تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

حیات و حکمت صدیقین

( راز عاشورائی)

 

حیات دنیوی بشر هیچ امر وعمل و زندگی خالصانه ای را که تجلی تصدیق تمام و کمال یک حقیقت باشد برنمی تاباند. به بیانی دیگر « صدق»در حیات دنیوی بشر و مخصوصاً در حیات مدرن که عرصه ظهور واژگونسازی و حق نمائی باطل است و قلمرو حکمرانی  دجالیت  است که دروغ را می ستاید، امری محال است الا اینکه شهید شود. و اینست که همه صدیقین تاریخ شهیدند وشهادت تنها و آخرین روش اثبات و تصدیق حقیقت است و حاکمیت صدق . گوئی صداقت جز به شهادت ارزیابی نمی شود واین راز ماندگار حکمت شهید در طول تاریخ است که در شهادت حسین به اوج اثبات رسیده و لذا اسطوره خلایق گردیده است بدین معنا که صدق فقط با رفتن به میدان خودبراندازی است که صدق است و لاغیر.

و  اینست که در قرآن شهداء و صدیقین در کنار یکدیگرند وغایت راه انبیاء و اولیاء تلقی می شوند در آخرالزمان که دوره پایان راستگوئی است و صدیق را دشمن بقای بشریت می دانند.

بیان ساده  تر وعامه تر این حکمت آنست که هر صدیقی اگر اصرار در تصدیق صدق خو د داشته باشد و نخواهد تن به هیچ دروغی بدهد لااقل بایستی از عرصه حیات  دنیا و یا بقول نیچه از بازار خروج کند وغارنشینی و غیبت پیشه نماید  و این راز غیبت امام نیز می باشد که مظهر کمال صدق و سرسلسله صدیقین دوران آخرالزمان است . وقتی خورشید صداقت امکان و اذن ظهور و اثبات ندارد عذر دیگران    خواسته  است امروزه صدق یا در غار است یا در گوشه زندان و یا در پای دار. اینست که صدق بعنوان اصل و محور همه  ارزشهای انسانی در آخرالزمان مبدل به آخرین اسطوره می شود و سرش بر نیزه امکان راستگوئی می یابد.  و یا در طشت طلای دروغ درحالیکه تازیانه می خورد.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

قیامت تنهائی

(فلسفه تاریخ خدا)

 

تاریخ تمدن ، تاریخ گریز انسان از تنهائی است بمیزان  احساس تنهائی . تنهائی بمعنای تن شده گی محض است بمعنای بیگانه شدن از ذات خویشتن که خداست. پس تاریخ تمدن که تاریخ گردهمائی بشر است همان تاریخ سیر کفر بشر است  واز هبوط آدم وحوا از بهشت آغاز شد که آغاز تنهائی است. بشر هر چه که در تاریخ به پیش می رود وبه قیامت بمعنای رویاروئی با خدا نزدیکتر می شود تنهائی اش هم شدیدتر و عمیقتر می شود ولذا گریزش از تنهائی هم بیشتر شده و تجمعات بشری هم شدیدتر و کلان تر می شود.

گریز انسان از تنهائی عرصه ابتلایش به انواع دروغ و فریب  وفساد و تبهکاری و جنایت و جنون است زیرا گریز از خداست.

گریز از تنهائی بانی واقعه ای بنام عشق است که بزرگترین دروغ بشر در تاریخ بوده است و لذا همه تباهیهای او هم برخاسته از این  دروغ بزرگ است  که به جنگ می انجامد و باز مجبور به پذیرش تنهائی می شود.

تاریخ بشر به لحاظی عرصه قیامت تنهائی بشر است قیامتی که نهایتاً او را به جبر با ذات تنهائی اش یعنی خدا روبرو می کند و آنگاه از شرم می گوید: ای کاش خاک می بودم! و  آنگاه خود را در دوزخ سرنگون می سازد. تا بتو اند تاب تحمل تنها ماندن را داشته باشد  و  خدایش را در صلح و دوستی دیدار کند یعنی جمال تنهائی خود را ببیند. تاریخ چیزی جز « تا رُخ» نیست : رخ تنهائی ! آن یگانه تنهائی که انسان را آفرید تا از تنهائی خارج شود وگویا جز انگشت شماری تاب این دوستی را نداشتند : دوستی با تنهائی خویشتن: دوستی با خدا ! تاریخ ، تاریخ تنهائی خدا در میان بشر است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه تاریخ نبوت

 

نبوت در یک کلام چیزی جز امر به معروف و نهی از منکر نبوده است  . این امر ونهی از زبان وحی دراعماق فطرت بشری مولد عقلانیت شد که همین امر موجب ختم نبوت گردید که سرآغاز دین عقلی است  . بنابراین در دوران ختم نبوت یا آخرالزمان تنها رسالت  دینی فقط توسعه و تعمیق  عقل دینی و دین عقلانی است که در قلمرو معرفت مترادف با هستی شناسی دینی و هستی شناسی دین و عقل شناسی یا شناخت شناسی می باشد که جملگی زمینه های متفاوت معرفت نفس هستند . و این همان قیامت دین است.

به بیان دیگر ما در دوران ختم امر بمعروف و نهی از منکر قرار داریم که این همان ظهور جهانی « لا اکراه فی الدین» است که عرصه عقل واختیار می باشد. در واقع امروزه دینی جز عرفان نیست و مابقی یا عقب مانده گی تاریخ است و یا  غفلت از حق انسان آخر الزمان و فقدان اسلام محمدی. و این بمعنای امر به  عرفان و نهی از دین جاهلانه وتقلیدی  - تاریخی است که همان تحقق کمال نعمت خدا در عرصه ختم نبوت می باشد و قیامت دین. این همان رسالت امامان آخرالزمان است: رسالت عرفانی! و غیر از این دین عرصه جاهلیت و  قبل از ختم نبوت است . امروزه دین چیزی جز معرفت دینی نیست که انسان مدرن را بر سر دوراهی کفر آشکار یا ایمان خالص، مخیر می سازد. و غیر از این دین شرک و نفاق است که جز ضلالت و انحطاط نیست زیرا هنوز در عرصه اکراه در دین قرار دارد. و این تفسیر آیة الکرسی است که به مثابه قلب قرآن می باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بحران علوم انسانی در کشور ما

 

« انقلاب فرهنگی» در سالهای نخست انقلاب بر خلاف نامش تنها چیزی که نبود انقلاب فرهنگی بود وبلکه فقط یک انقلاب سیاسی در نظام اداری و رهبری دانشگاهها بود. در کشور ما بسیاری از عناوین بی محتوایند و در بطن خود چیز دیگری را حمل می کنند. انقلاب فرهنگی می بایستی انقلابی در  ارکان و نگرش و ابزارهای فرهنگی می بود. ولی آیا این ارکان  وابزارها  چیستند؟ بی تردید مهمترین آن آموزش و بنابراین کتب آموزشی و آموزگاران هستند. هر چند عنصری اساسی تر از اینها همان نگرش فرهنگی است . در آن سالها ما فقط می دانستیم که چه نمی خواهیم  ولی نمی دانستیم که چه می خواهیم . ما غرب را نمی خواستیم و لی بجای آن فقط اسلام  را شعار  میدادیم ولی نه علوم اسلامی داشتیم و نه آموزش  اسلامی و  نه آموزگاران اسلامی.

پس می بایستی اینها را بوجود می آوردیم . ولی امروزه پس از حدود سی سال هنوز یک جزوه آموزشی مثلاً در زمینه روانشناسی اسلامی یا جامعه شناسی و  اقتصاد یا مدیریت اسلامی نوشته نشده است که ارزش آموزش داشته باشد  الی در سطح نصایح اخلاقی  وبرخی فتواهای فقهی آنهم متعلق به هزار  واندی سال پیش. بدینگونه امروزه در حالیکه هنوز با غرب در نزاع بسر می بریم و هزینه  این نزاع را می پردازیم ولی همه ارکان و ابزارهای آموزش فرهنگی و علمی ما ذاتاً و عملاً غربی هستند و اکثر کتب درسی دانشگاههای ما ترجمه کتب دانشگاههای آمریکائی هستند و  کل نظام دانشگاهی ما در رقابت بانظام آمریکا عمل می کند  و در رقابتی کودکانه و مقلدانه با آن ادامه حیات میدهد. فرهنگ در قلمرو آموزش  تماماً مبتنی بر علوم انسانی است یعنی فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد،  علوم تربیتی، مدیریت و بخصوص  طب عمومی  که ساختار انسان شناسی فیزیکی را رقم می زند  . و ما این ساز و برگ را هیچ نداریم  و هنوز انقلابی حرف می زنیم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

منشأ حماقت زنانه

 

در فرهنگ همه ملل جهان زن از دیدگاه مرد، موجودی احمق است . این باور فقط هم عامیانه نیست بلکه حتی فلاسفه و عرفا هم با نگرش دیگری ولی به همین اعتقاد  رسیده اند.

زن از آنجا که کانون جاذبه   جنسی به  عنوان قدرتمندترین غرایز بشری ، مورد توجه همه مردان درهر شرایطی است دچار این باور غلط می شود که گوئی محبوب هر مردی است و فقط کافیست که از میان اینهمه مرد، یکی را در هر شرایطی که دلش بخواهد انتخاب کند و بخدمت امیال خود گیرد. آنچه که کید عظیم زن هم نامیده می شود تلاش مکارانه اش در جهت تحریک و جذب مردان است و لذا ذات این کید تماماً شهوانی است و پلید.

پس این تصور باطل و خلاف واقع زن که خود را محبوب عامه مردان می پندارد معلول مکر اوست که به آن مبتلا شده و احمق می گردد. و لذا بخود این اجازه و امکان را می دهد که با همسر خودش با کمال اقتدار و بولهوسی رفتار کند تا او را به اجرای همه منویات خود وادارد . زیرا بر این باور است که هر مردی را که اراده کند در خدمت خواهد گرفت و صدها مرد در خیابان انتظارش را می کشند. زن بر اساس چنین حماقتی که عذاب مکر جنسی اوست چند تا مرد را می آزماید و به ناگاه کاخ پوشالی پندارش نقش برآب می گردد. و نهایتاً باور می کند که فقط و فقط محبوب دل همان یک مرد بوده است ولی حالا دیگر از دستش داده است. لذا بر سر یک دو راهی قرار می گیرد : توبه از  مکر خود یا روسپی گری . اولی رجعت به عقل است و دومی غرق شدن در جنون و انتقام.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:7  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نماز عشق

 

در  دلم  اندر دو عالم جز شراب و حور نیست

                                               بر  لبم  جز  سوره  رحمان و حمد و نور نیست

از   سرم  جز  نور  ماهش  بر نمی خیزد  دگر

                                               صورتم  جز  صورت  آن  دلبر  مهجور   نیست

هر  که عاشق شد ز دلبر می ستاند جام  وصل

                                               جام  دلبر  از  لب  عاشق   و شأنش دور نیست

غرق  اندر  لطف یاریم و ز شوقش مست مست

                                               جز   عذاب  نو  به  نو  در  باده  انگور  نیست

گر   نداری   دلبری  در  راه  حق  افغان  کنی

                                               مذهب   دلدادگی  را  جز  خموشی  صور  نیست

پیروی   از   یار   باید   یا   که  از  دلداده ای

                                               پیروی ِ  از   کتاب   اندر   کتاب  دستور  نیست

هیچکس از ذهن خود بوئی ز حق نابرده است

                                               راه  حق  راهی  ست  کاندر فلسفه مقدور نیست

هان  شریعت  آمده  ناممکن  اندر  سیر   خلق

                                               چونکه  اندر  دین حق جز عاشقی منظور نیست

غیر  عاشق  در  طریق  دین  و  سیر  معرفت

                                              هیچکس  مؤمن به حق و نزد حق مسرور نیست

گر   شده   وارونه   پوستین   طریق   معرفت

                                               چون کتابش فال و عشقش جز تب وافور  نیست

چون  صلوة  مرتضائی  در   وجودم  پر کشید

                                               دین  فروشان  جهان  را  جز  طریق گور نیست

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نخواستن ، نتوانستن است

 

« بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را » - قرآن کریم-

 

این آیه علاوه بر اینکه مغزو اساس  رابطه خدا با بندگان است و جوهره کل دین خدا در همه مذاهب حقه محسوب می شود بیانگر یک  اصل فلسفی  - عرفانی در قلمرو انسان شناسی و شناخت ذات اراده بشر است که مهمترین مسئله در علم روانشناسی نیز محسوب می گردد. و بدین معناست که آدمی هر چه که از خود خدا بخواهد  اجابت و ممکن می شود. ولی خواستن خود خداست و نه مخلوقاتش . و این مهمترین سوء تفاهم در قلمرو  دین  ودعا و عبادات است که می پندارند که انسان هر چیزی که از خدا بخواهد می دهد. و  اینگونه است که بنای یک کفر ارادی و آگاهانه تحت عنوان آیه ای از خدا پدید آمده است زیرا هرگز چنین خواسته های دنیوی اجابت نشده الا بمیزان تلاش . این برداشت غلط از آیه مذکور یکی از بزرگترین معصیت ها بر خدا و دین اوست و اما خواستن خود خدا یعنی چه؟ خواستن صفات او که همان فضائل  اخلاقی و عرفانی است : علم، حکمت ، تقوی، پاکدامنی، محبت، قدرت روح و خلاقیت روحانی . اینها آن اموری هستند که خواستن را در سریعترین زمانی عین توانستن وبلکه شدن می کنند. و نهایتاً خواستن دیدار جمال پروردگار که عالیترین حد از این آیه مذکور است. لذا هر که می گوید که تقوا وصدق و معرفت و شرف وعصمت وقداست و بی نیازی و پاکدامنی امور سخت وناممکن هستند یک کذاب بزرگ و دشمن آشکار  خدا و  دین اوست . بنابراین اساسی ترین دعا اینست : خدایا  تو خود از ما بخواه که تو را بخواهیم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز دعای اجابت ناشده

 

طبق معارف اسلامی فقط دعائی اجابت می شود که از روی اخلاص ومعرفت باشد . یعنی اولاً اینکه فرد داعی بر  آنچه که می خواهد معرفت داشته باشد که چیست و برای چه می خواهد ودوم اینکه آنرا جداً و یقیناً و با عشق بخواهد واین همان معنای اخلاص است . به لحاظ روانشناسی و تجربه نیز می دانیم که هر خواهش عاشقانه و  عالمانه دیر یا زود محقق می شود و خود آن گوهره نیاز است که دعائی را به  اجابت می رساند.

ولی اگر خواهشی دارای شرایط اجابت باشد و باز هم اجابت نشود چه می شود. در اینصورت یا آن نیاز به صورتهای دگر اجابت می شود و یا فرد در نفس خود بی نیاز می گرددکه این برترین  نوع  اجابت یک نیاز است . زیرا آنگاه که نیازی برآورده شود همواره مستلزم استمرار شرایط  وامکاناتی است که نیاز را  ارضاء نماید ولذا ذات نیاز هرگز از میان نمی رود. پس عالیترین ارضای نیازی آن است که اصلاً آن نیاز در انسان از بین برود وآدمی به مقام بی نیازی که مقام خداست ارتقاء یابد. و این مقام انسانهای عارف و اولیای خداست . و اینست که د رمعرفت توحیدی حتی از درگاه خداوند چیزی خواستن نیز نوعی شرک و گناه محسوب می شود و بهترین دعا همانا دعای بی نیازی است و نه ارضای نیاز. اگر آدمی به محبوب دلخواه ویا مقام و ثروت مطلوبی برسد اینها جملگی هر آن در معرض خطرند وآدمی تمام عمر بایستی نگران حفظ آنها باشد ولذا دریوزه امیال خود باشد. پس خوش به آن دعائی که اجابت نمی شود و داعی هم تسلیم و بی نیاز می گردد.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ولایت علی(ع)و آتش دوزخ

 

در حدیث معروف به غدیر آمده است که : هر کسی که بر ولایت علی(ع) وارد شود آتش دوزخ بر وی حرام می گردد. چرا؟

ورود بر ولایت علی(ع) یعنی محبت علی(ع) و عشق  به مکتب و مرام او. و  این محبت آدمی را از عذاب دوزخ مصون می دارد. چرا؟

دوست داشتن علی و راه او بمعنای دوست داشتن معرفت  و  عدالت و حق پرستی و در این راه از همه امیال خود گذشتن و فقر و تنهائی و محنت را برگزیدن و دنیا را سه طلاقه کردن.

دوست داشتن این خصائل بدان معناست که آدمی قلباً  از دنیا  و پرستش هوسها و جاه طلبی ها بیزارست. و این بمعنای آن است که چنین دلی از دنیا پاک است و  دچار  وسوسه های شیطان نمی شود و طبعاً از دوزخ بیگانه ودور است. زیرا آتش دوزخ بسراغ قلبی می رود که درعطش دنیاست . کسی که علی را  دوست داشته باشد خود بخود از خود پرستی فاصله می گیرد  و به وسوسه های شیطان مبتلا نمی شود. علی (ع) یک نشانه کبیر است و محبت علی(ع) محبت خداست و شوق به آخرت و بیزاری  از دنیا و اهلش می با شد. پس دوست داشتن علی(ع)، اجر  و  غایتی است که نصیب قلوب عارفان و عادلان و صدیقین می شود و یک مقام قلبی است . هر گز انسان ظالم نمی تواند علی را دوست بدارد حتی اگرشیعه باشد.

کسی که دنیا را دوست بدارد محبت علی(ع) به دلش راه ندارد. محبت علی (ع) نسیم بهشت است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

یار علی

 

نیست یاری با تو جز یار علی

نیست کاری با تو جز کار علی

                                            در  دو  عالم دل نمی آری بدست

                                            جز   به  راه  عشق  کرّار  علی

جمله  مردم  خفتگان  دوزخند

نیست  بیداری   چو بیدار علی

                                            آنکه  کشته  آمده  در کار عشق

                                            زنده  گشته   بهر   اسرار  علی

کو سلیمی سالم و عیسی نَفَس

جز  کسی که گشته بیمار علی

                                            کوس   رسوائی  درویشان  مکر

                                            برزده    از   تیغ    قهار    علی

نسل    ملاّیان   تخم   اشعری

قطع   گردیده   ز  پیکار  علی

                                            دانش   طاغوت،   فن   شاعران

                                            باطل  است  از  فرط  انکار علی

بس عظیم آمد عذاب مکر زهد

از  خلوص  ذکر  و افطار علی

                                            کار و بارت جمله باطل  می شود

                                            گر  نباشی  یار  و  همکار  علی

جز علی وار زمانه یار نیست

نیست یاری با تو جز یار علی

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مکرها و نازها

( آسیب شناسی محبت)

 

هر که محبوب واقع شود چه بعنوان همسر و چه فرزند  و یا دوست بطور غریزی  به دام شیطانی می افتد  زیرا  اراده به محبوبیت و پرستیده شدن همان اساس کفر وشیطنت است . و اما  این شیطنت به قصد پرستیده شدن فزاینده  و سوء استفاده از محبت دیگران است . این سوء استفاده بصورت انواع ناز آشکار می شود که هر یک به مثابه یک مکر وحیله و فریبکاری است تحت عنوان این معنا که : اگر مرا دوست می داری......

این مکرها صور بسیار متنوعی دارد: تمارض، مظلوم نمائی،  چاپلوسی ، عشوه وکرشمه، خدمات ویژه و.... ونهایتاً کار به جائی می رسد که فرد تظاهر می کند که درحال فاسد شدن  و ابتلای به بزهکاری و فحشاء  و  اعتیاد است . بمیزانی که ناز چنین فردی بهمراه مکرهایش، پاسخ مناسبی پیدا کند واجابت شود این جریان تا سرحد جنون و مالیخولیا ادامه می یابد و کار را به نفرت و  انزجار می کشاند و محبت از میان می رود و چه بسا کینه جایگزین می شود. و  اگر فرد از طرف مقابل پاسخ مناسبی نیابد و ارضاء نگردد بتدریج روی به  انتقامجوئی می نماید  و در جریان این نمایشات چه بسا به یکی از این  تهدید ها عملاً مبتلا می گرددو اینست که چنین محبوب  جاهلی بناگاه فاسد و معتاد و بزهکار و هرزه و خلافکار از آب در می آید. اگر والدین یا همسر در قبال چنین رفتارهائی خردمندانه عمل نکنند فرد محبوب خود را تباه می سازند. اکثر زنان و فرزندان عزیز دردانه که تباه شده اند از این گروه بوده اند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خدای فردی و خدای جمعی

 

خدای فردی هر بشری همان منیّت ذهنی و مطلق گرا و تمام خواه اوست و بقول قرآن همان هوای نفس اوست که می پرستد و لذا چنین خداپرستانی مستمراً متکبرتر  و مغرورتر و ستمگرتر می شوند تا جائی که درامتحانی خداوند این خدای خیالی آنها را که همان  ابلیس نفس آنهاست بر سرشان می شکند ورسوا می سازد تا مجبور شوند که علناً کافر ومنکر شوند. این خدای نفاق است یعنی کفر پنهان.

و اما خدای دیگری هست که در رابطه پدید می آید، در رابطه بین مؤمنان که خدای محبت و ارادت و معرفت است ، که در دهها آیه و حدیث این خدارا درک می کنیم. چنین خدائی موجب عطوفت و خشوع و سخاوت و کسب  معرفت نفس است. این خدائی است که در اسلام ودر عرصه امامت معرفی شده است  و واقعه غدیر خم اتمام حجت چنین خدائی است که خدای خالق است و نه مخلوق ذهنی و هوسهای بشر. این خدایان فردی قلمرو جنگ هفتاد و دو مذهب است.

در قرآن داریم آنگاه که دو، سه ،چهار یا پنج نفر مؤمنان همدل شوند خداوند در میان آنان حاضر می شود.  و این آیات که خداوند با صابران و صادقان است و نه با فرد صادق و یا صابر. و این حدیث که خداوند با جمع  است.

البته خداوند با هر کس  وچیزی هست ولی فقط در رابطه مؤمنانه و ارادت عارفانه است که حاضر می شود و نور هدایت است و این خدای رابطه عرفانی است.

خدای فردی و انزوا و عزلت و ریاضت خصوصی و  عبادات  خودبخودی همان ابلیس نفس است که در فرد موجب شقاوت و ستم و نخوت است و توجیه کننده زشتی ها.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:50  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

امام کفر و امام ایمان

 

امام  عشق  علی  است  و  امام  فاسقان  پول  است

امام   علم   علی  است  و  امام  جاهلان  پول  است

خدای  نور  و  صدق  و جان بهر دوران علی است و

خدای  ظلمت  و  تزویر  و  مرگ  جاودان  پول است

علی   میزان   انسانی    و    پول   میزان   شیطانی

علی  روح  حیات  است  و  حیات  مردگان پول است

علی  مولای   بیداری   و   پول   داروی   خواب آری

علی سلطان عرفان است و شاه غافلان    پول   است

علی    نور    بخود – آئی   و   آری   گوی    اللهی

بلای  کافران  حق   و  بلی   بیخودان  پول    است ،

علی  شمشیر  حق  است  و  چو   شیر  بیشۀ هستی

علی  شمشیر  و  شیر  و  خونبهای فاسدان پول است

علی  مولای   حب است  و حبیب  غاصبان  هم  پول

وکیل  دل  علی  است  و  وکیل  بی   دلان  پول است

علی  است  آن  عزیز  و  عزت   و لطف و امان  دل

ولی  شوق  و  صفا  و  مأمن  آهن  دلان  پول  است

علی  سلطان  و  مقصود  است  بهر عاقل  و هوشیار

دلیل  و  سو  و  مقصود  و  شه  دیوانگان پول است

خدای   ذهن  بود  پول   و   خدای   دل   علی   باشد

خدای    منکر     حق    علی   عاشقان   پول   است

علی  خواهی  و  پول  خواهی  دو  راه  جنت و دوزخ

خدای  ارجح   فعل   و   ضمیر   مشرکان  پول  است

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه جبر و اختیار

 

مدرنیته   چیست که امروزه علت العلل همه مفاسد و بدعهدی ها و رذائل محسوب می شود؟

وقتی که سخن از عهد و  وفا و صدق و محبت و حق  و مسئولیت و شرافت و عصمت می رود بلافاصله گفته می شود که این حرفها مربوط به عصر حجر است و امروزه قابل اجرا نیست. آیا این تقصیر برق وتلویزیون و هواپیما و  تلفن  ویخچال است . آیا با این لوازم امکان حفظ شرف و صداقت نیست؟ اتفاقاً هر چه که زندگی مادی بهتر و آسوده تر شود بایستی امکان رعایت حقوق و اخلاق انسانی بیشتر باشد. آیا اینطور نیست. قدیمی ها می گفتند که با شکم گرسنه  و اتاق سرد نمی توان محبت نمود و عشق با فقر سازگاری ندارد. ولی حالا استدلال کاملاً  وارونه شده است .این چه رازی است؟

معلوم می شود که این حرفها بهانه است  وانسان بودن ربطی به شرایط و  امکانات مادی و رفاهی ندارد. در ثروتمندان ، رفاه زیاد را علت بی مهری می یابیم و در فقراء هم نداریها را و در طبقات متوسط هم تازه به دوران رسیدن را . پس اینها عللی بیهوده وفریبنده است . فقر بهمان میزان که می تواند باعث تواضع  باشد می تواند علت توحش باشد ، ثروت نیز به همین گونه است . حقیقت  اینست که انسان ذاتاًموجودی بی نیاز و ماورای شرایط  ومادیات است. شرایط فقط می تواند توجیه گر و فریبنده و بهانه انتخابی باشد که انسان بین بودن و نبودن مرتکب می شود : انسان بودن یا انسان نبودن. هیچکس حق ندارد که انسان نبودن  و  عدم انتخاب حق را به شرایط بیرونی خود نسبت دهد. انسان ذاتاً  بر آستانه  انتخاب کاملاً آزاد است  و اینست راز حقانیت معاد و قیامت و حساب وعقاب  وبهشت  و دوزخ. هیچکس در امر انتخاب سرنوشت خود مجبور نیست  . انسان مختار است. که صاحب اختیار باشد و یا جبر  را برگزیند. و این ام المسائل همه امور بشری است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

غدیر من

 

عاشق    رویم    بود    ماه   منیر

سالک    کویم    بود   کیوان   پیر

                                              آن   شهید    سر   بریده   بر  درم

                                               گوید  ای  مولای  من  دستم  بگیر

هر  که  از  بند   دو  عالم شد رها

باشد  اندر  عشق  ما  زار  و اسیر

                                               چون   اسیر   زلف  یار  ما  شدی

                                               فارغی  از  این  و آن و زود و دیر

آنکه   گوید   کی   نباشد   یار  ما

آنکه  گوید  پس  کجا  باشد  شریر

                                               رهروان   دارند  نشانی  در  جهان

                                               رهرو ما مست و شیر است وحقیر

چون دو دل یکتا شد از سودای هو

این یکی  سلطان  و  آن دیگر فقیر

                                               چونکه  قدر  عشق  بر قامت زدند

                                               آن   قیامت   شد   بپا  اندر  غدیر

چون   که   قد ِ  قامتش  آمد عیان

قد   قامت   شد   صلوة   هر  کبیر

                                               حق   هو   بر   ضامن  آهو  ببین

                                               در    محلاّت    آمده    بدر    منیر

عید   ما   هم   آمد   اندر  قید  ما

پس  عدو  را  گو تو ای منکر بمیر

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چه کسی لایق عرفان است

 

عشق فقط در عطش جاودانه به خدمت و نجات و رستگاری ابدی به کسی معنا می دهد وعشق است و نه در بخدمت گرفتن واسارت جاودانه کسی در جهت نجات و سعادت  خویشتن  . که این دومی درست در نقطه مقابل عشق قرار دارد هر چند که در نزد عامه بشری آنچه که عشق نامیده می شود این نوع دوم است که چیزی جز عشق به بلعیدن معشوق جهت وجود یافتن خویشتن نیست. این عشق ضد عشق است و در واقع عشق  ابلیسی است  و آن نوع اول عشق الهی است که عشق به فدا کردن خود جهت بقا بخشیدن به دیگران است . لذا عشق حقیقی، معشوق خاصی را نمی طلبد و بلکه همه ناتوانها و بدبختها و جاهلان و  اشقیاء و کافران و دیوانگان در مقام معشوق قرار دارند یعنی همه نابوده گان که محتاج بوجود آمدن هستند زیرا عشق یعنی عشق به نجات از نابودی، عشق به هستی بخشیدن . پس عشق همان خدائیت و خلاقیت است و  عاشق همان خلیفه خدا بر روی زمین است . و خداوند هر که را اراده کند که جانشین خود نماید عاشق می کند وبدینگونه او را گام به گام در وادی فنا بسوی خود می خواند تا او را دیدار کند. و این همان راه و رسم معرفت  وخداشناسی  وخلق شناسی و خودشناسی است .معرفت یا عرفان  اجرعاشقان است و هر که جز بر این  اساس به راه شناخت  ومعرفت برود بر ظلمت وارد شده و  تحت فرمان ابلیس است . پس عرفان آن ابزار و یا کارخانه خلق انسان از نفس حیوانی بشر است و لذا فقط عاشقان انسانیت بشر به این قدرت دست می یابند: قدرت تبدیل حیوان به انسان، قدرت تبدیل جسد به روح و قدرت ایجاد جاودانگی در بشر میرا.

و آنکه بخواهد دیگران را زنده و جاوید سازد و خدائی کند اول خودش چنین می شود و این اجر آن است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هست و نیست

 

در  ره ِ  آنم  که  آیا  هست  کیست

                                       مات و حیرانم که این هستی ز چیست

یکدمی  هستم  به  یک   دم  نیستم

                                       من  نمی  دانم  که هستم یا که  نیست

حس  هستی  نیستی  را  چون نمود

                                       این    تردد    هم   طریق   زندگیست

هستی  از  هستی     فراتر می رود

                                       تا   بدانجا  که   ببینی  هست  نیست

آنچه هستی اش بنامی خود خداست

                                       جوهر  خاک   و    تب    زایندگیست

تا   به   بند   هست  باشی  نیستی

                                       هستی   اندر   نیستی   پاینده  گیست

نیستی  راه  عروج  است  و  کمال

                                       راه  هستی  بنده گی  در   بنده گیست

جان  تو   جنّ ِ  ره  هستی  توست

                                       جان پرستی،   نیستی  و  یکدندگیست

 

تهمت  هستی رها کن پاک شو

ورنه  اجر کذب تو گندیدگیست

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دیالکتیک نفس

 

هر  چه  دانش بیش گردد جهل هم بیش می شود

                                                    هر که  عادل می شود ظلمش از او پیش می شود

جمله  صفر  است  آدمی  در  هر مقام و مسلکی

                                                    هر که بی خویش آمد اما با همه خویش می شود

هر  که  دعوی   دو  عالم   را نمود و بور گشت

                                                    عاقبت  علامه و  فیلسوف  و  درویش  می شود

هر  که  خون  مردمان  را  از جفا در شیشه کرد

                                                    عاقبت  بینی   و ِ را  دریوزه  و  میش  می شود

هر  که  بنموده  خلایق  را همه  مبهوت  خویش

                                                    ناگهان   از  درگه  خلق  جهان   کیش  می شود

هر که عیش و عشرت و شهد جهان را نوش کرد

                                                    لایق  درد  و  زبونی و  دو  صد  نیش  می شود

هر  که  بُرده  آب  روی  مردمان  را    از   حسد

                                                     پیرو   اهل   نفاق   و   مذهب  ریش   می شود

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه صدا

( ذات تأویل و هرمنوتیک)

 

واژه ها اصواتند، اصوات وجود انسان. همانطور که هر موجودی د رجهان دارای اصواتی است که اصوات وجود آن موجودند و سخن و معرف وجودش. و همه صداها از باد هستند و اما صدای خود باد حتماً صوت الاصوات است و مادرهمه صداها و سخن هاست و لذا صدای باد صدای خود  عرفان است  صدای وجود مشترک همه موجودات  است گوئی که صدای خود خداست، صدای روح   و امر واراده اوست همانطور که در فرهنگ قرآنی، روح از ریح بمعنای نسیم و باد است ، و اما باد فقط یک صدا و واژه و کلمه دارد وآن «هو»  است با طول موجهائی بس متنوع که صدها و هزاران نوع هو می زند . هو گوئی که صدای روح و اسم مسمای روح است و نام صاحب روح است . و لذا «  هو»  اسم  اعظم عارفان است. البته باد اگر به چیزی برخورد نکند صدایش در نمی آید . در واقع باد در رابطه و برخورد با هر چیزی ذات و صاحب  وخالص آن چیز را صدا می زند :  هو! «هو» اسم ذات همه موجودات است . فقط صداست که می ماند هو  عنصر  واحده   همه صداهاست.

 واما باد همان حرکت هو است. و اما  هوای خالص چون از ذرات ماده تهی باشد همان عدم است و فنا. پس «هو» صدای فناست صدای  آنکه هست  ونیست. صدای خداست و خداوند سالکان وادی فنا را به هو صدا می زند « ما باد را می فرستیم و هو آب را نازل می کند» قرآن – و آنکه فنای هوی  او شد جمال هو می شود  وآب را نازل  می کند که بنیاد عرش  خداست. و این آب حیات جاویداست یعنی عرفان . و همه را امر به هو می کند تا زنده  به هو شوند و قیامت برپا می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:57  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مردم خواهی

 

کی   انیس   مردم    آئی  تا  دلت  با  ناس  بود

                                                      قیل  و  قال  خدمتت  هم  سوسه خنّاس بود

آنکه  مأیوس  آمد  از  خلق  و  خدا را دل سپرد

                                                      دولت مهرش به قلب جمله عام و خاص بود

عشق بازی دیگر است و عشق سازی دیگر است

                                                      آنچه عشقش نام دادی   سینمای  لاس  بود

گر    طلب    جدی    در   آید   نقد آید  نزد   تو

                                                      آنچه را ناکام گشتی جملگی    وسواس  بود

آنچه  خواهی  این و آن را در دلت موجود هست

                                                      آنچه را بفروختی چون شیشه ای الماس بود

یار    را   از   دست دادی   مفلس  مردم   شدی

                                                      ماه نو چون بر در  آمد  مزرعه  با داس بود

چشم   از   دنیا  بشوی  و  منتظر  بر  در  بمان

                                                      آنکه شاه عالم آمد گوئی  آس  و  پاس  بود

آنچه   جوئی   آسمان   را   بر  زمین  آمد  پدید

                                                      سرّ  دعوی  و  اجابت  ذره ای  اخلاص بود

جز   طلب  اندر  دو  عالم  بهر  آدم  هیچ نیست

                                                      نقص دعوی ات تمام  سرّ  آن   افلاس  بود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آخرالزمان انقلاب ما

 

پس از حدود سی سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران برای نخستین بار است که همه ارکان و قوای سه گانه کشورمان بدست نیروئی افتاده که حامیان جدی و صدیق آرمانهای انقلاب و اسلام و مردمند که آخرین باقیمانده  نسل انقلاب محسوب می شوند که رهبر انقلاب هم در حمایت کامل با  این گروه قرار دارد و کل این گروه حاکم نیز در اتحاد و  اطاعت کامل از رهبر هستند. بنابراین به مثابه آخرین امیدند. پس بهمان میزان که امید وار کننده است نگران کننده نیز می باشد. امیدواری از بابت پیروزی تحقق آرمانهاست و نگرانی از بابت شکست عملکرد و برنامه های این گروه می باشد. زیرا شکست این گروه بمعنای شکست کل انقلاب و آرمانهای اعتقادی مردم است. بهرحال بنظر می رسد که این گروه در هر سه قوا تمام مجاهدتهای خود را بکار گرفته است و امید است که به کام آید . ولی وای به زمانی که این آخرین امید مردم هم ناکام گردد که د راین صورت بایستی به دامان کفر و استکبار باز گردیم. بنابراین این آخرالزمان انقلاب یا به رستاخیز و رهائی و رستگاری می انجامد و یا به افول و مرگ همه باورهائی که انقلاب را پدید آورد. از این نگاه مسئولیتی که بر دوش مسئولین نظام ما در این دوره سنگینی می کند مسئولیت سرنوشت ساز و یکبار برای همیشه است و مردم ما در کل سالهای بعد از انقلاب هرگز تا این حد امید وار نبوده اند و این است آن بار مسئولیت بر  دوش نظام ما. ولی آنچه که مهمتر از پیروزی است صدق مسئولین با مردم می با شد.بنظرما بزرگترین نقطه ضعف این حاکمیت اخیر،  کم بها دادن به امر فرهنگ و معرفت است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:56  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نفس تو

 

هر چه می خوانی در عالم جملگی پندار توست

                                                    نیک  و بد  از  زشت  و زیبا عرصه اظهار توست

هر  چه  می بینی  همه  عریانی نفس تو است

                                                    هر   چه  کم داری  ز  بخل و  ظلمت کردار توست

عالم   هستی   بود    ظرف  ظهور  هر   دَمَت

                                                    از   زمین   تا   آسمانش    رونق   بازار   توست

کن  نظر  از  روی  لطف  و  معرفت  ای آدمی

                                                    گردش    عالم   به   دور   نقطه   پرگار    توست

پس  که  باید خودشناسی پیشه سازی ای عدو

                                                    تا    ببینی    کل   عالم   صورت    اسرار  توست

خود – خدائی     مذهب     ختم   نبوت   آمده

                                                    کل    نعمت   آمده   تسلیم   و    خدمتکار  توست

خودشناسی     راه   توحید   و   امامت   آمده

                                                    آن  امام  عشق  و  عصمت  در  درون غار توست

آنکه   خود  را می شناسد خود امام عالم است

                                                    هر که اندک می شناسد خویش را ، پس یار توست

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا عرفان لائیک ممکن است ؟

 

عرفان لائیک  یعنی خودشناسی منهای دین و معارف توحیدی از نوع آنچه که در مکتب کریشنامورتی و اوشو و کاستاندا و کارن هورنای و فروید و پیروانشان در جهان  و از جمله در کشور خودمان شاهدیم. آیا این نوع عرفان براستی عرفان و معرفت نفس از آن نوعی است که طبق شعارها و حکمت های عرفانی قرار است که ناجی انسان در جهان باشد و انسان کامل بپرورد؟ برای پاسخ به این سئوال اول بهتر است بپرسیم که اصولاً چه چیزهائی انگیزه یک انسان اهل عرفان است و چه امری قادر است که انسانی را به شوق خودشناسی بحرکت آورد. مسلماً در جهانی که هر روزه یک مسکن و مخدر جدید و قوی تری به بازار می آید دردها و بحرانها و بدبختی ها بخودی خود قادر نیست آدمی را  اهل خودشناسی بعنوان حلال مشکلات سازد. عرفان بعنوان مسکن بدبختی ها مبدل به همان چیزی می شود که امروزه در اکثر فرقه های درویشی و تئوسوفی های مدرن شاهدیم که حرف آخر را مخدرات و روان گردانها می زنند و نه معرفت. عرفان گرائی از سر بدبختی و لاغیر، یک عرفان منافقانه است. اگر انسان در درون و ذات خویشتن در انتظار کسی کمتر از خود خدا باشد مطلقاً میلی به معرفت نفس نخواهد داشت زیرا نخستین مراحل آن چیزی جز رویاروئی با جهل و جنون و مفاسد نفس نیست و سپس نبرد بر علیه خویشتن. آدمی به چه امید و عشقی حاضر است که با اراده و تمامیت منیت خود بجنگد و بخواهد خود را براندازد؟ انسانی که برای پروار کردن «من» خود دست بهرکاری می زند و حتی جانش را در خطر می اندازد چرا باید دست به خود – براندازی بزند؟ پس اصل اول و حتمی عرفان همانا ایمان به خدا و عشق به اوست و لذا عشق به رسولان و قوانین اوست. پس عرفان منهای خدا و دین یک حرف گزاف و دروغ و خود فریبی آشکار است و مابقی روانکاوی  بازاری است که  هنری جز توجیه و  تقدیس جهل و بدبختی و مفاسد ندارد و لذا زمینه لیبرالیزم است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دعای توسل

 

یا  محمد   یا   علی   یا   فاطمه

                                               قلب  ما  را  پاک  سازید  از  همه

ای  تو  سلمان  رضای  کوی یار

                                               از  مسلمانی   ببخشا  کار  و  بار

ای    ابوذر   مظهر   فخر   خدا

                                               نانی   از   نزد   خدایت  کن  عطا

ای  بلال  ای میثم و عمار عشق

                                              هستی ام را سر کنید در کار عشق

ای حسن ای خوبروی شهر دوست

                                               خوب گردان جان ما را بهر دوست

ای  حسین ای خون الله بر زمین

                                               خون  ما  را  کن  حلال  حق  دین

ای  علی  ای  ساجد دریای خون

                                               سوی  آن  کشتی   نمایم  رهنمون

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

گزارش یک پرونده درمان عرفانی

 

حدود پانزده سال قبل جوانی بنام ک ح مبتلا به غده بدخیم سرطان در فک خود شده بود که از شانس خود قبل از جراحی به نزد اینجانب آمد و در جریان عرفان درمانی کاملاًً معالجه شد  و هیچ اثری از آن غده باقی نماند وایشان رفت . اندکی بعد از کسانی شنیدم که کتاب « مالیخولیای پزشکی» تألیف اینجانب را به مضحکه و انکار گرفته بود که البته باور نکردم. ولی پانزده سال بعد از آن درمان، بناگاه دچار ضعف شدید می شود و در رجوع به پزشک مبتلا به سرطان خون تشخیص داده شده و بلافاصله جهت شیمی درمانی بستری شده و فردای آن روز جسدش تحویل خانواده اش می گردد. این جوان بعدها اصل بیماری درمان شده  خود را نیز منکر شده بود  چرا که تصدیق این امر موجب اطاعتش از دین و معرفت می شد و او میلی به این کار نداشت و بجای آن به شعر و شاعری روی  آورده بود که : اینست عرفان !؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:54  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مقام مرید در عرفان اسلامی

 

اگر علی(ع) نمی بود پیامبر اسلام شناخته نمی شد همانطور که اگر سلمان نمی بود کسی در کشور ما علی(ع) را نمی شناخت. همانطور که اگر مولوی نمی بود شمس تبریزی تا ابد ناشناخته می ماند. و این  ارزش و مقام مرید حقیقی در عرفان اسلامی است. یک مرید حقیقی و مخلص صدا و سیمای امامش را به مردمان می رساند و موجب بیداری و هدایت سائرین می شود.  پس می بینیم که مقام و قدر وجودی مرید هیچ کمتر از مرادش نیست. هر مرید نهایتاً جانشین امام و مرادش می شود بمیزانی که توانسته باشد  پیام وجود مرادش را بر مردمان آشکار کند و برساند. همانطور که امروزه مولوی در نزد جهانیان هزاران بار معروفتر است تا شمس تبریزی . شمس یک اسم محض است و مولوی مسمای اوست و ظهور باطن شمس است . مرید عرصه ظهور مراد درجهان است  . مثل رابطه حافظ شیرازی  و پیرمغان. و رابطه خواجه عبدالله انصاری و شیخ خرقانی . یک  مرید خالص برتر از میلیونها پیرو مشرک است. اینست که اسلام با علی وارد جهان شد.

بدون  وجود یک مرید مخلص، مراد وامامی وجود خارجی برای مردمان ندارد ودر عرصه غیبت قرار دارد. آنکه امام را از عرصه غیبت به عرصه ظهور می رساند مرید است. همانطور که در ظهور جهانی امام زمان نیز  آمده است که آنگاه که سیصد و اندی   مؤمن خالص و مرید پدید آیند آن حضرت ظهور می کنند. پس مرید، درب ظهور و نجات است. یعنی باب است. مرید و مراد هر دو از اسمای الهی هستند  و ظاهر و باطن حقی واحدند.   حق ارادت !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آخرین سئوال

(نجات آخرالزمان)

 

حرف آخر اینست که کل بشریت با سرعتی فزاینده د رحال سقوط آزاد در دوزخ تکنولوژی و آزادی و جنون وجنایت است و هیچ قدرتی قادر نیست این حرکت را در جوامع متوقف نماید تا ظهور ناجی موعود که سرآغاز رستاخیز است. و تا قبل از آن هیچ راه نجات اجتماعی وجود ندارد .

ولی آیا تا قبل از آن که معلوم نیست که در مجال عمر فردی ما باشد ، چه می توان کرد؟  آیا هیچ راه نجات فردی وجود دارد؟  این سئوال اهل ایمان  ومعرفت است که درباره ماهیت انسان و جوامع آخر الزمان به باور و یقین رسیده است و تباهی  جوامع بشری را حتمی می داند.

یکی از عللی که نجات جمعی را ناممکن می سازد اینست که درآخر الزمان اصولاً جمعی وجود ندارد الا تراکم انبوه تنهایان. وگرنه با نجات هر فردی کل آدمهای روابط اجتماعی او نیز در مراتب نجات قرار می گرفتند. همین مسئله نیز خود نجات فردی راسخت تر می کند زیرا آدمی طبعاً اجتماعی و عاطفی است  و نجات را برای خودش نه به تنهائی می خواهد ونه می تواند زیرا شهامتش را ندارد. اینست که نجاتهای فردی در هر عصر و اجتماعی مولد انسانهائی است که قهرمان ملی نامیده می شوند و یا قدیس . هر که بخواهد خودش را به تنهائی نجات دهد هر چند که قادر نیست که دیگران و حتی عزیزانش را هم با خود برهاند ولی شرایط  و اوضاع  جامعه خود را دگرگون می سازد و انقلابی  را موجب می گردد که به مثابه یک نجات مقطعی یا توقفی  در سقوط است  . زندگی همه بزرگان معرفت از این نوع است و همه انقلابات محصول زندگی این تنهایان نجات یافته است. نجات آخرالزمان  نجاتی فردی است این مسئله در قرآن نیز بارها متذکر شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نیایش عاشقان

 

 

در     وقت    دعای    داغداران                                               هنگامه      وصل    سر بداران

در   محفل   وحدت   و   فنایش                                               هر  صبح  سحر   به وقت باران

این حاجت عاشقان روا کن

هجران  مرا  هم  دوا   کن

جز صبر و دعا چه  پیشه  سازم                                               تا   در    دل  یار  ریشه  سازم

می گریم   و  لیک  خنده   رویم                                               زین سوزی که من همیشه سازم

از  بهر  خدا   حیا رها کن

آن  دولت  عشق را بپا کن

خون  می خورم و چه زرد رویم                                               از     دست    برفت      آبرویم

غم  نیست  مرا  ز  روی  دشمن                                               در  حیله  دوست  من  چه گویم

این صورت زرد را  خفا کن

یا پرده ز روی خویش واکن

آن    وعده   نوبهار    پس  کو                                               آن    یار  به  گلعذار     پس کو

در    دوزخ   تو   صبور   بودم                                               آن   جنت   روی  یار  پس   کو

ای  یار  بیا  وعده  وفا کن

این  درد  نهان  را  شفا کن

دردا   که   نبود   گوش   ایشان                                               در    حلقه  آه   هجر  خویشان

این حلقه به گوش خویش  کردم                                               تا   گول   نخورم  دگر  زایشان

ای  یار  مرا  دمی  صدا کن

یا پنبه ز گوش دوست واکن

گر   چه   نبود   تو  را  سزاوار                                              این   خام   دماغ  بس  دل  آزار

این    است     وصیتم    سردار                                               ای   یار   مرا   به  یاد  می  آر

در  خاک  فتاده را رها کن

با  دیگر  عاشقان  جفا کن

هر   کس   که  گذر کند به خاکم                                               داند   که   ز   عشق  تو  هلاکم

با    دیگر   عاشقان  چه  گوئی                                               زان  مکر  که   کرده ای تو پاکم

مکر  دگری  ز  نو  بپا کن

از  ساده  دلی ما سماع کن

چندانکه   شنیده ام    ز    اخبار                                              ز    آن  جمله   عاشقان   دیدار

این   است  نوشته   بر  سر دار                                               منقول    ز   اولیاء   و    اخیار

آن  پرده  فراز  دار  وا کن

یک بوسه فدای این فدا کن

ای   یار   بری  ز  مهر  و دادی                                               سنگدل   تری   ز   هر  جمادی

یک   بوسه   به  عاشقت ندادی                                               تا   جان  بدهد  ز   آنچه   دادی

این  جان  مرا  بخود فنا کن

آن  قرض  قدیمی ات ادا کن

این  مکر  تو را بهانه ای نیست                                              مجنون   تو را  کرانه ای  نیست

چون   موی   شدم   بهر  میانت                                              اندر   بر   تو   میانه ای  نیست

زین بیش مرا  غرق جفا کن

در  موی  میان  خود فنا کن

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

«خستگی مزمن »

بیماری آخرالزمان

 

آخرالزمان عرصه ظهور انواع امراض حیرت آور  و بی سابقه و لاعلاج است که علاجش جز با نور معرفت ممکن نمی آید . یکی از این امراض  جدید که بعد از ایدز به قلمرو تحقیقات پزشکی وارد شده و کل علمای این علم را حیران ساخته مرضی است که به « خستگی مزمن» موسوم است که در یکی دو  دهه اخیر  در سراسر جهان مدرن بسرعت در حال شیوع است و انتشار این بیماری آنقدر سریع است که حدس می رود که یک مرض مسری باشد هر چند که هیچ ویروسی هم  درباره این مرض پیدا نشده است و بلکه هنوز نتوانسته اند این مرض را درجایگاه علمی آن قراردهند که آیا یک مرض روانی است یا جسمانی و یا یک مرض روان – تنی . این بیماری  در هر فردی به نوع خاصی بروز می کند و لذا حدس می زنند که مربوط به اختلال سیستم ایمنی  بدن باشد. ولی ویژه گی مشترک همه  این مبتلایان  احساس پیری  و خستگی و کوفتگی و  افسرده گی دوران کهولت است درحالیکه حتی کودکان را هم  مبتلا می کند و میل به بازی و  نشاط را در  آنان نابود می سازد. اگر آخرالزمان را بمعنای پایان  عمر تاریخی بشر بر روی زمین بدانیم پس این بیماری  را بایستی « بیماری آخرالزمان» بنامیم  و لذا درمانش  هم چیزی  جز خروج از تاریخ تمدن بشری، نیست  و  این خروج یک خروج عرفانی و روانی است . بشر خیلی پیر شده است.

  همه مسائل بشر مدرن جز از دیدگاه آخرالزمان قابل فهم و علاج نیست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هستی چیست؟

 

کل جریان علم و ادراک و معرفت بشری به سمتی می رود تا آنچه را که هستی می پندارد نیست بیابد و بفهمد و نیز آنچه را که نیستی می نامد، هستی جاوید یابد و انسان کامل و معرفت کامل هم دیدن هستی در نیستی است و نیستی در هستی ! توحید هم جز این معنائی ندارد و مقام خلافت اللهی انسان هم کمتر از این مقام نیست زیرا این بمعنای خلق هستی از نیستی است. و کل این واقعه در جهان معرفت باطنی انسان رخ میدهد.

جهان هستی و کل موجوداتش همان عدم است که وجود نمائی می کند منتهی وجودی بی ذات و لذا در پایان جهان این پرده عدم به کنار می رود و آنچه را که انسان نیستی می پندارد جمالش آشکار می شود که همان هستی  مطلق و جاوید است.

پس برای رسیدن به این مقصود باید عدم شناسی آموخت و عدمیت این جهان را دریافت. معرفت بر این عدمیت است که  این پرده رنگارنگ را به کنار می زند و وجود حقیقی آشکار می گردد. و این عدم شناسی البته در قلمرو علوم طبیعی به  اندازه کل تاریخ به طول می انجامد و فقط ارزش تاریخی دارد و نه ارزش انسانی برای موجودی که عمری بس کوتاه دارد. عدم شناسی انسانی جز در وادی معرفت نفس عرفانی  حاصل نمی آید. چون انسان عدمیت خود را لمس و فهم نماید از همین منظر عدم جهان را می بیند و در کمال این مشاهده بناگاه از پس پرده عدم، جمال وجود آشکار می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

سراب آرمان

 

از   دم    صبح   ازل   تا   آخر   شام    ابد                 آدمی    چون   کودکی   اندر  خیال   ناب  بود

دانش و تقوی و عشق و جنگ و صلح آدمی                جملگی   پرورده   یک  بازی  اندر  خواب  بود

جمله  معناهای  آدم  در  جهان   خیر  و شر                آنی  از  آتش    بد  و   یا  آتشی  بر  آب  بود

فوت  و   فن  آدمی  در   ورطه کُون و فساد                در   ذِل   خطّی    بسان   جنبش   بی تاب  بود

عارف و امّی و ظالم حق پرست و بت پرست                آن یکی بد خواب بود و این یکی خوشخواب بود

 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن شناسی

 

* زن تا امکان مکر نمودن و بازی کردن  داشته باشد حقی را تصدیق نمی کند .

*  زن تا زمانیکه مردی را برای ناز کشیدن خود داشته باشد تن به هیچ  وظیفه ای نمی دهد.

* زن تا زمانیکه ولایت همسرش را نپذیرفته باشد مادر نمی شود.

* زن  تا زمانیکه بواسطه مردی پرستیده می شود خداپرست نمی شود.

* زنی که به امر مردی با حجاب شود یک روسپی بالقوه است.

* زن تا از مردان کاملاً نومید نشود خود را نمی شناسد.

* زن تا عاشق بر مرد مؤمنی نشود مؤمن نمی شود.

*  زن تا یائسه نگردد شیطان از وی روی بر نمی گرداند.

* زنی که به لحاظ مالی بی نیاز باشد هیچ مردی را نمی پذیرد.

*  ایثار گری زن منشأ مکرهای بزرگتر است.

* زن مطلقه دشمن قسم خورده محبت است.  

* زنی که بدون بکارت ازدواج می کند محبت ناپذیر است.

* زن موجودی در خود و برای خود است که بدست مرد ، بی خود می شود و همه مکرهایش در جهت خود شدن دوباره است که حاصلی ندارد.

 تذکر : هر حکمتی استثنائی هم دارد ولی شما شامل آن نمی شوید !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هجرت

 

وقت  هجرت  شد  پدید  و  بخت  نو

                                                 طالع نو،   یار نو،   گلگشت ِ   نو

هجر  چون  آید به پایان هجرت است

                                                 غیر چون آید به یاران غیرت است

مهر  و  قهر  یار  هر  دو حق اوست

                                                 هر  کجا  باشد  دلی  ملحق  اوست

هر چه خالص گشت اندر رای دوست

                                                 بی گمان  قربانی  آید  پای  دوست

آنکه   با   یاری   بود  وی  را  قرار

                                                 آن    قرارش   ناید   الا   پای دار

نیست  هجرت  جز   گذشتن   از  فنا

                                                 پله  پله   تا   رسی    عرش   خدا

هجرت ِ  تو وصلت است ای جان من

                                                 پس  رها  کن جسم وجان و پیرهن

چون  براق  عشق  باشد  مر  تو  را

                                                  هجرت   آید   سنت   این   ماجرا

چونکه  اندر دو جهان یک یار نیست

                                                  ماندن  ما  هم  در عالم کار نیست

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زناشوئی مالیخولیائی

( آخرالزمان زناشوئی)

 

آخرالزمان هویت مردانه  همانا به آخر رسیدن مرد با مردانگی خویش است همانطور که آخرالزمان هویت زنانه هم به پایان  رسیدن زن با زنانگی خویش است .

به بیان دیگر این همان به پایان رسیدن هویت مادری زن و  هویت پدری مرد است. و  این بمعنای به پایان رسیدن غیرت در مرد و عصمت در زن است و یا به پایان رسیدن اراده و مسئولیت مردانه در مرد است و به پایان رسیدن محبت و وظایف زنانه در زن است. و این به پایان رسیدن عمر تاریخی خانواده است. در چنین وضعی یک خانواده ایده آل و پابرجا در صورتی ممکن می آید که زن یا مرد لااقل یک نفر در خانه نباشد  و بچه ها نیز غرق در تلویزیون  وکلاسهای به اصطلاح هنری و شبه تقویتی در بیرون باشند. مرد روابط خودش را دارد وزن هم روابط خود را  و بچه ها نیز. و هنگامی می توان  فاجعه را شاهد بود که همه اعضای خانواده در خانه باشند وهیچ میهمانی هم بعنوان سپر بلا و مخفی گاه در کار نباشد و تلویزیون هم برنامه  جذابی نداشته باشد. و اما نام و عنوان این زندگی بدینگونه تقدیس می شود: عشق ، آزادی ، استقلال، ایثار و ...... این مکتب « هر که برای خودش» می باشد.

و آنچه که بناگاه این ثبات مصنوعی را بر هم می زند فرزند است که بناگاه مبتلا به جنون و یا فساد و رسوائی می شود. که البته نام این جنون، نبوغ است و نام این فساد هم حقوق  بشر !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بیخودی

 

دل  قوی  کن  در  طریق بیخودی

                                                         علم  خود  جو  با رفیق بیخودی

تا  خودی  از خود خبر ناید تو را

                                                         شو  چو غواصی غریق بیخودی

عمری گر با خود نشینی بهر حق

                                                         نیست  حقی  جز  حقیق بیخودی

هیچ   حالی  در دخان طبع نیست

                                                         زنده   آئی   در  حریق  بیخودی

منگی  و  بیهوده گی  آید ز  خمر

                                                         مستی   آید  از  رحیق  بیخودی

عالم   و  آدم  ز  خود  نامد پدید

                                                         خود رها کن شو عشیق بیخودی

گر  تو  اهل  خودشناسی  و  خدا

                                                         چون  خدائی  با  عقیق  بیخودی

پرده  ظلمت  نمی درّد   ز  هوش

                                                         جز  به  آن  جادوی تیغ بیخودی

گر  رهائی  خواهی از جهل و جفا

                                                          شو  رها  با  منجنیق   بیخودی

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز رابطه و سرنوشت

 

همه اسرار نهان بشری برخاسته از روابطش با سائر انسانهاست و همین اسرار است که کانونهای پیدایش سرنوشت اوست . و اگر در فهم سرنوشت هر فردی حیران می شویم بدان دلیل است که اسرار نهان روابطش را نمی دانیم و به همین دلیل هیچکس در علت سرنوشت خودش حیران نیست و خیلی خوب آنرا درک می کند هر چند که صدایش را در نمی آورد . آدمی در رابطه با هر کسی، رازی دارد  و مجموعه این رازها تشکیل دهنده سیر سرنوشت اوست . و اسرار آمیز بودن سرنوشت ها به دلیل مگو بودن رازهاست . واما راز چیست؟

اگر هر کسی بر رازهای روابطش آگاهی دارد ولی به این معنا نیست که بر آنها علم و معرفت هم دارد و حقش را می فهمد. این جهل درباره حق رازهای خود با دیگران منشأ تاریکی هر سرنوشتی می باشد. آدمی فقط با در میان نهادن رازهایش با فرد سومی که انسان صدیق و اهل ایمان و معرفت است (او – هو) می تواند بر رازهایش بصیرت یابد و آنها را بگشاید و سرنوشت خود را روشن و پویا و خلاق سازد. این « او» در مقام  امام یا نور هدایت است که بناگاه درهای بسته یک سرنوشت محتوم را می گشاید و رهائی حاصل می کند.

در واقع هرراز مگوئی چیزی جز یک مکر، دروغ یا خیانت نیست که در رابطه ای رخ می د هد  . و آنچه که ظلمت این رازها را در رابطه با یک « او» می گشاید  البته ایمان و صدق است . و اما وای بر مکر  و دروغی که در رابطه با این «او» رخ دهد این همان رازی است که هرگز  گشوده شدنی نیست  و سرنوشت ها را به دوزخ وظلمت ختم می کند مگر اینکه فرد در نزد همان فرد به اعتراف و توبه از آن خیانت بپردازد و سرنوشت خود را نجات دهد. انسان محصول رابطه است.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

« سهل ِمحال»

 

ما  در  طریق  یاران از جان خود گذشتیم

                                                      از  نام  و  از نیام و از کام خود گذشتیم

کاری محال و سهل است یاری اهل دوزخ

                                                      چون  بحر   بی کرانه  در آتشش برفتیم

ما   را   نبود   میلی   اندر  حریق  لیلی

                                                      آتش به خرقه افتاد لخت و عیان جستیم

آتش   بجان   باید  کمتر  از  این  نشاید

                                                      تا جان  خام  داریم   بیهوده  و  پلشتیم

یا  رب  دوئی  ما را از هوی خود برانداز

                                                      تا  فقر هو  نیاید  نه نیستیم  نه هستیم

اندر   طریق   یاری   ما  را  نبود  کاری

                                                      دریوزه    وفا     و    فرسوده   اَلَستیم

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه خود -  استعماری

 

چرا یک شرقی در سفری که به غرب می کند بناگاه مات و متحیر  اینهمه خوشبختی شده و بلکه بکلی مسحور وطلسم ومسخ جوامع غربی می شود و در بازگشت احساس می کند راز سعادت را یافته  و آن تا بیخ دندان غربی شدن است.

این احساس حتی در علمای دینی هم به گونه ای پنهان پدید می آید و در دلشان غبطه می خورند. بی هیچ تعارفی باید گفت تقریباًهمه نهضت های انقلابی در جوامع جهان سوم حاصل این سحر و غبطه است و تلاشی برای هر چه سریعتر غربی شدن است منتهی با نمایشات بومی.

رضاشاه تحت تأثیرغرب چنان دیوانه شد که بناگاه نهضت کشف حجاب براه انداخت و آنهمه جنایت و جنون آفرید و خودش را هم سرنگون کرد وتک و تنها مرد. او در حالیکه مردم نان شب نداشتند وخاک ارّه می  پختند  و میخوردند مشغول برپائی سالن های اپرا و سینما بود. انقلاب سفید هم  تلاشی البته منطقی تر جهت غربی کردن جامعه ایران بود. و اما انقلاب اسلامی ایران شاید تنها انقلاب براستی ضد غربی بود که پیروز شد که معلول تلاشهای پهلوی ها جهت غربی کردن زورکی جامعه ایران بود.

 پدیده استعمار یک امر زورکی نبود که برجهان سوم تحمیل شده باشد. و نهضت های ضد استعماری اتفاقاً در ذات خود طالب غربی شدن بودند منتهی بعد از غربی شدن میخواستند که خودشان رئیس خود باشند و ارباب خارجی نداشته باشند.

غربی ها هم در تجربه پی بردند که اتفاقاً به نفع آنها هم هست که هزینه های غربی شدن خود را بپردازند  و آنها بهتر است از راه دور نظارت کنند و این استعمار نو بود.

 غربی شدن و غرب زده گی را اگر از حیطه تفاوت سلیقه خارج کنیم، کل جهان در حال غربی شدن و مشتاق آن است.

 و اما کشور ما بعد از پیروزی انقلاب ضد غربی خود به نوعی غیر مستقیم روی به تقلید از غرب نهاد منتهی با این تفاوت که کارشناسان ما به غرب سفر می کنند و به سلیقه خودشان از آنجا الگو برداری می کنند. و این واقعه را بایستی خود – استعمارگزینشی و انتخابی نامید. و لذا در حالیکه نگرش و جهان بینی مسئولین ما و نظام ارزیابی و فهم آنان از مسئله پیشرفت و سعادت تماماً غربی است و در حال پدید آوردن نظامی تماماً غربی هستند ولی هنوز میخواهند که شعائر و شعارها و نمادهای فرهنگی ما همچنان بومی واسلامی باقی بماند  و این علت العلل همه  تناقضات ماست . و اینکه هنوز هم یک ایرانی که به غرب میرود با اینکه در آنجا برای تأمین شام شب خود بایستی چند برابر کار کند وپست ترین کارها را انجام دهد ولی در آنجا احساس خوشبختی  بیشتری دارد زیرا از این تناقض و تظاهر و ریای فرهنگی نجات یافته است . آنچه که به آدمی احساس خوشبختی میدهد میزان در آمد و مصرف و رفاه و امکانات مادی نیست بلکه صدق و راحتی او در جامعه و با خودش می باشد. هیچ عذابی بدتر از ریای  با خویشتن نیست.

 در حالیکه نگرش ما بهر چیزی   تماماً علمی – فنی – اقتصادی است چگونه فرهنگ و آداب برخاسته از چنین نگاه ونظامی می تواند غیر از این باشد . این تناقض که از دل  مسئولین کشور تا اعمال عامه  مردم ما حضور دارد علت العلل  همه بن بست ها و بحرانهای جامعه ماست  و  اینست که در حالیکه به غرب فحش میدهیم در دل به آن غبطه میخوریم و این یک نفاق فرهنگی  و هویتی است که از آن جان می کنیم زیرا ما از اسلام فقط بعنوان لباس و  نمایش استفاده می کنیم آنهم برای زنان.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی