تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

تنهائی ر ادریابید

 

اولاً اینکه تنهائی یک نمایش و تعمّد نیست بلکه یک احساس و واقعه وجودی است که در هر که رخ نماید به بزرگترین توفیق الهی در آخرالزمان نائل آمده است  چرا که آخرالزمان عرصه تفرید و تجرید جبری بشر است منتهی بشر مدرن مستمراً از این واقعه می گریزد و به انواع اشتغالات و بازیها و تخدیرها پناه می برد و این بزرگترین کفر انسان مدرن است و به مثابه جنگ با آخرالزمان و رویارویی با پروردگار است و قیامت نفس .

پس این قیامت را دریابید قبل از آنکه آن قیامت کبری فرارسد تا بتوانید در حضور خداوند دوام آورید و در جرگه کسانی نباشید که از فرط خجالت خود را با صورت در آتش دوزخ سرنگون می کنند و می گویند :  ای کاش اصلاً خلق نشده بودیم !

بشر مدرن هیچ عذابی نمی کشد الا در گریز از این تنهائی است که عین گریز از رویاروئی با خداست که همان رویاروئی با خویشتن خویش می باشد . 

پس ای تنها شدگان این بزرگترین نعمت خدا را پاس دارید و به شیاطین  پناه مبرید . با خود روبرو شوید و گناهان خود را بپذیرید و انکار مکنید و بخدا پناه برید که آماده آمرزش است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا ظالم سالم است ؟

 

این ضرب المثل در فرهنگ ما یکی از نمادهای کفر و نفاق آشکار و جنگی اعلی بر علیه دین و معارف انسانی است که ستم و گناه را تقدیس می کند .

ما با تجربه درمانگری خود که به اعماق پنهان و پس پرده هزاران زندگی وارد شده ایم  به باطل و دروغ بودن این شعار که « ظالم ،سالم است » رسیده ایم .

آنچه که مردم را به چنین باور کذائی و کافرانه و ظالمانه می رساند نگاه قشری و ریائی آنان به زندگی دیگران است . گوئی هر که بیشتر می خورد و می خندد و می رقصد خوشبخت تر است  .درحالیکه اتفاقاً آنانکه متشنج تر و معذبترند . بیشتر تظاهر به خوشی و شادی می کنند تا مردم را بفریبند و به دام خود اندازند و به مفاسد خود مبتلا سازند . هیچ آدم ثروتمندی که باری بهر طریق ثروت اندوخته و قدرتهای نمایشی دنیوی تدارک دیده است در واقعیت  پنهان زندگیش لحظه ای آرام و قرار و شادی و نشاط وامید و عزّت و لذّتی ندارد. هیچ تبهکاری از زندگیش لذّتی نمی برد و بهره ای از عزّت و افتخار ندارد و غرق در ذلّت و جان کندن است و تأتر خوشبختی و عزّت و افتخار فقط در مقابل نگاه کسانی است که میخواهد آنان را هم به عذاب خود بکشاند و شریک جرم خود سازد . هیچ آدم زورگو و ریاکار و متکّبر و حرام خوار لحظه خوشی ندارد و هر چه که دارد هیزم جهنم او در همین دنیاست . در اتوموبیلهای گرانقیمت و کاخهای مرمرین و لباسهای فاخر  و جواهرات  هیچ کس لذّت و نشاطی ندارد . اگر چنین باشد کل دین و معرفت دروغ است که نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زایمان از رحم عرفان

 

 

« تولّد دوباره » یکی از مفاهیم کهن در عرفان جهان است که از عرفان هندو تا اسلامی مورد بحث بوده است و آن بمعنای زائیده شدن از بطن خویشتن است .

و امّا آنچه که انسان را بارور و باردار می سازد و از فرط درد به زایمان می کشاند چیست ؟ بدون شک معرفت نفس است . شناخت اعماق نفس خویش که چیزی جز انواع و درجات جهل و جنون و انکار و عداوت با هستی خویش نیست. چون نگاه انسان بسوی خودش برگشت زیر این نگاه باردار می شود . آدمی زیر نگاه خودش هیچ و پوچ می شود. نیهیلیزم نخستین محصول فکری و روانی خود – آگاهی است  و این احساس هیچی موجب تهوع روحی انسان می شود و همچون ویار عرفانی است که به حدّی میرسد که انسان تمامیّت خودش را بالا می آورد و برون می افکند . و آنکه باقی می ماند یک کودک نوزاد است که برای به راه افتادن محتاج یک ولی و مادر روحانی است و او کسی جز امام نیست که پیر عرفانی نامیده می شود.

این زایمان از دل انجام می شود و آنکه زنده می شود دل است . آنچه که بیرون افکنده می شود کل گذشته است که بواسطه ذکر ( به یاد آوردن ) بالا می آید و بدینگونه آدمی بخشوده می شود و خلقت جدید رخ می نماید که خلقتی عرفانی است . آنکه نخستین نطفه بیداری را می افکندو نهایتاً مامای زایمان نیز هست پیر است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

وجود و رابطه

 

انسان مخلوق روابط خویش با سائر موجودات است مثل هر موجود دیگری درجهان هستی. روابط هر موجودی منبع تغذیۀ حیات و هستی اوست و نیز ارکان وجودش در بستر هستی. روابط هر انسانی به مثابۀ تار و پود نامرئی وجود اوست و پایه ها ی نامرئی اسکانش در جهان . هر انسانی در دیگران خلق می شود و هویت می یابد و استمرار دارد .

 ارتباط مادی هر فردی با مادیت جهان موجب حیات و هستی مادی اوست و ارتباط معنوی و روحانی او با سائر موجودات هم موجب حیات و هستی معنوی و جاودانه اوست .

ارتباطات جمادی موجب موجودیت جمادی است . ارتباطات نباتی موجب موجودیت نباتی است . ارتباطات حیوانی هم موجب موجودیت حیوانی است . و ارتباطات ویژه انسانی هم موجب موجودیت و بقای انسانی اوست . و اما ارتباطات ویژۀ انسان چه نوع ارتباطی است ؟ بدون شک ارتباطات معرفتی بر اساس اعتقادات جاودانه به ماورای طبیعت هم موجب موجودیت متافیزیکی و روحانی انسان است . ولی ارتباط ماورای طبیعی انسان با سائر انسانها و موجودات بواسطه ارتباط قلبی ممکن می شود نه صرفاً ارتباط ذهنی . دریافتهای ذهنی حاصلی از رابطه قلبی که همان معرفت و حکمت است از جمله نشانه های رابطه روحانی از طریق قلب است . روابط اقتصادی و سیاسی و علمی و فنی و هنری و حتّی دینی اگر از طریق رابطه قلبی نیست صورتی از ارتباط جمادی و نباتی و حیوانی است .  رابطه ذهنی انسان با خود خداوند هم لزوماً نمی تواند موجب موجودیت ماورای طبیعی باشد مگر اینکه از طریق دل باشد که همان ایمان است و گرنه رابطه صرفًاً فلسفی با خداوند نهایتاً به ماتریالیزم و ناتورالیزم و انواع الحاد  می انجامد  که لطیف ترین این الحاد مدرن اگزیستانسیالیزم و عرفان نظری است . انسانی ترین رابطه هر فردی با یک انسان دیگر ممکن می شود    که اگر از طریق  دل نباشد مبدّل به رابطه ای شیطانی می شود زیرا روح انسانی دخیل است و با روح یک انسان دیگر فقط بواسطه دل می توان مربوط شد و به موجودیت روحانی رسید . و اما رابطه روحانی با یک  انسان دیگر مستلزم آن است که لااقل  یکی از این دو دارای قلبی زنده باشد و قلب زنده در وجود یک انسان مخلص و عارف است   و لاغیر. بنابراین موجودیت انسانی برای یک فرد فقط در رابطه ای عرفانی با یک  پیر مراد  ممکن است و لاغیر. و تا زمانیکه چنین رابطه ای  پدید نیامده است انسان هنوز وارد  عرصه خلقت و موجودیت انسانی نشده است و هنوز در موجودیت حیوانی و نباتی و جمادی قرار دارد . و بسیارند کسانی که حتّی موجودیت حیوانی هم ندارند و دارای موجودیت نباتی هستند و گاه حتّی موجودیت نباتی هم ندارند و همردیف جمادات می باشند . این دسته های بشری در قرآن کریم مذکورند .

بنابراین انسانیت بشر مخلوق ارادت عرفانی با یک امام زنده و عارف  است که خود محل حضور روح خداست و لذا مرید را صاحب روح و زنده به انسانیت می کند.  در واقع عارف در جایگاه خداوند قرار دارد که روح خدا را در مریدان می دمد و آنان را زنده به انسانیت می نماید و آدم می سازد . و آنگاه از مرید می پرسد: « آیا من رب تو نیستم ؟» مرید باید عملاً پاسخ دهد . ولی چه بسا مریدانی که دچار کبر و غرور و انکار ابلیسی شده و رب خود را انکار نموده و از اطاعت سرباز می زنند و به پیروی از ابلیس می پردازند .      بهرحال آنان از قلمرو و حیات و هستی حیوانی خارج شده اند زیرا صاحب روحی از جانب  امام خود گشته اند منتهی با این روح  یا بسوی خدا می روند که همان اطاعت از امام است و یا  بسوی ابلیس می روند و به امام خود پشت می کنند و کوس اناالحق می زنند . بنابراین انواع و درجات روابط هر فردی میزان و مقام وجودی او را تعیین می کند و سرنوشت او را به فعل می آورد : جمادی، نباتی ، حیوانی ، شیطانی و الهی ( ارادت عرفانی) . آنانکه با امامی مربوط شده و حیات روحانی می یابند ولی از امر و اطاعت او خارج می شوند دچار موجودیتی شیطانی  هستند .  هر انسانی بالقوه دارای انواع احساس وجود است : احساس جمادی ، احساس گیاهی ، حیوانی ، شیطانی و الهی . ولی هر کسی در آن واحد در یکی از این مقامات وجودی مستقر است . و دیگر  مقامات را در نور دیده و بر آن احاطه دارد . ولی از مقام حیوانی به بعد مربوط به قلمرو حیات دینی می باشد که از رابطه با یک مؤمن عارف آغاز می شود و بر سر دوراهی ابلیس – خدا قرار می گیرد و انتخاب می کند . آدمی با مرگش به مقام وجودی که اخذ نموده باز می گردد و این توشه زندگی جاوید اوست .برخی به عالم جمادی ملحق می شوند برخی به گیاهان می پیوندند ، برخی به حیوانات ، برخی هم با شیاطین محشور می شوند و اندکی هم  با مؤمنین و مخلصین گرد هم می آیند . این مسئله در قرآن  کریم بوضوح ذکر شده است   و امری مختص فلسفه تناسخ نیست. بسیاری از حیوانات ، گیاهان و سنگهائی که در اطراف ما حضور دارند آدمیان هستند گاه با اندک دقتی می توان صورت بشری را هم در آنان به چشم دید . همه این مقامات و عواقب وجودی محصول همنشینی و رابطه است . آنکه اشیای زندگیش را می پرستد در موجودیت جمادی سقوط می کند . آنانکه حیوانات را می پرستند ( مثل سگ پرستان ) به حیوانیت خود باز می گردند و الی آخر.

آدمی بذری است که در غیر رشد می  کند و بسته به ا ین امر است که این « غیر »چه کسی یا چه چیزی باشد. آدمهائی  هستند که از سنگ هم سخت ترند مثل کسانی که آهن و بتون را می پرستند ( اتومبیل و ساختمان ) . و اینان ساکنان درک اسفل السافلین  هستند و بعد ازمرگ بهمان مقام باطنی خود بازمی گردند و اینان کسانی هستند که امام خود را درک نموده و اطاعت نکرده اند و منافق شده اند که « براستی منافقین در درک اسفل السافلین قرار دارند . » قرآن –

آدمی بهر چه که دل بدهد  بهمان مقام  وجودی می رسد . آنکه دل را به امامی زنده بسپرد خدایگونه می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

علم آخرالزمان

 

آخرالزمان به معنای به پایان رسیدگی جریانهاست زیرا هر جریانی ،موجی از حرکت زمان است .

امروزه بن بست ها موضوعی و فنّی و عارضه ای نیستند بلکه ذاتی و تاریخی و سیستماتیک و ساختاری هستند درست مثل مسائل و مشکلات یک انسان  پیر که پایش لب گور است . مشکلات و بن بست های او اقتصادی و سیاسی و فیزیولوژیکی و فلسفی و اعتقادی و روانی نیستند بلکه تاریخی و ساختاری هستند .

برای شناخت بن بست های جهان مدرن بایستی معنای آخرالزمان را دریافت و برای چنین شناختی بایستی زمان را در دو قلمرو جهانی و انسانی درک نمود . امروزه هیچ  علمی اساسی تر و مبرمتر از شناخت ماهیت زمان طبیعی و تاریخی و انسانی نیست . زمان مورد نظر ما زمان متافیزیکی و روحانی است که البته در بطن زمان نجومی نیز قابل درک باشد . این زمان را جز از طریق درک و باور و تجزیه و تحلیل تاریخی که درکتب و روایات مذهبی موجود است نمی توان مورد مطالعه و تفکّری عقلانی قرارداد منتهی بر اساس شناختی که از نفس و روان انسان در تاریخ و در زمان حال حاصل می آید . یعنی زمان و تاریخ مقدس بر مبنای معرفت نفس و بر موضوعات جاری درجهان مدرن.

زمان شناسی ، غایت شناسی و جریان شناسی بر اساس مسائل جاری در جهانی که در آن زندگی می کنیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حقیقت و واقعیت

 

حقیقت همان معنائی است که از واقعیت بر می تابد بشرط آنکه به تصدیق واقعیت منجر شود. حقیقت همان حق واقعه است . حقیقت همان تصدیق هر آن چیزی است که هست و رخ می نماید . حقیقت یعنی بایستی ِ هستی و هستی ِ بایستی ! آنگاه بایستی را خلاف هستی می یابد در ظلمت است و ظالم و ظلم پذیر. آن ایده و آرمانی که در تنازغ و انکار واقعیت ها باشد ناحق است و لذا محکوم به ابطال می باشد . آنچه که همواره ایده آلها و آرمانها و آرزوهای بشر را باطل می کند وقایعی است که رخ می دهد به مصداق: حق آمد و باطل رفت . باطل همان پندارهای آرمانی و ضد واقعیت است . آنچه که بین انسان و حقیقت حائل می شود بایستی های اوست .

در این تعریف از حقیقت از منظر قضاوتهای اجتماعی و سیاسی و ایدئولوژیهای آرمانگرا مواجه با فلسفه تسلیم و رضا می شویم که می تواند مترادف با ستم پذیری و توجیه هر ظلمی باشد . در حالیکه واقعیت هرگز چنین رخ نمی نماید زیرا آدمی در سودای آرزوها و آرمانهای خویش است که تن بهر ستم و فریبی می دهد و همراه ظلم می گردد و ظلم را تقدیس می کند . ظلم چیزی جز تلاش مذبوحانه در   تغییر واقعیت به نفغ آرزوهای خویش نیست. تغییر جبّارانه و مزدورانه واقعیت است که ستم می آفریند . آنکه حق خود را در واقعیت آنچه که هست می یابد هرگز با ستم همراه نمی شود و همواره بر واقعیت شرایط و اوضاع احاطه دارد و مشروط به شرایط نیست . ظلم نیز و جهی از واقعیت است و تا ستم پذیر نباشد ستمگری هم نخواهد بود. و ستم پذیری بشری معلول و تلاش مذبوحانه در تغییر و تبدیل واقعیت زندگی است .  کسی که بر ظلم نفس خود فائق آمده باشد ظلم ناپذیر است . ظلم محصول زیستن مشروط به شرایط است . و حقیقت در هر شرایطی حضور دارد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معنای هویّت

 

هویّت یک لفظ عربی  و در لغت بمعنای « اوئیت » است که بر آیند یک رابطۀ من – توئی می باشد . هویّت در معنای فرهنگی و اجتماعی نیز امری حاصل رابطه است یعنی فقط در روابط با دیگران آشکار می شود. یک من واحد در رابطه با صدها تو یا به صد من خودنمائی می کند و به صدها رنگ در می آید و یا دارای گوهره و ماهیت واحد و غیبی ( اوئی ) است که در هر رابطه آشکار می شود و بسته به شرایط و امکانات و نیازها و موقعیت توهای گوناگون تغییر نمی کند . در واقع هویّت آن منِ ثابت و یگانه و مستقل وفراسوی شرایط اجتماعی می باشد . فقط در درک بشری سورۀ توحید در قرآن است که می توان هویّت را تعریف نمود که با «هو» آغاز می شود و بدینگونه توصیف می شود : احد، صمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد: یگانگی ، بی نیازی و استقلال و استغنای وجودی ، بی علت و معلول بودن یعنی اسیر شرایط ماقبل و مابعد نبودن و بی تا بودن . پس هویّت هر بشری همان ظهور و تجلّی  خداست در مراتب و شدّت وحدت متفاوت . ولی نوری واحد است : یگانگی ، بی نیازی ، استقلال و بی تائی ! و بیهوده نیست که رسول اکرم (ص) ، علی (ع) را تعیّن سورۀ توحید می خواند . علی (ع) یک اسوۀ کامل از هویّت بشر است .

آدمی یا دارای هو است و یا نیست . یعنی یا نور حقّ را در دلش دارد و یا ندارد . پس هویّت محصول خودشناسی  و خدایابی در خویشتن است  . لذا هویّت یک مفهوم و حقیقت عرفانی است نه معنائی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نمایشی . هر چند که در همه حوزه ها خود را آشکار می کند . هر منی بمیزانی که در روابطش با تو ها در جستجوی آن هوی گمشده است اهل هویّت است . هر رابطه ای یا هوئی و هویّت گراست و یا منی و منیّت گرا . اوّلی در سمت رشد و هدایت و اتحاد و سرنوشت است . و این رابطه دو انسان یگانه و بی تاست که نه بر اساس نیازها که بر مبنای بی نیازیها بنا شده است و به سمت بی نیاز و یگانه  مطلق می رود. و یا رابطه ای که طرفین هر یک در جستجو ارضای من خود و نیازهای فردی هستند و فقط شباهت ها را جستجو می کنند. رابطه هوئی بر بی شباهتی استوار است و هر یک نظر بر بی همتائی طرف مقابل دارد و در سوی این بی همتائی حرکت می کند که همان توسعه معنوی و رشد است . این رابطه ای بر ارادت است و آن هم بر تقلید و شباهت . رابطه ای بر مبنای صفات و مشترکات و منافع متقابل دنیوی و رابطه ای بر مبنای ذات و تمایزات و استقلال : رابطه ای سطحی و عمقی ! رابطه ای ذهنی و روحی ! رابطه ای که بسوی همسانی صوری می رود و رابطه ای که بسوی بی تائی می رود و هر کسی به سمت ذات یگانه اش در حرکت است . و آدمی جز در چنین رابطه هوئی امکان وصول به ذات را ندارد .

بنابراین یک فرد یا جامعه بی هویت پدیده ای همسان گرا و شباهت پرست و فرمالیست و کلیشه ای و مقلد و شعاری می باشد و البته این اراده را در لباس دروغین « عدالت خواهی » پنهان می دارد درحالیکه بقول علی (ع) عدالت بمعنای قرار گرفتن هر کسی بر جای خودش می باشد و نه اینکه هر کسی شبیه دیگران شود . لذا این نوع هویّت گرائی کاذب اتفاقاً ضد هویّت است . در هر رابطه ای بمیزانی که هر یک از طرفین بسوی تقلید و همسانی از دیگری حرکت می کند رابطه را از عمق و معنویت تهی ساخته و بسوی انهدام می کشاند و آنچه که به لحاظ عاطفی رخ می دهد بخل وعداوت است. هویّت و همسانی در نقطه مقابل یکدیگرند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هویّت رسانه ملّی !

 

شاهدیم که دهها شبکه رادیو تلویزیونی در کشورمان سالهاست که هم و غمی  جز هویّت ملّی ندارند و برای احیای هویّت ملّی – دینی چه تلاشها که نمی کنند و چه پولهای بیت المال را که هزینه نمی کنند .

می دانیم که سازمان صدا و سیما تنها ارگان دولتی با بودجه باز و بی انتهاست که به هیچ مرجعی هم حساب پس نمی دهد . و خدا می داند که چه بخشی از سرمایه ملی ما صرف این مراکز می شود تا هویت ملی – دینی ما اندکی بهبود یابد و این نعره و فریاد « واهویتا » اندکی فروکش کند که روز به روز شدیدتر می شود و حتّی صدای مردم عامی را هم در آورده است . هویت که گوئی جز جوانان را مخاطب نمی کند چه هزینه کلانی بهمراه داشته است و با اینهمه نتیجه ای نداشته و بلکه بسیاری از این برنامه های صدا و سیما مبلغ بی هویتی هستند . و گوئی هویت فقط یک واژه است و بس.

ناگفته معلوم است که برای نسل جوان ما حدود سه نسل است که اسوه و امامی در هویت بهتر از شریعتی نبوده است . تا به امروز هنوز جوان واقعاً با هویتی نیست که لااقل یکی از آبشخورهای معنوی اش دکتر شریعتی نباشد . و با اینحال رسانه ملی ما که منادی هویت نسل جوان است  در سالگرد شهادت دکتر شریعتی حتّی نامی از وی بمیان نمی آورد . همه شاهدیم که اینهمه همایش و کنگره و ستاد و سریال ساخته می شود و پول نفت مردم را می بلعد و جز بر هویتی نسل جوان نمی افزاید . در اینجا بد  نیست که اندکی در هویت رسانه ملی و گردانندگان و طراحان مدیرانش تردید شود و مطالعه بعمل آید که آیا براستی در این سازمان عریض و طویل که از مجموعه وزارتخانه های کشور هم بزرگتر و پر هزینه تر است آیا هیچ انسان صاحب هویتی وجود دارد و اصلاً معنای هویت را فهم می کند . آیا هویت بمعنای جایزه دادن به خویش است و برای خود کف زدن و دسته گل فرستادن ؟

آیا هویت افتخار به اموات و تاریخ است ؟  آیا رستم می تواند اسوه هویت ما باشد ؟

آیا انرژی هسته ای می تواند برای ما هویت آفرین باشد ؟  اگر چنین می بود که ملت امریکا و روسیه می بایستی با هویت ترین ملل جهان می بودند . آیا لباس ملی می تواند برای ما هویت شود ؟ اگر چنین باشد می بایستی یک میلیارد و اندی چینی پس از سه نسل استفاده از یک لباس ملی تبدیل به با هویت ترین ملت جهان می شدند و در مقابل یک بطر کوکاکولای آمریکائی خود را نمی باختند و از کل انقلاب خود توبه نمی کردند . دکتر شریعتی یکی از خورشیدهای هویت ملی – دینی – جهانی ماست . او را در محاق انداخته و متهم ساخته ایم و آنگاه با چنگ و دندان و با توسل به تأترهای علمی و دینی و تاریخی می خواهیم هویت آفرینی کنیم . آیا هویت هم نوعی تأتر و شاخه ای از سینما و نوعی مد است ؟

هویت یک روح است یک نور است که از وجود انسانهای با هویت بر جامعه می تابد و در جامعه دمیده می شود. هویت لزوماً مجموعه ای از آداب و گفتار و رفتارهای کلیشه ای نیست .

هویت وجدان هوئی (خدائی ) یک ملت است که یا زنده است و یا نیست. رسانه های هویتی ما در دست کسانی هستند که از این وجدان بیگانه اند و جامعه را با صحنه تأتر و سینما عوضی گرفته اند . و بدینگونه است که تفسیر فیلمهای سینمائی بسیار بیشتر و جدّی تر از تفسیر دردهای اجتماعی در تلویزیون ما دیده می شود . هویت جامعه ما بازیچه فیلمها و سریالهاست . به همین دلیل با  پخش هر سریالی شاهد یک هویت جدیدی در جامعه هستیم . و این بدان معناست که پیامبران هویت ما همانا هنرپیشگان و سینما گران هستند . هویت رسانه ملی ما هالیوودی است که در مسابقه حیرت آوری با رسانه های آمریکائی قرار گرفته است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

جهان از منظر فلسطین

 

فلسطین با پیدایش حکومت اسرائیل به دو شقه مسلمان – یهود تقسیم گردید و بجان یکدیگر افتاد و اینک حدود نیم قرن مشغول قتل عام در درون خویش است . و امّا اینک  جناح مسلمان نشین آن هم به دو شقه جدید تقسیم شده است : فتح – حماس ! و قتل  عام این انشقاق جدید بمراتب هولناکتر است . این انشقاق را به گردن هر توطئه داخلی یا خارجی که بیندازیم بهرحال واقعیت یافته است که البته بناگاه هم روی نداده و بلکه یک زمینۀ تاریخی دارد و عمرش کمتر از  پیدایش حکومت اسرائیل نیست . این انشقاق را به لحاظ اعتقادی و هویتی بایستی انشقاق جناح ملی و مذهبی از یکدیگر دانست که جناح ملی در فتح منسجم شده و جناح اسلامی هم در حماس. چنین انشعاب و انشقاقی را در همه جوامع و حکومتهای جهان اسلام شاهدیم . درعراق، افغانستان ، لبنان ، مصر ، عربستان و ... ایران. هویت ملی و دینی بصورت دشمن آشتی ناپذیر بارز شده است . چنین انشقاقی  را در بطن حکومت اسرائیل نیز شاهدیم که روز به روز شدیدتر می شود . این همان انشعاب بین دین و دنیاست . و هر یک از حامیانش برای خود حقی قائلند . آنانکه ایمانی ندارند بدون شک یک میهن آرام و با رفاه و ایمن را طلب می کنند و حقشان  است ولی مؤمنین هدفی بلند مدت تر و اخروی را مدنظر دارند .  چنین انشقاقی امروزه نه تنها در کل جهان سوم بلکه در تمدن غرب هم درحال  پیدایش نوین است که تحت تاثیر نهضت های جهان سوم پدید آمده است هر چند که در اروپا و آمریکا هنوز تبدیل به احزاب بزرگ متخاصم نشده است ولی بزودی چنین خواهد شد .جهان بسرعت بسوی دو قطبی شدن اعتقادی می رود : کفر و ایمان . فلسطین آئینه تمام نمای کل  جهان ماست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت جاوید (زن)

 

ü      زن با محبّت می آید و با تازیانه می ماند .

ü      زنی که عاشق باشد عصمت را درک می کند و لاغیر .

ü      زنی که عاشق نباشد دینش یا ریائی است و یا خرافی .

ü      مقام عشق برای زن محصول اطاعتش از عاشق خویش است .

ü      زنی که همسرنوشت همسر خود نباشد مادر فرزندان خود هم نیست .

ü      زنی که عاشق نباشد عقلش همان مکر اوست .

ü      زنی که برای شوهرش ناز کند برای سائر مردان عشوه می کند .

ü      آنچه که زن شوهردار را به زنا می کشاند انتقامجوئی از شوهر است .

ü      زنی که عصمت داشته باشد همواره نگران آن است .

ü      زنی که شوهرش را تهدید به خیانت کند حتماً خیانت می کند .

ü      اشتغال بیرونی زن هرگز انگیزۀ اقتصادی ندارد .

ü      زن فقط بواسطه تمکین جنسی قدرت  پذیرش ولایت زناشوئی می یابد .

ü      دین زن سه رکن دارد : حجاب ، اطاعت و قناعت .

ü      برابری زن و مرد از منظر زنان چیزی  جز آزادی جنسی نیست .

ü      زن هرگز علاقه ای به علم ندارد الا بعنوان حربه ای بر علیه مرد .

ü      زنی که از تنهائی نمی هراسد از زنا ابائی ندارد .

ü      طلاق گرفتن زن یا برای حفظ عصمت است یا امکان فسق.

ü      زنی که حیا ندارد وفا هم ندارد .

ü      ازدواج زن کافر پشتوانه فسق اوست .

ü      زنای زن ، معلول استفادۀ ابزاری از پائین تنه است .

ü      زن کافر زنی است که از زن بودن خود بیزار است .

ü      زنی که از زنانیت خود بیزار است زنائی می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت جاوید (دوستی )

 

v     سرنوشت تو همواره بدست نزدیکترین دوست تو نوشته می شود .

v     دوست تو دشمن ارادۀ نفسانی توست .

v     هیچ اقدام سرنوشت سازی به تنهائی اتخاذ نمی شود .

v     امام تو نزدیکترین دوست توست .

v     از دوستی دور نمی شوی مگر اینکه به دشمنی نزدیک می شوی .

v     فامیل هرگز دوست نخواهند بود .

v     دوست توهرگز تو را نمی ستاید .

v     کسی که دوست صدیقی ندارد جز خود فروشی هنری ندارد .

v     وفای به دوست وفای به خداست و خیانت به دوست خیانت به خداست .

v     دوست ، عزّت نفس تو را می خواهد نه لذّت نفس تو را .

v     دوست تو کسی است که تو را بی نیاز می سازد .

v     کسی که به دوست صدیقی خیانت می کند خود را مجاناً در اختیار دشمن می نهد .

v     کسی که دوست صدیقی ندارد دعایش اجابت نمی شود .

v     دوست تو کسی است که زشتی هایت را در نهان بر تو آشکار می کند .

v     در قبال دوست ، تو همواره دشمن خودی .

v     دوست تو کسی است که هرگز با تو معامله نمی کند .

v     کسی که دوست را می فروشد خود را پیش تر فروخته است .

v     آنچه که در قیامت محاسبه می شود وفا و یا جفای به دوست است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معنای بی ظرفیتی انسان مدرن

 

به لحاظی همه مشکلات و بحرانها و بدبختی ها و جنون و جنایات و بی هویتی بشر مدرن را بایستی « بی ظرفیتی » نامید، بی ظرفیتی هم به لحاظ کمّی و هم کیفی ، هم به لحاظ مادی و هم معنوی ، هم اقتصادی و هم اجتماعی . و علت اینهمه بی ظرفیتی که منجر به انفجار نفس بشری شده چیزی جز انفجار تکنولوژی نیست : تکنولوژِی صنعتی و اطلاعاتی و رسانه ای که منجر به بلعیدن و مصرف کردن بیش از حد ظرفیت گشته است : آزادی مصرف فزاینده و روابط بی قید و شرط و آموزه های افسار گسیخته و هضم و جذب ناشده . به لحاظی همه این مفاسد که حاصل انفجار نفس بشر است بدین معناست که بشر مدرن دچار اسهال و استفراغ نفس شده است . بشر مدرن شبانه روز مشغول بلعیدن صدهانوع خوراکی و اخبار و اطلاعات وروابط  بطور مستقیم و غیر مستقیم می باشد. این انفجارات در جوامع و افراد و طبقات تازه به دوران رسیده تر شدیدتر است . هر چند که کل تمدن معاصر ما به یک لحاظ تماماً تمدنی تازه به دوران رسیده است و عمری بیش از یکصد سال ندارد . این انفجارات و استفراغها در افراد و گروههای محدود و بسته و فقیرتر، شدیدتر است مثل جوامع جهان سوم، روستائیان ، زنان و نوجوانان . روسپی گری ، بی هویتی ، جنون ، تروریزم ، جنگها ، طلاق و اعتیاد از جمله برجسته ترین نمونه های این بی ظرفیتی است . این بی ظرفیتی معنای دیگری از آخرالزمان است که عمر تاریخی و فردی بشر را به پایان رسانیده است . آنچه که در مسیر طبیعی رشد بشری می بایستی تا حدود هزار سال دیگر بطول می انجامد در یک نسل رخ نمود . گنجایش نفس بشری به لحاظ شعور و هضم روانی اینهمه وقایع و ارتباطات و مصرف پرستی ، تاب تحمل  نداشت و پاره شد . کودکان مبدّل به غول بچه شدند، زنان به ناگاه همه روسپی شدند، مردان جملگی جهانخوار گشتند و نفس پاره شدۀ انسان مثل پاره شدگی لایه اوزون مشغول تشعشعات مرگباری بر علیه حیات و هستی جهان می باشد و زمین و آسمان را به فساد کشانیده است .

اینمه اخبار و اطلاعات ، ذهن بشر را دیوانه ساخت. اینهمه آزادی زن و مرد را ذاتاً دریده نمود و شرم را نابود ساخت . اینهمه کالاهای مصرف بچه ها را مبدّل به اژدهائی نمود که جز آتش تولید نمی کنند . و هر چه می بلعند و می درند بلعنده تر و درنده تر می شوند .

ظرف وجودی بشری در هم شکسته شده و لذا برای بشریت هیچ معنا و انگیزه و هدفی معنوی باقی نمانده است . زیرا وجود محصول حدود است و حدود ها نابود گردیده است : حدود عاطفی ، حدود عقلی ، حدود غریزی و حتّی حدود حیوانی و نباتی و جمادی در هم شکسته است . این بی حدودی همان معنای بی هویتی و احساس پوچی و نابودی است که بصورت جنون و جنایات و خیانت ها و تبهکاریها و مفاسد خودنمائی می کند . و بدینگونه هیچ راه نجاتی باقی نمی ماند الّا یک جنگ جهانی و یا بلائی آسمانی و یا یک بیماری مسری جهانگیری که بتواند بشر را یکبار دگر به حدود وجودش بازگرداند و او را به خود آورد . ناجی موعود بدون چنین پیش زمینه ای قادر به نجات هیچکس نیست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انواع افکار و احساسات

 

آیا چند نوع فکر یا احساس داریم ؟ افکار اقتصادی ، سیاسی ، علمی ، فلسفی، اخلاقی ، طبّی ، تربیتی و .....انواع نظامهای فکری ما هستند . احساس جاذبه و دافعه ، احساس امید و یأس ، احساس عشق و نفرت ، احساس شادی یا غم ، احساس قدرت یا ضعف ، احساس مرگ و زندگی و احساس بود و نبود نیز انواع نظامهای احساسی و عاطفی ما بشمار می آیند . ولی همه این انواع نظامهای فکری و عاطفی بطور کلی به دو دسته و ماهیت تقسیم می شوند : درون گرا یا برون گرا .  مادی یا معنوی ، دنیوی یا اخروی . هر فکر یا احساسی یک حرکت است و مقصدی را پیش روی دارد و می جوید . این حرکت یا بسوی درون ماست و پاسخی را در خود ما جستجو می کند و یا بسوی برون است و هدفی را در بیرون می جوید . افکار و احساسات بیرون رونده دیریا زود مواجه با شکست و ابطال می شوند و بدینگونه منشأ تولید فکر واحساس در وجودمان را مأیوس و پوچ و عقیم می کنند . فکر و احساسی که از وجود ما به بیرون می رود دیگر از احاطه ما خارج است و ما را بازیچه شرایط و آدمهای بیرونی می کند و اسیر خود می سازد و به بردگی می کشد . ولی فکر و احساسی که به اعماق درون ما نقب می زند همواره در احاطه و نظارت و رهبری ماست . هر فکر و احساسی مثل نوری اعماق ما را می شکافد و ما را به ظلمات باطن ما هدایت می کند و اعماق هزار توی باطن ما را بر ما آشکار می کند . و این جهان خودی و وجودی ماست . این همان جهان اخروی و جاودانه ماست و قلمرو سلطنت معنوی ماست . هر فکر و احساسی مثل تیر و شهابی است که یا بسوی برون پرتاب می شود و یا بسوی درونمان. آنچه که بسوی برون پرتاب می شود همواره به سنگ اصابت می کند و پوچ می شود . ولی آنچه که بسوی درون پرتاب  می شود تا ابد در جریان است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی و اخلاق

 

می گویند که روانشناسی در قلمرو اخلاق و عواطف بشری رسالتی جز پوچ سازی وانهدام منطقی ارزشها و عواطف انسانی ندارد و به اصطلاح گند همه چیز را در می آورد . این ادعا به نوعی درست است و به نوعی نادرست . روانشناسی مدرن اتفاقاً بطور ایدئولوژیک ( و نه علمی ) کاری جز تقدیس غرایز و حتّی مفاسد اخلاقی ندارد و اینست که مدرنیزم و اخلاق مدرن بدون استفاده روزمره از مکاتب توجیهی روانکاویها قادر به ادامه حیات نیست . ولی آنچه که براستی گند اخلاقیات و عواطف قشری و قرار دادی و سنتی را در می آورد معرفت نفس است که بر پایه اصول اخلاق الهی به انسان نظر می کند و نسبیّت های ارزشی را در مقابل مطلق قرار داده و لذا همه عواطف و ارزشهای عرفی را پوچ می کند . ولی این پوچ سازی امری خلاق و امیدوار کننده و محرک بسوی اخلاقی برتر و عمیقتر و خالص تر و عارفانه است و این همان تبدیل ارزشهای عرفی به حقایق و اسرار عرفانی است : عرفانی کردن عرف ! که یکی از رسالتهای نشریه ماست . بی تردید برای حصول اخلاقی خلاق و عاطفه ای عمیق و پویا لازم است که اخلاق پوسیده و ریائی و عواطف غریزی و جانوری کالبد شکافی شود تا امراض و آفتهایش دفع گردد تا صدقی عارفانه و محبتی  جاودانه ممکن گردد  تا در گذار حوادث و بحرانهای هویتی این دوران و طوفانهای نیهیلیستی روح انسانیت از میان نرود و با فروپاشی ارزشهای سنتی ، بنیاد اخلاق و معنویت برکنده نشود. انسان مدرن در شرایطی بسر می برد که اگر هر روزه مترصد کشف معنائی برتر و ذاتی تر نباشد هر آن محکوم به پوچی وتباهی و خود -  براندازی است . و جز بواسطه معرفت نفس نمی توان از تباهی روانکاوی مدرن نجات یافت .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه دلی توّاب می شود

 

انصراف و توبه و تحول از یک راه و روش که تمام زندگیمان را بر آن اساس بوده ایم مهمترین واقعه کل زندگی ماست . این توبه یا به جبر است یا توفیق اجباری و یا به عشق و اختیاری که از معرفت است . این توبه در صورتی بنیادی و سرنوشت ساز است و به عاقبتی برحق می رسد که هم معرفتی و ذهنی باشد و هم قلبی و با عشق و رغبت عاطفی . توبه ذهنی مستلزم تعقل و صدق و واقع نگری می باشد ولی توبه قلبی مستلزم وجود یک امام است که از فرد تواب دل می برد . ذهن آدمی برای کندن از جهان جهل و کفر و فریب و حرکت در مسیر ایمان و سیر الی الله بخودی خود کفایت نمی کند . ذهن برای دل کندن از دنیا پرستی لازم و کافیست ولی برای حرکت در راه حق بایستی قدرت قلبی که جوهره زندگی است در میان آید . به همین دلیل است که آدمی به لحاظ ذهنی به تجربه می داند که دنیا پرستی و بازیگری و دروغ و ریا و ستمگری و ستم بری و چاپلوسی و فسق بد است و عاقبتی ندارد ولی قدرت عملی یک زندگی صادقانه و پاک و با عزّت را ندارد . ارادۀ عملی انسان از دل بر می خیزد و نه ذهن . ذهن فقط مدبّر و کارگزار است رونده ، دل است و لذا تکامل بشری هم تماماً قلبی است و حرکت جوهری همان سیر تکامل و تحول دل است . و اینست که به وجود امامی زنده که دلت را بسوی حق بکشاند و زنده بحق کند و قدرت حرکت بسوی حق بخشد ، ضروری است . امر هدایت بدون امام زنده و بدون ولایت و محبت او ممکن نیست . بی امام ، بی نور  است ، بی جان است ، بزدل و هراسان است . و آنچه که یک توّاب باید انجام دهد دل کندن از همه و دل سپردن به امام است زیرا ماجرای هدایت ماجرای دل است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:15  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چه نیازی به مربی معنوی

 

پیر، امام یا مرشد معنوی هنگامی بعنوان یک نیاز واجب و مبرم ترین نیاز در انسانی رخ می نماید و او را بی تاب می کند و دربدر به جستجوی یک رب وا میدارد که به بیخودی خود پی برده باشد . نیاز به پیر نیاز به رسیدن به خود است زیرا پیر حقیقی انسانی است که خودش هست و این یعنی موحد . آنچه که ما در این نشریه در یک کلام مشغول ارائه هستیم همانا نشان دادن بیخودی است تا نیاز به خود پدید آید و این نیاز طبعاً عطش جستجوی یک « خود » را بعنوان یک پیر یا امام پدید می آورد و این همان آماده سازی برای ظهور امام مطلق و ناجی موعود است . زیرا یک پیر و عارف در هر درجه ای ازتوحید که باشد برای یک سالک و رهروی حق به مثابه آئینه آن امام مطلق است . و این به مثابه تعجیل در ظهور و سبقت گرفتن از زمان و رسیدن به امام قبل از ظهور جهانی می باشد . پس هر که به جستجوی امامش بعنوان مظهر خویشتن خویش ، بر آید بی شک او را در وجود یک آموزگار معنوی و پیر طریقت می یابد بشرط آنکه سر و دل وجان بسپارد و جداً اطاعت کند و ارادت ورزد .

پس عطش امام یا پیر همانا عطش بیخودی انسان در جستجوی خود است و خود هر انسان همان خداست . پس جستجوی امام یعنی جستجوی خدا در عالم خاک . و اینست که گفته شده که : بی امام کافر است . این یک شعار نیست بلکه یک واقعیت وجودی است . فقط آنکه امام دارد با خود است و خود است یعنی با خداست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

 

راز صدق

 

اساس همه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی در همه فرهنگهای بشری و فراسوی هر اعتقاد و مذهب و مکتبی همانا صدق و راستی است . صدق بعنوان محور همه ارزشهای معنوی و دینی و انسانی برخاسته از یک ارزش ذاتی در موجودیت جهان هستی و وجود مادی بشر است و آن تصدیق متقابل و همه جانبه همه اعضاء و ذرات و کرات در عالم هستی می باشد . چون همه چیز در تصدیق بلاوقفه و ابدی یکدیگر است لذا جهان هستی امکان وجود یافته است . پس صدق آن گوهر موجودیت و نظام کائنات و آن تار و پود بین ذرات و اعضاء می باشد که بدون حضور این روح هیچ موجودی قادر به ادامه بقا نیست . تصدیق چشم و گوش وزبان و احساس  و اندیشه و جریان خون و عملکرد امعاء و اعضاء در بدن انسان موجب استمرار حیات است و بمیزانی که این قدرت در موجودی اندکی دچار اختلال شود آن موجود بسوی ناهنجاری و بیماری و انهدام می رود . پس صدق همان حق بودن و استمرار بقاست و آن چسب و جاذبه ای می باشد که همه چیز را بهم متصل و متحد می سازد . هر شی و موجودی را در درون خودش و با کل موجودات عالم هستی مربوط ومتصل و هماهنگ می کند .

علاوه بر این سنگ زیر بنای اندیشه و علم و ادراک بشری هم صدق است بدانگونه که مثلاً در ریاضیات که اساس علوم است بصورت علامت تساوی (=) خودنمائی می کند و قانون این – همانی را پدید می آورد .  آنچه که جریان اندیشه و فهم نامیده می شود چیزی جز تصدیق امور در رابطه با یکدیگر نیست . تصدیق شدن دو امر در ذهن انسان مترادف با فهم شدن است . بنابراین گوهره فهم و لذا قضاوت و اراده بشری و همه علوم و فنون نیز صدق می باشد . هیچ  چیزی وجود ندارد الا اینکه صادق است .

پس صدق آن روح واحدی است که علت موجودیت پدیده ها و نظم کائنات و سپس روح اخلاق و معنویات و ادراک بشر می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آن را که خدایش دوست می دارد ....

 

برخی آنقدر زیبا و خوب ودوست داشتنی هستند که خداوند حیفش می آید که آنان را به غیر خودش محول کند تا نفله اش کنند . لذا داغ همه عزیزان و همه کسانی را که دوست می دارند بر دلشان می زند و تک و تنهایشان می سازد تا بسوی خود خدا روند .

کسی که خدایش تنها ساخت همه از او می گریزند . کسی را که خدا برای خود برگزید همه غیر قابل تحمل می یابند . چنین کسی همان خداست در تن بشری. چه کسی می تواند چنین کسی را دوست بدارد ؟ چه کسی می تواند که خدا را در کالبد انسان تحمل کند . چه کسی می تواند تنها ترین انسان را دوست بدارد ؟ جز خدا هیچکس نمی تواند خودش را دوست بدارد .

آنکس که خدایش دوست می دارد همه را دوست می دارد و زندگیش وقف دیگران است . ولی حق ندارد به هیچکس دل بندد و توقع دوست داشتن از کسی داشته باشد . و لذا همه وظیفه دارند که به او جفا و خیانت کنند تا او دل جز به خدا ندهد. و خداوند با داغ جفای دیگران آنقدر دلش را می سوزاند تا دل به خدا دهد . و کسی می تواند دل به خدا دهد که دلش تا ابد سوخته و گداخته باشد ونهایتاً خاکستر شده و خاکسترش نیز بر باد تهمت و عداوت یاران رود و فنا گردد. آنگاه خدا وارد می شود در چنین سینه ای که دیگر نشانی هم ز دل نیست . و آنگاه خدا در سینه چنین انسانی از همه جفاکاران و اشقیاء انتقام می ستاند . و این همان قیامت است و آخرالزمان و ظهور ناجی موعود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عناصر ذاتی امپریالیزم

 

امپریالیزم که نام دیگر استکبار و مذهب ابلیس است دارای سه عنصر ذاتی است که عبارتند از : تکنولوژیزم (فن پرستی ) ، همسان گرائی ( دموکراتیزم ) و جهانخواری . و این سه عنصر جملگی علت و معلول همدیگرند . هدف همانا جهانخواری و سلطه جهانی است و برای این منظور بایستی همه مردمان روی زمین بی هویت و مساوی و همشکل شوند تا تبدیل به یک لقمه واحد جهانی شوند . و اما این همسان سازی که به لحاظ باطنی همان پوچ سازی است فقط بواسطه صنعت و تولیدات صنعتی و مصرف پرستی و فرمالیزم امکان می پذیرد. و اینست که امپریالیزم از بطن شکوفائی تکنولوژی سر برآورده است و از قدیم تا به امروز نیز بر مبنای امتیازات تکنولوژیکی و فن آوریهای ویژه توان سلطه جهانی داشته است که محور این تکنولوژی همواره بر تسلیحات قرار داشته و در خدمت تسلیحات جدید بوده است .

امروزه حتّی اندیشه وایدئولوژیهای دین و ضد امپریالیستی هم که دعوی نجات جهانی دارند و در حقیقت در سودای سلطه جهانی می باشند به تجربه پی برده اند که جز بوسیله همان عناصر ذاتی امپریالیزم قادر به تحقق آرمان ابلیسی خود نیستند . و لذا به شیوه ای بس ریاکارانه و با تقدیس منافقانه تکنولوژی و تحریف دموکراسی و جهانخواری در الفاظ دینی مشغول تدوین یک امپریالیزم منافقانه در جهان هستند . و بدینگونه برای تسریع ظهور ناجی موعود بایستی هر چه بیشتر به تکنولوژی برتر بخصوص در قلمرو تسلیحات دست یافت . گوئی که ناجی موعود نیز جز بواسطه بمبهای نوترونی وسلاحهای بیولوژیکی قادر به نجات بشریت نیست بدانگونه که مثلاً در حزب بعث عراق شاهدش بودیم و یا در شوروی سابق .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معماهای عرفانی زن

( گفتگوئی با استاد علی اکبرخانجانی )

 

س- شما ادعا دارید که بانی مکتب « اصالت معرفت »  هستید . لطفاً مقداری این امر را به زبان ساده روشن تر کنید.

ج – مکتب اصالت معرفت بیان آخرالزمانی «توحید » است بمعنای مکتب اصالت خدا. بدین معنا که « خدا کافی است » . و ما می گوئیم که « معرفت کافی است » .  چرا که معرفت همان خداشناسی در خویشتن است و هر که به خد ا در خویش مؤمن شود و او را در اعمال و امیال و صفات خود درک و تصدیق کند به خود – کفائی کامل در حیات و هستی می رسد. اگر بقول رسول اکرم (ص) تنها راه رسیدن به حقایق دین در آخرالزمان همانا « معرفت نفس » است پس مکتب اصالت معرفت همان مکتب اصالت دین است منتهی دین عرفانی و خدای وجودی که حاصل ختم نبوت است. پس این مکتب چیزی جز اسلام عملی نیست.

س- شما چگونه به این مکتب رسیدید ؟

ج- از طریق باور به معارف اصولی دین واسلام و تشیع بواسطه تجربه و آزمون . هر یک از مبانی دین و اخلاق و حکمت را آزمون نمودیم و دیدیم که درست است . آنچه را که عملاً به درستی اش رسیدیم پذیرفتیم و نهایتاً دیدیم که دین خدا راست است و مشکلی جز ناباوری ما نیست و این ناباوری هم حاصل بی عملی ماست. فی المثل خوانده و شنیده بودیم که : صدق سفینه نجات است و دروغ ام الفساد است . آزمودیم و درستی اش را دیدیم . در واقع ما یکبار دگر دین را کشف کردیم . همین و بس. منتهی این امر بقدری ساده است که آنانکه راه حل را فقط در پیچیده گی می دانند ناباورند و ما را استهزاء می کنند که این امر هم البته طبیعی و پدیده ای بس قدیمی از جهان کفر است . راه دین را سادگی و باورمندی است و راه کفر هم راه پیچیدگی در جهت انکار است.

س- آیا زن هم می تواند به این مکتب در آید و عارف شود ؟

ج- اتفاقاً زن بسیار آسانتر و سریعتر می تواند عارف شود زیرا عارف شدن همان راه و روش رسیدن به هستی فی الذاته است که مرد بایستی تمام عمرش را جهاد کند تا از بیخودیها برهد تا به خود برسد. ولی زن طبیعتاً در مقام هستی فی الذاته قرار دارد فقط کافیست که زن باشد و با زن بودنش جدال نکند و ولایت مؤمنانه مردش را با تمام وجود پذیرا گردد  تا از خود بیگانه نشود. زن بایستی آنچه که هست را دریابد . درحالیکه مرد بایستی عمری تلاش کند تا تازه به خود برسد و سپس بر خود وارد شود و خود را بشناسد . بنابراین زن بطور خود بخودی همانجائی هست که یک مرد عارف به آنجا می رسد. زن طبعاً عارف است و کافیست که زنانیت خود را که در رابطه با مرد مؤمن  به فعل می آید تصدیق کند وتسلیم مردش باشد و به رقابت و جدال با مردش برنیاید .

س- اگر زن متأهل باشد و شوهرش  هم مؤمن و اهل معرفت نباشد تکلیف چیست؟

ج- او باید امام داشته باشد یعنی تحت تعلیم و تربیت و ولایت یک مرد عارف باشد که در اینصورت به شکوفائی طبیعی زنانیت خود می رسد که مطلوب هر مرد حتّی کافری نیز هست مگر آنکه شوهرش براستی یک کافر حربی و دشمن دین باشد که در اینصورت مجبور به جدائی می شود و چاره ای جز این برای حفظ دینش باقی نمی ماند و چنین طلاقی البته امر حق است و خود بخود رخ می دهد و  واجب است زیرا برای حفظ آخرت و سرنوشت ابدی است . امروزه عرفان تنها راه نجات زن مدرن از اسارت مردواری و بی هویتی و بازیچگی مردان کافر است . نیاز زن مدرن به عرفان بسیار اورژانس تر است . و اصولاً در طول تاریخ در اطراف امامان و عارفان تعداد زنان مؤمنه و مرید و عارفه بمراتب بیشتر از مردان بوده است . و این بدلیل ذاتی و نقد بودن عرفان در زن است . اصولاً ایمان زنانه همواره از جنس امامت بوده است و نه نبوت . و لذا همه زنان مؤمنه در تاریخ عارفه بوده اند . زنان در عرفان پیشتاز مردان بوده اند و بستر ظهور امامت در انبیای الهی می باشند مثل ابراهیم (ع) و موسی (ع) و عیسی (ع) و محمد (ص) .

س- بزرگترین مانع و آفت و خطر زنان در قلمرو عرفان چیست ؟

ج- همانطور که بزرگترین و محوری ترین قلمرو گمراهی و کفر و شیطنت زن همان کید عظیم اوست در قلمرو عرفان هم این عامل مهمترین عرصه فریب و خودبینی اوست بعلاوه اینکه زن بواسطه ارادۀ به محبوبیت در نزد مرد ، در قلمرو ارادت و تبعیت از مرادش  بسیار پیچیده و مکارانه عمل می کند و کل معارف عمیق و لطیف را می تواند به خدمت مکر زنانه گیرد که در اینصورت از وی یک ابلیس مجسم می پرورد . مسلماً محبوبیت بزرگترین مانع اطاعت خالصانه است و از آنجا که محبت مراد یک محبت خالص و الهی است زن دچار احساس خدائی شده و اگر مستمراً بر تبعیت خود نیفزاید و مراقبه بر نفس خود نداشته باشد بی تردید بسرعت به عداوت با مرادش میرسد و فاجعه می آفریند مثل عایشه و جعده و قطامه در صدر اسلام . زن در قلمرو عرفان یا فاطمه می شود و یا جعده . حد وسط ندارد . اینست که در سنت عرفان اسلامی بسیار بندرت عارفان حاضر به پذیرش مریدان زن بوده اند و برخی از مکاتب عرفانی پذیرش زن را بکلی نهی نموده ا ند و حتّی بر این باورند که زن مطلقاً قادر به طی طریق در این وادی نیست و بسرعت گمراه می شود.

س- نظر خودتان در این باره چیست ؟

ج- من بعنوان یک مسلمان علوی مخالف این نظر هستم . ولی ارشاد و هدایت یک زن بسیار شاقه تر از مرد است . کلاً سرعت رشد زن در عرفان بسیار بیشتر از مرد است و نیز امکان لغزش زن هم بسیار بیشتر است مگر اینکه مستمراً در اطاعت و خشوع از مرادش پیشرفت کند و روز به روز مطیع تر گردد. زندگی زنان عارفه ای مثل هاجر و مریم و خدیجه و فاطمه نمونه های بارز زنان موفق در این راه است که اسوه های اطاعت محض و عصمت مطلق هستند . اطاعت وعفّت فزاینده تنها ارکان عملی این راه برای زن محسوب می شود .

س- امروزه بنظر می رسد که عرفان بخصوص برای زنان مترادف با آزادی و بی حجابی و استقلال از مرد می باشد . این به چه معنائی است ؟

ج- این هم از نوع همان عرفان دجاّلی مردان در دکانهای درویشی و هیپی گری است و عرفان ضد عرفان است . زن عارفه بایستی اسوۀ کامل اطاعت و عصمت و حجاب توأم با معرفت و آزادگی باشد . و البته آزادگی جدای از آزادی است . زنی که خود را می شناسد می داند که همه مراحل عرفان برای زن چیزی جز مراحل عفت و عصمت نیست. فاطمه (ع) واضح اسوه یک زن کامل و عارف واصل در جهان زنان است . فاطمه در یک جمله کل مراحل و مدارج عرفان زن را توصیف کرده است : « زنی که هیچ مردی را نمی بیند و نگاه نمی کند و هیچ مردی هم او را نمی بیند و نگاه نمی کند » . در واقع زنی که به هیچ مردی در درون و برونش نظر نمی کند هیچ مردی هم توان به نگاه کردن به او را ندارد و نسبت به او کور می شود. عرفان زن فقط و فقط یک وادی دارد و آن عصمت است در درجاتش . زن عارفه جز مرادش را نمی بیند . سخن آخر اینکه زن عارفه زنی است که بر اراده به پرستیده شدن فائق آمده است و مرادش را می پرستد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

جامعه شناسی کنکور امسال

64% درصدر دختر و 36% درصد پسر

 

 

در طی سالیان اخیر که در واقع از انقلاب اسلامی ایران آغاز شده تا به امسال، مستمراً در صد شرکت کنندگان دختر در کنکور ورودی دانشگاهها افزوده شده و بهمان نسبت از مشارکت پسران کاسته شده است. و چنین روندی در هیچ کشوری از جهان گزارش نشده است.این واقعه دال بر چه حقیقتی است؟ بی هیچ مقدمه ای این واقعه نمایانگر وقوع و تحقق فمینیزم در جامعه ماست. باید اعتراف کرد که جامعه ما فمینیستی ترین جامعه در جهان معاصر است. از این بابت در آن واحد از دو منظر متفاوت می توان هم جشن گرفت و هم به عزا نشست . ولی قصد ما فقط گزارش از روح حاکم بر فرهنگ جامعه ماست. در مردسالارانه ترین کشور جهان به لحاظ حقوق مدنی و عرفی و شرعی شاهد وقوع اشدّ زن سالاری(فمینیزم) می باشیم . و این امر به لحاظ فهم عقلانی کاملاً درست است و جای حیرت ندارد. فمینیزم در عرصه عمل (ونه تعریف) مصادف با فروپاشی سنت و انهدام خانواده و از بین رفتن ولایت زناشوئی و نابودی وفای زناشوئی و ابطال عفت و عصمت و غیرت در خانواده می باشد. فمینیزم گامی فراتر از برابری زن و مرد می باشد که ازدواج شرعی را در نفس خود باطل می کند. زیرا دانشگاه برای دختران بیش از هر معنا و انگیزه ای چیزی جز گریز از خانواده و ازدواج نیست. دانشگاه برای جوامع جهان سوم و اسلامی از منظر دختران مترادف با آزادی از خانواده است . این آمار بدان معناست که ما در اساسی ترین شعار و شعائر دینی و انقلابی قطعاً شکست خورده ایم مگر آنکه تا دیرتر نشده به یک خود- آئی ملی برسیم و مسیر تاریخ خود را تغییر دهیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عقل بهتر است یا علم

 

امروزه یکی ازبزرگترین عاملی که عقل فطری و تجربی بشر را به چالش گرفته و نفی و انکار کرده است علوم و فنون هستند که عموماً در قلمرو تبلیغات تجاری از ماهیت و صداقت علمی خود نیز تهی شده اند و جز به منافع صنایع و شرکتهای بزرگ نمی اندیشند و نهایتاً در خدمت قدرتهای بزرگ تبدیل به یک نظام ایدئولوژیکی مخوفی شده اند که به بشر مسخ شده حتّی امکان تردید و سئوال هم نمی دهند و هر که بخواهد تردید روا دارد متهم به ارتجاع و بنیاد گرائی وتحجر می شود و حتّی تروریست .

بنابراین درک می کنیم که امروزه اشدّ لطیف ترین جهل و حماقت و فریب در لباس علم و پیشرفت حتّی  ابتدائی ترین حد عقل حیوانی را هم از بشر گرفته است . علم اگر علم است باید به تأئید عقل برسد .

امروزه علوم بسرعت از صداقت علمی خود تهی شده و دارای ماهیتی اقتصادی – سیاسی گشته اند و حتّی بایستی از علوم امپریالیستی سخن گفت . امروزه دجـاّلی هولناکتر از علم نیست که نه تنها اخلاق و فطرت دینی را از بشر گرفته بلکه عقل حیوانی و طبیعی بشر را هم مخدوش و فلج نموده است . اینست که ما دم از « عقل درمانی » می زنیم و رجعت به عقل غریزی را شعار می سازیم و می گوئیم : زنده باد عقل و مرگ بر علمی که عقل را از بشر ربوده و بشر را برده صاحبان صنایع و امپراطوریهای آزمایشگاهی نموده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

غریبی و اسیری و فقیری و مریضی و غم یار

 

بابا طاهر عریان پیامبر دل ایرانیان می گوید :

خداوندا سه غم آمد به یک بار         غریبی و اسیری و غم یار

 وقتی زندگی برخی از امامان یاعارفان را می نگریم می بینیم که این سه غم بابا طاهر هنوز عیش و خوشی اوست و ناز  وغمزه اش برای خداست  او اگر فقیری و مریضی را هم به آن سه می افزود آنگاه دیگر حالی برای شعر گفتن هم نمی داشت . به قول حافظ : شعر تر نینگیزد خاطر که حزین باشد ... یعنی که شعر گریان سرودن هم خود ناشی از دلی شاد است که حزن گذشته را به یاد آورد. به همین دلیل امامان ما که اسوه های حزن بشری بودند هرگز شعری حزین نسرودند . و معلوم نیست که این آیه از قرآن چگونه قابل تأویل و تفسیر است که : « دوستان خدا هرگز محزون نمی شوند .» - آیا عارفان و امامان که غرق در دریای خون و اندوه و داغ و فراق بودند دوستان خدا نبودند ؟ یا شاید از مقام دوستی فراتر رفته بودند و عشاق خدا بودند و یا هنوز به مقام دوستی نرسیده بودند و یا ... بایستی حزن را به گونه ای دگر تعریف کرد . بهرحال بابا طاهر در بیت دوم می گوید که : غریبی و اسیری سهل آید غم یار مشکل است تا چون شود کار . معلوم می شود که غریبی و اسیری هم حاصل دلبری یار بوده که عاشق را به دار مکافات انداخته و رفته است . اگر این یار مجازی باشد که نردبان رسیدن به یار حقیقی است و اگر هم یار حقیقی باشد که جای بحث ندارد . پس تفیسر آیه مذکور چه می شود . آیا اینهم از مکرها و رندیهای اوست تا یارانش را به دام اندازد . بهرحال غم یار چیزی نیست که حسرت و پشیمانی ببار آورد . دردی است که عاشق درمانی نمی خواهد زیرا این درد تنها یادگار اوست که به صد هزار درمان ندهد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

علم بهتر است یا عصمت ؟

 

اگر مسلمان باشیم می دانیم که طبق کلام خدا ، تزکیه و طهارت و عصمت نفس مقدم بر علم است و  ارزش علم نیز بخاطر قدرت تزکیه بخشیدن و عزّت نفس به انسان است . پس آن علمی که موجب در خطر انداختن عصمت بعنوان هسته مرکزی عزّت نفس باشد علم نیست .

سخن کوتاه منظور ما از دانشگاهی است که موجب تعویق ازدواج جوانان می شود و مخصوصاً دختران جوان که به بهانه کسب علم و هنر پیشاپیش قربانی می شوند و تمام عزّت و شرف خود را از دست داده و از بابت اینهمه ایثار(؟ ) یک برگ کاغذ بعنوان مدرک به پیشانی آنها می چسبد که تا به آخر عمر بایستی تاوانش را پس بدهند . و مابقی عزّت و هویت و استقلال وجود خود را در بازار کار و ریاست و سیاست بفروشند تا آن مدرک را آب کنند . هزینه و تباهی مابعد مدرک بمراتب بیشتر است . در اینجا اصلاً باید این سئوال را پیش روی نهاد که : زندگی بهتر است یا مدرک ؟ عقل ما می گوید که علم اگر علم باشد ضد عزّت و شرف انسان نیست . پس هیچکس به عشق علم به خاک مذلّت نمی نشیند بلکه به عشق مدرک و ریاست و معیشت حرام است که تیره بخت می شود . کسی که می پندارد که بامدرک می تواند ارزش وجودی خود را ارتقاء دهد باید هم تباه و رسوا و بدبخت شود . این تاوان حماقت است . حماقتی که ملّتی به آن مبتلا شده و کسی هم صدایش در نمی آید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

معجزه یک مقاله

 

گاه با نوشتن یا خواندن یک مقاله می توان زندگی خود یا بسیاری دیگر را دگرگون نمود. در ادبیات و تفکرات پیشرفته « مقاله نویسی » فقط سبکی از نوشتن و یا نوعی نوشتار کوتاه و یکبار مصرف نیست بلکه چکیدۀ معجزه آسائی از یک لحظه نگاه به حقیقت است که می تواند تبدیل به یک روشنائی ابدی در زندگی شود. در میان مشهورترین اندیشمندان جهان مدرن ،کمال نوشتن در مقاله نویسی بارز می شود و امروزه «essayism » درست مثل Aphorism(جملات کوتاه ) و داستان کوتاه عمیقترین و جهانی ترین نقش را در قلمرو فرهنگ و هویت جوامع ایفا می کند. کسانی چون گوته ، چخوف، سارتر،و کامو و مارسل از برجسته ترین شخصیت های مکتب مقاله نویسی می باشند . این مکتب و نگرش ویژه حتّی در قلمرو موسیقی و ترانه سرائی هم جایگاه ویژه ای دارد . همانطور که دو بیتی در قلمرو شعر به مثابه ماندگارترین وجه ادبیات جهان است .

مقاله نویسی به معنای برون افکنی معنوی تمامیت معنا و نگاه و احساس خویشتن در قالب یک موضوع یا واقعه است و بدینگونه است که می توان در یک مقاله کل یک زندگی و یک جهان تمام را چشید و تجربه کرد و از آن عبور نمود. مقالات شمس تبریزی و یا مقالات مولوی در فیه مافیه از این نمونه اند. مقاله نویسی گامی فراتر از فلسفه و هنر و ادبیات و نقد و سیاست و اخلاق و گردش زمانه است. در یک مقاله می توان همه حرفها را به بهانه موضوعی یک کاسه کرد و تمام زندگی در قالب یک حادثه تفسیر نمود. مقاله نویسی محصولی از یک تکامل توحیدی در معرفت است و یکی از بزرگترین میوه های حکمت است آنگونه که در دیالوگهای افلاطون شاهدیم و یا در مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری و یا در داستانهای کوتاه « پو » یا چخوف و یا هدایت و یا در یک دو بیتی و یا حتّی غزلی چون حافظ . مقاله نویسی از هر نوع و سبکی یک اثر خود جوش و آنی و فی البداعه است یک جوشش است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق جمالی و عشق کمالی

 

عشق حقیقی نیز دو نوع کاملاً متفاوت دارد : عشق به جمال و عشق به کمال!

عشق مرد به زن اساساً جمالی است و بر جمال پدید می آید ولی عشق زن به مرد اگر حقیقی باشد بر کمال مرد استوار است . در هر دو مورد وجه دیگر نیزمی تواند بتدریج پدید آید اگر در مسیر درست ادامه یابد .

عشق به جمال الّبته قادر به تداوم نیست الا اینکه کمال هم بمیان آید . و عشق به کمال هم همینگونه است و اگر ادامه یابد منجر به عشق جمالی می شود . عشق از هر دو نوعش اگر واقعی باشد برخاسته از ایمان و بصیرت است . عشق مرد مؤمن به جمال زنی در پرتو نگاه ایمان منجر به انقلاب درونی در زن شده و موجب پیدایش کمالات و صفات و خلق و خوی نیکو در زن می شود بشرط اینکه زن هم به حقوق این عشق وفادار باشد

در یک رابطه عاشقانه بین مرد و زن همو اره از جانب مرد از نوع جمال است و از جانب زن هم توجه به کمال مرد است . توّجه جمالی زن به مرد از جنس عشق نیست بلکه فسق است مگر اینکه محصول عشق به کمال باشد .

عشق مرد به جمال زن اگر بر جریان دین و تقوا و معرفت ادامه نیابد می تواند دشمن ایمان مرد گردد و زن را نیز تباه کند . مهمترین وظیفه زن که مورد عشق مرد است همانا حفظ عصمت و عفت و حیا و حجاب جمال است . چنین زنی نباید جز به شوهرش نگاهی داشته باشد و نظر مرد بیگانه ای را به جمال خود جلب نماید در غیر اینصورت این عشق دچار تضاد و آفتهائی مهلک می گردد و چه بسا نابود می شود . تکامل معنوی زن تماماً تحت الشعاع نگاه شوهرش ممکن می شود و هر نگاه نامحرمی مخّل این تکامل و بلکه تباه کننده رابطه زناشوئی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

عشق تصّرفی و عشق ایثاری

 

آدمی یا عاشق خودش در دیگران است و لذا میخواهد معشوق خود را به تمام و کمال ببلعد تا شاید «خود» شود و هستی یابد . این عشق تصّرفی یا اروتیک ( erotic  ) است که فقط در تظاهر به عشق ایثاری می تواند به مقصود برسد که الّبته درست در لحظه به کام رسیدن همه چیز از دست می رود و نفرت آشکار می شود .

و یا انسان عاشق دیگران در خودش می باشد . و این عشق ایثاری است که مستلزم آن است که انسان دارای هویت ذاتی و یک خود باطنی و عارفانه باشد یعنی خدا را بعنوان ذات هستی ، در خود یافته باشد و خود شده باشد . این انسان مظهر ایثار و هستی بخشی به دیگرانی است که بیخود و بی وجودند . این همان عشق تقوائی و بقول فلسفه غربی همان « agape » است .

داستان عشق داستان خلقت انسانی بشر است و این واقعه دمیدن و دمیده شدن روح است .لذا عشق حقیقی که همان ایثاری است عرصه خلقت نوین است و عاشق هم خلیفۀ خدا و دم مسیحائی روح خدا در مردم می باشد .

پس واضح است که عشق تصّرفی همان عشق ضد عشق می باشد هر چند که در تجربه چنین عشق شیطانی و ناکامی آدمی می تواند براستی طالب عشق حقیقی شود . این همان عشق مجازی است که می تواند نردبان عشق حقیقی باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

پیامبران عرصه آخرالزمان

 

همانطور که آخرالزمان دوران حشر تاریخ و رجعت مردگان است پیامبران و اولیای الهی هم بار دگر به حیات دنیوی باز می گردند منتهی این بار در هویت قهارانه و رهائی بخش ملل و جملگی با تیغ آخته . اینان امامان آخرالزمان هستند و چون دوران غیبت امام زمان است هیچیک هویت حقیقی و اسمی خود را آشکار نمی کنند و چه بسا خودشان نیز در این باره دارای یقین کامل نباشند همانطور که عارفان ما گفته اند «نبی کسی است که می داند نبی است و امّا ولی (امام ) کسی است که نمی داند ولی است .» و امّا این امامان آخرالزمان ناجیان رهائی بخش ملل از اسارت دجّال ها و طاغوتهای دوران و امپریالیست ها می باشند کسانی چون گاندی، مائو ، هوشی مینه ، کاسترو ، چه گوارا، کارلوس، بن لادن ، شریعتی ، میرزا کوچک خان ، حنیف نژاد و ... امام خمینی . اینان هر یک در متن و بطن فرهنگ ملت خود دارای قداستی پیامبرگونه اند هر چند که در نزد ما ممکن است کافر شناخته شوند . حتّی یک انسان ملحد گونه ای مثل نیچه را نیز می توان از همین پیامبران آخرالزمانی دانست که برای گروهی ویژه نقش امام و نور هدایت را ایفا می کند. هر یک از آنان در قلمرو خاصی دارای امامت هستند : امام عدالت، امام حکمت ، امام رحمت ، امام محبت ، امام هدایت ، امام حقیقت و ..... و بی تردید آن امام کامل و مطلق در راه است ، راهی که این امامان هموار می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

راز عشق صنعانی ( افلاطونی )

 

داستان عشق شیخ صنعان در منطق الطیر عطار نیشابوری یکی از قلل حکمتهای عرفانی در ادبیات ایران و جهان است همانطور که داستان عشق یوسف و ذلیخا هم در قرآن به مثابه « احسن القصص» است . این دو بیان یک واقعه در وادی عشق عرفانی می باشد. این نوع وقایع عاشقانه در قلمرو زندگی حکیمان و عارفان و اولیای خدا همواره وجود داشته و نقطه عطف کل سیر و سلوک روحانی آنها محسوب می شود. این نوع عشق در حکمت یونانی موسوم به عشق افلاطونی است .

کل ماجرا مربوط به عشق عرفانی یک حکیم یا عارف و سالک الی الله به یک زن معمولی و عموماً کافر می باشد : عشق یک مرد قدیس به یک زن کافر و چه بسا فاسق : عشق کمال ایمان به غایت کفر، عشق کمال طهارت به غایت فسق، عشق نور به ظلمت ، عشق وجود به عدم .

این نوع عشق را بطرزی اسرارآمیز و افسانه ای در زندگانی همه بزرگان دین و معرفت به گونه ای شاهدیم : بودا، ابراهیم ، موسی ، عیسی،سقراط ، افلاطون ، بوعلی ، شمس تبریزی، عطار ، حافظ شیرازی و ابن عربی . ودر تاریخ جدید مثل کی یرکه گارد، نیچه ، کافکا، پو ، ون گوگ و امثالهم . بدون شک این عشق ها در یک سطح و مقام روحانی قرار ندارند ولی هر یک به مثابه سکوی پرش یک متفکر ، قدیس یا عارف و هنرمندی به عالم برتر و جهانی نابتر محسوب می شود و نوعی معراج روحانی می باشد. بسیاری از بزرگان توانسته اند از این آزمون عظیم سربلند بیرون آیند و برخی عمری در آن مانده و چه بسا هلاک شده اند . و برخی در آن لغزیده و ساقط گشته ولی مدتی بعد رستگار شده اند . ولی مشهورترین این عشق ها همان عشق یوسف و ذلیخا می باشد که در همه جهان شناخته شده است . بقول حافظ در این امتحان است که دل و ایمان و قداست و معرفت مرد عاشق در گرو معشوقی کافر کیش است . بی تردید معشوق کافر از تمام مکر خود بهره می گیرد تا ایمان مرد عاشق را نابود کند و وصال خود را به شرط نابودی ا یمان عاشق قرار می دهد و در واقع کفرمرد کابین وصال می شود . مرد بایستی دین و عصمت و معرفت و قداست خود را بسوزاند تا به وصال معشوق آید و یا باید از وصال درگذرد که بهرحال دلش در گرو معشوق  است و دیگر ایمانی از نزد خود ندارد زیرا دل که خانه خداست فعلاً خانه معشوقی کافر و فاسق و بیرحم شده است چه در وصال و چه در فراق. و این بزرگترین امتحان ایمان مردان خداست . کل ادبیات عشق عرفانی و عرفان عاشقانه در سراسر تاریخ جهان تماماً برخاسته از این امتحان الهی می باشد که مرد قدیسی به دام عشق زنی کافر می افتد و تمامیت ایمان و معرفت و حکمت به محک زده می شود و در محاق وصال می افتد .

بدون شک عشق آدم – حوائی تماماً بر همین امتحان استوار  است که کل بشریت را عرصه فعالیت خود قرار داده است ولی این امتحان برای مردان حق و عارفان به اوج کمال رخ می نماید و گاه تاریخ جوامع بشری را دگرگون می سازد . اینست که اسرار این عشق عرفانی و عرفان عاشقانه را همه افراد و گروههای عامی هم کمابیش درک و احساس می کنند و اینست که مثلاً دیوان حافظ یک حکمت خانگی و جهانی است و راز مگوی همه عشق های آدم -  حوائی می باشد .

در حقیقت سرنوشت هر  انسانی در این امتحان رقم می خورد . و انبیاء و  اولیاء و حکیمان بزرگ که سرنوشت کل تاریخی بشر را رقم می زنند در همین امتحان سربلند بیرون آمده اند و تفاوت آنها از سائر بشریت جز در همین امر نیست . رستگاری انسان جز رستگاری در عشق نیست . و کل دین خدا آداب و اصول و راه و رسم رستگاری در عشق است . هر جهش عرفانی و هر مرتبه از سلوک روحانی بواسطه یک عشق آدم – حوائی به محک می خورد و ترخیص می شود . عشق کارگاه امتحانات عرفانی است . عرفان در عشق صیقل می خورد و روحانی می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

حقیقت چیست ؟

 

حقیقت نوری است که در بطن واقعیت ها و موقعیت ها و شرایط و حوادث حضور دارد که این نور بواسطه معرفت درک می شود و چون درک شود منجر به تصدیق و دوست داشتن واقعیت می گردد . در واقع محک حق پرستی و حق بینی همان دوست داشتن محض و بی قید و شرط واقعیت در همه حال است مخصوصاً واقعیت وجود آدمها در هر شرایط و ظهور و بروزی . پس نور حقیقت در انسان بصورت محبت بی قید و شرط آشکار می شود. محبت همان نور حقیقت انسان در جهان است .

حقیقت همان حقیقت واقعیت است که بواسطه معرفت یافته می شود و بصورت محبت آشکار می گردد و به تصدیق عالم و آدمیان می انجامد . پس حقیقت در انسان قرین صدق و محبت و تسلیم و رضاست. ولی اکثر آدمیان از آن روی گردانند و لذا به سوی کذب و ریا و شقاوت و خیانت می روند.

پس منشأ حقیقت جهان همان وجود انسان اهل معرفت است . و انسان اهل معرفت نفس در درک و تصدیق بدیها و شرارت نفس خود می تواند برخود وارد شده و از قلمرو نفس اماره عبور نموده و به عرصه  خیر و نیکی برسد و سپس از آن عرصه نیز بگذرد و به قلمرو و ذات یگانه اش برسد که قلمرو حق است . و از این منشأ می توان حق جهان را دید و تصدیق نمود و آنرا دوست داشت . دوست داشتن بزرگترین اجر حق جوئی و معرفت است زیرا عذابی بزرگتر از انکار و جدال و عداوت با واقعیت نیست . این انکار موجب تکفیر دل و شقاوت قلب و نهایتاً مرگ عاطفه می شود و آدمی در درون خویشتن مدفون می گردد زیرا جهان واقعیت را از روی جهل منکر است و جهان هم او را منکر شده و طرد میکند و در بدن خودش محبوس می سازد. واین محصول جنگ انسان با حقیقت است . انسان حق پرست در جان جهان جاری است و انسانی جهانی است . پس  انسان عارف محل ظهور حق جهان است . و امّا عالیترین حد حقیقت و حق بینی همانا درک و تصدیق حق ابطال است .زیرا باطل نیز از انسانها بر می خیزد که بصورت انکار و کفرشان نسبت به جهان واقعیت خودنمائی می کند . همانطور که انسان حق پرست هم انسانی مؤمن است . مؤمن بمعنای انسانی که در کل جهان هستی و در همه شرایط و و قایع احساس امنیت دارد و ایمن است زیرا حق واقعیت ها را می بیند و تصدیق می کند . پس انسان اهل باطل همان کافر است . و امّا شاقه ترین و کاملترین مرحله از حقیقت همانا درک حق انسانهای باطل است و تصدیق بطالت و کفر این انسانها که اکثریت را شامل می شود . بدین معنا که چرا و چگونه اکثر بشریت با واقعیت و حق وقایع در جدال است و با آن می جنگد و اینکه چنین عداوت و کفری نیز در خدمت حقیقت است . درک این وجه از واقعیت بشری همان حق توحید و توحید حقیقت است که از ورای خیر و شر و بهشت و دوزخ و کفر و ایمان می نگرد . و این مقام عارفان واصل است . این همان حقیقتی است که کل جهان و جهانیان بر آن استوار است . درک حق این واقعیت که چرا اکثریت قریب به اتفاق بشریت کافر و ضد حق است و آن انگشت شماری هم که ایمان می آورند و روی به حق می کنند تازه مشرک می شوند یعنی حق و باطل را بهم می آمیزند .

رسیدن به حق کل بشریت همان رسیدن به مقام امامت است . آن امامی که ناجی بشریت است زیرا حق کل بشر را دریافته و همه را دوست می دارد . و چنین انسانی جمال حق بشریت است یعنی جمال ذات یگانه انسان است و این ذات یگانه البته جز خداوند نیست . و فقط چنین کسی که کل بشریت را دوست می دارد می تواند ناجی بشریت باشد . و در واقع چیزی جز این محبت توان نجات بشریت را ندارد. در معنای نهائی حقیقت همان حق محبّت است بخصوص محبّت به دشمنان خود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |