تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفۀ دلتنگی ها

 

 

در قرآن کریم می خوانیم که گروهی از مردمان را دلی نیست . اینان همان جماعت بقول معروف الکی خوش روزگاران هستند زیرا هرگز دل تنگی ندارند  زیرا دلی ندارند که بسته کسانی باشد که در فراقشان تنگ شده و به اندوه وحزن فراق دچار شوند . اینان عیاشان هستند و ولگردان و بی وفایان. زیرا انسان اهل دل فقط یک کانون دل می سپارد و بس . و مابقی عزیزان را بر این کانون جمع می کند . این همان جماعت هرزه ها و فواحش است که هیچ فرقی نمی کند که در کجا و با کی باشند . هر  کجا که عیش باشد خوشند . اینان در مقامی پست تر از حیوانات هستند . آنچه که اینان را جابجا می کند میزان عیش و پول و بولهوسی است . در روایات دینی این جماعت را ولد زنا گویند زیرا محصول بیوفائی و خیانت و رابطه ای بدون دل هستند و فقط بواسطه لحظه ای عیش و مستی پدید آمده اند . امروزه این جماعت بسرعت در حال توسعه و جهانی شدن می باشند که جهانی شدن بی دلی است و بی دینی . دل تنگی قلمرو معنویت بشر است . کل هویت معنوی انسان برخاسته از عهد و وفای او در روابط است و آن برخاسته از احساس قلبی است زیرا کانون عهد و وفا همان دل است . دل تنگی محصول وفای دل است و قلمرو هویت قلبی می باشد . دلی که از کانون محبت دور می شود تنگ می شود زیرا دچار قحطی و گرسنگی محبت می شود و در واقع دچار ریاضت میگردد .

این ریاضت صاحبش را به منشأ جاودانه محبت یعنی خدا متصل می کند .

آنگاه که عزیزی می رود کل دنیا و عیش دنیا هم با او می رود دل در این فراق از دنیا تهی می شود وتنگ و تنگ می گردد تا مبدل به نقطه ای شده و فنا گردد . آنکه بر این دلتنگی بماند و دنیای دیگری را جایگزین نکند این دل او را بخدا می رساند که در قلمرو فنا در انتظار است .

در مواقع دل تنگی کاری احمقانه تر از جستجوی جایگزین نیست . این همان هرزه گی دل و جاکشی کردن بر ای دل است و روسپی نمودن دل بعنوان کانون حیات و هستی و معنویت و عشق می باشد . و لذا در چنین مواردی شاهدیم که بناگاه از یک آدم دل تنگ و محزون و یا داغدیده یک غول رنجور و دیوانه پدید می آید .

گاه عزیزی به لحاظ جسمانی می رود ولی روحش باز می گردد تا در خانه دل تو مسکن گزیند ولی دلت ظرفیت پذیرش او را ندارد و لذا احساس تنگی دل می کنی .

خداوند می فرماید که دلهای تنگ و محزون را دوست می دارد واز قلوب مشنگ و ملنگ بیزار است . زیرا که دل محزون از دنیا بیزار است و روی به عالم غیب و پروردگارش دارد . متأسفانه علم روان پزشکی جدید بطرزی احمقانه و شیطانی در صدد شنگول کردن قلوب محزون است آنهم با داروهای جنون آور .

این شعبه از علم طب براستی دشمن دل و معنویت بشر است و یا جریان موسوم به تکنولوژی فکر و انرژی درمانی و غیره .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

با ناتوانائی های خود چه کنیم ؟

 

منظور از  ناتوانی این نیست که چرا نمی توانیم کوهی را جابجا کنیم و یا یک روزه میلیاردر و شاه شویم و دنیا را فتح نمائیم .

مسئله اصلی بشر ناتوانی در قلمرو توانائی است که قاعدتاً باید بتوانیم ولی نمی توانیم این همان جنبه از ناتوانی است که موجب حقارت ما در نزد خود و دیگران است و جرم و گناه محسوب می شود و مطرود فرهنگ عمومی می باشد مثل ادای نظم و نظافت یا حفظ حیا و حرمت و انجام وظایف عادی روزمره و برقراری رابطه ای عرفی و پایدار با آدمهای محیط زیست خود و تأمین حداقل معیشت . این ناتوانی در قبال بایدهای عرفی و شرعی و فطری و اخلاقی و عقلی است . چرا در قبال عقل و وجدان خود ناتوانیم ؟ چرا نمی توانیم راستگو باشیم چرا نمی توانیم خویشتن داری کنیم ؟

بسیاری کارها را نمی خواهیم و لذا نمی توانیم و بسیاری دگر را هم می خواهیم و نمی توانیم . این دسته دوم معلول دسته اول است . این نتوانستن حاصل آن نخواستن است . این نتوانستن که گاه بسیار مضحک و کودکانه است عذاب آن نخواستن است . مثلاً هر معتادی واقعاً می خواهد ترک کند و نمی تواند . این نتوانستن عذاب نخواستن بسیاری از اصول عقل و دین و وجدان است . این ناتوانی از اراده است و ارادۀ بشر محصول بیرونی از عقل و وجدان است . آنکه وجدانش را زیر پا می نهد بی اراده می شود . بازگشت به عقل و وجدان بازگشت به اراده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عصمت و صداقت

 

 

انسانی که بواسطه  پوشش و گفتار و نگاه و رفتارش جلوه گری و دلبری می کند و نامحرمان را بخود می خواند تا بازیچه خود سازد آیا می تواند صداقت داشته باشد ؟ خود این چنین انسانی اساس رابطه اش را بر مکر و پلیدی و ریا بنا نهاده است لذا صادق بودن امری محال است . درست به همین دلیل زنانی که در این امر به مراحل پیشرفته و حرفه ای می رسند به همه گناهان و تبهکاریهای دیگر هم مبتلا می شوند مثل مسکرات و مخدارات و دزدی و دسیسه گری و کلاه برداری و .... و زنا کاری .

ولی شاهدیم که همه اینگونه زنان دم از صدق و به اصطلاح لوطی گری صادقانه می زنند و در واقع تحت این عنوان می خواهند پلیدی و بی عفتی و روسپی گری خود را پنهان نموده و بلکه تقدیس کنند . برای چنین زنی زنا کردن ابزاری برای به دام انداختن مردان است . بی تردید زن از جلوه گریهایش در مرحله اول نیت تن فروشی و زنا ندارد بلکه هدف اصلی اش بازیچه نمودن و بازی کردن با مردان است و این تمامیت کفر زنانه است . ولی بتدریج به زنا و تن فروشی مبتلا می گردد و چه بسا به دام می افتد . و این عذاب مکر و بولهوسی زن است . روسپی گری و دست به دست گشتن و خانه به خانه رفتن برای زن تنها هیچ لذّتی ندارد که اشد خفت و عذاب است  عذاب مکر و بازیگری او با عواطف مردان می باشد . کسی که قصد بازی دارد نمی تواند بی ریا و صادق باشد .

زن کافر لذتی برتر از بازی با انواع مردان را ندارد و شیطان نفس او جز این نیست . البته او قصد دارد در بازی کردن با اینهمه مرد بالاخره یکی از آنان را که بیش از سائرین برای بازی کردن مناسب است بعنوان همسر برگزیند ولی در این راه نابود می شود و هیچ مردی تاب تحمل چنین زنی را ندارد زیرا او در دروغ غرق شده و اینک یک بیمار روانی گشته است .

اصولاً دروغگوئی و ریا و مکر و دسیسه از عناصر ذاتی بازیگری بشر می باشند و انسان بازیگر و بولهوس قادر به صدق نیست و بلکه در سراشیبی دروغگوهائی فزاینده ساقط می شود و خود قربانی دروغگوها و نقش هائی می شود که در نزد انواع مردان بازی کرده است . دروغگوئی زنان محصول طبیعی مکر و جلوه گری و بی عصمتی آنهاست .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پیشتازان دوزخ

 

ظرفیت وجودی هر انسانی و نیز میزان ایمان و معرفت و معنویت هر کسی نهایتاً در قبال محبت به محک می خورد . واکنش هر کسی در قبال کسی که وی را دوست می دارد برای خودش و نه از روی نیاز. این حقیقتی تجربی نیز می باشد و علی (ع) نیز می فرماید که در قیامت کبری همه اعمال بشری نهایتاً به محبت سنجیده می شود و ارزیابی می گردد . اینکه هر انسانی با محبت چه کرده است و چه پاسخی داده است .

درک محبت و پاسخ به آن به مثابه درک واقعه ای فراسوی علت و معلول و منطق  هر حساب و کتاب است ، درک پدیده ای فراسوی بود و نبود. و این همان درک توحید به مثابه نور هستی است که جهان را از عدم به وجود آورده است همانطور که محبت و عشق و دوست داشتن است که به هر انسانی معنا و روح و گوهرۀ انسانی می بخشد و خلقت انسانی اعطا می نماید . پس حق محبت از حق بوجود آمدنی از عدم نیز برتر است و بلکه مقصود خلقت و حیات و هستی آدم است . کسی که محبت را درک نمی کند هیچ حقی را درک نمی کند واصولاً جاهل است .

آنکه به محبت خالصانه پاسخ رد می دهد و آنرا طرد و لعن می نماید و به صاحبش خیانت می کند در واقع به جاودانگی وروح و انسانیت خود  و به خدای خود پشت نموده و این بزرگترین معصیت ممکن برای انسان است که انسانیت خودش را لعن کرده است و بزرگترین خیانت ممکن را بخود نموده است .

و ملعون ترین انسان کسی است که از محبت بعنوان حربه ای بر علیه صاحبش استفاده می کند و این عین ابلیسیت نفس است و خداوند از چنین کسی انتقام می ستاند . عاقبت فجیع انسانها در زندگی حاصل این انتقام الهی است که از عشق خود که راز وجود است دفاع می کند . اینان به جنگ تن به تن با خدا پرداخته و خداوند هم با آنان می جنگد تا بالاخره آنها را مجبور به تصدیق عشق نماید .

ظرفیت و معرفت و ایمان جز بواسطه محبت محک نمی خورد بواسطه معامله ای که هر کسی با دوست داشته شدن خود و با دوستدار و عاشق خود می کند.

و این معامله است که اکثر زنان با مردان می کنند و لذا پیشتازان دوزخ هستند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

امام کیست ؟

 

 

خداوند در حدیث قدسی می فرماید : « مرا دوست بدارید واطاعت کنید تا همچون من شوید » .

مشابه چنین سخنی را علی (ع) می فرماید که « مرا دوست بدارید و اطاعت کنید تا به مقام من برسید همانطور که سلمان رسید » . و یا بقول مولوی ، آدمی در طلب هر چه که باشد خود همان می شود . هر که خدا خواست خودش خدا شد .

بنابراین در عرصه غیبت امام زمان هر که به امام عشق می ورزد و از راه وروش او پیروی می کند به او نزدیک می شود واین نزدیکی یک واقعه باطنی و روحانی است . کوس انا لحق زدن بسیاری از عارفان به همین معنا و واقعه بوده است و بر حقی عظیم است .  چنین عارفانی به مثابۀ اولیاء و اوصیاء و نواب امام زمان هستند  در درجات متفاوت .

امام کسی است که در شرایط وموقعیت وجودی امام قرار گیرد که در رأس آن معرفت بر زمان است و فقر و تنهائی کامل در جهان و عشق به آدمیان .

امامت بر خلاف نبوت حاصل شجره و نژاد و وراثت نیست به همین دلیل امامت در اسلام از دختر پیامبر یعنی فاطمه آغاز شد و بواسطه زنان مؤمنه استمرار یافت به همین دلیل آن فرزندانی از امامان به امامت رسیدند که از زنان مؤمنه بودند و نه لزوماً پسر  ارشد .

امامت محصول معرفت نفس و سیر و سلوک روحانی در خویشتن است و واقعه ای در ذات انسان مؤمن است و نه از بیرون همچون وحی جبرائیلی . و این صراط المستقیم هدایت انسان بسوی خداست . امامت راه از خود به خداست آنهم خدای خودی و نه خدای آسمانی و اخباری و تاریخی و وراثتی .

طبق حدیثی از امام صادق (ع) در هر عصر یک امام صامت وخاموش و غایب هست و امامانی ناطق و حاضر و زنده که با مردم سخن می گوید . اینان آئینه امام غایب هستند و آن حجت هائی که مردمان بدان آزموده و هدایت یا گمراه می شوند و انتخاب می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

چه کسی عاشق می شود ؟

 

 

عشق بزرگترین کوره امتحان ودانشگاه معرفت جان است و آن کسی عاشق می شود و لایق عاشق شدن است که دعوی حق نماید و در این راه جهاد کند . عشق امتحان ادعای معرفت واخلاص و شرافت انسان است که خداوند مدعی اش را به دام عشق می اندازد آنهم عشق به یک انسان بغایت احمق و شقی و کافر و مکّار و بیرحم . و این امری منطقی و معقول است . کسی که ادعا می کند که انسان خوبی است باید امتحان نیکی پس بدهد که تا کجا خوب است .

و آنگاه که این امتحان به موفقیت به پایان رسید و فرد مدعی بر آستانه فنای خود رسید بناگاه آن محبوب حقیقی که اسوۀ لطف و حق و محبت و عزّت و وفاست از راه می رسد و این عشق اجر آن عشق ناکام است که رخ می نماید اگر در این دنیا نه حتماً در جهانی دگر . بشرط آنکه به حیات بعد از مرگ باور داشته باشیم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تجربه ای بنام « بودن »

 

 

عالم هستی عرصه تجربۀ بودن است و همه فعل و انفعالات و صفات و تنوعات عملی وانواع زیستن نهایتاً به تجربه ودرک و دریافت واحدی می انجامد که آن حسّ هستی و فهم ما از این واقعه است ، واقعۀ وجود داشتن و موجود بودن .

بودن چیست ؟ ما بودن را در چیزی بودن در می یابیم که انواع صفات را به عرصه ادراک ما می آورد : خوب بودن ، بد بودن ، زیبا ومهربان بودن ، زشت و خشن بودن ، راستگو و یا دروغگو بودن ، ضعیف یا قوی بودن ، سیر یا گرسنه بودن ، عاشق و متنفر بودن و ..........ولی امّا خود بودن چیست ؟ همانطور که هر صفتی با ضدش دریافت می شود بودن نیز با نبودن درک می شود و اینست که همواره احساس نابودن را نیز بهمراه خود داریم که در هراس ها و مرگها تجربه می کنیم و لذا آرمان ما جاودانگی است یعنی جاودانه بودن و بودنی جاوید . این آرمانی است که هم در فطرت وذات خود داریم و هم مذهب بما تعلیم و تلقین می کند .

آدمی بمیزانی که در جاودانگی خود تردید دارد در هراس است . جاودانگی همان بودن است . تنها صفتی که بودن را وصف می کند و به بیان معقول می آورد جاودانگی است . پس تجربه بودن همان تجربه جاودانگی است . و اما این تجربه در چه امور و اعمالی بهتر و شدیدتر دریافت می شود ؟ اعمالی که بما احساس جاودانگی می بخشند چیستند ؟ بدون تردید آن اعمالی که بما امکان تجربه نابودی شدیدتری می دهند و در اوج شرایط و احساس نابودی است که جاودانگی را دریافت می کنیم . و این نوع اعمال آنهائی هستند که عرصه انواع از خود گذشتگی می باشند : گذشتن از نان و جان و نام و عواطف و هویت و احساس و همه بستگی هائی که ما را به جهان پیوند می زنند . بریدن از این پیوندها ما را بر آستانه نابودی می کشانند و در این آستانه است که اشد هستی و جاودانگی را تجربه می کنیم و به آن ایمان می آوریم و این گوهره در ما پایدار و حاضر می ماند و این گوهره همان پروردگار است زیرا نور وجود در ورای جهان وجهانیان هموست .

گسستن از غیر و رسیدن بخود همان تجربه رسیدن به وجود محض خویشتن است . و این همان تنهائی است . یعنی تنهائی عرصه تجربه بودن جاودانه است و اینست که در حدیث قدسی آمده است که : تنها شو تا بمن برسی ! واین همان رسیدن به وجود و یافتن جاودانگی است . و این غایت بخود رسیدن و خود را شناختن است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

طلاق : بهترین یا بدترین اقدام ؟

 

طلاق اگر به نیّت نجات دین وعصمت و اعتلای شرف و معرفت باشد بهترین و نجات بخش ترین اقدام زندگی فرد است . ولی اگر برای بولهوسی و اشاعه هرزه گی باشد تباه کننده ترین واقعه د ر زندگی محسوب می شود . و هر طلاقی بر یکی از این دو اساس رخ می دهد .و نیز در هر طلاقی آن طرفی که طلاق می خواهد و بر آن اصرار می ورزد مسئولیت واقعه راخواه ناخواه بر دوش می گیرد . لذا هر فردی در واقعه طلاق یا براستی خوشبخت و سعادتمند در دو دنیا می گردد و یا تباه شده ودر غایت شقاوت ساقط می شود .

طبق آمار و روان شناسی طلاق در اکثریت قریب به اتفاق موارد زنان خواهان و باعث طلاق می باشند زیرا غریزتاً مرد در مقام عاشق و دلداده و مسئول زندگیست و بندرت خواهان طلاق است مگر اینکه برای نجات عصمت و شرف و احیای دین باشد . و چون زن اصولاً در مقام محبوب قرار دارد طرح طلاق همواره بعنوان یک ناز و باج گیری و تهدید مورد استفاده است و چه بسا در یکی از این نازها و تهدیدها براستی طلاق رخ می دهد و زن تا به آخر عمرش توان باور این واقعه را ندارد و بوضوح می بیند که بعنوان عذاب نازش مبتلا به این واقعه شده است .

در اکثریت قریب به اتفاق طلاق ها ، اصولاً زن بازنده است زیرا یک زن مطلقه آن گوهرۀ محبوبیت را ذاتاً از دست می دهد و از چشم ها و دل ها می افتد و این راز بدبختی زن است زیرا تمام احساس وجود زن در محبوبیت او در دل یک مرد نهفته است و زن مطلقه اصولاً این احساس را از دست می دهد مگر اینکه براستی برای نجات عصمت خود طلاق گرفته باشد که امری بسیار نادر است .

هر طلاقی برای هر یک از طر فین یا برای نجات دین وعصمت و شرف فطری است و یا برای رهائی از آن وتوسعه هرزه گی . و از این دو حالت خارج نیست . لذا طلاق یا بهترین واقعه و اقدام درزندگی است و یا بدترین آن . یا سعادت بخش است و یا ویرانگر و تباه کننده .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بهترین انسان کیست ؟

 

 

هر کسی در دل و جان خودش عمیقاً خود را بهترین موجود عالم هستی و نیز عالیترین انسان روی زمین و کل تاریخ بشری می داند . آیا اینطور نیست ؟

و این بزرگترین راز وجود افراد بشر است . و امّا مسئله اینست که چرا هیچکس شهامت بیان و ادعای این باور ذاتی و تردید ناپذیر خود را ندارد؟ در کل تاریخ بشر شاید فقط یک نفر این ادعا را علناً بر زبان آورده است و آن علی (ع) است . ولی اینهمه مقلدان او در طول تاریخ این بیان را از وی تقلید نکرده اند .

شاید برخی در دوره هائی بوده که ادعای برترین علم زمانه را داشته اند ولی هیچکس ادعای عالیترین و بهترین انسان بودن را نداشته است درحالیکه در دلش جداً بر این باور بوده است . انکار و سرکوب این باور و گوهرۀ ذاتی همان ابلیسیت نفس است . همه تلاشهای هر فردی در زندگی اینست که دیگران و یا لااقل یک نفر پیدا شود تا او را بهترین انسان بداند و با صدای بلند اعتراف کند . تمام بدبختی ها و جنون و جنایات بشری جز این امر مقصودی دیگر ندارد . اینکه همه انسانها می خواهند دیگران را و یا لااقل یک نفر را بر خودشان عاشق سازند دال بر همین امر است . زیرا فقط بهترین انسان است که قابل پرستش و عشق است  اراده به محبوبیّت در بشر به معنای اراده به انسان شماره یک بودن لااقل در نزد یک نفر دیگر است . این اراده منشأ همه تبهکاریها و گناهان است . انسان خودش بایستی خود را تصدیق کند . ولی اگر انسان این شهامت و صدق را داشته باشد که با صدای بلند خود را بهترین انسان بخواند و معرفی کند این ارادۀ به محبوبیّت و مشهوریّت که منشأ همه بدبختی ها و تبهکاریهاست از بین می رود . انسان اگر خود را به خودش معرفی کند و شهامت این معرفی را داشته باشد و خود را بهترین انسان بخواند حقّ وجود و خلقت خود را ادا نموده و خود را از وسوسه ابلیس وعرصه گناه و ستم و فریبکاریها نجات داده است . زیرا انسان اشرف مخلوقات عالم است و چون حامل روح خداست و هر انسانی این روح را در خود داراست و لذا برترین موجودات و همه انسانهاست . و من نخستین انسان این دورانم که می گویم : بهترین انسانم !

آنچه که مانع اعتراف این مقام و باور وجودی در انسان می شود اعمال بد و دریوزه گیهای اوست .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تفاوت انسان مرده و زنده

 

 

انسان زنده کسی است که زنده را و زندگی را یعنی روح را و جمال جان را می بیند و می شنود و می بوید و لمس می کند . یعنی حضور پروردگار را در هر جان و جاندار و حتّی بیجانی مخصوصاً آدمها که حامل روح خداوند هستند . و لذا انسان زنده انسانی خدابین است و خدا فهم و حق بین است و حق پرست و زیبائی بین و  جمال یاب  که در  وجود انسانها حضور ذات و قداست روح و طهارت جان را می یابد و می بوید.   و نیز به همان میزان آفت و چرک و فساد و زشتی هائی که جمال  جان را کثیف کرده است و با این حال او جمال قدسی حق ر ا زیر این چرک هم می بیند و آنرا مدنظر و مخاطب  قرار می دهد . و لذا انساها را خدائی می کند و به خود می آورد و خود – آ می نماید و به حرکتی الهی  و قدسی وا می دارد و دل زده و قلبی و انقلابی می سازد .  ولی انسان مرده را اگر با عرش پروردگار و ملکوت و ملائک روبرو کنی می گوید :  اوهام و طلسم و خیالی بیش نیست ! و لذا انسان مرده جز مرداب نمی یابد و از خویشتن نفرت دارد و فراری است و لحظه ای  توان با خود بودن و با خود ماندن  و تنهائی را ندارد همانطور که آدمی قادر نیست لحظه ای با جسد گندیده ای تنها بماند . آدم مرده  مستمراً خودش را بزک می کند و گریم می نماید و عطر و گلاب می پاشد و در ازدحام گم و گور می شود تاجسد گندیده خود را نبیند و بتواند گندیدگی و تعفن و فساد خود را به دیگران نسبت دهد . و برای این مقصود مجبور است که مستمراً دعوی عشق نماید تا دیگران به وی امکان پنهان شدن در پشت سرشان را بدهند و برای لحظاتی از وی تمجید کنند  و به وی جایزه بدهند و تبریک بگویند.

سخن بر سر تفاوت انسان مؤمن و کافر بود ؛ انسان زنده  دل و مرده دل .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حقّ ذاتی عشق

 

عشق ،  حق منفورترین  و دوست نداشتنی ترین انسانهاست .  دوست داشتنی ترین انسانها بایستی دوست نداشتنی ترین انسانها را دوست بدارند . بهترین انسانها بایستی بدترین انسانها را دوست بدارند . زیبائی بایستی زشتی را بپرستد  . حق بایستی باطل را دوست بدارد . اینست که معشوق ها همواره کافر و بیوفایند زیرا بدترین انسانهایند  و نمی توانند غیر از این  باشند .

بدترین انسان آن است که نخواهد دوست بدارد و عشق بورزد و از خود بگذرد .  ناتوانترین انسان آن است که نتواند عاشق باشد .  و این نوع انسانها همواره  معشوق واقع می شوند وبه عاشق خود جفا   و خیانت می کنند و آنگاه از قلمرو عشق  ساقط می گردند و آنگاه برای نخستین بار آماده خوب شدن هستند   یعنی ظرفیت دوست داشتن می یابند . زیرا آنکه از عشق خارج و طرد شد به جهنم و اشد شقاوت خلق دچار  می شود و در آنجاست که حق عشق را در می یابد و نیازمند دوست داشتن می شود . عشق عرش خدا و قلمرو خلقت انسانی بشر است  و عاشقان هم اولیای او بر روی زمین هستند .

بدترین انسانها کسانی هستند که عشق و ایثار را بد می دانند و اینانند که مورد عشق  بهترین انسانها قرار می گیرند تا درس عشق    بیاموزند . عاشق خلیفه خداست .  شقی ترین آدمها مورد لطف  و محبت رئوفترین انسانها قرار می گیرند . و اینست  حق و راز ذاتی عشق و علّت شقاوت و کفر معشوق . و این قاعده شامل  حال همه زنان ذاتاً می شود که همواره مورد عشق مردان قرار دارند . این راز را همه زنان قلباً تصدیق می کنند  و نیز همه مردان شقی و سنگدل .

عاشق  جانشین خدا در میان مردم است و لذا تنهاست و کسی او را دوست ندارد . عشق یعنی عشق و لطف و ایثار  وجود به عدم . و این همان علت خلقت عالم و آدم است و معنی عشق خدا به انسان .  این قاعده در مراتب پائین تری در روابط بشری نیز صدق می کند و اساس عشق است . همواره قوی عاشق ضعیف می شود  مثل عشق والدین به کودکان خود .

و لذا بهترین ها  و مؤمن ترین ها و پاکترین ها عاشق بدترین و کافرترین و ناپاکترین انسانهایند .

مثل عشق خدا به خلق، عشق انبیاء  و اولیاء به مردمان جاهل و کافر   و عشق مردان به زنان .

همواره  عاشق خوب است و معشوق هم بد است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفۀ ذهن

 

ذهنیت آدمی دو روی و دو مرحله دارد که اوّلش محصول گریز و انکار انسان از واقعیت بیرون است  و دوّمش محصول رویکرد و رجعت انسان به واقعیت بیرون است .

اوّلین ماهیت ذهن از بدو تولّد تا سن بلوغ  و عقل پدید می آید    که حاصل رویکرد انسان به جهان است و محصول  تجربه مستقیم انسان از جهان طبیعت و محیط زیست و جامعه و خانواده می باشد  و این یک ذهنیت واقع بینانه و بکر است .

و امّا آدمی از سن عقل و بلوغ وارد عرصه جدید از ذهنیت و پیدایش ذهن دگر است که قلمرو  ایده آلها و آرمانهاست که حاصل گریز و انکار انسان از واقعیت جهان  می باشد . این یک ذهنیت ایده آلیستی  است که ذهنیتی کاملاً خصوصی و در بسته می باشد .

ذهنیت رویکردی و تصدیقی همواره در گذشته جای دارد ولی ذهنیت ایده آلی  که حاصل جدال  و انکار با واقعیت است در آینده  قرار دارد . این ذهنیت  آینده گرا حاصل ایده آل سازی ذهنیت طبیعی است که در حافظه حضور دارد و منبع تغذیه ذهنیت  آرمانی  است . به بیانی ذهنیت ایده آلی حاصل ناکامی انسان در ذهنیت رئالیسیتی ( واقع بینانه )  است و تلاش برای جبران این ناکامی . ناکامی در تصرّف جهان بیرون  منجر به پیدایش ذهن خیال پرداز  و ایده آل گراست . لذا ذهنیتی ایده آلی همان ذهنیت خودی و محرمانه است که کارخانۀ « من » است . تلاش برای خودی کردن و مالکیت بر جهان منجر به پیدایش ذهنیت ایده آلی  وآینده گر است .

ذهنیت  اوّل هستی گراست و قلمرو  دانش و تجربه است  و ذهنیت  دوم بایستی گراست  و قلمر و فلسفه و  ایدئولوژی و مدینۀ فاضله می باشد . به بیان دیگر ذهنیت اولی همان حافظه جمعی است و ذهنیت دوم ، حافظه فردی می باشد .

شناخت ذهن بعنوان اوّلین مرحله از خودشناسی دارای سه محور اساسی برای تأمل می باشد :  چگونه ذهن آدمی از جهان بیرون دریافت می کند و آنرا ثبت و ضبط می نماید ( حافظه ) و چگونه این هستی را تبدیل به بایستی ها  می کند و نیز رابطه بین هستی و بایستی در ذهن .

ذهن آدمی می تواند با جهان واقعیت و از جمله با صاحبش هر کاری که میخواهد بکند . با اندک توّجه در ماهیت ذهنی در می یابیم که بخش بسیار سطحی و گذرائی از آن در خدمت ارادۀ بشر است و بلکه خود

اراده بعنون یکی از عناصر ذهنی بکار می آید . براستی که ذهنیت آدمی دارای فرماندۀ فوق آدمی است که سعی میکند با آدمی رابطه برقرار کند و این رابطه بواسطه جهان هستی انجام می شود  جهان هستی  به مثابۀ رسانه بین این فرمانده و انسان است .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عشق غیر متعهد و ایدز

 

« عشق غیرمتعهد» که امروزه بعنوان یک فلسفه تقدیس جهانی فسق و زنا خودنمائی می کند و  دعوی عرفان هم دارد یکی از آن گناهان و خیانت های هزاران ساله قلمرو  فرهنگ بشری بوده که در جریان مدرنیزم و آزادیخواهیهای جدید تبدیل  به یک افتخار شده است و این نیز از عجایب آخرالزمان است . این به معنای ابطال وفا بین انسانهاست و بلکه تا آنجا که « وفا» یک حماقت و بلکه عقب ماندگی تاریخی تلقی می شود.

این مکتب که همان مذهب اصالت زنا می باشد اینگونه بیان می شود : تو نه اوّلین دوست پسر ( یا دختر)  من هستی و نه آخرین آن ! در اینجا  رابطه فقط بر اساس اصالت پائین تنه بنا می شود که در آن دختر یک سوراخ  محض است و پسر هم یک عضو اضافی و آویزان در قلمرو  خارج از عالم وجود انسانی .

این مکتب در کشورهای به اصطلاح پیشرفته که معمولاً عاشقتر هم تلقی می شوند تبدیل به ضرب المثلی رایج شده است : عشق فقط یکبار ! و بدینگونه است که عشق در این مکتب ، جاودانه می شود ؟!

زیرا بیش از یکبار وابستگی و تعهد و محبّت پدید می آورد  و دردسرزا می باشد زیرا آزادی را در خطر می اندازد . در این مکتب علناً شاهدیم که عهد و وفا و محبّت و رابطه ای  قلبی و معنوی دشمن درجه یک آزادی محسوب می شود . عشق غیر متعهد یکی از فر آورده های مکتب اصالت آزادی عمل بی قید  و شرط است و دوست داشتن بزرگترین دشمن مدرنیزم تلقی میگردد زیرا یکی از اصول مدرنیزم همانا تنوع پرستی است ، تنوع در فرم و صورت و آناتومی . در این مکتب انسان همچون یک لاشه بیومکانیکی نگریسته می شود. این همان مکتب سکس برای سکس است و یک دستمال جاندار یکبار مصرف . این همان جان و دل و روح یکبار مصرف است. در اینجا انسان در سیطره مطلق شیطان قرار گر فته و شیطان تمامیّت انتقامش را از انسان می گیرد . عشق غیر متعهد همان ابلیسی است که فیلسوف گردیده است . الّبته  تردیدی نیست که صدها جلد کتبی که در قداست و عظمت و انسانیت این مکتب در سراسر  جهان نوشته شده است دم از عشق ناب می زنند که گوئی مبرا از هر نوع توقعی است چرا که توقع عشق را خراب می کند !؟

منظورشان از توقع همان وفا است و عهدی جاودانه و یا لااقل عهدی بیش از یکبار همخوابگی .

در اینجاست که حقّ  کبیر ایدز آشکار می شود که چه خدمتی به بقای نوع بشر می کند که حتّی شهامت ارضای جنسی را هم  از انسان مقتدر عرصه جدید گرفته و تبدیل به اشدّ هراس می نماید .

 اینست جزای عشق غیر متعهد  که روسپی  گری را روسفید کرده است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

افسانه عشق دو جانبه

 

به یک لحاظ باید گفت که اگر عشق متقابل و دو طرفه بین افراد بشری وهر عاشق و معشوقی بر روی زمین ممکن می شد شاید زمین بهشت بنی آدم می گشت و براستی که بهشتی  جز این نیست همانطور که در بهشت موعود هم غایت عزّت و لذّت همانا رابطه عشق دو جانبه بین اهالی بهشت است . وعده حور و غلمان و بیان ماهیت این عشاق در قرآن کریم مصداق کامل عشق دو جانبه است در اوج  وفا و صلح و سلامت و تسلیم و رضا و عصمت و بکارت و قداست .

همه چه  باید کردها و آرمانشهرها و ایدئولوژیهای بشری محصول فقدان عشق متقابل در میان ابنای بشر است . و عجب اینکه هیچ مصلح  و فیلسوفی آرمانشهر و مدینۀ فاضله ای را بر اساس عشق متقابل ترسیم و تبیین نکرده است . یعنی راه حلی ارائه نداده است که براساس آن عشق متقابل ممکن شود و هیچ معشوقی به عاشقش خیانت نکند .  همین امر دال بر این حقیقت است که این فلاسفه و مصلحین  جوامع بشری در طول تاریخ به ذات مشکل و معما و بدبختی های بشر معرفت نیافته اند و لذا همه ایدئولوژیها و مکاتب نجات دهنده جوامع بشری درعرصه عمل پوچ از آب در آمده و بلکه مبدّل به ستم و شقاوت شدیدتری می شوند . براستی که دوزخی جز بی معرفتی نیست . عشق فرزند معرفت است بهشت محصول عشق است .

بیوفائی و حقّ نشناسی فرزندان نسبت به والدین ، زن و شوهر نسبت به یکدیگر، عشّاق نسبت به همدیگر ، یاران ، همفکران و .... علت العلل همه بدبختی ها و احساس درد و اندوه و کینه و انتقام و جنون و جنایات است . همه بدبختی ها و ستم ها و تبهکاریها و ناکامیها و امراض و مفاسد بشری معلول و روبنای فقدان محبت متقابل و بیوفائی به عهد و حق نشناسی در عشق می باشد .      

آنانکه زیربنای همه بدبختی ها را تبعیض طبقاتی یا ستم سیاسی می دانند براستی  غافل و جاهلند . آدمی  جز عشق هیچ کمبود دیگری ندارد . امروزه  که عصر رفاه و شکم سیری و انواع آزادیهاست و همه آرزوهای غریزی بشری به کام رسیده است بیش از هر دوره ای حقّ ضایع شده عشق و علت العلل   ناکامی و بدبختی بشر در  جهان واضح تر شده است و لذا همه نعره یا عشق می کشند . بدون آنکه هنوز اندک معرفتی بیش از قبل درباره عشق و حقّ و آداب آن پدید آمده باشد . گوئی که همه عشق را می شناسند . درحالیکه فقدان عشق معلول حقّ نشناسی بشر درباره عشق و جهل او دربارۀ حقوق  و آداب عشق می باشد که عشق از  میان ها رخت بربسته است . بشر  امروز اتفاقاً بیش از هر دورانی حق عشق را تباه کرده و ناموس خلقت و هستی اش را لگد مال نموده و همه مصائب مدرن بشر حاصل این معصیت کبیر است  . آنجا که عشق نیست روح نیست و زندگی نیست  فقط   تن لشی است که جان می کند و عربده می کشد و انتقام می ستاند و نابود می کند .

عشق محصول حقّ شناسی و  ادای حقوق حقّ است : حقّ حیات و هستی !

فقدان عشق بزرگترین نشان کفر و جهل و کبر وانکار بشر دربارۀ حقّ حیات و هستی خویش است . آنکه خدا را نمی شناسد و یا خدا را به زعم خودش به بازی گرفته است چگونه عشق را می شناسد . هستی انسان مظهر اشدّ عشق است . و  خداوند خود حضور و نور و مظهر عشق است و بقول خودش چگونه کسی که خدا را عاشق نیست اصلاً می تواند کسی را اندکی دوست بدارد حتّی فرزندانش را و یا والدینش را.

فقدان عشق حاصل فقدان  حضور خدا در زندگی ماست . حاصل  جنگ ومکر و معصیت  ما با خدا و رسولان و اولیای اوست . عشق محصول معرفت است  نه هوس و بازی و مکر .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی