تبليغاتX
وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

وبلاگ "آخر الزمان"(مؤسسه عرفان عملی)

هر نوع نقل قول و استفاده از محتويات اين وبلاگ با ذكر منبع و نام نويسنده أن مجاز مي باشد

چند دقیقه می توانی بخودت فکر کنی؟

 

حتّی در آرامترین ساعات و حالات در نیمه شب ها هم اگر بخواهید ساعتی را فقط به خود خودتان و درباره ماهیت و آخرین وضعیت سرنوشت خودتان بیندیشید با  کمال حیرت خواهید دید که به جز خودتان به چیز دیگری می توانید فکر کنید و هر چه جستجو می کنید اصلاً هیچ اثر و آدرسی از خودتان پیدا نمی کنید که بخواهید درباره اش فکر کنید. در ذهن خود جز خودتان هر چیز دیگری می یابید. و به ناگاه متوجه می شوید که اصلاً وجود ندارید. مگر اینکه یک درد شدید جسمانی مثل دندان درد یا سر درد و یا دل درد داشته باشید که بخود بگوئید که: هان این من هستم و این درد من است. هر چند که بلافاصله قبل از آنکه حتی دقیقه ای بتوانید معنائی از خود را بر اساس این درد تصور کنید به سراغ ما قبل و ما بعد درد می روید یعنی به سراغ کسانی و یا چیزهائی که موجب این درد شده اند: همسر، همکار، غذا، آب و هوا و امثالهم.

انسان امروز اگر کارت شناسائی خود را همواره بهمراه نداشته باشد خودش را گم می کند و آدرس خانه یا محل کارش را از یاد می برد. و این بمعنای انهدام  هویت است. هویت بمعنای هسته مرکزی احساس و معنای وجود داشتن و نه یک فلسفه یا ایدئولوژی آرمانی و عرفانی. این همان گمشده گی انسان آخرالزمان در زباله دان مدرنیزم و تکنولوژیزم است. انسان خود پرست عصر جدید بناگاه خود را گم کرده است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دجّالی  بنام انرژی درمانی

 

عدّه ای بیمار روانی و شیّاد را می بینی که خود برای یک لحظه آرامش و مهار اعصاب متوسّل به انواع داروهای روان گردان هستند و تشنج و انحطاط و بی روحی و هلاکت از آنها فریاد میزند ولی ادعای انتقال انرژی و روح و معنویّت به مردم را دارند و دم از پرواز روح و ارتباط به عوالم ماورای طبیعی می زنند و با انجام مقادیری ادا و اطوارهای سینمائی مبالغ نجومی را از مردم بیچاره می ستانند وهرکسی هم که بر بیحاصلی این واقعه معترض شود متّهم به بی لیاقتی و ناتوانی روح و عدم آمادگی دریافت انرژی می شود. و وحشتناکتر از این که از جانب دولت جواز کار و تشکیل کلاسهای به اصطلاح انرژی درمانی و متافیزیکی دارند و قانوناً مردم جاهل و درمانده را به لحاظ عقل و ایمان سر کیسه می کنند و جیب آنها را هم غارت می نمایند. این مالیخولیا نیز مثل بسیاری دیگر از مفاسد سوغات فرنگ است مخصوصاً بریتانیا و آمریکا.

یکی از ویژگیهای اکثر این آدمهای ناقل روح و انرژی، جنونهای آنی است که هر چند وقت یکبار سر از بیمارستان در می آورند به این بهانه که از بس که بمردم روح و انرژی منتقل کرده اند خودشان کم آورده و دچار انحطاط انرژی و سقوط  روح شده اند. این سوداگران روح و انرژی عواقبی بس هولناک دارند.

این دجالها که به عذاب اعمال پلید خود دچارند خود بیش از هر کس مستحق دریافت اندکی عقل و وجدان و وشرف هستند تا دست از این پلیدی و کثافتکاری بر دارند و از خدا بترسند. و عجب اینکه همواره تعدادی از این شیادان رسوا می شوند ولی با اینحال نه دولت فکری بحال اینها می کند و نه مردم روی از آنها بر می گردانند.

این خود عذابی است که بر کل مردم ما سایه افکنده است. عذاب بی ایمانی و بی شعوری که رونق بازار مالیخولیاترین خرافات شده است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فرق هستی و عدم (خلقت دوباره)

اهل قلم یعنی کسی که با جهان تفکرات مکاشفه ای سرو کار دارد و الفبائی می اندیشد و بر وجود نظر دارد می داند که نوشتن همان بدعت از عدم است چرا که اهل چنین نگرش و نگارش سالک وادی فناست و از منشاً عدم بروجود  نظر می کند و این همان خلقت دوباره دروادی معرفت است. زیرا عشق به معرفت همان عشق به وجود شناسی است و آن وجودی که دروادی معرفت یافته می شود  خلقتی دگرباره است، خلقت انسانی.

مگر نه اینکه عالم وجود محصول ادراک و معرفت بشر است پس معرفت کارگاه خلقت است و این آن  قلم ازلی است که در اندیشه اهل قلم از عدم وجود می آفریند. و این همان قلم خداست که بر لوح سفید عدم، وجود را نقش می کند. این قلم اهل حال است که ازلیت و  ابدیت را در اکنونیت یگانه ساخته است. این اکنونیت قلم همان عرش خداست. این حتی بازیافت جهان نیست بلکه در لحظه ازل قرار گرفتن است و ازلیت خود را یافتن است. این همان جادوی ذکر است که یاد را تبدیل به واقعه می کند.

جهان قدیم و هستی ازلی، آن هستی حیوانی بشر است. هستی انسانی مخلوق قلم است. یعنی آن هستی ای که در تسخیر انسان است و  ملائکش آدم را سجده می کنند و انسانش خلیفه خداست. چنین انسانی مخلوق قلم فی البداعه است:علم الانسان بالقلم ! قلم، مرز بین هستی و عدم است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:59  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه ترحم

 

 ترحم بمعنای رحم نمائی است به آدمهای بیرحم. و لذا ماهیتی ریائی دارد. ترحم به حماقت موجب استمرار و رشد آن است. ترحم به شقاوت موجب تبلیغ و رونق آن است. ترحم به ضعف و انحطاط موجب ترویج بدبختی و تشویق ناتوانی است. حتی ترحم به بیماری موجب تعمیق و استمرار مرض در فرد بیمار می شود. متاسفانه فرهنگ ترحم به زشتی و حقارت و پلیدی و جهل در جامعه ما از ریشه ای عمیق برخوردار است و بخشی از علل انحطاط و رشد تاریخی شرارت و حقارت و شقاوت است که از زمینه های تاریخی نفاق فرهنگی و اخلاق می باشد. بزرگترین رحم به آدم بیرحم همانا بیرحمی کردن به اوست.

ترحم جز به کودکان و پیران علیل و برخی آدمهای رنجور و از پا افتاده، موجب رشد و تشویق انحطاط است. آنکه مستحق ترحم باشد هرگز طلب ترحم نمی کند.

معمولاً آدمهای فریبکار و رذل و شقی دارای هویتی رقت انگیزند و این همان ابزار شیطانی آنان در جهت تداوم پلیدیهایشان می باشد که بصورت موش مرده گی و نه نه غریبم و زار زدن خود نمائی می کند. اینان هرگاه که کمر راست کنند جز به پلیدی خود ادامه نمی دهند. بهترین راه یاری رسانیدن به این آدمها،طرد و اظهار نفرت از آنهاست. کسی که رحم و محبت نمی کند در واقع آنرا خوار می شمرد و لذا محبت به چنین کسی برای او عین خوار کردن است و لذا کینه می ورزد. پلیدی و فسق و شقاوت و بیرحمی در لباس موش مردگی و مظلوم نمائی بهترین روش شیطان در ترویج و استمرار شرارت پنهان در زیر پوست جامعه است. ترحم به تجاهل و تمارض و  مظلوم نمائی بزرگترین نقطه ضعف فرهنگ ما ایرانیان است که جز بواسطه معرفت بر هویت این فرهنگ امکان  فائق آمدن بر آن نیست. ترحم به آدم بیرحم،بیرحمی به رحمت است. محبت به  آدم بی محبت، بی محبتی به محبت است. بیرحمی به آدم بیرحم موجب بیداریش می شود.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:1  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عدالت و رحمت (بودن و شدن)

 

از خود گذشتن مثل پرگاری است که هر چه از نقطه مرکزی من و منیت دورتر می شود حوزه  وسعت وجود فردی را توسعه می بخشد و فرد را از حقارت و نابودگی منیت می رهاند. بنابراین از خود گذشتن دارای ماهیت ایثاری نیست بلکه  لطف به خویشتن است و در جهت توسعه و رشد خویش است. آدم خداپرست در نقطه فرضی منیت خود محدود و نابود می شود. پس آنچه که ایثار به دیگران نامیده می شود بیش از هر چیزی ایثار در حق خود است. آنکه محبت و بخشش و عفو پیشه می کند حریم ولایت وجودی خود را توسعه می دهد و مرزهای آفاق وجودش را به لامتناهی می کشاند. آدمی در طرد و نفرت از جهان و جهانیان مستمراً حقیر و کوچکتر می شود و نهایتاً از موجودیت روحی او جز یک نقطه فرضی که نامش من است باقی نمی ماند و این همان نابودی است.

پس آدمی بواسطه  رحمت و محبت و عفو دیگران توسعه می یابد. همانطور که خداوند در کتابش می فرماید که بواسطه رحمتش جهان را توسعه داده است. منتهی این رحمت باید به عدالت استوار باشد زیرا عدالت موجب برپائی و استقرار هر چیزی در جایگاه خودش می شود و این  موجودیت است. پس موجودیت مقدم بر توسعه است. رحمتی که بر عدل نباشد موجب تضاد و تفرقه و نبرد حریم هاست تا آنجا که موجودیت ها را هم در خطر انهدام قرار می دهد. عدل موجب استقرار است و رحمت هم موجب استمرار است.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

عرفان و انقلاب اسلامی

 

در سالهای قبل از انقلاب اسلامی ایران، عرفان در جامعه ما در فاصله بین خانقاه و تشکیلات فراماسونری  در جریان بود. از پا برهنه ها تا اشراف فرنگ نشین. از معتادان جنوب شهر تهران تا نیاوران. و وجه پیوند و اشتراک این طیف وسیع چیزی جز تخدیر نبود به لحاظ مادی. و چیزی جز جاه طلبی های اساطیری نبود به لحاظ معنوی. این جریان عجیب و غریب که در تاریخ بی سابقه بود از عصر قاجار و مخصوصاً در زمان ناصرالدین شاه آغاز شد که رهبری آنرا ظهیرالدوله وزیر دربار و دامادشاه بر عهده داشت که مرید و وصی صفی علیشاه بود. در این دوره حتی زنان حرمسرای شاه هم عارف و درویش شده و خرقه و کشکول حمل می کردند.

 در این معجون مالیخولیائی هر موجودی پیدا  می شد از شعبان  بی مخ و تیمسار نصیری و هژبر یزدانی تا آقاخان محلاتی و  هویدا و برخی از سران بهائی و فراماسونری و تا برخی روحانیون صاحب نام و مشایخ پیر و خرقه پوش و هو حق گوی زاویه نشین. و همه در سودای سلطنت  بر جهان البته در پای منقل  و وافور.

با انقلاب اسلامی بنیاد این بزرگترین فساد و فتنه تاریخی که بر دامن تشیع و عرفان نشسته بود بر کنده شد. و تا حدود دهه اول بعد از پیروزی انقلاب این نوع تجمعات و تشکیلات درویشی موجودیتی نداشت الا بصورت پراکنده و قاچاق و بصورت خانه های تیمی که آن هم تجمع طبقات پائین از بقایای مانده از سلسله های درویشی بود. که عمدتاً برای رفع خماری جمع می شدند. ولی بعد از جنگ تحمیلی و با آزادیهائی که پدید آمد این سلسله ها یکبار دگر جان گرفتند. ولی این جریان جدید اساساً کانون تجمع افراد و اقشار سر خورده از انقلاب بود که در میان آنها جوانان  حضور بیشتری داشتند برعکس دوران قبل از انقلاب که پاتوق  بازنشستگان بود. و این امر خطر جدیدی را خاطرنشان می کرد.

بیکاری، بی هویتی، شکست های  ایدئولوژیکی و حزبی از عوامل اصلی پیدایش این درویشی در سالهای بعد از انقلاب محسوب می شود. ولی وجه  اشتراک آن با عملکرد درویشی قبل از انقلاب همچنان تخدیر بود. این جریان جدید برای نسل سرخورده از انقلاب و هیجانات انقلابی، استراحتگاه و توجیه کننده مطلوبی بود.

ولی به موازات این جریان مذکور که به مثابه خط پایان و دوره نقاهت و پیری و مرگ عرفان خانقاهی و درویشی گری سلسله ای و سنتی بود یک عرفان جدیدی بوجود آمد که می توان آنرا عرفان انقلابی نامید که از دهه قبل از انقلاب اسلامی آغاز شده بود که دارای دو جریان متفاوت بود. یکی به رهبری دکتر شریعتی و دیگری به رهبری علامه طباطبائی و شاگردانش: عرفان روشنفکر و عرفان حوزوی. ولی هردو درامر انقلابیگری مشترک بودند.

و اما بهتر است که یک موج نوین شبه عرفانی دیگری را هم متذکر شویم که آنرا عرفان آمریکائی می نامیم که حاصل ترجمه آثار کسانی چون کارلوس کاستاندا، کرشینامورتی، اوشو و مکاتب شبه روانکاوی که از فروید و یونگ منشعب شده بودند مثل کارن هورنای. این عرفان ترجمه ای عمدتاً تحصیل کردگان و روشنفکران غیر انقلابی را شامل می شد که از مذهب و اسلام هم بریده بودند و از نوعی عرفان لائیک پیروی می کردند: عرفان غیر مذهبی!! وجه تسمیه این عرفان با عرفان خانقاهی نیز طبق معمول همان تخدیر بود منتهی مخدرات مدرن آمریکائی که در رأس آن ال.اس.دی قرار داشت و داروهای روان گردان. و بدینگونه عرفان سرخ پوستی و عرفان هندی-آمریکائی هم  وارد بازار شد. البته بد نیست از جریان دیگری هم نام ببریم که اخیراً دعوی عرفان دارد و آن ماجراهای مشهور به انرژی درمانی و مدیتیشن و هاله نورانی و تکنولوژی فکر و امثالهم می باشد. و بازهم بد نیست که ذکر خیری از یک جریان دگر هم باشد که آنهم در طی دهه  اخیر اوج  گرفته و در هر روستا و محله و شهری حضور دارد و آن رونق دوباره دعا نویسی و جن گیری و رمالی است که البته با سبکهای اروپائی درهم آمیخته است و با فال گیری هندی و چینی هم قرابتی یافته است.

شاید هیچ جریان فرهنگی به اندازه این انواع به اصطلاح عرفانها در سالهای بعد از انقلاب در جامعه ما رشد و نفوذ نداشته باشد به گونه ای که می توان گفت بندرت کسی یافت می شود که با یکی  از جریانات مذکور سروکاری نداشته باشد. در یک کلام  کشور ما تماماً عرفانیزه شده است و صدها هزار نفر از این بابت به نان و نوائی می رسند. و این جریانات مستمراً در حال توسعه و تعمیق در طبقات متفاوت هستند. با توجه به فروکش کردن موج عرفان انقلابی در سالهای بعد  از انقلاب که سالمترین و بی مرض ترین عرفانها محسوب می شد کل جامعه ما بطرزی هولناک در اعماق دریائی متلاطم و مرگبار از خرافات و جنون و مالیخولیای این جریانات به اصطلاح عرفانی فرو می رود که بر محور انواع مواد مخدر و توهم زا در گردش هستند. و بازار شیادانی که این جریانات را کارگردانی می کنند چنان پر رونق است که شاید هیچ تجارتی در کشور ما اینگونه نباشد و به گمانم در هیچ کشوری چنین فاجعه ای به این شدت وجود نداشته باشد آن هم در سر آغاز هزاره سوم میلادی عصر ماهواره و ژنتیک و اینترنت و اتم. این فاجعه نشان دهنده سه امر است: بن بست فرهنگی و بحران هویت بخصوص در نسل جوان و تحصیل کرده. و بن بست و بحران علوم پزشکی و تربیتی. و امر سوم هم مسئله اعتیاد به انواع مواد مخدر و روان گردان است که خود فراهم کننده ذهنی و روانی زمینه رشد این خرافات و جنونهاست. بنابراین بی هویتی، امراض لاعلاج و اعتیاد سه رکن اصلی موجودیت و رشد این عرفانهای ضد عرفان است. یعنی بی کفایتی و ناکار آمدی فرهنگ و نهادهای فرهنگی موجود در کشور، بی کفایتی و ناکار آمدی علوم پزشکی و تربیتی و رشد تصاعدی اعتیاد و مخصوصاً اعتیاد به مواد روان گردان سه زمینه اصلی این فاجعه ملی می باشد. که البته ارتباط شدید این سه مسئله به همدیگر پر واضع است. بر مسئولین نظام است که تا دیرتر نشده فکری بحال این فاجعه نظام سوز بنمایند.

                                                                 استاد علی اکبر خانجانی               

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دیکتاتوری زنانه

اصولاً دیکتاتوری،  زورگویی و فاشیزم  معلول ضعیف و بی اراده گی و ناتوانی انسان است که  در شرایط مطلوب خود نمایی می کند و در غیر اینصورت به شکل تزویر و مکر به فعل می آید. هیچ چیزی به اندازه قدرت مال موجب مخفی داشتن ضعف انسان نیست و در غیر اینصورت زور یا تزویر به میدان  می آید. لذا زر و زور و تزویر سه روش از القای اراده در مواقع ضعف و ناتوانی روحی است که درباره زنان روش چهارمی را هم باید بدان افزود  که آن زار است یعنی گریه و زاری.

اگر انسانهای خدا پرست هرگز از این چهار روش استفاده نمی کنند به این دلیل است که دارای قدرت روحانی هستند که بصورت عشق ورزی عمل میکند. ولی زن هم که خود اسوه طبیعی مهر ورزی است اصولا بایستی  از روشهای رذیلانه قدرت بی نیاز باشد در حالیکه بیش از مردان در عصرجدید مبتلا به این روشها شده است.  واین بدان معناست که زن مدرن از گوهره و جودی خود تهی گشته و به نهایت ضعف دچار شده  که تا این حد پول پرست و مکار و اهل زار شده است و حتی قمه به کمر میبندد و اسلحه حمل می کند و به دادگاه میرود. دیکتاتوری زنانه در عصر جدید غوغا می کند و عصر مدرن را بایستی عصر دیکتاتوری  زن نامید که بمعنای نابودی هویت ذ اتی زن است. زن که می توانست با نگاهی هر مرد قلدرو قدرتمندی را  رام کند امروزه برای ابتدایی ترین نیازهای خود متوسل به زرو زور و تزویر و زار می شودو این پایان عمر تاریخی زن است.

استاد علی اکبر  خانجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

اونی که دنبالشی خداست

در تمام عمر عاشقی. عاشق بر گل و کبوتر و سبزه و رود و دشت و خانه. عاشقی بر آب و آفتاب و ماه و ستاره. عاشقی بر چشمان سیاه و کمان  ابرو و لب و خد و خال.  عاشقی بر درخت و بوته و گربه و پروانه. عاشقی بر کودک و رنگ و بوی یاس و عقیق و گوشواره. عاشقی بر لبخند و گریه و دست و بینی و زلف. عاشقی  بر دل و دف و آواز نی. عاشقی بر باران و نسیم وآتش و خواب.

و بناگاه می رود، می میرد، می پژمرد، مریض می شود، قهر می کند، می زند، می سوزاند، می کشد، می رمد و می خوردت. و نیست می شود و تو در یادش هستی. آنگاه که بود تو نبودی. حال که نیست تو هستی.  اونی  که دنبالش خداست. همونی که دنبالت بود و تو می گریختی. حالا برو به دنبالش هر چند که نمی یابی اش چون اینک  در دل توست. 

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

ازدواج ایده آل چیست؟

ازدواج به معنای واقعه ای که کارگاه خلقت تاریخی بشر است و نیمی از دین و اساس مدنیت و رشد انسان است در واقع عرصه دگر شدن است.غیر شدن است چرا که اگر رشد ا ز تغییر است تغییر هم بمعنای غیر شدن است یعنی از پوسته خود بیرون آمدن و در دیگری رشد کردن و از چشم غیر خود را دیدن و شناختن. و اینست که ازدواج و زندگی  زناشویی محور خود شناسی بشر است و آنکه از آن گریزان و بیزارست از خود و خودشناسی گریزان است و می خواهد تا ابد در تن خود بماند و بپوسد.

از این منظر ازدواج با فامیل  و قلمرو تشابهات فرهنگی و طبقاتی، بدترین و ضعیفترین نوع ازدواج است زیرا به مثابه ازدواج با خود است و لذا حاصل این نوع ازدواج یک باتلاق است. و در نقطه متقابل ازدواج با کسانی که کمترین تشابه غریزی و مادی و اجتماعی و اقتصادی با ما دارند خلاقترین ازدواجهاست و موجب جهش در هویت انسان است و براستی نوعی جهش ژنتیکی محسوب می شود که به مثابه رهایی از اسارت وراثت و جبرهای تاریخی و نفسانی و نژادی است و لذا جهادی در عرصه دین و معنویت است.

ازدواج باید بر اساس وحدت و تقارن اعتقادی و معنوی باشد نه طبقاتی و شغلی و اقتصادی و سلیقه ای و حضائل مشترک غریزی و ژ نتیکی. درست به همین دلیل ازدواج با محارم حرام است یعنی ازدواج با خود حرام است. ازدواج با  غیر موجب تغییر و تعالی است و ازدواج با خویش موجب تباهی.  

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:42  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

حکمت جاوید (بدترین و بهترین)

ü      زن بد، بدترین جاندار روی زمین است و زن خوب هم بهترین آن.

ü      بدترین چیزها، روزی بهترین بوده است و بالعکس.

ü      عالیترین مکاتب در ضمن ظرف ظهور شرترین انسانهاست.

ü      عرفان قلمرو ظهور ابلیس هم هست.

ü      بدترین عذابها کینه نسبت به بهترین دوست است.

ü      سلامت  و رفاه بزرگترین دشمن دل و دین انسان است.

ü      خوبترین انسان آنست که از خوبی گذشته است.

ü      بدترین انسان آنست که هرگز نمیخواهد آدم بدی خوانده شود.

ü      صادقترین انسان آنست که فقط از خودش حرف می زند.

ü      کافرترین انسان آنست که می خواهد عارف شود.

ü      خودنشناس ترین آدمها،انقلابیون حرفه ای هستند.

ü      مریض ترین آدمها، پزشکان هستند.

ü      بی عاطفه ترین آدمها،مبلغان عشق هستند.

ü       بزدلترین آدمها، مسلح هستند.

ü      بی ظرفیت ترین آدمها،ساکنان کاخها هستند.

ü      متکبرترین آدمها، درویش و هیپی می شوند.

ü      مردم دوست ترین آدمها، تنها هستند.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه  فراق

فراق و جدائی در فرهنگ بشری موضوعی مطرود و ملعون و نفرین شده است در حالیکه غایت همه امور و روابط حیات این دنیا به جدائی ختم می شود. پس باید گفت که آدمی بر غایت امور خود دارای معرفتی برحق نیست و لذا غایت ها عموماً تراژیک هستند زیرا حقشان  درک نشده است.

جدائی و فراق و  دوری عرصه پالایش رابطه است قلمرو  بخودآئی طرفین ارتباط و معرفت بر حقایق آن و لذا کشف افتها و امراض و نا حقی های آن و لذا پاکسازی رابطه از این مفاسد. این پاکسازی یکی بواسطه معرفت رخ می دهد و دیگری مرور زمان. ولی مرور زمان و زمان جدائی که بهمراه معرفت نباشد حداکثر به نسیان می انجامد. ولی معرفت موجب تصفیه روابط می شود و عقده ها  و کینه ها و ناحقی ها از رابطه بر می خیزد. در واقع  فراق عرصه ناب سازی و جاودانه سازی روابط است بشرط اینکه به ذکر معرفت همراه شود. در واقع  بواسطه معرفت بر رابطه ای که ظاهراً از میان رفته، آن رابطه احیاء می گردد و این خسران، جبران می شود. آنچه توشه حیات جا وید نامیده می شود چیزی جز دریافتهای ما از جهانی که در آن زیسته ایم  نیست که اساس ماندگاراین جهان همانا آدمهای زندگی هستند. در واقع توشه جاوید حاصل ارتباط ما با آدمهاست. این ارتباط اگر با غضب  و کینه  پایان یابد و استمرار یابد توشه آخرت ما همین نفرت و آتش انتقام است. ولی بواسطه معرفت  دوران جدائی می توانیم هر کینه ای را تبدیل به محبت کنیم و نور محبت را ره توشه حیات جاوید سازیم.      

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:40  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه دست بوسی

 

دست دادن ودست بوسیدن برای نخستین بار در تاریخ بشری در اسلام پدید آمد . در هیچ  مکتب و مذهبی دست انسان تا این حد مقدس نبوده است . آداب دست دادن ودست بوسی در دوران جنگهای صلیبی برای نخستین بار به اروپا وارد شد.

دست دادن و دست بوسیدن واقعه ای بود که در  غدیر خم     تبدیل به یک سنت مقدس شد و بمعنای بیعت با امام بود که بقول قرآن در سوره فتح،  به مثابه دست دادن با خدا  بود.  در قرآن میخوانیم که خداوند انسان را با دستانش آفرید. در عرفان اسلامی امر هدایت را «دستگیری» می نامند.  واقعه دست بوسی در عرفان اسلامی و ایرانی در رابطه بین مراد ومرید استمرار یافت. ولی در غرب   مثل سائر تقلید  و برداشت های اروپائیان  از اسلام، بسوی فسق رفت و تبدیل به بوسیدن دست زنان روسپی صفت شد.  و جالب اینکه آنها بوسیدن دست این زنان را که آشکار القای  فسق است بسیار مقدس و محترم می شمارند ونشانه رشد و مدنیت و حقوق بشر می خوانند ولی امر دست بوسی بین مرا د ومرید یا شاگرد و استاد درجهان اسلام را تحقیر می کنند  ونشانه توحش وعقب مانده گی و برده گی می نامند.

در فرهنگ و  عبادات اسلامی، دست نقش درجه اول را ایفا میکند و ابزار ارتباط با خداست. و لذا دست امام و مراد و استاد به مثابه دست خدا بوسیده می شود که البته این نیز به تبعیت از غرب در حال انقراض است. لبی که دست استاد ومراد را می بوسد به حکمت  او گشوده می شود و حق را معرفی می کند.

 بخصوص آن دستی که اهل قلم عرفانی و حکیمانه است یعنی  بذر هدایت می افشاند.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

فلسفه دنیا

 

حیات دنیا یک حیات برزخی است یعنی همه پدیده ها و معانی و ارزشهایش بین بود و نبودسرگردان است.همینکه حیات دنیا بر نظام خیر وشراستوار است دال بر این حقیقت برزخی می باشد . خیر و شر، دو چیز یا دو وضیعت و جغرافیای متفاوت و مستقل از یکدیگر نیست بلکه تافته وبافته هر امری است.یعنی خیر هر چیزی به اندازه شر آن است.یعنی درهر امری که خیر بیشتری سراغ داریم بهمان میزان مواجه با شرش می شویم . و لذا در پس هر پیروزی یک شکست بهمان میزان درانتظار است و نیز بالعکس از پس  هر زیبایی یک زشتی بهمان شدت حضور دارد.در پس هر مهری بهمان شدت قهر نهفته است و........و آدمی بازیچه این دیا لکتیک است.و آنچه که رستگاری نامیده میشود نه رویکردخیر امور بلکه رهایی از خیر امور است جهت نجات ازشرش.رستگاری یعنی خیر دنیا را به شرش بخشیدن در رهایش  کردن.رستگاری که قلمرو توحیدو  یگانه پرستی است به لحاظ  ارزیابی نظام فراسوی خیر و شر است و این جهان عارفان موحد است که به یاری معرفت از این دنیا می رهند.فلسفه حیات دنیا،فلسفه بطا لت است که  بر آیند نهایی آن صفر است  زیرا خیر بعلاوه شر مساوی با صفر و ابطال است.ارزش دنیا نیز بیش از این نیست که آدمی آنرا سکوی پرش به جهان برتر قرار دهد و نه اینکه در آن به  امید خیرش بماند و پوچ شود.وآدمی جز با  توسل به وجود انسان عارفی که ورای خیر و شر است از این ابطال رهایی ندارد.

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

تنها راه نجات از نفاق

 

نفاق که بدترین وضعیت نفسانی بشر است و خداوند هم منافقان را بدترین خلایق نامیده و جایگاه  آنها را درک اسفل السافلین می خواند حاصل ریای در احکام و فضایل اخلاقی ودینی است که این ریا محصول ناتوانی در اجرای صادقانه و خالصانه احکام  است.لذا این یک معضله تاریخی و جهانی در همه فرهنگها و مذاهب است.واماعلاجش چیست؟علاجش یا این است که آدمی بکلی دست از اخلاق ودین و معنویت بکشدوکافرمطلق شود  که چنین وضعی در کل  جهان بتدریج در حال روی دادن است که  تمدن غرب پیشتاز این امر می باشد0ویااینکه علاجی در جهت دین پدیدآید و آن همان امر امامت وعرفان عملی است0زیرا انسان به امری صادقانه تن در می دهد وتوان اجرایش را قلباَ پیدا می کند که عاشق باشد0

عاشق کسی که خوداسوه معارف وفضایل اخلاقی و انسانی است یعنی اسوه صدق ،قناعت،پاکی،شجاعت،عزت نفس،بی نیازی،معرفت ومحبت و.......وچنین کسی را امام یا پیرو مراد عرفانی گویند که همان مکتب شیعه علوی است که آخرین و کاملترین مذهب در جهان است ولذا با این امر نبوت هم ختم شده است واین را صراط المستقیم نامند که علی(ع) ان را وجود امام خوانده است و رابطه ارادت به امام0آدمی  هر که را دوست بدارد طبعاَ بسوی خلق وخوی محبوب خود می رود بی هیچ جان کندن و ریایی.واین راز دین  توحیدی ورهایی از شرک و نفاق است که بزرگترین دشمن دین  میباشد و بقول حافظ:هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده است.

استاد علی اکبر خانجانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

بدادم برسید

( طرح یک نامه)

 

آقای دکتر زنی دارم دارای تحصیلات  عالی و اهل مطالعه و فرهنگ و شغل خود او نیز امور تربیتی است و خود را اهل عرفان هم می داند. یکسال است که ازدواج کرده ایم و همکار و همفکر هم بوده ایم  و اصلاًً همین  امر موجب علاقه ما به یکدیگر  شد وهر دو شدیداً مایل به این ازدواج بودیم. ولی از روز اول زندگی تا به امروز  ساعتی آب خوش از گلویم پائین نرفته و شبی خواب راحتی نداشته ام و واقعاً در این یکسال بلاوقفه در آتش جهنم بوده ام. به هیچ صراطی مستقیم نیست بهر سازی که می زند رقصیده ام ولی حتی یک ساعت آرامش و شادی نداشته ام  نه به حرفهای من پای بند است و نه به حرفهای خودش. و هر روز بهانه ای مضحک برای بحث و جدال و قهر دارد. اصلاً  احساس می کنم که یک بیماری روانی و خود – آزار و سادیستی است که نه چشم دیدن خوشی و سعادت خودش را دارد و نه مرا ونه هیچکس را . در قبال سلامت و عزت دیگران دیوانه می شود و هر کسی را می بیند که حالش خوب است انتقامش را از من  می گیرد. بارها به فکر  خودکشی افتاده ام. ولی او برایش عادی است و بنظر می رسد خیلی هم راضی است . هر راه حلی که بنظرم رسیده و از مشاوران پرسیده ام انجام داده ام ولی روز به روز بدتر و بخیل تر  و حقه باز تر و متکبرتر و دیوانه تر می شود. لطفاً نجاتم دهید و راهی به پیش  پایم بگذارید ممکن است هر آن یا خودم را بکشم یا او را .

پاسخ ما : طبق قول خداوند اول نصیحتش کنید . بعد مدتی او را تحریم جنسی کنید اگر به راه نیامد او را تنبیه بدنی کنید. اگر نشد طلاقش دهید. و بدانید اکثر زنها چنین اند. بخصوص  تحصیل کرده هایش.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

خدا کجاست؟

 

 در معرفت دینی و قرآنی و شیعی ما ، خداوند در همه جاست و هیچ جائی نیست که خدا نباشد. همه جا در بیرون از وجود انسان و همچنین در درون انسان . پس انسان از درون  وبرون و از همه سو با خداوند محاط و محیط است هم به لحاظ جغرافیای وجودی و هم تاریخ و معنای وجودی. پس اگر چنین است مسئله تقرب الی الله و سیرو سلوک  الی الله به چه معنائی است. در واقع آدمی بهر سو که رود و در هر کجا که باشد و هر چه کند و شود با خدا و در خداست و خدا در اوست وبا اوست. بدینگونه هر تلاش وحرکتی جهت نزدیکی بخدا امری بیهوده می نماید. اگر چنین است پس چرا آدمی خدا را نمی یابد  و نمی بیند و حتی بندرت یادش می کند مگر در مواقع مصیبت آنهم از غضب و کفرش.

مسئله اینست که خدا همه جا در درون و برون آدمی هست در تن و دل و روح و فکرش  و اعمالش  وخواب و بیداریش. ولی این آدم است که نیست آنجائی که باید باشد تا بتواند خدا را بیابد و ببیند. یعنی آدمی وجود ندارد  تا وجود ، یعنی خدا را بیابد. این فقدان وجود معنا آن است که انسان در جایگاه وجودیش قرار ندارد یعنی در خویشتن حضور ندارد که بتواند با چشم و گوش وهوش خود خدا را بیابد. پس آدمی کجاست؟ در دیگران ! در  آدمها و اشیای محیط زیست  خود دفن شده است . آدمی با روحش درک میکند و نه با بدنش . اعضاء و حواس آدم با روحش  درک می کند  و روح آدم در تنش حضور ندارد و فنای در غیر است . فنای در جنس مخالف  وفرزند و مالکیت هایش ، فنای در مدرک و مقام و شغل و دکوراسیون است .و لذا خانه وجودش را شیاطین اشغال کرده اند و آنها هم مأمورند تا انسان را از خدایش بیگانه و کافر کنند. خانه وجود آدمی بدلیل عدم حضورش در خانه، به سرقت رفته وغصب شده است. آدمی برای  غصب موجودات دیگر از خانه بیرون رفته وخانه وجود خودش غصب شده است .آدمی بقصد مالکیت، مملوک شده است. پس این مالکیت های مادی وعاطفی و هویتی است که انسان را بی خانمان و کافر  وبیگانه از خدایش نموده و به دوزخ انداخته است. انسان قربانی مالکیت است مالکیتی که به دروغ معروف به «عشق» است.

استاد علی اکبرخانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

چگونه می توان از کفر نجات یافت

 

 

کفر و ایمان دو وضعیت قلبی و دو هویت کاملاً متفاوت و  بلکه  متضاد روانی است. در قرآن می خوانیم که هر آنچه که در نزد مؤمنان نیکو می آید در نظر کافران شر است و بالعکس .  پس کافرو مؤمن دو ضد ذاتی  هستند و از دو منظر کاملاً متضاد به جهان می نگرند  و دارای  دو نظام  فکری  کاملاً متضادند  و احساسات متضادی دارند. پس واضح است که با  دریایی  نصیحت و آموزش و معلومات ذهنی نمی توان کافری را  مؤمن نمود و شرایط مؤمنانه  اجتماعی هم  در نفس کافر هیچ تغییری  نمیدهد و حداکثر او را منافق می کند  که بمراتب  بدتر است و کفرش  هم  شدیدتر.

 از منظر احساس و عاطفه  نسبت به جهان بیرون ،  کافر  موجودی بخیل  و دشمن قسم  خورده عالم و آدمیان است و در دلش جز آرزوی نابودی جهان و مردمان را ندارد و هر چه  که جهان بیرونی  زیباتر و مردمان سالمتر باشند او دیوانه تر می شود. این همان جنگ با خداست که  در جنگ با  مخلوقاتش خودنمایی می کند. کافر دشمن خلقت  خداوند  است  یعنی دشمن عالم وجود است و لذا ذاتاً و جبراً دشمن  خودش نیز هست و لذا تماشای  اعمال او به مانند تماشای کردار یک دیوانه است و چون کفر امری بس فراوان است و لذا این جنون عادی شده است.

 پس واضح است که تنها راه نجات از این جنون و تبدیل دل و جان از کفر به  ایمان آنست که فرد کافر دست از انکار و عداوت با مردم کشیده و به  خدمت آنان همت گمارد تا برای  اولین  بار لذت اینکار را بچشد و بتدریج از کفر خود بیزار گردد و توبه کند و به صلح و دوستی با جهان و نهایتاً با خودش برسد.     

استاد علی اکبر خانجانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی  

دو نوع بودن

 

  همه آدمها هستند ولی بسیار اندکند کسانی  که در هستی خود هستند و احساس هستی می کنند و لذا آرامند و قانع و راضی. اینان مؤمنانند. ولی  مابقی مردم در هستی خود نیستند و این هستی بر ایشان احساسی  جز نیستی ندارد و لذا بی تاب و بیقرار و  شاکی هستند و هیچ چیزی به آنها لحظه ای احساس وجود نمی دهد. اینان کافرانند.

این دو ماهیت از هستی است که هیچ ربطی به شرایط و امکانات بیرونی ندارد. برخی مادرزادی مؤمن هستند و برخی هم مادرزادی کافرند. ولی این وضع مادرزادی چه بسا بناگاه دچار تحولی در ذات می گردد یعنی مؤمنی کافر می شود یا  کافری ایمان می آورد. تجربه و مطالعه نشان میدهد که مؤمنان مادرزادی از نطفه ای پاک  و رزقی حلال و تربیتی  الهی در خانواده خود برخوردار بوده اند و کافران مادرزادی هم بالعکس. ولی آدمی این امکان و اختیار را دارد که در دوران عقل و انتخاب خود به راه و روشی دگر برود و ذات وژن خود را دگرگون  سازد. و ملاک ارزیابی در نزد خدا همین است. هر مؤمنی دچار شرایط و انتخاب کافرانه می شود و می تواند ایمانش را ببازد وهرکافری هم امکان ایمان آوردن را  می یابد  و می  تواند مؤمن شود.

 ایمان به زبان ساده چیزی جزاحساس وجود  در خویشتن و قرار و آرام و اتکاء به ذات نیست و کفرهم گریز از خویشتن و دربدری و بیقراری در جستجوی وجود یابی است.

استاد علی اکبر خانجانی

                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط دکتر علی اکبر خانجانی