تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

خطرات نماز سهوی

 

می دانیم که خداوند در کتابش بر نمازگزاران سهوی وریائی فریاد کشیده و آنان را در جرگه دشمنان دین قرار داده است. نماز ریائی که تکلیفش  واضح است و علناً دارای    ذاتی کافرانه  وفریبکارانه می باشد و جای بحث ندارد و اما از نماز سهوی که همان نماز از روی عادت ووراثت و اکراه است . می دانیم که نماز ستون دین وعبودیت بمعنای پرستش است  و پرستش از عشق و شوق و نیاز قلبی  و روحی است. اگر کسی را که قلباً دوست نمی دارید مستمراً  چاپلوسی کنید و از وی درخواست رحمت نمائید چه  اتفاقی می افتد؟  او نیز عملاً پاسخی نمی دهد الا از روی ریا  واز چاپلوسی شما بیزار می شود و رابطه به  عداوت می انجامد.  آیا اینطور نیست؟ رابطه انسان و خدا هم د رمراتب دارای همین خصلت است و به همین دلیل    بشر به زبان بشری با خدا سخن می گوید.  راز دل گفتن و طرح  نیاز با کسی که نه دوستش دارید و طبعاً ا و هم دوستتان ندارد جز کینه  و عداوت حاصلی ببار نمی آورد.   حال بهتر درک می کنیم  که چرا خداوند بر این نوع نمازگزاران فریاد  غضب می کشد وآنان را دشمن خود می د اند. یعنی نماز این چنینی موجب گرایش به اعمال ضد دینی می شود وبه عداوت با خود خدا هم می رسد زیرا رابطه ای برقرار نمی شود و نیازی ادا نمیگردد. بایستی نماز سهوی را همطراز رابطه ای فاسقانه وزنائی دانست. همانطور که این نوع روابط بشری به عداوت می انجامد و انتقام. پس ترک چنین نمازی به دین نزدیکتر است تا آنگاه که نیاز قلبی برای ارتباط با خداوند پدید آید که آن مقام ایمان است و لذا  خداوند در کتابش فقط مؤمنان را دعوت به نماز کرده است یعنی دلداده گان به خدا را .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه زیبائی

 

زیبائی ملاک ارزیابی جمال است همانطور که فضیلت و معرفت ملاک ارزیابی کمال است. در فرهنگ اسلامی ، زیبا را جمیل گویند که بمنای صاحب جمال است. همانطور که حکیم به کسی گویند که صاحب حکمت است . بدینگونه هر صاحب جمالی بایستی جمیل یعنی زیبا باشد بشرط آنکه براستی صاحب جمال خود باشد . آیا هر چیز یا کسی صاحب جمال خویش است؟ اگر چنین باشد زیباست و دلنشین و دلربا ودلگشا. جمال ، مظهر وجود است پس جمیل  کسی است که صاحب وجود خویش باشد و این دال برقدرتی از کمال معنوی است . جمال همان جمال ِ  کمال است و جمیل از اسمای خداست. معنویات و کمالات هر بشری باطنی ترین وخودی ترین وجه  وجود اوست زیرا از نظرها و دسترس دیگران خارج است . و با اینحال بس اندکند انسانهائی که براستی صاحب کمال خود باشند و همواره د رمسیر تند باد زمانه و حوادث و شرایط دچار تغییر وتبدیل  باطنی شده و باورها و معارف و معنای خود را از دست می دهند تا چه رسد  جمال که بسی بیش از کمال در دسترس روزگار است و لذا پیر و رنجور و  تباه می شود و عاقبت در خاک می پوسد. آدمی در حوادث و امتحانات است که معلوم می شود که آیا خودش هست و صاحب جمال  و زیباست یا نه.

پس جمال و جمیل بودن حاصل کمال پایدار و خودی است که انسان را صاحب وجود خویش و سلطان وجود می کند. و این زیبائی انسانهای کامل و عارف است و نیز راز جاذبه  وجودشان در میان مردم. آنچه که مردم را جذب عارفان می کند کمالشان نیست بلکه جمالشان است زیرا صاحب جمال هستند یعنی صاحب وجود. و کسی صاحب وجود است که به ذات هستی خود یعنی خداوند متصل شده باشدو بخود پیوسته باشد و خود شده باشد. و او جمیل است یعنی زیباست. و اینست که حضرت زینب در واقعه عاشورا  می گوید: جز زیبائی ندیدم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تفکر و مسئولیت

 

مسئولیت انسان نسبت به اعمال و سرنوشت وزندگیش همانا پیوند و تعهد ذهنی او بخویشتن است. پس مسئولیت یک جریان و اتصال فکری و عقلانی است که قبل از هر عمل و اقدامی در ذهن پدید می آید  وآن چیزی جز فکر کردن قبل از دست زدن به هر کاری نیست. این فکر  که پشتوانه و زمینه عملی است همان مسئولیت ما نسبت به اعمال ماست که پس از پایان هر عملی دوباره بازیافت می شود وبه فکر اولیه قیاس شده و حاصل کار برآورد می گردد و بدینگونه از هر عملی درسی وعلمی و عبرتی کسب می کنیم و آن عمل را رشد و تعالی می بخشیم.

کسی که بدون فکر عمل میکند همواره در یک دور  باطل می چرخد و خطاهایش تا آخر عمرش تکرار می شود واز رشد بیگانه است.

عمل بدون فکر وبولهوسانه و آنی در عصر جدید با تعابیری همچون عشق و عرفان تقدیس می شودو چنین آدمهائی در حالیکه دچار  پوچی فزاینده و سرگردانی و بطالت در برنامه های زندگی هستند به این بطالت و بولهوسی نیز مغرورند و این عین حماقت است که به جنون می رسد جنونی که دعوی الهام دارد! آری ولی الهام از جانب اجنه و شیاطین.

عمل عاشقانه عمل بدون تفکر نیست بلکه عملی با تفکر معنوی و ورای محاسبات  عادی است  واتفاقاً عمل عاشقانه بیش از هر عمل د یگری نیازمند تفکر است تا تعالی  یابد وعرفانی شود.عرفان یعنی معرفت  و نه بولهوسی و دمدمی مزاجی و عافیت طلبی و کرختی  فکر و تقدیس  جهل و بی خردی. اتفاقاً یک انسان عارف درباره هر یک اعمال گذشته خویش نیز بارها و ساعتها تفکر می کند تا راز ناکامی آنرا در یابد  و برای اقدام به هر عملی نیز تمام قوای فکری و معنوی خود را بکار می گیرد و تازه در مرحله نهائی توکل بخدا می نماید. توکل نیز یک تفکر متعالی است  که انسان اندیشه اش را به حق گره می زند. عاشقی که متفکر نباشد بولهوسی بیش نیست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن بد

 

زن بد،      زن دد،    زن اهرمن                             بخیل  و   ذلیل   و   دریده   دهن

بود  دشمن  عهد  و عشق و وفا                             بود  لذّتش  فسق  و فحش و جفا

نباشد   و را    تاب  آرام    جان                             نخواهد  دمی  عزّت   نفس و نان

 بود روحش از آتش و تن،  لجن                            طهارت  به  گور  و  عفافش  کفن

بود  تخم   جنّ  و   تبار   جنون                            نه در کم بود خوش نه اندر  فزون 

بود     تازیانه     دوای    کمش                            هر   آنکه  بود  این  چنینی  زنش

وگرنه  نجاتش   بود   در  طلاق                            بدون     ترحّم      بدون     وفاق

علی  گفت  مرد  زمین  و  زمان                             مخواه هیچ خیری  تو از این زنان

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه می توان نفرت داشت؟

( مرگ درمانی)

 

 اگر آدمی هر آن کل زندگی و روابطش با عالم و آدمیان را از فراسوی حیات دنیا ولحظه ای بعد از مرگ بنگرد آیا می تواند از کسی نفرت و کینه داشته باشد و قصد کشتن حتی شقی ترین دشمن خودش را بکند؟ آیا با نگاهی از درون قبر به زندگی می توان حتی بدترین دشمنان خود را هم دوست نداشت؟ آیا هیچکس می داند که لحظه ای بعد زنده است یامرده؟ آیا هیچکس بالاخره از مرگ راه گریزی دارد؟ پس آدم عاقل در هر نگاهی بخودش و دیگران، همه را عمدتاً مرده می یابد تا زنده. حیات دنیا در قبال یک عدم گسترده از ازل تا ابد که برتاریخ حکمفرماست ، به لحظه ای در یک رویا شبیه است. چون نیک بنگریم اکثر عدم است. و هم اکنون هم همه ما مرده گانیم  وقتی که قدر زندگی را نمی دانیم. آیا نمی شود قبل از مردن از این خواب بیدار شد؟ آیا براستی کینه ونفرت  و شقاوت و جنگ بین آدمها از بزرگترین نشانه های غفلت وخواب و حماقت و جنون بشر نیست ؟چرا بشر اینقدر احمق است؟ چرا بشر در زیستن و لذت بردن از آن حتی از  حیوانات هم بیجانترو عاجز تر است؟ بشر حتی اگر فقط از غرایز حیوانی خود هم تبعیت می کرد و هیچ معنویت و محبت هم نمی داشت بسیار بهتر و لذت بخش تر و آرامتر می زیست و اینهمه عذاب ودرد بی درمان و عداوت بی پایان نمی داشت.  براستی که بقول خداوند اکثر مردمان از حیوانات هم پست ترند و در ارضای غرایز حیوانی خود به اینهمه ناتوانی و جنگ مبتلا هستند.  بشر اگر روزی فقط یک لحظه مرگ و قبر خود را بیاد آورد همه مشکلاتش حل می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اینهمه تناقض چرا؟

(پاسخ به یک نامه)

 

س:  جناب دکتر مجموعه آثار شما چیزی  جز دریائی از تناقض و تضاد نیست که عقل و ادراک را زائل نموده و دچار جنون می کند. این چه رازی است؟

در یک جا زن را عین خدا می کنید و در جائی دگر مجسمه شیطان می سازید.

در یک جا عشق را گوهره وجودمی خوانید درجائی دگر مکر ابلیس می نامید.

در یک جا تکنولوژی را تجسم دجال آخرالزمان معرفی می کنید در جائی دگر پشتوانه درجه اول ظهور آخرالزمان . بالاخره تکلیف ما چیست آیا کدام درست است ؟ آیا می تواند در آن واحد هر دو درست باشد؟

 

ج : آری می تواند ! همانطور که خداوند مظهر اشد مهر وقهر توأمان است و باعث هستی ومحو کننده آن نیز هست. این صفت ذاتی خداوند در همه مخلوقاتش به صور و درجات متفاوت متجلی است. و لذا انسان کامل هم کسی است که او را وحدت اضداد خوانند همچون خدا. معرفت هر چه که عمیقتر شود اضداد راآشکارتر می سازد و اینست که گفته اند دیالکتیک (وحدت اضداد) عرش معرفت است. ولی هنر در اینست که یگانگی این اضداد را درک کنیم و صد البته نه تساوی آنها را . در درک یگانگی اضداد هدایت است و در تساوی پنداشتن آنها هم هلاکت .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:18  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مشکل ما چیست؟

(آسیب شناسی فرهنگی)

 

بزرگترین و محوری ترین مشکل فرهنگی جامعه ما از عالم تا عامی و از پیر تا جوان و زن و مرد اینست که گوهره « نمی دانم» را در ذهن  ودل خود از دست داده ایم و هر کسی در کشور ما خود را یک نابغه و علامه دهر وعارف کامل می داند.

که تبلیغات رسانه ها مهمترین نقش را در این مرض و مصیبت عظیم اجتماعی ایفا کرده اند. این غرور ملی که شبانه روز بهر بهانه ای بر سر ما می بارد مغزها و وجدانها و قلوب را دیوانه کرده است وسئوال کردن را میرانده و تحقیق و جستجو را منتفی ساخته است.

بعد از تبلیغات رسانه های ملی، کامپیوتر واینترنت از عوامل این فاجعه می باشد که باز هم تبلیغات رسانه ملی در القاء و تشدید آن بسیار مؤثر بوده است همانطور  که امروزه یک نوجوان در پای میز کامپیوتر احساس خدائی دارد در حالیکه اکثراً یک بیمار روانی است و بزودی سر از بیمارستان، تیمارستان یا زندان در می آورد البته اگر به عضویت شورای  شهر در نیاید و یا مدیر کل اداره و کاندیدای مجلس و وزارت نشود.

این خودستائی ملی که جدیداً از رسانه های ما غوغا می کند عواقب مرگبارش تا هم اکنون پیدا شده است . یک دوره ای بر زبان آوردن واژه ملت و ملیت و ایرانیت یک جرم سیاسی محسوب می شود و حالا جایزه هم دارد. این ناسیونالیزم نیهیلیستی ما را به کجا می برد؟ خودستائی ملی از نتایج پوچی و بی هویتی   در یک جامعه است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا تکنولوژی حرام است؟

(پاسخ به یک نامه)

 

خیر! تکنولوژی حرام نیست بلکه تکنولوژیزم یعنی تکنولوژی پرستی و تکنولوژی سالاری حرام است همانطور که پول حرام نیست بلکه پول پرستی حرام است.

همانطور که حکومت وسیاست حرام نیست بلکه حکومت و سیاست بازی حرام است . همانطور که زن حرام نیست بلکه زن پرستی و زن سالاری حرام است. همانطور که بچه حرام نیست بلکه بچه بازی و بچه پرستی  و بچه خواری حرام است.  همانطور که «من» حرام نیست بلکه منیت حرام است . همانطور که غذا حرام نیست بلکه شکم  پرستی   و مذهب اصالت تغذیه حرام است. همانطور که س ک س حرام نیست بلکه س ک س پرستی و ابتلای به پائین تنه حرام است. همانطور که عشق حرام نیست بلکه بازی با عشق حرام است.

همانطور که کار حرام نیست بلکه اشتغال پرستی حرام است و استثمار بدن خویشتن . همانطور که کامپیوتر  حرام نیست بلکه کامپیوتر پرستی حرام است. همانطور که نماز حرام نیست بلکه نماز پرستی  حرام است و نباید بجای خدا، نماز را پرستید . همانطور که نهایتاً  دنیا حرام نیست بلکه دنیا پرستی حرام است و .......  آیا باز هم روشن نشد؟ هر پرستشی جز پرستش خدای امام حیّ حرام است . یعنی پرستش خدای شخصی هم حرام است.

و ما متأسفانه امروزه به همه این حرامهای مذکور مبتلا هستیم و به همین دلیل بنظر می آید که اصولاً جز مرگ و نیستی، همه چیز حرام باشد از منظر معرفت بر وضع موجود .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن و خدا

 

زن و خدا در نزد مرد دارای یک وجه مشترک هستند و آن اینکه هر دویشان در نقطه مقابل اراده و منیت مرد قرار دارند و دشمن دل او می باشند تا آنگاه که دل و اراده مرد تماماً و خالصانه به خدمت آنها در آید و جز آنها را نپرستد. به همین دلیل این دو هووی یکدیگر در نزد مرد محسوب می شوند. برای زن دشمنی خطرناکتر از معرفت و ایمان مرد بخدا نیست وبرای خدا هم دشمن شقی تر از محبت به زن نیست لذا زن بزرگترین دشمن خدای مرد است و لذا تاریخ انبیاء به یک لحاظ تاریخ نبرد بر علیه این شقی ترین دشمن ایمان و اخلاص و عدالت و حقیقت است که در زندگی ابراهیم (ع) شاهد غایت این نبرد هستیم . مرد همواره بین اراده زن و اراده خداوند در تردد و کشاکش است . زیرا  این هر دو چیزی کمتر از کل دل و اراده مرد را نمی خواهند ولذا بد شانس ترین مرد کسی است که دلش در گرو زنی کافر باشد.  هر چند که حتی زن مؤمنه هم ایمان مردش را تحمل نمی کند وبهرحال دشمن ایمان اوست که واقعه عایشه در تاریخ صدر اسلام یک نمونه کامل است. بدین لحاظ  بایستی علی(ع) را  یکی از خوش شانس ترین مردان تاریخ ایمان دانست که زنش یک  استثناء بود . و با  اینحال تلخ ترین حقایق  درباره زن از زبان علی(ع) جاری  شده است.

فقط دو کس است که می تواند از مرد دل ببرد: زن  وخدا ! ولی عموماً اول نوبت زن است و تا زن ، مردش را به خاک سیاه ننشاند واز بابت محبت مرد، انتقام نگیرد از دلش بیرون نمی رود . و آنگاه اگر  مرد دیوانه نشود روی بخدا می کندو خدا را به دلش می خواند. ولی هیچ مردی از همان اول دل به خدای نادیده نداده است زیرا دل عاشق جمال می شودو نه کمال. و لذا مردان خدا اول دل به جمال امام خود می دهند ودر آئینه  جمال پیر  و امام خود، دل بخدا می دهند مثل علی(ع) نسبت به محمد(ص)  و یا مولانا نسبت به شمس تبریزی.

عشق  و دلداده گی  به زن، یک عشق ذاتاً تصرفی است ولی عشق و دل سپردن به  امام و سپس خداوند، عشق ایثاری است و این حقیقت عشق است. و در واقع عشق به زن دارای معنائی واژگونه است و لذا عاقبتی فجیع دارد . ولی عشق به زن اگر بر مبنا و حقوق دین باشد و به فسق نگراید و موجب از دست دادن ایمان نشود نهایتاً به ناکامی و ندامت و توبه قلبی می انجامد و بهمراه آن کل دنیا از دل مرد بهمراه زنش پاک می شود. زیرا محبوبترین چیز که از دل برود مابقی دنیا هم بعنوان زیر مجموعه امیال قلبی از دل می رود واینک دل آماده است تا خانه خدا شود. بنابراین عشق به زن برای مرد یک ضرورت واجب و  اجتناب ناپذیر در جهت رسیدن به خداست. و لذا هر که بیشتر حقیقت و معرفت و دین خدا را جستجو وطلب کند به عشق زن یا زنان کافر مبتلا می شود تا دلش برای دعوت از خدا و پذیرش خدا مهیا شود. زن این رسالت را دارد که دنیا را از مرد پاک کند از طریق عداوت و  انکار با دل و محبت او . به همین دلیل مرد مؤمن و با معرفت هرگز از رذالتها و بی وفائی و جفای زن کینه نمی کند و انتقام نمی گیرد زیرا زن را مأمور و معذور می یابد.

زن عصاره محبوبیتهای دنیوی برای مرد است و لذا چون بر دل مردی وارد شود و سپس خارج شود با خروجش دل مرد را از دنیا و دنیا را از دل مرد پاک و بیزار و منزه می کند و خانه خدایش می سازد. زن پیامبر دل مرد است پیامبری بیرحم !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مبانی حقوق زن در اسلام

( فاطمه شناسی)

 

اسلام چون  برحق ترین و زنده ترین مذهب و مکتب تاریخ بشر است لذا حتی پس از چهارده قرن هنوز هم ناشناخته است که بی شک یکی از  علل اصلی این امر پیروانش می باشند که با  غفلت و سوء  استفاده از حقوق اسلامی موجب گمنامی و بدنامی دین خدا شده اند. در این باره بطور نمونه می توان از حقوق زن در اسلام نام برد که اتفاقاً خود زنان مسلمان بیشترین تقصیر را د راین امر د ارا هستند.

دین اسلام تنها مذهبی است که عالیترین حقوق را برای زن قائل شده است آنهم در  جامعه ای  که در آن زن پست ترین موقعیت در جهان را دارا بود و حتی از یک حیوان هم پست تر  می زیست و زنده بگور می شد.

فاطمه(ع) نخستین زنی در تاریخ است که خداوند وی را مقصود خلقت خود نامیده و بر مردان ارجح نموده است.

اسلام تنها مذهبی است که در آن برای اولین بار در فرهنگ بشری، زن امکان انتخاب همسر یافته و بلکه حق خواستگاری کردن دارد و نیز حق فعالیت اجتماعی  وسیاسی دارد. فاطمه(ع) نخستین زنی در اسلام و تاریخ جهان است که شوهرش را خود خواستگاری و انتخاب کرده است . و نخستین زنی است که بر بالای منبر برای مردان درامور سیاسی سخنرانی کرده است و نخستین زنی است که بعنوان یک دانشمند و عالم دینی  کلاس داشته و فتوای دینی صادر کرده است و نخستین زنی در تاریخ است که درغایت محبت و حرمت  واطاعت از شوهرش حتی از شوهرش طلب حداقل  نان برای خود و فرزندانش نکرده است . و با اینهمه آزادی واستقلال و حریت و محبت و علم و معرفت، نخستین زنی در جهان است که به اراده خودش حجاب و عفت  زنانه را به سرحد کمال رسانیده و دارای نقاب بوده است و نیز نخستین زنی در تاریخ است که قبل از مرگش خود بدست خود برای شوهرش همسری دیگر انتخاب کرده  وبه عقد شوهرش درآورده است . و لذا نخستین زنی در تاریخ است که به مقام حدیث رسیده یعنی خداوند از زبان وی سخن می گفته است و لذا همه فرزندانش به کمال انسانیت یعنی امامت رسیده اند و ناجی بشریت نیز از فرزندان اوست.

و نخستین زنی در تاریخ است که شوهرش، فرزندانش را به لقب وی می خوانده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فرهنگ چیست؟

 

«فرهنگ» در ساختار لغوی در زبان فارسی متشکل از فر + هنگ است . «فرّ» بمعنای شکوه و جلال و  عظمت قدسی و الوهیّت است و «هنگ» بمعنای جماعت و امت و اتحاد جمعی است که امروزه در ارتش بکار می رود. پس   فرهنگ در معنای لغوی عبارت است ا زشکوه جمعی، عظمت و الوهیت  ارتباط جمعی و جلال یک جامعه. پس معنائی از روابط اجتماعی انسانها با یکدیگر است و یک جامعه با فرهنگ از این منظر جامعه ای است که خداوند را بر می تاباند. ولی در زبان اروپائی فرهنگ را « culture »می گویند که در ریشه لغت بمعنای کشت و زرع است که با افزوده شدن پیشوند agri  که بمعنای زمین است مفهوم کشاورزی بدست می آید . پس فرهنگ در لغت غرب بمعنای کشت و زراعت و برداشت اجتماعی است یعنی بذر افشانی و کشاورزی جمعی انسانها در یکدیگر : کشاورزی معنوی و انسانی!

پس واضح است که فرهنگ در هر دو زبان محصول روابط اجتماعی را گویند و امری کاملاً معنوی است . پس فرهنگ کشت خویشتن در دیگران است و چون ذات خویشتن خداست پس محصول ابدی   فرهنگ هم خداوند است . خداوند ،فرهنگ است. پس آنچه را که انسان د رکل  عالم و آدمیان می کار د وبرداشت می کند فرهنگ اوست. و عالیترین  معنای فرهنگ در واژه فارسی آن نهفته است  که دال بر الوهیت رابطه انسان با جهان و مردمان است . یعنی با فرهنگ ترین انسان کسی است که در رابطه اش با عالم و آدم جز نور پروردگارش  را کشت وداشت و برداشت نمی کند یعنی جز حقیقت نمی کارد و جز حق درو نمی کند. فرهنگ همان دریافت نهائی انسان از زندگیست  چرا که زندگی جز ارتباطات نیست پس عنصر ذاتی فرهنگ تماماً معرفت است . آدمی خودش را در دیگران کشت می کند وهر چه که کاشته برداشت می کند. برخی بذرهای پوک می کارند وهیچ برداشتی ندارند و برخی تا ابد بر داشت می کنند .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فرق خطا و گناه

 

گناه همان خطای آزموده شده و آگاهانه است و خطا هم گناه جاهلانه و برای نخستین بار است. و اینست که در حدیث قدسی می خوانیم که گناه کردن گناه نیست بلکه توبه نکردن از آن گناه است. و این راز  بزرگی در معرفت دینی و عرصه تعلیم وتربیت و اخلاق است. و نیز درک حق عدالت و معرفت در بشر. عدالت و معرفت دو کفه ترازوی وجدان و سرنوشت هستند.

کل معرفت بشری حاصل ارتکابش به خطاست. و انسان بمیزان شهامت تجربه کردن است که معرفت می اندوزد و آنکه این شهامت خود آزمائی را ندارد اگر در تمام عمرش هیچ گناه هم مرتکب نشود هیچ ارزشی ندارد و یک جانور معصوم است . اینست که برای کسانی که در استمرار خطا اصرار می ورزند یک بدشانسی است که با اهل معرفت آشنا شوند و به همین دلیل به آنها کینه می کنند.

فرق حیوان و انسان هم در همین امر است زیرا حیوانات طبق قانون غریزی خود زندگی کرده و هرگز خطائی مرتکب نمی شوند ولذا مؤاخذه ای هم ندارند. اختیار و انتخاب و آزادی که گوهره انسانیت بشر است چیزی جز  ارتکاب خطا و سپس توبه از آن نیست. انسان آزاد است که خطا کند ولی ازاد نیست که توبه نکند الا با عذاب.

در قرآن کریم نیز آمده که خداوند همه گناهان دوره جاهلیت بشر را می بخشد و هرگز عذاب نمی کند. عذاب مشمول خطای آگاهانه است . و عذاب حاصل از آن موجب زدوده شدن آثار گناه از نفس بشراست.

 بنابراین آدمی یا بقدرت توبه از خطا و گناهان پاک می شود ویا بقدرت عذابها. به همین دلیل هر انسانی بمیزان معرفتی که برایش حاصل می آید و حجت هائی که می بیند مسئول است و مؤاخذه می گردد. چه بسا کسانی را می بینیم که غرق در گناهند بی هیچ عذابی . و کسانی که با اندک گناهی دچار عذاب می شوند . و اینست راز واقعه ای که اساس روانشناسی دینی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه  دموکراسی در پاکستان

 

هر چند که دموکراسی در سراسر جهان یک تناقض کمدی – تراژیک است ولی این تناقض در برخی از کشورها بدلیل ساده گی ساختار فرهنگی هزار چندان شدیدتر خودنمائی می کند و پاکستان یکی از این کشورهاست. ترور فجیع بی نظیر بوتو نمادی دیگر از تراژدی دموکراسی پاکستان است . این بانوی سیاستمدار تا چند هفته قبل تبعیدی بود و حتی نامش در لیست اعدامیان دموکراسی پرویز مشرف قرار داشت که به ناگاه بخشوده شد و به میدان فعالیتهای انتخاباتی آمد و بلافاصله به قتل رسید. و جالب تر اینکه بلافاصله هنوز یک روزی از تدفین او نگذشته بود که پسر نوجوانش همچون شاهزاده ای به رهبری حزب برگزیده شد و شوهرش هم معاون پسرش !؟

دموکراسی پاکستانی براستی در میان همه دموکراسی ها یک پدیده است که ذات آنرا آشکار می کند. در این کشور هر کسی که به حکومت دموکراتیک می رسد اندکی بعد مواجه با یک کودتای نظامی شده و زندانی و یا تبعید و یا اعدام می گردد و سپس آن کودتاچی بر قدرت مستقر می گردد  و اندکی بعد از مردم رأی می گیرد و رئیس جمهور  انتخابی مردم می شود . از همین نکته می توان درک کرد که این یک معمای اجتماعی – فرهنگی است .پاکستان را باید جمهوری کودتا نامید.

می دانیم که پاکستان یکی از بانیان نظام « جمهوری اسلامی» در جهان است. بنظر ما این تناقض هولناک دموکراتیک برخاسته از ادغام جمهوری و اسلام است . مردمی که هنوز ابتدائی ترین حقوق اسلامی را رعایت نمی کنند چگونه می توانند بر اساس اسلام به یک نظام دموکراتیک دست یابند. این مشکل همه کشورهای اسلامی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه الله اکبر

 

« خدا برتر از فهم ماست». اینست معنای الله اکبر که شاه ذکر مسلمانان است.این ذکر اگر واقعاً و قلباً و عقلابا معنایش تداعی و ذکر شود و لااقل ساعتی یکبار بر زبان دل آید روزی چند بار وجود مؤمن را استعلاء می بخشد و بالا می برد وپالایش می کند همچون یک نردبان روح.

آنچه که شرک نامیده شده که بزرگترین آفت ایمان است حاصل سهویت در معرفت درباره خداوند است و حاصل رکودعرفانی می باشد . وقتی انسان پ وردگارش را مستمراً بالا می برد و  تسبیح می کند خودش نیز بهمراه او بالا می رود واین همان معنای حقیقی « تعالی» است و عالی شدن و علی شدن. زیرا همواره خدای هر کسی بیان هویت نهائی اوست  وغایت و جاودانگی اوست. اگر این غایت و کمال و ذات انسان در ظرف زمان محدود شود منجر به شرک و گاه کفر می گردد  و آدمی خود را شریک خدا و نهایتاً خود خدا و همردیف او تلقی می کند. لذا ذکر الله اکبر واجب ترین ذکر برای مؤمنان جهت رهائی از شرک است.

الله اکبر استعلاء دهنده ذات مؤمن است . هر گاه که فرد در دلش می گوید « خدا برتر از فهم و ظرفیت من است» با این سخن فهم و ظرف وجودش راتوسعه می بخشد و بدینگونه نگرش خود در جهان را توسعه و تعمیق می کندو این یک واقعه عرفانی است و تنها معنای حقیقی رشد روحانی.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ابلیس شناسی

 

در قرآن کریم ابلیس یک فرشته مقرب است  که در نزد خدا بسیار عزیز ومغرور شده است تا آنجا که برای خود خدا هم تعیین تکلیف می کند تا اینکه مورد غضب خدا قرار گرفته  واز درگاهش رانده می شود واین رانده شده گی و دوری از خدا عرصه دوزخ است.

خداوند اراده می کند تا موجودی بنام آدم را از روح خود در او دمیده و از صورت خود به او صورت بخشیده واز علم خود در او نهاده واو را جانشین خودش سازد. و سپس همه ملائک و کائنات را امر به سجده و تصدیق  واطاعت از این خلیفه خود می سازد که همه تسلیم می شوند الا ابلیس. دلیل ابا کردن ابلیس هم مربوط به سوابق ظالمانه و متکبرانه آدم است که واقعیت هم دارد . ولی کل راز این خلافت آدم همانا علمی است که در باطن دارد که بدان واسطه اسرار را می فهمد و در واقع این همان علم معرفت نفس یا عرفان و علم باطنی است که حق سجده شدن و تبعیت رابه آدم می بخشد  ولی ابلیس تسلیم نمی شود.

علاوه بر این امر جانشینی آدم دال بر عشق خدا به اوست و ابلیس این عشق را نیز نمی فهمد. این عشق نیز حاصل آن علم باطنی است و بالعکس. این همان مکتب امامت آدم بر روی زمین است که همه موظف به اطاعت از او هستند وفقط در اینصورت مورد لطف و هدایت خدا قرار می گیرند. این همان مکتب عرفان عملی و ارادت  عرفانی است  که ابلیس وپیروانش از آن ابا دارند یعنی از معرفت  نفس که همان راه رشد و هدایت است.

 این معنائی است که در داستان خلقت آدم در قرآن استنباط می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اسلام چگونه دینی است؟

(آخرالزمان اسلام)

 

امروزه حتی بسیاری از علمای دینی ما می گویند که : آدم می تواند یک مسلمان بسیار خوب و مخلص باشد ودر عین حال در کاخ بنشیند وزن و بچه هایش هر یک دارای  اتوموبیل آخرین مدل باشند و تعطیلات را به جهانگردی  بپردازند  وخلاصه  غرق در عیش باشند. زیرا همه اینها نعمات خداست و برای بندگانش آفریده شده و اتفاقاً لایق یک مسلمان خوب است..........

و از طرفی در قرآن می خوانیم که محمد (ص)  اسوه مسلمانان باید باشد و نیز ما هم مدعی هستیم که اسوه زندگی ما علی(ع)  است و فاطمه (ع) و .......

می گویند اسلام دین زهد نیست و آدم باید دلش پاک باشد........

 و این در حالی است که اگر بودا بعنوان مظهر ریاضت در تاریخ فقط بخشی از عمرش را ریاضت کشید محمد وعلی و فاطمه تمام عمرشان را سنگ به شکم می بستند. پس براستی تکلیف اسلام و مسلمانی چیست؟ اینست مسئله ! بودن یا نبودن! و کل مردم ما هم سرگردان همین مسئله اند که بالاخره اسلام چیست تا تکلیف خود را با آن یکسره کنند وگوئی هیچکس نیست که اسلام را به زبان ساده معرفی کند زیرا اگر قرآن و سنت و عترت ملاک باشد که اسلام نیازی به معرفی ندارد  ولی متأسفانه هزاران حدیث ضد و نقیض  وجود دارد که طبق آنها اسلام از کاخ معاویه تا غار ریاضت جای فعالیت دارد. گوئی که  اسلام مکتب و مذهب بسیار فراخی است که حتی شیاطین هم می توانند در آن کوس انالحق بزنند وخلاصه برای همه جاهست الا برای امام زمان به همین دلیل هم غایب است چهارده قرن پیش حتی معاویه هم مسلمان محسوب می شد ولی آیا امروزه هم همینطور است؟ آخرالزمان یعنی آخرین مهلت برای مسلمان بودن یا نبودن.

استاد علی خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مرضی بنام «پیش فعال»

 

این نیز از رندی ها و بلکه دجالیت تمدن مدرن در قلمرو علوم تربیتی و درمانی است که آنگاه که یک مرضی و جنونی همه گیر شد و از پس فهم و علاجش بر نیامد یک نام وارونه بر آن نهاده و آنرا به حساب پیشرفت و نبوغ عصر مدرنیزم می گذارد. حرص و شهوات زودرس و تمام خواهی های بچه های خیالباف تلویزیونی – کامپیوتری عصر جدید را تحت عنوان « پیش فعال»توجیه و تقدیس می کند و بلوغ زودرس ، جهانخواری زودرس و مفاسد زودرس را شاخصه ای از افتخارات مدرنیزم تلقی می کند .و اینست که والدین بیچاره سرگردان می مانند که آیا بچه شان نابغه است یا دیوانه. آیا باید تشویق و حمایت شود یا تنبیه ومعالجه. و اما در واقع  آنچه که «پیش فعال» نامیده شده عقب مانده گی عقل دوران کودکی است.

روانکاویهای مالیخولیائی و مشاوره درمانی های مشابه اش بی تردید بر حسب تمایل غریزی والدین و تبرئه خود از عدم  تشخیص بیماری، جانب نبوغ را می گیرند و بدینگونه بزودی شاهد پیدایش نسلی دیوانه ایم که باید نابغه بحساب آیند. این نیز از نشانه های عصر آخر الزمان است که بقول علی(ع) ، عاقلان را مجنون خوانند و دیوانگان را دانشمند . و اما جوامع اسلامی که  هنوز الفبای شعور و اخلاق  یادشان نرفته دچار چه سرنوشتی  اسکیزوفرنیک خواهند شد که برزخی بین عقل وجنون است. هنگامیکه جنون به حساب نبوغ آید حتماً ایمان هم به حساب کفر می آید وبالعکس.

و آنگاه وقاحت به حساب صداقت می آید و جنایت هم به حساب خدمت.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان درمانی و درمان عرفانی

(دین درمانی)

 

عرفان درمانی بمعنای درمان کردن امراض بواسطه فوت وفن  های عرفانی و دینی نیست که این خود جز استمرار خرافات نیست و جز جیب و جان وعقل مردم را غارت نمی کند.

عرفان درمانی در معنای « درمان عرفانی» واضح تر است یعنی درمان نظام معرفتی و فکری وقضاوتی و  ادراک فرد بیمار . و این بمعنای ارتقای فرهنگ و روان بیمار است منتهی بواسطه شناساندن ماهیت درونی و عملکرد فرد بخودش یعنی روبرو نمودن فرد با باطن احساسات و  انکار  و باورهای خودش. یعنی عرفانی کردن ذهن بیمار و او را اهل خودشناسی نمودن.

ما با ارائه حدود دو هزار مقاله عرفانی و حدود هفتاد جلد کتاب و رساله های عرفانی بزبان ساده و عامیانه ، اصول و ارکان کلی و مشترک نفس مردم را بر اساس باورها و فرهنگ خودشان در مقابل رویشان  قرار داده ایم و بنابراین تنها شعار درمانی ما اینست : تصدیق کنید تا شفا یابید! همین و بس! فردی که براستی حقایق نفس خود را از طریق مطالعه آثار ما تصدیق کند نخستین  موج درمان را در خود آغاز کرده است  و بسیاری از همین طریق به درمان قطعی رسیده اند و انگشت شماری در موارد پییچده تر بطور  خصوصی با ما  تماس گرفته و راهنمائی می شوند. بنابراین اساس اخلاقی  عرفان درمانی ، صدق است.و لذا این درمان توأماً موجب احیای اخلاق و  دین نیز می شود و دین درمانی نیز محسوب می گردد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تساهل در دین(پاسخ به یک نامه)

 

س : اینگونه که شما معارف دینی را عرضه می کنید و مته به خشخاش می زنید و موی رااز ماست می کشید هیچ کس قادر به دین داری نیست و مردم از همین دین نیمه کاره خود هم  مأیوس شده و دست می کشند. آیا بهتر نیست که مقداری تساهل در دین داشته باشید؟

 

پاسخ : تساهل در دین یا تساهل در شرک و نفاق؟  آیا ما در کجا دعوت به ریاضیت ونماز شب و اعتکاف نموده ایم وبرای عبادت آنهمه شکیات و وسواس و عذاب درست کرده ایم  که مردم از خدا و دین بیزار شوند؟ تمام دعوت ما به تفکر و  مراقبه و معرفت است و نه هیچ کاری که آسان باشد یا سخت. علاوه بر این مطمئن باشید که در دین بااکراه و ریا جز کفر پنهان و بدبختی ورسوائی حاصل نمی آید و این نوع دین اگر تعطیل هم شود هم خدا را راضی می کند وهم به نفع مردم است زیرا خداوند می فرماید که هرگز گناه شرک و نفاق را نمی بخشد وعذاب می کندو بلکه گناه کافران بی ریا را با یک توبه جمعاً می بخشد بی هیچ عذابی. اتفاقاً ما دین را بسیار آسان کرده و بلکه شرک و نفاق را سخت وعذاب آور نموده ایم.هر که دین خدا را سخت جلوه دهد منافق است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه هنر کوبیزم

 

کوبیزم از نقاشی آغاز شد و به سائر هنرها رسید که سلطانش پیکاسو می باشد با نگاهی به یک اثر کوبیستی می توان شاهد جهانی تکه پاره  و ناهمگون و مالیخولیائی بود: انسانی که جای  دماغ و گوش و چشم و دهانش عوض شده و در سینه اش بجای قلب یک قاشق قرار دارد و به جای پا، با دستانش راه می رود و..... این همان انسان تکنولوژیستی مدرن است . کوبیزم یک مرحله انتقالی به تناسخ کامل است مثل مسخ کافکا که انسانی بناگاه تبدیل به یک عنکبوت می شود.

انسان کوبیستی یک انسان مونتاژ شده است مثل ماشین.  وبیهوده نیست که نخستین آثار کوبیستی در نقاشی از زنان روسپی و مردانی که در کارخانه ها کار می کنند الهام گرفته است. این نوع زن و مرد، نمونه کامل  و  نهائی انسان مدرن است: مرد  ماشین زده و زن پول زده ! دو نوع تن فروشی و استحاله  تن! واقعه پیوند اعضاء در پزشکی مدرن یک نماد کامل از انسان کوبیستی است  که متشکل از اعضای فلزی  وپلاستیکی و عاریه ای است. انسانی که تبدیل به مجموعه ای از قطعات شده است.

کوبیزم  پیکاسو تماماً بیانگر  انسان صنعتی  جنگ زده و تباه شده سکس و پول و ماشین است . کوبیزم بیانگر تراژدی تبدیل انسان به شیء است. انسان کوبیستی همانطور که از نامش پیداست یک انسان مکعبی است بمعنای انسانی که در هندسه و ریاضیات حل شده است : انسانی فنی ! انسانی که بواسطه ماشین در هم کوبیده شد و له گردیده وسپس از اول مونتاژ شده است، یک انسان بازیافت  شده از زباله های صنعتی!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عقل و عشق

 

عقل موتور حرکت در مسیر دین است و فضایل اخلاقی. و اما آنانکه میلی به دین ندارند و شهامت عمل عقلانی را از دست داده اند برای توجیه و تقدیس  خود متوسل  به حربه عشق وعاطفه می شوند  و بلکه  عقلاء  و اهل دین و اخلاق را انسانهائی بی عاطفه می نامند. از این نوع آدمها سئوال می شود که تو که میدانی برای نجات از اینهمه بدبختی ها و حقارت راهی جز اقدام عقلی وصدق دینی نیست پس چرا عمل نمی کنی . آنها با قیافه حق بجانبی می گویند : می ترسم که عزیزانم دلخور شوند ودلشان بشکند وهمسرم قهر کند ونه نه ام مرا آق نماید ویا فرزندم مرا نبوسد و.....

در حالیکه هر عمل عقلی و دینی به همه انسانهای روابط هر فردی خیر وبرکت و سلامت می رساند واین عشق مأبی  وعاطفه بازیها، دروغی بیش نیست و قصد این نوع آدمها جز بولهوسی و ارضاء  نیازهای مقطعی خود نیست ودلشان بحال هیچکس هم نمی سوزد حتی بحال خودشان.

اینان را جز بازی وبز دلی ورفع  امور دمدمی و روزمره هیچ همّ و غمی نیست. اینان فقط بواسطه عذابها و مصائب بزرگ اندکی عقل گرا و جدی می شوند. اینان عقل را خلاف عاطفه و محبت می نامند در حالیکه بوئی از محبت نبرده و جز خود پرستی و بی تفاوتی به سرنوشت دیگران هنری ندارند. آنچه را که اینان عشق می نامند ابلیس بولهوسی و هرزه گی و توجیه تبهکاری است. به تجربه معلوم شده که هر کسی که عقل و عشق را ضد هم می داند از هیچکدامش بوئی نبرده است. عقل گوهر اندیشه است و عشق هم نور دل . و از هم جدا نمی شوند.

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه تفسیر قرآن

 

در قرآن کریم می خوانیم که قرآن « احسن التفسیر» است یعنی بهترین تفسیرهاست پس اگر چنین است که باز بقول خود قرآن، آیات کتاب خدا به ساده ترین  بیانی نازل شده و زبانی امّی و عامیانه است بنابراین پدیده تفسیر قرآن امری بیهوده می نماید مگر اینکه براستی منظور از تفسیرهای قرآنی چیز دیگری باشد که در اینصورت بهتر است که از واژه تفسیر استفاده نشود بلکه واژه هائی مثل تأویل یا تعیّن و تصدیق و تشریح بکار رود. به تجربه مطالعه و تفکر در قرآن پر برکت ترین مطالعات است. بهرحال خود قرآن مؤمنان را دعوت به تفکر در آیات می کند پس معلوم است که نیاز به مکاشفه مفاهیم قرآنی وجود دارد که این مکاشفات طبق قول قرآنی موجب هدایت مؤمنان می شود و یکی از مهمترین بسترهای رشد معنوی مسلمانان در تاریخ است . آنچه که در تفاسیر قرآنی می تواند نشانه گمراهی و تبدیل و مسخ آیات باشد اینست که در جریان آن حکمی عملی پدید آید یعنی حکمی که چه عبادی باشد و چه اخلاقی وقضائی واقتصادی و سیاسی که برخلاف سائر احکام قرآن باشد. اقتباس معانی  ومفاهیم و حکمت و معارفی نوین البته همان هدف از تفکر در آیات می باشد که موجب هدایت مؤمنان است همانطور  که موجب ضلالت کافران و رسوائی منافقان است همانگونه که خود قرآن می فرماید . بنابراین برداشت های حتی گمراه کننده هم نمی تواند ممنوع باشد چرا که در نفس این برداشت ها عذاب حاصل از کفر یا نفاق حضور  دارد و خود خداوند مجوزهر استنباط فکری را به مردم داده است بشرط آنکه این استنباط  منجر به احکام عملی که بر علیه دیگران باشد، نشود که البته امری حقوقی و قضائی است.

بهرحال  سیر تفسیر و تشریح  قرآن بستر اصلی تکامل فرهنگ و معنویت و معرفت اسلامی بوده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هیچکس مایل به ازدواج نیست ولی......

(طرح یک نامه)

 

استاد عزیز در مطالعه مقالات شما در باب اهمیت ازدواج و اولویّت آن برای یک جوان جهت حفظ دین و اخلاق و سلامت روانی خود و تضمین آینده ای با شرافت، تصمیم به ازدواج گرفتم و برای این کار اقدام نموده واز خانواده خود هم یاری خواستم . ولی با کمال حیرت مواجه باتلخ ترین تجربه زندگی خود شدم که خود در تصدیق بسیاری از نشانه های آخرالزمان وعلل بسیاری از بدبختی ها و مفاسد  جامعه است. در این اقدام دیدم که هر زنی اعم از  جوان و میانسال، دانشجو و شاغل و خانه دار، سنتی و مدرن، حاضر به برقراری رابطه ای نامشروع است و بمحض اینکه نام ازدواج بر زبان می رانم با کمال ترشروئی قطع رابطه می کند. عجیب تر اینکه در این اقدام حتی خانواده ام نیز مرا سرزنش می کنند و سنگ اندازی و مانع تراشی می کنند ومی گویند که : « هنوز خیلی جوانی وثروتی چندان هم نداری  و برای ازدواج کردن فرصت زیاد است وبه این زودی خودت را بدبخت مکن......» این یعنی چه؟  آیا امر به فحشاء  و زنا نیست؟

براستی این چه سری است؟ وقتی جامعه اسلامی ما چنین است پس در جاهای دیگر چه خبر است؟  تازه می بینیم که خانه از پای بست ویران است و مسلمانی در کشور ما یک ادعای توخالی و دروغ است و لذا در عین مسلمانی  شاهد اینهمه مفاسد و فلاکت هستیم. تازه دارم می فهمم که چه خبر است. حال که تصمیم گرفته که به نخستین و واجب ترین حکم دین خدا عمل کنم مواجه با حقیقتی چنان تلخ و کشنده  شده ام که تحملش برایم سخت است و هر آن احساس می کنم که دارم کافر می شوم تا تسلیم وضع موجود شوم و همرنگ جماعت گردم. بهرحال از شما سپاسگذارم که چشم مرا به حقیقت باز کردید و از جهل بیرون آمدم .احساس می کنم که جهاد من به تازه گی آغاز شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:23  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه صندلی

 

صندلی و انواع آن ، یکی دیگر از شاخصه های انسان مدرن  و مدرنیزم است . در دوران کهن فقط شاهان بر صندلی  می نشستند که همان تخت سلطنت آنها بود و امروزه همه شاهند. در عربی صندلی یا تخت نشیمن را «عرش» گویند و در قرآن خداوند بر عرش نشسته است . در واقع شاهان که همواره ادعائی خدائی و یا جانشینی خدا را داشتند بر عرش می نشستند واینک همه مردمان عرش نشین هستند و دعوی خدائی دارند.

اگر دقت کنیم یک فرد معین هنگامی که بر صندلی یا مبلی می نشیند و آنگاه که بر روی زمین می نشیند به لحاظ خلق و خوی و روحیات بسیار متفاوت می شود و تفاوتی از اشد کبر وغرور و کفر تا تواضع و ادب وایمان. و آیا دقت کرده اید که بسیارند کسانی که مطلقاً بهر بهانه ای قادر نیستند که لحظه ای هم بر روی زمین بنشینند یا بخوابند ؟ و آنگاه که بر زمین می خوابند یا می نشینند احساس نابودی دارند واسوه های غرور و کفری بس زننده اند. و اصولاً کسانی که از زمین نفرت دارند  و در خانه خود نیز با کفش راه می روند. این امر زمینه روانی پرواز انسان به آسمانهاست فقط از فرط تکبر و جاه طلبی  و نفرتش از زمین ودر واقع از خودش که از جنس خاک است و لذا عمده نتایج این پروازها د رخدمت سلطه گری است و خدمات رفاهی آن نیز نهایتاً منجر به برده گی عامه بشری شده است.

امروزه شخصیت  و  هویت و ارزش هر کسی بر محور مبلمان خانه یا اداره اش می چرخد و نیز بر اتوموبیلش که در واقع یک عرش متحرک است که در آن احساس خدائی اش کامل می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای شجره ممنوعه

 

 

شجره یا میوه ممنوعه آن چیز نهی شده ای در بهشت ازلی بوده که موجب عداوت بین آدم و حوا شده و نهایتاً موجب خروج آنها از بهشت گردیده و همچنین بین آن دو جدائی افکنده است. این معنا در اکثر کتب آسمانی به گونه ای آمده است و تفاسیرگوناگونی بر آن وارد شده است و هنوز براستی آن معنای واحد و جامع این راز ازلی کشف نشده است . برخی آنر ا میوه ای می د انند که موجب ایجاد شهوت جنسی بین آدم و حوا شده که علت عداوت است زیرا  این شهوت هرگز ارضاء نمی شود ووصال روحی را پدید نمی  آورد و بلکه موجب نفاق و فراق می شود. برخی هم بطور سمبلیک  این درخت را خود شهوت جنسی می  دانند . برخی از متأخرین هم آن را شجره علم و دانائی می دانند که موجب بخود –آئی از آن مدهوشی و مستی بهشت شد و عشق روحانی بین آدم و حوا از بین رفت  ودر عوض نبوت(با خبر شدن) پدید آمد. بهرحال هر یک از این تفاسیر  عامل  وجهی از حقیقت است . و برخی نیز این شجره را زنجیره ای از اعمال نادرست  ومنکرات می دانند. و ما هم معنای دیگری بر آن افزوده ایم و آن شجره پرستی نژادو نژاد  پرستی و فرزند پرستی است  که البته نتیجه طبیعی پیدایش  شهوت جنسی است که بوجود آ ورنده   احساس مالکیت  عاطفی و سپس مالکیت های دیگر است که پدید آورنده خانواده  ونژادپرستی و خودپرستی وسلطه  و هر نوع ستمی است . تعبیر این شجره به دانائی و بخود –آئی هم حاصل شهوت جنسی است همانطور که مسئله بلوغ جنسی سرآغاز بیداری وجدان نیز می باشد. واما اینکه ابلیس از طریق حوا موجب  پیدایش این امر شده است زیرا ابلیس منکر حقانیت و ولایت آدم است و حوا را به انکار آدم کشانید و بین آنها فراق انداخت و این فراق عاطفی وروحی موجب تحریک  میل جنسی جهت احیای وصال باطن شد که امری کاذب بود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای انواع رابطه جنسی

 

درهزاره سوم، بشر مدرن و مدعی خدا بیش از هر دورانی در ابتدائی ترین غرایز حیاتی و حیوانی خودش درمانده و برایش  پاسخی ندارد و همین عرصه زمینه پیدایش اشد عذابها و لاعلاجترین امراض شده است تا آنجا که اصلاً نسل بشر و بقای او بر روی زمین را جداً تهدید می کند.

یکی از این معضلات همان مرض گرایش جنسی به همجنس است که تبدیل به یک مرض مسری در سراسر جهان شده است که در این باب قبلاً  بحث کرده ایم و در یک کلام نشان داده ایم که گریز و نفرت بشر مدرن از جنسیت  خودش موجب پیدایش این مرض است که دال بر اشد کفر و کبر است که مردان را از مردانگی و زنان را از زنانگی خود بیگانه ساخته  ودر فلسفه برابری جنسی تقدیس می شود.  و اما یکی دیگر از مشکلات و معماهای رابطه جنسی در زناشوئی است که البته مثل همجنس گرائی از سابقه تاریخی برخوردار است ولی هرگز همچون  امروز امری فراگیر نبوده است و آن رابطه غیر مهبلی مرد با همسر خویش است که زنان نیز به آن بی میل نیستند چون اگر چنین می بود چنین رابطه ای تا این حد جهانی نمی شد. این   مسئله زمینه مقدماتی همجنس گرائی است و دال بر بیگانگی تدریجی زن و شوهر از همدیگر است و علامت فیزیکی پشت کرد زن به مرد است که همان انکار ولایت زناشوئی می باشد که در طرفین متقابلاً پدید آمده و رابطه جنسی را هم از نوع طبیعی خارج کرده و تبدیل به رابطه ای از پشت نموده است . پس قبل از صدور حکم حلال یا حرام بودن این رابطه بایستی آنرا فهم نمود  وگرنه احکام صرف هیچ حاصلی ندارد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ام المسائل بهداشت و  درمان مدرن

 

 مهمترین مسئله پیش روی علوم بهداشتی و درمانی در عصر جدید کاهش و انهدام سیستم ایمیونولوژی بدن انسان است که منشأ پیدایش امراض مسری لاعلاج مثل آنفولانزاها، هپاتیت ها، ایدز، ایبولار و امثالهم می باشد. این مسئله از قدیم تاکنون منشأ اصلی بیماریهای لاعلاج بوده است  و حتی بیماریهای ساده تر  و علاج پذیر. امروزه بتدریج در جریان  تشخیص پزشکی همه امراض به منشأ ویروس باز می گردند که در مرحله نخست برخی از اعضاء و جوارح را  دچار مشکل ایمنی می کند  و سپس این انهدام سیستم ایمیونولوژی (ایمنی شناسی) به کل بدن سرایت می کند و در واقع نهایتاً سلولها دچار این انهدام می شوند. یعنی این انهدام، ذاتی می شود.  بزرگترین مسئله تمدن مدرن در همه عرصه ها چیزی جز بحران  ایمنی نیست.  مسئله ضریب ایمنی حرف  اول وآخر در کل این تمدن است . یعنی هیچ ایده و عمل و برنامه ریزی  ونظام علمی و  اقتصادی و سیاسی ودرمانی و فرهنگی از  امنیت برخوردار نیست و هر پارامتر افزایش یا کنترل ایمنی مولد یک ویروس فیزیکی یا متافیزیکی ضد  ایمنی است ، مثل مسئله ویروس کامپیوتری که هر ضد ویروس منشأ یک ویروس نامرئی ترو مهلکتر می شود. همین مسئله درنظام واکسن ها در دانش پزشکی رخ نموده است و نیز در عرصه سیاست و اقتصاد و فرهنگ و تسلیحات و نظام امنیت سیاسی حکومتها وابرقدرتها . و این دال بر انحطاط و  انهدام ایمان بشر مدرن است. ایمان  بمعنای روح امنیت در انسان.انسان مدرن بمیزانی که برای سعادت و بقای خود متوسل به غیر خود(خدا) می شود ایمنی اش در خطر قرار می گیرد . در واقع ذات مدرنیزم و تکنولوژیزم بر اصالت ناامنی و کفر استوار است.

استاد علی اکبرخانجانی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن در راستگوئی

 

یکی از نخستین و سطحی ترین درجه از صدق همان صدق زبان است که موسوم به راستگوئی می باشد که این صفت در طول تاریخ مستمراً برای بشر  سخت تر شده است   تا جائیکه امروزه راستگوئی را بایستی در زمره مفاهیم فلسفی و عرفانی قرار داد وتعریف نمود و انتظار داشت.

ولی راستگوئی برای زن همواره در طول تاریخ شاقه بوده است . راستگوئی برای زن مخصوصاً در نزد همسر و محبوبش همچون مردن سخت است چرا که در هر سخن راستی هر آن ممکن می شود وجهی از محبوبیت او در نزد محبوبش به خطر افتد.

و همین هراس منشأ دروغگوئی بشر است که در زنان هزار  چندان  شدیدتر است. زیرا انسان بمیزانی که از  چشم دیگران بخود می نگرد وخود را ارزیابی می کند وبمیزانی که میل دارد در نزد دیگران آدمی محبوب و خوب و مطلوب آید مجبور به دروغگوئی  می شود. و از آنجا که زن مظهر اراده به پرستیده شدن است لذا دروغگوتر از مرد است چرا که این اراده همان ذات کفر بشر است چون فقط خداست که حق پرستیده شدن دارد.

همه قضات دادگاههای خانواده معترفند که همه زنان بواسطه دروغگوئی تباه شده و به طلاق رسیده اند. زن بمیزانی که میخواهد محبوب باشد بدبخت می شود. انسان بمیزانی که می  خواهد محبوب  دیگران باشد دروغ می گوید زیرا قادر به اثبات هیچ صفت نیکی از خودش نیست زیرا همه نیکیهای  بشری وراثتی و مشروط و بی ریشه اند و در شرایط بحرانی نابود می شوند .انسانها بمیزان اراده به محبوبیت در نزد دیگران بسوی تباهی و هلاکت می روند زیرا دروغ می گویند و عاقبت منفور همگان می شوند .این  عاقبت خدایگونه بودن بشر است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

محبت و سیاست

 

سیاست، عرصه اراده به قدرت است . و قدرت ابزار وادار کردن دیگران به تعظیم و حرمت واطاعت است به معنای نمایش محبت.  پس سیاست عرصه تولید  مصنوعی محبت است :  واینست که اهل محبت  یعنی دارندگان محبت هرگز رغبتی به سیاست و اقتدار  دنیوی ندارند زیرا بی نیازند. و آدمی هر چه که از این گوهره بی بهره باشد گرایش بیشتری به قدرت دنیوی می یابد که تماماً در بستر سیاست حاصل می آید که ذاتش از مکر وریا می باشد همانطور که «ریاست» به لحاظ لغت نیز بمعنای استقرار  در مقام « ریا» و نمایش است. محبت دو روی دارد: دوست داشتن  ودوست داشته شدن! آنکه دارای محبت است جهان را همانگونه که هست دوست می دارد و نیز  جهان هم او را دوست می دارد. ولی آنکه محبت ندارد می خواهد جهان رابصورتی در آورد که برایش دوست داشتنی شود و نیز کسانی را در شرایطی قرار دهد که او را دوست بدارند ویا لااقل تظاهر به دوستی کنند. و این سرّ سیاست است.

پس محبت و سیاست در نقطه مقابل یکدیگرند. آنجا که محبت است سیاست نیست و آنجا که سیاست است محبت نیست. محبت موجب صداقت است و سیاست عرصه مکر وبازی.

سیاست همان سیاست محبت و محبت سیاسی است و نمادین: محبت راست و محبت دروغ. وقتی به صحنه تبلیغات انتخاباتی نظر می کنیم بوضوح نمایش محبت را درک می کنیم که از عرصه سیاست سربرآورده است و چون تماماً بر مکر است عاقبتی جز ندامت  وخیانت ندارد.  ولی بهرحال انسانی که اهل محبت نیست جز سیاست عرصه دیگری برای حیات خود نمی یابد زیرا آدمی بواسطه محبت احساس و جود می کند زیرا وجود تماماً از محبت است  ومعلول محبت الهی که حاصل ایثار خالق به مخلوق است. آدمی یا با محبت احساس وجود می کند که احساس حقیقی است و یا در عرصه سیاست که قلمرو تولید محبت مصنوعی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

شعبان بی مخ

 

می دانیم که کودتای 28 مرداد 1320 جز بقدرت شعبان بی مخ که نماد زورخانه بود به پیروزی نمی رسید در واقع حدود ربع قرن تاریخ معاصر کشور ما تا پیروزی انقلاب اسلامی تاریخ حکومت بی مخ ها بود. ربع قرن دوره حکومت رضا شاه هم حاکمیت رضا شاه بی مخ بود که بی هیچ مهابا کل خاک ایران ودر آمد نفت را مالمیک خاندان خود کرده بود  که با ترک ایران همه آنها را به نام پسرش انتقال داد. و پسرش هم فقط ته سفره درآمد نفت را هزینه کشور می نمود. چنین شاه و سلطنت وحکومتی در تاریخ  ایران و جهان بی سابقه بود و درست به همین دلیل خاندان پهلوی به مثابه پایان تاریخ کهن ترین  نظام سلطنتی در جهان بالاخره منقرض شد واین آیا انقراض حاکمیت بی مخ ها بر سرنوشت ملل جهان است؟ ولی شاهدیم که  هنوز هم بر اکثر ملل جهان بی مخ ها حکمرانی می کنند. بوش هم یک بی مخ است همانطور که صدام حسین هم یک بی مخ بود. بن لادن و ملامحمد عمر هم همینطور. هیتلر هم و استالین نیز و پولپوت . فقط شاهان بی مخ نبوده اند بلکه انقلابیون عصر جدید جهان و همه دموکراتها و کمونیست ها هم بی مخ ها هستند. فقط بی مخ هابا بی مخ ها می جنگند. آدم با مخ هرگز نمی جنگد بلکه حرف می زند. آدم با مخ هم چون هم کلام آدم بی مخ شود مخ خود را از دست می دهد. حقیقت اینست که تاریخ جهان د رعرصه حکومت، تاریخ حاکمیت بی مخ هابوده است : چنگیز، اسکندر، نرون، تیمور ، نادر ووو..... آیا براستی هرگز نوبت حاکمیت مخ بر جهان فرا میرسد؟ آیا مخ بر بی مخ مسلط می شود؟ همواره گردن مخ ها زده می شود و سرشان بر نیزه می گردد تا بی مخ ها سلطنت کنند. آیا این سلطنت خدا را پایانی است؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ماه و مه پرستی در عرفان اسلامی

 

 اروپائیان ، عرفان را افسانه پرستی (MysTicism ) می خوانند غافل از اینکه طبیعت پرستی است و عشق به برخی پدیده های طبیعی مثل ماه  وخورشید وآب و گل و بلبل. واین نه پرستش بت وار که پرستشی عاشقانه – عارفانه است  وبا  آن زندگی می کنند. مردم عامی در سراسر مذاهب نیز همینگونه هستند ولذا راه و روش زندگیشان را عرف می نامیم که از عرفان است. ولی عرف عامیانه نه عاشقانه است و نه عارفانه بلکه کورکورانه و نیازمندانه و نمادین است ولی این همانست و اینست رابطه تاریخی مردم امّی با عارفان. و لذا اهل کتاب بیشترین انکار وعداوت را با عارفان دارند. از امام صادق(ع) آمده که : شیعیان ما با ماه زندگی می کنند. که البته سطحی ترین نماد این واقعه استفاده از تقویم قمری است و نه خورشیدی. ولی شیعیان عارف براستی با ماه زندگی می کنند وخواب و بیداری و حالات واقدامات خود را بطرزی فوق منطقی با گردشش تنظیم می کنند که البته تنظیمی تقویمی نیست بلکه جمالی و باطنی است.

واقعه شق القمر یکی از بزرگترین وقایع متافیزیکی در صدر اسلام است که برخی آنرا به حساب معجزه  پیامبر اسلام نهاده اند درحالیکه  بسیار فراتر از آن است بلکه سرآغاز آخرالزمان و روز قیامت  پنجاه هزار ساله می باشد که ذکرش در قرآن نیز آمده است که : ماه نصف شد و قیامت نزدیک آمد!

در مقابل چشمان اهل نظر، ماه در شبهای قرص کامل، دو شقه است که به دو صورت کاملاً واضح  یک پیرمرد و یک دختر جوان تقسیم شده که روی در روی یکدیگرند و خط وسط، خط تقارن بین این دو صورت است . و اما این دو جمال کیستند؟

هر چند که با نگاه برتری این دو جمال تواماً جمال واحدی  را می سازند که صورت سومی است و آن صورت خود عارف است  که در ماه نظر می کند. و آن  دو جمال پیر و جوان (مرد وزن) نیز دو جمال باطن عارف محسوب می شوند. این همان دوگانگی تجلی عارف و معروف یا شاهد ومشهود است . آن پیرزال  در مقام عارف و شاهد است و آن دختر جوان که بر لبانش خنده و از چشمانش اشک جاریست در مقام معروف و مشهود است. این همان واقعه عشق عرفانی نیز می باشد د ردو جلوه عاشق و معشوق حق . این همان آدم و حوای قلمرو عرفان و توحید است منتهی این حوا همان جمال باطن آدم است.

در قلمرو بیان فلسفی این همان عشق افلاطونی است که در فراق به وصال می رسد. این دختر جوان سیمای همان یار عرفانی همه عرفاست که در آثارشان به توصیف آمده است . به بیانی  دیگر تجلی جمال و کمال ِ توحید است. همه عرفانهای بزرگ تاریخ محصول عشق عرفانی بین یک زن و مرد مؤمن بوده است ابراهیم و هاجر، عیسی و مریم مجدلیه، محمد وخدیجه، علی وفاطمه و ..... و پروردگار از این رابطه ها تجلی نموده است . چرا که رازی جز راز آدم  وحوائی در تاریخ بشر نبوده است و کل دین خدا و معرفت بشری برخاسته از وقایع این رابطه است.

رابطه عارف و ماه ، بی تردید یکی از عجیب ترین و متافیزیکی ترین روابط بین د و موجود فیزیکی است و در قلمرو منطق علیّتی  نمی گنجد و بخشی از اسرار مگوی عرفانی  و حکمت ازلی است که شاید در نجوم باستان ردپائی داشته باشد که رابطه سرنوشت انسانها با ستارگان را مدنظر دارد.

در نقاشی ها و روایات کهن مذهبی شاهد هاله ای از ماه بر دور سر مردان خدا و قدیسین هستیم و گوئی عارفان ماه رویان جهانند و بسیاری از مریدان، ماه را در جمال مراد خود مشاهده کرده اند که گوئی ماه بجای سر آنها قرار دارد و دارای مغزی ماهوی هستند.  حکمت اسلامی تماماً درباره  ماهیت چیزهاست و واژه «ماهیت» گوئی برخاسته از  جنبه ماهی ِ هر امری است و راز هر چیزی د رماه نهفته است و ماه کانون اسرار عرفان و حکمت مردان حق است . گوئی چیزیت هر چیزی همان ماهیت آن چیز است و فقط   مه پرستان و مه رویان واقف بر ماهیت چیزهایند و بس.

در فرهنگ شیعی نیز  امامان به موجودیت ماه مثال زده می شوند که اساساً مربوط به دوران غیبت امام است.  و اینست که عارفان در شبروی خود به ماه مربوط می شوند ولذا آن پیرزالی که در ماه نشسته همان امام آخرالزمان است . به لحاظ علمی نیز می دانیم که نقوش روی ماه که از زمین دیده می شود همان نقش ابهای روی زمین است همانطور که جزر و مد دریاها مربوط به طلوع و غروب ماه است ونیز در قرآن می خوانیم که عرش خدا بر آب است و امام صادق(ع) این آب را امامت می نامد  وعلی(ع) هم امام و عارف کامل را عرش خدا می خواند. بدین ترتیب شاید بتوان آن جمال خندان – گریان دختر ماه را همان تجلی  جمال پروردگار دانست.

البته هر کسی نمی تواند این جمال را در ماه ببیند و آن کسی هم که می بیند لزوماً در همه حال نمی بیند . و گوئی این خود نوعی معراج و لقاء  الله در حیات دنیا می باشد که عارف، امام مبین در عرصه غیبت  را رودر روی پروردگارش در ماه دیدار می کند. گوئی ماه آئینه جمال ذات عارف است همانطور که عرفان  که رویاروئی انسان با ذات خویش است این رویاروئی در ماه متجلی می شود. اینجانب برخی از تجربیات خود را با ماه در زندگینامه خود متذکر شده ام که علاقه مندان می توانند به این کتاب که در سایت ما موجود است رجوع نمایند.

و اما اینکه چرا رویاروئی انسان با ذات خویش در رویاروئی امام و پروردگارش در ماه  متجلی می شود به لحاظ درک عرفانی سخن بسیار گفته ایم . در یک کلام یک سالک وادی معرفت نفس در قلمرو امامت و ولایت حق قرار دارد که این امر را اکثر عارفان ما متذکر شده اند از جمله علامه طباطبائی که از معاصرین است. و اینست که هر عارفی به مثابه نائب امام زمان برای برخی از مؤمنان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری به زندگانی و فلسفه نیچه

(فلسفه تنهائی انسان)

 

نیچه را بایستی دیالکتیکی ترین انسان عصر مدرنیزم و بلکه کل تاریخ بشر دانست هم به لحاظ راه و روش زیستن و هم اندیشه و آرایش. بسیار اندکند فلاسفه ای که بین فلسفه و زندگیشان ارتباطی معقول و صادقانه باشد ولی نیچه همانطور زیست که می اندیشید. و براستی بایستی او را از صدیقین دوران خود دانست . صدق بزرگترین  ویژه گی اندیشه و قلم اوست و راز جاذبه  به آثارش حتی در دل مخالفانش.

 دیالکتیک  یک معنا و صفت وِیژه نفس انسان است و آن خصومت ذاتی اش با خویشتن است که همه افکار و امیال و احساسات و اعمالش را در تضادی بی انتها می افکند. و هر که شدیدتر در درون خود نقب زند وبه غواصی نفس خود بپردازد  بیشتر این دیالکتیک را درک کرده و نیز به آن مبتلا می شود و لذا افکار و ایده های متضاد از ویژه گی انسانهای اهل معرفت نفس است و نیچه یکی از این انسانهای شجاع در تاریخ مدرن جهان است، شجاعت اندیشه!

 نفس انسان معجونی از کفر و ایمان،  خوبی و بدی، باید و نباید، مرگ و زندگی و وجود و عدم است و عقل وجنون.

برخی از فلاسفه دیالکتیک یا وحدت اضداد را ذاتی همه موجودات جهان می دانند اگر هم چنین باشد انسان تنها موجودی است که بر خودش آگاه وبیناست و لذا این دیالکتیک را بر می تاباند و هر چه که این آگاهی و بصیرت آدمی در خویشتن عمیق تر باشد  دیالکتیکی تر می نمایاند و عجیب تر.

بسیار اندکند خردمردان و عقلای بزرگ که به معرفت نفس و عرفان علاقه ای شدید داشته باشند و بلکه عمدتاً بسوی علوم دنیوی می روند و نیچه یکی از این استثنائات است: خردمندی عارف و عاشقی شدیداً منطقی !

ویژه گی نیچه باطن گرائی شدیداً عقلائی است. اینست که در هیچ فیلسوفی تا این حد اشد کفر و ایمان و عقل و جنون وعشق و نفرت بارز نشده است و نیز سنّت و مدرنیته . نیچه یکی از پیشتازان مدرنیزم در قلمرو اندیشه است  که بغایت آن رسیده و برعلیه آن اعلان جرم می کند. اینست که اشد آزادیخواهی  و دیکتاتوری و اشد نوگرائی  و سنت تا سرحد ارتجاعی مالیخولیائی و حجری در آثار و زندگیش دیده می شود. او یک نماد کامل منحصر بفرد  از یک انسان آخرالزمانی است که با تمامیت خودپرستی   اش با کل وجود خود به بن بست رسیده و  خود براندازی می کند در حین افتخار. اینست که در آرای او  اشد مفاسد اخلاقی  وتقوا تا سرحد ریاضت  کامل قابل استنباط است . و اینست که هر کس که بخواهد از آثارش برداشتی منطقی  داشته باشد  و یا نسخه اخلاقی و  ادراک  عقلانی بیابد به خطا رفته است . نیچه را بایستی بعنوان یک واقعه مورد مطالعه قرار داد و نه یک فلسفه. نیهیلیزم(پوچ پرستی)  تنها برداشت منطقی از آثار اوست.

« انسان آنست که بر خویشتن فائق  آید»: این سخن نیچه بیانگر عرفان وتصوف کامل است و او خود نیز با خودش بطرز  بیرحمانه ای چنین کرده است منتهی سلوک عرفانی نیچه نیز مختص خود  اوست واو از این سلوک هیچ ردپائی هم بجای نگذاشته است  که رسماً  و علناً قابل دریافت باشد. نیچه همچون همه عارفان عاشق بود وعاشق دو چیز: حقیقت و زن. و در آخرین آثارش  اعتراف می کند که : نکند که حقیقت همان زن باشد!؟

نگاه نیچه به جهان نگاهی عمیقاً مذهبی  و عاطفی و متافیزیکی بود ولی با منطقی شدیداً علمی – فنی و مادی . و این علت همه تضادهای زندگی و آثار اوست. او در زن به جستجوی حقیقت وبلکه خود خدا بود . در موسیقی به جستجوی مثل اعلاء و روح قدسی بود. و در همین دنیا طلب  حقی مطلق داشت.  مطلق نگری  او به زندگی که نگرشی عارفانه است  با منطق دیالکتیکی خوانائی نداشت  و لذا او را به غایت نیست انگاری و پوچی  و جنون کشانید  و ده سال آخر عمرش را در جنون خاص و در سکوت افسانه ای زیست. نیچه بزرگترین پدیده انسانی عصر جدید و انسانی بعنوان یک پدیده نو در جهان ماست. او همه مفاهیم را به اوج رسانید  و نابود کرد از جمله خودش را  . «قدیس کافر» صفتی دیالکتیکی است که فقط مختص خود اوست. در شهامت و صداقت اندیشه در جهان مدرن کسی به پای او نرسیده است و کفر کلامش برخاسته از همین ویژه گی است و بقول معروف هیچکس چون او با صدای بلند نیندیشیده است.

او هر کس  وچیزی را که بیشتر دوست می  داشت بیشتر محکوم می کرد و از خودش بر می انداخت . جدال بی پایان او با مسیح و سقر اط  از همین روست  . در واقع او نمی پسندید که مسیح و سقراط  خودشان را بخاطر مردمانی ابله  فدا کنند حال آنکه او خودش جانش را بر سر  دفاع از جان یک اسب  چلاق گذاشت. مجموعه آرای  نیچه بیانگر طبقات نفس بشر مدرن است  و لذا هر کسی در مطالعه آثار او خود را می یابد و ندای باطن خود را  می شنود. تلاش برای رهائی از خویشتن کل روح آثار اوست و او خود با جنون نجات یافت.هر خواننده ای با مطالعه اثری از او شدیداً با وی احساس همدلی و همدردی می کند بی آنکه لزوماً آرایش را قبول داشته باشد واین امر نیز منحصر بفرد آثار نیچه در میان فلاسفه است . او را تنها ترین فیلسوف نیز لقب داده اند  و شاید از همین بابت است راز رابطه اش با مخاطب. او با تنهائی انسانها مربوط می شود زیرا در تمام عمرش حتی یک دوست هم نداشت که یار غار او باشد ولذا اینهمه دو ست در سراسر  جهان بدست آورده است منتهی بعد مرگش. او عاشق بود و لذا بسرعت با اعماق تنهائی جان   آدمها مربوط می شد واین امر آنها را به هراس انداخته و فراری می داد زیرا هیچکس دوست ندارد که دیده شود ونیچه همه را با یک نظر می دید. بنظر ما نیچه بزرگترین روانشناس اعماق جان انسان مدرن است و هیچکس در تمدن مدرن جهان چون او ذات مدرنیته را درک نکرد . فلسفه نیچه، فلسفه عشق ، تنهایئ و عطش برای روح قدسی و رهائی از خویشتن خویش است. کتاب «چنین گفت زرتشت» عارفانه ترین  و روانکاوانه ترین اثر کل تمدن مغرب زمین است ولذا آنرا شرقیان دریافته اند و غربیان نسبت به این اثر و خود نیچه هنوز بیگانه اند و او را فاشیست و مجنون و شاعر و بیمار جنسی لقب داده اند جز هایدگر که او هم فقط نظر به متافیزیک  اندیشه او دارد و البته نظری بس خلاق و حیرت آور است . ویاسپرس که او را همردیف سقراط و مسیح می د اند. و این دو نیز متهم و محکومند به همان اتهامات نیچه.

نیچه، خدا و مسیحیت و تمدن اروپائی رادر آثارش نابود کرد واین بزرگترین خدمتی بود که به بشریت نمود. او برپا کننده قیامت تمدن غرب است. نگرش مذهبی و اخلاقی  و اجتماعی او اساساً اسلامی است ، اسلامی عرفانی . ونیچه سالکی بی پیر، مؤمنی بی پیامبر و حقیقتی بی تاریخ و وراثت است : یگانگی !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه خانه

 

هر کسی در خانۀ خودش خان است چرا که بر خان ِ خویش (سفره) است و خدای خویش است . ارزش و معنای خانه فقط در همین امر است و گرنه بشر غارنشینی و یا خوابیدن در خیابان را ترجیح می دهد همانطور که امروزه بسیاری به سوی غار  وخیابان ویا سائر اماکن می روند که بتوانند در آنجا خان  وجود  خود باشند. و رنج اجاره نشینی هم از بابت فقدان این موقعیت است .

تاریخ تمدن دقیقاً همان تاریخ خانه سازی وخانه نشینی بشر است و روند تبدیل خانه به کاخ هائی که انسان در آن احساس خدائی و جاودانگی کند.و بقول قرآن « از برای خود کاخهائی مستحکم بنا می کنند به گمان اینکه در آن جاودانه می شوند.»

لانه حیوانات فقط محل استراحت  وامنیت آنهاست ولی خانه انسانها محل سلطنت آنهاست. و از این منظر، خانه همان بت خانه و کارخانه کفر بشر است همانطور که در هر خانه ای صدها بت (اشیاء ) پرستیده می شود. آدم وحوا در بهشت ازلی از خانه بی نیاز بودند وکل بهشت، خانه آنها بود. ولی چون در بهشت بواسطه وسوسه ابلیس در حوا و سپس در آدم ، احساس جاودانگی خدشه دار شد   وایمنی از دست رفت ، بشر به فکر خانه سازی افتاد واین سرآغاز خروج از بهشت طبیعت بود.

ولی امروزه که عصر آخرالزمان است همه ارزشها از خاصیت تاریخی خود تهی شده از جمله خانه نیز دیگر محل احساس امنیت و هویت و خانیّت و خدائیت بشر نیست.

 واین بمعنای فروپاشی بنیاد کفر تاریخی بشر است که بصورت فروپاشی خانه و خانواده خودنمائی می کند. زیرا در این خانه ها خدا پرستیده نشد بلکه خود واشیاء و نژاد پرستیده شد. و اینگونه است که اینهمه خانه های عاریه ای پدید آمده است تحت عناوین متفاوتی همچون حزب ،کلوپ، میخانه، فاحشه خانه، شیره کش خانه، میهمان خانه و.... و نیز اماکن مقدسی مثل مسجد و معبد و مدرسه وغیره.  این اماکن جملگی محصول فرار از خانه است به انگیزه های گوناگون.

خانه ای که در آن خدا پرستیده شود خانه خداست همانطور که خانه کعبه زمانی خانه هاجرو اسماعیل و آدم و حوا بوده است همانطور که معابد و مساجد را نیز خانه خدا می دانند . هر خانه ای که محل پرستش و یاد خد ا باشد خانه خداست همانطور که در قرآن میخوانیم که مؤمنان به هنگام ورود به خانه خود باید سلام کنند حتی اگر کسی در خانه نباشد . و نیز اینکه چنین خانه هائی محل نزول رحمت و برکت است و لذا مؤمنان امر شده اند که تا حد امکان د رخانه بمانند وبیرون نروند تا هم سفره خدا باشند  و در نزد او روزی برند. ولی امروزه اکثر خانه ها بواسطه  اجنّه  و شیاطین تسخیر شده و لذا صاحبان خانه را فراری می دهند وکسی در آن احساس امنیت و عزّت و رحمت ندارد.

ولی بهرحال اقامت طولانی مدت در یک خانه موجب   احساس مالکیت و احساس خان گری و خدائیت می شود وبتدریج امنیت و رحمت از آن خانه می رود ولذا امر هجرت به مؤمنان همواره امری جاری است . بدین لحاظ جماعت اجاره نشین دارای یک توفیق اجباری هستند.

و اما بدترین و نا امن ترین و جهنّمی ترین خانه ها آنهائی هستند که در آن زن سلطنت می کند و ولایت مرد وجود ندارد زیرا زن طبعاً همواره دچار وسوسه ابلیس است اگر در ولایت مؤمنانه مردش نباشد . و این نوع خانه ها مولّد اماکن فساد در جامعه می باشند یعنی خانه های زن سالار . همانطور که در قرآن می خوانیم که مردانی که از زن اطاعت می کنند پیروان شیطان هستند و درحالیکه طنابی بر گردنشان  در دست زنانشان است بسوی دوزخ می روند.

خانه هائی که در آن زن یا فرزندان پرستیده می شوند و یا حتی مرد به ناحق پرستیده و اطاعت می شود ویا اشیای خانه چون بت پرستیده می شوند محکوم به فروپاشی وانهدام هستند . به یاد داشته باشیم که پیروی از ولایت مرد نیز دارای حدود و شرایطی است که  تماماً بر دین و اخلاق استوار است و نهایتاً خانه ای که در آن پول پرستیده می شود خانه ای بی بنیاد و دوزخی است.

در روایات دینی آمده که آخرالزمان به مرحله ای می رسد که مؤمنان دوباره به کوهستانها و غارها پناه می برند واین پایان تاریخ خانه است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

لذت ذلّت (فلسفه مازوخیزم)

 

 چه بسا شاهد زندگیهای بغایت ذلت باری هستیم که مدتها ادامه دارد و صاحبش برای رهائی از اینهمه ذلّت کمترین تلاشی هم نمی کند وحتی دست کسانی را که می خواهند یاریش دهند رد می کند. واین جای بس حیرت و عبرت است . این همان مرضی است که مازوخیزم یا خود – آزاری نامیده شده است ولی اگر به راز باطن این مرض آگاه شویم آنگاه نه تنها آنرا مرض نمی خوانیم بلکه شفای مرض می خوانیم که تکبّری بس ستمگرانه بوده است واینک در حال علاج  است  و این علاج را صاحبش درک  واحساس می کند ولذا از ان لذت می برد  واین همان لذت ذلت است. « آیا حیرت نمی کنی از اینکه کافران چه صبورانه بر  آتش دوزخند.» قرآن – نام دیگر این واقعه همان عدالت وجودی  در بشر است . هیچکس به زور در دوزخ افکنده نمی شود. و این نیز راز دیگری از  وجود انسان است.

هیچکس به اندازه خود انسان متکّبر  از کبرش در عذاب نیست  و لذا ابتلای به دوزخ و ذلت نوعی رهائی از عذاب درون است. درک حق  دوزخ و عذاب بمراتب پیچیده تر و عمیق تر از حق بهشت است . بهشت تجلی نیاز ذاتی انسان است و امری توحیدی و فهمش آسان است ولی دوزخ حاصل جدال است و لذا فهمش مستلزم معرفت جدالی(دیالکتیکی) می باشد که همان درک وحدت اضداد است که این نیز بیان دیگری از توحید در دوزخ است  ، توحید کفر!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

راز غیبت امام زمان

 

یکی از مهمترین زمینه پیدایش خرافه در هر مذهبی بعنوان بزرگترین دشمن حقیقت آن مذهب همانا آسمانی ساختن هویت بشری انبیاء واولیای آن مذهب در طول تاریخ بوده است یعنی فرافکنی زمین به اسمان و عالم متافیزیک . در حالیکه تلاش مردان حق درست به عکس این واقعه بوده است یعنی زمینی ساختن آسمان و عینی  نمودن عوالم  ماورای طبیعت که همان واقعه نزول وحی وکرامات الهی  به زمین و بسوی عالم عین است. این تلاش پیروان در واقع تلاشی کافرانه و ضد دین است منتهی در لباس دین وقداست  نمائی . کفر هرگز دشمن دین نبوده است بلکه نفاق وخرافات دشمن خدا و دین اوست. کفر، جهل است ولی نفاق، عداوت است.

تشیع و مذهب امامیه که عرصه تعین الوهیت در انسانی بنام امام است و درست به همین دلیل دین کامل  و آخرالزمان است دشمنی بزرگتر از فرافکنی امامان به عالم غیب ندارد. گوئی که این سخن رسولان به پیروان خود که « ماهم بشری مثل شما هستیم» مطلقاً شنیده و باور نشده است . و بدینگونه مسیح، پسر خدا شد وامامان هم خود خدا شدند ولذا از دسترس بشر خارج گشته وبه عالم غیب پیوستند . و اینست راز غیبت امام زمان. پس این غیبت برخاسته از بخل و نفاق پیروان این مذاهب است و تا این نفاق و عداوت علاج نشود ظهور و نجاتی هم در کار نخواهد بود الا اینکه باز هم کشته خواهد شد بدست پیروانی که چشم دیدن نور خدا در بشر  و بر روی زمین را ندارند ولذا خدا را فقط نادیده ونابوده می خواهند و ناجی را هم در آسمان و یا درچاه غیبت دوست می دارند و این مذهب مرگ و نیستی پرستی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ارتباط با شما چقدر سخت است

 

اگر همان « بر پای بر جای» کلاسهای مکتب و دبستان نمی بود تاکنون کسی سواد خواندن و نوشتن هم نیاموخته بود. درست به همین دلیل امروزه که این حداقل آداب صوری هم در حال حذف شدن است یک فارغ التحصیل دبیرستان را گاه دارای یک سواد دبستانی یا مکتب قدیم هم نمی یابیم تا چه رسد به علم و معرفت.

تحصیل اجباری که اساس تعلیم  و تربیت نوین است بدون یک حداقل ادب اجباری ممکن نمی شود. ادب شرط اول کسب هر نوع دانشی است.  و لذا « با ادب باش تا بزرگ شوی» اساس تعلیم و تربیت است.

حال اگر کسی ظاهراً طالب معرفت  و علم باطنی و عرفان و امثالهم باشد  اگر دارای حداقل ادب باطنی و خشوع قلبی در قبال استاد و مرادش  نباشد هیچ نمی یابد تا چه رسد به اینکه حتی قادر به تظاهر حداقل ادب صوری  و کلامی هم  نباشد . تظاهر به ادب د رهمه حال بهتر از بی ادبی است . علت سختی برقراری ارتباط با ما فقدان حداقل ادب ظاهری است که متأسفانه در نسل جدید که احساس نبوغ می کند، ادب تنها چیزی است که یافته نمی شود. طلب علم  ومعرفت همواره ملازم ادب وخشوع است واصلاً ادب  وخشوع و  ارادت واخلاص نه تنها شرط اول کسب علم و معرفت است بلکه واضح ترین نشانه طلب آن در فرد نیز می باشد. و این قانونی ذاتی وخدائی است و من آنرا ابداع نکرده ام و از این بابت بی تقصیرم.  اینست که گاه فردی پس از  حدود یکسالی ارتباط  دائم با ما کمترین حرکت و رشدی د راین رابطه نیافته است و آنگاه ادعا می کند که : « ای بابا این حرفها کشک  است. » درحالیکه آنچه که از کشک  هم بی ارزش تر است هویت چنین افرادی است که باید سالها کشک بسابند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:58  توسط دکتر علی اکبر خانجانی