تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

ارزش زیستن

 

آدمی ذاتاً و در فراسوی اعتقاداتش موجودی است که نمی تواند بخودی خودش و برای خودش از خود و زندگیش نهایتاً راضی باشد و احساس ارزش و ماندگاری و حس جاودانگی یابد . حتّی کافرترین و خود خواه ترین آدمها نیز در نیمه دوم عمر خود چون بوی مرگ به مشامشان می رسد از آنجا که اعتقاد و امیدی به حیات بعد از مرگ ندارند لااقل می خواهند که از خودشان بر روی زمین یادگاری ماندگار داشته باشند یعنی بقای جاوید خود را در غیر خود جستجو می کنند و لذا پرستش فرزندان و نژاد خود آخرین امید و احساس و ارزش زندگی برای کافران است . یعنی حـتّی کافران هم ارزش حیات خود را در غیر خود می دانند که نزدیکترین کسان آنها یعنی فرزند و نژاد است . ولی مؤمنان این جاودانگی وارزش حیات را در خداوند جستجو می کنند و در نزد او امید واحساس ماندگاری دارند . ولی نشانه مطمئن و قانع کننده ذهن و احساس مؤمن نیز در همین حیات زمینی رخ می نماید و آن سائر مردمان هستند . و اینکه درحیات خود چه خدمت ماندگاری برای بیگانگان ( غیر خود ) انجام داده اند . و اما ماندگارترین یادگار ماندگار و فناناپذیر در نزد مردم همانا نور ایمان و معرفت و محبت وهدایت است که جملگی معرّف حضور جاودانه خداوند است و خداشناسی را تداعی می کند . از جنس همان نوری که انبیاء و اولیاء و علما و مؤمنین مخلص به مردم هدیه می کنند . این همان نور بقای وجود این انسانها در جهان است . آدمی بمیزانی که حقیقت و نور پروردگار را درجهان به عرصه عرفات و اثبات می رساند دارای زندگی ارزشمندی است که او را به زیستن راضی می کند زیرا در این عمر کوتاه و فنا شونده توانسته اثری جاودانه پدید آورد که توشه آخرت اوست .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا می توان آدم بود ؟

 

آدم بودن مقامی فراسوی مرد یا زن بودن است . آدم بودن ، حامل روح خدا و اسمای الهی و خلیفه خدا بر روی زمین بودن است : پاک بودن، خیر خواه همه بودن ، سخی بودن ، با معرفت بودن ، اهل محبت بودن ، غیور و عزیز بودن ، بی نیاز و دلیر بودن، لطیف و فهیم بودن و صادق و با وفا بودن و ......

آیا براستی دیگر دورۀ آدمیت سپری شده است و صدق و وفا و مهر و عزّت و عصمت ناممکن شده است ؟

آیا صادق و وفادار و عاقل بودن مترادف با خودکشی و نابودی است ؟

آیا راهی جز هرزه گی و ریا و خیانت و خود فروشی باقی نمانده است ؟

آیا انسانیت فقط نقشی برای سینما است آنهم سینمائی که محکوم به ورشکستگی می باشد ؟

براستی امروزه آدم کیست ؟ چه کسی روح آدمیت را از پدرمان حضرت آدم به ارث برده است ؟ آیا امروزه چه کسی « وارث آدم » است ؟

چنین کسی در هر کجا که باشد همو امام زمان و مکان خویش است بی هیچ شمشیر و اسب سفید و عصای موسی و معجزاتی دگر !؟

آدم بودن بسیار سخت تر از ناجی بودن است . ناجی بودن همان آدم بودن است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عشق و تنهایی

 

عشق یکی از مقامات و تجلّیات برخاسته از قلمرو تنهائی انسان است . انسان بمیزانی که تنها می شود عاشق می شود عاشق هر کسی و همه کس بخصوص کسی که نظر به تنهائی اش نماید و تنهائی اش را درک و تصدیق نماید . پس معشوق آن کسی است که بتواند بر تنهائی عاشق وارد شود و هم سرنوشت تنهائی او گردد و طبعاً همچون او تنها گردد .

تنها شدن یعنی ازغیر بریدن و بخود پیوستن و خود شدن . و انسان تا خودش نباشد نمی تواند دیگران را همانگونه که هستند دریابد واصلاً ببیند . کسی که تنها شد و خود شد می تواند تنهائی پنهان و خودیت نهفته در وجود دیگران را هم ببیند و همین نگاه و دیدن است که دیگران را هم جلب می کند و به دوستی با این عاشق تنها می کشاند .

ولی هر کسی نمی تواند بر قلمرو تنهائی یک انسان عاشق وارد شده و معشوق او گردد الا اینکه تنها شود و از غیر بگسلد هر چند که خویشان و عزیزانش باشند . آدمی هر چه عاشقتر باشد تنها تر و بی معشوقتر است . و عاشقترین انسان همواره بی معشوق است و او همان امام است .

آنکه بر تنهائی یک عاشق وارد شده و تنها می گردد رابطه این دو تنها عرصه ظهور حق است به مصداق کلام خدا و احادیث فراوانی که از علی (ع) و عارفان داریم . چون دو تنها یکی شوند سومی خداست . و این راز عشق عرفانی یا افلاطونی است .

عشق حاصل نگاه بر تنهائی فرد دیگر است همانطور که فرد عاشق نیز عاشق بر تنهائی خویش است . و تنهائی حریم حق است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت جاوید( ترین ها )

 

v     ترسوترین آدمها درپشت سر دلیرترین انسانها راه می روند .

v     کافرترین آدمها را در اطراف مؤمن ترین انسانها می یابیم .

v     شقی ترین آدمها در خانه مهربانترین انسانها زیست می کنند.

v     ابله ترین آدمها را مرید خردمندترین انسانهامی یابیم .

v     ناپاکترین آدمها محبوب پاکترین انسانها می شوند .

v     ریاکارترین آدمها دم از دوستی با صادقترین انسانها می زنند .

v     بدترین آدمها در رابطه با خوبترین انسانها پدید می آیند .

 

نتیجه : و لذا خوبان همواره تنها و بد نام هستند . خوبان برای نجات بدان آمده اند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

تنها راه و روش پیشگیری از اعتیاد

 

v     پرهیز از روابط نامشروع جنسی .

v     ازدواج را برنامه درجۀ اوّل زندگی قراردادن .

v     القای ولایت شوهر بر زن و پذیرش ولایت از جانب زن .

v     ایجاد رابطه صمیمی و صادقانه در میان اهالی خانه  .

v     متوقف ساختن تبلیغات علم پرستی و مدرک گرائی از جانب حکومت .

v     متوقف ساختن تبلیغات رفاه پرستی در رسانه ها .

v     متوقف ساختن پروژه های اقتصاد محوری در کشور .

v     متوقف ساختن اکراه و اجبار در دین و نفاق عقیدتی از جانب دولت .

v     متوقف کردن فرهنگ بچه سالاری در خانواده ها .

v     پیشگیری از تجویز داروهای مسکن و روان گردان توسط نظام پزشکی کشور .

v     متوقف ساختن القاعات کاذب عرفانی از طریق رسانه ملی .

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

اگر باور به ناجی موعود نمی بود ؟

 

می دانیم که همه مذاهب جهان در اعتقاد تاریخی خود در انتظار ظهور یک ناجی هستند که جهان و جهانیان را نجات می دهد و بهشت موعود را بر روی زمین قرار می کند . این ناجی در درون یکایک بشر است . اگر شما ناجی نباشی ناجی وجود ندارد . امام صادق (ع) می فرماید که « انتظار همان ظهور است .» یعنی منتظر همان ناجی است . براستی اگر چنین باوری در اذهان جهانیان نمی بود و چنین امیدی در قلوب بشریت وجود نمی داشت جهان معاصر ما اینک چگونه بود ؟ پیش بینی چنین وضعی  چندان مشکل نیست . کافیست که نگاهی به وضع و حال و سرنوشت برخی از آدمها اطرف خودمان بیندازیم که دچار نومیدی شدید هستند. این نوع آدمها که  امیدی به نجات خود ندارند دو دسته اند : دسته ای تبهکاران حرفه ای و جنایتکاران هستند و دسته ای دیگر هم  افسرده گان و معتادان به مخدرات و روان گردانهای داروئی . تازه همین افراد هم تحت الشعاع اکثریت مردمی قرار دارند که اصولاً امیدوارند .

با اندک تأملی به یقین می توان گفت که اگر انتظار ظهور ناجی موعود دربشریت نمی بود تاکنون طومار بشریت بدست خودش مدتها پیش از این پیچیده شده بود . ایا اینطور نیست ؟ شاهد بوده ایم که کافرترین ایدئولوژی عصر جدید یعنی کمونیزم ماتریالیستی هم وعده به نجات حتمی بشریت داده بود که توانست چند دهه باقی بماند . و در روایات شیعی داریم که اگر اولیای خدا بر روی زمین نمی بودند طومار بشریت بسیار پیش از این پیچیده شده بود . و نیز اینکه ناجی  موعود پس از برپائی حکومت جهانی خود بالاخره بدست زنی ریش دار ( فمینیست ) کشته می شود و سپس بشریت گروه گروه از فرط نومیدی خودکشی می کند و بدینگونه نسل بشر منقرض می شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ناجی موعود کیست ؟

 

طبق روایات شیعی حضرت مهدی (ع) پس از ظهور و برقراری حکومت واحد جهانی گوئی بعد از چهل و یا هفتاد سال بدست یک زن ریش دار ( زن مردوار – یک فمنیست ) به قتل می رسد و کل بشریت در اندوه ویأس غرق شده و گروه گروه خودکشی می کنند تا نسل بشر می افتد .

با این تعبیر پس آیا اینهمه انتظار سده ها و هزاره ها فقط برای حدود نیم قرن یا حتیّ بیشتر چه ارزشی دارد .و بعلاوه بشریت ماقبل از ظهور ایشان که محروم بوده است چه گناهی کرده و نیز بشریت بعد از کشته شدن ایشان چه تقصیری دارد که باید نابود شود . از این دیدگاه کل فلسفه و ارزش ظهور ناجی موعود که کل بشریت قرنها و هزاره ها در انتظار و امید او بوده علناً امری مهمل و کودکانه می آید . بهرحال اگر هم کشته نشود بالاخره عمری محدود دارد و لذا حکومت او ابدی نخواهد بود .

و اما امام صادق (ع) سخنی دارد که پرده از این ابهام و ابطال بر می دارد و آن اینکه « براستی که فرج ناجی موعود همان انتظار است . » . یعنی این واقعه اساسا ً یک گشایش و فرج و نجات باطنی و روحانی در وجود منتظران است . طبق این حدیث در واقع هر منتظری در مقام یک ناجی است و هر که منتظر تر است و به او مؤمن تر است خود یک ناجی عرصه حیات اجتماعی خویش است ونهایتاً منتظرترین مؤمنان خود خود ناجی موعود آخرالزمان است . فلسفه انتظار غیر از این معنائی عبث و نامعقول دارد و بازیچه است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی انتظار

 

 

انسانی که در انتظار نجات خویشتن است و به این امر امید دارد و مؤمن است انسانی دل زنده و خلّاق است و تن به ستم و در یوزه گی نمی دهد و خود را برای شرایط نجات آماده می کند درست مثل کسی که پس از سالها در انتظار رسیدن محبوب خویش است . او همواره آراسته و سرپا و مهیّا و حاضر و ناظر است .پس انتظار طبعاً هویتی ستم ناپذیر و جهادگر وبا نشاط پدید می آورد و مولّد قدرتی عظیم است . خودکشی ها و رویکرد به مخدارت و در یوزه گیها و خود فروشی تماماً معلول فقدان چنین انتظاری است . در آیه ای از قرآن کریم خداوند حتّی خودش را هم از منتظرین می خواند که در انتظار رسیدن مؤمنان و دیدار با آنان است . در واقع آنکه در دل انسان در انتظار نشسته است خود پروردگار است و این حضور حق در دل انسانها همان ایمان کامل است و عین نجات و رستگاری همین واقعه قلبی می باشد . انتظار عرصه دیداربا خداوند است که در جمال امامان در انواع و درجات تجلّی بر روی زمین رخ داده و میدهد . همه مصلحین و انقلابیون وآزادیخواهان و حق پرستان جهان از مصادیق ظهور این انتظار می باشند . اینان مظهر انتظارند و لذا ناجیان جوامع در هر دوره ای محسوب می شوند و اولیای آن امام مطلق در پایان تاریخ بشر می باشند . در جوامعی که امر انتظار درحال افول است و این اعتقاد کمرنگ می شود خودکشی واعتیاد و امراض روانی و سکته های آنی رشد می کند . ونیز تبهکاری وجنایت . همه این مفاسد معلول یأس و قطع امید نمودن از ناجی است : « ای مؤمنان هرگز از  روح الله مأیوس مباشید » - قرآن .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

با خدا بودن

 

با خدا بودن و زیستن یک وضعیتی باطنی است . وضعی فراسوی زمان و منزّه از دیروز و فردا و مبّری از هر اراده ای شخصی و آرزو و برنامه ای و هر خواستن و نخواستنی .

با خدا بودن با خود نبودن  و برای خود نبودن است و نیز برای غیر .

با خدا بودن با « او » بودن است که فراسوی هر رابطۀ من – توئی است .

با خدا بودن ، راضی بودن بر وضع موجودات و هیچ اقدامی برای فرار کردن و گریز جایز نیست .

با خدا بودن ، در خود نشستن و قرار گرفتن است ولی نه برای خود یا دیگری، برای او . با خدا بودن ، خود نبودن است در عین خود .

با خدا بودن در قلمرو احساسات و ادراک فردی مترادف باهیچ و پوچ بودن است . هیچکس نمی تواند لحظه ای بی خدا باشد ولی اندکی این بودن را انتخاب می کنند که فراسوی بود و نبود است .

با خدا بودن ، محض بودن است ، بی صفت بودن است ، بی رنگ بودن است . بی تلاش بودن است ، صفر بودن است .

با خدا بودن با همه بودن بدون استثناء و برای هیچکس نبودن است .

با خدا بودن در اکنون زیستن است در لحظه صفر .

با خدا بودن بی فرق زیستن است ولی خط فرق بودن .

با  خدا بودن ، عین نبودن است . نگاه محض !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حس هستی

 

برای آدمی تنها چیزی که احساس حیات و حسِّ هستی پدید می آورد محبوبیّت است . همه کسانی که روی به خودکشی ها و مخدرات می کنند این حس را از دست داده و دیگر در دل کسی محبوب نیستند . آنچه که هویّت فردی نامیده می شود برخاسته از محبوبیّت است . کسی که لایق محبوب یک نفرنیست چیزی نیست و بودن را در خود در نمی یابد و احساس نابودی وهیچی می کند . این وضعیت در زنان بصورت هرزه گیها و در مردان بصورت بزهکاریها خودنمائی می کند . بنابراین هر آنچه که تحت عنوان بی هویتی و تبهکاری و مفاسد اخلاقی وهرج و مرج در جامعه ای خودنمائی می کند حاصل فقدان محبت است .

« من هستم  چون محبوب هستم » : این تنها تعریف از هستی انسان و لایق انسان است که حقیقت هستی انسانی را بیان می کند . آنکه محبوب دلی نیست اصلاً نیست و برای جلب محبوبیت لااقل در نزد یک نفر دست بهر کاری می زند حتّی روسپی گری و یا جنایت .

آنکه محبوب است هست و آنکه هست نیازی به اثبات خویشتن ندارد . زیرا همه تلاشهای مذبوحانه بشری در جهت اثبات هستی خویش است .

همه دروغها ، فریب ها ، جنونها ، جنایت ها ، اعتیاد ها و مفاسد اخلاقی و اقتصادی و سیاسی معلول فقدان محبت است .

همه ما نیازمند کسی هستیم که ما را برای خودمان دوست بدارد در هر وضعیتی .

کسی هم هست که از ارادۀ به محبوبیت بی نیاز باشد و خود مظهر دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران باشد ؟ حتی خداوند هم مخلوقاتش را آفریده تا او را دوست بدارند و بپرستند و در غیر اینصورت عذابشان می کند . آنکه ما را برای خودمان دوست بدارد و توقع محبت هم نداشته باشد امام است .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انسان برای چه آفریده شد ؟

 

خداوند در کتابش می فرماید که انسان را نیافرید الّا برای آنکه او را بپرستد . پرستش محصول عشق است . در واقع علّت ذاتی انسان همانا عشق بخدا می باشد . و اما دو نوع عشق داریم : عشقی که از روی نیاز است مثل عشق به جنس مخالف و یا عشق به قدرت و رفاه و لذا پول . عشق به پول غایت همه عشق های دنیوی ونیازمندانه بشر است زیرا عشق به جنس مخالف هم که لطیف ترین وانسانی ترین عشقهاست جز بواسطه پول امکان وصال ندارد . و عشق دیگر از روی بی نیازی است و پرستشی را پدید می آورد که لایق معشوق است و در خور حق اوست . این عشق برخاسته از عظمت وعزّت و قداست معشوق است. آدمی کسی را می پرستد زیرا او لایق پرستش است . منشأ دین عشق همانا صفات و ارزشهای وجود معشوق است . پس عاشق بمیزانی که معشوق را می شناسد می پرستد . این عشق مستلزم معرفت دربارۀ معشوق است و محصول معرفت است و حاصل معشوق شناسی . این عشق  حقیقی و برحق است و اصلاً عشق است . آن یکی تماماً نیاز است و حقارت و در یوزه گی . و تا زمانیکه معشوق مشغول بر آوردن نیازهای عاشق است پرستیده می شود . این پرستش تماماً تبدیل به عقده حقارت و حسادت و کینه می شود .

ولی عشق و پرستش انسان نسبت به خداوند نمی تواند از روی نیاز باشد زیرا خداوند همه  نیازهای غریزی و واجب و اصولی بشر را بدون هیچ ایمان و اطاعت و پرستشی بر آورده می کند . پس انسان بواسطه نیازهایش قرار نیست که خدا را بپرستد واصلاً خداوند در خور چنین پرستشی نیست این تجارت است . و امّا همین امر هم که خداوند بدون پرستش انسان به  او رزق میدهد مستلزم معرفت است . پرستش اکثر انسانها از روی نیاز و برای انواع رزق است و لذا پرستش کافرانه و مشرکانه است زیرا پرستش صفات و خواصّ خداست و نه خود خدا . مثل اینکه کسی را به دلیل ثروت و یا سکس پرستش کنیم . خداوند انسان را خلق کرده تا او را بخاطر خودش بپرستد و نه بخاطر صفاتش . نه بخاطر اینکه او را آفریده و رزق می بخشد . پس درک می کنیم که خداپرستی چه امر عظیم و لطیف و حیرت آور و غیر قابل توصیف است .

براستی چه کسی می تواند عاشق به پروردگارش باشد ؟ عشق به خداوند در معنای حقیقی مذکورش به معنای عشق به کسی است که مطلقاً در قلمرو حواس و هوش و اندیشه بشری جای نمی گیرد و به مانند عشق به فناست : کسی که مطلقاً نیست ولی هست و کل عالم هستی از اوست و او مالک هستی است و خود برتر از هستی . پس بایستی چنین کسی در یک جائی  از وجود انسان درک شود و چون درک شود بی تردید معشوق و پرستیده می شود . این جائی که خداوند درک می شود کجاست ؟ مسلماً جائی در اعماق ذات است و در ذات دل و جان و روح . و اما چنین ادراکی چگونه ممکن می آید ؟ آنچه که حجاب و مانع چنین ادراکی است بستگی انسان به جهان محسوسات و اندیشه گری و دنیا پرستی است . انسان بمیزانی که از ظلمت عوالم صفات پاک می شود قدرت درک ورای صفات را پیدا می کند . چنین ادراکی مستلزم عظیم ترین قدرتهاست : قدرت پاکسازی خویشتن از جهان و سپس پاکسازی خویش از خویشتن . قدرت فنا سازی خویش و عشق به فناهمان عشق بخداست .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

کید عظیم زن

 

کید عظیم زن که بزرگترین ویژه گی هویتی عام اوست چیزی جز ایفای نقش معشوق مطلوب در قبال عشاق خود نیست. زن از این بازی دچار لذتی مالیخولیائی و شیطانی می شود از اینکه با ایفای نقشی ایده آل و فرشته خوی وقدیس برای مدتی هر چند کوتاه مورد پرستش مردی واقع شود . و آنگاه که دستش روشد و رسوا گردید بسراغ مردی دگر می رود و باز همان بازی آغاز می گردد .درست به همین دلیل او هرگز میل ندارد که با عاشق خود ازدواج کند زیرا لو می رود و از پرستش ساقط می گردد . بنابراین او با مردی ازدواج می کند که یک شهوت بارۀ احمق و پولدارو بازیچه باشد و نه عاقل وعاشق . تا بواسطه بدن خود بتواند او را تا آخر عمرش برده خود نماید . چنین زنانی بعد از ازدواج نیز همواره می خواهند در خفا یک عاشق داشته باشند .

لذا اراده به پرستیده شدن زمینۀ روسپی گری زن است . این ویژه گی همه زنان کافر است .

فقط زنی با عاشق خود ازدواج می کند که جداً قصد اصلاح و تربیت وتزکیه نفس داشته باشد و خواهان رشد و معنویت و صدق و عصمت باشد .

ولی زن کافر همواره دو مرده است که یکی را عاشق میخواهد ودیگری را بردۀ خویش . برای یکی  نقش فرشته و قدیس را بازی می کند و برای دیگری نقش واقعی خود را که فسق و بولهوسی است . این زن که خود را بسیار زیرک می پندارد بالاخره هر دو را از دست می دهد و رسوا و ملعون می گردد و برای مابقی عمرش به دریوزه گی واشد ذلّت دچار می شود .

کید عظیم زن که اساس کفر و زنا و شیطنت اوست محصول اراده به پرستیده شدن و سلطه  بر مرد  است وانکار ولایت زناشوئی .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مصاحبه ای با یک زندانی سیاسی

 

یک زندانی ابد را که به دلیل فعالیت حزبی وایدئولوژیکی محکوم شده بود ولی مدتها بود که دیگر کمترین باوری به حزب و ایدئولوژی خود نداشت پرسیدم : اگر از حزب و ایدئولوژی خود که دیگر باورشان نداری توبه کنی واظهار ندامت نمائی آزاد خواهی شد ولی چرا مقاومت میکنی تا تمام عمرت را در زندان بمانی ؟

ندامت تواز صداقت است و لذا خیانت محسوب نمی شود . چرا با یک تیر دونشان نمی زنی که هم به حقیقت اعتراف کنی و صداقت خود را آشکار سازی و هم آزاد شوی تا زندگی دیگری را آغاز کنی ؟

 

پاسخ گفت : من باورهای گذشته ام را به واسطه تفکّر از دست داده ام ولی باورم را به اعتقاد داشتن از دست نداده ام . من به دلیل فکر کردن و باور داشتن و متعهد به اعتقاد خود بودن در زندانم نه بدلیل اعتقاد خاصّ . هر که به باور خود ایمان و عهدی داشته باشد در این دنیا زندانی است . من اگر آزاد هم شوم در بیرون بایستی در خانه خودم و در تن خودم زندانی باشم و زندانبان خویشتن . زیرا دوران اعتقاد وایمان و عهد بسر رسیده است . حال که بدست جامعه در همه حال بایستی زندانی باشم بهتر است که به هزینه و مسئولیت جامعه در زندان باشم . این به صداقت نزدیکتر است وبه آزادی نیز . در زندان این مجال را دارم تا به اعتقادی برتر و درست تر برسم ولی در بیرون بایستی در محاصره و جدال و عداوت مردم جان بکنم تا دست از اعتقادم بردارم . در زندان اعتقادم زنده می ماند و رشد می کند و پیام من نیز واضح تر و بدون دردسر به مردم هم می رسد . زندان محل رشد اعتقادات و نیز رسانه مجانی و سریع اعتقادات است . همه صاحبان اعتقاد و عهد و وفا زندانی اند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه جبر و اختیار

 

 

جبر و اختیار از قدیمی ترین مباحث قلمروحکمت و فلسفه و روانشناسی بوده است که هرگز پاسخی روشن نیافته تا اینکه بتدریج از عرصه اندیشه بشر حذف و بفراموشی سپرده شده است . در قلمرو خودشناسی معضله جبر و اختیار در رأس همه امور قرار دارد ولذا درمکتب عرفان علوی هم جایگاه برجسته ای داشته است که پاسخ نهائی بر این دوگانگی و تضاد امری مابین و برتر است . ولی مسئله اساسی اینست که جبر واختیار در قلمرو نفس و عملکرد و اندیشه بشر براستی درک نشده است و لذا پاسخی هم نیافته است .

می دانیم که همه فلسفه ها در تاریخ بشری و نیز همه فرقه های مذهبی بر اساس اصالت یکی از این دو امر پدید آمده است و یا امری سوم و بینابینی مثل فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و یا فلسفه های اصالت وجود و ماهیت . همه فرقه های بنیادی در جهان اسلام نیز بر یکی از این وضعیت ها پدید آمده است مثل مکتب قدریه ، جبریه ، معتزله و امثالهم .

در قلمرو خلقت انسان و در قبال خداوند در یک کلام همه مخلوقات مجبورند : مجبور به وجود داشتن . از منظر وجود و عدم که اساسی ترین مسئله می باشد انسان نیز مجبور است و مجبوریت همان مخلوقیت است . وقتی وجود انسان جبری باشد صفات و اعمال واحساسات و افکارش نیز معلول این جبرند و مختارانه ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع جبر وجود قرار دارند . از این دیدگاه انسان از هر مسئولیتی مبراست و درست به همین دلیل است که همه مکاتب ضد دینی و ملحد به لحاظ فلسفی معتقد به انواع جبرها می باشند : جبر وجود ، جبر تاریخ ، جبر اجتماعی ، جبر اقتصادی ، جبر روانی ، جبروراثتی ، جبر ژنتیکی ،جبر طبیعی ،جبر متافیزیکی و غیره . گوئی آدمی فقط در قلمرو و آگاهی و باورهای خود دارای اختیار است و آن اینکه این جبر را بپذیرد و تصدیق کند و یا اینکه منکر شود وبا آن جدال نماید . نوع اولش باور دینی است و دومی هم باور کافرانه می باشد .اعمال بشر معلول اندیشه اوست و  اندیشه او هم معلول احساسات و امیال ناخودآگاه و ناخواسته اوست زیرا دل آدمی بعنوان مهد بروز خواسته ها و گرایشات و عشق و نفرتش مطلقاً تحت اراده و  کنترلش نیست . پس آدمی به لحاظ احساس و اندیشه و اعمالش تماماً مجبور است . و این بدان معناست که انسان تماماً مخلوق است و بتدریج بواسطه احساس و اندیشه و عملش خلق و تربیت می شود . ولی انسان مختار است که این مخلوقیت را بپذیرد و یا انکار نماید . و این تنها اختیاری است که داراست یعنی مختار است که مجبور باشد و یا مختار. مجبور بودنش همان تسلیم و مسلمان بودن و مرید اراده خدا بودن است تا آن حد که جبر الهی را بپرستد . ولی مختار بودنش بمعنای نبرد با اراده خدا در خویشتن است و لذا این اختیار موجب تضاد و جنگ انسان با خودش می باشد با افکار و احساسات و کردارهایش . اولی ایمان است و دوّمی هم کفر .

برخی حتّی همین حد از اختیار بین مختار بودن و مجبور بودن را هم امری جبری ومشروط به شرایط تربیتی واقتصادی و اجتماعی و سیاسی می دانند بدین معنا که انسان تا آنجا که دارای امکانات و آزادی باشد هرگز مجبور بودن را بر نمی گزیند و لذا اختیار کردن جبر الهی هم از سر ناچاری وناتوانی می باشد . یعنی مؤمن یا کافر بودن هم امری مربوط به شرایط است و لذا نوعی جبر است و نه از اختیار . به همین دلیل همه ثروتمندان و صاحبان قدرتهای دنیوی بسیار بندرت اهل ایمان هستند و اگر هم باشند از مکر و نمایش است و مذهبی مشرکانه و منافقانه می باشد . اینست که دین متعلق به طبقات ناچار و فقیر و تحت سلطه می باشد تا وضع خودشان را توجیه وتقدیس نموده و خود را با شرایط تطبیق دهند . انتخاب کفر هم نوع دیگری از توجیه شرایط و تطبیق با موقعیت خویشتن است . و حتّی در عرصه روایات مذهبی هم برای هر دو جناح منطق و احادیث کافی وجود دارد . همه وقایع سرنوشت ساز زندگی انسان جبری و ناخواسته و وارده هستند : تولد ، مرگ و عشق که موجب ازدواج و یا ناکامی می شود که کل زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد .

و امّا واقعه مختار بودن چه وضعی است ؟ آیا بدین معناست که انسان مرید امیال و غرایز خود باشد ؟ اگر چنین باشد آیا مجبور است یا مختار ؟ چنین نوعی از پیروی از خویشتن در آن واحد با دونوع تفسیر منطقی هم می تواند جبر تلقی شود و هم اختیار . جبر است زیرا انسان چاره ای جز این ندارد و قدرت امیال و غرایز بشری او را وادار می کند تا از منشأ این ارادۀ ناخود آگاه پیروی کند . و اختیار تلقی می شود زیرا برای نفس بشر ایجاد راحتی می کند و جدال با آن موجب سختی و فشار است . انسان اگر از ارادۀ نفسانی خود پیروی نکند و به اصطلاح تقوا پیشه نماید اختیار تلقی می شود زیرااز جبر نفس خود رسته است . پس جبر واختیار فقط دو نوع تفسیر از یک واقعه است و آنچه که مهمتر از معنای جبر و اختیار می باشد مسئله راحتی یا ناراحتی است . جبر و اختیار دو معضله صرفاً ذهنی هستند و نه نفسانی و غریزی و وجودی . و اکثر آدمها پیروی از نفس خود را آزادی واختیار می دانند و می پسندند زیرا احساس راحتی و به کام رسیدگی می کنند و عده ای اندک هم در این پیروی احساس ناراحتی می کنند و آنرا جبر می دانند و لذا با آن می جنگند و این اندک آدمها را مؤمنان می نامند . و می دانیم که ایمان نیز امری قلبی است و بقول قرآن هیچ دلی بی اذن خداوند ایمان نمی آورد. پس با تقوا و با حیا بودن ویا آزاد و هوسباز بودن هم دو امر کاملاً جبری و قلبی و ناخودآگاه است لذا کفر و ایمان هم دو نوع وضعیت روانی و جبری می باشد . لذا مؤمنان خود را آزاد می دانند و کافران را مجبور و بدبخت می خوانند وکافران هم چنین نظری را دربارۀ مؤمنان دارند . از این دیدگاه همه آدمها درجایگاه و نگاه خودشان آزاد و مختارند و هیچکس مجبور نیست و در شرایط جبری هم بالاخره مطلوبترین وضع را انتخاب می کنند  که به اختیار شان نزدیکتر است . این نگرش خودشناسانه است و از این دیدگاه همه مختارند پس همه در قبال خداوند و وجدان خود وجامعه مسئولند .

پس دو نوع انسان داریم : یکی پیروی از نفس را آزادی می داند و دیگری هم مخالفت با نفس را . یکی نفس و غرایزش را بر می گزیند و دیگری هم عقل و دین و اخلاق فطری را . یکی کفر را و دیگری هم ایمان را . در واقع جبر این نوع انسان اختیار نوع دیگری از انسان تلقی می شود و بالعکس . پس جنگ بین فلسفه جبر واختیار در واقع جنگی لفظی و صرفاً فکری و سلیقه ای است . دعوا بر سر نامگزاری است . دعوای اصلی بر سر این امر است که آیا انسان بایستی مرید امیال خود باشد یا مرید احکام دین خدا . یعنی مرید خود باشد یا مرید خدا .

عده ای مجبورند که مختار باشند و عده ای هم مختارند که مجبور باشند . عده ای جبر را انتخاب می کنند و عده ای هم اختیار را .پس نهایتاً انتخابی در میان است و انسان دارای اختیار است بین جبر و اختیار یا بین خود و خدا . و از این میان دو جناح اهل عقل و  اهل دل پدید آمده اند. اهل دل کسانی هستند که خود را انتخاب کرده اند و پیرو امیال قلبی خود هستند و اهل عقل هم کسانی هستند که خدا را انتخاب کرده اند .

وامّا نکته آخر اینکه به تجربه می دانیم که اهل دل و آزادیخواهان بتدریج به انوع جبرها و غل و زنجیرها مبتلا می شوند و نهایتاً دلشان مجبور و مقید و رنجور می شود و اهل عقل و دین بتدریج از جبرهای بیرونی آزاد می شوند ودلشان رستگار و رها می شود . یعنی جبریون به اختیار می رسند و اختیاریون هم به جبر .

آزادیخواهان مجبور می گردند ومتقیان هم آزاد می شوند از اسارت دنیا و اهلش . پس خلاصه کلام اینکه جبر از اختیار بر می خیزد و اختیار هم از جبر، آدمی یا مجبور است که مختار باشد و یا مختار است که مجبور باشد . و نهایتاً هر جبری به اختیاری دگر و برتر می رسد و هر اختیاری هم به جبری دیگری می انجامد .پس واضح است که حق آدمی امری براستی فوق جبر واختیار است و یا بقول علی (ع) امری بین این دو امر می باشد و به نظر ما فراسوی این دو امر است و آن امر هم چیزی جز عشق نیست : عشق الهی در ذات بشر .

آنکه در وادی عملی و کردار دنیوی خود آزادی واختیار را انتخاب می کند در وادی جهان روح و روان واحساس واندیشه خود به بند کشیده شده و به غل و زنجیر می افتد و عقیم و تباه می گردد و هیچ می شود . و اما آنکه در عمل بیرونی خود را مقید و متعهد به اصول عقل واخلاق می نماید در درون خود به رستگاری و آزادی و اختیار می رسد . آدمی بین این دو نوع آزادی انتخاب می کند : آزادی دنیوی یا اخروی، آزادی تن یا روح ، اختیار عمل یا اراده . وعاقلانه آن است که انسان آزادی واختیار وجه جاودانه وجودش را برگزیند تا بعد از مرگش به اسارت ونابودی دچار نشود و امکان رهائی از قبر را داشته باشد .

هیچ فریبی هولناکتر از آزادی اعمال ظاهری نیست . این همان وسوسه شیطان است . آنکه تن خود را به زنجیر عقل و تعهد و حقیقت می کشد روحش را از اسارت آزاد می کند و در کل جهان هستی صاحب اختیار می شود و به وجودی جهانی می رسد . ولی پرستنده آزادی عملی در تن خود محبوس ومجبور است و اعمالش از بدنش فراتر نمی رود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ماسکی بنام انسان

« فلسفه نیچه »

 

 

نیچه انسان را یک ماسک می نامد . این بدان معناست که او در جستجوی یک معنا و هویت حقیقی در خویشتن به هیچ امر راستین و پایداری نرسیده و لذا نیهیلیزم ( نیست انگاری ) را بنا نهاده است . به لحاظ معرفت عقلی و منطق بشری فلسفه ای صادقانه تر از نیهیلیزم پدید نیامده است. این همان نگاهی است که اساس حکمت باستان و عرفان راپدید آورده است .

آدمی یک ماسک هزار تو می باشد که با برداشتن ماسک نهائی چیزی جز فنا نمی ماند . این ماسک شناسی و ماسک براندازی حرفه اهالی معرفت و باطن گرایان حق جو می باشد . و در دوران جدید شاید انسانی همچو نیچه قادر به براندازی تمام ماسکهای وجود خویش نشده باشد . در مقام سخن بایستی نیچه را از صدیقین وکرام الکاتبین دانست .

نیچه انسانی بود که درتمام عمرش بلاوقفه در حال کشتی گرفتن با خویش بود و بالاخره توانست خود را شکست دهد و خاموش سازد و ده سال آخر عمرش را در خموشی بسر برد و اسوه این حکمت باشد : خموشی، راز پوشی ، زهر نوشی !

زهر حقیقتی که او نوشید هیچ ارزش و معنائی در این جهان برایش باقی نگذاشت . نیچه همه ماسکهای صورت بشر را برگرفت و پیامبر پوچی آخرالزمان شد .

آنچه که به او چنین قدرتی بخشید صداقت و وفای او در عشق و خیانت معشوق واستمرار او در وفا بود و انتقامش از خویشتن !

او عاشق  انسان بود و لذا به انسان کمترین ترحمی ننمود تا او را به حقش برساند . او پیامبر قهر عشق آخرالزمان نیز هست . کسی که نتواند بر محبوبش قهار باشد عاشق نیست بلکه فاسق است . و نیچه عاشق بود و لذا همه ماسکهای تاریخی و مدرن انسان را برانداخت و حقش را ادا نمود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حقّ با چیست

 

در تجربه وادارک بشری در طول تاریخ ، حق با سه میزان متفاوت از سه نگاه متفاوت تعریف شده است : حق قدرت ، حق عدالت و حق عشق ( ایثار) . اکثریت عامه بشری عملاً حق را با قدرت و صاحبان قدرت می داند این نگرش همواره حق را به صاحبان زور و سلطه می دهد . این نگرش به حق برخاسته نوع خاصی از موجودیت و اندیشه  واحساس در بشر است که از منظر دین همان کفر است . این همان حق کبر و استکبار بشر است . و اما گروه دیگری از مردم که همواره اقلیت هستند حق را به عدالت می دهند این نگاه برخاسته از نگرش دینی است و بانیانش نیز پیامبران خداهستند و حامیانش هم مؤمنان می باشند . و اما نگاه و نفس سومی وجود دارد که بسیار کمیاب است و آن حق عشق و ایثار می باشد . حامیان این نگاه عارفان می باشند که حق را فقط به عشق و عاشقان می دهند و بر عدالت و قدرت خط بطلان می کشند . تعریف از حق تعریفی از ذات جهان هستی می باشد . برخی جهان را عرصه ظهور قدرت می دانند مثل نیچه . برخی جهان هستی را مظهر عدالت می خوانند و ارزشی اساسی تر از عدالت نمی شناسند . و برخی هم جهان هستی را مظهر عشق و ایثار می خوانند و می فهمند و پیرو این حق می باشند . از این سه نگاه سه نوع جهان و سه نوع انسان و سه نوع زیستن و فهمیدن پدید آمده است . انسان اقتدارگرا می گوید : حق با من است وبس ! انسان عادل می گوید : حق با ما است ! ولی انسان عاشق می گوید : حق با تو است ! من ، ما و تو سه مظهر حق است . این مثلث حقیقت است . و اما حق چهارمی هم در برخی از حکیمان الهی رخ نموده است و آن حق فناست که آن سه حق دیگر را نیز در خود داراست . این حق کامل و برتر است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خطر عرفان نظری

 

 

عرفان نظری یا حکمت کلامی و صرفاً تئوریک و کتابی اگر بسرعت صاحبش را بر قلمرو عرفان عملی در نزدیک عارف واقعی وارد نکند منجر به هولناکترین نوع نفاق دینی و شقاق عقلی و اسکیزو فرنیای شخصیتی (دوگانگی رفتاری ) در فرد می گردد و چه بسا صاحبش را به جنون می کشاند از آن نوعی که امروزه در سراسر جهان و خاصه کشور خودمان بواسطه اشاعه کتابی و آکادمیک متون حکمت و عرفان شاهدیم .

فرد بواسطه ذهنیت واطلاع محض خبری از عوالم ماورای طبیعی وجود انسان مطلع می گردد بی آنکه کمترین حس وتجربه و مشاهده و درک وجودی از آن داشته باشد . این به مانند گدائی است که بناگاه دچار سودای سلطنت شده باشد . وسوسه این نوع اطلاعات عرفانی بدون هیچ نوع آمادگی روانی و معرفت روحانی و زمینۀ درک تجربی ، فرد را دچار مالیخولیا می کند و فرد در بسیاری موارد برای جامه عمل پوشانیدن به این اخبار متافیزیکی متوسل به مخدرات و داروهای روان گردان و توهم زا می شود. واقعیت فرقه های درویشی در کشورمان و نیز جریانات کاذب عرفان در سراسر جهان مثل هیپی گریها و دون خوان بازیها و شیطان پرستی ها و مذهب ال . اس . دی نمونه های بارز این مالیخولیا می باشند که جملگی عرصه اشد اعتیادها تا سر حد جنون هستند و خود براندازی .

و امّا مسئله اینست که آیا نمی بایستی متون عرفانی در دسترس عوام قرار گیرد ؟

این از انواع دانائی است که اگر منجر به توانائی وجودی نشود انسان را از حداقل توانائی طبیعی خود نیز ساقط ساخته و عرصه تسخیر شیاطین می کند و افراد کوس انالحق می زنند بی آنکه دارای هیچ حق بالفعل در صفات و کردار باشند . مکتب اوشو ، کریشنامورتی ، دون خوان ،تکنولوژی فکر و درویشی های تخدیری از این جرگه می باشند که بدون وجود مخدرات موجودیتی ندارند که توهمات و جنون خود را کشف  و کرامات و الهامات غیبی تلقی می کنند . بهرحال عصر آخرالزمان عصر به میدان آمدن و آشکار شدن همه اخبار واسرار تاریخ بشر است و رسانه های مدرن هم این اسرار را بی هیچ ملاحظه ای بهمگان میرسانند و باید برسانند هر چند که موجب انفجار نفس بشر می شود .

از ویژه گی های معجزه آسای معارف توحیدی و اسرار وجودی آن است که در وجود کافران و جاهلان برپاکنندۀ قیامت نفس آنهاست و تمامیت کفر و جهل و جنون بشر مدرن را به فعل می رساند و قیامت همین است . این برون افکنی نفس بشر است که به قوۀ حکمت های عرفانی رخ می دهد و نهایتاً انسان مدرن را تخلیه وتزکیه می کند هرچند که به جبر . و هرچند که در این برون افکنی نفس نسل هائی پی در پی قربانی می شوند و این نیز از ویژه گی آخرالزمان است . این واقعه به مثابه تهوع واستفراغ تاریخ تمدن است و لذا شهرها مبدل به دیوانه خانه ها و کانونهای فساد و شرارت و جنون آشکار می شود و کفر رخ می نمایدو این خرابات جهانی مغان است . این معارف اگر گام به گام و بطور فزاینده ای بهمراه تزکیه نفس و اصلاح عملی و اخلاص در زندگی روزمره تحت الشعاع ولایت یک عارف حق نباشد از فرد به ناگاه یک دیو مجسم و آدمخوار پدید می آورد بدانگونه که شاهدیم . بیماران روانی که کوس انالحق زده واحساس نبوغ و نجات بشریت دارند .

آنانکه به قصد سوداهای دنیوی به عرفان نزدیک می شوند تبدیل به ابن ملجم ها و عمر عاص ها و قطاّمه ها می شوند .

معارف توحید عین بمب اتمی در نفس و روان انسان عمل می کنند و لذا انسان بایستی تمام وجودش را به غل و زنجیر اراده امامش متصل سازد تا بتواند این جنبش عظیم الهی را مهار نموده و هدایت کند و به مقصد برسد . قدرت خارق العاده بمب اتمی بدلیل شکافتن واحد عالم ماده است . و معارف توحیدی ( عرفان ) نیز شکافتن هسته مرکزی نفس واحده انسان است و چنین قدرت هولناکی پدید می آورد که یا انسان رابخدا میرساند و یادر درک اسفل ساقط می کند .

بازی با این نوع معارف مهلکترین بازی بشر در کل تاریخ است که امروزه مبدّل به یک بازی جهانی و فراگیر شده است .

بنابراین عرفان بدون ارادت تنگاتنگ به یک امام هدایت ، عین خود براندازی و هلاکت است و مالیخولیا . به همین دلیل از قدیم الایام عرفان و مریدی امری واحد بوده است . در غیر اینصورت مولّد هیچی گری و نیهیلیزم و اشد لاابالیگری و تباهی است .

بهرحال آنچه که قیامت آخرالزمان را برپا می کند نیز همین معارف است در دو جلوه .

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی