مالیخولیای عشق
هنگامیکه کسی فرد دیگری را مورد تمجید و ستایش قرار می دهد اگر این امر پدیده ای عمداً و آگاهانه از روی فریبکاری نباشد باز هم یک فریب غریزی و ناخودآگاه در میان است که راز عشق می باشد . هر کسی هر نیکی وزیبائی و عظمتی را که در دیگری می بیند در واقع خودش را دیده است . این امر شامل حال هر زشتی و بدی هم می شود .
عشق در یک کلام چیزی جز نیک بینی در دیگران نیست . نیکی خود را به دیگری نسبت می دهد و دیگری بطرزی جادوئی تحت تاثیر این تلقین قرار می گیرد و برای مدتی بر اساس آن نیکی به فعل می آید تا آنجا که آن نیکی به قلمرو امتحان می رسد و در این امتحان است که معشوق بناگاه هویت زشت خود را عیان می کند و آن نیکی عین بدی از آب در می آید .
عشق یعنی زشتی و صفات منفی دیگری را نیک دیدن . عاشق کسی است که نیکی خود را به دیگران می بخشد و بدی او را می گیرد و اینست راز مالیخولیائی رابطه عاشق و معشوق . ولی آنگاه که محک امتحان پیش می آید . هر کسی خودش می شود . و فریب واقعه آشکار می گردد و نفرت رخ می نماید .
ریاکاری معشوق عموماً امری غریزی است . او همان می نماید که عاشق می خواهد ولی در عرصه امتحان عملی و سرنوشت ساز کاری از نمایش بر نمی آید . عشق در نیمه اول یک تئاتر محض است منتهی تئاتری که هر کسی نقش خودش را باور کرده است . عشق همان ارادۀ ذاتی انسان به پرستیدن و پرستیده شدن است و تمرینی زمینی و مادی برای خداشناسی و خداپرستی می باشد همانطور که انسان خداپرست بایستی خدا را بعنوان کسی که نیست تمام هستی خود سازد . همانطور که انسان بایستی نیستی را مظهر هستی سازد و آنچه را که مطلقاً به حس و فکر و لمس نمی آید تنها موجود واقعی و کامل سازد و بپرستد ، تجربه عشق زمینی مقدمه ای به خداپرستی و وجود شناسی است .
لذا واقعه عشق انسان را به غایت از خودبیگانگی تا سرحد مالیخولیا می رساند و شکست و خیانت در عشق هم موجب بخود – آئی عاشق و معشوق می شود و این سرآغاز واقع نگری و باور به بطالت دنیا و علائق مادی می باشد و رویکرد به عالم غیب و شناخت و پرستش خداوند .
حضور روح پروردگار در انسان علت عشق و پرستش در انسان است و او را در خود بیقرار و از خود بیگانه می سازد که عشق به مثابه غایت این گریز از خویشتن و پناه بردن به غیر است . که در این غیر تا مورد بیوفائی و خیانت واقع نشود بخود باز نمی گردد و با روح الهی خود همنشین نمی شود تا خدا را در خود جستجو کند و معشوق را در خود بشناسد .
پس عشق زمینه اصلی و امر واجبی در خداشناسی و خودشناسی است . اینست که عرفان همواره با عشق قرین بوده است . انسان تا عاشق نشود و در عشق شکست و ناکام نگردد و بخود باز نیاید اهل معرفت و خداشناسی نمی شود. عشق لایق کسی است که خودش باشد یعنی عشق به خدا و یا اولیای او و عارفان واصل .
پس عشق امری واجب است و واجب تر از آن شکست در عشق است . و واجب تر از آن پناه نبردن به معشوق های دیگر است و بلکه به جستجوی عارف و امامی بر آمدن است تا راه بازگشت بخویشتن خویش را نشانت دهد و خدایت را در تو به تو معرفی کند .
استاد علی اکبرخانجانی

