تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

دل شناسی

 

علی (ع)، معرفت قلب را کمال معرفت نفس می داند و چون معرفت نفس اعظم علوم است لذا معرفت قلب غایت این کمال است.

 

به اندک دقتی در وجود خود در می یابیم که همه افکار و اعمال و اقدامات ما در زندگی معلول و مخلوق احساسات قلبی ما هستند و در واقع مالک و صاحب اراده و سرنوشت ما در دل ماست و براستی دل ما خانه خداست .

 

و اما احساسات ما چیستند؟ آیا قابل کنترل و تحت اراده ما هستند؟ خشم ها، عشق ها، تعصبات، غرور ها ، باورها، تردیدها، نفرت ها و خواستن و نخواستن ها وهر آری ونه از دل ما بر می خیزد و اندیشه و اعضای ما به مثابه قوه مقننه و قضائیه و اجرائیه اراده مطلقه دل هستند.

 

در واقع  تفکر کردن  چیزی جز خواندن احساسات دل نیست. و قدرت فکر همان قدرت این ترجمه و خوانائی است . کل قوای وجود ما بطور جبری در خدمت دل ما هستند تا دل را راضی کنند وبسیار بندرت دل راضی می شود و اگر هم  شود برای مدت کوتاهی است.

 

در واقع دلی که به مقام رضا رسیده باشد صاحبش را در انفعال کامل قرار می دهد و صاحبش دیگر هیچ  فکر وتلاش و کاری و وظیفه ای ندارد.

 

دل بمیزانی که شاکی است صاحبش را به تلاش می اندازد. و تمام منظور انسان از هر فعالیتش آن است که دل را راضی سازد تا خودش برای مدتی استراحت کند . مقام رضا یا رضوان در معرفت دینی در واقع چیزی جز رضایت دل انسان نیست .

 

همه آدمها مرید مطلق دل خود هستند و هرسرنوشتی معلول ارادت واطاعت از دل خویش است.  در واقع آنکه سرنوشت هر کسی را می نویسد و خلق میکند در دل است. پس براستی او خود خداست.

 

آدمی اگر براستی و صادقانه و خالصانه مرید  دل شود و تا به آخر در این ارادت و اطاعت کامل بماند بدون تردید رستگار است و به مقام رضای دل که رضای خداست میرسد . ولی از هر میلیونها آدم شاید یکی دل را به تمام و کمال مریدی کند. مابقی در میانه راه می برند ومی گریزند یعنی کافر می شوند و به دیگران پناه می برند. ولی دل از طریق غیر، صاحبش را به دام می اندازد یعنی از طریق عشق ها. زیرا دل وقتی که عاشق شود اراده ذهن صاحبش را هم از او می ستاند.سخن بر تنازع ذهن و دل است.

 

برخی از انسانها دل خویشند و انسان بسیار اندکند. برخی دیگر فقط ذهن خویشند. اینها هم اندکند هر چند که بیشتر از اهل دل می باشند . ولی اکثریت مردمان در تبعیتی مشرکانه از دل و ذهن می باشند و بین ذهن و دل در تردد  و تذبذب می باشند و این همان وضع ریا و نفاق و دوگانگی است.

 

اهل دل کامل انگشت شمارانند و آنان مخلصین و اولیاء هستند ولی اهل ذهن کامل صاحبان قدرتهای دنیوی هستند یعنی کافران نسبت به دل .  اکثریت مردمان بین این دو وضع سرگردانند گاه روی به مردان حق دارند و گاه به صاحبان قدرت و ثروت.

 

ذهنی که مرید دل می شود به حکمت و عرفان میرسد. ذهنی که مرید غرایز و هوس ها و وسوسه های مردمان  وحکومتها می شود ذهن دمدمی و مذبذب و پریشان است و به هیچ باوری نمیرسد و نهایتاً دل را فراموش می کند و چه بسا دلش می میرد. و ذهنی که یک رویش به دل است وروی دیگرش به دنیاست  دچار بطالت و ناکامی است و همواره  دل نگران است.

 

انسان به لحاظ اراده شخصی همان ذهن خویشتن است اگر مرید دل شود و اعضاء و امکانات دنیویش را تحت امر دل آورد بسوی هماهنگی و اتحاد در زندگی میرود زیرا کل زندگیش را به اراده ای غیبی و واحد سپرده است.

 

اطاعت از دل نهایتاً به خدا میرسد و با خدا روبرو می گردد . ولی اطاعت از دل موجب پشت کردن به دنیاست و لذا اکثر آدمها از اراده دل سرباز می زنند و از خانه وجود می گریزند و اسیر دامها در دنیای برون می شوند . تا آنجا که خدایشان از دل میرود و دل لانه اجنه و شیاطین می شود و این نیروهای دیوانه و شر و رذل، صاحبش را به بازی مهلکی  می گیرند . این جماعت نیز چه بسا ادعا می کنند که اهل دلند ولی دلی که دارای اراده واحد و بر حق ومؤمنانه ای نیست و قلمرو وسواس ها و جنونهاست.

 

 آنان که به دل خود پشت می کنند و رهایش می کنند یا دلشان افسرده شده و می میرد . و یا لانه بیگانگان می گردد . دسته اول افسردگانند ودسته دوم اشرار و دیوانگان و تبهکاران حرفه ای . اینان همانهائی هستند که بقول قرآن مدعی می شوند که « بما هم وحی می شود» ولی این وحی شیطانی و جنّی است.

 

دل، درب عالم غیب و ماورای طبیعه است و نهایتاً می تواند عرش خدا شود واین مقام خلیفه اللهی انسان است.

 

دلی که خانه خداست قلمرو محبت محض است و عاشق خدمت به خلق. و ذهن چنین انسانی هم عرصه حکمت و معرفت توحیدی است .

 

 دلی که دارای بعض ها و کینه ها و خشم هاست لانه اجنه و شیاطین است و چشم دیدن هیچکس مخصوصاً مؤمنان را ندارد.

 

مؤمنان سلسله مراتب ارادت و اطاعت از دل هستند  و هیچ مؤمنی هم بی امام یا پیرعرفانی نیست زیرا فقط دلی که عاشق و مجذوب یک انسان خداپرست می باشد می تواند دارای اراده ای واحد باشد.

 

انگشت شماری از مؤمنان تحت ربوبیت مستقیم پروردگارند ودلشان براستی خانه و عرش خداست. و اینان اولیای او و مربیان و امامان مؤمنانند. و مابقی مؤمنان تحت ارادت این اولیاء هستند و قلوبشان از قلب پیرشان اطاعت میکند و اراده و احساس می گیرد بمیزانی که تحت اطاعت بی چون و چرای پیر خود هستند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه نابوده ای ، بود – آ شد !

 

 

سیذارتا نام واقعی بودا است. شاهزاده ای سرگشته و افسرده و تنها محبوس در کاخ پدرش در حال آماده شدن برای سلطنت. و در میان بچه رعیت ها بطور قاچاقی دوستی داشت. با هزار ترفند دامادش کردند تا دل به دنیا بدهد و شاه شود. ولی شب زفاف از حجله گریخت و بهمراه دوستش برای همیشه گم شد و نابود گردید از چشم خاندانش. تا اینکه چهل سال بعد به بود  آمد و بودا  شد در چشم جهانیان.

به هر مکتب و مذهبی گرائید و شاقه ترین آداب را برگزید تا به ذات جهان هستی به قلمرو نیروانا به کریشنا برسد ولی عاقبت با همه کشف و کراماتی که یافت هیچ و پوچ و نومید گردید و از تنها دوستش نیز  جدا شد و روی به دنیا و عیش و شهوت نهاد و بالاخره عاشق یک روسپی شد و مریدش گردید و بیدار گشت و به نیروانا (قلمرو آرامش مطلق و اتحاد فنای در ذات جهان) پیوست ولی کریشنائی ندید بلکه او خود مظهر کریشنا شد و اعتدال گزید.

سیذارتا در جستجوی خویشتن خویش گمشده اش بالاخره به بود آمد و خود – آ شد. او نخستین رهرو مکتب خودشناسی بود که خود را یافت و خودش شد و صدها فرقه مذهبی و آئین از او جاری گشت .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

« زنده باد ضد من»

فلسفه اخلاق الله

 

از آنجا که انسان تنها مخلوقی است که ذاتاً ضد خود می باشد لذا پیروی او از خودش عین پیروی او از ضد خودش می باشد و از خود دور شده  تا گم می شود.

 پس واضح است برای اینکه انسان بخودش برسد و خودش شود و به این نیاز فطری خود نائل آید بایستی عاشق و پیرو و مرید کسی باشد که ضد اوست که در اینصورت بسوی خودش رهنمون شده و به خود ِ خودش که همان خداست می رسد و یگانه و موجود می گردد. انسان تا قبل از این دوگانه است که نیمی از وجودش در عدم است  ونیم دگرش در وجود. آن نیم عدمی اش بایستی به وجود ملحق شود و یکی شود. اینست معنای واقعی انسان کامل در مقابل انسان نیمه .

اینست نیاز وجودی انسان به یک مراد که تطبیقش اینست : زنده باد ضد من !  زیرا آن نیمه از جنبه عدمی انسان نامش «من » است. و مراد هم این عدم را از او می گیرد و وجودش می بخشد. یعنی عدمش را می گیرد و نیمه وجودی اش را بسوی این عدم که در نزد مراد است می خواند : اطاعت بی چون وچرا. ولی او در این امر احساس نابودی می کند لذا فقط بایستی بی چون و چرا اطاعت کند زیرا منطق علیتی دوگانه پرست است زیرا وجود – عدمی است.

عدم در نزد مراد وجود می یابد و مرید بایستی بی چون و چرا بسویش برود و به آن ملحق شود تا خود خودش شود یعنی صاحب اراده ای یگانه و وجودی یگانه .

 این همان عشق به فناست که مقصدش بقاست.

 

پس « زنده باد ضد من» رندانه ترین دعویهاست و صادقانه ترین اعمال و کوتاهترین راه وصال. و نیز توحیدی ترین سخن و ذات امر به معروف و نهی از منکر است زیرا «من» هر کسی کارخانه منکرات اوست.

این شعار پیامبران و حکیمان و عارفان و صدیقین تاریخ بوده است. این همان شعار خدا در لحظه خلقت انسان است واساس اخلاق الله می باشد زیرا ضد خودش را که عدم بود آدم نمود و جانشین خود ساخت. آدمی نیز بایستی از اخلاق خدا پیروی کند تا به منشأ وجودش یعنی خدا برسد و هستی جاودانه یابد.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

« یا اعرف »

فهمیدن برای چه ؟

 

فهمیدن بیشتر به قصد خوشبخت تر شدن ؟ خوشبختی چیست ؟ اگر معلوم است پس دیگر نیازی به فهم بیشتر نیست و اگر معلوم نیست پس فهمیدن به قصد امر جاهلانه ای است یعنی فهمیدن برای نفهمیدن ؟!

اینست جریان حاکم بر کل تلاشی که فهمیدن و کسب علم و معرفت نام دارد و لذا غایتی جز جهل مرکب و جنون و عبث ندارد و نهایتاً به مکتب اصالت جنون میرسد که رسیده است.

اگر فهمیدن به نیّت فهمیدن نباشد مطلقاً از ذات خود بیگانه و مضحکه است و دریائی از معارف و علوم و فلسفه ها یک اسباب بازی ذهنی است که اراده فرد را ملعبه خود کرده و وبالی ابدی بر گردن صاحبش می باشد و بقول نیچه چون خری است که در زیر بار کمرش خمیده که نه تاب حمل بار دارد و نه رها کردنش را.

عشق به فهمیدن برتر بی هیچ مقصودی غیر فهمیدن است که موجب راهیابی انسان به جهانی برتر و مکاشفه پدیده های غیبی  است یعنی جهان و پدیده هائی که تا قبل از آن کمترین تصوّر و احساسی از آن نداشته است. اینست معرفت !

لذا بقول علی (ع)  فقط دعای « یا اعرف» است که بلافاصله اجابت می شود و این دعا به مثابه اسم اعظم عرفان است.

یعنی : پرودرگارا مرا بفهمان ! این مکتب اصالت معرفت است.

و اراده به فهم بیشتر و برتر اگر نیّتی جز خود معرفت داشته باشد و خود معرفت مقصود نباشد مهمترین تلاش بشر است. زیرا فهمیدن به قصد پولدار تر شدن و رئیس شدن و مشهور شدن و مطلوب شدن و .....  احمقانه ترین مقصود است زیرا نه تنها کمترین کمکی به این نوع مقاصد نمی کند بلکه آن قسمت رزق طبیعی و استعداد طبیعی برای رزق اقتصادی و اجتماعی  را هم مختل و فلج می سازد.

از آنجا که معرفت، نابترین و الهی ترین نعمت و گوهره ذات انسان است و نزدیکترین اراده به خداست اگر بخدمت دنیاپرستی باشد شدیدترین شرکها و ظلم هاست و لذا شدیدترین بطالت ها و ناکامیها را تا سرحد جنون بوجود می آورد. در تجربه تاریخی تا به امروز شاهد بسیاری بوده ایم که به قصد رسیدن به قدرتهای بزرگ به کسب علم و معرفت پرداخته اند آن انگشت شماری هم که به قدرتی بزرگ رسیده اند نه بواسطه آن به اصطلاح  تحصیلات خود بوده بلکه بواسطه مکر و تبهکاری و جنایاتی بوده که در این راه مرتکب شده که البته تحت الشعاع علم نهائی بوده است و نهایتاً مبدّل به شیاطین آدمخواری مثل خواجه نظام الملک و برمکیان و گوبلز (فیلسوف وزیر تبلیغات هیتلر) و ارسطو می شوند. در اینجا تنها خاصیت این به اصطلاح علم و فلسفه درست مثل خط  خرچنگ – غورباغه نسخه پزشکان مدرن  و یا دعا نویسان قدیم است که مخاطب را حیران و مدهوش ساخته و خود را مقدس و اسرار آمیز جلوه می دهد. و این همان خاصیت سواد و کتابی است که با نیّت غیر معرفت کسب می شود و عین سیاه کردن و سیاه بازی با دیگران است همانطور که سواد به معنای سیاهی می باشد. اینست فهم بیشتر به قصد سیاه کردن دیگران که قبل از همه خود فرد را سیاه می کند.

 

معرفت برای معرفت عیناً همان خداپرستی برای خداست. زیرا خداپرستی به قصد غیر خود خدا (اهدافی دیگر) همان شرک و اساس  پوچ شدنهای بشر است.

 خداوند در صدها کلام دینی در کتب مقدس و خاصه قرآن و احادیث شیعی، انسان را فقط به قصد معرفت برخالقش خلق کرده است. پس ذات انسان و نیّت خدا  ذره ذره و لحظه به لحظه خلقت انسان معرفتی خودش بوده است یعنی آدمی از نور معرفت رب آفریده شده است پس معرفت برای معرفت همان عشق به خودشناسی است و چون ذات خود بقول علی (ع) همان خداست لذا این همان خداپرستی برای خود خداست. یعنی عشق انسان به خودشناسی همان عشق او به خداشناسی است و این شناختن دارای ذاتی بیگانه است و لذا فقط  خودشناسی یک علم یگانه است که شناسنده و راه و ابزار شناخت و مقصود شناخت جملگی یکی است و آن خود انسان است که نورش خداست. بنابراین تنها علم توحیدی همان معرفت نفس است و اینست که ذکر « یا اعرف» تنها ذکر توحیدی ناب است و نزدیکترین نیّت به اجابت زیرا معرفت همان عنصر ذاتی و اولیه خلقت انسان است پس یا اعرف یا خدا را خواندن بدون واسطه و از طریق وجود خویشتن خویش است و خدا هم که گفته از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. پس این نیّت همان صراط المستقیم است و فاصله بین از خود تا خود است .

پس واضح است که فهم و علم و معرفت به نیّت غیر از خدا معرفت و خودشناسی ، موجب از خود – بیگانگی و ابتلاء انسان به ظلمت (سواد) است و از انسان یک دیو با سواد می پرورد.

پس کمترین نیّت و دعای انسان در کسب معرفت باید این باشد که : پرودرگارا مرا بفهمان تا نفهم نمانم ونفهم از جهان فهم نروم !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه التقاط

 

«التقاط »اگر به معنای Eclecticism باشد که عبارت است از گزینش بهترین های هر مکتب و مذهب ، که عین هدایت است و حق است آنگونه که قرآن کریم می فرماید که براستی هدایت یافتگان و رستگاران کسانی هستند که بهترین سخنان را بر می گزینند . و این شعار حسینیه ارشاد بود . ولی اگر التقاط به معنای اختلاط امور و مفاهیم و ارزشهای متناقض باشد و در هم آمیختن حق و ناحق یا خدا و خرما باشد که همان شرک است که مکتب ابطال و ناکامی و رسوائی می باشد و بقول قرآن عین نجسی و ظلم عظیم و نابخشودنی است .

ما مسلمانان بهتر است که برای ارزیابی امور فکری به معارف و شاه کلیدهای عرفانی قرآن رجوع کنیم و به دام این اصطلاحات فلسفی غرب نیفتیم که ذاتاً دارای مفاهیمی مشرکانه و منافقانه می باشند و گمراه کننده اند مثل همین واژه «التقاط»که ترجمه اصطلاحی فلسفی از یونان است که ترجمه بسیار غلطی هم می باشد که آقای محمد علی فروغی مرتکب شده و همه از ایشان تقلید نموده اند .

در فلسفه غرب لوکرتیوس فیلسوف سده سوم قبل از میلاد را بانی مکتب Eclecticism می دانند که بزرگترین مرید اپیکور بانی مکتب رواقی بود که مکتب سوفیزم فلسفی است و شباهت بسیار به بودائیزم دارد .

این فیلسوف که در چهل سالگی بواسطه عشقی ناکام خودکشی نمود عارفترین فیلسوف یونان باستان پس از افلاطون است که به معنای واقعی امور ماورای طبیعی را در جهان طبیعت جستجو و تبیین می نمود و آثار خدایان را در بشر مورد مطالعه قرار داده بود . کتاب «طبیعت اشیاء» یکی از عالیترین اثر فلسفی – عرفانی در کل تاریخ اندیشه بشر  است که متأسفانه بکلی به بوته فراموشی سپرده شده است زیرا اندیشه غربی قدرت درک این مکتب را نداشته است و بر عرفای اسلامی است تا این اثر را در یابند . این که نام مکتب گزینه ای بر فلسفه این فیلسوف نهاده شده حاصل عدم درک کل این اثر است زیرا پنداشته اند که ایشان خواسته تا امور متافیزیکی را با مسائل جهان ماده در آمیزد و یک جهان بینی تصنعی پدید آورد . حال آنکه این اثر دقیقاً یک فلسفه تأویلی در مذهب اساطیر یونان است و مشابه همان کاری است که برخی از عارفان ما مثل محی الدین عربی انجام داده و بنای «وحدت وجود»را نهاده اند . و هر اهل معرفتی می داند که «وحدت وجود»ربطی به التقاط به معنای شرک و نفاق ندارد و بلکه اتفاقاً تنها دستگاه عرفانی است که همه خلاء ها و فواصل و نفاقهای بین جهان معانی را از میان برده و دین و دنیا را بصورت یک قانون این – همانی عرضه می کند و امکان شرک و نفاق را محال می سازد . تلاشهای وحدت وجودی را شرک و نفاق نامیدن عین نابخردی و ناآگاهی از علم توحید است .

و امّا مکتب معرفت گزینه ای نیز می تواند به روشی دگر و در صورتی علمی و منطقی تر منجر به ایجاد وحدت موجودات مخصوصا ً در قلمرو فرهنگ جهانی باشد و عناصر فرهنگی را تحت الشعاع معرفتی توحیدی پیوند زند و منجر به جهانی از این – همانی و بین فرهنگی و بین مذهبی و بین فلسفی شود .

بهر حال حتی شرک و نفاق هم در قلمرو فلسفه و نظریه پردازی به لحاظ اعتقاد اسلامی دارای هیچ گناهی شرعی نیست  هر چند که در قلمرو عمل فردی هم گناهش بر خود فرد است و جزایش همان ابطال اعمال اوست . مگر اینکه کسی بخواهد افکار و اعمال مشرکانه و منافقانه اش را به جبر بر سائرین وارد نماید که این امری بکلی متفاوت است .

التقاط به معنای شرک یا بهر معنائی ملعون و ضد دین عبارت است از باطل را لباس حق پوشانیدن و یا بالعکس و یا حق و باطل را مخلوط کردن . مثل نماز خواندن و ربانمودن ،  روزه گرفتن و شکمباره گی ، حج و تجارت ، امربه معروف و نهی از منکر و ریاست ، خیرات و مردم فریبی و یا در قلمرو ایدئولوژی مثل مخلوط لیبرالیزم و تقوی ، مخلوط خداپرستی و تکنولوژی پرستی ، مخلوط جنگ با آمریکا و تجارت با آن و...

به لحاظ معرفتی شرک عبارت است از چند منظوره کردن یک عمل واحد . این التقاط به معنای گمراهی است . مثلاً نماز را هم برای رضای خدا خواندن و هم رضای مردم محله . یا مبارزه با طاغوت هم به نیت نجات مردم و هم رسیدن به ریاست و قدرت و ...  . التقاط دینی به معنای تقلّب و دغل بازی در دین است مثل استفاده ابزاری از دین برای منافع دنیوی . اصولاً در هر امری ، که دنیا بعنوان ابزاری در خدمت دین نباشد آن عمل مشرکانه است و نه مؤمنانه .

ولی پر واضح است که از مکاتب و علوم و فنون و معارف سائر مذاهب و فلسفه ها در جهت پیش بردن اهداف دینی نه تنها شرک نیست که احق اخلاص است . این همان معنای سخن رسول (ص) است که «علم را بجوئید حتی در چین » . ولی یک امر دینی را بخدمت یک هدف سیاسی و اقتصادی گرفتن شرک است . شرک خود بخود محکوم به ابطال است و لذا هرگز در قرآن و احکام شرع هیچ حکم جزائی بر علیه شرک وجود ندارد در حالیکه خداوند شرک را ظلم عظیم نامیده است .

و کلام آخر اینکه در منطق قرآنی شرک حاصل خداپرستی ذهنی (ظنی)است یعنی حاصل دینی که قلبی نشده یعنی تبدیل به یک شوق و عشق نشده است زیرا آدمی با خدا و دین ذهنی می تواند هر بازی و فریبی صورت دهد . و لذا دین صرفاً فلسفی مهمترین و قدیمی ترین قلمرو ایدئولوژی شرک است و بستر خیرش انواع ایده های به اصطلاح التقاطی در معنای گمراه کننده اش .

اینک به ذکر چند اصطلاح و مکتب مشهور مشرکانه (التقاطی) می پردازیم : لیبرالیزم دینی ، سوسیالیزم دینی ، دموکراسی دینی وووو . این مکاتب به لحاظ بینش شیعی فقط در صورت وجود امام ممکن است که رهبری جامعه را با عشق متقابل مردم در اختیار داشته باشد .

دکتر علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

( یادی از شهیدان قبل از انقلاب )

سرخی که بر سیاهی فائق آمد.

 

خون پاکان و صدیقین در طول تاریخ است که همواره پرده ظلمت جهل و ستم را دریده و چون شفقی صبح  را به ارمغان آورده است. آنان که زودتر به «او» رسیدند (مقرّبین) و از کالبد جامعه سبقت جستند (الّسابقون) و سرنوشت جوامع را دگر نمودند. حال اگر چنین جوامعی حق و قدر این سرخی شفق را بدانند می توانند روزی پیروز و شریف داشته باشند و گرنه بسرعت دوباره به ظلمت دچار می شوند.

شهید شناسی مهمترین وجه خودشناسی ملی و دینی ماست و به مثابه شناخت ردپای خدا در سرنوشت ماست. این شاهدان دوران، خونشان را در رگهای ما ریختند و بیدارمان کردند. ما خیلی زود این ردپای خدا را در سرنوشت خود نوین ِخود در سالهای پس از انقلاب فراموش کرده ایم و دیگر نامی از این ستارگان شب ِستم شاهی در میان نیست. یاد آنها یادواره شرافت و عصمت و عزّت ماست و نام آنها اسم اعظم شبهای قدر ماست. در اینجا فقط می خواهیم  نام چند تن از آنان را که در حافظه ضعیف خود داریم  بر زبان آوریم تا قدر امروز خود را فراموش نکنیم. حتی نام ملحدترین آنها در آن ظلمت که همه مشغول  شبچره بودند جانشان را در نبرد با سپاهیان تاریکی فدا کردند بر نام امثال من که امروز جز پول ، عشق   ایمانی نداریم تبرّکی آسمانی است و حتّی کفر و التقاط آنان بر دین و ایمان امثال من شرافت دارد بی تردید:

 

صمد بهرنگی ، خسرو گلسرخی ، دکتر شریعتی ، آیت ا... غفّاری ، آیت ا.... سعیدی، محمد حنیف نژاد ، خسرو روز به،  رضائی ها، بهروز دهقانی ، نواب صفوی، بیژن جزنی، دکتر حسین فاطمی، مصطفی شعاعیان، مجید شریف واقفی، ناصر صادق، مصطفی خمینی و ....

 ما امروزه هر حق و قدر و عزّتی که داریم از این پاکان و خوبان داریم و هر چه که از حق نداریم از بابت   حق نشناسی خود نداریم.

نسلی عاشق که جز عشق نمی شناخت. افسوس !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی