تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

تشابه اضداد

 

بسیاری از صفات متضاد دارای تشابهی حیرت آور و فریبنده هستند . بطور مثال سرمای شدید نیز مثل آتش می سوزاند . و یا شیرینی خیلی شدید به تلخی و تیزی می زند . و یا انجماد بیش از حد موجب فروپاشی می شود و ...... و امّا در عرصه صفات بشری نیز چنین تشابهاتی بین صفات متضاد دیده می شود که بمراتب فریبنده تر است . مثلاً افراد بغایت کافر و متکّبر نیز مثل انسانهای بسیار مخلص و با محبت دچار انزوا و تنهائی می شوند . یا تواضع بیش از حد همچون تکّبر شدید است همانطور که مثلاً علی (ع) را متهم به تکّبر می کردند درحالیکه اسوۀ تواضع و محبّت بود . و یا ریاکاری و فتنه که از حد بگذرد به نوعی لودگی و رسوائی و فحشاء می رسد که گوئی صداقت است . و یا علم و معرفت چون به کمال رسد موجب سکوت می شود که به بلاهت ونادانی می ماند . و نیز اینکه هر امری در ذاتش ضد خویش است .

گوئی هر صفتی در غایتش به نقطه عطفی می رسد و دگرکون شده و هویتی ضد خود را آشکار می کند . اینست که گفته می شود اشدّ کفر همسایه  ایمان است  و یا غایت ایمان بقول عرفا به بت پرستی می انجامد همانطور که امام سجاد (ع) می فرماید « پروردگارا اگر حقیقت خود را عیان کنیم ما را به جرم بت پرستی سنگسار می کنند » . هر امر و صفتی در کمالش به ضد خود می انجامد . همانطور که عشق در غایتش به نفرت می انجامد و مهر درغایتش به قهر می رسد و زندگی هم در غایت خود به مرگ و هستی به نیستی ونیز نیستی به هستی .

هر چه نزدیک آمد ستی دور شد                                ظلمت اندر مطلق خود نور شد

چونکه ابلیس اهل بیت یار گشت                               گشت ملعون و زیارش دور شد

استاد علی اکبرخانجانی

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

استهلاک هویت عاریه ای

 

تا زمانیکه دین و عقل و معرفت و فضائل اخلاقی تبدیل به امری قلبی و جوهری و خودی در نفس بشر نشده است همۀ هویّت های جزئی و کلی اعم از نام و نشان و مذهب و فرهنگ و ملیّت و آموزه ها و آرمانها عاریه ای و بی ریشه و ا دعائی هستند و در واقع نمایشی و ریائی می باشند و لذا انسان بواسطه نیاز ذاتی به داشتن یک هویّت خودی شبانه روز تلاش می کند تا این هویّتهای قرضی و فرضی و نذری را بخودش  بچسباند و چنان بنمایاند که گوئی از خود اوست و لذا چنین تلاشی موجب یک استهلاک بلاوقفه تن و جان و دل و روان است تا آنجا که به بهانه ای آدمی به سیم آخر و طبل بیعاری می زند و ظاهر و باطن کافر می گردد .

آنچه که هویّتی را خود جوش و قلبی و ریشه دار و طبیعی می سازد معرفت باطنی دربارۀ حقّ آن است یعنی معرفتی که حاصل خودشناسی در سیر و سلوک عرفانی در ارتباط با یک پیر طریقت باشد . قلبی شدن هویّت همان ایمانی شدن آن است و ایمان امری برخاسته از ارادت عرفانی در رابطه قلبی با امامی زنده است . در زمانیکه دل در گرو امری نباشد ان امر قلبی و ایمانی نمی گردد و لذا عشق و ارادت عرفانی است که دل سالک را با دین وفضائل اخلاقی درگیر می کند و بناگاه کل هویّت تاریخی و عاریه ای تبدیل به ایمان می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شکر خالق و شکر مخلوق

 

در حدیثی از رسول اکرم (ص) می خوانیم که « شکر کردن خالق چیزی جز تشکر کردن از مخلوق نیست».  ونیز در قرآن کریم می خوانیم که « شکر نمی کنید خدا را الّا اینکه خودتان را شکر می کنید » . تشکر از خدای ذهنی عین ممنون بودن از هوای نفس خویش  است چرا که پرستش خدای ظن  (ذهن) همان نفس پرستی و شرک و ظلم است و لذا شکر حقیقی خدا و ایمان حقیقی جز در رابطه مریدانه با امام ممکن نیست زیرا امام تو را خلاف نفس تو امر و هدایت می کند و اگر او را اطاعت و شکر نمودی در واقع خدا را شکر کرده ای . همانطور که علی (ع) می فرماید : « همواره بر خلاف میل خود عمل کردم و به خدا رسیدم » . پس شکر حقیقی فقط در تشکر از دیگران معنا دارد مخصوصاً کسانی که بما خدمت و محبّتی نموده اند و این شکر دربارۀ خدمت و محبّت خالصانه دو صد چندان واجب تر می آید زیرا محبّت خالصانه همان امر هدایت و سعادت ابدی است . لذا کسی که از مردمان ممنون نیست و شکر والدین و مربیان خود نمی کند اگر هم شبانه روز خدا را شکر نماید فقط شیطان نفس خود را پروار کرده است . و شکر خدا در معنای کامل و خالصانه اش همانا تشکر از کسی است که تو را بر خلاف اراده ات امرو هدایت می کند یعنی شکر از کسی که با محبّت تو را امر به معروف و نهی از منکر می نماید . اینست شکر خدا . بقول مولوی:      « خواجه پندارد که اطاعت می کند                  بی خبر از معصیت جان می کند » .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دوزخ وراثت نژادی

 

حتّی دین وراثتی ارزش و اعتبار و خاصیتی ندارد و خداوند دین آباء واجدادی را کفر دانسته است تا چه رسد به وراثتهای مادی. به همین دلیل انبیای الهی و مخلصین نه ارث می برند و نه ارث می نهند حتّی دین را . و اینست که فرزندان بسیاری از پیامبران خدا از سران کفر بوده اند و بسیاری از خود پیامبران از والدین کافر و بت پرست بوده اند.

به تجربه نیز شاهدیم که اموال و مناصب میراثی تا چه حدی موجب بدبختی وتباهی هستند و اصولاً نژاد  هر کسی باتلاق گندیدگی او هستند و لذا امر اوّل به هر مؤمن مبتدی همانا هجرت از نژاد و زادگاه خویش است زیرا ایمان، دشمن شقی تر از خاندان و نژاد ندارد و هر انسان بر حقّی در نژاد و وطن خود مهجور  است . به لحاظ مادی نیز همواره میراث موجب اختلافات و عداوتهائی بس ریشه ای در میان فامیل است . میراث پرستی مادی و معنوی جز غرور و تباهی و ستم حاصلی نداشته است چه خانوادگی و چه قومی و ملّی . هیچکس بواسطه میراث خود به هیچ خلاقیِّت و علم و هنر و آسایشی دست نیافته است . و این به لحاظ معرفت دینی بدان دلیل است که خداوند « لم یلد و لم یولد » است و انسان نیز بایستی در ا ین مسیر که اخلاق الله است حرکت کند همانطور که رسول اکرم (ص) تفسیر سورۀ اخلاص را در وجود علی (ع) می داند . آدمی برخودش حرام است و اینست راز واقعه . دوزخی جز نژاد پرستی  نیست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هنر ناری و هنر نوری

 

هنر در تأویل کلام همانا « هونار» است یعنی آتش هو در دل ا نسان . لذا عشق هنر یکی از نابترین عشق  خدا در بشر می باشد و یکی  از ذاتی ترین گرایش بشر در زندگیست .

« هو » ضمیر غیب است که انسان را به تجلّی عشق می کشاند تا هو را عیان کند . لذا هنر بیش از هر امر دیگری در انسان دارای ارادۀ به ظهور است : ظهور هو !

ولی ظهور آتش هو بایستی نوری باشد نه ناری . و کل هنر یک هنرمند همانا تبدیل نار به نور است . یعنی تبدل دوزخ به جنّت ! پس یک هنرمند بایستی دارای صبر عظیم و جمیل باشد تا این آتش را بصورت خام بیرون ندهد که دیگران را بسوزاند و خود نیز در این آتش بسوزد .

آنچه که دشمن صبر هنرمند می باشد شتاب برای ظهور است . این شتاب برخاسته از ارادۀ به شهرت و پرستیده شدن است . و این همان کفر هنر و هنرمند می باشد که چه بسا جامعه ای را به آتش می کشد . این همان آفت و شیطانی است که عشق را تبدیل به فسق میکند. این مردم پرستی و شهرت پرستی بزرگترین دام هنرمند است که یکی از مقدس ترین جوشش هوئی ذات را به فساد می کشد و لذا هنرمند را چنان فاحشه و تباه می کند که شاید هیچ قشر دیگری اینسان رسوا و گمراه نمی شوند . آخرالزمان عصر برون افکنی هوی ذات است و لذا عصر سلطه هنر است که جهان را به آتش کشیده است .

هنرمند امروز یا قدیس است یا فاحشه .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

موضوعات مبرم معرفت مدرن

 

انسان اهل معرفت که برای خود رسالت فکری قائل است در  جهان مدرن بایستی پدیده ها و مفاهیم کلیدی زمانه خود را عمیقاً فهم کند و حقیقت تاریخی و اجتماعی و انسانی آنها را در حد توانش برای مردم بیان نماید و برای هر گروهی از مردم با زبان ادراک و باورهایشان سخن بگوید و برای انجام چنین رسالتی بایستی دارای جهان شناسی و خودشناسی لازم باشد .

وامّا موضوعات کلیدی عصر ما که به مثابه ارکان تمدن جدید هستند عبارتند از : ازدواج و خانواده – آموزش و تکنولوژی – بهداشت و درمان – آزادی و دموکراسی . این چهار رکن بنیادی تمدن مدرن است که همه مسائل دیگر را در بر می گیرنند و هر امری محصول و معلولی از ارکان مذکور است مثل مواد مخدر و اعتیاد، امراض و انحرافات جنسی ، تورم ، تبهکاری ، استبداد ، بی هویتی ، بیکاری، هرج و مرج ، خشونت و تروریزم و غیره .

مسئولیت درک و ابلاغ حقایق و مفاهیم و اسرار این چهار رکن و اجزای آن در محور رسالت همه مؤمنان اهل معرفت قرار دارد و موضوعات بنیادین مسئله امر بمعروف ونهی از منکر است . امروزه این وظیفه دینی به مثابه و صایت و استمرار رسالت انبیای الهی جز از طریق معرفت نفس نه ممکن است و نه مؤثر.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بت های مدرن

 

عصر مدرنیزم عصر بت پرستی های متنوع و مستمر و بلاوقفه و جهانی است . چرا که «مد» در فرهنگ لاتین همان بت است . اگر بت پرستان عهد عتیق سالی چند بار در مراسمی و یا بواسطه نیازی به نزد بت قبیله خود می رفتند و آنرامی پرستیدند امروزه شبانه روز آدمها مشغول پرستش دهها بت هستند : دکوراسیون خانه ، اشیای زینتی ، مبلمان ، تلویزیون ، کامپیوتر ، موبایل، اتومبیل و انواع مد لباس . این بت ها نیز دائماً از طریق رسانه های تزیین و تبلیغ می شوند و وسوسه پرستش را در مردمان تشدید می کنند . امروزه هر کالائی قبل از آنکه قابل مصرف باشد قابل پرستش است . هر چیزی نخست باید پرستیده شود و سپس مصرف گردد . مصرف به قصد پرستش است . مدرن بودن یعنی پرستش این بت هائی که هر روزه به بازار می آیند . این کالاها برآورنده نیازهای دنیوی بشر مدرن نیستند بلکه روح و روان او را تسخیر نموده و او را به تملّک خود می آورند . و این همان واقعۀ مالیخولیای عصر جدید است که انسانها را تبدیل به اشیائی متحرک و دیوانه نموده است . و اینست که مثلاً کسی که پشت فرمان اتوموبیل خود نشسته است فرمانده اتوموبیل نیست بلکه اتوموبیل است که او را می راند . آنکه در مقابل تلویزیون یا کامپیوتر هم می نشیند در کنترل آن است . و این حاکمیت و سلطه بت ها بر ارواح بشر است . و این معنای تکنولوژیزم یا مذهب تکنولوژی پرستی است . در اینجا تکنولوژی بر جای خود قرار گرفته و سرنوشت بشر را در دست دارد و لذا امروزه شاهدیم که همه وقایعی که سرنوشت افراد و جوامع و حکومتها و ابرقدرتها را تعیین می کند از بطن تکنولوژی رخ می نماید و ابر قدرت واقعی همان کارخانه مدرنیزم یعنی تکنولوژی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معنای سرنوشت

 

سرنوشت همان چیزی است که در سر آدم نوشته می شود به اراده و قلم خودش . و آنچه که نوشته می شود اساس اعمال و وقایع بیرونی است . در واقع اعمال آدمی بستر ظهور اندیشه های اوست . اعمال مخلوق و معلول آن چیزی است که انسان در ذهنش مستمراً می نویسد . پس سرنوشت نه تنها امری جبری نیست که تنها قلمرو اختیار است زیرا آدمی هر چه که بخواهد می تواند در سر خودش بنویسد . آدمی مجبور در اعمال و وقایع بیرونی زندگیست که آنهم معلول سرنوشته اوست . اینکه قرآن می گوید که « انسان بواسطه اعمالش جزا داده می شود » این جزای افکار است . افکار بد محصولی جز اعمال بد ندارند و اعمال بد نهایتاً همان اعمالی هستند که انسان را به غل و زنجیر می افکنند و بوادی جبرها می اندازند و اعمال نیک هم عرصه اختیار و انتخاب و آزادگی می باشند . اعمال ما یا ما را آزاد می کنند و یا اسیر . و این اجر فکر است . افکار جبّارانه مولّد اعمال مجبورانه هستند و افکار شریف و عادلانه و خیرخواهانه هم مولّد اعمال مختارانه اند. پس سرنوشت مجبور داریم و مختار . آنکه در سودای سلطه بر دیگران است مغلوب و مجبور می شود و آنکه عشق عزّت مردم را دارد در عرصه عمل عزیز و مختار می گردد .

آنچه که باید توبه و تصفیه و اصلاح گردد نه اعمال و راه و روشی  است بلکه افکار و نگرش و آرمانهاست . انسانی که افکار ظالمانه و پلید دارد از اسارت اعمال خود رهائی ندارد و هر عملی زنجیری بر جان و دل و تن اوست . پس بایستی نادرستی افکار خود را بشناسیم نه اعمال خود را . اعمال جملگی بر حقّ هستند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

واحد سنجش ارزشها

 

آدمی با دو نوع کاملاً متفاوت از ارزش ها زندگی می کند : مادی و معنوی !

ارزش های مادی نهایتاً جملگی به پول سنجیده می شوند و این نوع ارزش فنا شونده است و رزق دنیوی بشر را تأمین می کند . همه علوم مادی بشری و تکنولوژی حاصل از آن در واقع چیزی جز نظام ارزیابی های رزق مادی بشر نیستند . همه ارزش های فناشونده بر مبنای اعداد و ریاضیات از منهای بی نهایت تا بعلاوه بی نهایت قابل اندازه گیری و قیاس می باشند . در واقع واحد ارزیابی مادیان همان اعدادند ودستگاههای ریاضی . و امّا ارزشهای معنوی و ماندگار بشری چگونه سنجیده می شوند و واحد سنجش آنها چیست ؟ آیا هرگز می توان گفت و سنجید که مثلاً فلانی چقدر و به چه میزان صادق یا ریاکار است ، خوب یا بد، پاک یا ناپاک ، عاقل یا احمق و ... ؟ چون برای ارزش های معنوی بشر میزان و دستگاه سنجش وجود ندارد لذا هرگز قابل محاسبه نیستند ولی با اینحال همواره سخن بر سر خوبتر و بدتر و عاقلتر و عادلتر و ظالمتر و ... می باشد . آیا این « تر» از کدام میزانی تعیین می شود ؟ در قرآن هرگز چنین تری وجود ندارد یعنی هرگز سخن بر سر مؤمن تر یا کافرتر نیست بلکه گروهی صادقند گروهی کذاب ، گروهی کافر و گروهی مؤمن و گروهی مخلص و گروهی مشرک و منافق و ...... ولی فقط در یک مورد این « تر » مطرح می شود و آن « کرامت » است : کریم ترین شما در نزد خدا همانا با تقواترین شماست . کرامت یک صفت و معنا و ارزش است ولی تقوا یک تلاش و جهاد است یعنی قلمرو فعالِیّت و خلاقیت معناست که محصول حاصل از آن همان « کرامت » است . و این کرامت نیز در نزد خداست که به بشری که با تقواتر است داده می شود . و کرامت بمعنای شفاعت و بخشندگی و محبّت است که حاصل تقواست . و تقوا هم به معنای دوری از ارزشهای مادی و عددی می باشد که ذکرش رفت . یعنی هر چه که انسان از داشته های مادی و عددی و شمارشی و پولکی دورتر باشد و آگاهانه و به عمد از آن دوری گزیند کریم تر است یعنی خوبتر و صادقتر و پاکتر و انسان تر است که این کرامت هم بصورت بخشندگی روحانی و شفاعت نصیب دیگران می شود و گره از مشکلات مردم می گشاید . در واقع انسان بهتر و کریم تر کسی است که خیرش بیشتر به مردم برسد منتهی این خیر مسلماً مادی و عددی و کمّی نیست بلکه گشایش معنوی و شرافت و انبساط و طهارت رزق و سلامت تن و دل و روح است و برکت باطنی زندگی می باشد که البّته قابل شمارش و محاسبه نیست . خداوند می فرماید که به بنی آدم « کرامت » اعطا نموده است که همان گوهرۀ معنویت و ارزش ویژه خاص اوست و هر که با تقواتر باشد صاحب کرامت بیشتری نیز هست و از طریق تقوا به گوهره کرامتش دست می یابد و آنرا نقد می کند و به مردمان می بخشد . پس میزان سنجش معنویت انسان همان کرامت است که درست در نقطه مخالف میزان مادیت اوست که عدد و پول است : ثروت و رعیت !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ورد خوانی در اسلام

 

بر زبان راندن و یا نجوای ذهنی اسمای الهی یکی از سنت های عبادی در همه مذاهب جهان از جمله جهان اسلام است . ولی هیچ نشانی از این نوع عبادت در قرآن کریم دیده نمی شود . در قرآن فقط سخن بر سر ذکر بمعنای یاد خداست و نه بر زبان راندن مکرر و سهوی اسماء و صفات خدا. براستی معلوم نیست که این ورد خوانی از کجا در جهان اسلام راه یافته است زیرا نه اثری در قرآن دارد و نه خبری در سنت پیامبر وائمه اطهار (ع) . ذکر بمعنای یاد خدا مسلماً امر عددی و صرفاً لسانی نیست . تسبیح گردانی و ورد خوانی ریشه ای بس کهن در مذاهب هندو دارد و در مذهب یهود نیز گزارش شده است . ولی محور عبادات هندو بر ورد قرار دارد که به لحاظ تاریخی شعباتی از صوفیه و دراویش را هم در جهان اسلام به تقلید کشانیده است و خود ورد خوانی تبدیل به مقصود عبادی گردیده است و نوعی ثواب محسوب می شود .

به لحاظ روانشناسی اگر ذهن فرد به امری متمرکز باشد دارای قدرتی خارق العاده می شود و ورد خوانی می تواند در خدمت این امر باشد ولی به تجربه شاهدیم که این ورد خوانی و تسبیح گردانی یک بازی و عادت سهوی است و هیچ نقشی در امر تمرکز ندارد . ردپای تاریخی این سنت در جهان اسلام ریشه در هندوئیزم دارد که از طریق فرقه های درویشی وارد شده است و حداکثر همّ و غمّ ورد خوان در شمارش تعداد ورد بواسطه تسبیح می باشد و کمترین توّجه و حضوری حتّی بر معنای لفظ مورد ورد قابل درک و مشاهده نیست . البّته ورد اذکار الهی می تواند وسیله ای برای تزکیه نفس ونیز معرفت نفس و مراقبه باشد بشرط اینکه فرد تحت تعلیم و تربیت یک معلم روحانی بوده و اهدافی عرفانی داشته باشد و گرنه خاصیتی جز ملعبه نمودن مقدسات و سهو ساختن عبادات ندارد و چه بسا موجب جنون و هذیان فرد می شود و پروار کنندۀ غرورو قداست پوچ است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پالایش تشیّع در تاریخ

 

مذهب امامیه که مهد تشیّع و عرفان اسلامی ا ست در طول تاریخ مثل هر پدیدۀ دیگری مستمراً پالایش و تصفیه می گردد. امامیه بارانداز همه مذاهب جهان در طول تاریخ است . امامیه به معنای  جستجوی خدا در بشر عرصه آخرالزمان و آستانه قیامت مذاهب می باشد . و درست به همین دلیل دچار بیشترین امتحانات و فتنه ها بوده است و با ظهور هر دجّالی بخشی  از ناخالصی و شرک موجود در بطن این مذهب آخرالزمانی ، بصورت یک فرقه دجاّلی و ضالّه ظهور می کند و دفع می گردد.

از بدو امامت در صدر اسلام تا به امروز هزاران نفر  تحت عنوان امام و ناجی و پیامبر از بطن این مذهب خروج کرده و بخشی از مذبذبان این مذهب را با خود خارج کرده و لذا مذهب امامیه خالصانه تر شده و به حقیقت امام خود نزدیکتر گشته و در امام شناسی دقیقتر شده است .

در طی همین دو سده اخیر دهها فرقه دجّالی از بطن امامیه پدید آمده که اکثر آنها بواسطه و یا تحت الشعاع دسیسه های  استعماری و فراموسونی قد علم کرده اند و بسرعت ماهیت کافرانه و ضد دینی خود را افشا نموده اند که از مشهورترین آنها عبارتند از اسماعیلیه آقاخانی ، بهائیگری و برخی فرقه های درویشی . یکی از ویژگیهای مشترک این فرقه ها الغای شریعت و حتّی انکار اصول دین و مخصوصاً معاد بوده است . عداوت ذاتی پیروان این فرقه ها با اصل دین خدا بحدی بوده که با گذر یک نسل حتّی ابتدائی ترین فطرت اخلاقی و احکام عرفی هم به نسیان رفته و لذا نسل های آتی بصورت قومی سرگشته و پریشان خودنمائی می کنند که شاهد این نسیان در کشور خودمان می باشیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دیالکتیک ابتلاء و انزجار

 

آدمی بهر چیزی که بیشتر مبتلاست بهمان شدت منزجر است . آدمی متنفر از همان چیزهائی است که به ناحق می پرستد . نفرت و کینه و انزجار ، عذاب پرستش های ناحق است . آنان که همسر خود را می پرستند بهمان شدت از او منزجرند . این قاعده شامل حال فرزندان نیز می شود . همه غرب زدگان به غرب فحش  می دهند و از آن نفرت دارند. همه پول پرستان از پول نفرت دارند و آنرا لعن می کنند . همه شیطان پرستان نیز همینگونه اند. همانطور که همه از آرزوهای خود نفرت دارند . و همه نژاد پرستان از نژاد خود منزجرند . اگر نفرت فرزند عشق است به همین دلیل است هر چند که در اینجا به ناحق از لفظ عشق استفاده می شود زیرا عشق حقیقی لااقل طبق تعریفش به معنای ایثار و از خودگذشتگی است نه تصّرف و اراده به تملک و بلعیدن . اصولاً باید گفت که نفرت محصول ارادۀ به مالکیت های مادی و عاطفی است . و مالکیت های عاطفی اتفاقاً نفرت انگیزترند زیرا ناحق ترند . آنچه که ایجاد کینه و نفرت می کند نه عشق بلکه تعشیق ( عشق نمائی ) است به قصد تملک و تصرف روح و ارادۀ دیگران به نیّت بلعیدن و به مصرف رسانیدن آنان . عشق فقط از آن خداست و هر که او را عاشق باشد می تواند دیگران را هم بی هیچ توقع دوست بدارد. عشق هائی که ناشی  از محبت الهی نباشد  تماماً فسق و ریا و اراده به آدمخواری است و لذا جز کینه و انتقام عاقبتی ندارد . « آنکه ادعا می کند کسی را دوست می دارد اگر راست بگوید خدا را شدیدتر دوست می دارد.» قرآن        

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

گاندی بریتانیائی

« بابی ساندز»

 

بابی ساندز یک مبارز آزادیخواه و استقلال طلب ایرلندی بود که در زندان انگلیسی ها دست به یک اعتصاب غذای جدّی زد و پس از شصت و شش روز گرسنگی مرد .

این همان کاری بود که گاندی رهبر فقیه هند در جهت رهائی از استعمار بریتانیا بارها بدان متوسل شد و هر بار که ارتش بریتانیا مردم را به خاک و خون می کشید و یا مردم هندوستان دچار تفرقه های قومی می شدند او دست به اعتصاب غذا می زد و بارها نتیجه داد و بدینگونه با روزه های گاندی ملت هند از استعمار بریتانیا رهائی یافت . حدود نیم قرن بعد از گاندی یک انگلیسی ایرلندی تبار به پیروی از مذهب گاندی و برای نجات از استعمار بریتانیا دست به اعتصاب غذا زد ولی اینک تمدن غرب وحشی تر و رسواتر از هر زمانی است و دست از ادعاهای بشر دوستانه کشیده و علناً بر مردمان جهان بمب می بارد و به مردم خود هم رحمی نمی کند .

شهادت بابی ساندز وجدان مردۀ استعمار انگلیس را بیدار نکرد و بلکه آنرا خونخوارتر نمود . ولی این واقعه عاشقانه و این شهادت منحصر بفرد در پایان قرن بیستم نور امید تازه ای را در دل انسانهای زنده روشن می کند . علاوه بر این شهادت او در اعتصاب غذا نشان داد که عشق گاندی حتّی در بریتانیا آشکار شده است . امروزه اعتصاب غذا یکی از روشهای رایج مبارزه با ستم است که گاندی این مکتب انقلابی را پایه گزاری کرد که براستی بیانگر انقلابی عاشقانه و عارفانه است آنگاه که انسانی زنده دل می گوید : « حال که ستم از میان نمی رود پس من از میان ستمگران می روم » . عمل بابی ساندز یک اقدام عرفانی و حسینی در آخرالزمان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پلید کیست ؟

 

آدم پلید یک دیو آدم صورت و موجودی وارونه کار است . اگر خدمتش کنی احساس حقارت و لذا کینه می کند زیرا خودش همواره خیانت می کند و تو با خدمت کردن به او عملاً او را نفی و پوچ می کنی .

آدم پلید ، تقوا را ریاکاری و ادب را بزدلی و محبت را بدبختی و ایمان را نادانی می پندارد . در نظر او انجام وظیفه امری خفّت بار است و تشکر و عذر خواهی همچون نابود شدن است . عفّت و عصمت و غیرت در نزد او عین اسارت و بردگی است و مهر و عطوفت را چاپلوسی و دریوزگی می داند . هر که حالش را بپرسد گوئی به او تجاوز کرده است و هر که به او تجاوز کند او را تصدیق نموده است زیرا او تجاوزکار است .

آدم پلید از نظافت و آرامش و نظم حالش بهم می خورد و فقط در بلوا و تشنج احساس وجود می کند . او حرمت و عزّت را اهانت می یابد و عاشق کسانی است که او را مسخره می کنند . او از خود – مسخرگی لذّتی مالیخولیائی می برد .

هر که او را دوست بدارد از وی کینه می کند و انتقام می ستاند . هر که درباره اش احساس مسئولیت کند و نگران شود گوئی تحقیرش کرده است زیرا او خود نیز هرگز مسئول خودش نیست و دیگران را فقط اسباب بازی عیاشی خود می خواهد . چنین آدمی به تسخیر شیطان در آمده است و دریائی از دانش هم اندکی ماهیتش را تغییر نمی دهد . او آدمی آتش گرفته و آتش افروز است و فقط در درک اسفل السافلین که قلمرو انجماد روح است آرام می گیرد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنکه محبّت را نمی فهمد

 

آنکه محبّت را نفهمد و تصدیق نکند به جهنّم می رود تا بفهمد زیرا آنجا عرصه حاکمیت شقاوت است .

انکه مورد محبّتی خالصانه واقع می شود و آنرا نمی فهمد بدون شک آنرا حمل بر نیاز طرف مقابل تفسیر می کند و لذا برای کشف و اختراع این نیازها به صدها خیال و توطئه اندیشی می پردازد تا بتواند محبّت فرد مقابل را تفسیر به نیازش نماید . و بدینگونه عقل خود را از دست داده و نهایتاً از طرف مقابل طلبکار شده و توقعاتی مالیخولیائی می یابد زیرا پیش خود می گوید حتّی یک کاسه ای زیر نیم کاسه است . بدین ترتیب بتدریج به متّهم کردن فرد مقابل می پردازد و به عداوت میرود و این رابطه را می بازد . این عاقبت هر محبوب بی معرفتی است . محبّت خالصانه مطلقاً در وادی منطق و علیّت و حساب نمی گنجد زیر نور توحید است و همه مفاهیم علیّتی دوگانه اند . درک محبّت جز در رسیدن به مقام محبّت ممکن نیست و رسیدن به این مقام جز از طریق ارادت و اطاعت خالصانه از منبع محبّت میّسر نمی شود . حق محبّت همانا اطاعت است و بس .در این اطاعت است که دل به نور ایمان که منشأ محبت می باشد دست می یابد . محبت اجر اطاعت از خدا و رسولان اوست مقام محبت به مثابۀ کمال دین است . محبت، اطاعت می طلبد نه مقابله به مثل .تلافی کردن محبّت دیگری به معنای انکار و نفی محبّت  است . برخورد برحق با کانون محبّت همانا اطاعت از آن است زیرا کانون محبّت همانا کانون حقیقت و معرفت و صدق و هدایت است.محبت از آن مردان خداست.

آنکه محبت را نمی فهمد هیچ چیز را بحق نمی فهمد زیرا وجود انسان مخلوق محبت است .

محبت والدین و همسر نیز هر  چند که غریزی است ولی آنهم ودیعه ای الهی می باشد و اطاعت را طلب می کند و گرنه موجب ضلالت است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چرا همه می خواهند عارف شوند ؟

 

در نظر اکثر مردمان وحتّی تحصیل کرده ها ، عرفان آن سوراخ دعائی است با مجموعۀ فوت و فن هائی که می توان از آن سوراخ هر چیزی را برون کشید و همه را کیش و مات نمود . این گرایشات کاذب و مالیخولیائی به دلیل بن بست ها و نومیدی از علوم وفنون مدرن است و ادامه تکاملی خرافات کهن و نفاق مذهبی است که این بار برای دستیابی به عالم اجنّه و ملائک حتّی نیازی هم به مقادیری ریاضت و نذر و ورد خواندن هم نیست . درویشی گری سنتی بعلاوه مقادیری از وراثت شوم فراماسونری بهمراه خرافات هندی و رمانهای دون خوانی و حکایتها و اساطیر شرقی و غربی بهمراه دکانهای انرژی درمانی و احضار روح بسیاری از شیادان را به این سودا انداخته تا از بدبختی ها و دردهای بی درمان مردمان تجارتی کلان پدید آورند که امروزه در سراسر جهان شاهدش می باشیم .

برخی بقصد ریاست ، برخی بقصد سیاست ، برخی بقصد تجارت و برخی هم برای سرگرمی و کسب هویت و دارو دسته ای بهم زدن وبرخی هم برای توجیه مفاسد اخلاقی و لاابالیگریهای پامنقل دستی بر این آتش فتنه وجنون دارند و یکی بعد از دیگری به رسوائی و فلاکت دچار می شوند . این فتنه و فساد پسامدرن مثل بسیاری دیگر از فتنه ها در غرب رهبری و طراحی می شود و کارخانه آن بریتانیا و آمریکاست و در رأس این کانونها شاهد تبهکارترین وفاسد ترین افراد هستیم که برخی از آنان کشیش های همجنس گرایند که مبدّل به شومن های ماهواره ای شده اند .

این دجالّیت رسوا و متهجن عذاب غایت مادیگری و دنیا پرستی و عیاشی های افسار گسیخته و کفر و انکار آشکار است . همه آنان در حالیکه دارای حداقل باور قلبی در اعتقادات دینی نیستند دعوی معجزه گری و شفا دارند و الّبته جز حقه بازان فریب این حقه بازان حرفه ای را نمی خورند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

شاهد و مشهود

 

هر انسانی دارای یک نفس یا روان است که معجونی از صفات وامیال و فعل و انفعالات کور است و دارای عملکردی خود بخودی ودمدمی است هر چند که این عملکرد در ذاتش دارای قوانین اسرار آمیزی است و بنوعی وحدت اضداد را آشکار می کند .

و امّا در وجود انسان و در بالای سر این نفس یا خودیت یک نگاهی حضور دارد که شاهد بر نفس است که آنرا وجدان یا خود – آگاهی و یا معرفت نفس می نامیم که سعی در فهم و نظارت و رهبری بر خود ( نفس ) را دارد . این  نگاه در هر انسانی دارای قدرت و بصیرت خاصی است و میزان انسانیت بشر است و قلمرو معرفت و هدایت می باشد . و امّا این نگاه چه بسا در خیلی از انسانها هنوز کور  است و موجود نیست . یعنی بسیاری دارای این بخود – آئی و خود – آگاهی نشده اند . این نگاه شاهد را می توان خود – آ نامید و در حقیقت نگاه خداست که نفس بشر را مشهود و معلوم و معروف می سازد. این نگاه همان ذات نفس است که بر آمده است و از آن خروج کرده و آنرا تحت ولایت قرارمی دهد . بمیزانی که نفس آدمی تحت الشعاع و فرمان این نگاه قرار می گیرد بتدریج تبدیل می گردد و این همان امر رشد و تعالی است . نفس ، بیخود است و این نگاه به مثابۀ خود نفس است یا خدای نفس و یا مربی و امام نفس . این خود محصول تقوا و ایمان و اطاعت از امر امام می باشد . کسی که امام زنده ای ندارد خودی هم ندارد یعنی بی صاحب وبی اراده و کور است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تقلید یاتلقین ذکر

 

به لحاظی کل واقعه اسلام و پیروزی دین محمد در سحر و جادوی ذکر« لا اله الا الله » بوده است . پیامبر اسلام و برخی مؤمنین مخلص به مردمان تلقین ذکر مذکور را می نمودند و مردمان بناگاه منقلب می شدند . به آنان می گفتند « بگو لا اله الا الله تا رستگار شوی » و هر که می گفت براستی از جاهلیت و ظلمت خود رها می گردید و بیدار می شد . راز واقعه در اینست که هیچکس نمی تواند خودش از سرخود این لفظ را بر زبان آورد و رستگار شود بلکه بایستی به امر و القاء وتلقین روحانی یک مؤمن مخلص این ذکر را بر زبان آورد . و این را تلقین ذکر گویند که در نقطه مقابل تقلید ذکر قرار دارد . آنکه این ذکر یا هر ذکر دیگری را به کسی تلقین می کند به مثابۀ امام اوست واینست که گفته شده که بی امام را نماز نیست . یعنی ذکر و عبادت سر خود و بدون تلقین و همراهی نفس و روح امام چیزی جز تقلید نیست که تقلید هم بقول علی (ع) موجب کفر می شود و نه رستگاری . و نماز هم که یک ذکر بزرگ است مشمول همین واقعه است . تا امامی به مثابه یک پیر عرفانی و مرشد معنوی به کسی امر به اقامه صلواة یا هر ذکر و عبادتی نکرده باشد آن اذکار و عبادات موجب نفاق و خودپرستی است و موجب پیدایش همان پدیده می شود که خر مقدسی نام دارد که بقول علی (ع) مارقین صدر اسلام از این گروه بودند که نهایتاً به جنگ با امام پرداخته و او را شهید ساختند . به لحاظی کل تاریخ مذهب شرک و نفاق محصول اذکار و عبادات تقلیدی می باشد . همانطور که واقعه اسلام آوردن هم بایستی در رابطه با یک مؤمن باشد که شهادتین را به فرد نومسلمان تلقین می کند . یعنی خود فرد نمی تواند شهادتین را خود بخود بر زبان آورد و مسلمان تلقی شود . به بیانی دگر دین و ایمان و امر هدایت امری برخاسته از رابطه ای دوستانه و قلبی است و نه امری فردی . دین فردی یا سکولار دروغ و نفاق است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

« امامیه » مذهب هزار مکتب

 

این ادعا که همه مکاتب علمی و فلسفی و اجتماعی و سیاسی هزاره اخیر جهان تا به امروز و بلکه همۀ دکترین ها و مکاشفات بنیادی عرصه علوم طبیعی ریشه در معارف هزارتوی مکتب امامان ما دارد امری گزاف نیست و متأسفانه محققین شیعی در این باره بسی غافل مانده اند واز حد شعار فراتر نرفته اند آنهم شعارهائی که برآمده از تحقیقات اروپائیان است . بطور مثال علم فیزیک نور و بنیادهای شیمی و مکانیک و پزشکی و روانکاوی و مکاتب فلسفی مثل ماتریالیزم ، ناتورالیزم ، اگزایستانسیالیزم و نیهیلیزم و مکاتب اجتماعی مثل سوسیالیزم و دموکراسی و حتّیِ مفاد حقوق بشر و ارکان ایدئولوژیک فراماسونری و.... جملگی برگرفته از معارف شیعی می باشد که عموماً سکولاریزه ( دین زدائی ) شده اند . یکی از مهمترین علل غفلت ما شیعیان در تحقیق و درک و باور این راز تاریخی آنست که نمی توانیم فهم کنیم که چرا و چگونه ما خود اینگونه عقب مانده ایم . این مسئله اصل واقعه را نیز کتمان می کند . درحالیکه به یقین معلوم شده است که کل فلسفه یونان باستان بعنوان اساس تمدن اروپائی تماماً تحت تأثیر حکمت میترائی و مغان بوده است . تبدیل و جانشینی و افول تمدنها امری مربوط به اسرار تاریخ بشر و نیز عملکرد اقوام بشری است که بحثی دگر می طلبد .

مسئله ما امروزه این حسرت نیست که مثلاً چرا ما در باب علوم و فنون از غرب عقب مانده ایم چرا که این تمدن مادی در ذاتش محکوم به نابودی است که نشانه اش بارز شده است بلکه حسرت ما اینست که چرا ما مقلد غرب شده ایم درحالیکه سرنخ و رگ و ریشه های ذات این تمدن در ذات ما هنوز حضور دارد و ما در غفلت از خویشتن بسر می بریم و بطرزی اورژانس محتاج رجعتی عرفانی بخویشتن خویش هستم . رجعتی ملی – شیعی !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه مبارزه سیاسی

 

مبارزه سیاسی نه بقصد اراده به قدرت بلکه به نیّت مبارزه با ستم فقط در صورتی می تواند امری واقعی و صادقانه و برحق باشد که ریشه در ظلم ستیزی بر علیه ظلم و فریب نفس خویشتن داشته باشد یعنی محصولی از معرفت و تزکیه نفس باشد در غیر اینصورت خواه ناخواه در خدمت ستم است همانطور که بسیاری از مبارزات سیاسی در عصر ما همینگونه است و لذا عاقبتی جز ستم مضاعف و ندامت و حسرت ندارد . این مسئله شامل حال بسیاری از انقلابات سیاسی نیز می شود . مثلاً در کشور خودمان فقط عدۀ قلیلی براستی به قصد ظلم ستیزی مبارزه کردند که جملگی هم اهل ایمان و معرفت بودند که در جریان مبارزه یا شهید شدند و یا پس از پیروزی انقلاب اکثراً گوشه گزیدند و یا بدور از غوغای قدرت در گوشه ای مشغول خدمت یا تحقیق و مجاهده می باشند. و اتفاقاً آنان که در جریان مبارزه نیروی کمتری نهادند و یا اصلاً مشارکتی نداشتند همه قدرتهای مادی این پیروزی را قبضه کردند و ستم پیچیده تری بنا نهادند و با توسل و سوء استفاده از شعارهای انقلابی لطمات عظیمی به اصل انقلاب زدند و انقلابیون راستین را هم بدنام کردند .

طبق معارف اسلامی و شیعی ، مبارزه سیاسی در صورتی بر حق است که مردمان مؤمن تحت ستم گروه و یا حکومتی بپا خاسته باشند و از مبارزان صدیق وظلم ستیز یاری جویند . در غیر اینصورت هر مبارزه ای تلاشی بیهوده و بلکه خود نوعی ستم مضاعف پدید می آورد . در این باب علی (ع) در نهج البلاغه خطبه ای بسیار روشن دارد که تکلیف هر مبارزه حقی را روشن می کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مذاهب طبیعی و ماوراء طبیعی

مذهب عرصه ظهور ماورای طبیعت ولی در طبیعت است . غیر طبیعی جلوه دادن مذهب و معارف دینی همان قلمرو تولید خرافه بوده است که بزرگترین دشمن تاریخی دین می باشد . آنچه که عقل و معرفت نامیده می شود آن نور و روحی در انسان است که می تواند حقایق متافیزیکی را در فیزیک درک نماید و فیزیک راتعریفی متافیزیکی نماید. و این امر نه تنها کفر نیست بلکه حق معرفت است و خلاف این امر کفر  است زیرا حضور ماورای طبیعت در طبیعت را انکار می کند و خدا را به پشت بام آسمان تبعید می سازد و لذا تعهد دین بشر در حیات دنیا را نفی می  کند و همه امور خود را به گردن خدا می اندازد . خاصیت خرافه جز  این نیست که بزرگترین دشمن معرفت دینی بوده است که حق را همواره در جهل قرار می دهد . عرفان این رسالت رادارد که بواسطه عقل ، خدا را در خود ، ماورای طبیعت را در طبیعت و اسرار نهان را عیان کند . که کافران و مخصوصاً کافران ریاکار ( منافق) را خوش نمی آید . و این راز عداوت اهل خرافه با عرفا در طول تاریخ است که لباس تشرع و قداست بر تن می کند و همواره حامی خدای آسمانی و نادیده و پیامبران و امامان مرده است . و مهمترین علت این نبردهمانا گریز از مسئولیت است: مسئولیت بودن در حضور خدا و با خدا بودن! این جماعت که مهد خرافه و نفاق هستند شریعت را ورد خوانی می دانند و عرفان را جادوگری می پندارند و فلسفه را مقادیری الفاظ مجرد و دست نیافتنی می خواهند . اینان دشمن هر حقیقتی طبیعی و معقول می باشند . در نزد اینان امر تنزیه و تسبیح بمعنای  پاکسازی جهان از وجود خداست . اینان حامی خدای نابوده هستند . و از این طریق دین را تبدیل به دکان نموده و خود را دلاّل رابطه بین خدا و خلق قرار می دهند . این همان قلمرو پیدایش و بقای ملایان رسمی مذاهب در طول تاریخ است که همواره در صف مقدم نبرد بر علیه عرفا و پیامبران و امامان زنده قرار دارند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انقلاب عرفی و انقلاب عرفانی

 

 

عصر مدرنیزم عصر انقلابات عرفی و انقلابات بر علیه عرف بود تا بتواند مدرنیزم را بعنوان عصر حاکمیت مطلقه مدها که محصول تکنولوژی است محقق سازد که ساخته است . با پایان قرن بیستم دورۀ انقلابات عرفی و اجتماعی هم به پایان رسید که همان پایان انقلابات ایدئولوژیک آرما نشهری بود که نسخه های خوشبختی برای جامعه را می پیچید و جز عرف و سنن دشمنی سراغ نداشت . اینک شالوده عرف ها و سنن کهن اجتماعی در هم شکسته و بقایای آنهم خود بخود فرو خواهد پاشید . و اینک سرآغاز انقلابات عرفانی  است که انقلاب در خویشتن و بر علیه خویشتن است و بدست خویشتن : اگر انقلابات عرفی به یاری علم جامعه شناسی ممکن شد انقلاب عرفانی و بر علیه خویشتن هم به یاری علم خودشناسی ممکن می شود . انقلابات اجتماعی موجب اجتماعی و جهانی شدن افراد بشری شد . عشق به تکنولوژیکی و عشق به جهانی شدن امر واحدی بوده است . انسان مدرن برای دست یابی به تکنولوژی و هویت جهانی مجبور شد عرف و سنن کهن اجتماعی را در هم شکند و حتّی باورهای تاریخی خود را زیر پا نهد . در واقع نیاز و عشق به تکنولوژی انگیزۀ همه انقلابات مدرن اجتماعی بود . در واقع آنچه که برای جوامع مدرن انقلاب کرد قدرت جهانی تکنولوژی بود . ولی آیا برای یک انقلاب عرفانی در خود و بر علیه خود چه عشق و نیازی لازم است ؟ انقلابات چند قرن اخیر موجب اجتماعی و جهانی شدن بشر به یاری تکنولوژی بود و بشر در این حشر کامل جهانی به اوج تنهائی رسید یعنی بر آستانه خود رسید و اینک بایستی راه ورود به خودش را بیابد و این همان اساس نیاز به انقلاب عرفانی است .

تکنولوژی انسان را اجتماعی و جهانی کرد ولی انسان در جامعه جهانی گم شد و حالا نیاز به یافتن خود دارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

مسلمان ترین ملّت جهان

 « کوبا »

 

کوبا یکی از کوچکترین کشورهای جهان و نیز در رأس فقیرترین ملل جهان به لحاظ  منابع طبیعی و ثروت ملی می باشد . ولی هیچ ملّتی به تنهائی همچون ملت کوبا در تاریخ معاصر جهان به کل بشریت در جهت آزادی و استقلال و شرافت انسانی مدد نرسانیده است و نیز هیچ کشوری در سده اخیر در جهان همچون کوبا در مقابل ستم و تجاوز امپریالیزم آمریکا و استعمار جهانی غرب مبارزه و مقاومت نکرده است . و این امر ثابت می کند که برای آزاد و مستقل و عادل و مفتخر و جهانی و شریف بودن به هیچ امکاناتی مادی نیاز نیست . برای انسان بودن همانا انسان بودن کافیست .

بی تردید هر ملّتی یک اسوه و رهبر و امامی دارد که بواسطه او در جهان معرفی می شود و جاودانه می گردد و امام این بزرگترین ملت کوچک و فقیر  جهان آنهم زیر پاشنه آمریکا ،کسی جز فیدل کاسترو نیست که علیرغم کمونیست بودن واضح ترین نماد یک پیامبر و منجی آخرالزمان را رقم می زند . همه می دانیم که در طی نیم قرن اخیر تقریباً هیچ انقلاب و نهضت رهائی بخش در جهان نبوده که از یاری این فقیرترین کشور دنیا برخوردار نشده باشد و چه بسا کشورهائی که جز با حمایت بیدریغ مردم کوبا و رهبرش بر علیه ستم و استعمار و استبداد و استمثار غرب پیروز نمی شدند . ملت کوبا را بایستی ملتی رهائی بخش و آزاده ترین ملت جهان در تاریخ معاصر دانست و نیز رهبر کبیرش کاسترو را هم بزرگترین ناجی ملتهای  در بند .

او از جمله غیر مسلمانانی است که بما درس مسلمانی می دهد و جانمازی هم آب نمی کشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق و دین

 

این تصوّر و باور عامه در کل فرهنگهای بشری وجود دارد که گوئی عشق را با دین خدا سروکاری نیست و بلکه اصلاً ضد دین است . این باور اساس مخالفت تاریخی بر علیه اندیشه ها و آثار عرفانی است که عشق را محور کار خود قرار داده اند .

اساس و محور اندیشه های عرفانی را عشق  پدید آورده است همانطور  که اساس و محور اندیشه های دین را تقوا تشکیل می دهد . آیا عشق و تقوا ضد یکدیگرند ؟ در باور عامه مردمان و بلکه بسیاری از علمای دینی و فقها این ضدیت بین عشق و دین همواره حضور داشته است که حاصل یک سوء تفاهم عظیم در درک عشق است .

اگر تقوا و زهد و دین داری بمعنای خویشتن داری و از خود گذشتگی و ایثارگری می باشد عشق حقیقی هم جز این نیست زیرا عاشق واقعی در رابطه با معشوق خود از همه امیال و منیّت خود می گذرد . ولی از آنجا که بولهوسی و هرزگی و شهوتبارگی و اراده به تصرف و بلعیدن معشوق را عشق نامیده اند که غایت خود پرستی است لذا این عشق ضد عشق بدون شک ضد دین است . همانطور که هر حقیقتی در میان بشر یک دجّال هم دارد این عشق که در عرف مردم شهرت دارد دجّال عشق حقیقی می باشد همانطور که نفاق هم دجّال ایمان است . پس عشق نه تنها ضد دین نیست که هدف دین و تقوا است . فقط انسان عاشق می تواند یک انسان ایثارگر و متقی و مخلص باشد و بقول حافظ آنکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

نگاهی به کتب عرفانی

 

آیا براستی اینهمه آثار حجیم و بغایت پیچیده ای که موسوم به کتب عرفانی و حکمت متعالیه می باشد به چکار و چه دردی آمده است و چه کسانی از آن بهره ای جسته و چیزی یافته اند : اسفار اربعه ، فصوص الحکم ، شفا و ... ؟ آنانکه خود دارای معرفت و بهره ای از حکمت هستند که از این آثار بی نیازند وبسیار بندرت تمایلی هم به مطالعه این آثار دارند. و آنانکه همچون عامه مردم نه بینش عرفانی دارند و نه سواد فلسفی  هم که از این آثار بی نیاز و بی بهره اند . گوئی این نوع آثار را که جز خود نویسنده اش نمی فهمد و چه بسا بقول هگل خود نویسنده هم بعد از نوشتن چیزی از آن سر در نمی آورد فقط بکار مشغله و حرفه یا تفریحاتی می آید که عده ای را جهت امور معیشت سرگرم کند و وسیله ای برای درس و عشق و حرافی و فضل فروشی محسوب می شود. چراکه همواره عده ای تحت این عنوان نان خورده وهویتی کسب نموده اند و گاه برای شاهان و اشراف مشغله و سرگرمی فراهم آورده اند . قرآن کریم ، حکمت را منشأ خیر کثیری خوانده است ولی این آثار اگر همان حکمت باشند چه خیری به مردم رسانیده اند . تنها جنبه ای از این آثار که به مردم رسیده حکایتهائی است که دهان به دهان تحریف و تبدیل شده و اکثراً مفاهیمی بغایت متفاوت و حتّی متضاد بااصل آن حکایتهاست که موجب پیدایش بخشی از توهمات دینی و خرافات هم بوده است . هرگز شنیده یا دیده نشده که کسی با مطالعه یا تحصیل این آثار هبروتی به  هیچ حق و هدایتی رسیده باشد الا اینکه غرق در غروری مالیخولیائی گشته و جهت فضل فروشی الفاظی را بر زبان می آورد که خود هیچ منظور خود را هم نمی داند و با بکار بردن این الفاظ و اصطلاحات احساس وجوی کاذب می کند که گوئی بر اسرار کائنات فائق آمده است . جهل مرکب ! حکیمان و عارفان واقعی همواره به زبان مردمان عامی و امّی سخن گفته اند مثل امامان ، حلاج ، بایزد ،شمس ، سقراط و ..

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

محک دوست داشتن

 

قرآن کریم خدشه ناپذیرترین و محسوس ترین محک برای ادعای عشق و دوستی را به بشر ارزانی داشته است : « آنانکه مدعی هستند که کسی را دوست می دارند اگر راست بگویند خدا را بسیار شدیدتر دوست می دارند .....  و امّا آنانکه مدعی هستند که خدا را دوست می دارند اگر راست بگویند رسولانش رادوست می دارند و اطاعت می کنند .... » در آیه نخست تعریف و نشانۀ باطنی محبت عرضه شده است و در آیه دوم هم نشانه بیرونی عملی آن .

همواره عشق حقیقی با ایثار و خدمت بی مزد و منّت وتوقع نفسانی تعریف شده و در همه فرهنگها مورد تصدیق است . اگر کسی خدا را دوست بدارد قادر نیست که هیچ استفاده شخصی و مادی از خدا داشته باشد و توقعی از او متصّور شود زیرا او غیب الغیوب و دست نایافتنی  است و به هیچکس حساب پس نمی دهد . در عین حال دوست داشتن خدا به معنای دوست داشتن جاودانگی و دست نیافتنی است لذا امکان هیچ توقعی نیست . بنابراین اگر هم ادعا کنیم که کسی را دوست می داریم بایستی از همین ماهیت باشد . در واقع دوست داشتن امری خدائی است و فقط در دوستی با خدا ممکن می آید . دوستی و محبت ما با دیگران هم اگر نظر بر جاودانگی و خدائیت ذات آنها و آن روح دست نیافتنی آنها باشد دوست داشتنی حقیقی است . بنابراین محک قرانی به لحاظ روانشناسی امری کاملاً درست و محسوس و معقول است . و امّا ممکن است بگوئیم که خدا را بسیار دوست می داریم پس  این ادعا می تواند دلیل محبت واقعی ما بادیگران هم باشد . ولی این ادعا هم طبق کلام خدا قابل آزمون است و آن میزان محبت ما به رسولان و اولیای او و اطاعت از احکام انبیاء می باشد . بنابراین کسی که به راه و روش رسولان خدا زندگی نمی کند قدرت دوست داشتن کسی را ندارد . به زبان ساده یعنی انسان بی تقوا اهل محبت هم نمی تواند باشد. محبت اجر دین است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

انواع و مراتب خودشناسی

 

در هر یک از شعب و تخصص های علمی و فنی وجهی از خودشناسی افراد بشری نیز حضور دارد : خودشناسی فیزیکی ( وزن و قد و رنگ و....) ، خودشناسی شیمیائی (ساختار خونی و هورمونی و ژنتیکی )،خودشناسی تاریخی (حوادث دورۀ عمر ما ونیاکان ما ) ،خودشناسی پزشکی (انواع آسیب ها وامراضی که داریم یا نداریم )،خودشناسی اخلاقی (مجموعه خصائل و صفات ) خودشناسی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نژادی و اعتقادی و .... و همه اینها را در یک کلمه می توان خودشناسی عددی یا ریاضیاتی وکمّی نامید یعنی خودشناسی دنیوی یا عدمی . زیرا همه این انواع خودهای ما محکوم به فنایند و با مرگمان از ما ساقط می شوند و چیزی از خود ما باقی نمی ماند زیرا بقول علی (ع) « هر چه که قابل محاسبه است فناشدنی است » . و اما خود و خودشناسی دیگر ممکن است و آن خودشناسی وجودی و ابدی یا جوهری و اخروی ماست که در یک کلمه خودشناسی خدائی ماست یعنی آن خودی که در خدا و یا در نزد خدا و برای خداست . آن خودشناسی ها جملگی در واقع بی خودی شناسی ماست و این یکی براستی خودشناسی ماست .

در رویکرد به غیر – بی خودی های خود را می شناسیم که عدم ماست و در رویکرد به خداست که خود وجودی را در می یابیم . ولی رویکرد به خدا از منظر محسوسات ما عین رویکرد به فناست . زیرا آنگاه که جمع خود را رو به فنا می کنیم براستی جز خدا باقی نمی ماند که همان خود خویشتن ماست . و اما آنکه اینهمه بی خودی های فریبنده ما را از ما می گیرد تا بتوانیم خود حقیقی خود را بیابیم یک انسان خدائی و فنائی است که پیر یا امام نامیده می شود که دشمن بی خودی های ماست و بی خودی های ما را بما می نمایاند تا از آن دست و دل بشوئیم و از خود ساقط کنیم تا به خود حقیقی برسیم .

خودشناسی به لحاظی همان هویت شناسی است زیرا هویت هر فردی همان جنبۀ بیتائی و بی نیازی و استقلال اوست از غیر . و بحران هویت همان بحران خودشناسی و خودیابی و احساس وجود است . و در عصر جهانی شدنها که عصر مشابه شدن امور است این بی خودی بشر بیش از هر دورانی خودنمائی می کند. در دورانی که همه آحاد بشری به لحاظ علمی و فنی و اقتصادی و سیاسی و ژنتیکی و اعتقادی شبیه هم از آب در می آیند احساس گمشدگی شدید تر است .

عصر مدرنیزم عصر آشکاری بی خودی انسان است و این معنائی دگر از قیامت می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

درمان عرفانی

 

هر بیماری جسمانی ، روانی ،عاطفی ،جنسی و ژنتیکی و یا هر گرفتاری و بحران درونی یا برونی اعم از خانواده گی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و اعتقادی یا دارای ماهیتی درمانی و بازدارنده از سائر بدبختی است و یا دارای ماهیتی کاهنده و عذاب آور و زجردهنده است . در حالت اول طبعاً فرد تسلیم وضعیت خویش است و مترصد رفع و معالجه نیست زیرا غریزتاً آن را یک نعمت می یابد و پاس می دارد. ولی در حالت دوّم در جستجوی درمان و رفع گرفتاری است . در هر دو حالت فرد کمابیش احساس و یا فهم می کند که علت و زمینه پنهان این مشکل از کجاست . مجموعه مطالب و مقالات و معارف این نشریه و سایت ما به لحاظی در خدمت فهم رگ و ریشه ها و علل و زمینۀ پیدایش این امراض و گرفتاریهاست ولذا هر مقاله به نوعی به مثابه یک نسخه درمانی است ومجموعه این مقالات در خدمت نجات از راه و روش بیماری زای زندگی و یافتن راه و روش سالم است . راه و روشی ناسالم حاصلی جز امراض ندارند بنابراین معالجه امراض با حفظ همان راه و روش های ناسالم فقط رویکرد به انواع مسکن ها و مخدرات و برخورد فیزیکی با  امراض و گرفتاریهاست و این همان راه و روش حاکم بر پزشکی و انواع درمانگری رایج در بازار است که ما شدیداً با آن مخالفیم زیرا امراض و گرفتاریها راه پیچیده تر و مزمن نموده ونهایتاً سر نخ آنها از دست میرود وبه یکی از امراض لاعلاج تبدیل می شود و فرد را تا ابد مبدّل به عضوی از دوزخ پزشکی می نماید که تا ابد بایستی جان بکند و کفاّره بپردازد و خود را بفریبد . راه و روش قطعی و ریشه ای امراض و مشکلات جز  از طریق درک علل آنها و توبه از آن راه و روش ها ممکن نیست این همان معنای عرفان درمانی یا دین درمانی است و یادرمان انسانی امراض و درمان اخلاقی و معنوی و الهی . هر که عذابی می کشد می داند از کجاست . این یک اصل بدیهی می باشد . منتهی بسیاری از بیماران آنقدر خود را فریب می دهند تا بتدریج دچار خود – فراموشی شده و اصل و علّت بیماری خود را فراموش کرده و لذا مبدل به یک بیمار مادام العمر و لاعلاج می شوند .

مقالات ما به مثابۀ یادآوری علل و زمینه های امراض می باشند . پس فرد بیمار بایستی از این دیدگاه به این مقالات رجوع کند و مقالات مورد نیاز خود را در عناوین مختلف و یا از طریق گزینۀ جستجو( search ) بیابد و بدقت مطالعه نموده و خود را در این مقالات پیدا کند و حقایق فهم شده را تصدیق نماید . این سنگ زیربنای درمان و گام اوّلی است . گام دوم توبه از علل و زمینه بیماری می باشد که بمعنای اصلاح طرز فکر و کردار و روش زندگی می باشد . کسانی که قادر نیستند خود به این مقالات رجوع نمایند و یا سواد مطالعه آنرا ندارند بایستی از دیگر عزیزان خود یاری گیرند و تفهمیم شوند . بنابراین جهت درمان بیماری و رفع گرفتاری خودتان بدون مطالعه و تأمل کافی در مقالات مورد نیاز تان ، با ما تماس نگیرید که فایده ای نمی کند . اگر براستی این رهنموده ساده را بکار بندید و با خود صادق باشید بسرعت پاسخ می یابید و جریان درمان در شما به شیوه ای حیرت آور و معجزه آسا آغاز می شود و شاهد گشایش عظیم در درون و برون خود خواهید بود . پس بایستی جدّی و صادق و صبور باشید . بنابراین واضح است که منظور از عرفان درمانی ، چیزی از جنس رمالی و فوت و ورد و انرژی درمانی وامثالهم نیست که جملگی خود فریبی و پنهان سازی بیماری است .

بعد از مطالعه مقالات مربوطه می توانید سی دی های مربوط به گرفتاری خودتان را از ما بخواهید . بزودی کتابهای مؤسسه بطور رایگان در سایت ما تماماً در اختیار همگان قرار خواهد گرفت که حدود هفتاد جلد می باشند. امیدواریم ساده و رایگان بودن این درمان موجب سهل انگاری و ناباوری شما نباشد و خود را لایق این درمان بهشتی بیابید .

اگر بیماری زمینگیر دارید خودتان می توانید مفاهیم و حقایق را از طریق مطالعه مقالات به آنان بفهمانید و آنانرا دعوت به تصدیق و توبه نمائید و بدینگونه به عرصه عرفان درمانی وارد شوید . هر انسان اهل معرفت نفس و صادق و حقّ پرستی به آسانی می تواند نخست خودش را نجات دهد و سپس مبادرت به درمان سائرین نماید . این یک درمان اساسی و نجاتی دنیوی و رستگاری اخروی است . اگر توبه و دین و فضائل انسانی و اخلاقی  را در شأن خود نمی دانید واصولاً خود را انسان کامل و مؤمن و بی گناهی می پندارید بایستی قبل از هر امری از چنین باوری نسبت بخویشتن توبه کنید . و باید بدانیم که منظور از گناه فقط دزدی سرگردنه و از دیوار مردم بالا رفتن و در خیابان زنا نمودن نیست بلکه اینان گناه نیستند بلکه عذابهای ما هستند. منشأ گناه نگرش و فکر و قضاوت و باورهای نادرست ماست . منشأ گناهان وعذابهای ما بخل ها  ، تهمت های ناحق، امیال ناپاک  و آرزوی نادرست و روابط فاسقانه و دروغین و معیشت ریائی می باشد. آنچه که باید درمان شود افکار و آرزوها و باورها و احساسات ماست . اینست عرفان درمانی بعنوان درمان ریشه ای  همه امراض و گرفتاریهای کاهنده و تباه کننده . تماس مستقیم با ما فقط بکار کسانی می آید که بعد از رفع بیماری و گرفتاری خود طالب رشد معنوی و سلوک عرفانی و تعالی در حکمت باشند . آنچه که مربوط به درمان امراض و رنج بدبختی هاست تماماً در ظرف حدود هزار مقاله آمده است و رایگان در اختیار همگان است . تنها مشکل اکثر بیماران و گرفتاران ناباوری در قبال این خدمت رایگان و معجزه آسا می باشد . این آثار و سایت ما حاصل نهائی عمری عرفان درمانی بوده است که موفق به معالجه معجزه آسای صدها بیمار لاعلاج شده است که در سراسر ایران حضور دارند که برخی از این امراض عبارت بوده اند از : آسم ها ، آلرژیها ، نازائی ها ، امرض قلبی و ژنتیکی و مادر زادی ، سرطان ها، اعتیاد ها ، ناتوانی و عقیم شدگی جنسی ، صرع ، وسواس ها ، پریشانی فکری و بحرانهای اعتقادی و هویتی ونابسامانی های اقتصادی و خانوادگی وتربیتی . فصل های « بهداشت و درمان » و « دربارۀ ما » و « دربارۀ عرفان » را بیشتر مطالعه فرمائید .

باور کنید ، فهم کنید ، تصدیق کنید و توبه کنید تا شفا یابید .

خود را بواسطه معرفت خود درمان کنید ما درب این معرفت را بر شما می گشائیم و شما خود بایستی وارد شوید . کبر و غرورتان را بشکنید که  این امر سر آغاز ورود بر عرصه عرفان درمانی است و خودشناسی و خود – درمانی .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پاسخ به یک نامه

(چرا  اینقدر پیش  پا افتاده حرف می زنید ؟)

 

چرا اینقدر پیش پا افتاده و عامیانه و سطحی و عقب مانده حرف می زنید؟

طوری حرف می زنید که گویا هیچکس هیچ چیزی نمی فهمد . گوئی با بچه ها سخن می گوئید آنهم بچه های عقب مانده ذهنی . چرا مردم را اینقدر احمق پنداشته اید ؟

آیا کافر همه را به کیش خود نمی پندارد ؟ چرا اینقدر بدبین هستید ؟  آیا در جهان ما هیچ نقطه زیبا و روشن و امید بخشی نیست ؟ چرا اینقدر آیه یأس می خوانید ؟ مگر نه اینکه بقول خودتان ابلیس کاری جز مأیوس کردن مردم ندارد ؟......

 

پاسخ :

اگر نشریه  و مقالات ما در شأن شما نیست پس آنرا نخوانید و بگذارید فقط آدمهای بقول خودتان عقب مانده بخوانند . بارها گفته ایم که نشریه ما برای خود یک رسالت درمانی دارد پس با درد و بدبختی و حماقت و درماندگیها سروکار دارد . همانطور که مثلاً در بیمارستان یا تیمارستان نمی توان با ساز و دهل و دمبک و هلهله کار کرد . کار ما خنده درمانی و رقص درمانی و موسیقی درمانی و جک درمانی و تلقین درمانی و .... نیست می توانید به یکی از انواع این درمانی های مدرن رجوع کنید و خودتان را غرق در نشاط و امید سازید . اتفاقاً و دقیقاً رسالت ما بازگشت به خویشتن و نگاه کردن جلو پای خودمان می باشد درست در دورانی که همه چشم به آمریکا و مریخ و پشت بام آسمان دارند درحالیکه در چاهند .

عرفان ما بسیار پیش پا افتاده است برای عرفان مدرن (؟) رجوع کنید به شعر نو و مواد نو ......

دکتر علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنکه دوستش میداری ....

 

آنکه دوستش می داری اگر براستی و خالصانه دوستش بداری برای خودش و نه برای خودت و نیازهایت ، دوستت نمی دارد و نمی تواند که بدارد لااقل بهمان میزانی که دوستش می داری الا اینکه از اولیای خدا باشد . و این بدان معناست که اگر کسی را براستی دوست بداری خدا را بسیار بیشتر دوست می داری . و این قانون و میزان الهی در کتاب خداست .

و نیز این را بدان که دوست داشتن تنها امری است که کمّی و کیلوئی و نسبی نیست . یا دوست می داری و یا نمیداری . مثل بودن است یا هستی و یا نیستی . و نیز اینکه کسی که نیست یعنی آنکه خودش نیست و دارای هویت ذاتی در خود نیست چگونه می تواند دوست بدارد و یا حتی نفرت بدارد . بخواهد یا نخواهد . آدمی  دارای هیچ صفتی نیست و این بدان معناست که شرک ممکن نیست و کسی در هیچ صفتی با خدا شریک نیست حتّی ذره ای . الا خلیفه خدا و اولیای او که مظهر ذات اویند و فنای در ذات او هستند . فقط آنها قادرند که دوست بدارند . مابقی هر چه که هست جز نیاز نیست و چون نیاز برطرف شود جز بیگانگی نیست و اگر مجبور به ادامه رابطه باشند جز عداوت نیست .

دوست داشتن یک تعلق جاودانه است و عین نور و حضور جاودانگی در انسان است و لذا دوست داشتن چیزی جز دوست داشتن خدانیست . اگر کسی را دوست می داری در واقع خدا را در او دوست می داری و خدائیت او را دوست می داری . اینست که محبت اولیای خدا به جبر مردمان را به خدا می کشد و آنگاه مخیّر می سازد که بین خود و خدا انتخاب کنند . و اکثراً خودشان را انتخاب می کنند و از قلمرو دوستی خارج می شوند .

دوستی و دوست داشتن بزرگترین و محالترین ادعای بشر است . و هر چه فتنه است در این ادعاست در این راست ترین دروغها .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حماقت و شقاوت

( چگونه دلی سنگ می شود )

 

آدمی هرگز خود را در قبال عدم درک مسائل نجومی و زمین شناسی یا پزشکی و یا سیاسی ، احمق نمی خواند . کسی بخاطر عدم فهم یک مسئله ریاضی ، احمق خوانده نمی شود . حماقت صفتی در قلمرو روابط و عواطف انسانی است آنهم آنگاه که محبتی درک نشود و حق دوستی ادا نگردد . پس حماقت معلول شقاوت دل است زیرا محبت بواسطه دل درک می شود نه فرمولهای علمی و فلسفی و سیاسی . حماقت دقیقاً مترادف با عدم شناخت محبت است که منجر به اشتباه گرفتن از دشمن و اصل از جعل می شود و نهایتاً موجب فریب و گمراهی و قضاوت ناحق و گاه جنون و جنایت می گردد . همه تراژدیهای انسانی حاصل چنین نوعی از جهل می باشد زیرا شناخت دوست ، شناخت هدایت و راه سعادت است که امری قلبی می باشد .

و اما آنچه که موجب شناخت درست ما از کسی می شود نزدیکی است . و برای نزدیک شدن با کسی بایستی با او صادق و بی ریا بود . آنچه که موجب گمراهی و حماقت در رابطه است عدم صداقت و صمیمیت می باشد . نزدیکی جسمانی هرگز موجب شناخت نمی شود . چه بسا زن و شوهری که یک عمر زیر یک سقف زندگی می کنند و یکدیگر را نمی شناسند . فقدان معرفت قلبی را حماقت گویند که محصول دل ندادن به دوست می باشد . شقاوت به معنای سنگدلی و ثقل و سیاهی دل است . آنگاه که انسان بهر دلیلی به کسی به لحاظ جسمانی نزدیک می شود اگر صداقت و صمیمیت پیشه نکند و مکر ورزد دل تحت فشار قرار گرفته و سخت و ثقیل می شود و لذا شناخت قلبی هم از بین می رود . پس  آنچه که موجب لطافت دل و روشنائی و معرفت قلب می شود صدق در رابطه است . و آنچه که دل را سنگ می کند و لذا وجدان را می میراند ریاکاری و مکر و دوروئی می باشد . و عذابی بزرگتر از شقاوت دل نیست ، عذاب ریا و مکر در روابط نزدیک . دلی که در میان نیاید در سینه تبدیل به سنگ می شود و انسان احمق می گردد .

سوء استفاده عاطفی دل را می کشد . آنکه دلش را می دزدد و پنهان می کند تا به دوست ندهد دلش در خفا می میرد و شقی می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

ظلم چیست ؟

 

ظلم یعنی به ظلمت افکندن و ایجاد تاریکی و گمراهی نمودن و موجب فریب شدن . پس ظلم به هر صورتی ممکن است رخ دهد و هیچ فرم خاصی ندارد . ظلم سیاسی یا اقتصادی فقط یکی از صور ظلم است و عیانترین آنهاست . ظلم شناسی معرفتی عظیم و دقتّی بس عمیق می طلبد . چه بسا خدمات و الطافی که در حقیقت ظلم هستند . شیطانی ترین ظلم ها را بایستی در لباس خدمت و عواطف جستجو نمود .

بنیاد هر ظلمی دروغ و ریا کاری می باشد زیرا موجب به ظلمت انداختن وفریب است . رگ و ریشه های ظلم در هر جامعه ای در خانواده ها پدید می آید و جامعه ای را ظالم و ظلم پذیر می کند . کارخانه پنهان ظلم در رابطه آدم و حوائی قرار دارد . ظلم های حکومتی بسیار آشکارند و هر که نخواهد می تواند آنرا نپذیرد ولی رهائی از ظلم پنهان و نامرئی و عاطفی حاکم بر خانواده ها کاری عظیم است و محتاج معرفت وایمان و جهاد کبیری می باشد . کسی که ریشه این ظلم را در خانه خود براندازد از خاندان خود برانداخته است و چنین کسی قادر است که ظلم حکّام را گردن ننهد و بلکه با ان مبارزه کند . ریشه ستم در خانوادها ست . و اینست که ما در این نشریه بخش مهمی از مقالات را به بررسی ستم های نهان در اندرون خانه ها اختصاص داده ایم . ظلم را بایستی در نطفه شناخت و بر انداخت . اگر در یک خانه ظلم بر افتد در یک جامعه ریشه ظلم برکنده شده است . یک خانوادۀ عادل می تواند منبع عدالت جهانی باشد مثل خانه علی و فاطمه .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه حدود آزادی

 

آزادی یعنی رهائی از زندان تن خویش و غواصی در دیگران و نه بازی با دیگران . آنچه که حدود آزادی عمل نامیده می شود که با قواعد و قوانین عرفی و شرعی و اخلاقی و عقلی و جزائی مشخص شده است همان مرزهائی هستند که اگر از آنها عبور کنیم براستی به اسارت می افتیم . حدود آزادی براستی همان غایت آزادی هستند و اگر در همان محدوده های عملی که داریم هنوز هم احساس آزادی نمی کنیم بدان دلیل است که از همان آزادیهای موجود استفاده ای عمیق نمی بریم و در قشر اعمال خود اسیریم و در روابط خود با دیگران عمیق و متعهد و جدّی نیستیم . فسق در رابطه ها قلمرو اسارتها هستند . آزادی روح حاصل عشق متعهد است.

احساس آزادی دقیقاً همان احساس وجود است و وجود آدمی دارای یک معنا و گوهرۀ عمیق و باطنی و لامتناهی است و بواسطه کمیّت ها و مادیت قابل حصول و وصول نیست همانطور که مثلاً ما بواسطه وزن خود وجودمان را دریافت نمی کنیم بلکه با معنائی که در این مادیت حضور دارد وجود می یابیم .

آدمی هر چه که سطح و تنوع اعمال خود را توسعه دهد قشری تر و بی محتواتر شده و بیشتر دچار قحطی وجود و احساس اسارت و نابودی می شود . یک عمل و تجربه عمیق داشتن بیشتر از صد تا عمل سطحی به انسان احساس وجود و آزادی می بخشد . شکستن حدود اخلاقی که حدود وجودی هستند آدمی را دچار احساس نابودی ساخته و لذا حریص و افسار گسیخته و دیوانه می کند . تنوع پرستی و کثرت گرائی بزرگترین دشمن احساس آزادی روح است . آزادی در عمق پدیده ها حضور دارد و انسان بواسطه برقراری رابطه ای عمیق با سائر موجودات و بخصوص انسانها  از اسارت تن خود رها می شود . عمق در یک رابطه و وفای در آن و عشق به آن و تعهد و تلاش در آن رابطه است که روح ما را از اسارت تن می رهاند و بما احساس وجود می بخشد . آزادی روح محصول عشق در یک رابطه است نه بازی با صدها انسان .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دین و سیاست

 

از دوره ای که دین وارد عرصه سیاست شده آفت هائی هم پدید آورده که گاه بر خیرش مسلط ا ست و اصل صورت مسئله را از یاد برده است . یکی از این آفت ها آنست که واعظان اخلاق و سخنگویان معارف بجای ابلاغ حقایق به مردم مشغول تجارت با مردم بر روی دین هستند و دین را وسیله جلب رضایت مردم از خود و کسب رأی و شهرت بازاری نموده اند . این معامله گاه تا سر حد تحریف و واژگون سازی معارف به پیش می رود . زیرا از این دیدگاه بایستی دین و معارف دینی را بگونه ای بیان کرد که همه خود را قدیس و اهل جنّت پندارند در غیر اینصورت منصب از کف می رود و چه بسا نام و نان هم در خطر افتد و حتّی جان .

دکتر شریعتی همواره دین سیاسی و سیاست دین را بزرگترین خطر برای دین در طول تاریخ می دانست . و متأسفانه این خطر در حال روی دادن است . این نیز از آفت  های دین دموکراتیک و دموکراسی دین است . زیرا از آنجا که بقول قرآن همواره اکثر مردمان مشرک و منافق  و جاهلند و از دین خالص بیزارند پس برای حفظ این نوع دین و دموکراسی یک واعظ دینی و اخلاقی بایستی همواره مطابق رأی اکثریت سخن بگوید و گرنه دین دموکراتیک و دموکراسی دینی در خطر می افتد . در اینجا دین خالص قربانی می شود و همه موازین دینی و اخلاقی تبدیل به شعار و تعارف شده و آنگاه که نوبت عرفان میرسد چیزی  جز ناز و کرشمه و لاس های شاعرانه باقی نمی ماند .

اینجاست که آدمی بین حکومت دینی و سکولاریزم سرگردان می ماند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

رهائی از جبر سرنوشت

 

ضرب المثلی داریم که می گوید : فرزندان مافات اعمال پدران خود را می پردازند این باور به لحاظ بیان علمی همان است که امروزه ژنتیک نامیده می شود و یا علم وراثت . این باور بهمان میزان که راست است نیست. آنچه که جبر سرنوشت نامیده می شود به لحاظی چیزی جز اسارت نژاد و وراثت آباء و اجداد نیست .

در قرآن کریم پیروی از سنت پدارن همان روش کفر است . پس ابتلای به سرنوشت پدران و ادامه طبیعی سرنوشت آنان بودن و  گاه عذاب راه و روش غلط آنان را کشیدن همان راه کفر است و عذاب حاصلی از این راه.

و اما راه دین به یک کلام چیزی جز راه و روش رهائی از جبر نژاد و ژنتیک و وراثت نیست . نبرد انبیای الهی فقط راه و روش فائق آمدن بر این جبر است . و اینکه ابراهیم (ع) را پدر ایمان و رستگاری می دانیم در کل زندگیش جز نبرد با نژاد را شاهد نیستیم که از دو جانب یعنی از پس و پیش    ( پدر و فرزند ) رخ می نماید : نبرد با پرستش راه پدر و عاطفه و عشق به پسر که تداوم راه اجداد است . پدر پرستی و فرزند پرستی دو روی سکه نژاد پرستی است و اسارت ژن . پس کل دین خدا فقط برای رهائی اراده و اختیار و سرنوشت فرد از اسارت  وراثت هاست . و این همان راه رسیدن به هویت فردی و انسانی است . زیرا انسان اسیر نژاد همان اسیر ژن است . در قرآن مردم پرستی ( ناس ) در نقطه مقابل دین و رستگاری است . زیرا « ناس » یک موجود بی اراده و بازیچه سرنوشت تاریخی – نژادی است و تا انسان از اسارت آن رها نشود « خود » نیست یعنی انسان نیست . نژاد پرستی و  ژن پرستی امری واحد است که در سیمای مردم پرستی خودنمائی می کند . انسان یا ژنتیکی و نژادی است که بیخود است و یا یگانه و نزادی است و خود است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

منفوری که محبوب می شود

 

همانطور که بارها نشان داده ایم مقام ولایت ( امامت ) علاوه بر نص وصایت به شیوه امامان صدر اسلام، از طریق معرفت نفس و عرفان عملی هم میّسراست و بقول علامّه طباطبائی این کوتاهترین راه حصول به مقام ولایت است . و ولایت در یک کلمه بمعنای حاکمیت عشق الهی است همانطور که علی (ع) می فرماید « به کسی امر کن که تو را دوست داشته باشد » . پس واضح است که رسالت اولیای خدا و عرفای حقه چیزی جز دوست داشتن و محبّت و عشق به مردم نیست بخصوص آنانکه دچار  اشدّ استضعاف عاطفی بوده و در میان مردم منفورند . در واقع منفورترین مردمان در نزد اولیای خدا محبوب می شوند همانطور که انبیای الهی هم برای مردمان کافر به رسالت برگزیده شده اند .

پر واضح  است که انسان بمیزان تکّبر و غرور و خودپرستی و احساس برتری و سلطه اش بر دیگران است که منفور مردم می گردد و این همان شقاوت بمعنای جوهرۀ کفر است . در واقع پیامبران بواسطه القاء و ابلاغ ترس و امید ( تنذیر و بشارت )  مردمان کافر را بیدار می کنند و اولیاء هم بواسطه محبّت خود این کافران را هدایت می کنند . هر چند که مقام رسالت و امامت در آخرالزمان امر واحدی است که عرفا همان انبیاء و اولیای آخرالزمان می باشند و رسالت ونبوت آخرالزمانی هم رسالت عرفانی است . آن افراد و گروههائی که در آخر الزمان که عصر جهانی شدن مذاهب و عقل است هنوز هم در جاهلیت و شقاوت باقی مانده اند بدون شک از کافرترین و شقی ترین نسل های بشری می باشند و رسالت عرفا همانا عشق ورزی نسبت به این جماعت است : عشق ورزی  به اشدّ شقاوت ! و این رسالتی بمراتب برتر و شاقه تر از رسالت انبیای سابق است . و اینست که رسول اکرم (ص) می فرماید : مؤمنان امت من در آخرالزمان از پیامبران سابق در نزد خدا برترند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

قدرت دوست داشتن

 

دوست داشتن عجیب ترین واقعه در وجود انسان است و براستی همان گوهره ای است که کانون هر طلسم و معجزه ای می باشد . کسی که این گوهره را ندارد از کرامت انسانی بی نصیب است . این گوهره در ذات هر انسانی نهفته است و فقط در عرصه عهد انسان با دیگران به فعل در می آید و خلاّق می گردد . عهدی بر مبنای ایمان و اعتقادی که هیچ منفعت و ضمانت مادی و دنیوی و نقد ندارد و به نوعی قمار می ماند.عهد و وفای به عهد بطور یک طرفه و بدون توّجه به شرایط و واکنش متقابل دیگران . بخصوص وفای به عهد در قبال خیانت. این همان کارگاه به فعل آمدن و منّور شدن گوهرۀ محبّت و دوست داشتن است . وفا کردن حتّی در حین جفا و خیانت به دیگران آن جرقه ای است که نور محبّت را در دل انسان جاودانه می سازد . و این دال بر قدرتی عظیم و جادوئی است و جهادی بزرگ بر علیه نفس خویشتن را می طلبد . پس مقام محبّت ودوست داشتن بواسطه نبردی بی امان بر علیه نفس خویشتن حاصل می آید . محبّـت نوری است که حاصل قدرت خود- براندازی در انسان می باشد . پس قدرتی برتر از محّبت نیست . که ایمان به جاودانگیست که سرمایه جهاد بر علیه خود می باشد . پس واضح است که محّبت بر خلاف باور عامه امری نیست که خود بخود و مادر زاد در دل کسی حضور داشته و نقد باشد . این نور را بایستی از ذات خویشتن استخراج نمود و این استخراج همان ادعای به اعتقادی معنوی و ماورای طبیعی است و جهاد در جهت ماندن بر این عهد و اعتقاد است . پس محبّت محصول اعتقاد و جهاد در جهت آن است . این اعتقاد الّبته در رابطه با دیگران به محک می خورد . محبّت اگر در وفای به عهد تحقق می یابد به این وفای به جاودانگی است پس حاصل ایمان به خداست . ایمان در وفا ثابت می شود . دوست داشتن یعنی عهد و ارتباطی جاوید . و جاودانگی همان ایمان به خدا و حیات جاوید است . پس دوست داشتن نور ایمان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه وفا

 

عالم وجود عالم وفاست ،وفای به وجود . چرا  که هیچ موجودی بخودی خود دارای وجود نیست و وجود یک امانت وهدیه از جانب موجود مطلق یعنی خالق جهان است و کسانی که آدمی را به این منبع متصل کرده اند یعنی رسولان و امامان .

موجود بودن همان عهد بستن با وجود است و وفای به این عهد . و بدینگونه است که هر چیزی هست . و امّا انسان تنها موجودی است که به این عهد و وفا اکراه می کند و این همان کفر اوست که انکارش به منشأ عالم وجود می باشد زیرا خود را نسبت به این عهد و وفا بی نیاز می پندارد چرا  که حامل روح خداست و لذا احساس خدائی می کند ، احساس بی ریشه . انسان تنها مخلوقی است که خداوند ذاتش را به او بخشیده است و لذا عهدش به منشأ و این وجودش بسیار شدید تر و وفایش باید بسیار عالیتر باشد ولی عموماً چنین نیست و این عهد و وفا را از فرط تکبرش در شأن خود نمی داند و این کفر است که آزادی هم نامیده می شود و یا عشق غیر متعهد که همان فسق است . فسق به معنای تعهد نداشتن به عهد است و همان بیوفائی می باشد. قدرت وجود هر کس بمیزان عهد و وفای اوست . عالم وجود در یک بیان عالم تعهد و وفای بلاوقفه ذرات و کرات به همدیگر است . این تعهد و وفا بصورت قوانین جاذبه در علم فیزیک درک می شود و بدون وجود این بستگی هیچ چیزی امکان موجودیت ندارد . موجود بودن چیزی جز متعهد بودن نیست و انسان غیر متعهد و بیوفا و به اصطلاح آزادیخواه و بولهوس در نبردی تن به تن با عالم وجود است و لذا خود در عرصه هلاکت قرار دارد . از آنجا که انسان نفساً کافر و غیر متعهد و جفاکار است  لذا نیازمند دین و رسولان خدا شده است و از طریق تعهد به رسولان الهی است که می تواند خود را از ورطه نابودی برهاند . از آنجا که انسان حامل روح خدا و روح خدا هم همان امر اوست لذا نیازمند عهد ووفای به امر خدا یعنی احکام دین است.

عهد بستن با رسولان خدا و وفای به این عهد همان عهد و وفای به روح خویش و وجود خویش  است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه تغییر

 

 

« تغییر» در لغت از « غیر» است و بمعنای غیر شدن می باشد در نقطه مقابل خود شدن . بی تردید هیچکس در اراده و آگاهی خویش میلی ندارد که غیر خود شود بلکه می خواهد که مستمراً هر چه بیشتر خودش شود و به خودش برسد . منظور از  خود آن ایده و آرمان و تصوری است که آدمی در احساس و اندیشه اش برای یک هویت جاودانه برای خود داراست و می خواهد به آن برسد ولی بواسطه دیگران (غیر) و در چشم دیگران است که این خود آرمانی باید تصدیق شود . پس این خود آرمانی ذاتاً غیر و غیرپرست است . نه تنها به دیگران (غیر) منتهی می شود و بواسطه دیگران عملی می گردد بلکه از طریق دیگران بتدریج در اندیشه فرد القاء می شود .پس مبدأ و معاد و وسیله رسیدن به این خود تماماً غیر هستند . این همان معنای تغییر است : غیرشدگی ! والدین و خانواده و جامعه و فرهنگ و وراثت ها به فرد ایده ای از « خود» می دهند و سپس این خود بایستی بواسطه دیگران تحقق یابد و نهایتاً به تصویب دیگران برسد زیرا از دیگران است و لذا برای دیگران است . در اینجا آنچه که « من » نامیده می شود یک ایده و یا نقطه مفروض و بیوجود است که بدینگونه بتدریج بوجود می آید . هر منی از دیگران و بواسطه و برای دیگران بوجود می آید و دردیگران توسعه می یابد . این سنت عامه بشری در طول تاریخ بوده است . به همین دلیل آنگاه که آدمی اراده می کند که بخود بازگردد و خویشتن خویش را بیابد جز غیر نمی یابد و تصدیق می کند که « من » همان عدم است و منشأ هر دروغ و توهمی بوده است زیرا وجود نداشته است . پس تغییر همان کارگاه خلقت و هویت تاریخی بشر است ولی رجعت بخویشتن خلقت انسانی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

جنون جبر باوری و توطئه

 

نظریۀ « توطئه » که  امروزه بصورت یک ایدئولوژی بر بسیاری حاکم شده است که هر امر و واقعه ای رایک دسیسه از جانب از ما بهتران می دانند : انگلیسی ها ، روسی ها ، آمریکائی ها ، حکومت ها و .. سرنوشت ، اجنّه ، جادو ، شستشوی مغزی ، انرژی درمانی و ...... که صورتها و عناوین متفاوتی از جنون حاصل از این باور مالیخولیائی می باشد موجب از خود بیگانگی و نسیان و هذیان و ستم پذیری انسان مدرن است و در واقع مکتب « اصالت حماقت » و گریز از فهم واقعیت و مسئولیت خویشتن در جهان و گریز از سرنوشت خویشتن و تبرئه اعمال خویش می باشد . پیروان این نظریه جز توجیه تبهکاری خود مقصودی ندارند . پناه بردن به نظریۀ توطئه و باور به کاسه های زیر  نیم کاسه در واقع تلاشی مذبوحانه برای مسئول  خود نبودن است این فرافکنی خود به ظلمت است و خود را در تاریکی قرار دادن و خود را فهم نکردن و مسئول خود نبودن است .این نظریه بمانند ویروس ایدز اندیشه و روان بشر است . امروزه این خرافه کهن که منشأ کفر و بی عهدی بشر بخویشتن است تحت عنوان دهها نظریۀ بظاهر علمی و سیاسی و روشنفکری و گاه دینی و عرفانی پنهان وتوجیه می شود که حتّی از نظریات کیهان شناسی هم بهره می برد .

جبر باوری و توطئه دانستن همه امور تا آنجا به پیش می رود که آدمی حتّی کل جهان هستی را هم یک توطئه و توهم بداند که برای  او تدارک شده است . جبر باوری موجب جنون و تباهی عقل واراده و مسئولیت انسان نسبت به خودش می باشد . جنون و تباهی مدرن محصولی  از این جبر باوری و جبر پذیری است . انسان فقط یک دشمن و توطئه گر دارد و آن شیطان است که میخواهد انسان را بدبین و مأیوس کند . بی تردید در همه جنبه ها و ابعاد و موضوعات جهانی که در آن زندگی می کنیم ظواهری هست و نهفته ها و باطن های پنهانی که از آن بی خبریم . این امر فقط شامل حال جهان سیاست و اقتصاد و مسائل بین المللی نمی شود بلکه شامل حال مسائل خانوادگی و عاطفی ما هم می شود و از آن برتر شامل حال امیال و احساسات ما نیز می شود و شامل حال هر علم و اندیشه و واقعیتی که در جهان حضور دارد . هر ظاهری باطنی دارد و هر پیدائی نهانی دارد . ولی با دو نگاه می  توان به این امر نظر کرد نگاه معرفتی و نگاه دسیسه ای . آیا این نهان ها حاصل جهل ماست یا حاصل دسیسه شیاطین و اجنّه و از ما بهتران است .

انسان بیش از هر چیزی نسبت بخودش جاهل است . یعنی نمی داند که این آرزو و فکری که در اوست حاصل چه رازی در دل اوست . این رویاهای حیرت آور در خواب و بیداری برخاسته از چه اموری در ضمیر پنهان اوست . آیا انسان بایستی ضمیر پنهان خود را یک توطئه گر بداند ؟ تئوری توطئه همان تقدیس جهل خویشتن است . 

انسان جاهل عادت دارد که هر امری را که  فهم نمی کند یک توطئه بخواند و بدینگونه خود را از زحمت فهم امور تبرئه کند . پیروان فلسفه توطئه در واقع دشمنان اندیشیدن و معرفت می باشند و به زبانی کاهلان وادی تفکّرند . در واقع پیروان تئوری توطئه اسیر ظلمت و جهل خویش هستند حتّی اگر در لباس علم و روشنفکری پنهان باشند . آنکه از فهم حقایق بیرونی گریزان است در واقع از کانون تفکر و خرد وجود خودش فراری است یعنی عقل گریز است و لذا چنین افرادی بسوی جنون می روند . و در یک کلام آنکه نمی خواهد خودش را فهم کند از فهم حقایق بیرونی گریزان است و تئوری توطئه نقابی بر این گریز از خویشتن است . این جنون مهد بروز انواع جنایت و تبهکاری است و نیز هر که خود مشغول توطئه است همه را توطئه گر می یابد .

بدین لحاظ تئوری توطئه یک عذاب الهی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

فلسفه عشق تکنولوژیکی

 

عشق تکنولوژیکی ، عشق به تجسم بخشیدن آمال و آرزوهای کهن بشر است همانطور که واژه « تکنو» بمعنای برون افکنی و آشکار سازی است . و امّا عشق به برون افکنی و تجسم نفس خود به چه منظوری ؟ به منظور معرفی کردن خود به دیگران جهت رسیدن به دیگران و یا رسیدن خود در دیگران ورساندن خود به دیگران . و این همان عشق اجتماعی شدن بشر است که بواسطه تکنولوژی محقق می شود و زمینۀ پیدایش جوامع بزرگ و بلکه جامعه جهانی می شود . و لذا عشق تکنولوژیکی و علوم اجتماعی و ایدئولوژی انقلابی در جهت ایجاد جوامع متحد اموری واحد بوده اند .

همه شرایط و امکانات برای اتحاد افراد بشری و رسیدن انسانها به همدیگر پدید آمد ولی کسی به کسی نرسید و بلکه فاصله ها و نفاق ها و عداوتها هزار چندان شد و انسان به غایت تنهائی خود رسید و بخودش مبتلا گردید بدون اینکه بتواند بخودش برسد و بخودش راه یابد .

انسان نتوانست به دیگران برسد ولی مجبور است که بخودش برسد و از این تنهائی و تن شدگی نجات یابد . و این همان راه و روش رجعت بخود و خودیابی و خودشناسی است و آنچه که ما آنرا انقلاب عرفانی می نامیم . اینکه همه با هم جمع ولی بیگانه از یکدیگر و بلکه خصم همدیگرند . زیرا همه بیخودند . کسی که خودی ندارد چگونه می تواند به دیگری برسد . پس انسان مدرن جهانی مجبور است بخود بازگردد و خود شود تا از این تنهائی در جمع نجات یابد.

امروزه شاهد جهانی همسان و متحد و تنهائیم : جمع تنهایان ! و این آستانه انقلاب عرفانی است . اینک که به یاری تکنولوژی دنیا خود را برون افکنده و پاک شده ایم این تزکیه جهانی نفس آستانه رجعت به معنای ابدی خویشتن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اخلاق و ماورای طبیعت

 

اخلاق عملی هر بشری محصول جهان بینی و باورهای او دربارۀ حیات و هستی خویشتن است . به بیانی دگر وسعت و عمق اخلاق هر فردی واکنش وسعت و عمق دید و اعتقادات او درباره عالم وجود است . این همان میزان ظرفیت و سعه صدر و صبر و خلاقیت و تعهد و پایداری است . مسلماً از بشری که فقط محدود در قلمرو حواس مادی است اخلاقی فوق مادی صادر نمی شود و گستره نفوذ اعمال او هم از عالم مادی و میرا فراتر نمی رود . به بیان دیگر عملی که برخاسته از نگرش صرفاً مادی و طبیعی می باشد خاصیتی غیر مادی و روحانی صادر نمی کند . فقط اخلاق برخاسته از نگرش ماورای طبیعی است که خلاقیتی معنوی پدید می آورد . اخلاق به لحاظ لغت نیز بمعنای قدرت خلاّقه است و نگرشی که از مادیت و مرگ و فناپذیری جهان و انسان فراتر نمی رود نمی تواند مولّد عملی خلاق و آفریننده باشد زیرا نگاه میرا نمی تواند خلق کننده باشد . نگاه و باوری که جهان را لامتناهی و جاودانه می داند خود را نیز متعهد به این جاودانگی می یابد و این تعهد جاودانه مولّد اعمال خلاق و جاوید است . به بیان دیگر نگرش مادی که از مرگ فراتر نمی رود و به جهان فوق مادی اتصال ندارد دارای اخلاق بمعنای خلاقیت نمی باشد وبی اخلاق است . خداوند خالق ماده است و انسان هم خالق معناست از جاودانگی ماده .

انسان با اخلاق انسانی مولّد چیزهائی جاودانه است زیراعالم وجود لامتناهی در عهد بشری مولد موجوداتی انسانی است . اخلاق عرصه خلق پدیده هائی جاوید و انسانی است و آن معانی و مفاهیم و حکمت هائی هستند که مخلوق انسان صاحب اخلاقند . انسان خالق معانی جاوید  است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عرفان و سیاست

 

عرفان همواره خصم قسم خوردۀ سیاست بوده است . چرا که عرفان بمعنای صدق با خویشتن است و کسی که با خود صادق باشد با همه صادق است و چون سیاست بر دروغ و مکر و مردم فریبی استوار است لذا در تضاد آشتی ناپذیر با عرفان قراردارد همانطور که علی (ع) سلطان عارفان جهان بزرگترین دشمن سیاست بود و به همین دلیل علی (ع) را بایستی غیر سیاسی ترین دولتمرد کل تاریخ بشر دانست و لذا او را در حکومت پنج ساله اش دچارنوعی خودکشی سیاسی می یابیم و گاه می پندارند که او اصلاً سیاست نمی دانست در حالیکه می فرماید « اگر میخواستم سیاستمدار باشم همه سیاستمداران عالم را به خاک می کشیدم » . بنابراین عرفان سیاسی یا سیاست عرفانی نداریم مگر اینکه دیوی چون عمرعاص پدید  می آید .

یک عارف یا حکیم وقتی می تواند حاکم باشد که اکثریت مردم مؤمنان باشند در غیر اینصورت حکومت علی (ع) تکرار می شود . و علی (ع) هم پیشاپیش می دانست و علناً گفته بود که همانها که با او بیعت کرده بودند عدل او را تاب نخواهند آورد . و می دانیم علی (ع) به اکراه و برای اتمام حجت حکومت را پذیرفت .

و در عین حال همه حاکمان جوامع نیز بر حکمتی حکومت می کنند که خود از آن غافلند . هر حکومتی به مثابۀ حاکمیت نفس اماره مردم بر مردم است و اینست که علی (ع) می فرماید که « هر ملّتی لایق حکومت خویش است » به همین دلیل هر گاه بقول قرآن ، نفس مردم تغییر کند حکومت هم تغییر می کند . بنابراین حکومت ها هم دارای ماهیت عرفانی هستند . هر حکومتی جمال آشکار نفس مردم آن جامعه است اگر بد است و یا خوب است . هر که به حکومت فحش می دهد در واقع بخودش فحش می دهد .

و امّا عارفلن نیز حکومت خاص خود را دارند و آن قلوب مردم است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |