تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

نشانه های دوست و دشمن

(روانشناسی تقوی)

 

دوست شما کسی است که قلباً مجذوبش هستید ولی عملاً و ذهناً از وی هراسانید و می گریزید. او دوست وناجی و یاور سعادت شماست. و دشمن شما کسی است که از او قلباً بیزارید ولی در عمل بسویش جذب می شوید و ذهناً در وی مصالحی می یابید. او دشمن سعادت حقیقی شماست و در واقع شیطان شماست.

پس اراده ذهنی خود را مهار کنید و بسوی کسی بروید که قلباً شما را جذب می کند و بگریزید از کسی که قلب شما از او بیزار است و ذهن شما او را تصدیق می کند.  به دل خود اعتماد کنید که خانه و منظر خداست و ذهن خود را تسلیم دل نمائید. ذهن شما دنیای شماست و دل شما هم آخرت شماست. ذهن شما قلمرو هوسها و فریبهای شماست و دل شما امر به حق و تعالی و منافع ابدی می کند. عاقل آن است که ذهن را تسلیم دل می کند و احمق آن است که دل را در قبال ذهن خود سرکوب نماید تا آن حد که دل بمیرد . و آنگاه روشنائی و رهنما و حق و وجدان خود را کشته اید و در تخسیر شیاطین هستید. دل شما به سوی دوست سرنوشت شما میرود و ذهن شما بسوی دشمن سرنوشت شما میل می کند. دل شما باطن آدمها را می بیند و ذهن شما فریب ظواهر را می خورد. به دل خود اطمینان کنید و از ذهن خود بپرهیزید. این روانشناسی تقوی و هدایت است. البته این قانون درباره کسی که دلش را میرانده است مصداق ندارد زیرا دلش در تسخیر شیاطین است و این عذاب کسی است که آگاهانه به دوست حقیقی خود خیانت کرده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اینهمه خود – مسخره گی چرا؟

 

از طرفی شبانه روز خود ستائی می کنیم و بخودمان جایزه میدهیم و از طرفی خود –مسخره گی می کنیم.

جامعه ما بخصوص در قلمرو نسل جوان – به اندازه کافی مبتلا به خود – مسخره گی ناشی از بی هویتی می باشد که نوعی انتقام جوئی کورکورانه از خویشتن است و نوعی برون افکنی هم محسوب می شود. ولی رسانه ملی چرا شبانه روز حتی جدی ترین برنامه هایش را با مجریان خود – مسخره اش، تبدیل به خود – مسخره گی حرفه ای ساخته و از خود – مسخره گی و بی هویتی نوعی هویت می آفریند . آیا براستی این چه سیاستی است که در مدیران صدا و سیما غوغا می کند. آیا این هم نوعی تفریح است و مسخره کردن عیوب و مفاسد و پوچی گری و بن بست های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نوعی روان درمانی محسوب می شود؟ این روش در غرب یک مکتب سیاسی است که بواسطه آن رؤسای جمهور به قدرت میرسند. همانطور که آقای بوش با خود – مسخره گی و رقاصی رأی آورد و آقای کلینگتون با  لاسیدن با همجنس گرایان رأی آورد و .... گمان نمی کنم در تلویزیون ملی هیچ کشوری تا این حد خود –مسخره گی رایج باشد و این در شأن جمهوری اسلامی نیست که از بی هویتی، هویت آفرینی کند و بدینگونه از بی هویت های جامعه هم رأی بگیرد. این  نوع رأی گیری جز عناصر بی هویت ومسخره را به قدرت نمی رساند و لذا رأی ندادن این جماعت به نفع کشور است. در دولت قبلی شاهد سرکارآمدن این نوع عناصر بودیم که هنوز زهرش درجامعه کارگر است.

خود – مسخره گی زیباسازی زشتیهاست و کرخت ساختن وجدانها .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:14  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ظهور فاشیزم از قلب برابری

 

آیا این حیرت آور نیست که مخوفترین فاشیست های جهان از بطن فلسفه های برابری سربرآورده اند؟البته سخن بر سر برابری حقوق انسانی واجتماعی نیست بلکه برابری و همسان سازی اندیشه و احساس و عمل وکردار و سلایق و استعدادها. و فرقی ندارد که فلسفه همسانی آدمها تحت چه عنوان و آرمانی باشد: سوسیالیزم، ناسیونالیزم، لیبرالیزم  وغیره. استالین و هیتلر و بوش سه نمونه از این سه نوع برابرسازی هستند که مبدل به سه دیوانه آدمخوار شدند.

انسانها دارای حقوق یکسانند مخصوصاً در این حق که مطلقاً برابر نباشند  و هر کسی موجودی منحصر بفرد خودش  و خدایگونه باشد. این حق الهی انسان است و تنها ویژه گی  و تمایز انسان از حیوان تلقی می شود وبدینگونه جوامع بشری از گله های گوسفند متمایز می شوند. همه برابری پرستان جهان عاشق تبدیل انسان به گوسفند می باشند زیرا کل بشریت را همچون یک لقمه واحد برای بلعیدن خود می خواهند.

این ایده برخاسته از طبع جهانخواری وآدمخواری است. انسانها در فردانیت ویژه خود برابرند. همه دیکتاتورهای تاریخ عاشق همسان سازی افراد جامعه بوده اند و در هر مکان و زمانی متوسل به یک ایده  وآرمان خاصی شده اند  که گاه دینی بوده وگاه سیاسی و اقتصادی و فلسفی و امثالهم. و امروزه این ایده تحت عنوان «دموکراسی» بر کل جهان مسلط شده که فریبکارانه ترین ایده آدمخوارانه است زیرا دم از حکومت مردم بر مردم می زند. و این یک دجال جهانی است که با استفاده از افسون تکنولوژی و مصرف پرستی بر مردم جهان سیطره یافته است زیرا تکنولوژی کارگاه همسان سازی است.

فاشیزم مدرن فرزند طبیعی تکنولوژِیزم است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آسیب شناسی نخبگان

 

عصر نئوامپریالیزم دوره حاکمیت نخبگان امپریالیستی در نظام سلطه است. و لذا نئوامپریالیزم عرصه بخود –آئی امپریالیستی می باشد که «حقوق بشر» را در سرلوحه استراتژیهای خود قرار داده است که آزادی و دموکراسی و برابری جنسی از ارکان آن  محسوب می شوند . جهانخواران هم فهمیده اند که دیگر جهان بقدرت زر و زور به پیش نمی رود و اینک نوبت  حکومت نبوغ است یعنی حاکمیت تزویر. نبوغی که در آن خدا نباشد و خدا محور نباشد همان ابلیس است . و ما اینک حدود سه دهه است که تحت الشعاع سیاست ها و برنامه ها و استراتژیهای نخبگان امپریالیزم زندگی می کنیم واین دیگر حکومت شیاطین و اراذل و اوباش نیست بلکه حکومت خود ابلیس است که در سودای «حکومت واحد جهانی» بسر می برد  و پدر خوانده این عرصه بخود –آئی امپریالیستی هم خاندان راکفلر می باشد که مقر امپراطوریش در نیویورک است و در محور برنامه هایش جذب نخبگان بشری در همه علوم و امور از سراسر جهان است که در دانشگاه راکفلر کلمبیا، هاروارد، ام. آی . تی وامثالهم  بورسیه می کند وبه آنان وعده مشارکت در سلطه جهانی را می دهد و در روز روشن هم اینکار را می کند و ما شاهد بغارت رفتن صدها تن از این نخبگان از کشور خودمان در سالهای اخیر بوده ایم. امپریالیزم یک نگرش و نظام فکری است و هر فرد یا جامعه ای که بدان مبتلا شد بسوی مادرش می رود.

می گویند که علت سقوط هواپیما چیزی جز جاذبه زمین نیست و این قاعده شامل حال مسئله مذکور هم می شود یعنی پرستش علم و تکنولوژی و سودای رهبری بر جهان آن نقطه ثقل جاذبه غرب برای نخبگان شرقی است.

پس فرهنگ و تبلیغات حاکم بر کشور  خودمان است که نخبگان را بسوی غرب می راند. این پرستش مالیخولیائی علوم وفنون و توسعه اقتصادی و کسب مقام او ل در خاورمیانه ووو... در واقع قلب تهاجم فرهنگی است که از خود ماست که برماست . چندی قبل گزارشی از یک خبرگزاری وطن درباره سایت عرفان درمانی دیدیم که سایت ما را یک سایت ضاله معرفی کرده بود واز مسئولین نظام تقاضای فیلتر نمودن ما را داشت. البته خود ما هم با توجه به جو حاکم بر فرهنگ کشور تا هم اکنون هم در حیرتیم که چرا سایت جوان ما هنوز بلوکه و مصادره و تعطیل نشده است هر چند که مرتباً  دچار تخریب می شود که خدا می داند از کجاست . این شمع را هم خاموش کنید تا دیگر هیچ زشتی ای به چشم نیاید. اینست مسئله ! ولذا اینهمه ناله و فغان از مظلومیت وانحطاط و بی هویتی فرهنگی  هم اشک تمساح است واثری نداشته و ندارد از زمانیکه انرژی هسته ای و پیوند ژنتیکی و فرمولهای پولیمری تبدیل به اصول دین عملی ما شده اند واز آئین ما جز روضه ماه محرم چیز دیگری در میان نیست.

چگونه نظامی که شالوده های اقتصاد و معرفت شناسی وآموزشی اش تماماً غربی است می تواند حاصل دگر داشته باشد و مزدور بی مزد  و مواجب تمدن غرب نباشد و برای غرب تولید نخبه نکند. حتی عرفان ما هم باید طبق موازین مراکز اسلام شناسی و مولوی پژوهی  غرب باشد و گرنه استاندارد و مقبول نیست و ضاله محسوب می شود. نخبه سازی و نخبه نگری ما دارای ذاتی غربی است پس

 ذات نایافته از هستی بخش       کی تواند که شود هستی بخش.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

افسوس ز عشق بی عرفان

 

ما شرقی ها و دو صد چندان ایرانی ها بی عشق یک شبه سر از دیوانه خانه در می آوریم. در جوامع ما هر چه تباه شده در خیابان و زندان و بیمارستان و تیمارستان هست تباه شده بی عشقی و یا ناکامی واز دست داده گی عشق است. در حالیکه در جوامع دیگر وضع به این شدت نیست و تباه شدگان آنان عمدتاً قربانی فقر اقتصادی هستند. ولی ما شکم گرسنه را تاب می آوریم ولی دل تهی شده را نه. این قدرت و شدت از عشق در ما ایرانیان با مذهب تشیع به اوج کمال رسیده و مبدل به آفتاب تابناکی چون مولانا و حافظ و عطار و بابا طاهر و دیگران شده است. و لذا هنوز هم در عصر پرستش بتن و آهن و برق و بوق، دل هر ایرانی به یاد محمد وعلی و فاطمه وحسن وحسین به ناگاه تبدیل به دریای خون جوشان می شود و سر به بیابان می نهد و با مشت و زنجیر و قمه بجان خود می افتد. ولی بقول دکتر شریعتی اینهمه عشق جوشان و خروشان بدون معرفت چه فایده که چون اتوموبیلی قدرتمند در بیابان سرگردان بدور خودش می چرخد و به هیچ راهی نمی رود و در پایان هر دوره ای دوباره در اطراف گوساله های سامری به پرستش در می آید و از عشق خود به ندامت می رسد ولذا هر دورانی از تاریخ ما مواجه با نوعی کفری مخوف می شود و مستلزم یک انقلاب خونین می گردد واین دور باطل را پایانی نیست.

اگر این عشق مسلح به عقل و عرفان می شد ما شاه جهان می بودیم و الگوی رستگاری جهانیان.ولی بدبختی بدتر از این آن است که بسیاری از سران دین و ایمان ما بطرزی جنون آمیز با معرفت دینی عداوت دارند و گویا آنرا دشمن ایمان میدانند واین است راز همه بدبختی ها. و اینگونه است که مکتب عشق وایمان در نزد ما مترادف با مکتب اصالت حماقت و نفهمی شده است و این امر در قلوب خانواده های ما ریشه دوانیده و میرود که اصل ایمان وعشق ما را هم بخشکاند. و آنگاه ما هم مثل برخی ملل آسیای میانه و آمریکای لاتین بایستی به زنده ساختن اسطوره های ملی و افسانه ها بپردازیم تا اندکی احساس هویت کنیم. آیا عارف کشی در فرهنگ و تاریخ ما را علاجی نیست؟

آیا همواره بایستی عارفان  کشته را بپرستیم ؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خداشناسی عرفانی

( از بت تا امام)

 

هر مذهب و مکتبی در معنای نهائی چیزی جز راه و روش ویژه ای برای شناخت خدا و حقیقت و نائل آمدن به مقصود هستی نیست. تفاوت این راه و روش ها در دو مسئله است: سرعت و کمال! یعنی سریعترین راه رسیدن به حق و رسیدن به کمال حق. از این منظر حتی مکاتب الحادی را هم می توان مشمول همین اصل نمود در واقع آنها معتقدند که از طریق انکار خدا و حقیقت سنتی بهتر می توان به حق رسید مثل مکاتب کمونیزم و اگزیستانسیالیزم و نیهیلیزم.

بت پرستی نخستین روش رسیدن به خدا و الحاق به حق در تاریخ بشر بوده است. به بیان دیگر باید گفت که کل جریان تحول و تکامل حق جوئی بشر همانا تطور و تلطیف بت پرستی است یعنی در طول تاریخ سیر خدا پرستی بتدریج از بت های بیجان بسوی پدیده های جاندار در حرکت بوده و نهایتاً غایت توحید در پرستش انسانهای بزرگ تجلی یافته است. در هندوئیزم پرستش مجسمه های سنگی بسوی گاو پرستی و درخت پرستی و نهایتاً پرستش بودا و برهمن رسیده است.

در مذاهب سامی هم این روند به پرستش امام ختم شده است. در اینجا بودا، برهمن یا امام خود خدا نیست بلکه سریعترین و عالیترین واسطه درک خداوند والحاق به قلمرو اوست. و این مذهب عشق است که عرفان نامیده شده و کمال همه مذاهب می باشد. زیرا بین انسان و خدا چیزی جز منیّت انسان حائل نیست و لذا در عشق به انسانی که خود از خود فنا شده و مظهر اراده و نور خدا گشته است می توان این حجاب را از میان برداشت. این مذهب دشمنی جز خدا پرستی ذهنی و آسمانی نداشته است یعنی خدای نابوده که خدای ملایان مذاهب شرک است.

باید بدانیم که شرک در قرآن بمنای بت پرستی نیست بلکه بمعنای پرستش خدای ظن است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:10  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نژاد پرستی عارفانه

(سلسله قمشه ای)

 

عرفان دکتر الهی قمشه ای نیز خود معضله ای قابل تأمل و مکاشفه است که به لحاظی بایستی آنرا عرفان ایرانیان مقیم اروپا نامید که بین اسلام و اروپا پلی از «عشق» بنا کرده اند که یکسر این پل عشق حافظ و مولانا و عطار قرار دارد و سر دیگر این طیف هم عشق شکسپیر و الیوت است : عرفان اسلامی – انگلیسی! و اما این عرفان سفارشی و دوبله شده به فارسی سلیس را جز ایرانیان مقیم لندن تاب تحمل و هضمش را ندارند که تنها نکته گلوگیرش امور شرعی و حجاب و ولایت فقیه و امثالهم می باشد که آنهم به عین اشعار شاعران بریتانیائی از گلو پائین می رود.

و اما ویژه گی دیگر این عشق سوزان عرفانی که از قطعات یخ و برف و تگرگ، الماس و زمرد  ومروارید برای گدا گشنه ها تولید می کند یک عشق آباء اجدادی است که مختص خاندان خود آقای دکتر می باشد و آن روح پدر بزرگوارش می باشد که شبانه روز در انگلستان سرگردان شده و ترجیح بند همه سخنرانیهای عرفانی پسر گرامش می باشد. و گوئی که بنای یک سلسله عرفانی نوینی را می نهند که شاید بتوان آنرا سلسله «قمشه ای» نامیدش که جز در بریتانیا امکان جاری شدن ندارد و البته در مناطق خاصی از تهران هم که محل اقامت همان ایرانیان سوار بر پل لندن – تهران است در نیاوران و زعفرانیه و غیره.

 براستی که عرفان اسلامی چه طیف وسیعی دارد که به همه «حال» می دهد!!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

منطق و اخلاق

 

انسان مؤمن کسی است که اصول اخلاق را ذاتاً خوب و واجب و برحق می داند و برای درستی آن هرگز علت و دلیل و فایده ای نمی جوید. ولی انسان کافر را صدها دلیل علمی و اجتماعی و بهداشتی هم به اخلاقیات مؤمن نمی سازد. اصلاً ایمان خود علت اخلاق و منطق آن است و کفر هم منطق بی اخلاقی و تبهکاری می باشد.

هر چند که برای اخلاقیات دلایل منطقی فراوانی وجود دارد که مؤمن را مؤمن تر می سازد ولی از آنجا که منطق علیّت فقط در قلمرو حیات دنیا کاربرد دارد کافران را ارضاء نمی کند و همه فواید اخلاق هم در قبال شاقه بودن طبیعی جهاد نفسانی، کفایت نمی کند. و علاوه براین در هر نظام منطقی نیز استثنائی وجود دارد و همان یک استثناء برای رد کل نظام به لحاظ عقلانی کفایت می کند.

بنابراین چیزی مطلق و خدشه ناپذیری که منطق اخلاق باشد وجود ندارد درست به همین دلیل آنانکه دارای ایمان قوی نیستند همواره برای هر حکم اخلاقی یک استثناء پدید آورده و یک حکم ضد اخلاقی مصلحتی  ایجاد می کنند مثل دروغ مصلحتی که یک پدیده ای در درون اخلاق و باورهای دینی است که کل نظام اخلاقی را ناکار آمد و بازیچه کرده است.

بنابراین در پاسخ به این مسئله « چرا صدق خوب است» باید گفت که : صدق در ذاتش خوب است و برای مؤمنان خوب است زیرا فقط مؤمنان قادر به انجامش هستند چون ذاتاً آنرا خوب می یابند. برای درستی اخلاقیات همانقدر که دلایل مثبت وجود دارد دلایل منفی هم هست. اصول اخلاقی ارزشهائی فی نفسه و ذاتی اند و درست مثل معنا و باور به خداوند همانقدر که قابل اثبات هستند قابل نفی نیز می باشند و اینست که هیچکس بواسطه منطق به خدا ایمان نیاورده است. خدا در کسی که نیست، نیست و اخلاق هم نیست.

حتی خود منطق هم چنین است و آدمهای بی منطق همواره به زور پناهنده می شوند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نگاهی به سیر عزاداری حسینی

(خانه از پای بست ویران است)

 

شاهدیم که در سالهای بعد از انقلاب یک مرض و آفت هولناکی در جریان عزاداری حسینی در کشورمان در حال خودنمائی  است که البته از سالهای قبل از انقلاب شروع شده ولی بسیار کمرنگ و اندک بود.

این امراض و مفاسدی که تحت عنوان عزاداری حسینی در حال بروز است بقدری است که حتی روحانیت را به فغان آورده است ولی عجب که از جانب مسئولین فرهنگی کشور هیچ اقدامی صورت نگرفته است و اگر هم صورت گرفته کمترین اثری نبخشیده است و هر سال بدتر از سال قبل در حال رشد می باشد. براستی ریشه این فساد هولناک که مقدس ترین جنبه از تشیع را تا این حد به باد استهزاء گرفته از کجاست؟ الحمد الله لا اقل این یک مشکل هنوز به توطئه اجانب نسبت داده نشده است.

بی تردید این امر ریشه در یک انحراف و سوء تفاهم عظیمی دارد که مربوط به قلمرو شعور دینی و معرفت شیعی ماست که بنظر ما اصل این واقعه مربوط به نفس عزاداری حسینی می باشد که یک سوء  تفاهم یا سوء استفاده فنی و اجرائی نیست. اصل این نوع عزاداری یک امر دینی و شیعی نیست زیرا آدمی بر اسوه فضیلت و ناجی خود سوگواری و عزاداری نمی کند و تا این حد او و خاندانش را تحقیر و بدبخت و بد اقبال و شکست خورده معرفی نمی کند آنهم کسی را که « سفینه نجات» نامیده شده است. این از بی دینی و کفر و نفاق ماست و ریشه در یک توطئه کهنه تاریخی دارد که از بنی عباس آغاز شده و ادامه دارد. وهیچکس به اندازه دکتر شریعتی این امر را درک نکرده بود که ملعون برخی روحانیون واقع شد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مکتب هر چیزی برای خودش

( مکتب اصالت ابزار)

 

نفس کشیدن برای زنده ماندن . زنده ماندن برای کار کردن،تولید کردن ، تحصیل علم  کردن، کسب ثروت ورفاه کردن، خوشبخت شدن ، خوش گذرانیدن ، مهم بودن، محبوب شدن، مشهور شدن و .... و دست آخر مردن .این سیر در حقیقت مکتب هر چیزی برای خودش است: نفس کشیدن برای نفس کشیدن، کار کردن برای کار کردن  ، سالم بودن برای سالم بودن، مهم بودن برای مهم بودن، تولید مثل کردن برای تولید مثل کردن، زندگی کردن برای زندگی کردن و ...... و مردن برای مردن. این همان عرصه پیدایش نیهیلیزم و مکتب اصالت پوچی است.

همانطور که کل این تمدن در پوچی غرق می شود و آنچه از آن بر می خیزد  جنون وجنایت و خود تخدیری و خود مسخره گی و خودکشی است.

براستی همه اینها برای چیست؟« آیا پنداشتید که برای عبث آفریده شده اید.» قرآن – هیچ بشری مثل بشر مدرن مخاطب این سئوال خداوند نبوده است. زیرا بشر مدرن بدلیل بکام رسیدگیهایش بیش از بشر قدیم حریم عبث و پوچی را درک کرده است زیرا دیگر آرزویی ندارد. آیا کل کائنات در خدمت  انسان خلق شده تا بازی کند وپوچ شود  و برای هیچ بمیرد؟ از این منظر کل تاریخ بشری چیزی جز تصویر یک دیوانه خانه بزرگ نیست . جهان بی خدا یک دیوانه خانه است.  ولی چنین نیست و همه چیز گواهی می دهد که چنین نیست حتی پوچی  و جنون بشر. کل عالم هستی آفریده شده تا شاید یک انسان خدایگونه و بی نیاز مطلق از کل این جهان رخ بنماید و از جهان فرا رود و کمتر از خود خدای خالق را نخواهد. براستی معلوم نیست که آن آدمی که قرار بود به جائی برسد که بجز خدا نبیند چه بلائی سرش  آمده و در کجا گم شده است :در همسر ، فرزند ، خانه ، شغل ، مدرک ، بیمه،بانک، مبلمان، اتوموبیل ...... وشاید  هم در نفس کشیدنش خود را فراموش کرده است؟

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:3  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فمینیزم

(واژگونسالاری زن)

 

«فمینیزم» بر حسب ظاهر بمعنای مذهب اصالت زن و مادینه گی است و مکتب استقلال وجودی زن از مرد. ولی این فقط صورت ظاهر ادعاست که در بطن آن معنائی کاملاً متضاد حضور دارد  و آن غایت نفرت زن از زنانگی  خویشتن است که بصورت انزجار از مرد خودنمائی میکند. این مکتب مالیخولیائی که حاصل نابودی زنانگی و بلکه مادینه گی زن است از بطن مکتب برابری زن با مرد سربرآورده است . زن پنداشت که در همسان سازی خود با مرد می تواند سعادتمند شده و از اسارت مادینه گی خود خارج شود ولی هر چه که برابرتر شد احساس نابودی و اسارت بیشتری کرد تا  اینکه بر علیه مرد اعلان جنگ نمود و فمینیزم معنای این نبرد است . و بمیزانی که در این برابری از هویت زنانگی و حتی جنسی خود ساقط شد و دچار « عذاب  عقیم» گردید و روحش عقیم و پوچ شد بناگاه کوس انالحق زد. فمینیزم در حقیقت مکتب اصالت و استقلال مادینه گی نیست بلکه مکتب اصالت عقیم شده گی روحی و جنسی  زن است.  موجودی که نه زن است و نه مرد و نه چیزی بین زن و مرد. و این مکتب اصالت پوچی زن است. از ویژه گی این زنان نابودی غریزه جنسی  وعذاب جنسی است که نهایتآً بصورت همجنس گرائی زنان خودنمائی می کند که خود به تنهائی عذابی هولناک است.

نفرت زن از زن بودنش بیان غایت کفر وجودی زن نسبت بخویشتن است و عذابی برتر از این متصور نیست. فمینیزم عذاب عظیم زنی است که میخواهد مرد شود ولی هیچ می شود. فمینیزم، نیهیلیزم زنانه است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

زن و عرفان

 

زن یکی از موضوعات محوری عرفان است که بقول ما از مولانا: هر کسی از زن خود شد یار من!؟ و لذا خود زن نمی تواند عارف شود الا اینکه از ذات زنانگی خود فرا رود و اراده به محبوبیت را از ذات خود براندازد آنگونه که مریم و هاجر و خدیجه و فاطمه و زینب نمایاندند. یعنی از قلمرو معشوقیت خارج شده و بر وادی عاشقیت بر یک مرد عارف وارد شوند. که این تنها راه دین و معرفت زن است و در غیر اینصورت در زن حتی سراغ اندک صداقتی در دین و عاطفه هم نمی توان گرفت.

عرفان عملی برای مرد چیزی جز رسیدن به ذات زن در خویشتن نیست  و برای زن هم رسیدن به ذات مرد است و این جز در ارادتی خالصانه نسبت به جنس مخالف ممکن نمی آید. اطاعتی که حتی دین و  ایمان و عرفان را هم تا لبه پرتگاه سقوط می کشاند آنگونه که مثلاً در ابن عربی در رابطه با آن دخترک مکّی شنیده ایم که منبع کل کرامات و مکاشفات عرفانی او در مجموعه « فتوحات مکیّه » می باشد و یا در داستان شیخ صنعان در منطق الطیر عطار شاهدیم. برای زن هم متقابلاً همین سیر وسلوک وجود دارد و در واقع جز این شاهراهی وجود ندارد. تا مرد از مذکر بودن و زن هم از مؤنث بودنش خارج نشود، عرفانی رخ نمی دهد البته به اختیار و نه جبر. به سلامت و نه شقاوت. به شوق و نه زجر. به شکر نه کفر.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خودشناسی دینی( کافرید یا مؤمن؟)

 

خدا دوتاست و دو نوع: خدای خودی که در درون فرد  است و خدای بی خودی که بر پشت بام آسمان است: خدائی که می توان او را در تن و دل و جان و روان و خون و نفس کشیدن و اعضاء و جوارح و اعمال و امیال و خوشی وناخوشی و امید و یأس و کام و ناکامی و مرگ و زندگی و دوست و دشمن و عشق و نفرت، درکش نمود.و خدائی که نه قابل وصف است و نه قابل تصور ونه قابل  لمس، و نه قابل درک و کلاً هیچ جائی در عالم هستی ندارد و فقط بایستی او را در قلمرو نیستی جستجو کرد وطبعاً از چنین خدائی هیچ نشان و پیامی هم حاصل نمی آید. آن خدای هستی است و این خدای نیستی. آن خدای خویش است و آن خدای بیگانه. این خدای زندگی است و آن خدای بعد از مرگ. این خدای حاضر و ناظر و موجود و زنده وفاعل و خلاق و رزاق و مهربان و قهار است و آن خدای نابودن است و مقدس تر از آن است که اصلاً بتواند وجود داشته باشد واصولاً زندگی فرد آنقدر پر و شلوغ است که اصلاً جائی برای او نیست مخصوصاً بر سر نماز که از هر زمانی دورتر است.

شما کدامیک از این دو خدا را دوست می دارید و با او ارتباط دارید؟ خدای خودی خدای مؤمنان است و خدای بیخودی هم خدای کافران می باشد.  «کافران خدا را در جائی بسیار دور می خوانند » قرآن –

« خدا به مؤمنان از رگ گردن نزدیکتر است .» قرآن-

آیا شما کافرید یا مؤمن؟ من یکی که کافرم شما را نمی دانم ولی بعید است که شما هم مثل من کافر باشید  چون در اینصورت مؤمنی پیدا نمی شود الا در قبر.

درست به همین دلیل فقط در قبرستان خدا را حاضر می یابیم.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دو نوع مبارزه با امپریالیزم

 

اصولاً دو نوع مبارزه در نفس بشر حضور دارد که دارای دو ماهیت بکلی متفاوت و بلکه متضاد است : مبارزه برای تصرف هر چه بیشتر دنیا ومبارزه برای رهائی از اسارت دنیا. مبارزات اجتماعی و سیاسی هم بر همین اساس دو نوع هستند. مبارزه با استبداد و استعمار و استثمار وامپریالیزم یامبارزه ای وجودی است و یا ماهیتی. مبارزه وجودی با نفس ستم مخالف است یعنی با نفس دنیا پرستی و سلطه گری مخالف است و مبارزه ماهیتی بر سر قدرت و دنیا دعوا و رقابت وعداوت دارد و برای خود در دنیا و جهان سلطه مادی سهم بیشتری میخواهد. امروزه مبارزه با امپریالیزم هم در سراسر جهان از یکی از این دو نوع است. مبارزه مارکسیست ها با امپریالیزم مبارزه ای ماهیتی است نه وجودی. یعنی مبارزه با عملکرد امپریالیزم است و نه موجودیتش. ولذا آنگاه که کمونیزم خود تبدیل به یک قدرت در جهان شد دست از مبارزه و ایدئولوژی خود کشید و با امپریالیزم وارد رقابت شد واز عداوت خارج گشت. مبارزات ملل جهان سوم و مسلمانان با امپریالیزم و صهیونیزم نیز عمدتاً از جنس دوم است و اینست که نه پایانی دارد و نه هدفی واضح. و لذا بتدریج مبارزان حقیقی که بر علیه نفس ستم و سلطه مبارزه می کردند از گردونه این مبارزات زرگری خارج شده اند . عاقبت مبارزه فلسطین با اسرائیل هم امروزه به چنین  سرنوشتی رسیده است از جمله ماهیت  مبارزه انقلابی مردم ما بر علیه امپریالیزم.

مبارزه با نفس ستم از آن عارفانی است که بر عدل وجود جلوس کرده اند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نان قلم یا خدا فروشی

 

« ای فرزند آدم آیا پنداشته ای که تو را آفریده ام تا عمرت را برای امرار معیشت هدر کنی» حدیث قدسی

به جرأت باید گفت که اساس همه حماقت ها و جنون وجنایت ها و محور کفر بشری اینست که جز امرار معیشت برای خود در زندگی هدف و رسالتی نمی داند وبرای این اندیشه باطل نهایتآً روح خود را هم می فروشد . علی(ع) می فرماید « از آنچه که از وجودت می فروشی هرگز جبرانی نخواهی یافت.» خودفروشی برای ارتزاق اساس اندیشه کفر و کفر زندگی بشر است که هم گوهره جان  وروح خود را از دست می دهد و هم رزق را برخود حرام وزجرآور می سازد واین یعنی خسران دنیا وآخرت.

علی(ع) می فرماید « رزق حلال تو آن است که خودش بسوی تو می آید و نه آنکه تو بسویش می روی.» ولی آیا براستی این باور و عمل در کدامیک از حتی علمای دینی ما  وجود دارد. هیچ معلم و مربی مؤمنی حق ندارد از بابت کارش ارتزاق کند. و اما بدترین نوع خودفروشی جهت امرار معیشت فروش فکر وعلم ومعرفت است یعنی قلم فروشی که تنها راه ارتزاق اهل علم و اندیشه است  . و اینست که جماعت اهل قلم را رنجورترین و معذبترین گروه بشری در عرصه ارتزاق می بینیم.

قلم فروشی و مخصوصاً فروش قلم دینی – عرفانی حرامترین فروش  و تجارت بشری در تاریخ بوده است و عین خدا فروشی است جهت کسب نان. نان حاصل از قلم فروشی زهر آگین ترین نانهاست و خورندگانش نیز جسماً و روحاً بیمارترین و دوزخی ترین زندگیها را دارند. ما از طریق سایت خود برای نخستین بار در تاریخ مدرن ایران و جهان  مجموعه آثار خود را بیواسطه و رایگان  در اختیار همگان قرار داده ایم تا حجتی بر اهل قلم باشد که می توان از نزد خدا روزی خورد.

اساس دین فروشی  و نفاق دینی در تاریخ همانا تجارت علوم و معارف دینی بوده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت جاوید

 

* کفری جز ترس نیست.

*  ترسی جز هراس از نابودی نیست.

*  نابودی همان قلمرو حضور خداست.

* ایمانی جز درک هستی در نیستی نمی باشد.

*  شجاعت بارزترین نشان ایمان است.

*  شجاعت یعنی به استقبال شکست و مرگ رفتن.

* شکست قلمرو بی نیازی ذات است.

* ذات، سلطنت فناست.

*   فنا همان جاودانگی است.

*  جاودانگی محصول همزیستی و هم سرنوشتی با مردان خداست.

* مرد خدا موجودی ورای بود  ونبود است.

* بود، نبود است و نبود هم بود است.

* ترس محصول اندیشه بود و نبود است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه متدولوژی دینی

(روش شناسی)

 

«روش» بمعنای آداب و شیوه وفوت وفن راه پیمائی است به سوی مقصد. پس هر روشی بایستی در هر مرحله از عملکردش نشان دهنده بخشی از راهی باشد که پیموده شده است. روش جدای از راه و مقصد چیزی جز بازیگری و بازیچگی محض نیست که امروزه تکنولوژیزم (مکتب اصالت فن)  نامیده می شود که خودش تبدیل به هدف شده است وراه هم چیزی جز فاصله بین دو فن آوری نیست. یعنی راه و مقصد تماماً همان روش است مثل کسی که در یک نقطه در جا می زند و می پندارد که به جائی می رود.

انسان اهل دین، راهی جز دین ندارد ودین همان راه است که مقصدش هم خداست و روش او همان احکام و آداب و معارف اخلاقی است که لحظه به لحظه زندگیش را تشکیل می دهد. از آنجا که مقصدش امری مطلق است  لذا ذات روش او در این راه پیمائی نیز مطلق است و از آنجا که این راه همان فاصله بین خود تا خداست و خانه خدا هم جز در ذات خود نیست پس این راه به لحاظ کمیت صفر است زیرا راه از خود تا خود است . و لذا روش هم تماماً کیفی و باطنی و معنوی است زیرا این حرکت جوهری است . ولذا خداوند بعنوان مقصد در دل هر یک از آداب واحکام و معارف و صفات حضور دارد یعنی در گوهره صدق ، قناعت ، صبر ، از خود گذشتگی، پاکدامنی و عصمت و بصیرت و حکمت و توحید ذات. و چون برای رسیدن به خود بایستی از خود گذشت پس هر یک از این روش ها دارای بی نهایت بطن است که در دل هر بطنی از این روش ها خداوند به گونه ای حضور دارد زیرا او خود وعده داده که بر صراط المستقیم در انتظار بوده است و این همان فاصله بین خود تا خوداست که کوتاهترین راه است.

هر حکمی از احکام راه خدا(دین) یک روش محسوب می شود که خداوند را از همان نخستین گامها معرفی می کند هر مرتبه از صدق و صبر و صلح  وصفا و وفا و عصمت و بصیرت و معرفت یک پرده از حجاب روی دوست بر می دارد. این مقصد مطلق در عین حال در همه مراحل راه حضور دارد ولذا مقصدی توهمی وناکجا آبادی نیست. ولذا در راه دین، روش عین مقصد است زیرا فاصله صفر است و معاد از مبدأ نقد است. ولذا اصلاً نیازی به توجیه سازی وسیله بر اساس هدف نیست  بلکه خود هدف در هر لحظه وسیله را یعنی روش را تصدیق می کند. و هر یک از وسائل بخودی خود مقصد را متجلی می سازد. گوئی هر یک از وسائل و روش ها، راهی بسوی خداست.

بنابراین روش شناسی در دین خدا دشمنی بزرگتر از فرمالیزم و تکنولوژیزم شرعی ندارد و اینست راز تقابل تاریخی اهل شرع با  اهل عرفان که سالکان صراط المستقیم هستند. واینست که شریعت بدون معرفت و سلوک باطنی تبدیل به مذهب اصالت روش شده و در واقع تکنولوژیزم دینی محسوب می شود که مقصد را از یاد برده است. شریعت روشی است که بدون معرفت نه تنها بخدا نمی رسد بلکه دچار نفاق می شود یعنی کفر پنهان و ریاکارانه. زیرا راهی را برگزیده که قابل پیمودن نیست : راه آسمان!

شریعت فسیل شده مذاهب آسمان پرست و تکنولوژی، دو روشی است که خود تبدیل به مقصود شده است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

مهر جدائی

 

عموم آدمها جدائی ها را به حساب عداوت می گذارند و لذا از طرف مقابل خود کینه می کنند در حالیکه اتفاقاً  این جدائی ها میتواند مهلت کینه زدائی باشد واز راه دور پاکترین دوستی را خلق کند واین دوستی را توشه آخرت ارتباط ابدی بین آدمها نماید زیرا آتش دوزخ چیزی جز آتش کینه نیست و نسیم بهشت هم جز رایحه محبت نیست. آنکه شدیدتر دوست میدارد باید زودتر جدا شود . این بزرگترین راز خلقت انسان است.

انسان اگر بداند و بفهمد و تصدیق کند که واصل و فاصل رابطه ها خداست آنگاه در راز هر وصل وفراقی می اندیشد و به حکمت زندگی آگاه شده و از هیچکس هم کینه نمی کند. آدمی اگر قرار است کسی رامقصر بداند واز کسی هم کینه کند بهتر است آن کس خدا باشد زیرا خدا بسیار مهربان است و حکیم. و این گناه را عفو می کند وانسان را هم از اینکه به او پناه برده و او راوکیل خود ساخته، اجر می دهد.

آدمها همه مخلوقند. و این بدان معناست که کلیه امیال  و افکار و کردارهای آدمها هم جنبه ای از جریان خلق شدن آنهاست. بنابراین عامل و فاعل هر امری خداست. و کسی که خدا را در زندگی خود درک کند از هیچ کس و چیزی نمی رنجد و کینه  نمی کند. و خدا را هم به رحمت و حکمتش می ستاید و بدینگونه از این مسافر خانه حیات دنیا، کوله باری از رنج و کینه و نفرت وحسرت به ارث نمی برد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

آیا فقط شیعیان به بهشت می روند؟

 

این سئوال برای هر انسان خردمندی مطرح است که طبق حدیث معروف، آیا فقط آنانکه در ولایت علی(ع) و آل او هستند از عذاب  دوزخ مصون می مانند؟  آیا مابقی بشریت که اصلاً علی(ع) را نمی شناسند و امامت را درک نکرده  واصلاً نامش را هم  نشنیده اند باید به جهنم بروند؟ آیا این عدالت است؟

پاسخ اینست که علی(ع) فقط یک فرد در جائی از تاریخ نیست . در قرآن کریم هم سخن از علیین است یعنی علی ها یا علی واران . و هیچ قوم و مذهبی نیست که دارای یک علی واری در مراتب نباشد . همه علی واران تاریخ حق واحدی هستند  و نور واحدند و درب بخشایش و نعمت خدا بر روی زمین و حجت های حق در تاریخ اقوام بشری  محسوب می شوند. که هر کسی که آنان را به زبان و ذهن و دل تصدیق کند ودر حد توانش در مسیر  هویت آنها گام بردارد مشمول رحمت و بخشوده گی می شود والبته اسوه کامل همه این علی واران همان علی ابن ابی طالب  است به مقام  و صفات   و اخلاص و عرفان و عدالت و نیز اینکه شیعیان بی عمل  هم به جهنم می روند واتفاقاً جهنمی هولناکتر دارند. و هر بشری بمیزان صدقش در مسیر خودشناسی و اخلاص به یکی از این علی واران بر روی زمین می رسد واین وعده خداست در قرآن کریم که همه مؤمنان و جهادگران و صابران را نهایتآً در سمت یک امام یا شاهد  و رسولی هدایت می کند و یا علی واری را بسویشان می فرستد تا هدایت شوند. خداوند عادل و بلکه بسیار  مهربان است و هیچکس را بدون حجتی مؤاخذه نمی کند. وهیچکس بخاطر جهل و نادانیش عذاب نمی شود و این امر به عقل تجربی هم قابل تصدیق است.

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اول امام تو کیست؟

 

در روایات مکرری از پیامبر آمده است که در شب اول قبر فرستاده ای از جانب خدا می آید  و نخستین سئوال و جواب آغاز می شود که از همین امر سرنوشت متوفی تعیین می شود. و آن سوال اینکه : اول امام تو کیست؟

به همین دلیل از کودکی بهر مسلمان شیعه ای می  آموزند تا نامهای امامان را از بر شود تا درقبر دچار مشکل نشده و از درب رحمت بر آخرت وارد شود. کسی خاطره ای عبرت انگیز را برایم تعریف کرد که بواسطه  گازگرفتگی در حمام دچار موتی خفیف شده بود و مرگ را کاملاً احساس کرده و مشغول ادای شهادت بوده که بعداز شهادت بر رسالت پیامبر  اسلام چون نوبت به ذکر علی(ع) به عنوان امام اول  می رسد با کمال حیرت نام علی(ع) از ذهنش می رود و هر چه که زور می زند به یاد نمی آورد. بهرحال این فرد شانس آورده و نمی میرد  ولی بهرحال می فهمد که آن از حفظ نمودن  شهادتین و نام امامان هیچ خاصیتی ندارد و مسئله در جای دیگری نهفته است . مسئله اینست که امام اول هر مسلمان شیعه ای علی(ع) و یا حتی امام زمان در عرصه غیبت نیست بلکه یک امام زنده ای است که اصلاً خدا و نبوت  وامامت را به او معرفی می کند ونور ایمان و امام را در دلش بر می افروزد و او را به شفاعت امامان متصل می کند. اینست که گفته شده که « آدم بی امام کافر است» و گرنه که همه شیعیان و بلکه مسلمان به لحاظ وراثت و عادت نام علی را می د انند پس همه در بهشت هستند؟!

سخن بر سر امام زنده وحی  و حاضر است  نه امام مرده یا  غایب.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

هنر رزق از دست خدا

 

یکی از نخستین باورها و معارف دینی در طول تاریخ این بوده که خداوند رزاق بندگان است. در قرآن کریم هم آمده که مخلصین در دین مستقیماً از دست خداوند روزی می خورند. پس در  واقع رزاق هر جنبده ای خداست و لی فقط مؤمنان خالص هستند که بیواسطه از دست خود خدا روزی می برند و این رزقی خالص  وناب و الهی است  که در وجود خورنده اش تبدیل به نور می شود و راحترین رزقها نیز می باشد. و مابقی مردم  با واسطه رزق می برند وچه بسا این رزق را از دست شیاطین می گیرند و لذا رزق حرام و زجر آور  و تباه کننده است وآدمی برای کسب آن بایستی دل و دین وشرف خود را بفروشد.

 بدون شک برای خوردن رزق بدون واسطه از دست خود خدا بایستی اول دست از رزقهای با واسطه کشید و به انتظار نشست و در واقع این وعده و امرالهی را امتحان نمود.

در تاریخ بشر هیچ کسی چون علی(ع) در این باب خدایش را نیازموده  ومراقبه نکرده است و لذا تمام عمرش از دست او رزق برده وحتی اهل خانه اش هم رزق غیر خدا را نخوردند ولذا جملگی امامان خلق شدند و اسوه های عزت و انسانیّت . علی(ع) نهایتاً حتی دسترنج  خودشان را هم به خانه نمی برد  و بین راه بین مستمندان تقسیم می نمود و گاه فرزندان شیر خواره اش از فرط ضعف، غش می کردند وهمه بزرگسالان  سنگ به شکم می بستند.

بزرگترین درس علی به پیروانش هنر روزی خوردن از دست خداست : اینست علوی!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

درسی از سوره ماعون

(اموال عمومی)

 

«ماعون» به معنای اموال عمومی است که بایستی رایگان بطور عادلانه بین مردم تقسیم شود مثل آب، خاک و هوا و هر آنچه که از اینها عاید می گردد.

در سال نخست پیروزی انقلاب به دستور رهبر انقلاب و طبق قانون اساسی قرار شد که آب،برق و سوخت خانگی رایگان شود. واین کار از شهر قم که محل اقامت امام بود آغاز شد. ولی دولت منافق آقای بازرگان و یارانش چنان به عمد خرابکاری کردند تا امام را قانع کنند که چنین کاری امکان ندارد و این یک ایده کمونیستی است!؟ و بدینگونه بود که قانون اساسی و  همه آرمانهای انقلاب ما هنوز نوشته نشده ، باطل و معطل ماند و تابه امروز چنین است. و امام از همان آغاز تنها و بیکس و منزوی شد و دشمنان دین خدا با تسبیح و سجاده قدرت را بدست گرفتند واموال عمومی را خوردند.

خداوند در سوره ماعون تکذیب کنندگان و مخالفان دین خود را در چند دسته  معرفی می کند: تحقیر کنندگان فقر و فقرا، نمازگزاران سهوی وریائی و منع کنندگان اموال  عمومی از دسترس عامه. این سه دسته در واقع یکدسته هستند و به یکدیگر تبدیل می شوند. آنانکه اموال عمومی را از دسترس مردم خارج می کنند در واقع نمی خواهند که فقراء بی نیاز شوند بلکه همواره وجود داشته باشند و دستشان در نزد اغنیاء دراز باشد . همین ها کل دین و عباداتشان هم از روی  عادت یا ریا می باشد. اینان در مقابل  عاشق خیرات و صدقات و مراسم  و سازمانهای ایتام و صندوقهای به  اصطلاح قرض الحسنه هستند ولی دوست دارند فقراء همیشه دستشان دراز باشد ودیده و تحقیر شوند.و بدینگونه بتوانند  بر مردم حاکمیت داشته باشند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

من، تو را می شناسم

(نگاهی به پدیدار شناسی)

 

پدیدار شناسی ، علم یا حکمت ظهور است : ظهور حق! ظهور ماورای طبیعت در طبیعت، ظهور خدا در بشر ، ظهور « بایستی » در هستی! ظهور مطلق در نسبی، ظهور یگانه در کثرت!

در تاریخ جدید جهان پدیدار شناسی بعنوان غایت فلسفه از زبان کسانی چون هگل و هوسرل و هایدگر بیان شده است . و در حکمت شرقی و اسلامی ریشه ای بس قدیم دارد و آن فلسفه وحدت وجود است و کلاً مکتب تصوف همان حکمت پدیدار شناسی عملی است درحالیکه پدیدار شناسی مدرن در اروپا یک فلسفه  صرفاً نظری  می باشد و با اینحال معروف است که کسانی چون هوسرل  هم با مطالعه آثار کسانی چون شیخ سهروردی  با این فلسفه آشنا شده اند. و ما امروز بایستی درس مذهب و مکتب خودی را از بیگانه یاد بگیریم  که این هم جای حسرت است  وهم حیرت. که بیگانه یار ما را بهتر می شناسد!  ولی بنظر ما خدای پدیدار شناسی علی(ع) است زیرا او را در هر چیزی می بیند که « در هر چه می نگرم اول خدا را می بینم» و این پدیدار شناسی عملی است و  غایت این علم . پس زبان ساده پدیدار شناسی  همان خداشناسی  عینی  و د رطبیعت و بشر است و نه  درعالم  غیب وخیال. هر چند که پدیدار شناسی اروپائی هنوز یک علم خیالی است و درک آن چه ثقیل و پیچیده ! « من تو را در هر کجا و هر لباس و بهر صورتی می شناسم» اینست سر لوحه حکمت پدیدار شناسی و کل راز و معنای این آخرین فلسفه جهانی.

و اما پدیدار شناسی   در قلمرو علم اخلاق که در فلسفه اروپائی هنوز جائی ندارد، به مثابه غایت عملی این علم است و آن چیزی جز « دشمن دوستی» نیست که اخلاق علّیین و  اولیای خداست چرا که دشمن تو مخالف اراده توست پس او مظهر اراده خدای توست که تو را امر به برخاستن از میان خویشتن می کند آنهم به قهر و غضب. بنابراین  غایت پدیدار شناسی  علمی همان دیدن دوست در دشمن است . پس پدیدار شناسی در ذاتش همان مذهب عشق است  و بدون درک این راز نمی توان در این علم به جائی رسید جز نیهلیزم همانطور که کل این نهضت در اروپا در قلمرو فرهنگ واخلاق به پوچی رسیده است و لذا این علم هنوز به راه نیافتاده از حرکت ایستاده است  و هایدگر و سارتر این پایان را اعلان کرده اند: پایان فلسفه و اخلاق را.

ریشه تاریخی پدیدار شناسی اروپائی همان مسیحیت است همانطور که این ریشه در تاریخ ما به وجود پیامبر و علی(ع) باز می گردد. بنابراین علم پدیدار شناسی  می تواند آن علمی باشد که اسلام و مسیحیت را به وحدت برساند وبلکه همه مذاهب حقه را . و همین علم است که متفکران اروپائی را به صلح وتفاهم با متفکران اسلامی رسانیده است . گوته را به ارادت حافظ  کشانیده و هوسرل را به ارادت سهروردی  و سوروکین را به  ارادت شیخ خرقانی . این همان رازی است که مسیح و مهدی را در ظهور نهائی در کنار هم قرار می دهد.عالم هستی عرصه پدیدار شناسی است وکمال این علم در قیامت کبری رخ می نماید: لقاء الله! ولی بنیانگزار پدیدار شناسی نظری  و صرفاً فلسفی در جهان غرب فیلسوف  جوانمرگی بنام «لوکر تیوس» از شاگردان اپیکور است و کتاب مشهور  « طبیعت اشیاء » از اوست و به غلط او را پدر فلسفه التقاط نامیده اند بلکه تلاش او در کتاب مذکور نشان دادن ظهور اراده و صفات خدایان اساطیری یونان و روم در جهان طبیعت و زندگی انسان بر روی زمین است و این همان فلسفه ظهوردر اندیشه یونان باستان است . مکتب این فیلسوف  جسور در تاریخ فلسفه غرب  هرگز پیگیری نشد تا قرون جدید که کسانی چون نیچه و هوسرل و هایدگر یکبار دگر به فلسفه کهن یونان بازگشتند . شاید هم علت انزوای فلسفه این فیلسوف جوانمرگ ارتکاب او به خودکشی باشد که درچهل سالگی موجب مرگش گردید.

کلاً خود کشی در میان فلاسفه یونان باستان امری بسیار رایج بوده است و در زندگی کسانی چون سقراط  و افلاطون و ارسطو به گونه ای دیده می شود. شاید هم یک دلیلش  آن باشد که تاب تحمل مکاشفات فلسفی  خود را نمی یافتند. شاید هم به همین دلیل ، افلاطون مصرف افیون را برای اهل فلسفه ضروری می داند.

بهرحال پدیدار شناسی عرصه ظهور اسرار حق  بر روی زمین است که عامه مردم آنرا تاب نمی  آورند ولذا متفکرین این مکتب را ملحد و طرد می نمایند واین علت اصلی کشته شدن بزرگان این مکتب است همچون خود سهروردی .

هر حقیقتی  برای آشکار شدن گوئی که قربانی وشهید می طلبد. عارفان مظاهر این علمند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:27  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

جمال دل در گِل

(تراژدی عشق)

 

 کل جهان جمال  روبروی ما چیزی جز بازتاب  جمال دل در آئینه گِل نیست.

آدمی در تماشای جمال دل خویش نشسته است  وعاشق بر جمال دل خویشتن است در زمین و آسمان و طببیعت وآدمیان. همه حواس بشر از شنوائی و بینائی و بویائی و چشائی و بساوائی ، اعضای وصال انسان با دل خویشتن است در هیبت گِل.

انسان جز تجربه و لمس دل خویشتن در جهان نیست. و آنرا هم که خدا می نامد نیز کسی جز صاحب این دل نیست.  و گاه در موقعیتی  خارق العاده که حاصل نظر لطف این صاحب دل است  می تو اند جمال صاحب دل را در موجودی از عالم خاک ببیند و عاشق  ودیوانه شود. به لحاظی کل جهان و هر چه در آن است به مثابه اعضاء  وجوارح این صاحب است ولی در آن معشوق بناگاه کل جمال صاحب دل خود را نظاره می کند و بکلی دل از دست می دهد وباید هم بدهد آنرا به صاحبش، ولی آنگاه که به وصالش می رود و خوب نزدیک و نزدیکتر می شود دیگر آن جمال را نمی یابد و بلکه دیوی از پس پرده آن جمال آشکار می شود و  حمله ور می گردد و می خواهد که تورا بدرد . واین داستان همه عشق هاست: زیباترین و زشت ترین تجربه و مشاهده انسان از زندگی : خدائی که به یک آن شیطان می شود!

آدمی قربانی این واقعه است . واقعه ای که بدون آن زندگی اصلاً به زیستن نمی ارزیده است ولی درعین حال آدمی آرزو میکند که هرگز نمی زیسته است. این تنها خاطره ماندگار در زیر این گنبد دوار است . خاطره ای که انسان را از بود و نبودش فرا می برد و تا ابد در انتظار  گشایش این راز می نشیند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه قتل عام مغول در نیشابور

 

 در میان همه تهاجمات و قتل عامهای تاریخی ، قتل عام مغولان در جهان و خاصه در ایران و مخصوصاً در شهر نیشابور در صدر عبرتها و حیرتهای تاریخی قرار دارد و هر اهل معرفتی را به تفکّر وامی دارد.

قتل عام مردم نیشابور یک قتل عام کامل بمعنای واقعی کلمه بوده است تا آن حد که  نه عالم باقی می ماند و نه عامی، نه زن و نه مرد و نه  کودک  و نه پیر و نه مرغ و سگ و گربه  حتی. و آنگاه خانه ها ویران شد و شهر را آب بستند وشخم زدند وگندم کاشتند. و اما نیشابور تا قبل از این قتل عام در واقع پایتخت علمی – فرهنگی ایران بود. که اوج شکوفائی خود را در عصر خواجه نظام الملک و سلطنت سلجوقیان می گذرانید و خواجه نظام الملک رسالتی بزرگتر از قتل عام شیعیان نداشت. تاریخ هر قومی یک فلسفه بشری دارد ویک حکمت الهی. فلسفه بشری تاریخ نیشابور بیانگر شقی ترین ظلمی است که بر قومی روا شده است ولی حکمت الهی این واقعه طبعاً نمی تواند دال بر چنین ستمی هولناک باشد زیرا در هر امری حقی الهی نهفته است و اما آن حق الهی درباره قتل عام نیشابور چیست؟

نیشابور در آن دوران با شکوه ترین شهر ایران بود دارای دهها دانشگاه و مسجد وکاخ و کتابخانه . ولی شاهد قتل عام شیعیان بدست حاکمان نیشابور و به همراهی مردم آن بود. دهها هزار زن و مرد و کودک شیعه واسماعیلیه تحت عنوان ملحد و مرتد در میادین شهر به سلاخی کشیده شدند و اموال آنان نیز                                                               سوزانده شد  . واین قتل عام مسلمان بدست مسلمان و ایرانی بدست ایرانی بود. که بناگاه خداوند یک قوم بدوی و خونخوار را برای انتقامجوئی فرستاد.

آنچه که در نظر خداوند اهمیت دارد کاخ و مدرسه و مسجد نیست بلکه عدالت و حق پرستی است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:26  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

روانشناسی هویت زنانه

« زن چیست؟»

 

زن اگر قرار نباشد بر کسی منتّی نهد ویا محبوب کسی واقع شود هیچ کاری نمی کند حتی نظافت شخصی خود را هم انجام نمی دهد  وتبدیل به تن لش ومتعفن می گردد. زیرااو طبق غریزه کافرانه  وجاهلانه اش فقط مظهر اراده به پرستیده شدن و سلطه است الا اینکه بخدا ایمان آورد و اهل معرفت دینی شود و یا در سنین کهولت که غرایزش نابود می شود.

زن چیزی بنام وظیفه نمی شناسد  وهر گاه مجبور به انجام وظیفه شود موجودی مکار و کینه توز میگردد واین کفر ذاتی زن است که وی را در طول تاریخ مبدل به موجودی نموده که جز تازیانه نمی شناسد.

زن هیچ حقی در خود نسبت به والدین، همسر وفرزندان و دوستانش نمی شناسد. غریزه مادری هم در وی هنگامی به فعل می آید که بتواند فرزندانش را ملعبه دست خود ساخته و بر آنان فرمان براند که آنهم به یاری پول است . و همین زن پولدار تبدیل به دیو می شود.

از این منظر است که ارزش زنانی چون هاجر و مریم و خدیجه وفاطمه و زینب درک می شود که فقط بر اساس ایمان و اعتقاد زیستند و مهد امامت شدند که قلمرو عشق ورزی به بشریت است.

زن عشق ورزی و دوست داشتن را مطلقاً نمی شناسد ولذا در قبال محبت یک مرد بکلی دیوانه می گردد وبه صدها هوس و فکر باطل دچار  می شود ونهایتاً آن محبت را از دست می دهد وتا ابد نادم می شود.

زن فقط تسلیم تازیانه و عذاب و فلاکت است. و اینست که ایمان د ر زن واقعه ای معجزه آسا می نماید و در غیر اینصورت دین  داری او نیز تمام مکر وبازی و پلیدی مضاعف است . اینست که علی(ع) می فرماید : حتی از خوبیهای زن نیز باید ترسید و حذر نمود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه طنز

 

هنر طنز به زبان ساده هنر خود – مسخره گی است . این هنر از قدیم الایام در دربارها وجود داشته و از همانجا پدید آمده است و در هر  درباری فردی  وجود داشته که با خود – مسخره گی که بطور غیر مستقیم مسخره کردن شاه ودرباریان بوده موجب نشاط و رفع خستگی  اهالی دربار می شده است. ولی امروزه گویی کل مردم جهان نیازمند به این هنر و هنرمندان هستند ولذا اصلاً حرفه ای به نام طنز در ادبیات و تئاتر  و سینما پدید آمده که جذابترین هنرهاست واین هنر در جوامع چنان اثر نهاده که تبدیل به یک فرهنگ شده است.

و لذا خود – مسخره گی امروز وجهی از فرهنگ مردم متمدن است که به صور متفاوت درگفتار و کردار و آداب راه رفتن ولباس پوشیدن و آرایش کردن خود نمائی می کند که جماعت موسوم به هیپی  و پانک ورپ جلوه های  خاص تجسم یافته این فرهنگ می باشند.

خود –مسخره گی بازتاب روانی غایت کبر وغرور  و خودستائی بشر است و به همین دلیل از نزد شاهان برخاسته است و نوعی برون افکنی این کبر و کفر است که بشر را به مرز جنون و جنایت کشانیده است  ولذا با  این رفتارها نوعی تسکین حاصل می شود هرچند که خود این برون افکنی تبدیل به یک فاجعه اجتماعی شده و قربانیان زیادی می گیرد.

بشر مدرن نیز امروزه هر یک احساس شاهی دارد  واین احساس محصول  غرور علوم و فنون و شکم باره گی و شهوت پرستی  حاصل از این عصر می باشد: آنانکه به تمسخر انبیاء  و مؤمنان می پردازند بزودی خود را مسخره خواهند کرد – قرآن –

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

 حقّ بدی

 

بدیهای بشر نیز دارای ذاتی نیک است و برخاسته از نیک خواهی جاهلانه بشر است. انسان بمیزانی که می خواهد نیک باشد مرتکب اعمال بد می شود. پس یا این نیکی باطنی هم بد است که مولد اعمال بد می شود و یا بدیهائی که ظاهر می شود دارای ذاتی نیک است.

در حقیقت آدمی بدلیل روحی که دارد وامر خداست ذاتاً نیک و نیکخواه است ولی جاهل است و لذا نمی داند که چگونه این نیکی را به فعل آورد. در واقع فقط یک بدی وجود دارد و آن جهل است و این جهل جز از طریق معرفت درباره ذات نیکخواهی خویش برطرف نمی شود یعنی معرفت نفس.

پس فقط یک چیز خوب وجود دارد و آن خودشناسی است و یک چیز بد وجود دارد و آن جهل درباره باطن خویش است.

تجربه عملی – فنی بشر نشان داد که دانش فنی درباره خویشتن کمترین کمکی به نیک شدن انسان نکرد و بلکه او را مغرورتر  و شرورتر نمود. دانش فیزیکی و شیمیائی و بیولوژیکی و طبی درباره خویشتن هیچ ربطی به معرفت نفس  ندارد در حالیکه عمده خودشناسی های مکاتب مدرن غرب تماماً اطلاعات عاریه ای درباره انسان است که انسان را فقط بعنوان یک موجود بیوشیمیائی مورد مطالعه قرار میدهد و یا حداکثر مکانیزم رفتار بشری را به لحاظ منافع مادی  مدنظر دارد  و در عالیترین حدش ایده ها را مورد تجزیه و تحلیل منطقی قرار می دهد که هیچکدام از اینها ربطی به شناخت روان انسان ندارد . روانشناسی ، عرفان نفس است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:24  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چند حکایت عرفانی

 

* مردی به زنش اظهار عشق کرد . زن گفت :  اگر راست می گوئی ثابت کن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت مرید من شو! مرد گفت حالا که خوب فکر می کنم عاشق تو نیستم چون نمی توانم مرید حرفهای تو باشم . زن گفت : پس من مرید حرفهای تو می شوم . مرد گفت : حالا که خوب فکر می کنم واقعاً عاشق تو هستم.

 

* عزرائیل به بالای سر بیماری رفت و گفت: «یک دقیقه دیگر وقت داری و سپس  جانت را می گیرم » بیمار گفت :«  لطفاًَ صبر کن تا جواب آزمایش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بیماری مرده ام.» عزرائیل گفت: به مرضی بنام مرگ مبتلا شده ای که هیچ علاجی ندارد جز مرگ . منتهی مرگ هر کسی نام خاصی دارد.

 

*روزی مردی به نزد عارفی  آمد و گفت: ای شیخ  به جستجوی خداوند آمده ام. شیخ گفت: من خود هنوز نجسته ام و لی اگر بخواهی دو نفری او را جستجو می کنیم چون خودش گفته که با یک نفر روبرو نمی شود بلکه برای دو نفر آشکار می شود. مرید گفت : برای چه؟ شیخ گفت : برای اینکه اگر برای یک نفر به تنهائی آشکار شود آن یک نفر خودش را خدا می پندارد و ادعای خدائی می کند ولی اگر یک شاهد دیگر هم باشد چنین ادعائی ممکن نمی شود. مرید بپرسید : حال برای کدام یک از ما آشکار می شود . شیخ گفت: برای من در تو و برای تو هم در من بدینگونه حق خدا محفوظ می ماند.

 

*     به یکی گفته شد « درب بهشت برای شما باز شده و ساعت هشت امشب بسته می شود.» فرد مذکور گفت: چه بد شد من ساعت هشت و نیم با روانکاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمی توانم به بهشت بروم.

 

* پزشکی در بیمارستان برای معاینه بالای سر بیماری حاضر شد و گفت : « دهانت را باز کن و بگو آ» .بیمار گفت : آقای دکتر لطفاً برگه آزمایش ایدز خودتان را بمن نشان دهید تا به شما اجازه  معاینه بدهم.

 

* کسی در آتش جهنم نعره می زد و می گفت: « به دادم برسید!». فرد متکبر دیگری که در همان حوالی مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت : « لطفاً بگو به داد من هم برسند». فرد اول گفت:« چرا خودت داد نمی زنی ». فرد دوم گفت: « من حوصله منت کشی ندارم». فرد اول گفت : من هم اولش نداشتم بعد پیدا کردم. تو تازه آمده ای ؟

 

 زنی با حالت بغض به شوهرش گفت : آیا می دانی که چند وقت است نگفته ای که عاشق منی؟ مرد گفت: بگذار حقوقم را بگیرم بعد.

 

* زنی با همکار زنش درد دل می کرد که گفت : شوهرم کلاه بزرگی سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوهر من هم. درحالیکه مدتها فکر می کردم که من کلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من هم همینطور. دومی گفت:ما زنان چقدر ساده ایم .

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

پارسال دوست امسال آشنا

 

آنچه که دوستی ها را به رخوت و نهایتاً عداوت می برد رکود معرفت در رابطه است. چرا که دوستی و دوست داشتن و ارادت حقیقی تنها نوعی از رابطه بین  دو انسان است که بر معرفت بنا شده است و سنگ زیر بنای معرفت همانا درک دوست داشتن محض و بی توقع و حساب و کتاب است . هنگامی که می بینی کسی تو را فقط برای شرافت و عزت و سلامت وانسانیت تو میخواهد و جز این هیچ  نیازی به تو ندارد این خود یک شناخت جامع و کلان از آن فرد  است. شناختی سلبی که مطلقاً کل دنیا هم در آن جا نمی گیرد و بلکه از آن طرد و نفی و منزه می شود. و این همان چیزی است که هر انسانی ذاتاً در جستجوی آن است و چون به آن برسد به کعبه مقصود دل خود رسیده  و اغناء گردیده و دیگر آرزوئی ندارد.

بنابراین در هر جا و موقعی که دوست خود را نمی فهمی و یا دچار سوء تفاهم هم شده ای بایستی سئوال کنی وشهامت سئوال کردن داشته باشی  وگرنه خودت ریگی در کفش داری و نیات غیر دوستانه د رسر می پرورانی . که این نگرش آفت و دشمن دوستی و خصم انسانیت  توست و بالاخره تو را از قلمرو محبت الهی طرد کرده و به دنیا و اهلش نیازمند می سازد.

بنابراین کسی که در دوستی از معرفت و سئوال می گریزد یعنی صدق رابطه را از دست داده است و عنقریب دوست را هم از دست می دهد واو را دشمن می پندارد و نهایتاً خصم جان  خودش می شود.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه از خودشناسی خدا شناخته می شود؟

 

همانطور که مکرراً نشان داده ایم همه مراحل خودشناسی در بشر، چیزی جز شناخت ابعاد و اعماق جهل وظلم و جنون  وضعف و تباهیها نیست ولی آنگاه که آدمی در هر موضوعی  از شناخت خود قرار می گیرد و این ضعف را می بیند و تصدیق میکند بطرزی حیرت آور و جادوئی از بطن هر ضعفی  یک قدرت الهی و از بطن هر ظلمتی یک نور الهی و از دل هر گناهی یک عصمت الهی رخ می نماید. اینست که واقعه خودشناسی – خداشناسی هرگز به منطق  علیتی در نمی آید و تماماً مکاشفه ای  وعروجی است که تماماً در معنای « تجلی» قابل بیان است: تجلی نور از ظلمت و حق از باطل و وجود از عدم. و این معجزه معرفت نفس  واجر خدا در درک  وتصدیق بشر نسبت به ضعفها و ناتوانیها و عدمیت خویش است.

واقعه معرفت نفس به عظمت قیامت و معاد فردی در حیات دنیاست  و سبقت گرفتن از تاریخ کائنات است و مصداق « السابقون ..» در قرآن می باشد و «مقربون » واقعه تقرب الی الله فقط محصول معرفت نفس است و لاغیر. و پر واضح است که آدمی بدون داشتن یک امام به مثابه آئینه قادر به مشاهده اعماق خود  وتصدیق تباهیهای خود نیست و بلکه انسان بخودی خود فقط زشتی های خود را توجیه و تقدیس می کند که این همان ابلیسیت نفس است  . پس معرفت نفس تنها راه نبرد با ابلیس است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

نظری به « سند چشم انداز بیست ساله»

 

 امروزه همه فعالیتهای اقتصادی و سیاسی و برنامه ریزها  وقانونگزاریها بر محور و شعار سند چشم انداز بیست ساله رقم می خورد و این استراتژی بیست ساله نظام ماست که چند سال پیش تدوین شد وبه تصویب مجلس رسید  که در رأس اهداف آن اینست که کشور ما در طی مدت بیست سال تبدیل به قدرت درجه اول در خاورمیانه شود. و اینک چند سال از این برنامه می گذرد.

و اما سئوال ما اینست که آیا براستی بخصوص برای یک ملت مسلمان و انقلابی و متعهد به آرمانهای الهی درست است که استراتژی خود را و لذا سرنوشت آینده خود را بر مکتب  قیاس قرار دهد که سائر کشورهائی باشند که  اصولاً از موازین و اهداف و اعتقادات ما بیگانه اند و به راه غرب می روند ؟آدمی خود را با هر کسی که قیاس کند مقلد همو می شود. و بقول مولوی ، قیاس مذهب ابلیس است  . بجای تبدیل شدن به یک قدرت درجه یک اقتصادی و سیاسی  وفنی و نظامی درمنطقه بهتر نبود که یک استراتژی بر موازین اصول و معارف شیعی تدوین می شد که تا بیست سال آینده محقق گردد. مثلاً اینکه تا بیست سال آینده ربا از نظام بانکی و اقتصادی کشور بر افتد و اعتیاد ریشه کن شود و مرزها کاملا ً محافظت گردد و سن ازدواج لااقل  پنج سال پائین تر آید و نرخ بیکاری به صفر برسد و دیگر هیچ فاحشه ای کنار خیابان نباشد  و زندانهای ما متروکه شوند ؟!

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دموکراسی و نیهیلیزم

 

دموکراسی که بر پایه برابری وهمسانی صوری و فکری و روانی و مصرفی بشر مدرن بنا شده است  فلسفه تقدیس پوچی باطنی بشر است زیرا فقط صفرها با هم برابرند. دموکراسی همان فلسفه جوامع و انسان ریاضیاتی است : فلسفه تساوی(=) نیهیلیزم نه بعنوان یک فلسفه و گذار از برزخ اندیشه بلکه بعنوان سقوط در ظلمت بی معنائی و بطالت و انجماد روح، اساس فلسفه دموکراسی و سوسیالیزم غربی است که دو بیان از برابری و همسان سازی انسانهاست. درست به همین دلیل دو نوع افراد به این امر تن در نمیدهند. یکی اشراف و صاحبان قدرتهای بزرگ در جهانند که به لحاظ صوری از سائر مردمان تفاوتی عظیم دارند وهرگز نمی خواهند در سطح دیگران پائین آیند و معمولی و نجور و نمیر شوند زیرا فقط در این تفاوت احساس معنا می کنند. و نوع دیگر از افراد که به دموکراسی تن در نمیدهند عارفانند که دارای هویت و معنای باطنی هستند و پوچ نیستند  و لذا در این پوچی همسان دیگران نیستند زیرا دارای حرکت جوهری روح هستند . دموکراسی گردهمائی و مشارکت پوچ شدگان و هویت باختگان است که در قلمرو این عبث  وهیچی در جستجوی یک پوچ برترند که رئیس پوچ ها شود و پوچی را رهبری کند تا به این پوچی معنائی بخشد که همان معنای بی معنائی است و تبدیل این بی معنائی به یک هویت و معنا. به همین دلیل تنها هدف مقدس این جریان همانا رسیدن به پوچی کامل یعنی همسانی و برابری صوری کامل است واین همان معنای رهبری در دموکراسی است که کل جامعه را تبدیل به یک پوچ واحد وعظیم سازد. تا دیگر هیچکسی از مشاهده اندک تفاوتی احساس معنا و حرکت نکند ودر رکود ابدی منجمد گردد.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

با خدا زیستن

(فلسفه بودن)

 

خدا در درون و برون با همه موجوداتش هست از جمله با همه انسانها. ولی بسیار اندکند انسانهائی که حضورش را در خودو با خود وبر خود درک و تصدیق نموده و با او زندگی کنند. و اما ویژه گی با خدا بودن و زیستن چگونه است.

با خدا بودن تا قبل از مقام قرار یافتن با او و تسلیم گشتن در او به مانند اسپندی بر آتش زیستن است. با خدا بودن در حقیقت وجودی همانا با خود ماندن و در خود قرار گرفتن و خود شدن است و این کمال انسان است  . زیرا فقط خداست که خود است و مابقی بیخودند و گریزان از خود. آدمی در قلب خود دارای یک نیروی گریز از مرکز است که  همان گریز از خود است و گریز از جایگاه خدا در وجود خویشتن. آدمی خلیفه خداست واین امری ذاتی است  ولی انسان نمی خواهد و نمی تواند که بر جای خدا در خود قرار گیرد و این مقام را بپذیرد و لذا از خود می گریزد  و به غیر پناه می برد که اشد این از خود گریختن در واقعه عشق رخ می نماید که آدمی می خواهد وجود دیگری راتماماً اشغال نموده و در او جای گیرد و وجودش را تسخیر نماید(معشوق) . و این امری محال است  زیرااشد کفر است و لذا اشد عذاب را بهمراه دارد. پس در خود قرار گرفتن نیازمند تخلیه وجود خویش از غیر و قبل از آن مستلزم تخلیه وجود دیگران از خویش است: خروج از دیگران و اخراج دیگران از خویش: این کل راه دین و عرفان  و جهاد معرفتی است که همه ر ا بر علیه چنین آدمی به جنگ می کشاند و او را تک و تنها می کند که همان آماده گی برای با خدا بودن است.

در واقع با خدا بودن همانا در خود بودن و اصلاً معنای بودن است و مابقی هم نابودن است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط دکتر علی اکبر خانجانی