ابیات پراکنده
خوشا آن دم که یارم در برآید
ز دل بیرون شود در پیکر آید
بسازم هستی ام را محو رویش
در آن لحظه که حیدر بر در آید
*
هیچ سازی نیست جز از سوز عشق
هیچ رازی نیست جز از روز عشق
هر چه اندر این زمین و آسمان
نیست جز قاموس دست آموز عشق
انبیاء و اولیای حق دین
جمله شاگردان مهر اندوز عشق
خوان هستی کی کرامت ها کند
جز ز مستی های جان افروز عشق
*
هر انسانی ست سرّ ِ سَر به مُهری
شب ظلمت شده در وقت ظهری
*
آن قبله وحی انبیاء تنهائیست
آن حجله وصل اولیاء تنهائیست
*
خداخواهی و خود خواهی دو راه آدمی باشد
میان کفر و ایمان هم چهی از دمدمی باشد
خداجوئی بود عشقی غریق واحدی کامل
ولیکن خودپرستی را عشیق یک نمی باشد
*
هر که دیده خویشی ما خصم جان ِ خویش گشت
هر که برده فخر فقرم خود بخود درویش گشت
هر که یابد راه و رسمم لاجرم بی کیش گشت
هر که بردم دل ز پیشش از دو عالم بیش گشت
*
خدایا دیده ای ده از در ِ هو
کز آن دیده بیابم سوی بی سو
در آن دیده چنان نوری بر افروز
کز آن نورت ببینم روی بی رو
ز گیسویت همه عمرم سیاه شد
هلا! چشم و لب و بینی و ابرو
*
عاشق ما را به کار تن چه کار
با کجا و با کی و با فنّ چکار
آنکه اندر حلقه باشد ما بود
فانی ما را بکار من چکار
*
ای کس بی کس مرا بی کس مکن
لطف بی پایان عشقت بس مکن
جز توام اندر دو عالم هیچ نیست
هیچ را دریوزه ناکس مکن
*
عاشقان را یکدمی با یار بس
از دو عالم عشوه دلدار بس
خون دل خوردن بود فرهنگ عشق
فرّ عاشق بر فراز دار بس
*
از دل بدریا زدگان، هیچ مگو، هیچ مپرس
چون و چرا هیچ مخوان، هیچ مگو،هیچ مپرس
در دل دریا چو روند از بهر غواصی عشق
حبس نَفَس چاره جان، هیچ مگو، هیچ مپرس
*
چون دو دل گردد غریق اعتماد امر دوست
واحد آید آن دو اندر خون و مغز و گوشت و پوست
چون نباشد اعتمادی در طریق امر یار
گر دو عالم بر مراد کس کنی باز هم عدوست
*
فاسقان را جمله عالم نیست بس
عاشقان را کافی است یک موی او
جاهلان جنت به دوزخ می خرند
زیرکان را جنت از شب بوی او
*
چه می شد گر ببینم گه گاهی
رخ شاهانه ات را نیم نگاهی
به پندار خیالی یا به آهی
ز ماهی یا به راهی یا به چاهی
*
جز من اندر هر دو عالم هیچ جانداری نبود
هیچکس را در جهان با خویشتن یاری نبود
گردشی کردم به قبرستان متروک زمین
جز نثار فاتحه، گوئی دگر کاری نبود
*
ما بخیر تو به سلامت ای جهان بی وفا
دست حق همراه تو بادا، رفیق نیمه راه
کار ما جز عشق ورزی اندرین عالم نبود
کار تو تا آخرین لحظه همه جور و جفا
*
تا که مردن هست از جهل و ریا هیچ باک نیست
تا که مردن هست از جور و جفا هیچ باک نیست
تا که مردن هست درد عاشقان را چاره هست
تا که مردن هست اندوه جهان را چاره هست
وای زان روزی که مردن مرده باشد نزد ما
*
دل ز جان عریان گشته بر تنش هیچ گوشت نیست
استخوانم پاک گردیده به رویش پوست نیست
با همه عریانی و پاکی ما اندر جهان
هر چه می بینم درعالم یک نفر هم دوست نیست
*
هر که را بینم بود دیوانه ای
یا بود جغدی که جوید لانه ای
یا منم دیوانه سالار جهان
یا همه جغدند و من ویرانه ای
*
هر آنکه مهرورزد مهر جوید
هر آنکه شعر خواند شعر گوید
هر آنکه حق بود جز حق نگوید
هر آن چیزی که کاری آن بروید
*
بود دزدی هستی، مالکیت
بود کانون پستی ، مالکیت
چو آدم کافی است و هست در خویش
بود تدفین هستی، مالکیّت
*
کافری کبر است و فسق هم از غرور
منکران بر واقعه گردیده کور
این ریاکاران ، خصم جان خویش
آن منافق هم شده زنده به گور
*
عالمان اندر سیاهی گم شده
غرق قیل و قال اهل رم شده
اسوه ای گردیده بهر احمقان
مصدر تزویر اهل دم شده
*
سیاست پیشه گان با حق ستیزند
هنرمندان همه ترسو و هیزند
هر از گاهی سیاست سفره دارد
همه اهل هنر بر سینه خیزند
انا الحق می زنند این مفت خواران
نمک بر زخم ملت ها بریزند
*
کار ما کاری دگرگون آمده
یار ما بس مست و مجنون آمده
محفل ما رؤیت افسانه هاست
هر که با ما رفت افسون آمده
استاد علی اکبرخانجانی