قرآن عشق
تا نیایی مست و آویزان عشق
کی شوی گردونه گردان عشق
چون شود میخانه ای بر خوان یار
می شود دیوانه ای دربان عشق
تا که دربانش شود فرزانه ای
واصل آیند جملۀ مستان عشق
ای رفیقان عدوی با کتاب
هیچ حسابی نیست در دیوان عشق
یا که باید مرده یا دیوانه ای
تا بگیرد علم و روح از خان عشق
یار ما راضی و تازی آمده
شو رضا در تازی ایران عشق
رومی و چینی نداند کار ما
در میان آ تا شوی دستان عشق
ما که خود هم مست و فرزانه بُدیم
راه ما را بست بر رضوان عشق
نیست کفری جز طریق هر دوئی
نیست ایمانی بجز وجدان عشق
در طریق عشق شیطان شد مرید
خادمی درمانده است شیطان عشق
چون شدی پاک و عزیز و سینه چاک
همچو یوسف می شوی زندان عشق
هر که را یارم شود عاشق بر او
می کشد وانگه کند سلطان عشق
عشقبازی اولش جانبازی است
کی بخوانی غایت و پایان عشق
گر نمی بینی تو جانی در جهان
جان عالم گشته است قربان عشق
عاشقان از کفر مطلق آمدند
شد جنون نابشان ایمان عشق
این چنین مطلق چو یارم آمده
کس نمی آید درین میدان عشق
جز من و عشق و خدای عاشقان
اندرین دوران نیامد آن عشق
چونکه جز دلدادگی کاری نبود
هر چه بادا باد با خاقان عشق
چونکه تیغم بر شود بر ناکسان
می زند بر گردن کفران عشق
چو نکه کافر کشته شد از تیغ ما
جمله امراضش شود درمان عشق
بعد این حمّام خون ذوالفقار
جمله عالم می شوند خندان عشق
ساده و ستّار بودیم بهر حق
جمله صدیقین شوند رندان عشق
جمله روشنفکر و فیلسوف و فقیه
مردۀ پولادی ِ سندان ِ عشق
عاقبت گردد جهان از عاشقان
می شود پیدا دل قرآن عشق
فوز اکبر بهر آنکس آمده
گشته پاک و بی خود وعریان عشق
از فنا جویان بجو اسرار حق
عالم هستی شده تاوان عشق
ای مریض لاعلاج شهر فسق
جان بده در محضر جانان عشق
نان عاشق جان و نورست و شفاست
رو بجو یک لقمه ای از نان عشق
بس شقی و جاهل و بی عصمت است
آنکه شک آورده در پیمان عشق
عاشقش دربان عرش دل شده
می زند گردن همه دزدان عشق
جز منافق رستگار از آتشند
مردم بی غیرت و خویشان عشق
این لجن از عشق مطلق سر زده
تا شود این سانی از انسانی عشق
صورت عشق است بر این آدمی
چشم و ابرو و لب و دندان عشق
سر بنه سامان بسوزان ای بشر
تا به دست آری سر و سامان عشق
تا ضرورتها نسوزی در میان
کی ضرورت می شود امکان عشق
از خرابات دو عالم بر زند
آفتاب دولت تابان عشق
حزن دین پایان پذیرد بهر دوست
انبیاء و اولیاء رقصان عشق
چون دو عاشق کامل و واصل شوند
ناگهان در میزند رهبان عشق
عاشق سوم قیامت ها کند
این مثلث می شود ارکان عشق
چون سه آمد چهارمین هم در پی است
پنجمینش می شود سبحان عشق
ششمین یارست کز راه میرسد
تا بسازد محفل هفت خوان عشق
ز آنچه هستی، نیستی در نزد دوست
ز آنچه نیستی ، هستی از برهان عشق
ناگهان آئی گرفتار از غضب
گر ندانی قدر این رحمان عشق
تا بگوئی این منم رسوا شوی
چونکه مرزی نیست بر عمّان عشق
آنکه حق دوستی را ضایع کرد
آید اندر دوزخ سوزان عشق
همچو مومی باش اندر دست دوست
تا شوی الماس جاویدان عشق
چونکه خاک آئی به پیش پای یار
می شوی آئینه عرفان عشق
این ِ این تر ، آن ِآن تر می شود
از نم رحمانی ِ باران عشق
سخت جویان در نیابند سرّ یار
جمله اسرار آید از آسان عشق
شوخ چشمان جهان طوفانی اند
چونکه دیده شوخی طوفان عشق
نان مردم کن رها و رو بجوی
لقمه ای نان و نمک بر خوان عشق
شیر مادر را رها کن ای پسر
نوش کن شیری تو از پستان عشق
گر نه ای شمع شبستان وصال
پس بشو آئینه و شمعدان عشق
گر رهائی خواهی از جور و بلا
سینه را کن چاک بر پیکان عشق
چهار فصل طبع عالم را ببین
حشر و نشر محفل یاران عشق
گر نیابی عاشقان را سینه چاک
وای ِ تو از نعره شیران عشق
دل بده تا دلبری عادل شوی
پس کتاب این است و آن میزان عشق
جمله یاران گر به فسق اندر شدند
لکه ای هرگز نشد دامان عشق
گهگاهی مرده ای خیزد ز مهر
مابقی هم جمله گورستان عشق
آنکه اندر وصل یارش کاملست
می شود هفتخوان ِ نردبان ِ عشق
عالم هستی خم تخمیر ماست
آسمان هم درب این خمخان عشق
چونکه اندر عشق آئی بی حساب
روضه رضوان شود بیلان عشق
شکر یاران مطلق و ناممکنست
کس بجا ناورده است شکران عشق
در ره دلدادگی منّت منه
قاتل من بوده است منّان عشق
چون رها سازی همه فرهنگ فسق
اندک اندک میرسد هستان عشق
پس کجا و کی رها کن جان من
هیچکس ناگفته است آرمان عشق
هان ! صبور و امّی و خاموش باش
تا نگردی موسی عمران عشق
قاب قوسین است و معراج لقا
آن دو طاق ابرو و چشمان عشق
دین عاشق گردن عالم شکست
وای از معشوقه دیّان عشق
نور دلبر کی عیان آید ز دل
تا نگردد دل همه ویران عشق
هر نفس جان کندن و نامردن است
زندگی در سیره خصمان عشق
در جوانی گر نهی سر بهر دوست
می شوی دردانه پیران عشق
چونکه وقت وصل آید هر سحر
دم به دم در می زند دربان عشق
پیچ و تاب زلف یاران سهل نیست
سهل باشد گر شوی پیچان عشق
ریشه دل را بجو نی ریش دل
ریش دل را بند به دل ریشان عشق
یا میا در عاشقی یا کامل آ
کل هستت را نما جولان عشق
عاشقی کاری عیار و واحدست
مابقی فسق و همه خسران عشق
در دو عالم شد ذلیل و رو سیه
هر که بازی کرده با عنوان عشق
سرمه چشم است و تطهیر دل است
اشکهای چشم مظلومان عشق
گفت: ادب باشد همه آئین مهر
آخرین چوپان مدهوشان عشق
جمله عالم شد حرام بر عاشقی
کو شکی دارد به حق جان عشق
عاشقان جاری بجان عالمند
جمله عالم مرده جز جریان عشق
وای بر تو گر شوی دزد دلت
عاقبت رسوا شوند موشان عشق
آنکه در دین خالص و بی خویش شد
جام جم گردد به مه رویان عشق
آب حیوان مرده می گردد ز عمر
زنده ای در آب جاویدان عشق
جمله مردم گشته سرگردان «من»
«من» شده مبهوت و سرگردان عشق
جز به آنکه مرده است برحق دوست
مابقی هم مرده و نادان عشق
شش دانگ جان و دل را کن صله
ورنه باشی اهل ناکامان عشق
وارث چون و چرا عاشق نبود
عاشقانش وارث شکران عشق
قیل و قال مردمان را کن رها
باش شمع شهر خاموشان عشق
عالم و آدم بود میهمان ما
ما همه شرمنده میهمان عشق
کژ مرو شک را برانداز از میان
شو چو گوئی رهرو چوگان عشق
نا امید هر دو عالم می شوی
چون رسی بر حلیه بطلان عشق
شیر باش و میر باش و کودکی
آفتاب روضه خامان عشق
نازنینان ، ناز کمتر می خرند
ناز کمتر کن بر ِ نازان عشق
مستمراً خود گذشتن پیشه کن
جمله نابودند خود کامان ِ عشق
بهر آن شهباز قاف آسمان
دانه ای ده بهر این مرغان عشق
گر به خمر و بنگ و افیون سرنهی
خارجی از اهل درویشان عشق
ما به جرم دوستی زندان شدیم
پس نخوان اسرار جانبازان عشق
این منافق سیرتان سربار دین
فاسقان هم جلمه سرباران عشق
چون وصال آید همه اندر شرر
تن بباید داد در هجران عشق
یا بیاور بیست و یک بر روی بیست
یا مرو سوی قمار بازان عشق
آنکه گوید «پس» ندارد ره به پیش
« پس» رها کن پیش تا میغان عشق
جمله مردم خادمان عاشقند
کینه کمتر کن به طراران عشق
گر نترسی از حیا و لطف دوست
می شوی مجبور جباران عشق
چون خماری پیشه کردی بهر یار
میرسی دربار خمّاران عشق
علت بی علتی را کن نظر
تا بدانی منطق شاهان عشق
آنکه لطف یار را گردن نهاد
میرهد از تیغ سلاخان عشق
مکر و سحر و فوت و فن را واگذار
علم و فن دریوزه مردان عشق
گر شوی هم ساز و هم طناز ما
متقّی شو نزد طنازان عشق
یا بسوی مثنوی اندر حضور
یا ظهوری با غزلسازان عشق
دائماً در صلح شو با قهر دوست
ورنه مغلوبی به قهّاران عشق
آدم اسرار عیان است ای رفیق
پس بترس از لطف ستّاران عشق
یا صبوری پیشه کن با آینه
یا برو در سمت شیآدان عشق
شعر ما نی استعاره نی مثل
نیست شعر و بلکه هست باران عشق
هر یکی بیتی شده یک سوره ای
نوره ای از سوره قرآن عشق
سر ببازد عاشق آزاد کوه
زینهمه افغان شهروندان عشق
زهر نوش و خاموش و سرّپوش شو
این شریعت آمد از سلمان عشق
عاشقان در هر دو عالم ایمنند
حافظ یاران بود ثعبان عشق
واقعیت ها همه نابوده اند
جاودانه آمده رمّان عشق
سنت اصحاب کهف شد عاشقی
چون به غارست سلسله جنبان عشق
عاشقانند اهل کار و بار دین
مابقی هم جمله الاّفان عشق
جمله تلخی ها شود چون انگبین
چون چشی یک قطره از قطران عشق
آدمی از بهر این عشق آمده
نیست آدم آنکه کرد کتمان عشق
ناگهان ساقط به قهر اسفلی
چون رها سازی دمی ریسمان عشق
در ره دل استخاره کافریست
امتحانها می کنند زاغان عشق
گر خیال وصل داری در دلت
واصل آئی بر لب فرقان عشق
آنکه خود نیم بوسه ای دارد ز یار
تا ابد وصل است از هجران عشق
گر بود کوهی گناه آدمی
ذوب می گردد به آتشدان عشق
عاشقانند مظهر لطف خدا
پس برو در محضر غفران عشق
گر بدست آری دل عاشق وشی
راضی می آید ز تو یزدان عشق
قلب عاشق ظرف علم غیب اوست
علم و اخبار آمده حیران عشق
درس تقوی در نماز و روزه نیست
هست اندر دامن پاکان عشق
چون نمازش عشق ورزی با خداست
وای بر آن زانی دکّان عشق
آن زناکاران بر درگاه ذکر
در فغان افتاده از دخّان عشق
عاشقش اندر صلوة دائم است
بحر اندر جوش و دُر افشان عشق
گر نباشد عاشقی بر روی خاک
خاک می میرد ز یخبندان عشق
فارغست از هر دعا و مدعا
آنکه شد در روضه رضوان عشق
خان هستی شد به جانش هر کسی
کامده در محضر خانجان عشق
هر که با این خان جانش شد عدو
می شود خصم خود و داغان عشق
استاد علی اکبرخانجانی