تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

چگونه انسان بخودش می رسد

 

همه موارد و مراحل معرفت نفس چیزی جز کشف انواع و درجات بیخودیهای خود نیست . آدمی در صدها و هزاران اشیاء و آدمهای محیط خود گم و گور است ولی متوجّه نیست و همواره در هر باره ای خود را می فریبد و بیخودیهایش را رنگ و لعاب خود می زند تا آنگاه که مبتلا به عشق یک زیباروئی بغایت شقی و سنگدل شود و تمام قوای وجودش در وجود معشوق متبلور و متجلی شده و همه بیخودیهایش در یک نقطه جمع و متمرکز گردد که آن وجود معشوق است تا آنجا که جز معشوق هیچ چیز دیگری در زندگیش باقی نماند و جز معشوق نبیند و نخواهد .

وآنگاه معشوق از فرط چنین عشقی دچار مالیخولیا گشته و بطریقی خیانت می کند و میرود . و این سرآغاز رویاروئی با نابودی و بیخودی کامل خویش تا سر حد نیستی و پوچی محض است . در اینجاست که فرد عاشق اگر دارای قدرت ایمان و معرفت نباشد خودکشی اش به هر روش حتمی است . و اگر دارای ایمان و معرفت باشد لاجرم جز بازگشت بخویشتن خویش چاره ای ندارد و بالاخره برای اولین بار مجبور است تا ره خانه وجود خود را بجوید و خود گردد و صاحب وجود شود . و این اجر عشق و هدف عشق است که جز به قدرت ایمان و نور معرفت ممکن نیست . این غایت عرفان است که به قدرت عشق میسر می آید که بی وجود پیر طریقت البته محال است و حاصل چنین عشقی برای عامه مردم جز تباهی و نابودی نیست که البته مقدمه وجود یابی است .

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ماهیت تکنولوژی

 

تکنولوژی همان فلسفه و عملکرد ابلیس در آخرالزمان است و قلمرو پیدایش دجالیت مدرن . لذا تکنولوژی و هیچیک از فرآورده هایش هرگز ذاتاً قادر نیست که برای بشر حامل حق و حقیقت و سلامت و عزّت و عدالت و رستگاری و یا حتی رفاه دنیوی باشد . تمام فریب موجود در تکنولوژی از دجالیت ذاتی آن است .

شناخت تکنولوژی و ماهیت و فلسفه آن به مثابه شناخت ابلیس عصر مدرنیزم و دجالهای رنگارنگ است و در عصر سلطه فزاینده تکنولوژی بر تن و روان بشریت فقط با نور چنین معرفتی می توان از سلطه و اسارت و نابودسازی آن رهائی یافت . امروزه تکنولوژی شناسی به مثابه قلب هر معرفت بنیادین و رهائی بخش است و بدون چنین شناختی هیچیک ازارزشهای انسانی و دینی و معنوی قابل حفظ و حراست و نجات نیست .

تکنولوژی شناسی اساس شیطان شناسی در آخرالزمان است .

کفر مدرن فقط با تکنولوژی تقدیس می شود .

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شوهران عاشق و زنان دیوانه

 

چرا مردانی که عاشق زن خود بوده اند اکثراً دارای زنانی دیوانه و دیکتاتور و وحشی می شوند و خودشان نیز به اعتیاد و بیمارستان و رعشه و سکته مبتلا می شوند و گاه به تیمارستان می رسند و یا از خانه فراری می شوند .

این بدان معناست که عاشق بودن کافی نیست . اصولاً عشق که هنری ندارد زیرا یک واقعه متافیزیکی و غیر ارادی است پس آدمی حق ندارد به آن فخر کند . اتفاقاً مردان عاشق بسیار بیشتر نیازمند عقلانیت و اراده فرمانروائی در خانه هستند که جز از طریق دین و تقوا و احکام فطری اخلاق قابل اجرا نیست .

مرد عاشق اگر مسلح بقدرت دین و عقلانیت اخلاقی نباشد مبدل به بیچاره ترین مردها می شود و زنش را هم دیوانه و تباه می کند و نیز فرزندانش را از خانه فراری می دهد و در جامعه به فساد می کشاند . پس عشق بدون عقل دینی بزرگترین عامل بدبختی و نابودی یک خانواده است و چنین زنی هم با تمام وجود از چنان مردی منزجر است . عشق یک هدیه الهی است که فقط بادین خدا قابل هدایت بسوی سعادت است .

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مار را چگونه بنویسیم؟

 

یکی از آفتهای مالیخولیائی عرصه سواد و کتاب اینست که آدمی را از واقعیت بیگانه نموده و گاه دچار نسیان و جنون می سازد . رشد فزاینده جنون در تمدن مدرن یکی مدیون همین امر است .

امروزه چه بسا کلمه «مار»دیگر کسی را به یاد خزنده ای بنام مار نمی اندازد و این یکی از مهمترین مسائل فرهنگی و روانی بشر مدرن است که در همه عرصه های دیگر منجر به انواع جنون و فریب شده است تا آنجا که بیشترین دروغها در جهان اهل سواد و کتاب رخ می دهد و پذیرفته می شود .

لذا یکی از رسالتهای نشریه آخرالزمان احیای دوباره واقعیت در ذهن مردم است . بدینگونه مجبوریم که گاه بجای کلمه «مار»از شکل مار استفاده کنیم تا اندکی غلظت سیاهی سواد را بکاهیم و نوری بر واقعیت بتابانیم . به همین دلیل عموماً از هر موضوعی که سخن می گوئیم مستقیماً بسراغ الفباء و اصول دین می رویم که گاه ممکن است موجب احساس اهانت برای برخی از خوانندگان ما باشد همانطور که در نامه یکی از خوانندگان مواجه با این مسئله شدیم که : «شمافکر کرده اید که فقط شما می فهمید و مابقی مردم احمق هستند ...» . همین سخن مارا بر حقانیت راه و روش استدلال و بیان و نگارشی که داریم مطمئن تر ساخت .

دکتر علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

همسر کیست ؟

 

خداوند در کتابش می فرماید که از جنس نفس هر کسی برایش همسری قرار می دهد ونیز می فرماید که مؤمن با مؤمن و کافر با کافر ازدواج می کند این ماهیت ازدواجهای طبیعی است که به نیّت زناشوئی رخ می دهد . الّبته ازدواجهای مصلحتی و یا عقیدتی هم وجود دارند که از این قاعده مستثنی هستند . بنابراین آنچه که اساس طبیعی ازدواج را تشکیل میدهد که امری ماورای طبیعی بنظر می رسند و گاه به قسمت ازلی و تقدیر الهی نسبت داده می شوند اتفاقاً امری کاملاً طبیعی می باشند و ماورای طبیعی بودن آن مربوط به جهل آدمی نسبت به نفس نهان خود است . همسر هر کسی نفس آشکار خود اوست که در مقابل او قرار گرفته است و لذا واضح ترین آئینه خودشناسی اوست . آئینه بنمود چو نقش تو راست خودشکن آئینه شکستن خطاست . این حکمت بیش از هر رابطه ای مربوط به زناشوئی است  . لذا هر خطا و ستم وناحقی که آدمی به همسر خود نسبت می دهد دقیقاً از خود اوست . لذا رابطه زناشوئی بزرگترین قلمرو خودشناسی و تزکیه نفس و خودسازی بشر است بشرط آنکه هر کسی هر عیبی را که در همسرش می بیند از خود بداند و به اصطلاح آن در خودش بپردازد تا از همسرش برطرف شود. این یک اصل ذاتی در هر رابطه ای است که در زناشوئی به اشدش حضور دارد وعمل می کند .

همسر تو نفس عریان خود توست و ضمیر پنهان توست که در مقابل تو عیان شده است . پس اگر ازدواج اساس ذاتی تمدن ودین و فرهنگ است بدین لحاظ است که هر کسی آئینه نفس خود را می یابد و خود را در همسرش به تماشا می نشیند . معامله ای که هر کسی با همسرش می  کند در واقع با خودش می کند و سرنوشت خود را رقم می زند. اینست که سرنوشت هر کسی در ازدواجش تعیین می شود بدست خودش .

در واقع هر کسی با نفس پنهان خودش ازدواج می کند و اینست که عشق جنسی درازدواج و زناشوئی همان عشق هر کسی به خویشتن خویش است  و همسر پرستی عین خودپرستی است و کفر عیان است و لذا این عشق عاقبتی جز عداوت ندارد مگر اینکه بر اساس تقوی و تزکیه نفس و معرفت و حقوق الهی  قرار گیرد و انجام وظیفه شود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه عشق شهوانی

 

شهوت جنسی در رابطه مرد و زن همان جنبش روح د و شقه شده آدم است که در دو قالب تن برای وحدت و یگانگی ازلی به حرکت می آید . این جنبش که عشق نامیده می شود عطش توحید ذات آدم است و عرصه و کارخانه همه فعل وانفعالاتی است که انسانیّت نامیده می شود و کارگاه تاریخ و تمدن و فرهنگ ودانش و فن و قانون و مذهب و عرفان است .

عشق و شهوت جنسی واقعه رجعت به وحدانیت جان و روح و هستی یگانه است . وجهی از وجود ادم از سینه اش خروج کرد و بنام حوا تجسم یافت ولذا آدم را دچار قحطی وجود و از خود بیگانگی روح نمود .پس آنچه که عشق شهوانی نامیده می شود مقدس ترین واقعه در عالم وجود است که روح خدا در بشر را به وجد وجود می اندازد و واقعه بازگشت به خویشتن خویش است و ارادۀ به یکی شدن این دو جان و روح است که در ازل یکی بود واینک دو پاره شده و در دو تن متفاوت محبوس گردیده است . پس  عشق شهوانی اراده به رهائی از قفس تن و پیوستن به نیمه دیگر خویشتن است .

آنچه که موجب طرد و لعن و اکراه بشر نسبت به عشق شهوانی گردیده یکی جهل بشر نسبت به این واقعه است ودیگر سوء استفاده بشر از این واقعه که خود معلول این جهل و خود نشناسی می باشد.

پس واضح است آنانکه یگانه پرست تر و حق جوتر وزنده ترند و در عطش هستی یگانه اند دارای قدرت و عطش و عشق شهوانی شدیدتری می باشند همانطور که حضرت رسول اکرم ( ص) پیامبران خدا را به لحاظ قدرت شهوانی به خروس سفید تشبیه نموده است . و همانطور که امر اول دین خدا همانا ازدواج است و الفبای اخلاق و شریعت ها هم بر امور زناشوئی و خانواده استوار است و کل سرنوشت تاریخی بشر هم تماماً منوط به رابطه آدم – حوائی می باشد. مرد به مثابۀ خانه وجود است و زن هم صاحب این خانه است که بایستی به خانه دل مرد باز گردد تا در آنجا قرار یابد و مرد هم احساس وجود کند . عشق شهوانی آن قوه محرکه این رجعت زن و مرد به یکدیگر است . لذا زن بایستی در وجود مرد وارد شده وتحت الشعاع وجود او احساس وجود نماید و آرام گیرد . این همان ولایت زناشوئی است . ولایت مرد به زن و پذیرش این ولایت از جانب زن  . اگر این ولایت رخ ندهد رابطه جنسی دچار اختلال و ناکامی و بلکه عذاب می شود و رابطه زناشوئی به بن بست و سوء تفاهم و جدال وعداوت و طلاق می رود.

اگر مرد قدرت القای این ولایت را بر زن  نداشته باشد و زن هم این ولایت را با دل و اعمالش پذیرا نشود شهوت جنسی به انحراف و بطالت و زنا کشیده می شود . زیرا آن واقعه ای که بایستی در رابطه جنسی رخ دهد نداده است . شهوت جنسی موتور محرکه حرکت بسوی یگانگی و اتحاد زن و مرد است واگر بر اساس ولایت زناشوئی نباشد تماماً زنائی است و بالاخره به خیانت کشیده می شود .

اگر این ولایت رخ ندهد زن و مرد یا به طلاق و یا به زنا می روند و جز عداوتی بی پایان حاصلی ندارد و حیات بشری مبدّل به دوزخ و فساد و جنگ و خیانت می شود همانطور که شده است .

آنچه که زنا و خیانت و عداوت زناشوئی نامیده می شود محصول رابطه جنسی بدون ولایت زناشوئی است . و پر واضح است که فلسفه و شعاری که امروزه بانی انهدام خانواده و دوزخ بر روی زمین است همانا برابری زن و مرد می باشد که دشمن ولایت زناشوئی است .

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه ناز

 

آدمی هر چه نیازمندتر است نازش هم بیشتر است یعنی بیشتر نیازش را کتمان می کند . تلاش برای انکار وکتمان نیاز خویشتن در رابطه با دیگری بصورت حالات و کرداری بروز می کند که ناز نامیده می شود و لذا بروز ناز بسته به شرایط متفاوت است و هیچ توصیف معیّنی ندارد و ماهیت آن بسته به انگیزه انکار نیاز است : انکار از کبر یا انکار از حیا ء .ناز آدمی هم می تواند حاصل تکّبرش باشد و هم محصول حیایش . پس هم می تواند کافرانه باشد و مکّارانه و هم می تواند متقیاّنه باشد و خویشتن دارانه . که این دو ماهیت کاملاً متفاوت از ناز بشر است . ناز یا محصول کبر وغرور است که نمی خواهد صداقت پیشه کند و لذا در قبال نیازهایش مسئول باشد و انجام وظیفه کند . و یا محصول عزّت نفس و تقوا است که نیازها را مخفی می دارد و شرم پیشه می سازد .پس ناز کافرانه داریم و ناز مؤمنانه .

پس قضاوت و ارزیابی در این باره مربوط به نیّت عمل است و تعیین و تکلیف در این باره مربوط به درست یا نادرست بودن آن نیاز و ماهیت رابطه با فرد مقابل است . معمولاً نیازهای ناحق متوسل به مکر و چاپلوسی شده تا از روشهای نادرست به ارضای نیاز خود برسند ولی نیازهای بر حق و طبیعی در روابطی مشروع و معقول و درست مواجه با کبر و غرور فرد می شوند و فرد بایستی با توسل به صدق و فائق آمدن بر کبر و کفر نفس آنها را بیان و عیان کند و در قبال آنها مسئول باشد . زیرا آدمی در قبال برآورده شدن نیازهایش بایستی انجام وظیفه کند . فی المثل برای ارضای غریزه جنسی اش بایستی ازدواج کند و برای ارضای غریزۀ معیشتی خود بایستی کار کند . آنانکه از این نوع وظایف و تعهدات گریزان هستند متوسل به نازهائی مکارانه می شوند که عشوه گری و چاپلوسی یکی از رایج ترین این مکرهاست و بشر را به راه و روشهای نادرست ارضاء نفس می نماید و لذا این ارضای نفس موقتی است و بر قحطی نیاز می افزاید و فرد را دچار عذاب و دریوزه گی و چاپلوسی مضاعف می سازد و بالاخره رسوا می کند . بنابراین ناز حق داریم و ناز ناحق . ناز حق همان  تقوا و حیاء و خویشتن داری است که بواسطه انجام وظیفه وخدمت امکان برحق ارضای نیازها را پدید می آورد . ولی ناز ناحق که از کبر و مکر است بصورت چاپلوسی و ریاکاری و عشوه گری وتمارض و تجاهل خودنمائی می کند  و رسوا می گردد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا انسان همانست که باید باشد ؟

 

هسته مرکزی نبرد درونی انسان که در کل فعالیتهای بیرونی اش آشکار است همانا نبرد بین هستی و بایستی است : واقعیت وحقیقت !آنچه که هست و آنچه که باید باشد واقعیتهائی که از بیرون به حیات و هستی او تحمیل شده است و حقیقتی که انسان در درون خود می طلبد تا آنرا در بیرون محقق سازد ولی جهان بیرون مانع این تحقق است . این کل دیالکتیک وجود بشر است .

ولی آیا براستی آدمی به یقین می داند که چه میخواهد باشد ؟ آدمهامعمولاً فقط می دانند که چه می خواهند که داشته باشند نه اینکه خود باشند : بودن و داشتن ! بنظر میرسد که بودن در آدمی به نسیان رفته است و میخواهد این غفلت را با داشتن پر کند . و لذا داشتن ها هم موضوعاتی بیرونی هستند و در حیطه اراده فرد  قرار ندارند و آدمی برای بدست آوردن آن بایستی با کل جهان وجهانیان بجنگد و اگر هم بدست آورد به قیمت نابودی خویش است . انسان بمیزانی که نیست می خواهد داشته باشد و بمیزانی که میخواهد داشته باشد و دارد ، وجودی در درون خود ندارد . گوئی هستی باطنی خود را  فروخته تا چیزهائی در بیرون داشته باشد و با نگاه بر آن چیزها احساس وجود کند : من خانه دارم ، ماشین دارم ، تلفن دارم ، مدرک دارم ، همسر و فرزند دارم و ........ پس هستم . و این هستی هر آن در معرض خطر و از دست رفتن است و علاوه بر این احساس وجود حتّی در یک لحظه هم در درون فرد رخ نمی دهد بلکه احساس است که می تواند در آینده رخ دهد آنگاه که این داشته ها به اندازه کفایت برسد . ولی چنین کفایتی یک فریب وجنون محض است و هرگز رخ نمی دهد . لذا « بایستی » یک هستی مفروض و خیالی و آرمانی است و آدمی تا ابد در یک قدمی آن قرار دارد و هرگز به آن نمیرسد همچون سراب . « بایستی » همان ابلیس است . هستی همان بی نیازی انسان است که در درونش حضور دارد ولی بایستی عرصه دریوزه گیهای فزاینده است . نیازها هرگز در عرصه ارضای خود به بی نیازی نائل نمی آیند و بلکه بالعکس . بی نیازی یعنی هستی حیّ و حاضر آدمی که در نداشتن هایش حضور دارد . هستی در نیستی قرار دارد . آنچه که دارای دلیل آن چیزی است که نداری.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تاریخچۀ بکارت ( فلسفه نوینی از تاریخ )

 

 

در دوران ماقبل از تاریخ یعنی ماقبل از تشکیل خانواده پدیده و معناو ارزشی بنام بکارت بعنوان نشانه عصمت زن وجود نداشت . اوِّلین آدمی که عاشق شد پدیده ازدواج دائمی و خانواده رخ نمود . این همان واقعه دمیده شدن روح در آدم بود و سرآغاز انسان شدن میمون وحشی و خونخواری بنام بشر. این واقعه منجر به پیدایش خانه و خانواده گردید و معنای وفا وعصمت پدید آمد. این سرآغاز تاریخ تمدن بشر است .لذا همه ارزشهای اخلاقی ودینی و عاطفی محصول عشق است و نیز کل تمدن محصول عشق است . بدین لحاظ تاریخ تمدن در ذاتش تاریخ بکارت و عصمت زن نیز می باشد که محصول عشق مرد است . پس تاریخ همان تاریخ عشق مرد به زن می باشد که بانی خانواده بعنوان هسته اولیه جامعه مدنی است .

و اما تاریخ تمدن با اوج گیری تکنولوژی به غایت خود نزدیک شده و آخرالزمان که همان پایان تاریخ است پدید آمد که اینک در این عرصه قرار داریم . تکنولوژی مدرن و مدرنیزم ، زن را از خانه بیرون کشید و لذا شالودۀ خانه فروپاشید و عمر بکارت و عصمت زن بهمراه عشق مرد روی به افول نهاد و مفاسد آخرالزمان پدید آمد و جنون وجنایت جهانگیر شد و خودکشی مبدّل به یک بیماری جهانی گردید واعتیاد تنها راه ادامه چنین وضعی خودنمائی کرد که به مثابه خودکشی تدریجی می باشد که تماماً حاصل انهدام عشق و بکارت است . بزرگترین و باطنی ترین ویژه گی آخرالزمان همان به آخر رسیدن عمر تاریخی عشق و بکارت و لذا اخلاق و شریعت است .

بدین ترتیب می توان عمر تاریخی بشر بر روی زمین را به سه مرحله تاریخ ماقبل از بکارت ( ماقبل تاریخ) ، تاریخ بکارت ( تاریخ تمدن ) و تاریخ مابعد بکارت ( آخرالزمان ) تقسیم بندی نموده و لذا عمر تاریخی بشر با انهدام عشق و عصمت ( بکارت ) به پایان میرسد الا اینکه ناجی آخرالزمان که ناجی عشق و عصمت است یکبار دگر تاریخی برتر و انسانی دگر را بنا نهد ، عشق وعصمتی که بر عرفان نفس پدید آید و از قلمرو کور غرایز خارج شود.

دکتر علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

یک دعا

 

پروردگارا که مرا از عدم آفریدی و هر چه دارم از توست .

پس چرا نظری بمن نمی کنی ؟ آیا لایق نظرت نیستم ؟ اگر چنین است آیا خلقت تو در من ناقص است و نظرت را تأمین نمی کند ؟

پرودرگارا چرا بمن رحم نمی کنی ؟ آیا گناهانم بیشتر از رحمت توست ؟

پروردگارا چرامرا نمی بخشی ؟ آیا خطاهایم برتر از بخشش توست ؟

پروردگارا چرا بمن لطف نمی کنی ؟ آیا شقاوت من فزون از لطافت توست ؟

پرودرگارا  چرا مرا از ورطه نابودی نمی رهانی ؟ آیا عدم من قوی تر از وجود توست ؟

پروردگارا چرا پاکم نمی کنی ؟ آیا ناپاکی و پلیدی من قدرتمندتر از قداست توست ؟

پروردگارا چرا در بهشت خود راهم نمی دهی ؟ آیا دردهای من لایق بهشت تو نیست ؟

آیا به اندازه کافی درد وعذاب نکشیده ام که دلت به رحم آید ؟

پس چرا مرا آفریدی که لایق رحمت ولطف و کرامت و محبت تو نیستم ؟

چرا چیزی آفریدی که لایق تو نباشد ؟

اگر لایق تو نیستم و از آفرینش من نادمی پس مرا نابود کن چنانکه هرگز مرا نیافریده ای و ننگ وجودم را از درگاهت پاک نما و از شرم آسوده شو !

آمین

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه آزادی عمل

 

در یک کلام آزادی بی قید و شرط در عمل برای زن انگیزه و مقصدی جز روسپی گری ندارد و برای مرد هم ارادۀ به قدرت و سلطه و حاکمیت است .

در ارادۀ به آزادی عمل و آزادی بعنوان یک مکتب و مسلک هیچ چیزی جز فساد و ستم موجود نیست و تجربه بشر مدرن تحت این قلمرو ادعای ما را در همه جوانب به اثبات می رساند . این آزادی علناً و آگاهانه دشمن همه ارزشهای انسانی و اخلاقی است دشمن تقوی و وفا وعهد و محبت و عدالت است و جز اماره گی نفس دارای هیچ معنائی دیگر نیست . آزادیخواهی چیزی جز بازیگری وتنوع پرستی وهرزه گی نفس نیست . مکتب اصالت آزادی عمل همانا اصالت خودپرستی تا سرحد جنون است و دارای ذاتی دیکتاتور می باشد که برای دیگران حقی قائل نیست . این همان مسلک ارادۀ به سلطه و سلطنت بی قید و شرط است که در زنان در وادی روسپی گری تحقق می یابد زیرا متعهد به هیچ عهد و وفا ومحبتی نیست و در مردان هم سلطه مطلقه در حکومت است که برای مردم هیچ حقی قائل نمی باشد . دیکتاتوری و روسپی گری دو غایت آزادی عمل است که به جنون و خود براندازی می انجامد . روسپی گری همان دیکتاتوری زنانه است . هیچ انسان خردمندی صلاح و رشد و تعالی انسانی خود را در آزادی عمل نمی یابد و بلکه در تقوی و خویشتن داری و ریاضت و جهاد بر علیه نفس و اراده فردی خود می داند . و لذا پیروان آزادی خواه ناخواه و دانسته و نادانسته در ضدیت با دین خدا قرار دارند و آنان که شعارهای دینی را ملعبه می کنند منافقند و از دین در جهت روسپی گری پنهان و سلطه مافیائی خود بهره می جویند .

هر انسان خردمند و صادقی می داند که بمیزانی که خود را در عرصه عمل مقید و متعهد می کند در قلمرو دل و اندیشه و جان و روح رشد وتعالی می یابد . زن آزادیخواه عاقبت یک روسپی می شود و مرد آزادیخواه هم یک دیکتاتور دیوانه وشکنجه گر . انسان بمیزانی که در جهان بیرون خود را به قید و بند می کشد در درونش آزاد و رستگار می گردد.

دکتر علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خود و خدا

 

تعریف وتوصیف هر کسی دربارۀ خدا بطور ناآگاه دقیقاً تعریف او از خودش می باشد . و این بیان سخن علی ( ع) است که : خداوند همان خود ِ خود انسان است .

آنکه خداوند را در آسمان وعالم غیب می داند و می خواند به همین دوری از خودش دور و بیگانه و بیخود است . آنکه اصلاً وجود خدا را منکر است در حقیقت برای خودش یک هستی خودی قائل نیست و بکلی مجنون و از خود بیگانه ای دیوانه  است . آنکه خدا را در صفات می خواند خودش مجموعه ای از صفات ضد ونقیض است ودر کل زندگی دچار ابطال است که این همان معنای شرک می باشد بقول علی ( ع) . ولی آنکه خدا را در ذات خود می شناسد و می خواند انسانی موحد و یگانه ودارای هویت خودی و مستقل و بی نیاز و براستی خدایگونه است .

عالم هستی خلیفه خداست . خداوند صفاتش را به کل کائنات بخشیده و به آن هستی داده است ولی ذاتش را به انسان بخشیده است به انسانهای مخلص و یگانه پرست .

یعنی انسانهای صفات پرست بخشی از طبیعت و حیوانات هستند همانگونه که در قرآن مذکور است . فقط انسانهای ذات پرست خلیفه ذات وحدانی پروردگارند و مظهر هوی  اویند واز صفات مبرا می باشند و شبانه روز او را از صفاتش مبرا می کنند که این همان معنای تسبیح و تنزیه است . لذا ذات پرستان که مظهر خود پروردگارند و صاحب هو و هویت می باشند به لحاظ صفات که همان دنیاست فقیرند و تنها .

و اما در هر عصری فقط یک نفر است که مظهر جمال یگانه پروردگار است و مابقی مخلصین به مثابۀ حریم و قلمرو ذات می باشند . آن یکی همان امام دوران است و مابقی مخلصین هم مریدان و اولیای او هستند .

انسان بمیزانی که به خدا نزدیک است خود است و مابقی در طیف  بیخودی و بی هویتی وجبرها وجنونها قرار دارند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا راست می گویم ؟

(فلسفه نیچه )

 

هر کسی با مواجه شدن به یک بن بست یا شکستی بزرگ بخود می آید و لاجرم از خود می پرسد که : آیا اصلاً راه را درست آمده ام ؟ این از برکات معنوی شکست و ناکامی در زندگیست که آدمی را با تمامیت راه طی نموده زندگی خود به سئوال می کشاند و در کل عقل و احساس خود شک می کند .

برخی از شکست و ناکامی ها مقطعی و موضوعی هستند و لذا بخود آئی حاصل از آن هم سطحی و فنّی و روش شناسانه است . ولی آن شکستی که اصل هدف زندگی رامی نمایاند و بطالت و ناکامی مقصود راه را آشکار می سازد منجر به یک خود آئی راه شناسانه و استراتژیک می شود. این خود آئی به ذات تفکّر و نفس می رسد و یک بخود آئی معرفتی و شناخت شناسانه است بدین بیان که : آیا من می فهمم ؟ در اینجا آدمی احساس می کند که در ماهیت اندیشه و ادراک واراده اش عیبی عظیم بوده که او را در تمامیت زندگی باطل و ناکام ساخته است .

البته بسیار اندکند انسانهائی که جز حفظ وارتقای اقتصادی زندگی فردی و خانواده گی هدفی برتر داشته باشند . سائر جنبه های زندگی آنها از جمله مذهب و اندیشه و علم هم عناصری در خدمت معیشت و حیات غریزی و جانوری است . این جماعت هرگز به سئوالی خودشناسانه و معرفتی نمی رسند و همواره مسائل و بخود آئی آنها روش شناسی و فنّی و اقتصادی – سیاسی است . اینان هر مشکلی را یا اقتصادی می دانند و یا سیاسی – مدیریتی . ولی آنکه برای خود هدفی برتر از اقتصاد و امنیت وسلامت و هویت اجتماعی و حفظ خاندان دارد همواره دچار بخود آئی راه شناسانه و بحران فکری و معرفتی است . چنین انسانی امکان چندین بار و چندین نوع زیستن را دارد .

« آیا راست می گویم ؟ » این سئوال هر انسان هنرمند و آرمانگر است که زندگی را در خدمت یک معنای مقدس جستجو می کند و اقتصاد و سیاست و خانواده و جامعه و علم و مدیریت جملگی ابزارند.

یک انسان صدیق همواره با ماهیت صدق خود دست و پنجه نرم می کند و این بزرگترین مشغله فکری اوست . او در هر شکستی یکبار دگر راستی و صدق خود را با خود مورد بررسی قرار می دهد. بسیار اندکند کسانی که اصلاً صدق کلی خود با خودشان را مورد تردید قرار دهند . نیچه یکی از این اندک انسانهای عصر جدید است . او چند روز قبل از فرو رفتن به یک خموشی حیرت آور و افسانه ای که به جنون می ماند در آخرین کتابش این سئوال را مطرح نمود که : آیا من راست می گویم ! در واقع او بناگاه متوجه شده بود که هر چه گفته و پنداشته و نوشته تماماً دروغ بوده است و در واقع بخودش دروغ گفته است . این بود که بناگاه خاموش شد و ده سال تمام نه کلمه ای گفت و نه نوشت و نه هیچ کاری کرد ، همچون یک درخت ده سال زندگی کرد . همه او را دیوانه می دانستند منتهی دیوانه ای آرام و خموش و بی آزار . او براستی پوچ و هیچ ونیهیل شده بود او کاملاً شکست خورده بود. و شاید هم پیروز شده بود. در اینجا دیگر شکست و پیروزی و نیک و بد و درست معنائی ندارد . او موفق شده بود که خود را شکست دهد و بر خود فائق آید . او از این پیروزی در شکست خویش بطرز دردناک و کشنده و نابود کننده ای صاحب یک هستی برتر و جاودانه گشته بود. او اسوۀ هستی ِ نیستی خویشتن بود و جمال بود ِ نبود !

 

نیچه یک روح بزرگ و برتر از زمانه بود حتّی برتر از تمدن بشری و برتر از نیک و بد . او یک موحد واقعی بود و تمام امید و آرمان او این بود که عده ای را همچون خود تربیت کند و تعلیم دهد و خلق نماید تا از تنهائی نجات یابد تا یک یار غار بیابد . ولی دریغ از حتّی یک نفر ! او شکست خورده بود او هیچکس را نیافته بود همه از او می هراسیدند و فرار می کردند همچون هراس از خدایان .

و اما این سئوال نهائی او دقیقاً مربوط به شکست او در یافتن لااقل یک دوست همدل و هم روح و همراه بود. یک نفر که بتواند لااقل روزی یک ساعت با او بنشیند و فنجانی چای بنوشد . او وضعیت خود را در آخرین ایام قبل از خموشی به همین گونه نوشته است : روزها و هفته ها چشم به در می نشینیم تا شاید کسی بیاید و با او یک فنجان چای بنوشیم ....!

او با خود می گفت : نکند که من دروغ می گویم که هیچکس تاب تحمل مرا ندارد و مرا باور نمی کند و مرا دوست نمی دارد ..... ؟

ولی واقعیت این بود که او یک صدیق کامل بود همچون آئینه . و صدق بیش از حدش موجب تنهائی او شده بود. لو سالومه زنی که زمانی دوست و همدل و نامزد او محسوب می شد در زندگی نامه اش می گوید که نیچه را همچون خدایان می دیده است و لذا او را ترک گفته و دیگر بسویش بازنگشته و حتّی آدرس خود را هم گم کرده تا از دسترس نیچه در امان باشد.

نیچه عاشقی حکیم و صدیقی قهار و قدیسی خود برانداز بود. او خود را نابود کرده بود و دیگر وجود نداشت که کسی اصلاً بتواند او را بیابد.

 

نیچه در آثارش بلاوقفه بر خود می تازد و خود را رسوا و پوچ می کند. در قلمرو خودشناسی در تاریخ جدید جهان کسی قهارتر و کاملتر از نیچه سراغ نداریم . او در خود براندازی کاملش مبدل به یک روح مجسم و خدایگونه شده بود. دریائی طوفانی بود که همه در او غرق می شدند. لذا همه از او گریختند.

او همه چیز خود را به دوستانش می داد و نهایتاً همه آنها آنچه را که او بدانها بخشیده بود در مقابل  او زیر پاهایشان له می کردند و چه بسا بر صورتش تف می انداختند .

آنکه می خواهد صادق و پاک و عاشق باشد بایستی نابودی خود را پیشاپیش پذیرفته باشد . آنکه می خواهد راست بگوید تنها می شود. تنها شدن نابود شدن انسان در جهان است زیرا آخرین حرف راست اینست که : من نیستم ! لذا کسی که می خواهد صادق باشد باید نباشد . انسان بخودی خود وجودی معنوی و هویتی و روحانی ندارد. فقط خداست که بخودی خود هست . انسان مخلوق رابطه است . ولی این رابطه ها تماماً دروغ است زیرا بر نیاز است . لذا آنکه بخواهد صادق باشد و راست بگوید همه را از دست می دهد و نابود می شود. چنین کسی مظهر حق می شود و جمال حق و خلیفه خدا . او غایب می شود .  و این معنای غیبت امام و ناجی موعود است . اینست انسان ! انسانی که راست می گوید .

نیچه خود همان ابر انسانی بود که در کتابش معرفی کرده بود.

 

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری به تاریخ علم

 

اندیشه علمی از نظر به کلیات و کُرات آغاز شده و بسوی ذرات و جزئیات می رود. از شناختن موجودات محسوس آغاز شده و بسوی شناخت عوالم نامرئی مثل انرژیها ، ژن ، سلولها و ذرات اتمی در حرکت بوده است . از پرستش خدایان طبیعی مثل آفتاب و دریا و آتش و آسمان و بت ها آغاز شده و به پرستش خدای غیبی رسیده است .

تاریخ علم و اندیشه ، سیر حرکت از کلیات و مادیات بسوی جزئیات و معنویات  بوده است . از کل به جزء ، از ماده به معنا، از عین به غیب و از وجود به عدم . و این حرکت از هستی به نیستی موجب تخریب و نابودی طبیعت و بشریت بوده است و بشر و حیات را بسوی تباهی و فنا می کشاند و در عین حال کل تاریخ را به آستانه آخرت و قیامت وآخرالزمان می رساند تا رویاروئی با پروردگار بعنوان غیب الغیوب و هسته مرکزی نابودی بعنوان منشأ هستی .

تاریخ علم و اندیشه همان تاریخ  حرکت انسان بسوی خدا و ذات جهان  است . انسان بواسطه علم و سوار بر علم و اندیشه اش بسوی خداوند در حرکت بوده است خواه ناخواه . کل تاریخ همان تاریخ نزول انسان از آسمان به زمین و از زمین نقب در اعماق آن است و این همان سقوط انسان از بهشت به عمق درک اسفل السافلین است و اینک از این درک اسفل که جهان صنعت است بایستی بال پرواز بسوی اعلی العلیین بیابد و بسوی او بازگردد. انسان مدرن بواسطه علم و تکنولوژی به عمق و ذات ماده زمین رسیده است و جز نابودی نیافته است . ولی آیا کسی هم بر عمق خودش راه یافته است ؟ انسان آخرین موجودی است که بایستی کشف شود . از طریق ورود به خویشتن می توان بسوی منشأ وجود بال کشید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی