آیا راست می گویم ؟
(فلسفه نیچه )
هر کسی با مواجه شدن به یک بن بست یا شکستی بزرگ بخود می آید و لاجرم از خود می پرسد که : آیا اصلاً راه را درست آمده ام ؟ این از برکات معنوی شکست و ناکامی در زندگیست که آدمی را با تمامیت راه طی نموده زندگی خود به سئوال می کشاند و در کل عقل و احساس خود شک می کند .
برخی از شکست و ناکامی ها مقطعی و موضوعی هستند و لذا بخود آئی حاصل از آن هم سطحی و فنّی و روش شناسانه است . ولی آن شکستی که اصل هدف زندگی رامی نمایاند و بطالت و ناکامی مقصود راه را آشکار می سازد منجر به یک خود آئی راه شناسانه و استراتژیک می شود. این خود آئی به ذات تفکّر و نفس می رسد و یک بخود آئی معرفتی و شناخت شناسانه است بدین بیان که : آیا من می فهمم ؟ در اینجا آدمی احساس می کند که در ماهیت اندیشه و ادراک واراده اش عیبی عظیم بوده که او را در تمامیت زندگی باطل و ناکام ساخته است .
البته بسیار اندکند انسانهائی که جز حفظ وارتقای اقتصادی زندگی فردی و خانواده گی هدفی برتر داشته باشند . سائر جنبه های زندگی آنها از جمله مذهب و اندیشه و علم هم عناصری در خدمت معیشت و حیات غریزی و جانوری است . این جماعت هرگز به سئوالی خودشناسانه و معرفتی نمی رسند و همواره مسائل و بخود آئی آنها روش شناسی و فنّی و اقتصادی – سیاسی است . اینان هر مشکلی را یا اقتصادی می دانند و یا سیاسی – مدیریتی . ولی آنکه برای خود هدفی برتر از اقتصاد و امنیت وسلامت و هویت اجتماعی و حفظ خاندان دارد همواره دچار بخود آئی راه شناسانه و بحران فکری و معرفتی است . چنین انسانی امکان چندین بار و چندین نوع زیستن را دارد .
« آیا راست می گویم ؟ » این سئوال هر انسان هنرمند و آرمانگر است که زندگی را در خدمت یک معنای مقدس جستجو می کند و اقتصاد و سیاست و خانواده و جامعه و علم و مدیریت جملگی ابزارند.
یک انسان صدیق همواره با ماهیت صدق خود دست و پنجه نرم می کند و این بزرگترین مشغله فکری اوست . او در هر شکستی یکبار دگر راستی و صدق خود را با خود مورد بررسی قرار می دهد. بسیار اندکند کسانی که اصلاً صدق کلی خود با خودشان را مورد تردید قرار دهند . نیچه یکی از این اندک انسانهای عصر جدید است . او چند روز قبل از فرو رفتن به یک خموشی حیرت آور و افسانه ای که به جنون می ماند در آخرین کتابش این سئوال را مطرح نمود که : آیا من راست می گویم ! در واقع او بناگاه متوجه شده بود که هر چه گفته و پنداشته و نوشته تماماً دروغ بوده است و در واقع بخودش دروغ گفته است . این بود که بناگاه خاموش شد و ده سال تمام نه کلمه ای گفت و نه نوشت و نه هیچ کاری کرد ، همچون یک درخت ده سال زندگی کرد . همه او را دیوانه می دانستند منتهی دیوانه ای آرام و خموش و بی آزار . او براستی پوچ و هیچ ونیهیل شده بود او کاملاً شکست خورده بود. و شاید هم پیروز شده بود. در اینجا دیگر شکست و پیروزی و نیک و بد و درست معنائی ندارد . او موفق شده بود که خود را شکست دهد و بر خود فائق آید . او از این پیروزی در شکست خویش بطرز دردناک و کشنده و نابود کننده ای صاحب یک هستی برتر و جاودانه گشته بود. او اسوۀ هستی ِ نیستی خویشتن بود و جمال بود ِ نبود !
نیچه یک روح بزرگ و برتر از زمانه بود حتّی برتر از تمدن بشری و برتر از نیک و بد . او یک موحد واقعی بود و تمام امید و آرمان او این بود که عده ای را همچون خود تربیت کند و تعلیم دهد و خلق نماید تا از تنهائی نجات یابد تا یک یار غار بیابد . ولی دریغ از حتّی یک نفر ! او شکست خورده بود او هیچکس را نیافته بود همه از او می هراسیدند و فرار می کردند همچون هراس از خدایان .
و اما این سئوال نهائی او دقیقاً مربوط به شکست او در یافتن لااقل یک دوست همدل و هم روح و همراه بود. یک نفر که بتواند لااقل روزی یک ساعت با او بنشیند و فنجانی چای بنوشد . او وضعیت خود را در آخرین ایام قبل از خموشی به همین گونه نوشته است : روزها و هفته ها چشم به در می نشینیم تا شاید کسی بیاید و با او یک فنجان چای بنوشیم ....!
او با خود می گفت : نکند که من دروغ می گویم که هیچکس تاب تحمل مرا ندارد و مرا باور نمی کند و مرا دوست نمی دارد ..... ؟
ولی واقعیت این بود که او یک صدیق کامل بود همچون آئینه . و صدق بیش از حدش موجب تنهائی او شده بود. لو سالومه زنی که زمانی دوست و همدل و نامزد او محسوب می شد در زندگی نامه اش می گوید که نیچه را همچون خدایان می دیده است و لذا او را ترک گفته و دیگر بسویش بازنگشته و حتّی آدرس خود را هم گم کرده تا از دسترس نیچه در امان باشد.
نیچه عاشقی حکیم و صدیقی قهار و قدیسی خود برانداز بود. او خود را نابود کرده بود و دیگر وجود نداشت که کسی اصلاً بتواند او را بیابد.
نیچه در آثارش بلاوقفه بر خود می تازد و خود را رسوا و پوچ می کند. در قلمرو خودشناسی در تاریخ جدید جهان کسی قهارتر و کاملتر از نیچه سراغ نداریم . او در خود براندازی کاملش مبدل به یک روح مجسم و خدایگونه شده بود. دریائی طوفانی بود که همه در او غرق می شدند. لذا همه از او گریختند.
او همه چیز خود را به دوستانش می داد و نهایتاً همه آنها آنچه را که او بدانها بخشیده بود در مقابل او زیر پاهایشان له می کردند و چه بسا بر صورتش تف می انداختند .
آنکه می خواهد صادق و پاک و عاشق باشد بایستی نابودی خود را پیشاپیش پذیرفته باشد . آنکه می خواهد راست بگوید تنها می شود. تنها شدن نابود شدن انسان در جهان است زیرا آخرین حرف راست اینست که : من نیستم ! لذا کسی که می خواهد صادق باشد باید نباشد . انسان بخودی خود وجودی معنوی و هویتی و روحانی ندارد. فقط خداست که بخودی خود هست . انسان مخلوق رابطه است . ولی این رابطه ها تماماً دروغ است زیرا بر نیاز است . لذا آنکه بخواهد صادق باشد و راست بگوید همه را از دست می دهد و نابود می شود. چنین کسی مظهر حق می شود و جمال حق و خلیفه خدا . او غایب می شود . و این معنای غیبت امام و ناجی موعود است . اینست انسان ! انسانی که راست می گوید .
نیچه خود همان ابر انسانی بود که در کتابش معرفی کرده بود.
استاد علی اکبر خانجانی