تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه تسلیحات

 

می دانیم که بابا آدم و نه نه حوای ما دارای دو پسر بنامهای هابیل و قابیل بودند. هابیل پسری مؤمن و رئوف و سخی بود و قابیل هم پسری متکّبر و خشن و بخیل و جنگجو .

هر دو بر دختری عاشق شدند و نخستین جنگ آغاز شد و قابیل برادرش هابیل را به قتل رسانید بواسطه چماقی تیز که نخستین سلاح بود. بهرحال نسل هابیل منقطع شد وما امروزه از نسل قابیلیم. ولی با اینحال در طول تاریخ آنچه که بر کل بشریت مستولی شد هویت و فکر هابیل بود یعنی دین. یعنی باطن هابیل باقی ماند و باطن قابیل مغلوب گردید و این غلبه همچنان ادامه دارد و نیز آن جنگ. زیرا قابیل قصد نابودی هیکل برادرش را نداشت و لذا بلافاصله پیشیمان شد او قصد نابودی فکر برادرش را داشت و موفق نشد. و کل تاریخ در یک کلام نبرد مهربانی و شقاوت است.

ولی امروزه دیگر اشقیاء سلاح خود را با دست خودشان نمی سازند و بلکه بدست خودشان هم حمله نمی کنند بلکه انسانها بسیار بسیار  محترم و ملوسی بنام دانشمند این وظیفه را بر عهده گرفته اند که در رآکتورهای اتمی و پایگاههای موشکی مشغول بکارهای مقدسی(؟) هستند. یعنی آدمهای مهربان و ملوس هستند که برای اشقیاء سلاح می سازند شلیک می کنند و میلیونها نفر را یکجا نابود می سازند. این امر خود یک معمای شدیداً دیالکتیکی است که فلاسفه بایستی حلش کنند. بگذریم.

آمریکا بمبهای اتمی خود را بر سر ژاپنی ها ریخت و آنها را یک شبه مبدل به بزرگترین رقبای علمی – فنی – مالی خود درجهان ساخت و تنها کشوری که اصلاً بدهی ندارد. در عوض خود آمریکا امروزه بدهکارترین کشور دنیاست زیرا بخش عظیمی از بودجه اش را صرف تسلیحات می کند و ژاپن اصلاً هزینه تسلیحاتی ندارد.امروزه آمریکا به لحاظ امنیتی نیز نا امن ترین جای جهان شده است و اتفاقاً ژاپن هم امن ترین کشور جهان است. آمریکا برای ادامه بقای خود مجبور است بطور تصاعدی بر بودجه نظامی خود بیفزاید و تسلیحاتی جدیدتر بیافریند و همین امر او را در باتلاقی فرو می برد و مرگش را رقم می زند همانطور که صدها کلاهک هسته ای نتوانست که شوروی را نجات دهد وبلکه اتفاقاً آنهمه هزینه های تسلیحاتی بود که آن ابرقدرت را به لحاظ اقتصادی بخاک سیاه نشاند و از درون در هم شکست وعملاً و عمداً خودکشی کرد تا بخش عمده بدهیهایش از طرف غرب بخشوده شود.

درس مذکور بزرگترین عبرت برای جهانیان است و عجب اینکه عبرتی در کار نیست و همه کشورهای گرسنه جهان هم به دام رقابتهای تسلیحاتی افتاده و بهر قیمتی مشغول تهیه سلاح اتمی هستند. در حالیکه کشورهای جهان سوم برای تضمین بقا وامنیت خود نیز جهت در هم شکستن ابرقدرتها کافیست که اصلاً دیناری صرف تسلیحات نکنند. وسوسه مسلح شدن کشورهای جهان سوم بزرگترین دامی است که ابرقدرتها برایشان پهن کرده اند.

 

آدمی بمیزان بی ایمانی اش مسلح می شود و سلاحی که حمل می کند او را به مهلکه می افکند. به کسی که مسلح نیست هرگز حمله مسلحانه نمی شود. این واضح ترین درس است که تاریخ بما می آموزد و نیز ایمان ما. آیا چه کسی این درس را باور دارد؟ آیا موجب پیروزی دین خدا در تاریخ ، تسلیحات بوده است؟

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زیستن در حریم اولیاء

 

چرا اولیای الهی در هر زمین و زمانی تنهایند و چه بسا حتی عزیزانشان نیز ترکشان می گویند.

آدمی نیازمندترین حیوان روی زمین است و اشد نیازهایش همانا نیاز به رابطه و عاطفه و محبت است چرا که آدمی ترسوترین و ناامنترین حیوانات نیز هست و اینست که آدم اجتماعی ترین حیوانات نیز هست و کل تمدن بشری حاصل هراس از تنهائی است و لذا تمدن هر چه که متراکمتر می شود خوفناکتر و متوحش تر می گردد تا آنجا که اشد وحشت ها و ترورها و ناامنی ها در شهرهای بزرگ حضور دارد و این وحشت انسانها از همدیگر است و اینست که بشر مدرن هر چه که مجتمع تر می شود باطناً تنهاتر نیز می شود و از یکدیگر وحشت زده تر و بیزارتر. این دیالکتیک جمع تنهایان است.

و اما فقط در رابطه با اولیای خدا و عرفای حقه که حریم امن الهی و کانون محبت بی مزد و منت و خیر و برکات بی حساب می باشند چنان وحشت و نفرتی وجود ندارد و روابط  انسانی تا این حد پرهزینه و لذا نفرت انگیز نیست.

ولی زیستن در حریم اولیای الهی نیز هزینه ای معنوی و باطنی دارد که آن حفظ ارادت وحرمت وادب و قدرشناسی و خدمت به دین و محبت و معرفت است. و نیز هر چند وقت یکبار امتحاناتی دارد، امتحان حق رابطه و رعایت حقوق محبت و معرفت. که اکثریت آدمها از ادای چنین حقی ابا می کنند و لذا در امتحانات رابطه مردود شده و باز مجبور به رجعت به وحشت خانه تمدن می شوند که در آنجا برای هر جواب  سلامی بایستی هزینه کنند. و اینگونه است که همواره اولیای خدا تنهایند زیرا حق محبت نمی ستانند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شهیدی از شجره علیین

( میرزا کوچک خان جنگلی)

 

 

هشتاد و شش سال پیش در چنین روزی سر میرزا کوچک خان جنگلی توسط دوست و همرزم او یعنی خالو قربان خان بریده شد و بعنوان هدیه به رضا خان پهلوی تقدیم شد تا حکومت کردستان را دریافت کند. ولی رضا خان از مشاهده چنین خیانت وحشتناکی دستور قتل خالو قربان را هم داد و گفت : کسی که با نزدیکترین یار و همرزم و رهبر خودش چنین کرده با ما نیز بهتر از این نخواهد کرد.

میرزا کوچک خان احیاء گر نهضت ناکام مشروطه در گیلان بود که این نهضت بسرعت در سراسر ایران اشاعه یافت. نهضت او را بایستی نخستین نهضت انقلابی – ایدئولوژیکی بر مبنای مکتب تشیع در تاریخ جدید جهان دانست. او به لحاظی تداوم تاریخی و احیای نهضت حسن صباح بود. وی را بایستی نخستین روحانی انقلابی و صاحب ایدئولوژی اجتماعی در عصر جدید جهان اسلام نیز دانست. و نیز نخستین روحانی انقلابی و روشنفکر به معنای واقعی کلمه. اگر خیانت یاران نمی بود ملت ایران در آن دوران به یک جامعه سوسیالیست اسلامی دست یافته بود. او یک تنه با حمایت مردم گیلان در آن واحد با استعمار و استبداد و استثمار و استحمار جنگید و لذا نبردی همه جانبه و کاملی را ابداع نمود. همچنین بایستی او را بانی جنگهای چریکی در تاریخ معاصر جهان دانست. نبرد بر علیه استعمار بریتانیا ، استبداد داخلی شاه، استثمار خوانین و استحمار ملایان، وی را در تقابل با تمامیت کفر وستم قرار داد و همه جناحهای مذکور بر علیه او متحد شده و بسیاری از یاران او را نیز فریفته و خریدند از جمله خالوقربان که یک انقلابی کمونیست بود و نهایتاً تمام انسانیت خود را فروخت. او نهایتاً در جنگل شمال تک و تنها ماند و تنها کسی که تا به آخر به او وفادار ماند وبا وی شهید شد یک افسر آلمانی بود که مرید میرزا شده بود. علی واران هر دوران همواره اینگونه اند. هر گاه و هر کجا که علی واری باشد تمامیت حق در مقابل تمامیت باطل است. اتحاد بین استعمار و کمونیزم و استبداد داخلی و خوانین خونخوار و ملایان مرتجع تا این حد در قبال یک نفر با  عده ای مردم گرسنه و پا برهنه ، واقعه ای بس کم نظیر و عبرت انگیز و قابل مطالعه است . هر چند که مشابه چنین اتحاد حیرت آوری در قبال یک علی وار دیگری چون دکتر مصدق دو نسل بعد تکرار شده گوئی که عبرت کاری بس سترگ و ناممکن بوده است ازبرای ملت ما. این دو نهضت بخون کشیده شده بالاخره در پیروزی انقلاب اسلامی به بار نشست هر چند که باز آن اتحاد شوم را به گونه ای  پیچیده تر در سالهای بعد از انقلاب شاهد بوده ایم. اتحاد زر و زور و تزویر زار در قبال دکتر شریعتی.

گوئی هر کجا که نوری از علی باشد ماهیت دروغ افراد و گروهها و قدرتها و ایدئولوژیها آشکار می شود و جملگی جبراً در قبال آن نور، ماهیت یگانه خود را به نمایش می گذارند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

لمپینیزم شرعی

 

لمپن یک واژه اروپائی است به معنای لاط، فحاش ، رذل، بی سروپا ، بی فرهنگ.  اصولاً در هویت چنین آدمهائی نوعی غیرت و تعصب کور و ریاکارانه متکی به ارزشهای اخلاقی و شرعی و ناموسی هم حضور دارد که شدیداً نژادپرست است . در تاریخ جدید کشور ما « شعبان بی مخ» یک نماد مشهور از این هویت است که آنرا لمپینیزم شرعی نامیده ایم. یک فرد لمپن دارای هویتی هیز، رذل، متجاوز و ستمگر است ولی در بروز اجتماعی خود و برای دفاع از این هویت متوسل به ارزشهائی می شود که اتفاقاً خودش مطلقاً در عمل زندگی خودش بدانها مقید نیست و فقط در تجاوز به هویت و حیثیت انسانهای پرهیزکار این ارزشهای شرعی را مستمسک قرار می دهد و صفات خود را به آنها نسبت داده و آنان را در انظار  جامعه به لجن می کشد و سرکوب می کند. لمپینیزم همواره در پس پرده مورد استفاده حکومتهای فاسد درجهت سرکوبی ارزشهای اخلاقی در جامعه است بخصوص بر علیه نیروهای انقلابی و ضد ستم و آزادیخواه بکار گرفته می شود.

در یک نگرش تاریخی درک می کنیم که لمپینیزم شعبه ای از نفاق دینی است که اتفاقاً  ریشه در ملایان ریاکار حکومتهای فاسد دارد. استفاده از لمپینیزم شرعی بر علیه انقلابات ضد سلطنتی و ضد قرون وسطائی در تاریخ رنسانس اروپا سابقه ای آشکار دارد. در تاریخ ایران و اسلام نیز شاهد همین جریان بوده ایم مثل استفاده خلفای بنی عباس و شاهان عزنوی  و سلجوقی و صفوی از این لمپینیزم شرعی جهت سرکوبی نهضت های انقلابی قرامطه واسماعیلیه . و یا مشابه چنین استفاده ای در دستگاه ساسانیان جهت قتل عام مزدکیان و مانویان در تایخ به ثبت رسیده است . از همین منشأ می باشد که نسبت ناروای زنا و اشتراک جنسی به این نهضت های انقلابی و مؤمن و پاک تبدیل به بخشی از تاریخ ایران شده و چه بسا جاهلانه مورد استناد بسیاری از مورخین هم بوده است . فی المثل می دانیم که ازدواج و زنای با محارم و حرامسراهای چند هزار نفری بخشی از هویت این حکومتهای ضد مردمی و لامذهب است ولی همین حکومتها برای سرکوب مخالفان خود با توسل به جریایات لمپنی در جامعه صفات پلید  خود را به نهضت های انقلابی نسبت داده اند.

لمپینیزم شرعی همواره یکی از ستونهای اقتدار حکومتهای ضاله و ظالم در طول تاریخ جهان بوده است. حتی در عصر مدرنیزم هم این جریان به شیوه پیچیده تری در سرار جهان حضور دارد مثل جریان نئونازیسم و فرقه ک . ک  . ک در اروپا و آمریکا.

می دانیم که در کشور خودمان نهضت دکترمصدق و ملی شدن نفت با  اتکاء به همین لمپینیزم شرعی که پرچم وطن پرستی بر دوش می کشید و شعار دفاع از ناموس مردم را می داد سرکوب شد و کودتای 28 مرداد بدون وجود این جریان ممکن نمی شد و حتی آمریکا هم از ماهیت چنین جریاناتی در جهان سوم بخوبی خبر دارد و از آن  جهت کودتا و سرکوبی ملل استفاده می کند. جریان طالبان در افغانستان  نیز به نوعی شعبه ای از لمپینیزم شرعی بود که اینهمه جنایت آفرید و دست پرورده آمریکا بود. جریان خوارج در صدر اسلام نیز نوعی دیگر از لمپینیزم شرعی – عربی در عصر خود بود که امام علی (ع) و مؤمنان را متهم به ارتداد و خروج از اسلام می نمود و آنهمه جنابت پدید آورد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

التقاط ممنوع !؟

« طرح یک آسیب شناسی ملی»

 

بنظر ما فجیع ترین و مهلکترین  فاجعه فرهنگی در سالهای بعد از پیروزی انقلاب تا به امروز همانا ترور شهید مطهری بود. به لحاظی علت العلل همه بدبختی های فرهنگی و معنوی جامعه بعد از انقلاب ما حاصل این واقعه شیطانی بود که تا به امروز بدان دچاریم و علاجی نمی یابیم. فاجعه ای که در افول فزاینده شمارگان انتشار کتاب خودنمائی می کند وکتابخوانی را یعنی فکر کردن را در جامعه ما به هلاکت کشانیده است. خود شخص مطهری از بابت این ترور به اجری در دو دنیا رسید. هم شهید شد و هم شمارگان کتابهایش نجومی گردید و شاید هیچ فردی بعد از انقلاب به چنین توفیقی نرسیده باشد.  پس آن فاجعه از چه بابت است؟ از این بابت هم نیست که متفکری بزرگ از میان مردم رفت زیرا با رفتنش آثارش به همه منازل راه یافت و به کتب درسی تبدیل شد. فاجعه مذکور از این بابت است که عده ای معنا و انگیزه این ترور را مطلقاً درک نکردند و چنین پنداشتند که گوئی التقاطی گری فکری موجب ترور ایشان شده است یعنی التقاط بین اسلام و مارکسیزم؟!

زیرا افرادی که ایشان را ترور کرده بودند دارای کتبی بودند که در آنها از افکار مدرن لیبرالی و ماتریالیستی و انقلابیگری در تفسیر قرآن استفاده شده بود. براستی هرگز ماهیت این گروهک بیمار برای مردم ما روشن  نشد. گروهی که بزرگترین جنایت را در انقلاب پدید آورد و منشأ و سرآغاز برادر کشی  در صفوف انقلابیون شد و رهبر آن نیز یک روحانی بود. یک روحانی که عقده حقارت و جنون جاه طلبی  هایش بر هر کودکی آشکار بود و در واقع این فرد می بایستی به دیوانه خانه سپرده می شد و نه جوخه  اعدام. از طرفی در رسانه های ملی ما این گروهک یک گروهک مزدور و مأمور سازمان سیا و موساد معرفی شده است. اگر چنین باشد پس چرا  بایستی او را اصلاً التقاطی نامید زیرا التقاط نام یکی از خلاقترین فلسفه های کهن یونان باستان به رهبری فیلسوفی بنام « لوکر تیوس» می باشد که تلاش نمود تا اساطیر یونان را تفسیر زمینی کند و خدایان را در جهان واقعیت معنا نماید.

این یک تلاش عرفانی بود که در عصر خودش متهم به الحاد شد و نام التقاطی گری هم از جانب منکرانش به او نسبت داده شد . این تلاش بخودی خود نه تنها محکوم نیست که سرآغاز تحول عظیمی در معرفت دینی بشر است که بعد از او توسط کسانی چون فلوطین به اوج خود رسید و در هایدگر تبدیل به یک نظام فلسفی و متافیزیکی شد که از جانب متفکران بزرگ شیعی مورد استقبال واقع شده است.

واقعیت این بود که این گروهک که همه اعضایش زیر سن سی بودند نه مأمور سیا بودند نه التقاطی. بلکه دچار جنون آنی تحت تأثیر بلوای انقلاب شده بودند مثل همه مردم. جنونی که فقط در جنگ تحمیلی  تخلیه گردید. و از این بابت بقول رهبر انقلاب براستی این جنگ یک نعمت بود.

ولی سوء برداشت و نیز سوء استفاده عمدی برخی افراد و جریانات اقتدارگرا از این ماجرا یک پیراهن عثمان پدید آورد نتیجه این شد که دیگر کسی شهامت قرآن پژوهی و قرآن اندیشی و کلاً شهامت تفکر دینی نداشته باشد زیرا بلافاصله متهم به التقاطی می شد. این گروهک در جنبه فکری خود مطلقاً اهل کار تسلیحاتی نبودند و طبق آثار مکتوب خود چنین اعمالی را اصلاًَ  خلاف اسلام و قرآن می دانستند. بنابراین از آثار آنها چنین تروری بر نمی آمد.

درست به همین دلیل به محض تصمیم به عملیات تروریستی یک شبه عمده طرفداران این گروه از آن جدا شدند وعلناً این اقدام را ضد ایدئولوژی خود می دانستند. بنابراین تصمیم به ترور برخی از روحانیون یک اقدام جنونی و آنی بود. آیا مگر بسیاری از روحانیون پیرو صاحب مدارج عالی تقوا و اجتهاد و مرجعیت دچار چنین وضعی نشدند که به ذکر نامشان نیازی نیست؟ آیا فی المثل آیت الله شریعتمداری مرجع تقلید حدود یک سوم از مردم ایران دچار التقاط فکری بود ویا آقای منتظری؟ تلاش فکری گروهک مذکور بخودی خود تلاشی بس ارزنده و در خور توجه بود زیرا آنها سعی می کردند تا از قران یک تفسیر مطابق روز که « انقلاب» بود عرضه کنند واین همان اجتهادی است که انقلاب ما تا به امروز در عطش آن می سوزد. هر چند که برخی از دریافتهای آنان از آیات گاه تا سرحد ابتذال و کودکانه بود ولی در خور نابودی نبود تا آن حد که آنان را مأمور خارجی و مزدور آمریکا بنامیم.

بی تردید آنچه که خطری مهلک در عرصه ایدئولوژی اسلامی محسوب می شود دریافتهای مشرکانه از قرآن است که البته ربطی به التقاط در تعریف کلاسیک آن ندارد. تبدیل یک حکم حرام به حلال یعنی شرک عظیم. مثل تبدیل ربا به کارمزد که نظام ما شدیداً بدان مبتلاست و آقای احمدی نژاد با تمام وجود با آن دست و پنجه نرم می کند ولی حریفش نمی آید.

در یک کلام فرهنگ ما در طی این سی سال قربانی پدیده ای مالیخولیائی و غیر واقع بنام التقاط شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه شطحیات

 

شطحیات به گفتاری از عرفا اطلاق می شود که حضور حق را در وجود خود گزارش می کنند و گوئی که خود مظهر حق و اراده و صفات خداوند می باشند. چنین نوعی از سخنان فقط و فقط در عارفان جهان اسلام و خاصه تشیع بروز کرده است و در هیچ مذهب دیگری مشابه ندارد ولذا سخنانی منحصر بفرد و خارق العاده است و درک آن نیز مستلزم معرفتی توحیدی می باشد. این نوع سخنان از جانب عارفانی همچون حلّاج، شمس تبریزی، بایزید بسطامی و روزبهان بِقلی مشهور است ولی کاملترین نوع این سخن از خود زبان مولای عارفان یعنی علی (ع) نقل شده است که البته بسیاری از علمای دینی و روحانیون شیعی منکرش شده اند مثل این حدیث که « من اول و آخرم، ظاهر و باطن، حیّ و قیوم ، رزاق  و قسّام و....... »

این نوع کلام بیانگر ولایت وجودی در یک عارف است در لحظاتی که ذات حق را در خویشتن لمس می کند. در برخی عارفان این وضعیت یک مقام دائمی است و در برخی دیگر بصورت حالات گذراست. این وضع نشان الحاق یک عارف بر نفس خویش به ذات وحدانی خویش یعنی پروردگار است و این مقام توحید است و انسان کامل . به بیانی دیگر این واقعه خلافت اللهی انسان است. و اما همین شطحیات جان بسیاری از عارفان و امامان را در خطر افکنده است و حکم الحاد و ارتدادشان بواسطه کسانی که توحید نفس و عالم استغراق عرفانی را درک نکرده اند، صادر شده است. این عارفان ادعائی خدائی نداشته اند بلکه گاه خداوند از زبانشان سخن گفته است و این از ویژه گی سیر و سلوک روحانی می باشد. از میان روحانیون معاصر شیعه اندک کسانی که حق این واقعه را درک و تصدیق نموده ند علامه طباطبائی و امام خمینی  بوده اند.

استاد علی اکبرخانجانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پاسخ به یک نامه

( کلام چون تیر)

 

س:

 آقای دکتر مطالب شما چون تیری قلب آدمی را جریحه دار و زخمی می کند که جای آن تا مدتها می سوزد چرا اینگونه می نویسید آیا نمی شود نرمتر سخن بگوئید.

 

پاسخ ما :

از این نرمتر نمی توان نفس آدمی را کالبد شکافی کرد. یک سئوال از شما داریم اگر پاسخش را بدهید به جوابتان رسیده اید: اگر کسی در خیابان از کنار شما بگذرد بناگاه فحش و تهمتی نثار شما کند در دل شما چه اتفاقی می افتد؟ یا خونتان بجوش می آید و یکدفعه دیوانه می شوید و بلوا برپا می کنید و یا سرتان را پائین انداخته و کمی  خجالت می کشید و می روید و فراموش می کنید ولی تا مدتها در آن باره فکر می کنید. حالت اول دال بر آن است که آن تهمت در نفس شما واقعیت داشته است. و حالت دوم دال بر این است که آن تهمت ناروا بوده ولی نفس شما خودش را مبرای از آن هم نمی داند.

آیا متوجه شدید؟

ولی ما فحش نمی دهیم زیرا فرد خاصی مخاطب ما نیست که با او مسئله خصوصی داشته باشیم . ما نشان می دهیم هر چند که از این بابت هزاران دشمن برای خود می تراشیم . و این هم بخشی از وظیفه ماست. از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیاّری کند؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

یک آسیب شناسی هرمنوتیک

 

هرمنوتیک علم تفسیر و تأویل واژه های کلیدی فرهنگ است. سقراط حکیم معتقد بود که علت العلل همه جهل ها و جنونها و جنایت های بشری فقدان تعریف و فهم حقیقی الفاظ و واژه هائی است که بر زبان می آید . خود او نیز تمام عمرش مشغول همین امر بود و معرفت نفس که فلسفه ویژه سقراط است برخاسته از تلاشی درجهت تعریف واژه هاست. سقراط یکی از پیامبران معرفت نفس و علم هرمنوتیک محسوب می شود. علم هرمنوتیک یکی از محصولات عرفان عملی و حکمت توحیدی بوده است.

ولی امروزه  پس از حدود 25 قرن بنظر می رسد که  این علم در نزد بشر کمترین رشد و رونقی نداشته و بلکه اصولاً فراموش شده است. شاید یک دلیلش این بوده که نهضت معرفت نفس و علم واژه ها پیروان بسیار اندکی داشته و در خود غرب نیز بعد از سقراط تقریباً کسی همطراز او در این وادی پدید نیامد. و شاگردان مکتب او نیز بسیار اندک بوده اند. در مغرب زمین عصر جدید یکبار دگر این مکتب منقرض شده دوباره احیاء شد و کسانی چون نیچه و هایدگر در رأس این احیاگری قرار دارند ولی خود غربیان به این دو رغبتی ننموده و بلکه آنان را به اتهاماتی ناروا محکوم ساختند مثل جنون و فاشیزم . امروزه مشکلی که سقراط در عصر خود کشف نموده بود دو صد چندان شدیدتر بر کل جهان حاکم است و آن فقدان حداقل تعریفی محسوس از ابتدائی ترین مفاهیم و واژه های عرصه فرهنگ و تمدن و اخلاق است مثل صدق، نیکی، علم ، پیشرفت، ایمان ، فضیلت ، عشق ، آزادی  و غیره . به لحاظی بایستی همه جدالها و جنگهای بین افراد و ملل و مذاهب بر روی زمین را حاصل این فقدان عظیم دانست این همان فقدان معناست و به زبانی فقدان علم هرمنوتیک یا تفسیر واژه ها.  این فقدان در کشور ما نیز بدلیل دعوی معنوی بیشتر خودنمائی می کند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

از فلسفه ایده آلیزم تا فلسفه رئالیزم

 

یک حدیث نبوی می گوید : الخیر فی ماوقع! یعنی خیر در همان چیزی هست که وجود دارد نه آن چیزی که باید باشد یا بشود. این همان رئالیزم بمعنای واقعی کلمه است بدین معنا که درستی و حق و نیکی همواره نقد است و موجود. و لذا تلاش در تغییر و تبدیل یا نفی هر امری منشأ بدی و شرارت و باطل است. این همان فلسفه حق از منظر اسلام ناب یعنی عرفان است. زیرا فقط در عرفان اسلامی است که آرمان و حق مطلق همواره نقد است و لذا واقعیت عالم و آدم همواره حق می باشد. این همان فلسفه نیک بینی یا فلسفه تسلیم و رضا نیز می باشد که خداوند را هم در نقد هستی و در همین دنیا حی و حاضر و قابل درک و دیدار می دارند. می توان نام دیگر این فلسفه را همان فلسفه مثبت جهان دانست که از این منظر هر تلاشی برای نفی و تبدیل واقعیت موجود کفر است ولذا انسان حق پرست و برحق همان انسان عارف است که تسلیم و راضی به خلقت موجود می باشد و در جهان موجود هیچ نقصی نمی یابد . و این مکتب اصالت معرفت است که انسان بواسطه معرفت خود جهان را خلق می کند.

همانطور که علی (ع) می فرماید « ای مؤمنان اگر در کار جهان و جهانیان عیبی دیدید توبه کنید که این عیب از معرفت شماست». از این دیدگاه که منظر انسان کامل و جهان به مثابه مظهر کمال است کل عالم هستی و هر آنچه که رخ می نماید تجلی الله می باشد وجز الله نیست یعنی تجلی الا الله است. ولی هیچ انسانی به چنین کمالی نمی رسد الا اینکه عمری را سالک وادی لا اله باشد و در جهان و جهانیان و هر آنچه که هست هیچ امر بر حق و قابل پرستشی نیابد و آنگاه که به نفی  کامل رسید بر عرصه الا الله وارد می شود که اثبات کامل است. یعنی انسان حق جو از «هیچ چیزی قابل پرستش نیست» به این امر می رسد که : هر چیز قابل پرستش است : از ایده آلیزم تا رئالیزم. یعنی انسان بدانجا می رسد که ایده اش عین واقعیت مطلوب است و جز خدا نمی بیند.

استاد علی اکبرخاجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی