نگاهی به تاریخ هستی
نظریۀ « انفجار بزرگ» در تکوین عالم هستی بالاخره پس از هزاران سال علیرغم میل تقریباً همه فلاسفه ملحد و دانشمندان، ثابت کرد که عالم هستی مبدأ و آغازی داشته است و لذا خالقی دارد. این نظریه ثابت کرد که میلیاردها سال نوری قبل از این کل کائنات خلاء مطلق و ظلمات محض بوده که مترادف با عدم است که بناگاه نقطه ای لامتناهی از این ظلمات دچار انفجاری در درون خود گردیده که کل کائنات حاصل آن انفجار است . نظریه دیگری که متعاقب این نظریه مذکور باپیگیری کسانی چون انیشتن و هابل پدید آمد و به لحاظی علمی ثابت شد نظریه « انبساط جهان» است که نشان میدهد که کائنات هنوزهم از آن لحظه انفجار تاکنون در حال توسعه می باشد و آفاق جهان در حال گسترش است زیرا هنوز هم کهکشانها در حال انبساط درونی و دور شدن از یکدیگرند . این بدان معناست که درظرف زمان خلقت هستی پایان نیافته است و در عالم تشریع ادامه دارد و خلقت درونی و معنوی انسان هم پایان نیافته است وپایان جهان همان پایان زمان و آخر الزمان است همانطور که آخرالزمان نیز یک لحظه نیست بلکه یک دوره از تاریخ و آخرین دوران تاریخ است . این آخرالزمان در تاریخ بشری به نوعی و در تاریخ هستی و کیهان شناسی نیز بنوعی دیگر قابل درک می باشد و چون این دوره کاملاً به پایان رسد کل کائنات بازگشت می کند واین عرصه قیامت است که قوس عروج است همانطور که قوس اول که عرصه خلقت است قوس نزول بوده است . ولی ما معتقدیم که خلقت جهان کامل شده است . ولی باید بدانیم که مشاهده تلسکوپی هابل و یارانش از انبساط جهان مربوط به عصر ما و بلکه دوران ما و تاریخ معاصر جهان نمی تواند باشد زیرا آنچه که بواسطه نور ستارگان و کهکشانها به چشم ما می رسد مربوط به بیلیونها سال پیش است یعنی آنچه که ما در آسمان دور دست می بینیم واقعیتی گذشته است و لذا مسئله انبساط جهان از نظر ما و معرفت قرآنی به پایان رسیده است و حدود چهارده قرن است که خلقت 6 روزه جهان به پایان رسیده و ما اینک در قیامت پنجاه هزار ساله قرار داریم که دوران رجعت و لذا دوران انقباض جهان است.
آدمی به لحاظ مشاهده و ادراک حسی وعلمی – فنی خود از واقعیت جهان هستی دور و به لحاظ زمانی عقب است . آنچه که ما می یابیم امری در گذشته است . مشاهده و معرفت آنی و فعلی و کنونی فقط در قلمرو معرفت قلبی و شهود عرفانی ممکن است. در واقع انسان بواسطه شناخت حسی خود همواره از زمان خود عقب تر است و در گذشته زندگی می کند و موجودی مرتجع می باشد. و این فریب حاصل از شناخت حسی و علمی – فنی است.
چه بسا ستارگان و کهکشانهائی که ما می بینیم میلیونها سال قبل از بین رفته اند و ما فقط تشعشعات و تصویر گذشته شان ر ا درک می کنیم. همانطور که معرفت حسّی آدمی از خود و زندگی خودش نیز همینطور است و این امر همان گذشته گرائی و خاطره پرستی بشر است و تاریخیگری نفسانی بشر است که محصول ارتجاع و عقب مانده گی شناخت حسی اوست . لذا شناخت حسی ما همواره شناختی غیر واقع است و ما از شناخت نقد حال خود و جهان غافلیم الا بواسطه شناخت عرفانی که شهودی و قلبی و روحانی است. اهل حال بودن عرفا بدین معناست . و لذا آنان قادر به درک واقعیت عالم وآدم هستند ولذا مرد زمان می باشندو امامان زمانه اند. همانطور که شناخت حسیّ ما قادر به درک آخرالزمان و قیامت نیست هر چند که علائم آن آشکار است.
درست به همین دلیل قیامت در فرهنگ قرآنی با معنای « الساعه» یعنی اکنون بیان شده است . یعنی ما اینک در قیامت هستیم یعنی دوران رجعت و انقباض عالم هستی و همه به سوی او باز می گردیم.
پس واضح شد که بواسطه علوم حسی انسان قادر نیست که تاریخ صعودی و عروجی جهان را درک کند زیرا این علم فقط گذشته را درک می کند و نه حال را. د رواقع همه علوم و آموزه های علمی بشر ذاتآً تاریخی وارتجاعی است و از « حال» می گریزد. و این راز ذات غفلت انسان در قلمرو علوم حسی می باشد که همه علوم بشری حسی هستند الا علم لدّنی و معرفت قلبی و مشاهدات غیبی که در قلمرو معرفت نفس ممکن می شود.
علوم بشری فقط تاریخ نزولی و انبساط جهان را درک می کند آنهم با تأخیری بس کلان. در درک گذشته نیز همواره در قلمرو علوم حسی، منطبق بر وقایع در زمان واقعی نیستیم و لذا شناخت تاریخی ما هم شناختی عقب تر از تاریخ است . و اینست که عدم را که واقعه ای قبل از زمان و آغاز تاریخ است درک نمی کنیم و حداکثر آنرا مترادف با خلاء مطلق می پنداریم. و اینست که درک ما از هستی نیز درکی انتقالی و در جریان زمان و تغییر است پس درک از هستی کامل نیست بلکه درک از شدن است و نه درک بودن. این همان غفلت معرفتی انسان درباره شناخت خدا و درک توحید است . و اینست که ادراک ما از وجود بدون حضور تباهی و نابودی ممکن نمی شود.و لذا همه ادراک ما دیالکتیکی و دوگانه اند. یعنی فریبنده اند. و لذا تاریخ هستی در نزد ما عین تاریخ نیستی است . آنهم نیست شدن و نه نیست بودن. ولذا انسان همواره تصویر جهان می بیند و نه خود جهان را . زیرا اسیر شدن است و از حضور وجود کور است همانطور که از حضور خودش غافل است و از خود جز تصویر گذشته نمی یابد. پس حتی علم تاریخ هم برای انسان ممکن نیست الا در قلمرو علم حال ومعرفت قلبی.
هر گاه چشم ما بر حال باز شود جز خدا نمی بینیم و اینست که علی(ع) می فرماید که خدای نادیده را نپرستیده ام و امام حسین(ع) هم می فرماید که کور است چشمی که خدا را نمی بیند. و اینان اهل حال هستند ولذا مردان قیامت هستند و قیامت را درک می کنند زیرا خود برپا کننده آن بوده اند.
و اما نکته آخر اینکه آن عدمی که همان ظلمت و خلاء مطلق در اندیشه و حس بشر است و عرصه ماقبل از تاریخ هستی تلقی می شود نقطه اغاز هستی و اولین مرحله از خلقت است و چه بسا میلیونها سال چنین و ضعی وجود داشته و سپس آن انفجار بزرگ رخ نموده و تاریخ مادیت جهان شروع شده است. درواقع خداوند نخست عدم (خلاء مطلق) را آفرید و سپس از عدم، جهان هستی مادی ر اخلق نمود و با نظری که به قلب عدم فرمود آن انفجار کبیر رخ داد.
ولی عصر و مرحله ما قبل از عدم همانا عرصه حضور نور مطلق حق بوده است که سپس در حجاب عدم و کائنات پنهان شده است.
استاد علی اکبرخانجانی