تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

نشانه های هدایت

 

« هیچکس نمی داند که فردا چه خواهد کرد.... هیچکس نمی داند که رزقش از کدامین سو می آید » قرآن کریم-

راه رشد و هدایت آدمی بسوی پروردگارش و آنچه که رستگاری نامیده می شود و راه و رسم هدایت عرفانی و توحیدی است بی نشانه ترین راهها و بی سوترین سوها و غیر قابل پیش بینی ترین مسیرهاست و از بطن نامحسوسترین ادراکات می گذرد ولی درست در زیر پوست تو ودر جریان خون تو و در دل تو و از تار و وپود تن و جان تو عبور می کند  واز فراسوئی دانائی  وهوشیاری و  اراده ات خوانده می شوی.

آنچه که علم حضوری و معرفت نامیده می شود ونیز هر  آنچه که نشانه تقوا وصدق توست در حد کمالش نیز فقط لا اله را ترجمه می کند وآنچه که نباید باشد  و نیست را پیش پای تو می نهد تااز آن فرا روی. هر چه که به او در خودت نزدیکتر می شوی حیرانتر و نادانتر می شوی و در خودی خودت هیچ تر می آئی.  درستی راه را فقط در میزان فقر و تنهائی  و بی نیازی و خود کفائی  خود در می یابی و  نیز نگاه غیر اعم از دوست و دشمن.

بایستی بلاوقفه خودت را با یاد او از هر آنچه که هستی و می شوی  تسبیح کنی و بدینگونه از خود بالا روی  و خود را بخصوص از زیباترین وجوه زیر پا بگذاری . و اگر مراد و معلمی داری از او مستمراً قهاریت ونفی او را نسبت بخودت طلب کنی. راه هدایت از مسیری می گذرد که مستمراً تو را ناخوشایندتر می آید . راه هدایت همواره بر شکست تو می گذرد از موتهای اراده تو  !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ارزش رازگوئی

(پاسخ به یک نامه)

 

علی(ع) می فرماید که در همه حال صدق پیشه کنید  حتی اگر جان خود را در خطر می دانید. این بدان معناست که در خطر یافتن جان یا نان یا آبروی خود بواسطه صدق، یک وسوسه و فریب شیطانی است که مولد دروغ مصلحتی است. یکی از سئوالهائی که مکرراً از ما می شود اینست که : اینهمه راز گوئی و افشای اسرار نهان انسان و جهان، چه خاصیتی دارد الا اینکه جان خود را د رخطر می اندازید  و همه را دشمن خود می سازید و مرد م نیز دریده تر می شوند و ........

 

پاسخ ما : اصلاً چنین نیست. اول اینکه جان  ونان و آبروئی که در نزد مردم است هیچ اعتباری ندارد وناحق است . دوم اینکه اتفاقاً مردم قلباً اهل معرفت  وافشاگران اسرار را دوست می دارند و نمی توانند ندارند و این نیز یک راز الهی است . و فحاشی های آنان هم یک ریا و بازی است.  ولی کمترین خاصیت افشای اسرار نهان بشر ( ونه افشای اسرار افراد خاصی به نام و آدرس)  اینست که مکرها و دروغهای بشری از خاصیت و کارآئی ساقط می شود که در اینصورت یا انسان توبه می کند ویا مکارتر و پیچیده تر می شود که د رهر دو صورت دو نوع رشد  است و هر دو جماعت به سرعت بیشتری به غایت خود می رسند وآخرت خود را در دنیا می یابند ونهایتاً مجال توبه و آغاز دیگری برایشان ممکن می شود. بنابراین عرفان که به یک معنا چیزی جز آشکار کردن اسرار نهان نیست نهایتاً به خیر عارف ومعروف است و این تنها خیر جاودانه است .

و توشه آخرت  هم جز این نیست: نور معرفت!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دو نوع جنگ و صلح

 

 تضاد و وحدت بین انسانها یعنی  دوستی و دشمنی بین انسانها از دو نوع کاملاً متفاوت است : ذاتی و صفاتی : باطنی و ظاهری ! واین تفاوت بین د و هدف است و دو وسیله . تفاوت بین  مؤمن و کافر یک تفاوت باطنی و ذاتی است یعنی تفاوت بین دو نوع هدف  ودو نگرش. ولی تفاوت بین فقیر و غنی یک تفاوت مادی و دنیوی و ظاهری و ابزاری است  زیرا هر دو ثروت را دوست دارند  وهدفی جز قدرت ندارند. دعوای بین قدرتها نیز یک جنگ مادی  است . ولی چه بسا یک قدرت کوچک بر علیه قدرت بزرگتری می جنگد تا به قدرت او برسد وبلکه از او برتر شود ولی موضوع دعوایش را به قلمرو یک  تفاوت ذاتی و باطنی و معنوی می کشاند مثلاً به قلمرو فرهنگ و مذهب می کشاند. این دعواها یکی از فریبنده ترین جنگها در جوامع و بر روی زمین بوده است و مردمان را فریب داده است .  امروزه عمده و  اکثر  جنگها برروی زمین از این نوع اخیر است که در واقع جنگی منافقانه است مثل جنگ بین کشورهای سوسیالیست و  امپریالیست ، مثل عمده جنگهای بین شرق وغرب بین ملل جهان سوم و نیز جنگهای بین ابرقدرتها و جنگ بین حکومتها واقوام و فرقه ها.  امروزه اکثر خصومت ها وجنگها دارای هویتی دروغین و مصنوعی هستند همینطور است اکثر دوستی ها و اتحادها.  دعوای اصلی بر سر دنیای بیشتر  وقدرت و ثروت بیشتر است و رعیت بیشتر . و لذا مردمان عادی که در این جنگها وارد می شوند و فریب شعارهای معنوی طرفین دعوا را می خورند همواره فریب خورده و قربانیان این دعوا هستند و نهایتاً طرفین  دعوا به سازش میرسند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

احمقانه ترین انتقام

 

اصولاً آدمی اگر بتواند عزت و لذت  و قدرت حاصل از عفو را درک کند هرگز حاضر نیست که از شقی ترین دشمنانش که اشد ستمها را به او کرده اند انتقام بستاند.  هر چند که بسیار اندکند انسانهائی که اصلاً قادر باشند مرز عدالت و ستم را درک کنند و حریم و حدود را تشخیص داده  ولذا ظلم را بشناسند ولذا ظلم ستیزی را بدانند. آنچه را که عامه مردم ستم می پندارند چه بسا  عدل و حتی نعمت است و آنچه را که خدمت می پندارند چه بسا خیانت و ظلم لطیف است . هر چند که د رمفهوم نهائی در چشم یک عارف پدیده ای بنام ظلم وجود ندارد  وظلم چیزی جز ظلمت حاصل از جهل نیست  ولذا فقط بواسطه معرفت نفس می توان از خود ظلم زدائی نمود.  و اما احمق ترین مردم کسی است که محبت را ظلم می پندارد و هموست که ظلم را محبت می داند. چنین انسانی نهایتاً از کسانی که به وی محبت و خدمت بی مزد و منت کرده اند دچار اشد انتقامجوئی تا سرحد جنون می شود  واین همان  انتقامجوئی محبوب  و معشوق از عاشق است . و انتقامجوئی او اینست که همه ارزشها و حرمت ها و قداستی را که از عاشق یافته د رخود زیر پای نهد و  عمداً به لجن می کشد و بدینگونه درحالیکه می پندارد که از عاشق انتقام می ستاند مشغول نابودی خویشتن است . و این عذاب الهی در قبال  قدرنشناسی و عدم انجام وظیفه در قبال محبت است که او را به مقام  حماقت  تنزل می دهد که عذابی غیر قابل درمان  وشفاعت است . و این عذاب و حماقت و انتقامجوئی مختص زنان است که آنان را به فساد و فحشاء می کشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بازخوانی یک پرونده عرفان درمانی

( سنگی که زنده شد)

 

زن جوانی که پزشک بود در سیر و سلوک درمانی من وارد شد آنهم بطرزی ناخواسته و کمابیش اتفاقی و جبری. در نخستین برخورد وی را متکبرترین بشری یافتم که در عمرم دیده بودم. تکبری که وی را به خفقان انداخته و از وجودش لبریز بود و توان سامان بخشیدن به آن نیز نداشت. به تجربه دانستم که از منظر یک طبیب او بیماری ویژه است که دارای انواعی از امراض حاد و مزمن جسمانی و روانی می باشد ولی تکبر و غرورش چنان بود که او حتی امکان درک وتصدیق امراضش را هم نمی داد تا چه رسد به اینکه در صدد علاج آنها باشد. هر چند که بعد از نخستین دیدار اتفاقی  بشدت از من فراری شد ولی هر چند وقت یکبار بطرزی حیرت آور وناخواسته به نزد من می  آمد  وگوئی که نیروئی از اعماقش علیرغم میلش او را به سمت من می کشانید ولذا در هر رویاروئی با من دچار تشنج و  افسار گسیختگی شدید توام با رفتارهای کاملاً غیر عادی و جاهلانه و وحشی تا سرحد تهاجم بمن می شد  و هر بار این وضع تکرار می شد ولذا با شدتی بیش از پیش از من می گریخت  تا نوبتی دگر. پر واضح بود که خداوند وی را زنجیر نموده و بسویم می آورد تا علاجش کنم . او جسماً و روحاً رنجورترین پزشکی بود که می توانست وجود داشته باشد. و لذا با حرفه خود نیز به بن بست کامل رسیده بود و کمترین موفقیتی حتی در حد تسکین موقتی بیماران هم نداشت زیرا حداقل عاطفه ای که لازمه کار طباطبت بود در وی نبود . او دارای قلبی کاملاً منجمد و مرده بود. و ذهنی مطلقاً کافر و زنانیتی کاملاً عقیم و جسمانیتی شدید شکننده و دارای پوکی شدید استخوان بود. حتی حواس  پنجگانه حیوانی نیز در او ناکار و بیحس بود حتی حس لامسه که اساس حواس است در او کرخت بود و گوئی که نرمی و زبری  را از هم تشخیص نمی داد. فرق رنگ سبز و آبی را در نمی یافت  و تفاوت عطر گلها را تشخیص نمی داد وبلکه تفاوت بوی تعفن را از بوی گل محمدی در نمی یافت . بر چشمانش گوئی خاکستر پاشیده اند و مستمراً نگاهش در سمت های متفاوت مات می شد وقفل می کرد و.... دین ، اخلاق و تعهد اموری بودند که در  وجودش راهی نداشتند.

او براستی یک انسان ساقط شده از غرایز حیوانی بود و در مقامی پست تر از حیوانات می زیست . دوست داشتن در نزد او یک جنون تلقی می شد زیرا هرگز آنرا تجربه نکرده بود. او کلاً بیمارتر از آن بود که اصلاًً میلی به درمان خود داشته باشد. او مرده ای متحرک و مجنون بود.

خلاصه اینکه درمان این بیمار با تلاشی مستمر و بلاوقفه حدود پنج سال بطول انجامید تا تبدیل به یک زن معمولی با غرایز و سلامت جسمی و روانی عادی شد . کل این جریان درمانگری مرحله به مرحله با رویکرد به دین و  احکام اخلاقی و شرعی انجام شده بود. به دلیل همه آن امراض که داشت منفور همه آدمهای زندگیش از خانواده و نژاد تا همکار و دوست  و غیره شده بود که از این وضع هم نجات یافت و لذا به خاندان  وروابط عاطفی و عادی خود بازگشت . و گام به گام بهمراه بهبود  و شفایش نسبت بمن دچار عداوت و کینه ای فزاینده شد تا آن حد که گوئی جز به نابود کردن من راضی نبود. و بدینگونه مرخص شد و رفت. او تازه به وادی حیوانیت وارد شده بود وقلب سنگش جان گرفته بود. ولی آدمی در عرصه حیوانیت ، یک میمون وحشی و خونخوار است.  او رفت تا حیوانیت نفس را تجربه کند و هنوز میلی به آدم شدن نداشت و لذا تلاش من در جهت آدم نمودنش موجب عداوت شد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری به فلسفه تاریخ جنگهای بشری

 

تاریخ بشر، تاریخ جنگ است. در هر کجا و دوره ای که جنگی نبوده تاریخی هم به ثبت نرسیده و گوئی که اصلاً نبوده است. فقط کتب آسمانی صوری از زندگانی غیر جنگی مردان خدا را به ثبت رسانیده است که بایستی آنرا تاریخ متافیزیکی نامید که تاریخ جنگ انسان با نفس خویشتن است.

جنگهای بشری ماهیتاً دو نوعند : جنگ بین کفر و ایمان و جنگ بین کفر و نفاق! جنگ بین کفر وایمان همواره بسیار کوتاه و شدید و واضح رخ نموده و به نتیجه رسیده است که اکثراً بظاهر با پیروزی کافران و شکست مؤمنان منتهی شده ولی عملاً و در بلند مدت ایمان بر کفر پیروز شده است که تاریخ مذهب محصول  این پیروزی غیر مستقیم است. نخستین جنگ بین کفر و ایمان جنگ بین هابیل و قابیل است  که به کشته شدن هابیل و زنده ماندن قابیل که برادر کافرش بود پایان یافت  ولی آنچه که بر فرزندان آدم و حوا حکمفرما شد دین بود خواه وناخواه. پس هابیل پیروز شد. این جنگ نیز از جانب هابیل یک دفاع بود. مؤمنان هرگز تهاجم نمی کنند و بلکه حداکثر دفاع می کنند.

و اما جنگ مستمر و بی پایان دیگری که در همه جای زمین و زمان ادامه داشته است جنگ بین کافران و منافقان است . کافران علنی و بی ریا و کسانی که باطناً کافرند ولی تظاهر به دین می کنند . کافران بی ریائی که عموما       بر مسند قدرت دنیوی قرار دارند  ومنافقانی که تحت سلطه آنها زندگی می کنند. ماهیت جنگ طبقاتی د رتاریخ از این نوع است که پایانی هم ندارد و خداوند د رکتابش به مؤمنان امر نموده که هرگز در این جنگ وارد نشوید و به حمایت ازمنافقان که ظاهری مظلوم دارند برنخیزید مگر آنکه این منافقان براستی قصد توبه داشته باشند. منافقان در تاریخ در واقع همان کافرانی هستند که در نبرد با مؤمنان و پیامبران مغلوب شدند و لذا نقاب دین بر صورت کفر خود نهادند. و خداوند کافران را بر آنان مسلط ساخت  تا یا کافری علنی شوند و یا براستی ایمان آورند. پس هر جنگی ذاتاً بر حق است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آسیب شناسی حجاب اجباری

 

آنگاه که انسان بخواهد سر احکام دین را کلاه بگذارد و در واقع با خدا مکر کند چه اتفاقی می افتد. حجاب تنها حکمی از دین و اخلاق است که مستمراً در معرض دید دیگران است و به هیچ وجه نمی توان به آسانی با آن مکر و بازی کرد. آدمی می تواند هر حکمی از دین و اخلاق را مطلقاً انجام ندهد ولی ادعا کند که عمل می کند و به دیگران هم بباوراند ولی درباره حجاب چنین کاری بسیار سخت است و لذا حجاب اجباری عرصه پیچیده ترین و عمومی ترین نوع نفاق است و موجب لطیف ترین حیله ها شده و نیز مخوفترین امراض روانی و فریب اجتماعی را پدید آورده و به تنهائی همچون یک بیماری نامرئی و مسری جامعه ای را از درون می پوساند و دیوانه و فاسد می کند و نیز اینکه پیچیده ترین نفاق و جنگ با دین را بنا نهاده است و بزرگترین حربه بر علیه دین ما شده است.

سخن بر سر جنجالی ترین و محوری ترین و لاینحل ترین معضله کشور ما در سالهای بعد از انقلاب است که بیشترین انرژی مادی و معنوی را از ملت ما بهدر داده است و این فتنه همچنان ادامه دارد و نیز مبدل به هولناکترین و موفقترین حربه در دست دشمنان انقلاب و دین ما در جهان گردیده است. آیا براستی هنوز هم وقت آن نرسیده که مسئولین نظام یک فکر صادقانه و اسلامی بحال این سرطان اجتماعی و عقیدتی بکنند و جامعه و انقلاب و دین ما را از این مخمصه عظیم برهانند .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

قیمت « یاعلی» در سلسله های درویشی

 

دورانی کوتاه با همه فرقه های درویشی موجود در کشورمان حشر و نشری داشتیم و با سران اکثر آنها مراوده و دوستی نمودیم و با کمال حیرت در این فرقه ها شاهد اشد نفاق ممکن شدیم که تحت عنوان ولایت علی(ع) عمل می کردند.

بالاخره بر آن شدم که تکلیف خودم را علناً با این مشاهدات یکسره سازم ولذا سئوالاتم را با قطب یکی از این سلسله های بسیار قدیمی در میان نهادم و دیدیم که هیچ پاسخی نداشت ونهایتاً حرف آخرش این بود که « این درویشی و عرفانی که می بینی تنها خاصیت آن اینست که یاعلی گفتن را به پیروانش می  آموزد تا نام علی(ع) از یادها نرود.»  پاسخش چنان رگ غیرت مرا تحریک  کرد که گفتم : فلان علیشاه ای کاش نام علی از یاد شماها می رفت زیرا این یاد برای علی و خدای علی خیلی گران تمام شده است زیرا کاری که شما با ولایت علی می کنید امویان وبنی عباس هم نکردند. زیرا « یاعلی» را فقط از زبان معتادان و قاچاقچیان و در پای منقل می شنویم و در عوالم نشئگی. این یاعلی گفتن ها  به قیمت نابودی این بدبخت ها تمام شده است. این سخن را که گفتم بناگاه چنان نگاه خصمانه ای از آن قطب عالم امکان دیدم که از جان خود ترسیدم و در فکر نجات  خود بودم که بناگاه از اطاق دیگری در خانقاه صدای عربده و فحاشی بگوش رسید که پس از اندک مدتی آن عربده کش ها بر سر آقای قطب ریختند که ساعتی قبل در مقابلش سجده می کردند و سینه خیز می رفتند . آنها قاچاقچیانی بودند که حق حسابشان دیر شده بود و هنوز «مولا» به حسابشان حواله نکرده بود . مقداری پول بهمراه داشتم و به آنها دادم وجان آقای قطب را  علی الحساب نجات دادم و برای همیشه رفتم تا ببینم در عالم هوشیاری و معرفت هم می شود یا علی گفت !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه زندگی

 

خداوند جهان هستی را فقط بقصد شناساندن خودش خلق کرد و از میان مخلوقاتش انسان را مأمور این امر نمود. در واقع جهان هستی فقط دارای یک اراده ذاتی  است و آن اراده به معرفی نمودن  خداوند به  انسان است . این اراده در وجود انسان نیز حضور دارد که اراده به شناختن خداست. بنابراین از منظر انسان هر آنچه که در زندگیش رخ می دهد هدفی جز معرفی خدا به انسان ندارد و نیز هر آنچه که انسان انجام می دهد ذاتاً در جهت شناخت خداست. این اراده  بسیار اساسی تر از آگاهی ذهنی انسان است. این فلسفه عالم وجود از منظر معرفت دینی است. و از این منظر همه پیامبران نیز هدفی جز شناساندن خدا به  انسان نداشته اند و لذا همه قوانین و ارزشهائی که پدید آورنده تمدن و تاریخ بشر بر روی زمین است ذاتآً چنان است که انسان را بسوی خداشناسی هدایت کند. بنابراین پاسخ این سئوال ذاتی بشر که « از کجا آمده ام ، چرا هستم، چه می کنم و به کجا می روم......» واضح است : انسان خلق شده و کل جهان هستی به یاریش آمده تا خدا را بشناسد یعنی هستی را و وجود داشتن را درک کند و سریعترین راه و روش این شناخت هم به تجربه بشری همان خودشناسی است. ولی این خودشناسی بخودی خود کفایت نمی کند و بایستی دیگران هم این خود شناخته شده را بشناسند وتصدیق کنند همانطور که خداوند هم بر همین نیت جهان وانسان را آفرید تا بیگانگان هم او را بشناسند و لذا از عدم، آدم را آفرید تا او را بشناسد.انسان هم دارای همین نیاز خدائی است چرا که جانشین خدا نیز هست و چون چنین است اصلا ً می تواند وباید خدا را بشناسد و این خداشناسی هم طبعاً جز از راه خودشناسی ممکن نیست. همه مخلوقات خدا بسیار زودتر از انسان به شناخت خدا نائل آمده و او را تسبیح می گویند منتهی خدای برون از خویش و غیر خویش. ولی این شناخت خدا برای خدا منظور نبوده و راضی اش ننموده و لذا انسان را به مثابه جانشین خود خلق کرد که از صورت و روح خود به او وجود بخشیده تا او را در خود بیابد و این شناخت کامل است زیرا انسان تا کاملاً و واقعاً بر جای کسی دیگر نباشد قادر به شناخت واقعی و کامل او نیست. و این حق خودشناسی و ضرورت آن است. لذا فقط انسانی حق انسان بودن را ادا کرده است که خدا را در خودش شناخته باشد. یعنی انسانیت بشر فقط در خداشناسی عرفانی و خودی تحقق می یابد و بشر را در خلقتش کامل می کند و همان می کند که باید باشد. یعنی بشری که خدا را در خود یافته و شناخته و به دیگران هم کاملاً معرفی کرده باشد.

و این مکتب عرفان است که راه معرفی خدا از وجود انسان است و راز جاودانگی انسان در جهان.

هر انسانی در کل زندگیش هر کاری که می کند جز به قصد شناساندن خدائیت خود به دیگران نیست و این یک اراده ذاتی است ولی اکثر انسانها راه و روش این کار را نمی دانند واین راز ناکامی و شکست انسان در زندگیست. پس در حقیقت پیروزی انسان در زندگی جز این نیست که بتواند خدای خود را از وجود خودش بر دیگران عرضه و معرفی نماید. و اینست که عارفان تنها انسانهای پیروز و بکام رسیده و ماندگار در تاریخ بشرند و عرفان نیز مذهب نهائی انسان در تاریخ است. زندگی و کائنات عرصه عرفات است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

سّّرّّّّّ ّّّّّّّّّّ« الحمد الله رب العالمین»

 

فقط عارفان کامل قادرند که با تمام وجود بگویند « الحمد الله رب العالمین» و لذا حق واقعی این سپاس را ادا کنند. یعنی فقط عارفان بر ربوبیت پروردگار می توانند براستی و صادقانه تربیت او را در حیات و هستی خود سپاس گویند و سپاس کنند زیرا سپاس واقعی در کمترین حدش گفتن است و واقعیت این سپاس همانا سپاس کردن و سپاس شدن و سپاس بودن است. براستی چه کسی می تواند مظهر حمد خدا باشد و وجودش حمدش را عیان سازد و مجسمه حمد الله گردد. نخستین این انسان همان علی(ع) بود که نام دیگرش حمد الله است و اینست که یک مؤمن بمیزانی که در ولایت علی(ع) قرار دارد و زیست می کند و وجود مبارکش را می فهمد قادر است که سوره حمد را ادا کند که ستون نماز است و درب قرآن و دروازه ورود به های حیات  و هوی هستی.

حمد خدا مربوط به مقام مربی گری اوست(رب) و نه خلقت ازلی و حیوانی او فقط . بلکه خلقت انسانی او . همان خلقتی که در عالم حیات دنیوی هم تجلی تشریعی و تشریحی همان خلقت ازلی است که همه ملائک بهمراه شیاطین گل آدم را هزاران سال لگد مال کردند و سپس خداوند با دو دستش آدم را صورت داد و آنگاه روحش را در او دمید و آدم شد. این واقعه را هر یک از آدمها در حیات دنیا هم تجربه می کنند.  خداوند هر که را بخواهد آدم کند زیر پاهای خلایق لگد مال می کند و مستمراً او را در بلا می افکند و از آب به آتش و آتش به آب می کشاند تا قدرت دریافت جمال و روح خدا را بیابد. و کیست که حمد نماید خلقت ربوبی او را؟ یعنی که در این ربوبیت جز عشق او نبیند. حمد بازتاب عشق الله است.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی بهشت و جهنّم

 

انسان، حیوانی آتش خوار است و هر چه که بیشتر آتش می بلعد عطش او در مصرف بیشتر انرژیها شدیدتر می گردد. نگاه کنید که بشر در طول تاریخ بتدریج همه زمین را به آتش کشیده و یا تبدیل به آتش نموده است. از سوزانیدن هیزم تا زغال سنگ و سپس نفت و اینک انرژیِ اتمی. براستی انسان یک غول منجمد و یخی است که هیچ گرمائی نمی تواند سرمای ذاتش را رفع نموده و اندکی گرمش نماید. و هرچه که جلوتر می رود گوئی یخ وجودش ذاتی تر و شدیدتر می گردد و نیازمند انرژِیهای قوی تر و نفوذ کننده تر مثل انرژی اتمی و لیزر و آنگاه انرژی نوترونی می باشد تا مغز استخوانش را گرم کند و یخ های اندرونش را ذوب نماید.

از این منظر می توان حق دوزخ را درک نمود واین حق کافران است که فقط در جهنم احساس آرامش و خوشی می کنند و بقول قرآن: آیا تعجب نمی کنی که چگونه کافران برآتش دوزخ صبورانه می سوزند؟! و به عکس مؤمنان گوئی باطنی گرم دارند و لذا در جستجوی هوای خنک و برودت هستند که همان هوای بهشت است. و این گرمای ایمان و ایمنی و عشق است. همانطور که خداوند قلوب کافران را از سنگ و بلکه سخت تر و شقی تر از سنگ می داند و برای گرم و نرم شدن محتاج آتش دوزخ است. هر کسی بهمان جائی می رود که نیاز دارد. و امروزه جنگ های جهانی جهت تصرف بیشتر انرژی همانا جنگ بین دوزخیان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چه کسی لایق عرفان است؟

 

عشق فقط در عطش جاودانه به خدمت و نجات و رستگاری ابدی به کسی معنا می دهد و عشق است و نه در بخدمت گرفتن و اسارت جاودانه کسی در جهت نجات و سعادت خویشتن. که این دومی درست در نقطه مقابل عشق قرار دارد هر چند که در نزد عامه بشری آنچه که عشق نامیده می شود این نوع دوم است که چیزی جز عشق به بلعیدن معشوق جهت وجود یافتن خویشتن نیست. این عشق ضد عشق است و در واقع عشق ابلیسی است و آن نوع اول عشق الهی است که عشق به فدا کردن خود جهت بقا بخشیدن به دیگران است. لذا عشق حقیقی، معشوق خاصی را نمی طلبد و بلکه همه ناتوانها و بدبخت ها و جاهلان و اشقیاء  و کافران و دیوانگان در مقام معشوق قرار دارند یعنی همه نابوده گان که محتاج بوجود آمدن هستند زیرا عشق یعنی عشق به نجات از نابودی، عشق به هستی بخشیدن. پس عشق همان خدائیت و خلاقیت است و عاشق همان خلیفه خدا بر روی زمین است. و خداوند هر که را  اراده کند که جانشین خود نماید عاشق می کند و بدینگونه او را گام به گام در وادی فنا بسوی خود می خواند تا او را دیدار کند. و این همان راه و رسم معرفت و خداشناسی و خلق شناسی و خودشناسی است. معرفت یا عرفان اجر عاشقان است و هر که جز بر این اساس به راه شناخت و معرفت برود بر ظلمت وارد شده و تحت فرمان ابلیس است. پس عرفان آن ابزار و یا کارخانه خلق انسان از نفس حیوانی بشر است و لذا فقط عاشقان انسانیت بشر به این قدرت دست می یابند : قدرت تبدیل حیوان به انسان ، قدرت تبدیل جسد به روح و قدرت ایجاد جاودانگی در بشر میرا. و آنکه بخواهد دیگران را زنده و جاوید سازد و خدائی کند اول خودش چنین می شود و این اجر آن است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عقل چیست ؟

 

* از دیوانه ای پرسیدم عقل چیست . گفت: نمی توانم بگویم زیرا آنرا فهم نمی کنی .

* از فقیهی پرسیدم عقل چیست . گفت : مهار نفس اماره!

* از عارفی پرسیدم عقل چیست . گفت : زنجیری است که بر جنون  خویشتن زنند .

* از حکیمی پرسیدم عقل چیست . گفت : اراده خدا در بشر!

*  از عاشقی پرسیدم عقل چیست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله ای پرسیدم  عقل چیست.  گفت : کار کردن و کار کردن و کار کردن!

* از قبری پرسیدم عقل چیست . گفت : در مقابل روی توست.

* از خداوند پرسیدم عقل چیست . گفت : منم!زیرا کل کائنات در مهار من است.

* از خود پرسیدم عقل چیست  . گفت : چیزی که بواسطه آن هر چیزی همان است که هست الا انسان که بی عقل است اکثراً .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بازخوانی یک پرونده

(تعفن نفس)

 

بیماری بمن رجوع کرده بود که از بوی بسیار زننده هیکل خود می نالید و با رجوع به انواع متخصص ها هنوز منشأ این تعفن و حشتناک به لحاظ پزشکی معلوم نشده بود و هیچ  منشأ عفونی در بدن او نبود نه از دهان و نه از معده و نه از دستگاه تنفسی ونه از ارگان جنسی. این بو آنقدر زننده بود که همه عزیزانش را از او فراری داده بود وخود او را نیز آزار می داد در حالیکه معمولاً آدمی به بوی بد هیکل خودش عادت می کند ودیگر آنرا درک نمی کند مثل بوی بد عرق بدن. این بو حتی از تعرق او هم نبود. او یک زن جوان و تحصیل کرده بود.

البته من به تجربه و معرفت قلبی علت این تعفن را می دانستم ولی مهم این بود که خود او به منشأ آن به لحاظ معرفتی آگاه شده و تصدیق کند زیرا  این تنها راه درمان او بود. این بو همان تعفن کفر نفس او بود. او زنی بغایت متکبر و جاه طلب و مردوار و دشمن  زنانیت خود بودو در این راه به عداوت با دین  و احکام شرع نیز رسیده بود ولذا روزی علناً به اعتقادات و مقدسات شوهرش فحاشی کرده بود. و از همان روز این تعفن از او برخاسته بود. او با شرح ماوقع بیماریش به این امر  اعتراف نمودو از راه و روش خود توبه کرد و بسرعت درمان شد بی هیچ دارو یا رژیم غذائی.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه شوخی و جدی

 

« آیا پنداشته اید که برای بازی آفریده شده اید. » قرآن –

در یک کلام آدمی بر دو نوع است : آدم جدی و آدم شوخی ! آدمی که با  ابتدائی ترین امور زندگی خود نیز شوخی ندارد وحتی در بازیها  و تفریحاتش هم در جستجوی معنائی جدی از زندگیست . و آدمی که همه چیزهای مادی و معنوی زندگیش اسبابهای بازی و بازیچگی او هستند حتی مقدسات هم حداکثر نوعی تئاتر  جدی ترند سیمائی تراژیک دارند ولی بازی هستند. شغل بازی، مسئولیت بازی، ازدواج بازی، بیمه بازی، علم بازی، سیاست بازی، دین بازی، عشق بازی، زن بازی، عرفان بازی، شریعت بازی، خدابازی و ..... که همه اینها انواع بازیهای با خویشتن است : بازیهای جدی و بازیهای شوخی: نمایشات طنز و کمدی و نمایشات تراژیک . خوشی و ناراحتی او نیز دو نوع بازی ونمایش است و حتی عزا و عروسی او و حتی نمازگزاردن او که خدا بازی اوست و اینست معنای «وای بر نمازگزاران» کل کائنات در نظر آنان یک خانه عظیم اسباب بازی است و کل جهان هستی هم میدان بازی است. و اینست که به ناگاه با واقعه ای کل بازی و اسباب بازیهای این نوع افراد و جوامع بر سرشان می شکند: یک مرض لاعلاج ، یک مصیبت، یک بلای آسمانی، یک جنگ و ...... بازی را ختم می کند و تا آخر عمر بر بازیهای خود سوگواری می کنند. و یا چه بسا این بازی با خود و زندگی و عالم و آدم، با سقوط در چاهی بی انتها بنام قبر، پایان می یابد و آدمی مجبور است که بازیهائی را کرده جدی نماید و حسابش را پس  دهد. بازی ای که کل سرمایه زندگیش را در آن باخته است و اینک بایستی خسارت این باخت عظیم را نیز بپردازد و اینست مسئله!

یعنی روحش را نیز بایستی به جبران خسارت این بازی ، ببازد واینست عذاب نابودی جاوید!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکومت دینی در آخرالزمان

 

حکومتها و دموکراسی های دینی در آخر الزمان اگر دارای رهبران و مسئولین صادق و مؤمن نیز باشند باز هم قادر نیستند که جوامع و نظامهائی بر مبنای دین خالص پدید آورند و فضیلت را در جامعه حاکم کنندو بلکه دین حاکم بر کل جامعه اگر دین نفاق نباشد مذهب شرک است.

ولی با اینحال این نظامهای دینی دارای دو ارزش حیاتی هستند : یکی اینکه از سقوط آزاد جامعه در منجلاب کفر و فساد ممانعت می کنند و سرعت این سقوط را کند می سازند و هلاکت کلی جامعه را به عقب می اندازند.  واما دومین ارزش این حکومتها دینی اینست که ارزش وجودی و نجات بخش ظهور ناجی موعود را در اذهان مردم تشدید می کندو این باور را تحکیم می کند که جز با حضور امام کامل و رهبری او بر جوامع امکان یک حکومت و نظام خالص و مؤمنانه و  الهی ممکن نیست. و اتفاقاً  جنبه های ناکام عملکرد این حکومتهای دینی است که باور به لزوم اجتناب ناپذیر ظهور ناجی را بوجود می آورد و  این ظهور بواسطه شدت  وعمق انتظار است که رخ می نماید. بشرط اینکه در حکومتهای دینی مسئله اکراه و اجبار در دین از میان بر داشته شود تا کفر پنهان نماند  وبلکه عیان باشد و  حد و مرزش با ایمان مشخص گردد زیرا بزرگترین دشمن دین خالص و حکومت و ظهور ناجی همانا شرک و نفاق است زیرا ظهور ناجی از تضاد آشکار بین کفر و ایمان رخ می نماید. و نفاق که حاصل اکراه و اجبار در دین است این تضاد را پنهان می دارد که خود موجب تباهی مضاعف است و بدنامی دین وتعویق ظهور.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دفاع از مظلومیتی خموش

(روحانیت شیعه)

 

یکی از آسیب های فرهنگی جامعه ما در سالهای بعد از انقلاب که بصورت ستمی نهادینه شده است تهمت ها و بدنامیهائی است که د رجامعه ما نسبت به علمای دینی و روحانیت پاک و مراجع  که عمدتاً پاکند، بشدت شیوع  یافته و مستمراً به حمایت تبلیغات خارجی تشدید می یابد و هیچ دفاعی  هم به گوش نمیرسد که بتواند این اتهامات راعقلاً رفع نماید ونه اینکه سرکوب کند که این سرکوبی خود منجر به تشدید این اتهامات ناحق می شود.

در سالهای بعد از انقلاب در میان عامه مردمان جاهل رسم شده که هر بدبختی و فساد و بحران به « آخوند» نسبت داده می شود حال آنکه فقط تعداد انگشت شماری از روحانیون بر مسند قدرت اجرائی قرار داشته اند. و  این عجب است اولاً ازجهل مردم و ثانیاً از سکوت روحانیون در دفاع از حریم روحانیت و ثالثاً از سکوت رسانه ملی در این باره. چنین وضعی از همان آغاز انقلاب بر محور  هویت رهبر  انقلاب شکل گرفته و تا به امروز مشمول کل روحانیت پاک کشور مان شده است درحالیکه اگر روحانیون سیاسی و صاحب مناصب اجرائی مورد اتهام قرار گیرند طبیعی است ولی چنین نیست. بقول دکتر شریعتی که می گفت در پای هیچ سند استعماری امضاء هیچ آخوندی دیده نمی شود امروزه نیز عملاً در هیچ ستم و بلوا و فساد و دزدی و راندخواری هم پای  هیچ روحانی بلند پایه ای در میان نیست.

آیا براستی منشأ اجتماعی و فرهنگی این اتهامات ناحق از کجاست  . بی تردید تهاجمات فرهنگی برون مرزی یک علت ثانویه است . اما علت اولیه و درونی این امر کجاست . بررسی این آسیب را به محققین وا می گذاریم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:17  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ذات فرق انسانها

 

فرق بین دو انسان همان فاصله بین آنهاست واین فاصله به لحاظ جغرافیائی وفیزیکی هر چه کمتر شود این فرق شدیدتر می نماید. آدمها هر چه که به لحاظ فاصله  جغرافیائی بهم نزدیکتر می شوند وبه لحاظ خصائل و رفتار فیزیکی هم شبیه تر می شوند فرق آنها شدیدتر می شود. و این فرق آنگاه که به اشد خود می رسد و منجر به تضاد می شود که بین آنها دلداده گی هم رخ دهد. پس آدمها هر چه که ظاهراً و باطناً بهم نزدیکتر می شوند فرقشان بیشتر می شود. و این سرّ الاسرار رابطه انسانهاست.

آدمی برای رهائی از انزوا و تنهائی اش تلاش می کند که به سائرین نزدیک شود و این علت پیدایش مدنیت وشهرهاست. و همه قوانین و  نهادهای اجتماعی هم در همین راستا پدید آمده اند ولی نتیجه این تلاش تاریخی بشر کاملاً معکوس بوده است و لذا هر چه که مدنیت شدیدتر می شود فرق ها وتضادها و لذا جنگ ها هم شدیدتر می شود.  دوانسان بمیزانی که بهم نزدیکتر می شوند و تلاش می کنند بیشتر شبیه و همراه شوند عدوتر می شوند .این قانون از کانون خانواده تا کل پیکره جامعه تا قلب حکومتها جاریست. گوئی که گردهمائی وازدواج و تجمع و تمدن امری ضد  انسانی و بر خلاف طبیعت ذاتی انسان است و بر خلاف صلح و سلامت عمل می کند وتلاشی ناحق است مگر اینکه در این تضاد و جنگها وعداوتها حقی برتر جستجو کنیم برتر از صلح و سلامت و لذت و عزّت.

گوئی هر چه که آدمی در تلاش  خود جهت فائق آمدن بر تنهائی و گریز از خویشتن  و پناه بردن به دیگران و اتحاد و فنای در دیگران ناکامتر می شود تنهاتر می شود واین ناکامی را به گردن دیگری می اندازد و  عداوت و جنگ در می گیرد . گوئی گریز از تنهائی امری ناحق است. مگر اینکه آدمی در روابط و تجمع هم تنهائی خودبپذیرد که در این صورت دیگر نیازی به این روابط ندارد . فرق ها و تنهائی ها  حدود و حقوق وجودند و کسی قادر به نابودی آن نیست.

 و حتی عشق هم نمی تواند آنرا نابود کند و بلکه خودش نابود می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت زندگی
( برای چه زندگی می کنی؟)

 

براستی برای چه زندگی می کنیم؟ در یک کلمه باید گفت برای این زندگی می کنیم تا ببینیم که برای چه زندگی می کنیم. به همین دلیل کسانی که این مسئله ذاتی را در خود و زندگی فراموش می کنند دچار خود فراموشی و نسیان کامل می شوند و فقط در لحظه مرگ یکبار دگر به یاد می آورند که اصلاً برای چه زیسته اند.

انسان تنها موجودی است که فقط برای این امر خلق شده تا بفهمد که برای چه خلق شده است و انسانیت انسان فقط مرهون و منوط به درگیری او به این مسئله است.

این سئوال ممکن است که هرگز پاسخی نیابد و هر چه که بیشتر ادامه یابد بی پاسخ تر شود ولی فقط بواسطه این سئوال است که انسان بر جای خودش حضور دارد و از خود گم نمی شود. گمراهی انسان چیزی جز فراموشی این سئوال نیست. سئوالی که موجودیت فرد را به چالش می کشد و این رویاروئی با تمامیت  حیات و هستی خویش است. و اما آن کیست که این سئوال را از تو می پرسد که : برای چه زندگی میکنی و  اصلاً هستی؟ بی تردید او خود تو نیست . پس او کیست؟ او خدای توست. پس کسی که این سئوال را با خود ندارد خدا را ندارد و فراموش کرده است ولذا به خود فراموشی دچار شده است . و لذا خودشناسی یک واقعه است و واقعه ای الهی در انسان .

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:6  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

منشأ بیماریهای اعصاب و روان

(فلسفه اسلام)

 

« سلامت » یک معنا و واژه دینی وقرآنی است و بمعنای تسلیم بودن است : تسلیم حقایق و ندای وجدان وامر حق. این تسلیم البته معلول معرفت بر این حقایق  وامور است و گرنه آدمی حداکثر با اکراه و ریا تسلیم است.

همه امراض عصبی و روانی و عاطفی بشر حاصل درگیری و استهلاک حاصل از تکبر وانکار حقایق است  . و تکبر نطفه کفر و القای شیطان در انسان است زیرا شیطان دشمن سلامت بشر است . جنگ انسان با حقایق فطرتی درون خودش و با حقایق جهان بیرون منشأ همه امراض  اوست. لذا این امراض به مثابه عذابهای حاصل از دین ستیزی اوست. این کبر و انکار و جدال بتدریج  موجب ایجاد بخل و  حسد وعداوت و کینه شده و دل را که کانون حیات و اراده ذاتی است رنجور و تباه و شقی می سازد و این همان « مرض قلب» است که در قرآن مذکور می باشد و منشأ همه بیماریهای عذاب آور بشر است. ادامه این بخل و عداوت در ذهن منجر به تشنج و پریشانی و هذیان و خشم  و جنون می شود و اعصاب را که پیوند دهنده همه ارگانهای تن وجان هستند به گسست و عقده و  افسرده گی و ناکارآئی می کشاند . و همین امر نظم و اتحاد درونی اعضاء و جوارج را از بین می برد و بتدریج این از هم گسستگی موجب ناکارآئی کبد و کلیه و معده و غدد می شود و امراض خونی پدید می آورد. آنکه تسلیم امر حق و فطرت دینی می شود کل جهان بیرون تسلیم او می شود.

از بین رفتن این اتحاد موجب از بین رفتن سیستم دفاعی بدن در قبال  امراض و تهاجمات بیرونی و بیماریهای مسری می شود و این بمعنای از بین رفتن ایمان تن  وجان است که منشأ امنیت وجود می باشد. 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:5  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه عشق الهی

 

چرا خداوند عشاق خودش را بدست دشمنانش به قتل می رساند؟ این یکی از بزرگترین اسرار و معماهای کار خدا در خلقت انسان در طول تاریخ است. این سنت همه جائی تاریخ بوده است که در یک حدیث قدسی نیز علناً اعتراف شده است که « هر که عاشق شود بر من،  او را به قتل می رسانم و خودم دیه او می شوم...» . این سنت در رابطه عشق بین انسانها نیز به گونه ای دیگر مصداق دارد. همواره معشوق به نفرت و عداوت باعاشق میرسد و در صدد انتقام بر می آید. این سنت خداست که درتاریخ بشر جاریست. گوئی که این خون عشق است که بر خاک جاری می شود و خاک واهلش را تربیت می کند . از یک نظر گویا که عشق در عالم خاک حرام است  و بلکه حرامترین حرامهاست که مستوجب چنین عقاب و  عذابی است . فهم این راز به مثابه فهم سرالاسرار خلقت انسان و معمای تاریخ و قلب دین است. زیرا مهرورزی مقصود کل دین خداست که اینهمه انبیاء  واولیاء د رابلاغ و تعلیم  این امر قیام کرده اند و زجرها کشیده و بسیار نیز کشته شده اند . بی تردید با منطق علیتی بشر و فهم خیر و شر که اساس ادراک و معرفت دینی نیز هست این سنت محکوم به ابطال است و با تمامیت دین خدا در تضاد می  افتد و بلکه کل نظام عقل بشری را هم به سخره می گیرد. عاقبت عشق، باطل کننده کل عقل و دین است الا اینکه به گونه ای دگر فهم شود ومنطق برتری رخ نماید و دین از مظهر فوق عقلانی درک شود. د رغیر اینصورت عشق مترادف، با اشد کفر می آید و حق به ستمگران و اشقیاء داده می شود. درست به همین دلیل اکثریت بشر در طول تاریخ  در جناح ستم و شقاوت قرار داشته و با دین و مهر  انبیاء  جنگیده ومکرها نموده است . خداوند بواسطه عشقش انسان را آفرید و جانشین خود ساخت و بدینگونه خود را شهید نمود. اینک هر انسانی که بخواهد عاشق بر عشق او شود بایستی بدینگونه عشق خودش را ثابت  و محقق نماید و قاتل خود را هم شفاعت کند و از  او ممنون باشد و این منطق عشق است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:4  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ازدواج سیاسی

 

سیاست همان فرهنگ روابط صرفاً اقتصادی است به همین دلیل آدمهای سیاسی  تماماً غرق در روابط و معاملات اقتصادی هستند. حال اگر سیاست همواره به سمت پلیدی و مکر می رود طبیعی است زیرا در روابط اقتصادی هر فردی فقط به منافع هر چه بیشتر خودش می اندیشد.

ازدواج نیز یک رابطه است می تواند چند نوع باشد: عاطفی، عقیدتی و  اقتصادی. در دورانی که عشق و عاطفه در دوران جوانی و قبل از ازدواج به هرزه گی هدر می رود و سن ازدواج به دلیل روابط نامشروع مستمراً بالاتر می رود. و نیز در دورانی که عصر حاکمیت پوچی است و اعتقادات در حال از بین رفتن می باشند فقط ازدواجهای اقتصادی باقی می مانند که به نوعی همانند بیمه عمر هستند ولی از آنجا که علناً اینگونه نمی نمایند تلاش می کنند عاطفی – عقیدتی نمایانده شوند لذا نوعی ازدواج سیاسی پدید می آید که به لحاظ ماهیت از روابط آشکار اقتصادی بمراتب پلیدتر و ریائی ترند. در این نوع ازدواج به دلیل فقدان عاطفه  وعقیده، رابطه جنسی که اساس غریزی  و همزیستی زناشوئی است نیز بسرعت نابود می شود و مبدل به عذاب می گردد که عذاب نیت ازدواج است و نتیجه اینکه هر یک از طرفین به روابط فاسقانه خود ادامه می دهند . این نوع ازدواجها در کسانی که تحصیلات طولانی تر می کنند جبراً بیشترند و یا کسانی که می خواهند زندگی مشترک را با رفاه بالای اقتصادی آغاز کرده و زودتر خوشبخت شوند و لذا دیرتر ازدواج می کنند. ازدواجهای سیاسی زمینه دموکراسی های مصنوعی هستند. درجامعه ای که هر کسی یک فرد منزوی است .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه ادب

 

ادب همان توازن و هماهنگی و اتحاد و تمرکز  موجودیت بیرونی و کرداری بشر است  و قانون تن و بروز و ظهور آن است . و اما بدن آدمی ظرف حضور و ظهور  روح  و  اندیشه و  احساس و غرایز و آرمان اوست. اگر این ظرف بر سر جای خود استوار نباشد، کج باشد  و یا شکسته و وارونه باشد و تعادلی نداشته باشد نمی تواند مظروف خود را نگه دارد و به منزل برساند. و نیز نمی تواند رزق مادی و معنوی  خود از جهان و جهانیان را دریافت کند ونگه دارد. پس واضح است که با اعمال  و کردار و گفتار و نشست و برخاست و سلوک ناهنجار آدمی قادر به حمل محتوی خود نیست و همچنین قادر به درک و دریافت هیچ چیزی از دیگران هم نیست. ادب ظرف رشد انسان است. و اما کانون اتکاء و تمرکز اتحاد بدن واعضاء  و جوارح وکردار و  گفتار آدمی کجاست؟ همانجائی است که کانون حیات و اراده ذاتی اوست یعنی دلش. و سپس ذهن که مترجم زبان دل است . تا دل بر نکته ای متمرکز نباشد حتی ذهن هم قادر به درک او نیست و سپس ذهن و دل بایستی با یکدیگر در اتحاد قرار گیرند تا مرکز اتکاء و ثقل بدن باشند.

دل آدمی کانون دوست داشتن و لذا منشأ اراده ذاتی اوست وتا محبوب دل انسان امر واحدی نباشد و این امر واحد هم قابل دوست داشتن نباشد چنین تمرکزی ممکن نیست. تا زمانیکه دل هر آن بسوئی می کشد ذهن هم پریشان است و بدن صاحبش هم پیرو  هیچ نظم و قانون  وتوازنی نیست یعنی ادب ندارد. کسی که محبوب و مرادی عارف و لایق نداشته باشد ادب نمی تواند داشت.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز تنهائی مؤمنان آخرالزمان

 

در آخرالزمان یعنی دورانی که ما زندگی می کنیم هر مؤمنی حقیقی و مخلص و هر عارف با تقوائی جبراً در تنهائی و بیکسی محض زندگی می کند و هر چه که پاکتر و خالص تر شود تنها تر می گردد و حتی عزیزانش ترکش می گویند وبه شاگردان و مریدانش نیز هیچ امیدی نیست ودارای هیچ ارادت و باور یقینی نیستند . آیا می دانید چرا؟ زیرا راه و رسم  مخلصان در هر عصری کاملاً به عکس راه و رسم عامه مردمان و نظامهای حاکم است و همچون شنا کردن درمسیر خلاف جریان است. و مردمان نیز همواره از راه و روش اکثریت  پیروی می کنندو   ارتباطشان با مخلصان و اولیای خدا در حد نیازهای مقطعی است.

دلیل دیگر این تنهائی مسئله ای متافیزیکی می باشد و آن واقعه غیبت امام زمان است . غیب امام زمان فقط بمعنای غیبت  یک فرد انسانی نیست بلکه بمعنای غیبت امر ولایت وامامت و ارادت و ایمان خالص و معرفت توحیدی است. و چنین امری به هر درجه ای درهر انسان مؤمن دیگری هم رخ دهد از چشم عقل و دین مردمان پنهان می ماند وبا هزار حجت آشکار هم ذره ای بر باور آنها افزوده نمی شود وبلکه حداکثر منشأ تهمت و عداوت می گردد و جانشان را در خطر قرار می دهد . همانطور که علی(ع) چنین واقعه ای را در تاریخ پیش بینی کرده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تلخ ترین حقیقت (فلسفه حق)

 

« حقیقت تلخ است» : این یک حکمت جهانی است ولی حکمتی وارونه و بلکه ابلیسی است و درستش اینست: حقیقت از راه دور تلخ می نماید ! زیرا همه بدبختی ها و تجربیات تلخ و هلاک کنندۀ زندگی انسان محصول گریز انسان از حقیقت هر امری است. آنچه که هر چیزی را نهایتاً تبدیل به حقیقتی تلخ و کشنده می کند نزول ناگهانی حقیقتی در حین گریز ما از آن حقیقت است در حالیکه می خواستیم آن حقیقت را کتمان نموده و بلکه در نزد خود وارونه سازیم. در واقع آنچه که تلخ است نه حقیقت بلکه وارونگی حقیقت در نظر ماست و یا وارونگی ما در مقابل حقیقت. یعنی حق ستیزی !

حق در ذائقه کسی که با آن در جنگ  است تلخ می آید و این نیز حق است. و  اما از میان همه حقیقت هائی که شبانه روز از روبرو شدن با آن می گریزیم حقیقت عشق و محبت و دوستی است که در نزد انسان حق گریز به مثابه تلخ ترین حقایق است. یعنی روبرو شدن با واقعه ای که از بطن معشوق و یا کسی که دوستش می داشته ایم، بناگاه یک دیو آشکار شود. حال آنکه بارها و بارها قبل از قیامت عشق، ما شاخهای  این  دیو را دیده و به روی خود نیاورده و بلکه آنرا تلطیف و وارونه کرده و نشانه عشق تفسیر نموده ایم و علناً و آگاهانه  خود را فریب داده ایم تا اینکه بالاخره  حق آن عشق وارونه و دروغین بر سرمان فرود آمده و سیمای دیوی را که عشق نامیده بودیم  برما عیان می سازد. این عاقبت دوست داشتن کسی است که دارای حق دوست داشته شدن نیست. و  عاقبت توقع دوست داشته شدن و نه دوست داشتن . اگر قرار باشد معشوق هم عاشق را دوست بدارد این دیگر عشق نیست  . حق عشق بشری در یکطرفه بودن آن  است وتلخی اش نیز.

استاد علی  اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چرا دورغ می گوئی؟

 

(فلسفه دموکراسی)

 

 آدمی بمیزانی که میخواهد درچشم دیگران خوب باشدو بلکه پرستیده شود بسوی دروغ و ریا می رود که ام الفساد است. پس آنچه که آبرو و مردم داری نامیده می شود که نهایتاً اراده به پرستیده شدن است منشأ همه شرارتها  و رذالتها و بدبختی بشر است که همان دروغ می باشد. و اینست که دروغگوئی و مکر و ریا در نزد زنان هزار چندان است زیرا زن مظهر اراده به پرستیده شدن است  و بهمان میزان مکر می کند. و اینست که صدق در زن یک کیمیاست . آدمی چون میخواهد که در نزد دیگران خوب باشد شر می شود. در قرآن می خوانیم که ای مؤمنان از اکثریت مردم پیروی مکنید که آنان جز دروغ و خیالات را نمی جویند و شما هم به سمت ظلم می روید. و این به بیان امروز یعنی تحریم دموکراسی ومردم سالاری که بمعنای حاکمیت اکثر مردم است. و اینست که در عصر دموکراسی ها شاهد اشد  دروغها و بازیها و فریبکاریها هستیم. و نیز اینکه چرا در صدد شعار آزادی   و دموکراسی در سطح جهان، زنان قرار دارند و اصولاً دموکراسی و فمینیزم امر واحدی شده است. این دال بر حاکمیت دروغ است  و دروغ سالاری ! پس واضح  است که توقع حق و راستی و وفا داشتن در قلمرو فرهنگ مردم سالاری و دموکراسی و آبروپرستی و عشق بازی ، توقعی ابلهانه است. دموکراسی همان دمونکراسی (Demoncracy ) بمعنای دیو سالاری است که « ن» آن افتاده است . آدم باید در نزد خودش  خوب باشد و برای خود.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز هویت ایرانی

 

هر هویتی دارای دو وجه است : مادی و معنوی ، دنیوی و اخروی، فنی و اخلاقی،  علمی ودینی . هنگام ظهور اسلام از بطن بی تمدن ترین قبایل بشری یعنی اعراب، یکی از سه تمدن بزرگ جهان یعنی ایران در حال افول بود بخصوص به لحاظ معنوی .  با حمله اعراب و گرایش ایرانیان به اسلام بر خلاف سائر اقوام، زبان ایرانی تحت الشعاع زبان عربی نابود شد. ایرانیان به لحاظ زبان که ستون فقرات فرهنگ و هویت معنوی است پارسی باقی ماندند ولی به لحاظ دینی، اسلام را  پذیرفتند و بدین  گونه هویت ایرانی دچار انشقاق و نفاق  عظیمی گردید که در طول تاریخ با نفوذ  اسلام، مستمراً شدیدتر شد. و  این امر از مهمترین ویژه گی هویت  ایرانیان از بعد اسلام تا به امروز است که هم دارای بزرگترین ضایعات بوده و هم بزرگترین برکات. این دیالکتیک هویت ایرانی است.

این انشقاق هویت  موجب تضعیف تا سر حد نابودی انسجام و اتحاد ملی و سیاسی و اقتصادی شده و هم موجب شکوفائی و خلاقیت خارق العاده علمی و فرهنگی و معنوی گردیده است تا جائیکه بمدت یک دوران تاریخی سلطه عرب بر قوم ایرانی تمام ارکان معنوی اسلام و اعراب را ایرانیان  در دست داشته اند . و گوئی این یک مبادله و تجارت پایاپای بین ایران و اسلام بوده است . ایران اقتدار  سیاسی و اقتصادی و مادی خود را به اعراب داد و اقتدار علمی و عرفانی و ادبی و اخلاقی را از اسلام گرفت. به لحاظ مادی دچار تفرقه و کثرت و تجزیه و هزار سال  مصیبت و  اسارت و فقارت گردید  و به لحاظ معنوی مبدل به بزرگترین اقوام بشری بر روی زمین شد وبزر گترین نوابغ را پرورد. چنین وضعی در هیچ جای دیگر همچون یمن، مصر، آفریقا و  هندوستان اتفاق نیفتاد . ایران روح عرب را گرفت و عرب تن ایران .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نگاهی به اساطیر ملل

( فلسفه اسطوره شناسی)

 

تاریخ باستان اقوام و ملل بر روی زمین تماماً با سرگذشت اساطیر و الهه های آسمانی عجین و از آن غیر قابل تفکیک است . آنچه که امروزه فرهنگ نامیده می شود در طی هزاران سال چیزی جز اسطوره شناسی اقوام بشری نبوده که تا به امروز نیز بطرزی غیر مستقیم در تار و پود فرهنگ ملل حضور دارد وفعال است . اساس قدیمی ترین فرهنگ مکتوب جهان تماما ً بر اساطیر  است : اوپانیشادها، اوستا، ایلیاد،  اودیسه و شجره نامه خدایان که ارکان تاریخ مکتوب بشر بر روی زمین  محسوب می شوند چیزی جز سرگذشت خدایان با انسان نیست. در اساطیر هندو حدود چهار هزار خدا وجود دارند. در اساطیر  یونانی بیش از یکصد خدا هستند و از همه اینها کمتر تعداد خدایان مذاهب ایرانی در اوستا می باشند. که البته در هر یک از این نظامهای اساطیری یک خدای خدایان حضور دارد که در مذهب هندو کریشنا است در ایران اهورمزدا و در یونان هم زئوس . در تمدنها ی چین و ژاپن و مصر و آمریکای لاتین که بسیار قدیمی تر از ایران و هند و یونان می باشند و آثار  مکتوبی هم بر جای نگذاشته اند طبق سنگ نوشته ها تماماً حاکمیت انواع اساطیر را نشان می دهد.

این اساطیر بتدریج  در طول تاریخ و با رشد اندیشه بشری به زمین نزدیکتر شده و دارای مفاهیم و نامهائی انسانی شده اند و گاه تبدیل به مفاهیمی علمی وفلسفی و دینی  و عرفانی گردیده اند مثلاً ملائک و شیاطین در قلمرو مذاهب  ابراهیمی جایگزین  بسیاری از اساطیر کهن شده اند که همان هویت ها را دارا هستند. و یا در عرصه علم مفاهیمی  مثل انرژی ، جاذبه، سیاهچاله ها و پدیده های نجومی. و یا در قلمرو فلسفه مفاهیمی همچون عشق، منطق، معرفت، اشراق و امثالهم تبلور صفات و قدرتهائی است که به برخی از خدایان اساطیری اختصاص داشته است و یا مفاهیمی همچون کیمیا، اکسیر، آب  حیات و غیره.  و یا در ادبیات عرفانی ما مفاهیمی مثل شاهد، ساقی، می ، جام جم،یار، زلف، خال وغیره . بیانگر نزول آسمانی مفاهیم اساطیری کهن در وجود انسان است و انسانی شدۀ همان اساطیر آسمانی می باشد.

بطور کلی می توان سیر تاریخ بشر را عرصه نزول مفاهیم و پدیده های آسمانی و متافیزیکی در حیات انسانی دانست و یا تجلی آسمان در زمین و ظهور خدایان در انسانها. و بروز صفات اساطیری در کردار بشری. تا آنجا که مخصوصاً د رعرفان اسلامی شاهد ظهورخداوند خالق  د رانسانی بنام انسان کامل یا پیر و  امام هستیم که مشابه آن در مذهب هندو مصداق برهمن است و در حکمت یونانی د رآخرین مراحل کمالش شاهد ظهور انسانی بنام سوفیست هستیم. اینها جملگی مظاهر ظهور کریشنا و الله و اهورمزدا و یهوه و زئوس و آپولون می باشند.

مذاهب ابراهیمی همه خدایان اساطیری و بت های زمینی آنها را نابود کردند و بشر را بخود آوردند و با ظهو ر حکمت  و معرفت نفس در شرق و غرب عالم این  روند تحول آسمان به زمین و خدا به انسان در عرصه عرفان اسلامی با ظهور نخستین  انسان کامل علی(ع) کامل شد. با  این واقعه  فقط مذهب کامل نشد بلکه تاریخ علم نیز آغاز شد که از جهان  اسلام بود. و از این واقعه است که  حتی آن خدای یگانه  هم در وجود انسان سکنی گزید  و این عرصه قیامت است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

قدرت و معرفت

 

 انسان بدین دلیل تنها حیوان فکور  ودارای اراده به فهمیدن و گرایشات متافیزیکی است که در آن واحد حریص ترین و ضعیف ترین حیوانات است که این دو ویژه گی نیز رابطه ای متقابل دارند یعنی حرص موجب ضعف می شود وضعف هم حرص را تشدید می کند .انسان به لحاظ عقل غریزی جهت تنازع بقا نیز ضعیفترین حیوانات است یعنی نادانترین و ناتوانترین حیوانات در قلمرو ارضای نیازهای حیاتی خویش است واین انگیزه تفکر و اراده به فهمی برتر از حیات حیوانی و گرایش ماورای طبیعی در انسان است . به همین دلیل آدمهای ثروتمند تر نیاز کمتری به تفکر و متافیزیک دارند و لذا لامذهب ترند. و اگر در عصر مدرن هم شاهد کفر  جهانی بشر هستیم به دلیل بی نیازی و قدرت و ثروت و رفاه بیشتری است که از بابت علوم و فنون عاید بشر شده است و به همین دلیل در دهه های اخیر که نا امنی ها و بیماریها و هراس ها و هلاکتهای جدیدی از بطن علوم و فنون جدید پدید آمده یکبار دگر شاهد گرایشات  متافیزیکی و معنوی البته در طبقات فقیرتر هستیم.

از این دیدگاه می توان به فلسفه ریاضت  و زهد و تقوا  درمردان حق آگاه شد. آنها با انتخاب فقر و ضعف در واقع آگاهانه خود را در شرایط تفکر و معنویت و مکاشفات ماورای طبیعی قرار می  دهند. پس اراده به قدرتی برتر و متافیزیکی محصول درک اشد ضعف در حیات فیزیکی است  و این منشأ اراده به فهم و معرفتی روحانی است . بقول نیچه اراده به قدرت علت العلل همه فعل و انفعالات انسان است و لذا میل به دین  و عرفان و متافیزیک نیز معلول  اراده به قدرت  معنوی و ماورای طبیعی می باشد تا ضعف فیزیکی را جبران کند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی لقاء الله

 

در قرآن کریم می خوانیم که در پایان جهان و روز قیامت کبری آنگاه که خداوند نقاب از چهره براندازد  کافران می گویند که ای کاش هرگز آفریده نشده و خاک می بودیم. و آنگاه خودرا با صورت در  آتش دوزخ سرنگون می کنند. آیا براستی هرگز درباره این واقعه اندیشیده اید.

آیا کافران یعنی منکران و جود خدا و قیامت کبری ولقاء الله  چر ا چنین می گویند و چرا با «صورت» خود را در آتش می افکنند واز خود انتقام می ستانند. آیا در دیدار جمال پروردگار  چه می بینند؟

بنظر ما طبق صدها حکمت و حدیث از علی(ع) که قیامت خود را برپا کرده بود و خداوند را دیدار می نمود آن جمال یگانه که در پایان جهان بر کل بشریت آشکار می شود برای هر کسی همان جمال ذات خودش می باشد. طبق این سخن که « خودشناسی خداشناسی است» و «خداوند همان خود خود هر کسی می باشد».

روانشناسی  و اقعه لقاء الله در قرآن فقط  در این صورت قابل فهم است و لاغیر. از اینکه کافران می بینند که منکر و خصم خود بوده اند . هر کسی جمال خود را د رجمال خدا دیدار می کند. همانطور که خداوند در خلقت ازلی از صورت خود به آدم صورت بخشید و از روح خود در آدم دمید و از علم خود به انسان علم داد  و اورا جانشین خود در جهان ساخت.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مرضی بنام « فلسفه زده گی»

 

« فلسفه» فقط نامش  یونانی نیست بلکه ذات و ماهیتش نیز یونانی و عرصه جهانخواری و آدمخواری خدایان اساطیری است که شبانه روز در فکر دامی لطیف برای به بند کشیدن انسانها می باشند.

فلسفه در همه جای جهان در پنهان و آشکار یونانی است همانطور که حتی فلسفه اسلامی هم تارو پودش از مفاهیم فلسفه ارسطو و افلاطون است . فلسفه همان امپریالیزم عرصه معناست که زندگی ارسطو بعنوان خدای فلسفه آشکار کننده این حقیقت نهان فلسفه است که در جهانخواری شاگردش اسکندر خودنمائی کرد که  تا دم مرگ در ارادت ارسطو زیست و به امر ارسطو به قصد یونانی کردن  جهان به راه افتاد تا همه تمدنهای غیر یونانی را نابود کند.

و لذا همه محصلین فلسفه یونانی در سراسر جهان دارای طبع جهانخواری فکری هستند و توتالیترهای فکری محسوب می شوند ولذا اکثر شان در دربارها پناهنده و پنهان بودند وهیچ شاهی بدون وجود فلاسفه ای در پس پرده نبوده که شبانه روز تلقین جهانخواری می شده است.

« فلسفه» درلغت بمعنای « عشق حقیقت» است و این همان لباس ابلیسی آن است . ذات فلسفه همان اراده بقدرت است آنهم قدرتی جهانی و بلکه متافیزیکی . و لذا در نقطه مقابل حکمت است که براستی عشق به حقیقت است . ما تنها کسی هستیم که واژه فلسفه بمعنای « عشق به حقیقت» را براستی بکار گرفته ایم همانطور که بسیاری از واژه های دیگر رااز واژگونسالاری رهانیده ایم و آنرا بر جای واقعی خودش نشانیده ایم . بزرگترین مکر فلسفه، دیالکتیک است که در این کارگاه می تواند هر چیزی را بنام هر چیز دیگری به ثبت رساند. و ما این کارخانه مکر فلسفی را نیز رسوا کرده ایم.  

و نکته آخر اینکه حکمت  اسلامی، دشمن موذی تر  از فلسفه یونانی نداشته است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه عذاب

 

« عذاب» یک واژه قرآنی است که در لغت دارای  دو معنای متفاوت است : زجر و تنهائی! و این هر دو معنا در واقعه  عذاب کشیدن انسان در همین جهان رخ میدهد که زجر کشیدن وادی نخست از هر عذابی است و بیکس و  تنها و مجرد  وعذب شدن هم نتیجه نهائی حاصل از عذاب است.

اصولاً هر گناه  و خطائی در انسان حاصل پرستش دیگران به قصد تأئید و تقدیس و خودپرستی در نزد دیگران است. این همان پیروی از فرهنگ و نظر اکثر مردمان است که در قرآن کریم ، نهی شده است زیرا موجب ضلالت و ظلم فرد می شود. آدمی در این ضلالت مرتکب ظلم می شود و سپس بواسطه این ظلم مواجه با انواع عذابها می گردد و زجرها می کشد و در جریان این زجرها جبراً از همه آنهائی که موجب فریبش شده و فریبشان داده بیزار و منزه می گردد و نفساً توبه می کندو این همان تنها شدن است.

به لحاظی دگر آدمی از روی جهل همواره از تنهائی نفس و تجرد باطنی گریزان است و به دیگران پناه می برد و در دیگران گم می شود و دیگران را به نفس و دل خود وارد می کند واز خود بیگانه و دیوانه و مسخ می گردد و دراین عرصه مرتکب گناه و جنون و جنایت می شود. و لذا عذابها موجب تزکیه جبری نفس انسان می شود ودوباره سلامت را به نفس باز می گرداند.

این همان حق دوزخ در حیات دنیاو آخرت است . و آنکه در  دنیا از غیر پاک نشود درحیات بعد از مرگ به دوزخ مبتلا می گردد تا پاک شود. یعنی خودش شود و از غیر خود زدوده گردد و هستی یابد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مسرفترین ملت جهان

 

حتی اکثر مسئولین طراز اول کشور ما اعتراف می کنند که ملت ما در مصرف، اسرافی ترین ملت دنیاست. این اسراف که از منظر  دین ما گناه محسوب می شود بهمان میزان شامل حال دولتمردان ونظام حاکمیت سیاسی ما نیز می شود  و البته امری طبیعی است زیرا دارای نظامی جمهوری هستیم . بنابراین طبیعی است که طبقه حاکمه ما اسراف کارتر باشند زیرا ثروت وقدرت بیشتری در اختیارشان است.

از بریز و بپاش های درون خانه ها تا اشرافیت و رانت خواری و باند بازی جلوه های گوناگون اسراف است. آنکه در اقتصاد دچار اسراف است طبعاً در سیاست و حکومت هم دچار اسراف است و این یک قانون در نفس بشر است.

پس ازسی سال آیه و قسم و موعظه و فلسفه و تنذیر و اخلاقیات  بالاخره مسئولین مجبور شدند از طریق بالا بردن قیمت کالاهای اساسی از اسراف بکاهند و یا همچون سهمیه بندی مصرف بنزین اینهمه گرفتاری  و عوارض جانبی برای دولت و ملت پدید آورند  وهنوز طولی نکشیده بازار سیای بنزین پدید آمده است .

اسراف در هر امری حاصل بی  اراده گی و بی اختیاری وافسار گسیختگی نفس و فقدان عقل وتقواست. پر  واضح است که اسراف صورت مادی و اقتصادی بی ایمانی و کم عقلی  می باشد  یعنی یک مسئله ذاتاً فرهنگی و اخلاقی است همانطور که شاهد یک  انحطاط و ضلالت عظیم فرهنگی در همه امور هستیم. و عجب است که این بن بست فرهنگی را هم برخی می خواهند با بودجه اضافی حل و فصل کنند. مثل اینکه بخواهیم جهل و  کفر یک آدم را با اضافه حقوق برطرف کنیم. اسراف حاصل بی فرهنگی است و بی فرهنگی ، حاصل بی معرفتی در دین است . 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

محصول عشق

 

عشق چیزی  جز جاذبه بین دو قطب متضاد نیست و لذا از قانون الکترومغناطیس  پیروی می کند. دو قطب مثبت و منفی بهم جذب می شوند و بعد از تخلیه بار الکتریکی از هم دفع می شوند. عشق بین انسانها هم بر همین اساس عمل می کند : جاذبه بین خوب و بد، مهربان وشقی ، پاک و ناپاک، مؤمن وکافر، عاقل وجاهل و .... و لذا بهترین انسان عاشق بر بدترین انسان می شود یعنی ناپاکترین ها جذب پاکترین ها می شوند و پاکی  ونیکی را از آنها می گیرند وسپس می روند. پس عشق عرصه مبادله نیکی است و لذا قلمرو تربیت انسانهای پست است و تعالی معنوی و عرفانی انساهای نیک . در این مبادله آدم بد تبدیل به آدم خوب می شود وآن جناح خوب هم به معرفت می رسد و بر حق نیکی  خود علم می یابد. رابطه بین نیکان از جنس عشق نیست بلکه دوستی و محبت و ارادت است . عشق مربوط به رابطه بین نیک و بد است . آدم بد چون زالو بر قلب آدم خوب می چسبد و از خون نیکی می مکد  وچون سیر شد می افتد و به راه خود می رود. بهرحال هر درجه وکیفیتی از عشق تحصیل همان درجه از نیکی و معرفت برای طرفین رابطه است و بنابراین خلاقترین نوع رابطه بین انسانهاست و رابطه ای که چنین محصولاتی نداشته باشد هر چه باشد از جنس عشق نیست. عاشق به معرفتی برتر می رسد و معشوق به نفسانیتی نیکوتر . و هر چه که حقوق عشق بیشتر ادا شود  محصولاتش بیشتر است . حق عاشق از خود گذشتن است و حق معشوق هم اطاعت است. در عشقی که این حق هیچ ادا نشود محصولی جز ندامت و تباهی ندارد.

از آنجا که انسان ذاتاً دشمن خویشتن است  جذب ضد خود می شود و اینست راز عشق!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی سماع

 

سماع عبادت ویژه عارفان عاشق است  که بصورت نوعی خاص از رقص بهمراه اذکار الهی بروز می کند وعبادتی فی البداهه و گاه و بیگاه است و نمی توان برایش وقت خاصی قائل شد. این نوع عبادت مخصوص رابطه مراد و مرید است و هیچ شکل خاصی هم ندارد  ودر هر رابطه ای خاص خودش می باشد. و لذا تقلید از آن امری مضحک و گناه و فساد انگیز است.

مشهورترین سماع عارفانه در مکتب مولوی و شمس تبریزی رخ  نموده است. روانشناسی سماع، روانشناسی یک مرید عاشق و ذاکر مراد است آنگاه که این ذکر  وعشق به غایت می رسد و مرید به مقام « مذکور» میرسد و مراد را در خود می یابد و با او در باطن متحد و هماهنگ می شود. و لذا سماع عرفانی در واقع رقص وصال روح است. سماع همان اقامه صلوة عارف عاشق است . برای مولای رومی سماع بعد از شهادت شمس به غایت رسید  ومبدل به یک  عبادت روزانه و سنت شد چرا که در فراق  مرادش چاره ای جز درک  حضور او در دل خود نداشت. خاصه که پسرش، قاتل مرادش بود واو خود را در این امر مقصر و بلکه عامل می دانست. سماع، گردباد روح عارف است.

لذا سماع مولویه یک سماع خاص الخاص است و به لحاظی سوگ مراد درجان ودل و روح مولوی است که او را از فرط اندوه و حزن  و فراق وداغ مراد به رقص جادوئی می کشاند تا بتواند این واقعه را در خود هضم و جذب نماید و گرنه بدون این سماع چه بسا مولانا هر آن در  ورطه جنون و مالیخولیا بود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت رزق و روزی

 

واژه « روزی» در زبان فارسی دقیقترین مترادف رزق د رقاموس قرآنی است زیرا رزق مربوط به  ارضای نیازهای ما در هر ان و هر روز است و این همان معنا از رزق است  که خداوند می فرماید که « اگر نظر نکنید خواهید دید که رزق شما هر آن از سمت بی سوئی بسوی شما می آید» - در واقع رزق هر روز ما همان روز در اختیار ما قرار می گیرد . یعنی آنچه را که ما برای فردا و آینده ذخیره می کنیم از قلمرو روزی فردای ما خارج  است  و فردای ما مشمول رزقی دیگر از سوی خداست و ربطی به آن ذخیره  و پس انداز ما ندارد ودر واقع معضله ذخیره برای آتیه همان رزق ربائی ماست که حاصل فزونی طلبی ماست.  واینست که ذخیره مادی ما برای آتیه نوعی دغلکاری در اراده خداست و این دغل هم حاصلی ندارد . چه بسا این نوع پس اندازها فقط هزینه دوا و دکتر و خساراتی می شود که خود معلول این نگرش مشرکانه و ربائی ماست. این بدان معناست که در آمد اضافی را به مصرف انفاق و خیرات و زکوة برسانیم واین اضافه درآمد ورزق به همین قصد است و نه بقصد پس انداز کردن. اگر دقت کنید هیچ ذخیره و پس انداز اینگونه ای بدرد کسی نخورده و به مصرف تباهی فرزندان رسیده و یا موجب رفاهی کاذب شده که خود عامل تباه سازی رزق سالم وطبیعی می باشد. بمانند بیمه ها که فقط بدبختی را بر  آینده تضمین می کنند و بی اعتمادی به فقرا را مکتوب و مستند می سازند  و بیماری و فقارت را حتمی.

پر واضح است که رزق بردن در هر روزی مستلزم ایمان کافی به خداست که آدمی یقین داشته باشد که روزی دهنده اش خداست و خدا هم هرگز او را فراموش نمی کند. و می دانیم آنانکه به رزق  خود راضی نیستند  و تلاشهای مذبوحانه می کنند هرگز عملاً بر آسایش و رفاه حقیقی خود نمی افزایند و جز عذاب حاصل ببار نمی آورند. انباشت سرمایه فقط حمالی برای فرزندان است که بواسطه اش تباه می شوند. پس دو گناه دارد: یکی ظلم بخویشتن و دیگر ظلم به فرزندان خویش .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نگاهی به تاریخ هستی

 

نظریۀ « انفجار بزرگ» در تکوین عالم هستی بالاخره پس از هزاران سال علیرغم میل تقریباً همه فلاسفه ملحد و دانشمندان، ثابت کرد که عالم هستی مبدأ و آغازی داشته است و لذا خالقی دارد. این نظریه ثابت کرد که میلیاردها سال نوری قبل از این کل کائنات خلاء مطلق و ظلمات محض بوده که مترادف با  عدم است که بناگاه نقطه ای لامتناهی از این ظلمات دچار انفجاری در درون خود گردیده که کل کائنات حاصل آن انفجار است . نظریه دیگری که متعاقب این نظریه مذکور باپیگیری کسانی چون انیشتن و هابل پدید آمد و به لحاظی علمی  ثابت شد نظریه « انبساط جهان» است که نشان میدهد که کائنات هنوزهم از آن لحظه انفجار تاکنون در حال توسعه می باشد و آفاق جهان در حال گسترش است زیرا هنوز هم کهکشانها در حال انبساط درونی و دور شدن از یکدیگرند . این بدان معناست که درظرف زمان خلقت هستی پایان نیافته است و در عالم تشریع ادامه دارد و خلقت درونی و معنوی انسان هم پایان نیافته است وپایان جهان همان پایان زمان و آخر الزمان است همانطور که آخرالزمان نیز یک لحظه نیست بلکه یک دوره از تاریخ و آخرین دوران تاریخ است . این آخرالزمان در تاریخ بشری به نوعی و در تاریخ هستی و کیهان شناسی نیز بنوعی دیگر قابل درک می باشد و چون این دوره کاملاً به پایان رسد کل کائنات بازگشت می کند واین عرصه قیامت است که قوس عروج است همانطور که قوس اول که عرصه خلقت است قوس نزول بوده است  . ولی ما معتقدیم که خلقت جهان کامل شده است . ولی باید بدانیم که مشاهده تلسکوپی هابل و یارانش از انبساط جهان مربوط به عصر ما و بلکه دوران ما و تاریخ معاصر جهان نمی تواند باشد زیرا آنچه که بواسطه نور ستارگان و کهکشانها به چشم ما می رسد مربوط به بیلیونها سال پیش است یعنی آنچه که ما در آسمان دور دست می بینیم واقعیتی گذشته است و لذا مسئله انبساط جهان از نظر ما و معرفت قرآنی به پایان رسیده است  و حدود چهارده قرن است که خلقت 6 روزه جهان به پایان رسیده و ما اینک در قیامت پنجاه هزار  ساله قرار داریم که  دوران رجعت و لذا دوران انقباض جهان است.

آدمی به لحاظ مشاهده و ادراک حسی وعلمی – فنی  خود از واقعیت جهان  هستی دور و به لحاظ زمانی عقب است . آنچه که ما می یابیم امری در گذشته است . مشاهده و معرفت آنی و فعلی و کنونی فقط در قلمرو معرفت قلبی و شهود عرفانی ممکن است. در واقع انسان بواسطه شناخت حسی خود همواره از زمان خود عقب تر است و در گذشته زندگی می کند و موجودی مرتجع می باشد. و این فریب حاصل از شناخت حسی و علمی – فنی است.

چه بسا ستارگان و کهکشانهائی که ما می بینیم میلیونها سال قبل از بین رفته اند و ما فقط تشعشعات و تصویر گذشته شان ر ا درک می کنیم. همانطور که معرفت حسّی آدمی از خود و زندگی خودش نیز همینطور است و این امر همان گذشته گرائی و خاطره پرستی بشر است و تاریخیگری نفسانی بشر است که محصول ارتجاع و عقب مانده گی شناخت حسی اوست . لذا شناخت حسی ما همواره شناختی غیر واقع است و ما از شناخت نقد حال خود و جهان غافلیم الا بواسطه شناخت عرفانی که شهودی و قلبی و روحانی است. اهل حال بودن عرفا بدین معناست . و لذا آنان قادر به درک واقعیت عالم  وآدم هستند ولذا مرد زمان می باشندو امامان زمانه اند. همانطور که شناخت حسیّ ما قادر به درک آخرالزمان و قیامت نیست  هر چند که علائم آن آشکار است.

درست به همین دلیل قیامت در فرهنگ قرآنی با معنای « الساعه» یعنی اکنون بیان شده است . یعنی ما اینک در قیامت هستیم یعنی دوران رجعت  و  انقباض عالم هستی و همه به سوی او باز می گردیم.

پس واضح شد که بواسطه علوم حسی انسان قادر نیست که تاریخ صعودی و عروجی جهان را درک کند زیرا این علم فقط گذشته را درک می کند و نه حال را. د رواقع همه علوم و آموزه های علمی بشر ذاتآً تاریخی وارتجاعی است و از « حال» می گریزد. و این راز ذات غفلت انسان در قلمرو علوم حسی می باشد که همه علوم بشری حسی هستند الا علم لدّنی و معرفت قلبی  و مشاهدات  غیبی که در قلمرو معرفت نفس ممکن می شود.

علوم بشری فقط تاریخ نزولی و  انبساط جهان را درک می کند آنهم با تأخیری بس کلان. در درک گذشته نیز همواره در قلمرو علوم حسی، منطبق بر وقایع در زمان واقعی نیستیم و لذا شناخت تاریخی ما هم شناختی عقب تر از تاریخ است . و اینست که عدم را که واقعه ای قبل از زمان و آغاز تاریخ است درک نمی کنیم  و حداکثر آنرا مترادف با خلاء مطلق می پنداریم. و اینست که درک ما از هستی نیز درکی انتقالی و در جریان زمان و تغییر است پس درک از هستی کامل نیست بلکه درک از شدن است و نه درک بودن. این همان غفلت معرفتی انسان درباره شناخت خدا و درک توحید  است . و اینست که ادراک  ما از وجود بدون حضور تباهی و نابودی ممکن نمی شود.و لذا  همه ادراک ما دیالکتیکی و دوگانه اند. یعنی فریبنده اند. و لذا تاریخ هستی در نزد ما عین تاریخ نیستی است . آنهم نیست شدن و نه نیست بودن.  ولذا انسان همواره تصویر جهان می بیند و نه خود جهان را . زیرا اسیر شدن است و از حضور وجود کور است همانطور که از حضور خودش غافل است  و از خود جز تصویر گذشته نمی یابد. پس حتی علم تاریخ هم برای انسان ممکن نیست  الا در قلمرو علم حال  ومعرفت قلبی.

هر گاه چشم ما بر حال باز شود جز خدا نمی بینیم و اینست که علی(ع) می فرماید که خدای نادیده را نپرستیده ام و امام حسین(ع) هم می فرماید که کور است چشمی که خدا را نمی بیند. و اینان اهل حال هستند ولذا مردان قیامت هستند و قیامت را درک می کنند زیرا خود برپا کننده آن بوده اند.

و اما نکته آخر اینکه آن عدمی که همان ظلمت و خلاء مطلق در اندیشه و حس بشر است و عرصه ماقبل از تاریخ هستی تلقی می شود نقطه اغاز هستی و  اولین مرحله از خلقت است و چه بسا میلیونها سال چنین و ضعی وجود داشته و سپس آن انفجار بزرگ رخ نموده و تاریخ مادیت جهان شروع شده است. درواقع خداوند نخست عدم (خلاء مطلق) را آفرید  و سپس از عدم، جهان هستی مادی ر اخلق نمود و با نظری که به قلب عدم فرمود آن انفجار کبیر رخ داد.

ولی عصر و مرحله ما قبل از عدم همانا عرصه حضور نور مطلق حق بوده است که سپس در حجاب عدم و کائنات پنهان شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای بیمه اجباری

 

جدیداً در کشور ما قرار است بیمه ها را اجباری کنند. آیا اینهم از قوانین  شرع مقدس است و یا قوانین صادره از شورای مصلحت نظام. زیرا در کشورهای سرمایه داری هم هنوز  چنین قوانینی وضع نشده است . آیا شورای نگهبان در این باره موافقند؟ بیمه اجباری  به چه معنائی است؟

بیمه به لحاظ روانی بدین معناست که پیشاپیش فقر و بیماری و خطر وضرر را تضمین کنی وسپس آنها را پیش خرید نمائی . آیا این همان مکتب شیطان نیست که : شیطان نخست شما را از فقر و خطر آینده می ترساند و آنگاه شما را به پیروی از خود می کشاند.

بیمه یعنی اینکه امیدو ایمان به رحمت خدا و رزاقیت او را بکلی از دست بدهی و توکل را در خود نابود سازی و آنگاه دست به دامان شرکتهای بیمه شوی که امروزه پلیدترین سازمانهای اقتصادی و مالی در جهانند. بیمه ها فقط زالوی مال و جان مردم نیستند بلکه زالوی ایمان مردم هم هستند . بیمه ها مولود کفر بشرند. حال این بیمه اجباری هم می شود. و براستی این از ویژه گی آخرالزمان است که لشکریان شیطان، مردمان را مجبور می کنند تا دل از خدا بکنند و از شیطان پیروی کنند وگرنه امکان زندگی محال می شود وچه بسا مردم ر ا به زندان می اندازد تا از خدا قطع امید نموده و خود را بیمه شیطان کنند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانکاوی اجتهاد

 

در روایتی از حضرت رسول (ص) و نیز ائمه آمده که : هر مؤمنی که چهل حدیث از ما را بیاموزد و بیاموزاند، مجتهد است.

این سخن اعجاب آور است در قیاس با آنچه که در نزد ما مسلمانان درباره مقام اجتهاد نقل می شود که چه مقام شاقه ای  است و بایستی عمری را تحصیل نمود تا مجتهد شد. نخست بهتر است که معنای مجتهد را بدانیم. مجتهد به مؤمنی گفته می شود که درباره هر امر و مسئله ای از زندگی دارای حکم و نظری واضح بر اساس دین مبین باشد.

حدیث مذکور نیز اگر براستی به فعل آید برای فرد ایجاد مقام اجتهاد می کند.کسی که چهل حدیث یعنی چهل حکم یا حکمت از پیامبر یا معصومین را بداند و به دیگران هم بفهماند بی شک در وادی عمل و  ایمان وتقوی دارای مقامی بزرگ شده است . بسیار اندکند علمائی که بتوانند حتی یک حدیث را تا عمق معنا به مردم عامی تفهیم کنند. فهماندن هر حکمتی به مردم مستلزم بلاغت و لذا ایمان و معرفت وتقوای عظیم است . و گرنه هر سخنی هر چند بر حق مثل آبی بر روی سنگ است و نفوذ نمی کند. کسی می تواند حکمتی را به قلوب دیگران منتقل نماید که خودش به آنها جداً عمل کرده باشد  آنچه که موجب بلاغت سخن می شود نه هنر سخن وری که صدق در عمل به سخنان خویشتن است. پس مصداق عملی چهل حکم و حکمت الهی بودن مقام کمی نیست و چنین انسانی به مقامی از بصیرت و یقین رسیده که درباره هر امر دیگری هم صاحب نظر و حکمی قاطع است. بنظر ما چهل حدیث هم بسیار است و بلکه اگر آدمی فقط به یکی از حکمت ها جداً و خالصانه عمل کند از همان درب به شهر حکمت الهی  وارد شده و خود یک حکیمی مجتهد و حکم دان می گردد. و امروزه جامعه مسلمین در عطش این نوع انسانها ست و نه علمای بی عملی که با موعظه های  خود فقط موجب بیزاری مردم از دین خدا می شوند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی