تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

راز سنگدلی مه رویان

 

 

می دانیم که از برجسته ترین ویژه گی زیبا رویان همانا سنگدلی و قساوت قلب و بیوفائی و خیانت است .  و این همان کفر معشوقه در احادیث عاشقانه و عرفانی ماست که عین واقعیت است . و امّا این  چه رازی است ؟

آدمی هر چه که امتیازات صوری و دنیوی بیشتری داشته باشد کمتر امکان باطن گرائی و درون نگری و معنویّت دارد و اسیر پرستش امور ظاهری و دنیا می شود که همان کفر و قشری گری و بی هویّتی و حقّ نشناسی می باشد . به همین دلیل بسیار بندرت زنان و مردان زیبا روی و خوش تیپ به معنویّت و امور باطنی گرایش دارند زیرا مشغول پرستش ظواهر  خود می باشند . اینست که عموماً زیبائی صوری مترادف با جهل و فساد  اخلاقی می باشد . زیبائی و ایمان بسیار بندرت در یک نفر جمع می آید . اینست که طبق حدیث قدسی ، خداوند حضرت مریم را که اسوۀ زیبائی و ایمان توأمان است حجّت زنان زیبا نموده است . دین و ایمان و معنویّت و وفا حاصل باطن گرائی است و زن جمال فروش از این حقّ وجودش غافل است و لذا کافر است .

زنان زیبا روی اگر بیش از سائرین اصول حجاب و عفّت را رعایت نکنند  بیشتر در خطر تباهی و سیه بختی در دنیا  و آخرت هستند . به همین دلیل معمولاً زنان در دوران کهولت خود که از زیبائی صورت ساقط می شوند روی به دین می کنند که الّبته ارزشی حقیقی ندارد زیرا از سر اختیار نیست . زنی که جمال خود را در بازار می فروشد در واقع روح و دل انسانی خود را فروخته است زیرا  زن همان دل مرد است .

ثروت برای مرد و زیبائی  برای زن بزرگترین دشمن سعادت در دو دنیاست .

همانطور که ثروتمندان به مانند شتری که از  سوراخ سوزن عبور نمی کنند بر بهشت خدا وارد نمی شوند زنان زیبا نیز همینگونه اند .

صورت پرستی  در زنان و مال پرستی  در مردان  دو عامل اصلی شقاوت دل و مرگ  وجدان  درهمین دنیاست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عشق

یا

« عذاب الله »

 

در قرآن کریم در ماجرای خلقت آدم می خوانیم که خداوند بواسطه ابلیس کل بشریّت را بر دوزخش وارد می کند. و نیز بیش از هشتاد نوع عذاب را در قرآن شاهدیم که بر بندگانش مقرر کرده است . و امّا از میان همه این عذابها عذابی داریم بنام « عذاب الله » . آیا این چه نوع عذابی است ؟ عذابی که خود خداوند بدست خویش و با وجود خودش و با حضور خودش بنده ای را عذاب می کند . این همان عشق است .

هر که عاشق می شود به عذاب الله مبتلا شده است یعنی خداوند در دلش حضور یافته است و از چشم دلش بر خلایق می نگرد  و صاحبش را عاشق می کند . و از طریق این عشق صاحبش را ( عاشق را ) فدای دیگران و قربانی و فنای دیگران می کند .

خداوند عاشق هر که باشد در وجودش حاضر شده و با او چنین می کند و نیز به معشوق ها امر می کند که جملگی به وی خیانت کنند و نابودش سازند و از حیات و هستی اش سیر و بیزار کنند تا این عاشق به جستجوی خدا بپردازد و عاشق بر خدا شود و خدا را معشوق خود نماید و به غیر از خدا دل نبندد .

 خداوند آخرین معشوق چنین عاشقی است و در این آخرین عشق است که وصال ممکن می شود  و لاغیر.  و این مصداق آن حدیث است که : « هر که بر خدا عاشق شود خداوند او را به قتل می رساند و خودش  دیه او می شود » . عشق یعنی عشق به ضد خویشتن . و خداوند عاشق ازلی است که بعنوان مظهر وجود عاشق بر عدم شد و هستی اش را به عدم بخشید و آدم شد و آدم را جانشین خود ساخت . واینک آدم نیز عاشق بر ضد خویش یعنی عاشق بر عدم خویش است . و لذا عشق حقیقی همانا عشق به فناست . و خدا هم مظهر فناست .  پس عشق حقیقی و کامل همان عشق بخداست که از  پس عشق  های ناکام  به غیر خدا پدید می آید. پس  ذات طبیعی و بر حق عشق ،  فنای در معشوق و فدای معشوق شدن است و خیانت معشوق به عاشق تا آنگاه که عاشق به حقّ یعنی خداوند برسد . و امّا عشق ،عذاب  چه گناهی است ؟

پر واضح است که عذاب گناه وجود داشتن است : گناه بودن !

بودن و وجود داشتن یک احساس محض و مطلق است : احساس وجود !  و هر چه که در انسانی احساس وجود شدیدتر و عمیق تر باشد آن انسان عاشق تر است  تا از وجود خود بگذرد و لایق همان شود که در ازل و ذاتاً  بوده است  یعنی عدم !

و اینست که عشق مترادف با ایثار است : ایثار وجود !

و لذا یک عاشق همواره عاشق بر بی وجودترین انسانها می شود . عشق در یک کلام بمعنای عشق وجود به عدم است و لذا عشق همانا مقام خداوند است که از وجود به عدم هستی بخشیده است  و آدم محصول این عشق است که کافرترین موجودات است نسبت به عاشقش یعنی خداوند و هر عاشق دیگری  .

لذا معشوق ذاتاً کافر است همانطور که عدم ، کافر است و با هستی در انکار و جنگ است و این بخل و عداوت معشوق نسبت به عاشق است . معشوق تا عاشق خود را نابود و هیچ  نسازد راضی نمی شود  و آنگاه که هستی عاشق را می یابد و احساس  وجود می کند و اینک نوبت عاشقی اوست .  ماجرای عشق    شیخ صنعان به آن دخترک کافر یک نمونه اسطوره ای  بس قابل تأمل است . همه مردان بزرگ تاریخ محصول چنین عشقی بوده اند و نیز انگشت شمار زنان بزرگ تاریخ هم معشوق مردان بزرگ بوده اند . داستان عشق ، قمار هستی است . و لذا عاشقان همانا عاشقان  فنایند . یعنی عاشق خدا که ذات فناست و هستی اش را به انسان بخشیده است .

هر که این هستی اش  را بخدا باز پس دهد مظهر حقّ و جلال و جمال پروردگار می شود یعنی لایق  هستی و هستی دار حقیقی می شود .  یعنی خداوند را به هستی آشکار می کند و اینست مقصود عشق !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خدا خواهی

 

 

هرچه راجوئی  بهر عشق و جهاد                       خود    همانی   در     طریق   اتحّاد

هرچه می گوئی ، بهر تدبیر و کار                      خود همان سوئی  به عین و   اختیار

هرچه را نسبت  دهی بر این و آن                      وصف    حال   خود  بود  اندر عیان

گر  خدا  جوئی  خدائی   ای  پسر                      گر  کنی  یک  ساعتی  بر  خود نظر

خلق اندر   کار   تو  حیران  شده                      تو   بکار    خلق    سرگردان   شده     

آن خدای غیرِِ     اندر      لامکان                   در  درون  قلب  و  حالت کرده  خان                       

خانه دل   را  ز   غیرت  پاک  کن                      دست   رد   بر   سینۀ   افلاک   کن

بی نیازی   را   نیاز ِ   خود  بدان                      غیر  خود  را از  درون ِ  خود بران

تا  ببینی کی  خدائی  جز  تو  بود                       تا  ببینی  عرش  را  در  تار  و پود

پس خدا  جو   تا   خدا  آئی برون                      تا  که   این  افسانه  گردد   واژگون

در خدا خوئی مکن شوخی و سهو                      نیست این کاری ز روی لهو  و لعب

واژگون دینی به  نزد  مردم  است                      آنچه  اندر   سر  بود  زیر  دُم است

دُم  رها  کن  تا  ز  سر آدم  شوی                      تا   به   یک   دَم  خالق  عالم شوی

خالق   این    عالمی    ای    آدمی                    عالم   هستی   بود   از    تو    دمی

هستی عالم   ز   تو  بر   پا   شده                    مستی    عالم   ز   تو   پیدا   شده

ای دریغ و صد دریغ  از کوری ات                    ای   دریغا   زینهمه   مهجوری  ات

امر  کن  بر  عالم  هستی ،    ببین                    تا  چه سان  تسلیم  آید  همچو  زین

امتحانی   سهل    بودستی     خدا                    ممتنع  گردیده   از   رحم   و    وفا

 

لحظه ای با خود وفائی پیشه کن

تیشه ای بر شک این اندیشه کن

 

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مقام دوست داشتن

 

دوست داشتن ، عالیترین مقام وجودی انسان در جهان است که بتواند بی غل و غش  و بی هیچ  سبب و نفعی جهان و جهانیان را دوست بدارد . آنان که تمام وجودشان بخل  و نفرت نسبت به عالم و عالمیان  است و از این  بابت در جنگی بی امان و ناخواسته  و در حال استهلاک هستند ، بهتر این مقام بهشتی را درک می کنند که چه عزّت و لطفی عظیم است که آدمی خلقت  خداوند را دوست بدارد. بی تردید این دوست داشتن معلول  دوستی خداست . اگر کسی تو را دوست بدارد  فرزندان تو را هم دوست می دارد و هرچه که از تو تراوش کند . پس این مقام دوستی با خداست که مقام ولایت یا امامت هم نامیده می شود.

 عاشق بودن  امری کاملاً خصوصی  و منحصربه یک فرد است که اساساً غریزی است و آدمی در جریانش کاملاً کور و کر می باشد و غایتی هم  جز نفرت و انتقام ندارد . ولی دوست داشتن امری بکلی  دگر است که واقعه ای  وجودی و عارفانه و جهانی است  و اجر  خدمت خالصانه و بی مزد و منّت مؤمن به مردمان است و لذا مقام ولایت در غایت رسالت پدید می آید . و هر مؤمنی یک رسول است و می تواند در خدمت به خلق خدا به مقام دوست داشتن برسد .

و  امّا وظیفه دیگران در قبال این دوستان خدا و اولیای خلق  چیست ؟ علی (ع) می فرماید که : « درک و دریافت ولایت و محبت ما جز از عهده پیامبران بزرگ و ملائک مقرّب و مؤمنان مخلص بر نمی آید » . آنچه که اکثر مردمان را به عداوت خونین با اولیای خدا میرساند  همین عدم درک  و دریافت و هضم و جذب محبت خالصانه است . این   مردم جز  در اطاعت خالصانه و خدمت به اولیای  خدا در جهت  دین امکان درک و هضم محبت آنان را ندارند و در غیر اینصورت به جنون و جنایت می رسند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

علّامه اقبال لاهوری

پدر روشنفکری عرفان مدرن

 

علّامه اقبال را بایستی آخرین و کاملترین معلم و مراد دکتر شریعتی دانست همانطور که همو بود که برای نخستین بار علّامه را درکشور ما معرفی نمود و کتابی ارزنده و حجیم هم در بارۀ ابعاد فکری او تألیف نمود .

دکتر شریعتی را بایستی اساساً بانی روشنفکری عرفانی دوران ما در کشورمان بدانیم نه بانی روشنفکری دینی.  چرا که کسانی چون سید جمال و مهندس بازرگان  و سید محمود طالقانی به این عنوان شایسته تر و مقدّمند . همانطور که مثلاً بایستی کسانی چون میرزا کوچک خان جنگلی  و میرزا آقا خان کرمانی و  بعد از آنها امام خمینی   و محمد حنیف نژاد را بانیان  روشنفکری انقلابی اسلامی دانست . و هر یک از این  تقسیم بندیها براستی واقعیت دارند و برای درک هویت و پیام این بزرگان ضروری می باشد . و علامه اقبال را هم بایستی پدر روشنفکری عرفانی عصر  جدید در جهان اسلام دانست که الّبته انقلابی  هم بود. بنابراین  درک وتفکیک و تقسیم بندی این جریانات از جمله اموری است که تا به امروز صورت نگرفته است : روشنفکری دینی ، روشنفکری انقلابی ، روشنفکری عرفانی و حتّی روشنفکری فقهی .

اقبال نیز همچون دکتر شریعتی تحصیلات آکادمیک خود را د ر اروپا گذارند و در قلب مدرنیزم غرب موفق به کشف دگرگونه عرفان اسلامی شد و نظریۀ  بازگشت به خویشتن خویش را بنا نهاد که یک رجعتی عارفانه  است و نه سنتی . این نظریه در پاکستان بالاخره منجربه انقلاب  و استقلال پاکستان شد همانطور که ادامه تکاملی آن بواسطه شریعتی در ایران منجر به انقلاب اسلامی گردید .

عشق و امید علامه به ایران و عرفان مولوی حیر ت آور بود و گوئی توانست این عشق را در دکتر شریعتی متجلّی سازد .

علامه اقبال مرد زمان و عارف بر جهان مدرن و براستی یک مسلمان جهانی و بیدار و صاحب رسالت بود و رسالتش را بخوبی به  انجام رسانید . هر چند که تحصیلات او در فلسفه بود ولی او حکمتش را از اعماق عرفان اسلامی  یافت و سپس  به نقد و بررسی فلسفه  و تمدن غرب همت گماشت و مبدّل به یکی از خرمندترین نقاد  عصر مدرنیزم   شد و اساس اندیشه و تمدنی پسامدرن را بنا نهاد . نگاه عارفانه او بر فلسفه غرب منجر به مکاشفاتی شد که خود فلاسفه غرب را به حیرت انداخت . فی المثل او فردریک نیچه را که مشهور به فیلسوفی ملحد است یک حکیم الهی و از سلابه عارفان رند تاریخ همچون مولوی  می دانست . وی بانی  نوعی عرفان فلسفی و فلسفه عرفانی در عصر جدید است  .  بومی کردن اسلام و عرفی نمودن عرفان یکی از اهداف بزرگ علامه بود  و خود الفبای این نیاز بزرگ را پدید آورد و دکتر شریعتی آنرا تکامل بخشید . او معتقد بود که مسلمانان هر کشوری بایستی به زبان خودشان نماز بخوانند و عبادت کنند و قرآن را تبیین به ملیّت خود نمایند تا هم اسلام  جهانی شود و از اسارت عربیّت خارج گردد و هم هویت های ملی دارای روح دینی گردد  و از استعمار غرب نجات یابد .  علاّمه را نیز بایستی از نخستین بانیان رنسانس اسلامی دانست که امیدی عظیم به ایرانیان داشت و به نوعی پیامبر گونه انقلاب اسلامی ایران را پیشگوئی کرده بود. دکتر شریعتی  را بایستی بنوعی اقبال ایرانی دانست که اسلام و انقلاب  و مبارزه و عدالت را از منظر حکمت و عرفان  اسلامی  نگریست و با این نگرش فرهنگ نوینی را پدید آورد  و رنسانس اسلامی را در کشورمان آغاز کرد که متأسفانه در محاق کج فهمی ها و حقارت  و حسادتها گرفتار آمده است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

امام خمینی

بانی روشنفکری فقهی

 

روشنفکری فقهی بیان دیگری از اجتهاد و مدرنیزه کردن فقه است که امروزه جهان اسلام از شام شب هم بدان نیازمندتر است . بنظر ما امام خمینی را در عصر جدید بایستی پدر روشنفکری فقهی دانست و این هویت مسلط ترین وجه اندیشه اوست که منجر به پیروزی  و رهبری انقلاب شد . نظریه حکومت اسلامی ،ولایت فقیه ، آمریکا بعنوان شیطان بزرگ ، انقلاب سیاسی و  همچنین ایدۀ  جمهوری اسلامی از جمله  اجتهادهای ویژه ایشان است که به زبان دیگر از فرآورده های روشنفکری ایشان در عرصه فقاهت می باشد . در اینجا سخن بر درستی یا نادرستی این نظریه ها نیست بلکه هویت روشنفکرانه ایشان در جهان روحانیت سنتی است که این طبقه از جامعه مسلمانان را از یک رکود و انقیاد هزار ساله نجات داد و شهامت تفقه و اجتهاد را احیاء نمود و براستی فقاهت را از  یک نقاهت کبیر رهانید . هر چند که بعد از ایشان در میان مراجع شهامتی همتای ایشان رخ ننموده است ولی آن بت عظیم سنت پرستی که منجر به انزوای اسلام شده بود شکست و روح تازه ای در روحانیت اسلامی دمید   و جهان مدرنیزم را به نهانخانه حوزه های دینی وارد نمود و روحانیت را به جهان مدرن معرفی نمود. این جنبه از هویت ایشان متأسفانه بسیار کمتر از سائر جوانب مورد پذیرش و استمرار قرار گرفته است و لذا مراجع ما یا همچنان پای بست فقه کهن هستند و یا بطرز تفریطی بر مبنای حقوق بشر و مصالح د مدمی جامعه فتوا می دهند و مدرن کردن حوزه را رایانه ای نمودن آن می پندارند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

امام یا مرجع تقلید

 

می دانیم که امام یا مرجع تقلید بایستی زنده و در دسترس با شد و گرنه از معنا ساقط  است .

 معضله تقلید از مجتهدین و اهمیّت مرجع تقلید در فرهنگ تشیّع بی تردید ادامۀ تاریخی همان ارادت به امام حیّ و اهمیّت داشتن یک امام زنده به عنوان اسوۀ هدایت در دوران غیبت امام زمان است . ولی چرا این مهمترین اصل دین اسلام و محور تشیّع بتدریج بسوی انقراض می رود اکثراً هم که بر این امر باقی مانده اند دارای هیچ  جلوۀ نورانی و حجّتی  عقلانی  و معنوی از دین نیستند و درجامعه هیچ اثر خلاّقی  ندارند و حتّی نوعی تحّجر و قشری گری و گاه خر مقدّسی را تداعی می کنند و اثری منفی بر نسل جوان  و مدرن   بر جای می نهند و به همین جهت این اصل حیاتی  تشیع روی به مرگ است زیرا تقلیدی خودسرانه  و گزینشی آنهم فقط در امور عبادی است و نه اصل را ه  و روش زندگانی .

  بی تردید هر مؤمن مخلص  و صدیق و عالم یا عارفی در در جه ای  از امامت قرار دارد و یکی از اوصیای امام و رسول  در  جامعه است  همانطور  که قرآن کریم می فرماید که مؤمنین برخی اولیای برخی دیگرند و این اتحاد قلوب مؤمنان همان قلمرو پیدایش  حزب الله و نور هدایت و شفاعت برای مردم است زیرا « مؤمنی چون به دیدار مؤمن رود خدا را دیدار کرده است » .  پس  این یک رابطه قلبی وعاطفی و حتّی عاشقانه است  و ارادتی  روحانی را تداعی می کند  واز جنس رابطه مراد و مرید می باشد ونه تقلید صوری از آداب و اطوار و احکام  آنهم از راه دور  و از روی کتاب و فتوا و آنهم فقط در امور عبادی .

تقلید خوسرانه و از روی کتاب ربطی   به امامت شیعه ندارد و بلکه اساساً از جنس تقلید اهل  سنت از روی کتاب و حدیث  و سیرۀ  نبوی می باشد . اگر اطاعت بر مبنای ارادت و ایمان  و عطوفت قلبی به مرجع زنده ای نباشد اطاعتی مؤمنانه و شیعی نیست  بخصوص اگر فقط  مربوط به امور عبادی باشد .

فرق شیعه و سنّی  فقط در این امر است . امامت شیعی  بایستی منشأ معرفت نفس مرید باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اینهمه خواری مسلمین از چیست ؟

 

خداوند در کتابش می فرماید « آیا پنداشتید آنکه می داند و آنکه نمی داند همسان است؟ » در اینجا  سخن بر سر مسئولیت خطیر معرفت است که بر گردن اهلش می باشد .

درست به همین دلیل خداوند پیامبر عزیزش را که سرور همه انبیاء و اولیای اوست چنان تهدید و تنذیر به عذاب می کند که بدترین کافران را هم نکرده است و می فرماید : اگر خطا کنی تو را چنان عذاب می کنم که هیچ بشری  را چنین عذاب  نکرده باشم ! عذاب خداوند بر مؤمنانش بس عظیم تر است  در عین حال که نسبت به آنها بغایت مهربان و لطیف است .  و به همین دلیل در قرآن می خوانیم که ملائک مقرب مستمراً از خداوند می خواهند که : پروردگارا مؤمنانت را عفو کن !

در سورۀ فتح می خوانیم که مؤمنان بواسطه سوء ظن  بخدا عذاب می شوند .

 مؤمنان کسانی هستند که ازجانب خداوند حجّت ها و آیات بزرگی یافته و هیچ  جای بازی و مکر و شرک باقی نیست زیرا دارای علمی قلبی و باوری عظیم هستند .

مسلمانان عموماً دارای جامعترین مکتب زندگی سعادت آمیز هستند و در عصر حاکمیت علم دارای برترین   معارف و عقول از جانب قرآن و رسول و ائمه اطهار و  عرفای بزرگ می با شند . هر عالم و عارف و امامی به مثابۀ یک حجت تردید ناپذیر برای جامعه مسلمین است : و در آن روز درباره این بزرگان ( نعیم ) سئوال می شود که با آنان  چه کردید ؟! در همین تاریخ معاصر جهان اسلام شاهد بروز دهها تن از این حجت های زنده خدا بوده ایم که د رهیچ  تمدن و مذهب دیگری  مشابه ندارد  . اینها جامعه مسلمین را مسئول می کند .

مسلمانان امروزه  جهان هر چه می کشند از بابت بی مسئولیتی در قبال نعماتی است که دارا می باشند  و کفران کرده اند از جمله حضور  نظامی کافران در ممالک اسلامی .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اوّل تو دوّم من

اوّل غیر  دوّم خویش

 

بارها نشان داده ایم که خویش و خودیت هر کسی غیر و دشمن اوست و غیر هر کسی و خاصّه  عدویش  همان خویش اوست .   چرا  که آدمی ذاتاً ضد خویشتن است و این دیالکتیک  ذات آدمیت است . و اینست که حقّ هر کسی در دیگران نهفته است . این معنا و راز دیگری از عشق است  . این همان سرّ و رحمت و خدمت و عشق ورزی انبیای الهی به مردم است . و راز   دشمن دوستی آنان .  این بر حقیّ ازلی نهفته است چرا که خلقت انسان بر این حق رخ نموده است زیرا خداوند بدترین کافرانش یعنی آدم را خلیفه خود نموده است . پس این  راز ذات خلقت و موجودیت انسان در جهان است . لذا حق ایثار یک حق واجب وجودی است و فقط رندان کامل  بر این حق عارف شده  و پیرویش نموده اند. در واقع معنای اصیل  جهل و کفر و حماقت بشر را بایستی در ذات خودپرستی اش فهم نمائیم .

در قلمرو عبادت و دعا و راز و نیازهای بشر نیز این حقّ بایستی رعایت شود وگرنه به ابطال و کفر می انجامد . یعنی آدمی بایستی اوّل برای دیگران دعا کند  وخوبی و سعادت دیگران و مخصوصاً دشمنان خود رااز خدا بخواهد   و سپس نیازهای خود را مطرح نماید و برای خود دعا کند . اینست دعای خالصانه و عارفانه . اینکه گفته شده است که فقط دعای با اخلاص و معرفت اجابت می شود بدین معناست . کسی لایق نیکی است که این نیکی را لااقل برای دیگران هم توأمان بخواهد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

آنکه ایمان ندارد...

 

ü     آرامش ندارد .

ü     ادب  ندارد .

ü     عزّت نفس ندارد .

ü     اتکاء به نفس ندارد .

ü     وفا ندارد .

ü     جدیّت ندارد .

ü     محبّت ندارد .

ü     دوست ندارد .

ü     اعتماد ندارد .

ü     عقل ندارد .

ü     نظافت ندارد .

ü     باوری ندارد .

ü     هوش ندارد .

ü     سیری ندارد .

ü     اختیار ندارد .

ü     حیاء ندارد .

ü     حیاء ندارد .

ü     صداقت ندارد .

زیرا همه صفات نیک آدمی حاصل بی نیازی اوست و ایمان عرصه بی نیازی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تجربۀ عرفان درمانی من

 

عرفان  درمانی هم به لحاظ اسم و هم رسم و آداب و اصول و روش یک تجربه و مکاشفه کاملاً خصوصی و منحصر بفرد من بوده است و اینست که بسیاری از من دربارۀ منبع و مراجع علمی این مکتب سئوال می کنند و این بزرگترین مسئله اکثر آدمها در رابطه با  کار درمانی من است بخصوص که این درمان را بی هیچ مزد و منّتی انجام میدهم که بتدریج بسوی سوء ظن ها می رود و اینکه اصولاً چرا کسی بایستی به رایگان مردم را شفا دهد ؟ آنچه که مرا به کشف این مکتب نائل ساخت عشق من به خدمت مردم و علاج دردها و بدبختی های آنها بود . این عشق مرا تا سرحد همدردی و جانشینی مردم رسانید تا بتوانم به جای مردم درد بکشم . این درد کشیدن زمینۀ روحانی عرفان درمانی برای من است و کسی که نتواند به چنین مقامی از همدردی برسد نمی تواند این علم را بکارگیرد و این مکتب به او جوابی نمی دهد . لذا بسیاری با تقلید از آداب و سخنان من تلاش نمودند تا این مکتب را تبدیل به دکان نمایند ولی موفق نشدند و نهایتاً آنرا منکر شدند و تهمت ها نثار بنده نمودند .

در نخستین مراحل این تجربه تلاش نمودم تا بطور رسمی و تحت الشعاع حمایتهای دولتی این علم را در سطح کشوری بکار گیرم ولی بسرعت این اقدام مواجه با دهها سوء ظن و توقعات نامعقول از طرف مسئولین شد و مرا به انزوا کشانید تا به تنهائی شهر به شهر و دربه در به یاری مردم بشتابم و دردهای بی درمان جسمی و روانی و خانوادگی و هویتی و اخلاقی مردم را علاج کنم .

در این راه تک و تنها بودم که بتدریج   خداوند به یاریم آمد وروح اولیاء و عرفا و صدیقین مرا حمایت نمودند و اصول و ارکان این علم را برایم در عمل بیان داشتند که همان حکمت الهی و عرفان فراموش شده مذاهب بود که با علم زمانه همراه شد تا بتوانم به ذات دردها و بدبختی های مردم آگاه شوم و به زبان خودشان برایشان بیان کنم و از خودشان برای درمانشان یاری جویم . بدین طریق  هر بیماری  تبدیل به یک دوست شد و دوستی  من با خانواده ها ا زهر مکتب و مذهبی آغاز گردید  که یکی از بزرگترین الطاف الهی بمن بود که مرا محرم اسرار هفتاد و دو مذهب  نمود و مرا به اسرار بدبختی های مردم بینا و آگاه ساخت .

از همان آغاز راه یکی از اهداف من که هدفی برتر از خود درمانگری بود تربیت و تعلیم عده ای برای فراگیری این علم و حکمت عملی بود تا این نعمت خارق العاده الهی  اشاعه شود و در میان مردم باقی بماند . و بتواند جایگزین علم ورشکسته پزشکی شود.  برای فراگیری  این علم  جدید چند خصیصه باطنی لازم بود : عشق  به مردم و ایمان به خدا و شهامت در افتادن با بت مدرن پزشکی . لذا این کاری واقعاً ابراهیمی است که جز عاشقان حقیقت و خدمت را بکار نمی آید .

تلاش نمودم تا از میان دردمندان شفا یافته نخستین دانشجویانم را برگزینم و ترجیح  میدادم که ا ین نخستین شاگردان مکتب عرفان درمانی از میان فارغ التحصیلان پزشکی باشند تا حجّتی دو چندان بر این حق عرضه کنند .

پر واضح است که خود عرفان درمانگر بایستی  انسانی  مؤمن  و سالک و ایثارگر  باشد و خود نیز مستمراً  در جهت  اخلاص دین و معرفت جهاد کند و یک سالک راه خدا باشد که زندگیش را وقف علم و دین  و مردم نماید و همچون یک پهلوان عمل کند .

این علم  و توفیق و کرامت الهی به مثابه اجری عظیم به مؤمنان عاشق خدمت به مردم و اعتلای معنویت می باشد . این علم به مثابۀ اتحادی عملی بین عشق و معرفت وایمان است که سلامت و احیای تن ودل و روان و وجدان را توأمان مدنظر دارد .

 یک عرفان درمانگر خود بایستی عملاً و باطناً اسوۀ معرفت واخلاص و محبت و ایثار باشد تا بتواند تن و دل وجان و روان و  وجدان و اخلاق مردم را توأمان شفا بخشد .

در این راه بسیاری چند گامی را با من برداشتند و بریدند و رفتند که خانم دکتر میرشاهی آخرین آنها بود که خودش هم یک بیمار شفا یافته بود  و هم یک طبیب ورشکسته در نظام ورشکسته پزشکی مدرن .

 عرفان درمانی یک حرفه یا شغل یا تخصص نیست بلکه یک زندگی  دگر و برتر معنوی در آخرالزمان پر از فتنه و فساد  و مادیگری است . یک عرفان درمانگر بایستی یک حجّت و اسوۀ انسانیت و معنویت و معرفت و عشق  و ایمان  و پاکدامنی باشد وگرنه در این راه باز می ماند .

بسیاری آمدند و نکاتی  جسته و گسیخته وتقلیدوار آموختند و بکار دکان داری پرداختند و پنداشتند که این نیز دکانی از دکانهای انرژی درمانی و رمالّی و گیاه درمانی و امثالهم است . و لذا بسرعت با خود به بن بست رسیده و لذا مجبور شدند کل راه و روش ما را متهم و طرد کنند که الّبته حقّ است .

ما همچنان در انتظار کسانی هستیم که با عشق و ایمان   برای کسب  این علم توحیدی بسوی ما آیند تا در این راه یار  و یا ور و همکار شویم و این علم نو را به آنان انتقال دهیم و با خود به گور نبریم .

برای اشاعه فرهنگ عرفان درمانی دست یاری بسوی همه اطباء و علما و نویسندگان و مترجمین دراز می کنیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انسان متعهد و انسان آزاد

 

انسان تنها موجودی است که باید متکی به خود شود و تاچنین نشده هنوز انسان نیست. انسان دو نوع است . انسانی   که بخودش متعهد است و لذا از قید و جبرهای محیط و مردم و حکومت و زمانه آزاد است . و انسانی که بخودش تعهدی ندارد ولی بتدریج به شرایط اوضاع و جبرهای زمانه متعهد می گردد و در واقع به زنجیر کشیده می شود .

انسانی که خودش را مقید و زنجیر می کند به دام دیگران نمی افتد ولی انسانی که خود را آزاد می گذارد به اسارت دیگران می افتد و لذا آزادیخواه می گردد :   بولهوسی همان بی ارادگی است و ارادۀ به بی اراده بودن  و تعهدی به خود نداشتن : آزادیخواهی !

 انسانی که با خودش هیچ عهدی  جز بولهوسی ندارد با دیگران هم هیچ  عهدی نمی بنددولی بطرزی اسرار آمیز به زنجیر  جامعه می افتد و به جبر از شرایط پیروی می کند  و لذا  از همه متنفر می گردد . انسانی که با خودش عهدی پایدار و جاودانه ندارد هیچ اتکاء به نفس و ارادۀ مستقل و هویت خودی هم ندارد و لذا اراده اش به تسخیر دیگران در  می آید و برده دیگران می شود و لذا شعار آزادی می دهد . چنین انسانی در تحصیل  علم و هنر و حتّی  معارف دینی و مذهب هم سودائی جز توسعه و تقدیس بی عهدی خود ندارد  و تلاش در جهت به دام دیگران نیفتادن . ولی همه این امکانات بظاهر آزاد یبخش بطرزی عجیب او را گرفتار می کند و هر ابزاری که قرار است او را آزادتر و بی تعهدتر کند زنجیری بر وجودش می شود و او را  از بیرون به بند می کشد و همه تخصص های او زنجیرهای اسارت او می شوند . انسان آزادیخواه هنوز انسان نیست انسان باید در هر شرایطی احساس آزادی کند . انسان متعهد به خویش در امری جاودانه به خود کفائی واستقلال وجودی میرسد و لذا می تواند در جامعه و زمانه هم دارای هویتی منحصر بفرد و آزاده باشد . ولی انسان غیر متعهد به خویش همواره نیازمندودریوزه دیگران است  و از اسارت دیگران رهائی ندارد هم به لحاظ مادی وهم عاطفی .

عهد با خویشتن قلمرو پیدایش اراده است و اتکاء به خود .

استا علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راه عارفان و عوام

 

 

عارفان مصادیق و اسوه های مکتبی هستند که انبیای الهی در طی هزاران سال بنا نهادند و اصول  وراه و روش آنرا تبیین نمودند و با معجزات  خود تصدیقش کردند . پس عارفان حجّت های عینی و انسانی حقانیّت راه انبیاء  هستند و در واقع امامان این راه محسوب می شوند . عارفان با موجودیت و زندگی خویش به همگان نشان میدهند که راه انبیای الهی برحق  و عملی و بلکه  بهترین روش زندگیست . ولی عامه مردمان همواره به هزار تزویر و تهمت  این حق آشکار را انکار می کنند ولی درمانده ترین مردمان که هیچ امکانی برای ادامه راه و روش کافرانه خود هم ندارند و با کفر خود به بن بست رسیده اند به جبر و از ناچاری  در اطراف عارفان  جمع می آیند. اینان  مستضعفترین مردمان به لحاظ  شخصیتی هستند که از نزد خود هیچ اراده ای ندارند و تماماً بازیچه نظام طاغوت جامعه هستند . عارفان با قدرت شفاعت و کرامت و محبت خود این درماندگان راتحت حمایت خود گرفته و از بدبختی می رهانند و به عزّت و اراده ای برتر از  جامعه می رسانند و آنگاه آنان را به اختیار  خودشان به دین خدا و اطاعت از عقل  و معرفت می خوانند . ولی اکثر این مستضعفین نجات یافته انکار و تکّبر می کنند و کوس انالحق می زنند  و با عارفان به عداوت می پردازند و یافته های خود را به نزد ظالمان می برند تا آنان را در قدرت کافرانه خود شریک سازند . ولی این یافته های عرفانی در تضاد با جهل و ضلالت قرار گرفته و موجب رسوائی و فلاکت آنان می شود.

این مستضعفین  که مورد شفاعت عارفان قرار گرفته اند علیرغم میل خودحامل پیام عارفان بسوی مردم هستند و مردم  به تقلید کافرانه و کورکورانه از سنت عارفان می پردازند  و بانی  جریانات  شبه عرفانی  و دجّالی می شود و دریائی  از خرافات پدید می آورند . ولی این تقلید  منکرانه از سنت عارفان و خرافات حاصل از آن موجب ایجاد  تضاد  و فروپاشی در نظام کفر می شود   و این نظام را به ابطال و رسوائی و هلاکت می کشاند . امروزه در سراسر  جها ن و از جمله در کشور خودمان شاهد صدها دکان دجّالی عرفانی هستیم که تحت عناوین قدیم و مدرن مشغول غارت جیب و جان و وجدان مردمان هستند . این غارت شدگی بر حقی عظیم است که کفر و انکار عامه را در هم می شکند و آنان را برای توبه ای بزرگ آماده  می سازد   تا آن  عارف عصر آخرالزمان در  جهان آشکار شود و جامعه ای بر مبنای دین و عشق و عرفان پدید آورد و حق الهی  انسان را به ثبوت برساند .

آنچه را که انبیاء و اولیاء و عرفا   در طی  چند ساعت درک وتصدیق می کنند مردمان عامی نیازمند یک عمر هستند. آنچه را که مردان حق در طول عمرشان محقق می سازند کل بشریت در طول تاریخ اثبات می کنند.

عارفان پیشقراولان حقیقت و انسانیت هستند و شاهدان و شهیدان این راه در تاریخ می باشند  که راه تکامل را برای  بشریت هموار می سازند و در این راه از جان و حقوق دنیوی خود نیز می گذرند  تا بشر کافر و جاهل را به ایمان و عقل آورند . اگر عارفان نباشند عامه مردمان حتّی امکان ادامه همین حیات حیوانی وکافرانه را هم ندارند . عارفان راز بقای بشر بر روی زمین هستند. برخی سعی می کنند که شفاعت و کرامتهای وجودی عارفان را تبدیل به فوت و فن نموده و دکانهای دین پدید آورند و دیگران را گمراه سازند و از این بابت کوس انالحق بزنند ولی در این راه به انواع عذابها و رسوائی میرسند و جبراً متواضع شده و تسلیم حق شده و حق عارفان را بالاخره تصدیق می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هویّت و ملیّت

 

در عصر بحران هویّت و پوچی بسیاری از دولتها به فکر احیای نوعی  ناسیونالیزم جدید هستند و این نهضت  را در کشور خودمان نیز شاهدیم . این ملی گرائی جدید اساساً  بر مسائل  فرهنگی و آداب و سنن روزمره تأکید دارد مثل هنرهای ملی ، پوشاک و غذا وآداب و رسوم کهن و تأکید بر آثار باستانی و مواضع  و افتخارارت  تاریخی و زبانی . این باز آفرینی هویت جبراً به نوعی فرمالیزم بیمارگونه منجر شده است که اکثراً در مراسم وجشنواره ها و نمایش ها خودنمائی می کند و در عمل روزمره مردم اثری ندارد و بیشتر جنبۀ تبلیغاتی درچشم بیگانگان را تداعی می کند . این امر حتّی  در اروپائیان هم خودنمائی می کند .

این تلاش  در کشور خودمان بصورت نوعی افراط و تفریط خودنمائی می کند . چرا که بمدت سه دهه هر نوع ملی گرائی طبیعی نهی می شد تا هویت اسلامی تقویت گردد و اینک بناگاه یک ملی گرائی مصنوعی پدید آمده است که اساساً نوعی مرده پرستی و ستایش عتیقه و آثار باستانی است . مثلاً تا مدتها کوروش را لواط گر می دانستند و بناگاه او را پیامبر می خوانند .

حقیقت اینست که ملیت هرگز تنازعی با مذهب نداشته و بلکه مذاهب جملگی از بطن زبان و فرهنگ بومی سر بر آورده اند و لذا هر مذهبی دارای هویت قومی خاص می باشد . پیامبر اسلام ، حبّ وطن را از ایمان   می داند پس  وطن پرستی وجهی از هویت دینی و اسلامی است . آنچه که ما را مثل سائر ملل دچار بحران هویت نموده کمبود هویت ملی نیست زیرا  هویت ملی سرشته در طبیعت بشر است و نیازی به احیاء ندارد و از غریزه و خون است  بلکه آنچه که نیاز به احیاء دارد هویت دینی است که ما در آن دچار  بحران شده ایم که با ملی گرائی  قابل جبران نخواهد بود .

ملی گرائی فرمالیستی تحت الشعاع  جهانی شدن ها نابود می گردد آنچه که باید احیاء گردد ایمان است .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفۀ ایمیونولوژی

 

ایمیونولوژی به معنی امینی شناسی است که درتمدن مدرن تبدیل به مهمترین معضله در کلیه امور بهداشتی و درمانی و اقتصادی و سیاسی  و حتّی تکنولوژیکی شده است . در همه مراکز پژوهشی جهان مسئله « ضریب ایمنی » در رأس پژوهشها و حساسیِّت ها قرار دارد .

به زبانی بایستی عصر جدید  را عصر ناامنی فزاینده نامید . اکثر امراض لاعلاج  مدرن  حاصل کاهش ضریب ایمنی در تن و روان انسانهاست که بیماری ایدز در رأس این امراض قرار گرفته است که خود مولّد ویروسی است که سیستم ایمنی بدن انسان را کاملاً نابود ساخته و بدن انسان را برای هر مرضی آماده می کند . در یک کلام ایمیونولوژی همان ایمان شناسی است زیرا ایمان چیزی جز احساس ایمنی  و آرام  و قرار نیست .

 عصر  جدید عصر شکو فائی و افتخار انواع کفرهاست . این کفر فزاینده جهانی است که ضریب  ایمنی را در افراد و جوامع و تمدنها نابود ساخته است . کاهش ضریب  ایمنی  همان کاهش ایمان است .

امروزه بخش عمده و پیشتاز علوم و فنون و حقوق و قوانین در قلمرو افزایش یا جبران ضریب ایمنی مشغول فعّالیت هستند . در قلمرو دانش پزشکی  این تلاش مذبوحانه منجر به تولید انواع واکسن ها و مسکن ها و مخدرات و سموم مهلکی شده است که بجای بالا بردن ضریب  ایمنی قدرت حیات را کاهش میدهد و در واقع برای نابودی ویروس ها به نابودی جان انسان می پردازند . در قلمرو قوانین قضائی  هم وضع به همین منوال است و هر چه که قوانین  دقیقتر و قاطع تر می شوند مفاسد  و جرم و جنایات پیچیده تر می شوند درست مثل ویروس ها . در جهان استعاره امپریالیزم و سلطه جهانی ابرقدرتها نیز واقعه ای مشابه در حال روی دادن است . و لذا شاهد  پیدایش   گروههای مافیائی  و تروریستی از بطن  سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی  می باشیم و نیز شاهد پیدایش انقلابات ضد انقلاب که در این سازمانها طراحی می شوند .

اینها  انواع و اقسام واکسن ها هستند که در واقع جان  و سلامت و شرف  و حقیقت را با انواع واکسن ها و سموم  بمباران می کنند تا بتوانند ضریب ایمنی را بالا برند . ولی هر کدام از این واکسن ها مولّد ویروسهائی مهلکتر می شوند مثل ایدز ،القائده ، عراق ، ویروسهای کامپیوتری ، مخدرات شیمیائی و امثالهم .

 ولی یک راه حل هم ما ارائه میدهیم تا ضریب ایمنی را در همه امور بالا برد و آن توبه از این راه و روش است ، توبه از اینهمه دروغ و تبهکاری و خود فریبی و دنیا پرستی و بولهوسی .

امروزه بشر مدرن جز  یک انقلاب معرفتی و اخلاقی  هیچ راه نجات دیگری ندارد . ویروسی  جز کفرو کبر و غرور نیست  که سیستم ایمنی حیات فردی و جمعی  و مدنی بشر را به نابودی می برد. این سیستم  جز با ایمان نجات نمی یابد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

  ساربان داغداران

 

از  ازل   در   طلب  وصلت   جانان  بودم         زین  طمع تا به ابد بی سر و سامان بودم

هر   کجا   نقش   نمودم   رخ  نادیدۀ  یار        مرتد   و   مضحکه   عاقل   و نادان بودم

داغها  بس  که زدند بر دل این بی سر وپا        لوح   داغ   دل  این   امت   انسان   بودم

چون  کشیدم  یاغیان جور  یاران را به بند        ساربان      کاروان    داغداران       بودم

دیدم  اندر راه  یار صدها هزاران تار ومار        زانهمه  من  به  رهش  در خط پایان بودم

آنهمه محنت  راهش  چو  به پایان برسید         بر  در  خانه  یار  مست و غزلخوان بودم

گفتم  از صدها هزار من ماندم اندر راه یار        باز کن در که درین قافله سگ  جان  بودم

چونکه بگشود  در  خانه اش آن گلرخسار        در  حضور  رخ  او  مظهر  حیوان  بودم

گفت«ای  مسخرۀ  فاحشه  طینت  گم  شو         بهر  رسوائی  تو  همسر  شیطان  بودم »

درگه اش خاک شدم خاک به خمخانه نمود        چهل سال در خم خمخانه ای جوشان بودم

عاقبت  خم  بگشود  خون منش باده نمود         هر  طپش در  دل او یکسره رقصان بودم

دُرد  هستی  مرا  مُهری  به  سجاده نمود         هر   سحرگه   مظهر  بوسه  جانان  بودم

آه مشهود ! مپندار که در خانه کسی است         منِ  دیوانه  خودم  حضرت  ایشان   بودم

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن سالاری یا مرد سالاری

 

بسیاری می پندارند که پذیرش ولایت مرد از جانب زن همان مرد سالاری است ولذا برای برقراری عدل بازیچه شعار برابری می شوند که در این برابری عملاً زن سالاری پدید می آید .  مردی که با حربه قدرت جسمانی و اقتصادی خود میخواهد زنش را مطیع خود کند بدون شک مطیع امیال کافرانه خود می کند و از زن یک کنیز خانگی و ظرف شهوت و نمایش اقتدار خود در جامعه استفاده می کند و نیز تأئید کننده   بولهوسی ها و هرزه گیها و حرامخواریهایش می خواهد . و این مرد سالاری است که درخفا  به زن سالاری می انجامد و گرنه این واقعه استمرار نمی یابد  یعنی زن هم در پنهان از شوهر حق سکوت و رشوه می طلبد تا به اعمال نادرست بپردازد . در حقیقت زن سالاری و مرد سالاری دو روی سکه رابطه کافرانه و زناشوئی است که در آن واحد یکی از این دو پنهان و دیگری آشکار است . بنابراین خانواده یا جامعه زن سالار یا مرد سالار به تنهائی نداریم . این دو امری واحد است  و دو روی سکه زناشوئی ناحق و ستمگرانه می باشد .

ولی رابطه ای عادلانه آن است که بر اساس محبت مرد به زن و اطاعت زن از مرد بنا شده باشد آنهم بر مبنای حقوق دینی و اخلاقی و نه زد و بند فاسقانه . از آنجا که دل مرد در گرو زن است لذا ذهن زن بایستی در گرو مرد باشد تا این عدل واقع شود . مرد کل معیشت را در خدمت آسایش زن می خواهد لذا زن بایستی در امور روزمره و دنیوی تحت امر مرد باشد زیرا دنیایش را مرد تأمین می کند.

 و این یک زندگی صادقانه را ممکن می سازد و گرنه اکراه و ریا و زور و ستم واقع می شود  و زناشوئی را جهنّم می سازد.  این تعادل و انصاف در دنیای زناشوئی است که اگر واقع شود امکان رابطه بالاتنه ای ومعنوی پدید می آید که همان رشد زناشوئی است و زمینۀ حق سالاری می باشد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ماهیت عرفان عملی

 

عرفان یا حکمت عملی آن معارفی است  که از عمل   عاشقانه برخاسته و لذا قلب انسانها را که کانون اراده به عمل است مخاطب می سازد و مولّد اعمالی عارفانه است .

عرفان وحکمت درطی  اعصار  و قرون یا به زبان ثقیل  و تمثیلی سخن گفته است و یا به الفاظ استعاره ای و شاعرانه . منطق   و بیان فلسفی و شاعرانه دو نقص اساسی دارد یکی اینکه حریم روابطش با مردمان بسیار تنگ و اختصاصی می شود و دوّم اینکه همین قلمرو کوچک دچار توجیه و فریب  و تحریف بسیار عظیمی است  زیرا همواره نیازمند تفسیر است تا حقایق را از عالم مثال واستعار به واقعیت بکشاند . در این نزول گاه حقیقتی کاملاً وارونه می شود.  و این وارونگی چون در میان عده ای قلیل رخ میدهد امکان آزمون و تجربه اش بسیار اندک است . به همین دلیل این نوع عرفان  و حکمت تا به امروز عمدتاً نظری و  کلامی  و کتابی و تعارفی و اشرافی باقی مانده است و مبدّل به مجموعه ای از اسرار فراموشخانه ای شده است و این گوهرۀ  ذاتی دین از دسترس عامه مردم بدور مانده و در این دوری دچار  تعفن گردیده است .

در عصر آزادی بیان و ارتباطات جهانی و دموکراتیزه شدن امور متأسفانه عرفان و حکمت هنوزدر صندوقخانه اشرافیت  دست نخورده باقی است . یکی از اصلی ترین اهداف ما در این موسسه همانا مردمی کردن عرفان و حکمت  و عرفانی کردن عرف و زندگی روزمره است و آوردن هزاران معضله بشری به قلمرو معرفت عرفانی و حکمت جاوید . این همان احیای سنت امامان ماست  که قرنها مهجور مانده بود .

قصد ما اینست که عرفان ابن عربی و مولانا را به خانه های مردم و به حریم خصوصی افراد وارد کنیم و این تاریکخانه را به نور معرفت روشن سازیم .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دزدان دل و دین

« عرفان مرفین »

 

بسیاری از فرقه های درویشی در کشورمان مبدّل به کانونها و شبکه های شبه فراماسونی شده و اشد فسق و تبهکاری و کفر را در لباس و عناوین عشق و عرفان به جوانان ساده دل ما عرضه می  کنند و در این دوران بحران هویّت   دل و دین مردم را بغارت  می برند و نوامیس عرفانی ما را بازیچه پلیدیهای افیونی خود ساخته و موزی ترین کارگاههای تهاجم فرهنگی در داخل هستند . این سلسله ها به جای معرفت ، اشعار و امثال  و قصه بخورد جوانان میدهند وبجای عبادت هم افیون و  بنگ . و هنرشان تقدیس فسق و فجور و توجیه هرزگیهاست و اصالت لاابالیگری و بی مسئولیتی .  در طی سالیان بعد از انقلاب  یکی از مخوفترین کانونهای تبلیغ بر علیه آرمانهای انقلاب بوده اند  و بقول  رهبر انقلاب  آبروی ولایت را برده اند و از الفاط مقدس مذهب امامیه اشد سوء استفاده را نموده اند و جز اشاعه مفت خواری و گنج گیری و ربا و زنا و اعتیاد و خرافات هیچ کاری  نکرده اند و کمترین تعلق دینی و اخلاقی در میان سران این فرقه ها دیده نمی شود .

خوشبختانه نظام جمهوری اسلامی در چند مرحله با این شبکه های مافیائی برخوردی  جدّی نموده است ولی رگ و ریشه های فتنه این دجّالیت عرفانی هنوز فعّال است و مستمراً خزنده تر می شود  و جز صدای آمریکا مدافعی ندارد . هر حقیقتی دجّالی دارد و این فرقه ها دجّال عرفان علوی هستند .

مفاسد شاعرانه و پا منقلی از ویژگیهای این فرقه ها می با شد و هر انسان  صادق و عاقلی  درچند برخورد به تباهی و کذب ادعاهای مشایخ آن ایمان می آ ورد و لذا جز تبهکاران  و  کذابان و عیاشان  و مفت خوارها در این شبکه ها وارد نشده و نخواهند ماند . بنظر ما خطر این فرقه ها بمراتب از خطر ماهواره های مستهجن بیشتر است زیرا در لباس لطیف ترین معارف شیعی  پنهان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زندگی عرفانی چیست ؟

 

زندگی عرفانی ، زندگی توحیدی است توحید بمعنائی که سورۀ توحید عرضه می کند : راه یگانگی ، بی نیازی، بی علت  و معلولی و بی تائی .

عرفان یک زندگی تمام عیار و کامل و تمام خواه است و تمامیت حیات و هستی مادی و معنوی  انسان را یا شامل می شود و یا هیچ نمی شود. عرفان نوعی فوت و فن یا نظریه و ابزار نیست که در خدمت زندگی فردی قرار گیرد و زندگی فردی را توسعه یا تعالی بخشد و تکمیل کند بلکه کل زندگی فردی بایستی در خدمت آن قرار گیرد و در آن حل شود : زندگی عرفانی مثل شجرۀ معرفت است .

عرفان راه زیستن خدایگونه است و برای خدا زیستن وبا او زیستن . عرفان  آن راه و روشی از زیستن است که جز معرفت هدفی ندارد. زندگی عرفانی مکتب اصالت معرفت است . کل زندگی مادی و معنوی و عاطفی و اجتماعی و سیاسی و شغلی بایستی بر مدار معرفتی که کسب کرده ای قرار گیرد  بسوی معرفتی برتر که البته معرفت الله است و این معرفت تماماً بر مدار خود آزمائی  و خودشناسی عمل می کند. کسب معرفت  و اشاعه معرفت دو رکن یک زندگی عرفانی است که در ارادت تمام عیار با یک عارف ممکن می شود.

 زندگی عرفانی یعنی زیستن بقصد یافتن خدا در خود . پس مبدأ این زندگی همانا خود است و معاد و مقصودش خداست . و امّا  سنت این زندگی به لحاظ  معنا همان سنت زندگی انبیاء و اولیاء است که همانا عشق به خدمت خلق است و خدا هم در فاصله بین خود وخلق خدا یافت می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری به تئوری « وحدت کبیر »

 

تئوری « وحدت کبیر» را انیشتن بنا نهاد ولی موفق به تبیین ریاضیاتی و علمی آن نشد این یک آرمان فلسفی بود که میخواست یگانگی ظاهر و باطن جهان را در ریاضیات اثبات کند . این وحدت همانا اثبات یگانگی و اتحاد قوانین الکترومغناطیس و جاذبه است . یعنی اثبات این امر که قوانین حاکم بر جهان ذرات بنیادی در بطن اتم همان  قوانینی است که بین کرات و کهکشانها وجود دارد . یعنی اثبات وحدت جاذبه الکترونی و کهکشانی . و این یعنی درک یگانه  آن نیروئی که ذرات را به یکدیگر می چسباند و نیروئی که کرات و کل کائنات را بهم  مربوط می سازد. به بیان دیگر این همان قانون یگانه استقرار موجودات است . عدم پیروزی علمی  این نظریه بدان معناست که یک عنصر یا نیروی سومی وجود د ارد که نیروی گرانش (  جاذبه ) و مغناطیس هر دو بر آن استوارند و از آن پدید آمده اند . اخیراً نظریه  جدیدی در ساختار عالم ماده  پدید آمده که موسوم به نظریه طنابی بودن جهان است و یا بعبارتی نظریه موئی یا زلفین بودن ساختار کائنات  می باشد که این موی ها یا طناب ها هزاران بار نامر ئی تر از الکترونها و فوتونهای نور می باشند  و در واقع این موها می تواند عنصر اولیه ای باشد که همه انرژیها از آن پدید آمده اند .این نظریه ما را به یاد زلف  یار در عرفان اسلامی می اندازد که کل جهان هستی را به مثابه زلف و گیسوی  یار می داند . شاید در این نظریه اثبات نشده بتوان دانش پریشان بشری را در زلف واحد یار به وحدت رسانید  و زلف پریشان را جمع نمود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شبیخون بوسه

 

از  لبان  ماه  نازم بوسه ای  چون می رسد

                                                        بر  دل  داغی  من شریانی از خون می رسد

خون  چه گویم  همچو  دریای زلالی از عدم

                                                        ناگهان  اندر  دل  سوزان هامون  می ر سد

یا  که  بر  پژمرده  گلزاری   بدون  باغبان

                                                        بی خبر  بارانی  از اندوه  جیجون  می رسد

کس چه می داند که اندر هجر این لیلی دهر

                                                        بوسه های بی نیازش  بهر مجنون می رسد

یار  ما  افسونگری  از وادی افسانه هاست

                                                       دم به دم افسانه ای از شهر افسون می رسد

 

بوالعجب   دیوانه  شد  یکدانه  مشهود زمین

زین  شرابی که از آن لبها شبیخون می رسد

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نه شرقی نه غربی

یا

هم شرقی هم غربی

 

« نه شرقی نه غربی » سرلوحه انقلاب اسلامی ایران بود و شاعر این شعار بزرگ هم رهبر انقلاب بود .ایشان در حیات کوتاه بعد انقلابش بسرعت دچار افسردگی شد و خود را عملاً از قلمرو رهبری اجرائی کشور کنار کشید و همین افسردگی که حاصل عدم اطاعت پیروان نزدیکشان از آرمانهای انقلاب بود موجب بیماری کلیه شد که به لحاظ روانی حاصل یأس  است که ترشحات غدد فوق کلیوی را مختل می سازد  . و در رأس این یأس همانا شکست شعار «نه شرقی نه غربی »  در قلمرو سیاستهای کلی نظام بود که ایشان  نظاره می کرد و می دیدید آنچه که به عمل می آید هم شرقی و هم غربی است . همانطور که امروزه نیز شاهدیم که نظام سیاسی ما شرقی ( سوسیالیستی )  است و نظام اقتصادی ما هم غربی می باشد و این امر موجب یک شقاق  و نفاق لاعلاج در ساختار نظام و جامعه ما شده است و فرهنگ   مردم را هم مبتلا به همین بیماری ساخته است و التقاطی بزرگتر از این ممکن نبود . تنها کاربرد اسلام در انقلاب  ما تا به امروز فقط استفاده ای ابزاری و توجیهی و شعاری است  تا همه امور را لباس اسلامی بپوشانیم و مارک اسلامی بزنیم  و گوئی بدینگونه این خلاء و تناقص عظیم  را جبران کنیم .  و بدینگونه بدترین معصیت به اسلام را روا داشته و همه ناکارآئی  و جهل و شرک خود را به گردن اسلام  انداخته ایم و اسلام را  در اذهان مردم و جهانیان بدنام کرده ایم . زیرا استفادۀ  پوششی از اسلام همواره موجب دریده شدن و کثیف شدن این لباس است که اسلام نام نهاده ایم . شعار و آزمان نه شرقی و نه غربی در صورتی محقق می شود که یک ایدئولوژی مدون اسلامی برای عرصه عمل پدید آمده باشد و این همان فقدان کبیری است که پس  از سی سال هنوز هم بفکر آن نیستیم و در حال شقه شدن هستیم   و دیگر دردمان هم نمی آید .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

دربارۀ جبهه  و جنگ تحمیلی

 

   امام خمینی جنگ را نعمتی بزرگ نامیدند .  این معنا عموماً دربارۀ همه جنگها در سراسر  جهان واقعیت دارد . در هر جنگی جامعه ای و گاه کل بشریت حجامت شده و احیاء می گردد. آدمی بقول قرآن فقط در بلایا خدا را خالصانه یاد می کند و قدر رحمت او را می داند . بقول فیلسوفی ، اروپا هر چه دارد حاصل پنج قرن جنگ مداوم بوده است و تنها کشور اروپائی که در این دوران از جنگ در امان بود همانا سوئیس می باشد که در طی این پنج  قرن هیچ  دستاورد علمی و فنی و فرهنگی نداشت و تنها  چیزی که اختراع کرد ساعت بود که مخترع آن هم یک آلمانی بود . جنگ هر شری که داشته باشد به نفع فرهنگ  و معنویت بشر است .  جنگهای جهانی کمر بت پرستی علمی – فنی  را در  غرب شکست و اروپائیان را بیدار کرد  موجب انهدام استعمار پیر بریتانیا شد  و جهان سوم را  از اسارت آن رهانید و به سوسیالیزم مجال بالندگی  در جهان بخشید.  حمله مغول در جهان  موجب شکوفائی حیرت آور حکمت و عرفان و هنر  و ادب شد  و بسیاری از حکومتهای ظالم برافتادند و ...... و جنگ هشت ساله ایران و عراق  نیز از این ویژگی کلی برخوردار است . جنگ کوره آزمون نفوس بشری  و عرصه برون افکنی نفس جامعه است . می گویند جنگ باعث فساد اخلاقی می شود در حالیکه باعث آن نمی شود بلکه موجب برون افکنی آن می شود پس نهایتاً پاک کننده نفوس است و هر جنگی  و انقلابی  به مثابه صورتی از قیامت است .  اگر کشته شدن بد باشد بایستی اصولاً مرگ را بد دانست درحالیکه بقول علی (ع) « بهترین مرگ همانا کشته شدن است » . بهرحال جنگ نیز دارای حقی است همانطور که صلح . و به تجربه می دانیم که هرصلحی به مثابه دوران تدارک برای جنگ بعدی است چرا که آدمی خصم آشکار خویشتن است (قرآن) –

واقعیت دیگر اینست آنان که جنگ افروزترند بیشتر شعار صلح می دهند مثل آمریکا . قبل از آنکه  جنگ ایران و عراق رسماً آغاز شود جنگ داخلی گروهکها بر سر تصاحب قدرت آغاز شده بود و چه بسا این جنگ با خارجی از شدّت  جنگهای داخلی کاست . هیچکس این جنگ داخلی را بد نمی داند ولی جنگ با اجنبی را بد می دانند و این خود معمائی است . به تجربه معلوم شده است که  کشوری که با یک قدرت بیگانه می جنگد در درون خودش دچار بحران و جنگی  نهفته است مثل عراق پس از پایان  جنگ با ایران که اینک شاهدیم .

نکته دیگر اینست که اصولاً ایرانیان قومی عاشق پیشه و خود -  بد و شیفته اجنبی  هستند  و لذا هر قدرت بیگانه ای که کشورمان را تسخیر نموده تا مدتها به خوبی و خوشی مانده است مثل مغولها و ترکان غزنوی و سلاجقه و یا اعراب . ولی این جنگ یک  استثناء بود .

ولی آنگاه که حریم خانه مورد تهاجم بیگانه قرار می گیرد کسی که دفاع نکند بسی بی غیرت و بزدل و حیوان صفت است . حتّی در جنگهای جهانی در اروپا بسیاری از فلاسفه  و هنرمندان بزرگ بطور داوطلبانه به جبهه رفتند . ولی متأسفانه درکشور ما جماعت اهل فکر و علم و هنر خود را لایق دفاع از خانه شان نمی دانند . من خود تجربه بسیار ناگوار و حیرت آوری دارم  و آن اینکه در طی هشت سال دفاع بارها و بارها جهت اعزام به مراکز گوناگون رجوع نمودم ولی به بهانه هائی عجیب پذیرفته و اعزام نشدم و این یک معمای فرهنگی در کشور ماست که مسئولین را مخاطب می سازد .

جنگ تحمیلی در کشورمان کوره خود – آزمائی عظیمی پس از پیروزی انقلاب بود و فقط اراذل و عیاشان و تبهکاران بودند که در این دفاع شرکتی نکردند و کیسه های خود را انباشتند و فرزندان خود را فاسد کردند .

بی تردید در این جنگ بخشی از بهترین و پاکترین  جوانان شهید و معلول شدند . و این نه بمعنای از دست دادن خوبی و پاکی بلکه بمعنای عروج آن و در مقام شاهد  قرار گرفتن بر جامعه است و تبدیل به ذکر اجتماعی گشتن است .

گاه گفته می شود که فلانی و بهمانی که در جنگ شهید شدند آدمهای رذل و تبهکاری بودند و ...... گوئی که این دلیلی بر ابطال این واقعه است ، عجبا اگر آنها بد بودند پس رفتند و لذا کار خوبی کردند و جامعه ما را پاکسازی نمودند و حالا دیگر خوبند و در چشم و دل  خانواده ها و جامعه جا گرفته اند . و  این کمترین و مادی ترین پاسخ به این نوع موارد و قضاوتهای مغرضانه واحمقانه است . ولی همه می دانند که همه آنهائی که شهید و معلول شدند در همان خاندان و طبقه خودشان از بهترینها بودند :

خوبها رفتند و بدها مانده اند              زیرکان رفتند و ردّها مانده اند .

همه کسانی که از جبهه سالم بازگشته ا ند غبطه می خورند بحال انان که رفته اند مخصوصاً که روزگار پرفتنه و فسق این دوران رانظاره گرند و شاهد کسانی اند که از جنگ به ثروتها رسیدند و گندیدند و زنده بگورند . و امّا حتّی آنانکه برای ماجراجوئی به جبهه رفتند نیز دیگر آن آدم سابق نشدند و مرگ آگاهی یافتند که برترین آگاهی است . همه ما شاهد جوانانی هستیم که از سربازی گریختند و در نزد والدین خود بزهکار و معتاد و تباه گشتند. آنانکه فقط عیش و عروسی را دوست دارند همواره در عزای دل مرده خویشند . و الّبته اینکه جنگ با نفس خویشتن همان جهاد اکبر است .

جنگ بین افراد و گروهها و اقوام تمامی نماد جنگ نفس واحدۀ بشری با خودش می باشد و فقط کسی که مشغول جنگ با نفس خویش است با دیگران نمی جنگد زیرا اصولاً مجال این کار را ندارد و نه نیازی    به آن دارد . اگر هر کس با نفس امارّۀ خود بجنگد آنگاه جهان بهشت  صلح و دوستی می شود. صلح معلول تقوا است لذا صلح طلبی کافران و فاسقان یک دروغ آشکار است و درحالیکه شبانه روز مشغول مسلح شدن  هستند و تدارک جنگ می بینند شعار صلح و دوستی و برابری می دهند .

جنگ عراق بر علیه ایران نهایتاً  به ا نهدام عراق انجامید و نیز رسوائی و افول ابرقدرتهائی که از عراق حمایت کردند یعنی آمریکا و بریتانیا .  و این است آن پیروزی بزرگ ایران درجنگ تحمیلی . کشور ما یکی از پیروزترین ممالکی در قرن بیستم است که برای دفاع از خود جنگیده است ولی افسوس که حق  و قدر این پیروزی شناخته نیست و مردم ما دوباره در حال بخواب رفتن و غفلت  عظیمی گشته اند که این خود خطری بدتر از جنگ است چرا که این نوع غفلت ها در نزد خداوند بخشودنی نیست و با بلایا و مصیبت های بزرگتری جبران می شود چرا که فقط و فقط بواسطه تقوا و جنگ با نفس خویشتن می توان مانع بروز هر جنگ خانمانسوزی گردید و دشمنان را عقیم ساخت .

هر جنگی عرصه نزول یک حق بزرگ است . جنگها حقوق حقّ هستند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زندگی درمانی

 

 

زندگی درمانی نام دیگر عرفان درمانی است زیرا هنگامی که تن و دل و روان آدمی رنجور شد بایستی راه و روش و آداب زیستن را علاج  نمود و تغییر داد تا وجود فرد نجات یابد و احیاء گردد نه اینکه صرفاً با بدن خود کلنجار رویم و آنرا شیمیائی کنیم.

بجای اینکه وجود بیمار را مورد بررسی قرار دهیم . بیائیم و عوامل بیماری زا رادر زندگی بشناسیم و از بین ببریم : معیشت نادرست ، روابط و عواطف فاسقانه و ریاکارانه ، شغل  و فعالیتهای حرام و همچنین رژیم غذائی و رفتار روزمره و عادات کهن .

گاه ترک یک رابطه یا عادت قدیمی تحوّل عظیمی در تن و دل و روان ما پدید می آورد  که معجزه آساست . گاه ترک یک آرزو و پروژه موجب احیای جانمان می شود.

ولی متأسفانه امروزه مطلقاً  به زمینه و عوامل بیماری زا توجهی نمی شود و مستقیماً بسراغ هیکل بیمار و آن عضو مریض  و خود بیماری می روند و آنرا مورد تهاجم و بمباران قرار می دهند و این یک  جهل جنون آساست که بر کل اندیشه مدرن درمانی حاکم است . این یک نگرش مکانیکی به انسان است و حاصل تکنولوژیزم  حاکم بر جهان می باشد .

اینست که عرفان درمانی مواجه با چالش ها و واکنش های عظیمی می شود زیرا هیچکس حاضر نیست در ساختار زندگیش تغییری دهد و یا حتّی دکوراسیون زندگیش را عوض کند . اینست که درمان هر مرضی بدون درمان زندگی بیمار هیچ ارزشی  ندارد و فقط بیماریهای بغرنج تری پدید می آورد به همین دلیل امروزه شاهد کشف امراض حیرت آوری هستیم که هیچ  معنائی ندارد و لذا درمانی ندارد .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

لطفاً به من نزدیک نشوید !

 

بسیاری از آدمها گوئی بر پیشانی خود نوشته اند : لطفاً بمن نزدیک نشوید !

تعداد این آدمها در عصر جدید مستمراً بیشتر می شود و این دال بر انزوا  و محبوبیّت آدمها در تن خودشان می باشد که مطلقاً  میل به دوستی و همدلی و معاشرت صمیمی با کسی ندارند و تمام وحشت آنها اینست  که مبادا کسی آنها را بشناسد . این آدمها بدون تردید  ضد ازدواج هستند و اگر هم ازدواج کنند بسرعت به بن بست کشیده شده و به ا نواع طلاق مبتلا می شوند زیرا ازدواج  یک همزیستی توام با همسر نوشتی است که مستلزم همدلی  و درد دل نمودن و مبادله افکار و امیال و احساسات  است .    تنها راه نجات اینان از خفقان نفس خودشان یافتن دوستی صدیق و درد دل کردن است .

بمیزانی که منیّت  غولتر می شود و بخل و خودپرستی رشد می کند صداقت و صمیمیت از بین می رود زیرا آدمی هیچ چیز زیبائی برای مبادله ندارد .این نوع آدمها در رابطه با کسانی که صادقتر و پاکتر و متواضع ترند و اهل دین و معرفت  و تقوی  ومحبت می باشند دچار تشنج بیشتری می شوند زیرا حقارت  و شقاوت نفس خود را بیشتر می یابند و احساس  بدبختی و نابودی می کنند . این آدمهای در بسته فقط  در روابط با افراد لا ابالی و اراذل واوباش  و تبهکاران حرفه ای احساس  راحتی می کنند زیرا  فقط با آنان می توانند بی ریا باشند و برون افکنی نفس نمایند و احساس حقارت نکنند و لذا بسرعت تباه می شوند . آنها جز درد دل کردن نجاتی ندارند آنچه که انسانهای مدرن را مبدّل به تابلوی « بمن نزدیک نشوید » نموده است خباثت و پلیدی و ناپاکی نفس است که حاصل زندگی لیبرالی و به اصطلاح آزادیخواهانه و بی تقوا می باشد . اینان حتیّ تاب تحمّل خودشان را هم ندارند .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان و عافیت طلبی

 

بسیاری عرفان را مکتب عافیت طلبی جانوری و بی تفاوتی نسبت به دیگران و توجیه  هرزگیهای  خود و طرد  و لعن مردمان و کوس انالحق زدن می دانند . این نگرش به عرفان از قدیم تا به امروز وجود داشته است . به همین دلیل بخش کثیری از کسانی که تمایلات عرفانی دارند ورشکستگان اقتصادی  و فراریان از مسئولیتهای اجتماعی و وظایف دینی و اخلاقی بوده اند  و عرفان را توجیه و تقدیس فلاکت و ناکامی و تبهکاری خود کرده اند . بخش عمده ای از دکانهای بازار درویشی گری را این نوع افراد پدید آورده اند که همچون عنکبوتی مشغول  تنیدن تار برای به دام انداختن ساده لوحان می باشند  و اسوه های تن پروری و عیاشی و بولهوسی و مفت خواری و حرامی هستند . اینان از دین و معرفت بوئی نبرده و فقط از شعارهای عرفانی در جهت فریبکاری بهره می جویند و جملگی رسوایان جهانند و دجّالهای عرفانی محسوب می شوند . اینان معارف توحیدی را مترادف با برابرسازی ارزشهای حق و ناحق نموده و لذا زمینه ساز اشد  مفاسد می باشند همانطور که در اکثر تشکیلات  درویشی شاهدش هستیم .

عرفان ،  جهان مکاشفه ارزشهای ناب و جاودانه است و لذا جهان نبردی بی امان و عرصه قیامت معانی  و نفوس است  و لذا جهانی سراسر  انقلاب در درون و بیرون  است .  زندگی عارفان و امامان ما نمایانگر این حقیقت می باشد . عارف ، مجاهد بلاوقفه عرصه مفاهیم است و لذا پهلوانی است که کل حیات و هستی خود را در این نبرد به  میدان می نهد . عرفان مکتب عافیت  نیست .

 مکتب  جنگ بی امان با خویشتن و جهل و جنون  زمانه است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خوشبختی یعنی چه ؟

 

همه ما می دانیم که خوشبختی مطلقاً ربطی به شرایط و امکانات بیرونی زندگی ما ندارد و این امر را کل بشریّت به تجربه درک کرده است . چه بسا امکانات بیرونی مد نظرمان که می پنداریم باعث خوشبختی ما می شود فراهم می آید ولی اندکی احساس خوشبختی بما نمیدهد و بلکه با حیرت می بینیم که همان احساس خوشبختی سابق را هم از دست داده ایم . چرا؟  یعنی در جریان تلاش برای فراهم کردن اسباب خوشبختی خود، بدبخت شده ایم . این یک قاعده بشری در سراسر جهان است .

خوشبختی یک احساس است و لذا مطلقاً به زبان منطقی و فنی و مادی قابل توصیف و نمایش نیست . خوشبختی احساس رضایت چیزی در اعماق ماست که نمی دانیم آن چیز چیست یا کیست . بهرحال آن کس خود خود ماهستیم که معلوم  می شود که راضی نیست . از کی ؟  از خود ما .  در اینجا خود خود ما از خود ما راضی نیتست و ما را سرزنش و لعن و نفی می کند . این همان وجدان یا خدای ماست . پس بایستی  او را در خود بشناسیم که کیست و چه می خواهد تا راضی اش کنیم از خودمان . و می دانیم که به هیچ وجه هم نمی توانیم او را فریب دهیم بلکه فقط در جنگ با او وجودمان تبدیل به جهنّم می شود  و این همان بدبختی است . خوشبختی یعنی از خود راضی بودن . ولی اکثر ما راه و روش این راضی کردن خودمان را در اعماق دلمان نمی دانیم . ولی کسانی بنام پیامبران خدا آمده اند تا این راه و روش را بما آموزش دهند و آن دین خداست که راه تقوی و از خود گذشتن است . خود خود ما وقتی از ما راضی می شود که از خود بگذریم . آنگاه او از ما راضی می شود . یعنی بمیزانی که در صدد خوشبخت کردن خود هستیم  او از ما راضی نیست و لذا احساس بدبختی می کنیم . پس تنها راه خوشبخت شدن دست کشیدن از خوشبخت کردن خویش است . ولی اکثر ما آن کانون خوشبختی و رضایت از خود را در بیرون از خود جستجو می کنیم  یعنی در نگاه و حرف دیگران . ما می خواهیم که دیگران ما را خوشبخت بدانند و هر کسی هم توقع را از دیگری دارد و در عین حال هر کس بمیزان بدبختی دیگران است که خود را خوشبخت می یابد. و بدینگونه است که هرگز از این نگاه هیچکس خوشبختی را نخواهد یافت الّا برای لحظاتی بسیار کوتاه آنهم از زبان ریائی و چاپلوسی دیگران . چون هر کسی در بدبختی دیگران احساس خوشبختی را می جوید لذا هیچکس حاضر نیست خوشبختی دیگران را بخواهد و به زبان آورد . و اتفاقاً اگر هم دیگری را خوشبخت می یابد سعی می کند خلاف این امر را به او بازگوید . پس احساس خوشبختی  بواسطه دیگران همان برزخ است که گاه در جدال برای اثبات خوشبختی خود و بدبختی دیگران چه  دوزخها به پا می گردد.

نگاه و اندیشه  دیگری در باب خوشبختی وجود دارد که اندکی عاقلانه تر می نماید و آن اینکه بخواهیم تا دیگران از ما راضی باشند . بدینگونه کمر خدمت به دیگران می بندیم و بکلی دست از خود می کشیم  و ایثار پیشه می کنیم تا از ما راضی شوند و گاه در این جهت به خود فروشی می پردازیم تا ما را بپرستند . خدمت و ایثار به دیگران جهت ارضای نفس  خویش .  و ما می خواهیم این رضایت را از جانب دیگران   بیابیم و بشنویم ولی هرگز چنین نخواهد شد الا برای مدتی بسیار کوتاه آنهم از روی ریا . از این منظر هم به همان نتیجۀ اوّل می رسیم که هرگز به قصد ارضای خود و احساس خوشبختی نمی توان به این احساس رسید چه از طریق خود پرستی و چه از طریق از خود گذشتگی به نیّت  پرستیده شدن . نتیجۀ نهائی اینکه ارادۀ به خوشبخت شدن منشأ بدبختی بشر است .  در واقع بدبختی  همان  اراده و اندیشۀ خوشبختی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آنگاه که دیگر نیست کسی ......

 

آنچه که انسان را به قلمرو تنهائی و تفرید و تجرید و توحید دل می رساند محبّت بی غل و غش است که نهایتاً محبوب ها را می هراساند  می رهاند  و به خیانت می کشاند تا از عذاب تحمّل محبّت ناب برهند و خود را تبرئه و کانون عشق را متهم نمایند . آنکه محبّت ندارد در مقابل محبّت ناب احساس نابودی می کند و لذا مجبور است برای نجاتش خیانت کند و برود . آنگاه دیگر نیست کسی و توئی و تو . اینک بخود رسیده ای و این اجر محبّت است . پس محبوب را طرد و لعن مکن و بلکه برایش دعا کن و خدا را شکر که تو را بخودت که هموست رسانیده است . اینک خودت را دوست بدار که اینست کار !

حالا می توانی دلت را بترکانی و تا قیامت به حال خویشتن بگرئی تا آنکه لایق محبّت است پیدا  شود . تو محبّت را خرج کسانی کردی که لایقش نبودند و اصلاً چه می دانستند که چیست محبّت. و این اجر  و جزای حقّ نشناسی توست که زعفران در آخور خران کردی و هارشان ساختی و بجان  خود انداختی . این امری اجتناب ناپذیر است . حال باید محبّت را نثار کسی کنی که محبّت را به تو هدیه نمود . حال باید نیستی  خود را بجوئی  چرا که با محبّت خودت بسیاری را نابود کردی و اینک نوبت خود توست تا در حضور سلطان و صاحب محبّت نابود شوی . پس نابود شو و هیچ مهراس  چرا که دیگر چیزی برای از دست دادن نداری .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا زندگی عرفانی ممکن است ؟

 

زیستن صرفاً بر اساس معرفت و به اتکاء و قدرت عقلانیّت مستلزم زیستنی تماماً بر مدار حقّ انتخاب و اختیار و لا اکراه فی الدّین می باشد و بایستی استفاده از حربه های زور و زر و تزویر و زار را شدیداً نهی  نمود . و این مستلزم  یقینی متسحکم دربارۀ حق و قدرت معرفت است . این همان زندگی عارفانه است . اثبات این ادعائی که ما بر آن پا می فشاریم که : معر فت کافیست !

اگر بقول قرآن کریم « هیچکس به شما ظلم نمی کند الا خودتان . و هیچکس را نمی فریبید الا خودتان را.و جز خودتان را هدایت و گمراه نمی کنید  و نیکی و بدی نمی کنید الا بخودتان  و  .... »  پس برای یک زندگی مطمئن و توحیدی و متکی به نفس و یقین عرفانی هیچ نیازی به دروغ گفتن و زور نمودن و تطمیع یا تهدید کردن و مکر نمودن و زار زدن و منّت کشیدن نیست . و این همان زندگی بهشتی و شرافتمندانه بر اساس وعده های  خدا و معارف دینی است . اگر خداست که روزی میدهد و حافظ جان و شرف انسان است  و سعادت و ضلالت همه از اوست  پس جای هیچ نگرانی نیست . در واقع  حیات عرفانی همان حیات مخلصانه و متوکلاّنه به خداست . یعنی  معرفت کافیست مترادف با خداکافیست ، می باشد و ایمان به معرفت همان ایمان به خداست . خدا کافیست مستلزم  معرفت درباره اوست همانطور که معرفت کافیست  مستلزم ایمان به خداست و این دو علت و معلول یکدیگر است : معرفت دربارۀ ایمان و ایمان به معرفت . و خدائی که در نفس خود شناخته می شود اساس یک زندگی عرفانی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راه طی شده

در

انقلاب اسلامی ایران

 

همانطور که در مقاله ای متذکر شدیم ایران مهد اوّلین و آخرین نزول توحید و کرامت الهی بر روی زمین است از دین زرتشت تا محمّد و آخرین امام  او یعنی مهدی ( محمد ) که در دل ایرانیان منتظر است که عامل اتصال دین اوّل و آخر هم سلمان فارسی است .  انقلاب اسلامی ایران عرصه ظهور اجتماعی این اتحّاد است که عشق و عصمت و عرفان و عدالت را بهم آمیخته است  ولی هنوز در دوران کودکی  این آغاز بزرگ بسر می برد و گوئی بوی بلوغ از آن به مشام می آید .

برای گردهمائی و اتحاد این چهار عنصر خلقت انسان سی سال متوالی جان کنده ایم و خون داده ایم و با کل جهان در افتاده ایم  و جهانیان را به دو قطب دوست و دشمن نسبت بخود تقسیم نموده ایم .  این چهار«ع» ( عشق – عصمت – عرفان – عدالت ) نیز در هویت انقلاب و نیروهایش حضور دارد و در وحدت اضداد بسر می برد و گاه به بحران می افتد و دشمنان را وسوسه می کند . وحدت و یگانگی این چهار عنصر همچون اتحاد آب و باد و خاک و آتش است . همه منازعات درون انقلاب نیز به مثابه تناقض ذاتی این چهار عنصر با یکدیگر بوده است که در هر مرحله ای یکی از این  عناصر مسلط بوده و سائر عناصر تحت فرمان و گاه مظلومیت قرار داشته اند .  نخستین موج انقلاب که به پیروزی انجامید موج عشق بود . مرحله دوم ظهور غیرت و عصمت بود که مسلط شد . در مرحله سوم هم عرفان بروز کرد و اینک نوبت عدالت است . نه اینکه هر یک به تمام و کمال ظاهر شد . بلکه فقط در حد یک آزمون کودکانه بود تا به سن بلوغ که بسیار نزدیک است تا این چهار عنصر به جدّ و کمالش به میدان آید و انسان  کامل را عرضه کند و عرصه ظهورش باشد .

شرح  این نظریه در این مقاله نمی گنجد و فقط در حد طرح صورت مسئله است .

در طی این سی سال فقط  توانسته ایم به قیمت بس کلانی هر یک از این چهار عنصر را مزه ای کنیم . این سی سال به مثابۀ  دورۀ  پیش دبستانی انقلاب و ایدئولوژی ما بوده است . ما اینک بر آستانه بخود –آئی انقلاب قرار گرفته ایم و محتاج  تدوین ایدئولوژیِ هستیم تا دوران بلوغ را آغاز کنیم . برای این بخود آئی و آغاز دوباره بایستی  چهار تن از اولیای اولیۀ انقلاب را بعنوان چهار مظهر این  چهار عنصر مذکور یکبار دگر و از منظر برتر بازیابیم  و بازشناسیم :  محمد حنیف نژاد ، امام خمینی ، دکتر شریعتی و سید محمود طالقانی . اینان بنیانگزاران انقلاب هستند که هنوز در چشم مردم آنگونه که باید درک نشده اند و نیز در اندیشه اکثر مسئولین و طراحان و مجریان  امور. راه طی شده انقلاب بر بستر دستاوردهای این  چهار مرد بزرگ  ایران زمین ممکن شده است بدون آنکه قدرشان درک شده  باشد .  اینان چهار رکن   هویّت ملّی – دینی – انقلابی ما هستند و بدون معرفت لازم دربارۀشان ادامه این راه ممکن نیست .  پس بگذاریم تا مردم ما آنان را درک کنند بیش از این تقیۀ مهلک است .  پرده ها را کنار زنیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

در غار شو

                                     

ای  عاشق   بگشاده   چشم ،  ستاّر   شو   ستاّر شو 

                                                      ای عارف   جان  آفرین ، بیمار شو بیمار شو

هر چند که هستی   باره ای از   هستی ات  بیکاره ای

                                                       طومار  هستی را بپیچ بر دار شو بر دار شو

بیهوده ای   در   بهتری    فرسوده ای    در  مهتری        

                                                       چون   آب  دریای عدم هموار شد هموار شو

چون مرده ای در گور باش هم کر شو و هم کور باش          

                                                      خاموش  مثل   نور  باش عیّار  شو عیاّر شو

جز  تو نباشد   در  جهان با  خود  میاویز   این  چنان      

                                                      رو   در   نیامت  ای نسان قهار شو قهار شو

نابود  شو ای  جان  جود مردود  شو  ای  حقّ   بود             

                                                     هم بود باش وهم نبود چون یارشوچون یارشو

 

ای  مهدی  صاحب  زمان بگذار  و بگذر از زمان

شو   غرق   اندر  لامکان   صبّار شو  صبّار  شو

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عقلانیّت زنانه و مردانه

 

عقل زن رحمانی است و عقل مرد هم نعمانی . عقل زن حیاتی است و عقل مرد هم وجودی . عقل زن رفاهی است و عقل مرد هم تربیتی . عقل زن جسمانی است و عقل مرد هم روحانی . عقل زن روزمرگی را تغذیه می کند و  عقل مرد هم تاریخ و آخرت را . عقل زن ، مهری  و عقل مرد هم قهارانه . و این دو مکمل یکدیگرند و بدون همدیگر امکان یک زندگی انسانی ناممکن می آید که زندگی خانوادگی را متلاشی و حیات اجتماعی را نا امن می سازد . فرزند یا نسلی که یکی از این دو عقل را نیافته و نداشته باشد ناقص و گمراه است .

بی تردید  عقل کامل و انسان کامل آن است که این هر دو وجه از عقل را دارا باشد یعنی هم مهربان باشد و هم قهّار . هم رزّاق باشد  هم مربّی .

فرزندانی که حمایت و ولایت پدری را نداشته باشند وحشی و افسار گسیخته بار می آیند  دخترانش قهار و قسی القلب می شوند و پسرانش بی اراده و زن صفت . و آنانکه ولایت مادری نیافته باشند افسرده و بیرحم بار می آیند .

زن برای تکمیل عقلانیت خود بایستی ولایت قهارانه شوهر یا پدر را بپذیرد و مرد هم برای تکمیل عقلانیت خود باید ولایت رحمانی همسر یا مادرش را دریابد. این ولایت متقابل موجب رشد و تکامل عقل می شود. عقل زن حسابگر  و عقل مرد ایثارگر است .     

عقل زن دارای دلی سخت و خود – محور است لذا بایستی درجهت رحمت و ایثار و خدمت بر علیه نفس خود  جهاد کند . عقل مرد دارای دلی رئوف و ایثارگر است لذا بایستی جدّی باشد و برعلیه رأفت خود در قبال عزیزانش جهاد کند. لذا زنانی که خودپرستی  پیشه میکنند بتدریج عقل خود را از دست می دهند و مردانی هم که در روابط  عاطفی خود در ایثارگری  افراط می کنند دچار اختلال  عقلانی و ارادی می شوند  و زمام امور خانواده از هم می پاشد . عقل مرد ذاتاً عاشق و قلبی و  ایثارگر است لذا بایستی در قهاریت تلاش کند . و عقل زن کاملاً به عکس می باشد .

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خطرات خاطرات

 

 

نخستین و نقد ترین پرده از ذهن انسان که بر تمامیت طبقات ذهنش مسلط است . همانا خاطرات گذشته اوست که البته وجه عمیقتر این خاطره همانا تاریخ و وراثت است که حافظه ناخودآگاه و جمعی – تاریخی نامیده می شود . ولی خاطرات زنده هر کسی در محدودۀ عمرش کل اندیشه و آرمان و باورها و قضاوتهایش را تحت الشعاع خود دارد . به لحاظی هر کسی بندۀ خاطرات خویشتن است و اندیشه هر فردی از خاطرات خود تغذیه می کند و این مهمترین منبع تغذیه ذهن هر فردی می باشد و از آن رهائی ندارد . خاطرات ما مثل رویاهای  عالم خواب ما در حیطه ارادۀ ما نیستند و جبراً بر ما حکم می رانند .  و این معنای گذشته پرستی  و ارتجاع فکری به معنای واقعی کلمه است که بر بشر حاکم است .  ولی آیا هیچ راه نجاتی از قدرت قهار انه حافظه و خاطرات خود  وجود دارد ؟  بسیاری از خاطرات ما را آزار می دهند و مثل کابوسی بر روان ما سایه می افکنند ولی هر  چه می کنیم از آنها رهائی نداریم و گاه آرزوی نسیان و فراموشی می کنیم و از این بابت به الکل و مخدرات و داروهای مهلک  پناه می بریم . برای ذهن و روان بشری خطری مهلکتر از خطر خاطرات وجود ندارد و جبری جباّرتر از سلطه خطورها نیست .  چه بسا کل آینده ما قربانی خطورهای حاصل از خاطرات هستند و هرگز  نمی توانیم راه و اندیشه و احساس نوینی برای خود پدید آوریم  و بهر راه که می رویم سلطه شوم خاطرات پیش  روی ما هستند  و مانع  پیشرفت روانی و فکری و هویتی ما می باشند . این همان جبر زمان  و اسارت  گذشت زمان است که بنظر ما اساسی ترین  جبرهای درونی وجود انسان می باشند و همه جبرهای بیرونی را نیز تحت فرمان خود دارند . خاطرات ما چه  خوش و چه بد جملگی حامل نوعی حسرت و احساس از دست رفتگی  و مرگ و نیستی می باشند و سایه یأس  را بر روح و دل و جان ما می گسترانند و می دانیم که یأس اساسی ترین صفت ابلیس در بشر است . بیهوده نیست که جبر زمان و زمان زدگی و گذشته پرستی به مثابۀ لطیف ترین سلطه ابلیس  در بشر است  که در قلمرو  فلسفه موسوم به جبر تاریخ یا نگرش تاریخیگری  است . زمان براستی چشم زخم ابلیس در بشر است که احساس  جاودانگی  و حضور در اکنونیّت را از انسان می رباید و احساس مرگ و نابودی و یأس و هراس القاء می کند که مقدمه ابلیس  زدگی است  زیرا این فرار از گذشته موجب  پناه بردن به آینده و آتیه پرستی و آرزوهای فریبنده می شود و انسان را از حال  و حضور وجودش غافل می کند و این اصل  و اساس معنای غفلت و نسیان بشری می باشد و عامل کفر است .

 جز با فهم عمیق و جامع و عرفانی وقایع گذشته زندگی خود قادر به رهائی از آنها نیستیم . آنچه که خاطرات را در دل حل و هضم و جذب می کند معرفت در باره آنان است و شناخت حق وقایع گذشته و تصدیق آن . خاطراتی که دائم در مقابل چشم ما قرا ردارند همان وقایع فهم ناشده و هضم ناشده  زندگی ماست که بصورت اوهام  و اشباحی مارا احاطه کرده اند تا آنها را به درستی به یاد آوریم  و درک نمائیم . تا حقشان را درک و تصدیق نکنیم از ظلمت و ثقل حضورشان رهائی نداریم .  این همان معنای ذاتی ذکر  در قرآن است که موضوع اصلی خودشناسی است زیرا در شناخت گذشته خود بدون تردید خدا را خواهیم شناخت و خودشناسی – خداشناسی از همین بابت است . این خودشناسی ما را به حضور خدا در خودمان میرساند که اکنونیت و جاودانگی و حضور مطلق در حال است و ما را از اسارت  یأس ابلیس حاصل از احساس بر باد رفتگی می رهاند و ما را به آینده ای نامعلوم با آرمانهائی محال نمی راند بلکه مقیم در حال و حضور خویشتن می کند . در واقع خاطرات فهم ناشده ای که حضور خدا را تداعی نمی کنند موجب از خود بیگانگی ما هستند و ما را از حضور در اکنون باز می دارند که یک پایمان  در گذشته است و پای دیگرمان  در آینده  ای که هنوز نیامده است  . یعنی کل وجودمان اسیر عدم و نابودن است زیرا نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای . بلکه فقط حال هست که از آن غافل و بیگانه ایم.

اگر راه دین را تماماً عرصه ر جعت نامیده اند بمعنای رجوع به خاطرات گذشته و کشف و درک اعماق آن است تا آنجا که آدمی به اعماق تاریخ وارد شده و به سر منزل ازل و لحظه خلقت و حضور خدا میرسد و این به معنای واقعه معراج روح است . این کل معنای ذکر در قرآن است که مؤمنان به آن امر شده اند و مؤمنان انسانهای اهل ذکرند درست بر عکس کافران که  از گذشته خود بطور مذبوحانه می گریزند تا حق آنرا تصدیق نکنند و این گریز از گذشته موجب  جنون و هلاکت است و به اعتیادها می انجامد.گرایش به الکل و  مخدرات و روان گردانها تلاشی شیطانی برای فهم نکردن وعدم تصدیق وقایع گذشته است و در واقع راه فرار از خداست و از خدا نمی توان گریخت . اگر به یاری  یک پیر معنوی بر وادی ذکر گذشته خود وارد شویم جز حضور  الهی و اراده حق نمی یابیم و بوضوح کفران و جهل و جنون خود و رحمت  و لطف و حراست الهی را درک می کنیم و اعتراف می کنیم که او مراقب و رزاق و حافظ و هادی ما تا به اینجا بوده است . و لذا  این ذکر منجر به توبه از گناهان و رجوع بخدا می شود و بدینگونه از ظلمت خاطرات خود نجات می یابیم . در قرآن کریم مخلصین و اولیای خدا کسانی هستند که از پس و پیش پاک شده اند و نه حسرتی از گذشته و نه نگرانی از آینده دارند زیرا خدا را یافته و در حریم امن الهی هستند  که اکنونیّت و وادی توکل و رضاست . آنچه که بخشودگی نامیده می شود همانا معرفت دربارۀ گذشته و توبه از خطاها  و جهل و جنون است و بخشوده شدن از آن . این همان معنای اخلاص بمعنای خالص و پاک شدن  از گذشته  و رهائی از اسارت جبرها و وراثت های تاریخی و اجتماعی و تربیتی و خانوادگی است . هر آنچه که از گذشته آزارمان میدهد  فهم و تصدیق  نشده است و لذا ما را به آرزوهای جاهلانه تر در آینده سوق می دهد .

در قرآن داریم که کافران وارثان و پیروان گذشتگان خود هستند  و این همان جبر تاریخ  و وراثت است که اساس اسارت و بی ارادگی می باشد . آنچه که جبر و بی ارادگی  نامیده می شود همانا تاریکی حاکم بر گذشته ماست . فقط با نور معرفت بر گذشته و تصدیق حقّ آن می توان این ظلمت را روشن نمود و از آن  خارج شد و به حال رسید که قلمرو  حیات و هستی  و جاودانگی است . و این امر جز با راز دل نمودن در محضر یک دوست صدیق و عارف بمثابه پیر  معنوی ، ممکن نیست  که « مؤمن آئینه مؤمن است » .

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عوامل  بخود آئی و خود آگاهی

 

 

آن چیزهائی که خودیت و احساس وجود هر فردی را پدید می آورند همان عناصری هستند که موجب بیخودی  و مدهوشی و غفلت انسان از خود می شوند و علل از خود بیگانگی   می باشند مثل اسم و مذهب و وراثت و علم و هنر و عواطف و امیال و آرمانها و مالکیت ها . و هر گاه که هر یک از این عناصر خدشه دار یا باطل می شوند آدمی به خود می آید و در واقع خود به هوش می آید و دچار خود – آئی می گردد  و نیز  جنبه ای از خود آگاهی که : پس من این هم نیستم ! دریک کلام ناکامی ها عوامل بخود آئی هستند بشرط اینکه انسان بلافاصله برایش جایگزینی نیابد و خود را فریب ندهد . در معنای  نهائی مهمترین عامل بخود آورنده انسان آن شکست هائی است که مطلقاً جایگزینی ندارد  و انسان را به بیچارگی کامل می افکند بیچارگی بمعنای عدم امکان گریز از خود است در جهت جبران انهدام بخشی از خود عاریه ای .  در حقیقت آنچه که انسان را دچار بحران و احساس شکست و نابودی می کند انهدام  جنبه ای از خودیت است که عاریه ای می باشد  و اصلاً از خود نیست زیرا اگر از خود می بود که قابل نابودی نمی بود ولی انسان می پندارد که خود است . ولی در ناکامیها و شکست ها آدمی متوّجه  بیخودی خود شده و مترصد  جستجوی خودی می شود که براستی خود باشد و لذا هیچ   حادثه ای آنرا از انسان سلب نکند. حتّی مرگ . و آن خود جاوید  همان خداست که در انهدام  کامل خودهای عاریه ای رخ می نماید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حجّت های انسانی دین

 

 حجّت های حقانیّت دین خدا و رسولان او در میان مردم به دو گونه کاملاً متضاد می باشند . یکی انگشت شمار مؤمنان و مخلصین می باشند که نشانه ها و دلائل رحمت خدا می باشند  و دیگری کافران و منافقان و تبهکاران می باشند که به جنگ با دین پرداخته و آیه های عذاب و غضب الهی هستند . این دو جماعت اثبات کنندۀ درستی اجر و جزاو حساب و کتاب و عقاب و معاد در همین دنیا می باشند  و نیز اثبات حقانیّت بهشت و دوزخ هستند .  بنابراین حتّی منکران و ریاکاران هم علیرغم میل خودشان عملاً حقانیت دین خدا   و رسولانش را تصدیق می کنند . و بدینگونه در وسعت کامل کلمه   همه بشریت در دین هستند و دین هر آن  جاری است   و هیچکس  از آن خارج نمی تواند بود منتهی گروهی وجه جنّت دین هستند و گروهی هم در سمت جهنّم قرار دارند و این دو وجه به مثابۀ تمامیّت دین است و کل بشریّت را خواه و ناخواه بسوی خدا می کشاند . عده ای با اختیار و مابقی  به جبر بسوی خدا باز می گردند : عده ای با انکار ، عده ای  با ریا ، عده ای از روی مصلحت و وظیفه و عده ای هم از شوق  و اختیار . بنابراین هر انسانی  بنوعی آیه ای از   دین خدا و حجّتی بر حقانیّت رسالت انبیاء و اولیای اوست .  پس به این ترتیب  چه عاقلانه است که آدمی با اختیار و صدق و عزّت و رحمت در دین و برای دین خدا و بسوی او در حرکت باشد .

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حقّ محبوبیّت

 

معشوق ، مفعول است و بر آستانه خلق شدن انسانی قرار دارد .  محبوب ، مخلوق است که در زیر نگاه عاشق به نفخه روح می رسد و بتازگی بخود می آید و خلقت جدیدش آغاز می شود . تا آنجا که بر پا خیزد و به رب و عاشق خود پاسخ آری گوید به این سئوال که : آیا من رب تو نیستم ؟

همه محبوبها بطور جاهلانه و ظالمانه ای به این سئوال  پاسخ آری می دهند ولی بلافاصله  در صدد اثبات خود در قبال عاشق و رب خود بر می آیند و این سر آغاز جدائی است .

بسیاری از محبوب ها در حال دمیده شدن روح عشق می گریزند و قدرت تحمل با رهستی را ندارند . کسی می تواند تا به آخر بماند و انسان شود که صبور و مطیع باشد و جام عشق را تا به انتها بنوشد . ولی اکثراً کوس انالحق زده و رب خود را انکار می کنند و دچار نخوت و بخل و عداوت شده و می روند و در فراق رب خود در طبقات دوزخ بخود می آیند و رب خود را به مثابه خالق معنوی  خود تصدیق می کنند .

عشق والدین به فرزند ، عشق مرد به زن ، عشق مراد به مرید جملگی انواع ودرجات و مراحل خلقت انسانی بشر و خروج او از حیوانیّت است . عشق همان نفخه روح الهی از وجود عاشق به معشوق است و  کل دین خدا آداب عشق است  و انسان شدن . معشوقی که این آداب را بجا نیاورد دوزخ را بر خود واجب می کند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عاشق و معشوق                       

 

تا  که  دلداده   شود  خود   دلبری

تا  که  جوجه   بر کُند بال و  پری

                                                               تا  شود  بیدار  یک کور و  کری

                                                               عمر  نوح  و  صبر  ایوب بایدت

صد  هزاران  دشمن جان  شایدت

هر  نفس  زائیدن  و  مرگ   آیدت

                                                               تا که باهوش آئی از مستی ِ خود

                                                               تا  بمیری   اندرین  پستی ِ  خود

تا  که  بیزار  آئی  از هستی   خود

پس  شوی بر دار آن بیمار   عشق 

                                                               پس  شوی  بیزار آن بیزار عشق

                                                               تا  بیاموزی  همه   اسرار  عشق

تا   بدانی  طالب   و مطلوب  توئی

تا بخوانی صالب و  مصلوب توئی

                                                                تا  ببینی  غالب  و مغلوب  توئی

                                                                پس   انالحق  گو   و  دارت بجو

تا  به کی بیگانه جوئی سو به سو

این  چنین  از  خواب  بیدارت  کنم

 

این  چنین  با دست تو دارت کنم

تا مگوئی جز خدا هیچ یار هست

 

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تو چه هستی

 

 

تو چه هستی که ز هستیِ تو عالم عدم است

تو  چه مستی که زمان از دم تو نیمدم است

                                                     توچه دادی که دو عالم همه دررقص ودعاست

                                                     توچه شادی که بجز روی تو دردست  وفناست

توچه نوری که همه  نورجهان حاجب توست

تو چه بودی که همه بود جهان غایب توست

                                                      تو  چه  مهری  که زعشقت همه دیوانه شدند

                                                      تو  چه  شعری  که ز معنای تو بیگانه  شدند

تو  چه  کاری که بجز کار تو بیکارگی است

تو  چه باری که بجز بار تو صد پارگی است

                                                      تو  چه  جوری که همه جور جهان جورتواند

                                                      تو  چه  حوری که همه حور وشان کور تواند

تو  لطیفی  و  همه لطف جهان کوی تواست

تو  عشیقی  و وجود عاشقان سوی  تواست

                                                      تو  احقّی  و   حقیقت   حلقۀ   خانۀ    توست

                                                      مطلقی   و   دو  جهان  خانۀ   دیوانۀ  توست

تو یکی هستی و هستی همه تسبیح تو است

بی  مثالی  و  جهان   توبۀ   تشبیه تو است

                                                      تو خود -آئی و ز خود رفته ای از بهر وصال

                                                      به  سئوالی  عدم  آئی  و  شوی  وصل محال

تو  یکی  و  به  دوئی شهرۀ  عالم  شده ای

به    سه ئی   پادشاه  خاکی   آدم    شده ای

                                                       پنج   عاشق  چو  شود  فانی  چشم شب  تو

                                                       ششمینش     ز  در  آید   بر  وصال  لب  تو

هفتمین   آید   امام حّی    و    تیغ   غیرتت

برکند   بنیاد    هستی   را   عشیق   غیرتت

 

بار دیگرچون عدم آید  به  نزد خویش خود

آدمی بی غیرت است و فانی ِ درویش ِ خود

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه تمدّن

 

 تمدن در واژه و معنا در یک کلام یعنی گردهمائی و ارتباط . قدرت برقراری رابطه همان قدرت مدنیّت یک فرد یا جامعه است . کل جهان هستی یک تمدن جهانی و کیهانی است و از این  لحاظ مثل همه امور دیگر انسان عقب مانده ترین موجود جهان است یعنی بی تمدن ترین موجود است همانطور که در جریان خلقت  و تکامل هم آخرین موجودات است یعنی جوانترین پدیده هاست . همانطور که فرق یک کودک و نوجوان و پیر چیزی جز در قدرت رابطه برقرار کردن نیست . رابطه با عالم و آدمیان ،رابطه ای که به سمت صلح و عشق و اتحاد حرکت می کند . لذا قدرت مدنیّت و متمدن بودن برخاسته از قدرت معرفت درباره دیگران است . قدرت رابطه همان قدرت عاطفه بمعنای توجه کردن به غیر خویش است و قدرت تبادل احساس و اندیشه و قدرت همکاری و همسوئی  و هم سرنوشتی . پس تمدن در ذاتش دارای سمت و سو و هدف است و دارای ماهیتی توحیدی می باشد . قدرت مدنیّت همان قدرت ادراک دیگران است و این ادراک  درجات متفاوت دارد : ادراک حسی و غریزی، ادراک عاطفی و قلبی ، ادراک منطقی و فکری و نهایتاً ادراک روحانی. انسان بمیزانی که خداوند را بعنوان هدف و عنصر رابطه و اتحاد در هر موجودی درک می کند با آن موجود ارتباط برقرار می کند ، ارتباطی وجودی و ذاتی و یگانه . خدا بینی و خدا فهمی در هر چیز و کسی راز قدرت برقراری رابطه و مدنیّت است .  قدرت برقراری رابطه با مبدأ و معاد هر چیز و کسی همان قدرت مدنیّت در وجود بشر است . فقط با نام خدا و یاد خدا و حرکت بسوی خدا و برای خدا می توان متمدن بود . تمدن بی خدا ، تمدن ضد تمدن است .

انواع و درجات تمدن در جهان حضور دارد : تمدن جمادی ، تمدن نباتی ، تمدن حیوانی و تمدن روحانی . باید درک کنیم که مثلاً وجود یک شی حاصل یک تمدن عظیم اتمی است . کره زمین مظهر جامع همه این   تمدنهاست . و امّا باید از تمدن دیگری هم نام ببریم که مختص انسان است و آن تمدن صنعتی می باشد             که بایستی آنرا  تمدن بتون و آهن و برق و نفت دانست به لحاظ معرفت دینی این یک تمدن دوزخی است که بر اساس آتش پدید آمده است : تمدن آتشین !

انبیای الهی بانی تمدن روحانی و الهی بوده اند و جامعه مؤمنین بر روی زمین یک تمدن روحانی محسوب می شود که جامعه ای بسیار کوچک است و این تمدن را بایستی تمدنی نامرئی نیز نامید . نخستین رابطه روحانی بین دو انسان هسته اولّیۀ تمدن روحانی بوده است که همان رابطه مراد و مرید است . رابطه بین مسیح  و حواریونش، رابطه بین محمد (ص) و اصحابش ، رابطه بین علی و مریدانش از مشهورترین و نخستین هسته های مدنیّت الهی می باشند . رابطه بین  مولوی و شمس تبریزی نیز تمدنی دگر و برتر است که بایستی آنرا تمدن عرفانی خواند .

 قوۀ جاذبه بین ذرات و کرات، بستر تمدن جمادی است . و جان اساس تمدن حیوانی است . ایمان هم اساس تمدن دینی است و عرفان هم اساس تمدن عرفانی بعنوان عالیترین نوع تمدنهاست . وهمه این عناصر و بسترهای مدنی  جلوه های عشق  هستند و صور تمدن .  پس تمدن در معنای نهائی همان گوهرۀ   بوجود آمدن در انواع و درجات است . و از گردهمائی  دو روح عارف ، خداوند به عرصه وجود و ظهور می آید : آنگاه که دو دل یکی شود سومی خداست . آنگاه که سه روح یکی شود چهارمی خداست و ......

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه خاتمیّت

 

مسئله ختم نبوّت در اسلام یکی از پیچیده ترین مسائل اعتقادی مسلمین است که بندرت هم کسی شهامت طرح این مسئله را می یابد زیرا خطر ارتداد بهمراه دارد .

این واقعیت را می دانیم که همه مذاهب جهان در طول تاریخ حامل معنائی از ختم نبوّت و رسالت برای خود و پیامبر خود می باشند و باور به خاتمیّت در پیروان همه مذاهب وجود داشته است و این باور یکی از مهمترین عامل انکار پیروان هر مذهبی نسبت به پیامبر بعدی بوده است و نیز اساسی ترین علّت تفرقه مذاهب نیز می باشد  . این بدان معناست که  پیروان هر مذهبی می خواهد که مذهب خود را جاودانه سازد. این نگرش در هر مذهبی منشأ نژاد پرستی در آن مذهب است و علت العلل انحراف ونفاق مذاهب می باشد.

اگر بتوانیم درک عمیقتری از ماهیت ایمان و نبوت ها داشته باشیم و وحی الهی را فهم نمائیم این معظله لاینحل را هم به لحاظ معرفت در خود حل کرده ایم . بمیزانی که پیامبران و اولیای الهی را موجوداتی فوق زمینی و ذاتاً متفاوت می پنداریم دچار این مشکل  می باشیم .

باید بدانیم که طبق معرفت قرآنی وحی الهی در همه موجودات جاری و ساری می باشد و هر موجودی از درون و برون به امر و حضور الهی  محاط و محیط است . ولی انسان  تنها موجودی است که بایستی این امر را درک نماید و وحی پروردگارش را دریابد . و پیامبران در رأس این نوع انسانها قرار دارند . و نیز باید بدانیم که وحی الهی نیز انواع و درجات دارد : وحی جبرائیلی ، وحی رویائی ، وحی شهودی ، وحی سمعی ، وحی عرفانی و غیره . انواع این وحی ها را در قرآن می یابیم . باید بدانیم که حکمت نیز نوعی از وحی می باشد و همچنین فقه در معنای خاص قرآنی اش . در یک  کلمه بقول قرآن کریم برگی از درخت نمی افتد الا به وحی الهی .  و آدمی نیز هیچ کرداری نمی کند الا به وحی الهی . القاعات شیطانی نیز نوعی از وحی  الهی هستند زیرا قرآن می فرماید که شیاطین به امر خدا به کافران وحی می کنند . و نیز می دانیم که همه کافران معتقدند که به آنان نیز وحی می شود همانطور که در قرآن مذکور است .

 و نیز اینکه ولایت و امامت نیز وحی برتر و بلکه  برترین الهامات غیبی است  و این باور خاص امامیه می باشد و در قرآن نیز بوضوح بیان شده که کمال نبوّت پیامبران اولوالعزم به امامت می انجامد مثل ابراهیم (ع) . و نیز می دانیم که علت ختم نبوت پیدایش مقام ولایت وجودی و امامت وجودی و امامت است که بر همه مؤمنان  ممکن می باشد  و آن راه معرفت نفس می باشد . این حقیقت را همه عارفان و علمای بزرگ اسلام معترفند و در عصر ما کسی چون علامّه طباطبائی از همین جمله می باشد.

به لحاظ تاریخی عرصه وحی جبرائیلی به پایان آمده است و دوران وحی عرفانی است همانگونه که پیامبر اسلام می فرماید که « زین پس فقط رهروان  وادی معرفت نفس به حقایق دینی من میرسند » . این بدان معناست که خداوند با ختم نبوت محمدی دیگر از زبان غیر و بواسطه غیر با مؤمنانش سخن نمی گوید بلکه بواسطه خود آنها و از دل آنها و از درون مؤمنان با آنان رابطه برقرار می کند . اینست که ختم نبوت به مثابه عمومی شدن و خودی شدن وحی و نور هدایت است . و اینست که خاتمیت مترادف با کمال دین و نعمت خدا بر بشر است .

این حقیقت نه تنها منافاتی با  شریعت محمدی ندارد که اتفاقاً در تصدیق کامل آن است و ختم نبوت جز بدین معنا قابل فهم و تصدیق نیست . یعنی بواسطه معرفت نفس حقایق شریعت محمدی از نفوس عامه بشری و بواسطه عقل و تجربه تصدیق می شود و این کمال دین است و بهترین محک تشخیص وحی و معرفت برحقّ و ناحقّ است . یعنی هر که بخواهد محکمات و اصول عملی دین محمد را باطل نماید بدون شک خارج از دین  و ضد دین است مثل برخی فرقه های ضاله همچون اسماعیلیه و بهائیت .

و امّا نکته دیگر اینکه در آخرالزمان نبوّت همه انبیای الهی در طول تاریخ گذشته یکبار دگر بر روی  زمین تجلّی می یابد و در برخی مخلصین به عرصه ظهور و ذکر دوباره می رسد  همانطور که در قرآن می خوانیم « خداوند به هر یک از بندگانش که بخواهد روح و ملائک را به امرش نازل می کند تا مردمان را بترسانند و دعوت به تقوی نمایند و احکامش را متذکر شوند » .  این آیه مربوط به اینده است که عصر آخر الزمان می باشد . همانطور که در طول تاریخ اسلام تا به امروز در هر عصر مخلصینی صاحب الهامات و کرامات و شفاعت الهی در جوامع متفاوت ظهور کرده که مردم را دعوت به تقوا و عدالت و معرفت نموده اند . اینان رسولان آخرالزمان هستند که در عصر جدید و در جهان اسلام می توان از کسانی  چون سید جمال اسد آبادی ، میرزا کوچک خان ، امام موسی صدر ، امام خمینی ، اقبال لاهوری و دکتر شریعتی نام برد.

در سخنی از پیامبر اسلام آمده که « مؤمنان امت من در آخرالزمان در نزد خدا از انبیای بنی اسرائیل برترند» . بسیاری از مخلصین دارای کرامات و مشاهدات والهامات غیبی  فراوانی در همین دوران ما می باشند . اگر حکم  به تقیّه  نمی بود اینجانب صدها فقره از این نوع ادراک غیبی را بعنوان  نمونه غیر قابل انکار متذکر می شدم که برای خودم در جریان سیرو سلوک رخ نموده است .

بنابراین ختم نبوت به معنای پایان یافتگی وحی و کرامت الهی در بشر نیست و بلکه اتفاقاً در آخرالزمان دهها و صدها تن از اولیای الهی بر روی زمین زندگی می کنند که دارای  کرامات و الهاماتی بمراتب برتر از انبیای سابق می باشند  ولی امر به تقیّه مانع بروز و بیان این معجزات می باشد . ختم نبوّت  بدان معناست که در قلمرو شریعت و احکام عملی دین کسی قادر نیست  فراتر از دین محمد باشد زیرا دین محمد ، کمال دین است و شریعت او نیز شریعت آخرالزمان است و هیچکس حق دخل و تصرّف در اصول و محکمات و ارکان اخلاقی دین او را ندارد و در غیر اینصورت  واقعاً مرتد است و خود را رسوا می سازد .

ختم نبوّت بمعنای عرصه امامت و ولایت  وجودی در قلمرو عرفان است و اینست که دین اسلام  جز امامت هیچ  اصل و اساس دیگری ندارد .

و امامت در عرصه غیبت امام زمان همان امر اطاعت از مؤمنین و عارفان می باشد و بیانگر رابطه مراد و مرید در عرفان اسلامی  است . و امروزه  جز این  دین و هدایتی نیست  .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پیامبران شرک مدرن

 

 

بسیاری از متفکّران جهان اسلام در عصر جدید در مقابل عظمت پر زرق  و برق تمدن غرب  و فرآورده های علمی و فنی – هنری  و سیاسی  و اقتصادی و فلسفی غرب دچار  احساس حقارت و بی هویّتی شده و تلاش نمودند این حقارت را جبران کنند و در واقع کتمان نمایند  و بپوشانند . این تلاش مذبوحانه قلمرو اصلی شرک مدرن در جهان اسلام است . عده ای از این متفکران سعی  کردند که اسلام و مفاهیم قرآنی را توجیه علمی – فنّی نمایند و در واقع غربی کنند و بدینگونه حقانیّت اسلام در قبال غرب اثبات شود مثل کسانی که از آیات قرآنی بمب اتمی و فرمولهای جامعه شناسی و فلسفی غرب را استخراج می کنند و با کامپیوتری کردن قرآن حقانیّت وحیانی  آنرا به اثبات می رسانند .عده ای دیگر تلاش نمودند تا پدیده های غربی را توجیه اسلامی کنند : دموکراسی اسلامی ، لیبرالیزم اسلامی ،سوسیالیزم اسلامی، اسلام علمی ،اسلام انقلابی، اسلام دیالکتیکی و ........ از جمله نمونه هائی مذکورند و امروزه هم پدیده هائی مثل بانکداری اسلامی ، دانشگاه اسلامی ، هنرهای اسلامی و .. در جامعه ما از جمله نشانه های این شرک مدرن می باشند . در کشور ما دو تن از مهمترین  پیامبران این شرک مدرن عبارتند از مهندس مهدی بازرگان و مرتضی مطهری . بازرگان تلاش نمود تا اسلام و قرآن را توجیه اروپائی نماید  و مطهری هم سعی کرد تا تمدن غرب را توجیه اسلامی کند . تفسیر ترمودینامیکی  وحی  توسط بازرگان و « علم روح » خواندن روانشناسی اروپا توسط مطهری دو نمونه از این نوع شرک مدرن اسلامی است .همانطور  که می دانیم پس از پیروزی انقلاب با شرایطی که رخ نمود پیروان این دو تن که خودشان از یاران و همفکران قدیم و بسیار نزدیک بودند ،  همه ارکان  ایدئولوژیکی و اجرائی  و مدیریتی و قانونگزاری  کشور را مصادره نمودند و تا به امروز در رأس امور قرار داشته اند . و بدینگونه در طی این سی سال کل نظام ما مشغول مدرنیزه ساختن اسلام واسلامی کردن مدرنیزم بوده است و لذا ما شاهد جامعه و فرهنگ واقتصادی عمیقاً  مشرکانه هستیم که این شرک ما را به سمت نفاق ملی کشانیده است  زیرا نفاق  محصول نهائی شرک است . تفاسیر و شعائر اسلامی را بر تن  تمدن غرب  نمودن و یا لباسهای غربی بر تن مفاهیم و احکام شرعی  نمودن  تنها کاری بوده که تا به امروز انجام شده است .

در رأس متفکران و سخن گویان و ایدئولوگهائی که از همان آغاز و در سالهای قبل از انقلاب این خطر و انحراف را درک می نمود و هشدار می داد ، دکتر شریعتی بود که در همان دوران مورد طرد و لعن بازرگان و مطهری قرار گرفت .

این شرک بس لطیف  و مردم فریب کل جامعه و انقلاب و نظام دینی ما را به نفاق و فروپاشی می کشاند . همانطور که یکی از  مشهورترین این ایدولوژیهای مشرکانه در مجاهدین خلق به چنان عاقبت مالیخولیائی دچار گردید و رسوا و نابود شد . آنچه که این فروپاشی را در کشور ما به تعویق انداخته است پول باد آوردۀ نفت است که مجاهدین از آن بی بهره بودند و می دانیم که مجاهدین اولّیه از پیروان بازرگان بودند . شرک بمعنای حقّ را لباس باطل پوشانیدن و باطل را لباس حقّ بر تن نمودن و حقّ و باطل را مخلوط کردن است .

بهرحال کسانی چون مرحومان بازرگان و مطهری  و حنیف نژاد و امثالهم در عصر خود از بهترین و دلسوزترین متفکران  عرصه روشنفکری دینی و تفکّر مدرن  اسلامی و از احیاء  گران فکر  دینی بودند  و در صداقت و شرافت و جهادگری و حسن نیّت آنها کمترین  تردیدی نیست . اندیشه  و تلاش  این بزرگان اساس انقلاب ما بوده است .  سخن بر سر اتهام و محاکمه نیست بلکه عبرتی در عرصه معرفت و اسلام شناسی است . این یک معمای بزرگ معرفت شناسی در آخر الزمان است که همه متفکّران دینی جهان را بخود مشغول داشته و اساسی ترین موضوع فکر مدرن است . موضوعی  حیاتی تر از این امر برای کشور ما و کل جهان اسلام و بلکه شریعت وجود ندارد . اصرار ما در تدوین ایدئولوژی اسلامی از بطن قرآن دال بر همین اضطرار است .

تقابل مهندس بازرگان و امام خمینی دقیقاً از همین بابت بود و بنظر ما اگر مرحوم مطهری هم زنده می ماند به همین موضع کشیده می شد . این یک تقابل  بسیار لطیف و دقیق عرفانی است و نه سیاسی . آنچه که مجاهدین را هم به چنان سرنوشت فجیعی کشانید همین شرک بود که به غلط موسوم به « التقاط » است . تقابل بنی صدر  نیز از همین  جنس بود  و نیز معضله آقای منتظری . و در این میانه امام خمینی تک و تنها بود و لذا در عرصه عمل منزوی گردید و  پیروان این اندیشه شرک زمام امور را در دست گرفتند و نتیجه این شد که شاهدیم . و امّا  دولت آقای احمدی نژاد  تلاش دارد که نظام را از این شرک برهاند و به اصول بنیادی و اسلامی بازگرداند ولی همه می دانند و می بینیم که تلاش محکوم به شکست است و هنوز دو سال نگذشته همه آن شعارها بفراموشی رفت زیرا خانه ایدئولوژیک ما از پای بست ویران است و اصلاً پای بستی ندارد . زیرا  یک ایدئولوژی مدون قرآنی – شیعی نداریم که  جهان مدرن را به منطق قرآنی توضیح دهد و قرآن را در جهان مدرن عینیت بخشد به لحاظ معرفتی .

همه می دانند که یک اشکال اساسی و ذاتی در کار است  ولی هیچکس حتّی قلمرو این اشکال را هم نمی داند . قلمرو این نفاق ملّی ما در معرفت دینی و قرآنی و شیعی ماست . « براستی که جهنّم همان بی معرفتی است » - امام علی (ع) .

تنها کسی که اشکال کار را می دانست دکتر شریعتی بود که از جناح شرک و از زبان سخنگویانش یعنی بازرگان و مطهری محکوم به التقاط و شرک و حتّی ارتداد شد . در واقع آنها صفت وعیب خود را به او نسبت  دادند زیرا او آئینه بود .

پر واضح است که شرک معرفتی بکلی جدای شرک عملی می باشد . لذا وقتی از شرک اندیشه های بازرگان و مطهری سخن می گوئیم بدان معنا نیست که آنان را به تعبیر قرآنی « مشرک » بدانیم . همانطور که کفر معرفتی جدای کفر عملی است . همانطور که در اندیشه  همه فلاسفه و عرفای بزرگ شاهد افکار کافرانه بسیاری هستیم .

خداوند در کتابش می فرماید « اکثر مردمان به محض ایمان آوردن مشرک می شوند »   و نیز می فرماید « ایمان نیاورد کسی الا اینکه مشرک شد. »  -  لذا شرک از طبیعت اوّلیه ایمان است . پس تجربه به شرک در انقلاب و ایمان انقلابی ما امری اجتناب ناپذیر بوده است ولی اینک هنگام توبه از شرک است و چنین توبه ای جز بواسطه معر فت بر شرک ممکن نمی آید .

اساس معرفتی شرک در اندیشه توحید ویگانگی نهفته است و آن اینکه یگانگی را مساوات و برابری بدانیم . همه شرکها و التقاط ها و ابطالهای بزرگ انقلاب ما و همه انقلابات بزرگ این دوران و همه تاریخ ،جز این علّت دیگری نداشته است . بدینگونه است که عدالت را مساوات  و همسان سازی و سوسیالیزم  اقتصادی و دموکراسی می پنداریم که نهایتاً به فرمالیزم و دیکتاتوری و فروپاشی می انجامد و اشدّ ستم رخ می نماید . این انحراف  عظیم در صدر اسلام و با رحلت  پیامبر اسلام در واقعه شوم « شورای سقیفه » آغاز شد .

اگر توحید همان مساوات  پنداشته شود جبراً مکتب اصالت ریاضیات (=) رخ می دهد که همان سلطه جهانی تمدن غرب است که تمدنی ریاضیاتی  می باشد . اصالت ریاضیات همان اصالت اقتصادی و همسان سازی  و دموکراسی نمادین  و فرمانروائی تکنولوژی می باشد یعنی اصالت تمدن غرب . و اینگونه است که  انقلاب ما جبراً بسوی این اصالت کشیده می شود و چون دارای شعائر و ماهیتی توحیدی بوده لذا دچار نفاق می گردد که اشدّ کفر است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عصمت و غیرت

 

اگر عصر جدید دوران بی عصمتی زن است این بی عصمتی محصول بی غیرتی مرد است زیرا عصمت زن تحت الشعاع غیرت مرد زنده می شود . همانطور که زن سالاری (فمینیزم) محصول مرد سالاری است . همانطور که تا مردی هرزه نباشد زنی روسپی نمی شود .

زن به لحاظ خلقت ازلی از باطن آدم خلق شده است و لذا مخلوق وجودی مرد است و لذا همه صفات زن معلول نگاه مرد است   و لذا همه مفاسد زنان در جهان گریبانگیر مردان است و مردان بیشترین عذاب را می کشند .

بی غیرتی مرد بقول علی (ع) از نشانه های کفر اوست . مردی که از برهنگی و بی حجابی و هرزگی دختر  یا همسرش لذّت می برد و افتخار می کند مردی دلمرده است و دل مرده همان کافر است .

در خانه و جامعه ای  که غیرت و عصمت نباشد نه صداقتی و ادب و حرمتی است  و نه عقل و وظیفه و عاطفه ای . غیرت مرد به زن همان عاطفه و توّجه قلبی اوست و احساس تعهد و مسئولیتش نسبت به عزّت و سعادت و سرنوشت زن . زیرا زنی که آلوده به صدها نگاه هرزه است وجودش لانه اجّنه و شیاطین است و هیچ عقل و عزّت و اراده و سلامتی ندارد و بازیچه محض است و تن لشی بیش نیست .

آن آزادی که مرد به زن اعطا می کند و زنش را در روابط با نامحرمان رها می کند نشانه اشدّ بی عاطفگی و بلکه انزجار مرد است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی