تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

مالیخولیای عشق

 

هنگامیکه کسی فرد دیگری را مورد تمجید و ستایش قرار می دهد اگر این امر پدیده ای عمداً و آگاهانه از روی فریبکاری نباشد باز هم یک فریب غریزی و ناخودآگاه در میان است که راز عشق می باشد . هر کسی هر نیکی وزیبائی و عظمتی را که در دیگری می بیند در واقع خودش را دیده است . این امر شامل حال هر زشتی و بدی هم می شود .

عشق در یک کلام چیزی جز نیک بینی در دیگران نیست . نیکی خود را به دیگری نسبت می دهد و دیگری بطرزی جادوئی تحت تاثیر این تلقین قرار می گیرد و برای مدتی بر اساس آن نیکی به فعل می آید تا آنجا که آن نیکی به قلمرو امتحان می رسد و در این امتحان است که معشوق بناگاه هویت زشت خود را عیان می کند و آن نیکی عین بدی از آب در می آید .

عشق یعنی زشتی و صفات منفی دیگری را نیک دیدن . عاشق کسی است که نیکی خود را به دیگران می بخشد و بدی او را می گیرد و اینست راز مالیخولیائی رابطه عاشق و معشوق . ولی آنگاه که محک امتحان پیش می آید . هر کسی خودش می شود . و فریب واقعه آشکار می گردد و نفرت رخ می نماید .

ریاکاری معشوق عموماً امری غریزی است . او همان می نماید که عاشق می خواهد ولی در عرصه امتحان عملی و سرنوشت ساز کاری از نمایش بر نمی آید . عشق در نیمه اول یک تئاتر محض است منتهی تئاتری که هر کسی نقش خودش را باور کرده است . عشق همان ارادۀ ذاتی انسان به پرستیدن و پرستیده شدن است و تمرینی زمینی و مادی برای خداشناسی و خداپرستی می باشد همانطور که انسان خداپرست بایستی خدا را بعنوان کسی که نیست تمام هستی خود سازد . همانطور که انسان بایستی نیستی را مظهر هستی سازد و آنچه را که مطلقاً به حس و فکر و لمس نمی آید تنها موجود واقعی و کامل سازد و بپرستد ، تجربه عشق زمینی مقدمه ای به خداپرستی و وجود شناسی است .

لذا واقعه عشق انسان را به غایت از خودبیگانگی تا سرحد مالیخولیا می رساند و شکست و خیانت در عشق هم موجب بخود – آئی عاشق و معشوق می شود و این سرآغاز واقع نگری و باور به بطالت دنیا و علائق مادی می باشد و رویکرد به عالم غیب و شناخت و پرستش خداوند .

حضور روح پروردگار در انسان علت عشق و پرستش در انسان است و او را در خود بیقرار و از خود بیگانه می سازد که عشق به مثابه غایت این گریز از خویشتن و پناه بردن به غیر است . که در این غیر تا مورد بیوفائی و خیانت واقع نشود بخود باز نمی گردد و با روح الهی خود همنشین نمی شود تا خدا را در خود جستجو کند و معشوق را در خود بشناسد .

پس عشق زمینه اصلی و امر واجبی در خداشناسی و خودشناسی است . اینست که عرفان همواره با عشق قرین بوده است . انسان تا عاشق نشود و در عشق شکست و ناکام نگردد و بخود باز نیاید اهل معرفت و خداشناسی نمی شود. عشق لایق کسی است که خودش باشد یعنی عشق به خدا و یا اولیای او و عارفان واصل .

پس عشق امری واجب است و واجب تر از آن شکست در عشق است . و واجب تر از آن پناه نبردن به معشوق های دیگر است و بلکه به جستجوی عارف و امامی بر آمدن است تا راه بازگشت بخویشتن خویش را نشانت دهد و خدایت را در تو به تو معرفی کند .

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فائق آمدن بر خویشتن

« فلسفه نیچه »

 

نیچه فیلسوف شهیر آلمانی تعریفی از انسانیت عرضه می کند که عین تعریف انسان کامل در عرفان اسلامی است : انسان آن است که بر خویشتن فائق آید !

این عین خود – براندازی در همه جنبه های وجود است که در مرکز آن اراده قرار دارد . نیچه از یکسو جهان هستی و حق انسان را قدرت اراده و ارادۀ به قدرت می داند و از سوی دیگر انسان برتر و ابرانسان را کسی می داند که این اراده و قدرت را در خود نابود کند و برخویشتن مسلط شود. یعنی خود را نابود کند و آنگاه بر این نابودی شاهد باشد و از آن حراست کند و به آن افتخار نماید . این تعریف انسان برتر عین تقدیس تراژدی است منتهی با این تفاوت که انسان بایستی به استقبال تراژدی برود و آنرا بپرستد و به مصیبت و شکست و بدبختی و ناکامی و خیانت دنیا بخندد و نهایتاً به خودش بخندد و این نابودی را نیز به سخره گیرد نه  اینکه تقدیس نماید و خود را شهید معرفی کند.این همان معنای نهائی نیهیلیزم است : انسانی که بر خویشتن می خندد در مقابل خدا . این خنده ای نیمه تمسخر و نیمه افتخار است . انسان بایستی با آن کس یا نیروئی که او را نابود می کند همسو و دوست باشد . انسان آن است که نابود کننده اش را بپرستد یعنی خدایش را . زیرا کسی که انسان را بوجود آورده حق نیز دارد تا نابودش کند. ماسکی که ا حساس و ادعای خدائی و جاودانگی دارد باید برخود خنده کند . آنچه که باقی می ماند وجود نیست بلکه یاد وجود است . این یاد همان جاودانگی است هرچند که تماماً درد و داغ و شکست و فراق و خیانت است . ولی بقول شاعر : فقط زخمها جاودانه اند ! خوشی ها و پیروزیها جملگی بی ریشه و مقطعی و از یاد رونده اند . جاودانگی همان یاد زخم است . آنچه که انسان را جاوید می کند شهامت نابود شدن و قدرت فناپرستی خویش است : عشق !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه اخلاق نسبی

 

مجموعۀ سخنان علی ( ع) و احادیث نبوی و ائمه اطهار کاملترین وعالیترین کتاب اخلاق و حکمت اخلاقی و عرفان اخلاقی در کل تاریخ بشر است و برتر از این مکتبی در اخلاق ممکن نمی آید .

ولی متأسفانه نگاه علما و فقهای اسلامی به این احادیث بسیار ضعیف وسطحی واکثراً مذبذب و مشرکانه بوده است الا اندک عارفان و حکیمانی که آنهم به استعاره و مثال حق  این حکمت ها را کمابیش شرح داده اند  مثل مثنوی مولوی. که آنهم مورد تکفیر اکثر علما و فقها در طول تاریخ بوده است . و امروزه هم که از قلمرو تکفیر قدیم خارج شده وارد عرصه حکمت اخلاقی و اخلاق عملی ما نشده بلکه تماماً به بازیهای هنری و کلامی و مدرسه ای گرفتار آمده و نوعی مشغله گشته  است .

فقها و مفسدین اخلاقی ما یا به سراغ احادیث نمی روند و یا اگر هم می روند بسراغ مشکوکترین و جعلی ترینش می روند تا بشود از آن در جهت حلال کردن حرام بهره برد . و آنگاه هم که بسراغ احادیث محکم می روند قصد دارند تا استحکام یک حکمت اخلاقی را بشکنند و آنرا نسبی نمایند و استثنائی پدید آورند . مثل استثناهائی که دربارۀ صدق بوجود آمده است که : صدق امری واجب است الّا در مواردی که ...... و یا : تجسس حرام است الّا در مواردی که ........ و یا : دروغگوئی حرام است الا در مواردیکه ......... این موارد استثناء به آسانی کل اصول و محکمات اخلاقی را نابود می کند زیرا هر کسی قادر است که حرام خود را در این استثناها جای دهد و حلالش نماید . نسبی نمودن اخلاق بزرگترین خیانت و انحراف و ارتداد مشرکانه ای است که در تفاسیر فقهی بر دامن اسلام نشسته و بنیاد عقل اخلاقی و فضایل  انسانی را بر کنده و حکمت اسلامی را نابود ساخته است و لذا فلسفه یونانی بر جای آن نشسته است .

یکی از اهداف و تلاشهای ما  در این نشریه احیای حکمت  اسلامی و رویکرد به مبانی و اصول و محکمات اخلاقی و معارف قرآنی است . نسبی ساختن مبانی اخلاق روش ابلیس در براندازی اخلاق است . قیاس نمودن اصول اخلاق عملی مکتب ابلیس در لباس دین است که از بنی اسرائیل آغاز شده  و تا عمق اسلام نفوذ کرده  است .

و بدینگونه است که از پس هر حکم اخلاقی یک ولی ، امّا ، بشرط ، اگر و مگر آمده و آن اصل را از حیث انتفاع ساقط نموده است : و لذا کل حکمت اخلاقی بدینگونه در آمده است : صدق خوب است ولی افسوس که عملی نیست ..... دروغگوئی حرام است مگر اینکه جان مؤمنی را به خطر اندازد و ..... این  منطق فراموش کرده است که حتّی جان مؤمن ترین و عزیزترین انسان یعنی رسول خدا هم نمی توانست به ابوبکر اجازه دروغگوئی بدهد . و بدینگونه است که دروغ مصلحتی پدید آمده و صدق را بکلی نابود ساخته است .

فقه و اخلاق نسبی و تفسیری همواره محصول دستگاه های جور و کفر بوده است تا فساد را برای حاکمان حلال سازد . فقه و اخلاق نسبی بزرگترین علت رکود و مرگ  فقه اسلامی در تاریخ است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ترس از تنها شدن

 

منشأ همه ترسهای بشر همانا ترس از تنها شدن است . ترس از مرگ هم بعنوان مادر همه ترسها ذاتاً برخاسته از هراس تنهائی می باشد . همانطور که علی (ع) ترس را بزرگترین گناه نامیده است ترس از تنها شدن منشأ همه گناهان بشر است . بشر ذاتاً از چیزی می هراسد و می گریزد که عملاً به آن مبتلاست ولی نمی خواهد این واقعیت را در خود آشکارا ببیند و لذا بهر ترفندی این واقعیت را از چشم خودش مخفی می دارد . تنهائی نیز یکی از این واقعیت هاست . آدمی خواه ناخواه در این دنیا غریب و بیکس و تنهاست . مدنیّت و گردهمائی های فزاینده بشر تلاش برای پنهان داشتن این واقعیت و مخفی شدن پشت سر دیگران و گم شدن در ازدحام است و تمدن یعنی خود را گم نمودن در جمعیت ها .

ولی از آنجا که طبق قانون ذاتی انسان از هر چه که بگریزد و بهراسد بالاخره به آن مبتلا می شود تنهائی بشر متمدن نیز اجتناب ناپذیر است و در غوغای جمعیت ها باز هم تنهاست و بالاخره در نیمه دوم عمرش به این تنهائی از بیرون هم مبتلا می گردد و همه از او می گریزند . و بشر به خود که رسید و تنهائی اش را که دید انگاه نوبت پناه بردن به مخدرات و داروهای روان گردان ومستی زاست تا از خود گم شود و بیخود گردد. و این آخرین گناه است و غایت همه گناهان .

عصر آخرالزمان در یک کلام عصر تنهائی جبری بشر است و لذا عصر حاکمیت فزاینده مخدارت و مسکرات و داروهای بیهوش کننده است . آخرالزمان عرصه رویاروئی با خداست . فرار از تنهائی فرار از خداست . فرار از تنهائی منشأ همه گناهان است زیرا فرار از خداست .

آدمی در گریز از تنهائی در یوزه وستم پذیر و مفلس و هیچ و پوچ می گردد .

تنهائی قلمرو خدائی انسان است و لذا عرصه اقتدار الهی اوست و این قدرت است که مانع ارتکاب به گناه می شود . هر گناهی نوعی خود فروشی و خود – فراموشی است و این عین خدا فروشی و کفر بشر است . و بشر به لحاظ روانی کفری جز این ندارد .

فرار از تنهائی فرار از رویاروئی با وجود خویشتن وتحویل گرفتن هستی خویش و هراس از هستی دار شدن است . آیا این حماقت نیست ؟ کفر عین حماقت است و هر گناهی وجهی از فرار  از هستی خویش است .

این همان امانت الهی است که خداوند به انسان بخشید که زمین و آسمانها از پذیرش آن ابا نمودند. آن امانت الهی همان « وجود» است . و وجود همان خداست . هستی پذیری همان خداپذیری در خویشتن است و خدا را در خویشتن یافتن و تحویل گرفتن و او را بر جای خویش نشاندن وخلیفه خدا شدن . و آدمی جز برای این امر خلق نشده ا ست . پس گریز از تنهائی گریز  از مقصود خلقت است و لذا انکار و جدال با جهان هستی و جنگ با خدا در خویشتن است و نبرد با هستی خویش. پس انسان کافر و منکر خویشتن است . انسان موحد به معنای انسان یگانه شده انسانی است که تنهائی خود را پذیرفته باشد یعنی خدا را در خود یافته باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دل شناسی

 

هر انسانی چیزی جز دل خویش نیست . انسان حیوانی اهل دل است و انسانیت انسان هم چیزی جز وقایع قلبی او نیست . هر آنچه که در دل می ماند ، باقیست و مابقی فانی . و امّا در دل انسان جز داغ نمی ماند، داغ فراق! میزان انسانیت و رشد و تعالی و کمال هر بشری همان میزان قدرت و وسعت و عمق و روشنائی و معرفت قلبی اوست .

ذهن آدمی قلمرو دنیاست و لذا هیچ امر ذهنی باقی نمی ماند و جملگی محکوم به بطالت و نابودی است . ولی دل آدمی قلمرو درک آخرت و جاودانگی است . عرصه آن کسی که می باید می بود ولی نبود: بود نبود !

انسان دل خویشتن است . ذهن او قلمرو غیر است آنهم غیرهائی عدو و دروغین . دل انسان عرصه هستی بایستی اوست و بایستی هستی ! زندگی بشر چیزی جز دلبستگی ها و دل گسستگی ها نیست . ولی جاودانگی دل برخاسته از گسستگی های دل است . چرا که در دل کندن است که فردی یا چیزی  در دل جاودانه می شود . دل کارگاه تبدیل عدم به وجودی جاودانه و لامتناهی و دست نیافتنی در دنیاست .

دل آدمی قلمرو درک فراق و فناست و همین امر منجر به بقای جاودانه می شود . داغ هر فراقی انسان را بخویشتن خویش نزدیکتر می سازد و خود می کند . آنرا که دلی نیست و داغی نیست هستی نیست .

دل گسستگی راز جاودانه سازی آن اموری است که از آن دل می کنیم . دل کندن نامی وارونه بر دل بستن جاودانه و ناب است . بمیزانی که تلاش می کنیم از چیزی دل بکنیم در واقع آنرا در دل حک و جاوید  می کنیم .  فعل و انفعالات دل در قیاس با منطق ذهن ، وارونه می آید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

غایت صبر کجاست؟

 

در میان همه ارزشهای اخلاقی در قلمرو دین و عرفان دو ارزش است که در رأس ومحور قرار دارد : صدق وصبر ! صدق همانا مقصد راه است و بمعنای رسیدن به حقیقت هر چیزی است مخصوصاً حقیقت خویشتن . و امّا فقط با پای صبر می توان به  این مقصد رسید . همانطور که سورۀ « عصر» می فرماید برای رسیدن به حق بایستی متوسل به صبر شد . و می دانیم که صبر شاقه ترین امر است . صبر در عین حال میزان ایمان و عشق انسان به حقیقت است . صبر محصول حق پرستی است. صبر بمعنای صبر بر حق تا لحظه ظهور و تحقق آن و پیروزی آن و نیز رسیدن به یقین در آن و ملحق شدن به آن و خود اسوه حق گردیدن .

همه امتحانات در دین و معرفت و تلاشهای بشری چیزی جز امتحان در صبر  نیست. و صبر فقط یک دشمن دارد و آن یأس است . یأس بمعنای بدبین شدن به حقیقت و از آن چشم پوشیدن و به آن پشت نمودن . حق یک امر و باور و نور و حس غیبی و باطنی است . صبر برحق همانا صبر بر ظهور بیرونی وسلطه حق است که انسان  حق جو را به یقین در باره آن میرساند . پس دشمن حق همانا بدگمانی دربارۀ حق است بواسطه تأخیر در ظهور . این تأخیر همان عرصه امتحان در میزان حق پرستی و صدق نسبت به حق است . ظهور حق هم صدق آن و یکتائی ظاهر و باطن آن است یعنی ظهور حق . انسانی که حقی را ادعا می کند و برایش جهاد و صبر می کند به  این امید است تا تحقق یابد . ولی مردمان همواره دشمن انسان مدعی حق هستند و او را محاصره می کنند تا از این ادعا دست بکشد . لذا تنهائی آخرین امتحان حق و غایت صبر است : صبر بر تنهائی !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه پوپولیزم

 

« پوپولیزم » به زبان ما همان مکتب عوام زده گی و عوام پرستی جهت رسیدن به منافع کلان فردی درجامعه می باشد . این همان همرنگ جماعت شدن و بوقلمون صفتی نفس است و هر روز و در هر جائی و در هر رابطه ای بهمان رنگ درآمدن و به اصطلاح دل همه را بدست آوردن و در چشم همه محبوب شدن و همه را برای روز مبادا حفظ کردن است . بدینگونه می بینیم که امروزه تقریباً همه در شرایط و امکانات خود بطریقی پیرو این مکتب هستند و این خود نوعی مذهب جهانی نیز می باشد که حاصل حاکمیت جهانی رسانه هاست . این بیان دیگری از جهانی شدن نیز می باشد و سر برآورده از مکتب بازار آزاد در نظام لیبرال دموکراسی و سرمایه داری است . این همان روند تدریجی خود فروشی و بی هویتی بشر مدرن است . این همان نگرش ابزاری به دیگران است . بزرگترین حربه و حفاظ این مکتب شعرو شاعری و عشق و عرفان بازی است . بی هویتی و پوچی در عصر جدید بسته به شرایط به دو صورت کلی خودنمائی می کند: یاغیگری و نفی کامل همه و یا پوپولیزم . حالت اوّل نتیجۀ طبیعی حالت دوم است . زیرا عوام پرستی عاقبتی وخیم دارد و نهایتاً منجر به خیانت می شود و جز این غایتی نمی تواند داشت و از اینجا به بعد به ناگاه از سیمائی ملوس و عاشق پیشه و جهان وطنی و شعار « همه خوبند» یک چهره خونخوار آشکار می شود و یک جانی خروج می کند. پوپولیزم بیانی دیگر از دموکراسی است که در بطن خود حاصل آدمخواری و غایت استکبار می باشد که بالاخره روی می دهد . مردم فریبی بالاخره رسوا می شود . پوپولیزم در فرهنگ قرآنی نشانی از کفر است وگمراه شدگی .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انسان :  شهید خدا

 

انسان، شهید انسانیت خویش است . و امّا انسانیّت چیست ؟ همانطور که از واژۀ « انسان» معلوم است ،انسانیّت بمعنای « انس» است . انس با که و چه ؟

انس با روح خدا در خویشتن . چرا که انسانیّت همان حضور روح خدا در حیوان دوپائی بنام بشر است . و امّا انس گرفتن یعنی چه ؟ انس گرفتن با کسی بمعنای اتحاد با اوست بگونه ای که دارای اراده و احساس واحدی شده باشیم . پس انس گرفتن با روح بمعنای اتحاد تن و روح بشر است ،هماغوشی و صلح و هماهنگی بدن و روان ، وحدت ظاهر و باطن.

و انسان شهید تلاش برای این انس است . اتحاد تن و روح یعنی اتحاد بقا و فنا، اتحاد نیاز و بی نیازی، اتحاد ماده و معنا . انسان کامل یعنی انسان موحد بمعنای یگانه شده با خدا .

آنچه که «نفس» نامیده می شود قلمرو این جدال و سازش  است . انسانیت بشر نیز همان نفس ( خود) اوست. آدمی نه تن خویش که تن محکوم به فناست و یک هدیه است .  و نه روح خویش که روح هم اراده خداست و امانت خدا در نزد بشر است ، همان امانتی که زمین و آسمان از پذیرش آن سرباز زدند و ابا کردند . ولی انسان پذیرفت بدون آنکه بداند اصلاً چه چیزی را پذیرفته است .

انسانیت همان خدایگونه شدن بشر است ولی چنین واقعه ای هرگز رخ نمیدهد و قرار هم نیست که رخ دهد زیرا قرار نیست که خدا شریک و مشابه ای داشته باشد . ولی بشر در تلاش برای خدا شدن است که انسان می شود که مقامی برتر از حیوان و خداست و لذا جانشین خدا می شود. آدمی در جریان اراده به خدا شدن شهید می شود و در این شهادت انسانیت رخ می نماید . در اینجا فقط بشر نیست که شهید خدایگونگی خود می شود بلکه خدا هم شهید انسانگونگی خود می گردد که : هوالشهید !

ایدۀ خدایگونگی بشر یک ایدۀ کاملاً مشرکانه است که متأسفانه در علمای دینی و اسلامی از روی سهو وجهل بر زبان می آید . انسان قرار نیست که همچون خدا شود . ولی در تلاش برای خداشدن که همان ذات کفر و جهل بشر است ، انسان می شود که در نزد خدا برتر از خداست و لذا خداوند او را جانشین خودش می کند .و این مقصود خداوند از خلقت است .

انسان کامل کسی نیست که عالم و عارف و رحیم و حکیم و خالق و .... باشد حتّی اندکی .  این اندک عین شرک است . ولی در تلاش برای متخلّق شدن به اخلاق الله است که انسان پدید می آید درست در غایت شکست و ناکامی در این تلاش واعتراف وتصدیق این شکست و درک این شکست .

انسان شهید اراده به خدا شدن است . معرفت بر این شهادت عین عرفان است و انسانیت . اراده به خدا شدن عین کفر است ولی از بطن همین کفر است که انسانیت خلق می شود. هر چه که این اراده شدیدتر و این تلاش جدّی تر باشد انسانی برتر روی میدهد و از بطن اشد کفر است که نور انسان پدید می آید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

« پس کی خودم می شوم ؟ »

 

این مسئله به مثابۀ امّ المسائل وجود بشر در طول تاریخ و همه جای زمین بوده است . این همان ارادۀ به خدا شدن است زیرا فقط خداست که خود است و مابقی بیخود . و آدمی بمیزان معرفتش بر این بیخودی خود آگاه شده و مستمراً اعماق وآفاق این بیخودی را در خود کشف می کند تا به مقام فنای خویش میرسد و می بیند که اصلاً وجودی ندارد . و این کمال معرفت است . حال آدمی یا این بی خودی و بی وجودی اش را در حضور خدا تصدیق  می کند و در این مقام می ماند که همو دوست خدا و خلیفه اوست و یا با آن می جنگد که دشمن خداست . کل سیر و سلوک معنوی بشر در طول  عمر و تاریخش درک و تجربه وتصدیق یا تکذیب این حقیقت است . این همان ماجرای کفر وایمان بشر است . « پس من چی ؟ » اینست آن موتور محرکه تکاپوی انسان در زندگی . و پاسخ اینست :  من هیچی !

« من – چیستم ؟ » : من نیستم !

و هر که بر این هیچی و نیستی مقیم شد انسان کامل است و مؤمن حقیقی . و آنکه از این حقیقت گریخت همو کافر است ودر جدال و جنگی که در آن هلاک می گردد .

انسان بمیزانی که می پندارد که خود است جاهل است . آنکه زیر نظر خدا قرار گیرد جز فنای خود نمی یابد . از این منظر پیروان آزادی و استقلال و من پرستی ، پیروان ابلیس هستند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آبروی خدا

 

آبروی هر انسانی در مواقع ضعف و فقر و بیکسی و بیماری در معرض خطر قرار می گیرد .

آبروی هر کسی در نزد دیگران است دیگرانی که در صف دوستان قرار دارند  دوستان در واقع دوست آبروی آدمی هستند همانطور که دشمنان هم خصم آبرو محسوب می شوند . همه نبردها و تلاش ها برای آبروست. و امّا خداوند هم آبروئی دارد و آبروی او در نزد انسان است زیرا جمال و روح خود را به انسان بخشیده وانسان را جانشین خود در جهان ساخته است .

واما انسانی می تواند آبروی خداوند را درجهان حفظ کند که بتواند در مواقع ضعف و بحرانها و فقروتنهائی  و شکست هایش عزّت نفس و صمدیت ذات و شرافت جان وقداست روح خود را حفظ کند و نفروشد .

عاشقان همانا آبروی خدا در جهانند . یوسف در زندان ، هاجر در صحرای عربستان ، عیسی بر صلیب ، حسین در کربلا ، زینب در شام ، و ....... پرچمداران آبروی خدا بر روی زمین هستند .

و اما آیا الّبته وصد دریغ بر من و تو که حتّی آبروی سگ و خر و گاو و خوک و حشرات را هم برده ایم و درختان را شرمنده ساخته ایم و زمین را به رعشه انداخته ایم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خود – آئی زن

 

زن تحت الشعاع نگاه مردش به انسانیت و روح انسانی زنده می شود ولی هنوز موجودی برزخی است و خودی ندارد بلکه به تازگی طالب خود و هویت ذاتی شده است . در خلقت ازلی به روایات دینی، زن از سینه مرد بیرون آمده است . لذا جایگاه حقیقی وازلی و جاودانه زن دل مرد است . سینه مرد ، خانه روح زن است . همانطور که فقط یک زن محبوب است که احساس وجود می کند . بنابراین زن بایستی راه دل مرد را بیابد و بر آن وارد شود . این کل راه دین و سیر و سلوک عرفانی و روحانی زن است . یعنی بخود – آئی زن همانا رجعت به سینه مردش می باشد تا در آنجا آرام و قرار گیرد و تعالی یابد . این راه و روش رجعت به خانه ازلی در آداب و معرفت دینی همان امری است که عصمت نامیده می شود که از طریق حفظ حجاب پوششی و عفّت نگاه و رفتار و پندار است که جز همسرش به هیچ مرد دیگری نگاه نکند و بر هیچ مرد دیگری وارد نشود و نیز امکان ورود هیچ مرد بیگانه ای را هم به نفس خود ندهد . زیرا آدمی در آن واحد نمی تواند در دو یا چند دل باشد و چند تا خانه داشته باشد این همان صفت روسپی گری و زنای نفسانی است که راه هلاکت و تباهی زن است . زنی که بواسطه نگاه شوهر بخود آمد و بیدار شد اگر راه دل شوهر را بواسطه انجام وظیفه وادای حق محبت و ولایت شوهر پیدا نکند .و مقیم دل او نشود دچار برزخ بیقراری شده و به فساد و هلاکت میرود.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حق وجود

 

عالیترین حق و ارزش وجود داشتن و خلقت انسان از عدم به وجود همان معنا و حقیقتی است که همه انبیای الهی بخاطر آن مبعوث شده اند و آن حق انتخاب و آزادی و اختیار است . « اجر ما انبیاء در نزد خدا همین بس که زین پس هر که بخواهد خودش به راه هدایت یا ضلالت می رود . » قرآن –

آن فلاسفه ای که خود وجود را بزرگترین جبرها و منشأ جبرها می خوانند اگر امکان و آزادی خودکشی را هم به این امر بیفزایند آنگاه وجود انسان عین اختیار و عرصه انتخاب اوست که می تواند اگر بخواهد دوباره به عدم بازگردد . ولی اگر انسان به جاودانگی وجود باور داشته باشد آنگاه این جاودانگی قلمرو لامتناهی انتخاب تلقی می شود و در اینجا وجود مترادف آزادی می آید . از این منظر برترین حق وارزش وجود همان آزادی است زیرا آدمی بمیزانی که آزادی انتخاب را تجربه ودرک می کند جاودانگی را در خود احساس می کند . در واقع جاودانگی محصول آزادی انتخاب است . و از آنجا که آدمی هر چه که به آستانه عدم و نابودی و مرگ و فنا نزدیکتر می شود جاودانگی را و لذا آزادی را هم عمیقتر و وسیع تر در می یابد . و این همان تقوی و راه وروش دوری ازدنیاست که در وحله نخست احساس نابودی می بخشد و سپس نور جاودانگی رخ می نماید و حضور خداوند درک می شود. و اینست که اکراه و اجبار در دین بزرگترین ملاک گمراهی و ستم تلقی شده است ( قرآن ) – آنکه بخواهد آزادی را تا سر حد جاودانگی بیازماید راه دین را کشف می کند و روش تقوی و عشق فنا را .

پس حق وجود داشتن آزادی است و حق آزادی هم عشق به فناست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی