزمان (ع).

قبلاً خاطر نشان کرده ایم که اصل امامت همانطور که از مصدر « امّ » بمعنای مادر است از وجود زنان عارف و مخلص جاری شده است همانطور که شجره نبوّت از مردان موّحد است . در  واقع باعث رسیدن ابراهیم (ع) به مقام امامت وجود و ایثار هاجر است که فرزند او نیز  امام است . همانطور که کل دین خدا با وجود فاطمه (ع) به کمال و ختم نبوت رسید و امامت را بطور دائم بر زمین جاری ساخت و به همین دلیل علی (ع) برای نخستین بار در تاریخ نام خودش را بر فرزندانش ننهاد بلکه حسن و حسین و زینب را « فرزندان فاطمه » می نامید و این از تعارف نبود بلکه از حقیقتی بود که آشکار شده بود . در واقع دین خدا با مرد ( آدم ) آغاز شد و با زن ( فاطمه ) کامل و جاودانه گشت . فاطمه (ع) بعنوان امّ الائمه نه بمعنای مادر امامان که بمعنای امام امامان و نور امامان و گوهره امامت امامان است و این همان معنای کوثر است . و کسی که این نور را داراست در همه می شناسد از جمله در زنان تاریخ . و شریعتی از حاملان نور امامت بود و با این نور بود که هاجر و مریم و فاطمه و زینب را شناخت نه بواسطه علم تاریخ و حدیث.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

طرح یک نامه و پاسخ

( انسان پاک و مؤمنی هستم )

 

با سلام – سالهاست که به بیماری پوستی بسیار عجیبی مبتلا شده و تاکنون هیچ درمانی نیافته ام . حدود سی سال دارم و تمام عمرم هیچ گناهی هم نکرده و مؤمن و پاک زیسته ام . اگر راست می گوئید مرا مداوا کنید . امیدوارم نگوئید که لابد حکمتی دارد و رازی در میان است و از این جور حرفهای فریبکارانه و ..... هر چه زودتر در انتظار جوابتان هستم .

 

پاسخ ما : آیا شما با همه پزشکان خودتان همینگونه برخورد کرده اید ؟ مسلماً خیر ! یعنی ظاهراً بسیار هم محترمانه حرف زده اید و تملق ها گفته اید و پولهای کلانی سلفیده اید و ...........

ولی چرا با ما اینگونه وقیحانه و طلبکارانه سخن می گوئید و طلب شفا هم می فرمائید ؟ علّت بی تردید آن است که درمان ما رایگان است .

و بعلاوه مدعی هستید که در تمام عمر مؤمن و پاک بوده و هیچ گناهی هم نفرموده اید . پس دم خروس را چه می کنید ؟ برخورد شما با ما نه بعنوان یک طبیب بلکه بعنوان یک بشری که هنوز نمی شناسیدش اینگونه کافرانه و مجرمانه و ناپاک و پلید است پس وای به مابقی اعمالتان . شمائی که به ما احساس نیاز می کنید اینقدر متکبر و کافرید تا چه رسد به رفتارتان با سائر آدمها . پس بدانید که غرق در گناهید که اصلاً احساس گناه نمی کنید زیرا انسان واقعاً مؤمن و پاک هزاران گناه در خود سراغ دارد .

پس لااقل از گناه فحاشی و بی ادبی های خودتان توبه کنید و سپس چند سال دیگری هم برای معالجه خود هزینه کنید و سپس تشریف بیاورید.

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز آخرالزمان ( فلسفه ابلیس )

 

« تاریخیگری » به آن فلسفه و نگرشی گویند که همه امور جهان و جهانیان را از منظر گذشته و علم و اخبار مربوط به آن درک و قضاوت می کند و لذا بر همین اساس برای حال و آینده خود برنامه ریزی می کند . و این همان مکتب جبر تاریخ و یا مشیّت تاریخی است . این یک باور و جهان بینی می باشد که می تواند هم مذهبی باشد هم علمی و هم اجتماعی و فلسفی . چنین باوری همواره وجود داشته است و بخش عمده ای از مردمان همواره اینگونه نگریسته اند . در عصر جدید فلسفه ای مثل مارکسیزم یا فرقه ای مثل صهیونیزم و علمی مثل ژنتیک و نظریه ای مثل داروینیزم از جمله نمونه های مشهور این نگرش می باشند . از چنین منظری هر چه که هست و رخ می دهد از گذشته می آید و اجتناب ناپذیر است . همه جبرها بنوعی جبر تاریخی هستند .

پر واضح است که از چنین نگاه و باوری انسان موجودی کاملاً مجبور و معذور است و ازهرمسئولیتی مبرا می باشد . و از آنجائیکه دین خدا آدمی را در هر شرایطی مسئول و متعهد می داند و لذا انسان را بواسطه اعمال و راه و روش خود مورد سئوال و اجر و جزا قرار می دهد پس تنها نگرش و مکتبی است که ضد تاریخیگری می باشد و در قرآن نیز در صدها آیه بوضوح درک می کنیم که تاریخیگری همان نگاه و باور کافران است که می خواهند خود را از مسئولیت راه و روش خود معاف نمایند بنابراین انبیای الهی نخستین و تنها انسانهائی در تاریخ بوده اند که برعلیه این نوع نگرش شوریده و انسان را از اسارت این باور رهانیده اند و مکتب اختیار و تعهد را بنا نهاده و لذا موتور محرک افراد و جوامع بشری بوده اند زیرا هر حرکت جدیدی به مثابه نبردی بر علیه تاریخ و تاریخیگری و جبر است . بنابراین کل زندگی هر فرد و جامعه ای چیزی جز تقابل و دیالکتیک جبر و اختیار نیست که همان رویاروئی دین و تاریخیگری می باشد که در نفس بشر جاریست . تاریخیگری به لحاظی به معنای تداوم خطی در مسیر گذشت زمان و بهمراه شرایط و موافق با همه مردمان است و رجعت گذران عمر به منظور ارضای هر چه بیشتر نیازها و غرایز . و این همان  معنای طبیعی پیشرفت است . ولی دین امر به باز ایستادن و حتّی دعوت به رجعت می کند و یا امر به جهش و پرواز به جلو . به روشهای گوناگون می خواهد جبر شرایط را که همان جبر تاریخ است در هم شکند و این همان در هم شکستن نظام طبیعی و غریزی بشر بر روی زمین نیز می باشد . زیرا تاریخیگری یک نوع فلسفه طبیعی و غریزی است و لذا فلسفه ای مثل مارکسیزم تماماً در ستایش غرایز بشری می باشد . تاریخیگری همان غریزه پرستی و طبیعت پرستی است و به زبان ساده تر همان تاریخ پرستی بمعنای تسلسل طبیعی گذشت زمان است . این همان جبر زمان است .

از این دیدگاه بهتر می توان مفهوم آخرالزمان را درک نمود به معنای به پایان رسیدن زمان و لذا به معنای جبری مرگ جبر زمان و تاریخیگری  است که تحت عنوان دین اسلام اعلان شده است که آستانه قیامت است . قیامت در اینجا بمعنای قیامت زمان و تاریخ است و نیز قیامت جبر و کفر بشر . به همین دلیل در این دوران همه نظامها و قراردادهای غریزی و تاریخی و سنت ها در هم می ریزد و حتّی قانونمندیهای کهن طبیعی نیز مختل می گردد و نیهیلیزم حاصل چنین فروپاشی و پایان عظیمی می باشد . در واقع آخرالزمان عرصه جبری اختیار انسان است : جبر اختیار یا اختیار جبری . از این دیدگاه بهتر می توان راز آزادی و آزادیخواهی بشر آخرالزمان را هم درک نمود که محور همه شعارها و آرزوها و نیازهای بشر مدرن است و نیز پیدایش آنارشیزم و تروریزم و انواع جنون و جنایات و ناهنجاریهای مدرن حاصل به پایان رسیدن جبر تاریخ است زیرا تاریخ در لحظات پایانی خود قرار دارد و در حال باز ایستادن کامل است و لذا اینهمه جمعیت در این ترمینال بهم رسیده اند که بمعنای محشر تاریخ است و صحرای محشر . اینها یوم الدین و عرصه حساب و کتاب است و هر کسی تک و  تنها شده و مجبور است که مختار باشد و از این اختیار راه گریزی نیست .

دین نیز تا قبل از این واقعه ، جبری بوده و دین تاریخی حاکم بوده است ولی در این عرصه دین تاریخی بکار نمی آید و دین از طریق تاریخ و سنت و وراثت به کسی نمیرسد بلکه از راه خود شناسی ممکن است . این همان مرگ دین و خدای تاریخی نیز می باشد که نیچه اعلانش نموده است . همه چیز در اکنون و هم اکنون است . همه چیز نقد و حی و حاضر است مخصوصاً خداوند . و این همان قیامت است . کل تاریخ گذشته و بطن انسانها در اینجا آشکار و جمع آمده و باز ایستاده است . اینجا سرزمین و زمان موعود است. اینجا اکنون است . دیگر نه دیروزی وجود دارد و نه فردائی . اینجا قلمرو آماده باش و هشدار است: اینست خبردار !

و امّا بهتر است خود « تاریخ » را یکبار دگر بعنوان ظهور زمان در انسان دریابیم . کل عالم هستی و موجوداتش در نیم نظری و به آنی به اراده کن فیکون خداوند پدید آمد . پس کل عالم هستی در زمان پدید نیامده است و لذا معنای تکامل در اندیشه بشری که تماماً تاریخیگری و زمانیّت است در حقیقت یک وهم است و واقعیت ندارد . یعنی تاریخ بعنوان گذشت زمان و جریانی که آغاز و وسط و پایانی دارد یک امر غیر واقعی می باشد . هر چیزی در بدو خلقت کامل بوده است . و اصلاً مفهوم آغاز و پایان یک مفهوم توهمی و خیالی است یعنی معنائی تحت عنوان « عمر » یک معنای برزخی و خلاف واقعیت است . در یک کلام هر آنچه که موجب فریب و جهل و غفلت و گمراهی و کفر بشر است حاصل این توهمی است که تاریخ نامیده می شود . همه مفاهیم حاصل از این پدیدۀ مجرد و ذهنی بشر فریبنده اند . و ظلمتی جز تاریخ نیست. تاریخ حاصل غفلت انسان از هستی خویش و معلول غیبت انسان از حضور خداست و قلمرو از خود بیگانگی بشر است .

« زمان » یکی از عناصر ذاتی وجود است مثل نور یا مکان . زمان یکی از صفات ذاتی پروردگار است مثل کرامت یا عظمت و قدرت و علم . ولی از همه صفات او ذاتی تر است و در واقع همان وجود محض و مطلق است . زمان همان جاودانگی  است . درحالیکه تاریخ که تجلّی و نمود زمان در ذهن انسان است تماماً معنای مرگ و تباهی و نیستی را بهمراه دارد و ضد حقیقت خویش می باشد . تاریخ همان ابلیسیت نفس بشر می باشد که همه حقایق و اسرارالهی را در ذهن و ادراک بشر وارونه می سازد و لذا همه ارزشها در بطن تاریخ واژگونه و گمراه کننده می باشند .

زمان ، همان جاودانگی وجود پروردگار است که ابلیس بشری شده است و به انسان احساس و ادراک نابودی می بخشد و همان است که اصلاً موجب هبوط و خروج آدم از بهشت بعنوان عرصه حضور پروردگار بوده است . تاریخ ظهور دوزخ است همانطور که جاودانگی که اصل زمان می باشد بهشت حضور است . پس تاریخ که همان ابلیس معانی می باشد آدمی را از حضور خدا غافل کرده است . و اینک دین خدا بواسطه رسولانش راه بازگشت به اصل جاودانگی و بی تاریخی است و دین همان رستن از اسارت ابلیس است . لذا ابلیس دشمنی جز انبیای الهی ندارد و دین خدا . و انبیای الهی دعوت به بازگشت از تاریخ نموده اند بواسطه معارف و اصول و آدابی که آورده اند . انبیای الهی آمده اند تا طومار تاریخ را بپیچند همانطور که کاملترین و آخرین آنها یعنی محمد ( ص) ، تاریخ را به عرصه پایان خود یعنی آخرالزمان رسانید . و چون کل دین انبیای الهی برای به پایان رسانیدن تاریخ و عمر ابلیس بود دین محمد هم موجب ختم نبوت و آغاز آخر الزمان شد . و لذا بقول علی (ع) رشته های بقای دنیا بریده شد . و رشته های بقای دنیا همان تاریخ است و آن رشته هائی که بشر را به تاریخ بسته و اسیر تاریخ و ابلیست نموده است.

حالا بهتر این سخن حیرت آور محمد ( ص) را درک و باور می کنیم که می فرمود « من زمان هستم ». محمد (ص) ظهور زمان بمعنای ابدیّت بود و با ظهورش تاریخ را که دجّال زمان و زمان دجّالی و ابلیست بود به پایان رسانید و آخرالزمان آغاز شد . در واقع ظهور زمان همان ظهور رضوان خداست و جمال رحمت و محبّت مطلق پروردگار . چون تاریخ به پایانش رسید لذا عمر تاریخی دین هم بسر آمد زیرا ابلیس تسلیم و مهار گردید . و لذا معرفت نفس بعنوان راه و روش خدا یابی در خود ممکن شد زیرا تنها علّت از خودبیگانگی انسان همان تاریخ بود . و اینست که دین آخر الزمان هم خود شناسی است و لاغیر . و محمد ( ص) بود که خودشناسی را ممکن نمود و اولّین فارغ التحصیل این مذهب نو در تاریخ هم علی ( ع) بود که خدا را در خود یافت و به چشم دید . زیرا آنچه که انسان را از اکنونیّت حضور خود غافل می نمود همانا تاریخ بود که بصورت دو موج گذشته گرائی و آینده پرستی موجب گریز انسان از « حال » بود . و اینک انسان می تواند خودش باشد و خود را بیابد و در خود بنشیند و خلیفه خدا گردد . این مقامی بود که محمد ( ص) برای بشر امکان پذیر ساخت .

و در آخرالزمان ، تاریخ به ترمینال خود رسیده و باز ایستاده و تمام ذخائر ابلیسی خود را آشکار و رسوا می سازد و این همان است که بصورت جهان صنعت و تکنولوژی می یابیم که همان ظهور دوزخ است که برای رهائی  از آن راهی جز پناه بردن به خود و خودشناسی نیست .

اگر ماهیّت تاریخ و راز آخرالزمان را نشناسیم دین اسلام و عرفان علوی و دوران خود را نشناخته ایم زیرا تنها تفاوت دین محمد ( ص) از سائر مذاهب در همین یک نکته است و بس . زیرا دین محمد ( ص) دین آخرالزمان است . و امام  زمان هم کسی است که به آخر زمان رسیده و از زمان خروج کرده است و فراسوی تاریخ قرار دارد . لذا بی درک  وجودش امکان بازگشت بخود و رهائی از دوزخ آخرالزمان نیست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه انتقاد

 

آدمی تا هنگامی که نسبت به کسی یا چیزی بی تفاوت است اصلاً به آن نه نظری مثبت دارد و نه منفی . و امّا اگر متوجّه چیزی باشد یا موافق و دوست است و یا مخالف و عدو . در حالت دوم در صورت ناتوانی سکوت می کند و در صورت توان بر علیه آن عمل می کند . ولی انتقاد کردن از آن کسانی است که موافق و دوست هستند . این انتقاد دو خاصیت دارد یکی اینکه معنا و علت این موافقت و دوستی روشن تر می شود و دیگر اینکه آن پدیدۀ مورد انتقاد به اصلاح و تکمیل خود می پردازد تا دوست داشتنی تر گردد . لذا عدم پذیرش انتقاد دو دلیل می تواند داشت : یا آن چیز محبوب مورد انتقاد اصلاً دارای حقّی نیست و براستی دوست داشتنی نیست و یا اینکه دربارۀ حقّ خود جاهل و غافل است . بنابراین انتقاد هم برای انتقاد کننده و هم برای انتقاد شونده امری واجب است زیرا موجب شناخت متقابل و تکامل هر دو در این رابطه می شود . دوستی را کامل و دشمنی را آشکار می کند . حقّ را بر حقّ تر و باطل را رسوا می سازد . لذا انتقاد در هر رابطه ای و بخصوص در روابط کلان اجتماعی و فرهنگی و سیاسی امری ضروری و خلاّق است و در رابطه ای که انتقاد یا انتقاد پذیری نیست خلاقیت و رشدی نیست. انتقاد موجب شکوفائی ، رشد و تکامل روابط بشری است . فقدان انتقاد نشانه نابودی رابطه است : رابطه زناشوئی ، دوستی ، سیاسی ، و دولت و ملّت . هر انقلاب و شورشی از بطن خفقان و سکوت و فقدان انتقاد رخ می نماید . خردمند کسی است که منتقد خود را دوست می دارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرق تظاهر و مکر

 

پیامبر اسلام (ص) می فرماید « در همه حال تظاهر به دین بهتر از تظاهر به کفر است » .

این تظاهر نه بقصد فریب دادن مردم که به قصد حرمت نهادن به مردم است و تلاشی برای آدم شدن . اگر همین تظاهر هم نباشد از نفس آدمی بطور طبیعی جز توحش و ابتذال صادر نمی شود زیرا نفس حیوانی بشر دارای حدود غریزی نیست و لذا توحش بشری بسیار هولناکتر از توحش حیوانات است . تظاهر به نیکی و ادب و حیا همان رعایت حدود آدمیت و حرمت و کرامت انسان است نه ریاکاری . این همان خویشتن داری و تقوا می باشد که بدون آن شیرازه امور می  گسلد . بی حیائی و توحش و افسار گسیختگی نفس ربطی به صداقت ندارد بلکه تقدیس وقاحت و شرارت است و تبدیل آن به فلسفه زندگی . آنانکه رعایت ادب را علیرغم نفس اماره ، همان ریاکاری می دانند در همین زندگی عواقبی فجیع دارند. تظاهر به نیکی و ادب حداقل آدمیت و مدنیّت است و همان است که بزرگتر ها به کودکان خود تلقین می کنند که اگر نکنند خانه تبدیل به طویله و دیوانه خانه می شود همانطور که بسیاری از خانه ها اینگونه اند که تحت عنوان تعلیم و تربیت علمی و مدرن (؟) توجیه می شود که گوئی بچه بایستی هر کاری که می خواهد بکند تا عقده ای نشود ؟!

تظاهر به دین به قصد تجسس و فتنه گری و مردم فریبی الّبته که امری پلید است و جای بحث ندارد . «آنکه ادب و حیا و حرمت را در شأن خود نمی داند در کلیۀ روابط خود شکست می خورد و نهایتاً به انواع عذابها دچار می شود تا جبراً نفس اماره خود را مهار کند . و این بدان معناست که آدمی آفریده شده است تا آدم شود یا به جبر و یا به اختیار. یا  از راه بهشت و یا از درب جهنّم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فرصتی برای وجود یافتن

 

زندگی لزوماً همان زنده بودن و وجود داشتن نیست بلکه فرصتی فوق العدمی است که بما داده شده تا وجود را بیابیم و موجودی ابدی شویم . حیات و هستی دنیوی ما یک وضعیت بینابینی و برزخی بین بود و نبود و مرگ و زندگی است . ما ریشه در عدم داریم و بسوی عدم می رویم الّا اینکه در این فرصت فوق عدمی بتوانیم نور زندگی جاوید و گوهره هستی را بیابیم که با مرگمان نمیریم و نابود نشویم .

زندگی نبردی برای هستی یابی است . نبردی بر علیه عدم تا ریشه عدم را از خود براندازیم و خود را به هستی مطلق و جاوید ملحق کنیم.

و امّا عدم ما و رگ و ریشه ها و عناصر عدم ما چیستند تا از خود برکنیم و از آن فاصله گیریم ؟ و نیز اینکه هستی چیست که بسوی آن حرکت کنیم و بدستش آوریم؟

هر آنچه که رفتنی است و به یقین می دانیم که با مرگمان از ما می رود مسلماً عوامل و حوزه های عدم ما هستند که باید از آن رها شویم : همه تعلقات مادی و معنوی و عاطفی و فکری و مالکیت ها و ریاست ها و داشته ها ! و امّا نور وجود و هستی محض چیست که بسویش رویم ؟ مسلماً وجود چیزی در بیرون از ما نیست و نباید هم باشد ولی آنچه که ما را از آن غافل نموده تعلقات عدمی ماست . تا از این تعلقات دل و دست و تن و جان نشوئیم آن نور را در خودمان نمی یابیم و آن  نور امکان ظهور نمی یابد و بدست ما نمی آید .

فهم و احساس ما از وجود و عدم کاملاً وارونه است . آنچه را که وجود می پنداریم در واقع صور عدم و عرصه نابودی ما هستند و به مرور زمان از دست ما می روند . و بالعکس آنچه را که نابودی می پنداریم همان هستی مطلق است مانند خدا که نور وجود و عین وجود و موجود مطلق است . عالم خاک و امیال خاکی ما صور عدم و عدم گرائی ذاتی ماست . تا به آن دل داریم اسیر عدم هستیم . حیات دنیوی ما عرصه امتحان و شناخت وجود است و وجود یابی .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انتخاب بین  دو کس

( کسی که دوستت میدارد و کسی که دوستش میداری )

 

هر انسانی در مرحله ای از کمال زندگیش به یک انتخاب کمرشکن می رسد که این انتخاب همان انتخاب بین حقّ و باطل است ، انتخاب بین خود و خدا . انتخاب بین کسی که دوستت می دارد ولی تو دوستش نمیداری و چه بسا از او بیزاری . و کسی که تو دوستش می داری ولی او دوستت نمی دارد و چه بسا از  تو بیزار است . انتخاب سرنوشت در قلمرو عاطفه که عمیقترین عرصه انتخابات است در صورت انتخاب بین این دو کس خودنمائی می کند . آیا حقّ انتخاب و انتخاب بر حقّ کدام است . طبعاً و غریزتاً و بر اساس امیال نفسانی و خود پرستانه ، آدمی بسوی کسی می رود که خودش او را دوست می دارد . و این همان حب نفس است و کفر یعنی همین . زیرا آن کسی را که تو دوست می داری ظرف منیت و بولهوسی و کفران و ضلالت توست و تو در او ، خودت را دوست می داری و لذا با انتخاب او نه تنها خودت را گمراه می کنی که موجب تباهی او نیز می شوی . ولی آنکسی را که تو دوست نمی داری ولی او دوستت می دارد ، سمت هدایت و تقوا و رشد توست و همچنین سمت عزّت توست سمت تعهد و جهاد تو بر علیه نفس خودت. بخصوص آنکه تو را دوست می دارد اهل ایمان و معرفت باشد که همو امام تو نیز هست و کمال تو اینست که تو هم به مقام دوستی با او برسی و دوستش بداری . یافتن کسی که متقابلاً همدیگر را دوست بدارید بخودی خود و طبعاً محال است و یک مقام معنوی حاصل تقوا و معرفت و جهاد اکبر است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاهی بر سیر روشنفکری دینی در جهان

 

بی مقدمه باید گفت پدران روشنفکری دینی در جهان همانا عرفا و حکیمان بوده اند . یعنی نخستین کسانی که دین را به قلمرو معرفت و عقلانیت و ادراک کشانیدند یعنی امور ماورای طبیعی را به طبیعت نفس خود آورده و تلاش کردند که آنرا طبیعی نمایند . اینان بانیان جریان خودی کردن خدا هستند . پیامبران حقایق ماوراء طبیعی را از آسمان به زمین آوردند و عارفان هم آنرا به قلمرو نفس بشری وارد کردند و انسانی نمودند . در واقع اینان بانیان مکتب اوما نیزم  بمعنای واقعی کلمه بودند که انسان را سالار جهان ساختند و مقام خلیفه اللهی بشر را بمیان آوردند و ادعا کردند . پس روشنفکری دینی محصولی از معرفت نفس بر مبنای مفاهیم ماورای طبیعی می باشد . لائوتزو در چین ، بودا در هند، مانی و مزدک در ایران باستان ، سقراط در یونان . و آنگاه پرچم داران اصلی این نهضت عرفای اسلامی بودند : حلاّج و بایزید و عین القضاة و مولوی و حافظ و خیام و تا به امروز . و در تاریخ معاصر کسانی چون نیچه ، اقبال لاهوری و دکتر شریعتی از مشهورترین پرچم داران این نهضت تاریخی می باشند .

روشنفکری دینی دو رسالت محوری داشته است : عقلانی کردن دین و به روز نمودن معرفت دینی . ولی در آغاز هزاره سوم در سراسر جهان و از جمله در کشور خودمان شاهد افول و رکود عظیمی در این نهضت هستیم گوئی جهان پسامدرن در انتظار ظهور موج جدید و بکری از این نهضت است . ولی در نقطه مقابل این رکود شاهد عامیانه شدن یا دموکراتیزه شدن روشنفکری دینی قرن بیستم هستیم که هم صورت خیر دارد که همان عمومی شدن این نهضت است و هم صورت شرّ که ابتذال و قشری گشتن مبنای این نهضت می باشد .

دو رسالت روشنفکری دینی موجب پیدایش دو امر بزرگ در طول تاریخ بوده که در عصر جدید به غایت رسیده است . عقلانی شدن دین موجب قداست زدائی از امور ماورای طبیعی شده و به روز شدن معرفت هم موجب سنت شکنی ها بوده است . بنابراین روشنفکری دینی را بایستی بستر اصلی مدرنیزم و رشد فرهنگ در جوامع دانست . که این امر نیز در آن واحد دو نتیجۀ خیر و شرّ داشته است بمانند خیر و شرّ مدرنیته .

روشنفکری دینی در طول تاریخ مهد پیدایش انسان کامل یا پیر و امام نیز بوده است به مثابۀ تجلّی خداوند در بشر. و این امری طبیعی است چرا که ذات روشنفکری دینی چیزی جز جستجوی ماورای طبیعه در طبیعت و خدا در بشر نبوده است . و این همان پدیدۀ رهبری فکری است که موجی برتر از رهبری صرفاً مذهبی می باشد . روشنفکری دینی اساساً نسل جوان و باسواد و تحصیل کرده را تحت رهبری خود قرار داده و هدایت نموده که این هدایت عموماً منجر به انقلابات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی گشته است و ساختار جوامع بشری را تغییر داده است . پدیده هائی همچون لیبرالیزم و دموکراسی و سوسیالیزم از محصولات ایدئولوژیکی روشنفکری دینی بوده است . روشنفکری دینی دارای هویتی انقلابی است زیرا برخاسته از خودشناسی می باشد و قلوب افراد و جوامع را متحول می کند درحالیکه روشنفکریهای غیر دینی و یا رهبران صرفاً مذهبی دارای این ماهیت انقلابی نمی باشند . شخصی همچون مارکس نیز نیمه اول عمرش از رهبران روشنفکری دینی و از مریدان هگل بود .  و خود هگل که منشأ چندین مکتب انقلابی بوده یکی از بزرگترین روشنفکران دینی تاریخ جدید جهان است . و اما بنظر میرسد که جنبه ای از روشنفکری دینی در طول تاریخ تا به امروز به سمت الحاد و انکار دین رفته است که کمونیزم و اگزیستانسیالیزم دو تا از مشهورترین ایدئولوژیهای الحادی خروج کرده از روشنفکری دینی می باشد که دو انحراف و انشعاب و آفت بزرگ در نهضت بزرگ روشنفکری دینی محسوب می شود که غایت این هر دو به نیهیلیزم ( پوچی گرائی ) انجامیده است . این پوچی گرائی در عین حال یکی از مراحل عبور و انتقالی معرفت از ماوراء طبیعت به طبیعت می باشد که برزخی هولناک در مسیر تاریخی و عرفانی این نهضت است که صرفاً مربوط به عصر جدید هم نیست و سابقه ای تاریخی در سراسر جهان دارد . مثلاً گذار برزخی بودا را شنیده ایم که اکثر عرفا پشت سر نهاده اند . این گذار در حکیمان بزرگی چون مولوی و خیام و حافظ هم درک می شود . ولی آنچه که خطرناک و مهلک است وجه عامیانه آن است که امروزه در سراسر جهان شاهدیم که انواع هیپی گریها نمونه ای از این واقعه محسوب می شدند که در کشور  خودمان نیز غوغا می  کند . در واقع بایستی روشنفکری دینی در کشورمان بعد از انقلاب را عرصه گذار برزخی و نیهیلیستی دانست که دامنگیر عالم و عامی و پیر و جوان می باشد . این برزخ بیان دیگری از آخرالزمان نیز تلقی می شود . آخرالزمان فرهنگی و هویتی و اعتقادی در جهان مدرن تماماً محصول گذار روشنفکری دینی از این برزخ است که بواسطه سواد عمومی و ارتباطات جهانی بسرعت هویتی جهانی یافته است و به مهلکه ای جهانی می ماند که جز با ظهور یک روشنفکردینی کامل و جهانی که زبان عرصه پسامدرنیزم جهانی باشد امکان نجات نیست همانطور که همواره چنین بوده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

یک حکایت عرفانی

( خسارتم بده تا بروم )

 

روزی از روزگارانی که در آن بسر می بریم دزد رندی که برای خود صاحب منصب و درآمدی نیز بود از فرط حرص دنیا و منصب و شهرت برتری به لباس ارادت عرفانی و حق جوئی به نزد عارفی آمد تا به اسرار و کلید گنجهای بزرگ دست یاید . عارف نیز از همان نخست به نیّت او واقف شد ولی با توکل به حقّ، ستّاری نمود و او را به مریدی و شاگردی خود پذیرفت تا شاید بخود آید و بیدار شود و طالب راه حقیقت و آدمیت گردد . آن دزد مرید دست از همه کارهای خود کشید تا هر چه سریعتر به راز آن گنج بزرگ برسد. و سالها عمرش را در نزد آن عارف سپری نمود . هیچ  از آنچه که در خیال خود داشت که نیافت بلکه تمام امکانات دنیوی گذشته خود را نیز از دست داد و همه یاران و بستگان گذشته اش نیز به این باور که وی  روی به خدا نموده است از او بریدند و با وی دشمن شدند . اینک آن دزد مرید نما خسرالدنیا و آخرت شده بود و هیچ راهی به پس یا به پیش نداشت . تا بالاخره روزی به نزد عارف آمد و گفت : ای پیر عمری برای جستجوی حقّ تلاش کردم و دست از دنیایم کشیدم ولی به آن حقیّ که می خواستم نرسیدم اینک خسارت مرا بازده تا بروم . عارف گفت : تو تمام دنیای خود را باخته ای و این آستانه حقّ است کافیست که از نیّت اولیه ات توبه کنی تا به حقیقت ملحق شوی . آن گنجی که تو در جستجویش بودی گمان باطل بود . گنج همین است که جز خودت هیچ کس و چیزی  نداری. درست مثل من که جز خدا ندارم . خدا گنج لایزال است و کافیست که به او روی کنی و تو جز این چاره ای  نداری. هر دو به او رسیده ایم . من خواسته و با اختیار . و تو هم جبراً و ناخواسته و نادانسته. و بعلاوه سالها عمر مرا هم بهدر داده ای پس این منم که بایستی طلب خسارت از تو کنم نه تو از من . پس بیا تا هر دویمان از خسارت خود بگذریم . من آن گنج تو هستم و تو رنج من . توبه کن و بمان تا رنجت را گنج کنی و اگر خسارت از من می طلبی جز جانی که رنجورش کرده ای چیزی  ندارم می توانی آنرا نیز بستانی و بروی . مرید بینوا گفت : من بارها تو را در دلم به قتل رسانیده ام و نیز بارها در هنگام خواب آمدم تا جانت را بگیرم ولی نتوانستم چون دیدم که تو تنها کس و پناه من در این جهانی و جز تو هیچ ندارم . مدتهاست که فهمیده ام که آن گنجی که در نزد تو به جستجویش بودم تا بدزدم و بروم ، گمان باطلی بوده است و گنج تو همان فقر و تنهائی و بی نیازی توست که من هم در کنار تو به آن رسیده ام ولی دوستش ندارم . اینک بگذار مابقی عمرم را در کنار تو بمانم و از بابت رنجی که تو را داده ام خدمت تو کنم. بدینگونه مرید توبه کرد و بماند و همانشب جان پیر را بگرفت و برفت .

این کل افسانه پنهان رابطه مراد و مرید در طول تاریخ بشر است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فاحشه خانه اینترنتی

 

در مقاله ای از اینترنت بعنوان « بزرگترین دزد عصر مدرنیزم » یاد کردیم . و اینک به جنبه ای  از این دزدی می پردازیم که دزدی عاطفه و ناموس است . همانطور که همواره هیزی شعبه ای از دزدی می باشد ولی این یک هیزی برزخی و یا بقول معروف « مجازی » است و اینست که شیطانی ترین و مالیخولیائی ترین نوع فحشاء و هرزگی و هیزی را تا سرحد مالیخولیا ممکن نموده است .

براستی که اینترنت مدخل همه انواع اجنه و شیاطین  بر نفوس جوانان مدرن است . در یک فاحشه خانه واقعی بسرعت آدمی به پایان کار میرسد و می تواند  غایت این راه را درک نماید و توبه کند ولی این فحشای مدرن و مالیخولیائی غایتی ندارد زیرا تماماً مجازی است و ذاتش بر دوزخ استوار است . روابط اینترنتی قلمرو نابودی دروغ و ریاکاریهای عاطفی و عاشقانه بشر است . این به اصطلاح دوست یابی مدرن بر هویتی بی انتهاست که به تصوّر محض عمل میکند و عقل و عاطفه را بسرعت دیوانه می کند و کمترین عزّت نفس و عصمتی باقی نمی گذارد . هر کسی در آن واحد دهها معشوق در سراسر جهان بدست آورده که یکی از آنها هم واقعی نیست . هر کسی خیال خود را تحت عنوان معشوقه ای می پرستد و دیوانه می شود .

رشد وحشتناک  و جنون آسای بیماری جنسی را شاهدیم که پای کامپیوتر پدید آمده است و شاهد خود – ارضائی های الکترونیکی هستیم .

هرگز در طول تاریخ بشر تا این حد شیطان امکان بازی نمودن بشر را بواسطه اختراعات خودش نداشته است .

استاد علی اکبرخانجانی

                                                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه زمان در باور دینی

 

فقط در اعتقادات و معارف دینی ملل و فرهنگهاست که هر ساعت و روز و هفته و ماه و سال و قرن و دوره ای دارای یک معنا و حقّ ویژه ای است و حتّی لحظه ای هم تکرار لحظه دیگر نیست و این بدان معناست که در نگرش دینی به زندگی یک حرکت بلاوقفه حضور دارد و انسان را بخودش می خواند و متعهد می سازد و لذا انسان را از ابتلای به عبث که برخاسته از تکرار است می رهاند .

در این نگرش و باور نسبت به حیات و هستی و استمرار آن که همان زمان است مادیت وجود انسان به عالم و معنا و ماورای طبیعت اتصال می یابد و انسان هم جزء لاینفک از کل جهان هستی می شود و این همان معنای رشد و تکامل است .

نامگذاریهائی که بر ساعات و ایام و ماهها و سالها وجود دارد تماماً دارای مفاهیم دینی و متافیزیکی است که انسان را به باطن جهان و گردش زمان متصّل می سازد . اینکه هر ساعتی از روز و هر روزی از هفته و هر ماهی از سال حاصل پیامی است انسان را هم بخود می آورد. اینکه برای هر ساعت و روز و ماهی یک فکر و ذکر و سنّت و آدابی وجود دارد بمعنای قانونمند بودن جهان و مسئولیت انسان در جهان است . و این امری مختص در دین و باور دینی است که انسان را از عمل و جذب و فنا شدن در جهان مصون می دارد و سهویت و عادات و عبث را از اندیشه و احساس بشر می زداید و انسان را دائماً حاضر و ناظر و متعهد به جهان می کند و این همان گوهره « ذکر» به معنای به یاد آوردن خود در جهان و به یاد آوردن جهان در خود است . گذشت زمان در انسان اگر موجب این ذکر نشود موجب نسیان و جنون و از خود بیگانگی است . از کار و عبادات و مراسمی که برای هر ساعت و روزی وجود دارد موجب حضور انسان در جهان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

صیادان نفس ما

( تفسیری از سورۀ فلق)

 

هر شی ای در محیط زیست ما یک دام است ، صیادی که میخواهد ما را به تسخیر خود آورد و مصادره کند . در اینجاست که سورۀ فلق را در قرآن درک می کنیم : « پناه می برم به پروردگار شکافندۀ چیزها از شر هر آنچه که آفریده است » .  هر چیزی دهان باز کرده و می خواهد ما را ببلعد . و اینست شرّ چیزها و مخلوقات . که باید پناه برد به خالق چیزها از شرّشان . از جمله از شرّ حسودان که دهان گشوده و آماده بلعیدن نفس ما هستند ( من شر حاسداً اذا حسد ) .

انسان ، جان جهان و روح کائنات است و کل کائنات در عطش جاودانه شدن در طمع انسان است . اینست آن خطری که انسان را در جهان تهدید می کند ، خطر مسخ و بیگانه شدن و به تسخیر اجنّه و شیاطین در آمدن . و آنچه که دین و احکام الهی نامیده می شود راه و روش مصون ماندن از خطر نابود شدن در محاصره این دشمنان است .

از خود بیگانگی و انواع جنون آدمی معلول این تسخیر شدگی و مصادره بواسطه غیر است : اجنّه و شیاطین و آدمهائی که خود به تسخیر غیر در آمده اند ( خنّاس ها ) و لانه اجنّه و شیاطین هستند و در کمین انسانها بسر می برند . و از این منظر و خطر است که ارزش و نیاز حیاتی رجعت به خویش و خود شناسی درک می شود.  ولی چگونه آدمی که به سرقت رفته و به تسخیر صدها جنّ و شیطان و خنّاس در آمده می تواند جان برهد و به خانه وجود خود بازگردد . زیرا نه تنها او در خارج از خانه وجودش به سرقت رفته بلکه خانه او نیز غصب شده و به تسخیر غیر در آمده است . آیا بدون یاری یک انسانی که خود توانسته نجات یابد و دشمن را می شناسد و راه را یافته است می توان نجات یافت .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه ماورای طبیعت

 

ماورای طبیعت نیز در بطن طبیعت حضور دارد .کل دانش و هنر و فرهنگ و احساسات بشری بیانگر دریافتهای ماورای طبیعی بشر از طبیعت است . اصولاً آدمی رسالتی جز درک ماورای طبیعت را از طبیعت ندارد و میزان انسانیّت نیز میزان این دریافتهاست . همه صفات بشری ماورای طبیعی هستند : عشق، اندوه ، شادی ، رؤیاها ، باورها و غیره . حتّی دریافتهای حسی بشر مثل مزه و بو و صدا جملگی دریافتهای متافیزیکی هستند و لذا هر کسی بمیزان لطافت و دقت و معرفت خود دریافت ماورائی بیشتر و عمیقتری دارد تا آنجا که می تواند با عوالم ملکوت و موجودات کاملاً غیبی رابطه یابد و حتّی با خداوند بعنوان مظهر غیب الغیوب مربوط شود .

طبیعت دقیقاً صورت عالم غیب است . آنچه که تحت گردش زمان در مقابل حواس ما قرار دارد و هر لحظه  ای صورتی از جهان را می یابیم دال ماورائی و غیبی بودن طبیعت است . انسان موجودی تماماً ماورای طبیعی است و معنویت او بیان این حقیقت است . وقتی ازمعنا یا حقیقت چیزی سخن می گوئیم در واقع از غیب و ماورای آن چیز سخن می گوئیم . هر یک از حواس پنجگانه و هوش واحساسات و رؤیاها و تخیلات ما دربی به جهان ماورای طبیعت است . وجود انسان ماورای طبیعی ترین موجودات در جهان است و لذا مقدس ترین موجودات عالم است و ارزش خودشناسی نیز در فهم همین حقیقت قدسی است . انسان غیبی ترین و ماورای طبیعی ترین وجود است که در ثقیل ترین طبیعت سقوط کرده و بایستی از طریق حواس و هوش و معرفت به ذات ماورائی خود برسد و اینست رستگاری !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خود – آگاهی و سرنوشت ملّی

 

« سرنوشت هیچ قومی تغییر نمی کند الّا اینکه افراد آن قوم تغییر کنند » قرآن – در همین یک آیه می توان کل جامعه شناسی سیاسی قرآن را درک نمود . و در اینجاست که معنای انقلاب به مثابۀ تغییر سرنوشت یک قوم تماماً منوط به انقلابی شدن ( منقلب شدن – قلبی شدن ) تک تک افراد آن قوم و یا اکثریت آن قوم است .

بی تردید آدمی تا خود را نبیند و نشناسد و بخود نیاید و تباهی سرنوشت خود را درک و باور نکند میلی هم به تغییر پیدا نمی کند و بقول علی ( ع) « هر قومی لایق حاکمیت خویش است » راز این لیاقت همان خود – آگاهی است . بنابراین سرنوشت ملی تماماً امری عرفانی می باشد چه فردی و چه جمعی .

هر کس که خود را بشناسد حتماً دچار تغییر در سرنوشت می شود و سرنوشت خود را بدست خود می نویسد و از عرصه جبرها می رهد و هویتهای عاریه ای و کاذب را در هم  می شکند و خودش می شود .

هنگامی هستی ما عین « بایستی » ما می شود و ما همان می شویم که هستیم که بخود آمده باشیم و نبایستی بودن هستی خود را درک کرده باشیم و عدم خود را باور کرده و طالب وجود شده باشیم.

بنابراین هستی معلول و مخلوق خود – آگاهی است و براستی « آنکه خود را نمی شناسد نابوده است » . آنچه که به انسان هستی می بخشد درک و تصدیق نابودی خویشتن است . و ما این رسالت را بر خود نهاده ایم که زهر نابودی را بچشانیم و طلب هستی پدید آوریم و همه را به وجود راضی سازیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو منشأ اخلاق

 

اخلاق بمعنای نظام کردارهای افراد بشری دو منبع تعذیه دارد که یکی درونی و باطنی است و دگر بیرونی : عرفان و عرف! اوّلی محصول تعلقات و تعقلات درونی اوست و تعهداتی که با یافته های روحانی و معنوی خود می یابد و لذا متعهد و ملزم به یک سازمان رفتاری می شود . این نوع رفتار معلول یک نظام فکری است و لذا دارای پشتوانه معنوی و ریشه دار می باشد . ولی منبع تعذیه دوم همانا جامعه و خانواده و نظام سیاسی و طبقه اقتصادی و فرهنگ حاکم بر شرایط زندگانی فرد است که بطور کلی عرف نامیده می شود که سازمانی از تعهدات و الزامات بیرونی است و مجموعه ای از جبرها و مصالح اجتماعی است و با تغییرات شرایط بیرونی هم دگرگون می شود . اخلاق عرفی بشر کاملاً نسبی و متغیر و در عین حال بی چون و چرا و جباّر است و لذا همواره با پشتوانه قوانین عمل می کند و نیروی قهریه جزائی هم دارد .

ولی اخلاق عرفانی که امری درونی است کاملاً مطلق و در عین حال آزاد و مختارانه است و رابطه ای مستقیم با اخلاق عرفی دارد و ارکان این اخلاق را هم تصدیق می کند . اخلاق عرفی وراثت تاریخی اخلاق عرفانی انسانهای عارف و درون نگر است که در جوامع تبدیل به عادات و رسوم و قوانین و حقوق شده است و چه بسا تحریف و تبدیل نیز گردیده است ولی اصولش موافق اخلاق عرفانی است . ولی هر گاه که اصول و ارکان اخلاق عرفی در جامعه تحریف و یا فراموش گردید بناگاه عارفی یکبار دگر آنرا به یاد جامعه می آورد و از نو احیاء می کند . پس اخلاق عرفانی بنیاد اخلاق عرفی است و عرف به مثابه حداقل اخلاق عرفانی برای عامه مردم می باشد . عرفانی که خلاف عرف باشد عرفان  نیست .

عرفان همان عرف ناب و کامل است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مفاسد شهرهای مذهبی

 

در سراسر جهان شهرهای مذهبی که به دلیلی دارای هویت و اسم و رسم مقدسی هستند دارای مفاسد ویژه ای می باشند که بندرت در شهرهای دیگر گزارش می شود . در کشور خودمان نیز طبق آمارهای رسمی دو شهر مقدس مشهد و قم بالاترین و حیرت آورترین مفاسد و جنایت ها و بزهکاریها را گزارش می دهد . این پدیده به چه معنائی است ؟ اگر این پدیده را براستی درک نکنیم دچار تردیدی در اصالت مقدسات می شویم همانطور که بسیاری چنین نسبت هائی را به اصل دین می دهند . از آنجا که بقول قرآن کریم همواره اکثریت مردمان روی زمین در هر شهر و قومی کافرانند ( در عمل ) لذا در شهرهائی که شعائر مذهبی شدیدتری حاکم است کفر و مفاسد مجبور به پنهانکاری می شود و مردمان کافر به روش پیچیده تری به فسق و فجور می پردازند . همین امر موجب می شود که تبهکاری و فساد به فوت و فن هائی دقیق تر و حرفه ای تر دست یابد . طبعاً هر کار خلافی هر گاه بخواهد پنهانتر عمل کند کافرانه تر و شقیقانه تر عمل می کند . زیرا یک عمل فاسقانه بخودی خود گناه و فساد انگیز است حال اگر بخواهد به مکر و ریا هم عجین شود مبدل به گناهی مرکب می شود و نتایجی مخوفتر ببار می آورد . اینست که در قرآن کریم منافقان پست تر از کافران قلمداد شده اند . هنگامی که قرار باشد یک عمل فاسقانه ای لباس مؤمنانه و مقدس بر تن کند بر فسق و عمق تبهکاریش افزوده می شود و در اعماق جامعه و فرهنگ ریشه می دواند و چون سرطان به پنهانی رشد می کند و عمر بیشتری هم می یابد و لذا علاجش   سخت تر است .

و اینگونه است که شهرهای مذهبی مخوفترین شهرهای دنیا شده اند مثل رم ، سان فرانسیسکو ، مکّه و .... و در کشور خودمان مشهد و قم . و اصولاً در اطراف اماکن مقدس چنین پدیدۀ شومی همواره گزارش شده است. اصولاً نفاق قلمرو اشدّ فساد و تبهکاریهاست . کلاً یکی از تفاوتهای کشورهای مذهبی از غیر مذهبی نیز از همین بابت است . و یکی از علل بدبختی های ویژه جهان اسلام نیز به دلیل نفاق حاکم بر آن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تربیت یا ناز

 

زندگی کردن یا راه و روش تربیت کردن و تربیت شدن است و یا ناز کردن و ناز کشیدن . همانطور که تربیت شدن و تربیت کردن دو روی یک سکه است ناز کردن و ناز کشیدن هم چنین است .

تربیت عرصه نبرد بر علیه منیّت است و  ناز هم عرصه منّت .از هر دو سو . آنکه منّت می کشد منت نیز می نهد و آنکه منیّت را در خود می شکند در دیگری هم می شکند .

« من » هستی مفروض است آنقدر باید بکشند تا ذات فرض آن آشکار شود که خداست . لذا ناز کردن و ناز کشیدن یعنی منّت کشیدن و منّت نهادن جنگ با هستی و خداست و تماماً قلمرو سوء تفاهم و ظلمت است تا سر حد جنون. زیرا من پرستی و پروارساختن من همانا پرستش امری مفروض و قرضی و نذری است و لذا امری ربائی و جهانخوار و ادمخوار است .

«من » عدم است که بواسطه شکستن لا متناهی لایق وجود و وجود پذیری می شود و من حقیقی می گردد و موجود .

ناز یعنی پرستش چیزی که قرار است باشد ولی هنوز نیست . و لذا ناز دارای ذاتی اضدادی است و هم مفاهیم واحساسات حاصل از آن متناقض و جنون می باشد که در یکسویش عشق است و سوی دیگرش نفرت .

و این ماجرا به مالیخولیا می انجامد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز ناز

 

« ناز » در لغت به معنای منزّه و پاک و بی نیاز بودن است و از مصدر « نزّ» می باشد و از اسمای الهی است . پس حقّ ناز از بی نیازی است در درجات . و مظهر ناز مطلق خداوند است که از فرط ناز و بی نیازی اش رخ از جهانیان پوشانده و درپرده عصمت و غیبت مطلق قرار دارد . قدرت خلاّقه او نیز از ناز اوست . و با اینهمه نیازمندترین موجودات یعنی عدم را وجود بخشیده و خلیفه خود نموده و دست دوستی بسویش دراز کرده و می گوید : یاری کن مرا تا یاری کنم تو را ! اینست راز ناز و معنا و عملکرد آن نازنین که در درجات گوناگون در اولیای او نیز که دست نیاز بسویش دراز کرده اند کمابیش آشکار است .

و امّا آدمیان جاهل و متکبر که غرق در اشدّ نیاز هستند هم به تقلید کورکورانه ناز می کنند بدون آنکه بدانند که اصلاً چه می کنند و منظورشان چیست . و اینست که جملگی قربانی این ناز احمقانه و ناحق خود می شوند بخصوص در رابطه با مخلصین که دست یاری بسویشان دراز می کنند تا یاریشان دهند . و این نازنین های غرق در نیاز و متکبر و احمق، ناز می کنند و آنقدر ناز می کنند که بناگاه دیگر دست آن نازنین حقیقی را که از آستین دوستانش بسوی خلق بیرون آمده ، از دست میدهند و دیگر دستی نمی یابند . و آنگاه در بدر دست نیاز بسوی هر شیاّد و فاسق و تبهکاری دراز می کنند و به دریوزگی می افتند .

نازنینان ناز کمتر می کنند                       ناز کمتر کن بر نازان عشق

استاد علی اکیر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دیالکتیک دولت آقای احمدی نژاد

« دولت ضد دولت »

 

تنها ویژگی آقای احمدی نژاد در میان همه رؤسای حکومتهای ایرانی قبل و بعد انقلاب و بلکه در میان همه رؤسای حکومتهای حاکم بر ملل جهان اینست که بودجه استانها و حتّی شهرستانها را مستقیماً بدست مسئولین همان شهر و استان می سپرد . و این امر بمعنای واقعی همان نظام فدرالیزم و اجرای شوراهای ایالتی و ولایتی است که به فعل در آمده است و پیروزی عظیم و معجزه آسائی را نوید می دهد . ایشان یک دزدگیر بزرگ است و دزدان وطن را دور می زند همانطور که دزدان بین المللی را  .

و امّا این ترفند حیرت آور آقای رئیس جمهور دال بر یک حقیقت بغایت تلخ و یک راز مگوی ملی ماست . و آن اینکه ایشان مطلقاً به نظام اداری دولتی که بر آن ریاست دارد اعتمادی ندارد که بودجه را مستقیماً بدست مسئولین هر منطقه ای میرساند که بین راه تلف نشود و مصداق حکایت رضا شاه و گلوله برفی نباشد . این بدان معناست که دولت احمدی نژاد یک دولت ضد دولت است . شعار و اصرار افراطی ایشان در باب  عدالت محوری جز ا ین حقیقت تلخ را آشکار نمی کند . ایشان می داند که نظام اداری و اجرائی کشور در تار و پودش فاسد و دزد و رشوه خوار و راند خوار است و از این لحاظ براستی همه دولتمردان ما می دانند که چه نظام هولناک و اختاپوسی  بر کشور ما حاکم است و چه بوروکراسی فاسدی داریم که بخش عمده بودجه کشور و در آمد نفتی را از دست مردم می دزدد .

و بدینوسیله آقای احمدی نژاد دو سال است که شبانه روز در استانها مشغول سفر است و هفته ای در خانه خودش نیست و حقّ مردم را مستقیماً بر سفره خودشان تحویل می دهد . ولی و امّا هزار ولی آیا از بابت فاصله بین مسئولین استانها و شهرستانها تا سفره مردم اطمینان دارد ؟ او فاصله بین تهران و شهرستانها را حذف کرده ولذا دست دزدان گردن کلفت و درجه یک را که بر سرچشمه بیت المال خوابیده اند کوتاه کرده است ولی آیا همان دزدها از پنجره و دیوار و دربهای پنهان درست سر بزنگاه وارد نمی شوند . و برسر اجرای پروژه های ملی یقه استاندارها و فرماندارها را نمی گیرند و حق حساب نمی خواهند ؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بهترین انسانها کیستند ؟

 

خداوند در کتابش بهترین انسانها را با دو صفت کرامت و تقوا توصیف نموده است : انّ اکرمکم عند الله اتقکم ! کرامت و تقوا دو روی یک وضعیت وجودی هستند : کریم بودن و خویشتن دار بودن : بخشنده بودن و از خود گذشتن . بی شک انسان بمیزانی که از امیال نفسانی خود می گذرد می تواند به دیگران یاری دهد . و اصلاً کرامت بعنوان قدرت یاری دادن به دیگری یک مقام معنوی و قدرت روحانی و شفاعت الهی است که به انسانهای از خود گذشته ( متقّی ) اعطا می شود و این اجری عظیم است زیرا آدمی ذاتاً بواسطه روح خدائی خود از بخشش و خدمت به دیگران لذّت می برد و عشق و شفاعت و کرامت یک نیاز ذاتی و الهی در بشر است که نصیب انسانهای با تقوا می شود .

کرامت بمعنای خدمات مادی نمودن نیست که این خدمات را همه دزدان و مال مردم خواران هم بقصد مردم فریبی و ارضای وجدان معذب خود انجام می دهند و بدینوسیله مردم را به بردگی مضاعف می کشانند . ولی کرامت یک خدمت جوهری به اراده و شرف دیگران است که به آنان امکان نجات از بردگی و خفّت و ذلّت را اعطا می کند بی آنکه هیچ منّت و تعهدی پدید آورد . کرامت یعنی تقویت قوۀ روحانی در بشر به قصد احیای عزّت و شرف و استقلال هویت . همه انسانها در خلقت خود دارای کرامت و قدرت شفاعت هستند ( بقول قرآن ) ولی این گوهره بواسطه تقوا بدست می آید و فعّال می گردد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دردهائی که درمان هستند

 

بسیارند امراض و دردها و گرفتاریهائی که وجودشان موجب تسکین یاعلاج بسیاری از امراض روانی ما هستند و ما درک نمی کنیم . این حقیقت را بنده به تجربه درمانی خود همواره شاهد بوده ام ودیده ام که با درمان یک درد یا مشکل لاعلاج ، فرد دچار یک بحران روانی یا عاطفی بزرگ شده و شیرازه زندگیش از هم پاشیده است و آنگاه آرزو می کرده که ای کاش آن بیماری یا گرفتاری هرگز رفع نشده بود . با یک مثال ساده پزشکی می توان این حقیقت را درک نمود . مثلاً تب را یک بیماری می دانند در حالیکه یک درمان طبیعی و خود بخودی بدن انسان جهت پیشگیری یا علاج امراض واقعاً خطرناک است . و اینست که در پزشکی مدرن داروهای تب بر زمینۀ پیدایش بیماری از امراضی مثل صرع یا عفونتهای مزمن هستند که به امراض لاعلاجی  ختم می شوند .

اکثر علائمی که در بدن انسان بعنوان بیماری تشخیص داده شده و درمان می شوند در حقیقت واکنش طبیعی تن و روان انسان در مقابل بسیاری از امراض مهلک جسمی و روانی هستند و بخشی از فعالیتهای سیستم ایمنی بدن محسوب می شوند که بواسطه انواع داروها سرکوب شده و زمینۀ پیدایش امراض مدرن شده اند . بسیاری از امراض مدرن و لاعلاج فقط محصول مبارزه مصنوعی با این علائم طبیعی هستند مثل ایدز ، سرطانها ، صرع ، وسواس ها ، آلرژیها ، آسم ها ، سکته ها و آنفولانزاهای جدید و مرگبار و عقیم شدگی .

آنتی بیوتیک ها ، واکسن ها ، تب برها ، مسکن ها ، آرام بخش ها و امثالهم از جمله علل بسیاری از امراض مدرن هستند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هویّت و رابطه

 

هر انسانی یک فرد مستقل است به لحاظ موجودیت فیزیکی . ولی به لحاظ ماهیت درونی و هویّت وجودی و ارزش ویژه انسانی از کیفیت رابطه اش با دیگران تغذیه می کند . آنچه که انسان را از حیوان جدا می کند نوع رابطه اش با همنوعش می باشد و نیز با کل جهان . اینکه به غیر از نیازهای مادی و غریزی اش چه ارتباطی با جهان و سائر انسانها دارد . آیا به غیر از حیات جانوری رابطه و تعهد دیگری هم با سائرین دارد . ارزش و هویّت انسانی از اینها بر می خیزد . از آنجا که انسان دارای روح است نمی تواند روابطش با دیگران را محدود به نیازهای غریزی سازد در اینصورت تبدیل به دیوی درنده خو می شود و براستی از حیوانات هم پست تر می گردد .

نیازهای غریزی بشر فقط بهانه  و وسیله ای برای ارتباط است و نه هدف . آنانکه این وسیله را هدف قرار می دهند تبدیل به شیطانی می شوند . نیازهای غریزی شدیدی که در انسان حضور دارد وسیله ای برای ارتباط معنوی و روحانی است . اگر روحانیت دخیل در رابطه نشود انسان مبدل به حیوانی دیوانه می شود . انسانهائی که روابط خود با دیگران را محدود در نیازهای غریزی می کنند دل خود را می میرانند و روح خود را در زندان تن تبدیل به ظلمات می کنند و نفس خود را دیوانه می سازند . خداوند در رابطه ها ایستاده و در انتظار است . صراط المستقیم هدایت همان پل رابطه های معنوی و روحانی است .

هویّت انسانی و جاودانه هر کسی بسته به این امر است که تا چه حدی با دیگران به بهانه نیازهای غریزی اش ، ارتباطی قلبی و روحی برقرار می کند . این همان قلمرو رشد انسان است . آنانکه دل و روح خود را برای خودشان حفظ می کنند و در رابطه نمی نهند تا به گمان خویش استقلال و آزادی خود را حراست کنند در درون خود فسیل شده و می میرند . نه تنها از حیوانات هم پست تر بلکه بقول قرآن از سنگ هم سخت تر می شوند . و این درک اسفل السافلین است . انسان در رابطه قلبی و روحانی با دیگران است که هوی وجودش را یعنی پروردگارش را می یابد و به او ملحق می شود . هویت حاصل رابطه قلبی و روحانی بین انسانهاست . فرد یا جامعه بی هویت فاقد چنین ارتباطی است و تمام ارتباطات محدود در غرایز و امور اقتصادی و سیاسی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کنکاشی دربارۀ فمینیزم ( اصالت مادینه گی )

 

زن مظهر ارادۀ به پرستیده شدن است و از این لحاظ رقیب خدا بر روی زمین است و لذا مظهر شیطان ودشمن قسم خوردۀ ایمان مرد محسوب می شود و در اسطوره شناسی همه مذاهب و فرهنگها محل جلوۀ  دیو واژدها و اهریمن بوده است . و به همین دلیل تعداد زنان  واقعاً مؤمنه ای که توانسته بر این ارادۀ شیطانی خود فائق آیند به تعداد انگشتان دست بوده است و البّته کاری عظیم است . در داستان آدم و حوا هم می خوانیم که ابلیس از طریق حوا به آدم نزدیک شد و موجب هبوط آنها گردید .

 با این وصف مکتب نو ظهور فمینیزم یک ریشۀ تاریخی و ذاتی دارد و اصلاً امری جدید نیست بلکه مثل سائر ایده های بشر در عصر جدید مبدّل به یک مکتب و مذهب شده و مدون می گردد.

زن در عین حال که تحت الشعاع نگاه مرد و عشق اوست که بخود می آید و زنانگی خود راکشف می کند و احساس وجود می یابد ولی هرگز موفق نمی شود که مردی را تا به آخر به پرستش خود بکشاند و این پرستش را محقق سازد . بدین لحاظ زنان دوران سنت موفقتر بوده اند و عصر مدرنیزم به لحاظی دورۀ سقوط هویت و ارزشهای تاریخی زن و لذا عصر روسپی گری جهانی اوست و لذا غایت ناکامی او در پرستیده شدن . لذا فمینیزم به معنای مکتب اصالت زن و خود – کفائی جنسی او به مثابۀ غایت خود پرستی زن است که برخاسته از ناکامی او در آخرالزمان می باشد و واکنشی کینه توزانه در مقابل مرد محسوب می شود . فمینیزم به معنای آشکار شدن جهانی و ایدئولوژیک جنگ تاریخی و پنهان بین زن و مرد است که صف زنان را در مقابل مردان ، آشکار کرده است . زن با به خیابان رفتن و مشاغل عمومی و گریز از خانه به این ایدئولوژی لباس عمل می پوشاند و میخواهد بی نیازی خودش را به عشق مرد اثبات نماید . ولی این شعار آزادی و استقلال زنانه و کاربرد اجرائی فمینیزم در همان آغاز راه ناکام بوده است زیرا زن تحت این عنوان فقط می خواهد بی نیازی خود را به یک مرد خاصی که عاشق یا شوهر اوست ثابت کند و در عوض با انکار این مرد واحد به در یوزگی دهها مرد در جامعه مبتلا می شود . او شاید در انتقامش از آن مرد خاص موفق باشد ولی در شعاری که می دهد و ادعائی که می کند ناکامتر از هر دورانی است . زن در دوران سنت و خانه نشینی یک امپراطوری فمینیستی پنهانی داشت که همان را هم از دست داده است .

به زبان ساده فمینیزم یک لجبازی احمقانه و بغایت کودکانه است که به تقلید از مرد پدید آمده و حتّی ایدئولوژیش را هم مردان نوشته و پرورانیده اند تا زن را به خیابان بکشانند و بدینگونه از او انتقام گرفته و مکرش را به سرش بکشانند . فمینیزم ایدئولوژی هرزگی مرد مدرن است که بر زبان زنان جاری می شود و غایت مردواری مالیخولیائی زن می باشد . فمینیزم رسوائی شیطان است . فمینیزم تقدیس فلسفی روسپی گری و تبدیل زن به سکس یکبار مصرف است و جز این هیچ احساسی از آزادی و استقلال برای زن وجود ندارد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

سه رکن همزیستی

 

یک همزیستی پایدار و صالحانه بر سه رکن استوار است : نیاز، اعتقاد ، عاطفه .

نیازها قلمرو انجام وظیفه اند و بمیزانی که هر فردی وظیفه اش را در قبال طرف مقابل انجام می دهد خود نیز در نیازهایش ارضاء می شود و به ارضائی باعزّت می رسد و بی نیاز می گردد . این یک قانون ذاتی است . کسی که در قبال نیازهایش که از جانب دیگران بر آورده می شود احساس وظیفه نمی کند در ارضای نیازهایش دچار احساس قحطی و حقارت می گردد هر چند که بر حسب ظاهر نیازهایش بر آورده گردد. انجام وظیفه بر اساس نیازهای متقابل موجب رضایت و آرامش و صلح در رابطه می شود و امکان همفکری و همدلی و رابطه بالاتنه ای را پدید می آورد در غیر اینصورت حتّی اعتقادات و عواطف مشترکی هم که قبلاً وجود داشته مختل می شود . این امر از قانونی عادلانه در رابطه پیروی می کند و ربطی  به اراده فردی ندارد . حتّی اگر فردی در رابطه بطور یک جانبه انجام وظیفه کند و توقع هیچ وظیفه ای هم از طرف مقابل نداشته باشد باز هم روابط معنوی و عاطفی مسئله دار و مخدوش می گردد و رابطه دچار بحران می شود . این مسئله علّت العلل فروپاشی خانواده است . روابط عاطفی محصول روابط فکری و اعتقادات مشترک است و روابط اعتقادی و همفکری هم محصول انجام وظیفه متقابل و عدالت و انضاف در ارضای نیازهای متقابل می باشد . بنابراین رکن پایه ای مثلث هر رابطه ای همانا شناخت وظایف در انجام صادقانه وظیفه در قبال دیگران است . انجام وظیفه را حقارت دانستن و از زیر بارش فرار کردن و یا آنرا منّت ساختن و تبدیل به ایثار نمودن علت العلل فساد هر رابطه ای است . کسی که وظایف خود را نمی شناسد نیازهایش را نمی شناسد و لذا نمی تواند دارای هیچ اعتقاد  و عاطفه ای پایدار باشد و از هیچ اعتبار و ارزش انسانی برخوردار نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

محکی در خود شناسی

 

درستی یا نادرستی راه و روش زندگی خود همواره دارای یک محک دوگانه در درون و برون از خویشتن است . محک درونی همان رضایت وجدان است که بصورت آرامش و قرار و صبر و قناعت واتکاء به نفس در درجات متفاوت خودنمائی می کند . بمیزانی که در خود آرام و قرار داریم در راه درست و برحقّی گام بر می داریم ونشانه رضای خداست . و امّا محک بیرونی هم وجود دارد که مردمان هستند که همان میزان تأئید و تصدیق عاقلان و مؤمنان و پاکان است و تکذیب و لعن احمق ها و دزدان و تبهکاران . امام حسین(ع) در کربلا  می فرمود که « خدا را شکر که دشمنان ما از احمق ترین مردمانند » که این خود دلیلی بر حقانیت راه او محسوب می شود .

بنابراین رضایت وجدان که همان آرام و قرار درونی است و بصورت رضایت از زندگی بروز می کند و رضایت خوبان و خردمندان دو نشانه از درستی راه ماست و بالعکس . و نیز بمیزانی که آرام و قرار و رضای وجدان نداریم و احمقان و تبهکاران هم از ما راضی و خشنود هستند و ما را تصدیق می کنند نشانه نادرستی راه ماست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

همه تنهایند ولی

 

همه تنهایند ولی فقط اندکی بر تنهائی خود آگاهند و مابقی خود را در پس دیگران پنهان داشته اند تا خود را نبینند .

 همه تنهایند زیرا هر کسی یک تن است از آنان که بر تنهائی خود آگاهند فقط اندکی تنهائی خود را پذیرا هستند و مابقی آنرا طرد می کنند و به این و آن پناه می برند .

و از آنان که تنهائی خو را پذیرا هستند فقط اندکی در خود وارد شده اند و مابقی در پشت درب خود سرگردانند و راه ورود به خود را نیافته اند .

و از آنان که بر خود وارد شده اند فقط انگشت شماری محّل جلوس  خود را یافته و در خود قرار گرفته و خود شده اند . اینان انسانهای کاملند و موحدان واقعی یعنی یکی شدگان با خود و خودشدگان .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

بزرگترین امتحان سرنوشت

 

هر کسی در زندگیش در قبال هر امری مواجه با امتحانی جهت خودشناسی و ارتقاء هویت انسانی خویش است. هر واقعه ای در روزمره زندگی به مثابه یک درس و آموزش و امتحان است . درک همین حقیقت به مثابه درک راز انسان بودن است . آنانکه زندگی را جز وسیله ای برای بازی کردن و عیاشی و ریاست نمی دانند در واقع هیچ بهره ای از انسان بودن ندارند و براستی حیات و هستی خود را بعنوان یک انسان باخته اند و خسارتی بزرگتر از این در جهان ممکن نیست .

و امّا در میان همه امتحاناتی که پیش روی بشر قرار می گیرد امتحان در قبال محبّت دیگران است . وقتی بناگاه و با کمال حیرت و ناباوری می بینی که کسی تو را فقط برای رشد و سعادت خودت دوست می دارد و هیچ توقعی مادی هم از تو طلب نمی کند مواجه با بزرگترین و تعیین کننده ترین امتحان زندگی هستی که سرنوشت ابدی خود را رقم می زنی . متأسفانه اکثر ما در قبال چنین واقعه ای به ناز و فرصت طلبی و سوء استفاده و پندارهای باطلی دچار می شویم و کانون محبّت را در یوزه و مرید امیال احمقانه خود می خواهیم و بدینگونه این عالیترین لطف الهی و نور هدایت را به بازی می گیریم و دچار جبران ناپذیرترین حماقت و خسارت می شویم . یعنی در حالیکه بایستی مرید کانون محبّت شویم او را مرید امیال ناحقّ و ابلهانه خود می خواهیم . محبّت حقیقی و خالصانه بزرگترین نعمت خدا برای بشر و نور هدایت اوست که اگر تصدیقش نکنیم حقّ خود در جهان را تکذیب کرده ایم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاهی به وبلاگ نویسان وطن

 

بطور کلی وبلاگهای وطنی ما عجیب ترین وبلاگهای دنیا هستند که حقایق بسیاری را افشاء می کنند از جمله اینکه چرا ارادۀ ارشاد ما تا این حد پیچیده عمل می کند و گروههای بررسی چقدر در عذابند تا یک اثر واقعاً فکور و با ارزش را اجازه انتشار دهند . در یک کلام اینکه شاید حدود نیمی از وبلاگها جز خود – مسخرگی کاری دگر ندارند . بخش عمدۀ دیگر هم جز مسخره کردن دیگران هنر دیگری ندارند . و امّا گروه جدّی تری هستند که هنرشان فقط زنده باد و مرده باد گفتن است بی آنکه اصلاً هیچ معنا و موضوع  خاصی را مد نظر داشته باشند فقط افراد و یا کلمات مخصوص را مورد فحاشی قرار می دهند . عده ای هم وبلاگ را با دفترچه خاطرات شخصی خود اشتباه گرفته اند . وگروهی هم فقط مشغول لوث کردن وبلاگهای جدّی هستند . و نیز برخی هم اشاعه دهندۀ هذیانها و کرامات عوالم نشئگی و انتقال دهنده روشهای نشئه زایند و ....... و مابقی هم به خاطرات خود فحش می دهند .

بدین ترتیب بهتر می توان درک کرد که چرا در کشور ما همواره معضله آزادی بیان بلافاصله منجر به یک دیوانه خانه می شود و حمام خون براه می اندازد . براستی تا آداب سخن گفتن را نیاموخته ایم و تاب تحمّل حرف دیگران را نداریم و قدرت شنوائی ما تا این حد ضعیف است خفقان و سانسور بزرگترین نعمت الهی برای مردم ماست و دشمن خانمانسوزتر از آزادی بیان برای ما ممکن نیست . کافیست که سالهای نخستین انقلاب را بیاد آوریم که در هر کوچه و محلی یک حزب و « رهبر کبیر » پدید آمده بود و ..... و در خانه ای هر فردی خود یک حزب تمام و یک منجی عالم بشریت شده بود و نتیجه آن شد که هستیم و جز مسخره کردن خودمان و یکدیگر عشقی دگر نداریم و در آرزوی یک منجی از کاخ سفید بسر می بریم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه خشوع

 

خشوع بمعنای غایت تواضع و حیا و شرم و خاکساری در حضور خداست که البتّه در روابط با خلق خدا آشکار می شود و آن محصول تقرّب بخداست چرا که خداوند مظهر کمال  است و انسان بمیزانی که به او نزدیک می شود غایت حقارت و نابودگی خود را می یابد .

خشوع یک ادب نمادین نیست و نمی تواند باشد بلکه حاصل معرفت نفس است زیرا آدمی هر چه که خود را بیشتر می شناسد جز جهل و جنون و ناپاکی و حقارت خود را نمی یابد و همین امر موجب تقرّب بخدا بعنوان کانون عظمت و قداست و قدرت می شود . لذا حیا و تواضع محصول طبیعی معرفت و علم است زیرا رشد در علم و معرفت چیزی جر احاطه بر جهل و ضلالت خود نیست . اینست که میزان ایمان همانا میزان کشف کفر خویش و احاطه بر آن است و میزان علم نیز همان میزان کشف اعماق جهل خویش است.  عالم و عارف و پاک فقط خداست و انسان در آن هیچ شرکتی با خدا ندارد . انسان فقط می تواند بداند که چقدر جاهل است و آفاق جهلش را بشناسد نه اینکه بر چیزی براستی  علم داشته باشد . آدمی در هر درجه از علم و دین هرگز حتّی ذره ای هم علم و عصمت نمی یابد . انسان نمی تواند بگوید که خداوند عالم و پاک مطلق و کامل است و من هم کمی می دانم و اندکی خوبم . این شرک است و تعارفی هم ندارد . همه می دانم ها و پاکیهای بشری نسبی و توهمی و محکوم به فناست . خشوع حاصل این واقعیت در انسان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ایمان بی امام ممکن نیست

 

ایمان به معنای باور قلبی به خدا و رسولان او و ارزشهای معنوی است . آدمی بدون دیدن حجّت عینی از دین به باوری قلبی نمی رسد . هزارسال تعالیم دینی و پژوهش نظری درباره دین هم منجر به ایمان نمی شود . آدمی تا نور خدا و سیمای تقوا و کرامت انسانی را در شخصی به چشم نبیند و با محسوسات دریافت نکند ایمان نمی آورد . تازه از میان همانهائی هم که می بینند فقط انگشت شماری تصدیق می  کنند و مابقی مشاهدات خود را طلسم و چشم بندی می خوانند .

بنابراین ایمان در معنای حقیقی کلمه بدون وجود امامی زنده ممکن نیست . ایمان به لحاظ نظری ، تصدیق ارزشهای دینی به عنوان راه عملی زندگی و بلکه بعنوان آسانترین و ممکن ترین راه سعادت است . و چنین تصدیقی جز با مشاهده کسی که خود اسوه عینی و عملی ارزشهای دینی و فضیلتهای اخلاقی باشد ممکن نیست : اسوۀ آرامش ، پاکدامنی ، رضا ، محبّت ، صبر ، قناعت ، توکل و عزّت نفس و کرامت وجودی که نصیب دیگران می نماید . امام بمعنای حجّت این ادعا که : صدق و شرف و قناعت و رستگاری و سعادت ممکن است و خدا کافیست . امام با تمام وجودش اثبات کنندۀ حضور خدا می باشد و کفایت او برای مؤمنان . و ایمان حاصل درک و تصدیق و اطاعت چنین کسی است در درجات . بنابراین هر مؤمنی به درجه ای یک امام در روابط اجتماعی خویش است و حجّتی بر مردمان .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه عدالت

 

عدالت در معنای فلسفی اش همانا تعادل بین بود و نبود است . بر همین مبناست که جهان هستی استوار است . در قرآن کریم هم عدالت بمعنای آن قانون و اصل خلقت بیان شده است چرا که خداوند بعنوان هستی ازلی و مطلق، کل بودنش را در جهان متجلّی ساخته و خودش بر عرش نابودی نشسته است و انسان را خلیفه وجود خود ساخته است . بنابراین عدالت در مفهوم نهائی همانا تعادل بین خدا و جهان است ولی عرش این جهان همان انسان است که سکان دار آن وخلیفه خداست . پس عدالت یعنی تعادل بین خدا و انسان . در جنبه معرفت شناسی همان تعادل بین خود و خدا می باشد عدالت خود – خدائی ! پس انسان عادل کسی است که بین خود و خدا تعادل برقرار کرده باشد . این تعادل در ذات انسان نهفته است وگرنه انسان امکان وجود نمی یافت و جهان هم نمی توانست وجود داشته باشد . بنابراین عدالت فقط یک معنا یا صفت و مقام معنوی نیست بلکه یک واقعه است . واقعه ای که جهان را واقعیت بخشیده است . این واقعه همان حقّ است و لذا حقّ و عدل همواره مترادف یافته می شود .

ولی در قلمرو معنا، عدالت همانا درک عدالت در خویشتن و مستقر شدن بر آن و متعهد گشتن به آن می باشد . و این کار مردان خدا و موحدان و عارفان کامل است . واصلاً عرفان بمعنای معرفت دربارۀ عدل است و بر مقام عدل قرار گرفتن . ولی اکثر مردمان از این مقام گریزان هستند و اینست که خداوند به آنان تحفیف داده و آنان را مشمول رحمت خود ساخته است .اینست که می فرماید اگر خداوند می خواست به عدل خود عمل کند هیچکس باقی نمی ماند و طومار بشریت پیچیده می شد.

عارفان کسانی هستند که بتدریج از قلمرو رحمت خدا خارج شده و روی به نعمت های او می کنند که قلمرو عدالت اوست . اینست که مردان حقّ به لحاظ حیات دنیوی در فقر و فاقه و تنهائی کامل زیست می کنند و این همان مقام عدالت است .

علی ( ع) بعنوان عادلترین انسان کامل در تاریخ بشر بهترین و کاملترین تعریف از عدالت را بیان کرده است و آن اینست که بر جای خود قرار دادن هر چیزی ! و لذا انسان عادل هم کسی است که بر جای خودش قرار گرفته است یعنی مقیم در خویشتن است و لذا مظهر تنهائی و یگانگی است و فقر. کسی که در خویشتن مقیم شود دست و دل ازغیر خویش شسته است و خودش شده است یعنی بر جای خدا قرار گرفته است و این تعادل بین خود و خداست . انسان بجای خدا و خدا هم بر جای انسان نشسته است و عدالت همین است . یعنی عدم ( آدم ) بر جای وجود قرار گرفته و وجود ( خداوند ) هم بر جای عدم .

معنای دیگری از « بر جای خود نشستن » برای آدمی همانا قرار گرفتن بر عدمیت خویشتن است و فنای خود را پذیرفتن است و وجود را به خدا سپردن . همانطور که خداوند در خلقت ازلی وجودش را به آدم بخشیده حالا آدم هم بایستی وجودش را به خدا برگرداند و عدم خود را بپذیرد . و عدالت جز این نیست که هر کسی بر جای خود باشد . ولی در این واقعه هم رحمت خدا بر عدلش سبقت می گیرد ( به زعم قرآن ) و خداوند باز هم وجودش را به آدم اعطا می کند و این بار آدم براستی هم قدر وجود را می داند و هم حقّ وجود را می یابد وبراستی موجود و خلیفه خدا می شود . یعنی آن خلافت ازلی در خلقت را به خداوند وا می گذارد و خداوند دوباره به او هستی می بخشد و این خلقت جدید و دوباره است : خلقت انسانی و عرفانی !

در واقع رجوع انسان عارف به عدل همانا پاسخ دادن به عشق و کرم خدا می باشد . و این واقعه تماماً عشق ورزی با پروردگار است . یعنی عدل برای انسان عارف واقعه ای تماماً عاشقانه می باشد و قمار عشق است . در واقع عدل خدا کمال عشق اوست که جز عارفان در نمی یابند . بنابراین مقام عدل به مثابۀ کمال عشق و عرفان است . و اینست که علی ( ع) در آن واحد مظهر کمال عشق و عدل و عرفان می باشد.  وجود را کسی درک می کند و حقش را می یابد که آنرا به صاحب وجود یعنی خداوند بازگرداند ودوباره از خداوند دریافت کند و مظهر وجود حقّ گردد و نور حقّ را متجلی نماید که همان نور عرفان است . انسان باید به تمام و کمال از هستی  خود بگذرد تا آنرا بیابد . این بیان ساده و کاملی از عدالت است که جز عشق تفسیری ندارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

خود – بدبینی

 

بد بودن خود و خوب دیدن دیگران از علائم معرفت و فرزانگی است . زیرا کسی که خود را بد ببیند طبعاً میل به خوب شدن پیدا می کند و همین اراده در ذات انسان موتور محرکه تکامل و تعالی است . همانطور که کسی که خود را خوب می داند راکد و هلاک است و حرکت و رشد و تعالی در او مرده است . بنابراین خود – بدبینی اساس تربیت و تعلیم و معنویّت و رشد بشراست که محصول خود شناسی است . کسی که خود را بد می بیند و جز جهل و جنون و کبر و شقاوت در خود نمی یابد همین بصیرت بطور اتوماتیک موجب جهش و فرا رفتن از این خودِ بد و زشت است . و این معجزه خودشناسی است . بنابراین کسی که بی هیچ مرضی و منّتی اعماق نفس واحده بشر را به همگان آشکار می کند وزشتی ها و جهالت ها را می نمایاند همه را می جهاند و تکامل می دهد خواه ناخواه . و خدمتی بزرگتر از این نیست هر چند که ممکن است مورد تهاجم شیاطین قرار گیرد . پس این عملی بغایت ایثارگرانه است که کسی برای رشد و تعالی و خوب کردن دیگران ، خود را مورد هجوم و تهمت ها و عداوتهای شیاطین قرار دهد . عشق به خوبی و تعالی دیگران همواره مستلزم ایثار است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عذابی بنام نفاق

 

هیچکس نمی خواهد منافق و دو رو و ریاکار و دوشقه شود . نفاق یعنی دو شقه شدن بین دل و ذهن . و در خلاء بین این دو ساقط شدن . نفاق عذاب حاصل از کفر و انکار بعد از ایمان است . عذاب حاصل از تسلیم دین خدا نشدن و راه زندگی را بسوی حقّ تغییر ندادن بعد از دیدن حجّت های لازم برای درک راه درست . آنانکه بعد از دیدن نعمات خداوند و بی نیازی از جهان کفر بازهم از روی هوس و کبر و غرور ، دین را به سخره می گیرند و به زندگی حیوانی روی می کنند وبه راه و روشی می روند که بر بطالت و دروغ بودنش آگاه هستند . مسئله اینست که چرا آدمی با خود چنین خیانتی می کند . و دین و ایمان خود را به مفت می فروشد زیرا آنکه طعم ایمان چشید دیگر با ارزشهای کافرانه لذّتی نمی برد و این همان خسران در دو دنیاست . بازگشت دوباره به کفر عذاب حقّ نشناسی در قبال نعمات خداست و حقّ مؤمنان را ادا نکردن .

هیچکس بخودی خود ایمان نمی یابد الّا بواسطه یک مؤمن دیگری به مثابه امام هدایت . ولی آنکه حقّ امام را ادا نمی کند و در قبال او کبر می ورزد و اطاعت نمی کند  کوس انالحق می زند و حق ّدوستی در دین را نادیده می انگارد بتدریج در عرصه ایمان بیقرار می شود و ارتباط معنوی خود با مؤمنان را از دست می دهد و در انزوا و قحطی عاطفی قرار گرفته و بتدریج روی به کافران و فاسقان می کند و این سر آغاز نفاق است . مدّتی بین مؤمنان و کافران در تردد است و با هر یک می گوید که من با شما هستم و بر علیه آن جناح دیگر سخن می گوید . ولی نهایتاً امکان ارتباط با مؤمنان را از دست داده و به دام کافران اسیر می شود و راه بازگشت نمی یابد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز همزیستی و جاودانگی

 

هر کسی در خودش محکوم به نابودی وانحطاط در غرایز حیوانی است .

همزیستی یا همراهی و همکاری دو تا آدم تحت عنوان زناشوئی یا شراکت و همکاری و دوستی فقط در صورتی می تواند پایدار و متعهد وبا وفا باشد و موجب رشد متقابل طرفین گردد که لااقل اندکی فراتر از انگیزه های مادی و غریزی قرار داشته باشد . عهد انسان با خودش فقط در رابطه با دیگران مستحکم می شود .

نیازهای اقتصادی و غریزی هرگز نمی تواند بانی رابطه ای باطنی و پایدار شود زیرا آدمی این نیازها را در هر رابطه دیگری هم می تواند کمابیش ارضاء نماید هرگاه در هر رابطه دیگری این نیازها اندکی بهتر ارضاء شوند جایگزین می گردند . در این نوع روابط انسانها فقط بعنوان ابزاری در خدمت نیازهای مادی یکدیگرند .این نوع روابط ذاتاً بر بی وفائی و جفا و خیانت استوارند زیرا اصولاً حیات دنیوی امری میراست . نگاه ابزاری به دیگران عرصه گندیدگی نفس و شرارت است . فقط روابطی دارای رگ و ریشه اند و قلمرو رشد انسانی و پیدایش روح جاودانگی می شوند که بر ارزشی بالاتنه  ای بنا شده باشند . ارزشهای بالاتنه ای بر دو دسته : قلبی و ذهنی ! محبّت و معرفت . آنچه که جاودانگی نامیده می شود اجری است که در تعهدات معنوی پدید می آید . محبّت پشتوانه معرفت و تعهدات عقلی و اخلاقی و ماورای طبیعی است و معرفت هم ارتقاء دهنده محبّت و احیاء کننده دل است . این دو هیچیک به تنهائی امکان استمرار و رشد ندارند و نمی توانند اساس یک رابطه جاودانه باشند . جاودانگی امری در رابطه معنوی و تعهدات متافیزیکی و اخروی می باشد وگرنه هر کسی بخودی خود در تن خود محبوس و محکوم به مرگ و فناست . رابطه معنوی قلمرو رهائی روح از اسارت تن و پیوستن به آفاق ابدیّت در دیگری است . جاودانگی محصول عهد با دیگری می باشد . انسان به تنهائی و با خودش همواره در پائین تنه اش ساقط و تباه می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دو منبع رزق

 

آدمی در زندگی چیزی جز نیازهایش نیست . این نیازها می توانند هم علّت خوشبختی او باشند و هم بدبختی . بسته به این امر دارد که منبع ارضای نیازها کجا باشد . کسی که نیازهایت را بر آورده می کند اگر انسانی مؤمن و با محبّت باشد به نوعی عمل می کند و اگر انسانی متکّّبر و شقی باشد نیز به نوعی دیگر نتیجه می دهد . بسته به این دارد که رزق تو از چه کانالی به تو می رسد . و نیز بسته به این امر دارد که تو نیز در قبال  کسی که نیازهایت را بر آورده می کند چه باشی و چه کنی و چه قضاوت نمائی . انسان کافر و بی معرفت فقط رزقی را تحّمل می کند و می تواند هضم کند که از دست انسانهای کافر و بی معرفت بدست آورد و نیز بالعکس . انسان کافر در مقابل رزقی که از دست انسان مؤمن و با محبّت می یابد دچار سوء تفاهم و احساس حقارت می شود زیرا نمی تواند رزق بی منّت را درک کند چون خودش غرق در منّت است . همانطور که انسان مؤمن هم نمی تواند رزق خود را از دست آدمهای کافر و شقی دریافت کند . کافران رزق با منّت می یابند و مؤمنان هم رزق بی منّت . این دو نوع رزق حرام و حلال است که موجب انقباض یا انبساط وجود می شود یعنی موجب تباهی و یا رشد می گردد . رزقی که در آن منّت باشد هرگز ارضاء کننده نفس نیست و بلکه مستمراً بر قحطی و حرص و  معرفت می افزاید . فقط رزق بی منّت و با محبّت است که براستی نفس را ارضاء و غنی و بی نیاز می کند و مجال رشد معنوی پدید می آورد. غرایز بشری فقط از کانال محبّت ارضاء می شوند بشرط اینکه مصرف کننده هم محبّت پذیر و مؤمن باشد.  رزق با محبّت در مصرف کننده مولِّد تعهد اخلاقی است که اگر به این تعهدات عمل نکند در قبال این رزق دچار مشکل می شود و با آن فرد به بن بست می رسد و احساس حقارت می کند. ولی رزق با منّت در مصرف کننده مولّد حرص و طلبکاری است و مستمراً در انواع مصرف های اسرافی غرق می شود . انسان بمیزانی که در قبال نیازهای غریزی خود ارضاء شد متعهد به امور اخلاقی و معنوی می شود . در واقع ارضای نیاز برای انسان فقط به منظور ارضاء نیاز نیستند بلکه اساس رشد و تعهدات معنوی می باشند . لذا اگر کسی رزق با محبّت دریافت کند ولی پاسخگوئی معنوی و اخلاقی نداشته باشد تبدیل به حیوانی متکّبر می شود و امیال ناحقّ پیدا می کند و بالاخره رزق حلال را از دست می دهد و بسوی حرام می گراید و این بر حقّ است . زیرا انسان متکّّبر و کافر بایستی رزقی متکبّرانه و با منّت بخورد تا منّیت او مهار گردد و گرنه منبع رزق با محبّت را می درد . واکنش بسیاری از فرزندان در قبال والدین اینگونه است و نیز زنان متکبّری که رزق بی منّت از شوهر می برند . زمینه رشد معنوی یک انسان مؤمن بایستی رزق حلال و با محبّت باشد تا نیازهایش ارضاء شوند تا بتواند امکان پیدایش انگیزه های معنوی و معرفتی داشته باشد . کسی که ارضای غرایز خود را بخدمت کبر و سلطه و امور ناحقّ می گیرد رزق حلال و منابع آنرا از دست می دهد و بسوی منابع حرام رزق می رود . آنکه قصد یک زندگی عارفانه و معنوی دارد بایستی قبل از هر چیزی در تدارک یک رزق حلال و بی منّت و با عزّت باشد . رزق حلال مولّد فکر حلال است و بالعکس .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |