فلسفه جبر و اختیار
جبر و اختیار از قدیمی ترین مباحث قلمروحکمت و فلسفه و روانشناسی بوده است که هرگز پاسخی روشن نیافته تا اینکه بتدریج از عرصه اندیشه بشر حذف و بفراموشی سپرده شده است . در قلمرو خودشناسی معضله جبر و اختیار در رأس همه امور قرار دارد ولذا درمکتب عرفان علوی هم جایگاه برجسته ای داشته است که پاسخ نهائی بر این دوگانگی و تضاد امری مابین و برتر است . ولی مسئله اساسی اینست که جبر واختیار در قلمرو نفس و عملکرد و اندیشه بشر براستی درک نشده است و لذا پاسخی هم نیافته است .
می دانیم که همه فلسفه ها در تاریخ بشری و نیز همه فرقه های مذهبی بر اساس اصالت یکی از این دو امر پدید آمده است و یا امری سوم و بینابینی مثل فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و یا فلسفه های اصالت وجود و ماهیت . همه فرقه های بنیادی در جهان اسلام نیز بر یکی از این وضعیت ها پدید آمده است مثل مکتب قدریه ، جبریه ، معتزله و امثالهم .
در قلمرو خلقت انسان و در قبال خداوند در یک کلام همه مخلوقات مجبورند : مجبور به وجود داشتن . از منظر وجود و عدم که اساسی ترین مسئله می باشد انسان نیز مجبور است و مجبوریت همان مخلوقیت است . وقتی وجود انسان جبری باشد صفات و اعمال واحساسات و افکارش نیز معلول این جبرند و مختارانه ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع جبر وجود قرار دارند . از این دیدگاه انسان از هر مسئولیتی مبراست و درست به همین دلیل است که همه مکاتب ضد دینی و ملحد به لحاظ فلسفی معتقد به انواع جبرها می باشند : جبر وجود ، جبر تاریخ ، جبر اجتماعی ، جبر اقتصادی ، جبر روانی ، جبروراثتی ، جبر ژنتیکی ،جبر طبیعی ،جبر متافیزیکی و غیره . گوئی آدمی فقط در قلمرو و آگاهی و باورهای خود دارای اختیار است و آن اینکه این جبر را بپذیرد و تصدیق کند و یا اینکه منکر شود وبا آن جدال نماید . نوع اولش باور دینی است و دومی هم باور کافرانه می باشد .اعمال بشر معلول اندیشه اوست و اندیشه او هم معلول احساسات و امیال ناخودآگاه و ناخواسته اوست زیرا دل آدمی بعنوان مهد بروز خواسته ها و گرایشات و عشق و نفرتش مطلقاً تحت اراده و کنترلش نیست . پس آدمی به لحاظ احساس و اندیشه و اعمالش تماماً مجبور است . و این بدان معناست که انسان تماماً مخلوق است و بتدریج بواسطه احساس و اندیشه و عملش خلق و تربیت می شود . ولی انسان مختار است که این مخلوقیت را بپذیرد و یا انکار نماید . و این تنها اختیاری است که داراست یعنی مختار است که مجبور باشد و یا مختار. مجبور بودنش همان تسلیم و مسلمان بودن و مرید اراده خدا بودن است تا آن حد که جبر الهی را بپرستد . ولی مختار بودنش بمعنای نبرد با اراده خدا در خویشتن است و لذا این اختیار موجب تضاد و جنگ انسان با خودش می باشد با افکار و احساسات و کردارهایش . اولی ایمان است و دوّمی هم کفر .
برخی حتّی همین حد از اختیار بین مختار بودن و مجبور بودن را هم امری جبری ومشروط به شرایط تربیتی واقتصادی و اجتماعی و سیاسی می دانند بدین معنا که انسان تا آنجا که دارای امکانات و آزادی باشد هرگز مجبور بودن را بر نمی گزیند و لذا اختیار کردن جبر الهی هم از سر ناچاری وناتوانی می باشد . یعنی مؤمن یا کافر بودن هم امری مربوط به شرایط است و لذا نوعی جبر است و نه از اختیار . به همین دلیل همه ثروتمندان و صاحبان قدرتهای دنیوی بسیار بندرت اهل ایمان هستند و اگر هم باشند از مکر و نمایش است و مذهبی مشرکانه و منافقانه می باشد . اینست که دین متعلق به طبقات ناچار و فقیر و تحت سلطه می باشد تا وضع خودشان را توجیه وتقدیس نموده و خود را با شرایط تطبیق دهند . انتخاب کفر هم نوع دیگری از توجیه شرایط و تطبیق با موقعیت خویشتن است . و حتّی در عرصه روایات مذهبی هم برای هر دو جناح منطق و احادیث کافی وجود دارد . همه وقایع سرنوشت ساز زندگی انسان جبری و ناخواسته و وارده هستند : تولد ، مرگ و عشق که موجب ازدواج و یا ناکامی می شود که کل زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد .
و امّا واقعه مختار بودن چه وضعی است ؟ آیا بدین معناست که انسان مرید امیال و غرایز خود باشد ؟ اگر چنین باشد آیا مجبور است یا مختار ؟ چنین نوعی از پیروی از خویشتن در آن واحد با دونوع تفسیر منطقی هم می تواند جبر تلقی شود و هم اختیار . جبر است زیرا انسان چاره ای جز این ندارد و قدرت امیال و غرایز بشری او را وادار می کند تا از منشأ این ارادۀ ناخود آگاه پیروی کند . و اختیار تلقی می شود زیرا برای نفس بشر ایجاد راحتی می کند و جدال با آن موجب سختی و فشار است . انسان اگر از ارادۀ نفسانی خود پیروی نکند و به اصطلاح تقوا پیشه نماید اختیار تلقی می شود زیرااز جبر نفس خود رسته است . پس جبر واختیار فقط دو نوع تفسیر از یک واقعه است و آنچه که مهمتر از معنای جبر و اختیار می باشد مسئله راحتی یا ناراحتی است . جبر و اختیار دو معضله صرفاً ذهنی هستند و نه نفسانی و غریزی و وجودی . و اکثر آدمها پیروی از نفس خود را آزادی واختیار می دانند و می پسندند زیرا احساس راحتی و به کام رسیدگی می کنند و عده ای اندک هم در این پیروی احساس ناراحتی می کنند و آنرا جبر می دانند و لذا با آن می جنگند و این اندک آدمها را مؤمنان می نامند . و می دانیم که ایمان نیز امری قلبی است و بقول قرآن هیچ دلی بی اذن خداوند ایمان نمی آورد. پس با تقوا و با حیا بودن ویا آزاد و هوسباز بودن هم دو امر کاملاً جبری و قلبی و ناخودآگاه است لذا کفر و ایمان هم دو نوع وضعیت روانی و جبری می باشد . لذا مؤمنان خود را آزاد می دانند و کافران را مجبور و بدبخت می خوانند وکافران هم چنین نظری را دربارۀ مؤمنان دارند . از این دیدگاه همه آدمها درجایگاه و نگاه خودشان آزاد و مختارند و هیچکس مجبور نیست و در شرایط جبری هم بالاخره مطلوبترین وضع را انتخاب می کنند که به اختیار شان نزدیکتر است . این نگرش خودشناسانه است و از این دیدگاه همه مختارند پس همه در قبال خداوند و وجدان خود وجامعه مسئولند .
پس دو نوع انسان داریم : یکی پیروی از نفس را آزادی می داند و دیگری هم مخالفت با نفس را . یکی نفس و غرایزش را بر می گزیند و دیگری هم عقل و دین و اخلاق فطری را . یکی کفر را و دیگری هم ایمان را . در واقع جبر این نوع انسان اختیار نوع دیگری از انسان تلقی می شود و بالعکس . پس جنگ بین فلسفه جبر واختیار در واقع جنگی لفظی و صرفاً فکری و سلیقه ای است . دعوا بر سر نامگزاری است . دعوای اصلی بر سر این امر است که آیا انسان بایستی مرید امیال خود باشد یا مرید احکام دین خدا . یعنی مرید خود باشد یا مرید خدا .
عده ای مجبورند که مختار باشند و عده ای هم مختارند که مجبور باشند . عده ای جبر را انتخاب می کنند و عده ای هم اختیار را .پس نهایتاً انتخابی در میان است و انسان دارای اختیار است بین جبر و اختیار یا بین خود و خدا . و از این میان دو جناح اهل عقل و اهل دل پدید آمده اند. اهل دل کسانی هستند که خود را انتخاب کرده اند و پیرو امیال قلبی خود هستند و اهل عقل هم کسانی هستند که خدا را انتخاب کرده اند .
وامّا نکته آخر اینکه به تجربه می دانیم که اهل دل و آزادیخواهان بتدریج به انوع جبرها و غل و زنجیرها مبتلا می شوند و نهایتاً دلشان مجبور و مقید و رنجور می شود و اهل عقل و دین بتدریج از جبرهای بیرونی آزاد می شوند ودلشان رستگار و رها می شود . یعنی جبریون به اختیار می رسند و اختیاریون هم به جبر .
آزادیخواهان مجبور می گردند ومتقیان هم آزاد می شوند از اسارت دنیا و اهلش . پس خلاصه کلام اینکه جبر از اختیار بر می خیزد و اختیار هم از جبر، آدمی یا مجبور است که مختار باشد و یا مختار است که مجبور باشد . و نهایتاً هر جبری به اختیاری دگر و برتر می رسد و هر اختیاری هم به جبری دیگری می انجامد .پس واضح است که حق آدمی امری براستی فوق جبر واختیار است و یا بقول علی (ع) امری بین این دو امر می باشد و به نظر ما فراسوی این دو امر است و آن امر هم چیزی جز عشق نیست : عشق الهی در ذات بشر .
آنکه در وادی عملی و کردار دنیوی خود آزادی واختیار را انتخاب می کند در وادی جهان روح و روان واحساس واندیشه خود به بند کشیده شده و به غل و زنجیر می افتد و عقیم و تباه می گردد و هیچ می شود . و اما آنکه در عمل بیرونی خود را مقید و متعهد به اصول عقل واخلاق می نماید در درون خود به رستگاری و آزادی و اختیار می رسد . آدمی بین این دو نوع آزادی انتخاب می کند : آزادی دنیوی یا اخروی، آزادی تن یا روح ، اختیار عمل یا اراده . وعاقلانه آن است که انسان آزادی واختیار وجه جاودانه وجودش را برگزیند تا بعد از مرگش به اسارت ونابودی دچار نشود و امکان رهائی از قبر را داشته باشد .
هیچ فریبی هولناکتر از آزادی اعمال ظاهری نیست . این همان وسوسه شیطان است . آنکه تن خود را به زنجیر عقل و تعهد و حقیقت می کشد روحش را از اسارت آزاد می کند و در کل جهان هستی صاحب اختیار می شود و به وجودی جهانی می رسد . ولی پرستنده آزادی عملی در تن خود محبوس ومجبور است و اعمالش از بدنش فراتر نمی رود .
استاد علی اکبرخانجانی