هستی در دیگران
من بدبختم پس هستم ! من بیمارم پس هستم ! من شکست خورده ام پس هستم ! من فقیرم پس هستم ! من احمقم پس هستم ! من منفورم پس هستم ! من فاحشه ام پس هستم ! من در حال مرگم پس هستم ! ..... من نیستم پس هستم ! این ناز دوم هویت یابی بشر در رابطه با دیگران است . آنگاه که بواسطه برتری هایم نسبت به دیگران احساس وجودم به اوج رسید بناگاه در چشم و زبان دیگران می شکنم و می بینم که این هویت و احساس وجود از همان آغاز امری دروغین و نمادین و ریائی بوده است . آنگاه نیروی مرموزی بجانم می افتد که خود را بدست خود براندازم تا شاید بدینوسیله جلب نظر دیگران نمایم و بواسطه ترحّم دیگران احساس وجود کنم و لذا تراژیک نمائی آغاز می شود ولی این تراژدی بناگاه واقعیت می یابد واین هویت نیمه دوم عمر هر بشری است .
حقیقت اینست که هستی در دیگران و از نگاه دیگران همواره امری عاریه ای و نمادین و بی ریشه است و آدمی در بدبختی و خوشبختی خود هردو جان می کند تا از دیگران جو از وجود دریافت کند، وجودی منحصر بفرد و استثنائی بگونه ای که اگر نباشم گوئی کل کائنات فرو می پاشد و کل بشریت بی معنا می شود. در حالیکه هر بشری براستی بخودی خود دارای وجودی بی تا و غیر قابل تکرار است و در خویشتن دارای هستی است و برای این هستی نیازی به مجوز دیگران ندارد . ولی بمیزانی که انسان تلاش می کند که خود راهمرنگ دیگران ومشابه کسی دیگر سازد از هستی در خویشتن غافل شده وهستی اش بازیچه انظار عمومی می گردد . و آنچه را که دارد از دیگران گدائی می کند. بازی و تئاتر خوشبختی و بدبختی محصول این از خود بیگانگی است و علّت تباهی بشر است . انسان برای در خود ماندن و خود بودن محتاج خداوند است زیرا خداوند همان نور وجود است . بدون او نمی توان دارای احساس وجودی در خویشتن بود.
استاد علی اکبرخانجانی

