تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

تنها دشمن قسم خوردۀ انسان

و

تنها دوست قسم خوردۀ انسان

 

 

آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی به دیگری بگوئی که دوستش داری ؟

آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی راست بگوئی ؟

 آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی از بابت خطایت عذر بخواهی ؟

 آیا چه امری  باعث می شود تا نتوانی نیازت را بر زبان آوری و عقده کنی و  دشمن عالم و آدم بشوی؟

آیا چه امری باعث می شود تا از خطای خود نگذری تا خودت را تغییر دهی ؟

 آیا چه امری باعث می شود تا عمداً  خودت را بفریبی و دیوانه کنی ؟

 آیا چه امری باعث می شود که نتوانی حقایق را بپذیری؟

 آیا چه امری باعث می شود که علیرغم عقلت عمل کنی ؟

 ...............................................................؟

................................................................؟

 جز «من»  خودت دشمن قسم خورده ای نداری!

و نمی توانی با من خودت از مَنَت بگذری !

ارزش وجودی و سرنوشت ساز یک پیرعرفانی (امام) از اینجاست.

 او تنها دوست قسم خوردۀ توست و تو تنها دشمن قسم خوردۀ خویشتنی . و او دشمنت را از تو می ستاند و بجان خودش می اندازد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه « بینی »

راز دماغ

 

 با مسّماترین نامی که بر این عضو تنفّسی - بویائی نهاده شده است همان « بینی» می باشد که عضو بینائی است هم بینائی بصری و هم بصیرتی (قلبی) .

چشمان انسان بواسطه نوک بینی است که از دوبینی امکان یگانه بینی اشیاء را می یابد و گرنه چشمان بدون وجود بینی هر چیزی را دوتا می دیدند.

علاوه بر این بینی انسان درست  مرکز دایرۀ صورت اوست و لذا مرکز هویت جمالی اوست و بدون بینی دونیم رخ آدمی بصورت یک رخ واحد قابل دریافت نمی شد. یعنی جمال واحده هر کسی از نگاه دیگران هم درست از نقطه بینی او، دریافت می شود. این یک معضله صرفاً روانی و متافیزیکی هم نیست یک بحث هندسه بصری است که بخشی از علم تقارن است. همانطور که جمال واحده هر فردی بر مدار بینی اش رقم می خورد قضاوت بر کل زشتی یا زیبائی یک صورت هم بر محور شکل بینی است به همین دلیل  در قلمرو زیبائیهای صوری، بینی تنها عضوی است که اینقدر دستکاری  و جراحی می شود. یعنی  بینی است که تکلیف نهائی یک جمال را روشن می کند گوئی روح هر جمالی از بینی متصاعد می گردد. همانطور که براستی هم ریح (هوا) که ریشه روح است از بینی دم و بازدم می شود.

علاوه براین آدمی با بویائی خود نوعی بینش ذهنی هم درک می کند یعنی با دریافت بوی هر چیزی  می تواند صورت آن چیز را مجسم نماید و فهم کند. که این فهم فقط هم صوری نیست بلکه شعوری هم هست و درست به همین دلیل بینی را دماغ هم می نامیم که معنای دیگرش قوۀ ادراک است.  گوئی بینی مدخل ادراک معنوی انسان از جهان است. همانطور که مثلاً نیچه می گوید که من با بوئیدن می فهمم.

همانطور که همه حکیمان و نوابغ بزرگ جهان دارای بینی بسیار همسان بوده اند که معروف به بینی عقابی است که البته انواع کثیری دارد.

بنده بعنوان یک درمانگر بتدریج متوّجه شدم همه کسانی که بینی خود را جراحی پلاستیک نموده اند دچار اختلال روانی و دماغی گشته اند و این امر بر نظریه من در اهمّیت روحانی بینی یک حجّت آشکار شد.

انسان براستی کل جهان را از نوک بینی اش می بیند و نیز هر چیزی را هم از همین طریق دریافت و فهم می کند. گوئی چشمان آدمی در قلمرو بینائی  یک عضو درجه دوم هستند زیرا نوک بینی در هر صورتی بلندترین اعضای بدن است و نزدیکترین عضو بهر چیزی در جهان بیرون نزدیک است و هر چیزی اول به بینی و از آنجا به سائر حواس میرسد.  بینی همچون آنتن همه حواس دیگر است.

در مقاله ای قبلاً با همین نگاه به « مو»  نگریستیم . این  مواردی از معرفت تن بعنوان جنبه ای از معرفت نفس و خودشناسی است. از همین منظر می توانید هر عضو دیگری از بدن را مورد بررسی و مکاشفه قرار دهید.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه اومانیزم ( مکتب اصالت انسان)

( یک تفسیر هرمنوتیکی)

 

در هیچ فرهنگ و تمدنی همچون غرب مدرن، ارزشها و مفاهیم تا این حد واژگونه و معکوس عمل نکرده اند. هر چیزی درست ضد معنای آن چیز جلوه می کند و به فعل در می آید، هر معنا و مکتب و شعار فلسفی و علمی و اجتماعی و سیاسی و هنری و ... دربارۀ برخی از این پدیده های واژگون سالار غربی تاکنون اجمالاً بحث کرده و ماهیت این واژگونی را نشان داده ایم مثل آزادی، دموکراسی، فلسفه، سوسیالیزم و غیره. اینک اندکی به مکتب اومانیزم که بستر و گل سرسبد همه اندیشه ها و فلسفه ها مدرن غرب است می پردازیم.

دیالکتیک که اساس اندیشه خلاّق یونان باستان است به معنای واژگون سالاری مفاهیم نیست زیرا این مالیخولیاست بلکه آن گونه که لااقل بانیان نخستین آن همچون پارمنیدز، جورجیاس، زنون و سقراط و هراکلیت وافلاطون تعریف کرده اند به معنای درک واژگون سالاری مفاهیم در ذهن بشر جاهل است به   قصد برگردانیدن آن برقاعده حقیقی اش . ولی آنچه که در تمدن غرب رخ نموده است حقانیّت این واژگون سالاری می باشد و عینیّت یافتن آن. از این منظر تمدن غرب یک تمدن واقعاً دیالکتیکی به معنای قداست تضاد است. یعنی این تمدن مطلقاً از حکیمان و کاشفان دیالکتیک کمترین درسی نگرفته و اتفاقاً بعکس  این حکمت عمل کرده است. گوئی که هر تمدنی قرار است که درست به عکس حکمت ازلی بانیانش عمل کند و با این نعل وارونه به مالیخولیا رسیده و واژگون شود تا آنگاه با این نابودی اش به تصدیق  حکمت بانیانش برسد. چنین معضله ای درباره سائر تمدنها نیز کمابیش در تاریخ درک می شود. و اگر عمدتاً به پدیده های تمدن غرب می پردازیم بدان دلیل است که تمدنی حاکم بر کل  جهان گردیده است و علاوه براین تا این حد از واژگون سالاری ارزش ها و مفاهیم هرگز در کل تاریخ گزارش نشده است گوئی که آخرالزمان تاریخ بشری قرار بوده است که بواسطه تمدن غرب رخ نماید چرا که بنابر روایات دینی ، تمدن آخرالزمانی یک تمدن کاملاً واژگون سالار به لحاظ ارزشهاست که اساسی ترین  جنبه این وارونگی مربوط به اصل این تمدن است که انسان می باشد که در دو صورت آدم و حوا موجودیت دارد، و لذا این اساس دوگانه واژگون شده و بر جای یکدیگر قرار می گردد یعنی زن ، مرد می شود و مرد هم زن .

بنابراین اومانیزم به معنای مکتب اصالت انسان هم بایستی بر همین وارونگی رخ نموده تا همه ارزشهای دیگر هم وارونه گردد.

اصالت انسان به لحاظ تعریف لغوی به معنای انسان- محوری در همه امور است که در حد کمال فلسفی اش این انسان- محوری در کل کائنات است. یعنی هر معنا و تلاش و نتیجه ای بایستی در خدمت انسان باشد. این معنا ذاتاً معنائی دینی و خاصه اسلامی و مخصوصاً شیعی است که در عرفان علوی تبیین شده است تا جائیکه انسان را جهان کوچک ( به لحاظ فیزیکی ) می داند و جهان هستی را هم انسان بزرگ می نامد. این کاملترین و محسوس ترین تعریف مکتب اصالت انسان است که ریشه در عرفان مذاهب دارد و تا اعماق متون اوپانیشاد که به حدود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح بر می گردد ، حضور دارد که « ای انسان تو خود جهانی ». در فرهنگ اسلامی که علناً انسان جانشین خدا در جهان هستی است. و این بیان واضحی از انسان – سالاری جهانی می باشد که خداوند کل کائنات را فقط برای انسان آفریده و مسخّر وجود او نموده است. (قرآن).

ولی این تمدن مدرن غرب که تحت عنوان و فلسفه اومانیزم رخ نموده است اتفاقاً تمدنی است که در آن بی ارزش ترین موضوعات خود وجود انسان است و بلکه انسان یک خادم مطلق در خدمت جمادی ترین و ثقیل ترین بخش جهان یعنی صنعت و مصنوعات است و به پای بقا و رشد آن قربانی می شود. در فرهنگ اکسفورد « Hue »به معنای قیل و قال و عربده و سرو صدا و غوغای بگیر و ببند است. این پیشوند که بر MAN  به معنای انسان آمده تبدیل به هومانیزم(اومانیزم) شده است که بیان واقعی این مکتب است مکتب عربده سالاری و بگیر و ببند انسان. این همان معنای کامل امپریالیزم است که غایت هومانیزم می باشد. پس اومانیزم به لحاظ لغت هم به معنای مکتب اصالت انسان عربده کش و بگیر و ببند است که معنای جعلی و تبلیغاتی و به اصطلاح  فلسفی آنرا  لو میدهد.

 پس می بینیم که این مکتب اومانیزم ضد اومانیزم است در قلمرو ادعا و تعریف. ولی در قلمرو سرّ واژه همان است که باید باشد یعنی مکتب اصالت عربده و بگیر و ببند، غوغا سالاری !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

سرنوشت تبلیغاتی و تبلیغ سرنوشت

 

عصر جدید عصر کثرت و تنوع فزاینده پدیده هاست که بصورت تصاعد هندسی رشد می کند. این وضعیت در آن واحد بشر معاصر را مواجه یک اشد جبر و اختیار نموده است : جبر از جنبۀ کیفیت و معنا و اختیار  از جنبه کمیّت و فرم .

 مثلاً یک دانشجو در قبال صدها رشته تحصیلی در آن واحد دچار یک جبر و اختیار شدید می شود. اختیار از این لحاظ که دیگر مواجه با ده رشته نیست و لذا به لحاظ  سلیقه و احساس قلمرو انتخابش بسیار  وسیع و گوئی که می تواند دقیقاً همان رشته ای را که می خواهد بطور تخصصی برگزیند. ولی جبر بدین لحاظ که او از میان اینهمه رشته فقط باید یکی را برگزیند در صورتیکه قبلاً با انتخاب رشته ادبیات چندین رشته را توأما برای تحصیل بر می گزید. یا مثلاً یک کودک در قبال صدها نوع شکلات و قاقالی در آن واحد دچار یک احساس آزادی انتخاب کاذب می شود ولی بناگاه در می ماند.

در واقع این جبر و اختیار شدید در جهان کثرت و تنوع فزاینده ، بشر مدرن را نهایتاً از هر دو امر ساقط می کند و دچار یک سرگردانی و بلا تکلیفی می سازد و دچار نوعی پوچی اراده و شعور می گردد. در اینجاست که تبلیغات به میدان می آیند و برایش انتخاب می کنند بسته به اینکه فرد بر حسب شانس در قلمرو کدام امپراطوری یا فن تبلیغاتی قرار بگیرد. اینجا فقط پدیده ای بنام « شانس تبلیغاتی» است که بر جای اراده و شعور فرد می نشیند.

این معضله شامل حال همه انتخابات بشر مدرن می شود از انتخابات نماینده سیاسی تا انتخاب همسر و رشته تحصیلی و شغل و مصارف روزمره در امور تغذیه یا بهداشت و درمان و تفریحات سالم و ناسالم.

این بدیهی است که هر چه که بشر به لحاظ کثرت و تنوع موضوع انتخابش دارای حریم وسیعتر و امکانات بیشتر می باشد سرگردانتر می شود و تمرکز قوایش را از دست می دهد. آدمی بین دو امر بهتر می تواند با آگاهی و دقت بیشتری انتخاب کند تا ده امر. در واقع آزادی کمیّت موجب نابودی آزادی کیفیت می شود .

از این منظر بهتر می توان نیاز بشر امروز به تبلیغات را فقط از جنبه اراده فردی درک نمود. این خاصیت از تبلیغات اصلاً مورد توّجه محققین قرار نگرفته است. از این جنبه مردم هستند که به دنبال تبلیغات می روند. بدینگونه شاهدیم که تبلیغات حتّی در معنوی ترین امور هم اجتناب ناپذیر می نماید تا بشر مدرن را از بلا تکلیفی نجات دهد و برایش انتخاب کند. در واقع ذات جهان تبلیغات و فلسفه تبلیغات را امروزه بایستی در قلمرو بی اراده گی بشر مدرن  جستجو نمود. به همین دلیل بهتر می توان نقش تلویزیون را در سرنوشت افراد جامعه درک نمود که چرا بدون تلویزیو ن خانواده ها دچار بلا تکلیفی و پوچی عظیم فکری و ارادی و عاطفی می شوند.  تلویزیون و بطور دقیقتر رایانه ،کانون اراده بشر مدرن است و بجای او انتخاب می کند و سرنوشت او را می سازد. برای چنین انسانی ، اصولاً فکر کردن و تعقل نمودن و به معرفت عمل کردن امری تا سرحد محال می نماید. به همین دلیل شاهد انحلال دین بعنوان عرصه تعقل می باشیم الّا آن جنبه از آداب دین که آنهم در جهان تبلیغات سامان دهی می شوند و تبدیل به «مد» ها می گردند. در اینجاست که شاهد رویکرد کاملاً بدیع و جدید از کسانی به این نوع دین تبلیغاتی هستیم که کمترین تعقل فکری یا عاطفی به دین و مقدسات ندارند. در اینجا دین شعبه ای از تکنولوژی تبلیغاتی و هنر است و همچون یک مد یا دکوراسیون بکار می رود.

آنچه که جهانی شدن نامیده می شود اساساً تبلیغاتی شدن هویت انسانهاست که کل بشریت را مبدل به سرنوشتی واحد می کند سرنوشتی که در اراده صاحبان جهان رسانه ها می باشد.

در جهان کثرت و تنوع روز افزون که اراده به عنوان هسته مرکزی هویت انسان دچار انحلال و نابودی می شود جز وجود یک مراد پیرعرفانی به مثابه امام عرصه غیبت، قادر به نجات اراده نیست اینکه اراده ات را به او بسپاری تا برایت حفظ و حراست کند و در نزد او بتوانی قدرت انتخاب را حفظ نمائی و براستی دارای اختیاری در سرنوشت باشی. امام درست در نقطه مقابل تبلیغات قرار دارد. همانطور که کثرت  پرستی در نقطه مقابل یگانه پرستی قرار دارد. آنچه که ارادۀ انسان را تغذیه و تمرکز و قدرت می بخشد یگانگی است.

اگر بزرگترین مشکل هویت انسانی در دوران سنت ها، مسئله شرک و ثنویت و تثلیث بود. امروزه دهها و صدها و هزار بت وجود دارد که اصلاً به اراده بشری امکان تکوین نمی دهد. ما امروزه شاهد پیدایش نسلی در جهان هستیم که از همان کودکی چیزی بنام اراده را در خود نمی شناسد. هستی آدمی و احساس وجودش تماماً از قدرت اراده اوست. این واقعه مدرن قلمرو نیستی ِ هویت انسان است قلمرو فنای هویت انسان است.

امروزه فقط انسان ِ دارای پیر عرفانی می تواند دارای اراده فردی وعقلانی باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عجائب خودشناسی

 

v     هر که خود را فهم کند همه را فهم می کند زیرا همه انسانها از نفس واحده اند .

v     هر که خود را فهم کند خدا را هم فهم می کند زیرا خداوند ذات خود است .

v     هر که خود را فهم کند از سائر علوم بی نیاز می شود زیرا همه علوم از خودشناسی اند.

v     هر که خود را فهم کند همه را دوست می دارد زیرا همه را همچون خود می بیند.

v     هر که خود را فهم کند دروغ نمی گوید زیرا دروغ محصول نیاز است و او بی نیاز .

v     هر که خود را فهم کند فریب نمی خورد زیرا به صدق رسیده است.

v     هر که خود را فهم کند در خود قرار می گیرد و از دریوزه گی و دربدری می رهد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

(نقد مدرنیزم)

پیش بسوی پسا مدرنیزم عرفانی

 

نقد بنیادین ما بر پیکره مدرنیزم و همه ارکان و فرآورده هایش نه بمعنای نابودی آن که به معنای شکستن بتها( مدها) و استخراج حقایق نهفته در آن است. این یک بت شکنی مدرن از مدرنیزم است برای نجات انسان فسیل شده در قالب بتهای مدرن. و این اساس پُست مدرن به معنای حقیقی آن است همانطور که عصر جدید محصول بت شکنی های سنن هزاران ساله بشری است و استخراج مفاهیم مدفون شده در آن سنن برای احیای بشریت واستمرار تاریخ تکامل .

بنظر ما عرصه پسامدرن راستین و نه انتزاعی و تجریدی و هنری و مجازی، جز از خرابات این بت ها ممکن نیست. خراباتی که حاصل پتک معرفت است و گرنه خواه ناخواه این مدرنیزم در ذاتش دچار خود – براندازی جنون آسا می باشد و بدست خود نابود می شود بی هیچ بقای برتری. بنابراین هدف ما نجات مدرنیزم است ونه نابودی آن .

نقد مدرنیته غرب جز بواسطه عرفان شرق ممکن نیست همانطور که مدرنیزم غربی محصول استفاده کاربردی از علوم کهن شرقی و حکمت های باستان هند و چین و ایران و اسلام می باشد.

شرق و غرب همواره ناجی یکدیگرند در لحظات افول تاریخی و اجّل مسمای الهی.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

داغ سخن

 

هر سخنی که آدمی را درد آورد و به فغان و عربده بکشد حجّتی انکار ناپذیر از حقانیّت آن سخن است . مثلاً هیچ زنی همچون زن بدکاره از لفظ «بدکاره» به عربده نمی آید و اگر این اتهام به زن سالمی زده شود پوزخندی می زند و می رود و دلش به حماقت افتراء زن می سوزد. این نمونه را در دهها مورد دیگر می توانید به محک بزنید. این فغان هم باطناً بسیار سازنده است و از خواص امر به معروف و نهی از منکر در قلمرو معرفت است. یکی از علل رشد خزنده زشتی ها و گناهان در هر اجتماعی فقدان امر به معروف و نهی از منکر خاصه از جنبه معرفتی می باشد زیرا به انسان این اجازه را می دهد که خود را بفریبد و اعمال زشت خود را توجیه و تقدیس نماید.

امر به معروف و نهی از منکر عرفانی موجب یقین مؤمنان و بیداری وجدان گناهکاران شده و لذا از پیشرفت در گناه باز می دارد. هر چند که عارفان این قلمرو در همه جا و مستمراً در حال شهید شدن می باشند.

درعرصه ختم نبوت، این صاحبان معرفت هستند که حقانیّت احکام الهی را تبیین و تصدیق می کنند و وجدان بشری را بیدار نگاه می دارند. آنچه که دین خدا را زنده می دارد نه آداب و عادت و سنن بلکه معرفت بر احکام است زیرا احکام الهی بدون معرفتی به روز دچار سهویّت گشته که یا از میان می روند و یا از میان تهی شده و قلمرو مذهب ضد مذهب می شوند و عرفی بت پرستانه را پدید می آورند.

آنچه که دین خدا را در وجدان بشری زنده نگه می دارد داغ سخن عارفان است. هر چند که این داغ مستمراً بر دلشان می نشیند و در بمباران اتهام خلایق مشتعل می شوند و با این آتش است که تاریخ بشری در ظلمت فرو نمی رود. عارفان شهیدان زنده اند زیرا به نور معرفت مستمراً شیطان را رسوا می کنند.

عاشقان بودائیان عالمند                                 داغ ِ بودن بر دل مردم زنند

وجدان بشری و نور انسانیت فقط با امر بمعروف و نهی از منکر عاشقان حقیقت برپاست .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز نفس ناطقه

 

ارسطو، انسان را حیوان ناطق نامید بدین معنا که نطق بزرگترین تمایز انسان از سائر حیوانات است. ارسطو متوّجه حقیقت عظیمی در انسان شده بود ولی براین حقیقت علمی نیافت زیرا همه حیوانات دارای نطق هستند که انسانها در نمی یابند همانطور که هر قومی نطق اقوام دیگر را درک نمی کند . نفس ناطقه انسان بدلیل سخن گفتن انسان به زبان نیست بلکه بدان معناست که نفس آدمی حتّی در هنگام سکوت هم سخن می گوید و صاحبش رامخاطب می سازد . فقط از این روست که انسان تنها جانداری است که دارای نفس ناطقه می باشد و این نطق نفس انسان با صاحب نفس است. این همان حدیث نفس است. در واقع انسان تنها حیوانی است که با خود سخن می گوید . این حقیقت انسانی همان رازی است که امام محمد باقر (ع) آنرا مقر الوهیت در بشر می داند و نفس ناطقه را حضور پروردگار در وجود انسان می نامد. به همین دلیل است که در عرفان اسلامی خودشناسی را خداشناسی می دانند یعنی شناخت ذات این نفسی که در انسان سخن می گوید و انسانیت فرد را مخاطب می سازد همان شناخت پرودرگار است که شبانه روز انسان را تربیت می کند. این نطق الهی البته نه در ذهن و آگاهی بشر که در دل و ضمیر ناخودآگاه با انسان سخن می گوید. بنابراین هر کسی لزوماً این نطق را نمی شنود و در نمی یابد الا اهل معرفت نفس آنهم در عرصۀ معرفت قلب. زیرا دل آدمی همان دل نفس اوست و نفس نیز دارای طبقات است : نفس  اماّره ،نفس لوّامه، نفس ملهمه ، نفس مطمئنه ، نفس راضیه، نفس مرضیه و نفس واحده . و لذا شنیدن و فهم نمودن نطق نفس واحده همان مقام کلیم الله است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حق غم

 

به یک لحاظ عرفان همه مذاهب تاریخ جهان چیزی جز مکتب غم پرستی و اصالت حزن واندوه بی پایان  فراق نیست.

ترسم ز غم بمیرم و غم بی پدر شود             این طفل ناز پرورده ام دربدر شود

گوئی غم و حزن قلبی تنها یادگار یار در عالم خاک است در نزد عاشقان. گوئی غم خود یار است که در دل نهان گشته و رخ نمی نماید:

روی بنما و وجودم همه از یاد ببر

گوئی غم دل و نه حرص و  ناکامی های ذهن ، تنها کار و بار دل است و دل در این جهان جز غم هیچ خوراک و حیاتی ندارد و دل زنده لاجرم غمگین و محزون و خونین است. و غم محصول عشق است چرا که اگر کسی را براستی دوست بداری خداوند را بسیار شدیدتر دوست می داری (قرآن) –

غم دل باعث آرامش جان و تسلای روان و تمکین اندیشه و رضای وجدان است. دلی که غم ندارد دم از  پروردگارش ندارد.

و شاید دل بعنوان خانه خدا غمگین خانه بی خدای خویش است و در انتظار اوست که غمبار است چرا که قلوب و اصل صاحبش را به سماعی جاودانه می کشاند. غم به لحاظ معنا دارای دیالکتیکی عظیم و حیرت آور است.

قلوب غمبار قلوبی آرام بخش جانهای مردمان هستند زیرا حامل یاد یار هستند اگر میزبان خود یار نباشند.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید.

و اینکه غمگین  بودن جدای متشنج و افسرده و متوحش بودن است .

غم حق انسان است وانسان هم حق غم است. حق با غم و غم با حق است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   |