تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

فلسفه توپ بازی

 

 

توپ ، بازیچه کودکان است و امروزه کل بشریت به کودکی خود بازگشته و توپ پرست شده است. عصر جدید به لحاظی عصر توپ بازی و توپ پرستی  جهانی بشر بر روی زمین است . زمینی که بواسطه علوم و فنون د رحال استخراج کامل و تهی شدن است و هر چه هم که استخراج می شود بلعیده می گردد و تبدیل به زباله می شود. گوئی عشق به توپ عشق به زمینی پوک و میان تهی است که همه بدنبال آن می دوند تا آنرا بر دروازه حریف خود وارد کرده و وجودش را بگشایند و تسخیر کنند. این شی مدور میان تهی و ورم کرده همچون مغز بشر مدرن نیز می باشد همانطور که براستی همه توپ بازان و توپ پرستان و تماشاچیان توپ بازی به لحاظ مغزی میان تهی و پوک شده اند و هیچ و پوچ گشته و به یاری این کله پوک خود میخواهند حدود وجود دیگران راهم بشکافند و بر آن وارد شده و دیگران را مسخّر و مسخره خود سازند. امروزه حتی تسخیر کردن به معنای سلطه و حکمرانی  نیست بلکه بمعنای  مسخره گی است . و این مسخره گی نهایتاً کل زمین را بعنوان یک توپ به بازی می گیرد و آنرا می ترکاند.

فی المثل آمریکا را در عراق تماشا کنید و بریتانیائی را که بانی و سلطان این بازی در جهان است. این توپ پرستی و توپ بازی  در گلوله تفنگ و توپ هم متجلّی است که جنگ بازی را پدید آورده است  . امروزه حتی سلطه هم معنای خود را از دست داده  وسلطه بازی است که جهانیان را به تماشای این بازی می کشاند مثل میادین فوتبال . و این بازی منجر به بازی با توپهای کوچک و نامرئی با نام هسته اتم می شود وبازی اتمی در می گیرد و این غایت توپ بازی بشر است و توپ نشانه سمبلیک  پوچ بازی و پرستش پوچی و پوکی و عبث و بازی است . در قدیم این بازی همان چوگان بود. که بازی اشراف پوچ شده دربارها بود که گاه با کله قربانیان خود بازی می کردند و امروز جهانی شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اراده و زمان

 

در وجود  آدمی دو نوع زمان حضور دارد: زمان نجومی و زمان کنونی : زمان سنجشی و زمان حضوری، زمان کمیّ  وزمان کیفی، زمان ذهنی و زمان قلبی. اولی همان جریان گذشت زمان است که در حافظه اگاه می گذرد  که چیزی جز  حسرت گذشته و آروزی آینده نیست یعنی زمانی ناکام ونسیه و مرده است. و دومی زمان قلبی است که بصورت احساس  جاودانگی و حضور اکنونیت زندگی احساس می شود. انسان بمیزانی که اسیر زمان نوع اول است و بدان مبتلاست دارای  اراده ای مقید ومحدود واسیر و دربند است و لذا اراده ای متشنج و وحشی وغضبناک است که جز نابودی را در نمی یابدو لذا همواره مشغول  تلاشهائی مذبوحانه جهت رهائی از این نابودن است و مستمرا ًاین وضع تشدید می شود زیرا این نوع زمان همواره بوی مرگ می دهد وبه مرگ نزدیکتر می گردد ولذا اراده ای ترسو و ناکار آمد و میان تهی است. ولی زمان قلبی که قلمرو  احساس حضور در حیات و هستی است و ابدیت  وجود را درک می کند مولد اراده ای غنی وبی نیاز و زنده و صبور است که مستمراً  بر جبر زمان فائق می آید و بسوی آزادی می رود. اراده قلبی اراده ای آزاد وغنی وبی نیاز است و اراده ذهنی که اسیر زمانیت گذرنده است اراده ای اسیر است و لذا همواره آزادیخواهی می کند و فریاد می زند و هر عملی در این قلمرو تبدیل به غل وزنجیری بر اراده اوست.

آنانکه اسیر زمان گذرنده اند  و از زمان حضوری دل غافل و بیگانه اند دچار آباء و اجداد پرستی و آرمان پرستی  آتیه می باشند و مستمراً در بیم بسر می بر ند و نیازمند بچه ها و تأمینات دنیوی . ولی آنکه به زمان قلبی و جاودانگی اتصال دارد در حریم امنیت الهی قرار دارد و به اصطلاح عرفانی « اهل حال» است و در اکنونیت زندگی می کند و رستگاری همین است بمعنای رستن اراده از  جبر زمان  شمارشی و کاهنده و ویرانگر .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه اشتغال

 

اشتغال به معنای مکتب اصالت مشغول بودن بلاوقفه نیز یکی دیگراز شاخصه های عصر مدرنیزم است  . تا قبل از کشف برق وروشنائی مصنوعی آدمها فقط در ساعات روشنائی روز که حداکثر به ده ساعت نمی رسد مشغول بودند ومابقی ساعات شبانه روز را به گونه متفاوتی استراحت و گفتگو می کردند و می خوابیدند. ولی بشر مدرن که عمده کارهایش را به ماشین و تکنولوژی محول نموده هزاران بار مشغولتر از عصر حجر است نه فقط به دلیل حرص فزاینده اش در تنوع پرستی و مصرف و بلکه اصولاً نمی تواند دقیقه ای مشغول به کاری نباشد . در بیکارترین اوقاتش تلویزیون تماشا می کند وتازه همین امر هم قادر نیست که جنون مشغولیت او را ارضاء کند ودر حال تماشای تلویزیون هم حرف می زند هم آدامس می جود هم سیگار می کشد و هم تخمه می شکند و انواع تنقلات می جود و تسبیح می اندازد وتازه ذکر هم می گوید و ....... گوئی هیچیک از اعضاء  و جوارح و حواس و سلولهای  وجود ش  قادر به لحظه ای درنگ واستراحت و تأمل و انفعال  نیست . و مابقی این مشغولیت ها را در خواب هم ادامه می دهد . فلسفه اشتغال همان اشتغال نفس است و فلسفه  انحلال و فروپاشی اعضاء و جوارح است.

در واقع باید گفت که چیزی تحت عنوان تفکر و تمرکز و انبساط و آرامش و قرار   در خویشتن از بشر مدرن رخت بربسته است و لحظه ای تاب تحمل ماندن با خود و قرار در خود را ندارد. فلسفه اشتغال فلسفه گریز از مرکز وجود و فلسفه از خود بیگانگی فزاینده و فلسفه خود فراموشی عمدی و نسیان خود خواسته است که البته بتدریج تبدیل  به عادت و جنون می شود. فلسفه اشتغال ، فلسفه تبدیل انسان به یک ماشین خودکار است که شبانه روز کار می کند وبناگاه با سکته ای برای ابد از کار می ایستد. فلسفه اشتغال  فلسفه انسان آتش گرفته و فلسفه انسان مبتلا به دوزخ تکنولوژی است . اشتغال مذهب اهل دوزخ است. 

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اگزیستانسیالیزم و عرفان

 

اگزیستانسیالیزم آخرین فلسفه عصر جدید اروپاست و اصولاً آخرین دستگاه و فکر فلسفی در جهان فلسفه در طول تاریخ است همانطور که آخرین فلسفه در جهان اسلام نیز فلسفه وجود از ملاصدرا می باشد و لذا حتی اروپائیان هم ملاصدرا را بانی تاریخی اگزیستانسیالیزم (فلسفه وجود) می خوانند که حدود چهار قرن قبل از هایدگر این مکتب را بنا نهاده است و حتی برخی هایدگر و هوسرل را احیاء گر و مقلد فلسفه  ملاصدرا می دانند. فلسفه وجود درغرب از مکتب پدیده شناسی هوسرل آغاز شد که در جستجوی معنای محض و واحد پدیده های عالم بود واین یک نگرش کاملاً عرفانی  و توحیدی است.

اگزیستانسیالیزم به یاری منطق کاهشی (سلبی) پدیده ها را بر آستانه عدم کشانید واز آنجا مدعی شد که جز بواسطه یک واقعه عروج معنوی نمی توان به وجود محض رسید واین عروج فلسفی را «ترانسدانس» نامید که به لحاظ لغت مترادف کشف و شهود عرفانی است . بنابراین فلسفه وجود در غرب به نیستی  جهان رسید ولذا بطور طبیعی آنانکه به ترانسدانس ا عتقادی نداشتند بانی فلسفه نیهیلیزم (نیست انگاری) شدند که در قلمرو ارزشها همان مکتب اصالت پوچی است . این پوچی نیز در عرفان اسلامی همان برزخ است . لذا فلسفه اگزیستانسیالیزم با اینکه به لحاظ اعتقادی یک فلسفه بی خدا و لامذهب است عملاً بر آستانه توحید رسید واینست که این فلسفه را شرقی ها و مخصوصاً متفکران اسلامی بیشتر درک می کنند تا خود اروپائیان . و بلکه درغرب این فلسفه عموماً مطرود و متهم است همینطور فلاسفه این مکتب مثل هوسرل ،هایدگر ، یاسپرس، مارسل، بوبر، تیلیخ وپونتی. این فلاسفه  که گل سرسبد فرزانگی تمدن مدرن اروپا می باشند از چشم فلسفه های امپریالیستی غرب متهم به انحطاط و واپس گرائی و بنیاد گرائی و عداوت با تمدن غرب شده اند و نیز متهم به فاشیزم و حتی تروریزم فلسفی. و جالب اینکه کسانی چون آقای عبدالکریم سروش هم با این اتهامات همنوا شده است و بر طبل سرمایه داری فلسفی می کوبد.

در جهان اسلام نخستین کسانی که معنای حقیقی و سمت عرفانی و اسلامی اگزیستانسیالیزم اروپا را درک کردند علامه اقبال و دکتر شریعتی بودند  که در جهان اسلام متهم به التقاط و ارتداد شدند.

از منظر معرفت اسلامی  و مخصوصاً علوی فلسفه اگزیستانسیالیزم ، رادیکالترین فلسفه ها محسوب نمی شوند و بنظر ما فلسفه ای ریشه ای تر  وتوحیدی تر و نیز انسانی تر و عرفانی تر از آن فلسفه اصالت معرفت است نه وجود. حتی ملاصدرا هم خداوند را همان وجود محض می داند درحالیکه در حکمت علوی خداوند حتی برتر از  وجود است و بلکه نور معرفت است که  وجود به مثابه معلول این نور است . در میان فلاسفه اگزیستانسیالیست اروپا تنها کسی که به معنای نور  وجود نزدیک شده « گابریل مارسل» فرانسوی است که این معنا را مترادف  عشق نیز دانسته است واین نگرش نزدیکترین حد به عرفان اسلامی می باشد. برای آشنائی  بیشتر با این مکتب شما را دعوت می کنیم به ترجمه رساله هائی از بانیان این فلسفه که توسط اینجانب  بزودی عرضه می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نقش هنرها در زندگی

 

انسان مدرن به لحاظی انسان اهل هنر است و با هنرها زندگی می کند و با آن رابطه مستمری دارد که مهمترین این هنرها موسیقی و سینماست که امروزه بصورت تلویزیون در خانه هاست. و کم نیستند خانه هائی که در ان تلویزیون فقط به هنگام خواب، خاموش است . هنر مدرن بر جای فکر وذکر وعبادات نشسته است. آیا اینهمه حضور و دخالت هنرها در زندگی انسان مدرن براستی حیات و عمل و اندیشه و احساسات او را هم هنری و لطیف و خلاق نموده است؟ ولی عملاً شاهدیم که هرچه که گرایش به موسیقی و فیلم شدیدتر است خشونت و شقاوت و مصرف پرستی وعقیم شده گی  فکری وعملی هم شدیدتر است حتی خود جماعت اهل هنر و تولید کنندگان هنری از سائر مردمان در زندگی واقعی خود بی هنرتر و دست و پا چلفتی تر و مصرفی ترند و در رفتار هم خودخواه تر و جنون آمیز تر عمل می کنند هر چند که این خشونت و شقاوت عموماً ظاهری ملوس دارد ولی در سر بزنگاهها بناگاه مبدل به اشد جنون و جنایت می شود. به همین دلیل این جماعت زندگی فاجعه آمیزتری دارند و به عواقبی بس مبتذل و فضاحت بار می انجامد.

این تناقض عظیم به چه معنائی است؟ آنتونی کوئین یکی از سلاطین جهان هنر در اعترافاتش می گوید که در زندگی  پس پرده خود تا چه حدی مواجه با حیاتی عقیم و شقی و بیروح بوده است و در اواخر عمرش جز حسرت و پوچی حاصلی نداشته است . انسان مدرن تلاش کرده که هنر را بجای اخلاق و مذهب بنشاند و اینست راز واژگونسالاری هنرمندان مدرن.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بازیهای عاطفی بشر (عشقباری )

(بازی با خدا)

 

دل دیگران را بدست آوردن و با آن جهت منافع خصوصی استفاده کردن نه تنها یکی از پلید ترین عمل  انسان در زندگیست و همه عذابهای عظیم بشر در جهان از همین بابت است زیرا این بازی و سوء استفاده از خانه خدا در وجود انسان است زیرا دل آدمی خانه خداست و منظر او در انسان.

این بازیها در روابط خانواده گی البته امری بس رایج و عادی است . کاری که زن و شوهر نسبت به یکدیگر می کنند و یا با فرزندانشان و متقابلاً. این همه جرقه های آتش دوزخ در حریم خانواده است . بازی با خدا مولد آتش دوزخ است.

نوع دیگر این بازی  در قلمرو دوستی هاست که عموماً به عواقبی تراژیک میرسد. و اما کلانترین نوع بازی  آنست که دولتمردان  و رهبران با ملل و پیروان خود انجام می دهند  وگاه قومی را به آتش می کشند و خود نیز در آن می سوزند. البته آنکه به غیر خدا و اولیای او دل می دهد به همان میزان گناهکار است.

بدست آوردن دل البته کار سختی نیست و به شیوه های متفاوت حاصل می آید و گاه می توان با یک استکان  چای این کار را  انجام داد ولی نگهداری آن برای همیشه کار انگشت شماران است.

دلبری از هنرهای ذاتی زنان است و لذا بیشترین پلیدی را در این جماعت شاهیدم که عرصه پیدایش عمده عداوتها و دوزخهاست و نهایتاً زنان را به فحشاء می کشاند که اشد عذاب است. این همان بازی با عشق است : عشق بازی؟ دل خانه خدا در بشر است و فقط می توان باادای حقوق و حدود الهی براستی دلی را به تمام و کمال  بدست آورد و از آن  حراست کرد و در آن خانه صاحبش را یافت. و این اجر این هنر عظیم در انسان است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تاریخچه روشنفکری در ایران

 

پدر  روشنفکری دینی در تاریخ مانی و مزدک هستند و پدر  روشنفکری دینی در تاریخ اسلام هم کسی جز علی (ع) نیست. اساس مشترک این دو مکتب از روشنفکری دینی عبارت است از جستجو و پرستش خدا بر روی زمین و تحقق اراده او یعنی عدالت  ومحبت و ازاده گی در حیات دنیا. و لذا این دو مکتب در ایران زمین بهم گره خوردو اسلام ایرانی یا تشیع را پدید آورد. در واقع دو رکن مذهب شیعه یعنی امامت وعدالت همان دو پای روشنفکری دینی است . در تاریخ هزار و چهارصد ساله اسلام ایرانی، روشنفکری دینی دو اوج اجتماعی داشته است که نخستین آن نهضت حسن صباح است و آخرینش نهضتی است که به انقلاب  اسلامی انجامید. روشنفکری دینی در تاریخ جدید ایران با نهضت باب و سید جمال الدین اسدآبادی و  میرزآقا خان کرمانی  زنده شد که در نهضت میرزا کوچک خان جنگلی تا نزدیکی پیروزی رسید ولی ناکام  وقتل عام شد. و حدود نیم قرن بعد در وجود کسانی چون دکتر علی شریعتی ، محمد حنیف نژاد( بانی مجاهدین خلق)، مهندس بازرگان  و سید محمود طالقانی شکوفا شد واین بار به رهبری  امام خمینی به پیروزی رسید وبرای اولین بار در تاریخ مبدل به یک حکومت آشکار شد . امام خمینی بر خلاف تصورهمگان در رأس نهضت روشنفکری دینی  در عصرجدید جهان اسلام قرار دارد واتفاقاً دست نخورده ترین بخش از اسلام یعنی فقه را دچار  انقلاب روشنفکری نمود واز رکود هزار ساله نجات داد. و این قدر را هیچکس ندانست  و لذا ادامه نیافت و این بزرگترین غفلت انقلاب اسلامی بعد از ایشان بوده که از علل عمده شکست های جامعه ماست.

انقلاب اسلامی ایران انقلاب پیروزی روشنفکری  دینی اسلامی بود که متأسفانه بعد از پیروزی عمده ایدئولوگهایش را از دست داد وامام هم تنها و منزوی گردید و لذا این انقلاب از اصل و گوهره ذاتی اش بیگانه شد وبه انحراف رفت. کسانی چون محمد حنیف نژاد ، دکتر شریعتی، محمود طالقانی و مرتضی مطهری که پدران زنده روشنفکری دینی در عصر انقلاب بودند در سرآغاز پیروزی انقلاب از دنیا رفتند. و مهندس بازرگان که غیر انقلابی ترین پایه روشنفکری دینی بود باامام سر ناسازگاری نهاد وطرد شد وامام ماند وحوضش. حتی اوصیای این نهضت مثل بهشتی و مفتح و سامی و فیاض بخش و باهنر هم از میان رفتند . و افسوس که اغلب اینها در نبرد ایدئولوژیکی بین جناحهای روشنفکری دینی بدست همدیگر نابود شدند  و حتی آثار کسانی چون دکتر شریعتی که در رأس این  نهضت قرار داشت در محاق افتاد و محروم شد و مابقی نهضت بخصوص  بعد از مرگ امام خمینی به نبردی  بنیان فکن بر علیه کل آثار و اندیشه های روشنفکری دینی پرداخت و لذا به لحاظ ایدئولوژیکی آنچه که باقی ماند معجونی از اندیشه های تکنولوژیستی و لیبرالی وفقه سنتی بود که تلاش می کرد هنوز رنگ ولعابی از روشنفکری دینی با خود داشته باشد هر چند که نیمه قاچاقی.

در حقیقت این بار روشنفکری دینی جز خودش دشمنی قابل توجه نداشت و بدست خودش برافتاد. و این رازی است که هنوز درک نشده است. این همان تکرار شکست حکومت  علی از درون نهضت بود و شکست نهضت حسن صباح و میرزا کوچک خان از درون خودش. ولذا اینک روشنفکری دینی برای احیای خود بطرزی حیاتی و اضطراری نیازمند یک بخودآئی و خود انتقادی و تجدید نظری بنیادی است که ما به تنهائی این اضطرار را پاسخ گفته و آغاز کرده ایم  و مجموعه آثار ما چیزی جز پاسخگوئی به این نیاز  تاریخی نیست. زیرا روشنفکری دینی به دلیل فقدان یک ایدئولوژی مدون وجامع دچار این تفرقه و تشدد و فروپاشی گردید.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تراژدی مطلق پرستی

و

کمدی نسبیت

 

کل تاریخ ادبیات جاودان جهان چیزی جز سرگذشت انسانهای مطلق پرست نیست.  و این همان بخش از ادبیات است که موسوم به «تراژدی » می باشد: شاهنامه فردوسی، اودیسه و ایلیاد ، هاملت، فاوست ، دون کیشوت و همه تراژدیهای عاشقانه. علاوه بر این کل تاریخ   حماسه های بشری در قلمرو واقعیت هم تاریخ زندگی انسانهای مطلق پرست می باشد که زندگی پیامبران در رأس آن قرار دارد. همه قهرمانان ملی و اعتقادی و ادبی و هنری و حتی علمی تاریخ انسانهای مطلق پرست می باشند که جملگی در عرصه حیات دنیا به شکست رسیده  و بطرزی تراژیک فروپاشیده  یا کشته شده اند. و کل تاریخ تمدن وفرهنگ و معنویت بشری جز محصول زندگی این مطلق پرستان نیست. و آدمهای معمولی و عامه بشری هم که اسیر نسبیت ها و نسبت ها و عافیت طلبی ها و غرایز و  عادات و آرزوهای حقیرند نیز با  عشق به این مطلق  پرستان زندگی می کنند  وآنان را می پرستند و بدینگونه زندگی  نسبی خود را قابل تحمل  می سازند  و با  اینحال لحظه ای هم از این کمدی و خود –مسخره گی رهائی ندارند.

مطلق پرستی،  ناب پرستی، یگانه پرستی ، حق پرستی یا خدا پرستی  کامل در واقع  عین اشد خود پرستی  قلبی وروحی است . عامه مردمان هم می خواهند  و آرزو میکنند که اینگونه باشند ولی شهامت آنرا ندارند و لذا جز از خود گذشتگی که ایثار هم نام دارد  چاره ای ندارند و در عین حال از این کار   خود قلباً نفرت دارند و  این بز دلی و ناتوانی خود را لباس ایثار  می پوشانند و می دانند که دروغ می گویند و  این دروغ هم همواره رسوا می شود. انسان  حیوانی مطلق پرست  است یعنی فنا پرست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مهلت انتخاب و رستگاری

 

هر انسانی در مرحله ای از زندگیش بناگاه به بهانه ای و به شیوه ای و با مشاهده حجت هائی بیدار می شود و به علت همه خطاها و تباهیها و ذلت و ستم هایش در زندگی به یقین آگاه می گردد و زان بعد برای مدتی مهلت داده می شود تا از گذشته خود توبه نموده و برای اولین بار بر اساس معرفت انتخابی برای سرنوشت خود داشته باشد و از اسارت زندگی جاهلانه و غریزی و میراثی خارج شود و خود باشد یعنی صاحب هویت گردد و مسئولیت  زندگیش  را بپذیرد.

در دوره این بیداری و مهلت بسیاری از غل و زنجیرهای اسارت و ستم از وجودش برداشته می شود تا بتواند عملاً توبه نماید  و حق را انتخاب کند. متأسفانه اکثر آدمها از این مهلت و گشایش و بیداری هم  همچنان در مسیر زندگی جاهلانه گذشته  خود گام برمیدارند و می پندارند که این گشایش  ابدی خواهد بود. ولی بناگاه دربهای رحمت و توبه بسته می شود و آن غل  و زنجیرها به شدت و قوتی بیش از پیش آنان را به بند و عذاب می کشد. و فقط اندکی ایمان آورده و توبه می کنند و سرنوشت خود را تغییر  داده و حق را انتخاب می کنند.

 آنانکه توبه نمی کنند پس از مرگشان می گویند ای کاش یکبار دگر به زندگی دنیا بر می گشتیم تا خود را اصلاح می نمودیم. به آنها گفته می شود به شما مهلت داده شد وتوبه نکردید و بلکه بر ستم خود افزودید و کافرتر شدید. خداوند بسیار مهربان است و به همه آدمها مهلت توبه و نجات می دهد وبه برخی مهلتی چندین باره می بخشد. خوشا به حال کسانیکه از این مهلت الهی بهره حق می گیرند و دو دنیای خود را نجات می دهند و رستگار و سربلند می شوند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اولویت : معاش یا معاد؟

 

در قرآن کریم آشکارا می خوانیم که کافران کسانی هستند که دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند و نه اینکه آخرت را منکرند. و مؤمنان هم به عکس یعنی آخرت را بر دنیا ترجیح می دهند .این همان مسئله اولویت دین بر دنیا است.

و اما امروزه متأسفانه شاهدیم که چه بسا علمای دینی و رهبران اجرائی کشور ما علناً اولیت ها را به معاش واقتصاد می دهند و لذا حتی در امور فرهنگی هم سخن بر سر اقتصادی ساختن است و توجیه اقتصادی. و تنها و  تنها مرجع عقیدتی این جماعت حدیث معروف و منسوب به پیامبر اسلام است که : « آنرا که معاش نیست معاد نیست» . این حدیث در سالهای قبل و اوایل انقلاب مستمسک افراد و گروههای مارکسیستی  و منافق بود  و شدیداً از جانب مراجع دینی طرد می شد ولی آیا امروزه چه شده که همان نگرش بر کل کشور حاکم شده و تبدیل به اصول دین شده است  . از میان دریائی آیات و احادیث چرا فقط همین یک حدیث مذکور به یادها مانده است؟ قبلاً درباره ماهیت این حدیث گفتیم که اگر معنایش همین باشد که می گویند بی تردید خلاف اصول دین و معرفت  قرآنی و سنت و عترت است و لذا حدیثی جعلی است.  ولی این حدیث  توضیح دیگری هم دارد  و آن اینکه : کسی که معاش ندارد در قیامت مؤاخذه و محاسبه  هم نمی شود زیرا معاد روز حساب را گویند نه دین را . درحالیکه برداشت های حاکم بر بسیاری از علما  و مسئولین  کاملاً نادرست است واینگونه تفسیر می کنند که: آنکه معاش ندارد دین هم ندارد. درحالیکه آنکه معاش ندارد از محاسبه  پاک است. اگر ارجحیت با دین وفرهنگ و اعتقادات  و نوامیس معنوی است پس نباید پیشرفتها و رقابتهای علمی – فنی را بر مصالح فرهنگی  و اعتقادی  ترجیح داد و فرهنگ را قربانی توسعه کرد. اگر چنین است نباید تحصیل علم را بر ازدواج ترجیح داد و دانشگاهها را تبدیل به اماکن فساد نمود. اگر چنین است نباید منافع سیاسی و دیپلماتیک را اساس تصمیمات قرار  داد.

اگر قرار باشد نداشتن معاش را مترادف با کفر بدانیم پس بایستی شخص  پیامبر و علی(ع) و  اهل بیت عصمت واصحاب صفحه را که با یک عدد خرما سر به بالین می نهادند و سنگ به شکم می بستند را سر دسته کفار  بدانیم و « الفقر فخری» را حدیثی  جعلی می خوانیم. این یک برداشت بغایت جاهلانه ومسخ شده از حدیث است که منافقان رایج نمودند  وما هم نادانسته به آن مبتلا شده ایم و مثل مارکسیست ها، زیر بنا را اقتصاد قرار داده ایم. آیا برنامه « چشم انداز بیست ساله» بر چنین اساسی بنا نشده است : اصالت تکنولوژی و توسعه اقتصادی ! این یک نگرشی شدیداً مادی و الحادی و کافرانه است که نتیجه عملی آن در همه ارکان جامعه ما خودنمائی می کند وفرهنگی منافقانه را بر کل جامعه ما حاکم ساخته است که مفاسد از همه جایش بصورت انفجاری ، فوران می کند وبا هیچ عمل ضربتی هم نمی توان این دهانه های آتشفشانی را مسدود نمود. این حاصل تحریف و وارونه سازی یک حدیث است و نادیده گرفتن صدها  آیه و حدیث دیگر که علناً ابطال این برداشت می باشد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نفتی شدن فرهنگ

(ذکر جهنمی)

 

مرحوم دکتر مصدق هراس داشت مبادا که اقتصاد ما تماماً نفتی شود زیرا این مسئله دو خطر جدی بهمراه داشت یکی استعماری و وابسته شدن سرنوشت ملت به بیگانگان و بازار آزاد نفت است و دیگری نابودی اقتصاد غیر نفتی از جمله نابودی کشاورزی و دامپروری و صنایع دستی  و هنرهای بومی ولذا فرهنگ ملی- دینی . بهرحال سرنوشت ملت ما چنان رقم خورد که هراس و اخطار مصدق ره به جائی نبرد و آنچه که نمی بایست اتفاق افتد رخ نمود. و ما امروز تا مغز استخوان نفتی هستیم و از برکات درآمد آن اتمی هم شده ایم . خیری که شرش را توجیه میکند! ولی واقعه کاملا ًتازه ای در سال جاری رخ نمود و آن سهمیه بندی سوخت در سراسر کشور بود که یک صرفه جوئی عظیم ملی تداعی می شود وگوئی که سالیانه چند میلیارد دلار بر ذخیره ارزی و در آمد خزانه افزوده می شود وباز هم نفتی تر می شویم.  ولی این سمت خیر واقعه است لااقل به لحاظ اقتصادی. آنچه که به موازات این خیر اقتصادی رخ نمود یک شر فرهنگی بود وآن اینکه امروزه همه مردم ما در کوچه  و خیابان بوی بنزین می دهندو هوش و حواس و دماغ همه بنزینی و در واقع نفتی شده است زیرا همه نگران به اتمام رسیدن سهمیه ماهیانه سوخت اتوموبیل خود هستند و حتی در خواب هم به بنزین می اندیشند و کارت سوخت تبدیل به یک کابوس ملی شده است جدای مفاسد و دزدیها و قاچاق نوینی هم که بسرعت کل جامعه را فرا گرفته وروز به روز درحال توسعه می باشد. امروزه بنزین تبدیل به یک ذکر ملی شده که در خواب هم ادامه دارد. پیامبر اسلام نفت را غذای اهل دوزخ نامید پس این ذکر دوزخ است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

معمای عصر رسانه

(فلسفه ارتباطات )

 

عصر جدید، عصر حاکمیت جهانی و همه جانبه رسانه هاست که در کوتاهترین زمان هر خبری را بهر کسی که بخواهد می رساند.در واقع مدرنیزم را بایستی دوره خبر نامید که در نقطه مقابل عصر  بی خبری قرار دارد. انسان مدرن باخبرترین انسان تاریخ است. این دوره در دهه اخیر به یک جهش نوینی رسیده که همان پیدایش امکانات رایانه ای است واین بدان معناست که دیگر مراکز و امپراطوریهای خبری بطور یکطرفه اخبار را به احاد بشری نمی رسانند بلکه هر فردی در هر کجای جهان با استفاده از رایانه و ارتباطات اینترنتی قادرست که اخبار و احوال شخصی خودش را هم به جهانیان برساند وخود را بهمه معرفی کند. و این بمعنای یک آر مان ذاتی بشر است که تحقق یافته است  زیرا اراده معرفی خویشتن به دیگران یک اراده ذاتی وآرمانی است که در اساس و محور هر اراده دیگری قرار دارد. و این عشق به شناساندن خود به دیگران است که یک عشق الهی است زیرا خداوند هم به همین منظور  جهان و انسان را آفرید تا خود را معرفی کند . یعنی عشق و اراده معرفی خود به جهان اساس مقام خلافت اللهی انسان است . و آدمی هر چه که می کند جز به این منظور نیست  و این عشق کهن فقط بواسطه تکنولوژی ارتباطات ماهواره ای  و اینترنتی  ممکن شده است. و این سرعت و شتاب انسان در تاریخ است . پیامبران وعلمای بزرگ در طی قرون واعصار و هزاره ها به بشریت شناسانیده شده اند  و لی انسان امروز می تواند یک شبه خود را به جهانیان معرفی کند آنهم با زبان خودش و نه دیگران.در واقع بواسطه تکنولوژی ارتباطات مدرن ، تمدن بشری به  غایت و اشد خود می رسد زیرا تمدن بمعنای تجمع و گردهمائی بشر بواسطه این تکنولوژی به کمال مطلوب می رسد و همه انسانها بواسطه اینترنت بهم می رسند و گردهم می آیند در اسرع زمان ممکن. و این خود معنا و علت دیگری از واقعیت آخرالزمان است بمعنای رسیدن به پایان و  غایت و مقصود تاریخ. و معنائی از واقعه حشر وقیامت. آنچه که عشق نامیده می شود همان عشق رسیدن به دیگران است و در این دیگران محبوب خود را یافتن. و این گستره عظیم  قلمرو عشق ودوست یابی و وصال است. آنهم در مدت بس کوتاه . پس در واقع این همان تکنولوژی عشق است و عشق تکنولوژی . زیرا همواره مهمترین و پیشرفته ترین وجه علوم و فنون بشری در صدد افزایش سرعت جهت رسیدن به آدمها بوده است یعنی تکنولوژی ارتباطات. ارزش وسائل نقلیه هم از همین معناست . و این ماهیت ذات مدنیت بوده است : عشق رسیدن به محبوب حقیقی و وصال ابدی! از این دیدگاه تکنولوژی و خاصه نوع ارتباطات آن ذاتاًاز عشق است و هویتی عاشقانه دارد.

ولی آیا تا همین جای کار تا چه حدی آرمان ذاتی تکنولوژی ارتباطات برای بشر مدرن تحقق یافته  ویا امید به تحقق آن می رود؟ به بیان دیگر آیا انسان اینترنتی امروز تا چه حدی از تنهائی و اسارت تن خود نجات یافته  و توانسته با جهانیان ارتباطی دوستانه و صالحانه برقرار نماید وتبدیل به انسانی جهانی شود و از حقارت نفس و زندگی فردی رها شود؟ در کشورهای پیشرفته تر صنعتی که عمر بیشتری از تجربه  ارتباطات ماهواره ای و اینترنتی را پشت سرنهاده  و نسلی کامل را در این قلمرو پرورش داده است پاسخ به سئوال مذکور تقریباً واضح است و متأسفانه منفی و بلکه معکوس و تراژیک بوده است. یعنی انسان اینترنتی تنهاتر و درمانده تر و  دیوانه تروعدوتر از هر انسان دیگری شده است . انسانی جهانخوار وقحطی زده و منزجر از جهانیان، انسانی دیوانه جنگ  وانتقام و  انهدام. زیرا هیچ دوستی نیافته است و در واقع جز فساد و دروغ نصیبش نشده است. و بدینگونه شاهد پیدایش نسلی کاملاً منزوی و محبوس در تن و نومید از کل جهان ،می باشیم . گوئی که این گردهمائی و تمدن اینترنتی براستی یک مدنیت و تجمع شیطانی  و سراسر فریب بوده است : ارتباطات برهوتی و برزخی و تمامآً سراب !

ما تا اینجا اساساً وجه عاطفی  و روحی این ارتباطات را مدنظر قرار دادیم  ولی اگر بخواهیم به وجوه اقتصادی و سیاسی و امنیتی آنهم نظر کنیم بوضوح کل جها ن را درقلمرو این ارتباطات بر لبه سقوط و  انهدام ابدی می یابیم  که چه بسا یک نفر می تواند کل جهان را به نابودی بکشاند و این تازه آغاز راه است که عمرش از سه دهه در جهان تجاوز نمی کند وای بحال یکصد سال آینده . گوئی آدمها در بهم رسیدن جز نابودی یکدیگر را نمی خواهند وکسی تحمل دیگری را ندارد. و این آخرالزمان و قیامت ارتباطات وتاریخ است که میلیاردها آدم را گردهم آورده ولی هر یک در سلول انفرادی تن خود محبوس است واین نشر در حشر است . و اینک نوبت آمدن کسی است که همه را دوست دارد. کسی که این زندانیان را آزاد کند از اسارت تکنولوژی ارتباطات !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اسلام و تناسخ

 

تناسخ یا حلول موجودی در انسان یا انسان در موجودی دیگر یکی از ارکان مذهب هندو است که چهار نوع  دارد: نسخ، فسخ، مسخ و رسخ.  که مربوط به چهار نوع حلول است : حلول جمادی، حلول نباتی، حلول حیوانی و حلول بشری.  یعنی تبدیل یک انسان بعد از مرگش به یک سنگ، گیاه، جانور و یا یک بشر دیگر.  در اسلام این معنا با تعبیری بکلی متفاوت وجود دارد که در قرآن هم اشاراتی به این امر رفته است مثلاً آنجا که : برخی از کافران بصورت میمون و خوک و سگ وامثالهم در می آیند. این بدان معناست که کسی یا چیزی درروح یک انسان دیگر وارد شود و او را تسخیر نماید. این معنا البته درباره حلول اجنه و شیاطین و جود دارد که در حیات همین دنیا در کافران ر خ می دهد.

ولی همانطور که در قرآن آمده آدمی به لحاظ مقام وماهیت  نفسانی از مقام جمادی تا نباتی و حیوانی وانسانی و الهی قابل رشد و تعالی است. مثلاً داریم که برخی از کافران از سنگ  و بدتر از آن هستند برخی دگر حیوان  و پست تر از آن هستند والی آخر. این بمعنای تناسخ نیست. بلکه آدمی با مرگش که صورت آدمی و تن بشری ر ا از دست داد به نفسی عریان میرسد و لذا ماهیت نهان او تعیّن می یابد که می تواند صورت جمادی، نباتی، حیوانی، بشری ویا الهی و نوری داشته باشد . در عرفان اسلامی انسان کامل را دارای هیکل نوری می نامند واین دال بر ماهیت باطن اوست. پس می بینیم که تفاوت این معنا در هر مذهبی فقط دچار تفاوت تعبیر  و استنباط است. 

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه عقل

(عاقل کیست ؟)

 

« عقل» درلغت بمعنای مهار کردن، افسارزدن ومسلط شدن ، مرکب است .پس عاقل کسی است که بر نفس خود وهمه ارکان وجود و حالات و امیال و اراده خود افسار زده و مهار نموده  وبر مرکب وجودش سوار شده و آنرا بسوی مقصد به پیش می تازد. عاقل همان انسانی است که صاحب وفرمانده دارد.

واما انسانی داریم که هر وسوسه و تحریک   و القائی  از بیرون و یا هر هوس ومیل و جنبشی در تن و اعصاب  و روانش او را هر لحظه بسوئی می کشاند و او سرکوب است و مغلوب و مفلوک و مظلوم نفس خویش است و یک بازیچه است و امروزه برای توجیه وتقدیس  این جنون خویش  متوسل به تعبیراتی  مثل عشق وعرفان  والهام شده است تا این بازیچگی خود را به حساب اراده ای قدسی بگذارد  که به او فرمان می دهد. و خود را « اهل حال» می نامد که با احساسات دمدمی خود به جنبش و حرکت می آید. او نهایتاً تحت فرمان اجنه و شیاطین درمی آید و کل وجودش تسخیر می شود.

و اما مقامی برتر از عقل همان عرفان است یعنی انسان عارف در مقامی برتر از انسان عاقل است . عرفان همان عقلی است که قلبی و یقینی گشته  ودر وجود فرد جاری و ساری شده است . عرفان همان عقلانیت یقینی است که با دل و عواطف قلبی به  اتحاد رسیده است یعنی عقلی که به عشق رسیده است  . پس عارف همان عاقل کامل است. عرفان همان عقل قلبی وشهودی است یعنی عقلی که نه  تنها می فهمد بلکه می بیند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

سرّّ صبر

 

دو نوع صبر داریم : صبر جبری و صبر اختیاری : صبر برخاسته از  اتکاء بر اصول و ارکان اعتقاد  و ایمان و معرفت و ماندن در حقوق آن و تن در  ندادن َبه جریانات ضد دین ومعرفت و اصالت که صبری مبتنی بر انتخاب ثابت و پایدار و غیر قابل تغییر است. و صبری که تماماً  خفت پذیری  و تن دادن به جبرها و جریانات  زمانه است و در مسیر آن بتدریج همه باورها و ارزشهای فطری پایمال و فراموش می شوند: صبر بر حق و صبر بر باطل. صبر برحق یعنی صبر   اختیاری  و اصولی محصول درک و پذیرش   استضعاف دنیوی است که فقر وتنهائی دو  رکن اصلی آن هستند . پس صبر بر حق همانا صبر برفقر و تنهائی برای حفظ  ایمان  وارزشهای معنوی است و صبر بر باطل هم در گریز از فقر وتنهائی و زیر پا نهادن اصول اعتقادی می باشد. در قاموس قرآن مستضعفین  همانا صابران بر خدا و عهد با او  هستند  که وارثان زمین وجانشینان خدایند.  استضعاف بمعنای درک و پذیرش حق فقر و تنهائی است یعنی صبر برضعف در دنیا. اینان حافظان واحیاء گران وبر پا دارندگا ن دین خالص محسوب می شوند. این همان صبر  بر صدق  واخلاص و وفای به عهد با خدا می باشد. این صبر محصول  معرفتی فزاینده بر زمین و زمان و تاریخ است ودرک این حقیقت که بالاخره حق پیروز و ماندگار است. ایمان بدون چنین معرفتی هرگز قادر به صبر و حفظ  اصول نیست و بالاخره از دست می رود. صبر از ایمان بر می خیزد  ولی با معرفتی کلان و فزاینده  استمرار می یابد. صبر بیان دیگر صدق   با ایمان خویشتن است ولذا صادقین  و صابرین یک گروه هستند که در قرآن ، خداوند خود را همواره بهمراه آنان معرفی کرده است.

صبر یعنی با خدا بودن : همزیستی با خدا! صبر کمال خداپرستی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

برکات امراض لاعلاج

 

آنانکه به امراض لاعلاج و مهلک  مبتلا می شوند که مرگشان حتمی است به لحاظی  خوش شانس ترین آدمها هستند زیرا در واقع زمان تقریبی مرگشان اعلان شده و امکان توبه کردن دارندو امکان جبران بسیاری از خطاهاو گناهان را می یابند. واین مرگ  با اعلان قبلی و با برنامه ریزی است . این مهلتی ویژه برای انسان آخر الزمان است  که انسان کافر و ناباور به مرگ وآخرت است بشرط اینکه به شیطان وعده های پزشکی  مبتلا نشود و فریب نخورد. به لحاظی دیگر هم برای انسان مدرن که هر کاری را با برنامه ریزی قبلی انجام می دهد  مرگ با برنامه قبلی هم ممکن شده است که البته بدین لحاظ یک عذاب عظیم است برای کسی که اهل توبه نباشد.

امراض معروف به لاعلاج آستانه توفیق  اجباری و رویکرد به خداست بطور کامل و خالص. بسیاری از بیماران لاعلاج و طرد شده از جهان پزشکی و رمالی به سراغ من آمده اند که به یاد و قوه الهی شفا یافته و برای اولین بار ایمان آورده اند. در واقع امراض لاعلاج زنجیری است که خداوند به گردن بنده ای انداخته و بسوی خودش می کشاند پس یک لطف عظیم محسوب می شود. بد بحال آن بیمار لاعلاجی که خودش را تسلیم دوزخ پرشکی و انواع درمانیهای مدرن ویا رمالیها  می کند.

بیمار لاعلاج باید تسلیم بیماری خود شود تا شفا یابد  و  از این شفا  هدایت گردد. این همان تسلیم خدا شدن است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

کیست کسی که تورا برای خودت دوست میدارد؟

 

هر بشری در هر کجای عالم فقط دارای یک آرمان ذاتی است که اساس همه دیگر آرزوهای اوست و آن اینکه کسی را بیابد که او را برای خود او و نه برای خودش دوست بدارد. و این همانست که « دوست» می نامندش که در زندگی اکثر آدمها، بی محتواترین و دروغترین واژه هاست زیرا تجربه کرده اند که چه بسا کسانی تحت این نام، آمدند وغارتشان کردند و رفتند و داغی ابدی بر دلشان نهادند. و این داغ مشترک همه آحاد بشری در طول تاریخ بوده است : داغ دوست!

بسیاری هرگز  هنوز به دوستی صدیق و  حقیقی  نرسیده اند و اما برخی هم رسیده ولی حقش را نشناخته و از دستش داده اند.

علی(ع)می گوید « دوست صدیق کسی است که لحظه ای بی او زندگی نخواهی». و این کمترین معنای دوست است . عده ای دوست نایافته اند ومابقی دوست باخته . این چه رازیست؟ شناخت دوست و سپس حفظ دوست بزرگترین استحقاق است.  واما چه کسی می تواند دیگران را براستی بخاطر خودشان دوست بدارد. کانت فیلسوف شهیر آلمانی می گوید منشأ همه مفاسد بشری اینست که سائر انسانها را بعنوان وسیله ای برای منافع  خود می نگرد.  پس چه کسی می تواند دیگران راهدف ببیند. این همان نگاهی است که دوست را از غیر دوست متمایز می کند. هدف دیدن دیگران یعنی دیگران به مثابه سرنوشت ابدی خود دانستن و سرنوشت خود ساختن و هم سرنوشت شدن با آنها. اینست معنای دوستی . و  این همان خدابینی در بشر است . و این نگاه عارفان است : جستجوی خدا در بشر!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دل امام (سفینه نجات)

 

گویند که هیکل امام کرسی خداوند است و  دلش هم عرش اوست . و اما دل امام چگونه است . ادعیه امامان شیعه بهترین درب ورود به آسمان دل آنهاست. همانقدر که می توان به عقل ناقص دریافت دل امام یعنی عرش خدا بر دریای خون و طوفان اندوه شناور است و هر که توانست شریک این درد و حزن بی انتها  باشد براستی مؤمن وشیعه و مرید  است نه صرفاً مصرف کننده شفاعت و کرامت وجودی آنان.

هدایت شیعیان در کشتی ای است که بر این دریا در سفر است و این همان سفینه  نجات است.

امامان تاجران وسوداگران بهشت نیستند برخلاف پندار عامه شیعیان . اینان خود فرا رفته از بهشت هستند و مریدی که در سودای بهشت است.به خطا رفته و عاقبت امام کش است .

آنچه که جان مرید را شستشو می دهد و اندیشه اش را لاروبی می کند ودلش را از دنیا میکند یک قطره از خون دل امام است . وآنکه به این دل اتصال یابد متصل به عرش خداست و جاری درخون عشق است . آنچه که عیش و فسق وبازی دنیا را در وجود مرید می کُشد یک قطره از اندوه دل مراد است . وآنکه از این حزن سهمی نمی خواهد به هزار سال اطاعت هم ره بجائی نمی برد. عاشقان عشق امام به بهشت می روند و نه عاشقان بهشت . و آنکه چنین دلی ندارد نیز امام نیست . امام مرثیه هستی است از فرط خود خلایق .

امام سپر بلای خدا از خلق است و سپر جفای خلق از خدا.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نامه سرگشاده

دکتر رحیم پور ازغدی

 

 جناب دکتر ! اولاً سلام و خسته نباشید از اینهمه منبر و سخن های تکراری و دور باطل. آیا تا کی باید ثابت کنیم که غرب بد است و سپس نتیجه بگیریم که اسلام (یعنی ما) خوبست. بدی دیگران دلیل خوبی ما نمی تواند بود از منظر اهل خرد. وعلاوه براین تاکی باید حرفهای دکتر شریعتی را تکرار  کنیم آنهم  بی آنکه نامی از او ببریم الا به کنایه و ریشخند . این حرفهائی را که می فرمائید همه را دکتر شریعتی  بسیار اساسی تر بیان کرده بودند. آیا وقت آن نرسیده که گامی پیش تر آئیم و بگوئیم که ما چه می گوئیم و منظورمان از اسلام در عصر حاضر چه اسلامی است؟ آیا همین اسلامی است که بر جامعه ما حکمفرماست ؟ اسلام بعنوان یک پسوند؟ اسلام فقط بالای منبر ولای کتابها؟ اسلام فقط در مناسبت ها وسمینارها؟ اسلام فقط در لباس خانم ها؟ اینست تمدن اسلامی که باید به ریش غرب بخندد؟ کجاست اقتصاد اسلامی ؟ کجاست ایدئولوژی اسلامی؟ کجاست بانکداری اسلامی ؟ کجاست روانشناسی و جامعه شناسی  وعلوم تربیتی و طب وفلسفه مدرن اسلامی؟ فقه مدرن؟ کجاست فرهنگ و روابط اجتماعی اسلامی؟  کجاست ازدواج و زناشوئی اسلامی؟  کجا هستند آن جوانانی که انقلاب کرده بودند ؟ نسل سومی ها چه طاعونی هستند؟  کجاست علوم و دانشگاه اسلامی؟  هنوز برای ارائه اسلام به جوانان وجهانیان  حرفی بهتر از آثار دکتر شریعتی نداریم. یعنی بیش از سی سال است که درجامیزنیم  آنهم در نظامی که بر اساس انقلاب اسلامی شریعتی پدید آمده است و این انقلاب معلم خود را منکر است و شاگردانش هم جز با انکار و تکفیر وریشخند کردنش اجازه حرف زدن ندارند. شما چه می گوئید لطفا؟ ایا ممکن است واضح تر حرف بزنید و قدر اسلام را به اسلام بسنجید و نه غرب؟ یعنی اسلام را به زبان خودمان تعریف کنید . برادر عزیز بلاغت کلام از عالیترین  نعمات پروردگار است که شما نیز از آن برخوردارید پس این نعمت کم نظیر را صرف این حرفهای تکراری مسازید  و بکاری خلاقه زنید و بر منابر رسمی که در رسانه ملی بدست آورده اید مجال را بهدر مدهید و دست به یک خود – انتقادی خلاق و صادقانه بزنید. امکان سخن گفتن با مردم نیز نعمت و امتحان عظیم دیگری است که از آن برخوردارید پس مسئولید که واضح تر و شجاعتر سخن گوئید و انگشت بر روی اصل دردها بگذارید. سلام و صلوات و تمجید و مدح بس است چند کلامی هم از باب چه باید کردهای ایدئولوژیکی و معرفتی  واجتماعی و ساختاری بگوئید . علی(ع) امام  واسوه ما خود را بنده کسی می داند که کلامی به  او بیاموزد پس برخلاف جوانمردی است که معلم خود یعنی دکتر شریعتی را انکار کنید واو را منحرف و نادان به اسلام بخوانید به رسم دعواهای حزبی اول انقلاب.آن دوره گذشته و شما هم بگذرید. بنده شما را شریعتی 3 می خوانم بعد از دکتر سروش و دکتر قمشه ای . آن دو خراب کردند امیدواریم شما آباد و سرفراز بمانید.

برادر عزیز این اواخر تبدیل به کار چاق کن دیپلماسی شده اید لطفاً از این موضع خارج شوید واصل رسالت خود را به بازی قدرت مگیرید. به تدوین ایدئولوژی  بیندیشید نه توجیه  وتقدیس ایدئولوژی ای که هنوز جز د رشعارها ، نداریم. برای تولید علم کاری کنید فقط شعارش را مدهید  منظورم علوم اسلامی مدرن است نه علوم فنی اروپائی . و دیگر بس است به پدران خود نازیدن. کمی هم به عمل خود بنازیم در عرصه تدوین علوم انسانی بر مبنای قرآن وعترت.

موفق باشید و انتقاد ما را هم دوستانه بدانید.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه امامت

 

عرفان اسلامی و مخصوصاً شیعی عالیترین و لطیف ترین  حد بیان از رابطه بین انسان و خدا در کل تاریخ اندیشه و مذهب است و آن چیزی جز توصیف معنا و حقیقت وجود امام بر روی زمین نیست . امام نه بشر است. و نه خدا بلکه مظهر وحدت و یگانگی بین انسان و خداست و جمال دوستی بین خالق و مخلوق . او همان موجودی است که کل  کائنات و تاریخ بشر در جهت تحقق و پیدایش او پدید آمده است . او مقصود خالق  ومعبود خلقت است . او کسی است که بر جایگاه عدم نشسته و بر عالم وجود حکم می راند . ضعیفترین موجود عالم است که همه قدرتهای عالم بشری را تحت فرمان دارد. درک موجودیت و مقام او بسیار سخت تر از درک  وجود خداوند است. او خداوند اسیر خاک است وتجلی واقعی اسطوره پرومته است . او خدای منزه و تسبیح شده از هر صفتی است. او جمال ذات خداست . همچون پادشاهی بی تاج و تخت و سپاه و ثروت وقدرت مادی. خدائی که اسباب اقتدارش را بکلی رها نموده  ودر هیبت ضعیفترین مخلوقاتش آشکار شده است. آیا او براستی به چه دردی می خورد و چه ارزشی داردکه مقصود هستی و مسجود موجودات و محبوب خداست. این یعنی چه؟ فهم چنین موجودی به مثابه فهم کل جهان هستی و راز  خلقت و درک سرّ خداست. او خدائی است که در صورت و هویت بشری آشکار شده و خود را مطلقاً خلع سلاح و قدرت نموده و در میان بشریت نشسته است که با او چه می کنند. رسالت او این است که فقط باشد  وبس : بودن محض ! موجود فی الذاته ! اینست انسان ! اینست عشق !

استاد علی اکبرخانجانی 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه «دیگری»

(عشق)

 

«من» و دیگری یا «غیر من» : اینست اساس همه فعل و انفعالات روانی هر بشری درجهان . همه تجربیات و ادراکات بشر بر اساس فهم غیر خود ممکن می شود که کاملترین حد این تجربه در واقعه ای ممکن می آید که عشق نام دارد که فرد یک انسان دیگری را تماماً بر جای خود می یابد و خودش را هم در او می بیند و لذا این تجربه اگر بر اساس معرفت درک نشود منجر به جنون تا سرحد جنایت می تواند شد و اگر با معرفت باشد منجر به یک خود – آگاهی سرنوشت ساز می شود و بنیاد یک حیات و هستی عرفانی را پدید می آورد. زیرا انسان هرگز قادر نیست که خود را در خودش تجربه ودرک نماید. آدمی حیات و هستی اش را در طبیعت ، جامعه، تاریخ، علوم و فنون و هنرها ونهایتاً در یک انسان دیگری بعنوان معشوق به تماشا می نشیند که کمال این واقعه در وجود کسی بنام پیر و مراد عرفانی حاصل می آید که در این مقام فرد می تواند کل جهان هستی را به مثابه خود دریابد واز وادی بیگانگی نجات یابد.

انسان همواره دیگری است الا انسان کامل که وادی عشق را به غایت رسانیده و بخود رسیده و خود شده است. زندگی انسان همواره فلسفه دیگری است. انسان همواره جانشین دیگری است و این همان معنای مقام خلافت اللهی انسان در تجربه خاک و غرایز است تا آنگاه که در عشقی عارفانه بخود آید و خودشود که در آن مقام تازه خداوند را بر جای خود می یابد و این خود حقیقی انسان است. «من» همواره در یک «تو» موفق به درک خودش می شود البته پس از پایان هر یک از این ارتباطات و نه در حین آن. انسان من – توئی یک انسان مجنون است الا اینکه نهایتاً موفق به کشف اوی رابطه شود که یا خداست و یا یکی از اولیای خدا.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تجربیات ماورای طبیعی در عصر ما

 

گزارشات خبزی در سراسر جهان مدرن دال بر این حقیقت است که انسان مدرن بیش از هر دورانی با تجربیات و حوادث و ادراکات ماورای طبیعی در خواب و بیداری مواجه شده است که در زمانهای قبل فقط برای انگشت شماری از مؤمنان و عارفان رخ می داد. هر انسانی با هر اعتقادی در عصر ما، گنجینه ای از مشاهدات و حوادث ماورای طبیعی است که متأسفانه عموماً این وقایع را نادیده گرفته و یا جدی  نمی گیرند و لذا بسرعت از یاد می برند.  این واقعیت دال بر این حقیقت است که انسان مدرن بیش از هر زمانی به آستانه قیامت و متافیزیک و عالم غیب نزدیک شده است که از جمله نشانه های آخر الزمان است. این حوادث می تواند انسان سرگشته و کافر را براستی هدایت کند در  صورتیکه آنها را جدی گرفته و درباره شان تفکر نموده و نشانه هائی برای اعمال و اقدامات خود در زندگی نماید و ارتباط بین این وقایع را به قوه تفکر و ایمان و معارف دینی بدست آورد و از این طریق  مسیری روشن برای نجات خود از مادیت دنیا،  کشف کند. قرآن می فرماید که : « دوزخ آشکار شد و بهشت بسیار نزدیک شد.» این آیه امروزه در حال تحقق است و لذا درآن واحد هم اخطارو هم نویدی به انسان مدرن است که از طریق مشاهدات بهشتی خود از دوزخ فاصله بگیرد و مسیر زندگی خود را تغییر دهد واین به یاری معرفت نفس  دو صد چندان آسانتر و ممکن می آید.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

انسان بعنوان خالق سرنوشت خود

 

حیات دنیوی بشر به  مثابه خلقت  جدید  و دوباره انسان است که قرار است انسان بدست و اراده خودش یکبار  دگر آنرا بیافریند. و بدینگونه ودلیل است که انسان مسئول سرنوشت خویشتن می شود واز بابت آن مؤاخذه  و اجر وجزاء می شود. هر آنچه که تحت عنوان شرایط جبری و خدادادی در زندگی ما بدون اراده ما وجود دارند مواد اولیه این خلقت جدید محسوب می شوند: والدین، فامیل، شرایط اقتصادی و اجتماعی وزیستی و تاریخی و موروثی، امکانات تربیتی ، حوادث طبیعی و اجتماعی اعم از خوب و بد و..... و نهایتاً هیکل  و  احساس و حواس و اندیشه و اراده ما. انسان حتی آدمهای زندگیش را می تواند مناسب اراده و آرمان خودش در نزد خود و برای خود بیافریند  همچنین طبیعت محیط زیست خود را و جامعه و جهان خود را . همه این مواد اولیه در کارگاه ذهن و روان و عواطف و اراده  و نیز تلاشهای عملی قابل باز آفرینی هستند. فی المثل یک آدم و یا شرایط واحدی برای من بهشتی و برای دیگری جهنمی می شود. این حاصل خلقت دوباره است . آدمی می تواند همه آدمهای زندگیش را برای خودش یا مبدل به دیوهای شکنجه گر روح خود نماید و یا مبدل به فرشتگان نوازنده روح خود سازد. انسان می تواند به قدرت تفکر  و ایمان به خدا و محبت به همنوعان درهر شرایطی یک جهان دوزخی یا برزخی و یا بهشتی در دل خود بیافریند . انسان با همین جهان از دنیا می رود واین توشه آخرت است ونتیجه خلقت دوباره اش به اراده خودش.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

موت آخر

(چهار وادی اخلاص)

 

علی(ع) می فرماید که تا مؤمن چهار موت را از سر نگذراندخالص نمی شود: موت سرخ که از جان گذشتن است . موت زرد که پذیرش فقر است . موت سیاه که گذشتن از منیّت و حیثیت فردی است . و موت آخر که شاقه ترین موتهاست و دین و معرفت را در انسان به کمال میرساند موت سفید است که مقام تنهائی و گذشتن از دل خویشتن است یعنی گذشتن از عزیزان . و این مقام تفرید وتجرید وتوحید است و یا مقام فنای فی الله. چرا که آدمی در گذشتن از دل خویش در واقع ریشه دنیا و منیت و حب جان و نان ومقام رایکجا از وجود خود بر می کند و بدینگونه تک و تنها در درون و برون، رودر روی خداست  وجز خدا باقی نمی ماند وچاره ای جز پناه بردن به او و فنای در ذات او ندارد. و این مقام یگانگی یا موحد شدن وجودی است.

این چهار موت که موسوم به موت اراده است چهار جنبه و جلوه از موت قبل از مرگ جسمانی است . و تن  آدمی قبل از مرگش از دنیا پاک می شود و بر آخرت و عالم غیب وارد می شود. و انسانی اهل آخرت  وپرده نشین می شود . و این مقام امامت وولایت  وجودی در غایت  معرفت نفس و سلوک روحانی است. از این چهار موت می آ موزیم که گذشتن از مال و پذیرش فقر بمراتب سخت تر از جانبازی است  و گذشتن از منیت و حیثیت و آبرو سخت تر از فقر است و گذشتن از عزیزان  و محبوب خود یعنی دل کندن از خود از همه آن سه دیگر سخت تر می باشد.

و این موتها باید به اختیار باشد نه به جبر.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چرا نمی توان خود را دوست داشت؟

 

« ای فرزند آدم آیا کی میخواهی بخودت رحم کنی وکجا لایق بهشت من باشی.»حدیث قدسی.

حقیقت اینست که انسان از دل فرد دیگری می تواند خود را دوست بدارد.

این سخن خداوند به آدمیزاد دال بر کفر ذاتی اوست که به زبان امروزین نوعی مازوخیزم و خود آزاری و خود – بد بودن ونفرت از خویشتن است که به انتقامی بی پایان  از خویشتن منتهی می شود که همان دوزخ است. براستی این چه رازی است د راین حیوان دو پا. که حتی خداوند را هم گاه به حیرت می اندازد : « آیا حیرت نمی کنی که چگونه کافر ان بر  آتش دوزخ چه صبورانه می سوزند » - قرآن – و بلکه بر آتش دوزخ می رقصند.

این بیرحمی بشر نسبت به خودش از کجاست؟ آدمی حتی نسبت به حیوانات مهربانتر است تا بخودش. این همان راز کفر بشر است که اکثریت مردمان بدان مبتلایند که از یک نظر عین حماقت اوست و از نظر  دیگری عین شقاوت او با خویشتن می باشد. و بقول  فیلسوفی خداوند این نوع آدمها را بیشتر دوست می دارد که اکثریت قریب به اتفاق مردم را اینگونه آفریده است. تا در دلی ایمانی نباشد انسان نمی تواند به خود خوش بین و مهربان باشد. و اندکی هم که بخود مهربانند( مؤمنان) بدست کافران شکنجه و یاکشته می شوند. گوئی که مهر و عطوفت با خویشتن در مذهب کفر گناه و خیانتی نابخشودنی است . حقیقت اینست که با عقل خیر و شر و نگاه بهشت و دوزخی هرگز نمی توان به راز هستی  پی برد و خدا را شناخت. این نوع اندیشه محکوم به کفر و انکار است. جز با فهم عشق نمی توان خدا را و آنگاه انسان را شناخت . هیچکس نمی تواند بدون داشتن پیر و مرادی خود را دوست داشته باشد. اینست مسئله !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:35  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان عملی چیست؟

(مصاحبه ای با استاد خانجانی)

 

س: چرا نام سایت و اصلاً مکتب خود را « عرفان درمانی » نهاده اید ؟

ج: از فرط درد! من خود از فرط انواع دردهای جسمانی و روحانی به عرفان روی نمودم و نیز اینکه اصولاً هر انسانی فقط از روی غایت درد می تواند جداً و خالصانه روی به عرفان نماید یعنی انگیزه لازم و کافی برای شناخت بیابد اول شناخت درد خودش و سپس درد مردم و آنگاه شناخت حیات و هستی و نهایتاً شناخت کسی که مبدأ و خالق انسان است. هر چند که « عرفان درمانی» در جهان ما و مخصوصاً کشور خودمان می تواند نامی گمراه کننده باشد و معادل یکی از « درمانی» های رایج در بازار تلقی گردد که از بنیاد بر گمراهی و فریب است. نام حقیقی و جامع سایت و مکتب ما همان « عرفان عملی» است و یا مکتب « اصالت معرفت» : معرفت کافیست !

 

س: یک سالک حقیقی در قلمرو عرفان چه کسی است  وباید چه ویژه گی داشته باشد؟

ج: باید درد آدم نبودن داشته باشد که بصورت چو آدم به سیرت چو دیو!

و این تضاد بایستی او را بجان آورده واز جان سیر کرده باشد یعنی این درد بایستی کل دنیا و اهلش را از چشم دل او انداخته  وبی نیاز نموده باشد . چنین کسی اگر به یک آدم اندک بهتر از خودش به لحاظ ادمیت برسد او را رها نمی کند  تا به حقش برسد. و به این می گویند ارادت عرفانی. و چنین کسی   بالاخره حق آدمیت خود را می یابد اگر نه در این پیر در پیری دگر و اگر خسته و نومید نشود چه بسا آن پیر  را در خودش بیابد یعنی خداوند خودش امامش شود.  جوینده یابنده است و خواهنده شونده است . آنکه نیافته نه خواسته ونه جسته.

س:یک مرید کامل کیست؟

ج: کسی که جز وجود پیرش در دو عالم هیچ نداشته و نخواسته باشد. و پیر را خلیفه خود نموده باشد.

س: شما در زندگینامه خودتان با گزارشی که از دوستان و اطرافیان خود داده اید سیمائی بس نومید کننده پیش روی می نهید . این چیست؟

ج: این گزارش کسانی است که نه تنها کمترین نشانی و گرایش به  عرفان که هیچ بلکه به  ابتدائی ترین ارزش های عرفی بشر نداشتند وجملگی  ساکنان وادی درک اسفل بودند که بسیاری از آنان در مقام حیوانی هم نبودند.  بنابراین از دیدگاه معرفت کلی اتفاقاً بسیار هم امیدوار کننده است که سنگی تبدیل به گیاهی شود گیاهی تبدیل به جانوری شود جانوری به تازه گی حس آدمی پیدا کند. و آنگاه در مقام آدمیزادی تازه باید درد   بکشند تا شاید میلی به معرفت یابند. اتفاقاً این بخش از فعالیت و رسالت اجتماعی بنده هزاران بار شاقه تر از هدایت هزار مرید و سالک معرفت است . مریدان خالص و جدی اصولاً نه تنها باری و مشقتی  بر دوش پیر نمی نهند که پیر را در امر هدایت دیگران و خدمت به عامه مردم یاری می دهند. آن گزارش ها اساساً کسانی  را مخاطب قرار می دهد که به غلط خود را مرید  می پنداشتند حال آنکه دیوانگانی بیش نبودند که شفا یافتند و به تازه گی بسراغ حیات جانوری خود رفتند که سابقا   ً نداشتند. این نیز در معنای کلی مشمول سلوک عرفانی است منتهی سلوکی یک جانبه و فقط ازسوی بنده . و دیگران فقط مصرف کنندگانی غیر متعهد بودند زیرا هنوز به عرصه تعهد وارد نشده بودند.

س:عرفان نظری چیست و چرا آنرا خطرناک می دانید؟

ج: عرفان نظری عبارت است از اخبار و اطلاعات درباره عرفان عملی و عارفان. ومثل هر خبری و اطلاعی طبعاً  دچار تحریف و دروغ و توهم است. و خطرش از چند جنبه است : یکی تبدیل  حقایق و معارف توحیدی و فوق علیتی و ماورای طبیعی به منطق مادی و قیاسی و ایجاد قیاس به نفس و مشتبه شدن امر . و دیگر بدلیل جاذبه شدید این اخبار در نزد سوداگران و شیاطین و شیادان است. و دیگر جاذبه توهم و مالیخولیاست مثل اینکه کسی که فرمول مکاشفات نیوتون یا انیشتن را حفظ کند و امر به او مشتبه گردد  که نیوتون و انیشتن شده است. هر چند که این اخبار و اطلاعات مدرسه ای و کتابی یکی از خطرناکترین جنبه از آموزش هاست بهمان میزان هم پر برکت ترین آموزه هاست زیرا ا نسانهای نا اهل را هم در دنیا پرستی به شتابی خارق العاده می اندازد ولذا هر چه سریعتر به غایت کفر و جهلشان می رساند ولذا  امکان توبه وزندگی دگر را پدید می آ ورد. این خود رشدی کافرانه است و بهتر از رکود وجمود کافرانه می باشد. هر چند که خطرناک و مهلکه این وادی گاه جبران ناپذیر  باشد و حداکثر اینست که فرد بازیگر را در بازیگری  وبولهوسی زودتر  ساقط و هلاک می کند وشرش را به پایان می رساند. که این کمترین خاصیت معارف توحید وعرفان است. خطرناک نامیدن این معارف نظری از جانب بنده اساساً جنبه تربیتی و مراقبتی داشته تادقت و جدیت بیشتری پدید اید .  زیرا همچون بازی  با دهان شیر است.

س:در قرآن کریم می خوانیم که « خداست که هر کس را که خود بخواهد هدایت یا گمراه می کند» آیا می توان امر سلوک عرفانی و قرار گرفتن خالصانه در این راه را هم یک لطف  نظر ویژه الهی دانست واین سالکان را براستی برگزیدگان خدا نامید که مشمول توفیق اجباری قرار گرفته اند؟

ج: آری و نه! در جای دیگر قرآن درست امر دیگری آمده که بظاهر بر خلاف آیه مورد نظر شماست : « هر که بخواهد خودش هدایت یا گمراه می شود» -  ولی این دو آیه مکمل و ظاهر و باطن یک امر است یعنی خواسته خدا و خود بشری یکی است و مصداق « بخواهید مرا تا  اجابت کنم شما را » می باشد. و یا این آیه که « یاری دهید مرا تا یاری دهم شما را » - دین خدا وادی لااکراه است و عرفانش وادی اشد اختیار تا سرحد عشق است.

هر که بخواهد خدا را اجابت می شودو این اجابت از جانب خداست یعنی  هیچکس بخودی خود نمی تواند خود را هدایت کند ولذا می فرماید « آنانکه ایمان آورده و تلاش کردند و صبور ماندند خداوند بر آنان منت نهاده  واز نزد خودش رسول،  امام یا شاهدی را جهت هدایتشان بسویشان می فرستد» این چند آیه مذکور بیان جنبه های متفاوت مسئله مورد بحث است.

اگر امر هدایت را ذاتی یا ژنتیکی یا جبری و یا سرنوشتی و منوط به  اراده یک طرفه خداوند بدانیم اصلاً اساس و گوهره و حق هدایت را نفی کرده ایم زیرا آنچه که حتی برتراز بهشت است همانا گوهره اختیار و انتخاب بشر است. همانطور که بهشت ازلی در نزد آدم و حوا به دو گندم فروخته شد چون انتخابی نبود.

س:ممکن است یکبار دگر عرفان را بزبان ساده تعریف کنید و حد و مرزش را از پوستین های وارونه عرفانی ومکاتب شبه عرفانی و دجالیتهای عرفانی معلوم کنید؟

ج:عرفان یعنی جستجو وشناخت خدا در خویشتن به یاری و ارادت یک انسانی که به چنین مقامی در درجات نائل آمده است. هر چه غیر از این عرفان نیست می تواند سرگرمی، هنر،فوت و فن و یا روشی برای درمانگری باشد ولی عرفان اسلامی نیست. پس پدیده هائی مثل تکنولوژی فکر، انرژی درمانی،گیاه درمانی، جن گیری، احضار روح  معضله هاله نوارنی، غیبگوئی و کف بینی و حتی ادبیات کاستاندائی و کریشنامورتی و اوشوئی هم عرفان نیست و حداکثر نوعی تفنن ادبی و الفاظ  شاعرانه و سرگرمیهای روانی تلقی می شود. که البته از نظر ما سرگرمیهای بسیار خطرناکی هستند که گاه عقل و شعور را تباه می کنند وکار به تیمارستان و زندان می کشد. تقریباً همه این عرفانهای بازاری کمابیش با مخدرات و داروهای توهم زا مربوطند.  اینها هر چه هستند ربطی به معرفت نفس و دین ندارند.

س: چرا در آثارتان اینقدر به روی فردریک نیچه تأکید دارید؟

ج: نیچه هم می تواند چاهی  برای سقوط ابدی باشد و هم پلی برای نجات . این هر دو در نیچه و آثارش حضور دارد و مخصوصاً که مجموعه آثارش در کشورمان و بلکه در جهان ترجمه شده و مطالعه کنندگان بسیاری در نسل جدید بهمراه آورده است پس باید نیچه را شناخت و شناساند. نیچه یکی از بزرگترین تناقضات انسانی در عصر  مدرنیزم است و یک پدیده ای که در حال تبدیل به یک فرهنگ جهانی است . نیچه شناسی عین شناخت مدرنیزم و انسان آخرالزمان است منتهی انسان متفکّر و صادق. صداقت او دام بزرگی برای ابلهان است.

 

س: آیا می توان نیچه را هم یک  عارف خواند؟

ج: آری! عارفی بس عبرت انگیز. عارفی بی پیر که در ظلمت نفس خود گم شد. پس حتماً باید او را فهمید و به جماعتی که طالب ارتباط مستقیم با خدایند و برای امر خودشناسی وجود پیر را منکرند شناساند وبرحذر داشت مخصوصاً به پیروان کریشنامورتی در ایران  و مقلدانی  همچون جناب مصفا.

س: آیا می توان فکر وکلاً ذهن خورا مدیریت نمود؟

ج: اتفاقاً یکی از مهمترین و نخستین امری که به یک سالک عرفانی تعلیم داده می شود همین رهبری بر ذهن و روان خویشتن است. بدون یک پیر فرزانه چنین کاری محال است و بزرگترین روانکاوان جهان هم  خودشان موفق به چنین امر خطیری در خودشان نشده اند ولذا در اواخر عمرشان دچار پریشانی و افسرده گی و جنون متفاوتی شده اند مثل نیچه ، فروید، یونگ،  هورنای، انیشتن و حتی خود کریشنامورتی. یک کسی مثل هگل که خدای فلسفه خود – آگاهی است در اواخر عمرش کل فلسفه «پدیده شناسی روح» خود را به زیر سئوال می برد و اعتراف می کند که هیچ آنرا فهم نمی کند که منظورش چه بوده است.  یادمان باشد که هگل و  نیچه دو تن از بانیان مکاتب روانکاوی  و  خودشناسی مدل اروپائی هستند. نیچه دیوانه  شد و هگل  دچار تجاهل و حماقت گشت و بیچاره کسانی که هنوز از آنان پیروی می کنند.

س:آیا مجموعه آثار شما خود نوعی عرفان نظری نیست و یا باید اینها را بخودی خود عرفان عملی نامید؟

ج: بی تردید یک کتاب در هر حدی هم که متعالی باشد بخودی خود عرفان عملی نیست   و مجموعه ای از نظریات و گزارش تجربیات عملی در عرفان است. و حداکثر می تواند که طالبان را مشتاقتر نموده و در درک مشکلات و معماهای  وجودی یاری دهد ولی نمی تواند فردی را فی البداعه تبدیل به یک سالک عرفانی سازد. حتی قرآن هم که کاملترین اثر عرفانی در تاریخ بشر است به قول خودش چنین خاصیتی ندارد و حداکثر بر  ایمان مؤمنان می افزاید و نه اینکه کافران را به ایمان آورد وهدایت کند. مؤمن باید از امامش اطاعت کند واین روش سلوک است.

ولی مجموعه آثار بنده یک ویژه گی  شاید منحصر بفرد داشته باشد و آن اینکه بخش عظیمی از معارف حاصل از معرفت نفس و نیز  تجربیات و مشاهدات عرفانی  ام را آنهم به زبان بسیار ساده در اختیار همگان قرار می دهد که البته این امر خود برای اینجانب هزینه کلانی ببار می آورد که هزینه دین و عرفان است که من برخلاف بسیاری از عرفا خود را ملزم به پرداخت آن دیده ام. به تجربه ادعا میکنم که آثار بنده امروز یکی از برانگیزنده ترین و محرکترین در امیال دینی  و عرفانی  و فطری برای بشر مدرن و خاصه نسل  جوان و بی هویت و گمشده  است. و فقط به همین دلیل تجربی اقدام به انتشارشان نموده ام . تا همین یکی دو سال پیش هیچ نیتی جدی در انتشار اثار نداشته ام . من اساساً برای خودم نوشته ام . آثارم و قلم من، رب من بوده اند.بنابراین  می توانم ادعا کنم که در میان همه آثاری که در حیطه عرفان پدید آمده اند اثار اینجانب  عمل گراترین و عمل انگیز ترین هستند وحقایق  و شور و عشق عرفانی را در دسترس هر با سوادی قرار می دهند.   و این همان ادعای مردمی کردن حکمت  و عرفان است که بنده به توفیق الهی بدان نائل شده ام. بشرط آنکه در اختیار مردم قرار گیرد و سایت ما دچار ویروس نگردد !؟

س:آیا شما خودتان را یک عارف نظری می دانید یا عارف عملی و اینکه در چه مقامی؟ و نیز پیرتان چه کس یا کسانی بوده اند ؟

ج : سئوال بسیار سخت  و خطرناکی است ولی مجبور به پاسخ  صادقانه ام بعنوان یک وظیفه  هرچند پر هزینه. عارف تنها صفت و لقبی است که خودم را مسمایش می یابم در نقطه مقابل  القابی چون روشنفکر ، فیلسوف ، حکیم ، طبیب، روان درمانگر، و یا جادوگر و پیغمبر و ...... درباره پیر در زندگینامه ام مفصلاً  پاسخ داده ام. 

ولی هیچ پیر بمعنای  حقیقی کلمه در بیرون از خودم نداشته ام . خداوند خودش رب من بوده و گاه بواسطه ارواح طیبه اش مرا هدایت کرده است؟ اری من خودم را یک عارف اهل عمل و سلوک جوهری می دانم و بسیار اندک عارفی را در تاریخ سراغ دارم که از همان آغاز  زندگیش را تماماً در جستجوی حقیقت بوده باشد و حتی یک درصد از زندگیش را به دنیا اختصاص نداده باشد . و اما درباره مقام عرفانی خودم جز خدا نمی داند و بهتر است دیگران قضاوت کنند ولی همین قدر همانطور که در زندگینامه ام تا حدودی متذکر شده ام اکثر نشانه ها و مشاهدات و مکاشفات گزارشی در زندگانی سائر  عرفا را در زندگی خود داشته ام که وجه منحصر بفرد مکاشفات بنده همانا نشانه های قیامت در قرآن است که در جای دیگری نشنیده یا نخوانده ام . ولذا خودم را عارف عرصه آخر الزمان و قیامت می دانم.

 

س: آیا در کتاب «هستی بایستی» که زندگینامه معرفتی  و فکری شماست غلّو و خودستائی عرفانی نکرده اید که البته در میان عارفان یک سنت بوده است؟

ج: اتفاقاً به عکس. بخاطر برخی از ملاحظات اعتقادی  واجتماعی، بسیار هم شکسته نفسی کرده ام. آیا شما آن خطابه های عرفانی امام علی(ع) را هم غلّو و ترفند شاعرانه می دانید؟ من نمی دانم و بلکه عین واقعیت و حتی کمتر از واقعیت  وجودی آن حضرت می دانم .  ولی نیّت من از آن کتاب در درجه اول   خودم بوده ام خاصه اینکه من پیر بیرونی ندارم و لذا همانطور که گفته ام قلم من رب من بوده است. ولی قصدم از انتشارش فقط ترغیب انسان جامد شده مدرن به صفات الهی و خدایگونگی بوده است یعنی نوعی  تحریک غیرت الهی  بشر در حال نابودی. و لذا انتشار این اثرم یکی از  بزرگترین ایثار و هزینه های دینی- عرفانی – انسانی ام تلقی می شود زیرا همه شیاطین را بسویم حمله ور می کند ولی تا خدا هست چه باک. و چه خوب که جان حقیر و مریض و ناقابل خودم را که تاکنون دهها بار از دست داده  ام در مرحله نهائی هم برای احیای انسانیت و برای رضای دوست از آستین تن به برون افکنم و دست کسی را هم که مرا در این امر یاری دهد ببوسم و تا ابد ممنونش باشم . خدا را هزاران سپاس از اینکه علی(ع) را می شناسیم.

س: از این سئوال آخرم براستی شرمگین هستم و از شما طلب مغفرت می کنم. چرا به این سئوال احمقانه ام پاسخ دادید؟

ج: من از صداقت شما ممنونم. ای کاش همه حماقت ها صادقانه باشند و نه مکارانه. و بدانید که ارزشی اساسی تر و مقدمتر از ادب نیست. ادب درس اول معرفت است همانی که امروزه کیمیا شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:36  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هزینه رستگاری اشقیاء

 

آدم متکبر و کافر یا خدا را بعنوان خالق و رزاق و حافظ خود منکر است و آنگاه هم که بواسطه بلایا و عذابها به جبر تصدیقش می کند باز هم حاضر نیست که رحمتش را پذیرا باشد و کرمش را ستایش نماید بلکه به او حق حساب و رشوه می دهد و نماز و صدقات و خیراتش تماماً به همین نیّت است. این آدم حتی تحمل  و هضم پذیرش یک هدیه و کمک بی مزد و منّت دیگران را هم  ندارد و احساس حقارت و نابودی می کند ولذا بسرعت سعی در جبران و پرداخت هزینه اش را می کند تا مبادا متعهد شود. این آدم ارباب و صاحب کار خود را می پرستد از اینکه لقمه نانی را که حاصل زحمت خود اوست بدست می آورد. آیا از این نوع آدمها را می شناسید؟  چه بسا این آدم را بتوانید در اعماق نفس  خودتان هم پیدا کنید.

اینک چنین آدمی که دشمن قسم خورده رحمت و محبت است اگر مواجه با انسانی مؤمن وکریم شود که بی مزد و منت و حتی بدون درخواست کمکش، دریائی از بدبختی و بیماری و عذاب و خواری را از زندگیش بردارد  و نجاتش بخشد چه اتفاقی رخ می دهد؟ بدون شک این انسان صاحب کرامت را نابود کننده کفر و تکبر وانکار خود می یابد و لذا به خونش تشنه می شودو او را به صدها تهمت و دروغ محکوم نموده و در حد توانش کمر به نابودی وی می بندد.

این اشقیاء و کافران حرفه ای که دشمن سعادت وعزّت خودشان هستند مورد خطاب اولیای خدا بر روی زمین می با شند تا بالاخره دل سنگشان را به نور محبت خدا زنده سازند. و هزینه این نجات و رستگاری هم چه بسا مرگ خودشان است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هویّت و الوهیت

 

«هویّت » مهمترین مسئله انسان مدرن محسوب می شود وعصر جدید را عصر بحران هویت نامیده اند که این بحران منشأ عمده تباهی ها وجنون وجنایات است .هویت یک معنای باطنی در فرد دارد و یک معنای بیرونی که در روابط اجتماعی رخ می دهد. در  جنبه باطنی  همان احساس  وجود است که مترادف بااتکاء به خود وحسّ معنای انسان بودن است بدانگونه که انسان از بودنش راضی باشد بدون داشته هایش. هویت همان احساس بودن منهای داشتن است . و این درجات متفاوت دارد . و اما جلوه بیرونی و اجتماعی هویت همانا بی نیازی و استقلال رأی و بی همتائی در شخصیت  و راه و روش است به گونه ای که می گویند : فلانی خودش است . با همین وصف همه مفاهیم برخاسته از هویت بیانگر چهارصفت ذاتی خداوند در سوره توحید است: یگانگی، بی نیازی، استقلال ، از پس  و پیش و میراث و آینده وبی تائی! و جالب اینکه سوره توحید با لفظ «هو» آغاز می شود: قل هو! یعنی این سوره هویت است . پس هویت همان اوئیت است و لذا جلوه ای و درجه ای از مقام خلافت اللهی انسان است . یعنی انسان  صاحب هویت نه«من» است و نه تو! نه خودپرست است و نه مردم پرست . بلکه خدا را در وجود خود یافته است در درجات.  پس هویت محصول خداشناسی عرفانی است و خداپرستی عرفانی و شناخت و پرستش خدا در خود. پس عرفان قلمرو هویت بشر است که عمل بیرونی آن جز محبت به آدمیان نیست و انسان صاحب هویت انسانی صاحب رحمت و محبت و کرامت و شفاعت به خلق است و همه اینها  حاصل بی نیازی  انسان از دنیا و اهلش می باشد . پس هویت د رمحبت به فعل می آید  و خدمت بی مزد و منت به خلق.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:34  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان و مبارزه اجتماعی

 

بنظر می رسد که امر خودشناسی و کلاً عرفان  عملی و باطن گرائی نه تنها ربطی به مبارزات اجتماعی و سیاسی و انقلابی ندارد بلکه  مخالف آن است . بنظر میرسد که این یکی به عنوان یک تلاش درونی ربطی به تلاشهای بیرونی ندارد. این بدان دلیل است که اولاً مسئله معرفت نفس و تحولات درونی درک نشده است و دیگر اینکه همواره بسیاری از آدمها تحت عنوان عرفان چشم به مسئولیتهای بیرونی بسته و عافیت طلبی پیشه کرده اند. درحالیکه انسان بمیزانی که باطناً دچار تحول و انقلاب می شود این دگرگونی را در روابط اجتماعی خود دخیل می کند. انسان بمیزانی که خود فریبی و ستم پذیری  و جباریت نفس خود را کشف نموده  واز خود می زداید دیگر تن به فریب  وستم و جبرهای بیرونی هم نمی دهد و بدینگونه یک انقلابی و مبارز برعلیه ستم  و دروغ می شود. در غیر اینصورت مبارزه اجتماعی و انقلابیگری  چیزی جز  جابجائی ستمگران و فریبکاران نیست و فقط اربابان و حاکمان ستمگر جابجا می شوند ودعوا فقط بر سر قدرت است نه شرافت وحق پرستی . آن مبارزه ای که فقط محصول تضاد طبقاتی و حقارت اجتماعی  وسیاسی باشد  فقط ستم را پیچیده تر می کند ودروغ را نامرئی تر می سازد. مبارزه اجتماعی و سیاسی یک انسان اهل معرفت نفس مبارزه ای بنیادی و بلند مدت وبی پایان است  . یک انسان اهل معرفت ستم و فریب را در هر لباسی کشف می کند و به مردم نیز می آموزد. مبارزه بدون معرفت نفس مبارزه ای سطحی و ناکام است و فقط انسان را از چاله به چاه می اندازد. انقلابیون بی معرفت بسرعت به مواضع  ضد انقلاب می گرایند و از مردم عادی هم ستم پذیرتر می شوند. فی المثل  معلم انقلاب اسلامی ما دکتر شریعتی است که یک عارف است . یک عارف اسوه انقلابی پیگیر و ابدی است تا به حق رهائی نائل آید.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پیر و کودک

 

پیری و کودکی دارای خصائل مشترکی هستند که لطافت طبع، رقت دل ، ساده گی و صمیمیت از ویژه گیهای ظاهری این اشتراک است . علت اصلی این اشتراک نزدیک بودن به حریم و آستانه اخرت و نیستی است . یکی تازه از نیستی سربرآورده ودیگری بزودی به آن محلق می شود. این ویژه گی حاصل دوری از دنیا و  ابتلای به مادیت است.

پیری وکودکی عر صه عرفان طبیعی در انسان است و عرصه حالات عرفانی . حتی عارفان هم موفق به کشف شهودی حالات عرفانی دوران کودکی می شوند. عارف یک کودک بغایت پیر است . به همین دلیل پیامبر اسلام به والدین توصیه کرده که بایستی مرید کودکان خود تا قبل از سن بلوغ باشند. و این یک تربیت عرفانی برای والدین است . کودک بدلیل عدم تعلق قلبی و روحی خود به دنیا دارای ادراکی عرفانی است که بدلیل فقدان عقل ومعرفت قادر به درک  و فهم این دریافتها نیست و لذا آنها را از یاد ذهن هم می برد. ولی انسان اهل معرفت در دوران بلوغ و عقل خود بواسطه معرفت نفس دوباره آن ادراکات دوران کودکی را بیاد آورده و کشف می کند وچراغ راه هدایت خود می سازد. کودکان باعالم غیب و ماورای طبیعت در  ارتباط هستند ولذا کودکی مقدس ترین دوره عمر بشر است.  و اینست که آدمی در پیری شدیداً غرق در خاطرات کودکی می شود و معصومیت از دست رفته را به یاد می آورد و افسوس می خورد. کودکی دوران حیات بهشتی  بشر بر  روی زمین است و لذا در قلمرو معرفت نفس سرزمین بکری از مکاشفات غیبی محسوب می شود که می تواند سرمایه اولیه حیات عرفانی باشد . والدینی که تلاش می کنند بواسطه افکار و تعالیم مادی  خود کودکان را تربیت کنند ظلم عظیمی به آنها می نمایند و رنجورشان می سازند.

خداوند نیز کودکی به سن ابدیت است : کودکی جاوید !

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بنیاد رابطه خانواده با جامعه

(خانواده درمانی)

 

می دانیم که اساس پیدایش خانواده غریزه جنسی است و بر همین غریزه نیز استمرار می یابد و هر کجا این مسئله دچار خدشه گردد بنیان آن خانواده نیز به لرزه می آید. ولی اساس روابط اجتماعی در خارج از خانواده همان غریزه معیشت و اقتصاد است . بدین گونه کل اساس گردهمائی و  جوامع و مدنیت بر دو غریزه جنسی و شکمی استوار است . یعنی آنچه که تمدن نامیده می شود در هسته مرکز  وپنهانش بر زیر شکم استوار است و در سیمای آشکار اجتماعی اش بر غریزیه شکم . و می  دانیم جامعه بیرونی حاصل روابط  افراد تشکیل دهنده خانواده هاست بنابراین این روابط همان رابطه بین دو غریزه جنسی و شکمی می باشد و این بنیاد هر اجتماعی بر روی زمین بوده است . همانطور که بنیاد  قانون و شرع هم بر اساس حقوق زناشوئی و اقتصادی استوار است و پدیده هائی مثل فرهنگ و علوم و فنون و سیاست و حکومت حاصل ارتباط بین این دو غریزه مذکور و قوانین و اصول و مسائل و نیازهای ناشی از این ارتباط متقابل است . بنابراین کل سلامت و رشد و ماهیت همه پدیده های ا جتماعی و مدنی بشر منوط به ماهیت و سلامت روابط جنسی  ومعیشتی د رجامعه می باشد که هسته اصلی و عملی آن در خانواده پنهان است و بر دوش زن و مرد می باشد که زن مسئول اصلی سلامت جنسی است و مرد هم مسئول ارضای معیشت می باشد  . و لذا همه معنویات و مقدسات و فرهنگ و عواطف یک جامعه برخاسته از عملکرد این دو فرد در قلمرو این دو وظیفه می باشد. یعنی هر مشکل  ومعما  و ناهنجاری و فساد و تبهکاری در جامعه و حکومت هم حاصل ناهنجاری در انجام این دو وظیفه غریزی است : آداب و حقوق خوردن و جماع کردن . بنابراین باز هم خانواده و خانواده درمانی را اساس همه راه حل های جوامع بشری می یابیم . و این در حالی است که متأسفانه اهمیت خانواده امروزه درحال فراموشی می باشد و از قلمرو سیاستهای کلی در حال حذف شدن است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:32  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه « نقد»

 

«نقد» در فرهنگ و زبان ما بمعنای نقد کردن و آشکار و حاضر نمودن اموری پنهان و نسیه در باطن افراد و جامعه است. ولذا بمعنای معرفت نفس و امری عرفانی است و همان علم باطن بینی می باشد. این معنا در فرهنگ قرآنی بمعنای بر پائی درجات و انواعی از قیامت نفوس است چرا که : قیامت آن روزی است که نهان نفس آدمی عیان می گردد و سعادتمند آنکسی است که از آنچه که می بیند روی بر نمی گرداند و انکار نمی کند و بلکه توبه نموده و به خدایش پناه می برد و شقی و بدبخت کسی است که انکار می کند و می گوید که این از من نیست – قرآن – پس نقد و انتقاد پذیری از اصول دین و قرآن است و بمعنای آماده گی برای درک و پذیرش قیامت است و عین خداپذیری و توبه پذیری و اصلاح پذیری و سعادت پذیری می باشد.

و اما واژه نقد در فرهنگ غربی(critics )بمعنای علم شناخت نقاط بحران زا و احساس و سرنوشت آفرین است. ریشه این لغت از «cry  » بمعنای فریاد و فغان و آه و اندوه است. پس علم نقد علم درک علل بدبختی بشر است و فهم هر آنچه که ناله آدم را در می آورد. بنابراین علم نقد در هر دو فرهنگ از اهم علوم و از  واجبات قلمرو فرهنگ و توسعه و نجات است. و اینست که علم نقد در هر یک از علوم به مثابه پیشرفته ترین بخش علوم است. و متأسفانه ما در این علم بسیار بسیار عقب و کاهل و ناتوانیم و این از علل اصلی  بدبختی های ماست.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:31  توسط دکتر علی اکبر خانجانی