تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

عدالت فرهنگی

 

عدالت همان اصل وحقی است که کل جهان هستی بر آن قرار گرفته و هر چیزی بر جای خود و همان است که باید باشد و هست.  این درسی است که قرآن کریم بما می آموزد . بنابراین همه شعبات عدالت  بر امری واحد و در رابطه متقابل با همدیگرند. عدالت اقتصادی معلولی از عدالت فرهنگی است و عدالت فرهنگی هم معلول عدالت فکری و روانی و وجودی در آحاد مردم است . تجربه شوروی سابق این واقعیت را ثابت کرد که عدالت اقتصادی بدون عدالت فرهنگی و فکری عمری کوتاه دارد  وامری تصنعی و بی ریشه است. در مکتب علی(ع) و معرفت قرآنی،  عدالت بمعنای قرار گرفتن هر چیزی بر جای خودش می باشد یعنی هر چیزی ظاهر و باطن بایستی یکی باشد تا خودش باشد پس عدالت نمادی از معنای کلی « صدق» وجودی است.

عدالت اقتصادی بمعنای ارضای نیازهای برحق مادی آحاد و گروههای اجتماعی هنگامی محقق می شود که عدالت فرهنگی – معنوی ممکن شود. یعنی هر فرد یا گروهی بتواند با خودش صادق باشد و بیانگر نیاهای خود گردد و لذا به لحاظ فکری وروانی هم بر جای خود قرار گیرد و از خود بیگانه و دیوانه نشود. و این مستلزم آزادی عقیده و انتخاب و فکر و بیان است تا حدی که حقوق دیگران را مورد تجاوز قرار ندهد ودیگران را از حریم وجودی خودشان نراند و بیگانه و یاغی نسازد. بنابراین آزادی اندیشه و باور و بیان زیربنای حقوقی عدالت اقتصادی است و خود – سانسوری که معلول فقدان آزادی عقیده و بیان است علت العلل هر ستمی می باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه خود – آگاهی هگل

 

در فلسفه مدرن غرب، خود – آگاهی اساساً متعلق به فلسفه هگل است و یا لااقل هگل به این ایده ، مشهور شده است چرا که کسانی چون فویرباخ و فیخته  پیش و بیش از هگل به اهمیت این امر پرداخته اند ولی از آنجا که صاحب فلسفه ای مدرن و سیستماتیک نبودند  مورد بی مهری و بی توجهی واقع شدند. بهرحال امر خود آگاهی در اندیشه های مدرن غرب در رأس همه ایدئولوژیها و مکاتب انقلابی و مدرن قرار دارد و این امری بحق است . هگل خود – آگاهی را تنها راه تکامل معنوی وتعالی روح و قلمرو  انتخاب و اختیار می داند واین امر را جایگزین مذهب می سازد و گوئی که کشفی جدید نموده است . در حالیکه این مسئله در عرفان شرق و مخصوصاً عرفان اسلامی اساس و محور همه امور است و همانست که معرفت نفس نامیده شده و به زعم امام علی (ع) بعنوان سلطان این مکتب، شاهراه رستگاری است  و بقول پیامبر اسلام (ص) ، تنها راه دین داری و نجات در آخرالزمان می باشد . ولی خود – آگاهی در فلسفه هگل امری کاملاً ذهنی و مربوط به آگاهی  منطقی و علت – معلولی است که غایت این امر همانا آگاهی بر آگاهی می باشد که در اندیشه هگل مترادف با الوهیت و حضور روح است . در عرفان اسلامی نیز خودشناسی قلمرو خداشناسی است ولی خودشناسی ذهنی فقط  یک مرحله و نخستین وادی ازجریان معرفت نفس است که  تماماً عرصه دوگانگی و فریب و ابطال و ابلیسیت نفس است و مرحله تکامل یافته ترش مربوط به آگاهی قلبی می باشد که وادی کشف و شهود و اشراق و الهام و وحی الهی است . مهمترین علت گرایش اندیشه های هگل به الحاد و ماتریالیزم در میان پیروانش غفلت از آگاهی قلبی وتوحیدی است که جز به یاری یک امام یا پیر ممکن نمی آید.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان درمانی یعنی چه ؟

 

در نخستین برخورد با عنوان « عرفان درمانی» چنین تداعی می شود که این هم نوعی درمانگری است همچون انرژی درمانی ورقص درمانی و قارچ درمانی و غیره.   ما بجای « عرفان  عملی» از «عرفان درمانی» بهره گرفتیم تا عرفان را از قلمرو تعارفات هنری وادبی و پامنقلی به عرصه زندگی واقعی وارد کنیم و از آنجا که همه مسائل و مشکلات بشر مدرن منجر به بن بست شده و نوعی درد و مرض لاعلاج گردیده این اصطلاح را ابداع نمودیم.

منظور از عرفان درمانی فقط علاج امراض جسمی- روانی بشر نیست بلکه علاج همه امراض اقتصادی و سیاسی وایدئولوژیک و فرهنگی و اخلاقی  و علمی و فنی و عاطفی و خانواده گی و بلکه بین المللی و  استراتژیک است. حل و فصل و رفع و درمان همه دردهای بی درمان بشر مدرن می باشد بواسطه خودشناسی. و این خودشناسی اما نوعی کاملاً ویژه و برخاسته از قلب مکتب علوی  و تشیع یعنی امامت و ارادت عرفانی است . و ما این اصل را تبدیل به یک نیازی جهانی و فوق عقیدتی ساخته ایم. لذا عرفان درمانی از نظر ما چیزی جز بیان عملی  و کاربردی اصل واساس شیعه یعنی امامت نمی باشد. واینست که بخش عظیمی از آثار ما مربوط به امام شناسی است و نشان دادن این حق که بشر امروز جز از طریق درک امام خود هیچ راه  نجاتی ندارد. و عرفان درمانی حاصل رابطه با امام و پیر طریقت است . منتهی ما معنای امام و پیر  ومراد و مرشد را از موزه  تاریخ ادبیات خارج نموده و بیان امروزین نموده ایم و نیز جستجوی  جدّی برای امام غایب آغاز می شود و  این زمینه ظهور است.

که علاج همه دردهای تاریخی و امروزین بشر را بهمراه دارد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا براستی شیعه هستیم؟

 

سخنی تحت عنوان مذکور از امام خمینی از تلویزیون  پخش شد که بس عبرت آموز و تکان دهنده بود. این سخن که در آخرین ایام حیات آن بزرگوار بر زبان آمد دال بر یک هشدار به کل مردم  وخاصه داعیان انقلاب و ایمان بود.

« شیعه» به لحاظ لغت  یعنی پیرو . منتهی نه هر نوع  پیروی بلکه یک پیروی ویژه. وگرنه همه آحاد بشری غریزتاً مشغول تقلید از همدیگر و از سران کفر یا ایمان خود هستند ولی شیعه نامیده نمی شوند : خلق را تقلید شان  بر باد داد. لذا این پیروی مقلدانه که ذاتی بخیلانه و کافرانه دارد به حساب شیعه گری نمی آید. شیعه یعنی پیروی مریدانه و قلبی  وبا شوق از اولیاء وعرفا و امامان. این همان مکتب علی(ع) است . تشیع بعنوان قلب اسلام بمعنای ارادت قلبی  و عرفانی ( و نه کورکورانه) از یک انسان مؤمن و عارف به مثابه امام است در درجات. و لذا هر کسی بسته به درجه ایمان و معرفت خود دارای امام خاص خود می باشد همانطور که در واقعه غدیر خم که دانشگاه تشیع است علی با محمد بیعت کرد و شیعه او شد و سلمان هم با علی ، و کمیل و عمار و مقداد هم با سلمان و .....  و این یک جریان واحد است درست مثل سلسله مراتب آموزش در کلاسهای درس مدارس که هر گروهی معلم خاص خود را دارند.

پس تشیع مکتب عشق مبتنی بر ایمان و معرفت است . حال بقول امام خمینی آیا براستی شیعه هستیم؟ این را نیز بدانیم که پیروی از رساله های عملیه و مراجع هم لزوماً نمی تواند بمعنای تشیع و ارادت باشد حداکثر می تواند مثل پیچیدن نسخه یک پزشک باشد و نه بیشتر . تازه اگر پیروی صادقانه و کامل باشد که آنهم نیست. پیروی گزینشی آنهم از روی کتاب دال بر شیعه گری نیست. در واقع کسی که یک مؤمن با معرفت دیگری را قلباً  و عملاً اطاعت می کند شیعه علی (ع) است . پیروی از آداب و راه و روش خود علی (ع) به لحاظ روایات تاریخی هم تشیع نیست بلکه پیروی از امام زنده . همانطور که علی(ع) ، هم مؤمنان را از تقلید خودش منع می نماید .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فقه انقلابی  وانقلاب فقهی

 

انقلاب اسلامی ایران علاوه بر همه برکاتی که بهمراه داشت  امتحان و پالایشی بزرگ از ماهیت و معنا و حقانیّت همه اعتقادات ، معارف ، باورها و ایدئولوژیها بود از جمله امتحانی برای فقه و فقاهت و فقهای ما. به یاد می آوریم که از همان نخستین آثار  انقلاب  در سالهای 55 و 56 بسیاری از علمای دینی و روحانیون  به سکوت و انفعال در مقابل انقلاب پرداختند و بسیاری هم بر علیه آن واکنش نمودند و عده قلیلی از آنان به انقلاب  پیوستند . گوئی که انقلاب را مطابق  با شرع  و فقه اسلامی نمی یافتند و یا حتی آنرا مخالف شرع می دانستند. از همین منشأبود که بسیاری از متفکران انقلاب مورد طرد و ارتداد قرار گرفتند وحتی مواجه با فتوی شدند و در رأس این به اصطلاح مرتدین هم دکتر علی شریعتی قرار داشت که معلم انقلاب بود. این جماعت که در قلمرو و فقه اسلامی جائی برای انقلاب نمی یافتند پس از پیروزی بطور پنهان و آشکار با خود رهبر انقلاب به مقابله پرداختند وساقط شدند. آن ماجرا تا به امروز همچنان کمابیش به صور گوناگونی ادامه دارد و یکی از مهمترین  چالش های مقابل انقلاب بوده است و موجب مسکوت و منفعل ماندن بخش مهمی از مواد قانون اساسی نیز بوده است و به لحاظی بزرگترین  مانع تحقق آرمانهای انقلاب است . این مسئله هر انسان اهل درد  و دین را با ا ین امر روبرو می کند که براستی خود فقه اسلامی هم نیازمند به یک انقلاب است تا تبدیل به فقهی انقلابی شود وگرنه هیچ عاقبت خوشی برای انقلاب قابل تصوّر نیست ، زیرا انقلاب ما اسلامی است . این همان نیاز فقه اسلامی به اجتهاد  و جهاد و مجتهدی بزرگ است تا فقاهت را از این  نقاهت تاریخی نجات دهدو خلاّق و زنده و به روز نماید و پاسخگوی اسلامی باشد که قرار است منجی جهان آخرالزمان گردد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چرا خودشناسی کم مشتری است؟

 

شناخت انسان درباره هر چیزی حلقه اتصال و مسئولیت او نسبت به آن چیز است . در واقع آنچه که ارتباط و مسئولیت و عهد و وفا نامیده می شود تماماً محصول شناخت است . پس اگر خودشناسی کم مشتری ترین علمهاست بدان معناست که مسئولیت نسبت بخویشتن و صاحب سرنوشت خود شدن و و فای بخویشتن، یک امر کم مشتری در بشر است. و اگر همه این مفاهیم چیزی جز ارکان  و هدف دین خدا نیست پس واضح است که خود شناسی موتور محرکه حرکت  انسان در دین و بسوی خداست. پس کراهت انسان در خودشناسی همانا کراهتش از دین و خداست. و کسی که بخود مسئول نمی خواهد باشد و وفا کند چگونه می تواند و می خواهد مسئول دیگران باشد و وفا کند . هرگز!

 و مسئولیت  و وفا آن امری است که کمالش عشق است و لذا آنکه تاب تحمل خود شناسی ندارد اهل محبت  وعشق هم نیست و  اتفاقاً بیشتر ادعای عشق می کند تا خود ودیگران را بفریبد. و اینست که عشق ، اجر اهالی معرفت نفس و کمال این راه است. بنابراین  واضح ترین ملاک عشق و محبت در هر کسی همان میل او به خودشناسی است . کسی که خودشناسی را دوست نمی دارد دوست داشتن را دوست نمی  دارد.

کسی که از خود شناسی گریزان است از خدا گریزان است  و اینست که مذهب بدون معرفت نفس، مذهب ضد مذهب است یعنی نفاق !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ستاری چیست؟

 

ستار از صفات خداست و مؤمنانش هم به درجه ای از آن بهره مند هستند. ستّاری به معنای نادیده گرفتن عیوب و گناهان دیگران است در حین دیدن . و این به چه معنائی است.

آدمی دارای ذات است و صفات. ذات آدمی حق است و اصلاً خود خداست زیرا آدم ذاتاً خلیفه خداست  . ولی صفات آدمی تماماً جهل و جنون و فساد و مکر و کفر است  و حتی صفات نیکویش نیز دروغ و ریا است و یا مشروط به شرایط.

انسان حق بین کسی است که این ذات الهی را در هر کسی می بیند همانطور که صفات ناحق را هم می بیند ولی تکیه برذات می کند و صفات را نمی نگرد و یا به آن اعتنائی ندارد. با نگاه بر ذات هر کسی، آنکس بیدار می شود و بخود می آید.  و این سنت انبیاء  و اولیاء و عرفاست و راز احیای گری  انسانیت می باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز پختگی و حماقت

 

آموزش ناپذیری و تنبلی فکری و قشری گری محصول دنیاپرستی و عیاشی و عجولی در رسیدن به نفع سریع است و نیز حاصل بی مسئولیتی در قبال اعمال و سرنوشت  خویش. مجموعه این علل در یک کلمه همانا کبر و غرور حاد است که در فرد  چنان نهادینه شده که گوئی ذاتی و غیر قابل علاج می باشد . این خود پرستی دمدمی و بی ریشه جبراً فرد را بسوی ستم بری و برده گی و رعیت شدن می کشاند تا بتواند ناکامیها و مخاطرات اعمال خود را به آدمی مقتدر محول نموده و  توجیه نماید. همه این ویژه گی ها به بیان دیگر برخاسته از ترس شدید و فقدان اتکاء به نفس می باشد که چه بسا ریشه در تربیت خانواده گی دارد و علل سیاسی در جامعه نیز می تواند آنرا تقویت و توجیه کند.

یکی دیگر از گریزگاه این آدمها پناه بردن به گرایشات ماورای طبیعی  و درویشی و مخدرات  است که ناتوانی فرد در زندگی دنیا را برایش تقدیس می کند و لذا این گرایشات تماماً بر اساس خرافات و خود فریبی و خود تخدیری شکل می گیرد. این برده گی حاصل از بی مسئولیتی و بولهوسی گاه لباس مریدی و اخلاص می پوشد  و فرد در همه روابطش بخصوص در زناشوئی دعوی عشق و  ایثار می کند تا بیانگر مقدسی از بی اراده گی و مسئولیت گریزی باشد.

آنچه که انسان را متفکّر  و عمیق می سازد  میزان قبول مسئولیتش نسبت به زندگی و اعمال و سرنوشت خودش می باشد و این همان میزان دین داری و تعهد در قبال وجدان و خداوند است. بنابراین هرگز نمی توان آدم نماز خوان پخمه و ابله و ستم بر را فردی مؤمن دانست . چنین کسی اگر با یک مراد عرفانی هم روبرو شود اموراتش هرگز از مسائل پائین تنه فراتر نمی رود آنهم در سطحی ترین مراحل غریزی.   پخمگی  و ستم بری عذاب بولهوسی و مسئولیت گریزی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انسان و شیطان

 

در قرآن می خوانیم که شیطان کالائی جز غرور برای آدمی ندارد وانکار و اعمال زشت و نادرست رابرای آدمی برحق  و زیبا می سازد  و بدینگونه انسان در قبال  کردارهای نادرست خود  مغرور و خودستا می شود. و اما آیا این کارخانه زیباسازی اعمال زشت در کجای انسان قرار دارد؟ بدون شک این کارخانه جائی جز ذهن و قوه اندیشه گری و توجیه و تحلیل نیست. این همان کارگاه غرّه شدن انسان است . در این   کارگاه یک میل و عمل فاسقانه لباس عشق بر تن می کند یک  عمل تجاوزگرانه لباس خدمت وایثار به تن می کند هرزه گی و بولهوسی تحت عنوان آزادی و اختیار و استقلال اراده توجیه می شود، ترس و عافیت طلبی با واژه صبر وتوکل تقدیس می گردد  و الی آخر. پس شیطان در مغز و اندیشه ماست. ولی آیا چگونه می توان  حد و مرز و ماهیت تفکر  و تعقل را از توجیه گری و تبدیل صوری مفاهیم و خودفریبی و شیطنت تشخیص داد ؟  در قلمرو فلسفه  و خودشناسی منطقی هر چند که صدها ملاک بین این دو امر معلوم شده است ولی نهایتاً همواره جائی برای فریب فکر وجود دارد و هیچکس از وسوسه شیطان مبرا نیست و گرنه اطاعت از رسولان و امامان هدایت امری بیهوده می بود و اصلاً کل دین محلی از اعراب نمی داشت و فلسفه ودانش بشری می تواند انسان را کفایت کند و بر جای مذهب قرار گیرد.

احکام  اخلاقی و عملی دین واضح ترین محک برای  چنین تشخیص می باشد ولی این احکام نیز در هر مذهبی و فرقه  و فلسفه دینی متفاوت هستند و علاوه بر این در هر نظام شرعی و اخلاقی نیز دریائی از احکام در درجات متفاوت وجود دارند که ضد و نقیض می نمایند و همین احکام قلمرو خودفریبی های خواسته و ناخواسته بشرند و لذا کفایت نمی کنند واینست که آخرین پیامبر  خدا ،یک انسان متشرع بدون امام هدایت را هم کافر می خواند . میزان امام است و نه احکام.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

سیمای انبیاء و اولیاء در سیمای  جمهوری اسلامی ایران

 

مدتی است که شاهد تولید و پخش فیلمهائی درباره پیامبران اولوالعزم و قدیسین از تلویزیون کشورمان می باشیم که صورتشان کاملاً عیان است، کسانی چون حضرت ابراهیم و عیسی و هاجر واسماعیل و مریم(ع) و غیره.  واین در حالی است که هنوز از پخش صورت هنرپیشگانی که نقش اصحاب پیامبر اسلام را بازی می کنند خود داری می شود حتی نقش عثمان و عایشه. آیا این تناقض  به چه معنائی است؟ در قرآن کریم می خوانیم که همه پیامبران بر دین واحدند و یکسان. مخصوصاً پیامبران دارای کتاب و شریعت که  مقامشان کاملاً برابر است . و درباره حضرت ابراهیم (ع) نیز می خوانیم که پیامبر اسلام(ص) پیرو دین ابراهیم است . و پیامبر اسلام (ص) نیز فرموده اند که جمال او و حضرت ابراهیم عین یکدیگر است. این حقایق دال بر عظمت و قداست یکسان این پیامبران می باشد.

قبلاً در مقاله ای این مسئله را از تلویزیون کشورمان مقابل روی نهادیم که آیا عفّت و عصمت زنان غیر ایرانی پائین تر از زنان ایرانی است و آیا رعایت عفت و عصمت درباره زنان غیر ایرانی امری ممتنع است که زنان غیر ایرانی در فیلمها بدون حجاب نشان داده می شوند و درباره زنان ایرانی اینقدر وسواس بکار می رود؟ آیا امر پاکدامنی و حجاب نگاه درباره نژادهای متفاوت، فرق می کند و احتمالاً می توان بدون هیچ گناهی با زنان غیر ایرانی و غیر مسلمان روابط نامشروعی داشت ؟!

آیا این تمایزات دال بر نوعی نژادپرستی پنهان در لباس شرع و اسلام نیست؟ آیا قداست ابراهیم (ع) از محمد(ص) ، کمتر است و یا اصلاً دارای قداستی نیست؟ آیا قداست و عصمت حضرت مریم و هاجر (ع) کمتر از عایشه است؟  آیا پاکی و قداست فقط از آن ایرانیان است ؟......

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زمینه وحدت مذاهب چیست ؟

 

امروزه مسئله مذهب واحد جهانی یا وحدت مذاهب در رأس مهمترین گفتگوی بین ملل و تمدنها و مذاهب می باشد و البته این مسئله از حدود دو الی سه قرن پیش در اروپا آغاز شده و اما در عرفان اسلامی یک امر بس قدیم است و فقط هم عرفا در این امر موفق بوده اند و این همان علت جهانی شدن اندیشه و آثار کسانی چون ابن عربی ومولوی و حافظ می باشد . تلاشی غیر از این راه محکوم به شکست و اتلاف وقت و بلکه ابتذال و فریب است . ماجرای گفتگوی تمدنها را به یاد آوریم که به دستبوسی کاخ سفید منجر شد . و تلاش اروپائیان قرون گذشته هم که منجر به پیدایش فراماسونری و سازمانهای بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی گردید . بایستی عرفان ها با هم گفتگو کنند نه تمدنها و حتی مذاهب.

می دانیم که بر حسب اعتقاد ذهنی و ادعا همه مذاهب حقه و ناحق موجود در جهان اصول پنجگانه دین را کمابیش قبول دارند. همه یگانگی خدا و رسالت انبیاء و معاد را پذیرایند و حتی عدل و نیز امامت را به عنوان رهبری معنوی جهان و ناجی موعود تصدیق می کنند . پس بر این مبنا هیچ وحدتی حاصل نمی آید و بلکه خود یکی از منابع تفرقه و تضاد  و عداوت است.

ولی تجربه بما نشان میدهد که فقط از طریق عرفان مذاهب است که مذاهب به ذات یگانه خود رجعت می کنند و اصلاً وجود خود عارفان بزرگترین زمینه و ارکان این وحدت است . بنابراین بیائیم و اینهمه انرژی و تلاش را بر روی عرفان واشاعه و توسعه و تعمیق عرفانی متمرکز کنیم. این همان امری است که ما قبلاً هم تحت عنوان « ستاد اعراف» به مسئولین  فرهنگی کشور پیشنهاد کردیم و نیز در انتظار نماندیم و خود در حد توان خویش این کار کبیر را آغاز نمودیم که سایت عرفان درمانی سر نخ این تلاش می باشد و در انتظار یاری دیگرانیم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فحشای اینترنتی

 

بخش عمده ای از سایت ها و وبلاگها در سراسر جهان  و از جمله در کشور خودمان علناً و عملاً قلمرو ارتباطات هرزه و جولانگاه فحشاء و فساد نفس است در اینجا منظور آن سایت های پورنوگرافیک و روسپی خانه ای نیست که عذرشان خواسته و بلکه پدیده ای بی ریا و آشکارند و خطری مهلک برای انسانهای ساده ایجاد نمی  کنند ومشتریان حرفه ای خاص خود را دارند.

ولی منظورمان آنهائی هستند که ظاهراً دم از فرهنگ و ادب و مدنیّت و انسانیّت می زنند و اکثرشان دم از عشق و عرفان و دوستی و اتحاد می زنند و پوشش متین دارند و چه بسا خدا و رسول و مقدسات را هم به میدان می آورند ولی هدفی جز به دام انداختن جوانان ساده دل ندارند یعنی جوانانی که از سر بیکاری و بیعاری و پریشانی در سایت ها پرسه می زنند تا شاید بناگاه فرشته نجاتی و یا گنج بادآورده ای به دامشان افتد ولی خود به دام می افتند. هجوم اینهمه جوائز میلیون دلاری دروغین که به ایمیل ها سرازیر می شوند برخاسته از این طمع است . مخاطرات و مفاسد و جنون حاصل از اینترنت در کشورمان تا به امروز بر خیرش بسیار افزونتر است و جز والدین توان پیشگیری ندارند.

از جمله جاذبه ارتباطات اینترنتی در کشور ما امکان فحشای پنهان و پشت دربهای بسته در خانه است چرا که چنین امکانی بطور علنی  در خیابان  واماکن عمومی وجود ندارد و لذا از این لحاظ کشور ما در  جهان رتبه اول را در ارتباطات اینترنتی داراست و قربانی کلانی می گیرد.

 چقدر واجب است که رسانه ملی در این باره به مردم آگاهی و اخطار لازم را بدهد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای اقتصاد اسلامی

 

 

عصر جدید عصر ایدئولوژی است و آنان که هزاره سوم را مرگ ایدئولوژی می دانند از ایدئولوژی دریافتی سطحی و صرفاً حزبی دارند. انسان مدرن جبراً انسان ایدئولوژیکی است و در غیر اینصورت امکان ادامه حیات ندارد. هر چند که ایدئولوژی حاکم بر هزاره سوم تکنولوژیزم است ولی انقلاباتی چون انقلاب اسلامی ادعای برتر دارد و معتقد است که می توان بر اساس معنویت یک نظام کامل اجتماعی پدید آورد ولذا بایستی یک نظام مدون و  ایدئولوژیک اقتصادی هم داشته باشد ولی این ادعا د رعمل هرگز به اجرا نیامده است . و در واقع نظام اقتصادی ما تحت الشعاع تکنولوژیزم عمل می کند و چون شعائر و آرمانهائی معنوی دارد با ذات خود در تضاد افتاده و این علت  العلل  همه بحرانهای حاکم بر کشور ماست : فقدان ایدئولوژی اقتصادی مبتنی بر اسلام. و درست به همین دلیل قانون اساسی ما در وجه اقتصادش تا به امروز مسکوت و تعطیل بوده است.

در تاریخ مدرن جهان اسلام انگشت شماری از علمای اسلامی به این اهمیت تاریخی آگاه شده و در تبیین اقتصاد اسلامی تلاشهائی را آغاز نمودند که در رأس این علما کسانی چون آیت الله محمد باقر صدر و ایت الله طالقانی قرار دارند که این هر دو از جانب کل روحانیت شیعه مورد بی مهری و انکار و بلکه اتهام قرار گرفتند  و گوئی هر کسی از اقتصاد  اسلامی سخن گوید التقاطی است و گرایشات ماتریالیستی دارد و به اسلام اهانت کرده است زیرا گوئی امر اقتصاد در شأن اسلام و معنویت  نیست و فراموش کرده اند که کتاب قرآن تنها کتاب آسمانی است که بر طبیعت و اقتصاد و مادیت بشر تأکید دارد و اکثر سوره ها نامهائی مادی دارند . این روحانیت معتقد است که اسلام نیازی به نظام اقتصادی ندارد زیرا نیازی به حکومت اسلامی نیست الا اینکه خود امام زمان بر پا می کند و خودش بهمراه خدایش همه مشکلات را حل می کند و در آن نظام همه چیز صلواتی است . و این کل نظام اقتصادی در یک حکومت اسلامی است و مابقی مهمل و محال است.

ولی نظام جمهوری اسلامی ایران یک واقعیت است یا بایستی ایدئولوژی اقتصادی خود را تدوین کند و یا به همین شکل موجود بهمراه تورمها و بحرانهای فزاینده  و اصلاحات تاکتیکی بهمراه ستادهای بحران ادامه دهد و بخدا توکل کند تا چه شود. و معلوم است که چه می شود.

از میان روشنفکران مؤمن ما نیز دکتر شریعتی تنها کسی است که  نگران امر ایدئولوژی است و با همین وصیت از دنیا می رود.

با پیروزی انقلاب به دو دلیل مسئله تدوین ایدئولوژی به فراموشی رفت. یکی جنگ تحمیلی و جنگ کروهگی بود و دیگری وسوسه اقتدار گرائی . این  دو مسئله موجب شد که اصول دین انقلاب ما از یاد رفت ولی بتازه گی در دولت  آقای احمدی نژاد  به یاد آمده است و تلاشهائی آغاز شده است ولی نه ایدئولوژیکی بلکه صرفاً اقتصادی در جهت اجرای مواد اقتصادی در قانون اساسی. و این لازم است ولی اصلاً کافی نیست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

امر به معروف و نهی از منکر احکامی و عرفانی

 

یکی از بزرگترین بن بست و معمای دینی در عصر جدید در سراسر جهان همانا عقیم شدن و بلکه بازتاب منفی امر به معروف و نهی از منکر احکام است. این نیز از ویژه گی آخرالزمان است که عصر علم و خردورزی می باشد. که هم بر یک جبر تاریخی قرار دارد و هم حق تاریخی همانطور که پیامبر اسلام نیز تنها راه دین داری در آخرالزمان را مکتب معرفت نفس دانسته اند یعنی راه عرفان و عقل فطری. و اگر از دوران ختم نبوت تا به امروز دین خدا فقط از زبان عرفا بر قلوب بشریت اثر نهاده به همین دلیل می باشد . جهانی شدن کسانی چون مولانا و حافظ هم از همین منشأ می باشد. امروزه دین صرفاً وراثتی و باورهای تاریخی و امر و نهی احکامی و اخلاقی دیگر اثری ندارد و بلکه موجب دین زدائی از نسل های جدید می شود.

امروزه فقط اهل معرفت نفس که دین را از فطرت خود یافته اند می توانند احکام خدا را به زبان عقل باطنی و معرفت قلبی به مردمان و خاصه جوانان بباورانند ولاغیر. و این همان وادی دین خالص و شرک زدائی از دین می باشد زیرا آن دین و خدائی که از ترس دوزخ و طمع بهشت بعد  از مرگ پذیرفته می شود مذهب شرک است و مذهب شرک به لحاظ تاریخی نیز دیگر جائی برای ماندن ندارد زیرا بهشت تکنولوژی و دوزخ ترور و وحشت و امراض لاعلاج دیگر ترس و طمع بهشت و دوزخ اخروی را برای بشر خنثی نموده است . و لذا زین پس فقط کسی به دین روی می کند که به حق انسانی دین رسیده و خداوند را برای حقش می پرستد زیرا اصولاً هیچکس را نمی توان از ترس عذاب دوست داشت و پرستید و خداوند هم چنین نخواسته است و لذا مشرکان را عذاب می کند و ریاکاران را.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روشنفکر دینی کیست؟

 

«روشنفکر دینی » به لحاظ لغت کسی است که شریعت و احکام دین را عقلانی می کند و باورهای متافیزکی آنرا تبدیل به معرفت شخصی می سازد و بدینگونه دین را در وجود خود فطری و خودی می کند واز قلمرو مذهب تاریخی – وراثتی  خارج می گردد و مبدل به یک هویت مستقل معنوی می شود و خود به تنهائی دارای رسالتی در جامعه است . و کل این تبدیل و تحول بواسطه معرفت نفس ممکن می آید همانطور که رسول اکرم (ص) می فرماید که « زین پس فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دینی من نائل می آیند.» پس روشنفکر دینی  بدین معنا مظهر و  اسوه دین در آخر الزمان است و نوعی بدعت و یا فرقه محسوب نمی گردد و بلکه دارای اصلیت دین در نفس خویشتن است و بنوعی یک پیامبر آخرالزمان می باشد و احیاء گران دین در عصر جدید جملگی از این جرگه اند که در جهان اسلام می توان کسانی چون علامه اقبال  و دکتر شریعتی را بعنوان دو نمونه برجسته نام برد.

ولی آیا کل جریان موسوم به روشنفکری دینی در جامعه ما کمابیش از این گونه اند؟ آیا یک روشنفکر دینی کسی است که هر امری از اصول و ارکان عملی و اعتقادی دین که نتوانست درک کند و یا پسند وی نبود منکر شود و دین را مطابق سلیقه شخصی  و موافق نفس خود سازد و از دین جز شعر و عواطف رومانتیک و خیالبافی هنری باقی نگذارد و مدعی ارتباط مستقیم با خدا و منکر رسولان و اخلاق عملی و تقوا باشد؟ چنین  جریانی بدون شک دجّال روشنفکری دینی است و از نهضت روشنفکری دینی حربه ای بر علیه دین ساخته است که بالاخره خود خدا را هم منکر می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی   | 

هستی شناسی چیست ؟

 

هستی شناسی آن نگاهی به واقعیت است که حقیقت نهان و آرمانی آن واقعیت را در عین موجودیتش عیان و بیان کند یعنی بایستی هستی را  و هستی ِ بایستی را . پس هستی شناسی همان نگرش توحیدی به پدیده هاست که واقعیت را عین حقیقت می یابد پس  این نگرشی کاملاً عرفانی تا سرحد وحدت وجود است که خدا را در جهان می جوید. این نگرش قیامتی نیز می باشد که از فراسوی خیر وشر و بود و نبود و باید و نباید بر واقعیتی می تابد. به زبان دیگر این نگر ش بمعنای کامل کلمه همان رئالیزم فوق تاریخی است و به لحاظ اخلاقی برخاسته از مقام رضای کامل است و شناختی از منظر خود خداوند. پس هستی شناسی حاصل  غایت خداشناسی می باشد.

آنگاه که هر چیزی دقیقاً و کاملاً همانست که باید باشد  بدان معناست که در این جایگاه معرفتی، فکر عین واقعیت است و این مقام توحید وجودی می باشد و موحد کامل جز این نیست.  زیرا فکر ذاتاً آرمانگرا و نافی واقعیت است و بر اساس حق جوئی خاص خودش . پس هستی شناسی همان حق بینی است . پس یک هستی شناس در واقع انسان کامل و عارف واصل است چون علی (ع)که جز خدا نمی بیند و لذا عاشق است بر همه عالم. پس هستی شناسی عالیترین حد از عشق می باشد و حاصل عشق عرفانی . بنابراین آنچه که تحت عنوان هستی شناسی (ontology ) در فلسفه غرب مطرح است حداکثر تلاشی برای رسیدن به هستی شناسی است مثل کل فلسفه غرب که مقدمه ای بر عرفان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه بدن

 

« بدن» همان «بودن » است : بودن در جهان ، در جهانی که در مسیر باد فناست . « بدن » همان باد بودن است ، بودنی که باد کرده و لذا بر باد است و بالاخره بادش خالی می شود و به آسمان می رود واز جهان خارج می گردد. پس واضح است که چنین بودنی یک واقعه « بد»  است و اینست که بودن و بدن  و باد و بد، جملگی از یک ریشه لغت هستند در زبان پهلوی.

همه بدیهای بودن انسان در بدن و با باد و در باد  بر باد است و در عین حال این باد بودن همان روح است که روح هم از ریح بمعنای نسیم و باد است و چون این باد (روح) خالی شود و بر آسمان رود و بسوی خالق باز گردد بدیها هم رفع می گردد.

بودن تجلّی حرف « ب» در قلمرو اسرار الفباء و الفاظ است .

« ب» نیز تجلی حرف« آ» است که بقول امام محمد باقر(ع)  ، خود پروردگار است در ظهور الفاظ.

بودن همان تجسم روح (باد) است . و تمام بدی اش از این است که انسان می پندارد که خودش هست و لذا هر گاه که معرفت یافت که اینکه هست اوست و نه خودش، بدی بودن بدن رفع می شود  و خیرش آشکار می گردد. بنابراین خودشناسی آن نوری است که بدی را تبدیل به خوبی  می کند و آنچه که عالیترین حد خوبی یعنی بودن را مبدل به کانون بدی می کند جهل انسان نسبت به بودن خویش است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دیالکتیک کفر  واخلاص در آخرالزمان

 

در عصر پسا مدرنیزم بتدریج همه نشانه ها  واعمال سنتی دین در سراسر جها ن از بین می رود و گوئی کل بشریت بسوی کفری علنی می رود و این همان دورانی است که به آخرالزمان مشهور است که در آن قرار داریم . طبق روایات شیعی در این دوران مساجد و معابد کانون منافقان است و عبادات صوری حربه شدیدترین کافران می شود وایمان حقیقی نوعی قاچاق و جرم رسمی محسوب می گردد. از جمله خاصیت معنوی این دوران سیاه از بین رفتن شرک در دین است و دین در جوامع بشری به دو قطب کفر مطلق و ایمان خالص تقسیم می شود که البته ایمان خالص در اقلیتی اندک و پنهان و در تقیه است و در انتظار ظهور ناجی موعود بسر می برد و  به روایتی آنگاه که سیصد و اندی از مؤمنان خالص گرد هم آیند ناجی ظهور می کند و برای نخستین بار حکومت توحیدی در جهان برپا می شود. همانطور که در قرآن و روایات دینی می خوانیم بزرگترین دشمن نامرئی دین نه کفّار آشکار که مشرکین هستند همانطور که  در طول تاریخ همه انبیاء و اولیای خدا عموماً بدست دین داران مشرک آزار دیده و انکار شده و گاه به قتل رسیده اند همچون امامان ما . بنابراین کفر آشکار که در آخرالزمان مبدل به پدیده ای جهانی می شود همسایه دیوار به دیوار ایمان خالص است و همین امر زمینه ظهور ناجی موعود می شود. در واقع کفر آخرالزمانی بمراتب دینی تر از شرک تاریخی بشر است و این بدان معناست که سیر تاریخ بشر در سمت تحقق دین خالص به پیش می رود و آرمان انبیای الهی و اولیای خدا را محقق می سازد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

میلاد کلمة الله مبارک

( میلاد مسیح)

 

در قرآن کریم می خوانیم که خداوند حضرت مریم را به تولد فرزندی مژده می دهد که یکی از کلمات خداست : تولد کلمه خدا! این کل راز وجودی حضرت عیسی مسیح (ع) است. بهرحال باز در قرآن می خوانیم که همه کلمات ، کلمات خدا هستند و کلمات خدا بی پایانند . و حضرت مسیح به مثابه تولد یکی از این کلمات است . آیا این کلمه همان عیسی یا یسوع می باشد  که به دنیا آمده است؟ اگر چنین باشد بدان معناست که حضرت مسیح اولین و یا تنها موجودی است که مسمّای اسم خویش است و به همین دلیل هم خود خدا بر او نام نهاد. یعنی حضرت عیسی ظهور و تجسّم معنای واژه عیسی است و تنها واژه ای که ذاتش آشکار شده است. در واقع می توان گفت که در طول تاریخ اینهمه انسان به نام عیسی زندگی کرده است ولی حضرت عیسی تنها عیسی واقعی است.

خداوند بر حضرت یحیی نیز خودش نام نهاد . به روایاتی درباره حضرت علی(ع) و محمد (ص) و فاطمه (ع) و دیگر ائمه نیز چنین بوده است و شاید بتوان آنها را نیز تولد و تجلی کلمات دیگری دانست کلمه محمد وعلی و فاطمه و .... در واقع این  انسانها تنها انسانهای واقعی و با مسّما هستند واسم و رسم آنها یکی است. در واقع باید گفت که جز انگشت شماری از آدمها، مابقی هیچکس دارای نام وجودی خود نیست و همه نامها مستعار و قرار دادی است. این مسئله شامل حال سائر اشیا و موجودات نیز می باشد. مثلاً مایعی که منشأ حیات در جهان است در زبان فارسی آب نامیده می شود و در زبان عربی  ماء و در هر زبانی به اسمی دیگر. یعنی نام واقعی این مایع معلوم نیست که چیست. در واقع هیچکس نام واقعی خودش را نمی  داند. این مسئله از دیدگاه زبان شناسی و علم تأویل و هرمنوتیک نیز بسی قابل تأمل و از اسرار این علم می باشد و بلکه از یکی از اسرار بنیادی ادراک و فرهنگ بشر است. در واقع ما انسانها همه کلمات را اشتباهی و جابجا و از روی بولهوسی بکار می بریم و نام واقعی هیچ چیزی را نمی دانیم و لذا معنای واقعی هیچ چیزی را هم در نمی یابیم و لذا کل علم و اندیشه و ادراک ما نیز جعلی و قراردادی و بی ریشه است. در واقع آدرس بشری درباره هر چیزی اشتباه است و آدمی هیچ  چیزی را نمی شناسد و معرفتی ندارد. از این منظر نیز بهتر می توان حق معرفت نفس را بعنوان تنها راه علم و شناخت حقیقی دریافت.

از این دیدگاه بهتر می توان به اهمیت عرفانی نام حضرت عیسی مسیح (ع) و سائر بزرگانی که مصداق نام خود هستند پی برد و نیز ارزش و معجزه توسل به نام این انسانها را درک نمود زیرا هنگامیکه آنها را صدا می زنیم بما جواب می دهند زیرا نام واقعی آنهاست و آنها تنها کسانی هستند که نام واقعی و وجودیشان در نزد بشر باقی مانده است . یعنی آنها مظهر « عرفه » و کانونهای معرفت و حقیقت و یگانگی می باشند و  تنها موضوعات موثق در قلمرو امر به معروفند زیرا به نام واقعی خود معروف هستند و لذا دعوت به این انسانها به معنای دعوت به عرفان و شناخت واقعی است و لذا ما را بسوی خدا راه می نمایند زیرا ظهور کلمات خدایند و از طریق این کلمات واقعی و با مسما می توان به خود کلمة الله و الله رسید و کلمة الله را هم تعیّن بخشید و با او دیدار نمود. بخصوص اگر این انسانها هنوز هم زنده باشند مثل مسیح و مهدی.  پس یا مسیح و یا مهدی !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معنای حیا

 

حیا بمعنای خجالت کشیدن از خویشتن است  زیرا نفس آدمی در طبقه اول و فعال  خودش چیزی جز جهل  و جنون و فسق و فجور  نیست پس کسی که از خود خجالت نمی کشد در واقع نسبت بخودش غافل و کور و بیگانه است و اصلاً وجود ندارد و زنده نیست. همانطور که به لحاظ لغت « حیا» از « حیّ » بمعنای زنده بودن است.

حیاء اساس ایمان و عصمت  وآدمیت است و آدمی بقول قرآن فقط با دین خدا زنده می شود و گرنه حیوانی بیش نیست و حیات آدمی ندارد. و لذا حیاء سرآغاز  بخودآئی و بیداری وجدان و توبه است.  و کسی که حیا ندارد از انسانیت و دین و معرفت بهره ای ندارد و مرده است و هیچ خود را نمی شناسد و کسی هم که خود را نمی شناسد بقول علی(ع) ، وجود ندارد. پس حیا نطفه حیات وهستی انسان است که در رفتار آدمی موجب  تواضع و خشوع است. نخستین گام در خودشناسی منجر به حیا می شود که همان توبه است . و کسی که این امر را در خود ندارد کافر و جاهل است حتی اگر دائم الصلوة و شاعر و فیلسوف باشد  ومثنوی و قرآن تفسیر کند. و این حیاء  در قبال  انسانهای باحیا تر و عارفتر بمراتب شدیدتر بروز می کند . پس بی حیائی در رابطه با چنین انسانهائی دال بر اشد  شقاوت و کفر و پلیدی نفس است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دو نوع زندگی

 

انسان بر دو نوع است : تراژیک و کمیک . انسان جدی و انسان بازیگر:انسان صادق و انسان ریاکار : انسان مختار و انسان مجبور! انسان آخرت گرا و انسان دنیاپرست.

انسان تراژیک نیز دو نوع  است : انسانی که تراژدی زندگیش را درک وتصدیق می کند ولذا از آن راضی است .  و انسانی که بر این تراژدی خود می گرید و گلایه دارد و پشیمان است . این انسان تراژیک نوع دوم از انسانهای کمیک   ( مضحک) نیز مضحکه تر می شود و بلکه مضحکه این مضحکه گان می گردد و بدترین نوع سرنوشت است زیرا خواسته است با جدیت و صداقت و اختیارش بازی کند یعنی تراژدی را به بازی و کمدی آورد. و  این گناهی نابخشودنی است.

زندگی انبیاء و اولیاء و عرفا از نوع تراژدی  نوع اول است و زندگی مقلدان بخیل و متکبرشان هم از نوع تراژدی دوم است که بایستی آنرا تراژیک – کمیک نامید.

انسانهای کمیک نیز دارای دو سرنوشت و عاقبت هستند. آنانکه در میانه راه بخود می آیند و دست از بازیگری بر می دارند و لذا به  عاقبتی تراژیک میرسند که خود – خواسته است و به خیر و رضا. ولی انسانهائی کمیکی که در حین بازیگری به پایان میرسند که این نیز خود نوعی تراژدی است.

بهرحال  حیات انسان در عالم خاک دارای ذاتی تراژیک است چرا که حیات روح خدا د راسارت  خاک این امر را می طلبد. و اصولاً انسان حیوانی تراژیک است و آنکه تراژدی را درک نکرده انسان را نفهمیده است . بهمین دلیل همه آثار ماندگار وانسانهای ماندگار در تاریخ ، تراژیکند. فقط تراژدی است که می ماند و این یادگار انسان در جهان است : یاد یار!

عمر، یار است که بر ما به جفا می گذرد        این جفا  پیشه ما بهر وفا  می گذرد

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه امراض و بدبختی ها

 

آدمی حامل روح خداست یعنی محل اراده و قدرت مطلقه حق است بی آنکه در این باره علم و معرفت لازم را داشته باشد که با این قدرت کبیر چه کند. به همین دلیل خداوند آدمی را به لحاظ صفات و قوای حیاتی به ضعیفترین موجود جهان  تنزل نمود : « انسان را در عالیترین مقام آفریدیم و سپس در پست ترین موقعیت قرار دادیم» قرآن - و این راز اعتدال انسان در جهان است. آدمی به لحاظ ذاتی اشرف مخلوقات است ولی به لحاظ صفات و توانائیها و هوش حیاتی علیل ترین و جاهلترین و بدبخت ترین حیوانات است.

بنابراین اگر در فردی علاوه بر ضعفها و جهالتهای عمومی بشر، یک ضعف و عیب جسمانی و یا روانی خاصی هم دیدیم که یا بطور مادرزادی و یا بواسطه حادثه ای پدید آمده است بایستی درک کنیم که اگر این عیب را نمی یافت از تعادل خارج شده و خود و اطرافیانش را  می درید.  آنانکه قدرت نفسانی و روحانی شدیدتری دارند اگر به ایمان و معرفت برتری هم مجهز نباشند تبدیل به یک فاجعه بشری می شوند الا اینکه بواسطه ضعفها و یا بیماریها و نداریها و حتی نقض عضو مادرزادی مهار شوند تا بتوانند مجال رشد و تعالی یابند که در اینصورت می توانند به آسانی ضعف حاصل از آن عیب را هم جبران کنند. بنده در درمان امراض لاعلاج و مادرزادی بسیاری از بیماران خود این راز حیرت آور را کشف نمودم. به همین دلیل یک انسان خردمند و اهل معرفت هرگز در صدد درمان هیچ عیب جسمانی و یا مرض فیزیکی خود بر نمی آید و بلکه سعی می کند بواسطه معرفت و ایمان از این ضعف  خود یک قدرت روحانی پدید آورد. یاحتی فی المثل اگر بناگاه و بدون هیچ زمینه فرهنگی و تعالی معنوی همه معتادان و بیماران لاعلاج و درماندگان و فقراء نجات یابند کل جامعه بشری در اندک مدتی فرو می پاشد و تمدن بر می افتد . از اینجا بهتر می توان هدف و معنای « عرفان درمانی » را دریافت زیرا هر درمان و علاج بدبختی بدون پشتوانه ایمان و معرفت بزرگترین ظلم به بشریت است. و درست به همین دلیل کل علوم و فنون و طب مدرن عملاً هیچ گشایشی در نفس بشر پدید نمی آورند و بلکه مستمراً نفوس بشر را به انواع غل و زنجیرها می بندند تا بشریت ادامه یابد. و این یک راز و حکمت الهی است. در حقیقت آنچه را که بشر مدرن، بدبختی و گرفتاری و عذاب می داند راز استمرار بقای او و مهلت او برای بیداری و توبه است. یعنی در واقع بدبختی ها بزرگترین نعمات خداوند هستند و اساس خوشبختی  حقیقی می باشند. در اینجا بهتر می توان این کلام علی (ع) را درک کرد که « در نزد اهل معرفت، واژه ها زیر و رو می شوند.»  یعنی آنچه را که بدبختی می نامند در واقع خوشبختی است و بالعکس . این امر شامل حال همه مفاهیم و واژه های دیگر نیز می باشد. واژه ها فقط در نزد عارفان معنای حقیقی دارند و در نزد مابقی مردمان واژگونه و فریبنده اند و به مثابه نعل وارونه می باشند.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه مشاع و  اشراق

 ( فلسفه ذهنی و قلبی)

 

بیش از دو هزار سال است که فلسفه به دو مکتب مشاع و اشراق تقسیم شده ولی هنوز هیچ تعریف روشن و محسوسی از هر یک و نیز تفاوت این دو ارائه نشده است. فلسفه یعنی عشق به حقیقت. مشاع در عربی بمعنای اراده کردن است که واژه مشیّت و انشاء از همین مصدر است. ولی اشراق بمعنای طلوع نمودن است که از شرق می باشد. پس مکتب مشاع به مکتبی از حق جوئی گویند که فرد طالب خودش به اراده و سلیقه و امکاناتش به جستجوی آن می پردازد و از این شهر به آن شهر و از این استاد به آن استاد و از این کتاب به آن  کتاب و از این کار به آن کار در حرکت است و برنامه می ریزد. این همان شناخت حصولی  یا تحصیلی می باشد که شناختی عاریه ای و  اکتسابی و مدرسه ای و کتابی و لذا شناختی صرفاً ذهنی  است. ولی مکتب اشراق می گوید که بجای این در و آن در زدن بنشین و خودت را بشناس و باطن خودت را از تاریکی و کبر وجهل و غرور پاک کن تا نور حق در دلت طلوع نماید و تو خودت مظهر حق شوی. و این حکمت عملی یا عرفان عملی و مکتب حکیمان و عارفان و امامان بوده است. هر چند که نخستین بانیان فلسفه و حکمت جملگی حکیمان و عارفان و اشراقیون چون پارمنیدز و زنون وجورجیاس و سقراط و بودا و لائوتز و مانی بوده اند معلوم نیست که چرا و چگونه و بر چه عقلانیتی اکثر شاگردان آنان پیرو فلسفه مشاع شده اند مثل ارسطو و فارابی و بوعلی  وکانت وهگل . بهرحال واضح است که این یک انحراف بوده است هر چند که بر حق بوده و حکمت باطنی اهل اشراق را به لحاظ ذهنی و منطقی به همگان عرضه نموده و مهد تولید علوم شده است. علومی که البته حکمت باطنی را منکر  است. هر چند که بالاخره بواسطه ابطال و رسوائی اش نهایتاً حکمت اشراق را تصدیق خواهد کرد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مستضعفین کیستند؟

 

در نص صریح قرآن می خوانیم که خداوند از میان مستضعفین برای خود جانشین و وارث تعیین می کند. و این آینده  شناسی قرآن می باشد. مستضعف به لحاظ صرف نحو هم خانواده این الفاظ و معانی است : مستحب، مستکبر، مستحق، مستجاب، مستقیم و ....... . یعنی کسی که به صفتی رسیده باشد و این صفت را پیشاپیش برگزیده و در مسیرش جهاد کرده باشد و نهایتاً اسوه آن صفت شده باشد: اسوه حب، کبر ، حق ، قیام و ..... و نه اینکه کسی به سهوو ناخواسته و یا به جبر دچار ضعف شده باشد . درست از همین معناست که نمی توان مثلاً طبقه کارگر را مستضعفین نامید . فی المثل امامان ما و در رأس آنها حضرت رسول (ص) اسوه استضعاف کامل است از جنبه همه صفات مادی و دنیوی و اجتماعی و سیاسی و غیره . در یک کلمه معنای استضعاف در سخن مشهور پیامبر در روز غدیر خم واضح است که فرمود: من برترین انسان جهانم نه بواسطه نبوت خود بلکه بواسطه فقر خود، و من به فقر خود فخر می کنم. و این یعنی مستضعف. یعنی کسی که با آگاهی و عرفان و عشق، فقر و تنهائی و بیکسی و نهایتاً فنای خود را برگزیده و عمری برای رسیدن به آن جهاد کرده باشد. و یا بقول قرآن فقراء کسانی هستند که در راه خدا محاصره و تنها و بی چیز  شده اند.  یعنی خدا خواهی موجب فقر و ضعف آنها شده است. اینان هستند پرولتاریای اسلامی که جانشین خدا و وارث زمین می شوند.

و اما چرا انسان بایستی به سمت ضعف خود حرکت کند. این به چه معنائی است. این همان تسبیح و تنزیه عملی پروردگار در وجود خویشتن و شرک زدائی از خویشتن است. زیرا همه صفات از آن خداست و اینست که بقول علی(ع) پرستش خداوند بواسطه صفات شرک است یعنی طلب قدرت و رزق بیشتر نمودن از خدا شرک است. آدمی خلیفه ذات وحدانی خداست و مابقی جهان هستی خلیفه صفات اوست. و انسان را ذات کافیست و اینگونه است که به ذات خدا در خود می رسد که در قلمرو حیات دنیا عین فناست ولی راز جاودانگی است و عرصه مقام خلافت اللهی انسان می باشد و مقام انسان کامل.

ولی آدم  خودش به اراده مصنوعی خود نباید به صفت زدائی از خود بپردازد و عمداً خود را فقیر و تنها و بیمار سازد بلکه آدمی کافیست که نیستِ خود را در نزد خدا خالص کند و بر اساس احکام او زندگی نماید و صدق پیشه کند و در اینصورت  گام به گام به سرزمین فنای صفات گام می نهد تا ذاتش در زیر زباله دان صفات دروغین که آدمی بخود نسبت داده بیرون آید و متجلی گردد. و این همان واقعه « هیکل نورانی» در فلسفه اشراق سهروردی می باشد . اینست انسان  مستضعف در قرآن .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حلقه مفقوده بین حوزه و دانشگاه

 

به یک لحاظ پیروزی انقلاب اسلامی ایران معلول پیوند نسبی ای بود که بین حوزه و دانشگاه برقرار شده بود که پرچمدارانش کسانی چون دکتر شریعتی، مطهری، بازرگان ، بهشتی ، مفتح و امثالهم بودند.این همان پیوند بین سنت و مدرنیته و پیوند بین دین و دنیا و پیوند بین قدیم و جدید بود. و اما این  پیوند یک واقعه فیزیکی و صرفاً رسانه ای و تبلیغی نبود بلکه پیوندی زبانی بود که بقول مولانا، انگور و عنب و اوزوم را بهمدیگر ترجمه و یکسان نمود. مسلماً این پیوند یک واقعه ترجمه ای و کلامی و ادبی نبود بلکه واقعه ای عرفانی و معنوی بود. معنای احیائ گری دین نیز همین است.  متأسفانه پس از انقلاب آن پیوند پدید آمده رها شد و فقط جنبه های کلاسیک و کلامی و موعظه ای و ترجمه ای بر جای ماند و تداخل مکانیکی حوزه و دانشگاه که بقول آقای رحیم پور، به ضرر هر دویشان تمام شد یعنی حوزه از اصالتهایش و دانشگاه هم از نوگرائیهایش دور شد. کامپیوتر به حوزه رفت و ریش و تسبیح ونماز هم به دانشگاه آمد و این فقط نمایشی بی ریشه از استمرار آن پیوند بود و اصلاً کفایت ننمود.

فقط در جریان عرفان نفس است که می توان سنت و قدمت و مذهب را نو نمود ومدرنیته را تأویل به اصول دین کرد و لذا اول و آخر را و ظاهر و باطن را بهم رسانید. در این وادی هیچکس چون دکتر شریعتی به دین و دنیای ما خدمت نکرد و لذا مبدّل به معلم انقلاب شد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دار تنهائی ( فلسفه دار)

 

غایت سیر الی الله تنها شدن است و این آستانه رویاروئی با اوست و سکوی پروازبه آسمان است. آدم تا تنهای تنها نشود جداً و خالصانه طالب دوستی با او و شیدای دیدارش نمی شود. تنهائی ، دار دیدار با یار  است و لذا بایستی از خود بالا رفت همین حدود یک قد.  و این جز به کمک یک دار ممکن نمی آید. هر چند که این دار بیش از دو متر قادر نیست فرد را بالا برد ولی این چوب دومتری از پائین دومتر است ولی از بالا به آسمان می رسد و سقف آسمان را نیز می شکافد. این دو متر فاصله از خود تا خدا را به لحظه ای طی می سازد. از آن بالا خدا به آسانی دیده می شود منتهی نه در بالا بلکه بر روی زمین . و البته کسی لایق این دار می شود که اسرار حق را هویدا کند زیرا فقط اینگونه است که تک وتنها می شود  وهیکلش دار دیدارش می گردد. و اما برای بالا رفتن از این دار بایستی حق خود را نیز آشکار کند . و اما حق او کمتر از خود حق نیست. او خود حق است، حق یار !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای علم حدیث

 

 

احادیث منسوب به پیامبر (ص)  وائمه اطهار (ع) بعد از قرآن بزرگترین مخزن وحی و هدایت مسلمین محسوب شده است و چه بسا خود قرآن هم بدون آن نامفهوم است. ولی از طرفی دیگر می دانیم که بخش عمده تفرقه در میان مسلمانان از همین احادیث بوده اند. و نیز اینکه بقول دکتر شریعتی اگر پیامبر اسلام در تمام مدت 63 سال زندگیشان نه می خوابیدند ونه به جنگ می رفتند و نه عبادت می کردند و ..... باز هم نمی توانستند آنهمه حرف زده باشند. پس واضح است که بخش عمده ای از احادیث نبوی جعلی و بخشی دیگر تحریف شده است. از این لحاظ احادیث منسوب به ائمه اطهار(ع) سالمتر مانده اند زیرا مدعیان کمتری داشته اند.

و اما آن بخش از احادیثی هم که طبق عقل و قرآن و سند، معتبرند نیز مبتلا به برداشت هائی انحرافی و بلکه ضد اسلامی شده اند. فی المثل شاهدیم که در تاریخ معاصر ایران از این حدیث چه برداشت ها و تبلیغاتی انحرافی پدید آمده است: لامعاش له لا معاد له یعنی کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد. خلاصه کلام یعنی کسی که فقیر است و نان ندارد بایستی برود به جهنم. لذا خود پیامبر و علی و مریدانش که جملگی اینگونه بودند و سنگ به شکم می بستند و کسانی چون ابوذر با خانواده اش که علناً از گرسنگی مردند پس هم اینک در  جهنم هستند!؟عجب  اسلامی! اگر برداشت از حدیث مذکور چنین باشد که بر جامعه ما مسلط است واضح است که این حدیث را بایستی امویان ساخته باشند و بس و بایستی حدیث اموی باشد نه نبوی. ولی اگر این حدیث معتبر است معنایش اینست که کسی که معاش ندارد اصلاً حساب و کتاب در قیامت ندارد و مستقیم در بهشت است.

و نمونه دیگر این حدیث است: خیر الامور اوسطها. یعنی خیر هر امری در وسط آن است. و همه مسئله درباره معنای « وسط» است. اگر وسط را بمعنای معدل و مخلوط و بینابین و وضعی خدا  - خرمائی  و مشرکانه و یک بام و دو هوا بدانیم که این حدیث را هم بایستی اموی بدانیم که دعوت به شرک و محافظه کاری و التقاط و اختلاط و نسبی گری می کند. امروزه چنین برداشتی از حدیث مذکور بر منابر  ادعا می شود و آنگاه در تناقض افتاده و می گویند که منظور از این حدیث فقط امور دنیوی بوده است و نه معنوی. همین مسئله موجب ابطال حدیث می شود. در حالیکه منظور از وسط همان باطن و مغز امور باشد شامل حال ماده و معنا می شود و حق است زیرا خیر مطلق هر امری در مغز و باطن آن قرار دارد  و نه در صورت ظاهر و منافع سطحی آن. همانطور که قرآن، امت اسلامی را امت وسط نامیده است که باز هم به معنای امت باطن بین و اهل معرفت و بصیرت است و نه امت محافظه کار و التقاطی ومشرک و نسبی مسلک و متراژی و تاجر مسلک.

این برداشت های مادی و الحادی و  پراگماتیستی از قرآن و حدیث متأسفانه حتی از زبان کسانی بر منابر شنیده می شود که دعوی نبرد بر علیه التقاطی گری و برداشت های ماتریالیستی از اسلام را دارند و هر که بخواهد برداشتی توحیدی عرضه کند متهم به اگزیستانسیالیزم و افراطی گری و کمونیزم می گردد. و کلام آخر اینکه جز بواسطه معرفت نفس نه قرآن نه حدیث نه سنت و نه عترت قابل فهمی یقینی و معتبر نیست و دریائی از سواد قرآنی و حدیثی و تاریخی هم مشکلی حل نمی کند و شرک بزرگترین خطر در این وادی می باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

صراط المستقیم کجاست؟

 

صراط المستقیم یعنی کوتاهترین و سریعترین راهی که انسان را به مقصود سعادت و رستگاری و جاودانگی و کمال یعنی به خدا می رساند. پس راه بین خود تا خداست. و اما اگر طبق معمول خدا پشت بام آسمان باشد که فاصله بین خود هر فردی تا او فاصله بین هستی تا نیستی است و راهی طولانی تر از این ممکن نیست و فقط با یک سفینه با سرعت نور می توان به او رسید که اگر چنین سفینه ای هم ساخته شود فقط کسانی چون راکفلر و بوش را به خدا می رساند نه فقراء را که یک دوچرخه هم برای سواری ندارند.  پس صراط المستقیم قرآنی این نیست زیرا این راه مخفی مستضعفین یعنی فقیرترین انسانهای مؤمن است که جز هیکل خود هیچ سرمایه و امکانی برای زیستن و رسیدن ندارند که چه بسا اکثر این فقرا از فرط گرسنگی و بیماری حتی قادر به راه رفتن طولانی هم نیستند.  پس بایستی خداوند در نزدیکترین حد وجود آنها باشد که از رگ گردن هم به آنها نزدیکتر است یعنی دردلشان است. پس صراط المستقیم همان فاصله بین خود تا خود است که فاصله ای مساوی با صفر می باشد و این بقول علی (ع) همان راه معرفت نفس ( خودشناسی) می باشد.  پس یادمان باشد که در نماز وقتی می گوئیم که « اهدنا الصراط المستقیم» منظورمان چیست. و اما فضائی تاریکتر از نفس و باطن آدمی  در جهان نیست و لذا نیازمند نوری هستیم که در ما بتابد و آن نور همان امام است. پس دعای مذکور بدین معناست که :  خدایا ما را به امام برسان.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:49  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فمینیزم : آخرالزمان زن

 

هر چیزی کلاً زمان و اجلی دارد از جمله انسان. و نیز هر اراده و اندیشه ای در بشر هم زمان و مهلتی دارد تا تحقق یابد که اگر یافت رستگار است و اگر نیافت در محاق زمان عقیم می گردد و آن اراده تبدیل به ضد اراده می شود و این آخرالزمان آن امر است.

و اما زن در یک کلام چیزی جز اراده به محبوبیت در نزد مرد نیست که اگر توانست با ادای حقوق محبت به این اراده اش لباس عمل بپوشاند از اسارت زمان و اجل خود رسته و رستگاری همین است و در غیر اینصورت به دام آخرالزمان اراده خود می افتد و اراده به محبوبیت در او تبدیل به اراده به عداوت و نفرت و انتقام از خویشتن می شود که بصورت خصومت با هر چه مرد آشکار می شود البته تحت عنوان بی نیازی از مرد و اراده به استقلال وجودی که نامش فمینیزم است : مکتب اصالت مادینه گی و استقلال زن از مرد!

این اراده ضد اراده که بصورت یک عذاب از اعماق ذات زن می جوشد او را در قلمرو معیشت به  اشد برده گی تا سرحد تن فروشی می کشاند که عملاً غایت ابتلایش به مرد است و در قلمرو جنسیت به خود ارضائی و همجنس گرائی می برد. و جالب اینکه برای دستیابی به این  به اصطلاح استقلال توهمی و مالیخولیائی خود نیز باز محتاج مردان دیگر است تا در قبال یک مرد خاص بتواند نمایش استقلال ایفا نماید.

فمینیزم درک اسفل السافلین زن در دنیاست زیرا در تن محض خویشتن سقوط می کند و مبدل به تن می شود و این یک تنهائی دوزخی است که برای تحملش محتاج مخدر و داروهای روان گردان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چرا خداوند دیده نمی شود!

 

می دانیم که انسان تنها مخلوقی است که به لحاظ  وجودی و به دلیل انسان بودنش کافر است یعنی منکر  خداست و بلکه خود دعوی  خدائی دارد واین بدان دلیل استکه خلیفه خداست  یعنی برجای خدا قرار گرفته است و از صورت و روح خدا صاحب وجود ویژه و اشرف مخلوقات   می باشد. چون خدا در انسان است پس از چشم انسان دیده نمی شود مگر اینکه از جایگاه خدائی خویش برخیزد و خروج کند وبه جایگاه عدمی خود بازگردد و مخلوقیت خود را بازشناسد تا آنگاه خدارا  دیدار و باور و بنده گی نماید. این همان واقعه از میان برخاستن در معرفت عرفانی ماست. نفس  آدمی  در میان تن و روح که صورت و اراده خداست  حائل است و تا از این میانه برنخیزد  تن و روحش به وحدت نمیرسد و توحید حاصل نمی آید.  آنکه از میان خود برخاست  آنگاه خدا را در یگانگی تن و روح خویشتن دیدار می کند.

 و البته از میان برخاستن جز به یاری یک انسان موحد دیگر به مثابه امام یا پیر طریقت، ممکن نیست . این همان واقعه ارادت بمعنای سپردن  منیت خود به  پیر  است تا پیر دستش بگیرد  و از میانه بلندش کند واو را با یگانگی تن و روح خودش روبرو سازد.

ولی نفس آدمی چنان سخت از دوسوی به تن و روح خود چسبیده که جز با مرگ بر نمی خیزد . و لذا واقعه مرگ همان قلمرو رویاروئی با خداست. تقوی همان راه و روش تدریجی جدا شدن از این میانه می باشد  با تقوا آن  چسب بتدریج سست می شود و منیت آدمی از اسارت تن و تعلق روح جدا می شود . تقوا این چسبنده گی را از میان می برد و آنگاه موقع ارادت به یک پیر  است تا تو را از این میانه برخیزاند. اینست که فقط اهل تقوا  قدر پیر را می دانند و دل به پیر می سپارند تا نجاتشان دهد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معضله ارتباط با ناجی موعود

« امام زمان چگونه کسی است؟»

 

یکی دیگراز ویژه گیهای فرهنگی بشر مدرن در جهان ادعاهای ارتباط  با مهدی(ع) و مسیح(ع) به گونه ای متفاوت است که بصورت امری اپیدمیک و روز افزون در آمده و در برخی کشورها مسائل  پیچیده ای پدید آورده و گاه پای حکومت و درگیری و دستگیری در میان است از جمله در کشور  خودمان که اخبارش را حتی در رسانه ملی شاهدیم. یکی خود امام زمان یا مسیح است ، یکی نائب اوست، دیگری واسط اوست و آن یکی دلاّل و معاون و دفتر دار اوست و ...... اگر همه این نوع آدمها را دیوانه و یا شیاّد  هم بدانیم باز هم یک مسئله ای قابل تأمل و فراسوی خیر وشر است. امروزه در هر روستا و محله  و شهر و خیابانی لااقل یک نفردارای چنین ادعاهائی است . این چه واقعه ای  است؟  بجای دستگیری این آدمها بیائید و یک برنامه روشنگری  برای مردم بگذارید و با این نوع آدمها مصاحبه کنید.

اگر برمبنای اعتقاد دینی واسلامی به این امر بنگریم واقعیت اینست که بسیاری از نشانه های  ظهور ناجی موعود بر بشریت آشکار شده و اتفاقاً مردمان عامی بیشتر به این علائم توجه دارند و باورش می کنند تاعلمای دینی ، گوئی که به صرفه علمای دینی نیست که به این زودیها ناجی موعود ظهور کند زیرا در این صورت رسالت آنها هم به پایان می رسد. و لذا یکی از جدی ترین گروهی که با این علائم و ادعائی دچار خصومتی آشتی ناپذیرند همان روحانیت مذاهب می باشند . این پیشگوئی در روایات اسلامی نیز وجود دارد.

و اما از منظر دیگر هر چه که بشر مواجه با وعده های توخالی و وارونه علوم و فنون و مدرنیزم می شود و بن بست های زندگی خود را درک و تصدیق میکند بیشتر طالب  و مشتاق ظهور ناجی موعود و یا یک معجزه آسمانی است.این نیاز بشر به  نجات از علل اساسی ظهور ناجی می باشد : چون خطر فرا می رسد ناجی هم ز راه میرسد ! این امر بخودی خود علت دیگری بر ظهور شیادان و دجّالان است همانطور که طبق روایات دینی، یکی از نشانه های  عنقریب ظهور ناجی همانا ظهور همه جائی دجّالان است که دعوی ناجیگری دارند. پس بهتر است که این واقعه را جدّی بگیریم  و فکری  کنیم و آماده باشیم. امروزه حتی سازمان سیا  وناسا در آمریکا برای آخر الزمان برنامه ریزی می کنند ولی آیا کشور ما و مسئولان نظام ما براستی این واقعه را جدّی گرفته و برایش فکر و برنامه ای دارند ویا سرکوب و دستگیری این دجّالان و دیوانگان را کافی می دانند.  در رسانه های غربی  و شرقی در این باب سخن ها می رود الا در کشور ما که در بی خبری  و غفلت  کامل بسر می بریم.  چرا؟ نکند که ما به ناجی نیازی نداریم و یا خیالمان راحت است که از خود ماست!؟

حتی واعظان مذهبی ما هم آخرالزمان را مربوط به پایان  جهان می پندارند و دعای فرج تعارفی مربوط به ناکجا آباد و مربوط به دوران  مابعد از تاریخ است . آیا درباره امام زمان هیچ معرفتی داریم و یا عمامه و  اسب  و شمشیرش کافیست؟ اگر اینها را نداشت چه؟ از او شناسنامه می خواهیم ؟ و ....... ؟

 امروزه جهان مسیحی  در این باب بسیار  جدی تر و فعالتر و ناطق تر است و این غفلت عظیمی است که همچون بسیاری موارد دیگر گریبان فرهنگ و دین ما را گرفته است. از اینهمه شبکه های سراسری تلویزیون آیا حتی یک برنامه  هم به این امر اضطراری اختصاص داده شده است ؟ مگر امام زمان در رأس محور  اعتقاد ما قرار ندارد؟  پس چرا اینقدر غافلیم  . 

بیائیم باور کنیم که در آخرالزمانیم آنهم چهارده قرن است .  چگونه است که امّت دین آخرالزمان اینقدر در نسیان  بسر می برد . اگر همین فردا ناجی ظهور کند تکلیف ما چیست؟  آیا باید استغفار کنیم؟

از جهل و بی معرفتی و بدبختی و بن بست هاست  که مردمان به این ساده گی  به دام دجّالان و شیادان می افتند  که دزد مال و ناموس و ایمان مردمند. بیائیم و برنامه های دجّال شناسی در تلویزیون بگذاریم  تامردم این نوع کلاه برداران و یا دیوانگان را ببینند و خود قضاوت کنند. این کمترین  کاری است که باید کرد.

هرگاه دروغی فراگیر شد دال بر حقیقتی است . امروزه دکان رمّالان و دعانویسان بسیار شلوغتر از اطباء  و مشاوران است. بیائیم و این واقعه را درک و بررسی کنیم . و اتفاقاً اکثر مراجعه کنندگان به این شیادان که تعدادشان از اطباء  هم بیشتر است طبقه تحصیل کرده می باشند  که پولهای کلانی هم می پردازند . بیائیم این پدیده را معنا و فهم کنیم زیرا با بستن این دکانها ودستگیری  شیادان هیچ مشکلی حل نمی شود و مستمراً بطور تصاعدی بر تعدادشان افزوده می شود زیرا مراجعه کننده هایشان مستمراً در حال فزونی  هستند. بیائید و این جماعت اعم از رمال و جن گیر و دعانویس را بهمراه مراجعه کنندگانشان در رسانه  ملی بشناسانیم و این درد و جنون و مالیخولیای ملّی را پنهان نداریم تا مثل مسئله اعتیاد و ایدز  بناگاه به انفجار و فاجعه نرسد. این شیادان برای مردمان بی خاصیت هم نیستند و گرنه مردم آنقدر هم احمق نیستند . بیائیم این خواص را فهم و معرفی کنیم . یکی حامل شمشیر امام زمان است ، دیگری دستمالی از او دارد  و تبرّک می کند و برای  امام زمان پول جمع می کند و زنی هم ادعا دارد که اصلاً همسر امام زمان است و ...... و این جریان روز به روز شدیدتر و مسری تر می شود آیا نباید هیچ فکر علاجی نمود . آیا سرکوب بس است؟

و کلام آخر  اینکه علمای دینی بایستی در رسانه ملی شناخت امام زمان را به مردم عرضه کنند  وگرنه هیچ نکرده اند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

وزارت اطلاعات یا وجدان نظام

 

در عصر جدید ستون فقرات بقای هر نظام و حکومتی همانا وزارت اطلاعات آن است که اگر این ستون فقرات بپوسد بناگاه نظامی کمرشکن می شود. به یاد آوریم که در رژیم شاه، این ساواک بود که به شاه خیانت کرد وعلت العلل خشم و قیام مردم ایران برخاسته از نفرت بر علیه ساواک بود. و نیز به یاد آوریم که شوروی سابق از درون سازمان ک . گ . ب پوسید و به نظام خود خیانت کرد زیرا اکثر عناصر اصلی آن را آمریکا خریده بود. و نیز می بینیم که علت اصلی اینهمه فضاحت و بازیچگی آقای بوش سازمان سیا است که آمریکائیان را در جهان مضحکه و ملعون  جهانیان ساخته است . و نیز به یاد می آوریم که حدود ده سال پیش ماجرای قتلهای زنجیره ای در بخشی از وزارت اطلاعات رخ نمود و نظام ما را تا لبه پرتگاه سقوط کشانید و آنهمه بدنامی در جهان پدید آورد و دشمنان نظام را شاد نمود و تا به امروز از آن واقعه بر علیه نظام ما و اسلام تبلیغات می کنند.

وزارت اطلاعات در هر کشوری به مثابه وجدان پنهان آن نظام و جامعه و بلکه به مثابه ناموس یک ملت و آبروی یک اعتقاد و هویت است و لذا هر فسادی در این وزارت خانه به مثابه یک ویروس مغزی عمل می کند و از ایدز هم مهلکتر است زیرا دستگاه ایمنی جامعه را از درون از کار می اندازد. لذا واجب است که خاصه در یک نظام اسلامی، از پاکترین و متقی ترین و عالمترین عناصر در این وزارت خانه استفاده شود. بدبینی مردم به این وزارتخانه به مثابه بدبینی به مغز نظام است و هراس و نفرت از وجدان و ناموس یک ملّت. وای به آن روزی که مردم از این وزارتخانه احساس ایمنی و اعتمادشان سلب گردد. وزارت اطلاعات بنا به طبیعتش خشن و بی ملاحظه است و لذا واجب است که رئوفترین و خدا ترس ترین عناصر را بکار گیرد.

آنکه در این  وزارتخانه از وزیر مهمتر است همانا پرسنل درجه سه هستند که با مردم مربوطند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شهید کیست (فلسفه شهادت)

 

در قرآن کریم شهید لزوماً به کسی گفته نمی شود که در وادی جهاد دینی کشته شود و اصولاً شهید بودن و کشته شدن ارتباط الزامی ندارند. شهید از اسماء خداست. شهید به لحاظ لغت عرب به شاهدی گفته می شود که در مشهود جاری و ساری شده باشد. شاهد بودن یک مقام عرفانی است و آنگاه که عارفی بر نفوس مردم آگاه و بینا شده است. بدین لحاظ « شهدا»در فرهنگ قرآنی همان عرفا هستند که در کنار انبیاء و اولیاء قرار گرفته اند. و البته ممکن است که شاهدی هم بدست مشهود کشته شود زیرا مشهود تاب تحمل و تصدیق آنچه که از نگاه شاهد در نفس مشهود بیان و عیان می شود را نداشته باشد و با این کشتن به گمان خود بخواهد که شاهد خود را نابود سازد در حالیکه نگاه شاهد در دل مشهود قرار گرفته است و این بمعنای شهید بودن آن شاهد است. شهید از اسماء خداست و خدا هم هرگز کشته نمی شود.

«آنکه خود را بشناسد دیگران را هم می شناسد» این همان منطق واقعه شهادت است و لذا مقامی در وادی معرفت نفس (عرفان) می باشد. شهادت یک آگاهی صرفاً ذهنی و دانائی اخباری نیست بلکه بصیرت قلبی است.

شهادت یکی از درجات عالی در انبیای الهی نیز بوده است و همه انبیاء لزوماً شاهد هم نبوده اند الا آنانکه به مقام امامت نیز رسیده اند که حاصل عرفان نفس است. خود شهدا قبل از هر چیزی خود شهید نگاه پروردگار در دل خویشند و به همین دلیل شهدا به مثابه عین الله هستند وخداوند نیز در دل عرفای خود شهید است و لذا شهید اول و آخر خود خداوند است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پدر و  مادر  کفر

 

 

می گویند که سیاست، پدر و مادر ندارد یعنی حرام زاده است و هیچ عهد و وفائی ندارد چرا که شعبه ای از کفر بشر است. منظور از سیاست آن راه و روشی است که جز قدرت هدفی ندارد و لذا جز ریا و زور و زر آدابی ندارد. بنابراین سیاست یک کفر حرفه ای است.

در قرآن کریم نیز در دهها آیات شاهدیم که خداوند مؤمنان را از دل بستن و معاشرت و معامله و رفاقت با کافران باز می دارد حتی اگر عزیزترین کسان مثل والدین و فرزند وهمسر باشند. کسی که قلبش کافر است حتی نسبت به خودش بخیل است پس به هیچکس رحم نمی کند و چشم دیدن ایمان را در نزدیکترین کسان خود هم ندارد هر چند که او را در عزت و سلامت و امنیت بیابد و اتفاقاً ایمان نزدیکان غیر قابل تحملتر از بیگانگان است زیرا آئینه شقاوت و حماقت کافران است مخصوصاً کافرانی که در لباس دین پنهان شده اند.

آدمهای کافر تاب تحمل آرامش اطرافیان خود را ندارند و آرامش مؤمنان اتفاقاً بر تشنج کافران می افزاید  زیرا در تشنج آنان شریک نمی شوند. لذا از نظر کافران این مؤمنان آدمهای بی عاطفه ای تلقی می شوند زیرا حاضر نیستند در بخل و شقاوت و بیقراری شریک باشند.

 کافر پدر و مادر ندارد زیرا خالق خود را منکر است و اگر هم نمازی بخواند نماز خود را خدا می داند و آنرا می پرستد. کم نیستند کسانی که عبادات خود را می پرستند و اینان شدیدترین کافرانند. کافر نه پدر و مادر دارد و نه فرزند و برادر و خواهر و دوستی دارد . فقط مؤمنانند که خواهر و برادر و پدر و مادر و دوستان همدیگرند.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تعریف را تعریف کنید

 

الحمد الله بتازه گی برخی از ایدئولوگهای نظام ما به اعتراف آمده اند که بزرگترین نقص نظام ما فقدان تعریف واضح و محسوس از ادعاها و آرمانها و واژه هائی است که با آن شعار می دهیم و بر اساس آن برنامه ریزی می کنیم و انقلاب کرده ایم: آزادی، عدالت، پیشرفت، توسعه و ........ . ولی ما می گوئیم قبل از هر چیزی بایستی الفبای معارف اسلامی خود را از بطن قرآن و سنت و عترت وتجربه و معرفت و علم بر زمان از نو تعریف کنیم زیرا هرگز در طی این سی سال به چنین کار عظیمی مبادرت نشده زیرا نیاز به آن درک  نشده بود الا در انگشت شماری از متفکران اولیه انقلاب که در رأس آن دکتر شریعتی قرار داشت و لذا آخرین تلاش و وصیت او نیز تدوین و تبیین ایدئولوژی اسلامی بود که تا به امروز مسکوت و محروم و بلکه ملعون مانده است. و قصد ما از « رجعت به شریعتی» دقیقاً از همین منشأ و معناست که در کتابی به همین نام ارائه نموده ایم و علاقه مندان را به مطالعه آن در سایت موسسه عرفان درمانی دعوت می کنیم. این همان واقعه احیای دین در ظرف زمان است و این کار عارفانی متعهد است تا یکبار دگر در ظرف زمانه ما این واژه های کلید قرآن و اسلام را تعریف کنند: ایمان، شرک، اخلاص، کفر، نفاق، تقوا، انفاق، صلوة، زکوة ، جهاد، علم، فقه، دین، بهشت، دوزخ، برزخ، عدالت، قسط، رسالت، امامت، توبه، ربا و ..... ولی قبل از هر چیزی بایستی خود « تعریف » را تعریف کنیم تا دقیقاً بدانیم که منظورمان از تعریف کردن هر امری چیست. تعریف از عرفه و معرفی و عرفان است و لذا  واقعه ای برخاسته از یک قدرت عرفانی در قلمرو معرفت نفس است همانطور که رسول اکرم (ص) می فرماید که « زین پس  فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می آیند.» یعنی اصول و ارکان و ارزشها و مفاهیم دین را تعریف می کنند. و تعریف و معرفی کردن هر چیزی دقیقاً بمعنای شناسنامه دار کردن آن چیز است و لذا هر معنائی هم بایستی یک شناسنامه واقعی و محسوس و عینی داشته باشد و نه فلسفی و انتزاعی و کلامی و ادبی. فی المثل بایستی آدم کافر یا مؤمن را در نشانه های زیستی و عملکرد عینی  و شیوه آداب اجتماعی و امرار معیشت و عمل اقتصادی و سیاسی و عبادی و نیز طرز فکر و باورها و احساسات واقعی معین نمائیم آنهم در ظرف زمانه کنونی و در جهان واقعی مدرن با همه مسائل و پدیده هایش. و اما این طرز تعریف کردن هم یک تعریف قرآنی است. پس بایستی برای دستیابی به نظام عرفانی جهت تعریف واژه ها و مفاهیم کلیدی به قرآن بازگردیم و مرحله به مرحله به سنت و عترت محک زنیم. و هر کجا که به نتیجه ای نرسیدیم به اجماعی از علما و عرفا و فقها و مجاهدان و متفکران بسپاریم. ما نیاز به یک دائرة المعارف عرفانی از قرآن داریم تا همه پدیده های جهان مدرن ما را هم عیناً تعریف کند مثلاً علوم و فنون و هنرها و امراض و ناهنجاریها جسمی و روانی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و بلکه همه اشیای محیط زندگی ما را تعریف کند. و این یعنی بنیانگزاری پدیده شناسی عرفانی – قرآنی که ما عمرمان بر آن نهاده ایم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

توشه آخرت چیست؟

 

توشه آخرت آن چیزی است که می توان با خود از قبر هم عبور داد وتا ابد بهمراه داشت که گوهر بقای جاوید باشد. پس توشه آخرت بایستی چیزی جاودانه باشد که تو را با مرگت جاودانه کند. و آن چیز چیست؟

جاودانه فقط خداست ولاغیر. پس توشه آخرت ما چیزی جز آن حس و اندیشه و ادراک ما درباره خداوند خالق نیست یعنی نور معرفت و ایمان ما به اوست که از دخمه گور هم عبور می کند و با ما می ماند و راز بقای جاوید ماست. پس توشه آخرت ما نه عبادات و خیرات و حسنات ماست بلکه نور و عشق و ایمان بخداست که می تواند بواسطه این نوع اعمال ما بدست آید اگر خالصانه باشد.  واما از کجا بدانیم که هم اینک آیا هیچ  بهره ای از آن نور که توشه سفر ابدی ماست بدست آورده ایم یا نه. پرواضح است که نگاه و فکر واحساس ما نسبت به مرگ تعیین کننده میزان این توشه است. بمیزانی که از مرگ می هراسیم و آنرا مترادف نیستی خود می پنداریم یعنی دستمان خالیست و دلمان تاریک و روانمان ساکن و میراست و بمیزانی که راغب و بلکه عاشق مرگیم بمعنای قوّت آن نور ایمان و معرفت در ماست. انسان اگر به یقین بداند واحساس کند که بعد از مرگ دارای دوستی ابدی است پس از مرگ نمی هراسد .اینست که قرآن می فرماید که « آنانکه می گویند که ما دوستان خدا هستیم اگر راست بگویند به مرگ مشتاقند».

مرگ قلمرو تنهائی مطلق و تجرد کامل نفس است و لذا قلمرو بی نیازی است ولی انسان هرگز از داشتن یک دوست ابدی بی نیاز نیست و بلکه این تنها نیاز ذاتی و جاودانه انسان است و این توشه ابدی اوست.

 و جز خدا بعد از مرگ دوستی نیست و این دوستی با او همان حیات ابدی ماست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای مسکن در ایران

«قیمت خواب»

 

زمین خاک کشورمان از گرانبهاترین بخش کره خاکی است . قیمت زمین مسکونی حتی در شهرهای کوچک و روستاهای ما بیشتر از مشابه آن در شهر لندن و پاریس و لوس آنجلس می باشد . در هیچ جای زمین خوابیدن اینقدر هزینه ندارد که در کشور ما دارد. خاک کشور ما از ربائی ترین خاک روی زمین است درحالیکه در یک کشور اسلامی طبق احکام وفقه اسلامی و معرفت قرآنی، زمین بایر به قصد خانه سازی بایستی کاملاً مجانی باشد زیرا در جرگه اموال عمومی است. این مسئله منشأ بخش اصلی مفاسد اخلاقی و اقتصادی و سیاسی و تورمهای جنون آمیز در امور تجاری است. همه مردم در خانه های ربائی زندگی می کنند و لذا همه در آتشند و اینست که به لحاظ بهداشت و درمان نیز کشور ما هر چند که به لحاظ علمی و فنی در مقام بالائی قرار دارد ولی یکی از رنجورترین کشور دنیاست و در هیچ کشوری مثل ایران دارو مصرف نمی شود ( مگر اینکه مصرف دارو را شاخصه پیشرفت بدانیم) گوئی زمین ایران دهان باز کرده و کل رزق مردم را می بلعد. در قرآن در سوره ماعون می خوانیم کسانی که اموال عمومی را منع می کنند از جمله تکذیب کنندگان دین خدا هستند. و می دانیم که تورم و گرانی روز افزون و نومیدی برای داشتن یک سرپناه زمینه اجتماعی رشد تبهکاری و بی دینی و فساد است . در واقع کسانی که دست مردم را از اموال عمومی کوتاه می کنند دین خدا را برای مردم سد می نمایند. امروزه مسئله زمین مسکونی امّ المسائل همه مصائب اقتصادی و فرهنگی ماست و علاج آن نه بر عهده اقتصاددانها بلکه برعهده  فقها و ایدئولوگهای نظام است که قیام کنند. یکی از دوستان  دوران دانشجوئی در آمریکا  چند سال پیش به ایران آمده بود. از ایشان پرسیدم که یک آپارتمان دانشجوئی در همان شهری که زندگی می کردیم اینک کرایه اش چقدر است که گفت ماهی حدود دویست دلار. که من مات و مبهوت شدم زیرا سی سال گذشته بود و کرایه آپارتمان تقریباً هیچ فرقی نکرده بود در حالیکه در کشور خودمان در طی این سی سال حدود یکصد برابر شده است . با خود گفتم عجب که نظام آنها استکباری است و ما اسلامی  هستیم. آنجا مکتب اصالت قدرت و ثروت است و اینجا مکتب اصالت عدالت حاکم است.  پس براستی چه خبر است. بهتر، علت مهاجرت روز افزون ایرانیان را تا به امروز درک کردم که حتی خانواده های روحانیت ما را به این وادی کشانیده است که فرزندان خود را به آن دیار می فرستند . کل حقوق یک کارگر ایرانی کفاف کرایه خانه اش را نمی دهد درحالیکه یک چهارم حقوق  یک کارگر آمریکائی به کرایه خانه اش اختصاص دارد.

ما دارای نظامی هستیم  که به لحاظ فرهنگ و شعار و شعائر مسلمان و پیرو مکتب علی (ع) است ولی به لحاظ  اقتصادی و معنای توسعه و پیشرفت تماماً غربی است. و اینست که دچار یک نفاق و شقاق مهلک شده ایم که مسئله مسکن یکی از نشانه های این بحران است که همه مسئولین را هم به وحشت انداخته است . این فقط یکی از مسائل اقتصاد ماست و مابقی امور نیز به همین گونه است. ما دارای یک ایدئولوژی مدون و کامل اقتصادی – سیاسی – فرهنگی نیستیم و هیچکس گوئی فقدان این امر عظیم را در نمی یابد  و سخنی از آن به میان نمی آورد . براستی به کجا می رویم ؟!

نماز ما اسلامی است  ولی نیاز ما آمریکائی است. اینست مسئله !

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه انسانی خرافی می شود.

 

تجربیات و مشاهدات نشان می دهد آنهائی که عمری با باورهای دینی و احکام اخلاقی سرعناد و انکار دارند بتدریج با اتکاء به این کفر و دنیاپرستی و خود پرستی به انواع مفاسد و مهلکه ها و بن بست ها مبتلا می شوند که تجربه شخصی وعلوم و فنون و امکانات مادی قادر به پاسخگوئی نیست. اینان در حالیکه قلوبشان به اشد کفر و انکار و عداوت با دین رسیده اساساً علیرغم میلشان بسوی فال و غیب گوئی و دعا نویسی و  جن گیری و کف بینی و احضار روح  و انرژی درمانی و .... می گرایند. این گرایش به لحاظ فکر نوعی عذاب است که برای رفع مشکلات  آنها را بسوی مسائل متافیزیکی که منکرش بودند کشانیده است ولی این غیب گرائی و میل به ماورای طبیعت از جنبه شیطانی است و نه رحمانی. و لذا در ابتلای به این خرافات که ابتلای به شیاطین و اجنه و آدمهای شیطان صفت است در نخستین برخورد چه بسا گشایش هائی توهمی می یابند و لذا در دام این توهمات می افتند و آنگاه کل فکر و زندگیشان ملعبه جنون و مالیخولیا می شود.

اگر به گذشته این نوع  آدمها رجوع کنیم جز کفر و انکار و عداوت با دین و اخلاق نمی یابیم. و این عذاب آن کفران و عداوت است و ابتلای به دوزخ است. به همین دلیل قلمرو خرافات، عرصه اشد کفر تا سرحد جنون است،  کفری که به جنون رسیده و عرصه رسوائی ادعاهای دروغین است. بنابراین آنانکه خرافه را از دین و یا شعبه ای از مذهب می دانند بکلی از این حقیقت بیگانه اند. خرافات شعبه ای از مذهب ضد مذهب است. و آنانکه کارگزاران دستگاه خرافات هستند خود تجسم شیاطین و تسخیر شدگان بواسطه اجنه می باشند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

کافر کیست ؟

 

 طبق معارف قرآنی کافر عبارت است از انسانی که خدا را در آسمانها جستجو می کند و می خواند و از ذهنیت خود پیروی می کند و از اطاعت یک مؤمن زنده اکراه دارد وبجای خلوص در نیت خود به خیرات و عبادات نمایشی می پردازد دین را فقط برای خوشامد دیگران می خواهد وملاک او نظر مردمان است . خودش را علت سرنوشت خود نمی داند و جبر پرست است.

دینش ارثی و عاریه ای است و لذا نژادپرست می باشد در عین حال که از عزیزترین کسان خود نیز قلباً بیزار است. همسر وفرزندان را مایملک خود می داند و از بابت نانی که می دهد آنان را بنده خود می خواهد. انسانی آباء و اجداد پرست و تاریخ پرست و گذشته گراست و بهمان میزان آرزوپرداز و آرمانهای دست نیافتنی را می جوید و از نقد و حاضر این جهان و هر چه در آن است نفرت دارد و لذا ایده آلیستِ  دنیاپرست است و کل دنیایش نیز ذهنیت اوست و لذا از واقعیت جهان بکلی بیگانه و کور است.

شریعت او علوم و فنون است اخلاقش نیز سیاست و اقتصاد است و طریقت او هنرهاست وحقیقت او هم پول است. عاشق ارتباطات و اخبار و ازدحام است و آرزویش اینست که آنقدر  پول داشته باشد تا بتواند همه مردم جهان را بخرد و به پرستش خود وادارد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

واقعه غدیر خم چه بود؟

 

اگر واقعه غدیر خم یک گردهمائی برای معرفی وصی و جانشین باشد یک واقعه معمولی در هر جامعه و هر کجای تاریخ است ولی بنظر می رسد که در نزد ما اکثر شیعیان هم چیزی برتر از این نیست. ولی غدیر این نیست بلکه واقعه اعلان ختم نبوت در تاریخ بشر است و پیدایش امامت بمعنای نبوت باطنی و عرفانی می باشد. این همان واقعه ای است که مهد پیدایش عرفان عملی در اسلام می باشد همان کارگاهی است که حلاج ها و بایزیدها و شمس تبریزی و مولاناها وعطارها و حافظ ها را پدید آورده و مذهب آینده بشریت را رقم زده است و انسان را با خدائی مواجه نموده که بایستی از ذات خود بشر درک و آشکار شود. برای همین است که سلطان غدیر هم نخستین انسانی است که موفق به کشف خدا در خود شده است و لذا جز خدا نمی بیند. از خمخانه غدیر نخستین انسان کامل به بشریت معرفی شد وبخاطر همین واقعه بود که آخرین پیامبر تاریخ بشر به دیدار با خدا (معراج) فراخوانده شد : « ای محمد تو را به اینجا نخوانده ام  الا اینکه علی را به تو معرفی کنم.» و علی کسی است که خداوند بر او صلوة می کند و مرید اوست: « ای محمد ، نسبت تو به من مثل نسبت من به علی است.» و این عالیترین واقعه معنوی در کل تاریخ بشر است. به همین دلیل بعد از معرفی علی (ع) بعنوان انسان کامل و خدایگونه ، امر شد تا همه مؤمنان پس از بیعت با علی (ع) ، دو به دو با همدیگر بیعت کنند و امام و مأموم یکدیگر در سلسله مراتب هدایت شوند و این یعنی همان واقعه پیر و مرید در عرفان اسلامی . و این مذهب عشق عرفانی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تأویل واژه « صلوة»

 

در قرآن و همچنین روایات شیعی می خوانیم که حضرت ابراهیم پس از پیروزی بر امتحانات الهی و واقعه ذبح اسماعیل که به کمال رسالت خود رسید از طرف خداوند مورد لطف خاصی قرار گرفت و خداوند از او     خواست تا هر چه که می خواهد خداوند اجابت فرماید . حضرت ابراهیم (ع) از خداوند خواست تا او و فرزندانش اهل صلوة شوند. آیا حضرت ابراهیم تا قبل از آن اهل صلوة نبود؟ پس معلوم می شود که در اینجا سخن بر سر واقعه ای برتر و دگر است. و نیز در  قرآن می خوانیم که : خداوند بر رسول صلوة می کند و رسول هم بر مؤمنان صلوة می کند و مؤمنان نیز بایستی بر رسول و اولیای خود صلوة کنند. و نیز در حدیث معراج می خوانیم که خداوند بر علی (ع)  صلوة می کند .این چه معنائی دارد؟

 صلوة در لغت از مصدر « صلّ» به معنای وارد شدن و دخول و حلول است که در فرهنگ قرآنی نیز به کرّات به همین معنا بکار رفته است. پس « اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد » بدین معناست که : خدایا بر محمد وآل او وارد شو. نه اینکه : خدایا بر محمد و آل او درود بفرست. چنین تقاضائی نوعی بی ادبی و جسارت به درگاه خدا نیست؟ مثل اینکه کسی از بزرگترش بخواهد که بر او سلام و درود بفرستد.

در یک کلام صلوة همان واقعه تجلّی خداوند در رسول و مؤمنان است. بمعنای حلول و دخول  او در دل و  جان بندگان مخلص. و این همان واقعه امامت و ولایت وجودی است که مقامی برتر از نبوت می باشد که حضرت ابراهیم از خداوند طلب نمود تامحل حضور و ظهور نور خدا در جهان باشد و کانون تجلی حق . این همان واقعه خلافت در انسان کامل است. پس صلوة غیر نماز و دعا و ذکر و سلام است و بلکه عالیترین واقعه در جهان بشری می باشد .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

قلب دوزخ کجاست؟

 

 کل دین و امر تقوا و مسئله نجات و هدایت و تعالی آدمی در دلش نهفته است همانطور که کل کفر وجهل   و ضلالت بشر در قلب اوست. و لذا کل تلاش و جهادهای دینی و معنوی همانا جهاد بر علیه دل خویشتن است در جریان دل داده گیهای حیات دنیوی. و کل تعلیم و تربیت هم بر همین محور استوار است.

دل انسان خانه خداست و قرار است که این دل از غیر اوپاک شود تا او بر این خانه وارد شده و در آن بنشیند و انسان را جانشین خود نماید . طبعاً هر آنچه که بیشتر از انسان دل ببرد دشمنی اش با حق انسان در جهان بیشتر است و می دانیم که اساس دلبریها همانا قلمرو خانواده و نژاد و شجره است و به همین دلیل خداوند همسر و فرزندان را دشمنان ایمان معرفی کرده است و رسالت انبیای الهی هم چیزی جز نبرد بر علیه دلشان نبوده است که حضرت ابراهیم بانی کمال این نبرد می باشد که همه عزیزترین کسان  خود را از دل خود برانداخت و از خود  دور نمود و پسرش را ذبح کرد.

پس بدین لحاظ بایستی گفت که بزرگترین دشمن حق خدائی انسان در جهان همان امری است که عشق نامیده می شود که عشق به همسر و فرزندان در اساس و محور همه عشق ها  قرار دارد. این همان علت خروج آدم  و حوا از بهشت است و همان علت جنگ بی پایان آدم وحواست و علت همه بدبختی های بشر بر روی زمین . و اینست که همه مردان با طنابی که بر گردنشان و در دست زنشان است بسوی دوزخ می روند ( قرآن) – پس قلب دین و کارخانه بهشت و دوزخ در خانه است و آتش دوزخ نیز همان آتش عشق زناشوئی است .

و البته عشقی که به جنون و نفرت و دوزخ برسد عشق نیست و اگر هم هست ابلیسی است.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بُعد چهارم انیشتن

 

در تاریخ جدید جهان کشف بعد چهارم را که همان زمان است به انیشتن نسبت می دهند ولی خود انیشتن نیز در تفسیر معنای این بعد درماند زیرا نتوانست زمان مدنظر خود را که یک زمان روحانی – انسانی است بوضوح فهم نماید و به خطا آنرا زمان کیهانی و جهانی نامید که هیچ معنا و تعریف و حسی ندارد الا اینکه غایت لامتناهی زمان نجومی باشد. وی با اینکه در اواخر عمرش در ماهیت علم تردید نمود و تنها راه رسیدن به علم حقیقی را معرفت نفس  وسیر و سلوک باطنی نامید. با اینکه در واقع به پاسخ و معنای بعد چهارم رسیده بود ولی ندانست که به چه رسیده است.

آدمی سه نوع حرکت در مکان دارد : طولی ، عرضی  و ارتفاعی . این حرکت شامل حال هر پدیده دیگری هم می شود. ولی آدمی دارای یک حرکت نوع چهارمی نیز می باشد که حرکت عمقی و درون وجودی است که در این سیر مواجه با پدیده زمان روحانی می شود که در منطق عرفانی ،«حال» نامیده شده است که سرمنشأ جوشش زمان است و علت درک انسان از زمان نجومی هم می باشد زیرا انسان تنها حیوانی است که زمان نجومی را درک می کند.

در واقع بعد چهارم انیشتن همان معرفت نفس است که قلمرو حضور زمان روحانی می باشد. خود انیشتن نیز در رابطه کوتاهی که با برخی از عرفای عصر خود داشت موفق به کشف قانون نسبیت شد ولی متأسفانه بعدها از منشأ این ادراک درونی خود غافل گردید و اسیر ریاضیات شد ولذا مکاشفه او نیمه کاره باقی ماند و تا به امروز بصورت یکی از  معماهای حیرت آور علم فیزیک و جهان شناسی مورد مجادله است. بعد چهارم همان عرفان است که قلمرو حضور جاودانگی روح می باشد  و زمان مطلق!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ماهواره و اینترنت چه می کند و به کجا می برد!

« آخر الزمان خبر»

 

تکنولوژی ارتباطات و گل سرسبد آن یعنی ماهواره و اینترنت به یکی از بزرگترین آرزوهای بشر لباس عمل پوشانیده است: آرزوی با خبر شدن از هر چیزی در هر کجای جهان و در کوتاهترین زمان. پر واضح است که این یک آرزوی خبری – اطلاعاتی است و نه علمی -  معرفتی . بی تردید تحقق این آرزو برای اهل علم و تحقیق و معرفت بسیار ارزنده و معجزه آسا می باشد و دامنه علم و تحقیق را توسعه می بخشد. ولی اهل علم واقعی همواره در هر اجتماع و بر روی کل زمین عده بس قلیلی می باشند و اگر تعریف علم را به قلمرو حقیقی آن بکشانیم تعداد این افراد همواره انگشت شمارند. و این تکنولوژی فقط در خدمت این انگشت شماران است. و اما با مابقی بشریت بر روی زمین  چه می کند؟ آثار فکری، شخصیتی، اجتماعی و اقتصادی و معنوی این انفجار پیاپی اطلاعات بر روی عامه مردمان چیست؟ با نگاهی تا به امروز به جوامع پیشرفته جهان می توان گفت که حاصلی جز القای مالیخولیائی کبر و غرور و احساس نبوغ و پریشانی ذهن و انحلال اراده و تباهی هویت فردی، نداشته است که متعاقب آن بزهکاری و جنون و جنایت و آنارشیزم تا فروپاشی مدنیّت کاملاً قابل پیش بینی می باشد. این انفجار اطلاعات موجب انفجار حافظه عامه بشری می شود.  اصولاً خبر، سطحی ترین و عاریه ای ترین نوع دانائی است که در حافظه آگاه بشر ذخیره می شود. این تل انبار شدن روز افزون اخبار و اطلاعات موجب فروپاشی حافظه بشری و لذا اراده او می گردد زیرا اراده در درجه اول محصول حافظه آگاه است. این انهدام اراده قلمرو انهدام هویت و فروپاشی جوامع می شود و زمینه ظهور نهائی آخرالزمان و قیامت است. این عاقبت سودای خبر پرستی در بشر است.

الا اینکه یک واقعه فوق بشری مسیر سرنوشت بشر را تغییر دهد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خداپرستی یا نماز پرستی

 

هنگامی که بر نماز می ایستد گوئی که خود خداست که مشغول تمجید و پرستش خویشتن است و هیچ نشانی از خشوع و تضرع در او نیست. و لذا پس از پایان نماز هم کبر و غرور و تشنج  او دو صد چندان است و گوئی که از جهنم بازگشته است و بقول قرآن مصداق کسی است که بر دوزخ سجده نموده و پیشانی اش سوخته و تب مغزی نموده است. این همان نمازی است که در طول تاریخ کارخانه تولید ابن ملجم و شمر و امثالهم بوده است که بر نماز مؤمنان اشکالات شرعی  وارد می نمودند.

این همان نمازی است که بدون ایمان قلبی اقامه می شود و فرد برای انجام هر گناه و ستم  وحرامخواری نیاز شدیدتری به اقامه نماز می یابد تا بتواند کبر و غرور خود را پروار نماید همانطور که شمر و عمرسعد قبل از بریدن سر حسین(ع) اقامه نماز کردند.

این نوع نماز بی امام که فرد کافر آن خدای خیالی خود را که همان منیّت آسمانی و مطلق اوست، می پرستد اسباب شدیدترین پلیدیها و شقاوتها در تاریخ بوده است که هزار و یک فن و پیچیده گی دارد و شکیّات آن پایانی ندارد.

بسیارند کسانی که نماز را خدا پنداشته اند و لذا نماز را می پرستند و چون نماز به خودی خود وجود ندارد در واقع نمازگزار یعنی خود را می پرستد. به همین دلیل اگر به نمازشان کمترین ایرادی وارد شود خون بپا می کنند. این نماز شقی ترین دشمن خدا و رسولان و اولیای اوست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه عید قربان

 

می دانیم که عید قربان ، عید قربانی کردن پسر بدست خویشتن است به امر خدا. عید قربانی کردن شجره نژاد و خاندان است ، عید گردن زدن شجره ممنوعه است، عید تیغ کشیدن بر دل خویشتن است ، عید « خود» را از میان برانداختن است. و این غایت و کمال واقعه خودبراندازی نژاد در نفس خویشتن است. این نژاد براندازی را ابراهیم از پدر و عمویش آغاز کرد ( یعنی از پس) و آنگاه به طرد همسر محبوب خویش و تبعید او به سرزمین برهوت عربستان پرداخت یعنی دل خویش را نشانه گرفت و دست آخر پسر محبوبش اسماعیل را ذبح کرد و نژاد پیش روی خود را برانداخت واین یک نژاد براندازی کامل از پس و پیش و در دل خویش است. و این همان خود براندازی همه جانبه است. و اینست بنای اسلام بعنوان دین خدا که ابراهیم آغاز کرد و در موسی و عیسی و محمد ادامه یافت و در حسین به تمام و کمال خود رسید که خاندان و یاران محبوبش را یکجا در کربلا  قربانی نمود. و اینست که دعای عرفه را هم در اسلام هیچکس بهتر از حسین (ع) نتوانست ادا کند وبر جای نهد و سفینه نجات بشر گردد، سفینه نجات انسان از باتلاق خود پرستی که در پرستش آباء و اجداد و همسر و فرزندان متجلی می شود.

آیا براستی کدامیک از ما مسلمانان و خاصه شیعیان و مخصوصاً حاجیان بر این سنت قرار داریم و می توانیم عید را برگزار کنیم؟ ما که نیستیم!

درست به همین دلیل امام حسین (ع) مراسم حج را نیمه تمام رها کرد زیرا دید که همه مسلمانان بر دور خانه آباء و اجدا و نژاد خود می چرخند  ونه بر دور خانه خدا. و درست به همین دلیل خونش مباح شد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری دگر بر واقعه « 11 سپتامبر»

(پلیدی و پوشالی ماهیت امپریالیزم)

 

واقعه یازده سپتامبر و انفجار برجهای دوقولوی نیویورک بهمراه پنتاگون در واشنگتن را بایستی بزرگترین و پیچیده ترین واقعه جهانی در پایان قرن بیستم و سرآغاز هزاره سوم میلادی دانست و نیز نقطه عطفی در تاریخ تمدن مدرن جهان و سرآغاز افول آشکار استکبار جهانی به رهبری آمریکا.

درباره ماهیت این واقعه دو نظریه و ادعای کلی پدید آمده است. یکی اینکه این واقعه یک پروژه امپریالیستی – صهیونیستی بوده تا بهانه ای جهانی برای سرکوب جهان اسلام باشد و کل جهان را مبدل به لقمه ای برای بلعیدن آمریکا نماید. ولی نظریه دوم که اساساً از دهان خود آمریکا و تمدن غرب صادر می شود دال بر یک تهاجم تروریستی از جانب طالبان به رهبری بن لادن می باشد و بقول آقای بوش یک جنگ صلیبی دوم از جانب اسلام بر علیه مسیحیت است.

نظریه اول دال بر غایت پلیدی تمدن غرب و آمریکا می باشد که این حد از پلیدی هرگز در هیچ مخیلّه ای نمی گنجید و این اشد پلیدی نظام امپریالیزم است که برای بقا و توسعه خود حتی به مردمان خودش هم رحمی نمی کند و از مردم و حامیان خودش بعنوان طعمه استفاده می کند. طبق این نظریه می توان پلیدی و مکر و شقاوت شیطان را کمابیش از ماهیت امپریالیزم مشاهده کرد.

نظریه دوم دال بر غایت پوشالی و میان تهی بودن قدرت اطلاعاتی – امنیتی – نظامی  امپریالیزم است که عده ای پا پرهنه از افغانستان دو چشم امپریالیزم آمریکا را از کاسه در آوردند همانطور که رستم چشمان اسفندیار را در آورد.

و اما حقیقت کدامیک از این دو ادعاست.

درستی هر یک از این دو نظریه بی تردید سند نابودی امپریالیزم است در نظریه اول ، امپریالیزم از چشم جهانیان به لحاظ حقانیت، ساقط شده است و در نظریه دوم هم امپریالیزم از چشم جهانیان به لحاظ قدرت، ساقط شده است. ولی از آنجا که فلسفه قدرت است و حق همان قدرت تلقی می شود لذا در هر یک از این دو دیدگاه معنای دیگری هم حضور دارد و نتیجه مفهومی و فلسفی و روانی و تاریخی حاصل از هر نظریه حاصل آن دیگری نیز می باشد. ولی اگر فقط  به صورت عینی واقعه بنگریم  نیز این دو نظریه توأمان  مصداق دارد ولذا به لحاظ معنوی هم این دو نظریه بظاهر متضاد دارای معنا و حاصلی واحد است.

واقعیت اینست که طالبان دست پرورده سازمان سیا و وزارت اطلاعات پاکستان بود که خود تحت سلطه سازمان سیا تلقی می شود و پیدایش این گروه به لحاظ تاریخی این حقیقت را نشان میدهد. و اما شخص بن لادن که یک امپریالیست عربی و از شرکای خاندان بوش و دوستان این خاندان بود بعنوان پدر خوانده وارد تشکیلات طالبان شد و به نخستین هدف طالبان که اخراج شوروی بود لباس عمل پوشانید که از اهداف آمریکا هم تلقی می شد و لذا طالبان و آمریکا هدفی واحد داشتند. و اما اختلافات بعد از این هدف مشترک آغاز شد. سرکرده های طالبان و بن لادن از سالها قبل در خاک آمریکا به بسیاری از رموز امنیتی  و نظامی آمریکا پی برده بودند زیرا در خاک این کشور دوره دیده بودند و بسیاری از عناصر امنیتی و نظامی آمریکا را می شناختند وبا ناراضیان آمریکائی در هیئت حاکمه پس پرده آن هم روابطی حسنه یافته بودند. بهرحال استفاده از حمایتهای نظامی آمریکا جهت سرنگونی شوروی در افغانستان برای طالبان در عرصه سیاست و منافع و اهدافشان امری عجیب  ونامعقول و خلاف اعتقاداتشان تلقی نمی شد . آنها تبدیل به یک شمشیر دو دم شده بودند که اول گردن شوروی را زدند و سپس چشمان آمریکا را کور کردند.در حقیقت بایستی از این منظر به زیرکی طالبان و بن لادن مرحبا گفت. در جهان سیاست مدرن هیچ فرد و گروهی تا  این حد خردمندانه و موفق عمل نکرده است. بنابراین با اندک نگاهی بر این وضعیت طالبان و بن لادن به آسانی می توان درک کرد که واقعیت امر یازده سپتامبر یک تلفیقی از هر دو نظریه می باشد. در رساله « استراتژی نخبگان امپریالیزم» که به معرفی مافیای « کمیسیون سه جانبه» پرداخته ام بوضوح نشان داده ام که یکی از دکترین های این مافیا که در سال 1973 پدید آمده بود  دکترین موسوم به « اسلامی کردن منطقه خاورمیانه» بود که هدفش ایجاد انقلابات شبه اسلامی و شدیداً افراطی و عصر  حجری در کشورهای خاورمیانه بود که بدین وسیله بتوانند به نام اسلام ریشه اسلام را در روح و اندیشه مسلمانان بسوزانند ولذا کشورهای اسلامی به پای خودشان به پابوس امپریالیزم بروند تا آنها را از شرّ این نوع اسلام نجات دهد. پروژه طالبان هم یکی از این دکترین ها بود که نتیجه اش این شد که نهایتاً آمریکا بعنوان ناجی مسلمانان وارد منطقه شود. ولی این مکر ابلیس این بار بسوی خودش بازگشت و مصداق کلام خدا شد که « با خدا مکر مکنید که مکر خدا برتر است.». حماقت آمریکا از انقلابات اسلامی جهت سرنگونی شاه هم به همین نیتّ بود ولی با محاسبات این دکترین جور در نیامد و لذا در مقابل انقلاب قرار گرفت. این رساله مذکور را بنده در سال 1360 نگاشتم که به نوبه خودش انقلابی در عرصه شناخت امپریالیزم محسوب می شد که متأسفانه موفق به انتشار نشد و در تلویزیون جمهوری اسلامی هم برنامه ای که بر همین اساس ساخته شده بود موفق به پخش کامل نگردید. و بقول یکی از دوستان ، گویا حامیان دکترین  « کمیسیون سه جانبه » در همه جا هستند.

پس واقعه 11 سپتامبر به لحاظی  جهانی کردن دکترین مذکور بود تا کل جهانیان را از اسلام بوحشت اندازند و لذا کل جهانیان را برعلیه این اسلام قشری و ضد انسانی بشورانند و نام آنرا « نبرد جهانی بر علیه تروریزم» بگذارند.و از لحاظی دیگر این واقعه بمعنای شکست این دکترین است مثل تیری است که کمانه کرده و بسوی شلیک کننده اش اصابت نموده است. این هر دو معنا واقعیت دارد ولی نتیجه نهائی را فقط مسلمانان بیدار و عارف رقم خواهند زد. یعنی اگر مسلمانان متفکر و بیدار بتوانند اسلام حقیقی و نجات بخش را به جهانیان معرفی کنند کل این دکترین نهایتاً بر سر صاحبانش خواهد شکست و نابودشان خواهد کرد . ولی اگر اسلام بواسطه عارفانش احیاء نگردد و به روز نشود دکترین مذکور محقق خواهد شد در نزد امپریالیزم و هم در بطن جهان اسلام. و خطرناکترین تحقق این دکترین در بطن جوامع اسلامی است زیرا این جوامع با شعارهای اسلامی و عمل امپریالیستی دچار نفاق و شقاق شده واز درون فرو می پاشند وآنگاه آمریکا آماده است تا بعنوان ناجی وارد شود. « بودن یا نبودن» مسئله اینست !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری بر آزادی مطبوعات

« هراس از تفکر»

 

آزادی مطبوعات در کشورمان مثل بسیاری دگر از پدیده ها ، دارای تاریخی حیرت آور و فراز و نشیبی شدید بوده است. از یک لحاظ بایستی پیروزی انقلاب اسلامی را مدیون همان حد از آزادی مطبوعات دانست که به فرمان کارتر به شاه دیکته شده بود . و نیز بعد از پیروزی هم تا سال 1360 این آزادی به غایت  خود رسید و به چنان اوجی دست یافت که نه در تاریخ ایران و نه در کل جهان مدرن اتفاق نیفتاده بود. این شدت از آزادی محصول آن حد از خفقان بود. و لذا این یک رشد و اوج طبیعی و تکاملی محسوب نشد. بهرحال این آزادی موجب پیدایش خفقانی دو صد چندان بیش از قبل گردید زیرا شیرازه نظم و قانون و امنیت در حال از هم گسستن بود و هر کسی با نشریه ای ادعای رهبری داشت ولذا وحدت ملی که مهمترین ضرورت انقلاب بود در حال نابودن شدن بود. این سانسور و خفقان و دیکتاتوری فکری در هر فرد و گروهی فقط صدای خودش را می شنید. بنابراین هر فرد یا گروهی که می توانست قدرت را بدست گیرد جز خفقان مطبوعاتی و فکری محصول دیگر نمی داشت. و قدرت بدست آن جناحی افتاد که عامه و اکثریت مردم را نمایندگی  میکرد یعنی روحانیت. این حقیقت را بعدها بسیاری از مخالفان نیز اعتراف کردند.

در دوران جنگ تحمیلی نیز این سانسور کاملتر و مبدل به یک نظام فرهنگی شد زیرا شرایط جنگی و امنیتی اینگونه اقتضاء می کرد. و اما بعد تا به امروز  آن نظام تک نگاهی حاکم بر مطبوعات همچنان ادامه یافت و آزادیهای بعد از جنگ در دولتهای رفسنجانی و خاتمی فقط در خدمت تصفیه حسابهای سیاسی و فحاشیها و ادبیات لمپنی و ضد انقلابی و حتی ضد دینی قرار گرفت و لذا آنچه که آزاد شد مطبوعات و کتب لائیک ( لامذهب) و احساسات و افکار خلاف عرف و ادب و در یک کلام سوت زدن و عربده کشیدن و فحش دادن و متلک پرانی بود.  و فضای فرهنگی کشور ما به لجن کشیده شد و از طرفی دیگر دادگاههای مطبوعاتی  خود موجب ایجاد فضائی مسمومتر و منافقانه تر شدند تا جائیکه در اداره ارشاد برای بررسی متون می بایستی یک ستاد از روانکاوان مشغول کنکاش در نیّات نویسنده باشند. و بدینگونه نوعی تفتیش عقاید و عواطف بسیار پیچیده ای رخ نمود که سابقه نداشت.عده اندکی که پشتشان به قدرت گرم بود بی هیچ نگرانی هر چه که هوس می کردند می نوشتند که گاه کارشان به حکم اعدام هم میرسید. و اما مابقی اهل قلم و فکر و خوانندگان جدی در ذهن خود عقیم و اخته شدند زیرا گوهره حق اندیشی همانا شهامت و صداقت و احساس امنیت است و نیز مخاطبانی که در ذهن یک متفکر بتدریج از بین رفتند و او جز بررسی های اداره ارشاد برای خود مخاطبی نمی یافت و لذا تفکر خلاق و قوه فهمیه در جنبش عظیمی از مردم ما مرد. و لذا شمارگان کتاب که در سال 55 به پنج هزار جلد رسیده بود  اینک در مرز هزار جلد قرار دارد. والبته بسیاری از مولفین و ناشران برای حفظ آبروی خود شمارگان خود را بالا می برند. گریز از آزادی فکر برای حفظ بقا، علت العلل این طاعون فرهنگی در کشور ماست. بنابراین چنین طاعونی با توسعه کتابخانه ها و جایزه دادنها و ارزان کردن قیمت کتب و امثالهم، علاج نخواهد شد. گریز از فهمیدن  و اندیشیدن بزرگترین مصیبت جامعه ماست و علت العلل همه مفاسد اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی.

هراس از تفکّر : اینست مسئله !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی